سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ستون پایین:
پیوندهای روزانه، معمولا لینک سایر نوشته‌های من است در سایت‌ها و مطبوعات و خبرگزاری‌ها و...
کتاب‌بازی، آخرین کتاب‌هایی است که خوانده‌ام به همراه نمره و شرح کوچکی که در سایت گودریدز روی‌شان می‌نویسم.
پایین کتاب‌بازی، دوچرخه‌سواری‌های من است و آخرین مسیرهایی که رکاب زده‌ام و در نرم‌آفزار استراوا ثبت کرده‌ام.
بقیه‌ی ستون‌ها هم آرشیو سپهرداد است در این سالیانی که رفته بر باد.

ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «صحرا» ثبت شده است

عصر تابستان داشت به آرامی و در خلوت از زیر درخت‌های چنار رد می‌شد. تراس بوفه‌ی کتابخانه‌ مرکزی رو به چنارها بود. منظره‌اش برایم جدید بود. بهم گفته بود می‌خواهم گوشه‌ی دنجی از دانشگاه را نشانت بدهم که سر حال بیایی. توی ذهنم لاوگاوردن و پشت پزشکی و پشت و پسله‌های حوض وسط دانشگاه و... را حدس زده بودم. اما تمام حدس‌هایم اشتباه بود. از پله‌های کتابخانه‌ی مرکزی بالا رفته بودیم. برایم این پله‌ها شکوه پله‌های ورودی تخت‌جمشید را دارند. بعد پیچیدیم به سمت چپ و به سوی دری رفتیم که سال‌ها پیش اتاق کپی بود. اما حالا آن در بعد از یک پیچ می‌رسید به یک سالن. سالنی دلباز با شیشه‌هایی سرتاسری: بوفه‌ی کتابخانه‌ مرکزی. 
از حجم نوری که از سمت دانشکده ادبیات و چنارها به سمت‌مان ریخت خوش خوشانم شد. در تقابل با تاریکی سالن ورودی کتابخانه مرکزی با سنگ‌های سیاهش حکم خیر و شر را داشت. زیاد شلوغ نبود. دخترها و پسرها نشسته بودند. توی تراس هم می‌شد نشست. یک دختر و یک پسر توی تراس نشسته بودند. وسط بوفه یک قفسه‌ی کتاب هم بود. ته‌مانده‌های مخزن‌های کتابخانه. عنوان روی عطف یکی‌شان توجهم را جلب کرد: در استعاره‌هاست که هستیم. 
از آن کتاب‌ها بود که آدم را صدا می‌کنند تا بخوانی‌شان. برش داشتم و فهرستش را نگاه کردم. کتابی قدیمی بود. ولی به نظر ارزش خواندن داشت. نوجوان که بودم از استعاره می‌ترسیدم. مواجهه‌ام با استعاره، صنعتی ادبی بود که باید توی شعرها درکش می‌کردم تا جواب سوال‌های چهارگزینه‌ای را اشتباه نزنم و خیلی وقت‌ها استعاره‌ها را درنمی‌یافتم و اشتباه می‌زدم. تمثیل را بیش از استعاره دوست داشتم. چون ساده‌تر بود. مشخص‌تر بود. خیلی سال باید می‌گذشت تا بفهمم که استعاره، تمثیلی که یک وجه آن پنهان شده، نیست. استعاره، هسته‌ی مرکزی روابط عمیق انسانی است. قراردادی است که در هر سفر بین همسفران منعقد می‌شود و یکتاست، خیلی یکتاست؛ جوری یکتا است که بیانش برای غیرهمسفران بسیار دشوار است. کتاب را ورق زدم و حس کردم کتاب در این باب است... دلم لک زد که بخوانمش. 
گفتم: ای کاش می‌شد مادام‌العمر عضو کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران بود. 
گفت: آره... خیلی مسخره‌ست سیستم.
ساندویچی را که سفارش داده بود گرفت و آورد. ساندویچ نصف نشده بود. برداشت بردش تا مسئول بوفه با چاقو نصفش کند و برگشت. من جایم را تغییر دادم و رو به تراس و چنارها نشستم.
گفتم: چه خبر؟
گفت: کلاس امروز بس بیخود بود. استاد چیزی درس‌مان نداد.
گفتم: پس چه کرد؟
گفت: برکلی درس خونده‌ها. اما امروز از اول تا آخر منبر رفت که بچه‌ها زود بچه‌دار شید و یکی و دو تا هم نه، حداقل سه تا.
گفتم: سفارش کرده بودن بهش؟
گفت: نه. بعید می‌دونم. از خودش مایه می‌ذاشت که بچه‌ها من دیر ازدواج کردم و یه بچه دارم و همه چیز دارم به پاش می‌ریزم و این خوب نیست. اگر سه تا بودن مهر و محبتی که بین هم ایجاد می‌کردن خیلی بهتر بود.
گفتم: بد هم نمی‌گه.
گفت: در مورد همه صدق نمی‌کنه. اونی که نداره بخوره برای چی باید سه تا بچه چهار تا بچه بیاره؟ این بچه‌ها شر می‌شن. آتیش‌ ندانم کاری پدر مادرشون به پای جامعه می‌یفته. آدمی که نمی‌تونه تامین مالی کنه و بچه رو خوب تربیت کنه نباید تعداد بالا بچه بیاره که.
گفتم: نمی‌دونم. آخه من این حق رو ندارم به اون آدم بگم بچه کم بیار یا زیاد بیار که.
گفت: خب حداقل نباید تشویقش کنن.
گفتم: خب، آدما آزادن و اختیار دارن و به نظرم حق آزادی و حق اختیارشون ارزشی بالاتر از قوه‌ی تعقل‌شون داره.
گفت: ولی دارن ظلم می‌کنن این‌جوری...
گفتم: حکومت‌ها با ظلم باقی می‌مانند.
گفت: این بوفه‌ایه پدر و پسرن. اینی که پشت دخل وایستاده پسره. پدرش تو آشپزخونه‌ست.
گفتم: از کجا فهمیدی؟
گفت: وقتی بهش گفتم ساندویچ رو نصف کن پسره رو به آشپزخونه گفت بابا این رو با چاقو نصف کن.
گفتم: چه باحال.
دختر و پسرهای توی تراس بیشتر شدند. روسری دخترها سر خورد و روی شانه‌های‌شان افتاد. یکی از دختر و پسرها تن هم را نوازش کردند. چشم چرخاندم به آن طرف سالن. دخترهای چادری که نشسته بودند دور یک میز. غرق هم‌صحبتی با خود بودند. دلهره به تنم افتاد که الان این‌ها پا نشوند بروند توی تراس که جمع کنید کاسه کوزه را. آن‌ها هم نزنند زیر کاسه‌کوزه‌ها که به شما ربطی ندارد. کلا حوصله دعوا نداشتم... حتی تماشایش. طوری نبود. همه غرق خودشان بودند. ما هم غرق خودمان شدیم. ساندویچ‌مان را گاز زدیم و به چنارهایی که حالا تاج‌شان هم‌قد ما بود نگاه کردیم. وقت زیادی نداشتیم. هیچ وقت وقت زیادی نداریم. باید زود می‌رفتیم... 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۰۱ ، ۲۰:۲۹
پیمان ..

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی

اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی

 

چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی

باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی

 

این خون که موج می‌زند اندر جگر تو را

در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی

 

مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا

بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی

 

ترسم کز این چمن نبری آستین گل

کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی

 

در آستین جان تو صد نافه مدرج است

وان را فدای طره یاری نمی‌کنی

 

ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک

و اندیشه از بلای خماری نمی‌کنی

 

حافظ برو که بندگی پادشاه وقت

گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۸ ، ۱۲:۲۶
پیمان ..

امروز دوباره رفتیم به محل حادثه. قطره‌های خشک و قهوه‌ای شده‌ی خونم هنوز بر آسفالت خیابان پابرجا بود. خون قطره قطره ریخته‌ بود روی آسفالت. قطره‌ها بعد از سه روز دیگر سرخ نبودند. کمی اطراف را گشتم. یک شیشه‌ی عینکم را سالم (بی‌حتی یک خش) کنار جدول یافتم. تکه‌ی دیگری از قاب عینک خرد شده‌ام را هم پیدا کردم. مثل یک پازل سه بعدی چسباندمش به بقیه‌ی قطعه‌های شکسته‌ شده. عقب‌تر نگاهی به دست‌انداز لعنتی انداختم. از آن دست‌اندازها بود که هم برآمدگی‌اند هم فرورفتگی. 
برای بابام حادثه را بازتشریح کردم. که فرمان را شل گرفته بودم. که عجله کرده بودم و با سرعت می‌خواستم برگردم. که دیرم شده بود. که از آن اول صبح دنده سه خوب جا نمی‌رفت. که سرپایینی سرعت گرفته بودم. ورودی به اتوبان یاسینی خلوت بود. آن جای سرخه‌حصار صبح‌ها خیلی خلوت است. حواسم رفته بود به پژویی که سر پیچ روشن ایستاده بود و راننده‌اش پشت فرمان سر در گریبان خوابیده بود. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا این آدم باید پشت فرمان اینجوری با موتور روشن اینجا بخوابد؟ حواسم نبود. فرمان را محکم نچسبیده بودم. دست‌انداز و برآمدگی و فرورفتگی و رها شدن فرمان از دستم و ولو شدنم کف خیابان. بعدا که نگاه کردم دیدم لحظه‌ی افتادن سرعتم ۴۰کیلومتر بر ساعت بود. سرعت بالایی بود. 
بی هیچ دردی سریع بلند شدم. تا بلند شدم دیدم قطره قطره خون می‌چکد کف آسفالت. سرم را بلند کردم. دنیا تار شده بود. دست بردم به سمت عینکم. قاب خالی بدون شیشه مانده بود روی دماغم. نصف قاب هم روی صورتم نبود. سریع موبایلم را درآوردم. از خودم عکس گرفتم که ببینم چه مرگم شده است. اوه. شت. دسته‌ی عینکم مانده بود روی گوشم و خبری از بقیه‌ی عینکم نبود. کلاه روی کله‌ام بود. بازش کردم. اگر کلاه نداشتم سرم می‌شکست. یک جورهایی جانم را نجات داده بود کلاه دوچرخه‌سواری. خون از بالای چشمم می‌زد بیرون و جاری می‌شد روی صورتم. سریع زنگ زده بودم به بابام. آدرس دادم گفتم بیا که خونین و مالینم. همان لحظه یک کارگر افغانستانی که آن طرف مشغول آب دادن به درخت‌ها بود بدو آمد سمتم. به سر و کله‌ی خونی‌ام نگاه کرد. گفت برایت چه کار کنم؟ بروم بپرم جلوی ماشین‌ها نگه‌شان دارم که ببرندت درمانگاه؟ گفتم نه. می‌آیند دنبالم. گفت: باشد. من اینجایم. اگر کمک می‌خواهی صدایم کن.
حادثه را برای بابا بازتشریح کردم و تو دلم گفتم ممنونم که بودی، که هستی، که اگر نبودی آن لحظه به کی می‌گفتم که عرض ۵دقیقه برسد بالای سرم، دوچرخه را برایم جمع کند بیندازد صندوق عقب؟ که اگر نبودی من حال و حوصله‌ی ادامه دادن را نداشتم. دلم می‌خواست با همین حادثه تمام شوم و هیچ وقت به زندگی برنگردم...
دوچرخه هیچ طوریش نشد. فقط دو سه تا خش روی دسته‌ترمزها. چراغ جلویش هم شکست. کلاه دوچرخه‌ام یک کوچولو از گوشه شکست. عینکم هم شکست و بالای پلکم را پاره کرد. رفتیم درمانگاه. گفتند اطراف چشم را بخیه نمی‌زنیم. رفتیم بیمارستان لواسانی. گفتند ما اگر بخیه بزنیم جایش می‌ماند. زشت می‌شوی. برو بیمارستان فاطمه‌الزهرای یوسف‌آباد.
پاسکاری شدم به بیمارستان فوق‌تخصصی-آموزشی (!) فاطمه‌الزهرا. پرستارها پرسیدند که سرگیجه و حالت تهوع نداری؟ ما را دو تا دو تا نمی‌بینی؟ گفتم نه. ضربه مغزی نشده‌ام. گفتند باید بستری شوی تا نوبتت بشود و پلکت را درست کنیم. چیزی نگفتم. فکر کردم نهایت تا یکی دو ساعت دیگر کارم درست می‌شود می‌روم. اما کور خوانده بودم. من موش آزمایشگاهی سالمی بود که برای دانشجوهای پرستاری و جراحی آن‌جا می‌توانستم مایه‌ی امید باشم. پرستار مهربان نمی‌توانست رگ دستم را پیدا کند. با ماشین موزر افتاد به جان موهای دست چپم. نصف‌شان را کچل کرد. آن قدر مهربان بود که باز چیزی نگفتم. آخرش هم رگ پیدا نکرد. پشت دستم رگش پیدا بود. همان را گرفت و سرم را فرو کرد توش. اطراف چشمم را با پنبه برایم شست. توی چشمم خون رفته بود. چشمم را هم شست. بعد هم یک آمپول کزاز زد به بازویم و روانه‌ام کرد به سمت بخش...

زنگم زد. اشک یکهو حدقه زد توی چشمم. چرا زنگ زده بود؟ مگر من تباه‌کننده‌اش نبودم؟ اصلا مگر من را باز دنبال می‌کرد؟ زنگ زده بود که ببیند زنده‌ام؟ اگر زنده نمی‌بودم چه می‌کرد؟ جواب ندادم. تو صف رادیولوژی بودم و بابام کنارم نشسته بود و نمی‌خواستم که متوجه تغییر حالتی در من شود. من خوب بودم. حالم خوب بود. به یکه بودنش فکر کردم و بی‌ جلا بودن همه چیز در زندگی‌ام بعد از او و نمی‌دانستم چه کنم. گه‌گیجه‌ای که چند ماه است دچارش شده‌ام حالا لحظه‌لحظه شده است. برای لحظه‌ی بعدم هیچ تصمیمی نمی‌توانم بگیرم که بگویم این تصمیم من بوده است...

هم‌اتاقی‌ها هر کدام حاصل یک بی‌احتیاطی بودند. بی‌احتیاطی و آموزش ندیده بودن. از معدود دفعاتی بود که در جمعی قرار می‌گرفتند که آدم‌هایش دانشگاه رفته و لیسانس گرفته نبودند. 
تخت روبه‌رویی انگشت شستش را بریده بود. توی رباط‌کریم نجاری داشت. می‌گفت از صدقه سر جمهوری اسلامی و مبارزه با آمریکا چند وقت است چوب خیلی گران شده. نمی‌صرفد که از چوب‌بری چوب بخریم. من اگر چوب بخرم ۱۰ میلیون تومان باید مبلی که می‌سازم حداقل ۱۵میلیون تومان قیمت بخورد. شما می‌خری؟ نه. نهایت ۵میلیون بخری. مجبوریم کنده‌ی درخت بخریم، خودمان برش بدهیم. خب دستگاه‌هایمان برای این کار نیست. کارگاه چوب‌بری برای این کار است.
چوب راش خریده بود. چوبه سفت بوده. اما به انتها که می‌رسد پوسیده می‌شود. او که داشته هل می‌داده نمی‌دانسته آخرش پوسیده است. هل داده و هل داده و یکهو دستش رفته لای اره. شست دستش بریده شد و پرتاب شد روی زمین. شست را برداشت و سریع سوار ماشین شد آمد بیمارستان فاطمه‌الزهرا. می‌گفت شستم کف دستم بود و خون همین‌جور غلغل می‌کرد. می‌گفت بار سومم است که انگشتم می‌رود توی اره. برایش پیوند زده بودند. ۵ شب توی آی سی یو خوابیده بود. ولی بعد از ۵ شب شستش سیاه شده بود. می‌گفت پیوندم نگرفته. ناراحت بود. اما می‌خندید. 
سی سالش بود. هم‌سن خودم بود. زن داشت. یک بچه‌ی دو ساله هم داشت. می‌گفت نمی‌گذارند بچه بیاید توی بخش. خیلی قانون‌شان سفت و سخت است. یک هفته است بچه‌ام را ندیده‌ام. آخر شب البته فهمیدم که مهم‌تر از بچه زنش بود. یک هفته بود که بی‌جان و بی‌حال و تنها روی تخت خوابیده بود و می‌خواست خودش را به در و دیوار بزند. آتشش تیز بود. 
تخت آن طرفی پسر ۲۰ساله‌ی بوکانی بود. متولد ۱۳۷۸. اول دبیرستان از مدرسه‌ی شهرشان فرار کرد آمد تهران توی یک رستوران کار کرد. سه سال در یک رستوران بیگاری کشید. می‌گفت نصف حقوقم را صاحب‌کاره خورد. بعد رفت سربازی. افتاد بیرجند. به خاطر بدی آب و هوا و این که کلا مرخصی نرفته بود ۶ روز پاداش گرفت و ۶ روز زودتر از موعد سربازی‌اش را تمام کرد. بلافاصله بعد از این که آمد تهران رفت توی یک کارگاه ساخت مبدل حرارتی اطراف ساوه شروع به کار کرد. بدون این که دوره‌ی آموزشی ببیند، رفت توی کارگاه. هیچ درکی از آهن و سنگینی آهن نداشت. یک لوله‌ی نسبتا کوچک ول شده بود، آمد جلویش را بگیرد، سه تا از انگشت‌هایش رفت زیر لوله. درد توی تمام تنش پیچید و دید که انگشت‌هایش له شده‌اند و استخوان انگشت‌ها هم همین‌طور. اول بردندش درمانگاه. بعد ساوه. کار دکترهای آن‌جا نبودند. آوردندش بیمارستان فاطمه‌الزهرا که انگشت‌های له‌شده‌اش مثل روز اول شوند. همزمان با من آوردندش توی بخش. اما سریع بردندش اتاق عمل. 
آن یکی کارگاه کابینت‌سازی داشت. داشت با فرز آهن‌بری چوب می‌برید که یکهو انگشتش همراه براده‌های چوب پرتاب شد به هوا. کمی گشتند و لای آشغال‌ها انگشتش را پیدا کردند. آوردندش بیمارستان. او هم بعد از من آمد. اما سریع بهش لباس اتاق عمل دادند که برو اتاق عمل.
رفتم گفتم من حالم خوب است. پلکم فقط یک بخیه‌ی ساده می‌خواهد. گفتند عمل‌های صورت باید با حضور خود دکتر باشد و الویتش بعد از قطع انگشتی‌هاست. علافم کرده بودند.
پرستارها زود به زود عوض می‌شدند. پیدا بود که داشتند آموزش می‌دیدند. سرپرستار مثل معلم‌شان بود. هر سه-چهار ساعت می‌آمدند بالای تخت‌ها. پرستارهای جوان و دانشجو یکی یکی شرح بیمار نشسته بر تخت را به سرپرستار می‌دادند. سرپرستار عین یک نظامی همه چیز را نگاه می‌کرد که اکی باشد. لباس مریض باید توی کمدش می‌بود. کفشش روی زمین نباید می‌بود. کف زمین باید تمیز می‌بود. هیچ مریضی نباید همراه می‌داشت. برگه‌ی اطلاعات مریض باید صاف و دقیق پای تختش آویزان می‌بود. یک جا گیر داد که آن یکی تخت چرا همراه دارد؟ توی بخش به همراه نیاز نیست. لطفا بیرونش کنید. پرستارها سوتی داده بودند. یعنی زورشان به پسرک نرسیده بود. می‌خواست همراه داداشش بماند. به زور از بخش بیرونش کردند. بعد سرپرستاره به دانشجوها گفت: همراه مریض را بیرون کردید. الان باید بروید سراغ خود مریض و برایش توضیح بدهید که چرا همراهش را بیرون کردید و بهش اطمینان بدهید که هر کاری بخواهد شما هستید و نیازی به حضور همراه نبوده. 
نکته‌ی آموزشی فوق‌العاده‌ای بود. هر چه قدر هم‌اتاقی‌ها بوی ایران و مهم نبودن نیروی انسانی را می‌دادند، آموزش رفتاری سرپرستار فراتر از ایران بود.  
پرستارها چند بار آمدند دماسنج گذاشتند زیر بغلم. فشار خونم را گرفتند. ازم پرسیدند سرگیجه نداری؟ دو تا دو تا نمی‌بینی؟ گفتم به پیر به پیغمبر حالم خوب است. فقط این چشمم چون بخیه نزده‌اید باد کرده. و این‌که چند روز است دندان‌درد دارم. این دندان بی‌پدر دردش زیاد شده. گفتند عملت فردا صبح خواهد بود. موش آزمایشگاهی شده بودم.
من را شب توی بخش خواباندند. آخر شب چراغ‌ها را خاموش کردند. چراغ راهروی بخش توی شب بنفش بود و چراغ خوب اتاق زرد رنگ. حس هتل به آدم دست می‌داد. یکی دو ساعتی همدیگر را سوژه خنده کردیم. کابینت‌سازه بعد از اتاق عمل درد نداشت و نگران بود که عصب‌های انگشتش جوش نخورده باشند. پسر ۲۰ساله‌ی بوکانی اما از درد به خودش می‌پیچید. آن طرف‌تر یک کارگر کارخانه سوسیس-کالباس‌سازی داشتیم که با ساتور انگشتش را کجکی بریده بود. او هم همزمان با من آمده بود. اما نبرده بودندش توی اتاق عمل. 

فردا صبحش جدی جدی من را بردند اتاق عمل. خودم هم خنده‌ام گرفته بود از این جو دادن‌شان. لباس آبی پررنگی بهم دادند که بپوش. یکی از پرستارها تاکید کرد که زیرش شورت نپوش. دندان مصنوعی‌ و گردن‌بند هم اگر داری دربیاور. گفتم باشد. رفتم اتاق عمل. دکتر جراح باز گیر داد به ضربه مغزی من. باورشان نمی‌شد انگار که ضربه مغزی نشده‌ام. خودکار گرفت جلوی چشمم و تکان داد گفت با مردمک چشمت دنبالش کن. بعد گفت صاف بایست یک قدم بیا جلو. دستت را ببر بالا و بیار پایین. حالا یک قدم برو عقب. عقب‌تر. دست بالا پایین. بالاخره باور کرد که سالمم. گفت اکیه بیاریدش. من را خواباندند روی تخت. یک خانم جوان خیلی مهربان ازم پرسید که چه اتفاقی برات افتاده. حس کردم بچه‌ی ۶ ساله‌ام. گفتم چه شده و این‌ها. بعد برام توضیح داد که حین عمل می‌تونی بخوابی. دانشجوی بیهوشی بود فکر کنم. سرم به دستم وصل کرد. اما به هوش بودم. یک گونی هم انداختند روی صورتم تا چیزی نبینم و یک آقایی نخ سوزن به دست بالای پلکم را به هم دوخت. 
من را بردند توی ریکاوری. بقیه بیهوش بودند. من به هوش بودم. پرستار را صدا زدم که من حالم خوب است. بگذارید بروم. قر و اطوار آمدند که نه باید ریکاوری بگذرد و گزارش عملت بیاید. حالا تخت بغلی من یک خانمه بود که کم کم به هوش داشت می‌آمد و حالت تهوع داشت. داد زد که استفراغ دارم. پرستاری آمد سراغش و گفت: عزیزم اشکال نداره. بالا بیار. بهش کیسه داد و خانمه رو به من بالا آورد. من هم بر و بر نگاهش می‌کردم و با خودم می‌گفتم پرستارهای این‌جا چرا این قدر خوبند؟ همه‌شان اپلای می‌کنند فکر کنم. تخت این طرفی من یک پسره بود که خیلی لوس بود. توی نیم‌ساعتی که آن‌جا دراز کشیده بودم هزار بار پرستار و داداش و خواهر و مادر و پدر و همه کسش را صدا زد که بیاید بالا سرم درد دارم.
داستانی داشتم. بعدش سریع مرخص شدم. ۲۰۰هزار تومان به خاطر یک شب بستری شدن و دارو و عمل(!) ازم سلفیدند. هزینه‌ی اصلی ۲ روز از زندگی‌ام بود که در بیمارستان سپری شد. به صورتم نگاه کردم. زخم و زیلی شده بود. گزارش عمل را بهم دادند. من از مستندسازی لذت می‌برم. گزارش عملم هم مستند خوبی بود. این‌که تحت چه شرایطی عملم کردند و با چه نخی بخیه زدند و بعد چسب زدند و فلان و بیسار. جز به جز نوشته شده بود. 
اما از بعد از ظهرش صورتم باد کرد... درد دندان پیچید توی تمام تنم.  بالای صورتم به خاطر بخیه کمی ورم دارد و زیر صورتم هم به خاطر دندان‌هایم. تا ظهر فکر می‌کردم به خاطر بخیه است که صورتم ورم کرده است. رفتم درمانگاه پانسمانش را عوض کردم. گفتند که خیلی تر و تمیز کار شده و هیچ عفونتی ندارد. ورم به خاطر دندانت است... توی بیمارستان به این فکر می‌کردم که الویت اولم خریدن عینک خواهد بود. اما حالا می‌بینم که اولیت اولم باید دندان باشد. چه قدر سخت است ادامه دادن... 
 

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۸ ، ۲۰:۳۹
پیمان ..

۱- انسان حیوان قصه‌گو است. جاناتان گاتشال کتابی دارد به اسم حیوان قصه‌گو. کتابی که در آن گاتشال به این می‌پردازد که میل انسان به قصه شنیدن و قصه گفتن مثل میل او به خوردن و خوابیدن جزئی از ذات اوست. مغز انسان، روح انسان، جسم انسان طوری آفریده شده که قصه‌محور است. 
نوح هراری هم در کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ در فصل «معنا» عمیقا به این ویژگی بشر می‌‌پردازد. سوالات بنیادین هر انسانی چیست؟ من کیستم؟ در زندگی چه باید بکنم؟ مفهوم زندگی چیست؟ هراری توضیح می‌دهد که انسان‌ها همواره در طول تاریخ در پاسخ به این سوال‌ها نیاز به یک داستان خوب داشته‌اند. داستان خوب به معنای داستان بی‌نقص نیست. داستان خوب برای بشر داستانی است در پاسخ به این‌ سوا‌ل‌ها به فرد او نقشی خاص بدهد و این که فراتر از افق‌های زمانی فرد باشد. 
بعد برمی‌دارد الگوهای داستانی بشریت در پاسخ به این سوال‌های بنیادین را کوتاه کوتاه توضیح می‌دهد: ما بخشی از چرخه‌ای ابدی هستیم که همه‌ی موجودات را شامل می‌شود و آن‌ها را به هم مرتبط می‌کند. هندوئیسم و بودا و افسانه‌ی شیرشاه. ما آفریده شده‌ایم که از قوانین الله پیروی کنیم و این قوانین را منتشر کنیم و انجام واجبات و ترک محرمات کنیم تا در جهان آخرت رستگار شویم. داستان اسلام. ما به دنیا آمده‌ایم که وطن خود را آباد کنیم و در راه وطن جانبازی کنیم. ناسیونالیست‌ها. هدف ما از زندگی جنگ بورژوازی و پرولتاریاست. غایت پیروزی زحمتکشان است و ما باید به انقلاب جهانی سرعت ببخشیم. کمونیست‌ها و... 
دانه دانه می‌گوید تا می‌رسد به داستان عشق. اگر ادیان و ایدئولوژی‌ها با بزرگ‌ جلوه دادن جهان و مافیهایش سعی می‌کنند داستان‌هایی معنادار برای بشریت بسرایند، عاشقان همه چیز را تقلیل می‌دهند. آن‌ها کوچک‌سازی می‌کنند:

«برای کسانی که به حلقه‌های بزرگ، میراث آینده یا حماسه‌های جمعی اعتماد ندارند، شاید امن‌ترین و مقرون‌به‌صرفه‌ترین داستانی که می‌توانند به آن چنگ بیندازند داستان عاشقانه باشد. این داستان به دنبال رفتن ورای اینجا و اکنون نیست. به گواهی بی‌شمار اشعار عاشقانه، وقتی عاشقید تمام جهان به لاله‌ی گوش، مژه‌ها و چشمان معشوقتان تقلیل می‌یابد...» ص ۳۴۰

هراری در آن فصلش دانه به دانه می‌آید و باگ‌های داستان‌های معنای بشریت را به چالش می‌کشد. مثلا در مورد کسانی که می‌گویند ما زنده به اینیم که چیزی نیک از خود به جای بگذاریم می‌نویسد که عمر کل بشریت (از اجداد ما بگیر تا اولین انسان‌ها) در مقایسه با کائنات آن‌قدر کوتاه است که به جای گذاشتن چیزی نیک به شوخی می‌ماند. همه چیز فراموش می‌شود و همه چیز زودتر از آن که فکرش را کنی منقرض می‌شود و... اما انگار یادش می‌رود که عشق را هم به چالش بکشد.

۲- بلو ولنتاین را دیدم. اصلا فکر نمی‌کردم این فیلم این‌چنین با روح و روانم بازی کند. جمعه‌ی هفته‌ی پیش دیدمش. کلافه بودم. شاید ۲۰ تا فیلم را باز کردم و ۵ دقیقه‌اش را دیدم و ادامه ندادم. تا این که بلو ولنتاین را باز کردم. فیلم از یک صبح زیبا در علفزار اطراف یک خانه‌ی آمریکایی شروع می‌شد. دختر کوچولویی به دنبال سگش می‌گشت. سگ رفته بود. گم شده بود. هی صدایش می‌زد و پیدایش نمی‌کرد. پدرش بیدار شد و او هم به دنبال سگ گشت. ولی باز پیدایش نکرد. بعد تصاویری از خانه و پدر و مادرش (دین و سندی). آرامش صبح آن خانه و پاکی هوای شهر من را گرفت. نشستم به دیدنش و یک فیلم تمام عاشقانه را دیدم. فیلمی در مورد اوج و حضیض یک عشق...
فیلم خرد خرد پیش می‌رفت. هی فلاش‌بگ به گذشته می‌زد و هی لحظه‌ی حال را روایت می‌کرد. گذشته‌ داستان دین و سیندی در اوان جوانی‌شان بود. جدا از هم بودند. دین کارگر یک شرکت حمل و نقل اثاث منزل بود. سیندی دختر خوشگل بازیگوشی بود که با پسرهای زیادی دوست بود و باهاشان عشقبازی می‌کرد. سیندی داشت پزشکی می‌خواند. دین کار می‌کرد. با جان و دل کار می‌کرد و دنبال دختری بود که عاشقش شود. 
یک بار اسباب اثاثیه‌ی یک پیرمرد بازنشسته را از خانه‌اش جمع کردند و بردند به یک سرای سالمندان. دین در سرای سالمندان اتاق پیرمرد را با نهایت دقت چید و مرتب و منظم کرد. یک جور مهر و محبت و یک جور مسئولیت‌پذیری ستایش‌برانگیز در انجام کارهایش داشت. 
همان‌جا بود که سیندی را دید. یک نظر دید و عاشق شد. سیندی مشغول نگهداری از مادربزرگش بود... دین به سیندی شماره داد. یک ماه منتظر شد. اما سیندی زنگش نزد. بعد از یک ماه دوباره به همان سرای سالمندان برگشت. پیرمرد مرده بود. از مادربزرگ سراغ سیندی را گرفت و رفت به دنبال دختر... سیندی اما  حامله بود. از دوست‌پسر سابقش حامله بود. دین فداکاری کرد. آن‌چنان عاشق شده بود که دلش می‌خواست فداکاری کند. تصمیم گرفت که با سیندی حامله ازدواج کند...
زمان حال فیلم ۵-۶سال بعد بود. زمانی‌که رابطه‌ی دین و سیندی دیگر به گرمی آن روزها نبود. هر روز سر کار می‌رفتند. سیندی پزشک‌یار شده بود. دین نقاش ساختمان. دیگر مثل قبل نبودند. دین می‌خواست که مثل قبل شوند. می‌خواست به هر طریق شده خانواده‌اش را حفظ کند. می‌خواست که پدر خوبی شود. همسر خوبی شود. حس می‌کرد دارد خوب تلاش می‌کند... اما در حقیقت‌ او از چشم سیندی افتاده بود.
بعد از این‌که می‌فهمند سگ‌شان مرده، دختر کوچولویشان را به بابابزرگش می‌سپرند. سگ را دور از چشم دخترشان دفن می‌کنند. بعد دین پیشنهاد می‌دهد که یک سفر یک روزه به هتل مورد علاقه‌شان بروند. او اتاق آینده را رزرو می‌کند. جایی که دوست دارد عشق‌شان دوباره شور بگیرد.. اما... 
باگ داستان معنادار عشق همین‌جاست: وقتی از چشم زنی می‌افتی و جان می‌کنی که خوب باشی و نمی‌شود.
اوج فیلم برای من فردایش است. آن‌جا که دین می‌رود سر کار سیندی. با پزشکی که رئیس سیندی است دعوایش می‌شود. با مشت می‌خواباند توی صورت پزشک. و چه کار درستی هم می‌کند. چون پزشک لعنتی مخ سیندی را زده بود که او را ببرد به یک شهر دیگر و با هم آن‌جا زندگی کنند. بعد که از ساختمان بیمارستان بیرون می‌آیند، سیندی به او می‌گوید باید ازت طلاق بگیرم. دین مست است. عصبانی می‌شود. قبل از این‌که سوار ماشین شود حلقه‌ی ازدواجش را درمی‌آورد و پرت می‌کند توی بوته‌ها. سوار ماشین می‌شود. اما قبل از این‌که حرکت کنند، سریع پیاده می‌شود و می‌پرد توی بوته‌ها تا حلقه را پیدا کند. نمی‌خواست سیندی را از دست بدهد. نمی‌خواست خراب‌کننده او باشد. نمی‌خواست خانواده‌اش را از دست بدهد... جست‌وجوی مذبوحانه‌ی او برای پیدا کردن حلقه لای بوته‌ها تکان‌دهنده بود.
بعد هم که می‌روند خانه‌ی بابابزرگ. عذرخواهی دین و جمله‌ی سیندی که دیگر نمی‌توانم تحملت کنم. آخرین آغوش گرفتن دختر کوچولویشان و دین که پشت به دوربین توی پیاده‌رو می‌رود...
من مات و مبهوت به رفتن دین نگاه کردم. از خودم پرسیدم آیا او می‌تواند باز همان پسر پر مهری باشد که اتاق یک پیرمرد بازنشسته را بی هیچ چشمداشتی برایش با انتهای سلیقه مرتب و منظم کند؟ از خودم پرسیدم آیا او می‌تواند باز همان پسر اول فیلم باشد که برای دوست داشتن حاضر به فداکاری شود؟
۳- ایرج جنتی عطایی ترانه‌ای دارد به اسم مسافر. هم داریوش آن را خوانده و هم سیاوش قمیشی. داریوش آن را با نام «سرگردان» منتشر کرده و سیاوش با نام «مسافر». ترانه داستان مرد تنهایی است که از جاده‌های دور می‌آید و می‌خواند:
تو تمام طول جاده که افق برابرم بود/ شوق تو راه‌توشه‌ی من اسم تو همسفرم بود
من دل‌شیشه‌ای هر جا هر شکستن که شکستن/ زیر کوهبار غصه هر نشستن که نشستن
عشق تو از خاطرم برد که نحیفم و پیاده/ تو رو فریاد و باز خون شدم تو رگ جاده
اما وقتی که می‌رسد او هم می‌بیند که عشق هم  نمی‌تواند داستانی برای معنا باشد... 
به دو روایت بشنویدش (من خودم درد را در روایت سیاوش قمیشی حس کردم. ترجیع‌بند «من سرگردون ساده، تو رو صادق می‌دونستم، این برام شکسته اما، تو رو عاشق می‌دونستم» را با چنان سوزی می‌خواند که تکان‌دهنده است):
به روایت داریوش

به روایت سیاوش

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۸ ، ۰۹:۴۹
پیمان ..

می‌گویند وبلاگ‌ مرده است. دیگر کسی وقتش را صرف وبلاگ نوشتن و وبلاگ خواندن نمی‌کند. الد فشن شده است. نوشتن متن‌های طولانی ور افتاده است. تحقیق کردن برای نوشتن یک مطلب دیگر ارزشی ندارد. جان‌مایه‌ی وجود را کلمه کردن خودفروشی مفت شده است. از وبلاگ نوشتن پولی در نمی‌آید. این روزها سایت‌ها هزینه‌ می‌کنند و در مورد موضوعات مختلف تولید محتوا می‌کنند. وبلاگ‌ها جانی ندارند. اگر هم کسی خوب بنویسد می‌رود برای آن سایت‌ها می‌نویسد؛ تا گوگل تشنگان تنبل اطلاعات را با ردیف کردن سایت‌های نام‌آشنا و مطالب آن خوب‌نویسان ارضا کند. می‌گویند آدم باید خیلی بیکار باشد که وبلاگ بنویسد. همچه چیزهایی.
قبول دارم. کلا هر که هر چه می‌گوید به طریقی درست می‌گوید. ولی من ۱۰ سال است که وبلاگ نوشته‌ام. آرشیو این بغل را اگر نگاه کنی می‌بینی که تقریبا در تمام ماه‌های سال سپهرداد با ۳-۴ تا نوشته به روز شده است. گاهی خودم سپهرداد را باز می‌کنم، تمام نوشته‌های آبان‌های سال‌های مختلف را توی تب‌های مختلف باز می‌کنم. اول پارسالی را می‌خوانم. بعد پیرارسال را. همین‌جوری می‌روم تا ۱۰ سال پیش. با این کار پیر می‌شوم. گاه لبخند به لبم می‌نشیند؛ ازین که نسبت به ۵ سال پیش ۸ سال پیش حرکت مثبتی داشته‌ام. گاه مثل چی به خودم فحش می‌دهم و دپ می‌شوم. آدم مثل چی پیر می‌شود وقتی می‌بیند بعد از ۱۰ سال هنوز هم درگیر همان چیزهای کوچک است. و گاه حسرت به دلم می‌نشیند که چرا همه‌ی خودم را ننوشته‌ام. 
حسن بنی‌عامری توی کتاب «دلقک به دلقک نمی‌خندد» نوشتن را به دلقک شدن شبیه کرده بود. تشبیه شاعرانه‌تری است. می‌گفت تو غم‌ها ودردهایت را روایت می‌کنی و مردم به تو می‌خندند. آن‌ها به خاطر خندیدن به تو خنده و در بهترین حالت پول می‌دهند و تو به خاطر رها شدن از دردها قصه می‌گویی. 
از من اگر بپرسند نوشتن و منتشر کردن به چه شبیه است، می‌گویم به لخت شدن در جمع. می‌گویم نوشتن، از جان نوشتن و منتشر کردن لخت شدن در جمع است. فرهنگ ما این را نمی‌پذیرد. تقریبا همه‌ی ایرانیان با مشکل کمبود ویتامین دی مواجه هستند. به خاطر همین اکثرا چهارستون بدن‌مان نامیزان است. برای همه تعجب است که با این حجم از آفتاب چرا ویتامین دی همه‌مان کم است؟ کسی نمی‌پرسد که درست است که آفتاب زیاد می‌خوریم، ولی چه مساحتی از پوست‌مان آفتاب می‌خورد مگر؟ 
من هم در همین فرهنگ می‌زیم. من هم همیشه پیراهن می‌پوشم و موقع دوچرخه سوار شدن شلوار پایم می‌کنم. وبلاگ که می‌نویسی خودت را لخت می‌کنی. بعد از مدتی باید مواظب پست‌های وبلاگت باشی. آن‌ها لباس‌های تو هستند. با بعضی لباس‌ها راحت‌تر خواهی بود. اما دیگرانی با آن راحت نخواهند بود. و همین محدودت می‌کند... 
دارم جان می‌کنم تا حرفم را بزنم. بگذارید راحت‌تر بگویم: آدم پاری وقت‌ها چیزهایی می‌نویسد، شقشقه‌هایی می‌کند که بعدها کار دستش می‌دهند. یا وبلاگت را فیلتر می‌کنند یا آدمی را در جایی می‌بینی و بی آن که تو او را بشناسی، او پایین تا بالایت را می‌شناسد. ای کاش فقط بشناسد...  البته که من کنار آمده‌ام. یاد گرفته‌ام که تا چه حد لخت بشوم که نه سیخ بسوزد نه کباب. ولی خب دیگر... پاری وقت‌ها حسرت به دلت می‌نشیند که چرا همه‌ی خودت را ننوشته‌ای. چرا خودت را خوب آفتاب نداده‌ای.
چه شد که وبلاگ‌نویس شدم؟ قبلا‌ها احتمالا در یکی از سالگردهای تأسیس (!) سپهرداد نوشته‌امش که چه شد که در شب امتحان درس برنامه‌نویسی سی پلاس پلاس شروع به سپهرداد نوشتن کردم و این حرف‌ها. می‌گویند بگو چی‌ها می‌خوانی و با کی‌ها می‌پری تا بگویم در آینده چه می‌شوی. یک شیفت به گذشته بدهیم هم صادق است. بگو چی‌ها خوانده بودی و با کی‌ها پریده بودی تا بگویم چه شدی.
الان که نگاه می‌کنم دو تا وبلاگ بودند که خیلی دوست‌شان داشتم. قبل از این‌که وبلاگ بنویسم آن‌ها را با جان و دل می‌خواندم. یکی حسین نوروزی و بانو بود. وبلاگ زردرنگی که آهنگی مغموم داشت و حق نظر دادن فقط برای بانو محفوظ بودن و لحن نوشته‌ها جور خاصی بود. یک جور شکوه که حس می‌کردی فقط خودت هستی که داری در تنهایی‌ات آن وبلاگ را می‌خوانی. فکر نمی‌کردم در ۳۰سالگی در خودم پیمانی را پیدا کنم که از حسین نوروزی و بانو هم مغموم‌تر باشد و پر گدازتر و البته ساکت...آن یکی وبلاگ نگار رهبر بود. اسم وبلاگش یادم نیست. دختر شاعر مجله‌ی سروش نوجوان دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه بابل شده بود و هر وقت فرصت می‌کرد یک پست توی وبلاگش می‌گذاشت. یک پست از ورجه وورجه‌هایش. از جسارت‌هایش توی کلاس‌ها به عنوان یک دختر مکانیکی. از آخر هفته به خانه برگشتن‌هایش. از گرگان و زیارت و ناهارخوران و دوچرخه‌سواری‌هایش. پست‌هایش پر از شور زندگی بودند. عمر وبلاگش کوتاه بود. اما خوشم می‌آمد از وبلاگش. بعدها از صحنه‌ی روزگار محو شد. وبلاگ حسین نوروزی هم محو شد...
دوست‌های وبلاگی؟ سپهرداد آن قدر سرم را شلوغ نکرد که تعداد زیادی دوست جدید پیدا کنم. سپهرداد هیچ وقت شلوغ نبود. به آرشیوم که نگاه می‌کنم می‌بینم حدود ۴۷۰۰ تا نظر در دوره‌ی ۱۰ ساله داشته‌ام. هر نوشته به طور متوسط ۳ تا ۴ نظر. اکثر آدم‌ها ناشناس نظر داده‌اند. من هم جز یکی دو بار سماجت نکرده‌ام که کی هستی چی هستی. چون آن یکی دو بار هم دستم به طرف نرسیده بود. نظرهای سپهرداد خودشان یک کتاب‌اند. خودشان یک رمان پشت پرده‌اند... آدم‌های زیادی در یک دوره‌ای آمده‌اند و رفته‌اند. دنیا محل گذر است خب. در دوره‌ای برای کسی جذاب می‌شوی و بعد از چشمش می‌افتی. به قول بیهقی احمق مردی که دل درین جهان بندد که نعمتی بدهد و زشت بازستاند... 
ولی سپهرداد برایم باکیفیت‌ترین آدم‌های زندگی‌ام را به ارمغان آورده. دوست‌هایی که زیاد نیستند ولی دلم را خوش می‌کنند که با خوب کسانی ور می‌پرم. نعمت‌ها کم نبوده‌اند: از شغلی که بدان مشغول شدم تا دوچرخه‌سوار شدنم همه از نعمت آدم‌هایی بود که به واسطه‌ی سپهرداد دوست‌شان شدم. حتی داشتم نویسنده هم می‌شدم. به واسطه‌ی یکی از سپهردادخوان‌ها داشتم صاحب کتاب می‌شدم که نشد. کار روی کار پیش آمد و نشد که بشود. حتی... بگذریم...
سپهرداد خیلی سال قبل یک نسخه‌ی سپهرداد پریم هم داشت. همه‌ی پست‌های سپهرداد پریم کوتاه بودند. سه خطی و چهار خطی در بیشترین حالت. آن زمان‌ها هنوز توئیتر نیامده بود. همه‌ی پست‌هایش خوراک توئیتر بودند. عصبانی و لجام‌گسیخته و عاصی. ولی یک بار که حالم گرفته بود زدم ترکاندمش. به خودکشی می‌ماند. گاه این قدر حالت بد می‌شود که می‌خواهی خودت را نابود کنی و چه چیزی بهتر از وبلاگی که برایش زحمت‌ها کشیده‌ای... 
وبلاگ حاج سیاح بخشی از سپهرداد بود. بخشی که مربوط به سفرها و سفرنامه‌ها می‌شد. جدایش کردم. حالا چند سالی است که دیگر حاج سیاح نیستم... کمتر می‌روم. سیری را که باید طی می‌کردم نکردم. پیر شده‌ام یا تسلیم یا کم‌صبر یا فقیر یا بینوا یا تنها یا اسیر زنگار تکرار را نمی‌دانم. فقط می‌دانم که داشتم فرمان خوبی را می‌رفتم که ادامه ندادم و این از شکست‌های زندگی من است... 
راستش وسوسه هم شده‌ام که شکل‌های جدیدتر وبلاگ نوشتن را تجربه کنم: چندرسانه‌ای‌ها را. وقتش را نداشته‌ام، یا بهتر بگویم سوادش را و درست‌تر اگر بگویم: جرئتش را. 
وبلاگ نوشتن کار خوبی است. از این که وقتم را این همه سال برای سپهرداد گذاشته‌ام پشیمان  نیستم. برای آدم‌هایی که هنوز خودشان را پیدا نکرده‌اند وبلاگ نوشتن کار خیلی خوبی است. می‌توانند در و بیدر بنویسند. نوشتن مثل حجاری روی سنگ می‌ماند. بعد از مدتی می‌بینند که دارد چهره‌ای زیر دست‌شان شکل می‌گیرد. آن را برمی‌دارند و به صورت‌شان می‌زنند. برای آدم‌هایی که کاری را شروع کرده‌اند وبلاگ نوشتن کار خوبی است. بهشان انگیزه می‌دهد. بهشان جهت می‌دهد. برای‌شان آدم‌های خوب به ارمغان می‌آورد. برای کسانی که حالشان از دنیا به هم می‌خورد وبلاگ نوشتن کار خوبی است. برای کسانی که عاشق‌اند وبلاگ نوشتن کار خوبی است... همین‌ها.

 

پس‌نوشت: این پست را به دعوت وبلاگ حروف نوشته‌ام.
 

۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۸ ، ۱۱:۰۷
پیمان ..

 

 

 

 

 

هوا زمهریر بود. سوز و سرمای عصر آخرین هفته‌ی دی توی صورتمان شلاق می‌زد که به کوچه‌ی اعرابی ۲ رسیدیم. «از سلطان تا کابوی... چطور مرد مارلبورو دنیا را فتح کرد» اسم نمایشگاهی بود که توی گالری فرمانفرما برقرار بود. چیزی که خوانده بودم این بود: تاریخ سیگار به روایت یوآخیم هانتسل.

سیگاری نیستم. ولی برایم جذاب بود که یک بابایی بردارد از گوشه گوشه‌ی دنیا تاریخ ورود و مصرف یکشی کوچک و باریک را دربیاورد و آن را در یک گالری مفت و مجانی به مردم عرضه کند.

عصر جمعه بود. گالری فرمانفرما باز بود. یک خانه‌ی دونبش دو طبقه‌ی قدیمی بازسازی‌شده‌ی دل‌انگیز. راهروی ورودی خانه معرفی نمایشگاه بود و یوآخیم هاینتسل:

«آنچه همواره توجه من را برمی‌انگیزد چگونگی رویارویی و برخورد مردم با شرایط و یا اشخاص ناشناس و بیگانه است. افراد در چنین موقعیت‌های ناآشنایی یا می‌ترسند و یا جذب آن می‌شوند. اساس کارهای آموزشی و تحقیقاتی من تا به امروز بر مبنای تئوری‌های میشل فوکو بوده است. پیدا کردن پاسخ برای مناقشه‌های اجتماعی امروزی از طریق آنالیز منابع تاریخی یکی از شاخصترین روش‌های تحقیقاتی مورد استفاده‌ام بوده است. کلیشه‌های موجود، تبعیض‌های اجتماعی و عقاید نژادپرستانه از مهمترین مضامین تحقیقاتی من هستند. در کنار همه‌ی این‌ها بیش از ۳۵ سال است که آرشیوی از فرهنگ سیگار کشیدن را با جمع‌آوری ۵۰هزار جعبه سیگار متفاوت و همچنین تبلیغات آنها از سراسر دنیا گرد هم آورده‌ام. این سیگارها و همچنین تبلیغاتشان به‌عنوان نمونه‌های بصری‌ای هستند که با استناد به آن‌ها امکان اثبات تئوری‌هایم به‌صورت تجربی میسر می‌شوند.»

نمایشگاهی از آرشیو ۳۵ ساله‌ی سیگارها. طبقه‌ی اول پر بود از جعبه سیگارهای یونانی و عربی و اروپایی و تاریخ سیگار در اروپا و آمریکا و کشورهای عربی و فرشی بافته‌شده از جعبه سیگارهای بهمن و مارلبورو یکی درمیان طبقه‌ی دوم هم مختص ایران بود: از تنباکو و چپق تا سیگار فروردین و تاج و هما بیضی و اشنو و اشنو ویژه و... جست‌وجوی سیگار در همه جا: از جعبه سیگارهای توی دست‌وبال دستفروش ها تا رد و اثر آن در فیلم‌ها و کتاب‌ها... من هم چند تا ایده‌ی اینجوری دارم...باید بیفتم دنبالشان.

خوب و جالب بود. فقط یک بدی گالری چینش تابلونوشته ها بود. در هم چیده بودند. ترتیب زمانی را رعایت نکرده بودند. یکهو از قرارداد رویترز می‌رسیدی به کارخانه‌های سیگارسازی در رشت و اصفهان. یکهو می‌دیدی رسیده‌ای به تبلیغات سیگار در آمریکا و فیلم‌های آمریکایی.

اما برایم بخش صوتی تصویری گالری هم خوب بود. جایی که فیلمی پخش می‌شد به اسم اولین بار من. چند نفر هنرمند و چهر ه ی ایرانی از اولین تجربه‌ی سیگار کشیدنشان صحبت می‌کردند. 

نکته‌ی جالب برایم این بود که خود سیگاره جذابیت خیلی کمی داشت. حتی پس از تجربه هم سیگار آن‌قدر جذاب نبود. جذاب‌تر از همه‌چیز قر و قمیش های آن بود. مجید مظفری عاشق آن تلنگری شده بود که با آن ته مانده‌ی سیگار را پرتاب می‌کردند. همان تلنگری که ته سیگار را در هوا می‌چرخاند و هزاربار سروته می‌کرد تا بر روی زمین جان بدهد.

آن خانم نقاشه عاشق حالت دست‌های همخانه‌اش در آلمان شده بود وقتی سیگار به‌دست می‌شد. آن سرهنگه عاشق حالت سربالاگرفتن بعد از پک زدن سیگار شده بود. بارهای اول مدادش را برمی‌داشت و پک می‌زد و خیال می‌کرد که دود را پف می‌کند به بالای سرش و ابر دود بالای سرش شکل می‌گیرد...

قر و قمیش ها و حالت‌های بیرونی سیگار عجیب جذاب بودند. بعد به این فکر کردم که توی خیلی از کارها داستان همین است. جذابیت کار کردن با ماهی تابه و قابلمه و نمکدان و دستگیره و قاشق است که آدم‌ها را وامی دارد عاشق آشپزی شوند. عاشق این شوند که غذاهای خوشمزه درست کنند. حالت صورت و چهره وقتی غذایی را می‌چشی که ببینی نمک و ادویه‌اش به‌اندازه است. بستن پیشبند به‌وقت ظرف شستن. نظم و ترتیبی که ظرف‌های شسته شده می‌گیرند تا خشک شوند. این چیزهای کوچک، این قر و قمیش های شروع یک کار خیلی مهم‌اند. بعضی‌ها عاشق حالت دست‌های یک راننده حین عوض کردن دنده‌ها می‌شوند، یا رنگ خوب روکش‌های صندلی یک ماشین یا.. و عشقشان می‌شود رانندگی. تو بگیر حتی جنسیت. خود عمل سانفرانسیسکو رفتن آن‌قدر مهم نیست که قر و قمیش های شروع آن و فتیش های آدم‌ها برای شروع.

از سلطان تا کابوی تا 12بهمن برقرار است. بازدید از آن‌وقت زیادی نمی‌خورد. هزینه‌ای هم ندارد. به ایستگاه متروی هفت تیر هم نزدیک است. فراتر از خود نمایشگاه، ساختمان گالری فرمانفرما هم رؤیایی است. از آن خانه‌های قدیمی خوب بازسازی شده است که حتی دستشویی‌اش هم دوست‌داشتنی است!

 
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۷ ، ۱۸:۵۵
پیمان ..

گلدن تایم مجموعه‌ی 12 تا فیلم کوتاه 10 دقیقه‌ای است که وجه مشترکشان ویژگی زمان و مکان است: داستان همگی‌شان در 10-20 دقیقه‌ی انتهای روز اتفاق می‌افتند، در آن 10-20 دقیقه‌ای که می‌شود بازمانده‌ی روز نامیدش یا شغال خوان غروب. همان 10-20 دقیقه‌ای که نور خورشید کجکی می‌تابد و در کار غروب است و عکاس‌ها می‌گویند بهترین نور برای عکس گرفتن است. همگی اپیزودها هم در ماشین‌ها اتفاق می‌افتند. حالا این ماشین توی یک اپیزود یک جیپ است توی یک اپیزود دیگر یک ماشین عروس و در داستانی دیگر یک مینی‌بوس و اتوبوس و وانت... منتها در اکثر اپیزودها دوربین ثابت است روی دو نفر آدمی که  کنار هم نشسته‌اند و حرف می‌زنند و  قصه می‌گویند و تو را شوکه می‌کنند که واقعاً هیچ‌چیز از هیچ‌کس بعید نیست.

گلدن تایم زمان تصمیم‌گیری‌های کوچک است. تصمیم‌های کوچکی که مجموعه‌شان تصمیم‌های بزرگ زندگی آدم‌ها را شکل می‌دهد. تصمیم برای موقعیت‌هایی که واقعاً آدم را سرگشته می‌کنند. تصمیم برای موقعیت‌های عجیبی که فقط این آدمیزاد عجیب‌الخلقه می‌تواند خلقشان کند. آدم‌هایی که باید در آن 10 دقیقه‌ی بازمانده‌ی روز تصمیم بگیرند. 

دانشجوهایی که به یک اردوی مختلف رفته‌اند و حالا فهمیده‌اند که استاد همراهشان فاسق تمام دخترهای همکلاسی‌شان است. چه‌کارش کنند؟

زن آموزش‌دهنده‌ی تعلیم راهنمایی رانندگی که شاگردش اعتراف می‌کند که پارسال همین‌جا شوهرش را با ماشین زیر گرفته. با او چه کند؟

زنی که از شوهرش طلاق گرفته و با دخترش منتظر مرتضی است، مرتضایی که او را قال گذاشته و او نمی‌داند که باید چه‌کار کند و ندانستنش را دختر 6 ساله‌اش با یک بازی دوست‌داشتنی توی صورتش می‌کوبد: بازی به‌جای همدیگه.

یا آن اتوبوس 302 خسته که خواهرها دارند تویش می‌روند خواستگاری یک دختر 20 ساله برای پدر پیرشان. دختری که می‌فهمند برادرشان هم می‌خواهدش و حالا مانده‌اند که چه‌کار کنند.

و...

12 داستان که تکانت می‌دهند و همگی در گلدن تایم روز و در یک ماشین اتفاق می‌افتند و راستش نخ تسبیح‌های زیادی می‌شود بینشان پیدا کرد که آن‌ها را کنار هم قرار داده. ولی خب تقاطعی هم وجود ندارد. آدم‌های این 12 داستان به هم برنمی‌خورند. آن‌ها همگی دانه‌های یک تسبیح‌اند که پشت سر هم رشته شده‌اند. کارگردان برای هرکدامشان اسمی هم گذاشته: فروردین، اردیبهشت، خرداد... تا اسفند. اما این‌ها فقط اسم‌اند. داستان مهر توی دی هم می‌تواند اتفاق بیفتد. 

دانه‌هایی هستند که توی سینما تو را با خودشان درگیر می‌کنند. تو را شوکه می‌کنند. یقه‌ات را می‌گیرند و تو را به فکر وا‌می‌دارند. تو را راضی می‌کنند از دیدن یک فیلم.

ولی این دانه‌های تسبیح بیش از 12 تا می‌توانند باشند. یعنی اگر من باشم گلدن تایم را یک پروژه‌ی مشارکتی می‌کنم. یک سایت برایش طراحی می‌کنم. گلدن تایم به‌شرط یک تصمیم و به‌شرط روایت در یک ماشین می‌تواند هزارها داستان از هزاران آدم را جذب خودش کند. هزارها داستانی که می‌توانند به‌اندازه‌ی هرکدام از اپیزودهای این فیلم تکان‌دهنده و جذاب باشند... می‌خواهم بگویم تسبیح گلدن تایم به‌جای 12 دانه با عنوان 12 ماه سال می‌تواند 1000 دانه داشته باشد به نام آدم‌هایی که راوی هستند.

 
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۷ ، ۲۲:۰۸
پیمان ..

هر مردی درون خودش یک زن دارد به اسم آنیما و هر زنی درون خودش یک مرد دارد به اسم آنیموس.‏

مردها همیشه در درون خودشان در حال صحبت با آنیمای شان هستند وزن‌ها در تنهایی‌های خود در حال گپ و گفت ‏با آنیموس شان...‏

آنیما را مادینه جان و آنیموس را نرینه جان هم ترجمه کرده‌اند.‏

@@@

‏«به‌طور طبیعی در پی آدم‌هایی هستیم که با انگاره‌ی جنس مخالف درونی ما منطبق باشند. بنابراین نمونه‌ای ذهنی را ‏تصور می‌کنیم و بر شخصی تازه یافته‌ای که تمایل داریم به نرینه جان (آنیموس) یا مادینه جان(آنیما) بپیوندد،‌ ‏فرافکنی می‌کنیم. ممکن است درگیر رابطه‌ای عاطفی با زوجی شویم که درست نمی‌شناسیم،‌اما نرینه جان یا مادینه ‏جان یعنی مفهوم درونی ما از زوج آرمانی را دیده و روی شخص فرافکنی کرده باشیم. گاهی درگیر رابطه‌ای عاطفی ‏می‌شویم و می‌کوشیم به‌زور زوج را با شخص آرمانی خود هماهنگ کنیم...‏

کاملاً طبیعی است که مرد یا زن دیگری را به‌عنوان موجودی دائم التغییر و رازآمیز به‌حساب آورد. بسیاری از ما ‏جنسیت و روان خودمان را نمی‌شناسیم، چه رسد به این‌که جنس مخالف را بشناسیم. بیشتر اوقات، تجربه‌ی اصلی ما از ‏جنس مخالف مبتنی بر تغییرپذیری و گرایش او به تغییر بی‌دلیل طرز برخورد و ظاهر و عواطف است.»‏


ساختار اسطوره‌ای در داستان و فیلم‌نامه/ نوشته‌ی کریستوفر وگلر/ ترجمه عباس اکبری/ نشر نیلوفر/ ص 87 و 88‏


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۲۱:۴۸
پیمان ..

قدما اسمش را گذاشته‌اند براعت استهلال. تمهید و شگردی در شعر که با آن زمینه‌ای برای ورود به داستان اصلی‌شان فراهم ‏می‌کردند. شگرف آغازینی که محتوا و مضامین شعر را به‌اختصار مورد اشاره قرار می‌داد. ‏

حسین پاینده کتابی دارد به اسم گشودن رمان. روشی برای بررسی و تحلیل رمان با استفاده از صحنه‌های آغازین رمان‌ها: ‏خوانش تحلیلی صحنه‌ی آغازین و معلوم کردن ربط آن با بقیه‌ی رمان و تمرکز بر ساختار رمان. این‌که در نخستین صحنه‌ی ‏رمان سرنخی از دلالت‌های ثانوی به دست آوردن.‏

در مورد خودمان نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم. حالا سه سالی از دیدار اولمان می‌گذرد. دفترچه‌ی یادداشتی که آن سال ‏روزهایم را در آن ثبت می‌کردم کوچک بود. به‌قاعده‌ی یک‌کف‌دست بود. دیدار نخستمان فقط دو صفحه از آن دفترچه بود. ‏دفتری که امسال دارم روزهایم را در آن ثبت می‌کنم از نظر حجم هر صفحه‌ی آن 4 برابر دفترچه‌ی آن سال شده. یک ‏دفترچه با صفحه‌های پهن (بزرگ‌تر از ‏A4‎‏) و نخودی رنگ. ثبت دیده‌ها و شنیده‌ها و احساسات دیدار آخرمان 7 صفحه ‏ازین دفترچه شده است. قصه همین است... همین حجیم شدن...‏

دیدار اولمان فقط 120 دقیقه طول کشید و برایم همان مفهومی را دارد که براعت استهلال برای شعرهای بزرگ و صحنه‌ی ‏آغازین رمان برای رمان‌های پرمغز. اسمش را نمی‌دانم چه بگذارم. دیگران اسم دیدار مهم اولشان را چه می‌گذارند؟ دیدار ‏اول؟ خیلی معمولی و بی‌راه است. باید یک واژه‌ی خاص برای آن اختراع شود. واژه‌ای که یکتا و هزار معنا باشد. یک‌چیزی ‏مثل تاسیان. فقط یک کلمه باشد اما دریایی از معنا را در خود داشته باشد. آن‌قدر که شاعرها هم اسم کتابشان را آن واژه‌ی ‏خاص بگذارند...‏

دیدار اولمان تقابل بود و همراهی. احتیاط بود و جسارت. لیست کردن رؤیاها بود و واقعیت‌ها. خاطرات تلخ بود و شیرین.‏

‏ چه واژه‌ای می‌تواند به‌تنهایی همه‌ی این دوگانگی‌ها را در خودش جای بدهد؟ تو بااحتیاط سلام می‌کنی، بااحتیاط حال و ‏احوال می‌پرسی، بااحتیاط به کنجکاوی‌ات میدان می‌دهی که سؤال بپرسد و افسارش را محکم می‌گیری که مبادا آزرده کند و ‏به‌یک‌باره چیزی را از اعماق می‌کشی بیرون و در قالب یک اعتراف می‌گویی. اعتراف شروع  همه‌چیز است. اعترافی ‏ناخواسته که مرزهای خیالی را خرد می‌کند و درعین‌حال مراقب نگاهت، دستت،‌ پایت و راه رفتنت هم هستی. 6دانگ ‏حواست هست که در اولین گام‌ها بند مانتویش دارد لابه‌لای انگشتانش بازی‌بازی می‌شود و بعد از نوشیدن چای دارچینی ‏‏2نفره می‌بینی که آرزو و خیالی رنگین در حال گفته شدن است و آن بند سپرده شده به باد پاییزی که با آن بازی کند.‏

نیازی به ساختن معناها نیست. معناها وجود دارند. فقط باید کشفشان کنی...‏

‏120 دقیقه پیاده‌روی یکسره. بی‌هیچ استراحتی. پیاده‌روها زیر پاهایمان می‌چرخیدند و می‌چرخیدند. کفش‌های قهوه‌ای من ‏و کفش‌های گل‌گلی او موزاییک‌ها و آسفالت‌ها را گاز می‌زدند و حریص بودند و 3 دقیقه‌ی آخر را دویدیم. توی سربالایی ‏خیابان کارگر بود که دویدیم. دقیقاً فاصله‌ی تقاطع بزرگراه گمنام و خیابان کارگر تا جلوی دانشکده‌ی فنی را. او باید به ‏آخرین اتوبوس خوابگاه می‌رسید و رسید. مهم دویدن بود البته... مهم در سربالایی دویدن بودن... مهم این بود که کسی را ‏یافته بودم که می‌توانست حرکت کند، می‌توانست بی‌وقفه حرکت کند و حتی پابه‌پایم بدود!‏

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۶:۴۰
پیمان ..

پیرمرد مستأصل را دو بار دیدیم. داشتیم می‌رفتیم کنار رود که از وسط کوچه با احساس نیازی عجیب دست به دامانمان ‏شد: به خدا من پول نمی خوام، به من بگید که دستشویی کجاست؟

سازمان حوزه‌ی هنری را نشانش دادیم و راه و چاه که کجا دستشویی پیدا کند و لحظاتی بعد خودمان مجبور شدیم ‏برای بار دوم در آن روز به ساختمان حوزه‌ی هنری برگردیم. عکس چاپ‌شده‌ی دونفره‌ی کنار رودمان گم شده بود. جایی ‏افتاده بود و استرس به جانمان افتاده بود که فاش جهان شود آنچه میان ماست... و در راه برگشت بود که پیرمرد مستأصل را ‏برای بار دوم دیدیم. باز هم مستأصل بود. این بار صدای قرآن خواندن و نزدیک شدن به وقت اذان بود که در فضای غروب ‏پیچیده بود. هوا آبی و خاکستری و دل‌چسب و خنک شده بود. پیرمرد با همان حالت بیچارگی قبل گفت: دارن اذان می زنن. ‏کجا برم نماز بخونم؟

مسجد امام صادق نزدیک بود. گفتیمش که برود آنجا و او با خودش تکرار کرد مسجد امام صادق مسجد امام صادق ‏مسجد امام صادق و از ما دور شد... ‏

عکس را جستیم. مسئول بلیت‌فروشی سینما سوره آن را یافته بود. تا گفتیم گم‌کرده‌ایم از دفترش عکسمان را بیرون ‏آورد... ‏

می‌خواستیم برای بار دوم در آن روز کنار رود برویم. نشد. وقت تنگ بود... دقیقه‌ها محدود بودند. برای بار دوم ‏به‌ردیف کتاب‌فروشی‌ها برگشتیم و تا من برای دومین بار در آن روز به خانه زنگ بزنم و بگویم که نمی‌آیم، نیستم، او برایم ‏دومین آلبوم موسیقی هدیه‌ای عمرم را خرید: در دنیای تو ساعت چند است؟ اولی هم کار خودش بود... ‏

برای دومین بار در اصفهان کافه رفتیم. برای دومین بار در آن روز عکس دو نفره انداختیم و گناه آن روزمان این بود که ‏برای دومین بار در طول عمرمان از پوست خشک زاینده روز عبور کردیم. بستر رود جای پاهای ما نبود. بستر پوسته‌پوسته و ‏ترک‌خورده‌ی زاینده‌رود حرمت داشت. سالیان دراز فقط آب روان بود که آن پوست را نوازش می‌کرد و رد شدن ما از آن ‏پوست همچون رد شدن مورچه‌های آتشین بر پوستی حساس بود... ‏

ما، رود را، خیابان‌ها را، شهر را با عبورمان گرم و آتشین و سوزان می‌کردیم...‏


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۳:۰۷
پیمان ..

یادگار دیدار سیزدهم مان بود. یعنی در دیدار سیزدهم بود که خبرش را به من داد. گفت خریده استش برای من. ولی اول ‏خودش دارد می‌خواند. بعد تقدیم من می‌کند. ‏

دیدار سیزدهم روز سارافون سفید چهارخانه و زیرسارافونی سیاه، کفش¬های آبی و خال سیاه و چمن‌های سبز و بستنی قیفی ‏کاکائویی بود. روزی بود که خانم و آقای آن‌سوی چمن‌ها طنابی را بین دو درخت بسته بودند و پابرهنه رویش گردو شکستم راه ‏می‌رفتند. ساعت‌به‌ساعت ماهرتر می‌شدند و طناب بین دو درخت ارتفاع بالاتری می‌گرفت. ‏

روز استعاره‌ی رانندگی در شهر و رانندگی در جاده بود. دست خودم نیست. سال¬هاست که برای خودم استعاره‌های ماشینی ‏می‌سازم و باهاشان حرکت می‌کنم. مثلاً سوم دبستانم را یادم است. بچه خرخوان کلاس بودم. یعنی تعداد زیادی بچه خرخوان ‏بودیم. بعد من توی ذهنم خودم را یک تریلی اینترناش فرض می‌کردم که با قدرت و سرعت در مسابقه‌ی تریلی ها دارد می‌راند. ‏بغل‌دستی‌ام ولووی زرد دماغ‌دار بود. پشت‌سری‌ام ماک قرمز. فلاحی موطلایی را هم یادم است شبیه اسکانیا فرض می‌کردم. بعد من ‏با اینترناش کرم‌رنگ اتاق بزرگ وحشی‌ترین ماشین مسابقه بودم و سر همین بود اصلاً که همیشه نمره‌هایم 20 می‌شد. نمی‌خواستم ‏کسی به چرخ عقب اینترناشم نزدیک شود. استعاره رانندگی در شهر و رانندگی در جاده‌ام هم در همان ردیف بود که بگویم من ‏مردش هستم... ‏

استعاره‌های ماشینی را از من به ارث برد. ولی من مهربانی و قدردان آدم‌ها بودن را از او به ارث نبردم.‏

گفته بود که کتاب را برای من خریده است. ولی نگفته بود که کتاب واقعاً به نام من است. نگفته بود که گشته بوده نویسنده‌ی ‏کتاب را پیدا کرده بوده تا کتاب را با امضای خودش تقدیم من کند. نگفته بود که برای گرفتن امضا نامه‌نگاری کرده... هیچ‌وقت ‏نگفت که برای همین یادگاری زحمت کشیده... بعدها که کتاب به دستم رسید دیدم برگه یادداشت نامه‌نگاری‌اش لای یکی از ‏صفحات کتاب جا مانده...‏

کتاب سفر برگذشتنی برای من حاصل سه زحمت بود... زحمت عظیم ناصرخسرو برای سفر حج از بدخشان و مرو تا به شام و ‏سوریه و مکه. زحمت آقای محمدرضا توکلی صابری برای دوباره رفتن مسیر ناصرخسرو پس از 1000سال و جا پای او گذاشتن و ‏دیدن منظره‌هایی که او 1000 سال پیش دیده بود و زحمت صحرا برای این‌که کتاب به دست من برسد و از آن من باشد و به وجد ‏بیایم از یک ارتباط 1000 هزارساله بین دو انسان.‏

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۸
پیمان ..

از همان خیابان شوش که راه افتادیم تاسیان بیخ گلویم را گرفته بود. ‏

آسمان کیپ ابر بود. از آن ابری‌ها که جان می‌دهند برای یک اتاق با پنجره‌ای بزرگ تا در آن خیال ببافی و بنویسی و حس ‏برانگیزانی. از آن ابری‌ها که جان می‌دهند برای روی مبل لمیدن و زیر چادر نماز خزیدن. هر از چندگاهی خیابان ولیعصر ‏نم باران می‌گرفت. قطره‌های ریز گاه به گاه بر فرق سر و نوک دماغ‌های‌مان می‌چکید. هر از چند گاهی دلم هوای این را ‏می‌کرد که با او یک تن بشوم. راه‌آهن را بالا آمدیم. معتادهای پارک امیریه و مسافرخانه‌های آن حوالی را به امان خدا ‏سپردیم و سر تقاطع مولوی نان خرمایی به نیش کشیدیم و سر خیابان قزوین همان طور که راه می‌رفتیم برایش لیموشیرین ‏پوست کندم و نیمه کردم و خوردیم. منیریه جولانگاه دوست‌داشتنی‌ترین لباس‌ها بود: کاپشن‌های گرم و لباس ورزشی‌های ‏شادی‌بخش.‏

دیرمان شده بود. او مسافر بود. باید رهسپار می‌شد. من مسافر بودم. او مسافر در مسافر بود. ‏

پیاده‌روهای تهران جاده‌هایی بودند که یکی یکی زیر پاهای‌مان طی می‌کردیم. ساختمان‌ها و درخت‌ها مناظری بودند که فقط ‏در چشمان گذرای ما زیبا می‌شدند. از چتری تونل‌وار درخت‌های لخت خیابان مشیری به وجد آمدیم. هم‌سفری پاهای‌مان ‏آن قدر دلچسب بود که دل‌مان نیامد سوار تاکسی شویم. تا خیابان شوش پیاده رفتیم و حرف زدیم و حرف زدیم. کیومیزو ‏سوار بر طبقه‌ی بالای پارکینگ مکانیزه بود. تا به پایین رسیدنش فیلمی 30 ثانیه‌ای و پر شوق و ذوق بود از یک چرخ و فلک ‏ماشینی.‏

و وقتی سوارش شدیم و قرار شد که یک‌راست برویم میدان آرژانتین تاسیان بیخ گلویم را گرفت.‏

باران یک ریز شد. شیشه‌های ماشین پر از قطره‌های ریز باران شدند. فضای داخل ماشین از آهنگ سیاوش قمیشی لبریز ‏شد:‏

تو بارون که رفتی/ شبم زیر و رو شد/ یه بغض شکسته/ رفیق گلوم شد

پارکینگ ترمینال آرژانتین خلوت بود. کمی دیر شده بود. سالن انتظار مسافران گرم بود. موبایلش باید شارژ می‌شد. چند ‏دقیقه‌ای را گذراندیم. بیرون سالن انتظار آسفالت سیاه، خیس و درخشان بود. پرتقال خوردیم. اسمارتیز خوردیم. و من ‏برای کتاب‌هایی که هدیه‌اش داده بودم تقدیم‌نامه نوشتم. از پیاده‌روها نوشتم. از تهران‌گردی‌های‌مان نوشتم. روزی را که ‏کنار هم از قطارها و ریل‌های راه‌آهن ذوق کردیم یادآوری کردم و از رنگ و بوی سامپه‌وار او بر لحظاتم نوشتم... شعر ‏محله‌ی جوادیه‌ی راه‌آهن برایم شعر عمران صلاحی نبود. یک شعر کوتاه انگلیسی بود. برایش نوشتم...‏

I lost my innocence 

beside railroad tracks 

and learned my love 

of-why? -when I watched the train go by

چمدان و ساکش را توی قسمت بار اتوبوس گذاشتم. و ساده از هم خدافظی کردیم. سوار اتوبوس شد و اتوبوس بی‌درنگ ‏راه افتاد. اتوبوس وسط هفته خلوت بود. اشاره دادم که کنار شیشه بنشیند. باران می‌بارید. آهسته و آرام و سرخوشانه ‏می‌بارید. خودش گفته بود که از تک‌صندلی‌ها خوشش نمی‌آید. از پشت شیشه بای بای کردیم. ازم پرسید که کدام یک از ‏کتاب‌های تقدیمی را اول بخواند؟ یک عاشقانه بود و یک کودکانه. هر دو خوب بودند. ‏

همان موقع آقای نون زنگ زد. برای کار زنگ زد. این که از فردا بیا سر کار. گفتم می‌آیم صحبت می‌کنیم. هیچ چیزش ‏معلوم نبود. نه نوع کار،‌ نه پولی که می‌دادند. فقط حقوقی ماهیانه در کار بود...‏

اتوبوس رفت. ‏

آب باران توی کفش‌هایم نفوذ کرده بود. کفش‌هایم سوراخ بودند. حرکت کردم سمت محوطه‌ی پارکینگ. آرام آرام و ‏لخت و سنگین. باران آرام شده بود. آن دورها برج راه‌آهن جمهوری اسلامی به چشم می‌خورد. این طرف نئون‌های برج ‏قوامین و بیمارستان کسری مثل کوه‌هایی نزدیک بودند. محوطه‌ی پارکینگ خلوت و تاریک بود. مثل یک دشت گسترده ‏شده بود. دشتی که در آن دورها می‌رسید به بزرگراه رسالت (رودی خروشان از چراغ‌های قرمز ترمز) و بعد از بزرگراه به ‏پای آن کوه بلند: ساختمان راه‌آهن جمهوری اسلامی ایران. حس بودن در دشتی پر باد و باران را داشتم. یاد آن روزی افتادم ‏که قدم به قدم محوطه‌ی دانشگاه تهران را 7 بار چرخیده بودیم. آن روز لباس‌های دلخواهم را پوشیده بود و دوش به ‏دوشم همراه شده بود تا یکی از پروژه‌های ناتمام زندگی‌ام را کامل کنم: 7 بار طواف به دور حیاط دانشگاه. 7 بار رد شدن از ‏جلوی هنر و ادبیات و علم و پزشکی و مهندسی و حقوق و سیاست. 7 بار چرخیدن به دور روشنایی کتابخانه‌ی مرکزی و 7 بار ‏چرخیدن به دور نور مسجد دانشگاه تهران و تلالو آب حوض و درختان مقدس دور حوض... و بعد در لحظات آخر... وقتی ‏داشتیم از در 16 آذر بیرون می‌رفتیم ازم خواسته بود که کاری بجویم. کاری که از مفلسی رها شوم. یادم آورده بود که خیلی ‏چیزها بلدم و حالا دیگر وقتش است که ازین چیزها بهره‌برداری کنم... لحن جدی خواستنش و بوی عطرش یادم آمد. زل ‏زدم به کوه‌های پر زرق و برق اطراف. محوطه‌ی پارکینگ خلوت و گسترده بود. دلم می‌خواست فریاد بزنم... دقیقا چه ‏کلمه‌هایی؟ نمی‌دانستم.‏

باید کاری می‌جستم... باید دویدن را شروع می‌کردم. ولی به کدام طرف؟ به سوی کدام یک ازین کوه‌های اطراف؟!‏

سوار ماشین شدم. باران بار دیگر تند شد. چند دقیقه نشستم و به صدای پاشش قطره‌های باران بر سقف ماشین گوش دادم. ‏رفته بود. بای بای کرد و رفت.... به آرامی و خسته راه افتادم به سمت خانه... همیشه بعد از غروبی پرترافیک وقتی به ‏نزدیکی‌های خانه می‌رسیدم می‌انداختم توی بزرگراه یاسینی و بعد خروجی رسالت شرق... پیچی که یاسینی را وارد بزرگراه ‏رسالت می‌کرد همیشه خلوت است. همیشه بعد از یک ساعت ترافیک این پیچ جایی می‌شود برای خالی کردن دق دلی‌ام. با ‏سرعت 50 کیلومتر بر ساعت وارد می‌شوم و سر پیچ پایم را روی پدال گاز می‌فشرم. هم‌زمان فرمان را هم می‌چرخانم و ‏فقط صدای سوت باز شدن کامل دریچه‌ی گاز وامی‌داردم که به سرعت‌سنج نگاه کنم: با همان دنده 3 به سرعت 110‏کیلومتر بر ساعت می‌رسم و پیچ تند تمام می‌شود. حکم سیگار را دارد برایم. آرامش سر پیچ شتاب گرفتن و لذت نرمی فرمان و ‏قدرت فرمان‌پذیری کیومیزو حکم سیگار قبل از رسیدن به خانه را برایم دارد. ولی این بار آرام آرام راندم. حتی حوصله‌ی ‏سیگار قبل از رسیدن به خانه را هم نداشتم...‏

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۱۹
پیمان ..

¬کل حرف‌هایم را توی یک ربع قبل از شروع نمایش می‌زنم. بعد از آن که از دستشویی برمی‌گردم می‌بینم تلفنش تمام شده، برگه‌ی یادداشتم را درمی‌آورم و بهش می‌دهم و او با دقت شروع به خواندن می‌کند. به مانتوی بلندش نگاه می‌کنم و شال آلبالویی‌رنگش. می‌گویم سر کار نوشتم. یک طرفش یادداشت‌های قلم‌انداز سفر آخرم است. یک صفحه،‌ نت‌وار. نمی‌دانم کی مفصلش را می‌نویسم. سفر اردیبهشتم هم همین جور شد. پر بود از جمله‌های کوتاه و بریده‌ی نیم‌خطی که هر کدام ماجرایی 10 خطی بودند و باید بسط داده می‌شدند تا سفرنامه شوند. ولی نرسیدم. این بار هم همین طور می‌شود. یک صفحه جمله‌های ناتمام یک خطی‌ام، برایش گنگ است. باشوق برایش می‌گویم که این منظورم این است. این اتفاق افتاد. این چیز را دیدم. این فکر به ذهنم رسید. و پشت صفحه هم پر است از دایره‌های نگرانی. دایره‌ی وسطی اسم خودم است و دایره‌های بعدی نگرانی‌هایم که دورتادورم را گرفته‌اند. ولی قابل شمارش‌اند و فقط یک گوشه از کاغذ را اشغال کرده‌اند. تک تک شان را می‌خواند و بعد بهم می‌گوید: اوووه. اگر من نگرانی‌هام را این جوری بکشم، کل صفحه پر می‌شود. می‌گویم: هر کدام از این دایره‌ها دوباره خودش یک بسط کامل می‌شود. هزارتا دایره ازش زاییده می‌شود... روشن و شفاف این روزهایم را توی 2 طرف 1 ورق آ4 برایش توضیح می‌دهم. خیلی سریع. بی آن که لاپوشانی کنم. و می‌بینم همه چیزم را گفته‌ام و هیچ چیز دیگری نمانده. از ساده بودنم،‌ از پیچیده نبودن فکر و مغز و دغدغه‌هام لجم می‌گیرد. زنگ شروع نمایش را می‌زنند. می‌رویم جاگیر می‌شویم...

کالیگولای آلبر کامو را من نخوانده بودم و اجرای تالار وحدت بهم آن قدر نچسبید. او خوانده بود و متن را دریافته بود. سر همین بهش چسبید. من فقط از آهنگ‌های نمایش بسی لذت بردم.

از همین‌ها حرف می‌زنیم. از پروژه‌اش حرف می‌زنیم. از تمام نشدنش. از معلوم نبودم تکلیف پروژه‌ی من. ازین که موقع ران شدن کدهایش کتاب می‌خواند. من ازین روزهایم می‌گویم. روزهایی که روز به روز فشرده‌تر و انباشته تر می‌شوند و من خسته و خسته‌تر می‌شوم و نمی‌دانم دارم چه می‌کنم. از روابط انسانی حرف می‌زنیم. تازه به تهران برگشته است. از زن‌ها و دخترهای اغراق‌شده‌ی تهرانی، این لچک‌به‌سرهای بزک دوزک شده می‌نالیم و من ته ذهنم یادم می‌افتد که به آن دایره‌های نگرانی باید هی اضافه و اضافه‌تر کنم... یادم می‌آید که آن‌قدرها هم شفاف نیستم با خودم. یادم می‌آید که خیلی حرف‌ها را نزده‌ایم. خودش هم می‌داند که خیلی حرف‌ها باید بزنیم و نباید به همین راحتی از هم جدا شویم. اما حرف زدنش نمی‌آید و من هم یادم رفته است. و می‌دانم که خیلی چیزها تقصیر من است. تقصیر من است که دیگر نه وقت وبلاگ نوشتن را دارم و نه جرئتش را... و زمان به سرعت می‌گذرد و او باید برود... می‌رود سوار اتوبوس امیرآباد می‌شود و من هم کیف به یک دست و دست دیگر در جیب شلوار از پیاده‌روی تاریک برمی‌گردم و به خیلی چیزهای دیگر فکر می‌کنم و می‌بینم به آن سادگی و شفافیت هم نیستم و 1000-1000 دخمه‌ی تاریک توی ذهنم است. و این همه تردید و تعلل نفرت‌انگیز من کار همین دخمه‌هاست... دخمه‌های تاریک و ناشناخته...


۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۳۴
پیمان ..

من آدم بی‌ربطی‌ام. سرشارم از تجربه‌هایی که ارتباطی به هم ندارند. توی راه رفتن‌های زندگی‌ام یک پایم این طرف جوی است و یک پایم آن طرف جوی. و زور می‌زنم که لذت هر دو طرف جوی را هم ببرم. ولی هر چه قدر که زندگی جلوتر می‌رود جوی آب پهن‌تر می‌شود و من از تجربه‌های نامتجانسم بیشتر احساس پاره شدن می‌کنم. 

کار جدیدم هم ربطی به من ندارد. 

خیلی اتفاقی جستمش. یعنی جاهایی که فکر می‌کردم به تحصیلات و تجربه‌های قبلی‌ام ربط داشته رزومه فرستادم. ولی کسی محل نداد و شخمش هم حسابم نکرد. تا این که اهالی کار جدید صدایم کردند. من از کار جدیدم هیچی نمی‌دانستم. توی جلسه‌ی مصاحبه ولی بلبل‌زبانی کردم. اولین باری بود توی عمرم که خواندن یکی از کتاب‌های بی‌ربط کمکم کرد. هر چه توی آن کتابه (تاریخ مالی جهان به روایت نیال فرگوسن) بود بلغور کردم و کار جدیدم را به دست آوردم. 

از کار جدیدم راضی‌ام؟ نمی‌دانم راستش. 

من بی‌کار نبودم. از آن آدم‌ها هستم که می‌توانم 6ماه در یک اتاق خالی با چند تا ورق کاغذ و یک مداد زندگی کنم و خودکشی نکنم. ولی بی‌پول چرا... بی‌پولی بد دردی است و راستش چیزهایی فراتر از بی‌پولی هم بود. مثلا یاکریمی که روز اول رفتنم به کار جدید کشفش کردم. آن یاکریم خیلی چیزها بود... حالا اندکی پول درمی‌آورم وراستش روزهای اول...

کار جدیدم سخت نیست. یک کار پشت میز و زیر باد کولرنشینی تمام عیار است. ساعتی یک بار از پشت میزم بلند می‌شوم و کش و قوس می‌آیم. دارم آدم‌های جدید و سبک زندگی‌های جدیدی‌ را نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم خوب نگاه کنم. درست است که چیز زیادی برای یاد گرفتن وجود ندارد و نیازی چندانی به مغزم ندارم، ولی کوچک‌ترین کارهایم را با دقت انجام می‌دهم. دوست ندارم از آن‌ها باشم که کوچک‌ترین کارهای‌شان را هم درست انجام نمی‌دهند. ولی از این که روز به روز به این نکته پی می‌برم که در کار جدیدم نیاز چندانی به مغزم ندارم دارم کم کم اذیت می‌شوم.

برای رسیدن به محل کارم، هم مترو سوار می‌شوم و هم اتوبوس و هم تاکسی و خیالم راحت است پولی که درمی‌آورم حلال بی‌شبهت است. چیزی که باعث شد لبخند به لب وارد کار جدیدم شوم، چیزی که باعث شد با یک جور ترس و یک جور امید شیرین وارد کار جدیدم شوم،‌کشف آن یاکریم در روز اول بود. 

روز اول کارم در ایستگاه سیدخندان از اتوبوس پیاده شدم. با طمانینه سوار پله برقی شدم و از پل بالای بزرگراه رسالت گذشتم. از جای خالی گیتاریست بعضی غروب‌های پل عابر پیاده گذشتم و پا روی پله برقی گذاشتم. آدم‌های جلویم سرگرم صفحه‌ی موبایل یا زیر پای‌شان بودند. من اما سرم بالا بود که یاکریم را کشف کردم. بالای پرو‌ژکتوری بود که شب‌ها پله‌برقی را روشن می‌کرد. آن‌جا برای خودش لانه ساخته بود. حتم شب‌ها پروژکتور گرم و نرم می‌شد. او توی لانه‌اش نشسته بود و به آمدن و رفتن آدم‌ها نگاه می‌کرد. با آرامش هر چه تمام تر, با طمانینه و معنای هر چه تمام تر به آدم ها نگاه می کرد و کسی در بند او نبود و او یاکریم من بود. چیزی بود که باعث شد به کار جدیدم خوشبین شوم.

عصرها تاکسی سوار نمی‌شوم. از تقاطع میرداماد و شریعتی پیاده روانه می‌شوم به سوی سیدخندان. تنهایی، کیف به دست روانه می‌شوم. ازین که تنها هستم حس بدی ندارم. کسی هست که به او فکر کنم. کسی که مثل یاکریم توی پله‌برقی حس گرما بهم می‌دهد. ازین که کسی نیست که در این پیاده‌روی عصرگاهی همراهی‌ام کند حس بدی ندارم. تند راه می‌روم. از جلوی بیمارستان مفید رد می‌شوم. بعضی روزها جلوی بیمارستان پدر و مادری بچه به بغل را می‌بینم. پدر و مادرهایی شهرستانی که دفترچه‌ی تامین اجتماعی به دست‌شان است و بچه‌ی مریض شان را بغل گرفته‌اند و از عابرهای پیاده تقاضای کمک می‌کنند. تنها جایی است که دست به جیب می‌شوم و کمک می‌کنم. بعدش به ردیف ماشین‌فروشی‌های خیابان شریعتی می‌رسم. بالای سه راه ضرابخانه یک بی ام و آی 8 می‌بینم. 2 یا شاید 3 میلیارد تومان قیمتش است و تعدادش توی دنیا هنوز 4رقمی نشده. پایین‌تر می‌روم و توی یک مغازه باز هم یک بی ام و آی 8 می‌بینم. چندین میلیارد تومان در اختیار یک سری آدم خاص و آن‌طرف به فاصله‌ی 100 متر پدر و مادری که پول داروی بچه‌شان را هم ندارند... 

هر روز از کنار پل سید خندان می‌گذرم. چند روز اول یاکریم را می‌دیدم. هم صبح‌ها می‌دیدم و هم عصرها موقع برگشتن. توی لانه‌اش بود و حس خوبی به من می‌داد. اما از سه شنبه‌ی هفته‌ی پیش دیگر نه صبح‌ها می‌بینمش و نه عصرها. و این دارد کم کم کلافه‌ام می‌کند... کم کم دارم از حس ناامنی عبور موتور سیکلت‌ها از پیاده‌روی میرداماد تا سیدخندان خسته می‌شوم. هر روز به امید یاکریم از اتوبوس پیاده می‌شوم و به امید یاکریم مسیر 30 دقیقه‌ای را پیاده‌روی می‌کنم،‌ اما وقتی نیست،‌وقتی می‌بینم رفته است، وقتی می‌بینم لانه‌ی کوچک و شلخته‌اش را رها کرده و رفته خسته می‌شوم. خیلی خسته می‌شوم...

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۳
پیمان ..