سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ستون پایین:
پیوندهای روزانه، معمولا لینک سایر نوشته‌های من است در سایت‌ها و مطبوعات و خبرگزاری‌ها و...
کتاب‌بازی، آخرین کتاب‌هایی است که خوانده‌ام به همراه نمره و شرح کوچکی که در سایت گودریدز روی‌شان می‌نویسم.
پایین کتاب‌بازی، دوچرخه‌سواری‌های من است و آخرین مسیرهایی که رکاب زده‌ام و در نرم‌آفزار استراوا ثبت کرده‌ام.
بقیه‌ی ستون‌ها هم آرشیو سپهرداد است در این سالیانی که رفته بر باد.

ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

زیبایی تروریسم

۲۵
شهریور

آقای استیون لویت در یک بند از فصل دوم کتاب superfreakonomics برمی‌گردد می‌گوید:
 «زیبایی تروریسم، البته اگر شما یک تروریست باشید، این است که در هر صورت موفق‌اید، حتا اگر شکست بخورید.
من باب مثال عمل کاملا روتین بازرسی کفش در فرودگاه‌ها. ما این کار را برای تشکر از یک مرد انگلیسی‌تبار به نام ریچارد رید انجام می‌دهیم. ریچارد رید هیچ‌گاه نتوانست بمب کفشی خودش را منفجر کند و نتوانست در آن لحظه آسیبی به کسی برساند، اما توانست هزینه‌ی عظیمی را به ما تحمیل کند.
می‌توان گفت که به طور متوسط یک دقیقه طول می‌کشد تا آدم‌ها در فرودگاه کفششان را دربیاورند، بازرسی شوند و دوباره کفششان را بپوشند. فقط در ایالات متحده‌ این کار در سال بیش از 560 میلیون بار تکرار می‌شود. یعنی 560 میلیون دقیقه. معادل با 1065 سال. عمر متوسط آمریکایی‌ها 77.8 سال است. اگر 1065 سال را تقسیم بر عمر متوسط آمریکایی‌ها کنیم، می‌شود معادل با عمر تقریبا 14 نفر آدم. بنابراین اگرچه ریچارد رید در عملیات خودش شکست خورد، اما باعث وضع مالیاتی شد که از نظر زمانی برابر است با 14 زندگی در هر سال...»

  • پیمان ..

پروژه‌ی ساخت استراکچرهای فلزی پالایشگاه جدید بندرعباس رو به اتمام است و فصل بی‌کاری کارگرها دارد نزدیک می‌شود. یک سالی شرکت با این پروژه و سه چهار تا پروژه‌ی دیگر رونق گرفته بود. ولی دوباره دارد به اوضاع قبل از خرداد 92 برمی‌گردد... کارگرهای ساعتی اخراج شده‌اند و موعد قراردادها دارد تمام می‌شود و برای تمدید قرارداد نگران‌اند. 

اما نگرانی آن‌ها می‌توانست خیلی دیرتر اتفاق بیفتد. یعنی تصمیم‌گیرندگان کلان همیشه تصمیم‌هایی می‌گیرند که وقتی در مقیاس خرد که نگاه می‌کنی و می‌بینی نان شب یک خانواده و هستی و وجودشان وابسته به آن تصمیم می‌شود از قدرت تصمیم‌های کلان در عجب می‌مانی.

پالایشگاه میعانات گازی ستاره خلیج فارس به عنوان نخستین پالایشگاه طراحی شده بر اساس خوراک میعانات گازی شامل واحدهای تقطیر، تصفیه گازمایع، تبدیل کاتالیستی، تصفیه نفتا، ایزومریزاسیون، تصفیه نفت سفید و نفت گاز با هدف تولید بنزین، گازوییل، گاز مایع و سوخت جت در کنار پالایشگاه کنونی بندرعباس در حال ساخت است. 

با بهره‌برداری از پالایشگاه ستاره خلیج فارس، ایران از نظر تولید بنزین و گازوییل خودکفا می شود. میانگین روزانه مصرف بنزین کشور در حدود 63 میلیون لیتر و گازوییل در حدود 102 میلیون لیتر است. تولید روزانه بنزین در پالایشگاهها و پتروشیمی‌های ایران در حال حاضر 43 میلیون لیتر و گازوییل بیش از 91 میلیون لیتر است که با بهره برداری از پالایشگاه ستاره خلیج فارس، تولید روزانه بنزین به 78 میلیون لیتر و تولید روزانه گازوییل به 105 میلیون لیتر در روز می رسد.

این خلاصه‌ای از یکی از بزرگ‌ترین پروژه‌های اجرایی ایران است. تا نیمه‌ی کار ساخت این پالایشگاه چند تا از شرکت‌های باتجربه‌ی نفتی ایران آن را اجرا می‌کردند. با شروع تحریم‌های کمرشکن این شرکت‌ها از کار بازماندند. قرارگاه خاتم‌الانبیا و سپاه پاسداران وارد عمل شدند. برای اجرای این پروژه یک شرکت تاسیس کردند: شرکت فرادست انرژی فلات. شرکتی که با تامین مالی دولت و سپاه وارد کار شد و پیمان‌کار پروژه‌ی عظیم پالایشگاه ستاره‌ی خلیج فارس شد. 

قضاوت در مورد این تغییر و تحولات در حیطه‌ی کار من نیست... شرکتی که در آن 6ماه کار کرده‌ام یکی از پیمان‌کارها (یا به قول اهلش: یکی از وندورهای) شرکت فرادست انرژی فلات است. ساخت بخشی از استراکچرهای فلزی پالایشگاه و پایپ‌رک‌های بزرگ‌ترین پالایشگاه خاورمیانه بر عهده‌ی شرکتی است که در آن کار می‌کنم. شیلترها و پایپ‌رک‌ها. 

به غیر از این شرکت‌ چند تا شرکت و کارگاه دیگر هم وندور ساخت استراکچرهای فلزی پالایشگاه ستاره‌ی خلیج هستند. ساخت استراکچرهای فلزی کار مهندسی چندان سنگینی نیست. حجم کار زیاد است و کنترل و نظارت بر ساخت آن‌ها کمی آن را سخت می‌کند. ولی جزء صنایع های‌تک و وابسته به غرب و شرق عالم نیست و خود ایرانی‌ها به خوبی از پسش می‌توانند بربیایند.

فقط نکته‌ای که وجود دارد این است که وندورهای ایرانی، همگی با هم فقط 50درصد از استراکچرها را می‌سازند و 50درصد مابقی به یک شرکت کره‌ای در بندر بوسان واگذار شده. چرا؟ شاید فکر کنید که کیفیت کار. در نگاه اول این طور هم به نظر می‌رسد. بسته‌بندی و حمل و نقل استراکچرهایی که از بندر بوسان کره‌ی جنوبی با کشتی به بندر عباس می‌رسند بسیار شکیل‌تر و منظم‌تر از بار تریلی‌هایی است که جاده‌های ایران را طی می‌کنند تا به بندر عباس برسند. درج شماره‌ی قطعات هم شکیل‌تر و منظم‌تر است. ولی استراکچرهای فلزی صنعت های‌تک نیستند و فقط جوشکاری و سوراخ‌کاری و جنس قطعات (آهن به کار رفته) مهم است. می‌خواهم بگویم که در نهایت بین استراکچر ساخت ایران و ساخت کره‌ی جنوبی فرقی نیست. کیفیت همان است. یک برتری کره‌ای‌ها سرعت کارشان هم هست. به موقع کارشان را انجام می‌دهند. برخلاف ایرانی‌ها. ولی قرارداد شرکت کره‌ای 4 برابر قرارداد مجموع شرکت‌های ایرانی هزینه‌ی مالی داشته. از بعد هزینه که خارج شویم میزان اشتغال‌زایی ساخت این استراکچرها در داخل ایران است... اما چرا باید 50 درصد کار را شرکت کره‌ای انجام می‌داد؟ 

به خاطر تحریم. به خاطر مبادله‌ی کالا به کالا. به خاطر نفتی که ایران به کره‌ی جنوبی تقدیم کرده است و پولی نگرفته است و برای زنده کردن پول به مبادله‌ی کالا تن داده است. به خاطر این که به پول نفتش نیاز دارد. باید پالایشگاه بسازد تا بتواند بنزین و گازوئیل مردمش را تامین کند. بنزین و گازوییلی که مردم به خاطرش یارانه هم می‌گیرند... اگر شرکت کره‌ای کار را انجام نمی‌داد چه می‌شد؟ ایرانی‌ها می‌ساختند. ولی آن وقت پولش را که باید می‌داد؟ از پول نفت باید تامین می‌شد دیگر. کدام پول نفت؟ حالا که کره‌ای‌ها ساخته‌اند دیگر لازم نیست پولی بابت کار به ایرانی‌ها داده شود. همان یارانه بس‌شان است...

  • پیمان ..

پاییز در راه

۲۱
شهریور

حالا که به هفته‌ی آخر شهرِ یه ور رسیدم باورم نمی‌شود که خیلی چیزها تمام شده و خیلی چیزها دارند شروع می‌شوند. 

چند روز پیش نشسته بودم به خواندن یکی از مقاله‌های نیویورکر در مورد این که چرا راه رفتن به فکر کردن کمک می‌کند؟ طرف مقاله‌اش را از یکی از کلاس‌های داستان نویسی ناباکوف و یک استاد دیگر شروع کرده بود. آقای ناباکوف تکلیف کرده بود که از روی کتاب اولیس جیمز جویس مسیرهای راه رفتن استفان ددلوس را پیدا کنند و بعد توی همان خیابان‌هایی که او راه رفته با شاگردانش شروع به پیاده‌روی کرده بوده. ایضا این کار را با خانم ویرجینیا ولف هم کرده بودند. بعد پرسیده بود واقعا چرا پیاده‌روی و نوشتن این قدر با هم نزدیک‌اند؟ یک سری نتیجه‌ی آزمایش آورده بود که راه رفتن باعث تحرک سلول‌ها و پمپاژ بیشتر خون می‌شود و از نظر بیولوژیکی روی فعالیت بیشتر مغز تاثیر می‌گذارد. تاثیر رانندگی هم همین‌طوری است. ولی در رانندگی تو فکرت مشغول کارت می‌شود. در حالی‌که در راه رفتن تو فکرت مشغول راه رفتن نمی‌شود و مغز شروع به پرسه زدن در عوالم خودش می‌کند. نتیجه‌ی یک آزمایش را هم آورده بود که راه رفتن در طبیعت از راه رفتن در خیابان‌ها تاثیر بیشتری دارد. چون که در خیابان‌ها باز عوامل پریشانی مغز پیدا می‌شوند ( زن زیبارویی که از روبه‌رو می‌آید، صدای اگزوز پاره‌ی پرایدی که رد می‌شود، چراغ‌قرمزهایی که هیچ وقت برای عابران پیاده سبز نمی‌شوند و... ) ولی طبیعت هماهنگ هماهنگ است. بعد جمله‌ی نتیجه‌گیری‌اش: پیاده‌روی جهان بیرون ما را سازماندهی می‌کند و نوشتن جهان درون ما را.

فرشته می‌گفت کار کردن خوب است. روزی 8ساعت را در جایی غیر از خانه طبق ساعت سپری کردن خوب است. کار کردن باعث می‌شود که آدم احساساتش بُعد پیدا کند. از حالت مسطح بودن دربیاید. هنوز هم نمی‌توانم این جمله‌اش را قبول کنم. آن ملالت و احساس نفرت و بعد احساس تسلیمی که در  6 ماه گذشته در خودم انباشته‌ام نمی‌گذارد. روزی 8ساعت را برای چندرغاز پول درآوردن کنار گذاشتم. استدلالم این بود که در خیلی از نقاط کره‌ی زمین هنوز برای یک لقمه شام آدم‌های زیادی روزی 16ساعت کار طاقت‌فرسا انجام می‌دهند. تو هم تا اطلاع ثانوی 8ساعت از روزت را برای یک لقمه نان کنار بگذار. و گذاشتم کنار و یکهو نمی‌دانم چطور گذشت. 6ماه پیش فکر نمی‌کردم تا 6ماه آینده هر روز 8ساعتم را کنار بگذارم. تنها چیزی که در مورد کار می‌توانم بپذیرم همان جمله‌های انتهایی کتاب خوشی‌ها و مصائب کار اثر آلن دو باتن است:

“وقتی کارهایی داری که باید انجام دهی، اندیشیدن به مرگ کار سختی است: بیشتر از یان که تابو باشد نامحتمل است. کار ذاتا به ما اجازه نمی‌دهد جز حسابی جدی گرفتن خودش به چیز دیگری برسیم. باید درک ما از آینده و دورنما را نابود کند و دقیقا به همین خاطر باید ممنونش باشیم، به خاطر این که به ما اجازه می‌دهد در حالی که برای فروش روغن موتور به فرانسه سفر می‌کنیم خودمان بی‌بندوبار و بی‌قاعده با وقایع بیامیزیم و اندیشیدن به مرگ خودمان و ویرانی شرکت‌های‌مان با روشنی زیبای‌شان را مساله‌ای صرفا روشنفکرانه بدانیم.” خوشی‌ها و مصایب کار/ آلن دو باتن/ مهنرناز مصباح/ص340

مقداد می‌گفت سخت نگیر. نومید نباش. بهتر می‌شه. من می‌گفتم فایده‌ای نداره. من لیسانسم رو از دانشگاه تهران گرفتم. خفنه دیگه. وقتی کنکور می‌خوندیم به گوش‌مون فرو می‌کردن که دانشگاه معتبر یعنی کار خوب، پول خوب. فلان. بیسار. اولا که هیچ فرقی قائل نیستن. پیام نور و دانشگا تهران توفیری ندارن. دانشگا تهرانیه خر سوپردولوکسه. اون یکی خر معمولی. فقط به کار خودشون فکر می‌کنن. سرکوفت صفر کیلومتر بودن رو هم می‌زنن و بعد از چند ماه می‌بینی که کاری که براشون انجام دادی در حد یه آدم چند سال سابقه کار بوده و پولی که بهت دادن در حد یه کارگر. بعدش تو واقعا اذیت می‌شی. تو دانشگا آزاد دوغوزآباد خونده باشی با این آدم‌ها خیلی راحت‌تر کنار می‌یای. اگه دانشگا آزادی باشی چون آدم حسابی ندیدی این آدما اذیتت نمی‌کنن. من آدم مغروری نیستم. ولی خدایی‌اش بیشتر اوقات هیچ حرفی برای زدن ندارم... چیزی نمی‌تونم بگم... ادامه‌ش هم همینه. جایی نیست. همه چیز مسخره‌تر از اونیه که فکرشو می‌کنی. اشتباهات ابلهانه‌ی آدم‌ها. فکر کن. تو 10 تا قلم جنس می‌نویسی هر کدوم یه وزن. بعد جمع کل‌شونو اون بالا باید بزنی. جمع کل اون بالا رو یه چیز دیگه می‌نویسن. یعنی نمی‌تونن 10 تا عددو با هم جمع بزنن. ادامه ش هم همینه. حالا فوقش لیسانس شه. باز همینه... نومیدکننده ست. 

محمدرضا می‌گفت: باز تو آرمان‌گرایی و خوشحالی اول کنکور کارشناسی به سرت زده؟ باز به آکادمی امیدوار شدی تو؟ با ساسان و ام اچ ام و محمدرضا قرار گذاشتیم. محمدرضا هماهنگ کرد. دمش گرم. همیشه کسی که هماهنگ می‌کند بیشترین غر و ناله‌ها را هم می‌شنود. بهش گفتیم تو کواردینیتور (coordinator) افتضاحی هستی. حال حرف زدن هم نداشتم آن روز. ولی دیدن بعضی آدم‌ها یک چیز دیگر است. همین‌جوری شروع کردم به ایده‌پردازی. از درس‌هایی که در ارشد می‌خواهم بخوانم. ازین که همه‌شان جدیدند و تکراری نیستند. از چند تا ایده‌ی آماری میدانی که می‌خواهم با بچه‌های دانشکده‌های مختلف توی دانشگاه درمیان بگذارم و با کمک آن‌ها یک سری داده‌ها جمع‌آوری کنم و کارهای رگرسیونی کنم. ایده‌ام تقلید از استیون لویت و کتاب فریکونامیکس(اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی) است. ولی نسخه‌ی ایرانی و دانشجویی شده‌اش. ساسان گفت باحاله. خودم هم با ایده‌ام حال کردم. ولی کو تا اجرایش...؟ مجالش را پیدا می‌کنم؟ 

روز ثبت‌نام مقارن بود با دفاع مم جعفر. گفتم صبحش می‌روم دانشکده فنی و عصر می‌روم شریف برای ثبت‌نام. می‌خواستم هاردم را به سلیمانی هم بدهم. راهم را کج کردم سمت انقلاب که اول او را ببینم و بعد بروم دنبال روز خودم. 

نیم ساعت دیر آمد. هاردم را بهش دادم و بعد راه افتادم سمت امیرآباد که به جلسه‌ی دفاع برسم. 40 دقیقه دیر رسیدم. برگشتن به دانشکده‌ی مکانیک برایم حس ناخوشایندی داشت. خیلی وقت بود برنگشته بودم مکانیک. احساس سبکی می‌کردم. احساس می‌کردم باید سریع کارم را انجام بدهم و ازین خراب‌شده بزنم بیرون. سال پایینی‌هایی بودند که قیافه‌شان برایم آشنا بود. ولی همه‌شان از آن تخمه‌سگ‌ها بودند که هیچ وقت سلام کردن یاد نگرفتند. حمید می‌گفت برای این که سال پایینی‌ها احترام بگذارند بهت باید حل تمرین‌شان بشوی. غریبه بودم. بعد هر چه قدر می‌گشتم محل دفاع مم جعفر را پیدا نمی‌کردم. از چند نفر هم پرسیدم هیچ کدام نمی‌دانستند. دیر شده بود دیگر. گفتم بروم از مدارکم کپی بگیرم و شر و ورهای مقدماتی ثبت نام را آماده کنم. رفتم دانشکده متالورژی. همین‌جوری. رفتم کپی آن‌جا و 20-30برگ را کپی گرفتم. بعد لعنتی کیف پولم را جا گذاشتم. از امیرآباد راه افتادم سمت انقلاب. وسطش با چند نفر تلفنی صحبت کردم. به انقلاب که رسیدم دیدم کیف پولم نیست. فقط یک کارت مترو داشتم که 300تومان تویش پول بود و دیگر هیچ. کیف پولم را یا جا گذاشته بودم یا ازم دزدیده بودند. دوباره پیاده برگشتم امیرآباد. رفتم کپی متال. شت. اتاق کپی بسته بود و به تلفنش هم جواب نمی‌داد. به حراست دانشگاه گفتم کیف پولم گم شده و این حرف‌ها. پولی تویش نبود. من یک لا قبا پولم کجا بود؟! فقط کارت ملی و کارت معافیت از خدمت ضرورت و کارت گواهینامه تویش بود که المثناهای‌شان والذاریات می‌شد... بعد دیدم دارد دیرم می‌شود. باید 1:30 شریف می‌بودم. پول هم هیچ نداشتم. پیاده راه افتادم سمت انقلاب و مترو سوار شدم و رفتم شریف و کارهای ثبت‌نام. یک ساعت طول کشید. وسطش زنگ زدم به کپی متال که آقا کیف پولم آن‌جاست؟ گفت: آره. فقط من ساعت 3:30 می‌روم. بعد زنگ زدم به این و آن که دم‌تان گرم بروید کیف پولم را بگیرید. و خودم توی شریف منتظر ماندم که کارت دانشجویی‌ام را بدهند. یک ساعت علاف‌شان شدم و بعد گفتند دستگاه‌مان خراب شده و برای کارت‌تان بروید فردا بیایید. شت. عجب روز مزخرفی... بدو از شریف راه افتادم سمت انقلاب و بعد امیرآباد. کارت مترو‌ام دیگر پول نداشت. پیاده رفتم امیرآباد و نیم ساعت منتظر مم‌جعفر شدم تا به کیف پولم رسیدم. نا نمانده بود برایم. 2بار فاصله‌ی امیراباد تا انقلاب را پیاده رفته و برگشته بودم... به محمد زنگ زدم گفتم عجب روز مزخرفی بوده. آمد از کف خیابان جمعم کرد. مرا برد پارک طالقانی. با هم‌دیگر حرف زدیم. از کارم برایش حرف زدم. از لاپوشانی‌ها و کلاش‌بازی‌ها. از پاداشی که هفته‌ی پیش بهم داده بودند و... از کنار دخترپسرهایی که گوشه‌گوشه‌ی پارک به هم چسبیده بودند گذشتیم و رفتیم نزدیک آن پرچم درازه‌ی پارک طالقانی. یک جایی بود که پله می‌خورد می‌رفت بالا. بعد یک حوض وسطش بود و 4تا جوی سنگ‌چین شده که به حوضه می‌رسیدند و اطرافش را هم درخت‌های قطور پرسایه گرفته بودند. دور تا دور نیمکت بود آن‌جا. ولی کسی نیامده بود آن‌جا. گفتم می‌ترسم این ارشد هم مثل کارشناسیم بشود و ضد حال بخورم و از بس مشق و تکلیف بدهند و از بس ببینم ملت برای نمره چه کارها که نمی‌کنند حالم به هم بخورد و باز هم فقط درس‌ها را پاس کنم. می‌ترسم استادهای این‌جا هم مثل مکانیک گند و گه از آب دربیایند. می‌ترسم این‌جا هم بی‌خیال درس شوم و بروم دنبال هزار تا چیز دیگر و باز نه به درس برسم و نه به آن هزار تا چیز دیگر. محمد گفت: نه... ازین یکی خوشت می‌یاد. ایده داری. بزرگ شدی دیگه. فقط دیگه باید بازاری فکر کنی. تو ارشد دیگه دوست پیدا نمی‌کنی. هر کس برات فایده داره باید بری سمتش و معامله کنی باهاش. همکار شی باهاش و منفعت ببری. دیگه دوران رفاقت تموم شده...

مدیر کارخانه از دانشگاهم پرسید و از رشته‌ام که چی هست و چی نیست. برایش کمی توضیح دادم و گفت عجب چیز جالبیه. از مکانیک باحال‌تره. گفتم آره. و بعد صحبت را کشاند به ازدواج که حالا دیگر وقتش است. توی دانشگا برای خودت پیدا کن. پراندم که پولم کجا بود  و خرج خودم را درنمی‌آورم. به مدت 35 دقیقه مشغول شنیدن نصیحت‌هایش بودم و دیده‌های چندین دهه زندگی‌اش که پول ازدواج را خدا جور می‌کند. ازدواج خوب است. در دانشگاه فرصت ازدواج بهتر است. تو پسر خوبی هستی. از آن‌ها نیستی که بروند از کنار خیابان بلند کنند و اهل الواطی باشند. ازدواج کن. خواستم بگویم فعلا صنایع دستی آرامش‌بخش چیزی است که شما نگرانش هستی و مزاحم کسی نیستم و مردک با این پولی که شما به من دادید یک دوربین عکاسی خریدم ورشکسته شدم و بعدش هم من اعصاب دخترهای ناز نازی این شهر رو ندارم و به شب تنهایی خوابیدن عادت کردم اصلا و این که شبا بغلم یکی بخوابه که دهنش بوی سیر بده برام قابل تصور نیست و الخ. خواستم بگویم. چیزی نگفتم.

حالا هم که این‌ها را نوشته‌ام باید راه بروم. خسته شده‌ام. باید راه بروم. باید به خیلی چیزها فکر کنم...

  • پیمان ..

توهم فحل

۱۵
شهریور

بار اول چند ماه پیش بود. سر کلاس پایپینگ. کلاس ساعت 5 برگزار می‌شد و آن روز من و احسان کمی دیر رسیده بودیم و صندلی‌ها پر شده بودند. احسان ردیف وسط یک صندلی گیر آورد. ردیف پشتی‌اش یک دختر و پسر نشسته بودند و بار و بندیل‌شان را گذاشته بودند صندلی کناری‌شان. اشاره دادم که بنشینم آن‌جا. بند و بساط‌شان را برداشتند و نشستم. ردیف 3تا صندلی داشت. صندلی کنار دیوار برایم خالی شده بود. از جلوی‌شان رد شدم و نشستم. اول پسره نشسته بود، بعد دختره و کنار دیوار هم من نشستم. کاری نکردم. من که جزوه‌بنویس نبودم. همین‌جوری دفترچه را درآوردم و منتظر مستر بکتاش شدم که بیاید و کلاس را شروع کند. پسره و دختره زیاد با هم پچ پچ می‌کردند. بعد از 5دقیقه دختره بلند شد و جایش را با پسره عوض کرد. پسره‌ نشست کنارم. چرا؟ نتوانستم درک کنم. دختره دوست نداشت بین دو تا نرینه که یکی‌شان غریبه بود بنشیند؟ پسره دوست نداشت دوسدخترش کنار یک نرینه‌ی غریبه بنشیند؟ نمی‌دانم. پیش خودم گفتم چرا؟ نتوانستم دلیل پیدا کنم. من حتا به دختره نگاه هم نکرده بودم... 

بار دوم همین چند روز پیش بود. شرکت کارفرما صدای‌مان کرده بود که بیایید یک جلسه برگزار کنیم. یک جلسه بین کنترل پروژه‌ی کارفرما و کنترل پروژه‌ی پیمان‌کار که ما باشیم. البته کارفرمای ما خودش پیمان‌کار شرکت بالادستی‌اش بود و کار خودش را به ما سپرده بود و ازین نقش‌های دوگانه که توی صنعت ایران فراوان است. گفتند ساعت 10 آن‌جا باشید. (آن‌جا یعنی محل شرکت‌شان که حوالی ظفر و نفت شمالی بود.) ما هم راس ساعت 10 آن‌جا بودیم. حراست آشنای حضورمان بود. گفتیم جلسه است و رفتیم بالا. ساختمان‌های اداری ظفر بیشترشان ساختمان‌های مسکونی‌اند. ازین آپارتمان‌ها که کلش را برداشته‌اند کرده‌اند دفتر مرکزی. وارد طبقه‌ی اول شدیم. کله را انداختیم پایین و از هال رد شدیم و وارد اتاق خواب بزرگ شان شدیم. اتاق خواب همان اتاق کنترل پروژه‌شان بود. خانم مهندس توی اتاق نشسته بود. سلام علیک کردیم و ایستادیم. منتظر مدیر کنترل پروژه بودیم که جلسه رسمیت پیدا کند. بعد 5دقیقه آبدارچی برای‌مان چای آورد. صندلی مهمان و ارباب رجوع نداشتند. سه تا میز خالی بود. صندلی‌های‌شان را کشیدیم بیرون و نشستیم. تا نشستیم یک بابایی امیر را صدا کرد که بیاید بیرون. چند کلمه‌ای باهاش حرف زد و بعد امیر برگشت گفت بچه‌ها بیاید بریم بیرون بشینیم. بلند شدیم آمدیم بیرون. رفتیم جلوی حراست رو صندلی‌ها نشستیم. پرسیدیم چی شده؟ گفت طرف شاکی شده که چرا 3تا مرد سرتان را انداخته‌اید رفته‌اید اتاق یک خانم. جلسه رو باید سالن جلسات برگزار کنید. چیزی نگفتیم. منتظر شدیم تا آقای حراست به‌مان گفت که رییس‌شان آمده و تشریف ببرید اتاق کنترل پروژه. رفتیم و شکایت کردیم که چرا آن بابا (آقای ارسلانی نامی بود) ما را بیرون انداخته و نگاه کنید این چای‌ برای ما بود الان تبدیل به آب یخ شده و چه وضع برخورد است و ابراز ناراحتی کردیم... خانم مهندس که آن قدر برای‌شان عزیز بود به تقریب هیچ در مورد ساخت مخزن و تانک و این چیزها نمی‌دانست و ایرادهایش به برنامه زمان‌بندی هم چند تا سوتی ویرایشی و کپی پیستی بود.

برگشتیم و من از خودم پرسیدم چرا؟ ما که برای‌مان مهم نبود و نشد آن‌جا کی نشسته. خانم مهندس یا آقا مهندس یا هر غولتشن دیگری که می‌خواست باشد.


  • پیمان ..

تابستان 67

۱۴
شهریور

ای نامه

سلام بر عمه جانم.

امیدوارم که حال یک یک شما خوب بوده باشد. اگر احوالی از ما را خواسته باشید بد نیستیم و به دعاگویی شما مشغول می‌باشیم. عمه جان نامه شما روز یکشنبه 2/5/67 به دست من رسید. وقتی که بابا نامه را آورد خوشحال شدم و تند تند باز کردم و خواندم. عمه جان من از آن ناراحت هستم که کارنامه‌‌ی من را نگرفتی. عمه جان آیا کلاس آمپول زنیِ تو راضی بخش بود یا نه. عمه جان راستی می‌خواهم چند کلمه‌ای بگویم به رضا نگفتی که برای من نامه بنویسد. بگو که دیگر با تو دوست نیستم که پارسال از ما احوال می‌گرفتی ولی امسال چطور است که حالی از پسرعمو خود و اسماعیل و پدر و مادر من احوالی نمی‌گیری. عمه‌جان هوای روستا چطور است. بارانی یا آفتابی. عمه جان بچه‌های روستا چه کار می‌کنند. عمه‌جان می‌خواهم چند جمله‌ای از رضوان‌شهر بگویم. عمه‌جان من در این‌جا 3 بار به دریا رفتم و من در این‌جا احساس دلتنگی می‌کنم. عمه‌جان من در این جا 4تا جوجه ماشینی دارم که هر یک را به قیمت 10تومان خریدم. اما خیلی از جوجه ماشینی‌های خودمان زرنگ‌تر هستند. عمه‌جان راستی در این‌جا 3تا شهید آوردند به نام‌های ساسان، اکبر، عباس. عمه جان برنج‌های ما را کرم خورده است یا نه. حال زنبور عسل ما چطور است. خوب یا بد از آن‌ها مواظبت می‌کنی یا نه. وقتی بابا خبر آورد که تو قبول شدی از خوشحالی پر درآوردم. عمه جان از تو خواهش دارم که از تمام جوجه‌ها و بچه‌ غازم و بچه‌ اردک‌ها خوب مواظبت کنی. من حتما برای تو هدیه‌ای خواهم خرید. عمه‌جان کارنامه‌ی من را بگیر و پست کن. عمه‌جان آلوچه‌های ما تمام شده است یا نه. گوجه سبزهای تو رسیده است. برای ما کمی گوجه سبز بگذار. عمه جان به ننه جان بگو آیا به دایی حسین گفت که برای من بیسکویید بیاورد. شهرام رفته است. در روستا خبری هست. خوب یا بد عمه جان در آخر سلام ما را به ننه جان و دوستان و آشنایان و فامیل‌ها و رضا- عمو- زن عمو- محبوبه برسان. عمه جان حال پدر و مادر و بابا و من خوب هست. دیگر سرت را درد نمی‌آورم. عمه جان ببخش که این حرف را می‌زنم که بعضی از کلمه‌هایت را جا انداختی. یخورده خوش خط بنویس. خداحافظ. خدا نگه دار تو باشد.

دوستدار همیشگی شما، آرش

عمه جان از تو خواهش می‌کنم کارنامه‌ی من را پست کن.

منتظر جواب نامه هستم.

67/5/4

  • پیمان ..

کتاب‌بازی

۱۲
شهریور

اقتصاد ناهنجاری های پنهان اجتماعی

رفتیم خیابان بهار. رفتیم سراغ آقای نورنگار تا کیف دوربین بخرم. خریدم. بعد گفتم نزدیکیم برویم یک سر کریم‌خان. راست کرده بودم کتاب "اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی" را بخرم. خانم نیکا توی یکی از کامنت‌ها وبلاگ پیشنهاد کرده بود و ته و تویش را که درآورده بودم فهمیدم بودم راست کار خودم است و از آن‌هاست که مسلم از خواندنش لذت می‌برم. کتاب‌فروشی‌های انقلاب نداشتند. یعنی آن چندتایی که پرسیدم نداشتند. انتظار داشتم کتابفروشی خوارزمی داشته باشد. آن پستوی کتاب‌های اقتصادی اجتماعی‌اش پر و پیمان به نظر می‌رسید. ولی نداشتند. خواستم کتاب "جزیره‌ی سرگردانی" را بخرم. سیمین دانشور. یعنی گفته بودم یکی برایم به عنوان جریمه‌ی فحش و فضیحت‌های الکی‌ای که بارم کرده بود بخرد. نخریده بود و می‌خواستم خودم بخرم. کتاب "گشودن رمان" حسین پاینده را دست گرفته بودم. در تحلیل ده رمان برتر فارسی. دلم می‌خواست اول رمان‌ها را بخوانم و بعد بروم تحلیل‌های حسین پاینده را بخوانم. جزیره‌ی سرگردانی یکی از آن 10رمان برتر بود. ولی کتاب را که باز کردم و حروف‌چینی 50سال پیش را که دیدم پشیمان شدم. توی دلم به خوارزمی‌ها فحش دادم که خاک بر سرها این کتاب آبروی زبان بی‌جان فارسی است. چند تا کتاب داریم که بتوانیم سر دست بگیریم؟ شما این قدر ارزش قائل نیستید برایش که یک حروف‌چینی درست و درمان برایش انجام بدهید؟ نخریدم. کتاب اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی را هم نیافتم. رفتیم کریم‌خان. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها انداختیم رفتیم کریم‌خان. حوصله‌ی سر و صدای خیابان‌اصلی‌ها را نداشتم. به یک کوچه رسیدیم که جوی آبش از وسط کوچه رد می‌شد. سال‌ها بود کوچه با جوی آب در وسط ندیده بودم. بعد به کافه‌های اطراف کریم‌خان رسیدیم. منی که از فضاهای بسته بدم می‌آید، با بوی قهوه‌ی آن کافه‌ها دچار وسوسه شده بودم. رفتیم نشر ثالث. در چشمی‌اش خیلی کند بود. کندتر از حرکت من. خواستم رد شوم اما هنوز کامل باز نشده بود و با شانه به در برخورد کردم. حس گیر کردن لای گیت‌های مترو بهم دست داد. لعنت به کتابفروشی نشر ثالث. یک بار آمدم یک کتاب بخرم ازشان. پشت جلد زده بود 5300تومان. رفتم صندوق زنک گفت: این قیمتش تغییر کرده شده 15000تومان. تو کتم نمی‌رفت. کتاب برای 7سال پیش بود. کم‌یاب هم نبود. گفتم برای چه آخر؟ کوتاه نیامد. من هم نخریدم. موقعیت مشابه این برایم توی شهر کتاب 7حوض اتفاق افتاد. آقای کتابفروش قیمت پشت جلد را برایم حساب کرد. کتابفروشی ثالث مزخرف. آن‌ها نداشتند. رفتم چشمه. ردیف کتاب‌های اقتصادی. نه. نبود. کتاب "خوشی‌ها و مصایب کار" نوشته‌ی آلن دو باتن آن وسط ها بود. خریدمش. آمدم کتابفروشی بغلی نشر چشمه. همان که احسان می‌گفت متمم نشر چشمه است و هر چه چشمه ندارد او دارد. داشت. خریدم. تیراژ کتاب 700نسخه بود. 

این روزها؟ نشسته‌ام به خواندن اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی. کتاب فوق‌العاده ست. هی یادداشت برمی‌دارم و به خواندنش راغبم. مجال اگر باشد در موردش مفصل می‌نویسم. رفته‌ام سراغ سایت نویسندگان کتاب. وبلاگ‌شان هر هفته آپ می‌شود. با مطالب به درد بخور و پدر مادر دار. تازه هر مطلب هم پادکست صوتی دارد و کلی لینک و ارجاعات. از اسیتون لویت بسیار خوشم آمده... توی قسمت کتاب‌ها، طرح جلد ترجمه‌های مختلف کتاب هست. از ترجمه‌ی فرانسوی تا ترجمه‌ی چینی. اما خبری از نام ترجمه‌ی فارسی کتاب نیست. دو تا چیز هست که توی ترجمه‌ی فارسی‌اش آزارم می‌دهد. یکی تیراژ کتاب: 700نسخه؟! کتاب به این جذابی چرا باید همچین تیراژ پایینی داشته باشد؟ بعد طرح جلدش است. تمام طرح‌جلدهای کتاب به زبان‌های مختلف جذاب و فانتزی است. طرح جلدی است که متناسب با سبک نوشتاری جذاب داخل کتاب است. ولی ترجمه‌ی فارسی طرح جلد خشک و بی‌روحی دارد... 

بعدش؟ رفتیم نشستیم توی آن پارکه روبه‌روی سازمان سنجش. به پارسال همین روزها فکر کردم. به این روزهای خودم که خوب‌اند. نسبت به گذشته بهترند. خودم را رام کرده‌ام. ولی دارند خیلی سریع می‌گذرند...


  • پیمان ..

آن صبح جمعه رفتم سرخه‌حصار. تنها رفتم. چند قدمی راه رفتم. فانتزی هر روز دویدن در سرخه‌حصار هنوز هم فانتزی است و بعد از سال‌ها نتوانسته‌ام آن را اجرا کنم. آن روز صبح هم فقط راه رفتم. صبح زود بود. هنوز شلوغ نشده بود. شلوغ هم نمی‌شود. شرق تهران خوبی‌اش به این است. انتهای دنیاست و مثل غرب تهران نیست که ولنگار و یول خودش را یله و دراز کند و هی مور و ملخ به خودش جذب کند. رفتم نشستم روی یکی از آن نیمکت‌های 4نفره که همیشه‌ی خدا فکر کرده‌ام بهترین نیمکت‌های دنیا برای بحث و گفت‌وگواند. چهار صندلی در اطراف یک میز کوچک. بهتر از هر کافی‌شاپ پر دود این شهر. تنها نشستم و دفترچه‌ی قرمزم را باز کردم و شروع کردم به نوشتن تمام چیزهایی که ناراحتم می‌کردند. سعی کردم تمام چیزهایی که ناراحتم می‌کردند بنویسم. نزدیکم یک میز 4نفره‌ی دیگر هم بود. 

هوای اول صبح تابستان خنک بود. وسط‌های نوشتنم سر و کله‌ی یک پرشیای نوک‌مدادی پیدا شد. یک خانم و آقا بودند. ماشین را پارک کردند. دعا دعا کردم که نیایند سمتم و روی آن نیمکت مجاور ننشینند. دوست نداشتم وقتی خم شده‌ام روی دفترچه یادداشتم یک زن و شوهر بنشینند روبه‌رویم و در مورد من حرف بزنند. نیامدند. همان کنار ماشین‌شان ایستادند و راکت بدمینتون‌های‌شان را درآوردند و بازی کردند. زنه دوست داشت جو بدهد. بلند بلند امتیازها را می‌شمرد و رجز می‌خواند. هنوز 5خط ننوشته بودم که خسته شدند. یک ست‌شان تمام شد انگار. شاید 5دقیقه هم بازی نکردند. بعد رفتند نشستند توی ماشین. کولر ماشین را روشن کردند و توی ماشین با همدیگر حرف زدند. بعد هم دور زدند و رفتند. من به چه فکر کردم؟ به آسایش جویی حاصل از ازدواج فکر کردم. به آن درجه از راحت‌طلبی که آدم‌ها با ازدواج کردن طرف‌دار آن می‌شوند. به کولر ماشین که یک جور آسایش است. صبح به این خنکی، بعد از فقط 5دقیقه بازی؟ دوست داشتم ادامه بدهم. ولی دیگر حالش را نداشتم. 

بلند شدم راه رفتم. از وسط درخت‌ها زدم رفتم. سرخه‌حصار بزرگ نیست. به جاهای هیجان‌انگیزش که می‌رسی با فنس‌های منطقه‌ی حفاظت ‌شده روبه‌رو می‌شوی. همین‌طور که وسط درخت‌ها می‌رفتم یک صدای ضعیف را شنیدم. انگار کسی در دوردست داشت می‌نواخت. صدا ضعیف بود. ماشین‌هایی که از جاده‌ی جنگلی رد می‌شدند به هیچ وجه نمی‌توانستند صدا را بشنوند. ماشین که سهل است، آدم‌هایی که از جاده‌ی اصلی راه می‌رفتند هم نمی‌توانستند صدا را بشنوند. صدا از قلب جنگل می‌آمد. صدای ضعیف را دنبال کردم. از تپه‌ماهورهای پر از درخت کاج رد شدم. خودم را بالا کشیدم. بعد پایین رفتم. کفش‌هام خاکی خاکی شدند. کف جنگل پر بود از برگ‌های خشک شده‌ی کاج. برگ‌های خشک‌شده‌ی کاج زمین را نرم و خاک‌آلود کرده بودند. بعد به منبع صدا نزدیک شدم. دیدمش. یک پیرمرد بود. ساکش را کنار پایش گذاشته بود. ایستاده بود. دقیقا دل جنگل بود. در سراشیبی. جایی که تهران روبه‌رویت گسترده شده بود. ایستاده بود و روبه تهران ترومپت می‌زد. چند تا ملودی را تکرار می‌کرد. صدای ترومپت در میان درخت‌ها می‌پیچید و گوش‌نواز می‌شد. نتوانستم نزدیک‌تر شوم. در حال خودش بود. از یک شعاعی نتوانستم نزدیک‌تر شوم. نمی‌دانم چرا. کسی می‌گفت که برو نزدیک‌تر و باهاش حرف بزن. لحظه ‌هایی جادویی‌اند این لحظه‌ها. اما نمی‌توانستم نزدیک شوم. دوست نداشتم ترومپت زدنش را قطع کنم. از لابه‌لای درخت‌ها نگاهش کردم. چندین دقیقه نشستم و به ترومپت نواختنش گوش دادم. به اسم سرخ‌پوستی پیرمرد فکر کردم: برای کاج‌ها ترومپت می‌زند. به این فکر کردم که هر آدمی یک اسم سرخ‌پوستی دارد و این اسم‌های سرخ‌پوستی چه‌قدر جادویی و مرموز و خیال‌انگیزند. او مردی بود که اسم سرخ‌پوستی‌اش معلوم بود: برای کاج‌ها ترومپت می‌زند. 

بعد بلند شدم. دفترچه‌یادداشتم را محکم چسبیدم. چند بار اطراف شعاع جادویی پیرمرد(شعاعی که نمی‌توانستم از آن بیشتر به او نزدیک شوم) راه رفتم. بعد گفتم دیگر بس است. حسش را گرفته‌ام. سرازیر شدم به سمت پایین. به سمت حاشیه‌ی جاده‌ی جنگلی. صدا دور و دورتر و ضعیف و ضعیف‌تر شد. وقتی به کنار جاده رسیدم دیگر هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید. رفتم کنار آب‌خوری. چند نفر آن‌جا بودند. بی‌خیال داشتند آب می‌خوردند و گوش‌های‌شان را تیز نکرده بودند که صداهایی به غیر از صدای خودشان بشنوند. هیچ کدام‌شان صدای مردی که برای کاج‌ها ترومپت می‌زد را نمی‌شنیدند...


  • پیمان ..