سپهرداد

28مرداد شوم ترین روز حداقل 200 سال اخیر ایران

سپهرداد

28مرداد شوم ترین روز حداقل 200 سال اخیر ایران

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

حسین آقا ملک

همه‌چیز از پدربزرگ حسین آقاملک شروع شد. پدربزرگی که رفیق فاب میرزاتقی خان امیرنظام بود. تبریزی بود و به ‏کار تجارت مشغول. وقتی محمدشاه قاجار مرد، امیرکبیر از پدربزرگ 100 هزار تومان قرض گرفت تا ناصرالدین میرزای ‏ولیعهد را ببرد به تهران و او را شاه ایران کند. همین کمک مالی بعدها خاندان ملک را تبدیل به یکی از ثروتمندترین ‏خانواده‌های ایران کرد. ناصرالدین‌شاه به‌پاس کمک بی‌دریغ پدربزرگ املاک زیادی را در جای‌جای ایران به نامش کرد. ‏خود پدربزرگ هم که تاجر بود و درآمد بالایی داشت. ‏

پدر حسین آقا ملک هم بازرگان شد و او هم ثروت خاندان را فربه و فربه‌تر کرد.‏

حسین آقا ملک هم در نتیجه یکی از پولدارترین آدم‌های ایران شد. ‏

یکی از نکاتی که همواره آزارم می‌داد تفاوت پولدارهای ایرانی با پولدارهای خارجی بود. هم در روزگار خودمان و هم ‏در تاریخ معاصر. همیشه برایم پولدارهای اروپایی رؤیایی بودند. کسانی که مثلاً بتهوون و امثال او را زیر پر و بال خود ‏می‌گرفتند و باعث تولید هنر والا و رشد فرهنگشان می‌شدند. اما پولدارهای ایرانی به‌خصوص در دوره‌ی قاجار سرگرم ‏تفریح‌های ابلهانه بودند. در دوره‌ی قاجار شرح شکارها بود و در دوره‌ی معاصر شرح ماشین بازی‌ها و دختربازی‌ها و حرام ‏کردن ثروت در دبی و ترکیه و امثالهم ... فکر می‌کردم خاک‌برسری ما تقصیر همین پولدارهای احمق ماست که هیچ‌وقت در ‏فکر فرهنگ و رشد آن نبودند.‏

اما هفته‌ی پیش که با سرگذشت حسین آقا ملک آشنا شدم کمی امیدوار شدم.‏

چند باری قصد دیدن موزه‌ی ملک به سرم زده بود. ولی هر بار نمی‌شد. هفته‌ی پیش بالاخره شانس بهم روی آورد و ‏توانستم موزه را ببینم. ‏

آقای نوروزی مسئول راهنمای موزه از کارهای خلاقانه برای کودکان و نوجوانان برایم کلی قصه تعریف کرد. این‌که ‏موزه‌ی ملک مثل موزه‌های دیگر فقط در و دیوار و چند تا عتیقه‌ی خالی نبود برایم ارزشمند بود. این‌که وقتی بچه‌ها برای ‏بازدید بخش سکه‌های موزه می‌آیند برایشان ضرب سکه آموزش داده می‌شود و به‌طور عملی چند سکه به سبک باستان هم ‏برایشان ضرب می‌شود برایم جالب بود. این‌که در بخش تابلوهای قدیم شهر تهران ناصرالدین‌شاه می‌آید و برایشان نقالی ‏می‌کند،‌ این‌که در بخش نقاشی‌های کمال المک دسته‌بندی نقاشی‌ها را یاد می‌گیرند،‌ این‌که در تالار نسخ خطی کتاب صحافی ‏کردن را یاد می‌گیرند و... همه بوی غیردولتی بودن می‌داد.‏

بیشتر از غیردولتی بودن چرخه‌ی عملکرد موزه برایم جالب بود. این‌که حسین آقا ملک قبل از مرگش برای پابرجا ‏ماندن موزه یک چرخه را طراحی کرده بود، غافلگیرم کرد. ‏

حسین آقا ملک در سال 1351 در 101 سالگی فوت کرد. کتابخانه‌ای که او از حدود سال ۱۲۷۸ خورشیدی جمع کرد، ‏اول در مشهد بود. بعد به خانه‌ی پدری‌اش در بازار بین‌الحرمین تهران منتقل شد. در سال ۱۳۱۶، خانه‌ی  پدری‌اش در بازار ‏بین‌الحرمین تهران را به همراه تمام اثاثیه و کتاب‌های موجود در آن وقف آستان امام رضا  کرد تا «شعبه‌ای از کتابخانه ‏مقدسه رضویه باشد».‏

او سلطان وقف در ایران شد. آن‌قدر از ثروتش را وقف امام رضا کرد که دهه‌هاست در آستان قدس رضوی یک اداره‌ی ‏جداگانه به نام «اداره‌ی وقفیات ملک» رتق‌وفتق املاک وقف‌شده‌ی او را به عهده دارد. مشهدی‌ها با زمین‌های وقفی او کاملاً ‏آشنا هستند.‏

او در باغ ملی تهران تکه زمین بزرگی را وقف کرد. نزدیک خانه‌شان بود. تا بعد از انقلاب هم آن تکه زمین بی‌استفاده ‏باقی‌مانده بود. تا این‌که در سال 1363 آستان قدس همت کرد و با پول وقفیات حسین آقا ملک ساختمان موزه و کتابخانه‌ی ‏ملک را تأسیس کرد و کل کتابخانه و آثار ارزشمند خانه‌ی ملک را به آنجا منتقل کردند.‏

اما چرخه‌ای که او ایجاد کرده بود... او تعداد زیادی زمین کشاورزی و دام‌پروری را برای امام رضا وقف کرد،‌ با این ‏شرط که هرساله بخشی از درآمد این زمین‌ها و دام‌ها برای به‌روزرسانی کتابخانه و هزینه‌های جاری موزه‌ی ملک و ‏بیمارستانی که در شهر چناران ساخته بود صرف شود. ‏

الآن سال‌هاست که موزه‌ی ملک پابرجا مانده است. سال‌به‌سال هم بر پویایی آن افزوده می‌شود. چرا؟ چون وابسته به ‏شیر نفت نیست. چرا؟ چون وابسته به دولت نیست. چرا؟ چون هرچند بودجه‌اش در مقابل سایر موزه‌های ایران ناچیز ‏است، اما پایدار است، قابل‌برنامه‌ریزی است. حسین آقا ملک یک چرخه‌ی پایدار برای موزه و بیمارستان وقفی‌اش ایجاد ‏کرد و حالا که تقریباً نیم‌قرن از مرگش گذشته هنوز هم این چرخه کار می‌کند. زمین‌های کشاورزی کشت و برداشت ‏می‌شوند،‌ دام‌ها به چرا برده و از آن‌ها بهره‌برداری می‌شود،‌ مردمی که سر زمین‌ها و دام‌ها کار می‌کنند روزی‌شان تأمین ‏می‌شود و بخشی از آن درآمد صرف فرهنگ و بهداشت می‌شود.. ‏

این‌که آدم در یک کاری (مثلاً مدیریت ثروت‌های اجدادی و وقف آن‌ها) بتواند چرخه‌هایی پایدار ایجاد کند خیلی دست ‏آورد بزرگی است. خدا رحمت کند حسین آقا ملک را. ‏

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۱:۲۷
پیمان ..

جهان ما جهان چرخه‌هاست. خدا طبیعت را چرخه‌ای آفریده. از آب‌های روی کره‌ی زمین و چرخه‌ی بارش باران بگیر ‏تا مجموعه‌ی طول عمر آدمیزاد (کودکی، جوانی، میان‌سالی و پیری) همه مثال‌هایی هستند از چرخه‌ای بودن مادر همه‌ی ما: ‏طبیعت. ‏

چرخه‌ها آفریده شدند، عناصر در ساختارها جای گرفته‌اند و دیگر نیاز به دخالت مستمر آفریننده نیست. خدا چرخه‌ها ‏را شکل داد و بعدش همه‌چیز دوره‌های خود را طی می‌کند و تجدید می‌شود و می‌میرد و تجدید می‌شود. دیگر نیازی به ‏دخالت مستمر هم نیست. چرخه‌ها ممکن است بهتر و بدتر شوند. ممکن است تأثیراتشان بد و خوب شود. اما به راه خود ‏ادامه می‌دهند. می‌چرخند و می‌چرخند. خدایی که چرخه‌ها را آفریده دیگر نیازی ندارد که هر روز نگران جهان آفریده‌ی ‏خودش باشد. ‏

خیلی طول کشید که چرخه‌ها را دریابیم. شاید این عقیده که زمین صاف و مسطح نیست و گرد است و به دور کره‌ی ‏زمین می‌گردد گامی اساسی برای کشف ذات چرخه‌ای طبیعت بود. ‏

بعدها همین الهام گیری از چرخه‌ها بود که زندگی ما آدم‌ها را روزبه‌روز بهتر و بهتر کرد.به دوروبرمان که نگاه کنیم ‏به‌غیراز چرخه‌های طبیعت (چرخیدن کره‌ی ی زمین به دور خورشید، چرخه‌ی روز و شب و اوقات شبانه‌روز، چرخه‌های ایام ‏سال، چرخه‌های حال و احوالات روحی خودمان و...) بسیاری از چرخه‌های ساخته‌ی بشریت را می‌بینیم.چرخه‌هایی که ‏هرکدام علتی بر راحتی زندگی ما و رشد و تعالی بشریت بوده‌اند. ‏

یخچال‌ها انقلابی در حفظ و نگهداری مواد غذایی برای بشر بودند. یخچال‌های خانگی به همه‌ی ما اجازه دادند که انواع ‏خوراکی‌ها را به مدت طولانی نگه‌داریم و غم قوت لایموت از بشریت دور شود. ‏

یخچال‌ها همگی عملکردی چرخه‌ای دارند. گازی که در لوله‌های پشت یخچال قرار دارد داغ است. در مواجهه با هوای ‏خنک بیرون گرمای خود را از دست می‌دهد، مایع وارد کمپرسور یخچال می‌شود. در کمپرسور فشارش زیاد می‌شود و می‌رود ‏داخل یخچال. در داخل یخچال و جایخی آن، از موادی که آن جا هستند گرما را می‌گیرد. باعث می‌شود که آن مواد خنک ‏بمانند یا یخ بزنند. با دریافت گرما خودش داغ و بخار می‌شود. دوباره می‌رود در لوله‌های پشت یخچال و گرمای خود را از ‏دست می‌دهد و مایع می‌شود و الخ...‏

وسایل تهویه‌ی مطبوع داخل خانه‌ها و اداره‌ها و... هم همین عملکرد را دارند. گازها گرما را از فضای داخل می‌گیرند و ‏بخار می‌شوند،‌ در کندانسورهایی که در فضای بیرونی نصب شده‌اند گرما را تحویل می‌دهند و مایع می‌شوند و دوباره و دوباره ‏و دوباره. در زمستان برعکس عمل می‌کنند. گرما را از محیط بیرون می‌گیرند و به محیط داخل تحویل می‌دهند. باز هم طی ‏یک چرخه‌ی تکرارشونده.‏

ماشین‌هایی که سوار می‌شویم. موتوری که قلب تپنده‌ی هر ماشین است. تمام آن پیچیدگی ظاهری فقط چند چرخه‌ی ‏تکرارشونده است. موتور تمام ماشین‌ها چهارزمانه است. یعنی اتفاقی که در هرکدام از سیلندرهای ماشین می‌افتد چند صدم ‏ثانیه نسبت به سیلندر قبلی تأخیر دارد و همین تأخیر است که می‌گذارد موتور ماشین دائم در حال کار کردن باشد.‏

هر سیلندر یک پیستون دارد. پیستونی که پایین می‌رود. مخلوط هوا و سوخت وارد آن می‌شود. پیستون بالا می‌آید. ‏آن‌قدر بالا که مخلوط هوا و سوخت تحت‌فشار قرار می‌گیرند. شمع یک جرقه‌ی کوچک می‌زند. انفجاری کوچک رخ می‌دهد. ‏پیستون به‌سرعت پایین می‌رود. همین پایین رفتنش باعث چرخیدن میل‌لنگ می‌شود و بعد هم چرخیدن چرخ‌ها و حرکت... ‏به پایین‌ترین حد که می‌رسد دوباره مخلوط هوا و سوخت وارد می‌شود. دوباره پیستون بالا می‌آید و... در هرکدام از ‏سیلندرها این اتفاق هی تکرار می‌شود و تکرار... و دور موتوری که پشت فرمان عقربه‌اش را می‌بینیم... 4000 دور در ‏دقیقه... 4000 هزار بار تکرار شدن یک چرخه...‏

چرخه‌ها همه‌جا را گرفته‌اند. طبیعت اطراف ما، دست‌ساخته‌های بشری، سیستم‌های انسانی، اقتصاد و اجتماع... تنها آن ‏دسته از سیستم‌های اجتماعی و اقتصادی خوب کار می‌کنند که چرخه‌ای باشند، حیات و مماتی ممتد داشته باشند... تمام ‏سیستم‌های خطی، تمام تلقی‌های خطی محکوم به شکست‌اند.‏

اما نکته‌ای که وجود دارد همین است. ما چرخه‌ها را نمی‌بینیم. ما از چرخه‌ها هم باز هم تلقی خطی داریم. پشت فرمان ‏ماشین می‌نشینیم. اما اصلاً به این دقت نمی‌کنیم که تمام سازوکار پشت صفحه‌ی کیلومتر چرخه‌ای است. ما حرکت از سرعت ‏صفر به‌سرعت های بالاتر را می‌بینیم. عقربه‌ای را می‌بینیم که تنها درک ما از آن این است که باید سر نقطه‌های خاصی به ‏خاطر دنده را عوض کنیم. یخچال چرخه نیست. غذایی است که امشب نتوانسته‌ایم بخوریم و فردا شب می‌رویم سراغش. ‏روز و شب چرخه نیست. روز شروع می‌شود و تمام می‌شود. به عمرمان چرخه‌ای نگاه نمی‌کنیم. انگار چیزی شروع شده و ‏بالاخره روزی باید تمام شود. نگاهمان نگاه رسیدن از نقطه ‏A‏ به نقطه ‏B‏ است. خطی مطلق. از یکجایی شروع می‌شود و در ‏نقطه‌ی دیگری تمام می‌شود... نه. این‌که دنبال چرخه‌های ساده باشیم هم اشتباه است. ما تعداد زیادی چرخه هستیم. تعداد ‏زیادی جزء که ممکن است چرخه‌هایی طولانی را شکل بدهیم که فهمیدن چرخه بودنش خودش داستان‌ها خواهد بود...‏


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۱۱:۲۴
پیمان ..

زلزله کرمانشاه

این‌که از 50 نفر جمعیت یک روستا 35 نفرشان بمانند زیر آوار  زلزله و فقط 15 نفرشان زنده بمانند به حد کافی ‏دردناک هست. این‌که عکس‌های  خانه‌های نوساز مسکن مهر هی دست‌به‌دست می‌شود و گند و کثافت‌کاری‌های ‏پیمانکارهای ایرانی عیان شده به حد کافی دردناک هست. ‏

ولی دردناک‌تر سیستم عرضه‌ی امداد و کمک‌هاست. این‌که به تعداد آوارگان و آسیب دیدگان، کمک‌های اولیه (چادر،‌ ‏پتو،‌ غذا، آب و...) وجود دارد و فرستاده می‌شود،‌ اما به دست کسانی که باید نمی‌رسد. ‏

هزاران چادر تهیه شده و فرستاده شده، اما هنوز خبرنگارها خبر از کسانی می‌دهند که در سرمای صفر درجه و زیر ‏صفر درجه نه سرپناه دارند و نه آب و غذایی برای زنده ماندن. ‏

دردناک‌تر این است که سر کوچه‌های شهرهای مختلف چادرهای دریافت کمک‌های مردمی پر شده از پتو و آب معدنی ‏و انواع کنسرو. ولی شاید حتی نصف این کمک‌ها هم به آن روستای دوردستی که بازماندگانش به‌شدت محتاج آن هستند ‏نمی‌رسد. یا اگر هم برسد در وقت مناسب نمی‌رسد... این دره‌ی عظیم بین عرضه و تقاضای کمک‌های اولیه دردناک است.‏

پارسال همین وقت‌ها درگیر یکی از نوآوری‌های یونیسف شده بودم. خیلی ساده بود. خلاقیت یونیسف بود برای چند تا ‏از کشورهای آفریقایی و آسیایی. اسمش بود «رپید اس ام اس». دقیقاً مشکلی که باعث این نوآوری شده بود همین دره‌ی ‏عظیم بین عرضه و تقاضا بود. ‏

در کشورهای آفریقایی روستاهای دوردست و صعب‌العبور فراوان‌اند. برای یونیسف ارائه‌ی خدمات بهداشتی درمانی در ‏زمان مناسب به این روستاها بسیار هزینه‌بر بود. جاده‌ها نامناسب بودند. جمعیت‌ها پراکنده بودند. نمی‌شد به‌طور منظم ‏ارائه‌ی خدمات کرد. هر چند وقت به چند وقت داروها ارسال می‌شد. اما همیشه کمبود وجود داشت. یعنی یک سری چیزها ‏کم می‌آمد و یک سری چیزها زیاد می‌آمد. در نتیجه داروهایی که یونیسف می‌فرستاد مؤثر نبودند. حیف‌ومیل می‌شدند. ‏آدم‌هایی هم که نیازمند داروهای خاص بودند باز هم با مشکل روبه‌رو می‌شدند و در زمان مناسب به داروهایی که باید ‏نمی‌رسیدند.‏

برای حل این مشکل یونیسف چاره را در موبایل‌ها دید. اینترنت ممکن نبود. تهیه‌ی زیرساخت‌های اینترنت برای ‏روستاها بسیار هزینه‌بر بود. اما زیرساخت‌های موبایل هزینه‌بر نبودند. به‌خصوص موبایل‌های ماهواره‌ای. یونیسف در مراکز ‏پخش دارو برای روستاها سیستم‌های دریافت پیامک مستقر کرد. بعد در نواحی روستایی دوردست مسئولان بهداشت هر ‏روستا داروهایی را که نیاز داشتند به آن مرکز پیامک می‌کردند. به‌این‌ترتیب مرکز همیشه به‌صورت آنلاین می‌دانست که در ‏کدام روستاها چه اقلام داروهایی مورد نیاز است. آن‌ها را در اسرع وقت ارسال می‌کرد.‏

این تنها کاربرد رپیداس ام اس نبود. بحث ثبت تولد نوزادان خودش یک داستانی بود. باز هم در روستاهای فراوان و ‏دوردست کودکان متولد می‌شدند. اما تهیه‌ی مدارک هویتی سخت بود. آمدن به شهر و تهیه‌ی شناسنامه برای بچه‌ی تازه ‏متولدشده دشوار و عملاً غیرممکن بود. اصلاً مادر با بچه‌ی تازه متولدشده چطور از راه‌های صعب‌العبور به شهر بیاید و برای ‏او مدرک هویتی بگیرد؟ این باعث بی تابعیت و بی‌هویت ماندن نوزاد می‌شد. با پیامکی که ریش‌سفید روستا به مرکز ‏می‌فرستاد حداقل تولد کودک در دستگاه‌های دولتی ثبت می‌شد. مشکلی که در ایران خودمان هم وجود دارد ولی کسی به ‏فکر حل این مشکل نیست...‏

یکی دیگر از کاربردهای «رپیداس ام اس» به هنگام حوادث طبیعی مثل زلزله بود. در ناحیه‌ای که جمعیت متراکم ندارد ‏و روستاها دور از هم هستند امدادرسانی و عرضه‌ی کمک‌های اولیه بسیار دشوار است. اما با پیامک تقاضای کمک‌ها ‏قابل‌کنترل و پیگیری می‌شوند. ساختار ساده است. مرکز مخابراتی یک ناحیه تمام شماره موبایل‌های آن ناحیه را می‌شناسد. ‏فقط کافی است قبل از وقوع حادثه این اطلاع‌رسانی و آموزش صورت گرفته باشد که بعد از وقوع حادثه وضعیت خودتان را ‏به یک شماره‌ی خاص پیامک کنید. مثلاً این‌که اسم روستایتان چیست و به چه چیزهایی نیاز دارید. این‌که مرکزی برای ‏دریافت پیامک‌ها وجود داشته باشد خیلی مهم است. وگرنه به‌صورت پراکنده این امر صورت می‌گیرد. بدین ترتیب در ‏همان ساعات اولیه‌ی وقوع حادثه یک بانک اطلاعاتی کامل در مرکز شکل می‌گیرد و کمک‌ها و امدادهای اولیه کاملاً هدفمند ‏می‌شوند. در همان ساعات اولیه تعداد روستاهای آسیب‌دیده و حجم فاجعه قابل تخمین می‌شود و نیازی نخواهد بود که 10-‏‏12 ساعت بگذرد و تازه ابعاد فاجعه شناخته شود. ‏

طرح جالبی بود. من کامپیوتری نبودم. از برنامه‌نویسی و زبان‌های برنامه‌نویسی (حتی پایتون) سر درنمی‌آورم. ولی ایده ‏همیشه مهم‌تر است. یک گزارش کوتاه نوشتم و ارائه کردم به جایی، شاید که اجرایی‌اش کنند. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. ‏همین‌که این طرح برای یونیسف بود کافی بود تا بهش انگ امنیتی بودن بزنند و ردش کنند. ما نباید از جهان تقلید کنیم. ‏جهان هر گونه ایده‌ی بر پایه‌ی فناوری که ارائه می‌دهد قصدش تخلیه‌ی اطلاعاتی جمهوری اسلامی ایران است. تولید داده ‏برای سازمان‌های بین‌المللی جرم است. ازین حرف‌ها...‏

راستش این‌که بروم خون بدهم، یا کنسرو و آب معدنی بخرم و به هلال‌احمر بدهم یا با موبایلم به‌حساب هلال‌احمر ‏پول واریز کنم برایم بیشتر حس شکست دارد. من می‌توانستم یک طرح بزرگ‌تر و بهتر را اجرایی کنم. اما هیچ کاری ‏نکردم.‏

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۶ ، ۲۳:۰۵
پیمان ..

قدما اسمش را گذاشته‌اند براعت استهلال. تمهید و شگردی در شعر که با آن زمینه‌ای برای ورود به داستان اصلی‌شان فراهم ‏می‌کردند. شگرف آغازینی که محتوا و مضامین شعر را به‌اختصار مورد اشاره قرار می‌داد. ‏

حسین پاینده کتابی دارد به اسم گشودن رمان. روشی برای بررسی و تحلیل رمان با استفاده از صحنه‌های آغازین رمان‌ها: ‏خوانش تحلیلی صحنه‌ی آغازین و معلوم کردن ربط آن با بقیه‌ی رمان و تمرکز بر ساختار رمان. این‌که در نخستین صحنه‌ی ‏رمان سرنخی از دلالت‌های ثانوی به دست آوردن.‏

در مورد خودمان نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم. حالا سه سالی از دیدار اولمان می‌گذرد. دفترچه‌ی یادداشتی که آن سال ‏روزهایم را در آن ثبت می‌کردم کوچک بود. به‌قاعده‌ی یک‌کف‌دست بود. دیدار نخستمان فقط دو صفحه از آن دفترچه بود. ‏دفتری که امسال دارم روزهایم را در آن ثبت می‌کنم از نظر حجم هر صفحه‌ی آن 4 برابر دفترچه‌ی آن سال شده. یک ‏دفترچه با صفحه‌های پهن (بزرگ‌تر از ‏A4‎‏) و نخودی رنگ. ثبت دیده‌ها و شنیده‌ها و احساسات دیدار آخرمان 7 صفحه ‏ازین دفترچه شده است. قصه همین است... همین حجیم شدن...‏

دیدار اولمان فقط 120 دقیقه طول کشید و برایم همان مفهومی را دارد که براعت استهلال برای شعرهای بزرگ و صحنه‌ی ‏آغازین رمان برای رمان‌های پرمغز. اسمش را نمی‌دانم چه بگذارم. دیگران اسم دیدار مهم اولشان را چه می‌گذارند؟ دیدار ‏اول؟ خیلی معمولی و بی‌راه است. باید یک واژه‌ی خاص برای آن اختراع شود. واژه‌ای که یکتا و هزار معنا باشد. یک‌چیزی ‏مثل تاسیان. فقط یک کلمه باشد اما دریایی از معنا را در خود داشته باشد. آن‌قدر که شاعرها هم اسم کتابشان را آن واژه‌ی ‏خاص بگذارند...‏

دیدار اولمان تقابل بود و همراهی. احتیاط بود و جسارت. لیست کردن رؤیاها بود و واقعیت‌ها. خاطرات تلخ بود و شیرین.‏

‏ چه واژه‌ای می‌تواند به‌تنهایی همه‌ی این دوگانگی‌ها را در خودش جای بدهد؟ تو بااحتیاط سلام می‌کنی، بااحتیاط حال و ‏احوال می‌پرسی، بااحتیاط به کنجکاوی‌ات میدان می‌دهی که سؤال بپرسد و افسارش را محکم می‌گیری که مبادا آزرده کند و ‏به‌یک‌باره چیزی را از اعماق می‌کشی بیرون و در قالب یک اعتراف می‌گویی. اعتراف شروع  همه‌چیز است. اعترافی ‏ناخواسته که مرزهای خیالی را خرد می‌کند و درعین‌حال مراقب نگاهت، دستت،‌ پایت و راه رفتنت هم هستی. 6دانگ ‏حواست هست که در اولین گام‌ها بند مانتویش دارد لابه‌لای انگشتانش بازی‌بازی می‌شود و بعد از نوشیدن چای دارچینی ‏‏2نفره می‌بینی که آرزو و خیالی رنگین در حال گفته شدن است و آن بند سپرده شده به باد پاییزی که با آن بازی کند.‏

نیازی به ساختن معناها نیست. معناها وجود دارند. فقط باید کشفشان کنی...‏

‏120 دقیقه پیاده‌روی یکسره. بی‌هیچ استراحتی. پیاده‌روها زیر پاهایمان می‌چرخیدند و می‌چرخیدند. کفش‌های قهوه‌ای من ‏و کفش‌های گل‌گلی او موزاییک‌ها و آسفالت‌ها را گاز می‌زدند و حریص بودند و 3 دقیقه‌ی آخر را دویدیم. توی سربالایی ‏خیابان کارگر بود که دویدیم. دقیقاً فاصله‌ی تقاطع بزرگراه گمنام و خیابان کارگر تا جلوی دانشکده‌ی فنی را. او باید به ‏آخرین اتوبوس خوابگاه می‌رسید و رسید. مهم دویدن بود البته... مهم در سربالایی دویدن بودن... مهم این بود که کسی را ‏یافته بودم که می‌توانست حرکت کند، می‌توانست بی‌وقفه حرکت کند و حتی پابه‌پایم بدود!‏

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۶:۴۰
پیمان ..

از آن کارهای ناتوردشتی کرد با من. ‏

اصلاً انتظارش را نداشتم. خداحافظی نکرده بودم. همین‌جوری رها کرده و رفته بودم. حتی استعفا هم نداده بودم. استعفا ‏دادن نداشت. قرارداد ساعتی داشتم با محدودیت حداکثر ساعت در ماه. حداقل نداشت که. ‏

خداحافظی برایم بی‌معنا بود. یک پروژه‌ی کوچک را انجام داده بودم و تمام‌شده بود. خوش گذشته بود. 3 ماه مسافرت ‏و حرف زدن با حدود 260 نفر از شهرهای مختلف ایران. بعدش دیگر مسخره‌بازی بود. باید پشت‌میزنشین می‌شدم و آن ‏هم در جایی که قبلاً یک‌بار قیدش را زده بودم. به میز و اتاقم هم تعلق‌خاطری نداشتم. در آن سه ماه در مجموع یک هفته ‏پشت آن میز نشسته بودم. آن هم حوصله‌ام به‌شدت سر رفته بود. همکارها زیاد ور ور می‌کردند (یادم است از ور ورهای ‏شان اسم این خمیردندانه را یاد گرفته بودم که زن‌ها می‌مالند زیر چشمشان تا سیاهی و گودافتادگی پای چشمشان ترمیم ‏شود. آن هم الان یادم رفته چی بود!) موجودات احمقی بودند. خیلی تو این فازها بودند و ساکت هم نمی‌شدند که آدم حداقل ‏برای خودش یک متنی چیزی بخواند. تنها دل‌خوشی‌ام این بود که طعم مدیریت نازنین‌ترین و یادگرفتنی‌ترین مدیری را که ‏توی زندگی‌ام دیده‌ام داشتم می‌چشیدم.‏

یک روز رفتم و آخرین گزارش‌ها را به‌علاوه‌ی یک متن برای نشریه‌ی شرکت نوشتم و دیگر نرفتم. حتی جلسه‌ی ارائه ‏برای مدیرعامل را هم پیچاندم. گزارش را نوشته بودم. همان کافی بودم به نظرم. در خانه اگر کس است یک حرف بس ‏است و این حرف‌ها... متنی که برای نشریه‌ی شرکت نوشته بودم ترکیبی بود از تجربه‌ی آن 3 ماه مأموریت+ کتاب ‏‏«بازی‌ها»ی اریک برن+ دوره‌ی ‏framing‏ دانشگاه دلف که از سایت ‏edx.org‎‏ دیده بودم. یک جستار 1500 کلمه‌ای ‏پرمغز. خودم باهاش حال کرده بودم. پروسه‌ی فکری‌اش 3 ماه طول کشیده بود. ولی نوشتنش فقط کار 2 ساعت بود. ‏نوشتم. به آقای نادری دادم. چند نکته گفت و ویرایش کردم و بعد تحویل مسئول نشریه‌ی شرکت دادم و دیگر نرفتم. یک ‏نوشتار در مورد این‌که چطور با مشتریان ناراضی برخورد کنیم...‏

گذشت و گذشت تا هفته‌ی پیش که یکهو تلفنم زنگ خورد. غریبه بود. با شک و تردید جواب دادم. حالت صدا ازین ‏بسیجی طورهای مچت را گرفتم بود. نشناختم. کمی حال و احوال پرسید و خودش را معرفی کرد. تعجب کردم. مدیر بخش ‏بیمه‌های مسئولیت شرکت بود. پیش خودم گفتم خدایا این دیگر با من چه‌کار دارد؟ آدم خوبی بود. خداوندگار استفاده از ‏اصطلاحات عربی بود. از بس با نامه‌های دادگاه و قوه قضاییه سروکله زده بود لحن و کلمات سنگین عربی ورد زبانش شده ‏بود. حال و احوال پرسید که کجایی؟ از شرکت رفته‌ای؟ الآن چه‌کار می‌کنی و این حرف‌ها... بعد مؤدبانه بهش گفتم که خب ‏حالم خوب است، کاری باری از من برمی‌آید در خدمتم... ‏

اینجا بود که دیوانه‌ام کرد. از آن کارهای ناتوردشتی... گفت زنگ زدم به خاطر مطلبی که نوشته بودی توی نشریه ازت ‏تشکر کنم. خیلی خوب بود. گفتم نظر لطف تونه. گفت اون قدر خوب بود که وقتی خوندمش دلم می‌خواست بیام پیشت ‏بغلت کنم. زنگ زدم به آقای نادری. گفت از شرکت رفته‌ای. شماره‌ات را گرفتم که فقط بهت دست‌مریزاد بگویم. گفتم ‏نظر لطف تونه. خوشحالم کردید... گفت آره... حیف شد رفتی.‏

خواستم ننه‌من‌غریبم بازی دربیاورم که بابا آن خانم احمدیانتان دهن من را صاف کرده بود. چپ می‌رفت راست می‌آمد ‏می‌گفت این‌هایی که تو دانشگاه درس زیاد خوانده‌اند تو کار به‌دردبخور نیستند. این‌هایی که کتاب زیاد می‌خوانند آدم‌های ‏اجرایی نیستند. مدیرعامل پول یک ماه اضافه‌کار من را پیچاند. اصلاً او به کنار... این چک تسویه‌حساب من را دیده‌ای؟ تا ‏می‌توانستند چپ و راست ازش زدند تا فقط بماند 26 هزار تومان! برای چه آنجا می‌ماندم... ولی نگفتم. مسخره‌بازی بود. ‏همان آقای نادری آن‌قدر نازنین و خوب بود که الانش هم تو ذهنم کنکاش کردم تا غرغرها یادم بیاید.‏

چیزی نگفتم. فقط تشکر کردم و کلمه کم آوردم برای جواب دادن به ابراز محبتی که در حق من کرده بود. هیچ ‏فایده‌ای برای او نداشت. او مدیر بود. جایگاهش مستحکم بود. نیازی به تمجید از من نداشت.... ولی کارش خیلی خفن بود. ‏وقتی ازش خداحافظی کردم یک‌لحظه دلم برای آن شرکت تنگ شد. برای درودیوار و میزهایش. برای همچه آدم‌های ‏باشعوری که دیگر انتظار وجودشان را ندارم و وقتی این‌طوری پیدایشان می‌شود نمی‌دانم چطور خوشحال بشوم.‏

یادم نیست کجای ناتوردشت بود. شاید هم خیال می‌کنم برای ناتوردشت بود. ولی حس می‌کنم یکجایی هولدن ‏برمی‌گردد می‌گوید آدم وقتی از نوشته‌ای داستانی کتابی چیزی خوشش می‌آید باید برای نویسنده‌اش نامه‌ای چیزی بنویسد ‏و بگوید دمت گرم... ‏


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۵۶
پیمان ..

پیرمرد مستأصل را دو بار دیدیم. داشتیم می‌رفتیم کنار رود که از وسط کوچه با احساس نیازی عجیب دست به دامانمان ‏شد: به خدا من پول نمی خوام، به من بگید که دستشویی کجاست؟

سازمان حوزه‌ی هنری را نشانش دادیم و راه و چاه که کجا دستشویی پیدا کند و لحظاتی بعد خودمان مجبور شدیم ‏برای بار دوم در آن روز به ساختمان حوزه‌ی هنری برگردیم. عکس چاپ‌شده‌ی دونفره‌ی کنار رودمان گم شده بود. جایی ‏افتاده بود و استرس به جانمان افتاده بود که فاش جهان شود آنچه میان ماست... و در راه برگشت بود که پیرمرد مستأصل را ‏برای بار دوم دیدیم. باز هم مستأصل بود. این بار صدای قرآن خواندن و نزدیک شدن به وقت اذان بود که در فضای غروب ‏پیچیده بود. هوا آبی و خاکستری و دل‌چسب و خنک شده بود. پیرمرد با همان حالت بیچارگی قبل گفت: دارن اذان می زنن. ‏کجا برم نماز بخونم؟

مسجد امام صادق نزدیک بود. گفتیمش که برود آنجا و او با خودش تکرار کرد مسجد امام صادق مسجد امام صادق ‏مسجد امام صادق و از ما دور شد... ‏

عکس را جستیم. مسئول بلیت‌فروشی سینما سوره آن را یافته بود. تا گفتیم گم‌کرده‌ایم از دفترش عکسمان را بیرون ‏آورد... ‏

می‌خواستیم برای بار دوم در آن روز کنار رود برویم. نشد. وقت تنگ بود... دقیقه‌ها محدود بودند. برای بار دوم ‏به‌ردیف کتاب‌فروشی‌ها برگشتیم و تا من برای دومین بار در آن روز به خانه زنگ بزنم و بگویم که نمی‌آیم، نیستم، او برایم ‏دومین آلبوم موسیقی هدیه‌ای عمرم را خرید: در دنیای تو ساعت چند است؟ اولی هم کار خودش بود... ‏

برای دومین بار در اصفهان کافه رفتیم. برای دومین بار در آن روز عکس دو نفره انداختیم و گناه آن روزمان این بود که ‏برای دومین بار در طول عمرمان از پوست خشک زاینده روز عبور کردیم. بستر رود جای پاهای ما نبود. بستر پوسته‌پوسته و ‏ترک‌خورده‌ی زاینده‌رود حرمت داشت. سالیان دراز فقط آب روان بود که آن پوست را نوازش می‌کرد و رد شدن ما از آن ‏پوست همچون رد شدن مورچه‌های آتشین بر پوستی حساس بود... ‏

ما، رود را، خیابان‌ها را، شهر را با عبورمان گرم و آتشین و سوزان می‌کردیم...‏


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۳:۰۷
پیمان ..

اسمش هست حس جایگزین داشتن. ‏

برای نسل ما احتمالاً بیشتر اتفاق می‌افتد. برای پدران ما که اول جوانی وارد شرکت و کارخانه‌ای می‌شدند و استخدام ‏رسمی بودند تا روز بازنشستگی زیاد اتفاق نمی‌افتاد. برای آدم‌هایی  هم که فقط به جلو نگاه می‌کنند احتمالاً کم اتفاق می‌افتد. ‏من اما چند باری تجربه‌اش کرده‌ام. هنوز هم در مثبت یا منفی بودن حسش دچار تردیدم. ‏

تابه‌حال ابن مشغله و ابوالمشاغل نبوده‌ام. مثل نادر ابراهیمی هر کاری نکردم. نشد. شرایط بزرگ شدنم مثل او نبود. ‏خب، آدم‌ها که قرار نیست کپی همدیگر باشند. ولی از آن‌طرف هم تابه‌حال شغلی را به‌صورت پیوسته ادامه نداده‌ام. ‏

اولش وارد مهندسی و ماشین‌سازی و آهن‌آلات و ساخت سازه‌های آهنی و این‌ها شدم. بعد رفتم کنترل پروژه و ‏برنامه‌ریزی. بعد یکهو کندم رفتم تو صنعت بیمه. کارشناس صدور و خسارت بیمه‌های مهندسی شدم. بعدش دوباره رفتم ‏طرح و توسعه و دوباره زدم بیرون و حالا هم مثلاً تولید محتوا کار می‌کنم و یک زمینه و محیط جدید... ربطی به هم دیگر ‏نداشته‌اند. رزومه‌ی هچل هفتی دارم. راستش را بخواهید،‌ آدم‌هایی را هم که از همان اول توی یک زمینه وارد می‌شوند و ‏می‌مانند درک نمی‌کنم. می‌گویند سال‌های اول کاری وقت تغییر دادن خط است. الآن تازه پشیمان هم هستم که چرا کم ‏تغییر داده‌ام خط‌هایم را.‏

یک‌جورهایی هم شبیه مرد هزارچهره هستم. وارد هر کاری می‌شوم توی چند ماه اول تا ته آن رشته را درمی‌آورم. تا ‏قبل از این‌که وارد کار بیمه شوم اصلاً فرق بیمه‌ی شخص ثالث با بیمه‌ی بدنه ماشین را نمی‌دانستم. وارد که شدم. 4ماه بعدش ‏توی همایش سالیانه‌ی اهالی بیمه مقاله علمی از خودم در کرده بودم. آدم را سگ بگیرد اما جو نگیرد.

حس جایگزین داشتن همیشه بعد از خروج از یک کار اتفاق می‌افتد. وقتی‌که تو به دلایل گوناگون (حال نکردن با شغل، ‏حال نکردن با مدیر بالادستی،‌ به وجود آمدن موقعیت شغلی بهتر و...) استعفایت را می‌نویسی، دفترودستک را جمع می‌کنی و ‏می‌روی. ‏

سؤال بزرگی که پیش می‌آید این است: وقتی من نیستم کارهایم چه می‌شود؟! ‏

چه کسی یا چه کسانی کارم را انجام می‌دهند؟! ‏

آن‌ها کار را از من بهتر انجام می‌دهند یا گند می‌زنند به کار؟! (واضح است که این سؤال‌ها وقتی ایجاد می‌شوند که علت ‏خروج تو از آن کار خود کار نبوده و عوامل محیطی تأثیرگذار بوده‌اند). ‏

این همان چیزی است که من بهش می گویم حس جایگزین داشتن... ته ته دلت می خواهد که جایگزین نداشته باشی. ‏ته دلت دوست داری در انجام آن کار آن‌قدر یکتا بوده باشی که کسی نتواند جایگزینت شود. ولی کور خوانده‌ای. همیشه ‏جایگزینی پیدا می‌شود. بعد شک به دلت می‌افتد. این‌که جایگزینت از تو بهتر است؟ بهتر از تو بودنش هم همیشه حس ‏بدی ندارد. این یعنی این‌که کاری که انجام می‌دادی خفن بوده! یا این‌که از تو بدتر است و ته دلت می‌توانی خوشحال باشی ‏که در نبودت به کار گند خواهد خورد... فضولی این‌که چه کسی جایگزینت خواهد اسمش حس جایگزینی است. ‏

وقتی از خط تولید کارخانه آمدم توی قسمت برنامه‌ریز و کنترل پروژه، اتفاق خاصی نیفتاد. آن موقع تازه روحانی ‏رئیس‌جمهور شده بود و شوکی به اقتصاد واردشده بود و کارخانه رونقی گرفته بود. من هم در آن روزها وارد خط تولیدشده ‏بودم. بعد از سه ماه دوباره تولید و صنعت رو به افول رفت. میزان تولید 40 تن در روز رسید به 5 تن. دیگر نیازی به نیرو ‏نداشتند. البته رفتنم به قسمت کنترل پروژه جایزه‌ی مدیرعامل بود به خاطر رتبه‌ی کنکور ارشدم. خیر سرش من را از ‏دودودم سالن‌های تولید فرستاد پشت میز.‏

‏7 ماه بعد که می‌خواستم بروم،‌ جایگزینم پیداشده بود. خیر سرم دبدبه و کبکبه ی دانشگاه دولتی بودن داشتم. فکر ‏می‌کردم یکی مثل خودم را می‌گذارند جایم. به‌خصوص  که مدیر بالادستی‌ام برای نرفتنم خیلی جزع‌فزع کرد و حقوق ساعتی ‏‏4 هزارتومنم را کرد ساعتی 8 هزار تومن. ولی باز هم نماندم! جایگزینم را رسماً از جوب پیدا کرده بودند. یکی بود که بعد ‏از 6 سال هنوز لیسانس دانشگاه آزادش را نتوانسته بود تمام کند و رفیق بچه‌ی خواهرزن مدیرعامل بود.‏ دو هفته داشتم فقط برایش توضیح می دادم که چی به چی است و او باید چه کار کند.

بیمه را به خاطر جر و منجر با مدیر مدیرم رها کردم. پیرزن بازنشسته‌ی پولدار هاف هافو چشم دیدنم را نداشت. از ‏اثرات زیرآب زنی آقای همکار هم بود. برایم خیلی مضحک بود که سعی می‌کرد زیرآب زنی کند. ولی خیلی موفق بود. اگر ‏بتوانم داستانش را بنویسم خوب چیزی درمی‌آید. خنده‌دارش این بود که پیرزن مدیر من نبود. مدیر مدیر من بود. ولی خب ‏چپ افتاده بود دیگر. یک روز همین‌طور برای خودم نشسته بودم به صفحه مانیتور زل زده بودم که آمد بالاسرم گفت: چرا ‏تو باید اینجا باشی و پسر من سربازی باشه؟

یک پسر سوسولی داشت که تاوان سربازی رفتنش را من باید می‌دادم انگار. چرا می گویم سوسول؟ بچه‌ای که ‏برمی‌دارد با ماشین 80 میلیون تومانی ننه‌اش لایی می‌کشد و به‌راحتی سر یک تصادف احمقانه 10 میلیون تومان خرج گردن ‏ننه‌اش می‌اندازد سوسول است دیگر. اضافه‌کار و مرخصی‌هایم را تائید نمی‌کرد. غیبت می‌خوردم. دو برابر از حقوقم کم ‏می‌کردند. درس‌ومشق و پایان‌نامه داشتم. گفتم گور بابای نتربوقت و زدم بیرون نشستم سر پایان نامه. ‏

تا 2 ماه جایگزین نداشتم. آمار میزم را از همکارهای آن‌طرفی می‌گرفتم که چی شد؟ کسی را آوردند یا نیاوردند؟ از ‏یک طرف خوشحال بودم که نمی‌توانند به‌راحتی برایم جایگزین پیدا کنند. از طرف دیگر هم ناراحت بودم که نکند کارم ‏آن‌قدر بیخود بوده که بدون من هم کار پیش می‌رود؟ خلاصه بعد از 2 ماه دخترخانمی را جای من نشاندند. دخترخانمی که ‏دختر نمی‌دانم کدام‌یک از مدیرهای یک شرکت بیمه‌ی دیگر بود. پارتی‌بازی و ازین جور گند و کثافت‌کاری‌ها.‏

خلاصه این حس جایگزین داشتن چیز عجیبی است. ممکن است تو به خاطر کم بودن حقوقت زده باشی بیرون. بعد ‏می‌فهمی که آدمی حاضر شده از حداقل هم کمتر بگیرد و کار را انجام بدهد اعصابت خرد می‌شود.‏

لعنتی ترین نکته‌ی حس جایگزین داشتن این است که حس یکتا بودن آدم زیر سؤال می‌رود... ‏


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۶ ، ۲۲:۰۱
پیمان ..