سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۹ ثبت شده است

۱. نسبت به آدم‌ها حسن نیت داشته باش. اگر کسی به تو خوبی می‌کند، با او به نیکی رفتار کن. حتی دو برابر به او خوبی کن. اگر کسی به تو نه خیر و نه شر می‌رساند، دیدی مثبت به او داشته باش. امید که روزی حسن نیت تو به صورت خیر او در قبالت منعکس شود. و البته اگر کسی از ابتدا به تو شر رساند و بدی ورزید، به هیچ وجه به او خوبی نکن. چرا که فکر می‌کند تو ابلهی و نمی‌فهمی. 
بله... خیر به خودی خود صاحب ارزش است و کار خیر نباید وابسته به بعد و بعدها باشد. این سوال که آیا این کار خیر بعدها به نفع من خواهد بود سوال به جایی نیست. اما صحبت از روابط متقابل انسانی است... صحبت از نیت خیر و نیت بد آدم‌ها در قبال هم است. واکنش بهینه‌ی آدم‌ها در قبال خیر و شرهایی که به هم می‌رسانند چیست؟
به نظر می‌رسد استراتژی «خوبی در برابر خوبی» و «ناخوبی در برابر بدی» عقلانی و بهینه باشد. تو را با آدم‌ها دوست می‌کند. تو را در برابر دشمنان معقول می‌کند. دست‌آویز عقلانی خوبی به نظر می‌رسد. حداقل در سطح روابط دوستانه خیلی خوب عمل می‌کند. آرامش خاطری به همراه می‌آورد که دوست‌داشتنی است. اما...
۲. آیا واقعا در روابط انسانی خیر و شر و گرایش به خوبی است که در هسته‌ی مرکزی قرار می‌گیرد؟ همکاری دارم که این گزاره را در من به شدت به چالش کشیده است. آدم لجوجی است. از آن‌ها که مثلا وقتی به‌شان می‌گویی ساعت جلسه ۷ باشد قبول نمی‌کند. یکهو گیر می‌دهد که باید ساعت ۸ باشد. ساعت ۷ یا ۸ برایش توفیری ندارد. می‌دانی که کار خاصی ندارد. اما چون «تو» گفته‌ای پس مخالفت می‌کند. نمی‌پذیرد که تو در حد یک ساعت جلو و عقب کردن ساعت جلسه حرفی را بر او «تحمیل» کنی. یکهو سر تعیین ساعت جلسه تمام وجودت را زیر سوال می‌برد و همین تعیین ساعت جلسه را تسری می‌دهد به کل سبک زندگی‌ات و از این که جلوی بقیه بهت توهین کند ابایی ندارد... هسته‌ی مرکزی روابط انسانی برای او خیر و شر نیست. هسته‌ی انسانی برای او «تحمیل» و «قدرت» است.
متولد نیمه‌های دهه‌ی شصت است. اما از ازدواج با دختران دهه‌ی شصتی گریزان است و می‌گوید به هیچ وجه حاضر به ازدواج با یک دختر دهه‌ی شصتی نیست. می‌دانید چرا؟ چون به نظرش دختران دهه‌ی شصتی  در زمانی که جوان‌تر بودند برای ازدواج با پسران دهه‌ی شصتی ناز و نوز می‌کردند. آن زمان که «قدرت» داشتند، از «تحمیل» قدرت‌شان بر پسرها و گذاشتن شرط و شروط سخت ابا نمی‌کردند. حالا که در روزهای آخر سن ازدواج‌شان هستند و از «قدرت»شان کاسته شده، پس باید تقاص بدهند. حالا نوبت پسرهای دهه شصتی است که «بی‌قدرتی» را بر آن‌ها «تحمیل» کنند!!!
۳. ضرب‌المثلی سیستانی هست که می‌گوید «ما زیر بار حرف زور نمی‌رویم، مگر این‌که زورش پرزور باشد.»
حقیقت این است که وقتی کمی از سطح روابط دوستانه‌ی خودت بالاتر می‌روی می‌بینی تمام بازی‌ها و پیچیدگی از همین مدار قدرت و تحمیل می‌آید. روابط کارگر و کارفرما در همه‌ی کارها بدین گونه است. مدیران و زیردستان روابطی کاملا بر مدار قدرت و تحمیل دارند و در همین دایره است که کار می‌کنند و پیش می‌روند. شرکت‌های رقیب در یک کار بر همین مدارند. مستأجر و صاحب‌خانه بر همین مدارند...
حتی توی جاده‌ها و رانندگی.... کسی که ماشینش قدرت بیشتری دارد و سرعت بیشتری می‌رود از اعمال این قدرت بر ماشینی که در حال عبور با سرعت کمتری است ابا نمی‌کند. توی اتوبان‌ها پرتکرارترین صحنه‌ای که رخ می‌دهد همین است: ماشینی که در حال حرکت با سرعت مطمئنه است. ماشین پرقدرت‌تری از پشت به او نزدیک می‌شود و نوربالا و بوق که برو کنار تا من رد شوم و قدرتم را بر تو تحمیل کنم. گاه این اعمال قدرت شکل‌های احمقانه‌ای هم به خود می‌‌گیرد. مثلا ماشین کوچکی که از پشت می‌چسبد به یک اتوبوس یا تریلی و پشت سر هم به او نوربالا می‌دهد و بوق می‌زند که برو کنار تا من قدرتم را بر تو تحمیل کنم. آن ماشین کوچک از بس شیفته‌ی سرعت و به ظاهر قدرت خودش است که به بعدش و احتمال برخورد با عقب تریلی یا اتوبوس و عواقبش فکر نمی‌کند. فقط می‌خواهد آن تریلی و اتوبوس را کنار بزند و قدرتش را تحمیل کند... قدرت سرمست‌کننده است!
۳. نشسته‌ام به خواندن کتاب «اراده معطوف به قدرت» نوشته‌ی نیچه و ترجمه‌ی محمدباقر هوشیار. کتابی قدیمی است که مترجم آن را حدود ۷۰ سال پیش ترجمه کرده. اما آخرین کتاب نیچه است و عجیب روایت حال روابط انسانی این روزها...

«مدار جهان انسان، مدار آن‌چه می‌شود و می‌گذرد بر خودپسندی و بر تحمیل است. هر کس خود را تحمیل کرد تاریخ از او می‌گوید... تاریخ و جریان تمدن یعنی تحمیل پیوسته، یعنی اراده‌ی معطوف به قدرت. یعنی کشش به سوی نیرو!»... ص۱۱

 

«خیر. جهان انسان و جهان فرهنگ پایه‌اش بر اخلاق و سازمان آن نیست. برعکس، پایه‌های آن بر اساس نیرو و قدرت است. تعیین اخلاق یعنی تعیین خوبی و بدی با شخص زورمند و پیروز و کامکار است.» ص۲۸

«نیچه کشش به سوی توانایی و قدرت را محور حیات انسان و آثار او می‌داند. حتی منطق و عقل را خادم این کشش می‌داند. در هر زمان که این کشش به سوی نیرو ناتوان گردد آثارش فروریزی فرهنگی و تمدنی و زوال زندگی انسانی است. مقدمه‌ی این‌گونه فروریزی تسلط نومیدی و یأس است...» ص ۳۴

۴. دارم به این پاراگراف‌ها و صراحت نیچه در مورد انسان و بعد روابط انسانی فکر می‌کند. شاید دستاویز اصول اخلاقی هم در نهایت در همین راستای توانایی و قدرت باشد. اخلاق را پیروزمندان و کامکاران تعیین می‌کنند! نمی‌دانم. در سطوح غیردوستانه حاکمیت بلامنازع قدرت را نمی‌توان کاری کرد. اما حاکمیت قدرت و تحمیل آن در سطح روابط رودرو و دوستانه... 
حسم این است که این حاکمیت شکل چرخ‌دنده‌های یک دستگاه را دارد. روی هم می‌لغزند و می‌روند و چیزی را به حرکت وامی‌دارند و پیش می‌برند... چیزی که مانع از ماندن و گندیدن نوع انسان می‌شود. آدم‌ها در روابط خودشان مثل چرخدنده‌های دستگاه‌ها عمل می‌کنند. اما این چرخدنده‌ها برای چرخیدن روی هم به کمی روغن نیاز دارند. روغنی که سایش و اصطکاک را کم کند. نگذارد که دمای چرخدنده‌ها به خاطر لغزیدن روی هم به حد بحرانی برسد و از هم فرو بپاشد. اسم این روغن را در روابط انسانی شفقت می‌گذارم... نوعی گذشت به اندازه. نوعی مهر به اندازه. روی به اندازه‌اش خیلی تأکید دارم. چون واقعا ظرفیت محدودی دارد. اما میزان استفاده‌ی آدم‌ها از شفقت درون‌شان... آن هم مسئله‌ای است!!!

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۹ ، ۱۱:۲۴
پیمان ..


 دنبال فیلم‌ها و کتاب‌هایی با موضوع تغییر به خصوص تغییر اجتماعی در سطح قانون و سیاست و... هستم. حمید پیشنهاد داد که حتما به سراغ فیلم‌های دادگاهی بروم. یکی از پیشنهادهایش، فیلم «دوازده مرد خشمگین» بود. فیلمی از سیدنی لومت. فیلمی که مدت‌ها در صف تماشا نگه داشته بودمش. اسمش جوری بود که فکر می‌کردم یک فیلم گانگستری است. اما نگو اصلا خشونتی در کار نیست. یک فیلم با لوکیشن ثابت: یک اتاق که ۱۲ مرد به مدت ۹۰ دقیقه با هم بحث می‌کنند. همین و همین. 
قهرمان فیلم هم آقای شماره‌ی ۸ است. آقایی که برای من اسطوره‌ی حس مسئولیت شهروندی شد با عبارت تکرارشونده‌ی «ممکن است، ممکن است». علی‌رغم سادگی‌اش، اما به شدت فیلم هیجان‌انگیزی است. داستان یک هیئت منصفه‌ی ۱۲ نفره که قرار است در مورد پسر ۱۹ ساله‌ای که متهم به قتل پدرش است تصمیم‌گیری کنند. رأی نهایی با آن‌هاست: تبرئه کردن پسر یا محکوم کردنش به اعدام روی صندلی الکتریکی. در اولین دور رأی‌گیری بر اساس روند دادگاه ۱۱ نفر رأی به اعدام می‌دهند و فقط آقای شماره‌ی ۸ است که رأی به بی‌گناهی پسر می‌دهد. آقایی که گام به گام و مرحله به مرحله علیه بقیه می‌ایستد تا نظرشان را تغییر بدهد. 
فیلم‌نامه‌ی فیلم یک شاهکار تمام عیار است. آن قدر از فیلم‌نامه لذت بردم که نشستم یک بار هم بعد از فیلم کتاب «دوازده مرد خشمگین» نوشته رجینالد رز را خواندم. توی فیلم شغل‌های آن ۱۲ مرد مشخص شده بود و جزئیات شخصیتی بیشتری داشتند. توی فیلم‌نامه آدم‌ها شغل نداشتند و فقط تیپ شخصیتی‌شان در صفحه‌ی اول توصیف شده بود. اما چیدمان وقایع و استدلال‌هایی که آورده می‌شد... یک نمونه‌ی کلاسیک و شسته‌رفته از نظم داستانی. روند تغییر نظر آدم‌های توی هیئت منصفه انصافا جذاب بود.
«بررسی پرونده یک قتل» هم از آن کتاب‌های دادگاهی جذاب است. میشل فوکو برداشته مستندات بررسی یک پرونده قتل در قرن نوزدهم فرانسه را توی یکی از کلاس‌های درسش با دانشجوهایش دوباره بررسی کرده. خود مستندات دادگاه قرن نوزده فرانسه کلی تحلیل و نشانه‌شناسی و بررسی از ابعاد مختلف حقوقی و روان‌شناسی و جامعه‌شناسی و... دارد. میشل فوکو هم برداشته با چهارچوب‌های خودش به این تحلیل‌ها اضافه کرده... محال است بحث بررسی یک پرونده حقوقی پیش بیاید و یاد این کتاب نیفتم... اما خب،‌ من این روزها دنبال فیلم‌ها و کتاب‌هایی با موضوع تغییرم. دوازده مرد خشگمین در سطح یک گروه ۱۲ نفره مثالی فوق‌العاده بود، اما هنوز برای توصیف ماجراهای تغییر یک قانون یا حکم یا نگرش باید فیلم‌های دراماتیک دیگری را بیابم...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۹ ، ۱۳:۳۵
پیمان ..

یک راست رفتیم جلوی بیمارستان. بابام تا ما را دید صورتش سرخ شد و زد زیر گریه. گفت: زنده نمی‌مونه. هوشیاریش می‌ره و می‌یاد. 
گذاشتیم تا کمی اشک بریزد و سبک شود. بعدش به من گفت: خوب شد به حرف تو گوش نکردم و زود آمدم. 
کمی تسکین داشت. روز قبل از سکته‌ی «آقا» باهاش نشسته بود و گپ زده بود و با همدیگر برای آینده نقشه ریخته بودند و پروژه‌های پدر و پسری چیده بودند. وقتی «آقا» سکته کرد، سریع بشمار سه خودش را رساند خانه‌ی «آقا». اگر می‌خواست از تهران بیاید تا رسیدن به لاهیجان ده سال پیر می‌شد بس‌که راه دور است و شلوغ است و نمی‌شود سریع رفت. ولی لاهیجان بود و سریع خودش را به آمبولانس رساند. 
بهش گفته بودم این هفته نرو لاهیجان. یک هفته بمان تهران استراحت کن پایت خوب شود. پارگی مینیسک زانو را جدی نمی‌گرفت. گفته بودم خبری نیست. قبول نکرده بود. صبح قبل از این‌که من بیدار شوم و به سمت دوچرخه‌ام بروم سوار ماشینش شده بود و رفته بود لاهیجان.
بهم گفت: خوب شد به حرف تو گوش نکردم و زود آمدم.
و من به خودم گفتم: هیچ وقت جلوی رفتن هیچ کسی را نگیر. آدمی که می‌خواهد برود باید برود. اگر نرود سراسر غصه می‌شود و تباه می‌شود...
این دومین بار توی عمرم بود که این را به خودم می‌گفتم.
اما این تسکین برایش موقتی بود.
وقتی عمه‌هایم آمدند باز هم اشکش درآمد. عمه‌ام بهش تشر زد که چرا گریه می‌کنی؟ اتفاق بوده و افتاده. الان گریه می‌کنی چی بشه؟ خودتو می‌خوای از بین ببری؟
بابام یک لحظه نگاه به عمه‌ام کرد. همه‌جا گریه‌کن دخترها هستند. اما برای «آقا»ی من گریه‌کن پسرش بود... به عمه‌ام گفت: تو نمی‌فهمی این‌ چیزها را...
غروب وقتی رفتم خانه‌ی آقا و به دوچرخه‌ی پارک‌شده‌اش نگاه کردم غصه‌ام شد. دوچرخه‌ی بی‌سوار را هم هر کسی نمی‌فهمد. تا دوچرخه‌سوار تیر نشده باشد نمی‌تواند بفهمد. دوچرخه ماشین نیست که بنزین بسوزاند و تو را این طرف و آن طرف ببرد. بین ماشین و صاحبش همیشه فاصله‌ای هست به اسم تکنولوژی. دوچرخه میز و عنوان و رتبه‌ی شغلی نیست که روزی به تو بدهندش و روزی دیگر از تو بگیرند. دوچرخه جزئی از تو است. وسیله‌ی نقلیه‌ای است که سوخت‌و‌ساز و حرکتش از تو است. دوچرخه‌ی سبز رنگ آقا برای خودش گوشه‌ی انباری ایستاده بود و فکر کنم بعد از دو روز هنوز نفهمیده بود که «آقا»... دوچرخه‌ای که هر روز «اقا» را سوار خودش می‌کرد و او را به یک گردش کوتاه یا بلند می‌برد و حالا یکهو آقا رفته بود...
آقای من بیش از ۳۰ سال سوار بر آن دوچرخه‌ی ۲۸ فیلیپس با نوارهای سبزرنگ بود. دوچرخه را بابام وقتی دانش‌آموز دبیرستان بود خریده بود. سوارش می‌شد باهاش از روستا می‌رفت لاهیجان مدرسه. آن سال‌ها مثل این روزها نبود که به هیچ وجه یک دوچرخه‌سوار نتواند وارد جاده شود. جاده در غوروق دوچرخه‌سوارهایی بود که از روستا به شهر می‌رفتند. بابام با آن دوچرخه مدرسه رفته بود و دیپلم گرفته بود و بعد هم رفته بود سربازی و دوچرخه رسیده بود به آقا... و آقا به تعداد سال‌های سن من سوار بر این دوچرخه بود. هر روز سوارش می‌شد می‌رفت پیل‌دکان می‌نشست با هم‌سن‌وسال‌هایش گپ می‌زد و بعد هم نان می‌گرفت و برمی‌گشت خانه... 
بابام به عمه‌ام گفت تو نمی‌فهمی این چیزها را... 
حالا بعد از ۳۰ سال دوچرخه خیلی تنها بود. تنهایی یک دوچرخه‌ی بی‌سوار را هر کسی نمی‌فهمد...
همیشه توی ذهنم آدم‌ها را دو سر طیف دانسته‌ام. بعضی آدم‌ها درختی‌اند و بعضی‌ها رودخانه‌ای. بعضی‌ها مثل درخت ریشه‌ در خاک می‌دوانند و بزرگ می‌شوند و سایه می‌گسترند و همان‌طور ایستاده به جهان پر تغییر اطراف‌شان می‌نگرند و میوه‌ می‌دهند و فصل‌های چهارگانه‌ی زندگی را با رخسارشان نوید می‌دهند. طمأنینه‌ی یک درخت قطور کهنسال را دارند. و بعضی‌ها نمی‌توانند بایستند. طاقت ماندن را ندارند. مثل رود باید بجوشند و بخروشند و روان شوند. از این سو به آن سو بروند. سنگ بزرگی اگر سر راه‌شان قرار بگیرد راه‌شان را تغییر می‌دهند. جهت‌شان را حتی تغییر می‌دهند. باید بروند و بروند. اصلا اگر بمانند می‌گندند... آدم‌ها برایم در طیف درخت و رودخانه قرار می‌گیرند. بعضی‌ها وسط‌اند. گاهی وقت‌ها مثل درخت‌اند و گاهی وقت‌ها مثل رود. 
برای من «آقا» انتهای طیف درخت‌ها بود. صلابت و هیبت و استواری خاص خودش را داشت. همیشه آرام بودنش را می‌ستودم. نمی‌دوید. عجله نداشت. توی زندگی‌اش به کسی باج نداده بود. کارمند هیچ کسی نبود، زیردست هیچ کسی نبود. حقوق‌بگیر هیچ دولتی نبود. برای دو قران پول زیراب کسی را نزده بود و مجیز کسی را هم نگفته بود. کشاورز ساده‌ای بود که روی پاهای خودش ایستاده بود و هیچ وقت کمرش خم نشده بود. از بچگی یادم هست که موقع کار کردن شلتاق داشت. جدی بود. اخم می‌کرد. حساب و کتاب می‌چید. تخطی از قوانینش را برنمی‌تابید. برای این‌که کمرت جلوی کسی خم نشود به آن شلتاق‌ها نیاز داری همیشه. 
آخرین باری که آقا به خانه‌ی ما در تهران آمده بود ۲۳ سال پیش بود. ۲۳ سال بود که پایش را از روستا بیرون نگذاشته بود. نهایت چند بار تا ۳۰-۴۰ کیلومتر آن طرف‌تر این طرف‌تر، خانه‌ی دخترهایش رفتن. اهل سفر نبود. درختی بود که ریشه دوانده بود و خانه‌اش برای بابام سایه‌سار گسترده‌ای بود که یک درخت پیر می‌تواند بگستراند. 
رفقایی که خانه‌ی «آقا» آمده بودند می‌گفتند پدربزرگت شبیه گابریل گارسیا مارکز است. من هم می‌گفتم: نقالی‌هایش هم مثل مارکز است البته. یک بار نشستم روایت جوانی‌هایش را با موبایلم ضبط کردم. یک فایل ۴۰ دقیقه‌ای از دلاوری‌های دوران جوانی‌اش به زبان گیلکی. خوب تعریف می‌کرد. پرشور و پراتفاق. هم داستان‌های پهلوانی برایت می‌گفت هم داستان‌های عشق و عاشقی.
جوانی‌هایش کشتی‌گیر بود. پهلوان محلات بود. مسابقات کشتی گیله‌مردی که برگزار می‌شد یک پای میدان‌ها، «آقا» بود. بعد از ۶۰ سال هنوز هم بارقه‌هایی از زور و قوت جوانی‌اش را نشان می‌داد. من در اوج جوانی در مقابل او ریقویی بودم که اگر با هم کشتی می‌گرفتیم سه سوت من را خاک می‌کرد. 
کودک که بودم یکی از بازی‌های «آقا» این بود که من را کف دستش می‌ایستاند، بعد یک دستی همان‌طور من را بلند می‌کرد و تا بالای سرش می‌برد. من با دو تا پاهایم کف دستش می‌ایستادم و لحظه به لحظه بالا رفتن را حس می‌کردم. دستش نمی‌لرزید هیچ وقت. یک بچه‌ی ۴-۵ ساله این‌قدر وزن دارد که اگر کسی بخواهد کف دست او را بلند کند بازوهایش بلرزد. اما «آقا» این‌طوری نبود. دست‌هایش هم آرام بودند. مثل خودش که آرام بود. 
دوچرخه که سوار می‌شد آرام رکاب می‌زد. بی‌شتاب. بی‌زور اضافی زدن. خیلی وقت‌ها توی کارهایم یاد آقا افتاده‌ام. به خودم گفته‌ام آن درخت بلندبالا می‌داند که تنها عنصر پایدار جهان ناپایداری است. پس سعی نمی‌کند لحظه‌ای و کسی و چیزی را ثابت کند. او بلد است که بایستد و درختانه و آرام به جهان پرتلاطم نگاه کند. پس تو هم یاد بگیر. از کسی بیهوده عصبانی نشو. برای به دست آوردن چیزی زور بیهوده نزن. او ایستاده. از پس سال‌ها ایستاده...
بعد از مرگ مادربزرگم تنها شد. خیلی تنها شد. برای خودش توی حیاط تخت پادشاهی درست کرد. تخت باصفایش زیر درخت انار گوشه‌ی حیاط بود. اما می‌گفت اگر من بیفتم این‌جا بمیرم شاید چند روز جسمم به امان خدا رها باشد تا یکی از شماها شانسی سری به من بزنید و بفهمید. بعد از ۱۳ سال تنهایی شام خوردن پارسال ازدواج کرد. ازدواجش هم پر از ماجرا شد. نشد که یک بار بنشینم قصه‌ی ازدواجش را تعریف کند و من ضبط کنم.  هنوز توی ماجرا بود و نمی‌شد که قصه را ساختارمند روایت کند... 
این یک سال، اقتصاد ایران او را هم اذیت کرد. بازنشسته‌ی جایی نبود که حقوق ثابت داشته باشد. تصمیم گرفت از مایه بخورد. دخل و خرج به هم نمی‌خورد. باید کاری می‌کرد. دیگر صرفه‌جویی هم جواب نمی‌داد. تصمیم گرفت بخشی از تخت پادشاهی‌اش را بفروشد. غرور داشت. نمی‌خواست جیره‌خوار کسی باشد. می‌خواست همان‌طور که ۸۰ سال روی پای خودش ایستاده باز هم بایستد. تصمیم آقا سخت بود. اما او وقتی تصمیم می‌گرفت پای حرفش می‌ایستاد و ایستاد. دیدم که سر تصمیمش هم ایستاد. با همه ی هزینه‌هایش ایستاد.
برای من که جوانم تصمیم گرفتن خیلی وقت‌ها کار سختی است. خیلی وقت‌ها تنها تصمیمم، بی‌تصمیمی است. چون انگار بی‌تصمیمی کم‌هزینه‌ترین نوع تصمیم است. اما آقا... یکی دو تا از عمه‌هایم حرف‌های کلفتی به‌ آقا زدند. یکی از شوهرعمه‌هایم او را تحریم کرد. باهاش دیگر حرف نزد. بهش احترام نگذاشت. هر روز می‌دیدش. اما با دیدنش رویش را برمی‌گرداند. انگار که قاتل پدرش را دیده باشد. در ظاهر برای آقا مهم نبود. حس می‌کردم آن آرامش عاقلانه‌ی آقا همچه رفتار بچگانه‌ای را به شوخی برگزار می‌کند. اما آدم‌های پیر هم بیش از هر چیزی احترام می‌خواهند. بعضی روزها برای بابام گلایه می‌کرد مثل این‌که...
دو هفته پیش که آقا را دیدم، گفت می‌خواهم سیم‌کشی خانه‌ام را عوض کنم. می‌ترسید باران که می‌آید اتصالی کند و خانه آتش بگیرد. گفتم هزینه‌اش خیلی گران می‌شود. زد به شانه‌ام که پول دارم. چی فکر کردی در مورد من؟
خوشحال بودیم که هنوز هم خودش را توانگر و توانمند می‌دانست...
اما...
موقعی که توی خانه سکته کرد تنها نبود. خانمش همراهش بود. سریع همه خبردار شدند. اما خونریزی داخل مغزش شدیدتر از آنی است که از دست ما کاری برآید. این دو سه روز هی می‌رویم و روی تخت آی‌سی‌یو نگاهش می‌کنیم. هزار تا سیم و دم و دستگاه بهش آویزان است و او خسته خوابیده است. هنوز هم صلابت یک درخت کهنسال را در او می‌بینم. به هوش نیست. اما فکر کنم از این‌که دیگر نمی‌تواند مثل یک درخت بایستد خیلی غصه‌اش شود. یعنی خب. من یکی خیلی غصه‌ام شده است. او انتهای یک سر طیف آدم‌های زندگی من بود...

۱۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۹ ، ۱۳:۳۶
پیمان ..