سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ستون پایین:
پیوندهای روزانه، معمولا لینک سایر نوشته‌های من است در سایت‌ها و مطبوعات و خبرگزاری‌ها و...
کتاب‌بازی، آخرین کتاب‌هایی است که خوانده‌ام به همراه نمره و شرح کوچکی که در سایت گودریدز روی‌شان می‌نویسم.
پایین کتاب‌بازی، دوچرخه‌سواری‌های من است و آخرین مسیرهایی که رکاب زده‌ام و در نرم‌آفزار استراوا ثبت کرده‌ام.
بقیه‌ی ستون‌ها هم آرشیو سپهرداد است در این سالیانی که رفته بر باد.

ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کیومیزو» ثبت شده است

برایم مطلوب‌تر بود که کیومیزو را به دوست و آشنا بفروشم. می‌دانستم که موتور سرحال و قلب تپنده‌ای دارد و اگر خوب باهاش تا شود تا ده سال دیگر هم ماشین است. درست است که ۱۸ سال عمر داشت، اما مصرف سوخت و نوع گاز خوردنش و این‌که حتی یک قطره روغن هم ازش کم نمی‌شد نشانه‌های سلامت کامل موتور بودند. یک بار به یکی گفته بودم من پیچ چرخ این ماشین را با هزار تا پژو و مشتقات پژو و بقیه‌ی ماشین‌های ایرانی عوض نمی‌کنم. اغراق‌آمیز بود. ماشینی که از نظر قیمتی از پراید هم ارزان‌تر بود همچه توصیفی برایش اغراق بود. ولی به نظرم اغراق نبود. این ماشین می‌توانست هزاران کیلومتر برود بی‌این‌که ضعف و نقص نشان بدهد. کیومیزو از نظر ظاهری نیاز به رسیدگی داشت. قلبش سالم بود. اما ظاهرش از پس سال‌ها رخسار پیری به خود گرفته بود. آفتاب‌سوخته شده بود و چراغ‌ها زرد و ترک‌دار. دوست داشتم یک دوست و آشنا بخرد و به ظاهرش برسد و بتوانم کیومیزوی نونوار شده را هم ببینم... 
اما راستش «بازار» جای بی‌رحمی است. «بازار» دوست و آشنا نمی‌شناسد. اتفاقا در بازار دوست و آشنا گزینه‌های بدتری هم می‌شوند. چند نفر از دوستان آمدند و دیدند. من راستاحسینی تمام مزایا و معایب ماشین را برای‌شان توضیح دادم. ۶ سال سوار کیومیزو بودم و احوال تمام پیچ‌ها و پرچ‌ها و درزها و همه جای ماشین را به خوبی می‌دانستم. خوبی‌های ماشین را هم گفتم. قیمت واقعی را هم گفتم. همه گفتند قیمتش را تند می‌گویی. جالبش برایم این بود که همه از اصطلاح تند گفتن قیمت استفاده می‌کردند. «بازار» علاوه بر غریبه‌سازی کلیشه‌ساز هم است. من هزاران کیلومتر مزدا ۳۲۳ سوار شده بودم و توی تعمیرگاه حنیفه هم ده‌ها مزدا ۳۲۳ را دیده بودم و می‌دانستم که کیومیزو از نظر موتوری یک سروگردن از اکثرشان بالاتر است و گول ظاهرش را نباید خورد. اما همه بر اساس ظاهر تصمیم می‌گرفتند. ندادم. می‌دانستم که اگر ارزان بدهم بعدها خیلی حسرت خواهم خورد که چرا ماشین به این خوبی را مفت داده‌ام.
شک هم داشتم البته. فکر می‌کردم ماشینی که ۱۵ سال است دیگر تولید نمی‌شود مشتری چندانی نداشته باشد. آخرین سفر را هم باهاش تا مشهد رفتم و برگشتم. توی یکی از توقف‌های وسط مسیر، از زاویه‌های گوناگون از کیومیزو عکس تبلیغاتی انداختم و گفتم خداحافظ پسر خوب. از سفر که برگشتم توی دیوار آگهی گذاشتم. قیمت را هم مثل بقیه گذاشتم و گفتم حالا تا چند میلیون کمتر هم مشتری بود می‌دهم. 
برخلاف تصورم مشتری زیاد داشت. هم دلال‌ها بودند و هم مصرف‌کننده‌های عادی. دلال‌ها را رد می‌دادم. خودشان رد می‌شدند البته. چون قیمت پایین می‌گفتند و این‌که حاضر نبودند بیایند شرق تهران ماشین را ببینند. مصرف‌کننده‌ها عموما کسانی بودند که از ماشین‌های ایرانی ذله شده بودند؛ ولی پول‌شان هم نمی‌رسید که ماشین خارجی ۴-۵ سال کارکرد بخرند. یکی‌شان مردی بود که پژو داشت و از این‌که ماشینش هر ۲۰-۳۰ هزار کیلومتر یک بار واشر می‌زند و مصرف سوختش صدی ۱۲-۱۳ لیتر است ذله شده بود. اما از کیومیزو هم ترس داشتند. ته تهش می‌گفتند مزداست و اگر خرج داشته باشد خیلی گران است. من هم اصراری نمی‌کردم که این ماشین خرجی ندارد. حالت اشتیاق و ترس هم‌زمان‌شان را درک می‌کردم. ولی دوست نداشتم. خودم هم توی تصمیم‌هایم این حالت را دارم و خیلی ویژگی بدی است. تورم افسارگسیخته و وابستگی همه چیز به قیمت دلار انگار این دودلی و تردید را در همه نهادینه کرده. همه‌شان هم برای این‌که ریسک کار را پایین بیاورند قیمت پایین پیشنهاد می‌دادند و من هم می‌گفتم ببین توی ایران یک ماشین باشد که خوب بتوانم در موردش نظر بدهم همین ۳۲۳ است و می‌دانم چه ماشینی دارم می‌فروشم. قیمتش این نیست. می‌رفتند.
تا این‌که مرد ریشو و خانمش آمدند. پراید داشتند. حالت مصممی داشتند. ماشین را نگاه کرد و گفت ظاهرش جای کار دارد. موتوری را هم اجازه هست سوار شوم؟ گفتم بله. خانم و آقا جلو نشستند. یک مسیر کامل برایش در نظر گرفتم که هم ترافیک و دنده یک برود و هم تا ۱۲۰ تا بتواند سرعت برود. خوب گاز داد و شتاب گرفت و همه چیز را تقریبا تست کرد و چند تا سوال پرسید. تهرانی‌جماعت یا خودش مهاجر است یا ننه بابایش. خانمش رشتی بود. پیاده که شدند از قیمت پرسیدند. من و بابام بودیم. قیمت گفتیم. گفتند تخفیف نمی‌دهید؟ بابام به خاطر گیلانی بودن خانمش یک کوچولو قیمت را پایین آورد. می‌دانستم که کیومیزو دخترکش است و معمولا دخترها و زن‌ها دوستش می‌دارند. بعد از پیاده شدن برق رضایت را توی چشم‌های خانمه دیدم. سر قیمت دیگر چانه نزدند. بقیه‌ی مشتری‌ها چانه می‌زدند و تا ۳۰ میلیون کمتر قیمت پیشنهاد می‌دادند. اما این دو تا چانه نزدند. حتی ایرادهای ماشین را هم برجسته نکردند. آقاهه گفت من تا عصر به‌تان خبر می‌دهم و آدرس جایی حوالی محل‌مان را گرفت تا برود یک ماشین هم آن‌جا ببیند. عصر خبر داد که می‌خواهم.
از مرد مشتری خوشم آمد. تکلیفش مشخص بود. می‌دانست که دقیقا چه ماشینی می‌خواهد. می‌خواست پرایدش را بهتر کند و گزینه‌ی بعدی‌اش را هم مشخص کرده بود. ترس و دلهره‌ و دودلی بقیه را هم نداشت. قیمت را هم انگار دستش آمده بود. چند تایی رفته بود نگاه کرده بود. مصمم بود. حاضر بود برای تصمیمی که گرفته هزینه بدهد. من در آن ۴-۵ روز کم دیدم. یعنی خودم هم در برهه‌های کمی از زندگی‌ام این‌جوری بوده‌ام. دوست داشتم این ویژگی‌اش را. بدانی چی می‌خواهی و بروی به سمتش... دو دل نباشی. تردید نداشته باشی...
کیومیزو یک مشتری دیگر داشت که اول ۳۰ میلیون ارزان‌تر پیشنهاد داده بود. پیگیر بود. در ۴ روزی که توی دیوار گذاشته بودیم ۳ بار زنگ زد. بار سوم وقتی فهمید که با قیمتی که گفته‌ایم مشتری پیدا شده گفت من هم همان قیمت را می‌خواهم. اما ندادم. خوب فهمیده بود که کیومیزو از نظر موتوری چه قدر سرحال و قبراق است و ماشین ارزشمندی است. به خاطر همین پیگیر بود. اما ازین‌که حاضر نبود هزینه بدهد خوشم نیامد. تا یکی پیدا شد، او هم قیمتش را بالا برد. او هم مصمم بود. اما رقابت‌جو هم بود. مصمم خالی قشنگ است و البته که مصمم خالی بودن کار سخت‌تری هم هست.
وقتی توی دیوار جنسی را می‌خواهی بفروشی و نیاز به دیدار مشتری هست، حدس زدن قصه‌ی زندگی مشتری یکی از سرگرمی‌های جالب است. این‌که مشتری چند سالش است؟ اهل کجاست؟ شغلش چی است؟ با همسرش چه‌طور تا می‌کند؟ خانه‌اش کجاست و چه شکلی است؟ سرگرمی‌هایش چگونه‌اند؟ رفتارش با بقیه چگونه است؟ کجاها رفته؟ چرا می‌خواهد جنس تو را بخرد؟
من حدس می‌زدم که مرد مشتری، بازاریاب باشد. چون حس می‌کردم خیلی گشته. شنبه که آمد فهمیدیم حسابدار است. به نظر بابام حسابدار خوبی نبود. چون چکی که از مشتری پرایدش به نام من گرفته بود چک رمزدار نبود. سر پاس شدن چک کمی علاف شدیم. سنش را حدس می‌زدم ۴۰ سال باشد. ۴۴ سالش بود. حدس می‌زدم خانمش ۳۰ ساله باشد. اما خانمش هم ۴۴ ساله بود. تازه ازدواج کرده بودند. پرایدش را ۵ سال پیش خریده بود. گفت صفر کیلومتر خریدم که دردسر نداشته باشم. اما حالا بعد از ازدواج بیشتر برایش یک ماشین راحت و سرحال سوار شدن مهم شده بود. خرید کیومیزو برایش از اثرات آمدن یک زن به زندگی‌اش بود. روز محضر برادرخانمش هم آمده بود. هم خودش هم برادرخانمش ریش بلند داشتند. به ریش‌شان خیلی هم رسیدگی کرده بودند. شانه کشیده و مواد نگه‌دارنده زده و ازین کارها. حالا او روی برادرخانمش اثر گذاشته بود یا برادرخانمه روی او اثر گذاشته بود نفهمیدم... ولی حالت مصمم و بدون شکش را دوست داشتم. وقتی کلیدهای کیومیزو را بهش دادم دوست داشتم یک نگاه خداحافظی به کیومیزو بندازم. اما ننداختم. جلوی خودم را گرفتم. حس کردم خوب نیست. به جایش گفتم مبارک باشه و راهم را گرفتم رفتم. 
 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۹:۵۶
پیمان ..

خیابان دماوند، چهارراه نیروی هوایی را که به سمت جنوب بروی بعد از ۲۰۰ متر به یک مغازه می‌رسی: تعمیرگاه مجهز مزدا- حنیفه. ورودی تعمیرگاه از خیابان اصلی نیست. برای ورود به تعمیرگاه باید بروی کوچه پایینی و از در توی کوچه وارد تعمیرگاه شوی. 
تعمیرگاه بزرگی نیست. نهایت به اندازه‌ی ۴ یا ۵ تا ماشین چسبیده به هم بتوانند توی حیاط تعمیرگاه جا شوند. یک چال‌سرویس ته مغازه دارد که از آن استفاده نمی‌کنند. یک جک هیدرولیک هم دارند. گاه برای جابه‌جایی ماشین‌ها توی حیاط، ماشین روی جک را تا آسمان بالا می‌برند و ماشینی که انتهای حیاط است از زیر این یکی رد می‌شود. 
هر بار بروی به جز مزدا ماشین دیگری نمی‌بینی. مزدا ۳۲۳ بیشتر، مزدا ۳ قدیم متوسط و مزدا ۳ جدید هم تک و توک و چه بشود مزدا ۲ هم ببینی. عمر مزدا ۳ جدیدها هنوز به تعمیرگاه رفتن نرسیده. نمایندگی‌های بهمن خودرو هم پذیرش‌شان می‌کنند. اما ۳۲۳ ها دیگر پیرمردند و آن قدر از رده خارج که نمایندگی‌های بهمن‌خودرو دیگر یادشان رفته باشد که این ماشین چطور تعمیر می‌شود. کلهم تعمیرگاه حنیفه فقط ۴ مدل ماشین را تعمیر می‌کند. 
کسب و کار حنیفه‌ها خیلی خانوادگی است. توی ۵ سالی که مشتری‌شان بوده‌ام تعمیرکارها و شاگرد تعمیرکارها و حتی آبدارچی‌شان هم ثابت بوده. دو ماه پیش البته یک شاگرد جدید آورده بودند. خود آقای حنیفه اصالتا اهوازی است. عباس آقا هم اهوازی است. هر دو پیرمردند. وارد اتاق حسابداری که بشوی گواهینامه‌‌ی دوره‌های آموزشی‌شان از بهمن خودرو را قاب گرفته‌اند به دیوار زده‌اند. هم دوره‌ی آموزش تعمیرات مزدا ۳۲۳ در سالیان قدیم و هم دوره‌ی آموزش مزدا ۳ در سالیان بعد. مثل این‌که با هم فامیل هم هستند. 
مزدا حنیفه‌ای‌ها هر کاری که مرتبط با تعمیر و نگه‌داری مزداها باشد انجام می‌دهند. اکثر تعمیرگاه‌ها فقط روی بخشی از ماشین تمرکز دارند. یکی فقط جلوبندی‌سازی می‌کند، یکی فقط تعمیر موتور انجام می‌دهد، یکی فقط تعویض روغنی است. اما حنیفه همه‌ی این‌ کارها را برای مزدا توی همان گاراژ کوچک انجام می‌دهد. مثلا برای تعویض بلبرینگ خیلی از تعمیرکارها بلبرینگ را می‌دهند دستت که ببر تراشکاری توپی را از بلبرینگ جدا کند یا خودشان می‌برند تراشکاری نزدیک مغازه‌شان. اما حنیفه دستگاه پرس و تراشکاری این کار را هم توی گاراژش دارد. 
یک بدی مزدا (به خصوص مزدا ۳۲۳) این است که کلا چون اسمش مزدا است همه‌ی تعمیرکارها دولا پهنا باهات حساب می‌کنند. مثلا حجم کارتل روغن مزدا ۳۲۳ حدود ۲.۸ لیتر است و با فیلتر فقط به ۳ لیتر روغن نیاز دارد. چون ماشین قدیمی است کیفیت روغن بالایی نمی‌خواهد و توی کاتالوگش هم نوشته که روغن اس جی بزنید. روغن اس جی هم پایین‌رده‌ترین و ارزان‌ترین روغن‌هاست. فیلتر روغن مزدا ۳۲۳ و پراید هم یکی است. یعنی در مجموع هزینه‌ی تعویض روغن و فیلتر مزدا ۳۲۳ از هزینه تعویض روغن پراید کمتر است. چون کارتل پراید ۳.۵ لیتر است و با فیلتر ۴ لیتر روغن می‌خورد. اما... تا به حال حتی یک بار هم پیش نیامده که یک تعمیرکار محض رضای خدا ارزان‌تر از یک پراید با من حساب کند. 
مشکل البته فقط گران‌تر حساب کردن نیست. مشکل این است که خیلی از تعمیرکارها سواد تعمیر مزدا را ندارند. نه این‌که ماشین پیچیده‌ای باشدها. اصلا و ابدا. حداقل موتور مزدا ۳۲۳ که همان پراید است با حجم بیشتر. مشابهت‌های موتوری زیادی بین پراید و مزدا ۳۲۳ وجود دارد. پراید همان مزدا ۱۲۱ است. تا سال‌ها مدل‌های مختلف مزدا با ۳ عدد نامگذاری می‌شدند و هر چه عدد بالاتر می‌رفت سطح ماشین بالاتر می‌رفت. مزدا ۱۲۱ پایین‌رده‌ترین بود و بعد مزدا ۳۲۳ و بالاتر مزدا ۶۲۶ و بالاترین هم مزدا ۹۲۹. همه هم از یک خانواده‌ی موتوری با حجم‌های مختلف. به نظرم موتور مزدا ۳۲۳ خیلی ساده‌تر از پژو است. منتها ریزه‌کاری‌هایی دارد. مزدا ماشین پرتیراژی نبود. از آن طرف هم استهلاک پایینی دارد و از این ماشین‌ها نیست که دم به دقیقه راهی تعمیرگاه بشود. سر همین تجربه‌ی تعمیرکارها از این ماشین پایین است. 
یک بار نزدیک کرج تسمه دینام پاره کردم. زاپاس داشتم. تعمیرکار کنار اتوبان تسمه جدید انداخت. اما یادش رفت که چشمی سر میل‌لنگ را هم تنظیم کند. ماشین روشن نشد. گفت به خاطر باطری و دینام و فیوزهاست. دو ساعت با آن‌ها ور رفت. بعدها فهمیدم که از بس زور زده دو سه تا از فیوزهای یدکی را هم خراب کرده. شب شد. آخرسر گفت این ماشین موتور سوزانده و این‌که استارت نمی‌خورد به خاطر این است که سرسیلندرش پر از روغن شده و فلان بیسار. تو دلم را بد خالی کرد. مجبورم کرد که ماشین را یدک یک نیسان آبی کنم بگذارم جلوی یکی که توی کرج تخصصش ماشین‌های ژاپنی است. از سفر بازماندم. هزینه کرایه نیسان آبی هم دادم. فردا صبحش رفتم و به طرف گفتم تسمه دینام عوض کردم و دیگر روشن نشده. نگاه کرد و با انگشت چشمی سر میل‌لنگ را برگرداند سر جایش و ماشین روشن شد. بعد دیدم همه ماشین‌ها این را دارند. حتی پراید هم چشمی سر میل‌لنگش همین شکلی است. اما...
بعد از آن دیگر مشتری مزدا حنیفه شدم. کسی که تخصصی فقط مزدا زیر دستش می‌آید و تمام پیچ و مهره‌های زیر و زبر مزداها را می‌شناسند. 
حنیفه خیلی گران حساب می‌کند. مطمئنم که مزدا ۳۲۳ اگر وارد گاراژش بشود حداقل ۲ میلیون تومان باید بسلفد (ماه پیش برای تعویض بلبرینگ‌ چرخ‌ها که قطعات ساده‌ای هم هستند ۲ میلیون تومان پیاده شدم). مزدا ۳ جدید اگر باشد که با زیر ۱۰ میلیون تومان بیرون نخواهد آمد. گران حساب کردن‌های حنیفه دو تا نکته دارد که هنوز در موردشان به تعادل فکری نرسیده‌ام: دانش و تعارض منافع.
تعمیرکارهای حنیفه دانش فوق‌العاده‌ای در مورد مزداها و زیر و بم آن‌ها دارند. این برای من یکی اثبات شده است. مثلا ماشین را برده‌ام پیشش‌شان که فلان قطعه را عوض کنید. اما از سایر درد و مرض‌ها چیزی نگفته‌ام. عباس آقا یک نگاه به موتور انداخته گفته این ماشین یک وقت‌هایی سکته می‌زند. خیلی کم. اما گاه سکته می‌زند. با تعجب گفته‌ام آره. گفته به خاطر این ورودی هواکش است که زیرش ترگ برداشته. خودم بارها کاپوت را بالا زده بودم، اما به مغزم نرسیده بود که زیر ورودی هواکش را هم چک کنم. از این موارد زیاد بوده. تشخیص‌شان ردخور ندارد. دقیقا ایراد و علتش را به درستی شناسایی می‌کنند. بله. یک سری ایرادهای ماشین‌ها را هم هر کسی می‌تواند تشخیص بدهد. اما تشخیص یک سری ایرادها هم به تخصص نیاز دارد. تشخیص درست در درازمدت صرفه‌جویی هزینه می‌آورد. مثلا یکی از دوستان برای مشکل ریپ زدن پرایدش سراغ تعمیرکار سر کوچه‌شان رفت. طرف سنسور اکسیژن عوض کرد درست نشد. بقیه سنسورها را دانه دانه عوض کرد درست نشد. آخرش یک کاری کرد که کیلومترشمار ماشین خراب شد. بالاخره ریپ زدنه حل شد. اما کیلومترشمار ماشینش هرگز درست نشد. حنیفه‌ها این دانش را توی دستمزدشان حساب می‌کنند. ممکن است دستمزد تعویض بلبرینگ چرخ در یک مکانیکی دیگر حتی نصف حنیفه‌ها باشد.
اما مسئله‌ی دیگری هم وجود دارد: حنیفه فقط تعمیرگاه ندارد. در پاساژ کاشانی تهران حنیفه یک مغازه‌ی فروش لوازم یدکی مزدا هم دارد. از یک نظر خوب است که یک مغازه‌ی تخصصی برای تأمین قطعات هم مشکلی نداشته باشد. اما این‌جا یک تعارض منافع وجود دارد: حنیفه دوست دارد که علاوه بر چرخ تعمیرگاه چرخ مغازه‌ی فروش قطعاتش هم خوب بچرخد. پس تا جایی که بتواند قطعات بیشتری را تعویض می‌کند. اولین باری که رفتم پیشش برداشت جفت کویل‌های کیومیزو را تعویض کرد. کویل هم قطعه‌ی نسبتا گرانی است. بابام گفت ببین من آریا شاهین داشتم مدل ۱۳۴۹. ماشین را سال ۱۳۸۰ فروختم. بعد از ۳۱ سال هنوز کویلش فابریک بود. کویل الکی خراب نمی‌شود که.  برداشتیم بردیم گفتیم کویل‌های خودش را دوباره بنداز. هنوز که هنوز است نیازی به تعویض کویل‌ها پیدا نشده.
سر همین نمی‌دانم مزدا حنیفه را ستایش کنم یا نه. بارها از دانش فنی‌ و شناخت‌شان لذت برده‌ام. مثلا وقتی ماشین را می‌بری پیش‌شان حتما برایت جک هیدرولیک می‌زنند و زیربندی ماشین را وارسی می‌کنند و کوچک‌ترین ایرادها را بهت گوشزد می‌کنند. سر همین‌ها اگر کسی مزدا داشته باشد و بگوید سرویس‌هایش را پیش حنیفه انجام داده‌ام به نظرم یک شاخص بسیار خوب برای سالم بودن ماشین است. اما تعارض منافعی را که سر قطعات دارند آدم نمی‌داند چه کار کند. 
برای من یکی ارزش دانش‌شان آن‌قدر هست که هنوز هم برای تعمیرات ماشین پیش حنیفه بروم. اما همیشه همراه بابام می‌روم. تجربه‌ی سال‌ها رانندگی و ماشین داشتن او بهم کمک می‌کند که سر تعویض قطعات ماشین با حنیفه همیشه بحث و جدل داشته باشیم. بابام می‌گوید اشتباه می‌کنی پیش حنیفه می‌روی. پولت را دور می‌ریزی. اما بحث دانش تخصصی‌شان فراتر از بحث ماشین برایم ارزش دارد. به نظرم سیستم کاری حنیفه (تمرکز فقط بر روی ۴ مدل از یک ماشین) سیستم درستی است. این که وابسته‌ی نمایندگی‌های بهمن‌خودرو نیست و برای خودش دارد کار می‌کند ارزش دارد. سیستمی است که باید توی همه‌ی امور به وجود بیاید. یک ساندویچی نباید هم پیتزا ایتالیایی داشته باشد هم پیتزا آمریکایی هم بندری هم هات‌داگ. فقط روی یک گروه تمرکز کند. فقط بندری‌کار بشود. فقط هات‌داگ‌کار باشد. یک مدیر نباید که هم توی خودروسازی مدیر باشد هم توی صنعت نفت و... ولی خب... این بحث ارزش‌هاست. هزینه‌ نگه‌داری ماشین از درآمدت که بالاتر می‌زند همه‌ی ارزش‌ها هم فرو می‌ریزند...
 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۹ ، ۰۹:۰۶
پیمان ..

صدسالگی کارخانه‌ی مزدا

حدود یک ماه پیش کارخانه‌ی مزدا صد ساله شد. این نوشته را باید آن موقع‌ها منتشر می‌کردم. ولی من همیشه دچار بی‌وقتی بوده‌ام خب...
به دلایل مختلف به مزدا ارادت ویژه‌ای دارم. در طول ۱۰سال گذشته تمام ماشین‌هایی که صاحب‌شان بوده‌ام ردی از مزدا را با خود داشته‌اند. پراید هاچ‌بکی که ۱۰سال پیش سوارش بودم (لاک‌پشت) از یک موتور کاربراتوری بهره می‌برد که اصالتا دست‌پخت مزدا بود. بعدها فهمیدم که پراید هاچ‌بک ما در روزگاران قدیم مزدا ۱۲۱ ژاپنی‌ها بوده است و فورد فیستای آمریکایی‌ها که مزدا امتیاز ساختش را تقدیم کیاموتورز کره ای ها کرد. موتور ۱۳۰۰ کاربوراتوریش علی‌رغم قدیمی بودن به شدت کم‌مصرف و سگ‌جان بود. موتور پراید انژکتوری مدل ۸۸ (سفیدبرفی) هم کار مگاموتور بود و کپی موفقی از همان موتور سری B3 ژاپنی‌ها. موتوری که سال‌هاست عامل محبوبیت پراید در بین ایرانی‌هاست. حالا هم ۴ سالی هست که مزدا ۳۲۳ سوار می‌شوم. موتورش از همان خانواده‌ی سری B مزداست، سری B6 و شاسی هم شاسیBJ ، شاسی‌ای که از ۱۹۹۸ به کار گرفته شده و بعدها مزدا۳ را هم روی آن سوار کردند و تا به امروز در جای جای جهان به کار گرفته شده است.
به مزدا ارادت ویژه‌ای دارم. مزدا کارخانه‌ی شماره‌ی یک ژاپنی‌ها نیست. شماره‌ی یک تویوتا است. در بین کارخانه‌های خودروسازی جهان هم مزدا از نظر فروش در رتبه‌ی پانزدهم دنیا قرار دارد. یعنی آن قدر هم شاخ و محبوب نیست. مزدا بهترین نیست. ولی به شکل عجیبی خاص است. مزدا کار خودش را می‌کند و به اصول خودش پای‌بند است. 
جوجیرو ماتسودا اسم سه‌چرخه‌ای را که در سال ۱۹۲۰ ساخته بود مزدا گذاشت. به این امید که خدای روشنایی ایرانیان، محصولش را درخشان کند. این‌که ماتسودا اسم اهورا مزدا را برای درخشش سه‌چرخه‌ی خودش به کار برده بود نشان می‌دهد که مزدا از همان اول هم اصول خودش را داشته. 
مزدا همیشه نوآوری‌های موتوری خودش را داشته و به خاطر این نوآوری‌های موتوری بین اهلش محبوب بوده. شاید مردم عادی از خلاقیت‌های مزدا سر درنیاورند. ولی کارخانه‌های خودروسازی دیگر سر درمی‌آورند. کارخانه‌ی فورد به خاطر این نوآوری‌ها بود که عاشق مزدا شد و از ۱۹۷۴ شروع به همکاری با مزدا کرد. فورد اکسپلورر که از شاسی‌بلندهای محبوب آمریکایی‌هاست دستپخت مزدایی‌ها بوده. تا ۲۰۱۵ هم فورد از سهامداران بزرگ مزدا بود. اما از ۲۰۱۵ به بعد آمریکایی‌ها به شدت ملی‌گرا شدند. سهام‌شان را فروختند. از ۲۰۱۵ به بعد تویوتا جای فورد را در مزدا گرفته. از ۲۰۱۵ به بعد مزدا دارد نوآوری‌های موتوری‌اش را به تویوتا می‌فروشد.
مزداها دیر خراب می‌شوند. سگ‌جان‌اند. به خاطر دیر خراب شدن‌شان بین تعمیرکاران ایرانی مشهورند به مزدا گدا. ولی از آن طرف هم قیمت قطعات‌شان به شدت گران است. دیر خراب می‌شوند. اما اگر خراب شوند کمی نقره‌داغت می‌کنند. کاری می‌کنند که بعد از تعمیر بگویی حالا که دوباره درست شدی چرا بدهم یکی دیگر ازت سواری بگیرد؟ خودم باز سوارت می‌شوم. 
چند وقت پیش رفتم سراغ سایت کارخانه‌ی مزدا. توی صفحه‌ی اولش صدسالگی مزدا را جشن گرفته بودند. وقتی روی صدسالگی مزدا کلیک می‌کردی فیلم‌هایی کوتاه از یکه‌تازی‌های مزدا میاتا توی جاده‌های مختلف را برایت پخش می‌کرد. من عاشق مزدا میاتا هستم. توی رمان کافکا در کرانه یکی از شخصیت‌های اصلی کتاب مزدا میاتا داشت و با سرعت به آن روستای کوهستانی می‌راند. از همان وقت من عاشق مزدا میاتا شدم. حیف که توی ایران دستم از مزدا میاتا کوتاه است. سرچ زدم دیدم عاشقان مزدا هم آن تکه‌های کتاب موراکامی را برای خودشان رونویسی می‌کنند:


Know any novels in which the Miata is specifically mentioned? Here's one to start the list:

"Kafka on the Shore" by Haruki Murakami. BRG and slightly "tuned".

Mentioned many times throughout, including:

"That's a tough one." Oshima gives it some thought. He shifts down, swings over to the passing lane, swiftly slips pass a huge refrigerated eighteen-wheeler, shifts up, and steers back into our lane. "Not to frighten you, but a green Miata is one of the hardest vehicles to spot on the highway at night. It has such a low profile, plus the green tends to blend into the darkness. Truck drivers especially can't see it from up in their cabs. It can be a risky business, particularly in tunnels. Sports cars really should be red. Then they'd stand out. That's why most Ferraris are red. But I happen to like green, even if it makes things more dangerous. Green's the color of a forest. Red's the color of blood."

توی سایت زندگی‌نامه‌ی جیجیرو ماتسودا را مصور و تایم‌لاین کرده بودند و این‌که چطور کارخانه‌ی مزدا را پایه‌گذای کرد. 
کوییز اطلاعات مزدایی گذاشته بودند. اسم اولین سری خودروهای برقی مزدا چیست؟ کدام یک از لگوهای مزدا از ۱۹۹۷ به بعد لگوی اصلی این کارخانه شد؟ کدام یکی از مدل‌های مزدا در سال ۱۹۸۰ خودروی سال ژاپن شد؟ کدام یک از مدل‌های موتور برای اولین بار توسط مزدا تجاری‌سازی شد؟ نام اولین تولید کارخانه‌ی مزدا چه بود؟ همه‌ی سوال‌ها را درست و صحیح جواب دادم. سوال‌های سخت‌تر و تاریخی‌تر از مدل‌های مختلف مزدا هم می‌پرسیدند باز بلد بودم. 
یک صفحه داشتند به اسم داستان‌های مزدایی. نوشته بود که مزدا دارد صدمین سال تأسیسش را جشن می‌گیرد و بزرگ‌ترین حامیانش در طول این یک قرن مشتریانش بوده‌اند. کسانی که مدل‌های مختلف مزدا را سوار شده‌اند. نوشته بود که داستان‌های مزدایی خودتان را با ما به اشتراک بگذارید. اما از شانسم فرم داستان‌های مزدایی‌شان فقط به زبان ژاپنی بود... ۲ سال پیش متنی را نوشته بودم. دوست داشتم توی داستان‌های مزدایی برایشان بفرستم. اما چجوری به ژاپنی ترجمه‌اش کنم آخر؟!:

حالا دو سالی می‌شود که با هم رفیقیم. بعد از دو سال همدیگر را خوب می‌شناسیم و ضعف‌ها و قوت‌های هم را فهمیده‌ایم. من می‌دانم که خوشش نمی‌آید در دنده‌های پایین تخته کنم و او هم می‌داند که چطور در سرعت‌های بالا و پیچ‌واپیچ‌های تند و تیز چهارچنگولی به آسفالت بچسبد و لذت هندلینگ را به من پاداش بدهد.
سیصدوبیست‌و‌سه از رده خارج محسوب می‌شود. کلا هم دو دسته آدم سوارش می‌شوند: پیرمردها و پیرزن‌هایی که نرمی و راحتی این ماشین متناسب است با فرتوتی دست و پایشان و جوان‌هایی که دوست دارند وقتی وارد جاده می‌شوند تا شعاع صد کیلومتری مثل و مانند نداشته باشند، یکه‌تاز جاده باشند و حس تشخص و یکتایی‌شان را ارضاء کنند.
من از دسته‌ی دومم یحتمل. سوار بر کلاسیکی که به جز دو سه آپشن برقی هیچ چیزی از خودروهای به‌روز هم‌رده‌اش کم ندارد.
سیصد و بیست‌و‌سه کم استهلاک و به طرز فوق‌العاده ای کم مصرف است. هزینه‌های جاری‌اش (روغن و فیلتر و این‌ها) ارزان است. وقتی هم به سر‌و‌صدا می‌افتد و عیبی از خود نشان می دهد صدها سیصد و بیست و سه سوار در ژاپن و روسیه و چین و کلمبیا و آفریقای جنوبی و آمریکا و کانادا با فیلم ها و توضیحات شان در یوتیوب تو را دقیق راهنمایی می کنند و هزینه‌ی جست‌و‌جو و شناسایی عیب را به صفر می‌رسانند که البته گرانی قطعات ساده‌ی آن را جبران نمی‌کند...
در این دو سال با او از مه جاده‌ها گذشته‌ام، خاک جاده‌ها را به تنش و دلتنگی خداحافظی از دوستان اپلای کرده را به جانش نشانده‌ام، سواحل جنوب و شمال را دیده‌ام، به دیدار یار شتافته‌ام، طعم ناکامی را چشیده‌ام و راستش حالا که نگاه می‌کنم با اینکه دوست نداشتم ولی بیش از هر زمانی در طول زندگی‌ام تنهایی کرده‌ام...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۸ ، ۲۱:۰۳
پیمان ..

شب یلدا را رفتیم خانه‌ی خاله در قزوین. شب قبلش (شب جمعه) ساعت 11 از تهران راه افتادیم و ساعت 1:30 رسیدیم. فردا صبحش وزیر راه و شهرسازی هم آمد قزوین. آمد که نیوجرسی اتوبان قزوین تهران را افتتاح کند و لعنت خدا بر این نیوجرسی‌ها و بر این ساخت‌وسازهایشان. لعنت بر آن افتتاحشان. بخورد توی سرشان.

در درجه‌ی اول دلیل شخصی دارد. ولی دلیل غیرشخصی هم دارد... روزگاری بین دو گارد ریل اتوبان فاصله‌ای بود که می‌توانستند تویش درخت بکارند. تویش بوته بکارند. تویش خار بکارند اصلاً. می‌کاشتند هم یک زمانی. یعنی بعد از عوارضی قزوین تا میدان غریبکش هنوز هم فضای بین دو مسیر رفت‌وبرگشت خار و بوته و درخت و سبزی و طبیعت دارد. ولی حالا تمام آن فضا را برداشته‌اند، نیوجرسی‌های زشت گذاشته‌اند و مثلاً عرض اتوبان را زیاد کرده‌اند. لعنتی‌ها... درخت معنا دارد. درخت زندگی می‌بخشد. سبزی یک موجود ارزشش ده‌ها برابر بتن و آهن و آسفالت است. به‌جای گند زدن به طبیعت و وجود طبیعت بنزین را گران کنید تا این‌قدر ملت ماشین سوار نشوند.

اما دلیل شخصی‌اش: همین نیوجرسی‌های تازه و ساخت شخماتیک شان پریشب شیشه‌ی کیومیزو را به فنا داد. نیوجرسی‌ها را کاشته‌اند. اما کناره‌ی اتوبان پر شده است از سنگ‌های ریزودرشت جابه‌جایی و کاشتن نیوجرسی‌ها. عدل شانس ما پریشب یک تریلی کله خراب از لاین دو پیچید توی لاین سرعت. قشنگ پیچید جلوی من. اعصابش از کند رفتن اتوبوس جلویی‌اش سر رفت و کله‌خر بازی درآورد. اتوبوسه هم جلویش یک مینی‌بوس بود و مینی‌بوس پشت یک تریلی دیگر گیر کرده بود و... آمدن تریلی توی لاین سبقت (120 تا سرعت گرفته بود) و پهن‌پیکر بودنش همانا و سنگ درشتی که از کناره‌ی یک نیوجرسی جابه‌جا شد و رفت لای چرخ‌های تریلی و بعد به پرواز درآمد سمت کیومیزوی من همانا. شیشه‌ی ماشینم شکست. تریلی کله خراب رفت توی لاین خودش و من ماندم و اعصاب خرابی که از چنین ضرری بر من تحمیل شده.

گند می‌زنند به جاده و اتوبان، تو بیا برای من از فواید نیوجرسی و پهن شدن اتوبان و اذیت نکردن نور ماشین های لاین مخالف و این ها بگو. برای من این ها هیچ کدام فایده نیستند. برای من جاده ای که سراسرش درخت باشد فایده است. گند زده اند. حداقل جای گند ‌هایشان را پاک هم نمی‌کنند...

 
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۷ ، ۱۰:۳۶
پیمان ..

حسین هم راه نمی‌داد. آن اول‌ها بود که برای تونل رسالت محدودیت سرعت 60 کیلومتر گذاشته بودند. کسی محل ‏نمی‌گذاشت. حسین اما 60 تا می‌رفت. می‌گفت قانون گفته. جلویش خالی می‌شد. اما سرعتش را زیاد نمی‌کرد. ماشین‌ها ‏برایش نوربالا می‌زدند بوق می‌زدند که برو کنار. نه یک‌بار که صد بار. قانون گفته بود 60 کیلومتر بر ساعت و او کنار ‏نمی‌رفت. همین‌طوری‌ها بود که جزء اولین نفرهایی شد که رفت. رفت یکجایی که بتواند برای قانونی شدن روبند صورت ‏زن‌های مسلمان کمپین فیس بوکی راه بیندازد.‏

اصلاً این‌هایی که سفت می‌ایستادند که قانون این است، مثل آن‌هایی بودند که شب قبل عملیات توی جنگ صورتشان نورانی ‏می‌شد. می‌رفتند. بروبرگرد نداشت. سبک‌بار می‌رفتند...‏

آن شب که آقا سبحانی من را از غرب تهران رساند به شرق تهران دوباره سفت ایستادن برایم معنا پیدا کرد. از همت رفت. ‏از اول تا آخرش را هم 90 کیلومتر بر ساعت رفت. نیمه‌شب بود. خلوت بود. ولی ذره‌ای سرعتش را بالاتر نبرد. توی سبقت ‏از کامیون‌ها به‌آرامی و با 90 تایش سبقت می‌گرفت و اعصابش خرد نمی‌شد که پشت‌سری امان نمی‌دهد و هی بوق و نوربالا ‏که سریع‌تر برو کنار... امیدوار شدم. او نرفته بود. سفت می‌ایستاد. اما اهل رفتن نبود. آقا سبحانی جانش به ایران بسته بود. ‏به همه می‌گفت که نروید. آن‌طرف هم خبری نیست... ولی همه می‌رفتند...‏

تحت تأثیر قرار گرفتم که قانونمند باشم. که قانون را رعایت کنم. که پرچم‌دار احترام به قانون باشم.‏

یک‌بار از پاکدشت به سمت تهران می‌آمدم. سرعت مجاز 90 کیلومتر بر ساعت است. نسبتاً خلوت بود. من لاین وسط برای ‏خودم 90 تا می‌رفتم. یکهو دیدم همه از من جلو می‌زنند. شمردم. تو تصویر من تا 100 متر جلوتر و 100 متر عقب‌تر 12-‏‏13 تا ماشین بود. ازین ها 8 تای شان سرعت بالاتر از 90 می‌رفتند و 3-4تای شان هم کامیون بودند و بار داشتند 70-80 تا ‏می‌رفتند. فقط خودم مانده بودم که احمقانه به ریسمان قانون چنگ انداخته بودم. یاد آقا سبحانی افتاده بودم و دلداری داده ‏بودم به خودم که احساس غبن نکن. تو به قانون وفادار باش. چیزی از تو کم نمی‌شود. تنها نیستی. تا سبحانی هست زندگی ‏باید کرد.‏

اما خیلی وقت است که آقاسبحانی را ندیده‌ام. احترام به قانون و سرعت مجاز رفتن عادتم شده. آن روز هم 120 تا می‌رفتم. ‏نه ذره‌ای بالاتر و نه ذره‌ای پایین‌تر. اتوبان قزوین به رشت آن‌قدرها شلوغ نبود. کوهین بودیم. مثل قدیم نبود که کوهین ‏مجموعه‌ای از گردنه‌ها باشد. از آن گردنه‌ها که کامیون‌ها مورچه وار و پردود ازشان بالا بروند و دنبالشان یک قطار ماشین ‏باشد و یک پلیس فرصت‌طلب جریمه نویس هم آن جلوتر. کوهین شده بود یک جاده‌ی مستقیم با دو سه تا تپه‌ماهور و یک ‏سربالایی طولانی که از نظر ارتفاعی بالاترین نقطه‌ی جاده بود و بعدازآن همه‌اش تا خود لوشان سرازیری می‌شد.‏

هنوز به تپه‌ماهورها نرسیده بودیم. 120 تا می‌رفتم. توی لاین کندرو چند تا پراید و پژو 100-110 تا می‌رفتند. یکهو دیدم ‏توی آینه سروکله‌ی یک پراید از دورها دارد پیدا می‌شود و سریع توی آینه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. 140-150 تا داشت ‏می‌رفت. صبر کردم تا رسید و چسبید و نوربالا زد. کنار رفتم. آدم سفتی نیستم. دیگر حوصله‌ی لج بازی ندارم. خسته ‏شده‌ام... رد شد. سرعتم را کم‌وزیاد نکردم. همان 120 تا. فقط گذاشتم برود که اعصاب او حداقل خرد نشود. اعصاب من به ‏درک. پسر جوانی بود با دختری کنارش. ازین دهه هفتادی‌ها می‌زد که فرتی می‌روند زن می‌گیرند. ‏

راه خودم را رفتم و رسیدیم به تپه‌ماهور. 120 تا رفتم و پرایدو آخرهای سربالایی سرعتش کم شد. کم آورد. از همان ‏سمت راستش ادامه دادم و جلو زدم. جلوتر پراید دیگری توی لاین کندرو بود. راهنمای چپ زدم و دوباره با 120 تا آمدم ‏توی لاین سرعت. ‏

بعدش سرپایینی شد. پرایدو باز شاخ شد. سرپایینی گاز داد و نوربالا که برو کنار. تو دلم گفتم چه قدر پررویی تو پسر. جان ‏نداری یک تپه‌ماهور را با سرعت ثابت بالا بکشی، بعد... باز کنار کشیدم و گذاشتم برود.‏

آن دورها گیلان در ابرهای سیاه فرو رفته بود. معلوم بود که بعد از کوهین هوا بوی باران خواهد داشت. به سربالایی آخر ‏داشتیم نزدیک می‌شدیم. انتهای سربالایی در مه پاییزی فرو رفته بود. اصلاً انتهای جاده‌ی سربالایی معلوم نبود. ابرهای بالای ‏سربالایی مثل یک غول سیاه بودند. غولی که زبان آسفالتی‌اش را دراز کرده بود سمت ما و ما با تمام سرعت از زبانش بالا ‏می‌رفتیم تا او ما را ببلعد. رعدوبرقی که گه گاه آسمان می‌زد مثل خنده‌های غول بود، خنده‌های خوشحالی‌اش که این‌چنین ‏راحت می‌خواست ما را ببلعد...‏

بهم برخورده بود. لعنتی من هم می‌توانم سرعت بروم. خفن تر از تو هم می‌توانم بروم. آدم باش. 120 تا برو. من هم 8 ‏سال پرایدسوار بودم. دقیقاً می‌دانم که لحظه‌لحظه‌ی رانندگی پشت آن ریغو چه می‌گذرد. 140 تا رفتنت احمقانه است. ‏احساس غبن کردم. سرعتم را توی سرپایینی زیاد نکردم. باز هم 120 تا رفتم. حتی آمدم پایین‌تر. 110 تا. صبر کردم تا ‏سربالایی شروع شود. همان اول سربالایی سرعت پرایدو به 120 رسیده بود. ‏

پدال گاز کیومیزو را فشار دادم. اسماعیل از شتاب گرفتن‌های من می‌ترسد. ولی دیگر بهم برخورده بود و حماقت بر من ‏مستولی شده بود. کاریش نمی‌شد کرد. سربالایی بود. اگر نیاز به ترمز زدن می‌شد جاذبه کمکم می‌کرد!‏

‏110-115-120... رسیدم به پرایدو. از همان لاین کندرو برایش 3 تا بوق زدم که یک موقع نیاید کنار. از سمت راستش ‏گاز دادم و سرعتم را زیادتر کردم. 125-130-140... توی سربالایی داشتم شتاب می‌گرفتم و بیشتر از جلو حواسم به ‏عقبم بود. موتور ‏ZM‏ 1600 سی‌سی ژاپنی فراتر از حد و اندازه‌های اسمش بود... این دیگر بهم ثابت شده بود. توی جدول ‏مشخصاتش نوشته بودند حداکثر سرعت تولیدی موتور 182 کیلومتر بر ساعت است،‌اما من بدون هیچ دست‌کاری کردنی ‏‏205کیلومتر را هم باهاش تجربه کرده بودم.‏

‏140-145-155-160... جاده خلوت بود. لاین کندرو یکی دو تا پژو و پراید برای خودشان می‌رفتند و مزاحم نبودند. به ‏کمرکش سربالایی رسیده بودم و دیگر پرایدو نقطه شده بود. او داشت نموداری برعکس را طی می‌کرد... همین‌الان‌ها به 85 ‏این‌ها رسیده بود... سربالایی پرایدکش بود... ولی من به 160 رسیده بودم. گاز را رها نکردم. می‌خواستم نقطه شدنم جلوی ‏چشم‌های پرایدو را بهش حقنه کنم. بهش بگویم اگر مردی این جا توی این سربالایی شاخ بازی دربیاور و نوربالا بزن و ‏سرعت غیرمجاز برو. می‌خواستم بگویم من هم می‌توانم. احمق من هم می‌توانم. چرا فکر می‌کنی هر کس که دارد به قانون ‏احترام می‌گذارد از ناتوانی‌اش است؟ چرا زور اضافه می‌خواهی بزنی؟ تو که عرضه نداری یک سربالایی را این‌جوری بیایی ‏بالا چرا شاخ بازی در می‌آوری؟ آدم باش. 120 تا برو... برای خودت بهتر است. 120 هم برایت زیاد است. آن هم توی ‏سرپایینی....‏

آخر سربالایی (همان‌جایی که پراید به زور نهایت 80 کیلومتر بر ساعت بتواند سرعت برود) سرعتم رسیده بود به 145تا... ‏بعدش سرپایینی بود و هوای مه‌آلود و صخره‌های کوه‌ها که در نور جور غریبی شده بودند. وارد دهان غول شده بودم... ‏سرعتم را کم کردم. رساندم به 90 کیلومتر و لاین کندرو رفتم...‏

همان موقع فهمیدم که حماقت کردم. عقده بازی درآورده بودم. خودم را گول زده بودم که می‌خواهم به پرایدو ثابت کنم که ‏چیزی نیستی و مثل بچه آدم آرام برو. قرار بر وحشی بازی باشد دست بالادست زیاد است. (همین هم به حد کافی احمقانه ‏بود). ولی در حقیقت داشتم از 8 سال پراید سوارشدن خودم انتقام می‌گرفتم. من آن موقع که پراید سوار می‌شدم 120 تا ‏بیشتر نمی‌رفتم. مخصوصاً توی این جاده. سرعت نمی‌رفتم و سربالایی را هم با سرعت 70-75 تا تمام می‌کردم. شاخ بازی ‏درنمی‌آوردم. ولی این بار احساس غبن بهم دست داده بود. آقا سبحانی را هم فراموش کرده بودم. ‏

ولی ته ته ماجرا،‌ من آن اول 15کیلومتر بود که 120 کیلومتر بر ساعت می‌راندم و کسی هم مزاحمم نشده بود. یک رکورد ‏بود. این‌که 15 کیلومتر راه بروم و کسی نخواهد قانون حداکثر سرعت مجاز را بشکند برای من تازه بود. داشتم امیدوار ‏می‌شدم به این جامعه. ولی پرایدو آمد گند زد به امیدم و من هم شدم یک قانون‌شکن!‏

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۶:۴۸
پیمان ..

از همان خیابان شوش که راه افتادیم تاسیان بیخ گلویم را گرفته بود. ‏

آسمان کیپ ابر بود. از آن ابری‌ها که جان می‌دهند برای یک اتاق با پنجره‌ای بزرگ تا در آن خیال ببافی و بنویسی و حس ‏برانگیزانی. از آن ابری‌ها که جان می‌دهند برای روی مبل لمیدن و زیر چادر نماز خزیدن. هر از چندگاهی خیابان ولیعصر ‏نم باران می‌گرفت. قطره‌های ریز گاه به گاه بر فرق سر و نوک دماغ‌های‌مان می‌چکید. هر از چند گاهی دلم هوای این را ‏می‌کرد که با او یک تن بشوم. راه‌آهن را بالا آمدیم. معتادهای پارک امیریه و مسافرخانه‌های آن حوالی را به امان خدا ‏سپردیم و سر تقاطع مولوی نان خرمایی به نیش کشیدیم و سر خیابان قزوین همان طور که راه می‌رفتیم برایش لیموشیرین ‏پوست کندم و نیمه کردم و خوردیم. منیریه جولانگاه دوست‌داشتنی‌ترین لباس‌ها بود: کاپشن‌های گرم و لباس ورزشی‌های ‏شادی‌بخش.‏

دیرمان شده بود. او مسافر بود. باید رهسپار می‌شد. من مسافر بودم. او مسافر در مسافر بود. ‏

پیاده‌روهای تهران جاده‌هایی بودند که یکی یکی زیر پاهای‌مان طی می‌کردیم. ساختمان‌ها و درخت‌ها مناظری بودند که فقط ‏در چشمان گذرای ما زیبا می‌شدند. از چتری تونل‌وار درخت‌های لخت خیابان مشیری به وجد آمدیم. هم‌سفری پاهای‌مان ‏آن قدر دلچسب بود که دل‌مان نیامد سوار تاکسی شویم. تا خیابان شوش پیاده رفتیم و حرف زدیم و حرف زدیم. کیومیزو ‏سوار بر طبقه‌ی بالای پارکینگ مکانیزه بود. تا به پایین رسیدنش فیلمی 30 ثانیه‌ای و پر شوق و ذوق بود از یک چرخ و فلک ‏ماشینی.‏

و وقتی سوارش شدیم و قرار شد که یک‌راست برویم میدان آرژانتین تاسیان بیخ گلویم را گرفت.‏

باران یک ریز شد. شیشه‌های ماشین پر از قطره‌های ریز باران شدند. فضای داخل ماشین از آهنگ سیاوش قمیشی لبریز ‏شد:‏

تو بارون که رفتی/ شبم زیر و رو شد/ یه بغض شکسته/ رفیق گلوم شد

پارکینگ ترمینال آرژانتین خلوت بود. کمی دیر شده بود. سالن انتظار مسافران گرم بود. موبایلش باید شارژ می‌شد. چند ‏دقیقه‌ای را گذراندیم. بیرون سالن انتظار آسفالت سیاه، خیس و درخشان بود. پرتقال خوردیم. اسمارتیز خوردیم. و من ‏برای کتاب‌هایی که هدیه‌اش داده بودم تقدیم‌نامه نوشتم. از پیاده‌روها نوشتم. از تهران‌گردی‌های‌مان نوشتم. روزی را که ‏کنار هم از قطارها و ریل‌های راه‌آهن ذوق کردیم یادآوری کردم و از رنگ و بوی سامپه‌وار او بر لحظاتم نوشتم... شعر ‏محله‌ی جوادیه‌ی راه‌آهن برایم شعر عمران صلاحی نبود. یک شعر کوتاه انگلیسی بود. برایش نوشتم...‏

I lost my innocence 

beside railroad tracks 

and learned my love 

of-why? -when I watched the train go by

چمدان و ساکش را توی قسمت بار اتوبوس گذاشتم. و ساده از هم خدافظی کردیم. سوار اتوبوس شد و اتوبوس بی‌درنگ ‏راه افتاد. اتوبوس وسط هفته خلوت بود. اشاره دادم که کنار شیشه بنشیند. باران می‌بارید. آهسته و آرام و سرخوشانه ‏می‌بارید. خودش گفته بود که از تک‌صندلی‌ها خوشش نمی‌آید. از پشت شیشه بای بای کردیم. ازم پرسید که کدام یک از ‏کتاب‌های تقدیمی را اول بخواند؟ یک عاشقانه بود و یک کودکانه. هر دو خوب بودند. ‏

همان موقع آقای نون زنگ زد. برای کار زنگ زد. این که از فردا بیا سر کار. گفتم می‌آیم صحبت می‌کنیم. هیچ چیزش ‏معلوم نبود. نه نوع کار،‌ نه پولی که می‌دادند. فقط حقوقی ماهیانه در کار بود...‏

اتوبوس رفت. ‏

آب باران توی کفش‌هایم نفوذ کرده بود. کفش‌هایم سوراخ بودند. حرکت کردم سمت محوطه‌ی پارکینگ. آرام آرام و ‏لخت و سنگین. باران آرام شده بود. آن دورها برج راه‌آهن جمهوری اسلامی به چشم می‌خورد. این طرف نئون‌های برج ‏قوامین و بیمارستان کسری مثل کوه‌هایی نزدیک بودند. محوطه‌ی پارکینگ خلوت و تاریک بود. مثل یک دشت گسترده ‏شده بود. دشتی که در آن دورها می‌رسید به بزرگراه رسالت (رودی خروشان از چراغ‌های قرمز ترمز) و بعد از بزرگراه به ‏پای آن کوه بلند: ساختمان راه‌آهن جمهوری اسلامی ایران. حس بودن در دشتی پر باد و باران را داشتم. یاد آن روزی افتادم ‏که قدم به قدم محوطه‌ی دانشگاه تهران را 7 بار چرخیده بودیم. آن روز لباس‌های دلخواهم را پوشیده بود و دوش به ‏دوشم همراه شده بود تا یکی از پروژه‌های ناتمام زندگی‌ام را کامل کنم: 7 بار طواف به دور حیاط دانشگاه. 7 بار رد شدن از ‏جلوی هنر و ادبیات و علم و پزشکی و مهندسی و حقوق و سیاست. 7 بار چرخیدن به دور روشنایی کتابخانه‌ی مرکزی و 7 بار ‏چرخیدن به دور نور مسجد دانشگاه تهران و تلالو آب حوض و درختان مقدس دور حوض... و بعد در لحظات آخر... وقتی ‏داشتیم از در 16 آذر بیرون می‌رفتیم ازم خواسته بود که کاری بجویم. کاری که از مفلسی رها شوم. یادم آورده بود که خیلی ‏چیزها بلدم و حالا دیگر وقتش است که ازین چیزها بهره‌برداری کنم... لحن جدی خواستنش و بوی عطرش یادم آمد. زل ‏زدم به کوه‌های پر زرق و برق اطراف. محوطه‌ی پارکینگ خلوت و گسترده بود. دلم می‌خواست فریاد بزنم... دقیقا چه ‏کلمه‌هایی؟ نمی‌دانستم.‏

باید کاری می‌جستم... باید دویدن را شروع می‌کردم. ولی به کدام طرف؟ به سوی کدام یک ازین کوه‌های اطراف؟!‏

سوار ماشین شدم. باران بار دیگر تند شد. چند دقیقه نشستم و به صدای پاشش قطره‌های باران بر سقف ماشین گوش دادم. ‏رفته بود. بای بای کرد و رفت.... به آرامی و خسته راه افتادم به سمت خانه... همیشه بعد از غروبی پرترافیک وقتی به ‏نزدیکی‌های خانه می‌رسیدم می‌انداختم توی بزرگراه یاسینی و بعد خروجی رسالت شرق... پیچی که یاسینی را وارد بزرگراه ‏رسالت می‌کرد همیشه خلوت است. همیشه بعد از یک ساعت ترافیک این پیچ جایی می‌شود برای خالی کردن دق دلی‌ام. با ‏سرعت 50 کیلومتر بر ساعت وارد می‌شوم و سر پیچ پایم را روی پدال گاز می‌فشرم. هم‌زمان فرمان را هم می‌چرخانم و ‏فقط صدای سوت باز شدن کامل دریچه‌ی گاز وامی‌داردم که به سرعت‌سنج نگاه کنم: با همان دنده 3 به سرعت 110‏کیلومتر بر ساعت می‌رسم و پیچ تند تمام می‌شود. حکم سیگار را دارد برایم. آرامش سر پیچ شتاب گرفتن و لذت نرمی فرمان و ‏قدرت فرمان‌پذیری کیومیزو حکم سیگار قبل از رسیدن به خانه را برایم دارد. ولی این بار آرام آرام راندم. حتی حوصله‌ی ‏سیگار قبل از رسیدن به خانه را هم نداشتم...‏

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۱۹
پیمان ..

کیومیزو

کیومیزو نرم و راحت پیش می‌رفت. بزرگ‌ترین تفاوتش با سفیدبرفی برایم این بود که بقیه‌ی ماشین‌ها دیگر اذیتم نمی‌‏کردند. پژو‌ها و سمندهای پشت سر نوربالا نمی‌زدند و پرشیا‌ها و ال۹۰های جلویی اگر سرعتشان کمتر بود خودشان کنار ‏می رفتند. و من توی دلم می‌گفتم خاک بر سر همگیتان. آخر سرعتی که من می‌رفتم هیچ تغییری نکرده بود. ۱۲۰ تا ‏بیشتر نمی‌رفتم. کمتر هم نمی‌رفتم. با سفیدبرفی هم همین جوری بودم. فقط سفیدبرفی به جرم پراید بودن انگار حق ‏نداشت جلوی یک سمندو باشد. یا یک ۴۰۵ لش زورش می‌آمد از سر راهش کنار برود. ولی این ‏پیرمرد ژاپنی با ظاهر جوانش احترامی داشت که سفیدبرفی با تمام تردی و تازگی‌اش نداشت. ‏

در کمتر از یک روز۱۰۰۰ کیلومتر راه رفته بودم و خسته بودم و نبودم. کیومیزو همچون کشتی در یک دریای بی‌موج پیش می‌رفت ‏و خسته نمی‌کرد آدم را. ولی غمگین بودم. از فشردگی روز غمگین بودم. ذهنم در و بی‌در تصاویر را به یاد می‌آورد و بعد ‏یک آخرش که چه، دنبال چی بودی، دنبال چی هستی بیخ گلویم را می‌گرفت و کاری نمی‌توانستم بکنم. ‏

آخر آن جاده‌ی پرپیچ و خم جنگلی به جاده‌ی خاکی رسیده بود. بعد از جنگل انبوه با سبزهای درخشان و کندوهای عسل، ‏جاده از مهی غلیظ در ارتفاعات گذشته بود و به خاکی رسیده بود. چند کیلومتری در خاکی رفته بودیم و سر پیچی ایستاده ‏بودیم به تماشای دشت سبزی که تا جنگل‌ها زیر پایمان پهن شده بود. هر چند دقیقه ماشینی می‌آمد. صد متر پایین‌تر ‏پرایدی را نگاه کردیم که به زور بالا می‌آمد. سرنشین‌هایش را پیاده کرده بود و هلش می‌دادند تا از سربالایی‌ها بکشد ‏بالا. مشکل از پراید بودنش نبود که نمی‌توانست تیزی سربالایی جاده خاکی را بکشد بالا. مشکل از کلاچ ضعیفش بود که ‏تعمیر لازم بود. ۳ نفر بودند. راننده مردی جوان، ۲ نفر دیگر یک دختر و پسر هم سن خودم. ۲ نفری هل می‌دادند. به ما که ‏رسید بهش گفتیم که آن ۲ نفر را علی الحساب بنشان روی کاپوت ماشین. جلوی ماشین اگر سنگین باشد دیگر بکس باد ‏نمی کند. خواستم سربالایی تیز‌تر بعدی را نشانش بدهم و بگویم کجا می‌خواهی بروی با این کلاچ ویران؟ اما بعدش گفتم ‏همه که مثل تو محتاط نیستند. دیوانگی لازم است خب. بعد به این فکر کردم که این جاده خاکی بعد‌ها برایشان خاطره می‌‏شود. بعد‌ها آن هل دادن ۲ نفره برای آن دختر و پسر موجی از یادهای شیرین می‌شود... ‏

فقط راه رفته بودیم. فقط سربالایی‌ها را کشیده بودم بالا و هر چند ده دقیقه یک بار ایستاده بودم و عکسی گرفته بودم و ‏دوباره راه افتاده بودم و رفته بودم و برگشته بودم. پیاده روی نکردم. وارد هیچ کدام از فرعی‌های خاکی نشدم که ببینم به ‏چه دنیای عجیبی راه پیدا می‌کنند. توی خنکای ارتفاعات لش نکردم. دراز نکشیدم. فکر نکردم. توی خودم فرو نرفتم. ‏تصمیم‌های بزرگ نگرفتم. وقت نشد. وقت کم بود و دیدنی‌ها آن قدر بود که نمی‌شد بی‌خیالشان شد. خیلی وقت است ‏که این جوری شده‌ام. درصد زیادی از زمان‌های هفته‌ام به کارهای پست می‌گذرد (روزی ۸ ساعت کار بیهوده برای ‏چندرغاز پول، روزی ۳ساعت رفت و آمد در شهر، روزی ۸ ساعت خواب سیری ناپذیر...) و دقیقا لحظه‌هایی که دقیقه‌هایم ‏پربار می‌شوند، آن قدر کم‌اند که مجبور می‌شوم فقط چگالیشان را زیاد کنم. فقط تا می‌توانم با سرعت بیشتری برانم، با ‏سرعت بیشتری به جاهای دور بروم، با سرعت بیشتر تصاویر را ذخیره کنم، و با سرعت بیشتری وقت نکنم که ازین تصاویر ‏و ازین لحظه‌ها استفاده کنم... ‏

کنار جاده ایستاده بودیم و به گاوهای‌‌ رها در جاده نگاه می‌کردیم. گاو‌ها ترسو بودند. به سمتشان که می‌رفتم از من می‌‏رمیدند. ایستاده بودیم و به کلبه‌های چوبی در دامنه‌ی کوه‌ها نگاه می‌کردیم، که آن ۴۰۵ از جلوی ما رد شد. توی جاده ‏هم دیده بودمش. ازش سبقت گرفته بودم. آرام می‌راند. خانمی که کنار راننده نشسته بود،‌‌ رها بود. مو‌هایش طلایی بود و ‏پوستش سفید. شالش روی گردنش افتاده بود و به باز‌ترین شکل ممکن روی صندلی جلو نشسته بود. دستش را از پنجره ‏بیرون انداخته بود و باد به آرامی از توی آستین مانتوی فیروزه ای‌اش توی تنش می‌پیچید. حالت مغرورانه‌ی عجیبی ‏داشت. از آن حالت‌ها که من زیبا‌ترین زن جهانم و دنیا باید بیاید قوزک پای من را بلیسید، انگار که همه‌ی عالم و آدم در ‏خدمتش هستند و باید باشند، انگار که آن پسرک راننده هم نوکری بیش برای بیشتر کردن لذت‌های او نیست... یاد دیزی ‏و گتسبی بزرگ افتادم. و نمی‌دانم چرا باز هم غمگین شدم... ‏

کیومیزو آرام و روان پیش می‌رفت. در کمتر از ۲۴ ساعت ۱۲۰۰ کیلومتر راه رفته بودم و باید صبح شنبه بدو می‌رفتم سک ‏سک می‌کردم. خیل کارهای ناکرده و مانده، خیل خلاقیت‌های فراموش شده، خیل کتاب‌های نخوانده، خیل حرف‌های گفته ‏نشده و نوشته نشده، خیل‌‌ رها بودن‌ها و نبودن ها بهم فشار می‌آوردند... ‏

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۲۶
پیمان ..