سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ستون پایین:
پیوندهای روزانه، معمولا لینک سایر نوشته‌های من است در سایت‌ها و مطبوعات و خبرگزاری‌ها و...
کتاب‌بازی، آخرین کتاب‌هایی است که خوانده‌ام به همراه نمره و شرح کوچکی که در سایت گودریدز روی‌شان می‌نویسم.
پایین کتاب‌بازی، دوچرخه‌سواری‌های من است و آخرین مسیرهایی که رکاب زده‌ام و در نرم‌آفزار استراوا ثبت کرده‌ام.
بقیه‌ی ستون‌ها هم آرشیو سپهرداد است در این سالیانی که رفته بر باد.

ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۳۷ مطلب با موضوع «آدم ها» ثبت شده است

علیرضا حیدری هم از ایران رفته. نشستم مصاحبه‌ی بعد از مهاجرتش را خواندم. نقد و نظرهایش در مورد علیرضا دبیر پختگی آدمی را داشت که می‌تواند از دور نگاه کند و متعصب نباشد. این خودش از مهارت‌های بزرگ زندگی است که بتوانی گاهی از دور به ماجرا نگاه کنی. آن وقت می‌توانی انگیزه‌ها را تشخیص بدهی، به آدم‌ها حق بدهی، فقط به فکر خودت نباشی. آدم‌ها توی مهاجرت این مهارت را خوب به دست می‌آورد. مصاحبه‌اش را که خواندم یاد کتاب «دست‌نیافتنی» افتادم. هنوز هم روی میزم لا و لوی کتاب‌های جدید و قدیم هست و به کتابخانه منتقلش نکرده‌ام. هنوز پرونده‌‌ی این کتاب برایم باز است. کتاب دوست‌داشتنی‌ای بود: روایت زندگی قهرمان کشتی آزاد ایران- علیرضا حیدری به قلم طاها صفری.

راستش کتاب را به خاطر درباره‌ی علیرضا حیدری بودنش نخریدم. بیشتر دوست داشتم از حال و هوای یک کشتی‌گیر به خصوص در روزهای نوجوانی سردربیاورم. از برای نوشتن یک داستان به این حال و هوا نیاز داشتم. داستانی که بعد از چند سال هنوز در ذهنم فقط یک طرح باقی مانده و این روزها که بیشتر پایان یافتن این فصل از زندگی‌ام را دارم حس می‌کنم حسرت نانوشته ماندنش بیشتر اذیتم می‌کند. قهرمان ساکت داستان من هم کشتی‌گیر است. منتها کشتی‌گیری که در همان اوان جوانی نابود می‌شود. علیرضا حیدری نابود نشد. کتاب با خاطره‌ی نویسندگان کتاب از یک صبح زمستانی شروع می‌شود. جایی که علیرضا حیدری با لکسوس صدفی رنگ خسته و درب و داغان سوارشان می‌کند و می‌برد به معدنش. یک مقدمه‌ی جالب دوصفحه‌ای از خود علیرضا حیدری هم دارد. مصاحبه‌ی بعد از مهاجرتش را که خواندم حس کردم این دوصفحه‌ای را واقعا از ته دل نوشته:

باور دارم که ارزش آدم‌ها به مسیر و تجربیاتی است که از سر می‌گذرانند، نه صرفا نتایجی که برای دیگران قابل رویت است. انسان‌ها را باید از زحمتی که برای رسیدن به یک جایگاه می‌کشند اندازه گرفت، نه خود جایگاه. من هنوز هم در حال رفتن این مسیرها هستم. رو به جلو، رو به آینده. گذشته فقط باید یک تصویر زیبا باشد، چون دوست دارم باور کنم بهترین اتفاق‌ها همیشه در آینده رخ می‌‌دهند. همیشه یک تصویر از خودم دارم، خود بهتر و برتر از امروز. خودی که باید به آن برسم و مدام در مسیر رسیدن هستم. خودی که کامل است. کمال دارد و دست‌نیافتنی است...

برای من جذاب‌ترین بخش‌های کتاب «دست‌نیافتنی» لج‌بازی‌هایش بود. او آن‌قدر لج‌باز بود که مربیانش هم گاه دوست نداشتند که او برنده‌ی مسابقه‌ها باشد. لج‌بازی‌هایش با برادران خادم و عباس جدیدی و... کتاب دست‌نیافتنی را واقعا جذاب و البته انسانی کرده بود. علیرضا حیدری هم از آن آدم‌های خاص روزگار است. مصاحبه‌ی بعد از مهاجرتش را که خواندم به خودم گفتم ای کاش کتاب «دست‌نیافتنی» این فصل از زندگی این قهرمان را هم به روایتش اضافه می‌کرد. مسلما کتاب معرکه‌تر از حالایش می‌شد...

  • پیمان ..

در دیدارهایم با آدم‌ها سعی می‌کنم شاه‌جمله‌ها را یادداشت کنم. یک سنت هالیوودی وجود دارد که فیلم باید دیالوگ طلایی داشته باشد. دیالوگی که آدم‌ها بعد از به یاد آوردن قیافه‌ی قهرمان‌ها آن را زمزمه کنند. شاه‌جمله یا همان دیالوگ طلایی آدم‌ها را در ذهنم ماندنی می‌کنند. 
کیف‌ساز افغانستانی برای ما چند تا شاه‌جمله داشت. قصه‌ی زندگی‌اش را تعریف کرد. این‌که کودک بوده که با پدر و مادر و خانواده از افغانستان به پاکستان مهاجرت کرده. ۲ کلاس درس در افغانستان خوانده بود. بعد در کویته‌ی پاکستان هم ۲ کلاس درس خواند و بعد از آن خانوادگی به ایران مهاجرت کردند. اواخر دهه‌ی هفتاد بود. در ایران درس نخواند. یک راست فرستادندش سر کار. از همان اول نوجوانی هم به عنوان کارگر روزمزد توی کوچه پس‌کو‌چه‌های چهارراه سیروس و عودلاجان و تهران قدیم مشغول دوخت و دوز کیف و کفش شد. او اسطوره‌ی پله پله و از صفر شروع کردن بود. از ۱۱-۱۲ سالگی شروع به کار کرد. می‌گفت ما را می‌فرستادند توی خرابه‌ها. یک دستگاه دوخت و دوز می‌دادند و ما باید از ۶ صبح تا ۹ شب بکوب کار می‌کردیم. اگر توی کوچه‌های اصلی می‌آمدیم ایرانی‌ها لو می‌دادند و پلیس ما را دستگیر می‌کرد.

توی همان خرابه‌ها کار کردم و کار کردم. کارفرماهای ما همان ایرانی‌ها بودند. همان‌هایی که اگر می‌آمدیم توی کوچه رفقای‌شان ما را به پلیس لو می‌دادند. ما کار کردیم و کار کردیم. جنس چینی آمد. ایرانی‌ها شدند واردکننده. هم راحت‌تر بود برای‌شان، هم سفر خارجه داشت و هم سودش بیشتر بود. ما به کارمان ادامه دادیم. بیشتر کار کردیم. برای این‌که بتوانیم با کالای چینی رقابت کنیم از ۶ صبح تا ۱۲ شب کار کردیم. اول‌ها دستمزدها را سالانه می‌گرفتیم. بعد ۶ ماه یک بار شد. بعد کم کم خودمان هم توانستیم خرابه‌ها را مغازه کنیم و مستقیم جنس را به خریدارهای عمده‌ی شهرستانی بدون واسطه بفروشیم.

حالا اگر بیایید آن‌ طرف‌ها کل کیف و کفش ایران را ما افغانی‌ها تولید می‌کنیم. شاه‌جمله‌اش برای من همین‌جا بود. برگشت گفت: ما کاری کردیم که زمین‌های بیغوله و خرابه بشوند متری ۱میلیارد تومن. خانه‌هایی که قبلا به خاطر موش و سوسک و قدیمی بودن همه رها شده بودند را با کارمان تبدیل کردیم به مغازه‌هایی خداتومنی...

ته جمله‌اش یک غرور خاصی داشت. مشکلش این جا بود که او ایرانی نبود و به همین خاطر نمی‌توانست صاحب اصلی مغازه‌ها باشد. یعنی به متر و معیار قوانین تابعیت ایران می‌توانست ایرانی باشد. اما خب حکومتی داریم که از اجرای قانون طفره می‌رود. چون خارجی‌ها در ایران حق مالکیت ندارند، همه چیز به نام ایرانی‌ها بود. او سانتافه‌ی ۴ میلیارد تومانی داشت، اما به نام یک ایرانی. یک ساختمان ۶ طبقه‌ خریده بود که با کل خانواده (برادرها و خواهرها) در آن زندگی‌ می‌کردند. بیش از ۴۰ میلیارد تومان قیمت آن ساختمان بود، اما به نام یک ایرانی بود.

خودش می‌گفت که کل سرمایه‌ی من در ایران روی هواست. می‌گفت بعضی شب‌ها به سرم می‌زند که همه چیز را دلار کنم از ایران بروم. بیش از هر چیز نگران دو تا پسرهام هستم. نوجوان‌اند. من کار کرده‌ام و از صفر زندگی را ساخته‌ام. آن‌ها مثل من کار نکرده‌اند. اما ممکن است یکهو از سرمایه‌ی من به آن‌ها چیزی نرسد. اگر آن ایرانی‌ها یکهو بزنند زیر همه چیز دست من به جایی بند نیست. ولی نمی‌توانست از ایران برود. آن جمله‌اش که من بیغوله را کردم متری ۱ میلیارد تومن نمی‌گذاشت برود.

یاد شهرام خسروی افتادم. استاد دانشگاه استکهلم است. انسان‌شناسی درس می‌دهد و مقاله‌هایش خیلی در جهان مشهورند و پرارجاع.  یک مقاله‌ی بسیار جالب دارد به نام «وطن جایی است که تو آن را می‌سازی».

مقاله در مورد ایرانیان حاضر در کشور سوئد در دهه‌ی ۹۰ میلادی است. بعد از انقلاب اسلامی حدود ۵۰ هزار نفر ایرانی به کشور سوئد پناهنده شدند. خسروی در مقاله‌اش این مهاجران را دسته‌بندی می‌کند و به این نکته می‌پردازد که آیا این مهاجران قصد بازگشت به ایران را دارند یا نه؟ آخر مقاله‌اش به این می‌رسد که ایرانی‌های ساکن سوئد به ایران برنمی‌گردند. چون ایرانی که آن‌ها توی ذهن‌شان است با ایران دهه‌ی ۹۰ میلادی زمین تا آسمان فرق می‌کند. بلکه آن‌ها یک تصویر آرمانی از ایران برای خودشان ساخته‌اند و آن را با مشارکت ایرانی‌های سایر نقاط جهان به خصوص لس‌انجلسی‌ها پرورانده‌اند و با زندگی‌ اقتصادی‌شان در سوئد ترکیب کرده‌اند و یک چیز تخیلی از وطن برای خودشان ساخته‌اند و با آن‌ هویت‌یابی می‌کنند.

مقاله‌ی خیلی خلاصه و مختصر و دقیقی است و در بیان پیچیدگی‌های مهاجرت آدم‌ها یک نمونه‌ی ستودنی. برای من بیش از هر چیز عنوانش تکان‌دهنده بود: وطن جایی است که تو آن را می‌سازی. کیف‌ساز افغانستانی قشنگ من را یاد این جمله انداخته بود. او می‌توانست از ایران برود. ولی باز دل کندن نداشت... البته که من به نوع منفی این جمله خیلی دارم فکر می‌کنم: اگر نتوانی جایی را بسازی آن‌جا وطن تو نیست.
 

 

مرتبط: بی‌وطن!

  • پیمان ..

فکر کنم تا عمر دارم تصویر امروزش را فراموش نکنم. پس از هنگامه‌ای سخت و خشن و بس کثیف و پر از دشنام، به گوشه‌ی خودش پناه برده بود. سر روی زانوانش گذاشته بود و در خماری فرو رفته بود. نوعی از نشستن که فکر می‌کنم فقط آدم‌های معتاد از پسش برمی‌آیند. دقایق زیادی همان‌طور چمباتمه زده، سر روی زانو نشسته بود و تکان نمی‌خورد. پرهیبش از پشت کیسه‌ی نایلون حباب‌دار آلونکش پیدا بود. ته خط بود. تمام مردانگی‌اش دود شده بود رفته بود هوا و نمی‌دانم شاید مرگ برایش آرام‌بخش‌تر از هر چیزی می‌بود. حداقل من از پشت پنجره‌ی اتاق‌مان حس می‌کردم مرگ گاهی اوقات چه شیرین خواهد بود. نمی‌دانم خودش هم همین حس را داشت یا نه.
پاری وقت‌ها فکر می‌کنم حیاط روبه‌روی پنجره‌ی دفتر دیاران صحنه‌ی تئاتر است. فکر می‌کنم حمید و زنش از قصد دعواهای‌شان را می‌آورند توی حیاط تا ما به نظاره بنشینیم. فکر می‌کنم تمام فحش‌های رکیکی که حواله‌ی هم می‌کنند دیالوگ‌های تئاترشان است. دوست دارند برای ما اجرا کنند. برای این که ما قضاوت کنیم؟ نمی‌دانم. قضاوت را عموما وامی‌سپرند به پسرشان. بیشتر حس می‌کنم فقط می‌خواهند اجرا کنند. یک نمایش واقعی کثیف از یک زندگی سگی.
از همان روز اولی که آمدیم به دفتر، دعوای حمید و زنش آهنگ پس‌زمینه‌ی کارهای‌مان شد. از همان اول هم با داد و بی‌داد کار را پیش می‌بردند و دعوا و مرافعه. روزهای اول فکر می‌کردیم حمید زنش را می‌زند. معتاد بودنش را در همان نگاه اول فهمیده بودیم. طرز راه رفتنش و خمار بودنش از چند کیلومتری داد می‌زد. با زنش که دعوایش می‌شد هر دو فحش ناموسی به هم می‌دادند. اصلا سیر صعودی نداشتند. از همان اول حمید مادرج... بود و زنش پدرسگ. 
اولش ما فکر می‌کردیم حمید معتاد است و زنش را می‌زند. فکر می‌کردیم که باید یک روز با حمید صحبت کنیم بگوییم زنت گناه دارد. نزنش. این قدر نزن زنت را. او هم حق دارد. بعد از چند دعوا که زیرزیرکی از توی پنجره به حیاط نگاه کردیم دیدیم نه... زن حمید سلیطه‌تر از این حرف‌هاست که فکر می‌کنیم و زن‌ها همیشه هم فرشته نیستند. برعکس بود. این حمید بود که همیشه مورد حمله واقع می‌شد. زن‌ها همان‌طور که می‌توانند حال مردها را خوب کنند به همان اندازه هم ویرانگرند. حمید معتاد بود و زنش برای تحقیرش از هیچ فرصتی فروگذار نمی‌کرد.
همیشه صدای زن حمید بلندتر است. حمید به خاطر سیگار و مواد یا شاید به طور ذاتی تن صدایش بلند نیست. داد که می‌زند باز هم صدایش بلند نمی‌شود. اما صدای زن حمید را می‌شود از آن طرف چهارراه کجکی و شلوغ پلوغ پایین دفترمان هم شنید. بعد از چند سال حالا دیگر علاوه بر صدای زن‌های گدای توی مترو، صدای زن حمید هم برایم نفرت‌انگیز است. 
یک بار که حمید آمده بود دفتر تا از دستشویی طبقه‌ی ما شکایت کند که روی سرشان چکه چکه می‌کرد، چشمانش برایم عجیب درخشان آمدند. به عنوان یک آدم معتاد و شیره‌ای برایم عجیب بود که چشمانش آن‌طور درخشان باشند. جوری برق می‌زدند که گویی شور زندگی در آن‌ها تتق می‌زند. همان شوری که بارها به چشم‌های خودم نگاه کرده‌ام و نیافته‌ام و توی چشم‌های خیلی‌ها نگاه کرده‌ام و نیافته‌ام. ولی شور زندگی در چشم‌های او تتق می‌زد آن روز. آمده بود شکایت کند و دست من را هم گرفته بود برده بود پایین و سقف دستشویی‌شان را نشانم داده بود. گفته بودم چشم درست می‌کنیم. به مدیرمان گفته بودم. پس گوش انداخته بود که معتاد است و یک چیزی گفته است. بعد از چند ماه البته دوباره سریش شد و گفت خودم درستش می‌کنم. شما فقط پولش را بدهید. نمی‌دانم همه‌ی پولی که به او پرداخت شد را صرف سقف دستشویی کرد یا نه. نه. مواد نخرید. چون شماره کارت زنش را به ما داده بود برای واریز پول. ولی مطمئنم آن روزها زنش او را به اتاق ته پارکینگ راه می‌داد. آن روزها در آلونک حلبی گوشه‌ی حیاط زندگی نمی‌کرد. 
حمید پارکینگ ساختمان را تصرف کرده بود. می‌گفت که روزگار ساختن این ساختمان تجاری در ۳۰ سال پیش، او در این ساختمان کار کرده. اما پیمانکار پولش را نداده. او هم پارکینگ را تصرف کرده و گفته تا پولم را ندهی نمی‌روم و آن‌قدر به پولش نرسیده تا خودش برای پارکینگ اتاق ساخته و دستشویی و آشپزخانه و با زن و بچه‌اش در همین پارکینگ ساکن شده. خودش را به زور کرده سرایدار ساختمانی که نیاز به سرایدار ندارد. فقط یک بچه دارند. یک پسر که یک بار توی دعواهای توی حیاط حمید و زنش یکهو قاطی کرد که بابا تو چه کار کردی برای من؟ من از دار دنیا فقط یه پرشیا می‌خوام. تو عرضه‌ی خریدن یک پرشیا را برای خودت هم نداری. پسرش تقریبا هم‌سن من است. پیک موتوری یک رستوران است. صبح‌ها که می‌آیم می‌بینم که موتورش توی رمپ پارکینگ پارک است و در محفظه‌ی غذا را باز گذاشته. حوالی ساعت ۱۰ صبح از خانه می‌زند بیرون و تا غروب خیابان‌های تهران جولانگاهش است. یک وقت‌هایی هم زن حمید زنگش می‌زند که بیا بابایت را جمع کن.
حمید پارکینگ ساختمان را تصرف کرده است. چند سال پیش یک خانم دکتری یکی از طبقات بالایی را خرید. دندانپزشک بود. شوهری داشت که خیلی پیگیر بود. می‌خواست ساختمان را نونوار کند تا مطب زنش مشتری‌‌پسندتر شود. اولین کارش این بود که ساختمان را از دست کفترباز پشت‌بام ساختمان و معتاد ساکن در پارکینگ نجات بدهد. جعفر و هزار تا کفتری که روی پشت‌بام ساختمان داشت یک داستان دیگری است. او را توانست بیرون کند. اما زورش به حمید نرسید. نمی‌دانم چه شد که زورش به حمید نرسید. فقط یادم است یک مدتی حمید و زنش دیگر با هم دعوا نمی‌کردند و به هم فحش خوارمادر نمی‌دادند. درگیر دادگاه شده بودند. صبح‌ها با هم دلی دلی می‌رفتند دادگاه تا تنها سرپناه‌شان را با چنگ و دندان نگه دارند. و نگه هم داشتند. تنها اتفاقی که افتاد این بود که ورودی خانه‌شان از سمت راه‌پله‌ها را جوش دادند. حساب‌شان از کل ساختمان جدا شد. تنها را ورودی خانه‌شان شد همان در پارکینگ. 
دقیقا نمی‌دانم حمید از کی شروع کرد به آشغال جمع کردن. حس می‌کنم از همان زمان بود که آلونک گوشه‌ی حیاط را برای خودش ساخت. همین دو سه سال بود. همین دو سه سال که همه چیز بدون توقف رو به گرانی رفت و همه چیز سخت شد، خیلی سخت شد. حمید و زنش هم سگی‌تر شدند. دادگاه‌ها که تمام شد دوباره دعواهای‌شان شروع شد. زن حمید لباس می‌خواست و حمید پول نداشت که برایش لباس بخرد. رفته بود لباس دست دوم نمی‌دانم از کجا جور کرده بود و به اسم لباس نو به زنش غالب کرده بود. زنش فهمیده بود و قشرق به پا کرده بود و خواهر و مادر و خاندان حمید را جلوی چشم ما آورده بود. از همان وقت‌ها بود که حمید کم کم تبعید شد به آلونک گوشه‌ی حیاط. یک اتاقک ۱.۵ در ۳ متری برای خودش درست کرد. تمام شب‌های این تابستان را می‌دیدم که در این آلونک می‌خوابید. کف زمین. با شلوار کردی سفید. صبح‌ها که می‌آمدم دفتر فکر می‌کردم مرده است و کفن سرش گذاشته‌اند. اما نه... حالش خوب بود. بعضی صبح‌های تابستان که زود می‌رسیدم می‌دیدم گوشه‌ی حیاط لخت شده و دارد با شیلنگ خودش را می‌شورد. حمام هم ازش دریغ شده بود یا خودش این نوع حمام صحرایی را دوست داشت، نمی دانم...
زن حمید همیشه چیزهایی برای گیر دادن به حمید دارد. یک بار گیر داده بود که ساعت ۵:۳۰ کجا رفته بودی و کدام سوراخ موش جدیدی را برای مواد کشیدنت پیدا کرده‌ای؟ می‌گفت من ساعت ۵ صبح بیدار شدم که نماز بخوانم و فهمیدم که تو در حیاط را یواش بستی و رفتی. حالا هم ۷ صبح برگشته‌ای. خانه‌ی کی رفته بودی؟ و حمید در گوشه‌ی رینگ قرار گرفته بود و نمی‌خواست بگوید که کجا رفته بود. زنش تمام مکان‌های حمید را می‌دانست و ازین که حمید مکان پنهانی جدیدی داشته باشد متنفر بود.
اما صحنه‌ی تئاتر حمید جلوی پنجره‌ی اتاق ما فقط عرصه‌ی دعواهای پر از فحش‌های رکیک و آلونکش نبود. مثل هر آدم دیگری، حمید هم گاه ظرافت‌هایی به نمایش می‌گذاشت که تو فقط دلت می‌خواست تحسینش کنی. حمید باغبان خوبی بود. چند تا درخت میوه‌ی توی حیاط (انگو و نارنج و هلو و گلابی و انجیر) چنان خوب هرس و نگه‌داری می‌شدند و خوب محصول می‌دادند که من همیشه حسودی‌ام می شد. به شوخی می‌گفتم که حمید به این درخت‌ها هم تریاک می‌دهد که حال‌شان این قدر خوب است. اما درد این‌جا بود که حمید و زنش یادشان می‌رفت میوه‌های‌ درخت‌های‌شان را بچینند. انگورها می‌رسیدند و کلاغ‌ها تمام‌شان را می‌خوردند. انجیرها هم... و چه انگورها و انجیرهای هوس‌برانگیزی...
امروز حمید خیانت کرده بود. به ناگهان زنش در پارکینگ را باز کرد و حمله کرد سمت حمید. مثل همیشه با فحش به مادر حمید شروع کرد. اما این بار شیلنگ هم دستش بود. حمله کرد به حمید و تمام بدنش را با شیلنگ زد. با مشت زد. و ما نگاه می‌کردیم و او حس کرد که باید نمایشش دیالوگی به غیر از فحش هم داشته باشد. پس شروع کرد به داد زدن که اون زن ج... کی بوده که تو دیشب ساعت ۱:۳۰ شب براش پول واریز کردی؟ خونه نبودی تو. برای چی براش پول واریز کردی؟ فحش می‌داد و فحش می‌داد. 
-    این دیگه مثل مواد نیست‌ها. اینو دیگه کوتاه نمیام.
و حمید هم قاطی کرده بود و به پدر زنش پشت سر هم فحش می‌داد و انکار می‌کرد. ندیده بودم حمید این قدر فحش به پدر زنش بدهد. نقطه ضعف زنش را پیدا کرده بود: پدرش. به پدرش فحش می‌داد. 
-    به من پول نمی‌دی. من بدبخت اسیر تو شدم. اون وقت می‌دی به زن‌های ج...؟ برای من آدم شدی خیانت می‌کنی؟
و می‌زد. به پسرش هم زنگ زد بیا که پدرت خیانت‌کار شده برای من. شدیدترین دعوایی بود که در این چند سال دیده بودم. صبح تا ظهر دعوای‌شان طول کشیده بود. بعد از ظهر دیگر جفت‌شان انگار نایی برای ادامه‌ی دعوا نداشتند. دم غروب یک نگاه به حیاط انداختم و پرهیب حمید را در آلونکش دیدم. خمار خمار بود. یک لحظه دلم خواست بروم در حیاط را بزنم بروم توی آلونکش بغلش کنم. حالم از خودش و زنش به هم می‌خورد. نمایش تکراری و رکیک‌شان دیگر فراتر از حد تحمل من بود. نمی‌توانستند همدیگر را تحمل کنند. نمی‌توانستند هم از هم جدا شوند. حمید پول نداشت مهریه‌ی زنش را بدهد. زنش به جز حمید سرپناه دیگری نداشت. پسرشان هم به جز موتورسیکلتش سرمایه‌ی دیگری نداشت. ولی جوری سرش را روی زانوانش گذاشته بود که تمام این چیزها یادم رفت و خواستم بروم بغلش کنم. یک لحظه حس کردم اگر بغلش کنم، نه حال او، که حال خودم بعد از دیدن این نمایش چندساله بهتر می‌شود...
 

  • پیمان ..

عمو جمال

۰۸
اسفند

دو سال است که آرایشگاه نرفته‌ام. بعد از کرونا دیگر پیش شهروز نرفتم. موهایم را بابا کوتاه می‌کرد. می‌نشستم توی حمام و بابا شانه‌ی شماره‌ی ۱۵ را می‌انداخت روی ماشین موزر زرشکی‌رنگ و یک دور از جلوی کله‌ام تا پس کله‌ام می‌رفت. بعد می‌گفت دست‌انداز دارد، خوب نشده، می‌خواهی شماره ۸ بزنم؟ من هم می‌گفتم ۸ بزن. یک دست کچلم می‌کرد. راضی بودم. حالا اما هوس کرده‌ام که بعد از دو سال آرایشگاه بروم. آرایشگاه عمو جمال آن‌قدرها هم آرایشگاه نیست البته. 
از ۵ پسر سید یحیی ۴ تای‌شان در همان خانه و زمین پدرشان ماندگار شدند و کوچکه رفت جای دیگری از روستا زمین خرید و خانه‌دار شد. ۴ تای شان همسایه‌ی هم ماندند. حالا از آن ۴ نفر ۲ تای‌شان نیستند. عمو جمال وسطی است. توی حیاط خانه‌اش یک اتاق سه در سه ساخته و آن‌جا را کرده آرایشگاه خودش. سال‌ها قبل توی بازار روستا مغازه اجاره می‌کرد. شغل اصلی‌اش آرایشگری نیست. کشاورز است. اما آرایشگری هم می‌کند. نمی‌صرفید. روستا آن‌قدر جمعیت نداشت که او بخواهد کرایه مغازه هم بدهد. حوصله‌ی فضولی‌های مردم روستا و قهوه‌خانه‌نشین‌ها و... را هم نداشت. توی حیاط خانه‌اش یک اتاق سه در سه ساخت. حالا هر کسی می‌خواهد موهایش را کوتاه کند باهاش هماهنگ می‌کند و می‌آید خانه‌اش. در خانه‌اش باز بود و اتاقک را که دیدم هوس آرایشگاه رفتن به سرم زد. اتاقک جدا از خانه است. حیاط خانه بزرگ است. اتاقک را نزدیک در ورودی ساخته. مستقل از فضای خانه است. در عین حال درون دیوارهای خانه است. یک جور دفتر کار اختصاصی.
بابام باهاش هماهنگ می‌کند. عموی بابام است. ازین حالتش که باید از قبل باهاش هماهنگ کنی خوشم می‌آید. ازین حالت که صفی پشت سرم نیست و تمام فضای آرایشگاه قرار است اختصاصی مال من باشد خوش‌خوشانم می‌شود. می‌نشینم زیر دستش. بهش می‌گویم دور و بر موهایم شاخ دارد و موج دار شده. آن‌ها را کوتاه کند. جلوی‌شان را نمی‌خواهد کوتاه کند. می‌گوید باشد و دست به کار می‌شود. 
یکهو یادم می‌افتد به تابستانی که ۸ ساله بودم. روزهای آخر تابستان بود و باید قبل از رفتن به مدرسه کچل می‌کردم. ما تا آخرین لحظه‌های تابستان هم توی روستا می‌ماندیم و بعد آخر شب راه می‌افتادیم تهران که به مدرسه برسم. باید همان‌جا برای مدرسه آماده می‌شدم. کلاس اول را تمام کرده بودم. روز آخر تابستان بابام من را برده بود پیش عمو جمال که فردا اول مهر است و کچلش کن که برود مدرسه. آن موقع عمو جمال تو بازار قدیم روستا مغازه داشت. من نشسته بودم زیر دستش و مثل همین الان پیش‌بند روی شانه‌هایم انداخته بود و گرهش را پشت گردنم محکم کرده بود. آن موقع عمو جمال ماشین موزر برقی نداشت. ماشینش دستی بود. مثل قیچی باز و بسته می‌کرد و موهایم پر پر می‌شدند...
عمو جمال با ماشین برقی موهایم را کوتاه می‌کند و من یک حس عجیبی دارم. آن‌هایی که چشم‌های‌شان خیلی ضعیف است، برای‌شان آرایشگاه تجربه‌ی دیگری است. باید عینک‌شان را دربیاورند و اصلا فرآیند کوتاه شدن موهای‌شان را نمی‌توانند قدم به قدم و آهسته آهسته از توی آینه دنبال کنند. عینک را اول کار برمی‌دارند و خودشان را می‌سپرند به آرایشگر و آخرسر عینک را به چشم می‌گذارند و تحولی بزرگ را یکهو می‌بینند. زیر دست آرایشگر نشستن همیشه برایم یک حالت تسلیم و سورپرایز توأم دارد. تسلیم از این منظر که نمی‌توانم نظارت خاصی داشته باشم و هر بلایی سر موهایم بیاید در حین فرآیند اصلا نمی‌توانم بفهمم و سورپرایز به خاطر تفاوتی ابتدا و انتهای فرآیند. خودم را تسلیم عمو جمال کرده‌ام و این پرش ذهنی من به کودکی احساس تسلیم بودنم را تقویت کرده. عموجمال چیزی نمی‌گوید. ساکت است. همیشه ساکت بوده و همینش لحظات کوتاه شدن موهایم را برایم جادویی می‌کند. حس می‌کنم پیمان ۸ ساله با پیمان ۳۲ ساله فرقی ندارد. حس می‌کنم ۲۴ سال گذشت زمان بی‌معناست و فقط شاید یک لحظه به اندازه‌ی یک پلک زدن گذشته. 
عموجمال پیرتر شده.مسلما پیرتر شده. حداقل آن موقع نوه نداشت و الان چندین نوه دارد. من هم دیگر کودک نیستم. مردی در کمرکش میانسالی هستم. اما حسی که دارم تجربه‌اش می‌کنم... این حس ثابت است. این حس در ۸ سالگی من بود. در ۳۲ سالگی من هم هست. شاید در ۹۰ سالگی من هم باشد. همین حس تسلیم بودن... حس خوب تسلیم بودن و رها کردن چیزها به امان خودشان و سپردنش به دست عموجمال. پلک می‌زنم. الکی پلک می‌زنم. واقعا هیچ حسی از گذشت زمان ندارم. حسی از رد شدن ۲۴ سال از زندگی‌ام را ندارم. آخرین باری که زیر دست عموجمال نشسته‌ام ۲۴ سال پیش بوده. ولی اصلا حسی از گذشت سالیان را ندارم... عمو جمال کارش را تمام می‌کند و فرچه‌ی نرم را روی صورت و پیشانی‌ام می‌کشد تا موهای چسبیده به پوستم زدوده شوند. پلک می‌زنم. همه‌ چیز به اندازه‌ی یک پلک زدن است.
 

  • پیمان ..

پیش‌نوشت: این را برای یک مجله نوشته بودم. نمی‌دانم و نفهمیدم چه شد که کار نکردند. این جا منتشرش می‌کنم که حداقل روایتی از یکی از آدم‌های خوب زندگی‌ام ثبت کرده باشم.

اولین بار دکتر میدری را در بهمن ماه سال ۱۳۹۶ دیدم. استرس داشتم. من و محسن بودیم. داشتیم به دیدار معاون وزیر می‌رفتیم. قبلش چند تا مدیر دولتی و یکی دو تا نماینده‌ مجلس دیده بودم. اما معاون وزیر ندیده بودم. بحث مقام و این‌ها نبود. باید قانعش هم می‌کردیم که پیگیر شناسنامه‌ برای بچه‌های مادر ایرانی شود. جلسه گرفتن‌مان هم عجیب بود. توی چند ماهی که مشغول تحقیق و جمع‌آوری داده و قصه بودیم فهمیده بودیم که دکتر میدری دغدغه‌ی آدم‌های بی‌شناسنامه را دارد. اما نمی‌دانستیم چطور باید بهش برسیم. واسطه‌هایی جور کرده بودیم. اما به نتیجه نرسیده بودیم. موضوع کمی دور و سخت و بین رشته‌ای و بین دستگاهی بود. دیدیم کانال تلگرامی هم به نامش وجود دارد. تعداد عضو زیادی نداشت. اما به مدیر کانال پیام دادیم و در کمال تعجب دیدیم که بهترین راه دسترسی به معاون رفاه وزارت کار همین است: کانال تلگرام او. به مدیر کانالش گفتیم چی هستیم کی هستیم، چه کارها کرده‌ایم و چه می‌خواهیم و جلسه‌ی بهمن ماه سال ۱۳۹۶ جور شد. 
    وقتی از جلسه آمدیم بیرون یادم است که گفتم: این آدم اولین دولتی‌ای بود که دیدنش برایم امیدوارکننده بود. 
  من آن موقع دکتر احمد میدری را نمی‌شناختم. و حالا که چهار سال گذشته می‌بینم بعد از او بقیه‌ی دولت‌مردان و تصمیم‌گیرندگانی که در سر راه ماجرای تغییر قانون تابعیت بچه‌های مادر ایرانی دیدیم هیچ‌ کدام امیدوارکننده نبودند. و راستش کم هم آدم ندیدیم. از هر سه قوه‌ی مجریه و مقننه و قضائیه آدم دیدیم و در رده‌های مختلف. اما اکثر کسانی که دیدیم در همان کلیشه‌های مدیر دولتی و مردان تصمیم‌گیرنده در ایران می‌گنجند. کلیشه‌اش چیست؟‌ آدم‌هایی به شدت محافظه‌کار که حتی اگر اعتقاد کامل به درستی تصمیمی داشته باشند باز هم هزاران مصلحت دیگر را در نظر می‌گیرند و کاری نمی‌کنند و همیشه از نیروهای بالادستی (عمدتاً امنیتی) می‌ترسند و کت و شلوار و نماز و روزه و حفظ ظاهرشان عالی است و خیلی خیلی خیلی کندند و برای همه چیز بوروکراسی می‌تراشند و در نگاه اول کم‌هوش به نظر می‌رسند، اما به شدت باهوش‌اند، منتها فقط در زمینه‌ی تأمین منافع خودشان. 
    حالا که عمر دولت به پایان رسیده و دکتر میدری به احتمال زیاد دارد آخرین ساعات معاون وزیر بودنش در طبقه‌ی هشتم ساختمان وزارت رفاه را می‌گذراند راحت‌تر می‌توانم در موردش بنویسم. 
    بعد از جلسه‌ی آن روزمان در طبقه‌ی هشتم ساختمان وزارت کار رفته بودم از ویکی‌پدیا روزمه‌اش را جسته بودم. نماینده‌ی یکی از جنجالی‌ترین دوره‌های مجلس بود:‌ مجلس ششم. مجلسی تقریبا تمام اصلاح‌طلب. یک نکته‌ی خیلی جالب زندگی‌اش برایم این بود که بعد از اتمام دوره‌ی نمایندگی‌اش مثل خیلی از نمایندگان دیگر آویزان دولت و یک صندلی مفت در یک وزارتخانه نشده بود. خودش را به پایان نرسانده بود. بعد از این که دوره‌ی نمایندگی‌اش تمام شده بود رفته بود دوره‌های آموزشی مختلفی را تجربه کرده بود. چند تا از این دوره‌های کوتاه‌مدت برای سازمان ملل بودند. رفته بود و آموخته‌هایش را بیشتر کرده بود و بعد به راه دانشگاه رفته بود و استاد دانشگاه شده بود تا دولت احمدی‌نژاد تمام شد و او این بار معاون رفاه وزارت کار شد.
    میدری مرد مقدمه‌هاست. خوب مقاله می‌نویسد. مقاله‌هایش ترکیب جالبی از خوانده‌ها و آموخته‌ها و تجربه‌هایش است. مقاله‌هایش نشان می‌دهند که او یک دستگاه فکری دارد. به نظر من مقدمه‌ی او بر کتاب چرا ملت‌ها شکست می‌خورند با ترجمه‌ی محسن میردامادی و محمدحسین نعیمی‌پور به اندازه‌ی خود کتاب عجم‌اوغلو ارزشمند است. راستش حتی مقدمه‌ی میدری از چهارچوب فکری عجم‌اوغلو هم به نظرم بهتر است. 
    در مقدمه‌‌‌ی آن کتاب می‌گوید که موضوع اصلی توسعه در کشورها رابطه‌ی دولت با ملت است. می‌گوید که مشکل سیاستمدارها و سیاستگذاران کمبود علم و دانش نیست. اتفاقا خیلی هم خوب می‌دانند که چه کارهایی باید بکنند تا کشورشان رشد کند. مشکل دوراهی حفظ قدرت سیاسی از طریق قربانی کردن منافع عمومی یا تأمین منافع عمومی و از دست دادن تدریجی قدرت سیاسی است. 
    مسئله‌ی اقتصادی همه‌ی کشورهای در حال توسعه مهار الیگارشی (اندک‌سالاری) است و سقوط ملت‌ها هم همیشه محصول اندک سالاری است. درد بزرگ این است که شکل غالب حکومت‌ها در تاریخ و حتی امروز اندک‌سالاری است. ۸۵ درصد مردم جهان در حال حاضر در این شکل از حکومت زندگی می‌کنند و دلیلش هم یک چیز است: امنیت. بدی‌اش این است که فرادستان و تأمین‌کنندگان امنیت به دنبال حداکثر سود از بازارهای اقتصادی و سیاسی هستند و انحصار دارند. و معمای توسعه این است: توسعه به دسترسی باز به قانون و سایر فرصت‌های اقتصادی و اجتماعی نیاز دارد و این دسترسی باز زمانی امکان‌پذیر است که سازمان سیاسی جامعه بتواند نیروهای امنیتی را تحت مهار جامعه‌ی مدنی درآورد. این کنترل هم هیچ مسیر از قبل تعیین‌شده و مسلمی ندارد و حتی در هیچ مرحله‌ای از توسعه پایان نمی‌یابد. نیروهای امنیتی مثل سایر اقشار خواهان بیشترین قدرت هستند. مسئله‌ی اصلی قدرت جامعه‌ی مدنی است. اگر جامعه‌ی مدنی قدرتمند شود می‌تواند قدرت امنیتی‌ها را مهار کند. و راهکار ساده‌ی قدرتمند کردن جامعه‌ی مدنی چیست؟ توانمندسازی مردم. مهارت «عمل جمعی هماهنگ» کلید رهایی از اندک‌سالاری است. کار جمعی نیازمند مهارت‌های مختلف و عادات رفتاری ویژه‌ای مانند پرهیز از فرصت‌طلبی و تحمل یکدیگر است... همکاری در گروه‌های کوچک زمینه‌ی پیدایش تشکل‌های بزرگ است و این همکاری‌ها در بزنگاه‌های تاریخی به کار می‌آیند...
    توی مقدمه‌ی کتاب «توانمندسازی حکومت، شواهد، تحلیل، عمل» میدری نظراتش در مورد توسعه را تکمیل‌ می‌کند. مقدمه‌ای که علی‌رغم کوتاه بودن خیلی پرمغز است:
    «در اواخر دهه‌ی ۱۳۷۰ در رساله‌ی دکتری و سپس در کتاب حکمرانی خوب: بنیان توسعه چهارچوب نظری حکمرانی خوب را به عنوان نظریه‌ای برای اصلاحات اقتصادی در ایران معرفی کردم. این نظریه در دانشکده‌های اقتصاد و سپس مدیریت و علوم سیاسی مورد استقبال قرار گرفت و رساله‌ها و مقاله‌های پرشماری به این موضوع پرداختند. اما کتاب حاضر این نظریه را همچون نظریه‌های رقیبش، تقلیدی نابه‌جا یا ادای هم‌شکلی در آوردن می‌داند که نه تنها گره‌گشا نیست بلکه به تضعیف نظام اجرایی و تخریب اندک قابلیت حکومت می‌انجامد. نویسندگان کتاب قابلیت‌سازی حکومت، الگوهای فکری‌ای را که از پایان جنگ جهانی دوم تا کنون برای توسعه‌ی اقتصادی و سایر ابعاد توسعه نظریه‌پردازی کرده‌اند به سه نسل تقسیم‌ می‌کنند: 
دوره‌ی نخست از پایان جنگ جهانی دوم تا اوائل دهه‌ی ۱۹۷۰ الگوی صنعتی شدن
دوره‌ی دوم از دهه‌ی ۱۹۸۰ تا اواخر دهه‌ی ۱۹۹۰ الگوی تعدیل ساختاری 
و دوره‌ی اخیر نهادهای خوب (اصلاح بخش عمومی و حکمرانی خوب) به عنوان سرمشق‌های اصلی و نجات‌دهنده معرفی شدند. 
همه‌ی این توصیه‌ها تقلیدی از تجربه‌ی جهان غرب هستند که برای کشورهای در حال توسعه کاربرد و تناسب چندانی نداشته‌اند.... عدم موفقیت هر نسل از سیاست‌گذاری را نسل بعدی به خوبی نشان داده است. طرفداران سیاست تعدیل نشان دادند که سیاست صنعتی شدن چرا به مشکلات عدیده‌ای مانند بزرگ شدن دولت، رانتی شدن اقتصاد، افزایش نابرابری و فساد دولت منجر شد... [بعد از آن] پژوهشگران نشان دادند که سیاست‌های تعدیل نیز با فساد بیشتر و حتی فروپاشی اقتصادها همراه شده است. خصوصی‌سازی به غارتگری قرن تشبیه شد و بسیاری مدعی شدند که آزادسازی اقتصاد هر چند اقتصاد را از دست دولت ناکارآمد خلاصی بخشید امان آن را به مافیای بخش خصوصی واگذار کرد. در واکنش به تجارب تلخ در اروپای شرقی و بسیاری دیگر از کشورهای جهان این بار اصلاح نهادها در چهارچوب نظری حکمرانی خوب تلفیق و به عنوان نسل جدیدی از سیاست‌های نجات‌بخش پیشنهاد شد... مشکل حکمرانی خوب تن ندادن سیاست‌گذاران به توصیه‌های پیشنهادی آن است... 
از نظر نویسندگان این کتاب این نسل نیز مانند دو نسل قبل نمی‌تواند گره‌گشا باشد. زیرا در هر سه نسل بهترین سیاست‌ها، برنامه‌ها، دستورالعمل‌ها، پروتکل‌ها و به طور کلی بهترین رویه‌ها و سرمشق‌های سیاست‌گذاری را از جهان کشورهای پیشرفته الگوبرداری می‌کنند و می‌خواهند در جهان متفاوت دیگری آن را پیاده کنند که مقدمات سازمانی، انسانی و سیاسی آن فراهم نبوده است.... نظام سیاست‌گذاری با الگوهای تقلیدی یا اقتباس سیاست‌های جدید اصلاح نمی‌شود.... این کتاب از دو بخش تشکیل شده است که یک بخش آن نقد سیاست‌گذاری مقلدانه و بخش دوم آن معرفی سیاست‌گذاری مسئله‌محور است. رویکرد جایگزین را نویسندگان‌ «رویکرد انطباق تکرارشونده‌ی مسئله محور» نامیده‌اند. مسئله‌محور در مقابل راه حل محور است... در این روش راه حل و مدل بهینه با آزمون و خطا و کشف می‌شود و مدل‌ساز با آزمون‌های مختلف به راه حل صحیح دست می‌یابد... این کتاب سیاست‌گذاری را همچون این شیوه مدل‌سازی نیازمند آزمون‌های مکرر می‌داند نه راه‌های از پیش تعیین شده و تقلیدشده از سایر کشورها...»
    باری.. بعد از آن جلسه‌ی بهمن ماه سال ۱۳۹۶ اتفاقات خجسته‌ای برای ما رخ داد. دکتر میدری از ما یک گزارش خواست. خودش روی این موضوع دغدغه داشت. داستان دغدغه‌مند شدنش هم ماجراهای دیگری دارد که توی مقدمه‌ی کتاب توانمندسازی حکومت نوشته. برای پیگیری‌ها نیازمند یک سری گزارش‌های کارشناسی بود. یادم است آن سال عرض سه شبانه‌روز گزارشی از فرآیندهای گذشته‌ی اعطای شناسنامه به بچه‌های مادر ایرانی نوشتم. برای نوشتن آن گزارش از تجربه‌ی فرآیندنویسی‌ام توی کار قبلی‌ام استفاده کردم. اصلاً باورم نمی‌شد که آن تجربه‌ی مهندس صنایعی در یک زمینه‌ی کاری دیگر آن جور به دردم بخورد. گزارش خوبی شد و یک ماه بعدش رفتار فوق‌العاده‌ی دیگری از دکتر میدری دیدم: حاضر شد برای دفاع از حق شناسنامه‌دار شدن بچه‌های مادر ایرانی برود صدا و سیما و در یک مناظره شرکت کند. شناسنامه‌ی بچه‌های مادر ایرانی پروژه‌ی اصلی او در سمت دولتی‌اش نبود. هر کس دیگری به جای او بود دنبال دردسر نمی‌گشت. می‌گفت این کار اصلی من نیست و برای چه به خاطرش هزینه بدهم و وقت بگذارم و با هزار نفر شاخ به شاخ شوم؟ هر کسی بود روی صندلی‌اش می‌نشست و نامه‌های توی کارتابلش را امضا می‌کرد و حقوقش را می‌گرفت. مناظره‌ی صدا و سیما آن‌قدر چالشی نشد. نماینده‌های مجلسی که مخالف شناسنامه‌دار شدن بچه‌های مادر ایرانی بودند در صحنه‌ی عمومی حاضر به خراب کردن چهره‌شان نبودند. وسط مناظره آن‌ها هم موافق شدند. فقط اما و اگر آوردند. ولی سال بعدش چالش‌برانگیزتر بود.
    آبان ماه سال ۱۳۹۷ بود که بالاخره با سلام و صلوات دولت لایحه‌ای برای اعطای شناسنامه به بچه‌های مادر ایرانی تقدیم مجلس کرد. توی دولت دو نفر بودند که پای این لایحه تمام قد ایستادند: لعیا جنیدی و احمد میدری. جنیدی بانوی حقوق‌دان دولت بود و از دار و دسته‌ی معاونت زنان بیشتر دغدغه‌ی زنان را داشت و میدری کسی بود که فقر بی‌شناسنامه‌ها را نمی‌توانست تحمل کند. اولش به دنبال راه حل کوتاه‌مدت دادن کارت هویت و کمک‌های مالی به این افراد بود. ولی بعد قانع شد که باید مسئله از ریشه حل شود:‌ حقی ست که پایمال شده و باید این حق را گرفت. آبان ماه سال ۱۳۹۷ یک بار دیگر رفتیم به دفتر او در طبقه‌ی هشتم وزارت کار و برای به نتیجه رسیدن لایحه در مجلس هم‌فکری کردیم. 
    اسفندماه سال ۱۳۹۷ زمزمه‌های مطرح شدن لایحه در صحن مجلس بلندتر شده بود. سه چهار تا مناظره در سه چهار نقطه‌ی مختلف برگزار شد. یکی‌اش را ما برگزار کرده بودیم. یکی‌اش را گروه مخالف‌مان برگزار کرده بود و یکی‌اش را هم انجمن اندیشه و قلم به عنوان یکی از موضوعات حقوقی ایران. دکتر میدری توی این مناظره هم شرکت کرد. راستش آن جلسه را فراموش نمی‌کنم. یکی از کارمندهای مشغول به کار در سفارت ایران در افغانستان به عنوان مخالف در مقابل دکتر میدری ایستاده بود. من آن کارمند را می‌شناختم. وزارت امور خارجه‌ای‌ها اکثرا به دلار حقوق می‌گیرند و مقاومت فوق‌العاده‌ عجیبی در برابر هرگونه تغییر وضعیت دارند. او هم از همان‌ها بود و آدم مودبی نبود. توی جلسه بارها و بارها تکه انداخت که تو نمی‌توانی یارانه‌ی مردم ایران را بدهی برای چه می‌خواهی این بچه افغانستانی‌ها را ایرانی کنی؟! تمسخر می‌کرد... عربده می‌کشید و یک جورهایی فحش می‌داد. نکته‌اش برای من این بود: توی تصمیم‌گیری در سطح دولتمردان اگر کسی بهت فحش ندهد یعنی این‌که کارت الکی است. تغییر وقتی رخ می‌دهد که عده‌ای بهت فحش بدهند. دشمنت شوند. و دولتمرد واقعی کسی است که از این فحش‌ خوردن‌ها نترسد. جا نزند. بی‌خیال نشود. به استقبال برود. ناراحت بشود، اما مأیوس و سرخورده نشود.
    بعد از این که قانون تابعیت مادر ایرانی‌ها در صحن مجلس تصویب شد، شورای نگهبان دو سه بار ردش کرد. دکتر میدری به عنوان نماینده‌ی دولت در جلسات کمیسیون قضایی در مورد ایرادات شورای نگهبان شرکت می‌کرد. ما هم به عنوان مشاور او در این حوزه همراهش می‌رفتیم. یادم است آخر یکی از جلسه‌ها (تیر یا مرداد ۱۳۹۸ بود) ۴-۵ نفر از جاهای مختلف دولت ریختند سرش که این چه کاری بود که کردی؟ چرا این لایحه را این قدر در صحنه‌ی عمومی مطرح کردی که مسکوت گذاشتنش غیرممکن شود؟ با او دعوا داشتند که چرا برای فرستاده شدن لایحه از دولت به مجلس پیگیری کرده؟ ازش شکایت داشتند که چرا بعد از رسیدن لایحه به مجلس باز هم دور و بری‌هایش (ما را می‌گفتند) بی‌خیال نشده‌اند؟ رویش فشار می‌آوردند... و دکتر میدری فقط نگاه‌شان می‌کرد. من آن روز یاد آن تکه از مقدمه‌اش توی کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟» افتاده بودم که می‌گفت توسعه وقتی اتفاق می‌افتد که نیروهای امنیتی تحت مهار جامعه‌ی مدنی دربیایند... حس کرده بودم واقعا در این یک مورد خاص تحت مهار جامعه‌ی مدنی قرار گرفته‌اند...
    آبان ماه ۱۳۹۸ بود. یک روز به من و محسن گفت که بیایید سازمان برنامه و بودجه. همکاری چند ساله‌مان همین شکلی بوده: هر جایی که احتمال کمک (حتی از سمت افراد خیلی دور) برای حل مسئله‌ی شناسنامه‌ی بچه‌های مادر ایرانی بوده هم‌دیگر را در جریان گذاشته‌ایم: ما به عنوان بدنه‌ی کارشناسی و در جریان جزئیات امور و او به عنوان یک دولتمرد که مقام اجرایی‌اش اجازه‌ی پیگیری به او می‌دهد. بعد از تصویب قانون و ابلاغ به دولت اجرایی شدن قانون هم والذاریاتی بود و هست. ذهنش آن روز مشغول بود. بعد از بلبشوی بنزین و سرکوبگری‌ها و بزن و بکش و بگیرها بود. ناراحت بود. توی راهروهای سازمان برنامه و بودجه چند قدم با هم راه رفته بودیم. انتظارش از ما این بود که چون خارج از بدنه‌ی دولتیم و جوانیم می‌توانیم آزادتر و خلاقانه‌تر فکر کنیم و ایده بدهیم. به شدت دل‌نگران رابطه‌ی حکومت با مردم بعد از آن ماجراها بود. یکی از ویژگی‌های دکتر میدری همین بود: بلافاصله بعد از هر حادثه و شکست دوست داشت به عوامل شکست بپردازد و راه‌حل‌های دیگری را پی بگیرد. سر کمک‌های معیشتی به اقشار فرودست جامعه این ویژگی‌اش را دیده بودم. در اولین مرتبه بلبشویی شده بود. کمک‌ها را از طریق فروشگاه‌های زنجیره‌ای توزیع کرده بودند و شلوغ بازی شده بود و حرمت مردم نگه داشته نشده بود و بلافاصله میدری گزارش اشکالات را در آورده بود و در دوره‌های بعدش به شکل آرام‌تر و آبرومندانه‌تری کمک‌های معیشتی را توزیع کرده بودند. آن روز هم خیلی سریع دنبال راه حل بود. دنبال ایجاد سازوکاری بود که مردم اعتراض‌های‌شان را بیان کنند. سازوکاری که حکومتی‌ها را دور نکند. قابل دسترس‌شان کند. به ما می‌گفت که فکر کنید که چه کار کنیم. وضعیت پیش آمده را اصلا دوست نداشت و من آن روز باز یاد تکه‌ی دیگری از مقدمه‌اش بر کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» افتاده بودم: موضوع اصلی توسعه رابطه‌ی دولت با ملت است... ما کمکی نتوانسته بکنیم. پی هم نگرفتیم که خودش چه کرده. به هر حال او فقط یک نفر بود و نمی‌توانست جور ندانم‌کاری یک لشگر آدم را بکشد... همین که به فکر بود برایم عجیب بود...
    دکتر میدری یک مقاله‌ی دوست‌داشتنی دیگر هم دارد به نام «نقد آمارتیا سن به جان رالز؛ دو راهبرد تحول‌خواهی». مقاله در مورد نظریه‌ی عدالت است که بحث خیلی جذابی است و من خودم قبلا کتاب «عدالت» مایکل سندل را در مورد آن خوانده بودم. اما او در این مقاله فراتر از آخرین نظریه‌ها در مورد تحقق عدالت می‌رود.  او به یک راهبرد اشاره می‌کند که به نظرم در ادامه‌ی دو تا مقاله‌اش در مقدمه‌ی کتاب‌های «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟» و «توانمندسازی حاکمیت» آن را خواند: این‌که ما انسان‌ها باید فقط در جهت بهتر شدن وضعیت بد کنونی تلاش کنیم و هر وقت تلاش کردیم و اپسیلونی تغییر ایجاد شد دوباره صورت مسئله را تعریف کنیم و دوباره برای بهتر شدنش تلاش کنیم. این‌که ما آدم‌ها برای بهتر شدن وضعیت کنونی زیاد نباید در بند تعیین نقطه‌ی قله و پاکوب کردن یک مسیر و ساختن جاده و استراحتگاه بین راهی و... باشیم. قله و جاده‌ای وجود ندارد. قله و جاده طی هر تلاش ما بازتعریف می‌شود و همین است... میدری یک تلاش بی‌پایان است.
    بعد از تصویب قانون تابعیت مادر ایرانی‌ها ماه‌های زیادی طول کشید تا این قانون اجرا شود. در خرداد ماه سال ۱۳۹۹ ما تعدادی از مادران ایرانی را جمع کردیم و با هم رفتیم به یکی از ساختمان‌های نهاد ریاست‌جمهوری. در آن جلسه ربیعی سخنگوی دولت و میدری و چند نفر از دولتمردان هم آمده بودند. مادران ایرانی قصه‌های‌شان را گفتند و رو در رو بی‌واسطه روایت کردند. مدیر یکی از دستگاه‌های اصلی متولی امور آن‌ها تمام آن قصه‌ها را بار اول بود که می‌شنید. بعد از این جلسه باز هم ماه‌ها طول کشید تا قانون اجرا شود و هنوز که هنوز است تمام افراد بر اساس این قانون به حق خودشان نرسیده‌اند... وضعیت مطلوب نشده است. ۷۵ هزار نفر فرزند مادر ایرانی درخواست شناسنامه داده‌اند و ۱۸۰۰ نفرشان به شناسنامه رسیده‌اند. وضع فقط کمی از گذشته بهتر شده است و داستان همین است. شیوه‌ی مورد نظر احمد میدری برای اصلاحات ساختاری همین است. توی مقدمه‌ی کتاب «توانمندسازی حاکمیت» هم همین تجربه‌ی تابعیت فرزندان مادر ایرانی‌ و داستان همکاری وزارت رفاه با انجمن یک شهر و انجمن دیاران را مثال زده است...
    بچه که بودم درسم بدک نبود و مدرسه‌ها هم فرت و فرت لوح تقدیر می‌دادند. لوح تقدیرها هم ازین آماده‌ها بودند و من همیشه بیشتر از متن و اسم خودم، درگیر چاپخانه‌ای می‌شدم که چاپ‌شان کرده بود. گوشه‌ی پایین لوح تقدیرها آدرس چاپخانه را هم می‌نوشتند. بیشترشان کار چاپخانه‌های اطراف خیابان ناصرخسرو بودند. حالا اگر بگویم یکی‌شان هم دور و برم نیست شاید باور نکنید. یادم نیست اصلا کجا گذاشته‌ام‌شان. شاید توی انباری است یا شاید قاطی آشغال‌ها انداخته‌ام‌شان سطل آشغال. حسرتی برای دوباره دیدن‌شان ندارم راستش. شاگرد اول ثلث اول مدرسه شدن و مقام اول مسابقه‌ی ریاضی مدرسه شدن و حافظ دو جزء قرآن شدن و این‌ها الان برای من نان و آب و رضایت از زندگی نیست. توی ایام دانشگاه و چند سالی کار کردن هم هیچ وقت درخشان نبودم. شاید هم این وسط‌ها لوح تقدیر آبکی‌ای گرفته باشم. یادم نیست. ولی پارسال پیرارسال به خاطر کار شناسنامه برای بچه‌های مادر ایرانی دو سه تا لوح تقدیر گرفتم و یکی‌شان برایم ارزشمند است. یعنی تنها لوح تقدیر ارزشمند زندگی‌ام همین است.
    چرا این لوح تقدیر را دوست دارم؟ به دو دلیل. یکی این‌ک این لوح تقدیر را دکتر احمد میدری امضا کرده. مردی که در خطوط بالا توصیفش را نوشته‌ام این لوح تقدیر را برایم امضا کرده. و دیگری این که متنش ازین حاضر آماده‌ها نیست. متنش حتی کار رئیس دفتر و منشی هم نیست که از گوگل متن حاضر آماده سرچ زده باشد و چپانده باشد به عنوان لوح تقدیر و سرآخر امضای مافوقش پای لوح خورده باشد. متنش را خود دکتر میدری نوشته است. آن‌جایی که نوشته است  «نبرد با متعصبین سنن حقوقی، نبرد با متعصبین هویت قومی، نبرد با نظام اداری متصلب و نبرد با گروه‌های ذینفعی که محروم‌ترین انسان‌ها را برای تأمین منافع خود هدف قرار داده بودند...» را به عمق جان درک کرده‌ام. می‌دانم که خودش هم درک کرده...
 

  • پیمان ..

این فرانسوی‌ها

۰۷
فروردين

سال‌های ۹۶ و ۹۷ و ۹۸ به طور متوسط سالی ۱ نفر فرانسوی دیدم. سال ۹۹ این اتفاق نیفتاد. خیلی شانسی و اتفاقی بود. از ضعف‌های بزرگ من است که برای آدم‌های جدید تلاش نمی‌کنم و دیدن آدم‌های نوع دیگر را به قضا و قدر سپرده‌ام. ولی طی آن ۳ سال قضا و قدر آن فرانسوی‌ها را جور کرده بود.
اسم اولی را یادم نمی‌آید. حسین پیدایش کرده بود. مدیر یک سمن بزرگ بود در فرانسه. برای تفریح به ایران آمده بود و حسین هم بهش گفته بود بیا با هم ۱ ساعت گپ بزنیم. آن وقت‌ها هنوز با کاله و جریان‌های مهاجرتی به فرانسه آشنا نبودم. نمی‌دانستم که کریدور مرکز آفریقا به شمال آفریقا و شمال آفریقا به فرانسه یکی از کریدورهای بزرگ مهاجرتی جهان است. کریدوری که مهاجرت افغانستانی‌ها و ایرانی‌ها و سوریه‌ای هم به آن اضافه شده بود و کمپ‌های پناهجویی فرانسه را تا خرخره پر از آدم کرده بود. هم‌سن خودمان بود. ولی مدیر یک سمن بود که ۳۰۰۰ نفر نیرو داشت که ۲۰۰ نفرشان حقوق‌بگیر بودند. کاله یک جایی در فرانسه است که خیلی از پناهجوهایی که هدف‌شان انگلستان است خودشان را به آن‌جا می‌رسانند تا یک جوری بتوانند غیرقانونی از دریای مانش بگذرند و در انگلستان درخواست پناهندگی بدهند. 
بزرگ‌ترین سوال‌مان این بود که پول از کجا می‌آورد؟ یک سمن با ۳۰۰۰ نیرو که ۲۰۰ نفرشان حقوق‌بگیر بودند خیلی بزرگ بود. فارغ از کمک‌هایی که به پناهجوها می‌دادند (غذای گرم، جای خواب، سواد، آموزش مهارت، مشاوره و...) حقوق آن ۲۰۰ نفر خودش مسئله‌ای بود. از آن طرف هم سمن بود و قاعدتاً غیردولتی. توی ذهن‌مان انتظار داشتیم چند تا راه‌کار جذب سرمایه‌ی خلاقانه ردیف کند. اما راستاحسینی جواب داد که از اتحادیه‌ی اروپا پول می‌گیرد. گفت که از دولت فرانسه کمکی نمی‌گیرد. اما اتحادیه‌ی اروپا به سمن‌هایی چون ما که جلوی ایجاد بحران انسانی رو می‌گیریم کمک‌های خوبی می‌ده. یادم نیست چه رقم‌هایی گفت. ولی آن موقع که حساب کتاب کرده بودیم دیده بودیم می‌تواند تا ۱۰۰۰ نفر را هم حقوق‌ثابت کند. دیدیم آن‌جا هم سرمایه‌دارها و آدم‌های پول‌دار در فکر انسان و ذات آدمیت نیستند و اگر دولت کمک نمی‌کند فرادولت این کار را می‌کند!
دومی اسمش بونو بود. از شاگردهای هانری کربن بود که در فرانسه مطالعات اسلام خوانده بود و عاشق فلسفه‌ی اسلامی شده بود. مسلمان شده بود و به ایران آمده بود و در زمینه‌ی فلسفه به مراتب بالایی رسیده بود. آدم خاصی بود. زن ایرانی هم گرفته بود و ساکن مشهد شده بود. به عنوان یک مهاجر فرانسوی در ایران مشغول زندگی بود و از محدودیت‌های ایران برای مهاجرانش هم دل پردردی داشت. ولی آن قدر در عوالم بالایی به سر می‌برد که این محدودیت‌ها جزء کوچکی از ذهنیتش را شکل داده بودند. رفته بودیم خانه‌اش تا به عنوان یک مهاجر ساکن ایران باهاش گپ بزنیم. در طبقه‌ی دوم یک خانه‌ی قدیمی در دل مشهد همراه خانمش زندگی می‌کرد. از آن خانه قدیمی‌ها که وسطش حیاط و حوض دارد و دور تا دور خانه مثل کاروانسرا اتاق اتاق است. از کار و بار و زندگی‌اش گفته بود. این‌که کتاب‌های فلسفی امام خمینی را به فرانسوی ترجمه کرده تا اساتیدی که ازشان در ایران فلسفه یاد گرفته بود. 
وسط‌های حرفش گفت که هر سال می‌رود فرانسه تا فیلم‌های جشنواره‌ی فیلم کن را تماشا کند. اما اگر هم ندارد. از سال ۱۳۷۰ آمده بود ایران. اما بی‌خیال جشنواره‌ی کن نشده بود. ساکن ایران شده بود و زن ایرانی هم ستانده بود. اما باز هم هر سال می‌رفت فرانسه تا در جشنواره‌ی کن شرکت کند. این‌که یک آیین شخصی داشت و در ادای این آیین شخصی عدول نکرده بود برایم خیلی جالب بود.
سومی اسمش پلیسیه بود. او هم یک فرانسوی چشم‌آبی خوش‌تیپ بود که در فرانسه مسلمان شده بود. استاد اقتصاد بود و در فرانسه کار و بارش خوب بود. اما به عنوان یک مسلمان زندگی در آن‌جا سختش بود. به ایران مهاجرت کرده بود. خیلی سال پیش. زن ایرانی گرفته بود و پاگیر شده بود. توی یک نشست صحبت می‌کرد. حدود ۲۰ سال بود که در ایران زندگی می‌کرد و فارسی را سلیس و روان صحبت می‌کرد. یک جایی برگشت گفت: ببینید. شما ناگزیرید که با همین آدم‌هایی که هستند کار کنید و پیشرفت کنید. باید همین سرمایه‌های انسانی‌تان را مدیریت کنید تا جلو بروید. درست است که سرمایه‌های انسانی‌تان ماهر نیستند. اما هنر این نیست که با زبده‌ترین و ماهرترین‌ها پیشرفت کنید. ندارید. نیستند. شما باید همین‌ها را مدیریت کنید و از همین‌ها استفاده کنید و جلو بروید...
از هر کدام‌شان نکته‌ای توی ذهنم برجسته شده بود. ای کاش می‌توانستم فرانسوی‌های یادگرفتنی بیشتری ببینم!

  • پیمان ..

شناسنامه‌اش را گرفته بود. یک جعبه شیرینی خریده بود آمده بود پیش‌مان. کمی تأخیر داشت. کارگر یک کارگاه بود و همین‌که این روزهای آخر سال سریع مرخصی گرفته بود برای دیدن‌مان برایم ارزش داشت. جزئیات داستان زندگی‌اش را نمی‌دانستم. دعوتش کرده بودم که بیاید قصه‌ی زندگی‌اش را برای‌مان بگوید. یک ساعت با هم گپ زدیم و بعد از یک ساعت فقط می‌خواستم ستایشش کنم.

از سال ۹۰ که ۱۸ سالش تمام شده بود افتاده بود دنبال شناسنامه و بالاخره بعد از ۹ سال به شناسنامه رسیده بود. آن هم بر اساس قانون جدید. برای پیش رفتن این قانون هم در نوع خودش زحمت‌هایی کشیده بود. توی اینستاگرام و تلگرام و توئیتر فعال شده بود. هر جا می‌دید مسئولی صفحه‌ای شخصی دارد می‌رفت بهش پیغام می‌داد که بی‌شناسنامگی بچه‌های مادر ایرانی یک درد بزرگ است. دردش را شرح می‌داد... قصه‌هایش را می‌گفت. خستگی‌ناپذیر این کار را تکرار می‌کرد.

به طرز عجیبی مودب بود این شعور را داشت که برای پیگیری مشکلش مودب باشد. با مسئولان و مدیران و نمایندگان مودبانه درخواستش را مطرح کند. بلد بود که عصبانی نباشد. شاکی نباشد. بلد بود که از شبکه‌های مجازی برای قصه گفتن استفاده کند. می‌دانید کجا برایم عجیب شد؟

پدرش یک کارگر افغانستانی بود و مادرش هم ایرانی. پدر و مادرش زیاد سواد نداشتند. تازه پدرش هم چند سال پیش تصادف بدی کرده بود و از کارافتاده شده بود و او بود که با کار کردن خرج خانواده را تأمین می‌کرد. ازش پرسیدم تا چه مقطعی درس خوانده‌ای؟

جوابش عمیقاً من را به فکر برد. 

تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده بود. نه این‌که درسش بد باشد. اتفاقاً درسش خیلی هم خوب بود. کودکی او هم‌زمان شده بود با دوره‌ی افغانی‌بگیر و ممنوعیت تحصیل کودکان مهاجر در مدارس ایران. او نمی‌توانست با هویت خودش در مدارس ایران درس بخواند. اما توانسته بود با شناسنامه‌ی پسردایی‌اش توی مدرسه ثبت‌نام کند و تا سوم راهنمایی درس بخواند. به هیچ کس نگفته بود که پدرش افغانستانی است. اول دبیرستان گیر دادند که شناسنامه‌ها باید عکس‌دار شوند و او برای این‌که لو نرود ترک تحصیل کرد.

زود از سیستم آموزش و پرورش زد بیرون و وارد بازار کار شد. 

اما جوان رعنایی که جلوی من نشسته بود داشت به من ثابت می‌کرد که با مدرسه نرفتن از نظر مهارت‌های اجتماعی هیچ چیزی را از دست نداده است. او بلد بود که چطور قصه بگوید. بلد بود که اگر مشکلی دارد تماس بگیرد با مسئولین و مشکلاتش را بیان کند. بلد بود که از شبکه‌های اجتماعی استفاده کند. برای زندگی‌اش برنامه‌ داشت. کاملاً به محدودیت‌های زندگی‌اش واقف بود و بر اساس آن‌ها برنامه می‌ریخت. با این‌که ۹ سال از زندگی‌ و جوانی‌اش به فنا رفته بود ولی نگذاشته بود که بغض و حسرت زندگی‌اش را تباه کند. داشت برای بهتر شدن تلاش می‌کرد. حواسش بود که در چه سنی قرار دارد. حواسش بود که زن گرفتن به چه مقدماتی نیاز دارد. می‌دانست که بیمه‌ی عمر چیست و چه فوایدی دارد. خرش که از پل گذشته بود آدم‌های مثل خودش را فراموش نکرده بود. برای کسانی که مثل او مادر ایرانی بودند کلی پیگیری می‌کرد تا آن‌ها هم به شناسنامه برسند و به طرز عجیبی مودب بود. جوری که واقعا دلت می‌خواست با او دوست باشی.

از صبح تا به حال دارم فکر می‌کنم که شاید اگر او ترک تحصیل نمی‌کرد هیچ وقت به چنین درجه‌ی بالایی از شخصیت نمی‌رسید. شاید هر چه قدر که بیشتر درس می‌خواند شخصیتش پله پله نزول می‌کرد. دبیرستان را اگر تمام می‌کرد دیگر به مودبی الانش نمی‌بود. دانشگاه را که تمام می‌کرد دیگر به امیدواری و جنگندگی این روزهایش نبود... دکترا را اگر می‌گرفت که دیگر هیچ... احتمالاً جز نشستن و غصه خوردن کاری ازش برنمی‌آمد... دارم اغراق می‌کنم. می‌دانم. این بشر پایه و اساسش از کودکی درست بوده که چنین شخصیتی در او ایجاد شده؛ اما از بس ‌آدم‌های با پدر مادر حسابی و تحصیلات عالیه ولی بی‌شخصیت و به درد‌نخور دیده‌ام که دارم به این نتیجه می‌رسم که مدرسه رفتن و دانشگاه رفتن امتیاز منفی است. فقط باید آدم‌های خودآموخته را دریافت...
 

  • پیمان ..

به نظر من رزومه‌های شغلی عموما فاقد یک بخش بسیار مهم هستند: همکارانت چه کسانی بوده‌اند؟ چه ویژگی‌هایی داشته‌اند و تو چگونه با آن‌ها همکاری کرده‌ای؟ 
یکی از کسانی که در این بخش به نظرم خیلی مهم اما همیشه پنهان در فضای سفید بین خطوط رزومه‌ام ذکر خواهم کرد حامد رحیم‌پور است. کسی که از نظر عقیدتی از من دور بود. سال ۱۳۹۶ وقتی گفت تلگرام استفاده نکنید و از پیام‌رسان‌های داخلی استفاده کنید، همان ساعت اول حامد خیلی مسلمانانه تلگرامش را پاک کرد. اما من از همان زمان به تلگرام علاقه‌مندتر شدم. در چنین قطبیتی بودیم. اما این مانع همکاری ما نشد. دوست دارم بگویم با آدمی که از نظر عقیدتی از من دور بوده هم همکاری مثبت داشته‌ام.
حامد آمده بود تا برای طراحی کمپین حمایت از تابعیت بچه‌های مادر ایرانی کمک‌مان کند. به این جمع‌بندی رسیده بودیم که کار نباید به بی‌بی‌سی بکشد. هر تلاش اجتماعی باید در چهارچوب رسانه‌های داخل ایران بماند و حامد با چهارچوب عقیدتی‌اش برای این‌ کار مناسب بود. یک سند برایم فرستاد که تکمیلش برایم هفته‌ها زمان برد. اما دقت نظرش برای طراحی و ارزیابی و چهارچوب‌بندی‌های دقیقش برایم عجیب بود. سندی که با هم تکمیل و تا حدی اجرایی‌اش کردیم. حالا که نگاه می‌کنم شاید مشخص و پیش‌بینی‌پذیری حامد بود که باعث شد تا بتوانیم با هم یک تعامل مثبت داشته باشیم. دنیای او مشخص بود. ارزش‌هایش مشخص بود. ابهام نداشت و من هم عقده‌ای نبودم. هر دوی‌مان می‌خواستیم کار پیش برود و پیش رفت. 
حامد از کتاب بازاریابی اجتماعی مثال زیاد می‌زد. کتاب را از حفظ بود. چون آن را توی دبیرستان علامه حلی درس می‌داد. به عنوان یکی از درس‌های فوق برنامه این کتاب را درس می‌داد. راستش به دانش‌آموزهای فینگیل مینگیل علامه حلی حسودی‌ام هم شده بود که در اوان نوجوانی دارند چیزهایی را یاد می‌گیرند که من در اواخر دهه‌ی دوم زندگانی‌ام دارم با آن‌ها مواجه می‌شوم. رگ خودآموزی‌ام بالا زده بود و رفته بودم کتاب را هم خریده بودم و زور زده بودم با دقت حامد رحیم‌پور کتاب را بخوانم و یاد بگیرم. البته که با آن درجه از دقت هیچ وقت به انتهای کتاب نرسیدم. شاید اگر کسی مثل حامد در نوجوانی این کتاب را به من درس می‌داد مسیر زندگی‌ام همان موقع تغییر پیدا می‌کرد. در دبیرستانی که من درس خواندم به جز معدل و مهارت تست زدن هیچ ارزش دیگری وجود نداشت.
بعدها حامد رفت دنبال کارهایش و جدا شدیم و من هم زیاد پیگیرش نبودم. فقط همیشه حامد برایم عجیب بود. پسری با آن درجه از اعتقادات فارغ‌التحصیل معماری دانشگاه تهران بود و همه‌ی کلیشه‌های ذهنی‌ام از یک دانشجوی دانشکده هنر را زیر سوال برده بود. اگر به من می‌گفتند از حوزه‌ی علمیه آمده و علاقه‌مند به مباحث اجتماعی و هنری است بیشتر باورم می‌شد.
تا این‌که پنج‌شنبه یکهو امیرحسین زنگ زد. حال و احوال کردیم و گفتم که دلم برایت تنگ شده. یکهو گفت خبر داری که حامد سکته کرده؟ گفتم: نه... شوخی می‌کنی؟
جا خوردم. حامد از من یک سال کوچک‌تر بود. زن داشت. بچه هم داشت. یادم آمد که در آن دوره‌ی چند ماهه‌ی همکاری‌مان از نامهربانی طراحی شهری تهران گفت که توی پیاده‌روهایش داشتن یک کالسکه‌ی بچه تبدیل به یک چالش می‌شود... به محسن زنگ زدم و او بیشتر از من جا خورد. فردایش هم خبر داد که حامد مرد. سکته‌ی قلبی کرد و دکترهای بیمارستان هم نتوانستند او را احیا کنند و مرد. 
سی سالگی برای سکته‌ی قلبی و مرگ خیلی زود است.
هم‌زمان به خیلی چیزها فکر کردم. 
یک جور احساس پیری داشتم. ماه پیش آقا مرد. هفته‌ی بعدش، پدر حسام سکته‌ی قلبی کرد و در ۶۰ سالگی رفت. هم‌سن و سال پدر خودم بود بابایش. هفته‌ی بعدترش پدر محمد... در سنین نوجوانی عموما شاهد مرگ پدربزرگ مادربزرگ‌ها هستی. از یک جایی به بعد پدر و مادرها می‌میرند و از یک جایی به بعد خود دوستانت... حس می‌کردم در سنی هستم که باید شاهد مرگ پدر مادرها باشم. اما حالا کسی که روزگاری همکارم بود مرده بود. 
به همسر و کودک سه ساله‌ی حامد فکر کردم. به این که شاید اگر تنها بود در ظاهر مرگش زیان کمتری داشت. شاید آن کودک سه ساله حتما در سال‌های آینده با دنیایی از سختی‌ها مواجه خواهد شد... می‌گویند ماشین جسمی است که باد هم از زیرش رد می‌شود و هم از رویش. به چیزی که زیر و رویش بر باد نهاده است چه اعتماد و یقینی می‌توان داشت؟ هیچ نقطه‌ی اتکا و اطمینانی وجود ندارد. مرگ هم حکم باد برای ماشین را دارد. هیچ اعتباری برای زندگی نمی‌توان قائل شد. هیچ اطمینانی وجود ندارد. این باد می‌تواند با یک یورش چهار چرخ زندگی را از زمین جدا کند و چنین در هم بکوبدش که نه از تو نشانی بماند و نه از سرنشین‌های داخل ماشینت... اضافه کردن سرنشین به ماشین کار سختی است انصافا.
در من لاک‌پشتی زندگی می‌کند که همیشه به من می‌گوید عجله نکن. خبری نیست. آهسته برو ولی پیوسته برو. با پاهای کج و کوله‌اش من را وادار می‌کند تا برای چیزی عجله نکنم. زور نزنم. اما این خبر یکهو لاک‌پشت درونم را فرستاد توی لاکش. ساکتش کرد. نشستم از گوگل در مورد حامد پرسیدم. دیدم که در راستای اعتقاداتش چه‌قدر کار کرده. جشنواره‌ی فیلم دانش‌آموزی را در ۶ سال متوالی برگزار کرده. موسسه‌ی آموزشی تأسیس کرده. برای یاد دادن تکنیک‌های فیلم‌سازی و انیمیشن‌سازی به نسل‌های بعد خیلی کارها کرده. معلمی کرده. دانش‌آموز تربیت کرده. خیلی زود رفته سراغ نسل‌های بعدی تا شاید آن‌ها آد‌م‌هایی توانمندتر و بهتر بشوند... لاک‌پشت درونم خفقان گرفت و من بلند بلند از خودم پرسیدم چه غلطی کرده‌ای تو؟ که اگر همین فردا تو هم سکته‌ی قلبی بزنی بشود گفت این کارها را کرده‌ای...
چند ماه اخیر با موضوع گذشت زمان درگیری عجیبی داشته‌ام. توی نوشته‌های این‌جا هم وقت و بی‌وقت این درگیری را شرح داده‌ام. از همان قصه‌ی آخرین برگ درخت روبه‌روی خانه‌مان در پاییز بگیر تا تجربه‌ی سفر با هواپیما به اصفهان و ارائه‌ی تداکس اصفهان... گذشت زمان این چند ماه من را خیلی اذیت کرده است. گذر هولناک زمان که هیچ راهی برای به دام انداختنش ندارم و تمام تلاش‌هایم مثل انداختن تور در یک رودخانه‌ی پر جوش و خروش است. حجم روان آب از شبکه‌های تور می‌گذرند و هیچ آبی درون تور گیر نمی‌کند. نمی‌دانم... احتمالا مرگ حامد من را بیشتر درگیر گذشت زمان می‌کند...
 

  • پیمان ..

بچه‌های میم بالاخره شناسنامه گرفتند. تاریخ صدور شناسنامه‌شان دقیقا هم‌زمان با ماه و روز تاریخ تولد من شد. از آن هم‌زمانی‌ها که فقط به درد خودم می‌خورد. 
به اولین برخوردهایم با میم که فکرکردم دیدم سه سال گذشته است. خیلی طول کشید. یک راه طولانی طی شد تا بالاخره بچه‌هایش صاحب شناسنامه شدند. راستش را اگر بخواهم بگویم در این سه سال خیلی وقت‌ها فکر می‌کردم که بچه‌های میم هیچ وقت صاحب شناسنامه نمی‌شوند. اما انگار خودش این‌طور نبود. پارسال که چهارمین بچه‌اش را هم به دنیا آورد حس کردم این‌طوری نیست. آن زمان هنوز هم معلوم نبود که بچه‌هایش بالاخره صاحب شناسنامه می‌شوند یا نه. افغانستانی‌ها پر زاد و ولدند. خانواده‌های‌شان پرجمعیت‌اند. اما حتما میم به عنوان یک زن ایرانی امیدهای بزرگی داشته که به دنیا آوردن چهارمین فرزند را هم قبول کرده. 
اولین بار میم را همراه خانم ع دیدم. ع هم یک زن ایرانی بود که شوهری افغانستانی داشت. فقط یک دختر ۶ ساله داشت که می‌خواست قبل از مدرسه رفتنش صاحب شناسنامه‌ شود و توی مدرسه دردسرهای یک کودک افغانستانی را نداشته باشد. در تکاپو بودند که به مناسبت روز مادر جلوی مجلس تجمع برگزار کنند و برای بچه‌های‌شان از نماینده‌های مجلس اصلاح قانون را بخواهند. خانم ع دو سال پیش فوت شد. توی یک تصادف رانندگی مرد و دختر کوچکش بی‌مادر شد و اعضای بدنش هم اهدا شد به چند نفر آدم دیگر که بیشتر زنده بمانند. این‌که می‌گویم راهی بس طولانی طی شد به خاطر همین است... ع مرد. میم کودک دیگری به دنیا آورد و...
همان اولین بار که میم را دیدم به استعداد غریب او پی بردم. او یک اعجوبه بود. استعدادهایش از آن استعدادهای مورد ستایش سیستم آموزش و پرورش و نظام آموزش عالی ما نبود. استعدادش از نوع حفظ فرمول‌های ریاضی و ابیات شعرا و تند تند تست زدن نبود. همان موقع در ستایش استعدادش این‌جا نوشتم. شاید اگر میم در این خاک نبود و در کشوری مثل سوئد به دنیا آمده بود یکی از گزینه‌های ریاست‌جمهوری آن کشور می‌شد. نمی‌دانم...
میم اما هیچ وقت از پیگیری دست برنداشت. رها نکرد. با وجود بی‌مهری‌ها باز هم نومید نشد. هر جا که لازم بود رفت و پیگیری کرد و حرفش را زد و نماینده‌ی یک گروه بزرگ شد. اوجش دقیقا شب قبل از صدور شناسنامه‌ها برای بچه‌هایش بود. جایی که رفت توی تلویزیون و حرف‌های تمام مادرهای ایرانی را که شوهری غیرایرانی دارند بیان کرد. بیانش هم مثل من نبود که هر جا می‌روم با یک لحن و یک دایره واژگان صحبت می‌کنم. بیانش کاملا شبیه نماینده‌ی یک جامعه‌ی مدنی بود.
بچه‌های میم این هفته صاحب شناسنامه شدند. وقتی این را شنیدم گفتم: حتما یک روزی مادرشان را به خاطر این شناسنامه‌ها ستایش خواهند کرد. حتما یک روزی فیلم آن برنامه‌ی تلویزیونی را نگاه خواهند کرد و می‌گویند ببین مادر ما چه قهرمانی بوده. حتما عکس‌های نشست‌‌های دیاران توی دانشگاه تهران را مرور می‌کنند و می‌بینند که مادرشان برای شناسنامه‌دار شدن آن‌ها تا کجاها رفته. شاید یکی‌شان فیلم‌ساز هم شد و فیلمی در مورد زندگی یک زن ایرانی ساخت. زنی که جنگید تا بتواند مثل مردهای ایرانی حق انتقال تابعیت به بچه‌هایش را پیدا کند. قشنگی‌اش این است که او با مردها نجنگید. با یک طرز تفکر جنگید...
هفته‌ی پیش زن‌های آرژانتینی جلوی مجلس کشورشان جمع شدند و قانونی شدن حق سقط جنین را جشن گرفتند. شور و شوق آن زن‌ها و خوشحالی‌های‌شان و هم را در آغوش‌ کشیدن‌های‌شان قشنگ بود. دراماتیک بود. اما برای من شناسنامه‌های بچه‌های میم خیلی دراماتیک‌تر بودند. مخصوصا شناسنامه‌ی آن بچه‌ی آخری که فکر کنم هنوز شیرخواره باشد و تا همین پارسال باید ۱۸ سال صبر می‌کرد تا شاید به او شناسنامه بدهند و حالا قبل از این که زبان باز کند صاحب شناسنامه شده است. دیدم خیلی‌ها عکس‌های جلوی مجلس آرژانتین را توی اینستاگرام‌شان گذاشته‌اند و از خوشحالی زن‌های آرژانتینی خوشحال بودند. توی این سه سال به هر کسی که حس می‌کردم می‌تواند قصه‌های میم و زن‌های مثل او را ترویج کند رو انداختم. به دخترها و زن‌ها بیشتر. ازشان انتظار بیشتری داشتم. ولی خیلی‌های‌شان سرد برخورد کردند. تنها مشارکت نکردند، بلکه تو دل آدم را خالی می‌کردند که نمی‌شود و بی‌خیال شوید و عمرتان را تلف نکنید و این‌ها آدم‌بشو نیستند و... چند تای‌شان را به وضوح یادم است. چند تای‌شان از همین‌ها بودند که عکس‌های‌ آرژانتینی‌ها را بازنشر کردند. کرمم گرفت که بروم به‌شان بگویم یادتان هست فلان موقع فلان پیام را دادم و... اما زود پشیمان شدم. این را از رانندگی توی جاده‌های ایران یاد گرفته‌ام. بعضی‌ها هیچ وقت نمی‌فهمند. این‌که سعی کنی به‌شان بفهمانی یا بدتر سعی کنی به‌شان یاد بدهی اشتباه محض است. راه خودت را برو...
توی تد اکس اصفهان شعارم این بود: در صحنه‌ی عمومی حرف بزن.
فکر کنم حالا باید یک تد دیگر پیدا کنم و یک ارائه‌ی دیگر تمرین کنم. شعار آن یکی باید این باشد: راه خودت را برو!

 

 

مرتبط:

مسیری که با هم طی کردیم-۱

مسیری که با هم طی کردیم-۲

مسیری که با هم طی کردیم-۳
 

  • پیمان ..

آقا یک روز اضافه‌تر زندگی کرد. این را بابای من می‌گوید. من هم بر این باورم. اگر خواهرم نبود احتمالا همان عصرگاه روز ۲۳ آذر روح از بدنش جدا می‌شد. اکسیژن خونش را اندازه گرفته بود. یکهو دیده بود که عدد ۵۰ را نشان می‌دهد. آدم عادی اگر بود غش می‌کرد. اما آقا تقریبا سه ماه بود که درازکش روی تخت بود. غش و ضعفی نشان نمی‌داد. سومین روزی بود که به مدد سرم انرژی مورد نیاز اندک سلول‌های باقی‌مانده‌ی تنش را تأمین می‌کرد. دیگر معده‌اش هیچ غذایی را نمی‌پذیرفت. هر قطره‌ی غذا بعد از چند دقیقه به آرامی از سوند معده برمی‌گشت بیرون. دیگر از عضله‌های ستبرش خبری نبود. اول عضله‌هایش شل و ول شدند. بعد کم کم آب شدند. روزهای اول برای این‌که هر سه ساعت روی تخت بچرخد نیروی دو نفر هم کم بود. سنگین وزن بود. چاق نبود. ولی سنگین بود. روزهای آخر یک نفر تنها هم می‌توانست او را از این پهلو به آن پهلو کند. خواهرم سریع کپسول اکسیژن را وصل کرد و ماسک پلاستیکی را روی صورت آقا چسباند. محکم دودستی چسباند که مبادا سلولی اکسیژن هدر برود. حتم احیا کردن بیماران توی اتاق عمل را دیده بود و می‌دانست کارش را. خودش گلوله گلوله اشک ریخت و گفت چیزی نیست و روح را یک شبانه روز دیگر در بدن آقا نگه داشت. 
نمی‌دانم درست دارم می‌گویم یا نه؟ وقتی بدن از کار می‌افتد روح از بدن خارج می‌شود؟ پس آن تلقین‌های توی قبر چیست؟ اگر جسم دیگر خانه‌ی روح نیست پس چرا توی گوشش تلقین می‌خوانند؟ در آسمان بخوانند. دورادور بخوانند. نمی‌دانم...
یک شبانه‌روز دیگر هم آقا تند تند با یاری کپسول اکسیژن نفس کشید. با تمام وجودش نفس می‌کشید. ضربان قلبش همیشه روی ۱۲۰ بود. گاه تا ۱۳۰ هم می‌رفت. زیر ۱۰۰ نمی‌آمد. فقط قفسه‌ی سینه‌اش نبود که بالا و پایین می‌رفت.  شکمش هم بالا و پایین می‌رفت. این نفس کشیدن مرگ است. ننه هم که مرده بود آن دو سه روز آخر همین‌جوری نفس می‌کشید. انگار شش‌ها کش آمده‌اند و تا زیر شکم هم رفته‌اند و برای پر و خالی شدن تمام بدن را تکان می‌دهند. 
مامان خواست الرحمن بخواند. گفت برایم بیاور سوره‌اش را. تا او وضو بگیرد و بیاید خودم هم یک بار خواندم. سوره‌ی قشنگی است. اول نامی از خدا می‌آید و بعد نامی از قرآنش و بعد خلقت انسان. اولین چیزی که بعد از خلقت انسان به آن اشاره می‌کند عقل و منطق انسان نیست. علمه‌البیان است. یاد دادن بیان به آدمیزاد است. بیان غریب‌ترین و عجیب‌ترین ویژگی آدمیزاد است. بیان برای من یعنی قصه گفتن. یعنی روایت کردن. بیان یعنی همان جمله‌ی مارکز: زنده‌ام تا روایت کنم... آدمیزاد به بیانش است که آدمیزاد است. به توان بهره گرفتنش از واژ‌ها و ردیف کردن‌شان و ساختن جمله‌ها و جمله‌ها را قطار کردن...
من گریه‌ام را دو ماه پیش کرده بودم. همان وقت که رفته بودیم قبرستان روستا و برای ننه و آن یکی بابابزرگم که قبل از وجود داشتن من از دنیا رفته بود و مامان‌بزرگم و شوهرخاله‌ام فاتحه خوانده بودم و به خودم گفته بودم به مرده‌هایت یکی دیگر هم اضافه شد. آن موقع آقا هنوز روی تخت بیمارستان خوابیده بود. اما من مرگش را باور کرده بودم. هفته‌های بعدش به نظرم تلاش همگان بود برای هدایت «تدریجی» آقا به سوی مرگ. من نومید بودم. بابایم امیدوار بود به بازگشت... آن روز همان جمله‌ی ساده‌ی به مرده‌هایت یکی دیگر هم اضافه شد اشکم را درآورده بود و زده بودم زیر گریه. بعدش دیگر اما آن‌جوری گریه نکردم. حتی روز خاک‌سپاری هم گریه نکردم. حتی کمی کلافه هم بودم از آدم‌هایی که نامردی کرده بودند و رفتار خوبی با آقا نداشتند و روز خاک‌سپاری‌اش آمده بودند. چیزی نمی‌توانستم بگویم. فقط کلافه بودم...
توی یادداشت‌های دوچرخه‌ای این چند ماه اخیر به مرگ بیشتر فکر کرده‌ام. دیدن منظره‌های زیبا را با لذت بیشتری ثبت کرده‌ام. روز پس از باران اگر با دوچرخه به روستا رفته‌ام از دیدن منظره‌ها بیشتر به وجد آمده‌ام. دیدن شالیزارهای تا به افق گسترده شده برایم رضایت خاطر بیشتری به همراه داشته. حس کرده‌ام که همین شالیزار برایم بس است. حس کرده‌ام که این زیبایی برایم بس است. یعنی همان‌طور که آقا داشت با شیبی آهسته زوال را تجربه می‌کرد، من داشتم لحظه لحظه زیبایی جهان را با قدرت بیشتری می‌بلعیدم. انگار من و آقا در یک جاده بودیم. من در سربالایی و نزدیک به قله و او در سرازیری و نزدیک به دره. هم را حس می‌کردیم. کاری برای هم نمی‌توانستیم بکنیم. فقط در یک جاده بودیم. مرگ همین است. 
آن یک روز اضافه‌تر برایم سوال است. کپسول اکسیژن هم بعد از ۲۴ ساعت دیگر نتوانست زوال اندام‌های درونی را جبران کند. وا داد. تن آقا بعد از تقریبا سه ماه مبارزه وا داد. به مرگ تسلیم شد. دانش و قدرت آدمیزاد فقط به اندازه‌ی یک روز تأثیر داشت... یعنی راستش حکمت آن یک روز برایم سوال است. یعنی همین بوده؟ که بگوید شما با همه‌ی تلاش‌تان فقط یک روز توانسته‌اید موعد را جابه‌جا کنید؟ یا شاید رازهای دیگری هم دارد. نمی‌دانم.
 

  • پیمان ..

صابرها..

۱۳
آبان

دو سال پیش من افغانستان بودم. سفرنامه‌اش را نوشته‌ایم. اما هنوز در مرحله‌ی ویرایش است. راستش چون سه نفری که رفته بودیم می‌خواهیم یک سفرنامه منتشر کنیم کار سخت شده است. سه تا آشپزیم و هر کدام‌مان هم یک نوع قاطق بلدیم درست کنیم و تهیه‌ی خوراک واحد دشوار شده است. برای من به شخصه بازنویسی سخت‌ترین کار دنیاست و همین هم مزید بر علت شده.


دو سال پیش کابل امن‌تر بود. هنوز طالبان با آمریکا دوست نشده بود. یک هفته‌ای که در کابل بودیم اتفاقی رخ نداده بود. به خاطر همین مردم با احساس امنیت بیشتری بیرون می‌آمدند. ترافیک کابل به گفته‌ی خودشان به خاطر همین بیشتر شده بود.
یک روز ظهر از میدان دهمزنگ پیاده رفتم تا پوهنتون کابل. راه زیادی نبود. گوشه‌ی میدان دهمزنگ بیلبورد تبلیغاتی مردی با بازوهای ورقلمبیده و تجهیزات یک باشگاه بدنسازی را در زمینه‌اش نشان می‌داد. تصویری قدیمی از میدان دهمزنگ بعد از جنگ‌های داخلی دیده بودم که تانکی در حال عبور از خیابان بود و هیچ کدام از ساختمان‌های اطراف میدان و دو طرف خیابان سالم نبودند. اما بعد از سال‌ها کابل دوباره خودش را ساخته بود. از ‌آن سال‌ها فقط یک ساختمان مخروبه‌ی چند طبقه‌ی بزرگ مانده بود که محل قضای حاجت مردان عبوری در پیاده‌رو شده بود. بقیه ساخته و آباد کرده بودند. 
نزدیک پوهنتون کابل همین‌جوری با صابر دوست شدم. داشتم از پسرک پشمک‌فروشی عکس می‌گرفتم که دیدم صابر ایستاده و نگاهم می‌کند. محال است به کابل بروید و پشمک‌فروش‌های کابل با آن پشمک‌های صورتی شادشان توجه‌تان را جلب نکند. قد صابر از من کوتاه‌تر بود. ازش پرسیدم: پوهنتون کابل همین طرف است؟
سرش را تکان داد و گفت: من هم همان جا می روم.
گفتم: چه خوب.
گفت: ارانی استی؟
گفتم: بله.
گفت: چرا به افغانستان آمدی؟
گفتم: آمدم که چکر بزنم.
گفت: من ایران را خیلی دوست دارم.
گفتم: به ایران بوده ای؟
گفت: نه. ولی فیلم و عکس از ایران زیاد دیده ام. دوست دارم شیراز را ببینم.
خیلی سریع‌تر از آن‌چه فکر می‌کردم با هم رفیق شدیم. صابر دانشجوی سال اول انجنیرینگ (مهندسی) برق کابل بود. تا به حال به ایران مهاجرت نکرده بود. می‌گفت ویزای ایران خیلی گران است. خانواده‌اش پول‌دار نبودند. در یکی از خانه‌های دامنه‌ی کوه روبه‌روی پوهنتون کابل زندگی می‌کردند. خانه‌های روی دامنه‌ی تپه‌ها و کوه‌های کابل ارزان‌اند. آب لوله‌کشی ندارند. برای آب باید بروند سراغ چاه آبی که در هر محله حفر شده و با پمپ دستی آب بالا بکشند و دبه دبه آب را ببرند به خانه‌شان. صابر کلی برادر و خواهر داشت. اما درسخوان بود. خیلی درسخوان بود. در کنکور رتبه‌ی بالایی به دست آورده بود و توانسته بود انجنرینگ برق قبول شود.
پوهنتون کابل دیوارهای بلندی داشت. کنار دیوار با هم قدم می زدیم و می رفتیم به سمت در ورودی پوهنتون. خوشحال بودم که با صابر دوست شده‌ام و برای گشت و گذار در پوهنتون کابل راهنما خواهم داشت. بالای دیوارها هم سیم خاردار داشت. این دیوارها و سیم خاردارها خیلی برایم معنادار بودند. نمادین بودند. در ایران دانشگاه تهران با نرده هایی سبز رنگ از خیابان ها و پیاده رو ها و جامعه ی اطرافش جدا می شود. برای ورود به دانشگاه تهران تو باید از گیت های نگهبانی بگذری. بین دانشگاه و جامعه نرده هایی آهنین وجود دارد. برای ورود به پوهنتون کابل با از سنگرهایی نظامی رد می‌شدی...
۶-۷ نفر با لباس نظامی و تفنگ به دست جلوی در پوهنتون کابل ایستاده بودند. در ورودی تنگ بود و دانشجوها باید کارت نشان می‌دادند و از جلوی سربازها رد می‌شدند. پشت در ورودی محیط پر دار و درختی دیده می‌شد. جلوی در اصلی دانشگاه با کیسه‌های شنی سنگر هم درست کرده بودند. خیلی هوس کرده بودم که از آن منظره عکس بگیرم... 
گفتم: چه ترسناک.
صابر گفت: عادت داریم.
به سرباز اولی که کلاشینکفی به دست داشت گفتم که من دانشجو از ایران هستم. می‌خواهم پوهنتون کابل را ببینم.
سر تکان داد که نمی‌دانم. از قوماندان بپرس. رفتم جلوتر. رئیس‌شان ژ۳ به دست از بالای دماغش نگاهم کرد. حرفم را برایش تکرار کردم. کارت دانشگاه شریفم را هم در آوردم نشانش دادم. حال نکرد. گفت: نی. نمی‌شود که داخل شوی.
نگاهش کردم و چیزی نگفتم. می‌خواستم ببینم محیط ایزوله و گلخانه‌ای دانشگاه در کابل چه شکلی است. آرامگاه جمال‌الدین اسدآبادی هم وسط پوهنتون بود. اصرار نکردم. به همین راحتی راهم نداده بودند. کارت دانشگاه شریفم هم فقط به درد خودم می‌خورد. 
صابر دید که ناراحت شده‌ام. بی‌خیال کلاسش شد و او وارد دانشگاه نشد. کنار دیوارهای پر از سیم‌خاردار دانشگاه قدم زدیم. برای موبایلم شارژ خریدیم. بعد صابر پیشنهاد داد حالا که نگذاشتند به پوهنتون داخل شوی بیا برویم زیارت کارت سخی.
از کوچه‌ای رد شدیم و یکهو در جلوی رویم، در دامنه‌ی کوه چهارگنبد فیروزه‌ای دیدم. چهار گنبد فیروزه‌ای خیلی قشنگ و بزرگ. انگار که آمده باشم به مزارشریف و روضه‌ی شریف پیش رویم باشد. پایین دست گنبدها یک قبرستان بود. قبرستانی بزرگ با تکه سنگ‌هایی به عنوان نشان و سنگ قبر.
گفتم: اینجا کجاست؟
گفت: سخی جان. قدمگاه امام علی.
گفتم: عه... سخی جان این جاست؟
نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم سخی جان فقط یک عنوان است. اصلا فکر نمی‌کردم نام یک مکان باشد. قبل از سفر ترانه‌های احمد ظاهر را گوش داده بودم. آن‌جا ترانه‌اش توی گوشم زنگ زد:
خدا بود همراهت 
قرآن پشت و پناهت 
زیارت سخی جان 
کند ز غم نگاهدارت
آن روز صابر من را توی صحن سخی‌جان گرداند و با هم حرف زدیم و عکس گرفتیم و دوست شدیم. مرام گذاشت برایم. گوشی موبایلش هوشمند نبود. شماره موبایلش را ذخیره کردم. گفتم بعدا توی فیس‌بوک پیدایت می‌کنم و عکس‌ها را برایت می‌فرستم. اما بعدا هر چه‌قدر توی فیس‌بوک گشتم پیدایش نکردم...
دیروز که خبر حمله‌ی انتحاری به پوهنتون کابل را شنیدم و دیدم دلم به درد آمد. یاد دو سال پیش خودم افتادم که خیلی راحت، تک و تنها با کاپشن آبی‌رنگم رفته بودم پوهنتون کابل و راهم نداده بودند. آن روزها امن‌تر بود انگار. بعد یاد صابر افتادم. ۲۲ نفر کشته شده بودند. به کدام دانشکده حمله کرده بودند؟ نکند صابر هم... یکهو حس کردم همه‌ی آن ۲۲ نفر صابر بوده‌اند و مو به تنم راست شد...

  • پیمان ..

آقا

۱۰
مهر

یک راست رفتیم جلوی بیمارستان. بابام تا ما را دید صورتش سرخ شد و زد زیر گریه. گفت: زنده نمی‌مونه. هوشیاریش می‌ره و می‌یاد. 
گذاشتیم تا کمی اشک بریزد و سبک شود. بعدش به من گفت: خوب شد به حرف تو گوش نکردم و زود آمدم. 
کمی تسکین داشت. روز قبل از سکته‌ی «آقا» باهاش نشسته بود و گپ زده بود و با همدیگر برای آینده نقشه ریخته بودند و پروژه‌های پدر و پسری چیده بودند. وقتی «آقا» سکته کرد، سریع بشمار سه خودش را رساند خانه‌ی «آقا». اگر می‌خواست از تهران بیاید تا رسیدن به لاهیجان ده سال پیر می‌شد بس‌که راه دور است و شلوغ است و نمی‌شود سریع رفت. ولی لاهیجان بود و سریع خودش را به آمبولانس رساند. 
بهش گفته بودم این هفته نرو لاهیجان. یک هفته بمان تهران استراحت کن پایت خوب شود. پارگی مینیسک زانو را جدی نمی‌گرفت. گفته بودم خبری نیست. قبول نکرده بود. صبح قبل از این‌که من بیدار شوم و به سمت دوچرخه‌ام بروم سوار ماشینش شده بود و رفته بود لاهیجان.
بهم گفت: خوب شد به حرف تو گوش نکردم و زود آمدم.
و من به خودم گفتم: هیچ وقت جلوی رفتن هیچ کسی را نگیر. آدمی که می‌خواهد برود باید برود. اگر نرود سراسر غصه می‌شود و تباه می‌شود...
این دومین بار توی عمرم بود که این را به خودم می‌گفتم.
اما این تسکین برایش موقتی بود.
وقتی عمه‌هایم آمدند باز هم اشکش درآمد. عمه‌ام بهش تشر زد که چرا گریه می‌کنی؟ اتفاق بوده و افتاده. الان گریه می‌کنی چی بشه؟ خودتو می‌خوای از بین ببری؟
بابام یک لحظه نگاه به عمه‌ام کرد. همه‌جا گریه‌کن دخترها هستند. اما برای «آقا»ی من گریه‌کن پسرش بود... به عمه‌ام گفت: تو نمی‌فهمی این‌ چیزها را...
غروب وقتی رفتم خانه‌ی آقا و به دوچرخه‌ی پارک‌شده‌اش نگاه کردم غصه‌ام شد. دوچرخه‌ی بی‌سوار را هم هر کسی نمی‌فهمد. تا دوچرخه‌سوار تیر نشده باشد نمی‌تواند بفهمد. دوچرخه ماشین نیست که بنزین بسوزاند و تو را این طرف و آن طرف ببرد. بین ماشین و صاحبش همیشه فاصله‌ای هست به اسم تکنولوژی. دوچرخه میز و عنوان و رتبه‌ی شغلی نیست که روزی به تو بدهندش و روزی دیگر از تو بگیرند. دوچرخه جزئی از تو است. وسیله‌ی نقلیه‌ای است که سوخت‌و‌ساز و حرکتش از تو است. دوچرخه‌ی سبز رنگ آقا برای خودش گوشه‌ی انباری ایستاده بود و فکر کنم بعد از دو روز هنوز نفهمیده بود که «آقا»... دوچرخه‌ای که هر روز «اقا» را سوار خودش می‌کرد و او را به یک گردش کوتاه یا بلند می‌برد و حالا یکهو آقا رفته بود...
آقای من بیش از ۳۰ سال سوار بر آن دوچرخه‌ی ۲۸ فیلیپس با نوارهای سبزرنگ بود. دوچرخه را بابام وقتی دانش‌آموز دبیرستان بود خریده بود. سوارش می‌شد باهاش از روستا می‌رفت لاهیجان مدرسه. آن سال‌ها مثل این روزها نبود که به هیچ وجه یک دوچرخه‌سوار نتواند وارد جاده شود. جاده در غوروق دوچرخه‌سوارهایی بود که از روستا به شهر می‌رفتند. بابام با آن دوچرخه مدرسه رفته بود و دیپلم گرفته بود و بعد هم رفته بود سربازی و دوچرخه رسیده بود به آقا... و آقا به تعداد سال‌های سن من سوار بر این دوچرخه بود. هر روز سوارش می‌شد می‌رفت پیل‌دکان می‌نشست با هم‌سن‌وسال‌هایش گپ می‌زد و بعد هم نان می‌گرفت و برمی‌گشت خانه... 
بابام به عمه‌ام گفت تو نمی‌فهمی این چیزها را... 
حالا بعد از ۳۰ سال دوچرخه خیلی تنها بود. تنهایی یک دوچرخه‌ی بی‌سوار را هر کسی نمی‌فهمد...
همیشه توی ذهنم آدم‌ها را دو سر طیف دانسته‌ام. بعضی آدم‌ها درختی‌اند و بعضی‌ها رودخانه‌ای. بعضی‌ها مثل درخت ریشه‌ در خاک می‌دوانند و بزرگ می‌شوند و سایه می‌گسترند و همان‌طور ایستاده به جهان پر تغییر اطراف‌شان می‌نگرند و میوه‌ می‌دهند و فصل‌های چهارگانه‌ی زندگی را با رخسارشان نوید می‌دهند. طمأنینه‌ی یک درخت قطور کهنسال را دارند. و بعضی‌ها نمی‌توانند بایستند. طاقت ماندن را ندارند. مثل رود باید بجوشند و بخروشند و روان شوند. از این سو به آن سو بروند. سنگ بزرگی اگر سر راه‌شان قرار بگیرد راه‌شان را تغییر می‌دهند. جهت‌شان را حتی تغییر می‌دهند. باید بروند و بروند. اصلا اگر بمانند می‌گندند... آدم‌ها برایم در طیف درخت و رودخانه قرار می‌گیرند. بعضی‌ها وسط‌اند. گاهی وقت‌ها مثل درخت‌اند و گاهی وقت‌ها مثل رود. 
برای من «آقا» انتهای طیف درخت‌ها بود. صلابت و هیبت و استواری خاص خودش را داشت. همیشه آرام بودنش را می‌ستودم. نمی‌دوید. عجله نداشت. توی زندگی‌اش به کسی باج نداده بود. کارمند هیچ کسی نبود، زیردست هیچ کسی نبود. حقوق‌بگیر هیچ دولتی نبود. برای دو قران پول زیراب کسی را نزده بود و مجیز کسی را هم نگفته بود. کشاورز ساده‌ای بود که روی پاهای خودش ایستاده بود و هیچ وقت کمرش خم نشده بود. از بچگی یادم هست که موقع کار کردن شلتاق داشت. جدی بود. اخم می‌کرد. حساب و کتاب می‌چید. تخطی از قوانینش را برنمی‌تابید. برای این‌که کمرت جلوی کسی خم نشود به آن شلتاق‌ها نیاز داری همیشه. 
آخرین باری که آقا به خانه‌ی ما در تهران آمده بود ۲۳ سال پیش بود. ۲۳ سال بود که پایش را از روستا بیرون نگذاشته بود. نهایت چند بار تا ۳۰-۴۰ کیلومتر آن طرف‌تر این طرف‌تر، خانه‌ی دخترهایش رفتن. اهل سفر نبود. درختی بود که ریشه دوانده بود و خانه‌اش برای بابام سایه‌سار گسترده‌ای بود که یک درخت پیر می‌تواند بگستراند. 
رفقایی که خانه‌ی «آقا» آمده بودند می‌گفتند پدربزرگت شبیه گابریل گارسیا مارکز است. من هم می‌گفتم: نقالی‌هایش هم مثل مارکز است البته. یک بار نشستم روایت جوانی‌هایش را با موبایلم ضبط کردم. یک فایل ۴۰ دقیقه‌ای از دلاوری‌های دوران جوانی‌اش به زبان گیلکی. خوب تعریف می‌کرد. پرشور و پراتفاق. هم داستان‌های پهلوانی برایت می‌گفت هم داستان‌های عشق و عاشقی.
جوانی‌هایش کشتی‌گیر بود. پهلوان محلات بود. مسابقات کشتی گیله‌مردی که برگزار می‌شد یک پای میدان‌ها، «آقا» بود. بعد از ۶۰ سال هنوز هم بارقه‌هایی از زور و قوت جوانی‌اش را نشان می‌داد. من در اوج جوانی در مقابل او ریقویی بودم که اگر با هم کشتی می‌گرفتیم سه سوت من را خاک می‌کرد. 
کودک که بودم یکی از بازی‌های «آقا» این بود که من را کف دستش می‌ایستاند، بعد یک دستی همان‌طور من را بلند می‌کرد و تا بالای سرش می‌برد. من با دو تا پاهایم کف دستش می‌ایستادم و لحظه به لحظه بالا رفتن را حس می‌کردم. دستش نمی‌لرزید هیچ وقت. یک بچه‌ی ۴-۵ ساله این‌قدر وزن دارد که اگر کسی بخواهد کف دست او را بلند کند بازوهایش بلرزد. اما «آقا» این‌طوری نبود. دست‌هایش هم آرام بودند. مثل خودش که آرام بود. 
دوچرخه که سوار می‌شد آرام رکاب می‌زد. بی‌شتاب. بی‌زور اضافی زدن. خیلی وقت‌ها توی کارهایم یاد آقا افتاده‌ام. به خودم گفته‌ام آن درخت بلندبالا می‌داند که تنها عنصر پایدار جهان ناپایداری است. پس سعی نمی‌کند لحظه‌ای و کسی و چیزی را ثابت کند. او بلد است که بایستد و درختانه و آرام به جهان پرتلاطم نگاه کند. پس تو هم یاد بگیر. از کسی بیهوده عصبانی نشو. برای به دست آوردن چیزی زور بیهوده نزن. او ایستاده. از پس سال‌ها ایستاده...
بعد از مرگ مادربزرگم تنها شد. خیلی تنها شد. برای خودش توی حیاط تخت پادشاهی درست کرد. تخت باصفایش زیر درخت انار گوشه‌ی حیاط بود. اما می‌گفت اگر من بیفتم این‌جا بمیرم شاید چند روز جسمم به امان خدا رها باشد تا یکی از شماها شانسی سری به من بزنید و بفهمید. بعد از ۱۳ سال تنهایی شام خوردن پارسال ازدواج کرد. ازدواجش هم پر از ماجرا شد. نشد که یک بار بنشینم قصه‌ی ازدواجش را تعریف کند و من ضبط کنم.  هنوز توی ماجرا بود و نمی‌شد که قصه را ساختارمند روایت کند... 
این یک سال، اقتصاد ایران او را هم اذیت کرد. بازنشسته‌ی جایی نبود که حقوق ثابت داشته باشد. تصمیم گرفت از مایه بخورد. دخل و خرج به هم نمی‌خورد. باید کاری می‌کرد. دیگر صرفه‌جویی هم جواب نمی‌داد. تصمیم گرفت بخشی از تخت پادشاهی‌اش را بفروشد. غرور داشت. نمی‌خواست جیره‌خوار کسی باشد. می‌خواست همان‌طور که ۸۰ سال روی پای خودش ایستاده باز هم بایستد. تصمیم آقا سخت بود. اما او وقتی تصمیم می‌گرفت پای حرفش می‌ایستاد و ایستاد. دیدم که سر تصمیمش هم ایستاد. با همه ی هزینه‌هایش ایستاد.
برای من که جوانم تصمیم گرفتن خیلی وقت‌ها کار سختی است. خیلی وقت‌ها تنها تصمیمم، بی‌تصمیمی است. چون انگار بی‌تصمیمی کم‌هزینه‌ترین نوع تصمیم است. اما آقا... یکی دو تا از عمه‌هایم حرف‌های کلفتی به‌ آقا زدند. یکی از شوهرعمه‌هایم او را تحریم کرد. باهاش دیگر حرف نزد. بهش احترام نگذاشت. هر روز می‌دیدش. اما با دیدنش رویش را برمی‌گرداند. انگار که قاتل پدرش را دیده باشد. در ظاهر برای آقا مهم نبود. حس می‌کردم آن آرامش عاقلانه‌ی آقا همچه رفتار بچگانه‌ای را به شوخی برگزار می‌کند. اما آدم‌های پیر هم بیش از هر چیزی احترام می‌خواهند. بعضی روزها برای بابام گلایه می‌کرد مثل این‌که...
دو هفته پیش که آقا را دیدم، گفت می‌خواهم سیم‌کشی خانه‌ام را عوض کنم. می‌ترسید باران که می‌آید اتصالی کند و خانه آتش بگیرد. گفتم هزینه‌اش خیلی گران می‌شود. زد به شانه‌ام که پول دارم. چی فکر کردی در مورد من؟
خوشحال بودیم که هنوز هم خودش را توانگر و توانمند می‌دانست...
اما...
موقعی که توی خانه سکته کرد تنها نبود. خانمش همراهش بود. سریع همه خبردار شدند. اما خونریزی داخل مغزش شدیدتر از آنی است که از دست ما کاری برآید. این دو سه روز هی می‌رویم و روی تخت آی‌سی‌یو نگاهش می‌کنیم. هزار تا سیم و دم و دستگاه بهش آویزان است و او خسته خوابیده است. هنوز هم صلابت یک درخت کهنسال را در او می‌بینم. به هوش نیست. اما فکر کنم از این‌که دیگر نمی‌تواند مثل یک درخت بایستد خیلی غصه‌اش شود. یعنی خب. من یکی خیلی غصه‌ام شده است. او انتهای یک سر طیف آدم‌های زندگی من بود...

  • پیمان ..

مجتبی صفحه‌ی ویکی‌پدیای گریگوری پرلمان را برایم فرستاد تا بخوانم. گفت که این آدم و طرز زندگی‌اش چه‌قدر حالش را خوب کرده است.

آدم خفنی بود. از آن خوره‌های ریاضی. کسی که توانسته بود بعد از یک قرن حدس پوانکاره (باور کنید خودم هم نمی‌دانم و نمی‌فهمم که چی چی است) را اثبات کند و عالمی را اندر کف نبوغش بگذارد. ولی مجتبی از جنبه‌های دیگر این آدم حظ کرده بود: از چپ بودن این آدم. راستش من هم بیش از توانایی پرلمان برای اثبات حدس پوانکاره، اندر کف آن حجم از چپ بودن این آدم شدم.

در سال ۲۰۰۶ برنده‌ی جایزه‌ی فیلدز شد. اما نه تنها نرفت جایزه را بگیرد، بلکه برگشت گفت: «من به پول یا شهرت علاقه‌ای ندارم؛ نمی‌خواهم مثل یک حیوان در باغ وحش به نمایش گذاشته شوم.» بعدها جایزه‌های میلیون‌ دلاری دیگری هم به او تعلق گرفت. اما او در خانه‌اش در سن‌پترزبورگ نشست و هیچ کدام از این جایزه‌ها را به هیچ جایش حساب نکرد. به رئیس مرکز جهانی ریاضیدانان هم گفته بود که خودش را جزء جامعه‌ی ریاضیدانان نمی‌داند و احساس تک‌افتادگی می‌کند.

به شدت هم از مصاحبه و سوژه‌ی رسانه‌ها و مطبوعات شدن بیزار است. مسلم است که در هیچ شبکه‌ی اجتماعی‌ای نیست. مسلم است که خرده روایت‌ها از زندگی‌اش کم اند. و مسلم است که به فضول‌ها اصلا روی خوش نشان نمی‌دهد. او جهان خاص خودش در سن پترزبورگ را به هیچ چیزی نمی‌فروشد.

وقتی صفحه‌ ویکی‌پدیای زندگی‌اش را خواندم یاد جی دی سلینجر افتادم. او هم آدم تک افتاده‌ای بود. برای خودش در یک خانه‌ی درندشت در یک روستای دورافتاده زندگی کرد و نوشت و نوشت و نوشت و جهان را شیفته‌ی خودش کرد. اما دریغ از یک عکس عمومی، دریغ از یک مصاحبه، دریغ از جلسه و انجمن و... جی دی سلینجر آدم عجیب و غریبی بود. او برای کتاب‌هایش اصلا بازاریابی نمی‌کرد. معرفی کتاب نمی‌کرد. انگار با مقتضای جهان ما نبود. او برای کتاب جدیدش تور آمریکا نمی‌گذاشت که شاید کتابش بیشتر بفروشد... او هم چپ بود. خیلی چپ بود.

می‌دانی؟ در دنیایی زندگی می‌کنیم که اگر اصول بازاریابی را بلد نباشی می‌گویند اوسکولی. اگر بلد نباشی که تکه‌هایی از خودت را بسته‌بندی کنی و در اینستاگرام و لینکدین و چه و چه و چه عرضی کنی می‌گویند استعدادهایت را گه کرده‌ای. اگر عکس‌های پروفایلت را دائم عوض نکنی می‌گویند اجتماعی نیستی. اگر آخرین گندکاری‌هایت را در لینکدینت منعکس نکنی می‌گویند رزومه‌ی درخوری نداری. آدم‌هایی که بازاریابی بلدند و خوانده‌اند و می‌کنند با تبختر به تو نگاه می‌کنند. آن‌ها فکر می‌کنند که می‌توانند تو را هم مثل یک بسته چای نیوشا به هر کس و ناکسی بفروشند. و تو هم با دست و پا زدن‌هایت برای ماندن در این جهان فکر آن‌ها را تایید می‌کنی...

در این جهان دیوانه، آدم‌هایی مثل گریگوری پرلمان و جی دی سلینجر نایابند... آدم‌هایی که در لاک و خلوت خودشان فرو می‌روند و با چنان گنج‌هایی برمی‌گردند که آدم غرق تحسین می‌شود. دو به شک می‌شود که آیا من هم چنین گنج‌هایی درون خودم دارم؟ و همین شک گند می‌زند به همه چیز. کاری می‌کند که تو برگردی به خرد کردن گوشت و استخوان خودت و بسته‌بندی کردنش برای عرضه در شبکه‌های اجتماعی و دنیای قشنگ نو.

چپ بودن و تنها ماندن کار راحتی نیست. چپ بودن و در جمع بودن چرا... راحت است. ایران ما پر است از آدم‌های چپی که برای خودشان گروهکی تشکیل داده‌اند و به زمین و زمان بد می‌گویند و خروجی هم ندارند. اصلا کاری نمی‌کنند. اما این که از این جهان ببری و در مقابلش چیزهایی برای ضرب شصت نشان دادن داشته باشی دوست داشتنی است... و سخت است... خیلی سخت...

  • پیمان ..

حال تنهایی رفتن را نداشتم. ساعت 4 بود که حامد زنگ زد. گفت کجایی؟ گفتم خانه. می‌خواستم از خانه بزنم بیرون. ولی حالش را نداشتم. از آن عصر پنج‌شنبه‌ها بود که لش کرده بودم و نیاز داشتم یکی به اندازه‌ی 30 سانت من را جابه‌جا کند تا به زندگی برگردم. تلفن حامد همان 30 سانت جابه‌جایی بود. حامد گفت دارم می‌روم برنامه را. بیا برویم. گفتم باشه. 

هفته پیش بهم گفته بود. راستش برایم خود سخنرانی جذابیتی نداشت. من از شنیدن در مورد سفر و فواید سفر اشباع شده‌ام. ولی خانه‌ی مدرس جایی بود که تابه‌حال نرفته بودم. دیدن حامد هم همیشه برایم فرح‌بخش بوده.

رسیدم متروی بهارستان. نزدیک غروب بود. همان چند دقیقه‌ای که می‌گویند گلدن تایم. از کنار کتابخانه‌ی مجلس و مدرسه‌ی عالی مطهری رد شدم. باشکوه بودند. به این فکر کردم که چه قدر هزینه برای مسجدها و حوزه‌های علمیه می‌شود. اگر این حکومت نبود این مدرسه‌ی عالی مطهری به این زیبایی می‌بود؟ اگر حکومت نبود خیلی از جاها اصلاً نمی‌توانستند روی پای خودشان بایستند. بعد به این فکر کردم که به‌هرحال هر حکومتی نیاز دارد که پول ملت را به یک‌شکلی خرج طرز فکر خودش کند دیگر. اگر حکومت ما اسلامی نبود حتماً مثل محمدرضا شاه پول را برمی‌داشت خرج جشن‌های 2500ساله شاهنشاهی و این حرف‌ها می‌کرد. اگر آمریکایی بود یک‌جور دیگر به باد می‌داد. همه‌شان سروته یک کرباسند دیگر. اصلاً ما آدم‌ها هم همینیم. آمده‌ایم که پول‌ها را به باد بدهیم و فکر کنیم که آه سرمایه‌های زندگی را به بهترین شکل استفاده کرده‌ایم.

بعد زدم توی سرچشمه و محله‌ی عودلاجان و یکهو پرتاب شدم به یک زمانه‌ی دیگر. برایم همیشه پایین میدان بهارستان و خیابان امیرکبیر و خیابان مولوی و چهارراه سیروس با موتوری‌های وحشی هم‌معنا بود. صدای موتورهای 125 سی‌سی برایم نفرت‌انگیز است. ولی کوچه‌های باریک عودلاجان در عصر پنج‌شنبه خالی از موتوری‌ها بود. 

هوای دم غروب شفاف بود. مرد پیری از نانوایی سر کوچه نان سنگک به دست آمد بیرون و جلوی من حرکت کرد. هم مسیر بودیم. از کنار خانه‌هایی که نمای کاه‌گلی داشتند گذشتیم. مسجد حاج عیسی لواسانی روبه روی گرمابه‌ی عمومی بود و گرمابه کنار یک آرایشگاه زنانه و روبه روی آرایشگاه زنانه آن‌طرف‌تر آرایشگاه مردانه. 

کنار گرمابه یک مغازه‌ی خراطی هم بود. خدایا چه قدر وقت بود که من مغازه‌ی خراطی ندیده بودم. اصلاً چه قدر وقت بود که مغازه‌ی تولیدکننده ندیده بودم. دقت کردم دیدم همه‌ی مغازه‌های این شهر محل فروش جنس‌اند (از سوپرمارکت‌ها تا لباس‌فروشی‌ها) و نهایت محل ارائه‌ی خدمت (مثلاً همین آرایشگاه‌ها). ولی آن مغازه‌ی خراطی... افغانستانی‌ها هم بودند. توی دسته‌های 2-3 نفره حرکت می‌کردند. محل کارشان کوچه‌های پشت خیابان مولوی بود و حتم محل زندگی‌شان این‌طرف توی عودلاجان. تهران شهر عجیبی است. عودلاجانی که زمانی محل زندگی آن تهرانی‌های زبروزرنگ با لهجه‌های اصیل تهرونی بود، حالا شده محل زندگی مهاجرانی از مملکت دیگر. 

صدای اذان که پخش شد یک لحظه حال و هوای ماه رمضان به سرم زد؛ با همه‌ی فرح بخشی صدای اذان در پایان یک روز روزه‌داری. اصلاً ماه رمضان فقط توی زمستان قشنگ است.

پذیرایی

خانه‌ی مدرس هم زیبا بود. خوب بازسازی‌اش کرده بودند. شیک و مجلسی بود. حامد آنجا بود. سجاد و امیرحسین هم بودند. بعد از 2 سال می‌دیدمشان. موقع پذیرایی رسیده بودم. پذیرایی‌شان خلاقانه بود. یک سیخ میوه. توی هر سیخ هم یک تکه سیب و یک تکه موز و یک برش خیار و یک قاچ کیوی. هم ارزان و هم خلاقانه. خوشم آمد. رفتیم به دیدن بخش‌های مختلف خانه. مجسمه‌هایی که از مدرس ساخته بودند. عکس‌های قدیمی و بعد توی زیرزمین خانه که شربتخانه کرده بودندش شایان را دیدم.

جفتمان تعجب کردیم. من کجا اینجا کجا؟ او کجا اینجا کجا؟ 7 سال بود که همدیگر را ندیده بودیم. چند وقت پیش بود که زنگم زد. می‌خواست از سفر افغانستانم بشنود. دعوتش کردم به دیدن فیلم اکسدوس توی دانشگاه تهران. گفتم آنجا هستم. ولی راستش بعدش باید بروم کلاس زبان و زمان زیادی ندارم. روز اکران فیلم آمده بود. من فکر کردم نیامده. ولی آمده بود. منتها تا انتها نمانده بود. حالا فرصت بود که از همدیگر بشنویم. مهدی پارسا در سفر پارسال شایان به روسیه همسفرش بود.

راند دوم سخنرانی مهدی پارسا در مورد سفرهای او و همسرش به کشورهای خارجی را شنیدیم و زدیم بیرون. حامد پرسید تو و شایان از کجا هم را می‌شناسید؟ گفتم اولین کارآموزی دوره‌ی لیسانسم را پالایشگاه نفت تهران بودم. شایان هم کارآموزی‌اش را آنجا بود. دو ماه با هم بودیم. رفیق شدیم. 

از کنار خانه‌ی پدرسالار گذشتیم. من از سفر افغانستانم به‌طور خلاصه برای شایان تعریف کردم و ازش در مورد سفر روسیه‌اش پرسیدم. یکی از هیجان‌انگیزترین تجربه‌های زندگی‌اش بود. پارسال همین موقع بود که رفته بود روسیه. با دوستش سعید رفته بود. سعید منجم است. رفته بودند که شفق قطبی را ببینند. سر سیاه‌زمستان زده بودند رفته بودند مسکو و از آنجا با یک پرواز سه ساعت و نیمه رسیده بودند به مورمانسک.

شفق قطبی

گفتم با قطار نرفتید؟

گفت نه. فکرش را بکن. با هواپیما سه ساعت و نیم توی راه بودیم تا برسیم به مورمانسک.

این‌ها را که گفت یکهو فضای تمام رمان‌های روسی که خوانده بودم توی ذهنم شکل گرفت. آخرین رمان درست و درمانی که خواندم کاناپه‌ی قرمز بود. یک رمان کوتاه فرانسوی فوق‌العاده که شروعش دقیقاً توی روسیه است: خانمی که سوار یک قطار روسیه‌ای شده تا از مسکو برود به شهری در دوردست‌های روسیه. سوار قطار شده تا از عشقش خبر بگیرد. مردی که 6 ماه است آمده روسیه و هیچ خبری از او نیست. 4-5 روز در آن قطار است و از هم‌سفرهای روسش می‌گوید و حسش به آن‌ها و چه قدر این شروع کتاب برایم دوست‌داشتنی بود.

بعد یاد شروع کتاب ابله داستایوسکی افتادم که سیاه سرمای روسیه است و پرنس میشکین سوار قطار مسکو به سن‌پترزبورگ می‌شود و داستان شروع می‌شود... بدجور دلم هوای روسیه را کرد!

روسیه سرد بود. مسکو سرد بود. مورمانسک ابرسرما بود. اول فکر کردم مورمانسک باید جایی نزدیک سیبری باشد. ولی نه... مورمانسک نزدیک فنلاند بود. شایان روی نقشه نشانم داد که مورمانسک کجاست. گفتم لعنت به این روسیه. گفتی سه ساعت و نیم پرواز من فکر کردم رفتی تو دل سیبری. روی نقشه راهی نیست که این. پس تا سیبری خیلی راه است از مسکو... این روسیه چه قدر بزرگ است. 

شایان لباس اسکی پوشیده بود و 3 لایه لباس هم زیرش. سرمای 30 درجه زیر صفر را تجربه کرده بود تا شفق قطبی را ببیند. دیدن شفق قطبی شده بود یکی از اوج‌های زندگی‌اش. می‌گفت موبایل‌هایمان را که بیرون می‌آوردیم تا عکس بگیریم به ثانیه نکشیده خاموش می‌شدند. باطری‌هایشان از زور سرما افت ولتاژ پیدا می‌کردند و خاموش می‌شدند. می‌گفت بدترین موبایل‌ها هم همین اپل‌ها بودند. باز سامسونگ و چینی‌ها می‌شد یک عکس گرفت باهاشان. البته فقط یک عکس. بعد موبایله می‌ترکید از زور سرما.

عاشق روسیه شده بود. عاشق مسکو شده بود. عاشق زن‌ها و دخترهای روس شده بود. می‌گفت انگلیسی بلد نیستند. می‌گفت مهربان‌اند. می‌گفت از پسرهای موسیاه و چشم مشکی مثل ما ایرانی‌ها خوششان می‌آید. مسکو بزرگ است. خیابان‌هایش گل‌وگشادند. پیاده‌روهایش گل‌وگشادند. منتها شهر مسطح است. مثل تهران نیست که از هر جایش می‌توانی بفهمی که شمال کجاست. توی یکی از پرسه‌هایشان توی شهر گم شده بودند. می‌گفت دو تا دختر روس ما را رساندند به هتلمان. دمشان گرم. خیلی برایمان وقت گذاشتند.

گفت من یک دختر روسی را مسلمان کردم. 

گفتم جدی؟

گفت آره.

یاد عکسش توی اینستاگرام افتادم. جدی دختره را مسلمان کرده بود. بعد از سفرش سه ماه وقت گذاشته بود و به تک‌تک سؤال‌های دختره پاسخ داده بود و او را چادر چاقچوری و مسلمان کرده بود.

شوخی شوخی گفتم: اسلام به تو به خاطر میخی که کوبیدی افتخار خواهد کرد.

دختر مسلمان شده ی روسیه ای

اکثر روس‌ها انگلیسی بلد نیستند. دلیلی نمی‌بینند که انگلیسی یاد بگیرند. می‌گفتند انگلیسی‌ها باید بیایند روسی یاد بگیرند. شایان از اینشان خوشش آمده بود. مغرور بودند. ولی مثل ایرانی‌ها غرورشان پوشالی نبود. واقعاً خودشان از پس خودشان برمی‌آمدند. وقتی این حرف‌ها را می‌زد یاد کامیون‌های کاماز ساخت روسیه افتادم که توی رشته‌ی ماشین‌های سنگین رالی پاریس داکار همیشه اول می‌شوند و یک‌بار هم نشده که یک کامیون آمریکایی یا سوئدی جلوی‌شان قد علم کند. 

می‌گفت روس‌ها آدم‌های به‌شدت سنتی ولی به‌روزی هستند. حرفش برایم قابل‌فهم بود. برخورد ایرانیان با مدرنیته خیلی مضحک بوده و هست. ایرانی جماعت ظاهر را می‌گیرد و فرآیند را طی نکرده می‌خواهد به آخرش برسد. به خاطر همین در انتهای کار نه ایرانی می‌ماند نه خارجی می‌شود. ولی روس‌ها...

سعید روسی بلد بود. گفتم کجا روسی یاد گرفتی؟ گفت سفارت روسیه خودش یک کلاس زبان روسی دارد. آنجا یاد گرفتم. گفتم چند وقت طول می‌کشد که روسی یاد بگیری؟ خیلی سخت است؟

مسکو

گفت سختی که آره. باید کلاً زبان انگلیسی را کنار بگذاری. چون واقعاً قاتى می‌کنی. اگر هرروز 4-5ساعت وقت بگذاری دوساله روسی یاد می‌گیری. در مورد روسیه تو اگر زبان روسی را مسلط باشی روسیه چیز زیادی به‌عنوان غریبه به تو نمی‌دهد. ولی اگر کمی زبان روسی بدانی و بروی به آنجا روسیه و روس‌ها هزاران چیز به تو یاد می‌دهند.

جوری از روسیه حرف می‌زدند که دلم خواست روسی یاد بگیرم. ولی بعد توی ذهنم یاد آن روایت کوتاه لعنتی کافکا افتادم:

پدربزرگم همیشه می‌گفت: «زندگی جور گیج‌کننده‌ای کوتاه است. به گذشته که نگاه می‌کنم، زندگی آن‌قدر به نظرم کوتاه می‌آید که به‌زحمت می‌توانم بفهمم، چه طور ممکن است، مرد جوانی- برای مثال می‌گویم- تصمیم بگیرد به‌طرف دهکده بعدی بتازد، ولی نترسد .»

هوا سرد بود. از میدان بهارستان و خیابان جمهوری تا خیابان ولیعصر را با هم راه رفتیم. داستان گفتیم و شنیدیم و سرمای هوا را فراموش کردیم و کلی خیال تازه به جان هم انداختیم و بعد از هم جدا شدیم. روز خوبی بود.

  • پیمان ..

 

وقتی رسیدیم فلکه دوم گلشهر آقا رضا منتظرمان بود. اتوبوس اسکانیایی آمده بود کنار میدانچه پارک کرده بود. تعجب کردم که اتوبوس به این گندگی چطور از کوچه های تنگ و باریک آمده این جا. تا به حال همدیگر را حضوری ندیده بودیم. نشانه ی من کاپشن آبی ام بود و این که روبروی مسجد ابوالفضل کنار در سمت شاگرد این اتوبوس ایستاده ام. پیدا کردیم هم را و سلام و احوالپرسی.

 

 

آقا رضا هم فردا راهی سفر بود با همان اتوبوس به سوی شلمچه و کربلا. گفتیم اربعین تمام شد که. گفت چه کنیم دیگر. به ما افغان ها بعد از اربعین ویزا می دهند. فقط هم از یزد شلمچه می توانیم وارد عراق شویم. گفتیم موکب ها جمع می شوند و هزینه سفر خیلی بالا می رود که. گفت چه کنیم دیگر. چند سال است که به ما بعد از ایرانی ها ویزا می دهند.

 

 

ما را برد به انتهای یک کوچه ی بن بست تنگ. ته کوچه یک مغازه ی سبک دهه ی شصتی بود با میز و صندلی های رستوران های بین راهی آن موقع. نوشته بود: قابلی پلو و کبابی. ولی تعطیل بود. کنارش یک در کوچک بود که به خانه ای نقلی راه داشت: آن جا استودیوی مبین بود. جایی که آقا رضا خودش با سرمایه خودش درستش کرده بود. خانه دو اتاق داشت. یک اتاق کنترل و تنظیم صدا و یک اتاق هم عایق برای خواندن و نواختن. خیلی لذت بخش یود. می ارزید به هزار تا استودیوی دولتی...

 

 

دوستان آقا رضا هم بودند و وقتی گفتیم می خواهیم برویم افغانستان باورشان نشد.

 

 

آقا رضا خودش متولد ایران بود. 35 سالی بود که در ایران بود. پدر و مادرش اهل افغانستانند اما خودش فقط یک بار 14 سال پیش قاچاقی رفته بود هرات و برگشته بود. کارت آمایش داشت و اگر برمی گشت دیگر حق ماندن در ایران را نداشت. زن و دو تا بچه هم داشت. عضو گروه ارکستر صبای مشهد هم بود... ولی...

 

 

حسن آقا حتی یک بار هم به افغانستان نرفته بود. در طول 30 سال زندگی اش پایش را از مشهد بیرون نگذاشته بود ولی خب، یک افغانستانی توی ایران تا ابد افغانی است...

 

 

گپ ها را که زدیم آقا رضا و دوستانش شروع کردند به نواختن، اول گیتار و شعر "ز هجرانت"، بعد ویولن و ارگ و "ملا ممد جان" و آخر سر هم آقا رشید شهنواز آمد و هارمونیه به دست گرفت و یکی از آهنگ های عهدیه را خواند و تکان مان داد...

 

 

چند ساعت برای ما نواختند و خواندند و بعد شماره های پسرعموها و دوستان شان در هرات و کابل را بهمان دادند... گلشهر و بچه های گلشهر آنقدر باصفا بودند که یک لحظه دلم خواست بی خیال خود افغانستان شوم و به کابلشهر ایران بسنده کنم!

 

 

 
  • پیمان ..

یکهو یاد مهندس حنانه و دینامیک ماشین افتادم و دلم تنگ شد. یکهو حس کردم خیلی خیلی دور شده‌ام از آن سال‌ها. به مغزم فشار آوردم که دینامیک ماشین یادش بیاید. تنها چیزهایی که یادم آمد مکانیزم چهارمیله ای برف‌پاک‌کن ماشین بود و چرخ‌دنده‌های خورشیدی. دیگر هیچ‌چیزی از دینامیک ماشین یادم نبود و همین دلم را تنگ‌تر کرد. این‌که مکانیزم چهارمیله ای با چه سرعت و شتابی و با چه زاویه‌هایی کار می‌کند و موتور کجا باید قرار بگیرد و این‌که اصلاً چرخ‌دنده‌ی خورشیدی چطور کار می‌کرد هیچی یادم نبود. انگار قرن‌ها از کلاس‌های دینامیک ماشین گذشته بود و زنگار فراموشی هیچ‌چیزی باقی نگذاشته بود.

مهندس حنانه استاد بی‌چون‌وچرای دینامیک ماشین بود. من یادم مانده بود که او با چه تسلط لذت بخشی مکانیزم ها را درس می‌داد. ولی چیزی که بیشتر یادم مانده بود معلم بودنش بود...

یاد مثال قالیچه‌ی کوچکش افتادم. همان روزهای اول ‌ترم بود که قصه‌ی قالیچه‌ی کودکی‌هایش را تعریف کرد. می‌گفت کودک که بودم یک قالیچه‌ی کوچک و زیبا داشتم. هر جا قرار بود روی خاک‌وخل بنشینم آن را زیر خودم می‌انداختم. روزی آن را داخل حوض آب‌خانه‌مان انداختم. آرام‌آرام در آب فرو رفت. اولش سعی کردم از آب بکشم بیرون. راحت بود. از آب آمد بیرون. رها کردم که دوباره در آب فرو برود. وقتی نصفش در آب فرو رفت دوباره سعی کردم که نجاتش بدهم. این بار نشد. قالیچه‌ام سنگین شده بود و از عهده‌ی من خارج‌شده بود. می‌گفت حالا حکایت شماست. اول ترم درس‌ها سبک است. قالیچه‌هایتان در آب کمی فرو می‌رود. خیس می‌خورد. همان زمان دریابیدش. اگر بگذرد درس‌ها پیشرفت می‌کنند و قالیچه آن‌قدر خیس می‌شود که دیگر شما  را یارای نجاتش نخواهد بود.

او شاگرد اول دوره‌ی خودش بود. سال ورودش به دانشگاه همان سالی بود که من تازه به دنیا آمده بودم. می‌گفت می‌رفتم تمام کتاب‌های درسی را زبان‌اصلی می‌خریدم. هنوز هم کتاب‌های انگلیسی هر درس آن سال‌ها را توی کمدم دارم. عاشق بود. بدجوری عاشق بود. هنوز هم حسرت می‌خورم که چرا مثل او عاشق نیستم.

لیسانس مکانیکش را که از دانشکده فنی گرفته بود یک‌راست رفته بود استاد دانشگاه آزاد شده بود. می‌گفت وقتی استاد شدم فهمیدم خیلی چیزها بلد نیستم. فهمیدم باید خیلی چیزها یاد بگیرم. با درس دادن بود که دینامیک ماشین را یاد گرفتم. این را ازش یاد گرفتم: وقتی حس می‌کنم چیزی را یاد گرفته‌ام سعی کنم آن را بیاورم در غالب یک محتوای آموزشی. انگار که بخواهم آن را به عده‌ای یاد بدهم. آن‌وقت است که تمام سوراخ‌ها و چاله‌چوله‌های فهم و درکم درمی‌آید. مهندس حنانه با درس دادن در دانشگاه آزاد استاد دینامیک ماشین شده بود. بعد که فوق‌لیسانسش را هم از دانشکده فنی گرفت با همه‌ی جوانی‌اش آن‌قدر مسلط شده بود که بهش اجازه بدهند استاد دانشگاه تهران بشود.

با پیکان زندگی‌ها کرده بود. با پیکان آزمایش‌ها کرده بود. می‌گفت یک‌بار کمک‌های پیکانم خراب‌شده بود. بدون کمک‌فنر سوار ماشین شدم و از کرج آمدم تهران. می‌گفت ماشین بدون کمک‌فنر مثل کشتی در دریای طوفانی است. آدم بعد از نیم ساعت دریازده می‌شود. کچل کردن بلبرینگ‌ها را هم از پیکانش دیده و یاد گرفته بود و به ما یاد داد... به این فکر کردم که من کچل کردن بلبرینگ‌ها را یاد گرفتم ازش. بقیه حتم بالانسینگ و چرخ طیار را یاد گرفتند... بقیه حتم چیزهایی یاد گرفتند که با آن پول دربیاورند.

برایش انتخاب بین مکانیک سیالات و مکانیک جامدات یک انتخاب مهم در زندگی بود. آن‌قدر که یادش بیاید آن روز بهاری را که تصمیم گرفت. همان روزی که با پیکانش زیر درختی بالای یک تپه ایستاده بود. در سایه‌سار تک‌درخت بالای تپه تکیه به پیکان داده بود. نسیم می‌وزید و زیر برگ‌های درخت‌ها را قلقلک می‌داد و رد می‌شد. مهندس حنانه آن روز به آن نسیم فکر می‌کرد. به این‌که برود و مکانیک سیالات بخواند و از زیروزبر حرکات آن نسیم سر دربیاورد یا این‌که جامدات بخواند و سازوکارهای پیکان زیر پایش را استاد بشود. جامدات خواند و فقط یک استاد نماند.

درس دادن در دانشگاه فقط بخشی از زندگی‌اش بود. چرخ‌دنده‌ها و گیربکس‌ها تخصص او بود. طراحی گیربکس کشتی کار او بود. می‌گفت یک تیم چندملیتی جمع کردم و گیربکس کشتی ساختیم. از همه بیشتر یاد مهندس ایرلندی زیردستش بود. همو که خداترس و عجیب مذهبی بود. همو که حتی یک دروغ کوچک هم نمی‌توانست بگوید. محل کلاس‌های دینامیک ماشین زیرزمین دانشکده مکانیک بود. کلاس 106 به گمانم. همان کلاسی که گنجایش حدود 100 نفر را داشت و ارتفاع سقفش 4 متر بود. مهندس می‌گفت گیربکسی که طراحی و اجرا کرده بودیم اندازه‌ی این کلاس بود.

درس دادن فقط بخشی از زندگی‌اش بود. بخشی که اجازه ندادند ادامه پیدا کند. گیر دادند که مهندس حنانه فقط فوق‌لیسانس دارد و نمی‌تواند استاد دانشگاه تهران باشد. موج دکتراها به راه افتاده بود. مهندس حنانه از خیلی از اساتید دکترادار همان دانشکده‌ی فنی سرتر بود. حتی از آن‌هایی که دکتراهای آمریکایی و کانادایی داشتند هم سرتر بود، ولی مهندس بود. خودش هم دوست داشت که مهندس باشد. ازین که کلمات بدون مقیاسی مثل «کمی»، «خیلی»، «یه ذره»،‌ «یه کم»، «زیاد» و... بشنود بیزار بود. می‌گفت مهندس باید عدد بدهد. مهندس باید عدد بشناسد. با عدد بیان کند. بهش فشار آوردند که برای درس دادن در دانشگاه دولتی تهران باید دکترا داشته باشی. ولی دکترا به کار او نمی‌آمد. دکترا برای او وقت تلف کردن بود. او در کار ساخت و تولید چرخ‌دنده‌ها از شماره یک‌های ایران بود... درس دادن برایش به اشتراک گذاشتن تجربه‌ها بود،‌ نه ممری برای درآمد و گذران زندگی؛ نگذاشتند... بالاخره نگذاشتند که او ادامه بدهد. خودش هم نخواست. کنار کشید. آخرین بار که رفتم اساتید دانشکده مکانیک دانشگاه تهران را نگاه کردم دیدم دیگر او استاد نیست. کنار گذاشته بودندش. تنگ‌نظری دانشگاه و غیر دانشگاه نمی‌شناسد...

امتحان پایان‌ترم دینامیک ماشین طولانی بود. کتاب‌باز بود و حداقل زمان 4 ساعت. یادم است نیم ساعت هم تمدید شد. وسط‌های امتحان یکهو دیدیم مهندس حنانه جعبه‌ی شیرینی به‌دست‌آمده بالای سرمان. گفت این شیرینی‌ها را خودم می‌پزم. هر ترم سر امتحان می‌آورم که قند بچه‌ها نیفتد. می‌گفت بعضی‌ها می‌گویند شیرینی نیست و نان بربری است، شما ببخشید دیگر. دست‌پخت من همین‌قدر است... به این فکر کردم که نسل جدیدی‌ها هیچ‌وقت طعم شیرینی استادپز سر جلسه‌ی امتحان را می‌چشند؟!

دلم برایش تنگ شده است. راستش وسط‌های نوشتن پا شدم رفتم توی انباری جزوه‌ی دینامیک ماشین را پیدا کردم. همان موقع هم برایم زیادی پیچیده بود. الآن که دیگر هیچی. دل‌تنگی‌ام برای دینامیک ماشین تمام شد؛ ولی خود استاد حنانه و شخصیت یادگرفتنی‌اش....

  • پیمان ..

1- با نام «همایون صنعتی زاده» اول در سفرنامه‌های ایرج افشار آشنا شدم. رفیق فاب ایرج افشار بود و پایه‌ی چند تا از سفرهای دورودراز افشار. بعد که کتاب «چرا سفر می‌کنید؟» و مصاحبه‌اش در آن کتاب را خواندم ازش خوشم آمد. وقتی گفت من تا کاری و سؤالی نداشته باشم سفر نمی‌روم فهمیدم که این آدم معمولی نیست. کرم شناختنش به جانم افتاد. فهمیدم یک کتاب زندگی‌نامه هم در موردش هست: کتاب «از فرانکلین تا لاله‌زار»

نوشته‌ی پشت جلد کتاب بهترین توصیف در مورد این مرد است، کسی که دانشگاه نرفت، ‌لیسانس و دکترا نگرفت؛ اما به معنای واقعی کلمه «کارآفرین» بود:

«اعجوبه! آن‌قدر زندگی جالبی دارد که آدم می‌ماند از کجا شروع کند: از تأسیس انتشارات فرانکلین که معروف‌ترین کار اوست؛ از دائره‌المعارف فارسی که حاصل فکر و ابتکار او بود؛‌ از چاپ کتاب‌های درسی که به دست او سامان یافت؛ از سازمان کتاب‌های جیبی که انقلابی در تیراژ کتاب ایجاد کرد؛ از چاپخانه‌ی افست که او بنا نهاد؛ از کاغذسازی پارس که او بنیان‌گذارش بود؛‌ از کشت مروارید که در کیش آغاز کرد؛‌از کارخانه‌ی رطب زهره که به دست او پا گرفت؛ از پرورشگاه صنعتی کرمان که تا پایان عمر زیر نظر او بود؛ از شهرک خزرشهر که بنیاد اصلی را او گذاشت؛ از کارخانه‌ی گلاب زهرا که به دست او ساخته شد؛‌از کتاب‌هایی که ترجمه کرد؛‌ از شعرهایی که سرود؛ و یا مقالاتی که نوشت. واقعاً بعضی‌ها در نوسازی ایران سهم قابل‌ملاحظه‌ای دارند. سهم همایون صنعتی زاد رد نوسازی ایران فراموش‌شدنی نیست.»

2- دانشگاه ام آی تی یک دوره‌ی درسی دارد به نام «Evaluating social programs»: «ارزیابی برنامه‌های اجتماعی». فیلم‌های این دوره‌ی درسی توی سایت edx.org هم موجود است: @@@

سیستم‌های اقتصادی اجتماعی عجیب و پیچیده‌اند. مثل سیستم‌های مهندسی و مکانیکی نیستند. مثل موتور ماشین نیستند که مثلاً نسبت سوخت به هوا را تغییر بدهی و ببینی در خروجی موتور چه تغییراتی ایجاد شده است. واکنش‌هایشان عجیب‌وغریب است. تأثیرات جانبی‌شان فراتر از انتظار است. ممکن است تو تغییری کوچک ایجاد کنی ولی تأثیرش فراتر از انتظار باشد و بالعکس.

یکی از اولین مثال‌های کتاب «دینامیک سیستم‌ها»ی استرمن در مورد یکی از ویژگی‌های پیچیده‌ی سیستم‌های اقتصادی اجتماعی است: مقاومت در برابر سیاست. 

در آنجا استرمن از جامعه‌ی رومانی صحبت می‌کند. رئیس کشور رومانی در یک برهه‌ای تصمیم گرفت که جمعیت کشور به‌شدت زیاد شود. به خاطر همین استفاده از کلیه‌ی وسایل پیشگیری از بارداری را ممنوع کرد،‌ کلیه‌ی عمل‌های سقط جنین غیرقانونی اعلام شد و... در یک دوره‌ی زمانی کوتاه نرخ باروری زنان در کشور رومانی به‌یک‌باره صعود کرد. بعد رئیس رومانی سقوط کرد. اتفاقی که بعد از سقوط او رخ داد این بود که نرخ باروری زنان در کشور رومانی به حدی پایین‌تر از حد قبل از سیاست افزایش جمعیت رسید. واکنش سیستم بسیار قوی و پیش‌بینی‌نشده بود. ملت به حالت معمول قبلشان برنگشتند...

دوره‌ی دانشگاه ام آی تی در مورد اثربخشی و ارزیابی برنامه‌های اجتماعی است. هر روزه برنامه‌های اجتماعی زیادی برای بهبود زندگی آدم‌ها در جوامع مختلف اجرا می‌شود. 

در یک نقطه‌ی کره‌ی زمین گشت ارشاد راه می‌اندازند که حجاب درست شود،‌ در یک نقطه پول خرج می‌کنند که مرگ‌ومیر جاده‌ای کاهش پیدا کند،‌ در نقطه‌ای دیگر سلسله برنامه‌هایی طراحی می‌کنند که فساد مالی کاهش پیدا کند و... ولی چون این برنامه‌ها در مورد سیستم‌های اقتصادی اجتماعی است،‌ نتیجه عموماً آنی نمی‌شود که مجریان طرح‌ها می‌خواهند. یا ممکن است در ظاهر همان نتیجه‌ای را بدهد که آن‌ها می‌خواهند، ولی در حقیقت اصلاً این‌طور نباشد. سیستم‌های اقتصادی اجتماعی پیچیده‌تر از آن هستند که به‌راحتی بشود تأثیر یک برنامه‌ی اجتماعی را بر آن‌ها سنجید. 

دوره‌ی دانشگاه ام آی تی بر اساس تجربه‌ها و مدل‌ها و مطالعات، سعی می‌کند شیوه‌های ارزیابی درست یک برنامه‌ی اجتماعی را آموزش بدهد.

3- یکی از پروژه‌های همایون صنعتی زاده مبارزه بابی سوادی بود. پروژه‌ای که به نظر خودش ناموفق بود:

«داستان از این قرار است که در سال 1963 یا 1964 میلادی که یونسکو جشن سوادآموزی خود را در ایران برگزار می‌کرد در جلسه‌ای با حضور اشرف پهلوی طرح سوادآموزی در میان افتاد. همه‌ی اهل‌فن را از وزیر و وکیل تا کارشناسان رشته‌های گوناگون دعوت کرده بود. برای قسمت کتاب و نشر هم از صنعتی دعوت‌شده بود. ظاهراً رد پایان جلسه اشرف پهلوی از صنعتی که تا آن زمان ساکت نشسته بود پرسیده بود شما حرفی ندارید؟ او هم سؤال‌هایی مطرح کرده بود. مانند این‌که اصلاً سواد چیست؟ به کی می‌خواهید سواد یاد بدهید؟ به چه زبانی می‌خواهید بیاموزید؟ و بعد هم پیشنهاد کرده بود طرح را ابتدا در گوشه‌ای از کشور اجرا کنند، با مشکلات آن آشنا شوند،‌ کار را یاد بگیرند و بعد سراسری کنند. با این حرف‌ها کار به گردن خود او افتاد. او هم برای آزمایش شهر قزوین را پیشنهاد کرد که مردمش نیمی ترک‌زبان و نیمی فارسی‌زبان بودند و شد رئیس مبارزه با بی‌سوادی قزوین. دولت کمک می‌کرد، نیروی هوایی هواپیما در اختیار می‌گذاشت،‌ ارتش از کمک دریغ نداشت و رادیو اف ام را راه انداخته بود. تمام روستاهای قزوین از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب را زیر نظر گرفته بود. هشتاد هزار نفر را سرکلاس نشانده بود...

اما مبارزه با بی‌سوادی از کارهایی است که صنعتی در آن از کارنامه‌ی خود راضی نیست..

«حدود یک سال و نیم شب و روز مرا گرفت. تمام کلاس‌ها را تک‌تک سرکشی می‌کردم. منطقه را تقسیم کرده بودم،‌ سرپرست گذاشته بودم،‌ حدود هزار تا معلم تربیت کرده بودم،  خیلی خرج این کارها شده بود،‌ اما نتیجه صفر!»

شاید اغراق می‌کند که نتیجه را صفر می‌پندارد اما او برای خودش متر و معیارهایی داشت: «اواخر کار، روزها می‌رفتم اداره‌ی پست، می‌پرسیدم تعداد نامه‌هایی که از پست قزوین بیرون می‌رود نسبت به یک سال پیش اضافه‌شده یا نه،‌ نشده بود.» ص 23 و 24

4- فوق‌العاده بود. همایون صنعتی زاده برای ارزیابی برنامه‌ی اجتماعی مبارزه با بی‌سوادی از یک «پروکسی ایندکس» استفاده کرد به نام تعداد نامه‌های ارسالی. 

کار بسیار سختی است. پیدا کردن شاخص‌هایی که اثربخشی یک برنامه را بسنجند، شاخص‌هایی که دروغ نگویند و کنه اثربخشی یک اقدام را بسنجند خلاقیت بسیار بالایی می‌خواهد.

 خلاقیتی که اساتید دانشگاه ام آی تی زور می‌زنند توی دوره‌ی Evaluating social programs تدریس کنند. اما 50 سال پیش همایون صنعتی زاده توانسته بود تمام آموزه‌های آن‌ها را بی‌هیچ کلاس و درسی به کار ببرد... «تعداد نامه‌های ارسالی» از آن کیس استادی هاست که مطمئناً اگر اساتید ام آی تی می‌دانستند از تدریسش سر کلاس‌ها غفلت نمی‌کردند! 

  • پیمان ..

حسین آقا ملک

همه‌چیز از پدربزرگ حسین آقاملک شروع شد. پدربزرگی که رفیق فاب میرزاتقی خان امیرنظام بود. تبریزی بود و به ‏کار تجارت مشغول. وقتی محمدشاه قاجار مرد، امیرکبیر از پدربزرگ 100 هزار تومان قرض گرفت تا ناصرالدین میرزای ‏ولیعهد را ببرد به تهران و او را شاه ایران کند. همین کمک مالی بعدها خاندان ملک را تبدیل به یکی از ثروتمندترین ‏خانواده‌های ایران کرد. ناصرالدین‌شاه به‌پاس کمک بی‌دریغ پدربزرگ املاک زیادی را در جای‌جای ایران به نامش کرد. ‏خود پدربزرگ هم که تاجر بود و درآمد بالایی داشت. ‏

پدر حسین آقا ملک هم بازرگان شد و او هم ثروت خاندان را فربه و فربه‌تر کرد.‏

حسین آقا ملک هم در نتیجه یکی از پولدارترین آدم‌های ایران شد. ‏

یکی از نکاتی که همواره آزارم می‌داد تفاوت پولدارهای ایرانی با پولدارهای خارجی بود. هم در روزگار خودمان و هم ‏در تاریخ معاصر. همیشه برایم پولدارهای اروپایی رؤیایی بودند. کسانی که مثلاً بتهوون و امثال او را زیر پر و بال خود ‏می‌گرفتند و باعث تولید هنر والا و رشد فرهنگشان می‌شدند. اما پولدارهای ایرانی به‌خصوص در دوره‌ی قاجار سرگرم ‏تفریح‌های ابلهانه بودند. در دوره‌ی قاجار شرح شکارها بود و در دوره‌ی معاصر شرح ماشین بازی‌ها و دختربازی‌ها و حرام ‏کردن ثروت در دبی و ترکیه و امثالهم ... فکر می‌کردم خاک‌برسری ما تقصیر همین پولدارهای احمق ماست که هیچ‌وقت در ‏فکر فرهنگ و رشد آن نبودند.‏

اما هفته‌ی پیش که با سرگذشت حسین آقا ملک آشنا شدم کمی امیدوار شدم.‏

چند باری قصد دیدن موزه‌ی ملک به سرم زده بود. ولی هر بار نمی‌شد. هفته‌ی پیش بالاخره شانس بهم روی آورد و ‏توانستم موزه را ببینم. ‏

آقای نوروزی مسئول راهنمای موزه از کارهای خلاقانه برای کودکان و نوجوانان برایم کلی قصه تعریف کرد. این‌که ‏موزه‌ی ملک مثل موزه‌های دیگر فقط در و دیوار و چند تا عتیقه‌ی خالی نبود برایم ارزشمند بود. این‌که وقتی بچه‌ها برای ‏بازدید بخش سکه‌های موزه می‌آیند برایشان ضرب سکه آموزش داده می‌شود و به‌طور عملی چند سکه به سبک باستان هم ‏برایشان ضرب می‌شود برایم جالب بود. این‌که در بخش تابلوهای قدیم شهر تهران ناصرالدین‌شاه می‌آید و برایشان نقالی ‏می‌کند،‌ این‌که در بخش نقاشی‌های کمال المک دسته‌بندی نقاشی‌ها را یاد می‌گیرند،‌ این‌که در تالار نسخ خطی کتاب صحافی ‏کردن را یاد می‌گیرند و... همه بوی غیردولتی بودن می‌داد.‏

بیشتر از غیردولتی بودن چرخه‌ی عملکرد موزه برایم جالب بود. این‌که حسین آقا ملک قبل از مرگش برای پابرجا ‏ماندن موزه یک چرخه را طراحی کرده بود، غافلگیرم کرد. ‏

حسین آقا ملک در سال 1351 در 101 سالگی فوت کرد. کتابخانه‌ای که او از حدود سال ۱۲۷۸ خورشیدی جمع کرد، ‏اول در مشهد بود. بعد به خانه‌ی پدری‌اش در بازار بین‌الحرمین تهران منتقل شد. در سال ۱۳۱۶، خانه‌ی  پدری‌اش در بازار ‏بین‌الحرمین تهران را به همراه تمام اثاثیه و کتاب‌های موجود در آن وقف آستان امام رضا  کرد تا «شعبه‌ای از کتابخانه ‏مقدسه رضویه باشد».‏

او سلطان وقف در ایران شد. آن‌قدر از ثروتش را وقف امام رضا کرد که دهه‌هاست در آستان قدس رضوی یک اداره‌ی ‏جداگانه به نام «اداره‌ی وقفیات ملک» رتق‌وفتق املاک وقف‌شده‌ی او را به عهده دارد. مشهدی‌ها با زمین‌های وقفی او کاملاً ‏آشنا هستند.‏

او در باغ ملی تهران تکه زمین بزرگی را وقف کرد. نزدیک خانه‌شان بود. تا بعد از انقلاب هم آن تکه زمین بی‌استفاده ‏باقی‌مانده بود. تا این‌که در سال 1363 آستان قدس همت کرد و با پول وقفیات حسین آقا ملک ساختمان موزه و کتابخانه‌ی ‏ملک را تأسیس کرد و کل کتابخانه و آثار ارزشمند خانه‌ی ملک را به آنجا منتقل کردند.‏

اما چرخه‌ای که او ایجاد کرده بود... او تعداد زیادی زمین کشاورزی و دام‌پروری را برای امام رضا وقف کرد،‌ با این ‏شرط که هرساله بخشی از درآمد این زمین‌ها و دام‌ها برای به‌روزرسانی کتابخانه و هزینه‌های جاری موزه‌ی ملک و ‏بیمارستانی که در شهر چناران ساخته بود صرف شود. ‏

الآن سال‌هاست که موزه‌ی ملک پابرجا مانده است. سال‌به‌سال هم بر پویایی آن افزوده می‌شود. چرا؟ چون وابسته به ‏شیر نفت نیست. چرا؟ چون وابسته به دولت نیست. چرا؟ چون هرچند بودجه‌اش در مقابل سایر موزه‌های ایران ناچیز ‏است، اما پایدار است، قابل‌برنامه‌ریزی است. حسین آقا ملک یک چرخه‌ی پایدار برای موزه و بیمارستان وقفی‌اش ایجاد ‏کرد و حالا که تقریباً نیم‌قرن از مرگش گذشته هنوز هم این چرخه کار می‌کند. زمین‌های کشاورزی کشت و برداشت ‏می‌شوند،‌ دام‌ها به چرا برده و از آن‌ها بهره‌برداری می‌شود،‌ مردمی که سر زمین‌ها و دام‌ها کار می‌کنند روزی‌شان تأمین ‏می‌شود و بخشی از آن درآمد صرف فرهنگ و بهداشت می‌شود.. ‏

این‌که آدم در یک کاری (مثلاً مدیریت ثروت‌های اجدادی و وقف آن‌ها) بتواند چرخه‌هایی پایدار ایجاد کند خیلی دست ‏آورد بزرگی است. خدا رحمت کند حسین آقا ملک را. ‏

  • پیمان ..

MPA

۳۰
ارديبهشت

معصومه خندان لیسانس, برق شریف خوانده بود. و فوق لیسانس ام بی ای دانشگاه تهران. و بعد رفت آمریکا و از هاروارد فوق لیسانس MPA گرفت. دیروز آمده بود دانشگاه تا در یک ارائه‌ی 1 ساعته از تجربیاتش در دوره‌ی 2 ساله‌ی هاروارد و رشته‌ی MPA بگوید. حرف‌هایش جالب بود.

زمینه‌ی دانشگاه خیلی مهم است. context دانشگاه است که برایت می‌ماند. رشته‌ای که خوانده‌ای به خصوص در مقطع لیسانس به محاق فراموشی می‌رود. ولی زمینه‌ی دانشگاه نه. مهارت‌هایی که آدم در دانشگاه‌های خوب یاد می‌گیرد باعث می‌شود که بتواند زندگی کند. بتواند در هر کجایی ازین کره‌ی خاکی هست خوب عمل کند. شریف و تهران و بعد هاروارد از او شخصیت فوق‌العاده‌ای ساخته بودند.

مدرسه‌ی هاروارد کندی، مدرسه‌ی آموزش حکومت‌داری و سیاست‌گذاری است. به سایتش که بروی تاریخچه‌اش را نوشته‌اند. این که بعد از رکود بزرگ آمریکا و جنگ جهانی دوم، به قدری مسائل مدیریت داخلی کشورها و مسائل بین‌الملل پیچیده شده بود که هارواردی‌ها به فکر افتادند که مدرسه‌ای برای آموزش حکم‌رانی و سیاست‌گذاری راه بیندازند. امروزه روز افتخار مدرسه‌ی هاروارد کندی این است که بعد از 80سال 46000 فارغ‌التحصیلش در 200کشور دنیا مشغول امور کشورداری‌اند. 

روزهای اول هم‌کلاس شدن با مردان سیاست آمریکا و ارتشی‌هایی که با لباس‌های نظامی سر کلاس رفت و آمد می‌کردند برای معصومه خندان خوفناک بود.

پیش‌زمینه‌های ذهنی آدم را خسته و ویران می‌کنند. سال اول حضورش در هاروارد خیلی بهش سخت گذشت. هزاران پیش‌زمینه‌ی ذهنی داشت که مدتی طول کشید تا بتواند آن‌ها را کنار بگذارد و بتواند با محیط اطراف خودش دوست شود. مثلا می‌گفت که من این پیش‌زمینه را داشتم که آن‌جا آزادی کامل وجود دارد و هر کس هر جور دلش می‌خواهد می‌تواند زندگی کند. من حجابم را رعایت کردم. روسری سرم می‌گذاشتم. فکر می‌کردم که چون آزادی هست پس من هم می‌توانم حجابم را رعایت کنم. روزهای اول آقایی آمد تا با من دست بدهد. دست ندادم. و برای هر دوی‌مان این یک واقعه‌ی شوک‌آور بود. برای او خیلی توهین‌آمیز شد که من بهش دست نداده‌ام. و برای من هم خیلی شوک‌آور بود که چرا نباید به عقاید من احترام گذاشته شود. هیچ جا آزادی کامل وجود ندارد. یا این که تا 2-3هفته‌ی اول نمی‌گذاشتند من صبح‌ها بیایم داخل سالن تربیت بدنی دانشکده والیبال و ورزش های غیر از دویدن بکنم. چون روسری داشتم و بدنم پوشیده بود و مربی نمی‌گذاشت که با روسری  ورزش های غیر از دویدن را انجام بدهم. ولی آن‌قدر اصرار کردم تا که پذیرفتند که من اینم.

عکس‌هایش از ورزش‌های صبح‌گاهی و دویدن‌های صبحگاهی را هم نشان‌مان داد. از نظم عجیب دانشجوهای آن‌جا گفت. این که مثلا هر روز 6صبح تمرین‌ ورزشی داریم. من 5دقیقه به 6 که می‌رسیدم می‌دیدم هیچ کس نیامده. مطلقا هیچ کس. بعد ساعت 6که می‌شد یکهو می‌دیدم 100نفر آدم با هم‌ آمده‌اند.

و بعد دیگر جا افتاد. می‌گفت سال دوم یک درسی بود در مورد کاندید شدن در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا. مهارت‌ها و شیوه‌های ریاست جمهوری در آمریکا و پیروز شدن در انتخابات. من می‌خواستم این درس را بردارم. رفتم با استادش حرف زدم. الویت با آمریکایی‌ها بود. من توی لیست رزرو بودم. 100نفر رزرو بودیم و ازین 100نفر 3نفر انتخاب می‌شدند. و بعد من جزء این 3نفر انتخاب شدم. توی خود ایران که بودم اصلا مسائل سیاسی و جناح‌ها و انگیزه‌ها و... را دنبال نمی‌کردم. ولی آن‌جا مجبور شدم به کوچک‌ترین اخبار هم توجه کنم و کلی مهارت مناظره و مذاکره یاد بگیرم. 

مدرسه‌ی هاروارد کندی در مقطع فوق‌لیسانس 4تا گرایش دارد. جزئیات این 4 گرایش را این جا نوشته‌اند. معصومه خندان توسعه‌ی جهانی International development  را خوانده بود. یک دوره‌ی 2 ساله که برخلاف ایران به هیچ وجه قابل تمدید نبود. سال اول همه‌ش به خواندن اقتصاد و ریاضی می‌گذرد. اقتصاد خرد. اقتصاد کلان. اقتصاد خرد پیشرفته. اقتصاد کلان پیشرفته. ریاضیات پیشرفته. و بدجوری سر این درس‌های ریاضی فشار می‌آورند. جوری که نایی برای دانشجوها نمی‌ماند. معصومه خندان می‌گفت یکی از مهارت‌هایی که توی شریف یاد گرفته بودم گروه کوه دانشگاه بود. این که چطور استقامت کنی. چطور ادامه بدهی. تجربیات گروه کوه و سختی‌هایش باعث شد که بتوانم سال اول دوام بیاورم...

توی دانشکده هر روز هر روز ارائه برگزار می‌شود. ارائه‌ها هم توسط آدم‌های کله گنده اجرا می‌شود. هر روز عصر می‌بینی که فلان وزیر یا فلان رییس جمهور از فلان کشور دنیا آمده و دارد در مورد تجربه‌ی اجرای سیاست بهمان در کشورش ارائه می‌دهد. بعد ارائه‌ها هم مثل ایران فقط برای دانشجوها نیست. اساتید با شور و شوقی بیشتر از دانشجوها در ارائه‌ها شرکت می‌کنند. آن‌ها هستند که بیشترین سوال‌ها را می‌پرسند. سال اول برای معصومه خندان دردناک بود. چون هر روز هر روز ارائه‌هایی جذاب و به‌دردبخور توی لابی دانشکده‌اش برگزار می‌شد. و او چون کلی تمرین و تکلیف و درس داشت مجبور بود از کنارشان رد شود و به درس و مشقش برسد. لحظه‌ی لحظه‌ی هاروارد یادگرفتنی است. 

یک چیز دیگر هم جدی و واقعی بودن درس‌ها است. توی ایران و شریف همه چیز تمرین و تکلیف است. کاربردی‌ترین مسائل هم توی دانشگاه‌های ایران به صورت تمرین‌های فضایی درمی‌آیند. ولی آن‌جا این طور نبود. تمرین یک هفته‌ی یکی از درس‌های معصومه خندان در مورد سیاست‌گذاری عمومی در مکزیک بود. 3تا موضوع داده بودند که انتخاب کنید و 2هفته رویش کار کنید. مدل‌سازی دینامیکی کنید و نتایج را بعد از 2هفته ارائه کنید. او هم دید 3تا موضوع ساده‌اند و به سبک و سیاق ایران مثل یک تکلیف ساده حل‌شان کرد و مدل‌سازی کرد و رفت سر کلاس. بعد یکهو دید روز ارائه، مسئولان اجرایی و حکومتی کشور مکزیک به صورت آنلاین ارائه‌های آن‌ها را دنبال می‌کنند و به عنوان یکی از حضار در کلاس به صورت آنلاین حضور دارند. سوال هم می‌پرسند و نظر در دانشجوها را در مورد کارشان جویا می‌شوند!

هم‌کلاسی شدن با آدم‌هایی از ملیت‌های مختلف تجربه‌ای فوق‌العاده در رشته‌ی MPA است. معصومه خندان می‌گفت یک کلاس داشتم که تویش از 29 تا کشور مختلف نشسته بودیم. 

Leadership، pubic policy، geopolitics، institution ، education، international relation و.... موضوع هایی  هستند که انتخاب می‌کنی و به عنوان تز ارشد روی‌شان کار می‌کنی. معصومه خندان روی موضوع مرگ و میر زنان باردار در ترکیه کار کرده بود. می‌گفت یکی از استادهای آن‌جا پاکستانی بود. 1 سال از دانشگاه کناره گرفت و رفت پاکستان که مشکلات آموزش در پاکستان را پیدا کند. 1سال مصاحبه‌های مختلف با آدم‌های زیاد کرد. آمار و اطلاعات جمع‌آوری کرد. فیلم و عکس جمع‌آوری کرد. و بعد برگشت تا آموزش در پاکستان و مشکلات آن را با استفاده از سیستم‌های دینامیکی مدل‌سازی ریاضی کند و گلوگاه‌ها را پیدا کند و راه حل ارائه بدهد. می‌گفت پروژه‌ی یکی از درس‌های‌مان یارانه در کشور اندونزی بود. تمام داده‌های اطلاعاتی کشور اندونزی را به ما می‌دادند تا یک مدل طراحی کنیم و بگوییم چه مقدار یارانه به چه کسانی در آن کشور داده شود تا ازیک طرف فقرا زندگی بهتری را بتوانند داشته باشند و از طرف دیگر یارانه به جیب مرفهان جامعه نرود. (چیزی مشابه ایران.) می‌گفت ما این را انجام دادیم و در اختیار دولت اندونزی گذاشتیم. از سیاست‌های خود دولت آن کشور بهینه‌تر شده بود مدل ما!

این که کارآموزی سال اولت یک مسافرت 2ماهه به یک کشور در حال توسعه باشد و تمام خرج و مخارج این سفر 2ماهه را هم دانشگاه بدهد هیجان‌انگیز است. معصومه خندان این فرصت 2ماهه را رفته بود آفریقای جنوبی. 2 ماه مجوز دانشگاه هاروارد کندی را داری که توی کوچه پس کوچه‌های آفریقای جنوبی سر بزنی و به مراکز حکومتی بروی و از سیاست‌های‌شان و نحوه‌ی اجراییات‌شان بپرسی و برایت توضیح بدهند. جالبش این است که بعد از این 2ماه گزارشی ازت نمی‌خواهند. فقط پول بهت می‌دهند که 2ماه برو و سر از کار حکومت آن کشور مورد نظر دربیاور. همین و تمام. در طول 2سال حضورش در مدرسه‌ی هاروارد کندی هم آفریقای جنوبی رفته بود و هم کره‌ی‌ جنوبی و هم کلمبیا. حوزه‌ی کاری مدرسه‌ی هاروارد کندی روی حکومت در تمام کشورها (از توسعه نیافته تا جهان اولی!) است. همه‌ی اساتید آن‌جا به طور پایه‌ای اقتصاد خوانده‌اند و در سایر زمینه‌های علوم اجتماعی به طور تخصصی کار می‌کنند.

اعتماد به نفسی که مدرسه‌ی هاروارد کندی به شما می‌دهد... این یکی از شیرین‌ترین تجربیات معصومه خندان بود. می‌گفت به انحاء مختلف به دانشجوهای‌شان این باور را می‌دهند که شما مهم‌ید. دغدغه‌های شما دغدغه‌های مردم جهان است. پی در پی این باور را در شما ایجاد می‌کنند که کار جهان در دست‌های شماست. حکومت‌داران هی مسائل حکومتی را به صورت پروژه‌ی درسی به دانشجوها واگذار می‌کنند. هی شخصیت‌های برتر کشورها می‌آیند توی دانشکده و ارائه می‌دهند. 

توی سایت هاروارد کندی اگر بروی آمار فارغ‌التحصیلان این دانشکده را هم دارند. برای‌شان مهم است که این خانم یا آقایی که این جا درس خوانده بعدش چه شده. بعدش در کجا مشغول به کار شده...

جای جای دانشکده جمله‌ی ماه می‌خواهیم جهان را جای بهتری کنیم به چشم می‌خورد. جمله‌ی مشهور جان اف کندی در جای جای دانشکده به صورت شعار به چشم می‌خورد: بپرسید که شما چه کار می‌توانید بکنید؟ یک توضیح اضافه هم خود هارواردی‌ها به آن اضافه کرده‌اند: و تصور کنید که ما با هم چه کار می‌توانیم انجام بدهیم؟ ما می‌خواهیم جهان را جای بهتری کنیم.

یک آرم مخصوص هم دارند: YOU ARE HERE. 

یک مقوای ساده که کلمات بالا به صورت درشت روی آن نوشته شده و پایینش هم یک نقشه‌ی جهان است. دانشجوها و فارغ‌التحصیل‌های کندی هاروارد هر کجای دنیا که بروند،‌این آرم را دست‌شان می‌گیرند و یک عکس یادگاری می‌اندازند. بعد پای عکس توضیحات کی،‌ کجا،‌ چگونه را اضافه می‌کنند و می‌فرستند به ایمیل دانشکده. دانشکده آن عکس را با توضیحات و کلی آب و تاب توی سایت دانشگاه منتشر می‌کند و به این افتخار می‌کند که دانشجویان و فارغ‌التحصیلان من در نقطه نقطه‌ی جهان حضور دارند.

در آخر کار معصومه خندان هم این کار را کرد. آرم دانشکده‌شان را دست گرفت و با ما که پای حرف‌هایش نشسته بودیم یک عکس دسته‌جمعی انداخت.

معصومه خندان برمی‌گردد به ایران؟ آیا با آن همه درس حکومت‌داری و آن همه تجربه‌ی فشرده‌ای که در طول 2 سال در برترین دانشگاه دنیا کسب کرده می‌تواند در ایران کار کند؟ یک چیزی ته دلم می‌گفت نمی‌گذارند. نخواهند گذاشت... ولی او گزینه های دیگری به جز برگشت هم داشت. می‌توانست دکترا را هم در هاروارد بخواند و روی international relation کار کند. می‌گفت آن‌جا تصویری که از ایران دارند به شدت منفی است. من می توانم روی این تصویر کار کنم. آن‌ها تصویر منفی‌ای دارند و سیاست‌هایی که آمریکایی‌ها و سایر کشورهای جهان در مورد ایران اعمال می‌کنند بر اساس این تصویر منفی است. و این سیاست‌ها روی زندگی مردم ایران خیلی تاثیر می‌گذارد. بی‌کاری جوانان ایرانی دردناک است. وضع بعضی از زنان و آموزش در ایران دردناک است. این‌ها ناشی از سیاست‌های آمریکا هم هست یک بخشیش... یک بدبختی بزرگ دیگر این است که ایرانی‌هایی که آن‌جا هستند هم دوست دارند که از ایران بد بگویند. حالا تو بگیر در مورد مردمان سایر ملل... شاید اگر آن‌جا بمانم و روی این تصویر از ایران کار کنم بیشتر فایده داشته باشم تا در خود ایران. با این که وقتی مسائل ایران را می‌بینم کلی ایده به ذهنم می‌رسد برای حل مشکل. 

یک عکس یادگاری YOU ARE HERE انداختیم و خوشحال و خندان سالن ارائه‌ را ترک کردیم.

 

پس‌نوشت: وبلاگ های اساتید دانشگاه هاروارد هم خواندنی است: @@@

پس‌نوشت ۲: سال‌ها پس از نوشتن این پست:

معصومه خندان برای کار و زندگی به ایران برنگشت. او هم شد یکی از میلیون‌ها دایاسپورای ایرانی. به ایران رفت‌وآمد دارد. اما امسال که به ایران برگشت دیگر برایش رنگ و بوی آن سال‌ها را نداشت. غمگین بودن این بوم و بر و سرعت حرکت به سوی نابودی و اصرار برای حرکت به سوی نابودی برای اویی که چند ماه دور از ایران بود محسوس شده بود. حالا حجاب را کنار گذاشته؛ اما البته که هنوز تصویر زمینه‌ی صفحه‌ی لینکدینش قله‌ی دماوند است. طی این سال‌ها البته که تلاش کرده تصویر ایران و سیاستگذاری در ایران در غرب را اصلاح کند. حقیقت این است که حاکمیت ایران در زمینه‌هایی هم موفق بوده. مثلا نظام یارانه و درمان ایران یا روند کاهش باروری ایران در دهه‌ی ۷۰ در سطح جهان مثال زدنی است و او سعی کرده با بیان علمی این روایت‌ها کمی تصویر را بهتر کند. او بعد از هاروارد به دانشگاه جورج‌تاون رفت و آن‌جا یک ارشد اقتصاد هم گرفت. حالا چند سالی است در بانک جهانی مشغول به کار شده و یک کسب و کار هم توی آمریکا برای خودش راه انداخته: 

Mx3P (M:Masoomeh X:Technology 3P: Public  Private People) در مورد کمک به کشورها و دولت‌ها برای توسعه‌ی کارافرینی و رفع کمبود نیروی کار با تحصیلات پایین در اقتصاد با توسعه‌ی راه حل‌های نواورانه و مقیاس‌پذیر برای دسترسی نیروی کار به مشاغل باکیفیت.

یک روز تابستان ۱۴۰۲ توی همین سپهرداد بهم پیام داد که مطلبت در مورد من یک جورهایی مرجع شناخت من به زبان فارسی شده است و دلم می‌خواهد با کامل کردن اشتراک‌گذاری تجربه‌ای که نصفش را تو روایت کرده‌ای به آدم‌ها کمک کنم تا چیزی را که می‌خواهند به دست بیاورند و آدم‌های بهتر و راضی‌تری باشند.

 گفت چند وقت پیش یک ایرانی ساکن آمریکا که برای دانشگاه هاروارد اپلای کرده بود از طریق همین نوشته‌ی وبلاگت من را شناخت و به من پیام داد. ایمیلی که برایش فرستاده بود این طوری بود:

I wanted to reach out to you with an intriguing anecdote. Back in the summer of 2015, I came across a captivating post on Sepehrdad's blog. In this post, the author shared your experiences and insights about the MPA/ID program, which left a lasting impression on me. It was during a time when I had just been accepted into the MBA entrance exam, and although it wasn't a part of my direct research for the program, your narrative about HKS and the MPA/ID program intrigued me immensely.

Fast forward to today, I am incredibly excited to have been accepted into the program, and I cannot express enough how influential that initial encounter with that blog post was in shaping my decision to apply.

متن ایمیل او را که برایم فرستاد قند تو دلم آب شد که اوففف، سپهرداد من چه طوری زندگی آدم‌ها را تغییر داده...

 آدرس صفحه‌ی لینکدینش تغییر کرده بود. چند تا سایت پادکستی باهاش به خاطر کار و بار و موفقیت‌هایش مصاحبه کرده بودند. یکی‌شان سایت ملکه‌های تکنولوژی بود. یک پادکست پینگ‌پنگی ۶۰ سواله‌ی نیم‌ساعته در مورد زندگی و عقاید معصومه خندان. می‌توانید روایت یکی از ایرانیان فارغ‌التحصیل هاروارد را چند سال بعد از پایان تحصیل بشنوید.

  • پیمان ..

دکتر رسول حجی

دیروز حالش خوب نبود. 

می‌گفت فردا قراره برم تست ورزش بدم. تا هفته‌ی پیش هم حالم خوب بودها. هفته‌ای 2-3بار پیاده‌روی تند می‌رفتم. ولی از دیروز بی‌حالم. نمی‌تونم وایستم. دوست دارم فقط بشینم. دوست دارم بشینم بگیم بخندیم. ولی حوصله‌ی دویدن ندارم. شاید باید شما دعا بخونید من انرژیم زیاد بشه. یا این که برم آمپول ب12 بزنم انرژیم زیاد شه. فکر کنم آمپول بزنم بهتر باشه. بهتر می‌شم.

دیروز به این فکر می‌کردم که او در انتهای خط ایستاده است. آن‌قدر انتها که به طنز رسیده است. 

به‌دست آوردن واریانس تعداد مشتریان در صف‌ها در سرتاسر جهان به نام او ثبت شده. مقاله‌ای که در مورد سیستم‌های صف و فرمول لیتل نوشته جزء 20مقاله‌ی برتر نیم‌قرن اخیر در زمینه‌ی تئوری‌ صف است. لیسانس مهندسی شیمی دانشگاه تهران و فوق لیسانس و دکترا از برکلی. شاگرد وولف. رفیق راس. همه‌ی آن‌هایی که کتاب های صف و نظریه‌ها را نوشته‌اند یا همکارش بوده‌اند، یا رفیقش یا استادش. ازین منظرها رودست ندارد. کلیشه است اگر بگویم هیچ کدام این‌ها به هیچ جایش نیست. از همه‌ی این‌ها رد شده و به طنز رسیده است. به جایی رسیده است که وقتی می‌خواهد درس بدهد، نکته‌های درس را به دو شیوه ارائه می‌دهد: شیوه‌ی لُری و شیوه‌ی ریاضی. می‌گوید وقتی بیان لُری چیزی را فهمیدی آن‌وقت است که می‌توانی ریاضی‌اش را هم بفهمی. آن قدر به طنز رسیده که وقتی حالش خوب نیست، وقتی که پیری امانش را می‌برد و نمی‌تواند درس را ادامه بدهد از دعاهای ما و آمپول ب12 حرف می‌زند.

دیروز حالش خوب نبود. وقتی آمد توی کلاس گفت امروز رفته‌ام آزمایش چی‌چی‌گرافی. الان بدنم پر از رادیواکتیو شده. بچه‌های زیر 12سال از کلاس برن بیرون که براشون خطرناکم!

درس زیاد نداد. 1ساعت فقط. بعد نشست و قصه برای‌مان گفت. از "سیر عمومی جهان بشریت به سوی پیشرفت و ترقی است" شروع کرد. جمله‌ی کلیدی همیشگی‌اش. 

می‌‌گفت انشایم خوب نبود. توی انشا افتضاح بودم. دبیرستان هم که رفته بودیم باز هم انشا داشتیم. نمی‌دانستم چه کار باید بکنم با این درس لعنتی انشا. گفتند کتاب بخوانم خوب می‌شود. من هم یک کتاب در مورد قیام مردم تبریز و شیخ محمد خیابانی دم دستم بود شروع کردم به ورق زدن. حوصله نداشتم بخوانم. یک جا یک عکس از شیخ محمد خیابانی بود که زیرش جمله‌های سخنرانی‌اش را نوشته بودند. اولین جمله این بود: سیر عمومی جهان بشریت به سوی پیشرفت و ترقی است. این جمله رفت توی مخ من. از آن به بعد هر انشایی که می‌نوشتم این جمله را توی آن ربط و بی‌ربط به کار می‌بردم. مثلا انشا در مورد فصل بهار بود می‌نوشتم. بهار فصل رویش مجدد درختان است و سیر عمومی جهان بشریت به سوی پیشرفت و ترقی می‌رود... اصلا من این جمله را که می‌نوشتم بقیه‌اش هم ردیف می‌شد. آن موقع‌ها دانشگاه‌ها هر کدام برای خودشان امتحان داشتند. تو امتحان ورودی دانشسرا هم انشا داشتیم. آن‌جا هم این جمله را نوشتم. نمره‌ی انشایم از آن به بعد خوب شد.

توی زندگی هم همین است. جمله‌ی کلیدی را باید پیدا کنی. وقتی جمله‌ی کلیدی را پیدا کردی دیگر نیاز نیست که دست و پا بزنی. خودش می‌آید. خودش ادامه پیدا می‌کند...

بعد گفت: ولی واقعا سیر عمومی جهان بشریت به سوی پیشرفت و ترقی است؟ 

شک کرد. گفت دیروز تلویزیون داعشی‌ها را نشان می‌داد. داشتند موزه‌ها را خراب می‌کردند. چیزهایی که از 1000سال 2000سال پیش باقی‌ مانده بود خراب می‌کردند. مسیحی‌ها و شیعه‌ها را سر می‌بریدند. بچه‌ها را جلوی پدر و مادرشان می‌کشتند. پدر و مادرها را جلوی بچه‌های‌شان می‌‌کشتند. سیر عمومی جهان بشریت به سوی پیشرفت و ترقی است؟

دیروز حالش خوب نبود. حرف‌های آخرش تلخ و مستقیم شده بود. یک جور حس می‌کردم انگار کورت ونه‌گات نشسته جلویم و کتاب مرد بدون وطنش را برایم می‌خواند. با همان طنز و با همان تردید حرف می‌زد. آخرش گفت من زندگی ام را کردم. روزگار خوشی را دیدم. دنیا در زمان من جای خوبی بود. استادهای دانشگاه‌‌ها هم مهربان بودند. با آدم رفیق می‌شدند. مثل استادهای الان اخمو نبودند. جهان این جوری نبود. ولی بعد از من چه؟ واقعا بعد از من هم خوب است؟

  • پیمان ..

هادی ورودی 85 مکانیک دانشگاه تهران بود. من ورودی 87 بودم و یک رسمی هست بین مکانیکی‌های تهران که ورودی‌های سال‌های فرد با هم عیاق‌ترند. هادی اما با همه عیاق بود. بچه‌ی گروه کوه دانشگاه بود و ترکی را به لهجه‌ی اصیل تبریزی حرف می‌زد و خب همچه آدمی توی دانشکده یکی از نازنین‌ترین‌ها خواهد بود. 

هادی امسال اپلای کرد به دانشگاه آکیتای ژاپن. توی فیس‌بوکش نوشت: دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت/ رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم... و رفت به سرزمین چشم‌بادامی‌ها. 

وقتی دوستت اپلای می‌کند تو وبلاگ و اکانت گوگل و اینستاگرام و فیس‌بوکش را بادقت‌تر دنبال می‌کنی. می‌خواهی ببینی همین دوستت که تا دیروز کنارت بودت حالا در مواجه با جهان خارج از ایران چه می‌کند. با چه چیزهایی برخورد می‌کند. چه چیزهایی اذیتش می‌کنند. چه چیزهایی او را می‌خندانند. و خب هادی دوستانش را دست خالی نمی‌گذاشت. 

یادداشت‌های کوتاه این چند ماهش به نظرم خواندنی و یادگرفتنی‌اند. یادداشت‌های کوتاه جوانی که سعی می‌کند با فرهنگ‌های جدید مواجهه شود و از در پذیرش و آشتی دربیاید. هادی توی عکس‌ها و نوشته‌هایش حالت قهر و غرور ندارد. سعی می‌کند با آغوش باز بپذیرد. شناختی که او به صورت ضمنی از فرهنگ‌ ژاپنی‌ها و جغرافیای ژاپن می‌دهد هم جالب است.

از هادی اجازه گرفتم تا چند تا از یادداشت‌های فیس‌بوکی‌اش را نقل کنم:

- افسانه‌ی ژاپنی

یکی از زیباترین افسانه‌های ژاپن (حالا هرکی ندونه فکر می‌کنه همه‌ی افسانه‌هاشو بلدم!) مربوط به دختر بافنده‌ی خدای کیهان می‌شه که عاشق پسری به اسم هیکوبوشی میشه که چوپان گاوها بوده. این دو تا به وصال هم می‌رسن، ولی شادی و خوشگذرانی این دو دلباخته به ‌گونه‌یی بود که آنها را از کار و کوشش بازداشت و تنبل کرد! پارچه ها بافته نشدند و گاوها تلف شدند!

خدای کیهان ازین قضیه خشمگین می‌شه و این دو تا رو به دو ستاره‌ی مختلف در دو انتهای کهکشان راه شیری تبعید می‌کنه! اینام انقد گریه‌زاری می‌کنن که خدا دلش به رحم میاد و هر سال در هفتمین شب از هفتمین ماه سال (هفت جولای) پلی در وسط آسمون می‌کشه تا این دو بتونن ازش عبور کنن و همدیگه رو ببینن ...

- اصغر فرهادی

وقتی رفیق چینی‌ت (که اونم تقریبا تازه اومده ژاپن) بهت می‌گه:

- پارسال یه فیلم ایرانی خیلی تو چین مشهور شد و خیلی‌ها دوستش داشتن! ماجرای یه خانمی بود که می‌خواد بره خارج ولی همسرش مخالفه و باید از پدر پیرش هم نگهداری کنه و ...

- جدایی نادر از سیمین؟

- آره آره، سِپرِیشن ..

پی نوشت: اگه ده درصد چینی‌ها این فیلمو دیده باشن و فقط ده درصد ازین ده درصد ازش خوششون اومده باشه، برای دنیا و اخرت اصغر فرهادی بسه!

- قولنج فرهنگی

یکی از دانشجوهای ارشدِ اینجا، یه اقای بسیار خوبی هست از مغولستان. چهل و چند ساله که با همسر و دو تا از بچه‌هاش اکیتا هستن. دیروز تو سمینار هفتگی گفت: "فردا ناهار همه مهمون من هستن!"

امروز بنده‌ی خدا خانومش برای بیش از بیست و پنج نفر دانشجوها و اساتید گروه، ناهار مغولستانی پخته بود. 

از خوردن که فارغ شدیم گفتم:

- مناسبتشو توضیح می‌دی؟

- روز استقلال مغولستان، سالروز تولد چنگیزخان هم دو روز پیش بود، اونم هست!

برای لحظاتی دچار قولنج فرهنگی شدم خلاصه.

- فوتبالیستا

این کارتون سوباسا خیلی هم تخیلی نبوده ...

این عکس رو امروز صبح گرفتم، بارش برف به حدی شدید بود که من چند متر جلوتر از خودم رو نمی‌تونستم بیینم! اون وقت اینا ... 

احتمالا تو غروب‌های تابستون که بریم کنار دریا می‌بینیم یکی تنها داره تو امواج خروشان تمرین می‌کنه، اخرشم توپ رو شوت می‌کنه به سمت عقابی که در حال پروازه! اون بیچاره هم بین زمین و آسمون کُتلِت می‌شه سقوط می‌کنه! 

- ژاپنی‌های سختکوش

دانشجوی پُست دکترا: استاد فلانی (ژاپنی) همونیه که صبح از هفت میاد و تا دوازده شب هست تو دانشکده، شنبه یک‌شنبه‌هام میاد.

من: مجرده؟! 

- نه، ولی تنها زندگی می‌کنه، خونش چسبیده به دانشگاهه تقریبا، راحت رفت و آمد می‌کنه.

- پس مثل استاد من خانواده‌ش تو یه شهر دیگه هستن ...

- نه، زن و بچه هاش مرکز شهر هستن! 

پی نوشت: فاصله دانشگاه تا مرکز شهر پیاده بری نیم ساعته!!!

هارد وُرکینگ هم حدی داره خو ...

- مکا لنگز

بازی محلی دانشکده مهندسی مکانیک دانشگاه تهران (مِکا لِنْگْز)، جهانی شد! (با تقریب مهندسی البته!) 

از روزی که ما اومدیم اینجا، تلاش کردیم بازی های مکانیکی و گروه کوهی رو بین دوستان اینور رواج بدیم! خوشبختانه تو این کمپ دو روزه که حدود ٩٠ نفر از دانشجوهای ٣ دانشگاه و از ١٢-١٠ ملیت مختلف حضور داشتن، من و سه تا از دوستان به عنوان گِیم مَستر انتخاب شدیم و این بازی رو معرفی و انجام دادیم که کلی استقبال شد!

خلاصه اگه دیدین تو تاج محل، رو دیوار چین، گلدن گیت، سواحل بالی، خیابان‌های شلوغ مانیل یا توکیو یا هرجای دیگه‌ای، یه عده‌ای وایسادن دارن مِکا لِنگز بازی می‌کنن، خیلی تعجب نکنید!  

به امید روزی که این میراث مکانیک رو به ثبت یونسکو برسونیم!  

پی نوشت: این تنها عکسیه که فرصت شد بگیرم، خیلی گویا نیست، کیفیتشم ... ایشالا دفه بعد عکسای بهتر ... 

- لغات کلیدی برای دوستان وطنی! 

اُتوسان: پدر

اُکااسان: مادر

اُنیی سان: برادر

اُنه سان: خواهر

یامامادا سِن سه: استاد یامامادا

- در سرزمین چشم‌بادامی‌ها

تَنگ چشمی عیب نیست! تَنگ نَظَری عیبه!

...

از افاضات اول صبحی در سرزمین چشم بادامی ها! 

پی نوشت: یا رب، نَظَرِ تو برنگردد ...

- بَرَه

این "بَرَه" گفتن (با لحن فامیل دور) حتی وقتی دوستای ژاپنی یا بقیه ی خارجی ها آدمو صدا می کنن از دهنمون نمی افته چرا؟! سه ماه شد ما اینجاییم!

هربار هم بعدِ بَرَه گفتن باید توضیح بدی اینی که از دهنت در رفته چی بود! 

- مکالمه‌ی اساتید دانشگاهی در ژاپن

مکالمه‌ی دو استاد بعد از شام فارغ‌التحصیلی بچه های لیسانس و ارشد، بعد ازینکه اون یکی استاد (٤٤ ساله، ژاپنی) رو جلو در خونه ش پیاده کردیم:

استاد اولی (٣٨ ساله، غیرژاپنی): استاد فلانی امروز خیلی سرحال نبود، درسته؟ 

استاد دومی (٥٢ ساله، ژاپنی): آره، اختلاف سنی ش با دانشجوها زیاد شده، اگه ده سال پیش بود نمی ذاشتن بعد شام برگرده خونه، حتما می بردنش بار برای پارتی خودمونی ...

- شمام انگار خیلی سرحال نبودی ها؟

- آره، منم موقعی که استاد شدم مث برادر دانشجوها بودم، الان از والدینشون هم بزرگترم، مثل قدیما راحت نیستن با من دیگه ...

شب شمع های یخی

حیاط دانشگاهمون

- ژاپنی‌های سخت‌کوش-2

اون لبخند و برق شادی که تو چشمای ژاپنی ها می بینی وقتی به عنوان دوست یا همکلاسی بهشون می گی: "یو وُرکد سو هارد تودِی، پلیز گو بَک هوم اَند رِست" رو در هیچ موقعیت دیگه ای نمی شه دید! خیلی علاقه مند هستن سخت کوشی شون نمود داشته باشه پیش سایرین!

اگر با یک دانشگاه یا شرکت ژاپنی همکاری داشتین حتما امتحان کنید!

-  I came to get married!

Today, I made a funny mistake in Japanese final oral exam! Hirata Sense asked me: why did you come to Japan?

I wanted to say: "kenkyou shi ni kimashita" I came to do research.

But instead of that, I said "kekkon shi ni kimashita" I came to get married! 

Hirata Sense's face was exactly confused!


  • پیمان ..

به نتیجه‌ی خاصی نرسیدم. او مرتبط‌ترین استاد به درس‌های از نظر من جالب بود. گفتم می‌توانم از دانشکده‌های دیگر درس بردارم؟ به شدت مخالفت کرد. در مورد موضوع پایان نامه حرف زدیم. چند تا موضوع پیشنهاد داد. من مخالفت کردم. بعد گفتم که حوزه‌های علاقه‌ام چیست و او مخالفت کرد. گفت که نمی‌توانی روی موضوعات کیفی کار کنی. باید حتما روی موضوعات کمی کار کنی. به بن بست رسیدم. تمام خلاقیت من روی موضوعات کیفی و توصیفی بود و به کل رد بودم. در مورد اینکه چرا مکانیک را ادامه ندادم پرسید. برایش توضیح دادم. چیزی نگفت. در مورد درسی که این ترم با او دارم پرسید. گفت که از این درس خوشت می‌آید؟ و من گفتم بله. خوشم می‌آید. بار دیگر به موضوعات مورد علاقه‌ام برگشتم. اساتید دیگر را معرفی کرد و گفت که اگر نتوانستی با کس دیگری کار کنی من هستم... در مجموع به هیچ نتیجه‌ای نرسیدیم. از او تشکر کردم و خواستم از اتاق بیرون بروم که از صندلی‌اش بلند شد. اصلا انتظارش را نداشتم که همچین احترامی برایم بگذارد. جا خوردم و خجالت کشیدم و هیچ نگفتم و خداحافظی کردم. بعد ناراحت شدم. گفتم: استاد شما هم سن و سال پدربزرگ من هستی، استنفورد و یو سی ال‌ای درس خوانده‌ای. همه جای دنیا برای فارغ التحصیل این دو دانشگاه خم و راست می‌شوند. بعد شما به من یک لا قبا احترام می‌گذاری؟... بعد توی دلم مقایسه کردم با استاد جوان دکترای وطنی خوانده. مثلا‌‌ همان استادهایی که سال آخر تحصیلم توی دانشکده مکانیک با‌هاشان مواجه شده بودم. استادهایی که ۴تا مقاله نوشته بودند و فکر می‌کردند دکتر شده‌اند و...‌‌ رها کنم. گفت‌و‌گوی خوبی نداشتم. ولی آن حرکت آخرش برایم یادگرفتنی بود...

  • پیمان ..

رضا نیازمند

۰۲
بهمن

 ….من چهار سال آنجا بودم. آخرش ابتهاج با شاه و نخست وزیر اختلاف پیدا کرد و رفت و شخص دیگری آمد و من دیدم که با او نمی‌توانم کار کنم و استعفا دادم. من را بلافاصله کردند رئیس هیات مدیره شرکت نساجی. 

  الان که می‌دانید خراب شده و مخروبه شده است.

این شرکت 10 سال بود که زیان می‌داد. من در طی یک سال آن را سودآور کردم. دقیقاً یادم است 1338 بود که به این کارخانه رفتم.

وزیر صنایع و معادن (شریف‌امامی) من را صدا کرد و گفت تو که چهار سال هیات جرج فرای را اداره کردی و 50 نفر را تربیت کردی حالا این شرکت نساجی را که رضاشاه با پول خودش خریده و آورده است، اما 10 سال است که دارد ضرر می‌دهد و این باعث شرمندگی است. رفته با پول خودش اینها را خریده و ما نمی‌توانیم اداره‌اش کنیم. من می‌خواهم تو بروی اینجا را اصلاح کنی و مدیریتش را بر عهده بگیری، اصلاح کنی و سودآورش کنی.

من رفتم جایی که حالا 10 سال است، ضرر داده است. دولت باید مقداری از بودجه بردارد و بدهد برای جبران ضرر اینها. حالا شریف‌امامی هم که فرد خیلی قوی‌ای بود به من اختیارات تام داده بود که هر کاری که می‌خواهی بکن و اینجا را سودآور کن. 

ما کارخانه نساجی شاهی و کارخانه نساجی بهشهر و کارخانه گونی‌بافی و کارخانه حریربافی داشتیم. 

کارخانه شاهی بزرگ بود. یک کارخانه ابریشم بود که پارچه‌های ابریشمی می‌بافت به علاوه تشکیلاتی هم در رشت برای تهیه ابریشم داشتند. تخم ابریشم و کرم‌ابریشم که ابریشم درست کنند و عده‌ای با آن پارچه درست کنند. نساجی مازندران آن موقع بزرگ‌ترین شرکت ایران بود و هشت هزار کارگر داشت. 

ظرف یک سال، تمام معایب آنجا را از بین بردم و تبدیلش کردم به یک شرکت سود‌ده و به صورت مدرن‌ترین شرکت آنجا را اداره کردم؛ و برای اولین مرتبه در تمام ایران گزارش سالانه نوشتم که هنوز هم این نوع گزارش‌نویسی در ایران متداول نشده است! 

  عجب. آقای مهندس الان خیلی از مدیران جوان ما که وارد شرکت‌های بزرگ می‌شوند، بحران کارگری دارند، تحریم هستند، سود ندارند و اینها بهانه می‌گیرند...

تمام اینها بود. من باید شرکتی را اصلاح می‌کردم که هشت هزار کارگر داشت؛ هشت هزار. الان فکر نمی‌کنم شما شرکتی داشته باشید که هشت هزار کارگر داشته باشد.  

اینقدر کارمند زیاد بود، کارگر زیاد بود، که هفته‌ای یک نفر گزارش می‌دادند که فوت کرده است. مازندران جایی بود که تمام‌شان مالاریا داشتند. اوضاع خیلی خراب بود. 15 نفر آلمانی آورده بودند از زمان رضاشاه که اینها را اداره کند. اینها هم برای خودشان می‌چرخیدند و شرکت هم ضرر می‌داد. آن زمان مثلاً پارچه متری یک تومان فروخته می‌شد. 15 تومان خرجش شده بود تا تولید شود. باید هر سال می‌آمدند به دولت التماس می‌کردند که از بودجه دولت یک چیزی به ما بدهید که ضرر را جبران کنیم و برویم پول کارگران را بدهیم والا می‌ریزند خیابان. آن موقع هم حزب توده درست شده بود. دولت نمی‌خواست اینها بیکار بشوند. شریف‌امامی هم به من اختیار تام داده بود که هر کاری که می‌خواهم بکنم اما کارگر اخراج نکنم. اگر اخراج کنم او فوری می‌رود، حزب توده او را می‌برد و عضوش می‌کند.

شمال هم که اصلاً مرکز توده‌ای‌ها بود. کارکنان شرکت، اغلب مازندرانی بودند؛ آب و هوا بد بود و برخی‌ها مالاریا داشتند. لاغر بودند و کم‌کار. کارخانه همه‌اش ضرر می‌داد. هیچ به فکر تعمیرات کارخانه و جنس پارچه‌ها و رنگ و طرح نبودند. این وضع را اصلاح کردم. 

در هر قسمتی؛ در پنبه، در نخ‌ریسی و ... کارخانه سودآور شد. سود خیلی خوبی هم داد. در حدود 25 میلیون تومان سود داد. همه تعجب کردند. 

  از چقدر ضرر؟ 

در عرض یک سال از 10 میلیون ضرر به 25 میلیون سود رسید و بدون اینکه کسی را اخراج کنم تعداد کارکنان را از هشت هزار نفر به چهار هزار نفر رساندم.

  چطور؟

چهار هزار نفر را آوردیم در یک کارخانه به نام برنج‌کوبی. مردم برنج‌کاری‌هایشان را می‌کردند و برنج‌شان را به این کارخانه می‌آوردند تا طبق اصول فنی پاک شود. این کارخانه راه نیفتاده بود که رضا‌شاه رفت. وقتی رضا‌شاه رفت، این کارخانه هنوز ساختمانش تمام نشده بود و دو سه ماه مانده بود که به کار بیفتد. این هم جزو املاک نساجی شده بود. من همه این آدم‌های اضافی را فرستادم آنجا. ماشین داشت و ساختمانش آماده بود. ولی برنج‌کوبی نمی‌کرد. گفتم حقوق‌تان را هم می‌دهم تا اینها به خیابان نریزند. رئیس اینها خیلی زرنگ بود. گفتم که اینها سر ساعت هشت باید بیایند، سر ساعت چهار بعد از ظهر هم بروند. راس ساعت هشت در را می‌بندید و قفل می‌کنید. هر کس نیامد حقوق ندارد. اینها هم یک عده آدم بی‌نظم بودند. گفتم ما باید از شرشان خلاص شویم بدون اینکه اینها را اخراج کنیم. این را هم من می‌سپارم به تو بنشین ببین یک نیروی کار داری، حقوق‌شان را من می‌دهم. تو باید بتوانی کاری کنی که این نیروی کار را بدون اینکه اخراج کنی خودشان بروند. کارگران هم می‌آمدند داخل کارخانه، کار که نداشتند. اصلاً کارخانه کار نمی‌کرد. تا ظهر می‌نشستند سینه‌کش آفتاب.

در دور اول پیرمردها از این وضع خسته شدند و گفتند اگر اجازه بدهید ما نیاییم و به جایمان پسرمان وارد کارخانه شود و کار کند.

یواش‌یواش یک نیروی تقریباً بیمار که نمی‌توانست حرکت کند، تبدیل شد به یک نیروی جوان کاری و پویا. به آن رئیس گفتم خیلی خب آقا جان، من دارم خرج اینها را می‌دهم اما تو باید اینقدر ابتکار داشته باشی که از اینها کار بکشی. من نمی‌دانم اینها خرج‌شان باید در بیاید. به عقلش رسید که اینها را بفرستد شهرداری. با شهرداری صحبت کرد که اینها شهر را جارو کنند و شهر شد مثل دسته گل. 

  کدام شهر؟

شهر‌های شاهی، بهشهر. ولی خب حقوق کارگرانش را ما می‌دادیم. بعد به او گفتم خب ما شده‌ایم جاروکش شهرداری. البته اینها کار می‌کنند من هم دارم حقوق‌شان را می‌دهم ولی من ضرر می‌دهم. این حقوق‌ها در بیلان من ضرر است. گفتم فکر بهتری بکن. یک روز آمد و گفت کارخانه مقدار زیادی زمین دارد. رضاشاه وقتی کارخانه می‌ساخت مقدار زیادی هم زمین خرید که اگر قصد توسعه داشت از آن استفاده کند. اگر شما اجازه بدهید من به اینها ساختمان‌سازی یاد بدهم. خودش مهندس ساختمان بود. اینها در یک سال، 52 دستگاه خانه ساختند. 

اصولاً نوسازی صنایع نساجی ایران و اقداماتی که من در آنجا کردم، نمونه بارزی از مدیریت صنعتی به طرز نوین بود. چون من خودم را اولین کسی می‌دانم که مدیریت صنعتی خوانده بود و به ایران برگشته بود. علاوه بر اینکه من دروس مدیریت صنعتی را در آمریکا خودم انتخاب کردم، نه اینکه از دروس دانشکده‌ای تبعیت کنم. به اضافه که در مراجعت به ایران رئیس ایرانی هیات جرج فرای شدم و این هیات را ابتهاج از آمریکا آورده بود که در ایران مدیریت صنعتی نوین را متداول کنند. من در این هیات با اضافه دروسی که خوانده بودم، توانستم یک شرکت بزرگ هشت هزار نفری را از 10 سال زیان نجات دهم و سودآور کنم. آن هم در مدت یک سال. من فکر می‌کنم اقدامات من در این شرکت الگوی مدیریت صنعتی است برای علاقه‌مندان به مدیریت.

روزی که من گزارش سالانه نساجی مازندران را نوشتم یک کارگر بیکار نداشتیم. هر چهار ماشین نساجی یک کارگر داشت. بعد تبدیل شد به یک کارگر در ازای شش ماشین نساجی. بعد از مدتی هم شریف‌امامی شد نخست وزیر و دکتر ضیایی وزیر صنایع و معادن شد. من هم گزارش را برای وزیر فرستادم که بعد از مدتی گفتند تراز مالی‌ات اشکال دارد و مرتکب تخلف شده‌ای!

عجب این رفتار آن زمان هم بود.

بله، حتی خیلی بیشتر. من هم فوری رفتم نزد شریف‌امامی که نخست‌وزیر شده بود. گفتند کمیسیون دارد. هیات وزراست. گفتم به او بگویید من همین الان می‌خواهم او را ببینم، پنج دقیقه هم بیشتر با او کار ندارم. شریف‌امامی من را خیلی خوب می‌شناخت. برای اینکه تمام مدت من هفته‌ای یک بار می‌رفتم و پیشرفت کار را به او گزارش می‌کردم. او هم هیات وزرایش را ول کرد و بیرون آمد و گفت چه کار داری که اینقدر عجله می‌کنی؟ گفتم ببین این کار من است و این سود من. اینقدر میلیون سود برای شما آورده‌ام. کارگران هم نصف شده‌اند. همه ماشین‌ها تعمیر شده و در حال کار هستند. تولید هم فلان قدر بالا رفته است. این هم حساب و کتاب هر قسمتش. آقای وزیر این را تصویب نکرده و می‌خواهد بفرستد برای محاکمه. گفت غلط کرده مرتیکه پدرسوخته. تلفن را برداشت و گفت یک همچین اتفاقی افتاده است. یارو (ضیایی) داشت زهره‌ترک می‌شد. گفت نه خیر قربان ما داریم مطالعه می‌کنیم. گفت این آدم شاهکار کرده، عوض اینکه بیایید تشویقش کنید، جایزه به او بدهید، مدال به او بدهید که نمونه‌ای برای تمام صنعت ایران است، می‌خواهید این را بفرستید دادگاه؟ همین الان باید بزرگ‌ترین تشویقی که می‌توانید از این شخص به عمل آورید و آن پرونده را هم دور بریزید. بعد خودش معاون نخست‌وزیر را صدا کرد و گفت یک تشویق‌نامه برای نیازمند تهیه کنید، من خودم به عنوان قدردانی از زحمات ایشان امضا می‌کنم. 

من آمدم اداره. عصر تشویق‌نامه نخست‌وزیر آمد. روز بعد تشویق‌نامه وزیر هم آمد. من هم تشویق‌نامه را که گرفتم یک نامه استعفا نوشتم به آقای وزیر. گفتم وزارتخانه‌ای که اگر شریف‌امامی به داد من نرسیده بود می‌خواست من را بفرستد دیوان کیفر برای محاکمه، دیگر برایش کار نمی‌کنم. 


از مصاحبه با رضا نیازمند/ مجله‌ی تجارت فردا...

  • پیمان ..

نلسون ماندلا و همسر اولش

نشستم به خواندن زندگی‌ نلسون ماندلا. سختی‌ها و چغر بودن‌ها و اعتراض‌ها و تحسین‌ها و ستایش‌ها و همه‌ی این‌ها به کنار. یک چیز دیگر بود توی زندگی‌اش که فکری‌ام کرد. این همان چیزی است که توی زندگی مصطفا چمران هم فکری‌ام کرده بود. 

ماندلا توی 26سالگی (سال 1944) با Evelyn Mase ازدواج کرد. ماندلا او را توی خانه‌ی دوستش والتر سیسولو دیده بود و یک دل نه صد دل عاشقش شده بود. بعدها که مبارز بزرگ علیه آپارتاید شد و بیست و چند سال زندان بود، سیسولو از لندن مبارزات را هدایت می‌کرد و... Evelyn زن خوب و مهربانی بود. تا سال 1953 ماندلا و او صاحب 4تا بچه شده بودند. بعد اما نلسون ماندلا روز به روز بیشتر درگیر ANC و اعتراض علیه آپارتاید شد و کمتر به زن و بچه رسید، تا این که سال 1956 دستگیر و زندانی شد. یک سال زندانی بود. توی زندگی‌نامه‌اش نوشته بودند که Evelyn از همان اول هم با کارهای سیاسی ماندلا مشکل داشت و وقتی او زندانی شد، دست بچه‌هایش را گرفت و ماندلا را ترک کرد. اما به نظر من این تصمیم یک‌طرفه نبود... 

ماندلا یک سال بعدش آزاد شد. به محض این که آزاد شد، با Winnie Nomzamo Madikizala دوست شد. دختری که از ماندلای 39 ساله، 16سال جوان‌تر بود. یک سال بعدش هم با وینی عروسی کرد. یک مرد 39ساله با یک دختر 23ساله. وینی یار و همراهش بود. از او هم بچه‌دار شد. سال‌ها زن و شوهر هم بودند. تمام بیست و چند سالی که ماندلا زندان بود، وینی بهش وفادار ماند و علیه آپارتاید مبارزه می‌کرد و سعی می‌کرد که به دیدن ماندلا برود. بعد از زندان هم چند سالی با هم زندگی کردند. تا این که به مشکل برخوردند و ماندلا تو سن 79سالگی طلاقش داد و رفت به سراغ زن سوم زندگیش...

مشکل من زن اول ماندلا و بچه‌هاش‌اند. ماندلا بعد از این که از زندان آزاد شد چی کار کرد؟ به زن اولش سر زد؟ به زن اولش کمک کرد؟ 3تا بچه‌ی قد و نیم‌قد را به یک زن تنها سپردن باورکردنی است؟ اگر رهای‌شان نکرده پس ازدواجش با وینی چی بوده؟ اگر زن اول و بچه‌هایش را رها نکرده، پس ازدواجش با وینی 23ساله و بعد از آن جدی‌تر مبارزه کردن چه بوده؟! توی زندگی‌نامه‌ی ماندلا نوشته که وقتی Evelyn در سال 2004 مرد، ماندلا به همراه همسر دوم و همسر سومش او را تشییع جنازه کرد. کار بزرگی کرد؟!

مصطفا چمران نابغه‌ی دهری بوده برای خودش. همه می‌دانیم و شنیده‌ایم. او آمریکا رفت. برای ادامه‌ی تحصیل به آمریکا رفت. آن‌جا یک زن آمریکایی هم ستاند. زنش آن قدر او را دوست داشت که به خاطر او اسم آمریکایی‌اش را به پروانه تغییر داد. بچه‌دار هم شدند. 3تا بچه‌ی قد و نیم‌قد. بعد اما چه شد؟ مصطفا چمران شوهر پروانه و پدر 3تا بچه‌هایش ماند؟ نه. آن‌ها را رها کرد و زد زیر زندگی و رفت مصر تا آموزش‌های نظامی ببیند. بعدترش رفت جنوب لبنان، تا در کنار شیعیان جنوب لبنان باشد. رفت آن‌جا و پدر بچه‌های یتیم مدرسه‌ی جبل عامل شد. اما پدر آن 3بچه‌ی آمریکایی‌اش چی؟ پدر آن‌ها شد؟ 

از گوگل که پرسیدم نوشته بود، زن آمریکایی و 3تا بچه‌هایش بعد از 2سال همراه او به لبنان هم آمدند. اما او آن قدر درگیر کارهای خودش بود که آن‌ها مجبور شدند به همان آمریکا برگردند. بعدتر هیچ وقت مصطفا چمران به آن زن و 3تا بچه‌اش برنگشت. زن لبنانی ستاند. وزیر جنگ ایران شد و... 

چه بگویم؟ چه جوری به این نقطه‌های عجیب زندگی مردان نگاه کنم؟

این کارهای نلسون ماندلا و مصطفا چمران عادی نبوده. اخلاقی نبوده. حتا شاید نامردی بوده. به شکوه یک زندگی عادی نگاه کنم؟ شکوه شوهر بودن و پدر بودن یک مرد... یک مرد معمولی بودن... کار آسانی نیست.  به زندگی ماندلا که نگاه می‌کنی با خودت دو به شک می‌شوی که شاید زندگی معمولی هم شکوهی دارد برای خودش...

این جوری هم می‌شود نگاه کرد: آن زن و آن بچه‌ها قربانی بوده‌اند. فداکاری بوده‌اند. ماندلا عزیزترین‌هایش را رها کرد تا خیلی‌های دیگر بعدها بتوانند به عزیزترین‌های‌شان برسند... بالاخره باید کسی کاری می‌کرد، کسی باید اعتراض می‌کرد، کسی باید امید و عدالت را به زندگی خیلی‌ها برمی‌گرداند. مگر می‌شود تو کاری را انجام بدهی و هزینه نداشته باشد؟! ...کار بزرگی کرده،مگر نه؟!

نمی‌دانم.

  • پیمان ..
رفتم یوتا را سکیدم. همان چیزهایی که صادق از بر گفته بود: قمِ ایالات متحده. 
راضی‌ام ازت. یعنی می‌خاهم بگویم خیالم راحت است ازت.
سالت‌لیک‌سیتی شهر خوبی به نظر آمد. مثل تهران، در پای کوه و رو به دشت و بیابان. (یوتا از یوته آمده و یوته هم واژه‌ی سرخ‌پوستی و به معنای سرزمین مردمان کوهستان). جمعیتش البته فقط 190هزار نفر. شهری که جمعیتش میلیونی نیست به اطمینان شهر خوبی است. ممد سلی می‌گفت مسلمانی کردن در تهران سخت‌ترین کار دنیا است. خودت هم یک بار آن آیه‌ی قرآن بود که می‌گفت زمین خدا وسیع است و به خاطر دین‌تان که شده در زمین خدا مهاجرت کنید را به عنوان دلیل آورده بودی. شهری که درش از الکلی‌جات خبر نباشد و مردمانش حرام‌لقمه نباشند و بنزینی که ماشین‌هایش می‌سوزانند هوا را مثل تهران به گه نکشد، برای مسلمانی کردن جای بهتری است. 
توصیه‌ی حین سفرم را هم که گفتم: توی هواپیمای روز 3 آگوست بنشین "روزی روزگاری در غرب" را ببین. همه‌اش توی بیابان‌های غرب آمریکا می‌گذرد. آن آخرهای فیلم، سازدهنی یاد نوجوانی‌اش می‌افتد. یعنی راستش توی کل فیلم او با سازدهنی‌اش به یاد نوجوانی‌اش است. آن‌‌جا ما هم می‌فهمیم که چرا به یاد نوجوانی‌اش است. صحنه دیزالو می‌شود به روزهای نوجوانی‌اش زیر آن طاق عجیب وسط بیابان. خون آدم به جوش می‌آید توی آن صحنه. آن طاقه را یادت بماند. وقتی رفتی یوتا، یک آخر هفته سری به پارک ملی آرچز بزن. از آن طاق‌ها مثل این‌که آن جا هم هست. نایب‌الزیاره‌ی ما هم باش.
من اسمش را گذاشته‌ام لبه‌های زندگی. گذر از لبه‌های زندگی. ولی 100سال قبل از من یک آقای انسان‌شناسی به نام وان ژنپ آن را کشف کرده بود و اسمش را گذاشته بود مناسک گذر. یک رساله‌ی کوچک هم در موردش نوشت. البته ایده‌ی لبه‌های زندگی من فردی است و ایده‌ی مناسک گذر آقای ژنپ اجتماعی. ولی خب یک ایده‌ی اجتماعی می‌تواند فردی هم باشد. (ما هر یک در درون خودمان یک جامعه‌ایم!)
آقای ژنپ می‌گوید که همه‌ی جوامع هنگام عبور از مراحل مختلف چرخه‌ی زندگی، که آن‌ها را بحران‌های زندگی می‌نامد، مانند تولد، بلوغ، ازدواج و مرگ تشریفات و آیین‌هایی را انجام می‌دهند و از طریق این آیین‌ها و تشریفات چگونگی گذر و عبور از مراحل بحرانی سهل‌تر و در عین حال معنادار می‌شود. هر جامعه‌ای متناسب نظام فرهنگی خود اشکال ویژه‌ای از مناسک گذر را داراست. به اعتقاد ژنپ در مناسک گذر سه مرحله‌ی اصلی قابل تشخیص و تفکیک است: 1-جدایی 2-انتقال 3-ادغام.
یعنی که طی تشریفات و آیین‌هایی که که در مناسک گذر انجام می‌شود فرد از یک مرحله جدا شده و با عبور از مسیری انتقالی در نهایت به مرحله‌ی تازه و دیگری می‌پیوندد و در آن ادغام می‌شود. 
می‌فهمی که می‌خاهم چه بگویم؟ 5:45 صبح شنبه توی فرودگاه امام خمینی نقطه‌ی آخر جدایی است. جدایی را این روزها داری به زنده‌ترین شکلش می‌چشی. آن ویزای سینگل لعنتی که می‌گوید تو برای 5سال نمی‌توانی برگردی، (بعد از 5سال تو چه شکلی می‌شوی؟ من چه شکلی می‌شوم؟!)، همین دیدارت با آدم‌هایی که خودت گفتی معلوم نیست وقتی بعد از 5سال برمی‌گردم باز هم باشند یا نه... این‌ها همه‌اش جدایی است... جدایی... (نمی‌خاهم قصه پر آب چشم بشود. رها کنیم....)
آن هواپیماهای روز 3 آگوست همان مرحله‌ی انتقال هستند. از تهران تا دوبی و از دوبی تا آمستردام و از آمستردام تا سالک‌لیک‌سیتی و... از تهران می‌روی آمریکا، فکر کنم بیش از 24ساعت توی راه باشی ولی وقتی می‌رسی باز هم 3 آگوست است. روز 3 آگوست خورشید به دنبالت روانه است...
و سالک‌لیک‌سیتی هم که نقطه‌ی ادغام است. 
آن نظریه‌ی(!!!) لبه‌های زندگی من را هم بخاهی، می‌گوید که محمدی که تو باشی از یک لبه به یک لبه‌ی دیگر نمی‌پری، بلکه از یک  لایه به لایه‌ی بالاتری می‌پری...
5سال با هم بودیم. 88 را با هم دیدیم. خیلی جاها با هم رفتیم. کلاس‌های زیادی را در کنار هم نشستیم. توی پرو‌ژه‌های درسی با هم هم‌گروه بودیم. می‌گویند ته هر تجربه‌ای چیز با ارزشی که باقی می‌ماند، آن روابط انسانی‌اش است... نه. ننه‌من غریبم‌بازی راه نمی‌اندازم. رها کنیم... 
می‌گویند کل زندگی آدم در حالات و افعال و روابطش خلاصه می‌شود. تو می‌روی یوتا. دانشگاه یوتا. وارد یک لایه‌ی دیگر از زندگی‌ات می‌شوی. یک لایه‌ی متفاوت از زندگی. دوست دارم این 5سالی که نمی‌توانم دستت را لمس کنم، روحت را از دست ندهم. زندگی‌ات را از دست ندهم. دوست دارم غم و شادی‌ای اگر بود، شده با یک عکس شریکم کنی، کارهایی که می‌کنی، روابط با ادم‌های آن‌جا، دغدغه‌های‌شان، دغدغه‌های جدیدت همه را بشنوم... 
دلم برایت تنگ می‌شود...
  • پیمان ..

فولکس وستفالیا

وسط کالیفرنیا، تو دل جنگل‌های ملی "لوس پادرس" بود که بهش برخوردیم. گفتم: «هی مرد این خانم خانما مال توئه؟»
مرد نشسته بود روی یک صندلی. رو به دریاچه هم نشسته بود. پاهاش را روی هم انداخته بود و بی‌خیال دنیا سرش را فرو برده بود توی یک کتاب. سرش را بالا آورد و گفت: «۱۰۰در ۱۰۰.»

 فیلیپ

گفتم: «می‌تونم یه نگاه بهش بندازم؟ مال سال چنده؟»
همان طور که روی صندلیش نشسته بود گفت: «البته. این خانمی مال سال ۱۹۶۶ ست و ازین که جلب توجه کنه اصلن بدش نمی‌یاد. من دیوونه‌ی وستفالیام۱. این یکی از قدیمی‌ترین مدل هاشه. سنگین ازش کار کشیده شده. ولی به شدت دوست داشتنیه. به زنگ زدگی‌ها و نقطه نقطه‌های تنش نگاه نکن. بعد این همه سال و آفتاب مهتاب دیدن هنوز هم بی‌رنگه بی‌رنگه.»

 موتور مرصع کاری

موتورش را نگاه کردم. یک اثر هنری بود. یک تابلوی مرصع کاری شده با تشتک تمام نوشابه‌های سال‌های مختلف. پر واضح بود که موتورش آن موتور فابریک قدیمی نیست. به فیلیپ گفتم: «چند ساله که تو صاحب اینی؟»
گفت: «۳۵ سال.»

خونه جایی که تو بتونی به راحتی از توش بپری بیرون 

هیچی نگفتم. فیلیپ ۳۵سال با این ماشین زندگی کرده بود. تعریف کرد که چطور موتورش را تکه تکه کنار بزرگراه‌ها و جاده‌ها جفت و جور و سر هم کرده. تعریف کرد که چه طور الان ۱۵سال است که دیگر حتا خانه هم ندارد. این فولکس وستفالیا هم خانه‌ی او بود و هم ماشین او. هر جایی که می‌رفت ماشین را پارک می‌کرد و حداقل یک هفته تکانش نمی‌داد. کیلومترشمار فولکس می‌گفت که ۷۵۰هزار مایل کار کرده. فیلیپ می‌گفت از وقتی موتورش را نونوار کرده ۱۵۰هزار مایل باهاش راه رفته...

 عرشه ی فولکس وستفالیا

این‌ها را که گفت دوباره سرش را فرو برد توی کتاب. او دوباره توی کتابش غرق شد. خورشید در آن سوی دریاچه در حال غروب بود...

۱: وستفالیا: یک مدل مخصوص از کارخانه‌ی فولکس واگن که شامل ماشین‌هایی می‌شد که برای کمپینگ و اردو و مسافرت طراحی می‌شد.

 

ترجمه ی آزاد ازین وبلاگ

  • پیمان ..

عملگرایی

۰۷
آذر

تمام خیابان را آب برداشته. آب و لجن همین طور از جوی آب سرریز می‌شود توی خیابان. بوی گند به مشام می‌رسد. آشغال‌های توی جوی هم پشت سر هم توی خیابان می‌ریزند. بطری نوشابه، کاهو، روزنامه‌های خیس. جوی بسته شده. ظرف‌های یک بار مصرف زیر پل تلنبار شده‌اند. زور آب به‌شان نمی‌رسد. می‌گویم: «آخه عقلشان نمی‌رسد که ظرف را توی سطل آشغال باید انداخت؟!» نگاه می‌کنم ببینم چی داده‌اند به‌شان. از رنگ نارنجی ته ظرف‌ها می‌فهمم که قیمه بوده. به بابام نگاه می‌کنم و می‌گویم: «روز تعطیل مامور شهرداری از کجا بیاریم حالا؟» چیزی نمی‌گوید. یک دور به جوی آب نگاه می‌کند. یک دور هم به اطراف نگاه می‌کند. بعد بدو از خیابان می‌رود آن طرف. می‌رود سمت کامیون جرثقیل همسایه‌مان که چند هفته است یک کامیون جدید خریده و این یکی را به امان خدا‌‌ رها کرده. لای وسایل پشت جرثقیل می‌گردد و یک چوب بلند پیدا می‌کند. می‌آید و شروع می‌کند با چوب ظرف‌های یک بار مصرف را جابه جا کردن. چند دقیقه‌ای با آشغال‌هایی که گیر کرده‌اند ور می‌رود. تکه پلاستیک بزرگی را که وسط ظرف هاست با زحمت بیرون می‌آورد و راه آب را باز می‌کند. زنی که دارد از خیابان رد می‌شود بهش می‌گوید: «خدا پدرتو بیامرزه.» 

و من به این فکر می‌کنم که باز هم من از بابام عقب ماندم. به عملگرایی‌اش فکر می‌کنم و به طرز فکر تنبلانه‌ی خودم فکر می‌کنم که اصلن به مغزم نرسید که خودم جلو بروم. خودم یک نگاه به دور و برم بیندازم و ببینم من چه کار می‌توانم بکنم...

پس نوشت: یک روز عصر با تهمتن راه می‌رفتم. جلوی ما ۲دختر راه می‌رفتند. به سر خیابان که رسیدند یکیشان بطری آب معدنی را تالاپ انداخت توی جوی آب. من شروع کردم به غر زدن و بد و بیراه گفتن که یک جو عقل توی آن کله‌ی خوشگلش نیست عوضی. تهمتن خندید و به سر خیابان که رسیدیم خم شد و بطری آب معدنی را از توی جوی برداشت و انداختش توی سطل آشغالی که آن کنار بود. 

نگاه که می‌کنم کلن سابقه‌ی خوبی ندارم...

  • پیمان ..

گلگشت در وطن- ایرج افشار- انتشارات اختران

۱-حالا که سال‌ها گذشته شاید نسل غریبی به نظر بیایند. نسلی که در جست‌و‌جو بود. وجب به وجب ایران را می‌گشت و می‌دید و ثبت می‌کرد. جای جای خاک ایران را می‌رفتند و می‌دانستند که این خاک، ناشناخته زیاد دارد و تشنه‌ی شناختن بودند. جلال آل احمدی بود که در میان روستا‌ها و دهکوره‌های طالقان با پای پیاده، کوهنوری و پیاده روی می‌کرد تا «تات نشین‌های بلوک زهرا» را بنویسد. هنوز هم وقتی با ماشین به طالقان می‌روی و به روستا‌ها و خانه‌های دوردست روی کوه و کمر نگاه می‌کنی به نظرت کار غیرممکنی می‌آید رفتن و گشتن و دیدن و حرف زدن و نوشتن. منوچهر ستوده‌ای بود که با پای پیاده از تهران تا الموت می‌رفت تا قلعه‌ی حسن صباح را جست‌و‌جو کند (سال‌های دهه‌ی ۲۰) و پایان نامه‌ی درسی‌اش را بنویسد. منوچهر ستوده‌ای که از آستارا در منتها الیه غرب دریای خزر پای پیاده راه افتاده بود و روستا به روستای خطه‌ی شمال را تا منتهاالیه شرق و گرگان و بندرترکمن درنوردیده بود تا کتاب ده جلدی «از آستارا تا استرآباد» را بنویسد. نادر ابراهیمی بود که عاشقانه صخره‌های دست نایافتنی «علم کوه» را بالا می‌رفت تا بعد‌ها متن‌ها و شعرهایی در ستایش ایران بنویسد. و... ایرج افشار بود که بار‌ها و بار‌ها در گوشه گوشه‌ی خاک ایران پرسه زده بود...
در مورد ایرج افشار اطلاعات ویکی پدیایی زیادی می‌شود ردیف کرد. استاد دانشگاه تهران و از بزرگان فهرست نویسی و کتابداری و پژوهش در ایران. اما مجال این حرف‌ها اینجا نیست. چند روزی بود که درگیر خاندن کتاب «گلگشت در وطن» بودم. مجموعه سفرنامچه‌های ایرج افشار از سال ۱۳۳۳تا ۱۳۷۸ به همه جای ایران. ایرج افشار انسان بزرگی بوده. ویژه نامه‌ی مجله‌ی بخارا و گفته‌های بزرگان این آب و خاک در مورد او گواه است. اما بُعدِ سفردوستی و به مسافرت رفتن‌های او چیز دیگری است. بعضی آدم‌ها هستند که یادگرفتنی هستند. کوچک‌ترین حرکات و گفته‌‌هایشان هم یادگرفتنی است. و به نظرم ایرج افشار از این سنخ آدم‌ها بوده. به عمرم ایرج افشار را از نزدیک ندیدم. چه برسد به همسفر شدن با او. ولی خاندن «گلگشت در وطن» برای من فقط خاندن یک کتاب نبود. یک کلاس درس بود. خیلی چیز‌ها توی سفرنامه‌های کوتاه و تلگرافی او یاد گرفتم. و غرض از این نوشته فهرست کردن آموخته‌ها از این مرد نادیده است...
۲- «شهرهای سنتی ایران زوایا و گوشه‌هایی دارد که با یک سفر نمی‌توان شناخت. پیچیدگی و پوشیدگی از ممیزات شهرهای وطن ماست...» ص۴۱۵
کتاب «گلگشت در وطن» سیر معکوس دارد. یعنی اولین سفرنامه آخرین و جدید‌ترین سفرنامه‌ی ایرج افشار است و آخرینش اولین سفرنامه‌ی او. وقتی در سفرنامه‌ی «طواف شاه جهان» ش خاندم که بار دهم است که به اسفراین می‌رود چهارشاخ مانده بودم. ولی وقتی این جمله را در سفرنامه‌ی سال ۱۳۵۵ خاندم تازه فهمیدم که چرا... پیچیدگی و پوشیدگی...
۳- «به جاهای دیدنی از دو جنبه می‌توان توجه کرد: یکی از نظر طبیعی و دیگر از جنبه‌ی تاریخی و هنری و اجتماعی. به گمان من حتا گوشه‌ای هم از ایران نیست که بتوان گفت یکی از این دو کیفیت در آن نباشد.» ص۶۰۰
 «در سفرهای گلگشتی ایران باید دل به دریا زد و میان بیابان و آبادی فرق نگذاشت. هر دو دیدنی و بهره بردنی است. بسیار می‌شود که در دشت بی‌آبادی به خرابه‌ای از گذشته برمی خورید و آثاری از پدران خود در آنجا می‌یابید و آن بیش از ده‌ها صفحه کتاب برای شما آموزنده و گوینده‌ی اسرار گذشته است.» ص۱۸
چیزی هست که برایم خیلی آزاردهنده است. مسافرت در فکر و ذهن خیلی از آدم‌های دور و برم هم معنا است با سفر به شمال کشور و دیدن علف‌های سبز و دریا. آدم‌های زیادی را می‌بینم که حاضرند ده ساعت در ترافیک ابلهانه نیم کلاچ و ترمز بروند تا در یک تعطیلات به شمال بروند و کمی هوای شرجی تنفس کنند. همیشه متهم بوده‌ام که تو چون زیاد می‌روی ولایت خودت، برایت شمال رفتن بی‌معناست و قدر شمال را نمی‌دانی. و وقتی سفرنامه‌های و کشف کردن‌های ایرج افشار را خاندم فهمیدم که چه قدر ما مسافرت را بد فهمیده‌ایم.
ایرج افشار که به مسافرت می‌رفت به خیلی چیز‌ها توجه می‌کرد. از شاهراه‌ها متنفر بود. به هر طریقی از جاده‌های اصلی فرار می‌کرد و به جاده‌های فرعی و کم رفت و آمد می‌زد.
 «برای فرار از شاهراه کمی که از کنگاور بیرون جستیم جاده‌ی خاکی دست راست را به جانب فش پیش گرفتیم.» ص ۳۴
به جاده خاکی‌ها می‌زد. هر بنای مخروبه‌ای که می‌دید صبر می‌کرد و به دیدنش می‌شتافت. با مردمان محلی حرف می‌زد. ازشان یاد می‌گرفت. آره. استاد دانشگاه بود. مرد شماره‌ی یک ایران‌شناسی ایران بود. ۷۵سال وجب به وجب خاک ایران را درنوردیده بود. کتاب‌ها در مورد ایران خانده بود. ولی بعد از چهل سال مسافرت هنوز هم صحبتی با مردم برایش یادگرفتنی بود:
 «آنجا از پیرمردی ترکیب زیبای گوش آواز شنیدم. آن را به جا و در معنی مترصد گفت. آنچه ما گوش به زنگ می‌گوییم.» ص۱۸۱
 «با راننده‌ی فسایی صحبت از بی‌وفایی دنیا بود. اصطلاحی را به کار برد که ثبت شدنی می‌دانم. گفت بافت و بنه‌ی دنیا قابل اطمینان نیست. شاید ترکیب بافت و بنه بهتر باشد از بعضی کلمات تازه سازی که جامعه‌شناسان برای مفاهیم متقارن با آن درست کرده‌اند.» ص۳۸۲
۴- همسفر خوب:
 «بامداد پگاه که تهران غم خیز در خاب بود با منوچهر ستوده از ری آهنگ بوانات کردیم. ستوده یاری موافق و همراهی آسان نوردست. آرامی درونش آرام بخش روان است. تحمل و طاقتش زندگی دشوار بیابان را آسان می‌کند. هر نان خشک و سیاهی را می‌خورد، هر آبی را می‌نوشد، در هر بیغوله و کلبه‌ای آرام به خاب خوش می‌رود. طبیعت محبوب اوست و سفر صحرا مطلوبش.» ص۴۶۱

ایرج افشار و منوچهر ستوده

 ۵- رفتن با هر وسیله‌ای:
 «در این سفر عبدالعلی غفاری است و من. چون بنزین کوپنی شده است بی‌اتومبیل و به امید سوار شدن به هر گونه وسیله‌ی عمومی به راه افتادیم.» ص۳۲۵
 «برای یافتن اتوبوس نیم روزی در شیراز ماندیم. خود فرصتی بود برای دیداری دیگر با چند دوست.» ص۳۴۵
 «از جویم با کامیون نفت کش به جانب جهرم حرکت کردیم. نمی‌دانم چه صحبتی شد که آقای سنایی (راننده) این ضرب المثل شعری محلی را برایمان خاند. برای کسانی که دنبال فلکلور و ضرب المثل‌های محلی هستند یادداشت می‌کنم که از میان نرود:
روزی که روز روزش بود/ یک من و یک چارک چک و پوزش بود» ص۳۸۰
توی کتاب گلگشت در وطن سفرنامه‌ی مستقلی از سفرهای با پای پیاده‌ی ایرج افشار نبود. سفر اولش به سیستان و بلوچستان در سال ۱۳۳۳هست که اصلن به آن حوالی جاده‌ای وجود نداشته است و او به همراه استاد ابراهیم پورداوود از ارتش کمک گرفته بودند و با ماشین‌های ارتش به سیستان و بلوچستان رفته بودند. ولی چند جایی به سفرهای با پای پیاده‌اش هم اشاره می‌کند و این اشاره کردن‌هایش هم عجیب یادگرفتنی‌اند (برای خاندن سفرهای با پای پیاده‌ی ایرج افشار باید به سراغ مجله‌ی بخارا رفت و در آرشیوش گشت و مثلن خاطره‌ی هوشنگ دولت آبادی از پیاده گردی‌هایش با ایرج افشار و منوچهر ستوده را خاند)...:
 «بیست و چند سال پیش که پیاده با منوچهر ستوده و احمد اقتداری و علیقلی جوانشیر میان سیلاب و باران بی‌امان دو روزه از شاهرود به آن دهکده (زیارت) رسیده بودیم...» ص۳۰۷
البته ایرج افشار خانواده‌ای متمول داشته. از‌‌ همان اول برای مسافرت‌هایش ماشین زیر پایش بوده. ماشین‌هایی که بتواند با آن‌ها جاده‌های خاکی و صعب العبور ایران را بنوردد. ولی وابسته به ماشینش نبود. به هر وسیله‌ای که می‌شد می‌رفت... با پای پیاده. با اتوبوس. با مینی بوس. با کامیون نفت کش...
 «این سفر دلاویز با پنج مینی بوس، چهار وانت، سه اتوبوس، دو کامیون، یک تانکر نفت، یک کامنکار در بیابان‌ها و آبادی‌ها انجام شد.» ص۳۹۶
خاطره‌ی اولین ماشین زیر پایش هم (از جهت اینکه همسر آدم باید چگونه باشد!) خاندنی است:
 «در سال ۱۳۳۷ همسر فقیدم از ماهیانه‌ای که پدر بزرگوارش به او لطف می‌کرد فولکس واگنی به هفت هشت هزار تومان خرید. من رانندگی یاد گرفتم و از نوروز سال ۱۳۳۹ که مدرسه‌ها و دانشگاه تعطیل و هوا مساعد می‌بود دو هفته را در جنوب یا شمال ایران می‌گذراندیم...» ص۱۵
۶- رفاقت‌های ایرج افشار:
 «در بردسکن به دیدن محمود ضرغامی و پدر بزرگوارش رفتیم. می‌خاستم آگاه شوم آیا در آبادی است یا برای تحصیل دانشگاهی به مشهد رفته است؟ این جوان علاقه‌مند به زبان‌شناسی را چهار سال پیش که با اقتداری و جهانداری از اینجا می‌گذشتیم شناختم و واقعه این طور اتفاق افتاد:
اوایل شب یکی از ایام آذر ماه بود. راه‌های درازی را کوبیده بودیم و به اینجا رسیده بودیم. می‌خاستیم راه را تا سبزوار در دل شب تاریک و در این راه ناشوسه ادامه دهیم. پس از جاده منحرف شدیم و به این آبادی وارد شدیم تا درست از راه و چاه مطلع شویم. چراغ دکانی باز بود. پیاده شدم و به دکان وارد شدم. جوانی پشت پاچال نشسته بود و کتاب می‌خاند. پس از پرسش درباره‌ی نام آبادی و مقدار راه، پرسیدم چه کتابی است می‌خانید. گفت زبان‌شناسی. متعجب شدم. گفتم مگر شما به این رشته علاقه مندید. گفت بله می‌خاهم کنکور بدهم و به تحصیل در این رشته بپردازم. ازو نام یکی دو کتاب را که در این رشته به یادم بود پرسیدم. با هوشمندی گفت. خودش گفت حالا شب است بفرمایید خانه. از او به یک اشارت از ما به سر دویدن. به رفقا گفتم این جوان ما را به ماندن در اینجا دعوت می‌کند. شاد شدند. کور از خدا چه می‌خاست دو چشم بینا. به خانه‌ی دلپذیری که متعلق به پدرش بود وارد شدیم. کرسی جانانه و مرتبی در اطاق بود. جاجیم زیبایی بر آن افتاده بود و سینی مدوری بر سر آن گذاشته شده بود. شامی شاهانه مهیا کردند. خوردیم و خابیدیم. بامداد هم کیسه‌ای انار همراه ما کردند. این بود حکایت دوستی ما.» ص۱۱۴

 ایرج افشار در جوانی

۷-آدم‌هایی هستند که سفر با تورهای مسافرتی را ترجیح می‌دهند. در تورهای مسافرتی همه چیز پیش بینی شده است. معلوم است که کجا می‌روی و چند ساعت در راهی و کی برمی گردی و چی می‌خوری و کجا می‌خابی. هیچ چیز غیرمترقبه‌ای وجود ندارد. این تورهای مسافرتی معمولن هم به جاهایی می‌برند که گل درشت‌اند. جاهایی که معمولن آدم‌ها اطلاعات عمومی خوبی در موردشان دارند و ندیده هم می‌توانند خیلی جزئیات در موردشان بگویند. تورلیدر‌ها هم اطلاعات ویکی پدیایی بسته بندی شده در طی سفر ارائه می‌دهند. خطرپذیری مشتریان تورهای مسافرتی به صفر میل می‌کند و احساس امنیتشان به بی‌‌‌نهایت. البته مسافران این تور‌ها می‌توانند در جمع‌های خانوادگی غمپز در کنند که به فلان جای ایران رفته‌ایم و مثلن قلعه رودخان و ماسوله را دیده‌ایم. یک ویژگی دیگر هم دارند این تورهای مسافرتی. مسافران این تور‌ها کمترین برخورد را با مردمان بومی دارند و خیلی هنر کنند چهار تا سوغاتی بخرند و چهار تا عکس با لباس محلی بیندازند و ذوق کنند... کمترین نگرانی و کمترین اصطکاک و کمترین زمان. چه قدر مسافرت با این تورهای مسافرتی سفر‌اند!

ولی حقیقتی که وجود دارد سفر چیز دیگری است. ایرج افشار راه می‌افتاد و آبادی به آبادی می‌رفت. آرام آرام. به دنبال ندیده‌ها بود. یک دفترچه‌ی بی‌شیرازه‌ی طویل داشت که به محض رسیدن به هر شهر آن را می‌داد به همسفر‌ها. توی دفترچه اسم شهر‌ها را ثبت کرده بود به همراه آشنایی که در آن شهر داشت و شماره‌ی تماس. همسفر‌ها می‌گشتند و می‌گفتند که آقای فلانی. ایرج افشار زنگ می‌زد به دوستی که در سفرهای قبل در آن شهر پیدا کرده بود یا بیشتر اوقات سرزده می‌رفت سراغ آن دوست که من دوباره آمده‌ام... و این دوستان سرشار از فایده بودند...

 «اگر انجم روز نگفته بود از دیدن برکه‌ی دریا دولت محروم می‌شدیم. پیش از این سه بار از کنگ گذر کرده بودم و آنجا را ندیده بودم. فهمیدم نوع من اگر در ولایات و آبادی‌ها، آشنای آگاه نداشته باشد کلید آبادی‌ها را در دست نخاهد داشت. سعادت من این است که دوستان از نوع انجم روز همه جا دارم»... ص۸۴

خاندن این وبلاگ نشان می‌دهد که این دوستان ایرج افشار در دورافتاده‌ترین نقاط ایران چه ارادتی نسبت به او داشته‌اند: @@@

اما ایرج افشار این دوستان را از کجا می‌جسته؟ از‌‌ همان اولین سفر‌ها که این دوستان را نداشته. به تدریج و طی سالیان به این رفقا رسیده بوده. این حکایت از سفر سال ۱۳۷۵ به ابرقو و یزد و فارس و یاسوج روح پرسشگر و چگونه یافتن این دوستان سرشار از فایده را به خوبی نشان می‌دهد:

 «در ارسنجان پی دانایی می‌گشتیم که از گذشته‌ی شهر بشنویم و بتوانیم به درون درهای بسته دست بیابیم. در مدرسه‌ی سعیدیه بسته بود و کتیبه‌ی قدیمی سر در آن به پارچه‌ی اعلانی پوشانده شده بود که مانع خاندن آن بود. در مسجد جامع هم بسته بود و از خادمش خبری نبود. به تلفن خانه رفتم و جویای دوستی شدم که نامش را می‌دانستم. هنرمند و خوشنویس ارسنجانی است. معلوم شد به شیراز هجرت کرده است. ناچار از کارمند گرامی تلفن خانه پرسیدیم آیا زا آقایان دبیران ادبیات و تاریخ و جغرفیا کسی را می‌‌شناسی که بتواند به ما کمک کند. گفت بلی. آقای اکبر اسکندری. تلفن زد ولی او نبود. اما برادرش با تلفن با من صحبت کرد و گفت‌‌ همان جا باشید تا من بیایم. آمد. درس خانده و قبرلق و خشو برخورد بود. سوارمان کرد و به خانه برد. پدرش که از بزرگان شهر است (محمداسماعیل اسکندری) به مهربانی تمام ما را پذیرفت. گفت بنشینید فرزندانم خاهند آمد. مردی دیدم گرم و سرد روزگار چشیده، پخته و سراسر مغز. از هر دری سخن گفت. معلوم شد دکتر محمدحسین اسکندری استاد دانشگاه شیراز که با ما دوست بود و در کنگره‌های تحقیقات ایرانی شرکت می‌کرد و با هم مکاتبات داشتیم پسرعموی ایشان بوده است در گذشته و در همین ارسنجان به خاک رفته است... این را هم بنویسم که آن مرد محترم تلفنچی که این خاندان گرامی را به ما شناساند خود از تیره‌ی اسکندری بود...» ص ۲۲۸

۸- محل اسکان در سفر

 «-در این سال‌ها یکی از مشکلات ما در سفر موضوع محل اقامت است. شما که این همه به سفر می‌روید در کجا اقامت می‌کنید؟

-سوال خوبی است. عرض کنم که چند نوع بوده است. یک نوع به صورت رسمی است که اگر پولی باشد و هتلی باشد، خوب می‌رویم و اقامت می‌کنیم. نوع دیگر اینکه آدم طبیعتن از راه همین کاغذ و قلم و نوشتن و صحبت کردن، کم و بیش، دوستانی در شهرهای کوچک پیدا می‌کند. هر‌گاه در سفر گذرش به آنجا‌ها افتاد در منزل آن‌ها اقامت می‌کند. اما نوع دیگری هم علاوه بر این دو نوع هست. فرض کنید آدم شب برسد به یک آبادی که فقط ده خانوار جمعیت دارد. هیچ دکانی هم وجود ندارد. چه کار می‌شود کرد؟ ناچار به خانه‌ای وارد می‌شویم و می‌گوییم سلام علیکم. ما اینجا گرفتار شده‌ایم، می‌فرمایید چه کار کنیم؟ صاحبخانه با خوشرویی می‌گوید بفرمایید. در هر حال لحافی، پتویی، شمدی چیزی دارد. به هر صورت باید با آن زندگی ساخت. می‌رویم داخل و نانی، ماستی، پنیری، هر چه دارد (ماحضر) می‌آورد. اما از صحبت با اوست که آدمی لذت می‌برد و می‌تواند اطلاعات به دست آورد. برای من مثل آموزشگاه است. هرگز جزوه‌ی اداره یمیراث فرهنگی آن قدر نمی‌تواند به من کمک کند تا از راهی که رد می‌شوم بتوانم فلان قلعه را پیدا کنم. نه، بلکه باید از این مردی که شب را در خانه‌اش به صحبت می‌گذرانم بپرسم که آیا از اینجا‌ها خرابه‌ای دیدنی هست؟ ولی تا این حرف را می‌زنم، می‌گوید دنبال گنج آمدید؟ می‌گویم والله بالله نه.

- در این نوع سفرها‌گاه پیش می‌آید که شب در جایی در بیابان بخابید؟

-بار‌ها این کار را کرده‌ایم. همیشه پتویی، لحافی، چیزی همراه‌مان بوده با‌‌ همان و به ناچار کنار سنگی خابیده‌ایم. این مهم نیست. آن‌هایی که به این قصد سفر می‌کنند، نباید اصلن دنبال این فکر باشند که جایی هست یا نیست. با این فکر نمی‌شود سفر بیابانی کرد. البته اگر کسی با زن و بچه بخاهد سفر کند، آن چیز دیگری است. ناگزیر باید رفاه و آسایشی فراهم باشد...» ص۶۰۵


ادامه دارد...

  • پیمان ..

برادران امیدوار

۱- «سرانجام یکی از راهنما‌ها اشاره کرد که به محل قبیله‌ی تاتویان نزدیک شده‌ایم. داستان کشته شدن ۵ سفیدپوست که دو سال پیش به این منطقه آمده بودند بر وحشت ما افزود. برای شناسایی محل، ۲راهنما را به همراه هدایایی مثل نمک و کبریت و شکلات به آنجا فرستادیم. ما نمی‌خاستیم یکدفعه به سمت آن‌ها برویم، شوخی نداشتند. حتمن ما را می‌کشتند. با اینکه رییس قبیله تازه همسر خود را به خاطر گزیدگی مار از دست داده بود، اما خوشبختانه هدایا به چشمش بسیار زیبا و گرانب‌ها آمد و برای همین، دستور داد راه را به رویمان باز کنند. ما ۵۰۰کیلو بار داشتیم که ۵۰کیلویش نمک بود. چون برای بومی‌ها که نمک گیرشان نمی‌آمد، مهم بود.
در آنجا خبری از دهکده نبود. تنها یک خانه‌ی خصیری خیلی بزرگ بود که ۱۲خانوار به راحتی در آن زندگی می‌کردند. زندگی، مرگ، عشق و زناشویی این قبیله، همه و همه در این خانه که مالوکا نام داشت انجام می‌شد. آتشی که هرگز خاموش نمی‌شود، داخل مالوکا دیده می‌شد که همه‌ی افراد قبیله از آن استفاده می‌کردند...»
 (سفرنامه‌ی برادران امیدوار/ سفر به جنگل‌های آمازون)

برادران امیدوار

۲-عیسی امیدوار و عبدالله امیدوار، دو برادر پژوهشگر پرشور ایرانی در سال ۱۳۳۳ با همتی پولادین عـزم کردند تا جهان را با تمامی پیچیدگی‌هایش بکاوند. در آن دوران که امکانات سفر قابل مقایسه با جهان امروز نبود آن‌ها سفر خود را به وسیله دو موتورسیکلت و با سرمایه‌ی ۱۸۰دلار [!] از تهران به سوی مشهد و سپس مشرق زمین آغاز کردند.
در این ماجراجویی منـحصر به فرد در تاریخ ایران بـرادران امـیـدوار از صحراهای سـوزان آفـریقا تاجنـگلهای انبوه آمازون، در سال ۱۳۳۷ به قطب شمال و زندگی با افراد اسکیمو در دشوار‌ترین شرایط جوی، در سال ۱۳۴۵ در سفر پر حـادثه دیگری، اولین افراد آسیایی بودند که به اتـفاق گروه علمی کشور شـیلی سفر به ششمین قاره سرسخت جهان، قطب جنوب راتجربه کردند. همچنین قاره استرالیا و سراسر خشکیهای سیاره ما را در نوردیدند و زندگی با ابتدایی‌ترین انسانهای خـطرناک مختلف جهان را در سخت‌ترین شرایط اقلیمی به تحقیق و مطالعه پرداختند.
نخـستین سفر این دو بـرادر ۷ سال به طول انجامید و در سال ۱۳۴٠ به مـیهن بازگشتند. اما بیش از سـه ماه نگذشت که بار دیگر جذابیتهای پر راز و رمز سیاره و شوق آشنایی دوباره با آداب و رسوم، تفاوت‌ها و شباهت‌های فرهنگی اقوام و ملل گوناگون آنان را به سفر بزرگ دیگری رهنمون ساخت.
در این مرحله دوم به وسیله اتومبیل سیتروئن ۲ سیلندر از طریق کویت و عربستان سعودی رهسپار قاره آفریقا شدند و بار دیگر به مدت ۳ سال به جستجو و اکتشاف پرداختند.
حاصل این سفرهای پر مخاطره عکس‌ها، فیلمهای مستند، اشیاء و لوازم مربوط به زندگی قبایل و اقوام گوناگون در این مـوزه بازتاب دهـنده غنا، پیـچیدگی و گـونه گونی فرهـنگهای بشری است که بر عـظـمت و گسـتردگی کار بـرادران امیدوار نیز گواهی می‌دهد. «
(از ستون زندگینامه‌ی برادران امیدوار در سایت اختصاصیشان)

ایرانگردی های برادران امیدوار 

۳-یکی از معدود موزه‌هایی که به عمرم رفته‌ام و از دیدنش خمیازه نکشیده‌ام و زود راهم را نکشیده‌ام بروم،موزه‌ی برادران امیدوار بوده. موزه‌ای کوچک و جمع و جور در کاخ سعدآباد. در جوار کاخ سبز رضاشاهی.‌‌ همان حیاط موزه و موتورسیکلت‌ها و سیتروئن ۲سیلندری که برادران امیدوار در ۱۰سال با آن‌ها گوشه گوشه‌ی جهان را رفتند و دیدند، حس ماجراجویی آدم را به طرز خوشایندی قلقلک می‌دهد. موزه کوچک است و پر است از عکس‌های عجیب و غریب قبایل بدوی آفریقا و استرالیا و آمریکا و اسکیمو‌ها و هزار جور آدم دیگر. پر است از یادگاری‌های سفرهای مختلف برادران امیدوار. یک سالن دیگر هم دارد که بعد‌ها فهمیدم در آن سالن فیلم‌ها و اسلایدهای سفرهای پرخطر و خارق العاده‌ی این ۲برادر را نشان می‌دهند. البته آن روز که رفتیم به ما چیزی نشان ندادند!
چیزی که وجود دارد این است که این ۲برادر از آن آدم‌های یادگرفتنی روزگار هستند. از آن آدم‌ها که دیدن موزه‌شان برای هر بچه‌ی ابتدایی به نظرم واجب است. از آن آدم‌ها که زندگی نامه‌شان باید یکی از درس‌های کتاب‌های درسی ابتدایی یا دبیرستان باشد. مثلن همین شروع سفرشان. عبدالله امیدوار در مصاحبه با بی‌بی سی گفته بود که: ما سفر خودمون رو مثل یه کمپانی عظیم شروع کردیم، یعنی قبل از حرکت در سال ۱۹۵۴ یه برنامه چهار ساله درست کردیم و اون رو اجرا کردیم.
یعنی چه کردند؟
اول از ایران شروع کردند. عضو گروه کوهنوردی باشگاه نیروراستی شدند و خیلی از قله‌های ایران را فتح کردند. قله‌های سهند و سبلان، دماوند از جبهه شمالی (دره یخ آر، تخت سلیمان، علم کوه از جبهه شمالی و جنوبی)، غار ظالمگاه طالقان، زایل در ابهر- از جاهایی بود که آن زمان این دو برادر به همراه دیگر اعضاء باشگاه فتح کردند... بعد از این سفرهای این دو برادر با دوچرخه‌ی کورسی به نقاط مختلف ایران شنیدنی است:

» در سال ۱۳۳۰ ه. ش عیسی امیدوار پا در رکاب با دوچرخه کورسی ۲۶ Pejout) که آن را خریداری و به جهت سهولت در سفر و راحتی حرکت، دنده دار نمود به سوی کشورهایی چون ترکیه، سوریه، عراق حرکت نمود. عیسی سفر خودرا به سمت غرب و شمال غرب ایران شروع و پس از پشت سر گذاشتن شهرهائی چون میانه، تبریز، خوی، مرند به مرز بازرگان رفت. مرز بازرگان در آن زمان بسیار کم تردد بود و برای کارکنان گمرک ایران دیدن یک نوجوان تنها و دوچرخه سوار بسیار جالب و باور نکرنی و غیر منتظره بود (که بخواهد چنین مسافتهایی را با دوچرخه سیر کند). عیسی پس از خداحافظی و تشکر از ماموران گمرک ایران وارد شهر «ارزه الروم» در ترکیه گردید.... در اواخر شهریور ماه در حالیکه بارش برف و باران بسیار زیاد و هوا سرد بود گردنه معروف «سیواس» را تا آنکارا طی کرد. در آن زمان کلیه راههای ترکیه شوسه بود به جز راه باریک و آسفالت که آنکارا را به استانبول متصل می‌نمود. پس از ۲۰ روز سیر و سیاحت در شهر استامبول به سمت جنوب ترکیه سفرش را ادامه داد تا به کشور سوریه رسید. اولین شهری که در سوریه دیدن نمود حلب بود و پس از آن به دمشق رفت. در آنجا با یک تاجر ایرانی آشنا شد و حدود یک هفته مه‌مان او بود... پس از پشت سر گذاشتن چند شهر سوریه به عراق و شهر بغداد رسید. در بغداد مه‌مان مدرسه ایرانیان مقیم بغداد گشت پس از زیارت و بازدید از شهرهائی چون کربلا، سامراء، و نجف و... از طریق مرز خسروی وارد ایران گردید و پس ار طی نمودن مسیر کرمانشاه، همدان، قزوین به تهران رسید و مورد استقبال مردم قرار گرفت و سفر ۴ ماهه با دوچرخه به پایان رسید. عبدلله نیز در سال ۱۳۳۱ ه. ش پس از گذشت ۶ ماه از سفر عیسی به همراه دوستش با دوچرخه از تهران به سمت شمال و خراسان حرکت نمودند و با عبور از حاشیه کنار کویر لوت، بیرجند، قائن، زاهدان به بندرعباس رفتند و سپس به سمت غرب ایران، همدان، اراک و.... در ‌‌نهایت به تهران رسیدند. «
تازه بعد از همه‌ی این‌ها بوده که این دو برادر در سال ۱۳۳۳عازم سفر به دور دنیا می‌شوند...
موزه‌ی برادران امیدوار با یک فروشگاه کوچک تمام می‌شود. فروشگاه محصولات فرهنگی حاصل از سفرهای این دو برادر. سی دی‌های فیلم‌ها و اسلاید‌هایشان. کتاب سفرنامه‌شان. سی دی موسیقی ملل و...
۴-همه‌ی این‌ها را گفتم برای اینکه بگویم ویرایش جدید سفرنامه‌ی برادران امیدوار ۲-۳ماه است به بازار آماده است. مجموعه‌ی سفرنامه‌های خاندنی آن‌ها به علاوه‌ی عکس‌های گوناگون این سفر‌ها. مجله‌ی همشهری سرزمین من، در هر شماره یک متن ۳-۴صفحه‌ای از سفرنامه‌شان چاپ می‌کند و عجیب این سفرنامه خاندنی است و عجیب دیدن عکس‌ها و شرحشان می‌چسبد. از توصیف مجسمه‌ی بودا در بامیان تا خاستگاه شیرازی مسلمانان زنگبار تانزانیا. از آدمخارهای جنگل‌های آمازون تا بدوی‌های لخت و پتی استرالیا و... حالا کتاب که با ویرایش جدید و اضافه شدن عکس‌های جدید کامل‌تر شده به بازار آمده. قیمتش ۳۰۰۰۰تومان است و گران. خاستم بگویم خریدنش واجب است...
۵-دو تا خبر این اواخر بدجور اذیتم کرده. یکی این خبر:
محدودیت‌های جدید برای تورهای خارجی

و یکی هم این خبر:
ارز مسافرتی برای مسافران خارجی حذف شد

تمام پی آمد‌ها و حرف‌های این دو خبر واضح و مشخص است. حکومت یا دولت یا افرادی و یا هر ننه قمری که هستند دلشان نمی‌خاهد مردمی که زیر دستشان هستند در "معرض دیگران" قرار بگیرند. در معرض دیگران قرار گرفتن یعنی دیدن آدم‌های دیگر، دیدن شیوه‌های دیگری از زندگی، شنیدن و لمس کردن گونه‌هایی دیگر از بودن، یعنی زیاد شدن چیزی به اسم وسعت نظر و خیلی چیزهای دیگر...
منصور ضابطیان جایی در کتاب "مارک و پلو"یش می‌گوید: "جوان‌های ایرانی یا اهل سفر نیستند یا اگر هم باشند گرفتن ویزای اروپا برایشان مشکل است و از آن گذشته حس ماجراجویی و کشف جاهای ناآشنا در آن‌ها کمتر است. به این مساله باید مسائل اقتصادی را از یک طرف و تلقی ما از مسائل اقتصادی را هم از طرف دیگر اضافه کرد. درست است که وضعیت بد اقتصادی باعث می‌شود پولی برای سفر باقی نماند، اما فراموش نکنیم که ما بیش از جوانان دیگر نقاط دنیا درگیر تجملات هستیم. برای یک جوان استرالیایی یا ژاپنی یا انگلیسی، رفتن به سفر مهم‌تر از داشتن موبایل است. اغلب جوان‌های ما یک میلیون تومان پول موبایل می‌دهند و فقط گوشی‌‌هایشان می‌تواند همه‌ی زندگی یک جوان اروپایی را بخرد و آزاد کند. اما پایشان را از شهرشان بیرون نگذاشته‌اند. آن‌ها ترجیح می‌دهند به جای کشف سرزمین‌های دیگر برای دوستانشان اس‌ام اس‌های بی‌مزه بفرستند.» (مارک و پلو/ منصور ضابطیان/ ص۴۷)
فکر می‌کنم این گونه محکوم کردن‌های ضابطیان دیگر محلی از اعراب ندارد و والیان اجازه ی هیچ کار دیگری را نمی دهند... والیانی که ولی و صاحب اختیار مایند گویا...گویا...

۶-از عبدالله امیدوار در مورد استقبال مسئولین آن از زمان ایران در مورد سفر‌هایشان پرسیده بودند گفته بود: «چون ما اولین جهانگردان ایرانی بودیم، هیچ کسی حرف ما رو باور نمی‌کرد که دو نفر بتونن همچین برنامه‌ای اجرا بکنن! خوشبختانه چون داخل باشگاه نیرو و راستی بودیم، رئیس باشگاه ما رو به اولیای اون موقع معرفی کرد و یادمه اونقدر از برنامه ما تجلیل کردن که ما درست یه هفته قبل از حرکت، به کاخ سعدآباد رفتیم و شاه می‌خواست شخصاً برنامه ما رو تحلیل و تجزیه کنه و می‌خواست بدونه که آیا تجهیزات کافی داریم یا نه! اونجا رفتیم و یه نمایشگاه کوچک توی باغ سعدآباد درست کردیم و توی همون باغ چادر زدیم و حتی کیسه خوابمون، موتور‌ها و دستگاه‌های دوربین فیلم برداری و عکاسی رو نمایش دادیم!»
«هیچ وقت یادم نمی‌ره، شاه گفت اگه به کیلومتر شمار موتور زیاد نگاه کنین ممکنه خودتون رو به کشتن بدین! پس بهتره که یه دستمال روی اون بکشین که زیاد بهش اهمیت ندین! شما باید آهسته برید تا به هدف خودتون برسین. وقتی بیست و یک ساله بودیم تهران رو ترک کردیم در حالی که هزاران نفر از فامیل و دوستان ما رو به بدرقه می‌کردن ایران رو ترک کردیم.»

...

  • پیمان ..

پیرمرد

۱۰
ارديبهشت

و امروز که یکشنبه بود، صبح، پیرمردی سوار اتوبوس شد که برای جا کردن خودش در میان جمعیت به هم فشرده‌ی اتوبوس، ملت را قلقلک می‌داد. با انگشت‌هایش زیر بغل و شکم مردم را قلقلک می‌داد و ملت در آنجای محدود کش و قوس می‌رفتند و بعضی هر هر می‌خندیدند و می‌گفتند آقا چه کار می‌کنی و او جلو‌تر می‌آمد. پیمانی که من باشم هم از قلقلک‌هایش بی‌نصیب نماندم و با یک قلقلک قدمی عقب رفتم و او توانست میله‌ی اتوبوس را تصاحب کند...

  • پیمان ..