سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۳ مطلب در خرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

نمی‌دانم چه بلایی سر طبق‌عوض‌کن آورده‌ام که دنده‌های ۱ و ۳ جا نمی‌رود. یعنی می‌دانم. آمدم اصطکاک طبق‌عوض‌کن با زنجیر را درست کنم. به جای این‌که با پیچ‌های تنظیمی این کار را بکنم محل بسته شدن طبق‌عوض‌کن را تغییر دادم. دم و دستگاهش به هم ریخت. یک دنده شده‌ام. ۱ دنده جلو و ۹ دنده عقب. این هم برای خودش یک مدل است. راستش بدم هم نیامده. فقط با شیفتر دنده عقب کار می‌کنم. صبح اول صبح است. خیابان فرجام را رکاب می‌زنم. از آسفالت خیابان فرجام متنفرم. همه‌اش دست‌اندازهای ریز دارد. 
دارم فکر می‌کنم که کجا بروم. هدفی ندارم. کسی هم نیست که اول صبحی شوق دیدن من را داشته باشد. خودم حوصله‌ی خودم را ندارم. بقیه هم طبعا حوصله‌ی من را نباید داشته باشند. به سرم می‌زند بروم میدان شیخ بهایی. محل کار قدیمم. نزدیک دو سال است نرفته‌ام.. به روزهایی فکر می‌کنم که با دوچرخه می‌رفتم آن‌جا. ارتفاع میدان شیخ بهایی ۱۵۰۰ متر بود. دو تابستان پیش، یک ساعته از خانه به میدان شیخ بهایی می‌رسیدم. حالا چند دقیقه‌ای می‌رسم؟ به ون‌های فلکه دوم تهرانپارس- ونک فکر می‌کنم. حالم به هم می‌خورد. به رانندگی وحشیانه‌ی راننده‌های‌شان که برای ۵ دقیقه زودتر رسیدن همه چیز را به گه می‌کشیدند. آن‌ها هم یک ساعته می‌رسیدند. با صندلی‌های خراب‌شان و ۳۸۰۰ تومان کرایه‌ای که همیشه ۴۰۰۰ تومان می‌گرفتند و زیر بار نصب فون‌پی و... نمی‌رفتند. به علاف‌شدن‌های هر روز صبحم برای راه دادن به آن ساختمان فکر می‌کنم. به این‌که حداقل من یکی توی هیچ فرودگاهی در دنیا از این‌که به خاطر ایرانی بودنم علاف شوم احساس توهین و حقارت نخواهم داشت. چون حدود دو سال تقریبا هر روز این نوع از حقارت را از هم‌وطن‌ها و حکومت خودم می‌دیدم. حوصله‌ی میدان ونک را ندارم. حس می‌کنم چیزی ندارد که حالم را بهتر کند. بیشتر از حسرت در من نفرت ایجاد می‌کند. نفرتی که همین حالا هم در من انباشته است و بیشتر از نفرت حس ناتوانی. ناتوانی‌ای که فقط این رکاب زدن و جسم خود را بی‌واسطه به دوش کشیدن برای لحظاتی تسکینش می‌دهد.
به میدان صد که می‌رسم یادم می‌آید تابستان پیش می‌خواستم صد میدان را رکاب بزنم. نصف میدان‌ها را هم رکاب زده بودم که آقا سکته کرده بود و رفته بودیم شمال و نیمه‌کاره ماند. 
پاندا را کج می‌کنم سمت بالا. دور میدان می‌چرخم. اول صبح جمعه است. دو سه نفر دارند آن وسط‌ها ورزش می‌کنند. به بالای میدان می‌رسم. بالای میدان یک نیم‌دایره از مغازه‌های متروکه است. چند سال است که متروکه مانده‌اند؟ می‌توانسته یک بازارچه باشد. بازارچه‌ی لباس و پوشاک مثل هفت‌حوض یا بورس خوردنی‌ها:‌ ساندویچ و بستنی و... طبقه‌ی دومی هم دارد. آن‌جا هم می‌توانسته کافه باشد. کاباره هم می‌توانسته باشد. یعنی از بعد از انقلاب متروکه شده؟ نمی‌دانستم. روی نقشه نگاه کردم که میدان‌های پایین را دریابم و بروم.
میدان صد را باید آخرسر می‌رفتم. صد معنای خاص خودش را دارد. راستش میدان‌های نارمک برای من خیلی رازآلودند. حس می‌کنم هر میدان یک حکمت است. دو تا چیز است که رازآلودگی‌شان را برای من بیشتر کرده: 
یکی این‌که اصلا مثل و مانند و شبیه هم نیستند. یکی‌شان فسقلی است، یکی‌شان مثلثی است، یکی‌شان چهار پر است، یکی‌شان اندازه‌ی یک زمین فوتبال است، یکی‌شان فقط به اندازه‌ی حاشیه‌ی یک درخت است و... 
و دیگری این‌که اصلا سرراست نیستند. در یک ردیف نیستند. توی کوچه‌ها و خیابان‌ها گم‌اند. یکهو به‌شان می‌رسی. یکهو کشف‌شان می‌کنی. نام‌گذاری‌شان هم به ترتیب نیست و همین رازآلودترشان کرده. این‌جوری نیست که از سمت شرق شروع کنی و بتوانی به ترتیب ببینی‌شان. هر کاری کنی باز هم نمی‌توانی به ترتیب شماره ببینی‌شان. 
و مهم‌ترین چیز این است که میدان‌اند: هر کدام‌شان یک مرکزیت دارند. حول یک درخت یا یک بوته یا یک نقطه‌ی فرضی (حول یک مفهوم) شکل گرفته‌اند. اما فقط در خودشان است که میدان‌اند و مرکزیت‌ دارند. این‌جوری نیست که دوباره هر صد تای‌شان هم حول یک مرکزیت شکل گرفته باشند. نه. از این خبرها نیست. گم و گورتر از این حرف‌هااند 
و زندگی هم شاید همین‌گونه است: پرسه زدن در کوچه‌ها و خیابان‌ها و یکهو رسیدن به یک میدان. به یک محوطه‌ی باصفا که قدر بیشتری از آسمان را به تو نشان می‌دهد. میدانی که حول یک مرکزیت فرضی شکل گرفته و گاه مثلث است، گاه مستطیل، گاه دایره و گاه مربع و لوزی و این میدان‌ها همان درنگ‌های زندگی است. رسیدن به یک آدم خاص، به یک دیدار خاص، به یک حادثه‌ی خاص، به یک کتاب یا فیلم خاص، به یک مکان و دیدنی خاص... 
خواجه‌ عبدالله‌ انصاری یک کتاب دارد به اسم صد میدان. کتاب را در سال ۴۴۸ هجری قمری نوشته است. هزار سال بعد از او در جغرافیای تهران یک معمار فرانسوی طرحی شهری را به مرحله‌ی اجرا درآورده که باعث ایجاد یک محله با صد میدان شده است. میدان‌هایی خاص و تکرار نشده و قابل پرسه زدن. 
صد میدان خواجه عبدالله انصاری شرحی مختصر و مفید است از مراحل سیر و سلوک و مراتب و منازل عرفان و به سوی خدا رفتن. صد میدان نارمک اما یک اثر معماری است که هر کسی می‌تواند از آن برداشتی داشته باشد. مثلا یوریک کریم‌مسیحی برداشته برای هر کدام از این میدان‌ها قصه‌ نوشته و آن را با عنوان کتاب «صد میدان، صد قصه از میدان‌های صدگانه‌ی نارمک» منتشر کرده. قصه‌ی صد تا آدم مختلف.
من اما دنبال چه بودم؟ خودم هم نمی‌دانستم. فقط می‌خواستم در گام اول صد میدان را رکاب بزنم. از نقشه کمک می‌گرفتم و از میان کوچه‌ها و خیابان‌ها میدان‌ها را می‌جستم. تقلب بود. می‌دانستم. باید خودم را رها می‌کردم. باید مثل زندگی واقعی به میدان‌ها می‌رسیدم. اصلا بدی زندگی همین است. به موقع و بهینه به میدان‌ها نمی‌رسی. یکهو می‌بینی ماه‌ها و سال‌هاست که داری فقط توی خیابان‌ها و کوچه‌ها سرگشتگی می‌کنی. میدان‌ها خودشان را به تو نشان نمی‌دهند. آدم‌هایی هستند که زندگی‌شان در بالا و پایین رفتن از خیابانی ثابت مابین میدان‌ها می‌گذرد و هیچ وقت به میدانی نمی‌رسند حتی...
چرخیدم. میدان به میدان می‌رفتم. با دوچرخه که می‌روی شیب زمین هم معنا پیدا می‌کند. هر میدان برایم نیمی رکاب زدن و غلبه بر جاذبه‌ی زمین بود و نیمی رها کردن و همراه جاذبه‌ی زمین شدن. تا ساعت ۹ حدود ۴۰ میدان را رکاب زدم. برایم عجیب‌ترین میدان، ۹۹ بود. به سختی یافتمش. در گوشه‌ی گوشه‌ قرار داشت و میدان نبود. آسفالت محض بود. از خانه‌های چهار سمت می‌فهمیدی که این‌جا میدانگاهی بوده. حالت پارک شدن ماشین‌ها و قرار گرفتن خانه‌ها مرکزیتی فرضی را به تو عیان می‌کرد. اما خبری از میدان نبود. بین ۱۰۰ میدان نارمک فقط کنم تنها میدانی بود که ظاهری از میدان نداشت. بقیه حتی به اندازه‌ی جدول‌کشی به دور یک درخت کوچک هم که شده ظاهری از میدان را القاء می‌کردند. اما این نبود. آسفالت محض بود. پوچ بود. دوچرخه‌ام را کاشتم در نقطه‌ای که فکر می‌کردم باید درختی یا نهالی یا بوته‌ای می‌کاشتند. ایستادم دور میدان و عکس گرفتم. برایم عجیب بود. هر چه قدر میدان ۱۰۰ بزرگ و باشکوه بود و میدان بودن خودش را نشان می‌داد میدان ۹۹ مظلومانه میدان بودن خودش را پنهان کرده بود. شده بود مثلا چهارراه‌های پایین‌ و چپ و راستش. اما خانه‌های اطراف نمی‌توانستند آن مرکزیت را پنهان کنند.
گشتم و گشتم. تا ساعت ۹ صبح ۴۳ میدان را چرخ زدم. هی می‌چرخیدم و می‌چرخیدم. میدان ۹۶ هم جداافتاده بود. مرز نارمک با مدنی بود یک‌جورهایی. به میدان ۷۲ رسیدم. میدان احمدی‌نژاد. جلوی خانه‌اش گیت گذاشته‌اند. مدرسه‌ی کنار میدان ۷۲ حوزه‌ی انتخابات بود. ۸ صبح بود. اما به جز چند سرباز تفنگ به دست و چند نفر نیروی امنیتی کت و شلواری کسی توی میدان نمی‌چرخید. توی دو سه تا از میدان‌ها دیده بودم که چند نفر پیرمرد پیرزن شناسنامه به دست دارند می‌روند سمت مسجد و پایگاه بسیج مستقر در میدان. این‌جا خبری نبود. مردها و سربازها چپ چپ نگاهم کردند. تشنه‌ام شده بود. جرئت نکردم بایستم. رکاب زدم و بالا رفتم و خودم را به یکی از بزرگ‌ترین میدان‌های نارمک رساندم: میدان ۷۳. تا بالایش رفتم و راهی برای وارد شدن پیدا کردم. آمدم وسط‌هایش و دوچرخه را پارک کردم. از توی خورجین فلاسک چای را درآوردم و لیوان بزرگم را از چای پر کردم. از آن یکی جیبش هم قند درآوردم. دقیقا روبه‌روی مدرسه‌ی دخترانه‌ای ایستاده بودم که حوزه‌ی انتخابیه بود. سرباز تفنگ به دست آمد جلوی در و چند دقیقه زل زل نگاهم کرد. محل ندادم. با کمال آرامش چایم را نوشیدم. خسته شده بودم و چای عجیب می‌چسبید. مردی توله‌سگ به دست توی پارک قدم می‌زد. توله‌سگش تکرر ادرار داشت. پای هر بوته‌ای که می‌رسید یک پایش را بالا می‌داد و همان‌طور حین حرکت یک چسه می‌شاشید و دوباره می‌رسید به بوته و نهال بعدی... یعنی تمام نهال‌ها و بوته‌های بالای و پایینم را به صفا رساند توله‌سگ مزخرف. چایم که تمام شد سمند سبز رنگ کلانتری آمد دور میدان چرخید و جلوی مدرسه ایستاد. فلاسک و لیوان و قندها را گذاشتم توی خورجینم و سوار شدم و آرام آرام دوباره راه افتادم...
ساعت ۹ دیدم آفتاب زیادی بالا آمده. بی‌خیال ادامه‌ی میدان‌ها شدم و گلوله شدم سمت خانه. 
میدان ۹۹ فکرم را مشغول کرده بود. نشستم میدان نود و نهم از کتاب صد میدان خواجه عبدالله انصاری را خواندم. عجیب بود:
«میدان نود و نهم فناست. از میدان معاینه میدان فناست. قوله تعالی: کل شیء هالک الا وجهه له‌الحکم و الیه ترجعون. فنا نیستی‌ست. و آن نیست گشتن به سه چیزست در سه چیز: نیست گشتن جستن در یافته،‌نیست گشتن شناختن در شناخته، نیست گشتن دیدن در دیده. آن‌چه لم یکن در آن‌چه لم یزل چه یابد؟ حق باقی در رسم فانی کی پیوندد؟ سزا در ناسزا کی بندد؟...»
به آسفالت محض میدان ۹۹ فکر کردم. 
دو تا چیز دیگر هم یادم آمد. 
کی بود؟ دو سال پیش شاید. با سهیل در پیاده‌روی اطراف میدان فردوسی قدم می‌زدیم. حوالی متروی دروازه دولت به معتادی رسیدیم که با زغال کف پیاده نقش می‌کشید. چهره‌ی زنی زیبا یا مردی مشهور و... را هنرمندانه با زغال می‌کشید و رهگذران برایش تکه اسکناسی می‌انداختند و او شکل را که کامل می‌کرد با دستش آن را بلافاصله از موزاییک می‌زدود و پاک می‌کرد و دوباره از نو شروع می‌کرد.
دومی هم همین یک ماه پیش بود. صبح زود رفته بودم سرخه‌حصار.  دو روز پیشش تهران طوفانی شده بود و برگ‌های زیادی از درختان بر زمین ریخته بود. آن روز صبح یکهو به تکه‌ای از آسفالت رسیدم که میخکوبم کرد: احتمالا دو عاشق برداشته بودند میوه‌ها و برگ‌های کاج ریخته بر زمین را جمع کرده بودند. با میوه‌ها قلب بزرگی را کف آسفالت ساخته بودند و بعد برگ‌های خشکیده‌ی کاج را درون قلب پخش و پلا کرده بودند. درون قلب پر بود از برگ کاج و خارجش آسفالت محض بود. یک اثر هنری پوچ بود برایم. فانی بود. آن روز ازش عکس گرفته بودم و فردایش باد برگ‌ها را با خود برده بود و پس‌فردایش هم کاج‌ها این سوی و آن‌ سو پخش و پلا شده بودند و نیست اندر نیست...
میدان ۹۹ هم نیست شده بود. به فنا رسیده بود... نمی‌دانم.
 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۰۰ ، ۱۶:۱۵
پیمان ..

باز هم خواب شوهرخاله‌ام را می‌بینم. دم‌ دمه‌های صبح است که دوباره خوابش را می‌بینم. حالا نزدیک چهار سال است که مرده. ولی هر از چند گاهی توی خواب‌هایم می‌آید. این بار حالش خوب نیست. روی ایوان خانه‌ی مادربزرگم دراز کشیده. من توی حیاطم. عین فیلم‌ها که دوربین روی ریل از چپ به راست حرکت می‌کند و از عناصر پس‌زمینه به سوژه‌ی اصلی می‌رسد، من هم به گونه‌ای بی‌تکان از میان علف‌ها و درخت‌ها حرکت می‌کنم و در یک خط مستقیم به ایوان می‌رسم. از بین نرده‌های چوبی ایوان نگاهش می‌کنم. لبخند به لب دارد. همیشه این لبخند را به لب داشت. حتی موقع شستنش در غسال‌خانه و گذاشتنش در گور هم این لبخند را به لب داشت. حالش خوب نبود. گفتم چطوری؟ چند لحظه‌ای نگاهم کرد. نگاهش درد داشت. همان لحظه دلم خواست ازش عکس بگیرم. 

من مرض عکس گرفتن دارم. مرض ثبت کردن. دلم می‌خواهد از آدم‌ها در لحظه‌های خاص زندگی‌شان عکس بگیرم. میمیک صورت آدم‌ها در لحظه‌های خاص زندگی‌شان متفاوت است. ولی بلد نیستم. هنر عکاسی هنر ارتباط گرفتن است. ابزاری وجود دارد به نام دوربین. واسطه‌ای بین عکاس و سوژه‌ی عکس. تمام هنر عکاس این است که جوری با سوژه‌ی عکسش ارتباط بگیرد که ابزار واسطه فراموش شود، جوری ارتباط بگیرد که نگاه آن آدم حفظ شود، حال و هوای آن آدم حفظ شود، جوری که آن آدم غریبگی نکند. همه‌ی آدم‌ها وقتی دوربین و ابزار واسطه می‌بینند غریبگی می‌کنند. هنرش را ندارم. یعنی راستش خودم هم تحت تأثیر دوربین قرار می‌گیرم و نمی‌شود چیزی را که می‌بینم ثبت کنم. 

آن لحظه آن نگاه خیره‌ی شوهرخاله‌ام (لبی که می‌خندد و چشم‌هایی که خسته و عاصی‌اند و چین پیشانی که بوی درد می‌دهد) به من از لای نرده‌های چوبی درد عجیبی داشت که توی ذهنم عکس گرفتم. حتی همان لحظه به این فکر کردم که این عکس را اگر بعدها بگذارم عصبانی می‌شوم و زمزمه می‌کنم: چرا زندگی به بعضی‌ها این قدر سخت می‌گیرد؟ چرا بعضی چیزهای ساده این قدر سخت می‌شوند؟ چرا آرزوهای کوچک هم محال می‌شوند؟

بعد از چند لحظه بهم گفت: پوستم درد می‌کند. 

زیرپوش آبی همیشگی‌اش را به تن داشت. همیشه زیرپوش آبی کم‌رنگ آستین‌بلند می‌پوشید. اهل زیرپوش رکابی نبود. توی خوابم هم همان زیرپوش را به تن داشت. 

گفت: لباسم را که می‌خواهم در بیاورم انگار پوستم هم می‌خواهد کنده شود.

نگاهش کردم و چیزی نگفتم.

وقتی بیدار شدم باز جمله‌اش توی گوشم داشت تکرار می‌شد: پوستم هم می‌خواهد کنده شود...
 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۰۰ ، ۰۸:۱۲
پیمان ..

راننده‌ی تیبا اتوبان فرودگاه امام را با سرعت ۱۳۰-۱۴۰ کیلومتر بر ساعت می‌راند و آلارم سرعت غیرمجاز ماشین همین‌جور پشت سر هم بلند است. وارد اتوبان قم-تهران که می‌شود چشمم به دود سیاه دوردست در پالایشگاه تهران می‌افتد. به بیابان‌های دو طرف جاده نگاه می‌کنم و یکهو بغضم می‌گیرد و اشک چیلیک چیلیک از گوشه‌ی چشم‌هام جاری می‌شود. کاریش نمی‌کنم. اجازه می‌دهم اشک‌ها جاری شوند. به چشم‌هام دست نمی‌زنم. ترس از کرونا مانع می‌شود. اشک‌ها جاری می‌شوند و لبه‌ی بالایی ماسکم را خیس می‌کنند. به منظره‌ی خاک‌های کنار جاده نگاه می‌کنم و بی‌صدا اشک می‌ریزم. ماشین خودم اگر بود اجازه می‌دادم بغضم با صدای محکمی بترکد. 
چرا دارم گریه می‌کنم من؟ این بیابان‌های دو طرف جاده چرا من را به گریه انداخته‌اند؟ دلم برای آی‌بو تنگ شده است؟ پیشخدمت هندی هتل که عجیب گرم و مهربان بود و اگر بهش می‌گفتم برایم یک زن هندی جور کن احتمالا جور می‌کرد. خداحافظی نکرده از او رفتیم. نه. دلم برای رانندگی درست و درمان و آدمیزادی‌شان تنگ شده است؟ دلم برای یک هفته دور بودن از پرایدها و پژوها تنگ شده‌ است؟ نه. دلتنگی نیست. شاید حسرت است.
از همان اول پریدم روی صندلی کنار پنجره‌ی هواپیما و با موبایل هی فیلم و عکس گرفتم. دوربین موبایل را چسباندم به شیشه‌ی پنجره و از سرعت گرفتن و جدا شدن هواپیما از زمین و دور شدن از شهر آسمان‌خراش‌ها و اوج گرفتن بر دریای نیلگون و ترافیک کشتی‌هایی که منتظر پهلو گرفتن در شهر بودند فیلم گرفتم. هواپیما در ارتفاع خیلی بالایی حرکت نمی‌کرد. روز کاملا آفتابی و شفاف بود. همه‌ی منظره‌ها دیده می‌شدند. از بالای جزیره‌ی تنب بزرگ و تنب کوچک رد شدیم. با دقت نگاه کردم. عکس گرفتم. روی جزیره‌ها هیچ چیزی نبود. فقط چند جاده‌ی خاکی و مقداری سوله احتمالا شامل مهمات و موشک. هیچ اثری از عمران و آبادی نبود. حالا دیگر اهالی شهر آسمان‌خراش‌ها هم بهش کاری نداشتند. بی‌خیال جزیره‌ها شده‌اند. خودشان جزیره‌های مصنوعی به شکل درخت نخل می‌سازند. ایران هم بی‌خیال شده. دیگر توی اخبار هواشناسی درجه‌ی حرارت این سه تا جزیره را جداگانه نمی‌گوید. سه تا جزیره‌ی نظامی، بلااستفاده. رها شده. به فنا رفته. چرا باید با همه‌ی جهان سر ستیز داشته باشیم؟ 
از پنجره‌ی هواپیما از بالای سواحل ایران رد شدیم. کویر محض بودند. برهوت بودند. شبیه عکس‌های سی سال پیش شهر پایین‌دست آن سوی دریا بودند. شهری که حالا پر است از آسمان‌خراش‌ها و توریست‌ها و اسکله‌ها و کارگران همه‌ جای دنیا و.... 
عکس گرفتم. جلوتر از دریاچه بختگان عکس گرفتم. از رود کربال و سدهای سر راهش عکس گرفتم. به اصفهان رسیدم. از اصفهان و زاینده‌رودی که در دل شهر پیچیده بود عکس گرفتم. از دریاچه نمک عکس گرفتم. وسط دریاچه‌ی نمک یک جزیره است. بلااستفاده. رها شده. به فنا رفته. 
از برهوت ایران عکس گرفتم. از برهوت ماندن ایران عکس گرفتم. 
من وطن‌پرستم؟ خیلی از مکان‌هایی را که در گذر هواپیما از بالای‌شان رد می‌شدیم با ماشین خودم با رانندگی خودم با رنج و درد و زحمت خودم رفته‌ام دیده‌ام و حالا شهر پررونق آن سوی خلیج بدجور پکرم کرده. چه کرده‌اند با ما؟ چه کرده‌اند آن‌ها... دردم آمده. من وطن‌پرستم؟ من این خاک را دوست دارم؟ به خاطر رنج گشتن در آن است شاید...
این بغض و اشک‌ها به خاطر اصفهان نیست؟ شاید به خاطر گذرم از بالای اصفهان و درد شکست است. شاید اصلا داستان مقایسه‌ی این سو و آن سوی خلیج نیست.
شاید داستان رفتن ح است که حالا دیگر آمریکایی شده است. بردمش دو دستی تقدیم آمریکایش کردم و حالا با رنجی که دیدن بیابان‌های دو طرف اتوبان بر من انداخته‌اند داریم برمی‌گردیم.
شاید هم اصلا به خاطر عزت و احترامی است که در فرودگاه آن‌جا داشتم و در فرودگاه امام خمینی ندارم. پلیس احمقی که سرم داد زده بود جناب کوله‌تو هم بذار بازرسی بشه. از بس توی فرودگاه شهر آسمان‌خراش‌ها پلیز و خواهش می‌کنند به نافم بسته بودند این جمله‌ی دستوری پلیس برایم سنگین آمده بود و این حالتش که انگار توی کوله‌ام چیز غیرمجازی گذاشته‌ام و قصد فرار داشته‌ام و انگار من مجرمم...
تیبا با سرعت ۱۴۰ کیلومتر بر ساعت چسبانده بود به سپر عقب پراید جلوییش و من فقط چیلیک چیلیک اشک می‌ریختم به این طرز زندگی سگی و به این همه نافهمی و این همه بیابان... بیابان اندر بیابان... بیابان‌هایی که باید بیابان‌تر می‌شدند و آن سوی خلیج بیابان‌ها به برج تبدیل می‌شدند، به پارک و دریاچه و خور و هزار آبادانی تبدیل می‌شدند و راننده‌ها یاد گرفته بودند که برای همه‌ی عابران پیاده توقف کامل کنند و یاد گرفته بودند که بدون مزاحمت و درگیری با ماشین‌های دیگر سرعت بروند و یاد گرفته بودند که کار کنند...
 

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۰۰ ، ۲۳:۳۳
پیمان ..