سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ستون پایین:
پیوندهای روزانه، معمولا لینک سایر نوشته‌های من است در سایت‌ها و مطبوعات و خبرگزاری‌ها و...
کتاب‌بازی، آخرین کتاب‌هایی است که خوانده‌ام به همراه نمره و شرح کوچکی که در سایت گودریدز روی‌شان می‌نویسم.
پایین کتاب‌بازی، دوچرخه‌سواری‌های من است و آخرین مسیرهایی که رکاب زده‌ام و در نرم‌آفزار استراوا ثبت کرده‌ام.
بقیه‌ی ستون‌ها هم آرشیو سپهرداد است در این سالیانی که رفته بر باد.

ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۱۵ مطلب با موضوع «دیاران» ثبت شده است


۱. سال ۱۳۹۷ سفری دو هفته‌ای به افغانستان داشتم. برای عکاسی از موزه ملی افغانستان باید ۱۰۰ افغانی هزینه‌ی اضافه‌تر می‌دادم. زورم آمد. موبایلم را دم در تحویل دادم و فقط به قصد دیدن به موزه رفتم. در بازگشت، بلیط‌فروش موزه که موبایلم را تحویلش داده بودم، سر صحبت را باز کرد. سبیلو بود و رخسارش به هندی‌ها می‌مانست. گفت: «ایرانی هستی؟»
گفتم: «بله».
گفت: «اوضاع و احوال چطور است؟ تحریم‌ها خیلی وضعیت‌تان را ناجور کرده است؟»
گفتم: «بله. ارزش پول‌مان سقوط کرده است و برایم همین ۱۰۰ افغانی اضافه‌تر بابت عکاسی هم گزاف شده».
گفت: «ولی همه چیزتان از خودتان است. خودتان خودتان را تأمین می‌کنید. این مهم است».
گفتم: «بله».
گفت: «شما سواد دارید. ما دردمان جهل بود. جهل و بی‌سوادی باعث شد که به این وضعیت بیفتیم. از سر جهل و بی‌سوادی بود که خانه‌جنگی  کردیم. از سر جهل و بی‌سوادی بود که محتاج غیر شدیم».
دل خونی داشت. تآکیدش بر درد بی‌سوادی هنوز که هنوز است توی گوشم زنگ می‌زند.
۲. یک هفته بعد از این که طالبان کابل را گرفتتند، شوهرش ناپدید شد. شوهرش پزشک بود. مطب داشت. یک روز صبح که رفت به مطلب دیگر برنگشت. روزها صبر کرد. به هر کجا که به ذهنش می‌رسید سر زد. از همه کس پرسان شد. هیچ کس از شوهرش خبر نداشت. چند هفته و چند ماه صبر کرد و به جست‌وجوی شوهرش رفت. اما نبود که نبود. دلش را نداشت که کابل را رها کند. دوستان شوهرش و خانواده‌های‌شان همه از افغانستان فرار کردند.اما او ماند. تا این که طالبان تحصیل دختران برای کلاس‌های بالاتر از ششم را ممنوع کرد. ۲ تا دخترهایش چشم امیدش بودند. دبیرستانی بودند. شاگرد اول بودند. یکهو دید که این دو دختر خانه‌نشین شده‌اند و شریک غصه‌اش در رفتن پدر خانواده. همه بهش می‌گفتند که شوهرش را طالبان کشته‌اند. می‌گفتند که جانش را بردارد و فرار کند که شاید طالبان او و بچه‌هایش را هم بکشند. اما او مانده بود. تا این‌که تحصیل دو تا دخترهایش ممنوع شد. به رفتن تن داد. رفت سفارت ایران و در صفی طولانی صبر کرد و ویزا گرفت. اصلا دلش رضا نمی‌داد که قاچاقی برود. پولش را داشت. شوهرش پول برای او زیاد  گذاشته بود. تنها چیزی که باعث شد او به رفتن رضایت بدهد ادامه‌ی تحصیل دخترهایش بود. این که شاید در سرزمینی دیگر بتوانند درس بخوانند. آن‌ها تا کلاس هشتم و دهم را به فارسی خوانده بودند. پس ایران برایش بهترین گزینه بود. جایی که بشود درس‌شان را راحت‌تر ادامه بدهند... از همان وقتی که وارد ایران شد اولین کار حوریه رفتن به مدرسه‌ها بود تا دخترهایش را ثبت‌نام کنند. گفتند وسط سال است و ثبت‌نام نداریم. گفتند برو تابستان بیا. اول تابستان رفت. گفتند بخشنامه نیامده. بخشنامه که آمد باز رفت. گفتند نه، جا نداریم. همه‌ی مدرسه‌های هشتگرد را زیر پا گذاشت. آموزش و پرورش رفت. پسرش قرار بود برود اول دبستان. آن قدر که دخترها برای حوریه مهم بودند، پسرک مهم نبود. اما هیچ مدرسه‌ای تا به حال زیر بار ثبت‌نام دخترهایش نرفته است. می‌گوید این آیین‌نامه‌ی آموزش و پرورش را پرینت گرفته‌ام برده‌ام نشان‌شان داده‌ام. باید ثبت‌نام کنند. اما نمی‌کنند... نمی‌دانم چرا. واقعا دخترهای من چه گناهی کرده‌اند که توی مملکت خودشان طالبان مانع درس خواندن‌شان بشوند و این‌جا هم وکیل و وزیرش دستور بدهند اما مدرسه‌ها نگذارند که این‌ها درس بخوانند؟!
۳. حوالی سال‌های ۱۹۶۳-۱۹۶۴ میلادی در ایران برنامه‌ی پیکار با بی‌سوادی آغاز شد. همایون صنعتی‌زاده مسئول اجرای فاز آزمایشی این برنامه در استان قزوین بود. ۸۰ هزار نفر پیر و جوان را سر کلاس‌های درس نشانده بود تا به آنان سواد خواندن و نوشتن یاد بدهد. اما بعدها آن را یکی از شکست‌های زندگی خود دانست و گفت: در هر کاری که کردم موفق شدم به جز در مبارزه با بی‌سوادی. او همه‌ی امکانات و منابع مالی بدون محدودیت را در اختیار داشت. اما بعد از مدتی به این نتیجه رسید که تلاش برای باسواد کردن بزرگسالان کاملا بیهوده است. بعد از انقلاب هم که نهضت سوادآموزی راه افتاد خودش رفت دفتر آقای قرائتی و تجربه‌ی کارش را با او در میان گذاشت. رفته بود گفته بود که بیخود انرژی و پول مملکت را هدر ندهید. «تمام انرژی و پول را صرف مادرها بکنید. نه کسانی که حالا مادرند، آن‌ها که قرار است فردا مادر بشوند. اگر ما بیاییم منابع اصلی آموزش را متوجه دخترهای دم بخت بکنیم و همه‌ی حواس‌مان را بگذاریم که این دخترها را آدم‌هایی بار بیاوریم کنجکاو نسبت به هستی، یک نوع آدم بیدارشده از خواب تربیت کنیم، کاری کنیم که شعور پیدا کنند، آن وقت این جریان خودش خودش را اصلاح خواهد کرد. آن وقت، شاید صد سال بعد ما صاحب یک جامعه‌ی بامعرفت بشویم» . (منبع)

۴. شاید هیچ کس به خوبی همایون صنعتی‌زاده اهمیت تحصیل دختران در یک کشور را درک و بیان نکرده باشد. شاید هیچ کس به اندازه‌ی فروشنده‌ی بلیط موزه‌ی ملی افغانستان هم درد این کشور را درک نکرده باشد. اما بعید می‌دانم مسئولان و مدیران آموزش و پرورش کشورمان اهمیت تحصیل دختران مهاجر افغانستانی را درک کرده باشند... 
این روزها از جاهای مختلف پیام می‌رسد که مدیران مدرسه از ثبت‌نام دانش‌آموزان جدید افغانستانی سر باز می‌زنند. چند سال است که داستان همین است. هر ساله موقع ثبت‌نام‌ها که می‌شود تعدادی (البته که فقط تعدادی) از مدیران مدارس دانش‌اموزان غیرایرانی را ثبت‌نام نمی‌کنند... 
هفته‌ی گذشته اداره‌ی امور اتباع و مهاجرین خارجی و رییس سازمان مدارس خارج از کشور شیوه‌نامه‌ی ثبت‌نام کودکان مهاجر را ابلاغ کردند. شیوه‌نامه‌ای که مشابه شیوه‌نامه‌ی سال گذشته حق ثبت‌نام و تحصیل در مدارس دولتی ایران را برای خیل عظیمی از کودکان مهاجر فراهم کرده است. اما نکته‌ی کار این است که این شیوه‌نامه برای ثبت‌نام دانش‌آموزانی که سالیان گذشته در مدارس ایران تحصیل کرده‌اند تکلیف را به خوبی روشن کرده است و دانش‌آموزان جدیدالورودی که بعد از تسلط طالبان به ایران مهاجرت کرده‌اند باید باز هم منتظر دفاتر کفالت بمانند که زمان و مکان دریافت برگ حمایت تحصیلی را تعیین کنند و شاید آن قدر این کار طول بکشد که ظرفیت ثبت‌نام تمام مدارس تمام شود و آن‌ها از ثبت‌نام سر باز بزنند. بهانه‌ای که همین الانش هم باعث شده تا خیلی از مدارس از پذیرش دانش‌آموزان اتباع خودداری کنند.
چه بپذیریم و چه نپذیریم، به هر حال کشور افغانستان همسایه‌ی دیوار به دیوار ماست. سال‌هاست که این کشور همواره از منظر اکثر شاخص‌های پیشرفت جزء توسعه‌نیافته‌ترین کشورهای دنیا به شمار می‌رود. سال‌هاست که ایران با موج مهاجرت افغانستانی‌ها روبه‌رو است و همه‌ی کارشناسان هم بر این باورند که تنها راه کاهش مهاجرت‌ها از افغانستان، پیشرفت و توسعه‌ی این کشور است. برخوردهای قهری و خشونت‌آمیز با مهاجران افغانستانی و عدم ارائه‌ی خدمات به آنان هیچ گاه باعث کاهش مهاجرت‌های آنان نشده است؛ چون در دل هر مهاجرتی علاوه بر جاذبه‌ی مقصد، دافعه‌ی مبدأ نیز نقش دارد. تنها اثر برخوردهای قهرآمیز و عدم ارائه خدمات هم کاهش ورود نخبگان و سرآمدان کشور افغانستان به ایران و تغییر مسیر مهاجرت آنان به سایر کشورهای جهان بوده است. تا افغانستان سروسامانی نگیرد نمی‌توان صحبت از کاهش مهاجرت‌ها از این کشور و حتی بازگشت مهاجران به کشور خودشان به میان آورد. کمک‌های مستقیم مالی هم اصولا باعث بهبود ساختاری کشورها نمی‌شود. در افغانستان نیز شاید میلیاردها دلار کمک مالی جهت تغییرات ساختاری هزینه شد. اما خروجی‌ آن تسلط مجدد طالبان بر این کشور بود. شاید تنها روزنه‌ی امید برای بهبود افغانستان همان چیزی باشد که فروشنده‌ی بلیط موزه‌ی ملی افغانستان و بسیاری از پدر و مادرهای مهاجر به آن پی برده‌اند: باید کودکان‌شان باسواد شوند. نباید آنان بی‌سواد باقی بمانند. و این نکته در مورد دختران‌شان به مراتب بیشتر صدق می‌کند.
ایران این روزها میزبان میلیون‌ها مهاجر افغانستانی است. این مهاجران نیازهای متنوعی دارند و مطمئنا تأمین این نیازها برای کشور ایران بار مالی فراوانی دارد. در میان خدماتی که این مهاجران نیاز دارند شاید تحصیل کودکان مهاجر و به خصوص دختران مهاجر در نگاه اول کمتر اورژانسی به نظر بیاید. اما در نگاهی میان‌مدت و بلندمدت، اولویت اول ارائه‌ی خدمات به مهاجران باید تحصیل کودکان‌شان و به خصوص تحصیل دختران خانواده‌های مهاجر باشد. از نان و آب واجب‌تر، باسواد کردن کودکان مهاجر و به خصوص دختران است. دخترانی که حالا طالبان با ایجاد محدودیت شدید در تحصیل آنان، کمر به نابودی آینده‌ی افغانستان و کشورهای همسایه‌ی افغانستان بسته است. دختران افغانستانی نسل آینده را می‌سازند. تغییر نگرش‌های حاصل از باسوادی در نسل آینده‌ی افغانستانی‌ها چه در ایران بمانند و چه در افغانستان باشند در هر صورت یک بازی برد- برد است. شاید اگر مدیران مدارس و مسئولان رده‌های مختلف آموزش و پرورش به اهمیت تحصیل کودکان مهاجر پی می‌بردند، به هیچ وجه من‌الوجوهی به تمام شدن ظرفیت ثبت‌نام و دیگر بهانه‌ها اشاره نمی‌کردند... آینده‌ی افغانستان می‌تواند در کشور ایران رقم بخورد اگر دخترهای حوریه بتوانند درمدارس ایران درس‌شان را ادامه بدهند. اما...
 

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۰۱ ، ۱۰:۴۱
پیمان ..

به سرم زده بود که دوچرخه‌ را بیندازم عقب ماشین و کله‌ی سحر راه بیفتم. اما یکهو یادم آمد که شنبه عصر باید توی نشست شرکت کنم و کار پژوهشی‌ام را ارائه بدهم. با خودم گفتم یک روز نمی‌صرفد. بیشتر از این‌که حال و هوایم عوض شود ماشین‌بازی می‌شود و من هم دیگر حوصله‌ی ماشین‌بازی ندارم راستش. نرفتم. حال و حوصله‌ی پاورپوینت ساختن هم نداشتم. گفتم فردا صبح پاورپوینت آماده می‌کنم و عصر ارائه می‌دهم. اما آخر شب یکهو بچه‌ها گفتند که اداره اتباع زنگ زده و گفته نشست را لغو کنید. چرایش را نفهمیدم. بعد از چند تا بازجویی پارسال دیگر حوصله‌ی شاخ به شاخ شدن ندارم. همان موقع‌ها گفتم بی‌خیال من شوید و خودتان کار را جلو ببرید و همه چیز هم به نام خودتان باشد. تقلیل مقام پیدا کردم و شدم یک کارمند دون‌پایه که هر وقت برنامه‌‌ای باشد بیایم و حرف‌هایم را بزنم. خوبی‌اش این بود که برای لغو کردن و تهدید شدن کسی به من زنگ نمی‌زند.

به ترکیب مهمان‌های نشست نگاه کردم. شاید این ترکیب مشکل داشته. گیر کار من نبودم احتمالا. من آدم پرهیاهویی نیستم. فحش هم اگر بدهم که نمی‌دهم کسی نمی‌شنود و بازتابی ندارد. زورم را می‌زنم که منصف باشم و این‌ها. شاید بقیه مهمان‌ها هیاهو داشتند و ‌آن‌ها مشکل داشتند. شاید هم ایراد از موضوع نشست بوده: بررسی وضعیت تحصیل کودکان مهاجر در ایران. می‌خواستیم بگوییم که چی شد تحصیل کودکان مهاجر در مدارس ایران؟ چرا هنوز دستورالعمل ثبت‌نام را نفرستاده‌اید؟ چرا به هزار و یک مشکل تحصیل بچه‌ها توی مدارس توجه نمی‌کنید؟ چرا فکر می‌کنید ایجاد امکان درس خواندن و باسواد شدن برای کودکان یک لطف است؟ چرا فکر می‌کنید دارید در حق‌شان بزرگواری می‌کنید؟ چرا این‌جوری فکر نمی‌کنید که خودتان بیشتر سود خواهید کرد؟ چرا از سر باز کنی کار می‌کنید و دست از عقاید ۳۰ ساله‌تان که دیگر فسیل شده برنمی‌دارید؟ کسی به افغانستان برنمی‌گردد. همان‌طور که کمتر ایرانی‌ای مغزش پاره‌سنگ برمی‌دارد که برای زندگی به ایران برگردد، هیچ افغانستانی صاحب حداقل عقلی هم به افغانستان برنمی‌گردد. این حرف برای‌شان خیلی سنگین است. حتم حوصله نداشته‌اند که نیشتر بزنیم به‌شان و... 

گفتند خفه شوید و بعد هم برای محکم‌کاری گفتند که فردا اول صبح بیایید اداره‌ تا خرفهم‌تان کنیم که دنیا دست کی است و این‌ها. بچه‌ها رفتند و گویا چند تا توپ و تشر هم خوردند و چند تا هم محض خالی نبودن عریضه الدوروم بولدوروم کردند و نتیجه این شد که بگوییم نشست به دلیل پاره‌ای مشکلات در زیرساخت‌های فنی برگزار نمی‌شود.

حالا یک نفر هم پیدا نشد مسخره‌مان کند که آخر نشست در مورد تحصیل کودکان مهاجر چه زیرساخت فنی‌ای می‌خواهد؟ دردش شاید این باشد. این‌که توی اکثر کشورهای دنیا از خدای‌شان است که بچه‌ی ۷ساله را وارد نظام آموزش و پرورش خودشان کنند و ازش آدمی مطابق با هنجارهای جامعه‌ی خودشان بسازند و تو ایران این را به چشم یک تهدید و بدبختی و بار اضافی نگاه می‌کنند یک درد است. این‌که این بچه‌ها حتی با مهاجرت هم نمی‌توانند به آسانی درس بخوانند و باسواد شوند و برای‌ خودشان رویا بسازند و می‌شوند هزاران رویای از دست رفته هم یک درد است. اما این‌که عده‌ی زیادی هم پیگیر داستان نیستند که بپرسند چرا نشست‌تان لغو شد و این‌ها خودش یک درد دیگر است. برای من؟ درددان من پر شده است. من بی‌حس بی‌حسم. زیاد حال و حوصله ندارم. درد بزرگ برای من این است که رویای دوچرخه عقب ماشین و دور شدن از تهران و رکاب زدن در جاده‌هایی خلوت را به خاطر این نشست از دست دادم.
 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۰۱ ، ۱۹:۰۱
پیمان ..

دفتر ما در گوشه‌ی شمال‌شرقی یک چهارراه کجکی قرار دارد: طبقه‌ی اول از یک ساختمان ۳۰ ساله که زمان خودش فکر کنم جزء برج‌های تهران محسوب می‌شده. چهارراه از این چهارراه کجکی‌هاست که به عنوان عابرپیاده برای رد شدن از آن همیشه باید چشمت در ماتحتت باشد که یک موقع ماشین یا موتوری از پشت مورد عنایت قرارت ندهد. چراغ قرمز و سبز هم دارد. اما از بس کج است هر قدر هم صبر کنی که چراغ برای عابر سبز شود باز سروکله‌ی یک ماشین پیدا می‌شود که با سرعت از سمت ماتحت دارد به قصد له کردنت می‌آید. یعنی یک جوری است که هر جور می‌خواهی ازش رد شوی یکهو سر از نقطه‌ی وسط چهارراه در می‌آوری. 
آدم‌های این چهارراه کجکی هم نوع خاصی‌اند. هم مغازه‌های اطراف و هم آدم‌هایی که در طول روز اطراف چهارراه پلاس‌اند. نبش شمال غربی یک سوپرمارکت است. از آن سوپرمارکت‌ها که صاحبش با ممارستی غریب با تعداد زیادی فروشگاه زنجیره‌ای تخفیف‌دار در همین دور و اطراف رقابت کرده و جان سالم به در برده. علی‌آقا اصالتا اصفهانی است. مثل خیلی از اصفهانی‌های دیگر مرید ارحام صدر است. از ۶ صبح تا ۱۰ شب بدون وقفه مغازه‌اش باز است. تند و تیز هم هست. هر جنسی بخواهی خودش سریع‌السیر برایت از سوراخ سنبه‌های مغازه می‌آورد. شاید می‌داند که مزیت رقابتی‌اش نسبت به کوروش و جامبو و هفت و ... همین است: مشتری لب تر کند او جنس را جلویش گذاشته. همسایه‌اش یک مرغ‌فروشی است و بعد یک لوازم‌التحریر و یک مغازه‌ی ساخت سپر ماشین و یک نانوایی سنگکی سنتی که به طرز غریبی نان‌هایش خوشمزه‌اند. نانواهایش ترک‌اند. با همشهری‌هایشان چنان گرم می‌گیرند که تو درمی‌مانی چرا می‌گویند برای یک یاکوزا همه‌جا ژاپن است؟ باید بگویند برای یک ترک، همه‌جا تبریز است.
سمت جنوب غربی چهارراه هم یک مغازه‌ی گل‌فروشی است و یک مصالح ساختمانی و دو تا کبابی بغل هم که در کل محله شهرت دارند و از ساعت ۱۰ صبح تا ۴ بعد از ظهر کل چهارراه بوی کباب می‌دهد. من بعد از دو سال به بوی کباب بی‌حس شده‌ام. اما هر کسی که بار اولش باشد از بوی کباب‌ها مدهوش می‌شود. زن حامله هم مطمئنم از این بوی کباب دیوانه می‌شود.
به غیر از این‌ها چهارراه هم یک سری آدم خاص خودش دارد. یکی از این آدم‌ها سرهنگ است. 
جلوی ساختمان ما یک باغچه‌طور است. تویش درخت کاشته‌اند. می‌توانستند چمن بکارند. اما درخت کاشته‌اند. درخت‌ها لاغرو و جوان‌اند. سرو و بید و ارغوان‌اند. در پیاده‌روی نبش چهارراه هم یک کیوسک تلفن عمومی قرار دارد. فکر کنم جزء انگشت‌شمار کیوسک‌های تلفن عمومی باقی‌مانده در شهر تهران باشد. این که هنوز تعطیلش نکرده‌اند احتمالا به خاطر سرهنگ است. پیرمردی کت و شلوارپوش که هر روز از حوالی ساعت ۹ می‌آید آن گوشه‌ی چهارراه، تلفن را برمی‌دارد و شروع به تماس گرفتن می‌کند. به کی زنگ می‌زند؟ نمی‌دانم. ما همیشه او را از پشت شیشه‌ی دفترمان دیده‌ایم. تماس‌هایش طولانی‌اند. گاه توی گوشی تلفن داد و بیداد هم می‌کند. معمولا هر نیم ساعت چهل دقیقه به خودش استراحتی می‌دهد. اهل سیگار کشیدن نیست. برخلاف سایر چهارراه نشینان که اوضاع‌شان کمی خیط است، او اهل دود و دم نیست. می‌نشیند روی نرده‌ی کنار باغچه و کمی استراحت می‌کند و دوباره کارت تلفنش را در شیار قرار می‌دهد و ادامه‌ی تماس‌ها. 
سرهنگ معمولا کتش را هم در می‌آورد و روی ساعد دستش می‌اندازد. یک پوشه‌ی پلاستیکی هم دارد. بعضی روزها حتی یک کیف هم دارد که مدارک و پرونده‌هایش را از توی آن درمی‌آورد. کار تقریبا هرروزه‌ی سرهنگ، آمدن به چهارراه و زنگ زدن از تلفن عمومی چهارراه است. در حقیقت تلفن عمومی، به صورت اختصاصی برای او است. چون که هیچ کس دیگری سمت آن تلفن عمومی نمی‌رود. پاری وقت‌ها که تصادف می‌شود هم کسی برای زنگ زدن به پلیس سمت تلفن عمومی نمی‌آید. همه با موبایل زنگ می‌زنند دیگر. 
سرهنگ کت و شلوار می‌پوشد. به نظر آدم متشخصی می‌آید. آن‌کادر نیست. یعنی آن قدر پیر شده که فکر کنم دیگر حوصله‌ی آن‌کادر بودن و ریش‌ها را سه‌تیغ زدن و این‌ها را ندارد. ولی یک عادت عجیب هم دارد که اصلا بهش نمی‌خورد. بین تلفن‌هایش یکهو می‌آید سمت ساختمان ما. یعنی به انتهای باغچه. درخت‌های توی باغچه جوان و لاغرو هستند و اصلا چیزی را از کسی نمی‌پوشانند. علاوه بر آن بین باغچه و ساختمان ما هم یک پیاده‌رو وجود دارد. اما سرهنگ می‌آید سمت ساختمان ما، دقیقا رو به پنجره‌ی ما و پشت به چهارراه زیپ شلوارش را باز می‌کند و ثانیه‌های زیادی مشغول آبیاری درختان می‌شود. توی این دو سال هیچ وقت ندیده‌ام که به خاطر این کار دور و برش یا حتی روبه‌رویش (یعنی ما را) نگاه کند. روزهایی که هست چهار پنج بار باید این کار را بکند. 
مدت‌هاست فکر می‌کنیم که سرهنگ به کسی تلفن نمی‌زند. بلکه الکی توی گوشی با خودش حرف می‌زند و داد و بیداد می‌کند. یعنی حس می‌کنیم این مرد این قدر تنهاست که به حرف زدن با خودش افتاده و چند تا شخصیت خیالی هم اختراع کرده و هر روز به‌شان زنگ می‌زند و حال‌شان را می‌پرسد و رشته‌ی زندگی‌شان را دنبال می‌کند و گاه هم باهاشان دعوایش می‌شود و... نیاز هم دارد که این آدم‌های خیالی را در یک چهارراه شلوغ محله دنبال کند. یک بهانه برای از خانه خارج شدن و خودکشی نکردن. مشکل پروستات و مثانه‌اش را هم که دیده‌ایم به این فکر افتاده‌ایم که زیاد بهش گیر ندهیم. آخر عاقبت خودمان هم همچه خفن‌تر از این پیرمرد نخواهد بود. باهاش دوست نشدیم. ترس‌مان این بود که دفتر ما را با دستشویی اشتباه بگیرد و روزی ۴-۵ دفعه زنگ بزند که دستشویی می‌خواهم و بعد هم فقط خودش نباشد و یکهو تمام آدم‌های پلاس چهارراه دستشویی دفتر ما را به عنوان گزینه‌ی بهتر انتخاب کنند و... باهاش دوست نشدیم.
مشکل این است که چند هفته است سرهنگ دیگر سروکله‌اش پیدا نیست. تلفن عمومی گوشه‌ی چهارراه بلااستفاده شده. در این مدتی که سرهنگ نبوده شهرداری یک سمت خیابان را خط دوچرخه کرده. بولدوزر آمده آسفالت را کنده. کارگرها آمده‌اند جدول کاشته‌اند و بعد سطح خط دوچرخه را از سطح خیابان بالاتر برده‌اند و دارند سیمان هم می‌ریزند تویش و فقط لایه‌ی پلی‌اورتان خط دوچرخه باقی مانده. اما سرهنگ اصلا پیدایش نیست. حس می‌کنم تا یک ماه دیگر کیوسک سبزرنگ تلفن را هم بردارند ببرند. دیگر کسی نیست که ازش استفاده کند. سرهنگ ماسک می‌زد. منتها مثل خیلی از پیرمردها ماسکه دماغش را نمی‌پوشاند. یعنی کرونا گرفته و رفته بهشت زهرا؟ یا شاید هم کیوسک تلفن عمومی دیگری گیر آورده. کیوسکی که نزدیک یک دستشویی عمومی هم هست و مشکلات سن بالا و پروستات پنچر را به طرز متمدنانه‌تری می‌شود حل کرد... شاید اصلا بهشت برای سرهنگ همچه جایی باشد. نمی‌دانم...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۰۰ ، ۲۰:۰۴
پیمان ..

می‌گویند: طالبان تغییر کرده. دیگر خشکه‌مقدس نیست و دست و پای کسی را قطع نمی‌کند و دشمن شیعه‌ها هم نیست. می‌گویند طالبان امروز فقط دشمن آمریکاست. آمریکایی ببیند می‌کشد. بقیه در امن و امانند.
می‌گوییم: با این اوصاف پس باید تعداد مهاجرت افغانستانی‌ها به ایران زیاد نشود و همان روندهای سابق ادامه پیدا کند. نگران مرزها و بیش از حد شدن تعداد مهاجران تازه‌وارد هم نباید باشیم. 
می‌گویند: نه. در افغانستان ناامنی و بیکاری زیاد شده است. به خاطر آن مهاجرت‌ها هم زیاد شده است. نرخ قاچاقبرها هم گران‌تر شده است. 
می‌گوییم: اگر دلیل مهاجرت افغانستانی‌ها ناامنی و بیکاری در کشور خودشان است، چرا به بچه‌های مهاجر توی ایران حق درس خواندن نمی‌دهید؟
می‌گویند: کی گفته حق درس خواندن ندارند؟ سالی پانصد هزار نفر دارند درس می‌خوانند. ما گفتیم بچه‌ها درس بخوانند. اما نه این که به بهانه‌ی درس‌ خواندن بچه‌ها دو میلیون خانواده از افغانستان مهاجرت کنند به ایران.
می‌گوییم: یعنی الان که شما تو ثبت‌نام بچه‌های مهاجر تو مدارس ایران دست‌انداز ایجاد می‌کنید و همه را دق می‌آورید افغانستانی‌های دیگر به ایران مهاجرت نمی‌کنند؟
آسمان را نگاه می‌کنند و می‌گویند: هیچ کشوری تو دنیا به مهاجر غیرقانونی خدمات ارائه نمی‌دهد. 
می‌گوییم: حق تحصیل برای کودکان یک داستان دیگری هست‌ها... آمریکا از سال هزار و نهصد و هشتاد و شش قانون کرد که همه‌ی کودکان چه آن‌ها که قانونی‌اند و چه غیرقانونی حق آموزش در مدارس آمریکا رو داشته باشند. الان شما نگاه کنید می‌بینید توی همان زندان‌هایی که کودکان هائیتی و هندوراس و گواتمالا و... را نگه می‌دارند باز مدرسه و درس و مشق و آموزش زبان و فرهنگ آمریکایی به راه است. نسبت کودکان مهاجر به آمریکایی در مدارس‌شان یک به هفت است. در ایران این نسبت یک به صدوهفت است.
می‌گویند: اصلا همین یعنی ما اشتباه کردیم. هر کاری آمریکا کند اشتباه است و ما نباید آن را انجام بدهیم. 
می‌گوییم: بله. طالبان هم چون دشمن آمریکاست خوب است. ببخشید که متوجه نشدیم!
 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۰۰ ، ۰۸:۱۳
پیمان ..

ساختمان ۶ طبقه‌ی محل کار ما آیفون ندارد. یک ساختمان حدودا ۲۵ ساله در قلب محله‌ی دریان‌نو که هر طبقه و ساکنانش برای خودشان داستانی هستند. برآیند کنش و واکنش‌های این ساکنان هم این است که ساختمان به این بزرگی آیفون ندارد. در ورودی‌اش همیشه باز است. چون اکثر واحدها تجاری‌اند: از آزمایشگاه بگیر تا مطب دندانپزشکی و آرایشگاه زنانه. بعضی واحدها هم برداشته‌اند جلوی ساختمان برای خودشان آیفون مخصوص خودشان کار گذاشته‌اند. ساختمانی آن‌قدر شلم‌شوربا که یکی از کفتربازهای محله‌ی دریان‌نو هم برداشته بود پشت‌بام ساختمان را برای خودش مصادره کرده بود و حدود هزار تا کفتر را آن بالا نگه‌داری می‌کرد. بالاخره بعد از مدت‌ها یکی آمد و یکی از طبقات را خرید و تصمیم گرفت که سروسامانی به ساختمان بدهد. رفت دادگاه شکایت کرد و کفترباز محله را از پشت‌بام اخراج کرد که آن هم ماجرایی بود برای خودش. این روزها هم طرح یکسان‌سازی آیفون واحدها را دارد اجرایی می‌کند. 
رامین برق‌کاری بود که داشت طبقه به طبقه سیم‌کشی‌ها را انجام می‌داد تا آیفون‌ها را وصل کند. مثل هر غریبه‌ی دیگری که بار اول وارد دفتر عجیب غریب ما می‌شود نگاهی به دیوارهای بنفش و قفسه‌های کتاب و میز صندلی‌های ما کرد و گفت: شما این‌جا چی‌کار می‌کنید؟
برای از سر باز کردن گفتم: تو حوزه‌ی مهاجران در ایران پژوهش انجام می‌دیم.
داکت‌ سیم‌ها را وارسی کرد گفت: قبلا این‌جا دوربین مداربسته داشته. سیمش هست. بخواید می‌تونم براتون وصل کنم.
گفتم: آره. مستاجر قبلی این‌جا رو انبار و دفتر فروش کرده بود. کار اوناست.
نگاهی به پریزها و کلیدهای دیگر کرد. گفت: این سیمه که از زیر کلید آویزونه برای چه کاریه؟
گفتم: نمی‌دونم.
فازمترش را به سیم زد و گفت: این برق داره و این جوری آویزونه. اگه برای کاری در نظر نگرفتیش ببرمش.
گفتم: نه. برای کاری نیست. اومدیم همین شکلی بود.
گفت: خطر داره.
و کلید را باز کرد و با سیم‌چین سیم را کوتاه کرد و اضافه‌اش را داد توی کلید و دوباره تر و تمیز بست. خوشم آمد ازش. از این‌ها بود که اگر اشتباه و خطایی می‌دید نمی‌گفت به من چه. اشتباه و خطا را رفع می‌کرد.
گفت: بیشتر توضیح می‌دی؟ من خودم افغان هستم.
گفتم: ایول. و برایش توضیح دادم که دیاران ادووکیسی می‌کند و دارد زور می‌زند قوانین را بهتر کند. برای تغییر نگرش‌ها هم چند تا مستند ساخته و تلویزیون پخش کرده است و...
بعد پرسیدم: چند سالت است؟
گفت: ۲۳ سال. 
- متولد ایرانی؟
- نه. دو سال پیش اومدم. از هرات. با خانواده اومدم. خودم هنوز مجردم  البته.
گفتم: چه خوب. من هرات هم رفتم.
کلی ذوق کرد. گفت: هرات از تهران بهتره. نه؟
گفتم: شهر خوبی بود. قشنگ بود. ناژوهای قشنگ داشت.
پرسید: آیفون را این سینه‌ی دیوار کار کنم یا آن‌جا کنار در؟ 
گفتم سینه‌ی همین دیوار کار کن. گفت: یک داکت باید بزنم. 
پرسیدم: تو هرات کار گیر نمیومد؟
-  نه. اوضاع خیلی خراب بود.
-  برقکاری رو ایران یاد گرفتی؟
-  نه. تو هرات پیش آمریکایی‌ها یاد گرفتم. میدان هوایی هرات رفتی؟ پشت میدان هوایی هرات پایگاه آمریکایی‌هاست. آن‌جا دوره گذاشته بودند. من هم رفتم یاد گرفتم. لایسنس هم بهم دادند. لایسنس انگلیسی. من فقط اسمم را می‌توانم بخوانم توی آن لایسنس. اون لایسنس تو ایران به درد نمی‌خورد. کسی به لایسنس من نگاه نمی‌کند. اما نگه داشتم که وقتی رفتم اروپا نشان‌شان بدهم و اقامت بگیرم. 
برایم عجیب بود که تازه به ایران آمده بود. از مهاجران جدید‌ به ایران بود. همان‌طورکه او حرف می‌زد مسئله‌های زیادی توی سرم می‌چرخید: متغیر جریان و متغیر انباره. 
مهاجرت هم مثل هر مسئله‌ی اجتماعی دیگه هم جریان بود و هم انباره. یک طرف ماجرا که اتفاقا خیلی ذهنم را درگیر خودش کرده ‌آن‌هایی هستند که سال‌هاست ساکن ایران‌اند. خیلی‌های‌شان در ایران به دنیا آمده‌اند،‌ در ایران بزرگ شده‌اند، در ایران درس خوانده‌اند و دانشگاه رفته‌اند. در یک کلام آن قدر در ایران نفس کشیده‌اند که ایرانی شده‌اند. اما مهاجرت یک جریان هم هست. یک جریان چند ساله و چند دهه‌ای از یک کشور به کشوری دیگر. از افغانستان به ایران. از مکزیک به آمریکا. از مراکش به اروپا. از الجزایر به فرانسه. از ترکیه به آلمان. از ازبکستان به روسیه. همیشه هست. جریان دارد. متوقف نمی‌شود. تمام نمی‌شود. همیشه عده‌ای هستند که از یک کشور به کشور دیگر مهاجرت می‌کنند. هر اتفاقی بیفتد باز هم این جریان ادامه دارد... سه سال اخیر که اوضاع اقتصادی ایران خیلی خراب شده است و بازگشت افغانستانی‌ها به کشور خودشان هر سال رکورد می‌زند ذهنم به این سمت رفته بود که جریان‌ مهاجرت کم شده است. فکر می‌کردم که حالا دیگر باید به آن‌هایی که در ایران بودند و هستند فکر کرد. اما رامین همین دو سال پیش با خانواده به ایران مهاجرت کرده بود.
-    چرا آمدی ایران؟
-    از ۱۶ سالگی هر سال می‌آمدم به ایران برای کار کردن و برمی‌گشتم افغانستان. ۶-۷ باری که آمدم با پژو آمدم. ۲ سال پیش خواستم بروم اروپا. با خانواده توانستیم ویزای توریستی یک ماهه‌ی ایران بگیریم. آمدیم کرج و ماندگار شدیم. نرفتم. الان هم دارم پول‌هایم را جمع می‌کنم که بروم اروپا.
رسوب دارد. مهاجرت‌های متردد کاری رسوب دارد. همه جای دنیا همین است. ترک‌ها پنجاه سال پیش رفتند آلمان که کار کنند. آلمان‌ها آن‌ها را در محیط‌های بسته نگه می‌داشتند. به‌شان زبان آلمانی یاد نمی‌دادند. آن‌ها را مثل آدم‌آهنی بین خوابگاه و کارخانه کوک می‌کردند. چه‌قدر فیلم «در غربت» سهراب شهیدثالث در توصیف کارگرهای ترک آن‌ سال‌های آلمان خوب بود. اما ترک‌ها رسوب کردند. با این‌که آلمانی‌ها آن‌ها را آدم حساب نمی‌کردند ماندنی شدند. همه‌جا همین است. مهاجری که برای کار می‌آید آخرش آن‌قدر سوراخ‌سمبه‌ها را یاد می‌گیرد که ماندنی می‌شود. یک جایی از خودش می‌پرسد حالا می‌توانم هم در کشور خودم زندگی کنم و هم در این‌جا. کدام بهتر است؟ امکان زندگی در هر دو کشور برایش ممکن می‌شود. و چه‌قدر برای سینه‌چاکان نژاد آریایی این حقیقت سخت است... ایرانی‌ها ویزای کاری نمی‌دهند که مبادا مهاجران کاری رسوب کنند. ایرانی‌ها به افغانستانی‌ها در ایران آموزش‌های فنی حرفه‌ای نمی‌دهند که ممبادا آن‌ها رسوب کنند و در ایران ماندگار شوند. عوضش شبکه‌ی افغانی‌کشی راه افتاده و نمونه‌اش رامین که قاچاقی یا قانونی برایش فرقی نداشت. به هر حال می‌آمد به ایران. مهاجران مثل آب‌اند. هر چه‌قدر جلوی‌شان را بگیری و سد بزنی و خاک بریزی، باز هم تغییر مسیر می‌دهند و جاری می‌شوند. 
گفتم: اروپا سخت شده دیگه. سال‌های ۲۰۱۵ -۲۰۱۶ آسان بود.
-    آره. ولی ایران هم خوب نیست. اذیت می‌شم. یک کارت بانکی هم ندارم. کارت بانکی یک ایرانی را اجاره کردم باهاش خریدها را انجام می‌دهم.
گفتم: ولی توی ایران می‌توانی به راحتی کار کنی و پول دربیاوری.
-    چه پولی بابا؟ دو ساله دارم جون می‌کنم هزینه سفرم درنمیاد. لنگ ۳۰۰۰ یوروام.... ۳۰۰۰ تا بدهم می‌توانم تا مرز بوسنیا بروم. اما درنمی‌آید. هر چه قدر کار می‌کنم پول درنمیاد. همه‌اش خرج می‌شود. بس که گران است همه‌ چیز.
خواستم بگویم این درد تو نیست فقط که. درد من هم هست. به فنا رفته‌ایم ما. درد تمام جوان‌های ایرانی هم هست. یاد پسرعمه‌ام افتادم که هم‌سن‌ رامین است. دارد فوق‌دیپلم الکترونیک می‌خواند. کار نمی‌کند. پول درنمی‌آورد. به این فکر کردم که الان اگر او هم می‌خواست کار کند، با رامین وارد رقابت می‌شد. رامین برق‌کاری را در یک دوره‌ی کوتاه‌مدت از آمریکایی‌ها یاد گرفته بود. پسرعمه‌ی من در دانشگاه درس می‌خواند و احتمالا قرار بود برق‌کاری را در آن‌جا یاد بگیرد. ترم پیش دیدمش که لنگ مشتق انتگرال درس ریاضی-۱ بود. می‌نالید که سخت است و ما توی هنرستان از این چیزها نخواندیم. بهش گفتم اگر بخواهد می‌توانم بهش درس بدهم. نیامد سراغم. آخر ترم ازش پرسیدم چی شد؟ گفت استادمان ۱۰ تا سوال قبل از امتحان به‌مان با حل داد گفت از این ۱۰ تا ۳ تایش سوال امتحان است. من هم جواب را از آن ۱۰ تا سوال کپی پیست کردم. امتحان‌مان هم مجازی بود. تلخند زده بودم. پیش خودم گفتم: پسرعمه‌ی من هیچ وقت نمی‌تواند با رامین برای کار کردن وارد رقابت شود. 
داکت را با اره موکت‌بر نصف کرد و با دریل دیوار را سوراخ کرد. گفت: پسرعموی من کارش همین است. هر سال یا هر دو سال تلاش می‌کند که برود اروپا. همین الان در بوسنیا است. دو سال است که تا بوسنیا می‌رود اما برش می‌گردانند. تا بوسنیا رفتن آسان است. بعد از بوسنیا کرواسی است و از کرواسی اگر بگذرند وارد ایتالیا می شوند و کار تمام است. پناهندگی را می‌گیرند.  اما سختی‌اش رد شدن از کرواسی است. نمی‌گذارند. نمی‌شود. قاچاق‌برها هستند که ۵۰۰۰ یورو می‌گیرند تضمینی می‌برند ایتالیا. اما ۵۰۰۰ تا خیلی است...
اروپا... اروپا... ناحیه‌ی شنگن. شاید هیچ کس مثل رامین و پسرعمویش ایده‌ی شنگن را از عمق وجودشان درک نکرده باشد. شنگن را برای همین طراحی کردند: اهالی داخل ناحیه‌ی شنگن بتوانند به راحتی بین مرزها جابه‌جا شوند؛ اما مردمان و اهالی خارج از ناحیه‌ی شنگن نتوانند به راحتی وارد این کشورها شوند. پیش‌فرض‌شان هم این بود که با آزادی جابه‌جایی بین کشورهای داخل ناحیه‌ی اروپا می‌توانند کمبود نیروی کار را با خود اروپایی‌ها جبران کنند و با سخت‌گیری‌ها مهاجران غیراروپایی را به تدریج وادار به برگشت به کشور خودشان کنند. کشورهای ناحیه‌ی شنگن در حقیقت مرزهای خودشان را به ورای قاره‌ی اروپا گسترش دادند. با راه افتادن ناحیه‌ی شنگن دیگر آلمان نگران مرزهای خودش نبود. برای این‌که مرز آلمان و بیگانگان به آن سوی مدیترانه و کشور ترکیه و جزایر جنوبی ایتالیا و اسپانیا و حتی کشورهای شمال قاره‌ی آفریقا گسترش پیدا کرده بود. این که می‌گفت تا بوسنی راحت‌ است، اما بعدش غیرقابل عبور است دقیقا داشت از مرزهای شنگن صحبت می‌کرد. ناحیه‌ی امنیتی قاره‌ی سبز برای حفاظت خودش از غیراروپایی‌ها... و جالبش این که بعد از ۱۹۹۰ و شکل‌گیری اتحادیه‌ی اروپا این قاره اصلا پناهنده‌پذیر نبوده. طی این سال‌ها ۸۰ درصد درخواست‌های پناهندگی در اروپا رد شده‌اند. ۲۰۱۵ هم که آلمان یک میلیون نفر پناهنده پذیرفت به خاطر آن عکس تکان‌دهنده‌ی سواحل ترکیه بود. آن پسر سه‌ساله‌ی سوری که دریا جنازه‌اش را به زمین پس داده بود و سوژه‌ی عکسی تکان‌دهنده شده بود. فشار عمومی حکم می‌کرد که اروپا پناهنده‌پذیر شود. اما اکثر کشورها زیر بار نرفته بودند و آلمان یک تنه جور همه‌ی کشورهای اتحادیه‌ی اروپا را به دوش کشیده بود و سال‌های بعدش هم با شیبی ملایم فتیله را کشید پایین. 
جایگاه مهاجران تازه‌وارد جزایر دریای مدیترانه است. جزایری که مهاجران را در آن در یک حالت برزخی نگه می‌دارند و برای تک‌تک‌شان پرونده تشکیل می‌دهند و هر کدام به دردشان می‌خورد به کشورهای اروپایی راهش می‌دهند و بقیه هم در انتظار... انتظاری امیدوارانه. یک زندگی بخور و نمیر با چاشنی امید. 
شاید در زندگی رامین و پسرعمویش و امثال او هیچ چیز به اندازه‌ی این امیدواری عجیب نباشد. از بیرون که نگاه می‌کنی اروپا هم نومیدکننده است. برای یک پناهنده هیچ جا امیدی نیست. از همه جا مانده و از همه جا رانده است. اما هست. امید هم یک چیز فردی است. اروپا با خودش افسانه‌ای دارد که در درون آدم‌ها امید ترشح می‌کند.  این افسانه را نه افغانستان و نه ایران ندارند. نمی‌توانند امید تولید کنند.
می‌گویند قتل‌گاه مهاجران جهان دریای مدیترانه است. دریایی که در طول ۱۰ سال حدود ۴۰ هزار نفر مهاجر و پناهنده از آفریقا و خاور میانه و ایران و افغانستان را در خودش غرق کرده است؛ برای آدم اروپایی و غربی ۴۰ هزار نفر خیلی است. اما برای آدم ایرانی ۴۰ هزار نفر معادل تعداد کشته‌های تصادفات احمقانه‌ی رانندگی در یک سال و نیم است.
از شانس‌مان به مدد دوربین مداربسته‌ای که مستأجر قبلی نصب کرده بود، نصب آیفون‌مان کار زیادی نداشت. رامین یک سیم جدا کرد و یک داکت نصب کرد. گفت نصب گوشی آیفون هم بماند برای وقتی که سیم‌کشی همه‌ی واحدها تمام شد. همسایه‌ی طبقه‌ی دوم آمده بود دنبالش که بدو بیا کارمان لنگ تو است. رامین وقت زیادی نداشت. از هم خداحافظی کردیم.
 

۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۵۳
پیمان ..

بچه‌های میم بالاخره شناسنامه گرفتند. تاریخ صدور شناسنامه‌شان دقیقا هم‌زمان با ماه و روز تاریخ تولد من شد. از آن هم‌زمانی‌ها که فقط به درد خودم می‌خورد. 
به اولین برخوردهایم با میم که فکرکردم دیدم سه سال گذشته است. خیلی طول کشید. یک راه طولانی طی شد تا بالاخره بچه‌هایش صاحب شناسنامه شدند. راستش را اگر بخواهم بگویم در این سه سال خیلی وقت‌ها فکر می‌کردم که بچه‌های میم هیچ وقت صاحب شناسنامه نمی‌شوند. اما انگار خودش این‌طور نبود. پارسال که چهارمین بچه‌اش را هم به دنیا آورد حس کردم این‌طوری نیست. آن زمان هنوز هم معلوم نبود که بچه‌هایش بالاخره صاحب شناسنامه می‌شوند یا نه. افغانستانی‌ها پر زاد و ولدند. خانواده‌های‌شان پرجمعیت‌اند. اما حتما میم به عنوان یک زن ایرانی امیدهای بزرگی داشته که به دنیا آوردن چهارمین فرزند را هم قبول کرده. 
اولین بار میم را همراه خانم ع دیدم. ع هم یک زن ایرانی بود که شوهری افغانستانی داشت. فقط یک دختر ۶ ساله داشت که می‌خواست قبل از مدرسه رفتنش صاحب شناسنامه‌ شود و توی مدرسه دردسرهای یک کودک افغانستانی را نداشته باشد. در تکاپو بودند که به مناسبت روز مادر جلوی مجلس تجمع برگزار کنند و برای بچه‌های‌شان از نماینده‌های مجلس اصلاح قانون را بخواهند. خانم ع دو سال پیش فوت شد. توی یک تصادف رانندگی مرد و دختر کوچکش بی‌مادر شد و اعضای بدنش هم اهدا شد به چند نفر آدم دیگر که بیشتر زنده بمانند. این‌که می‌گویم راهی بس طولانی طی شد به خاطر همین است... ع مرد. میم کودک دیگری به دنیا آورد و...
همان اولین بار که میم را دیدم به استعداد غریب او پی بردم. او یک اعجوبه بود. استعدادهایش از آن استعدادهای مورد ستایش سیستم آموزش و پرورش و نظام آموزش عالی ما نبود. استعدادش از نوع حفظ فرمول‌های ریاضی و ابیات شعرا و تند تند تست زدن نبود. همان موقع در ستایش استعدادش این‌جا نوشتم. شاید اگر میم در این خاک نبود و در کشوری مثل سوئد به دنیا آمده بود یکی از گزینه‌های ریاست‌جمهوری آن کشور می‌شد. نمی‌دانم...
میم اما هیچ وقت از پیگیری دست برنداشت. رها نکرد. با وجود بی‌مهری‌ها باز هم نومید نشد. هر جا که لازم بود رفت و پیگیری کرد و حرفش را زد و نماینده‌ی یک گروه بزرگ شد. اوجش دقیقا شب قبل از صدور شناسنامه‌ها برای بچه‌هایش بود. جایی که رفت توی تلویزیون و حرف‌های تمام مادرهای ایرانی را که شوهری غیرایرانی دارند بیان کرد. بیانش هم مثل من نبود که هر جا می‌روم با یک لحن و یک دایره واژگان صحبت می‌کنم. بیانش کاملا شبیه نماینده‌ی یک جامعه‌ی مدنی بود.
بچه‌های میم این هفته صاحب شناسنامه شدند. وقتی این را شنیدم گفتم: حتما یک روزی مادرشان را به خاطر این شناسنامه‌ها ستایش خواهند کرد. حتما یک روزی فیلم آن برنامه‌ی تلویزیونی را نگاه خواهند کرد و می‌گویند ببین مادر ما چه قهرمانی بوده. حتما عکس‌های نشست‌‌های دیاران توی دانشگاه تهران را مرور می‌کنند و می‌بینند که مادرشان برای شناسنامه‌دار شدن آن‌ها تا کجاها رفته. شاید یکی‌شان فیلم‌ساز هم شد و فیلمی در مورد زندگی یک زن ایرانی ساخت. زنی که جنگید تا بتواند مثل مردهای ایرانی حق انتقال تابعیت به بچه‌هایش را پیدا کند. قشنگی‌اش این است که او با مردها نجنگید. با یک طرز تفکر جنگید...
هفته‌ی پیش زن‌های آرژانتینی جلوی مجلس کشورشان جمع شدند و قانونی شدن حق سقط جنین را جشن گرفتند. شور و شوق آن زن‌ها و خوشحالی‌های‌شان و هم را در آغوش‌ کشیدن‌های‌شان قشنگ بود. دراماتیک بود. اما برای من شناسنامه‌های بچه‌های میم خیلی دراماتیک‌تر بودند. مخصوصا شناسنامه‌ی آن بچه‌ی آخری که فکر کنم هنوز شیرخواره باشد و تا همین پارسال باید ۱۸ سال صبر می‌کرد تا شاید به او شناسنامه بدهند و حالا قبل از این که زبان باز کند صاحب شناسنامه شده است. دیدم خیلی‌ها عکس‌های جلوی مجلس آرژانتین را توی اینستاگرام‌شان گذاشته‌اند و از خوشحالی زن‌های آرژانتینی خوشحال بودند. توی این سه سال به هر کسی که حس می‌کردم می‌تواند قصه‌های میم و زن‌های مثل او را ترویج کند رو انداختم. به دخترها و زن‌ها بیشتر. ازشان انتظار بیشتری داشتم. ولی خیلی‌های‌شان سرد برخورد کردند. تنها مشارکت نکردند، بلکه تو دل آدم را خالی می‌کردند که نمی‌شود و بی‌خیال شوید و عمرتان را تلف نکنید و این‌ها آدم‌بشو نیستند و... چند تای‌شان را به وضوح یادم است. چند تای‌شان از همین‌ها بودند که عکس‌های‌ آرژانتینی‌ها را بازنشر کردند. کرمم گرفت که بروم به‌شان بگویم یادتان هست فلان موقع فلان پیام را دادم و... اما زود پشیمان شدم. این را از رانندگی توی جاده‌های ایران یاد گرفته‌ام. بعضی‌ها هیچ وقت نمی‌فهمند. این‌که سعی کنی به‌شان بفهمانی یا بدتر سعی کنی به‌شان یاد بدهی اشتباه محض است. راه خودت را برو...
توی تد اکس اصفهان شعارم این بود: در صحنه‌ی عمومی حرف بزن.
فکر کنم حالا باید یک تد دیگر پیدا کنم و یک ارائه‌ی دیگر تمرین کنم. شعار آن یکی باید این باشد: راه خودت را برو!

 

 

مرتبط:

مسیری که با هم طی کردیم-۱

مسیری که با هم طی کردیم-۲

مسیری که با هم طی کردیم-۳
 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۹ ، ۱۸:۵۸
پیمان ..

تداکس اصفهان را دوست داشتم. از نظم‌شان خوشم آمد. از این‌که از سه ماه قبلش خبر داده بودند می‌خواهیم رویداد برگزار کنیم و گام به گام پیش آمده بودند. ما را از کانال موفقیت‌های کوچک برای ایران پیدا کرده بودند. خانم کاظمی بود که زنگ زد و گفت همچه رویدادی را می‌خواهیم برگزار کنیم. 
چهارچوب‌های برگزاری رویداد تد را دقیق اجرا می‌کردند. شعار امسال برنامه‌شان «راه‌حل‌های ساده» بود. اول یک خلاصه‌ی نیم‌صفحه‌ای از ارائه‌ی پیشنهادی‌ام برای‌شان فرستادم. فکر کنم در مجموع چند ساعتی با هم حرف زدیم و داستان‌ها را گفتم و سر انتخاب یک چهارچوب برای ارائه به جمع‌بندی رسیدیم. این که داستان تغییر قانون تابعیت برای فرزندان مادر ایرانی را چطور تعریف کنم که یک راه‌حل ساده هم داشته باشد. باید تا جای ممکن ساده‌سازی می‌کردم. بعد متن اولیه‌ی ارائه را برای‌شان نوشتم. فکر کنم یک متن ۱۵۰۰ کلمه‌ای بود. قصه‌های زیادی داشت. دو بار متنم رفت و برگشت خورد که باید کوتاه‌تر کنی و این‌ها را اگر بخواهی موقع ارائه بگویی بیش از ۱۵ دقیقه طول می‌کشد و... بعد از نهایی کردن متن دو سه بار فرستادن صوت بود و بعد هم دو سه بار فرستادن ویدئو و گفتن نکاتی برای بهتر کردنش و...
برای خودم هم مبهم بود که چطور می‌خواهند برگزار کنند. اول آذر گفتند که محل برگزاری میدان نقش جهان خواهد بود. عالی‌قاپو را می‌گیریم و با تصویری از زمینه‌ی نقش جهان شما در ایوان عالی‌قاپو ارائه می‌دهید. به خاطر کرونا بلیت‌فروشی و حضار نخواهیم داشت و برنامه‌ به صورت آنلاین پخش می‌شود. رویایی بود. 
یک هفته قبل از رویداد گفتند که نقش جهان نشده. عکس یک کره‌ی خیلی بزرگ کنار زاینده‌رود را برایم فرستادند که محل برگزاری رویداد این‌جا خواهد بود. فکر کردم رصدخانه است.
بلیت هواپیما گرفتند. سومین روز مرگ آقا را نماندم و آمدم تهران و با والذاریاتی خودم را به فرودگاه رساندم. ترس از کرونا و حدود یک سال سفر نکردن بد جور تنبل و لخت و سنگینم کرده بود. ترافیک تهران فراتر از حد برآوردهای من بود. شانسم پرواز تهران به اصفهان تأخیر داشت و با این‌که دیر رسیدم کانترش بسته نشده بود. هواپیما از نوع ای تی آر ملخ‌دار بود. کوچک بود و همه‌ی مسافرها دور از هم کنار پنجره نشسته بودند. 
هر چه قدر به مغزم فشار آوردم که طرز کار موتورهای هواپیما و توربین‌ها و تهویه‌ی مطبوع هواپیما را به یاد بیاورم نشد که نشد. یادم بود که تهویه مطبوع هواپیما خاص است و با ماشین و خانه فرق دارد. این‌ها چیزهایی بود که توی درس‌های دوره‌ی لیسانس مهندسی مکانیک خوانده بودم. جزء درس‌هایی بود که نمره‌هایم در آن‌ها خوب بودند. هم توربین گاز را خوب یاد گرفته بودم و هم طراحی سیستم‌های تهویه را. اما به محاق فراموشی رفته بودند. همه چیز گذشته بود. سال‌ها گذشته بود. وقتی توی هواپیما نشسته بودم به وضوح قیافه‌ی استاد موقرمزمان را به یاد می‌آوردم. بهش می‌گفتیم پل اسکولز. اما جزئیات کارکرد توربین هواپیما... از این فراموشی می‌فهمیدم که خیلی سال گذشته و من نه به خاطر آن درس‌ها و نه به خاطر یک مهارت مهندسی بلکه به خاطر تلاش برای حل یک مسئله‌ی اجتماعی و درصد ناچیزی موفقیت در آن تلاش راهی اصفهان بودم. به خودم می‌گفتم آره حقیقت اینه که تو با اون مهندسی مکانیک احتمالا هیچ وقت برای ارائه توی تداکس اصفهان دعوت نمی‌شدی. احتمالا اگر هم می‌رفتی علوم اجتماعی می‌خواندی هیچ وقت خلاقیت و جسارت تلاش برای حل یک مسئله‌ی اجتماعی را پیدا نمی‌کردی و نهایت کارت می‌شد همین پژوهش‌ها و مقاله‌هایی که اساتید دانشگاهی و دانشجویان می‌نویسند...
این‌که بهترین سال‌های جوانی‌ام صرف خواندن مهندسی مکانیک شده بود اذیتم نمی‌کرد. این‌که من طرز کار توربین هواپیما را به یاد نمی‌آوردم اذیتم می‌کرد. دردم را می‌دانستم. دردم حتی به یاد نیاوردن هم نبود. این که به یاد نمی‌آوردم به خاطر گذشت زمان بود. دردم گذشت زمان بود. دردم دود شدن زندگی بود.
توی هواپیما حس می‌کردم این ارائه برای خودم خیلی مهم خواهد بود. من هیچ نشان و شاخصی در درون خودم نداشتم که حس کنم سال‌های زیادی گذشته. در درون جوان بودم. حتی از نظربدنی از روزهای دانشجویی هم چست و چالاک‌ترم. اما به یاد نیاوردن طرز کار توربین هواپیما زد تو گوشم که ۱۰ سال از دوران دانشجویی‌ات گذشته. زد تو گوشم که بدبخت سه دهه از زندگی‌ات گذشته و احتمالا همین اتفاقات کوچک اوج‌های زندگی‌ات خواهد بود.
آقای زاهدی با نیسان پیکاپ تا بن دندان مسلحش (لاستیک گل درشت و پروژکتور و ارتفاع تقویت‌شده و...) آمد دنبال‌مان. سه نفر از تهران آمده بودیم. من و آقای قاضی‌نوری که جزء ارائه‌دهندگان بودیم و آرش برهمند که مجری برنامه بود. یک راست رفتیم باغ گل‌های اصفهان. محل برگزاری رویداد آن‌جا بود. گلخانه‌ی استوایی را تازه راه‌اندازی کرده بودند و در منظره‌ی صخره‌ای آب‌چکان با گل و گیاه‌های استوایی باید ارائه می‌دادیم. یک دور تمرین کردیم. یک دور هم روز جمعه قبل از برنامه باید تمرین می‌کردیم و بعد از ناهار هم خود برنامه‌ی اصلی که پخش آنلاین از لایو اینستاگرام داشت. 
ارائه‌ام را دیگر حفظ شده بودم. سعی کرده بودم به فشرده‌ترین حالت ممکن کاری را که توی دیاران انجام داده بودیم روایت کنم. می‌دانستم که هر کدام از جمله‌های ارائه ۱۰۰ تا جمله‌ی توضیحی هم پشتش دارند. فشرده‌سازی کرده بودم در حد بنز. یک سری چیزها را هم خط زده بودم که گفتن‌شان خوب بود. اما محدودیت زمان نمی‌گذاشت. من باید در خدمت شعاری که گفته بودم ارائه می‌دادم: در صحنه‌ی عمومی حرف بزن. انگلیسی‌اش خلاصه‌تر هم می‌شد: اسپیک این پابلیک.
همین که هواپیما در باند فرودگاه اصفهان نشست باران شروع به باریدن کرد. پیش خودم گفتم باران را با خودم از لاهیجان به اصفهان آورده‌ام. شب بعدش که برگشتم تهران هم دقیقا به محض بیرون آمدنم از سالن ترمینال ۲ فرودگاه مهرآباد باران در تهران شروع به باریدن کرد. پیش خودم باد کردم که باران از لاهیجان به اصفهان و از اصفهان به تهران آوردم!
چون رویداد پخش آنلاین بود تعداد ارائه‌ها را کم کرده‌ بودند. ۶ نفر بودیم. ۲ نفرمان از تهران آمده بودیم. ۲ نفر از شیراز و ۲ نفر هم از خود اصفهان. ایمان ابراهیمی از پرنده‌نگری حرف زد. دکتر ناجی از اقتصاددان‌های رمال. دکتر قاضی‌نوری از پیش‌بینی‌پذیر بودن و خانم حمداوی از تدبیرهایی برای این‌که زباله‌های خانگی شیرابه نداشته باشند. آقای زارع هم از تلاش‌هایش برای احیای تالای کمجان گفت و من هم از داستان تغییر قانون تابعیت بچه‌های مادر ایرانی: در صحنه‌ی عمومی حرف بزن.
خلوت بود. حضاری نداشتیم. باید نوبتی می‌رفتیم رو به دوربین می‌ایستادیم و ارائه می‌دادیم. تا نوبت‌مان شود توی باغ گل‌ها می‌چرخیدیم و پیاده‌روی می‌کردیم. قشنگ هم بود. اصفهان بعد از شبی بارانی، خواستنی شده بود. هر کدام‌مان قدم‌هایی کوچک برای معنادار کردن زندگی برداشته بودیم. قدم‌هایی خیلی خیلی کوچک. دیدن آن‌ آدم‌ها برایم امیدوارکننده بود.

موقع برگشت زودتر به سمت فرودگاه اصفهان حرکت کردم. کار چندانی نداشتم. شب بود. رفتم توی سالن فرودگاه نشستم. حس خوبی داشتم راستش. نه از خود ارائه. از یک جور حس قدر دیدن. از این که دیده می‌شوی. از این که فقط قرار نیست فحش بشنوی و برچسب بخوری و ترس و لرز داشته باشی. برای یک بار هم که شده به خاطر عجیب غریب بودن کار و بار نگاه عاقل اندر سفیه ندیدم. اما توی همان فرودگاه حسی از ناپایداری روزهای آینده شروع به خزیدن کرد. پرونده بسته شده بود. به قول مهدی میشن کامپلیتد. اما حس سرد و لزجی از خب بعدش چه داشت نفوذ می‌کرد...

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۹ ، ۱۱:۳۰
پیمان ..

سهراب و گردآفرید اثر بدرالسماء

اولین شناسنامه بر اساس قانون جدید هم صادر شد. ریحانه دختر ۱۲ ساله‌ای بود که توانست صاحب‌شناسنامه شود. یک سال پیش منتظر این خبر بودم. اما خب، این‌جا ایران است. همه‌چیز کند پیش می‌رود. خیلی کند. راستش زیاد خوشحال نشدم. شاخصی که برای خودم گذاشته‌ام بچه‌ی میم است. هر وقت او شناسنامه‌دار شد یعنی که قانون اجرایی اجرایی شده. منتظرم ببینم کی به بچه‌ی او شناسنامه می‌دهند.

نمی‌دانم چرا یاد مناظره‌ی پارسال خبرگزاری فارس افتادم. به من گفتند تو برو با مخالف‌ها مناظره کن. گیر خبرگزاری فارس و این‌ها را نداشتم. هر جا باشد می‌روم حرف می‌زنم. تریبون تریبون است. حرف شخصی من نبود که بخواهم فاز تعصب و جناح‌بندی سیاسی بگیرم.  اما من آدم بحث و جدل و مناظره نیستم. فقط چون یارم حاج‌آقا بود، دلگرم شدم. آخوندهایی که خارج رفته‌اند و چهار تا زن بی‌حجاب دیده‌اند به نظرم آخوندهای بهتری هستند. حاج‌آقا هم از همان‌ها بود. روسیه و اروپا رفته بود و می‌گفت از روسیه در دنیا کشور امنیتی‌تر وجود ندارد. آن روس‌ها هم به زن‌های با شوهر غیرروس اجازه انتقال تابعیت روسی داده‌اند. این‌ها چی چی می‌گویند دیگر؟

طرف مقابل‌مان هم یک خانم و آقا بودند. در این چند ساله به من ثابت شده که دشمن‌ترین دشمن زن‌ها توی ایران در امور مربوط به برابری خودشان هستند. تو این بازی هم همین بود. من و حاج‌آقا ایستاده بودیم این طرف گود که زن ایرانی حق دارد تابعیت خودش را به بچه‌اش منتقل کند، آن طرف زنی ایستاده بود که نخیر نباید چنین حقی قائل شوید. مناظره‌ی کثیفی بود. هیچ وقت نخواستم دوباره فیلمش را حتی محض ارزیابی ببینم. بس که توی حرف ما پریدند و ما هم توی حرف‌شان پریدیم و کلا فحش بود و فضیحت. ولی هیچ کدام نتوانستیم طرف مقابل‌مان را ساکت کنیم... الان یادش افتادم. دیدم مخالف‌ها باز هم این طرف و آن طرف فحش داده‌اند که بدترین قانون تاریخ ایران اجرایی شد...

بعضی‌ها به عنوان خبر خوب از آن یاد کرده بودند. کامنت‌های پای پست‌های اینستاگرام و توئیتر را که خواندم دیدم آن خوی خودبرتربینی ایرانیان خیلی رگ و ریشه دارد. خیلی‌ها فحش می‌دادند که به بچه‌افغانی‌ها دارید شناسنامه‌ می‌دهید که چی بشود؟ که خون پاک آریایی را دچار اختلاط نسل کنید؟ حالا برود از آن تست بزاق‌ها بدهد که نسلش به کجاها می‌رسد می‌بیند درصدی از تمام اقوام آسیایی (از مغول‌ها تا تاتارها، از اعراب تا ترک‌ها و...) توی سلول‌هایش هست‌ها... ولی خب...

این روزها که دارم نمایش‌نامه‌های بهرام بیضایی را می‌خوانم یکی یکی شخصیت‌ها و داستان‌های شاهنامه هم برایم مرور می‌شود. یکی از نکاتی که توی شاهنامه و اسطوره‌هایش توجهم را برانگیخته حجم ازدواج‌های فراملی بین ایرانیان و غیرایرانیان است. سودابه دختر شاه هاماوران است. به ایران فرستاده می‌شود تا همسر کیکاووس شاه ایران شود. مادر گرسیوز (برادر افراسیاب، شاه توران) از توران به ایران پناهنده می‌شود و او را به خدمت کیکاووس می‌برند و از ازدواج او با کیکاووس سیاوش پدید می‌آید. سیاوش شاهزاده‌ای ایرانی است که به توران پناهنده می‌شود و در آن‌جا با فریگیس (دختر شاه توران) ازدواج می‌کند. رستم دستان به سمنگان می‌رود و با تهمینه دختر شاه سمنگان می‌آمیزد و سهراب پدید می‌آید. در همه‌ی این‌ها طرف ایرانی مرد است و طرف خارجی زن. یعنی در اساطیر ایران ازدواج بین مرد ایرانی با زن غیرایرانی به تواتر اتفاق می‌افتد. اما در مورد زن ایرانی... چیزی که تا الان یافته‌ام فقط گردآفرید بوده. آن هم گردآفرید به عنوان شخصیتی از کتاب سهراب‌کشی بهرام بیضایی. گردآفرید یک دختر ایرانی. آن‌گاه که برای حفظ سپیددژ با سهراب که جنگاور توران بود درآویخت. وسط نبرد دلش سهراب و آمیختن با او را خواست. اما علیه خودش ایستاد. برای نجات سپیددژ به سهراب رکب زد. به او گفت که الان جلوی دیگران من را اسیر کردن خوب نیست. نیمه‌شب بیا. اما او را قال گذاشت و به ایران تاخت و با خودش رستم را آورد و... انگار در اساطیر، زن ایرانی در صورتی که ستایش‌برانگیز است که مرد غیرایرانی را قال بگذارد و برای نجات میهن به سراغ یلان ایرانی برود....

قانون تقریبا درست شده است. هنوز تا برابری کامل فاصله‌ی زیادی هست البته. اما مطمئنا این نگرش که زن ایرانی هم صاحب تن خودش است و می‌تواند برای خودش تصمیم بگیرد که با کی بیامیزد و با کی نیامیزد خیلی جای کار دارد. حداقل با چیزی در کهن‌الگوهای ذهنی سروکله باید زد... سر شوخی البته باز شده است دیگر.
 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۹ ، ۱۴:۵۱
پیمان ..

دو سال پیش من افغانستان بودم. سفرنامه‌اش را نوشته‌ایم. اما هنوز در مرحله‌ی ویرایش است. راستش چون سه نفری که رفته بودیم می‌خواهیم یک سفرنامه منتشر کنیم کار سخت شده است. سه تا آشپزیم و هر کدام‌مان هم یک نوع قاطق بلدیم درست کنیم و تهیه‌ی خوراک واحد دشوار شده است. برای من به شخصه بازنویسی سخت‌ترین کار دنیاست و همین هم مزید بر علت شده.


دو سال پیش کابل امن‌تر بود. هنوز طالبان با آمریکا دوست نشده بود. یک هفته‌ای که در کابل بودیم اتفاقی رخ نداده بود. به خاطر همین مردم با احساس امنیت بیشتری بیرون می‌آمدند. ترافیک کابل به گفته‌ی خودشان به خاطر همین بیشتر شده بود.
یک روز ظهر از میدان دهمزنگ پیاده رفتم تا پوهنتون کابل. راه زیادی نبود. گوشه‌ی میدان دهمزنگ بیلبورد تبلیغاتی مردی با بازوهای ورقلمبیده و تجهیزات یک باشگاه بدنسازی را در زمینه‌اش نشان می‌داد. تصویری قدیمی از میدان دهمزنگ بعد از جنگ‌های داخلی دیده بودم که تانکی در حال عبور از خیابان بود و هیچ کدام از ساختمان‌های اطراف میدان و دو طرف خیابان سالم نبودند. اما بعد از سال‌ها کابل دوباره خودش را ساخته بود. از ‌آن سال‌ها فقط یک ساختمان مخروبه‌ی چند طبقه‌ی بزرگ مانده بود که محل قضای حاجت مردان عبوری در پیاده‌رو شده بود. بقیه ساخته و آباد کرده بودند. 
نزدیک پوهنتون کابل همین‌جوری با صابر دوست شدم. داشتم از پسرک پشمک‌فروشی عکس می‌گرفتم که دیدم صابر ایستاده و نگاهم می‌کند. محال است به کابل بروید و پشمک‌فروش‌های کابل با آن پشمک‌های صورتی شادشان توجه‌تان را جلب نکند. قد صابر از من کوتاه‌تر بود. ازش پرسیدم: پوهنتون کابل همین طرف است؟
سرش را تکان داد و گفت: من هم همان جا می روم.
گفتم: چه خوب.
گفت: ارانی استی؟
گفتم: بله.
گفت: چرا به افغانستان آمدی؟
گفتم: آمدم که چکر بزنم.
گفت: من ایران را خیلی دوست دارم.
گفتم: به ایران بوده ای؟
گفت: نه. ولی فیلم و عکس از ایران زیاد دیده ام. دوست دارم شیراز را ببینم.
خیلی سریع‌تر از آن‌چه فکر می‌کردم با هم رفیق شدیم. صابر دانشجوی سال اول انجنیرینگ (مهندسی) برق کابل بود. تا به حال به ایران مهاجرت نکرده بود. می‌گفت ویزای ایران خیلی گران است. خانواده‌اش پول‌دار نبودند. در یکی از خانه‌های دامنه‌ی کوه روبه‌روی پوهنتون کابل زندگی می‌کردند. خانه‌های روی دامنه‌ی تپه‌ها و کوه‌های کابل ارزان‌اند. آب لوله‌کشی ندارند. برای آب باید بروند سراغ چاه آبی که در هر محله حفر شده و با پمپ دستی آب بالا بکشند و دبه دبه آب را ببرند به خانه‌شان. صابر کلی برادر و خواهر داشت. اما درسخوان بود. خیلی درسخوان بود. در کنکور رتبه‌ی بالایی به دست آورده بود و توانسته بود انجنرینگ برق قبول شود.
پوهنتون کابل دیوارهای بلندی داشت. کنار دیوار با هم قدم می زدیم و می رفتیم به سمت در ورودی پوهنتون. خوشحال بودم که با صابر دوست شده‌ام و برای گشت و گذار در پوهنتون کابل راهنما خواهم داشت. بالای دیوارها هم سیم خاردار داشت. این دیوارها و سیم خاردارها خیلی برایم معنادار بودند. نمادین بودند. در ایران دانشگاه تهران با نرده هایی سبز رنگ از خیابان ها و پیاده رو ها و جامعه ی اطرافش جدا می شود. برای ورود به دانشگاه تهران تو باید از گیت های نگهبانی بگذری. بین دانشگاه و جامعه نرده هایی آهنین وجود دارد. برای ورود به پوهنتون کابل با از سنگرهایی نظامی رد می‌شدی...
۶-۷ نفر با لباس نظامی و تفنگ به دست جلوی در پوهنتون کابل ایستاده بودند. در ورودی تنگ بود و دانشجوها باید کارت نشان می‌دادند و از جلوی سربازها رد می‌شدند. پشت در ورودی محیط پر دار و درختی دیده می‌شد. جلوی در اصلی دانشگاه با کیسه‌های شنی سنگر هم درست کرده بودند. خیلی هوس کرده بودم که از آن منظره عکس بگیرم... 
گفتم: چه ترسناک.
صابر گفت: عادت داریم.
به سرباز اولی که کلاشینکفی به دست داشت گفتم که من دانشجو از ایران هستم. می‌خواهم پوهنتون کابل را ببینم.
سر تکان داد که نمی‌دانم. از قوماندان بپرس. رفتم جلوتر. رئیس‌شان ژ۳ به دست از بالای دماغش نگاهم کرد. حرفم را برایش تکرار کردم. کارت دانشگاه شریفم را هم در آوردم نشانش دادم. حال نکرد. گفت: نی. نمی‌شود که داخل شوی.
نگاهش کردم و چیزی نگفتم. می‌خواستم ببینم محیط ایزوله و گلخانه‌ای دانشگاه در کابل چه شکلی است. آرامگاه جمال‌الدین اسدآبادی هم وسط پوهنتون بود. اصرار نکردم. به همین راحتی راهم نداده بودند. کارت دانشگاه شریفم هم فقط به درد خودم می‌خورد. 
صابر دید که ناراحت شده‌ام. بی‌خیال کلاسش شد و او وارد دانشگاه نشد. کنار دیوارهای پر از سیم‌خاردار دانشگاه قدم زدیم. برای موبایلم شارژ خریدیم. بعد صابر پیشنهاد داد حالا که نگذاشتند به پوهنتون داخل شوی بیا برویم زیارت کارت سخی.
از کوچه‌ای رد شدیم و یکهو در جلوی رویم، در دامنه‌ی کوه چهارگنبد فیروزه‌ای دیدم. چهار گنبد فیروزه‌ای خیلی قشنگ و بزرگ. انگار که آمده باشم به مزارشریف و روضه‌ی شریف پیش رویم باشد. پایین دست گنبدها یک قبرستان بود. قبرستانی بزرگ با تکه سنگ‌هایی به عنوان نشان و سنگ قبر.
گفتم: اینجا کجاست؟
گفت: سخی جان. قدمگاه امام علی.
گفتم: عه... سخی جان این جاست؟
نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم سخی جان فقط یک عنوان است. اصلا فکر نمی‌کردم نام یک مکان باشد. قبل از سفر ترانه‌های احمد ظاهر را گوش داده بودم. آن‌جا ترانه‌اش توی گوشم زنگ زد:
خدا بود همراهت 
قرآن پشت و پناهت 
زیارت سخی جان 
کند ز غم نگاهدارت
آن روز صابر من را توی صحن سخی‌جان گرداند و با هم حرف زدیم و عکس گرفتیم و دوست شدیم. مرام گذاشت برایم. گوشی موبایلش هوشمند نبود. شماره موبایلش را ذخیره کردم. گفتم بعدا توی فیس‌بوک پیدایت می‌کنم و عکس‌ها را برایت می‌فرستم. اما بعدا هر چه‌قدر توی فیس‌بوک گشتم پیدایش نکردم...
دیروز که خبر حمله‌ی انتحاری به پوهنتون کابل را شنیدم و دیدم دلم به درد آمد. یاد دو سال پیش خودم افتادم که خیلی راحت، تک و تنها با کاپشن آبی‌رنگم رفته بودم پوهنتون کابل و راهم نداده بودند. آن روزها امن‌تر بود انگار. بعد یاد صابر افتادم. ۲۲ نفر کشته شده بودند. به کدام دانشکده حمله کرده بودند؟ نکند صابر هم... یکهو حس کردم همه‌ی آن ۲۲ نفر صابر بوده‌اند و مو به تنم راست شد...

۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۹ ، ۱۲:۱۱
پیمان ..

خبرش کوتاه بود. فلانی که فعال فرهنگی و مستندساز و جوان متعهد و مومن فعال رسانه بود شب گذشته بر اثر مشکل حاد ریوی ناشی از بیماری کرونا در بیمارستان مسیح دانشوری تهران درگذشت. عکسش را هم زده بودند. جوان ریشویی که هنوز جوان‌تر از این حرف‌ها بود که موی سپیدی در چهره‌اش پیدا شود.
شناخت من از او فقط منحصر به توئیت‌هایی بود که در مخالفت با لایحه‌ی اعطای تابعیت به بچه‌های مادر ایرانی، پدر غیرایرانی کار می‌کرد. غیرممکن بود که نماینده‌ی مجلسی، مدیری، وزیری کسی در موافقت با حق انتقال تابعیت از خون زن ایرانی توئیتی بزند و او در ریپلای به آن توئیت طرف را با خاک یکسان نکند و چند تا صفت کت و کلفت به او نبندد.
شنیدن خبر مرگش برایم چند احساس متناقض را به وجود آورد. اول این که کرونا جان جوانی همچو او را هم گرفته بود. یعنی که من باید منتظر شنیدن خبرهای ناگوار از آدم‌های نزدیک‌ترم هم باشم. دوم دعوای تابعیت بچه‌های مادرایرانی بود و دریچه‌ای که او مخالفت می‌کرد. حس عجیبی است. وقتی می‌بینی یک مخالف دوآتشه‌ی پروژه‌ات به تیر غیب گرفتار می‌آید.
هفته‌ی پیش یک مادر ایرانی پیغام داده بود که بچه‌اش توی یکی از بیمارستان‌های شهر مشهد زودتر از موعد (توی شش ماهگی) به دنیا آمده و با زور دستگاه بالاخره توانسته‌اند او را به ۸ماهگی برسانند و آماده‌ی ترخیص کنند. بچه ۵۰روز توی دستگاه خوابیده بوده و وقتی فهمیده‌اند که پدرش افغانستانی است، گفته بودند که هزینه‌هایش باید به نرخ آزاد حساب شود. هر چه قدر جزع فزع کرده بود که من مادر بچه ایرانی‌ام و دفترچه دارم گوش به حرفش نداده بودند. ۵۰میلیون تومان باید می‌داد تا بچه‌اش را بهش بدهند. می‌گفت که مگر قانون تصویب نشده که بچه‌های مادر ایرانی شناسنامه بگیرند؟ من الان از کجا پول بیاورم؟ و کاری از دست من برنمی‌آمد... زور کسانی که مخالف حق انتقال تابعیت از خون زن ایرانی هستند تا به حال از ما بیشتر بوده...
وقتی خبر مرگ آن جوان را شنیدم بلافاصله یاد این مادر ایرانی افتادم. ولی دریچه‌ای که او مخالفت می‌کرد هم جالب بود. آن خدابیامرز هم از دریچه‌ی خودش فکر می‌کرد که دارد از حق زنان مظلوم این سرزمین دفاع می‌کند. حرفش این بود که اگر زنان ایرانی حق انتقال تابعیت به فرزندشان را پیدا کنند، میزان خرید و فروش زنان ایرانی در مرزهای سیستان و بلوچستان به مردهای افغانستانی و پاکستانی زیاد می‌شود. این حرف را خیلی‌ها به من زده بودند. او که حزب‌اللهی بود این حرف را می‌زد، عضو هیئت علمی یکی از پژوهشکده‌های اجتماعی وزارت علوم هم این حرف را می‌زد. در حالی‌که اصلا بحث خرید و فروش زن ایرانی به خاطر شناسنامه‌دار شدن یا نشدن بچه‌اش اتفاق نمی‌افتاد که این بخواهد عامل تضعیف‌کننده یا تقویت‌کننده باشد و این که مگر چند درصد از زنان شامل این قانون در آن وادی می‌افتند که بخواهیم همه‌شان را محروم نگه داریم؟ هیچ قانون مطلقا خوبی وجود ندارد و فقط خیر اکثریت است که در قانون لحاظ می‌شود. این یک حق بود. این که طرف با حقی که دارد چگونه رفتار می‌کند به خودش مربوط است. به نظر من اگر اولش بلد نباشد از حقش استفاده کند بالاخره یاد می‌گیرد. 
مثل این بود که بگویند به اهالی سیستان و بلوچستان نباید ماشین فروخت. چون آن‌ها برمی‌دارند تعدادی از این ماشین‌ها را تبدیل به شوتی و افغانی‌کش می‌کنند و بار و آدم قاچاق می‌کنند. آیا همه‌ی اهالی سیستان و بلوچستان این کار را می‌کنند؟ مسلما نه. آیا همه‌ی زنان ایران خرید و فروش می‌شوند؟ مسلما نه. تازه حرفش بدتر هم بود. می‌گفت که اصلا نباید زن ایرانی حق شناسنامه دار کردن بچه‌اش را داشته باشد. مثل این بود که بگوید چون به اهالی سیستان و بلوچستان نباید ماشین بفروشند پس بقیه‌ی ایرانیان هم نباید صاحب ماشین شوند.
خدا بیامرزدش. آدم خیلی فعالی بود. به خاطر طیف و جناحی که از آن برمی‌آمد ابایی هم از توپ و تشر زدن به نماینده و وکیل و وزیر نداشت. قشنگ کلفت بارشان می‌کرد و متهم‌شان می‌کرد به نفهمیدن... حالا دیگر نیست و هیچ کسی هم به بچه‌های مادر ایرانی شناسنامه نداده. 
 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۰ اسفند ۹۸ ، ۱۶:۳۸
پیمان ..

۱- به فیلم خانواده‌ی کپرنشین سیستان‌بلوچستانی نگاه کردم. خانواده‌ای که سیل، زندگی‌ نداشته‌شان را برده بود. کپرهایشان را پر از گل و شل کرده بود. از هلال احمر درخواست کرده بودند که به آن‌ها هم چادر بدهند. اما چون شناسنامه نداشتند کسی به آن‌ها چادر و سقفی موقت برای ادامه‌ی زندگی نداده بود. آن سقف موقت برای آن خانواده یک سقف دائمی می‌شد البته... فقط به این دلیل که شناسنامه نداشتند. 
۲- دیروز یحیی را دیدم، مادرش ایرانی بود و پدرش عراقی. توی عراق زندگی می‌کردند. پدرش سال ۲۰۰۵ فوت شد. وقتی پدرش سال ۲۰۰۵ فوت شد آن‌ها آمدند به ایران. پدربزرگ و مادربزرگ و همه‌ی فامیل‌ها ایران بودند. شناسنامه بهش نداده بودند. با یکی از دخترهای فامیل ازدواج کرده بودند. حالا هم مادرش ایرانی بود و هم زنش. دو تا بچه داشت که هیچ کدام شناسنامه نداشتند. می‌گفت خودم دیگر شناسنامه نمی‌خواهم. خودم عادت کرده‌ام به این وضعیت. اما این دو تا بچه دیگر هم ایران به دنیا آمده‌اند و هم مادرشان ایرانی است. چرا شناسنامه نمی‌دهند به این‌ها؟
۳- یحیی یقه‌ام را گرفته بود که چرا شناسنامه نمی‌دهند. آن خانواده‌ی کپرنشین هم توی خیالات یقه‌ام را گرفته بودند. 
می‌گفتند مگر شما همراه یک عالم آدم دیگر زور نزدید که قانونی تصویب شود که بچه‌های مادر ایرانی- پدر خارجی هر جای جهان بودند شناسنامه بگیرند؟ مگر نماینده‌ها خودشان سرخود یک بند هم اضافه نکرده بودند که کپرنشین‌ها را هم صاحب شناسنامه کنند؟ مگر مجلس تصویب نکرد؟ مگر قانون نشد؟ مگر متن قانون جدید دنگ و فنگ‌های قانون قبلی را دور نمی‌زد؟ مگر نگفتید که با قانون جدید دیگر لازم نیست بعضی‌هایمان برویم از رئیس‌جمهور کشورها امضای ترک تابعیت پدری بگیریم؟ پس چرا ثبت احوالی‌ها به ما می‌گویند بروید دل‌تان خوش است؟
۴-  چند روز قبل سخنگوی وزارت امور خارجه گفته بود: ایران تابعیت دوگانه‌ی قربانیان هواپیمای اوکراینی را به رسمیت نمی‌شناسد. گفته بود و تاکید کرده بود که بیشتر اتباع ایرانی هستند، و در دیدار با وزیر خارجه کانادا اعلام کرده بود که ما این‌ها را اتباع خود می‌دانیم و تابعیت دوگانه را نمی پذیریم. گفته بود عزادار اصلی خود ما هستیم. گفته بود مواظب سیاسی کردن حادثه‌ی سرنگونی هواپیمای مسافربری باشید که با این رفتار چیزی عایدشان نمی‌شود.
نگفته بود که اگر قربانیان این هواپیما دوتابعیتی نبودند و کانادایی‌ها گیر نمی‌دادند، احتمال داشت که همه چیز به سکوت برگزار شود. 
و نگفته بود که بچه‌های مادر ایرانی-پدر غیرایرانی در بعضی مواقع دوتابعیتی می‌شوند و ممکن است بعدها بعد دوباره هواپیمایی سقوط کند و دوباره تعدادی کشته شوند و دوباره کشوری دیگر گیر بدهد که توی آن هواپیما فردی بوده که مادرش ایرانی و پدرش اهل کشور ما بوده و ما حق داریم بدانیم چرا هویجوری کشته شده... 
۵- سال‌ها پیش مجله‌ی گفت‌وگو ویژه‌نامه‌ای منتشر کرده بود در مورد ایران و افغانستان. ویژه‌نامه‌ای که بعد از ۱۲سال هنوز هم خواندنی است. یکی از مقالات خیلی خوب آن شماره برای خانم فریبا عادلخواه بود. مقاله‌ای با عنوان «مهاجران افغانی: معضلی جدید، حضوری دیرینه». من آن مقاله را خوانده بودم و لذت برده بودم از این که طرف این قدر خوب نوشته است. بعدها فهمیدم که فریبا عادلخواه استاد انسان‌شناسی دانشگاه ساینس‌پوی فرانسه است.
فریبا عادلخواه این روزها در زندان اوین است. چرا گرفته‌اندش نمی‌دانم. اصلا نمی‌شناسمش که بخواهم چیزی بگویم. فقط می‌دانم که دوتابعیتی است: هم ایرانی و هم فرانسوی. 
مثل این‌که دیروز شوهر فرانسوی‌اش رفته بود زندان اوین تا ملاقاتش کند. اما زندانبانان مانع از این ملاقات شده بودند. دلیلش چه بود؟ ماده‌ی ۱۰۶۰ قانون مدنی ایران: زن ایرانی حق ندارد بدون اجازه‌ی دولت با مرد خارجی ازدواج کند. گفته بودند چون فریبا عادلخواه برای ازدواج با شوهر فرانسوی‌اش نیامده از دولت ایران اجازه بگیرد پس ازدواجش مشروع نیست. چون اجازه‌ نگرفته پس آن آقا شوهرش نیست و چه معنا دارد مرد غریبه‌ی فرانسوی بیاید ملاقات زن ایرانی توی زندان اوین؟!
تلخی داستان اصلا فریبا عادلخواه نیست. تلخی داستان این است که هزاران زن ایرانی توی همان سیستان و بلوچستان وضعیتی مشابه فریبا عادلخواه دارند. برای ازدواج‌شان با مرد افغانستانی نرفته‌اند از دولت اجازه بگیرند. نمی‌دانسته‌اند که همچه اجازه‌ای هم لازم است. نمی‌شده که همچه اجازه‌ای بگیرند. در آن‌جا مرد بلوچ قرن‌ها ساکن سیستان بلوچستان هیچ مدرک هویتی ندارد، چه برسد به مرد افغانستانی که جانش را برداشته بود و فرار کرده بود آمده بود ایران.  دولت مگر بدون مدرک اجازه‌ی همچه ازدواجی می‌داده؟ تلخی داستان این است که ثبت ازدواج اهرمی است برای چزاندن زنی که تابعیت فرانسوی هم دارد. تلخی داستان این است که قانونی تصویب شده که می‌گوید اگر زن ایرانی خبط کرد و نیامد اجازه از دولت بگیرد، حداقل آن بچه را بی‌شناسنامه نگذارید و او را از تابعیت ایرانی محروم نکنید... تلخی داستان این است که برای چزاندن فرانسوی‌ها هم که شده نباید این قانون اجرایی شود. چون که شاید این شائبه را ایجاد کند که اجازه از دولت لازم نیست، فقط به خاطر یک شائبه. فقط به خاطر یک ترس. فقط به خاطر ضرب شصت نشان دادن به فرانسوی‌ها.
۶- آن کپرنشین سیستان‌بلوچستان نه می‌داند کانادا در کجای این عالم واقع شده و نه می‌داند فرانسه کجاست. او فقط می‌فهمد که به خاطر شناسنامه نداشتن از یک چادر اسکان موقت هم محروم است. بدبختی این‌جاست که آن کانادایی و فرانسوی غرق در رفاه هم نمی‌دانند که به خاطر فرو کردن انگشت در چشم آن‌ها این کپرنشین از یک چادر اسکان موقت هم محروم است...

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۸ ، ۱۱:۳۶
پیمان ..

از دو ماه قبل دنبالش بودیم. روز جهانی مهاجران را می‌گویم. همفکری کرده بودیم. ایده زده بودیم. اولین بار بود که در طول ۴۰سال گذشته می‌خواستیم در وسعت یک شهر به مهاجران پرداخته شود. حتی به مهاجران خارج از ایران هم فکر کرده بودیم. این که به مناسبت این روز یادی هم از آن‌ها بشود.  مهاجران بازگشته به وطن بعد از چند سال هم خودشان یک ژانری‌اند. به آن‌ها هم می‌شد پرداخت. هر جور فکر می‌کنم مهاجرت خودش یک رشته‌ی دانشگاهی است. 
هر چه به مرحله‌ی اجرا نزدیک‌تر شده بودیم ایده‌های بیشتری را کنار می‌گذاشتیم. با شهرداری تهران صحبت کردیم. چند جلسه صحبت کردیم. حتی رفتیم کرج با بخش‌های مختلف شهرداری کرج هم صحبت کردیم. اما نشد. آخرش با دو تا برنامه‌مان موافقت شد: بیلبوردهای شهری به مناسبت روز جهانی مهاجران و یک ویژه‌برنامه در ایستگاه متروی امام خمینی. 
محتوای بیلبوردها را خودم نوشتم. حدیث امام علی و شهدای افغانستانی ۸سال جنگ ایران و عراق و تحصیل مهاجران در ایران و موفقیت‌های دانشجوهای مهاجر در ایران و... هفته‌ی پیش یک مقاله‌ای گیر آورده‌ بودم در مورد شغل تولید محتوا. نوشته بود که ما ۱۱۳نوع محتوای مختلف داریم. از پست وبلاگ و محتوای اینستاگرام و توییتر بگیر تا برش زدن کتاب‌ها و مجلات و گزین‌گویه پیدا کردن و تولید پادکست و چندرسانه‌ای و... نوشته بود امروزه تمامی شرکت‌های دنیا تبدیل به انتشارات شده‌اند. چون هیچ محصولی بدون محتوا نمی‌تواند معنای وجودی پیدا کند. نگاه که کرده بودم نومید شده بودم. از آن ۱۱۳ نوع خیلی‌هایشان را بلد نبودم. حالا تعیین محتوای بیلبوردها به مناسبت یک روز جهانی هم خودش داستانی داشت. ولی پوستر و بیلبورد کردن‌شان را سپردیم به خود شهرداری. گند زدند. طراحی‌های ابتدایی. ولی همان هم غنیمت بود. به قول یکی این بیلبوردها سند به رسمیت شناختن شهروندی مهاجران در ایران بود (تعریف از خود!).
اما سه روز برنامه‌ی متروی توپخانه چیز دیگری بود...
خانم خاوری با خودش لباس‌های سنتی افغانستان را آورده بود. آقای اوروزگانی تابلوخط‌هایش را آورده بود و همان جا هم برای رهگذران مترو با قلمش شعر می‌نوشت و می‌داد دست‌شان. به ملاملنگ و گروهش هم گفته بودیم که بیاید و برای رهگذران مترو سه روز بنوازد. هارمونیا و طبله و تار هراتی با خودش آورد و پشت سر هم برای رهگذران مترو خواند و خواند و خواند. روز آخر از ساعت ۱ تا ۵ بعد از ظهر بی‌وقفه آهنگ‌های افغانستانی خواند. من اندر کفش مانده بودم. وقتی رفتم کنارش ایستادم تا حین خواندن ازش عکس بگیرم فهمیدم که از کجا انرژی می‌آورد. از خود آدم‌ها. از همین رهگذران خسته‌ی مترو که به شنیدن آوای موسیقی به سمتش می‌آمدند. خوش خوشان‌شان می‌شد. دوربین در می‌آوردند فیلم می‌گرفتند. چند دقیقه می‌ماندند و تا شعر تمام نمی‌شد نمی‌رفتند. ملاملنگ آن قدر بی‌وقفه و پشت سر هم می‌خواند که آدم‌ها به سختی دل می‌کندند. من فکر می‌کردم ایرانی‌ها نژادپرست باشند. ولی شعر و موسیقی کانال ارتباطی دیگری است. برخوردهای نژادپرستانه کم دیدم. یعنی راستش بین کسانی که موسیقی ملاملنگ را می‌شنیدند یا رد می‌شدند کسی را ندیدم که حرفی نژادپرستانه بزند. لبخند هم به لب خیلی‌ها آمده بود. و واقعا هم استقبال می‌کردند ملت... ما ایرانی‌ها عجیب تشنه‌ی موسیقی هستیم. به خصوص از نوع زنده‌ی آن...
نمایشگاه عکس هم گذاشتیم. عکس هنرمندان مهاجر افغانستانی حاضر در ایران و شغل رسمی‌شان را کنار هم گذاشتیم تا همگان بفهمند که چه قوانین آت و آشغالی داریم ما... خیلی‌ها جا می‌خوردند وقتی می‌دیدند یک مهاجر سازنده‌ی تار در ایران مجبور است بنایی کند و شغل رسمی‌اش را بنایی اعلام کند تا او را از ایران اخراج نکنند.

خودم هم ایستاده بودم پای کتاب‌های مهاجرتی که جمع کرده بودیم تا بفروشیم. دیوارهای غرفه سفید بودند. هر کدام چند خط نوشته داشتند. یک دیوار آمار مهاجران در ایران، یک دیوار آمار مهاجران در جهان و یک دیوار هم این که چرا  ۱۸ دسامبر روز جهانی مهاجران نامیده شده...
آدم‌های مختلفی آمدند. پیرمردی آمده بود می‌گفت چرا همچه برنامه‌ای برگزار می‌کنید؟ ایران امن‌ترین کشور دنیاست و هیچ خارجی‌ای هم نباید وارد ایران شود. گفتم از فامیل‌هایتان کسی خارج از ایران نیست؟ گفت چرا. برادرم خارج از ایران است. گفتم با او چه رفتاری شده است؟ گفت بعد از ۵ سال تابعیت آن کشور را به او دادند. گفتم شما حاضر نیستید اگر کسی آدم خوبی بود مثل برادرتان تابعیت ایران را به او بدهید؟ همین روبه‌رو آقای اوروزگانی بنشینید با او حرف بزنید ببینید ایرانی‌ها چه بلاهایی سر مهاجرانشان آورده‌اند. گفت برن گم شن. گفت من هیچ وقت پایم را از ایران بیرون نمی‌گذارم. برادرم را هم نمی‌خواهم ببینم. ایران امن‌ترین جای دنیاست. همه‌ی این افغانیا و عراقی‌ها و عرب‌ها و پاکستانی‌ها تشنه به خون ایرانی‌ها هستند. برای چه ما تشنه‌ی خون‌شان نباشیم؟ گفتم تا حالا افغانستان رفتید؟ عراق رفتید؟ اصلا خارج رفتید؟ گفت نه. اما شنیدم که می‌گم. بعد هم گفت من کارم تأسیسات ساختمانی است. در کارم هم هرگز از افغانستانی استفاده نمی‌کنم. استفاده نکرده‌ام. استفاده هم نخواهم کرد. کارم را به بهترین شکل انجام می‌دهم تا لقمه‌ام حلال باشد. شما چی؟ چی بلدی؟ این هم شد کار؟ یک تکه هم انداخت که همه‌ی جوان‌های نخبه از ایران رفته‌اند و یک مشت خنگ و خول مانده‌اند. 
بعدش پیرزنی آمد که دقیقا در نقطه‌ی مقابل پیرمرد بود. گیر داده بود که ایرانی‌ها ظالم‌ترین و نژادپرست‌ترین ملت  دنیا هستند. همسایه‌ی پزشکی داشت که افغانستانی بود. داستان زندگی آن پزشک و تمام درد و رنج‌های حضورش در ایران را تعریف کرد و گریه کرد. با گریه می‌گفت که با پسرش توی خیابان این کار را کردند. می‌گفت ما ایرانی‌ها نفهمیم. پدرش همان روز جان شوهر من را از مرگ حتمی نجات داده بود. اما... دلداری دادیم که ببینید این نمایشگاه اصلا به رسمیت شناختن حضور مهاجران در ایران است. ما داریم گوشه‌ای از توانمندی‌ها را نشان می‌دهیم که تغییر نگرش ایجاد کنیم. تا گفتم تغییر نگرش حمله کرد که برید گم شید. ما ایرانی‌ها گاوتر از این حرف‌ها هستیم... ۵۰۰سال طول می‌کشد تا شعورمان این چیزها را بکشد. گریه می‌کرد و فحش می‌داد... وضعیتی شده بود.

اما عجیب‌ترین برایم کودکان کار بودند. دستفروش‌های کوچک مترو. ملاملنگ آهنگ افغانستانی که اجرا می‌کرد می نشستند و به آهنگ‌ها با لذت گوش می‌دادند. آن‌ها را یاد مادرشان می‌انداخت؟ این نواها همان نواهای روزهای نه چندان دورشان در آغوش مادرشان بود؟ نمی‌دانم. اما عجیب بودند. 
خانم حسینی از یکی‌شان پرسید چطور است؟ جواب داد مقبول است. خانم حسینی گفت که این برنامه را ما برگزار کردیم. خوشت آمد؟ گفت آره. بعد از جعبه‌ی بیسکوییت‌های فروشی‌اش یک بیسکوییت به خانم حسینی داد. گفت: این جایزه‌ی تو که این نوازنده‌ها را آوردی دل ما را شاد کردی. پسرک ۱۰سالش هم نمی‌شد...
از او عجیب‌تر آن پسری بود که آمد کتاب «پرستوهای مهاجر» را ازم خرید. کوچک بود و خوش‌تیپ. یک کوله‌ی بزرگ هم داشت. ۱۲-۱۳ساله می‌زد. کتاب‌های روی میز را نگاه کرد. بعد دست گذاشت روی کتاب پرستوهای مهاجر گفت این کتاب چند است؟ گفتم ۷۵۰۰ تومن. گفت برم بفروشم می‌یام می‌خرم. گفتم: چی بفروشی؟ گفت ویفر. گفتم باشه. راستش اصلا یادم رفت که آن کتاب را نشان کرده بوده. نمی‌دانم چرا از آن کتاب خوشش آمد. به خاطر طرح جلد ناشیانه‌اش؟ شاید. 
یک ساعت بعد دوباره آمد. یک اسکناس ۵هزار تومانی و ۳ اسکناس هزار تومانی گذاشت جلویمان گفت: این کتاب را می‌خواهم. گفتم ویفرهایت را فروختی؟ گفت:‌آره. مات و مبهوت کتاب و بقیه‌ی پول را بهش دادم و او رفت.
تکانم داد. خیلی بزرگ بود. اصلا به عنوان یک کودک کار همین که یک کتاب چشمش را گرفته بود برایم به حد کافی عجیب بود. کتاب پرستوهای مهاجر طرح جلد ناشیانه‌ای داشت. یک کتاب خیلی معمولی از خاطرات یک آقای افغانستانی از کشورش به ایران. خیلی هم مذهبی و مکتب‌وار بود کتابش. بعد که کتابه چشمش را گرفت نرفت قبای کسی را بگیرد که من این کتاب را می‌خواهم. رفت کار کرد ویفر فروخت کتاب را خرید. خیلی حرف‌ها داشت... او چیزی را بلد بود که شاید ۵هزار تا دانشجوی ام بی‌ ای دانشگاه‌های تاپ ایران هم بلد نباشند و میلیون میلیون خرج کنند تا یاد بگیرند و یاد نمی‌گیرند... 
بعد به این فکر کردم که این پسر هم افغانستانی بود. مهاجرت کرده بود. الان اگر در افغانستان بود چه وضعیتی می‌داشت؟ آیا می‌توانست عاشق کتاب بشود؟ آیا می‌توانست وقتی عاشق کتابی شد آن را بخرد؟ او رشد کرده بود. به یک بلوغ بالایی هم رسیده بود. بلوغی که اگر مهاجرت نمی‌کرد شاید بهش نمی‌رسید... آیا واقعا مهاجرت کودکان بد است؟ شک کرده بودم.
البته که همه‌ی بچه‌های کار این طوری نبودند. یک گروهی‌شان بعد از این که آهنگ‌های ملاملنگ تمام شد افتادند به جان غرفه‌ها. دست‌هایشان خیلی کثیف بود. جوری که به هر چیزی دست می‌زدند ردی از سیاهی باقی می‌ماند. حرف هم حالی‌شان نمی‌شد واقعا. حتی وقتی بهشان شیرکاکائو و کیک هم می‌دادی باز دست از دستمالی کردن همه چیز برنمی‌داشتند. نمی‌رفتند. به معنای واقعی کلمه موی دماغ بودند. ولی بالاخره رفتند.
روز آخر نمایشگاه جمع بود. خلوت‌تر از چهارشنبه و پنج‌شنبه بود. متروی تهران روز جمعه در غوروق کارگران افغانستانی است. یا برای دید و بازدید از دوست و فامیل‌شان با مترو دارند مسافرت می‌کنند. یا محض تفریح و استراحت در مترو پرسه می‌زنند. معمولا دنیای خسته‌کننده‌ای دارند. فکرش را که می‌کنی می‌فهمی که کارگر افغانستانی بودن خودش چه غم بزرگی است. ۶ روز بی‌وقفه بکوب سنگین کار کردن. آخرش هم هیچی. هیچ امید پیشرفتی نمی‌توانند داشته باشند. روز جمعه‌ای وقتی به غرفه‌های افغانستانی می‌رسیدند چشم‌هایشان از شادی می‌درخشید. این را بی هیچ اغراقی می‌گویم. نوای آهنگ‌های ملاملنگ جور عجیبی شادشان می‌کرد. سریع زنگ می‌زدند به بقیه‌ی دوستان‌شان که بیایید متروی امام خمینی. یکهو دیدم چند نفرشان با آهنگ دارند می‌رقصند. انتظار داشتم رییس ایستگاه بیاید گیر بدهد. گیر نداد. مردم عادی هم چیزی نگفتند...

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۸ ، ۱۷:۲۶
پیمان ..

کتاب‌چه را گذاشته‌ام جلویم. تنها نسخه‌ای است که توی خانه دارمش: «برزخ بی‌هویتی در سرزمین مادری». یک کتاب‌چه‌ی ۹۰ صفحه‌ای که حالا باید بگویم دیگر خاطره است. با محسن نوشتیمش. ابعاد مختلف مشکل بی‌شناسنامه بودن بچه‌های مادر ایرانی- پدر خارجی. چه توی ایرانی هاش چه بیرون ایرانی‌ها. بعد سیر تاریخی. مقررات بقیه‌ی کشورها. راه‌حل‌های پیشنهادی و... 
کتابچه‌ی جالبی شده بود. دست‌مان می‌گرفتیم و وقت دیدن آدم‌های مختلف یک نسخه به‌شان می‌دادیم که بگوییم از شکم حرف نمی‌زنیم و رفته‌ایم ته ماجرا را در آورده‌ایم. بعدها شروع به فروختنش هم کردیم. آدم‌های زیادی خواهانش بودند. مثلا آن دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی یکی از دانشگاه‌های آلمان که خوشش آمده بود. قیمت چاپ هر جلدش ۱۰ تومان افتاده بود. ۲۰ تومان می‌فروختیم که هزینه‌ی آن کتابچه‌هایی که مجانی داریم می‌دهیم جبران شود.
چند تا ازش چاپ کردیم؟ نگاه می‌کنم به مکالمه‌هایم با چاپ فانوس. تا به حال ندیده‌ام‌شان. ولی همیشه کارشان را خوب انجام داده‌اند. ۵ بار کتابچه را تجدید چاپ کرده بودم. دو بار اول ۴۰ تا ۴۰ تا. بقیه ۱۰ تا ۱۰ تا. 
لایش برگه‌ی ملاقات با یکی از نماینده‌های مجلس بود. ننوشته‌ام جایی که چند تا نماینده‌ی مجلس رفتیم دیدیم. خیلی‌هایشان را من نرفتم. ولی این یکی را یادگاری نگه داشته بودم. تاریخش برای ۱۸ اردیبهشت بود. ۵ روز قبل از تصویب لایحه توی مجلس. 
روز تصویب لایحه خیلی خوشحال بودیم. ولی بعدش این قدر رفت و برگشت و این قدر ایراد گرفتند که خسته شدم. آن قدر خسته که وقتی دیروز بالاخره گفتند قانون شده فقط لبخند زدم. آن قدر خسته که وقتی گزارش اندیشه پویا در مورد داستان پیگیری‌های‌مان توی شماره‌ی آخرش چاپ شد اصلا حال نکردم. فقط نگران سوتی خودم شدم که وقت روایت از یکی از مخالفان خبط کرده بودم و گذاشته بودم گزارش‌نویس اندیشه پویا اسمم را بیاورد. نماینده‌ی مجلسش جرئت نکرده بود وقت بدگویی از آن آدم اسم خودش را بیاورد. بعد من اسمم شفاف و واضح آمده بود... آن قدر خسته که وقتی شهرزاد همتی زنگ زد که یک مقاله در مورد موضوع برای شماره‌ی فردای روزنامه شرق بنویس این کار را ربات‌وار انجام دادم و بعد هم غر نزدم که چرا هیچ‌وقت تیتر یک روزنامه شرق را به این موضوع اختصاص نداد. آن قدر خسته که وقتی قرار شد امروز به اسم یکی مقاله بنویسم تنبلی کردم و تا این لحظه عقب انداختم.
حالا نشسته‌ام دارم فکر می‌کنم تا آخر سال چند نفر شناسنامه می‌گیرند؟ آیا واقعا بچه‌ی مریم که آن همه جزع فزع کرد بالاخره شناسنامه می‌گیرد؟ واقعا کسی وضعیتش بهتر می‌شود؟ آخرش آدم‌هایی پیدا می‌شوند که با این همه دوندگی‌ها وضع‌شان از بدتر به بد تغییر پیدا کند؟ آیا اصلا شناسنامه گرفتن گره از کاری باز می‌کند؟ سال دیگر اگر رفتم سیستان بلوچستان می‌بینم بچه‌هایی را که به خاطر این بازی‌های ما شناسنامه‌دار شده باشند؟ باز پیدا نشوند پیرمردهای خیره‌سر جیره‌خوار دولتی که به خاطر خوش‌خدمتی به مدیرهای‌شان این قدر دست‌انداز توی کار بیندازند که کسی نتواند شناسنامه بگیرد... نمی‌دانم.
 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۸ ، ۲۱:۵۷
پیمان ..

من بودم و محسن و مراد ثقفی. حالاها خیلی مراد ثقفی را دوست دارم. اولش که اصلاً نمی‌شناختم. اولین باری که دیدیمش اصلاً نمی‌دانستیم او کی هست و چه کارها کرده. یک ارائه داشتیم در مورد مشکلات زنان ایرانی که با مردهای خارجی ازدواج کرده‌اند و او هم آنجا بود و صاحب‌نظر بود و حرف‌هایمان را تائید کرده بود. بعدها رفیق شدیم. آن‌قدر رفیق که دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران هر سه تای ما را با هم دعوت کند که بیایید برایمان از کارهایتان حرف بزنید.

من و محسن ناشناخته بودیم. کسی ما را نمی‌شناسد. مراد ثقفی اما بیش‌ازحد توی دانشگاه تهران مشهور است. آن‌قدر مشهور که حراست دانشگاه تهران به‌هیچ‌وجه به او اجازه‌ی سخنرانی برای دانشجوها نمی‌دهد. برنامه را انجمن اسلامی دانشکده‌ی علوم اجتماعی برگزار می‌کرد. وقتی دخترک زنگ زد و گفت از طرف انجمن اسلامی هستم، بروز ندادم که خودم هم دو سال در آن تشکیلات بوده‌ام؛‌ منتها از نوع دانشکده فنی‌اش. حس می‌کنم روزهای کم‌حاصلی بودند برایم. یا بهتر است بگویم یکی از دلایل پاره‌پاره بودن وجودم بوده است. نمی‌دانم. بروز ندادم. آن‌قدر که دخترک به من می‌خواست آدرس دانشکده علوم اجتماعی را هم بدهد و خرفهمم کند که کجای بزرگراه جلال است و این حرف‌ها. فقط گفتم بلدم. به مراد ثقفی مجوز سخنرانی نداده بودند. به همین خاطر قرار شده بود که برویم توی دفتر انجمن اسلامی حرف بزنیم. 

دفتر انجمن اسلامی مصونیت داشت. دانشجوها می‌توانستند هر کسی را که بخواهند آنجا دعوت کنند تا برایشان حرف بزند. آنجا حریم امنشان بود. آخر شب بعد از برنامه به این فکر می‌کردم که تو دانشجوی 10 سال پیش دانشکده‌ی فنی آنجا چه‌کار می‌کردی آخر؟ تویی که حتی محض رضای خدا تو همان 5سال دانشجویی‌ات در دانشگاه تهران سر یک کلاس دانشکده علوم اجتماعی هم ننشسته بودی... جوابم افتضاح‌تر بود: مگر من سر کلاس‌های همان دانشکده فنی چه قدر دانشجو بودم که سر کلاس‌های علوم اجتماعی باشم؟!

راستش به نظر خودم یکی از بهترین نشست‌هایی بودی که می‌شد 3 نفر آدم در مورد یک مشکل و تلاش‌هایشان برای حل آن حرف بزنند. من فقط قصه گفتم. همه می‌دانند که بی شناسنامگی بد است. اما حس می‌کردم هیچ‌کدامشان نمی‌توانند حس کنند که چه چیز بی شناسنامگی بد است. 

برایشان قصه‌ی زهرا را گفتم که چون بچه‌هایش شناسنامه نداشتند نمی‌توانست به آن‌ها واکسن بزند. قصه‌ی سمیه را گفتم که دخترش توی مدرسه به خاطر بی شناسنامگی سرافکنده است و پیشانی‌سفید و غرق در شرمساری. قصه‌ی سامان کبیری را گفتم که چه استعداد غریبی در کشتی داشت و شناسنامه نداشت و با شناسنامه‌ی قلابی قهرمان ایران و جهان شد و بعد همان آدم‌هایی که برایش شناسنامه جعلی درست کرده بودند به وقتش ترتیبش را دادند و او را مجرم و جعل کننده کردند و از هستی ساقط. قصه‌ی فؤاد را گفتم که بهش تجاوز کردند و او برای دفاع از خودش متجاوزش را کشت و حالا در دادگاه سرگردان است؛ چون معلوم نیست چند سالش است و هیچ مدرک هویتی ندارد و قاتلی است که زیر 18 سال و بالای 18 سال بودنش نامعلوم است. همین‌جور قصه گفتم و قصه گفتم و نوبت را سپردم به مراد ثقفی تا او از پیچ‌وخم‌های یک تبعیض در قوانین ایران بگوید و از چند نسل مبارزه‌ی مدنی برای یک برابری و نجات خیل عظیمی از آدم‌ها از تله‌ی فقر.... بعد از او محسن سکان‌دار شد تا از تجربه‌های یک سال اخیرمان برای ادووکیسی بگوید و جوری بگوید که چند تا دانشجوی حاضر در سالن طالب شوند که آیا شما نمی‌خواهید مستندسازی‌های کارهایتان را به اشتراک بگذارید؟ 

همان‌جا بود که دلم خواست یک کتاب بنویسم از این یک سال گذشته‌ام در دیاران و روزهای تلخ و شیرینی که گذرانده‌ام و تمام تلاش‌هایمان برای تغییر یک قانون. تغییری که اگر 4 تا غول داشته باشد فقط توانسته‌ایم یکی‌اش را بکشیم و هنوز 3 تا غول بزرگ دیگر مانده‌اند...

ولی برنامه اصلاً شلوغ نبود. فقط ما 3 نفر بودیم و 13-14نفر از بچه‌های دانشکده علوم اجتماعی که حس می‌کنم نصف بیشترشان بچه‌های خود انجمن بودند و بقیه هم به خاطر مراد ثقفی آمده بودند. سارا شریعتی هم چند دقیقه پای حرف‌هایمان نشست و رفت. آخر شب چند تا فکر هم‌زمان حمله کرده بودند به من: این‌که من بلد نیستم آدم‌ها را همراه کنم. به قول محمد بلد نیستم بازاریابی کنم. بلد نیستم حرف‌هایم را جوری بهشان بفروشم که وابسته‌ام شوند،‌ همراهم شوند. این‌که ما سراغ موضوعی رفته‌ام که برای خیلی‌ها دور و گنگ است. این‌که فقر را اساسی و ریشه‌ای حل کردن از ذهن‌ها دور است. این‌که شاید روزگاری بیاید که خلوتی این روزها برای خودش یک فیلم شود. سگ‌دو زدن‌ها و برای دیوار حرف زدن‌ها برای خودش یک جاده‌ی دوست‌داشتنی شود، یک جاده برای پیدا کردن معنی زندگی... نمی‌دانم... نمی‌دانم...

 
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۷ ، ۲۳:۴۴
پیمان ..

خب. حالا دیگر رفتنی شدم. یک ساعت دیگر فرودگاه مهرآباد خواهم بود و بعد مشهد. باید بچه های گلشهر مشهد را ببینیم و پرس و جو کنیم از هم وطن هایشان در افغانستان تا در شب های سرد و سوزدار پاییز سقف و پناهی برای خودمان بجوریم. منتظر ماندیم تا انتخابات تمام شود. بمب گذاری ها و آدم ربایی ها و فضای امنیتی تمام شود. گفتند اربعین هم خطرناک است. دو سال پیش اربعین بمب گذاری کرده بودند و 36 نفر کشته شده بودند. گفتیم باشد. روز اربعین می رویم. گفتند هوا رو به سردی می رود و چون در افغانستان سوخت گران است دیر بخاری ها را روشن می کنند. گفتند نوروز بروید که خوش تر است. گفتیم اگر به این دلایل باشد که دیگر کلا باید بی خیال شویم. باید آقای حمزوی را هم ببینم که مکتوبش را برسانم به دست خواهرش در کابل.

این دو سه روز گیج و فشرده بودم. آقای نادری را دیدم. با حامد رفتیم پیشش. مدیر قبلی ام در بیمه ی نوین. یکی از آن آدم های یادگرفتنی زندگی من. حال و حوصله ی بقیه ی شرکت بیمه نوین را نداشتم. با خدماتی ها خوش و بش کردم و مواظب بودم که با همکارهای قبلی چشم تو چشم نشوم. با آقای نادری دو ساعتی حرف زدیم و فحوای کلام این که کوچک نشویم یک وقت. مواظب باشیم بی آرزو نشویم. الان آدم ها بی آرزو شده اند و این بدترین حالتی است که در زندگی ممکن است پیش بیاید.

با محمد هم حرف زدم. استاد کره ای مزخرفش هنوز دست از سرش برنداشته بود که بتواند از تزش دفاع کند و دکتر شود. الان دقیقا 5 سال است که از ایران رفته و ساکن ایالت یوتا شده. یک ساعت و خرده ای حرف زدیم. درگیر جور کردن سالن مراسم برای اربعین بود. تجربه ی مهاجرت و در اقلیت شدن (خودش می گفت ماینوریتی شدن) و فروپاشی نظام های اعتقادی آدم ها از آن چیزها بود که باید بهش خوب فکر کنم. بهم می گفت یکی از جاذبه های ایران برای من تو هستی. گفتم عجب.

تا الان هم درگیر بستن کوله ام بودم. گیجم. آخرش هم نفهمیدم که چه برداشتم چه برنداشتم. حالا برویم مشهد ببینیم چه پیش آید.

یک مجموعه عکس از استیو مک کاری در مورد افغانستان هم جمع کرده ام توی این چند هفته. مک کاری چهار دهه است که به افغانستان رفت و آمد می کند و از دوره های مختلف و نقاط مختلف افغانستان عکس های فوق العاده ای گرفته است. تعداد زیاد پرتره هایی که گرفته آن هم در جامعه ی به شدت سنتی سال های گذشته ی افغانستان آدم را به اعجاب وامی دارد. نشستم از اینستاگرامش تک تک جمع کردم. یک کتاب ازشان چاپ کرده. ولی خب کتابش گران است و دور از دسترس من. خودم نشستم کتابش کردم! وقت شد حتما آپلود می کنم.

 
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۶:۱۴
پیمان ..