سپهرداد

دانش هیچ کس نمی تواند فراتر از تجربه های او حرکت کند

سپهرداد

دانش هیچ کس نمی تواند فراتر از تجربه های او حرکت کند

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

برج پیشاهنگی هنوز استوار بود و تهران زیر پایمان غبارآلود و کمی قهوه‌ای. زیر آفتاب نشستیم روی لبه. 

نبودنش باز بر دلم سنگینی کرد. یاد آن باری افتادم که باهاش آمده بودم همین‌جا و هوا مه‌آلود بود. ابرها به‌سرعت به سمتمان می‌آمدند،‌ما را مثل بستنی می‌لیسیدند و خودشان را می‌مالاندند به کوه پشت سر و می‌رفتند سمت قله‌ها... دیگر هیچ‌وقت آنجا را مه‌آلود ندیدم. یادش افتادم که از روی لبه بلند شده بود و روسری‌اش را مثل پرچم ملی یک کشور دست گرفته بود و به سمت بادها و ابرها دویده بود. دردم گرفت و نشستم روی لبه کنارشان. چندمین بار بود که امروز دردم می‌گرفت.

شروع کردیم به حرف زدن. در و بی‌در. تمام لذت کلک‌چال برایم همین روی لبه‌ی زیر برج پیشاهنگی نشستن و در و بیدر حرف زدن است. جفتشان به 30 سالگی رسیده بودند و حرف از بحران 30 سالگی می‌زدند و من تیز سؤال می‌پرسیدم. گفتند: تو هیچ‌وقت به بحران 30 سالگی نمی‌رسی. سریع به نتیجه می‌رسی. دو دو تا چهارتا می‌کنی و چهارچوب می‌بندی و می‌گذری.

می‌گذرم؟ توی دلم پوزخند زدم. آرامش ظاهری من آن‌ها را هم فریب داده بود. آن‌ها هم نمی‌دانستند که چه هیولایی پشت این چهره‌ی آرام من هست. نمی‌دانستند که چه قدر عصبانی هستم. نمی‌دانستند که چه قدر خشم در دیواره‌های رگ‌های بدنم لانه کرده است.

به میثم گفته بودم: آن‌قدر عصبانی هستم که مستعد آدم کشتنم.

گفته بود: می‌دانم. ولی هیچ‌کس تو را عصبانی حساب نمی‌کند.

گفته بودم: همین آدم را عصبانی‌تر می‌کند.

شیشه‌ی عینکم پوسته‌پوسته‌شده است. 6سالی هست که به چشمم است. حالا 17 سالی می‌شود که عینکی‌ام. بدون عینک نمی‌بینم. مواظبش هستم. هیچ‌وقت با دستمال‌کاغذی پاک نمی‌کنم. دوست ندارم خش بیفتد. همیشه با دو دستم عینک را از چشمم برمی‌دارم. می‌دانم که با یک دست برداشتن در طولانی‌مدت باعث شل شدن پیچ‌های یک‌طرفش می‌شود. همه‌ی این کارها را کرده‌ام. ولی حالا به مرحله‌ی عجیبی رسیده است. لک‌وپیس‌هایش دیگر با پاک کردن و شستن و شیشه‌پاک‌کن زدن و این‌ها نمی‌رود. لایه‌ها تکه‌تکه کنده‌شده‌اند. کاری نمی‌توانم بکنم. پول عینک جدید خریدن ندارم. دوست ندارم عینک یک‌بارمصرف بخرم. این هم یادگار دورانی است که چیزهای خوب بادوام می‌خریدم. ولی فقر افتخار کردنی نیست. تعریف کردنی هم نیست. بی‌پولی افتخاری ندارد. یکجایی می‌رسی که فقط کار کردنش مهم می‌شود. بهره‌وری اهمیتی ندارد. فکر کردن بهش عصبانی‌ات می‌کند. اما دنیا دیدنی‌های زیادی دارد که همین شیشه‌ی پوسته‌پوسته هم به دیدنشان کمک می‌کند.

آدم وقتی نتواند فحش‌های خوبی پیدا کند خشمش درونی می‌شود. مثلاً شهروند درجه‌ی دوم بودن فحش نیست. دردی است که فقط می‌توانی تحملش می‌کنی. این بار دیگر خسته شدم. بار اولم نبود.

بابای من یک حسابدار ساده در یک شرکت درب‌وداغان بود. روزگاری شرکت خوبی بود. اما در دوره‌ی احمدی‌نژاد آن شرکت زیرمجموعه‌ی تأمین اجتماعی و مرتضوی شد و به فنای عظما رفت. هنوز که هنوز است نتوانسته سنوات 35 سال کار کردنش در آن شرکت را ازشان بگیرد. بابام هیچ‌وقت عضو هیئت‌مدیره‌ی جایی نبود. دو سال پیش شرکت بیمه‌ی نوین کار می‌کردم. کارشناس بیمه‌های مهندسی بودم. پسری هم‌سن‌وسال خودم را همکارم کرده بودند که پدرش هیئت‌مدیره‌ی شرکت بود. پسر کودنی بود. هر را از بر تشخیص نمی‌داد. ولی او را بی‌هیچ دردسری با حقوقی بیشتر از خودم نشانده بودند کنارم که راهش بیندازم. خرش می‌رفت. پیرزن هوایش را داشت. همه هوایش را داشتند. من درجه‌ی دو بودم.

رفیقی داشتم که از اول راهنمایی با هم بودیم. سطح درسی و فکری‌اش خیلی پایین‌تر از من بود. من دانشگاه تهران قبول شدم. او دانشگاه آزاد نور قبول شد. من شریف قبول شدم، او هم توانست از دانشگاه آزاد فارغ‌التحصیل شود. اما حالا او مدیر میانی یک شرکت پرداخت الکترونیک است و با یکی از کارمندان زیردستش ازدواج‌کرده. یک دلیل ساده داشت: پدر او سپاهی بود و می‌توانست برای او کار بجوید و او را به مدیر تبدیل کند. من درجه‌ی دو بودم.

وقتی لیسانسم را تمام کردم و برای فوق‌لیسانس کنکور دادم، قبل از اعلام نتایج صدایم کردند به سازمان سنجش. آقایی نشست روبه‌رویم و از سال 88 ازم سؤال پرسید و جواب شنید. در مورد چاپ نشریه توی فضای دانشگاه ازم سؤال پرسید. سؤال‌ها را می‌نوشت و من مکتوب جواب می‌دادم. دروغ هم نگفتم هیچ چی. ولی اذیت شدم. وقتی فوق‌لیسانس رفتم شریف، یک روز یک شماره‌ی private number  بهم زنگ زد که فلان روز فلان ساعت بیا حراست مرکزی دانشگاه شریف. رفتم. یک تعهدنامه جلویم گذاشتند که هیچ‌گونه فعالیت سیاسی در فضای دانشگاه نخواهم کرد. خندیدم. امضا کردم. چرا از من می‌ترسیدند؟ از چی من می‌ترسیدند این لعنتی‌ها؟ گذشت و گذشت تا رسید به یک کار دولتی. گفتند باید مصاحبه‌ی عقیدتی شوی. زیر بار رفتم. تفاوت غسل ترتیبی و ارتماسی و طرز خواندن نماز جمعه و مبطلات روزه را توضیح دادم. بعد از چند ماه نتیجه را اعلام کردند: ورودش به سازمان‌های دولتی صلاح نیست. من درجه‌ی دو بودم. من خودی نبودم. 

می‌خواستیم جدی شویم. بعد از هزار کش‌وقوس می‌خواستیم جدی شویم. به سرم زده بود که جدی شویم. سختم بود. هنوز هم هیچ اطمینانی نداشتم. ولی می‌خواستم دیگر دیوانگی کنم. ولی این بار درجه‌ی دو بودنم نومیدکننده بود. نان درآوردنم را هدف گرفته بودند. از اینش بیشتر لجم می‌گرفت که کاری نکرده بودم. هیچ‌کس من را یک ستاره‌دار به‌حساب نمی‌آورد. دادوبیداد نکرده بودم. تا جایی که از دستم برآمده بود آجر روی آجر گذاشته بودم و دوست داشتم که بسازم. زیرآبی نرفته بودم. اما بد موقعی خورده بودم. خیلی بدموقعی درجه‌ی دو بودنم را تو سرم کوبیده بودند. منگ بودم. بهش گفتم. گفتم که نمی‌دانم چطور پول دربیاورم. گفتم که گیجم. ایده ندارم و خب ضربه‌ی بعدی مهلک‌تر بود. بهم گفت: تو ضعیفی. منش و روشت این است که ضعیف باشی. قوی نیستی. نمی‌خواهی قوی باشی. آدمی که عرضه دارد با این ضربه‌ها چیزیش نمی‌شود. آدمی که عرضه دارد می‌تواند از هزارتا سوراخ پول دربیاورد... شاید الان بگویم راست می گفت. ولی آن موقع ضربه‌ی مهلکی بود. مردانگی ام هم زیر سوال رفته بود. تمام عصبانیت درجه‌ی دو بودن‌هایم را بعد سرش داد زدم و همه‌چیز از هم پاشید. بدی‌اش همین است. چند نفر دیگر آدم را گاز می‌گیرند،‌ اما آدم برمی‌گردد سنگ صبور خودش را به‌عوض آن لعنتی‌ها گاز می‌گیرد

من مصاحبه‌ی شغلی زیاد نرفته‌ام توی عمرم. یعنی سرجمع 5 تا هم مصاحبه نرفته‌ام. تا حالا 3 جای مختلف کارکرده‌ام. پارسال یک مصاحبه رفتم شرکت همراه اول. یک بابایی بود خیلی شبیه حمیدرضا صدر بود. عوضی خوب فهمید که من چه خشمی از درون دارم. یکهو وسط مصاحبه ازم پرسید: عصبانی نیستی؟ گفتم: نه، خیلی آرامم. گفت: نه، در کل می گم. تو بالاخره فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های خوب ایران هستی، کنجکاوی، کتاب زیادمی خونی. اما هنوز حس می‌کنم به‌جایی که بایدوشاید نرسیدی. انگار هنوز شروع نکردی. گفتم: آره، ته تهش عصبانی هستم.

دیگر زنگم هم نزدند که حداقل بگویند رد شده‌ای.

آنتروپی زیاد می‌شود. خاطره‌های مختلف از یک مسیر آدم را ویران می‌کنند. مثلاً همین تخته‌سنگی که اینجا است و همه می‌نشینند رویش عکس یادگاری می‌گیرند. آن روز این درخت ارغوان لخت‌وعور بود. ولی حالا علاوه بر رنگ سبز درخت‌ها، ارغوان بنفش هم هست. آن روز برگ درخت‌ها سبز و زرد و نارنجی بود. آن روز نشست روی این تخته سنگ و بهم گفت که ازم عکس بگیر. امروز سبز بهاری بود در کنار بنفش عجیب ارغوان. کسی ننشست روی تخته سنگ و کسی از من نخواست که ازش عکس بگیرم. بی‌نظمی‌های ذهنی زیاد و زیادتر می‌شوند. تمرکز کردن سخت می‌شود. تصمیم‌های جدید گرفتن سخت می‌شود. همه‌چیز سخت می‌شود و تو فقط می‌توانی پناه ببری به سکوت، یک سکوت ممتد و لبخندی که به خاطر حضور آدم‌ها تحویلشان می‌دهی.


۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۰۳
پیمان ..

1- یکی از بهترین رمان‌هایی که در چند وقت اخیر خواندم «موسم هجرت به شمال» بود. یک کتاب لاغر 133 صفحه‌ای از یک نویسنده‌ی سودانی به نام «طیب صالح». ترجمه‌ی نشر چشمه را خواندم. مهم‌ترین رمان عربی قرن بیستم از آکادمی ادبیات عرب دمشق در سال 1966 نوشته شده بود و فوق‌العاده بود. 

سودان کشور درب‌وداغانی است. همان موقع هم درب‌وداغان بود. ولی ادبیات مثل خودروسازی نیست که نیاز به زیرساخت و مدیریت و هزار چیز دیگر داشته باشد. راه میانبر است. در یک سرزمین بی‌استعداد و عقب‌افتاده هم می‌تواند تولید شود و تمام دنیا را به‌بهت و حیرت برانگیزد.

«موسم هجرت به شمال» از آن کتاب‌هاست که هم داستان سرگرم‌کننده و هیجان‌انگیزی در روبنا دارند و هم به‌موازات آن در زیربنا قصه و ساختاری تکرارشونده و تکان‌دهنده را روایت می‌کنند.

«موسم هجرت به شمال» قصه‌ی بازگشت راوی است از انگلستان به سرزمین مادری خودش سودان. او بعد از 7 سال تحصیل در انگلستان و گرفتن دکترا به روستای پدری خودش برگشته تا در سودان مشغول به کار و آباد کردن مملکت شود. در آنجا با فردی آشنا می‌شود به اسم مصطفی سعید که گذشته‌ی نامعلومی دارد. اما راوی سنگ صبور او می‌شود و ما فصل‌به‌فصل با گذشته‌ی اعجاب‌برانگیز مصطفی سعید آشنا می‌شویم: یک نخبه‌ی سودانی که در جوانی به انگلستان رفته، مدارج تحصیلات عالیه را در آنجا به‌سرعت طی کرده وزندگی پر شر و شوری را از سر گذرانده. با 3 زن انگلیسی داستان‌ها داشته و بعد از 7 سال زندان در انگلستان به کشور خودش برگشته و ترجیح داده با هویتی نامعلوم ساکن یک روستای دورافتاده در سودان شود. مواجهه‌ی مصطفی سعید با جامعه‌ی غرب و مواجهه‌ی راوی با جامعه‌ی پدری خودش اساس روایت تودرتوی این کتاب است.

2- توئیت های کاوه مدنی دردناک و زیبا هستند. آدم نمی‌داند چه بگوید. جمله‌هایی که می‌گوید برای منی که در ایران هستم و زخم‌ها خورده‌ام تا مغز استخوان قابل‌لمس است: من خودم بودم اما خودی نبودم...

توئیت کاوه مدنی

عناوین و افتخارات کاوه مدنی ستایش برانگیز بودند:

چهره نوین مهندسی عمران آمریکا (۲۰۱۲)

دانشمند برجسته جوان در علوم زمین (۲۰۱۶)

جایزه تحقیقاتی والتر هوبر انجمن مهندسان عمران آمریکا(۲۰۱۷) و...

او از شهریور 1396 معاون بین‌الملل، نوآوری و مشارکت فرهنگی – اجتماعی سازمان حفاظت محیط‌زیست ایران شد. اما 7 ماه بعد چنان شرایطی را برایش ایجاد کردند که تنها توانست فرار کند و اشک بریزد و این‌چنین توئیت های دردناکی را بنویسد. 

به خاطرش خیلی‌ها نومید شدند. به خاطرش خیلی‌ها فحش نوشتند. اما...

3- راوی «موسم هجرت به شمال» نخبه بود. در سودان درس خواند و در انگلستان دکترا گرفت. اما توی کتاب یکجایی یک قصه‌ای از دوست ایام کودکی‌اش تعریف می‌کند که به قصه‌ی کاوه مدنی پر بی‌ربط نیست:

«محجوب هم‌سن من بود و ما کودکی را باهم گذرانده بودیم. روی نیمکت‌های چسبیده به هم در دوره‌ی ابتدایی درس‌خوانده بودیم. او از من باهوش‌تر بود. زمانی که دوره‌ی ابتدایی را تمام کردیم او به من گفت «همین‌قدر درس برای خواندن  و نوشتن و حساب کافی است. ما مردمانی کشاورزیم مثل پدران و اجدادمان. آنچه برای کشاورز از تعلیم ضروری‌تر است همانا نوشتن یادداشتی یا خواندن روزنامه‌ای و آموختن احکام نماز است که آن‌ها را فراگرفته‌ایم. تا اگر هم مشکلی برایمان پیش بیاید بتوانیم به‌واسطه‌ی احکام با آن کنار بیاییم.»

و من درس را ادامه دادم و محجوب به نیرویی بالنده در روستا تبدیل شد، او امروز رئیس انجمن برنامه‌ریزی کشاورزان و سندیکای تعاونی‌هاست. همان‌طور که عضو هیئت‌امنای بیمارستانی است که ساختنش رد حال اتمام است. همچنان که سرآمد شخصیت‌هایی است که برای رفع مظالم روستاییان با مدیریت‌های مرکزی ارتباط مستقیم دارند. تازه وقتی‌که مسئله استقلال پیش آمد محجوب به عنوانی یکی از رهبران حزب سوسیال‌دموکرات روستا هم تعیین شد. معمولاً ما در بحث‌هایمان به خاطرات دوران کودکی‌های خود اشاره می‌کردیم. روزی به من گفت «امانگاه کن حالا تو کجایی و من کجا. تو کارمند مهمی در دولت شده‌ای و من در این روستای دور از همه‌چیز کشاورز ساده‌ای بیش نیستم.» و من هیجان‌زده به او گفتم «تویی که برنده شدی، نه من، چون تو بر روی زندگی واقعی مردم تأثیر می‌گذاری. اما ما کارمندانی هستیم که نه به‌پیش می‌بریم و نه به پس. آدم‌هایی مثل تو وارث حقیقی و شرعی حکومت‌اند. شما عصب زندگی هستید. شما نمک زمینید.» او خندید و گفت «اگر ما نمک زمین هستیم پس این زمین، زمینی بی‌نمک است.» ص 81

4- این یک حقیقت است: نخبه کسی است که توان حل مسائل کلاف و پیچ‌درپیچ را داشته باشد. صفحه‌ی ویکی پدیای «نخبه» که بروی یک مثال قشنگ می‌زند از تفاوت یک فرد نخبه در حل یک مسئله با یک فرد معمولی. این‌که نظام‌های آموزشی فقط توان حل مسائل موازی را می‌سنجند و توان حل مسائل سری است که مهم است و الخ... 

حکایت کاوه مدنی تراژیک شد، ولی حقیقتش ته ماجرا همان داستان راوی کتاب موسم هجرت به شمال و دوست دوران کودکی‌اش است: به‌دردبخور بودن و توان حل مسئله. به صفحه ویکی پدیای کاوه مدنی هم که نگاه می‌کنی می‌بینی کاوه مدنی در مدت 6 ماهه‌ی مدیریتش هیچ پروژه‌ی خاصی را راه‌اندازی نکرد و هیچ نمود خارجی‌ای نداشت. بااینکه ساختارهای اجتماعی مربوط به محیط‌زیست و سازمان‌های مردم‌نهاد مرتبط با آن در ایران از خیلی مسائل دیگر کامل‌تر و جلوتر است، بازهم پروژه ی خاصی شروع نشد و اتفاقی نیفتاد.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۷
پیمان ..

تا به اینجای عمرم در ایران تنها تفاوتی که بین موسسات کاری دولتی و خصوصی دیده‌ام این بوده که در موسسات دولتی برای دستشویی رفتن باید از دمپایی آخوندی استفاده کنی؛ اما در موسسات خصوصی با کفش خودت می‌روی دستشویی و این طرف آن طرف. بهره وری، نوع روابط بین آدم‌ها و این حرف‌ها یکی است: لا تفاوت بینهم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۵
پیمان ..

دوست‌هایی که مدتی از دیدنشان می‌گذرد، پل‌های ارتباطی که زنگ می‌زنند و متروک می‌شوند. 

تمیز کردن این پل‌های متروک ارزشمند کار شاقی است. 

می‌گفت من یک جاروبرقی خوب دارم برای این کار: توسعه‌ی مهارت‌های فردی. توی سایت‌های آموزشی (چه داخلی و چه خارجی) می‌گردم و پادکست‌ها و فیلم‌ها و مطالب آموزش توسعه‌ی مهارت‌های فردی را بالا پایین می‌کنم. بعد توی ذهنم می‌گردم ببینم کدام به درد کی می‌خورد. لینک‌ها را برایشان می‌فرستم.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۲۲
پیمان ..

سمت رودخانه نرفتم. با همه‌ی خیال‌انگیزی و جذابیتی که کارخانه‌ی متروک چای گلستان برایم دارد به آن سمت نرفتم. من دیوانه‌ی پیاده‌روی جلوی کارخانه‌ی چای گلستانم. خلوت است. مغازه‌ای نیست. ورودی شهر است. توی سربالایی است و ماشین‌ها با سرعت می‌روند تا برسند به میدان چای و وارد شهر شوند. موزاییک‌های کف پیاده‌روی جلوی کارخانه‌ی چای گلستان زندگی‌بخش‌اند. علف‌های سبز جابه‌جا از لای موزاییک سر برآورده‌اند و یک فحش لطیف و سبزند به هر چه موزاییک زمخت در پیاده‌روهای شهری. آن‌طرف‌تر، ورودی کارخانه‌ی چای گلستان... هیچ‌وقت نتوانسته‌ام واردش شوم. مثل یک قلعه‌ی اسرارآمیز است. حالا درهایش بسته است. جاده‌ای که به‌طرف ساختمان اصلی و بزرگ کارخانه می‌رود سربالایی است. انگار که قرار است وارد قلم رویی باستانی شوی و با اشباحی کهن همدم شوی... 

ولی امسال به آن‌طرف نرفتم. دلیلش چمنزار آن‌طرف رودخانه بود. چمنزاری که چند سال پیش جولانگاه گله‌های گوسفندی بود که گیل‌مردان دیلمان برای قشلاق می‌آوردند آنجا. گله‌های گوسفند در چمنزار بزرگ کنار رودخانه که از پل ماشین روی ورودی لاهیجان گسترده شده بود تا پل خشتی قدیمی. آخرین باری که رفتم سمت آن چمنزار تا غرق لذت شوم از منظره‌اش، یک تابلوی لعنتی دیدم: محل احداث مصلای لاهیجان.

غم عالم به دلم ریخت که چرا تنها چمنزار باقی‌مانده در سطح شهر لاهیجان را می‌خواهند ساختمان‌سازی کنند. آخر لعنتی‌ها این شهر مسجد جامع دارد. مسجد جامعش هم قدمت دارد. حرمت دارد. مصلا دیگر چه صیغه‌ای است؟ حماقت بزرگی به نام مصلای تهران چرا باید هی تکرار و تکرار و تکرار شود؟ ماه‌هاست که دیگر سمت چمنزار نمی‌روم. همان تابلوی کوچک لعنتی دامن عفافش را لکه‌دار کرد. دوست ندارم دیگر آینه‌ی دق من باشد. دیگر نمی‌خواهم ببینمش... دنیا به سمت زوال است. همه‌ی چیزهای خوب از بین می‌روند.

امسال فقط در کوچه‌پس‌کوچه‌های غریب آباد و خمیرکلا و پرده سر و کاروانسرابر و امیرشهید و... پیچ‌وتاب خوردم. خودم را رها کردم در بی‌نظمی کوچه‌ها، در قدمت کوچه‌ها. کسی نبود. صبح‌ها فقط خودم بود. گاه‌گاه پیرمردی بود که سحرخیز بود. گاه‌گاه زنی بود که می‌رفت به سمت نانوایی و من ناخواسته هم مسیر می‌شدم. از اسم محله خوشم آمده بود. قبلاً فر نخورده بودم توی کوچه‌های مارپیچ و بی‌سروتهش. من یک غریبه بودم و غریب آباد اسم قشنگی بود برای راه رفتن. 

حس می‌کنم همان پیمان 16 ساله‌ام. دغدغه‌هایم همان است که بود. رشد چندانی نکرده‌ام. نیازها و خواست‌ها همان است. کمبودها همان است. در 16 سالگی احساس غریبگی نافرمی داشتم با جهان و آدم‌ها. حس می‌کردم هیچ‌وقت نمی‌توانم بفهمم دنیای بیرون از خودم را. هیچ‌وقت نمی‌توانم با جهان پیرامونم احساس یگانگی کنم. حس می‌کردم نمی‌توانم آجر یک‌خانه را همان‌طور احساس کنم که ناخن انگشت خودم را. حس می‌کردم نمی‌توانم پوست رؤیایی یک زن را همان‌طور لمس کنم که پوست تن خودم را. از کوچه‌های غریب آباد رد می‌شدم. فاصله‌ی خودم با جهان را به‌اندازه‌ی یک سال نوری حس می‌کردم. درخت گوجه سبزی که در حیاط یک‌خانه روییده بود همان‌قدر از من دور بود که رؤیای پیاده‌روی‌های دو نفره و قصه‌ی روزگاران این شهر را برای کسی گفتن.

یک تفاوت وجود داشت البته. در 16 سالگی امید روزی را داشتم که با جهان با خودم یگانه شوم. حال این روزها این امید در من نیست... خسته بودم از نومیدی خودم. لعنتی‌ترین چیز این است که آدم نومید شود. خیال نداشته باشد. رؤیا نپروراند. نتواند رؤیا کند. پیچک‌های لجنی بپیچند دور تنه‌ی خیال‌هایت و نگذارند که نفس بکشی. سنگینت کنند. از احساس سنگینی خودم خسته بودم و دوست داشتم سنگینی نومید شدن را بیندازم روی دوش‌های کسی که نبود. 

از کنار خانه‌های قدیمی و متروک می‌گذشتم. درنگ می‌کردم. سقف سفالی خیلی از خانه‌های قدیمی پر از سبزه و جلبک شده بود. کوچه‌ها مارپیچ بودند. معلوم نبود که انتها داشته باشند یا نداشته باشند. اما کشف‌های کوچک برایم داشتند. کشف‌های کوچکی که مثل مسکن بودند. درد نومیدی را از یادم می‌بردند. دری که در انتهای یک کوچه‌ی بن‌بست با عرض 1 متر بود. بوی پدری را می‌داد که هرروز غروب سوار بر دوچرخه‌ی 28 فیلیپسش خسته از یک روز کاری نان و پاکتی پر از میوه به دست وارد کوچه می‌شد و نرسیده به در صدای زنگ دوچرخه را بلند می‌کرد و بچه‌های قد و نیم قدش دوان‌دوان در را باز می‌کردند. او نرسیده به انتهای کوچه دری باز را می‌دید و کودکانی که تشنه‌ی در آغوش کشیده شدن بودند.

آن جاشمعی جلوی خانه‌ی قدیمی. خانه‌ای که خشت‌های رطوبت گرفته‌اش, کاهگل دیوارهایش و در چوبی‌اش آدم را به احترام وامی‌داشت و محراب جاشمعی و دو لوله‌ای که به‌مثابه‌ی دو مناره از کناره‌ها بالا رفته بودند. خالی از شمع بود... چرا کسی شمع روشن نکرده بود؟ مگر کسی آرزویی نذری نیازی ندارد؟ مگر این خانه‌ی قدیمی چه کم از امامزاده‌های ساختگی تحت حمایت سازمان اوقاف با بقعه‌های Made in Mazandaran دارد؟

و آن‌طرف تر دوباره کوچه‌ای بن‌بست و در انتهای آن‌یک دکه‌ی کوچک پر از تمثال‌های امام حسین و حضرت عباس و زیلویی که کف دکه پهن بود. فقط به‌اندازه‌ی نشستن یک نفر... نمازخانه‌ای در انتهای یک کوچه. نمازخانه‌ای که هیچ کم از عزلت خانه‌های بقعه‌های مورداحترام دراویش نداشت...

صبح‌ها کارم همین بود. مسجد کاروانسرا بر را تماشا کنم. حسینیه‌ی خمیرکلا را بنگرم. پیاده کوچه‌ها را کشف کنم. به در خانه‌ها نگاه کنم. لحظه‌هایی بار سنگین نومیدی را فراموش کنم و هم آهنگ شوم با دیوارهایی که باران‌ها را با تمام وجود تنفس کرده بودند.

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۳۱
پیمان ..

همان یک باری هم که با ماشین رفتیم دور بزنیم آن‌قدر تلخ شد که تا مدت‌ها فراموش نخواهم کرد. 

کار اسماعیل بود. گفتم پیاده برویم. گفتم چند سال است که من تعطیلات عید را فقط به پیاده‌روی می‌گذرانم. گفتم اعصابش را ندارم. نمی‌توانم تحمل کنم. این حجم از حماقت آدم‌ها در رانندگی و بدسلیقگی‌شان در گذراندن تعطیلات را نمی‌توانم تحمل کنم. آستانه‌ی تحملم پایین آمده. نمی‌توانم رانندگی کنم. دو هفته پیش ساعت 4 صبح از تهران راه افتادم و 400 کیلومتر راندم تا لاهیجان. ماشین را پارک کردم. دیگر هم دستش نزده‌ام. اصرار کرد. هر کاری کنی پیاده‌روی نمی‌کند. پیش خودم گفتم همین یک‌بار است در این دو هفته. سخت نگیر. تمام این روزها را برای خودت راه رفتی و راه رفتی و کوچه‌ها را وجب‌به‌وجب متر کردی و تنها بودی. تنها با خودت حرف زدی. تنها برای خودت کشف‌های کوچک کردی. یک نفر هم که آمده سراغت از خودت نرانش.

سوار شدیم رفتیم. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها رفتیم که ترافیک‌های سپر به سپر را بپیچانیم و برسیم به شیطان کوه. بعد کج کردیم سمت کوه بیجار. از خانه‌ها و آپارتمان هایی که همین 15 سال پیش هم باغ چای بودند رد شدیم و رسیدیم به آن دختر دوچرخه‌سوار. توی سربالایی بود. تنها بود. آرام رکاب می‌زد و بالا می‌رفت. همان‌طور که بالا می‌رفت نگاه می‌کرد به منظره‌ی سمت راستش. شالیزارهایی که هنوز نشاء نشده بودند و مانده بود تا یکدست سبز شوند. کلاه پره دار سرش بود. حواسش به جاده نبود. حواسش به منظره‌ای بود که به آهستگی داشت از کنارش رد می‌شد. دلم آهسته رد شدن آن تصاویر را خواست. ولی با ماشین نمی‌شد. با ماشین نمی‌توانی آهسته باشی. از روبه‌رو ماشین نمی‌آمد. بافاصله ازش سبقت گرفتم که یک موقع باد ماشین نگیرد به دوچرخه‌اش و اذیت شود سر کنترل کردنش. حس خوبی بهم داده بود. این که داشت با دوچرخه و به آهستگی از مناظر لذت می‌برد حس خوبی بهم داده بود. این‌که داشت با دوچرخه از آن سربالایی می‌کشید بالا و نفسش را قدرتش را داشت حس خوبی بهم داده بود. این‌که تنهایی داشت دوچرخه‌سواری می‌کرد به ته دلم کمی حس امید تزریق کرده بود: این خراب‌شده آن‌قدر امنیت دارد که زن تنها را اذیت نکنند. این‌که احتمالاً نسیم بهاری می‌وزید توی صورتش حس خوبی بود حتماً...

رد شدیم و رفتیم. حواسم نبود و از خروجی تالاب سوستان رد شدیم. حال و حوصله نداشتم تا اطاقور برویم. دور زدم و برگشتم که برویم همان تالاب سوستان. یکهو دیدم جاده‌ی باریک ترافیک شده است. 10-12 نفر جلوی یک پژو جمع شده بودند. همان آن به دلم بد آمد. گفتم نکند برای آن دختره اتفاقی افتاده است... توی ترافیک ماشین آرام‌آرام جلو رفتیم. تا رسیدیم به هسته‌ی ترافیک...اتفاق افتاده بود... دختر روی آسفالت افتاده بود. انگار پژو از پشت زده بود به دوچرخه‌اش... افتاده بود روی زمین طاق‌باز.موهایش پریشان و خون از سر و دماغش جاری روی آسفالت و مردها و زن‌ها ایستاده بالای سرش، همه گوشی به دست و در حال تماس به آمبولانس و پلیس.

اعصابم خرد شد. نمی‌دانستم یقه‌ی کی را باید بگیرم. فحش دادم به هر چی راننده‌ی بی‌عرضه که از ماشین‌سواری فقط فشردن به پدال گاز را یاد گرفته. فحش دادم به ایران‌خودرو و سایپا که هی ماشین تولید می‌کنند. بس است. دیگر بس است. همه ماشین دارند. همین تعداد ماشین برای کل خانواده‌های ایرانی بس است. شما که ماشین‌هایتان از همان صفرکیلومتری آلاینده هست. فرقی بین ماشین صفر و ماشین 15 سال کارکردتان نیست. چرا تولید می‌کنید؟ فحش دادم به همه‌ی آن‌هایی که قیمت بنزین را گران نکردند. فحش دادم به همه‌ی آن‌هایی که حاضرند  ملت را به کشتن بدهند، اما جایگاه قدرتشان ذره‌ای تکان نخورد و آخرسر دیدم آرام نمی‌شوم به خود دختره هم فحش دادم: او که می‌دانست جاده‌ها شلوغ‌اند، او که می‌دانست تعداد زیادی گاومیش وحشی در این ایام در جاده‌ها رهاشده‌اند، چرا کلاه پره دار سرش گذاشته بود؟ چرا کلاه ایمنی دوچرخه‌سواری سرش نگذاشته بود؟

بعد به لحظات آرامی که داشت از سربالایی بالا می‌کشید و به منظره‌ی زیر جاده نگاه می‌کرد فکر کردم. به آن لحظات آرامی که به آهستگی او را به سمت حادثه هل می‌دادند. آن‌قدر نرم و آهسته که آدم باورش نمی‌شود بعدازآن حس خوب چنین حادثه‌ای در پیش باشد... لعنتی.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۲۸
پیمان ..

ارتباط مستقیمی خواهند داشت با یک جناب سرهنگی در پلیس راهنمایی رانندگی. آقای پلیس هم از حفظ اسم مسیرهای پرترافیک را می‌گوید. بعد اعلام می‌کند که 80 درصد تصادفات رانندگی اتفاق افتاده در جاده‌های مواصلاتی کشور به دلیل تخطی از سرعت مجاز و سبقت غیرمجاز و... اتفاق افتاده است. حین حرف‌هایش هم تصاویری از ماشین‌های زندانی‌شده در ترافیک‌های احمقانه پخش می‌شود. همین و همین. 

به این فکر می‌کنم که صداوسیما برای کم کردن آمارهای کشت و کشتارهای جاده‌ای ایران چه کرده؟ 

هیچ‌چیزی به ذهنم نمی‌رسد. این آمارها و اخبار احمقانه‌ترین و بی‌حس‌ترین نوع هشدارند. به من می‌گویند 80 درصد تصادف‌ها به خاطر سرعت بوده، بعد تصویر ترافیک‌های سنگین را نشان می‌دهند. پس چه جوری توی سرعت ماشین‌ها تصادف می‌کنند وقتی این‌همه ترافیک است؟! منی که این تصاویر را می‌بینم هیچ‌چیزی توی ذهنم نمی‌ماند. 

یک سری برنامه‌ی پلیس نامحسوس نشان می‌دادند. عده‌ای گاو و گوساله عین کفتار و بزمجه رانندگی می‌کردند. پلیسی هم با زانتیا می‌افتاد دنبالشان و آن‌ها را می‌گرفت. همین و همین. بیشتر نمایش باعرضه بودن پلیس بود. ته دل آدم قلقلک می‌شد که یک‌بار سربه‌سر یکی از این زانتیاها بگذارد و آن‌ها را با حرکت‌های کبرا یازدهی بپیچاند که این‌قدر لاف تیزوبز بودن نیایید. تازه آخرش وقتی آن گوساله را می‌گرفت از بس محترمانه برخورد می‌کرد آدم حالش به هم می‌خورد. پلیس آمریکا همچه گوساله‌ای را بگیرد توی همان خیابان اعمال قانونی عبرت‌انگیزی رویش انجام می‌دهد. اما ایران... قربان پلیس مهربانمان بشوم. 100 هزار تومان جریمه می‌کند. خودرو را هم 24 ساعت توقیف می‌کند. همین. راستش من یکی تصادف‌هایی که توی زندگی‌ام دیده‌ام شبیه این کنترل نامحسوس‌ها هم نبوده. از بس احمقانه و به خاطر اشتباهات کوچک بوده که فقط حرص می‌خورم...

دیگر توی جهان ثابت‌شده است که تو وقتی می‌خواهی تغییری در طرز نگرش و رفتار آدم‌ها ایجاد کنی به‌جای آمار و ارقام و استدلال‌های عقلانی و فلان و بیسار باید برایشان قصه بگویی. باید داستان تعریف کنی. باید بروی سراغ یک تصادف واقعی. صحنه‌های وقوع را بازسازی کنی. فیلم بگیری. بعد بروی سراغ تک‌تک آدم‌هایی که توی آن تصادف ضربه دیده‌اند. دختربچه‌ای که یتیم شده. جوانی که فلج شده و... این‌ها قصه‌اند. این‌ها هستند که فاجعه‌ی تصادف را تا فی‌ها خالدون در مغز آدم‌ها فرومی‌کنند. این‌ها مستندسازی‌اند. این‌ها قصه گفتن است. من یکی وقتی می‌بینم چند تا ماشین توی جاده تصادف کرده‌اند و چند تا نعش آن‌طرف کاورکشیده روی زمین‌اند، به‌شدت کنجکاو می‌شوم که چطور همچه اتفاقی افتاده. مسلماً خیلی‌ها این کنجکاوی در آن‌ها ایجاد می‌شود. اما قصه‌ی تصادف‌ها همراه آسیب‌دیده‌هایشان به فراموشی سپرده می‌شود... انگار در ایران تنها راه فهمیدن قصه این است که خودت هم تصادف کنی و قصه را عملاً تجربه کنی...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۷
پیمان ..

1- وقتی گفت آدم‌ها را چطور جمع کرده به استعدادش ایمان آوردم. حالاها فهمیده‌ام که بسیج کردن آدم‌ها هم یک‌جور استعداد ذاتی می خواد. یک توانایی خدادادی و یک نوع از هوش را می‌خواهد. 

اما پیش از هر چیزی او یک مادر بود و همین مادر بودنش بیش از هر چیزی من را تکان داده بود. او یک مادر ایرانی بود. زنی که چرخ گردان چرخیده بود و قرعه را به نام ازدواجش با یک مرد افغانستانی زده بود. مردی که به‌عنوان یک شوهر همه جوره تکمیل بود. همراه بود، مهربان بود، هر چه از دستش برمی‌آمد به پایش می‌ریخت. فامیل‌هایش اول از افغانستانی بودن او چندششان می‌شد. اما بعد از چند سال حالا در هر جمعی دوست دارند که شوهر او هم بیاید و مجلس‌آرا بشود... 

او مادر بود. کودکی داشت که درد بی شناسنامگی هرلحظه از زندگی‌اش را تلخ کرده بود. نشسته بود روبه‌رویم و داستان واکسن زدن کودکش را تعریف می‌کرد. این‌که بچه‌ی معصومش را برده درمانگاه،‌ اما نگذاشته‌اند که واکسن فلج اطفال بزند. گفته‌اند که او شناسنامه ندارد، کد ملی ندارد. بهش گفته‌اند اگر تو افغانستانی بودی و بچه‌ات کارت آمایش داشت می‌توانستیم بهش واکسن بزنیم. اما الآن اجازه نداریم. چون بچه‌ات شناسنامه ندارد. هنوز هم درد آن روز چنان دلش را می‌فشرد که با بغض حرف می‌زد. می‌گفت یک واکسن هم نمی‌زدند که بچه‌ام خدای‌ناکرده فلج اطفال نگیرد. چرا؟ چون شناسنامه ندارد. چرا؟ چون من رفته‌ام با یک مرد افغانستانی ازدواج‌کرده‌ام. تمام مدارک قانونی را هم داریم. اما به بچه‌ی حاصل از ازدواج زن ایرانی با مرد خارجی شناسنامه نمی‌دهند. واکسن نمی‌زدند. گریه کردم. التماس کردم.... تا این‌که دلشان به رحم آمد و با شماره ملی من حاضر شدند به بچه‌ام واکسن بزنند. درد یکی دو تا نیست که... مدرسه یک‌طرف، بیمارستان یک‌طرف، اداره‌ها یک‌طرف...

او فهمیده بود که درد قانون است. فهمیده بود که باید کجا را هدف بگیرد. سوادش بالا نبود. اما استعداد غریبی داشت. گفت رفتم تمام محله‌های افغانستانی نشین تهران و اطراف تهران، تراکت پخش کردم. روی تراکت نوشته بودم که اگر زن‌هایی مثل من هستند با من تماس بگیرند. ازشان خواستم که جمع شویم... ماه‌ها این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتم که مادرهای بدبختی مثل خودم را پیدا کنم... مشخصاتشان را گرفتم. شماره تلفن‌ها و اسم و کد ملی‌شان را...

کارش شبکه‌سازی بود. خودش اسم کارش را نمی‌دانست. او فقط یک درد بزرگ داشت و می‌خواست آدم‌های همدردش را جمع کند. خیلی هم خوب کارکرده بود... مادران فقیر ایرانی همه به شبکه‌های اجتماعی و مجازی دسترسی نداشتند که او بتواند راحت با 4 تا پیام و کلیک و توئیت جمعشان کند. 

بالاخره چند صد زن مثل خودش را پیدا کرد، جمع کرد،‌ همراه کرد و بردشان جلوی مجلس شورای اسلامی تجمع. پلاکارد درست کردند. شعار نوشتند. بچه‌هایشان را هم برده بودند. بچه‌های معصومی که اصلاً نمی‌دانستند بی‌هویتی در سال‌های آینده‌ی زندگی‌شان قرار است چه سایه‌ی شومی بر لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌شان بیندازد. بیانیه نوشتند. پیش یکی از نماینده‌های مجلس رفتند. دردشان را گفتند. درخواستشان را گفتند که شما را به خدا با اصلاح قوانین ما را نجات دهید... نماینده‌ها البته وعده‌ی سر خرمن دادند که بله حتماً. شما درست می‌فرمایید و الخ.

اعتراضی کاملاً مدنی و درست را رهبری کرده بود. از این اعتراض‌ها که فقط بیان خواسته بود. آن‌هم خواسته‌ای فطری: ادا کردن کامل حق مادری در قبال فرزندان.

اما...

درست فردایش پلیس امنیت ایران با او تماس گرفت. او را احضار کرد به دفتر مرکزی. بهش گفته بودند که برای راست و ریس کردن کارهای اعطای شناسنامه تشریف بیاورد. اما تحت بازجویی قرارش دادند. شیوه‌های کاری‌اش را پرسیدند. مهربانانه و مشتاق ازش سؤال پرسیدند و آخرسر یک تعهدنامه‌ی سنگین جلویش گذاشتند که دیگر هرگز حق نداشته باشد کسانی مثل خودش را جمع کند و بخواهد اعتراض کند. او یک مادر بی‌دفاع ایرانی بود. تعهدنامه را امضا کرد و سریع از اداره امنیت خارج شد تا به کودکش برسد که تنها در خانه رهایش کرده بود.

2-  فاطمه خاوری یک دختر افغانستانی متولد ایران بود. مثل خیلی از جوانان افغانستانی دیگر متولد ایران با گذار از سن نوجوانی فرار از ایران را بر قرار ترجیح داد و راهی مرزهای اروپا شد. او به سوئد پناهنده شد. کشور سوئد به او حق اقامت و زندگی و معاش را اعطا کرد. 

فاطمه می‌دید که نوجوانان پناهنده‌ی خاورمیانه‌ای در سوئد زندگی سختی رادارند. همین دغدغه‌اش شد. تصمیم گرفت آدم‌ها را همراه کند تا سطح زندگی نوجوانان و کودکان پناهنده بالا برود. کمپینی فیس بوکی را راه‌اندازی کرد. هزاران نفر را که دغدغه‌های انسان دوستانه داشتند از شهرهای مختلف سوئد جمع کرد. بعد این کمپین را به سمت تحصن و تظاهرات کشاند. به مدت دو ماه در «مدبویه پلاتسن» استکهلم هزاران نفر برای دفاع از حقوق پناهندگان تحصن می‌کردند. او رهبر این تظاهرات و تحصن‌ها بود. آن‌قدر جلوی مجلس سوئد تجمع کردند تا نمایندگان مجلس سوئد را به ستوه آوردند و مانع از اخراج آن دسته از پناه‌جویانی شدند که درخواست پناهندگی‌شان رد شده بود.

بعدازاین تظاهرات و فشار بر مجلس سوئد، سازمان «ایکومنیاشیرکن» سوئد جایزه‌ی صلح مارتین لوترکینگ را به او اهدا کرد. جایزه‌ای که سالانه به کسانی داده می‌شود که در راستای صلح، آزادی، عدالت و همبستگی مبارزه کرده باشند. فاطمه خاوری جوان‌ترین برنده‌ی جایزه‌ی صلح مارتین لوترکینگ بود. او استعداد فوق‌العاده‌ای در بسیج کردن آدم‌ها داشت و از این استعداد برای بهبود زندگی عده ای از آدم ها در کشور سوئد استفاده کرده بود.

3- اعتراضات مدنی عامل پایداری حکومت‌ها هستند. این را غربی و شرقی جماعت سال‌هاست که فهمیده‌اند. آن‌ها خیلی وقت است فهمیده‌اند که مملکت با کفر باقی می‌ماند، اما با ظلم نه... ظلم هم شاخ و دم ندارد. تعهدنامه‌ی پلیس امنیت ایران را در کنار تقدیرنامه‌ی جایزه‌ی مارتین لوترکینگ که بگذاری می‌فهمی که ظلم شاخ و دم ندارد.


۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۲۱
پیمان ..