سپهرداد

تو را دوست دارم و قلبم باتلاقی‌ست که هر چه را دوست می‌دارد غرق می‌کند

سپهرداد

تو را دوست دارم و قلبم باتلاقی‌ست که هر چه را دوست می‌دارد غرق می‌کند

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۱۰ مطلب در آبان ۱۳۹۹ ثبت شده است

امروز بعد از یک هفته، آسمان نفسی کشید و دیگر نبارید. از فردا دوباره می‌بارد. این بار بغضش سنگین است و هر روز هر روز تا آخر هفته می‌خواهد اشک بریزد. 

یک چیزی که توی لاهیجان برایم عجیب است این است که این شهر در اکثر جاها جوی آب ندارد. مسیری که آب‌های سطحی را از خیابان و پیاده‌رو جمع کند و به سوی جایی هدایت کند وجود ندارد. یا اگر هست اصلا نمی‌شود اسمش را جوی آب گذاشت. بس که کوچک است. در بعضی نقاط شهر همچه چیزی هست البته. مثلا چهار طرف میدان شهدا (یکی از میدان‌های اصلی شهر) دریچه‌هایی هست که آب را جمع کنند و نمی‌دانم به کجا هدایت کنند. احتمالا از قبل از انقلاب همچه چیزی را برایش طراحی کردند. ولی برای بقیه‌ی شهر... به خاطر همین باران که می‌بارد خیابان‌ها می‌شوند استخر. آب‌ها جمع می‌شوند و برکه‌های کوچکی را کنار خیابان می‌سازند. این جمع شدن‌های آب خیلی روی مخ‌اند. عابر پیاده یا دوچرخه‌سوار که باشی از پاشیدن آب توسط ماشین‌ها در امان نیستی. راننده‌ها هم انگار خوش‌شان می‌آید که آب را روی سر و کله‌ی عابران پیاده و دوچرخه‌سوارها بپاشانند. حالا این به کنار. به خاطر همین جمع‌شدن آب در خیابان و هدایت نشدنش به سمت بیرون، عمر آسفالت در شهرهای شمالی از نصف جاهای دیگر هم نصف‌تر است.

در جاده‌های بین شهری شمال هم همین داستان وجود دارد. با این حجم از باران، اگر دو طرف جاده راه‌آب به وجود بیاورند به نظرم دور از عقل نیست. راستش جاهای دیگر دنیا را ندیده‌ام که چه کار می‌کنند. ولی تهران با همه‌ی بی‌در و پیکری‌اش، برای جمع‌آوری آب‌های سطحی چهار تا جوی آب دارد. شهرهای شمالی همان را هم ندارند.

یک نکته‌ی عجیب‌تر برایم طرح‌های هادی روستایی است. توی روستای ما به نام طرح هادی و به خاطر گشاد کردن کوچه‌ها (عرض باید ۶ متر باشد مثل‌این‌که) برداشته‌اند راه‌آب‌ها و خندق‌های جلوی خانه‌ها را پر کرده‌اند. توی یکی از کوچه‌های روستا هر دو طرف کوچه راه‌آب وجود داشت. ولی به خاطر طرح هادی خندق یک طرف را پر کردند و فکر کردند یک طرف کوچه راه‌آب (جوی) داشته باشد بس است. حالا که باران می‌بارد همان طرفی که پر کرده بودند، باتلاق شده است. آب می‌ماند و گل درست می‌کند و افتضاحی شده است...
 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۹ ، ۲۲:۴۳
پیمان ..

عنوان فرعی مرگ یزدگرد این بود: مجلس شاه‌کشی. بعد از سیاوش‌خوانی و سهراب‌کشی، دلم از شاهان نمایشنامه‌های بیضایی خون بود. شاهان بیضایی سیاست‌مدارانی خبره بودند. کسانی که از برای تخت قدرت از هیچ دسیسه‌ای ابا نداشتند. به خصوص توی سهراب‌کشی که بُعدِ تقدیرگرایانه‌ی پسرکشی از قصه‌ی رستم و سهراب گرفته شده بود و مرگ سهراب به دست رستم یک بازی شاهانه جلوه داده شده بود؛ آن‌گاه که افراسیاب سهراب را بال و پر داد که به جنگ ایرانیان برود. می‌دانست که رستم با سهراب روبه‌رو خواهد شد. اندیشیده بود که چه سهراب کشته شود و چه رستم، هر دو ضربه به ایرانیان خواهد بود. چه پسرکشی و چه پدرکشی، هر دو شوم بودند. وقتی هم که اتفاق افتاد و رستم دشنه‌اش را در پهلوی سهراب فرو برد، کیکاووس از دادن نوشدارو به وقتش ابا کرد. ادا درآورد که شاهینی را برای آوردن نوشدارو فرستاده است. درحالی‌که نوشدارو نزد خودش بود. او به این خاطر که نکند سهراب یار رستم شود و آن دو نفر با هم علیه او شورش کنند گذاشت که سهراب بمیرد. راستش روایت بیضایی از رستم و سهراب به نظرم از خود شاهنامه‌ هم بهتر بود.

بعد از آن همه بازی قدرت شاهانه حس کردم می‌چسبد که بنشینم به خواندن یک مجلس شاه‌کشی. به خصوص که این یکی نمایشنامه‌ی بهرام بیضایی رنگ اجرا هم به خود دیده بود.

یک خطی داستان مرگ‌ یزدگرد همان است که در صفحه‌ی اول نمایشنامه آمده: پس یزدگرد به سوی مرو گریخت و به آسیابی درآمد. آسیابان او ار در خواب به طمع زر و مال بکشت... نمایشنامه از این‌جا شروع می‌شود که یاران یزدگرد (موبد موبدان، سردار و سرکرده و سرباز) که به دنبال او می‌آمدند به آسیاب رسیده‌اند و جنازه‌ی یزدگرد را در کف آسیاب می‌بینند. حالا می‌خواهند آسیابان و زنش و دخترش را به جرم کشتن شاه مجازات کنند. آسیابان و خانواده‌اش با روایت خودشان از مرگ یزدگرد می‌خواهند از این مجازات فرار کنند.

موقعی که نمایشنامه‌ را می‌خواندم دو سه جا صبر و طمأنینه‌ی موبد و سردار و سرکرده در قبال خانواده‌ی آسیابان را باور نکردم. به نظرم خوب درنیامده بود. ولی وقتی فیلم مرگ یزدگرد را دیدم، چنان اسیر بازیگری سوسن تسلیمی و مهدی هاشمی و یاسمن آرامی شدم که همه چیز را از بیخ باور کردم. به نظرم فیلم مرگ یزدگرد یک پله از خود نمایشنامه هم بالاتر ایستاده بود. طبیعی است. نمایشنامه در نهایت ایجاز فقط گفت‌وگوی میان‌ آدم‌ها بود. ولی فیلم حرکات نمایشی داشت. جست و خیز داشت. زبان بدن داشت. 

عجیب‌ترین ویژگی نمایشنامه‌ی مرگ یزدگرد، شخصیت شاه این نمایش است. شاه در این نمایش یک جنازه است که بر کف صحنه خوابیده. اما در تمام نمایش گفته‌های او و کردار و اندیشه‌ی او پی در پی و به صورت چرخشی توسط آسیابان و زنش و دخترش بازی می‌شود. نه این‌که بگویند شاه این طور می‌گفت‌ها... نه... خودشان یکهو شاه می‌شدند. نقش‌ها را بین خودشان هی پاس می‌دادند. در فیلم یزدگرد این پاس‌کاری‌ها و نقاب‌زدن‌ها جلوه‌ی تصویری هم داشت. آسیابان که شاه می‌شد، تاج بر سر می‌گذاشت. هر وقت به خودش برمی‌گشت تاج را از سر برمی‌داشت. زن آسیابان که شاه می‌شد، سیماچه‌ی شاه را جلوی صورتش نگه می‌داشت. دختر که شاه می‌شد جلیقه‌ی طلای شاه را به تن می‌کرد. یا زن آسیابان که آسیابان می‌شد در فیلم الک روی سرش نگه می‌داشت و... این چرخش نقش‌ها توی فیلم جلوه‌ی فوق‌العاده‌ای داشت. امانت را می‌برید.

البته که اگر اول فیلم را می‌دیدم حظ کمتری می‌بردم. چون نصف لذت فیلم به ادبیت نهفته در گفت‌وگوها و بازی‌های چرخشی قصه‌‌ی نمایش است. این ادبیت هم اگر نمایشنامه را خوانده باشی برایت دلچسب خواهد بود. اگر نمایشنامه را خوانده باشی زیر و بالای ادای جملات توسط بازیگران را درک می‌کنی.

و بعد از این‌ها نشستم به خواندن نقد رضا براهنی بر نمایشنامه‌ی مرگ یزدگرد و تازه فهمیدم بیضایی بر بلندای چه ستیغ‌هایی از ادبیات ایستاده. آن قدر بلند که فهم من قد نمی‌داد و مقاله‌ی براهنی برایم همچو سایه‌بانی بود که بتواند حداقل بلندای این اثر را ببینم. صعود به آن و لمس کردنش که هیچ...
 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۹ ، ۱۷:۲۵
پیمان ..

سهراب و گردآفرید اثر بدرالسماء

اولین شناسنامه بر اساس قانون جدید هم صادر شد. ریحانه دختر ۱۲ ساله‌ای بود که توانست صاحب‌شناسنامه شود. یک سال پیش منتظر این خبر بودم. اما خب، این‌جا ایران است. همه‌چیز کند پیش می‌رود. خیلی کند. راستش زیاد خوشحال نشدم. شاخصی که برای خودم گذاشته‌ام بچه‌ی میم است. هر وقت او شناسنامه‌دار شد یعنی که قانون اجرایی اجرایی شده. منتظرم ببینم کی به بچه‌ی او شناسنامه می‌دهند.

نمی‌دانم چرا یاد مناظره‌ی پارسال خبرگزاری فارس افتادم. به من گفتند تو برو با مخالف‌ها مناظره کن. گیر خبرگزاری فارس و این‌ها را نداشتم. هر جا باشد می‌روم حرف می‌زنم. تریبون تریبون است. حرف شخصی من نبود که بخواهم فاز تعصب و جناح‌بندی سیاسی بگیرم.  اما من آدم بحث و جدل و مناظره نیستم. فقط چون یارم حاج‌آقا بود، دلگرم شدم. آخوندهایی که خارج رفته‌اند و چهار تا زن بی‌حجاب دیده‌اند به نظرم آخوندهای بهتری هستند. حاج‌آقا هم از همان‌ها بود. روسیه و اروپا رفته بود و می‌گفت از روسیه در دنیا کشور امنیتی‌تر وجود ندارد. آن روس‌ها هم به زن‌های با شوهر غیرروس اجازه انتقال تابعیت روسی داده‌اند. این‌ها چی چی می‌گویند دیگر؟

طرف مقابل‌مان هم یک خانم و آقا بودند. در این چند ساله به من ثابت شده که دشمن‌ترین دشمن زن‌ها توی ایران در امور مربوط به برابری خودشان هستند. تو این بازی هم همین بود. من و حاج‌آقا ایستاده بودیم این طرف گود که زن ایرانی حق دارد تابعیت خودش را به بچه‌اش منتقل کند، آن طرف زنی ایستاده بود که نخیر نباید چنین حقی قائل شوید. مناظره‌ی کثیفی بود. هیچ وقت نخواستم دوباره فیلمش را حتی محض ارزیابی ببینم. بس که توی حرف ما پریدند و ما هم توی حرف‌شان پریدیم و کلا فحش بود و فضیحت. ولی هیچ کدام نتوانستیم طرف مقابل‌مان را ساکت کنیم... الان یادش افتادم. دیدم مخالف‌ها باز هم این طرف و آن طرف فحش داده‌اند که بدترین قانون تاریخ ایران اجرایی شد...

بعضی‌ها به عنوان خبر خوب از آن یاد کرده بودند. کامنت‌های پای پست‌های اینستاگرام و توئیتر را که خواندم دیدم آن خوی خودبرتربینی ایرانیان خیلی رگ و ریشه دارد. خیلی‌ها فحش می‌دادند که به بچه‌افغانی‌ها دارید شناسنامه‌ می‌دهید که چی بشود؟ که خون پاک آریایی را دچار اختلاط نسل کنید؟ حالا برود از آن تست بزاق‌ها بدهد که نسلش به کجاها می‌رسد می‌بیند درصدی از تمام اقوام آسیایی (از مغول‌ها تا تاتارها، از اعراب تا ترک‌ها و...) توی سلول‌هایش هست‌ها... ولی خب...

این روزها که دارم نمایش‌نامه‌های بهرام بیضایی را می‌خوانم یکی یکی شخصیت‌ها و داستان‌های شاهنامه هم برایم مرور می‌شود. یکی از نکاتی که توی شاهنامه و اسطوره‌هایش توجهم را برانگیخته حجم ازدواج‌های فراملی بین ایرانیان و غیرایرانیان است. سودابه دختر شاه هاماوران است. به ایران فرستاده می‌شود تا همسر کیکاووس شاه ایران شود. مادر گرسیوز (برادر افراسیاب، شاه توران) از توران به ایران پناهنده می‌شود و او را به خدمت کیکاووس می‌برند و از ازدواج او با کیکاووس سیاوش پدید می‌آید. سیاوش شاهزاده‌ای ایرانی است که به توران پناهنده می‌شود و در آن‌جا با فریگیس (دختر شاه توران) ازدواج می‌کند. رستم دستان به سمنگان می‌رود و با تهمینه دختر شاه سمنگان می‌آمیزد و سهراب پدید می‌آید. در همه‌ی این‌ها طرف ایرانی مرد است و طرف خارجی زن. یعنی در اساطیر ایران ازدواج بین مرد ایرانی با زن غیرایرانی به تواتر اتفاق می‌افتد. اما در مورد زن ایرانی... چیزی که تا الان یافته‌ام فقط گردآفرید بوده. آن هم گردآفرید به عنوان شخصیتی از کتاب سهراب‌کشی بهرام بیضایی. گردآفرید یک دختر ایرانی. آن‌گاه که برای حفظ سپیددژ با سهراب که جنگاور توران بود درآویخت. وسط نبرد دلش سهراب و آمیختن با او را خواست. اما علیه خودش ایستاد. برای نجات سپیددژ به سهراب رکب زد. به او گفت که الان جلوی دیگران من را اسیر کردن خوب نیست. نیمه‌شب بیا. اما او را قال گذاشت و به ایران تاخت و با خودش رستم را آورد و... انگار در اساطیر، زن ایرانی در صورتی که ستایش‌برانگیز است که مرد غیرایرانی را قال بگذارد و برای نجات میهن به سراغ یلان ایرانی برود....

قانون تقریبا درست شده است. هنوز تا برابری کامل فاصله‌ی زیادی هست البته. اما مطمئنا این نگرش که زن ایرانی هم صاحب تن خودش است و می‌تواند برای خودش تصمیم بگیرد که با کی بیامیزد و با کی نیامیزد خیلی جای کار دارد. حداقل با چیزی در کهن‌الگوهای ذهنی سروکله باید زد... سر شوخی البته باز شده است دیگر.
 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۹ ، ۱۴:۵۱
پیمان ..

به نظرم باید این سه تا کتاب را پشت سر هم خواند:

۱. سووشون سیمین دانشور

۲.سیاوش‌خوانی بهرام بیضایی

۳. سوگ سیاوش شاهرخ مسکوب

اولی سرشته بودن داستان زندگی سیاوش با جان و دل ایرانیان را با بیانی زنانه روایت می‌کند. دومی خود داستان سیاوش را در قالب یک نمایشنامه‌ و با تمام شخصیت‌های ریز و درشتش به حماسی‌ترین شکل ممکن روایت می‌کند. سومی فاصله می‌گیرد و معنای تک تک کردارها و صحنه‌ها و قصه‌های سیاوش را از دل شاهنامه و اسطوره‌ها می‌ریزد روی داریه‌ی نقد و تحلیل و تو را به شناخت عمیق‌تر قصه‌ی سیاوش می‌رساند.

من اکنون از خواندن سیاوش‌خوانی برگشته‌ام و هنوز در عجبم که چه‌قدر این کتاب خوب بود. کتابی که نمی‌توانستم بخش‌هایی از آن را بلند بلند نخوانم. بس که نثرش تراش‌خورده و شیشه‌ای بود. بس که کلمات به دقت کنار هم چیده شده بودند. بس که زیبا داستان پرداخته شده بود. 

عنوان فرعی کتاب سیاوش‌خواین این است: فیلم‌نامه و نیز برای اجرای زنده در توس فردوسی و میدان‌های بزرگ همه‌ی روستاها و پهنه‌ی میان چادرهای همه‌ی ایل‌ها

و واقعا هم همین است. بیضایی لاف نزده است. قصه از جر و منجر دو زمین‌دار بزرگ یک روستا شروع می‌شود: قیرات خان و یاسان خان. هنگامه‌داران آیین سیاوش‌خوانی رفته‌اند سراغ قیرات خان که امسال نوبت توست که نقش افراسیاب را بازی کند. او زیر بار نمی‌رود که افراسیاب (شاه توران) باشد و رقیبش کیکاووس (شاه ایران). بعد کم کم سراغ تک تک شخصیت‌های دیگر که قرار است در آیین سیاوش‌خوانی نقش‌های گوناگون را بازی کنند می‌رود. هر یک مشکلی و حاجتی دارند و هنگامه‌داران با بخشیدن شاخه‌ای از سرو و استدلال شگون این نمایش برای زمین و فزونی گرفتن بار زمین آن‌ها را ترغیب می‌کنند که بار دیگر آیین را به اجرا درآورند.

و اگر بگویم سیاوش‌خوانی بهرام بیضایی احسن‌القصص است هیچ کفر نگفته‌ام. 

او حتی از شاهنامه هم فراتر رفته و با پرداخت سایر شخصیت‌های قصه (به خصوص زنان: سودابه و فریور و فریگیس و مادر سیاوش و... چنان معجونی آفریده که جمله جمله‌اش را با بلند خواندن باید نوشید.

سیاوش، ابراهیم است که از آتش عبور می‌کند. سیاوش، یوسف است که مکر زیباروترین زن جهان او را به نابودی می‌کشاند. سیاوش، مصلح تاریخ است. سیاوش، با سروش در گفت‌وگو است و نهان‌ها را می‌داند و سیاوش اسطوره‌ی بر پیمان ماندن و پیمان نشکستن است.

اعجاب قصه‌ی سیاوش در این است که جزء جزء قصه با امروزین‌ترین مشکلات بشری سرشته است.

اندیشه‌ی صلح و یگانگی جهان.

یک جایی از کتاب کیکاووس که شاه است دستور می‌دهد که سیاوش گروگان‌های افراسیاب را بکشد و او و خاندانش را نابود کند. در حالی‌که سیاوش پیمانی بسته که به جان گروگان‌ها دست نبرد. رستم به او می‌گوید که سیاوش این کار را نخواهد کرد. کاووس از این نافرمانی خشمگین می‌شود و رستم یک جمله‌ی طلایی به او می‌گوید: « و نیک است دانید که شما خداوندگار با دشمن می‌جنگید؛ او با دشمنی!‌‌»
و دقیقا در روزگار ما هم همین است...
سیاست‌مداران و پادشاهان و حاکمان دروغ می‌گویند و ناراستند و غرق در فساد و خوی‌شان همین‌گونه است. یک جایی گرسیور (برادر افراسیاب و پدربزرگ سیاوش) که سیاستمداری جنگاور است به شهر سیاوشکرد (شهری اسطوره‌ای که سیاوش و فریگیس بنا کرده‌اند) می‌آید و شهر را بازدید می‌کند و فکر می‌کنید جمله‌ای که می‌گوید چیست؟
... «سیاوشکرد تو بهشتی؛ و با این‌ همه... شهری چنین مرا خسته می‌کند؛ شهری که در آن هر کس مهمان کار خویش است. دلیری کجاست و جنگاوری؟ هه... ناتوان کار کند و جنگجو تاراج! آیا جایی برای شکار نیست؛ برای تاختن و نشانه زدن؟» 
و پاسخ سیاوش دندان‌شکن است: «شکار شما باد هر بدخیم کشتکن!»

و بحران مهاجرت و هویت.

مرز ایران و توران، رود آمودریا است و این مرز آبی جایی است که شخصیت‌های مختلف کتاب با عبور از آن مهاجرت می‌کنند و در سرزمینی دیگر پناه می‌جویند. اما درد مهاجرت و پناهندگی دردی عمیق است. مادر سیاوش از توران به ایران پناهنده می‌شود و کیکاووس او را به همسری برمی‌گزیند و از او سیاوش متولد می‌شود. سودابه دختر شاه هاماوران است که از سرزمین هاماوران به ایران کوچانده می‌شود تا با ازدواج با کیکاووس برای سرزمین هاماوران صلح بخرد. سیاوش برای نشکستن پیمان مجبور می‌شود از ایران از سرزمینی که قرار است در آینده پادشاهش شود به توران مهاجرت کند و در توران پناهنده می‌شود. حتی فریگیس (دختر افراسیاب) هم بعد از مرگ سیاوش مجبور به مهاجرت و پناهندگی می‌شود...
و...

تکیه کلام‌های آدم‌های نمایشنامه عجیب به یاد می‌مانند. جان را نو کردن اصطلاح زیبایی است. همسری اختیار کن و جان را نو کن. فرزندی بیاور و جان را نو کن. به سفر برو و جان را نو کن... 
و درخت سرو که ارادت ما ایرانی‌ها به آن به خوبی در کتاب سیاوش‌خوانی نشان داده شده است: آدم‌‌ها وقتی می‌خواهند به هم تبریک بگویند شاخه‌ای سرو سبز پیشکش می‌کنند، وقتی می‌خواهند کسی و چیزی را تقدیس کنند شاخه‌ای سرو به او می‌دهند، حتی ازدواج مقدس سیاوش و فریگیس هم با شاخه‌ای سرو سر می‌گیرد و نهایت ماجرا مرگ سیاوش است و درخت سروی که از خفتن‌گاه او در خاک می‌روید...
بهرام بیضایی این کتاب را در مدت یک ماه نوشته است. از آبان ۱۳۷۲ تا آذر آن سال. چند سال خانه‌نشین بود و نومید شده بود از ساختن فیلم‌نامه‌هایی که برای کسب مجوز ساخت به ارشاد فرستاده بود. به او گفتند که فیلم‌نامه‌ای بنویس در مورد سیاوش تا مجوز ساختش را برایت پی بگیریم. او هم نه نگفت. برای این‌که بهانه به دست ندهد که بیضایی اهل کار کردن نیست نه نگفت. تمام داشته‌ها و خوانده‌ها و تفکرش را ریخت روی داریه و سیاوش‌خوانی را نوشت... فیلم‌نامه و نمایش‌نامه‌ای که هیچ گاه به روی صحنه نیامد. اما متنش به خودی خود یک شاهکار به تمام معناست.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۹ ، ۲۰:۴۹
پیمان ..

سه درختون در چهار فصل سال

وقت زیادی نداشتم. یک ماه بود که سوار پاندا نشده بودم. دوشنبه ظهر که رسیدم تهران، اول لاستیک‌های پاندا را باد زدم. بعد از یک ماه خوابیدن در انباری کم‌باد شده بود. بندهای خورجینش را هم از ترک‌بند باز کردم. خاک سه ماه تابستان رویش نشسته بود و عجیب کثیفش کرده بود. محتویات توی خورجین را نگاه کردم: تلمبه، کیت پنچرگیری، آچار چندکاره که توی دست‌اندازهای هر روزه پیچش باز شده بود و هر کدام از آچار الن‌ها یک گوشه‌ی خورجین ولو شده بودند، اسپری بادی اسپلش برای روزهایی که دیگران نگویند با دوچرخه می‌آیی بوی عرق می‌دهی، ظرف غذای خالی‌(آخرین بار ترش تره برده بودم!)، اسپری الکل که کج مانده بود و الکلش کف خورجین خالی و بخار شده بود، سیم شارژر چراغ‌های عقب و جلو، دستمال‌ گردن، جلیقه‌ی شبرنگ فسفری، مداد نوکی، دفترچه یادداشت، هندزفری، یک دانه گز و یک پلاستیک خرما. گز خشک شده بود. خرماها هنوز قابل خوردن بودند. ولی دیگر غروب شده بود و نتوانسته بودم سوار پاندا شوم. بعدش حتی وقت نکردم خورجین را بشویم. سه‌شنبه هم نشد. عصر چهارشنبه بود و آخرین فرصت من برای معاشقه با پاندا بعد از یک ماه. فردا صبح دوباره راهی بودم. باز هم نمی‌توانستم پاندا را ببرم.
اولین رکاب‌ها را که زدم دیدم باز یادم رفته به زنجیرش روغن بپاشانم. جیر جیر می‌کرد. هر ۱۰۰ کیلومتر یک ذره روغن می‌طلبد. سختی‌ام آمد برگردم. هوا ابری بود. بوی باران می‌داد. تند و تیز سرپایینی کوچه‌مان را رکاب زدم. به چهارراه رسیدم. ماشین‌ها پشت چراغ ایستاده بودند. مورب چراغ قرمز رد کردم و به سمت سرخه‌حصار رفتم. وارد جاده‌ی توی جنگل سرخه‌حصار که شدم اولین قطره‌ها شروع به باریدن کردند. آسفالت خشک زیر پایم لکه لکه شد. قطره‌ها ریز بودند. روی فرمان هم می‌نشستند. روی کلاهم که می‌باریدند صدا می‌دادند. حس می‌کردم دارند روی یک سقف شیروانی و حلبی می‌بارند. همان صدا توی گوش‌هایم می‌پیچید. ادامه دادم. سرمم را پایین‌تر آوردم که عینکم زیاد خیس نشود. شیب سربالایی را بالا رفتم. دستمال گردنم را از جلوی دماغ و دهانم کنار زدم.کرونا کجا بود در این هوا... 
سرخه‌حصار خلوت بود. از خوبی‌های کرونا این بوده که سرخه‌حصار ماشین ممنوع شده. دیگر راحت خیابان‌هایش را بدون ترس می‌شود با دوچرخه و حتی پیاده درنوردید. رسه چهار تا پیرزن مشغول پیاده‌روی بودند. جلوتر که رفتم دو سه تا دوچرخه‌سوار را هم دیدم. داشتند سرازیری را برمی‌گشتند. قطره‌های باران درشت‌تر شدند. نگران موبایلم شدم که در جیب بارانی نازکم گذاشته بودم. بارانی این قطره‌های درشت را تاب نمی‌آورد. آب را نفوذ می‌داد. زدم کنار. توی جیبم کیسه فریزر بود. موبایل را توی کیسه فریزر گذاشتم و دوباره در جیبم گذاشتم و دوباره شروع به رکاب زدن کردم. صدای شر شر باریدن باران روی برگ‌های درخت‌ها و روی آسفالت خیس بلند شده بود. شلاقی می‌بارید. خیس و تلیس شده بودم. جلوی چشم‌هایم خطوط به هم پیوسته‌ی باران را می‌دیدم که عمود و کج آسمان را به زمین وصل می‌کردند. زنجیر پاندا دیگر جیر جیر نمی‌کرد. قطره‌های باران حکم روغن را برایش پیدا کرده بودند.
پیچ بعد از ایستگاه آتش‌نشانی را که کشیدم بالا، توی آلاچیق دختر و پسری ایستاده بودند روبه‌روی هم. نگاه‌شان کردم. تا وقتی که داشتم رد می‌شدم نگاه‌شان کردم. حتی وقتی رد شدم باز هم سرم را برگرداندم نگاه کردم. بعد با خودم بلند بلند غر زدم: دهن‌سرویسا ماچ کنید هم را دیگر . باران می‌بارد. من گردنم درد گرفت. ماچ کنید هم را که من هم توی این روز بارانی صحنه دیده باشم. تا وقتی که من رد شدم همان‌جوری ایستاده بودند روبه‌روی هم داشتند حرف می‌زدند. فقط دست‌های هم را گرفته بودند. 
حال نکردم از در اصلی سرخه‌حصار خارج شوم. از جاده‌ی باریکی که تهش می‌رسد به اداره‌ی محیط‌زیست رفتم بالا. از آن فرعی‌های سرخه‌حصار است که فقط بلدها می‌روند سراغش. چون آخرش به جاده‌خاکی‌های بالای سرخه‌حصار هم می‌رسد. جاده‌خاکی‌هایی که تو را به پیست متروک موتور پرشی‌ها و بعد تپه‌ها می‌رسانند. لذت دوچرخه کوهستان در همین جاده‌خاکی‌هاست. رس آدم را هم البته می‌کشند. از جاده خاکی‌ها به سمت ده ترکمن نرفتم. وقت نداشتم. باران هم شدید بود. جاده‌ی باریک و فرعی از میان درخت‌های انبوه رد می‌شد. تکه‌ی آخر را هم دور گرفتم و بدون پیاده شدن بالا رفتم. برای این‌که ماشین و موتور نیاید یک تپه و کلی نیوجرسی جلوی اداره محیط زیست گذاشته‌اند. پیاده شدم و پاندا را از توی جوی رد دادم. وارد جاده‌ی ده ترکمن شدم. سربالایی را با دنده سنگین رکاب زدم.
سگ‌ها زیر باران گله‌ای جمع شده بودند کنار هم. از بس سرعتم کم بود فقط نگاهم می‌کردند. حساسیت‌شان برای پریدن به من برانگیخته نمی‌شد. حس کردم چه‌قدر سگ‌ها حیواناتی دوست‌داشتنی هستند. از کنارشان رد می‌شدم. به سگ قهوه‌ای‌ها می‌گفتم چطوری خوشگله و آن‌ها معصومانه نگاه می‌کردند. یکی دو تاشان آرام افتادند دنبالم. چند قدم همراهی‌ام کردند. اما ادامه ندادند. برای‌شان فایده‌ای نداشتم. 
باران از شدت افتاده بود. اما باد شدید شده بود. باد از گدارهای بین تپه‌ها توی جاده می‌پیچید. خودش را می‌کوباند توی صورتم و از سوراخ گوش‌هایم می‌خواست وارد بدنم شود. زدم کنار. کلاهم را در آوردم. کلاه بارانی را کشیدم روی سر کچلم.  بعد کلاه دوچرخه را بستم. دستمال گردنم را هم تا دماغم کشیدم بالا که بعد گلودرد نگیرم. چند تا ماشین با سرعت رد شدند. چراغ عقبم را هم روی چشمک‌زن گذاشتم که از دورتر ببینند من را یک موقع نزنند به من. دوباره راه افتادم. سخت نبود. کلاه بارانی گوش‌هایم را گرم کرد. همه چیز ایده‌آل شده بود. آرام آرام رکاب می‌زدم و می‌رفتم بالا. ضربان قلبم به تدریج بالا می‌رفت. ولی نفس نفس نمی‌زدم. بعد از یک سال دیگر این قدر تجربه داشتم که بدون فشار آوردن به خودم این سربالایی‌ها را دربنوردم. 
یک جا یک ماشین از کنارم سبقت گرفت. درست و اصولی هم سبقت گرفت. قشنگ دو متر از من فاصله گرفت و سبقت گرفت. همان حین که داشت سبقت می‌گرفت یک پراید از سمت چپش سبقت گرفت. سبقت رو سبقت. بعد از روبه‌رو هم یک موتوری داشت می‌آمد. یک لحظه حس کردم الان است که پراید به موتور بزند و کتلتش کند. راننده موتور بوق ممتد زد و دست تکان داد و خودش را به سمت حاشیه‌ی خاکی جاده کشاند. پراید مماس رد شد و رفت. با موتوریه چشم تو چشم شدم و فقط سر تکان دادم که چه حیوان‌هایی پیدا می‌شوند.
به سه درختون رسیدم. به تپه‌ای که سه درختچه‌ی جوان بر فرازش از زیر تخته‌سنگی بزرگ برآمده بودند. با پاندا همان‌جور رفتم بالا تا کنار خود سه درختون. برگ‌های‌شان ریخته بود. یکی‌شان کامل دل به پاییز سپرده بود و کچل شده بود. یکی‌شان هنوز تعدادی برگ سبز را حفظ کرده بود. پاندا را کاشتم کنارشان. موبایلم را در آوردم و سریع عکس انداختم. هنوز باز هم باران می‌بارید. چند قدم کنارشان راه رفتم. حالم خوب بود. به هیچ چیز غمناکی فکر نمی‌کردم.
سه درختون، درخت‌های خوشگلی نبودند. آن چند برگی که روی یکی‌شان مانده بود زردی زیبای پاییز را نداشت. ولی سر برآوردن‌شان از زیر آن تخته‌سنگ من را جذب خودشان کرده. تخته‌سنگ بزرگی که اصلا نمی‌دانم ‌آن‌جا چه کار می‌کند. انگار تالاپ خورده توی مغز این سه درخت که داشتند جوانه می‌زدند. ولی این جوانه‌ها نومید نشده‌اند. راه‌شان را کج کرده‌اند و از کناره‌های تخته‌سنگ بالا آمده‌اند. گیریم کمی کج. اما بالا آمده‌اند. نومید نشده‌اند. این که زیبا نیستند هم جذابیت‌شان را برایم بیشتر کرده است. وقتی زیبا نیستی توجه‌ها را به خودت جلب نمی‌کنی. روزانه ده‌ها نفر از کنار سه درختون رد می‌شوند. اما چه کسی نگاه‌شان می‌کند؟ هیچ کس. حتی خیلی از دوچرخه‌سوارهای این جاده هم بعید می‌دانم نگاه‌شان کرده باشند. زیبایی خیره‌کننده‌ای ندارند. انگار استعداد درخت پر سایه و تنومند شدن را هم ندارند. اما... اما چه اهمیتی دارد؟ این که دیده شوند یا نشوند چه اهمیتی دارد؟‌ مهم خودشان است. مهم‌ تلاشی است که برای دیدن فصل‌ها و تجربه‌ی زندگی می‌کنند. 
با خودم گفتم عکس‌های امروز را هم بگذارم کنار عکس‌های تابستان و بهار و زمستان تا چهار فصل سال را برای سه درختون ثبت کرده باشم. اولین عکس را بهمن ماه پارسال گرفتم. بعد اوایل بهار و در حال شکوفه زدن ازشان عکس گرفتم. بعد اواسط تابستان و وقت پربرگی‌شان و حالا پاییز...
در عجب ماندم که چه سریع یک سال گذشت...
سوار پاندا شدم. می‌خواستم حمید را هم ببینم. وقت زیادی نداشتم. به حمید گفته بودم اگر حوالی عصر رسید بیاید توی جاده‌ی ده ترکمن. من را وسط جاده یا با سرعت مورچه‌ای در حال بالا کشیدن یا با سرعت باد در حال قیقاج رفتن در سرپایینی می‌بیند. تابلو هم هستم. نیامد. باران باریده بود و حتم ترافیک شده بود و دیر کرده بود. توی شهر می‌دیدمش.
پاندا را ول دادم توی سرپایینی و بدون رکاب زدن، قل خوردیم آمدیم پایین. پاندا گلگیر ندارد. روی فرمان خم نمی‌شدم. چون اگر خم می‌شدم قطره‌های آب از لاستیک توی صورتم می‌پاشید. سیخکی نشستم تا آب به صورتم نپاشد. پشتم اما لاستیک عقب یک رد از خاک و سنگریزه را روی پشت بارانی‌ام به جا می‌گذاشت.
 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۹ ، ۱۰:۳۴
پیمان ..

دو سال پیش من افغانستان بودم. سفرنامه‌اش را نوشته‌ایم. اما هنوز در مرحله‌ی ویرایش است. راستش چون سه نفری که رفته بودیم می‌خواهیم یک سفرنامه منتشر کنیم کار سخت شده است. سه تا آشپزیم و هر کدام‌مان هم یک نوع قاطق بلدیم درست کنیم و تهیه‌ی خوراک واحد دشوار شده است. برای من به شخصه بازنویسی سخت‌ترین کار دنیاست و همین هم مزید بر علت شده.


دو سال پیش کابل امن‌تر بود. هنوز طالبان با آمریکا دوست نشده بود. یک هفته‌ای که در کابل بودیم اتفاقی رخ نداده بود. به خاطر همین مردم با احساس امنیت بیشتری بیرون می‌آمدند. ترافیک کابل به گفته‌ی خودشان به خاطر همین بیشتر شده بود.
یک روز ظهر از میدان دهمزنگ پیاده رفتم تا پوهنتون کابل. راه زیادی نبود. گوشه‌ی میدان دهمزنگ بیلبورد تبلیغاتی مردی با بازوهای ورقلمبیده و تجهیزات یک باشگاه بدنسازی را در زمینه‌اش نشان می‌داد. تصویری قدیمی از میدان دهمزنگ بعد از جنگ‌های داخلی دیده بودم که تانکی در حال عبور از خیابان بود و هیچ کدام از ساختمان‌های اطراف میدان و دو طرف خیابان سالم نبودند. اما بعد از سال‌ها کابل دوباره خودش را ساخته بود. از ‌آن سال‌ها فقط یک ساختمان مخروبه‌ی چند طبقه‌ی بزرگ مانده بود که محل قضای حاجت مردان عبوری در پیاده‌رو شده بود. بقیه ساخته و آباد کرده بودند. 
نزدیک پوهنتون کابل همین‌جوری با صابر دوست شدم. داشتم از پسرک پشمک‌فروشی عکس می‌گرفتم که دیدم صابر ایستاده و نگاهم می‌کند. محال است به کابل بروید و پشمک‌فروش‌های کابل با آن پشمک‌های صورتی شادشان توجه‌تان را جلب نکند. قد صابر از من کوتاه‌تر بود. ازش پرسیدم: پوهنتون کابل همین طرف است؟
سرش را تکان داد و گفت: من هم همان جا می روم.
گفتم: چه خوب.
گفت: ارانی استی؟
گفتم: بله.
گفت: چرا به افغانستان آمدی؟
گفتم: آمدم که چکر بزنم.
گفت: من ایران را خیلی دوست دارم.
گفتم: به ایران بوده ای؟
گفت: نه. ولی فیلم و عکس از ایران زیاد دیده ام. دوست دارم شیراز را ببینم.
خیلی سریع‌تر از آن‌چه فکر می‌کردم با هم رفیق شدیم. صابر دانشجوی سال اول انجنیرینگ (مهندسی) برق کابل بود. تا به حال به ایران مهاجرت نکرده بود. می‌گفت ویزای ایران خیلی گران است. خانواده‌اش پول‌دار نبودند. در یکی از خانه‌های دامنه‌ی کوه روبه‌روی پوهنتون کابل زندگی می‌کردند. خانه‌های روی دامنه‌ی تپه‌ها و کوه‌های کابل ارزان‌اند. آب لوله‌کشی ندارند. برای آب باید بروند سراغ چاه آبی که در هر محله حفر شده و با پمپ دستی آب بالا بکشند و دبه دبه آب را ببرند به خانه‌شان. صابر کلی برادر و خواهر داشت. اما درسخوان بود. خیلی درسخوان بود. در کنکور رتبه‌ی بالایی به دست آورده بود و توانسته بود انجنرینگ برق قبول شود.
پوهنتون کابل دیوارهای بلندی داشت. کنار دیوار با هم قدم می زدیم و می رفتیم به سمت در ورودی پوهنتون. خوشحال بودم که با صابر دوست شده‌ام و برای گشت و گذار در پوهنتون کابل راهنما خواهم داشت. بالای دیوارها هم سیم خاردار داشت. این دیوارها و سیم خاردارها خیلی برایم معنادار بودند. نمادین بودند. در ایران دانشگاه تهران با نرده هایی سبز رنگ از خیابان ها و پیاده رو ها و جامعه ی اطرافش جدا می شود. برای ورود به دانشگاه تهران تو باید از گیت های نگهبانی بگذری. بین دانشگاه و جامعه نرده هایی آهنین وجود دارد. برای ورود به پوهنتون کابل با از سنگرهایی نظامی رد می‌شدی...
۶-۷ نفر با لباس نظامی و تفنگ به دست جلوی در پوهنتون کابل ایستاده بودند. در ورودی تنگ بود و دانشجوها باید کارت نشان می‌دادند و از جلوی سربازها رد می‌شدند. پشت در ورودی محیط پر دار و درختی دیده می‌شد. جلوی در اصلی دانشگاه با کیسه‌های شنی سنگر هم درست کرده بودند. خیلی هوس کرده بودم که از آن منظره عکس بگیرم... 
گفتم: چه ترسناک.
صابر گفت: عادت داریم.
به سرباز اولی که کلاشینکفی به دست داشت گفتم که من دانشجو از ایران هستم. می‌خواهم پوهنتون کابل را ببینم.
سر تکان داد که نمی‌دانم. از قوماندان بپرس. رفتم جلوتر. رئیس‌شان ژ۳ به دست از بالای دماغش نگاهم کرد. حرفم را برایش تکرار کردم. کارت دانشگاه شریفم را هم در آوردم نشانش دادم. حال نکرد. گفت: نی. نمی‌شود که داخل شوی.
نگاهش کردم و چیزی نگفتم. می‌خواستم ببینم محیط ایزوله و گلخانه‌ای دانشگاه در کابل چه شکلی است. آرامگاه جمال‌الدین اسدآبادی هم وسط پوهنتون بود. اصرار نکردم. به همین راحتی راهم نداده بودند. کارت دانشگاه شریفم هم فقط به درد خودم می‌خورد. 
صابر دید که ناراحت شده‌ام. بی‌خیال کلاسش شد و او وارد دانشگاه نشد. کنار دیوارهای پر از سیم‌خاردار دانشگاه قدم زدیم. برای موبایلم شارژ خریدیم. بعد صابر پیشنهاد داد حالا که نگذاشتند به پوهنتون داخل شوی بیا برویم زیارت کارت سخی.
از کوچه‌ای رد شدیم و یکهو در جلوی رویم، در دامنه‌ی کوه چهارگنبد فیروزه‌ای دیدم. چهار گنبد فیروزه‌ای خیلی قشنگ و بزرگ. انگار که آمده باشم به مزارشریف و روضه‌ی شریف پیش رویم باشد. پایین دست گنبدها یک قبرستان بود. قبرستانی بزرگ با تکه سنگ‌هایی به عنوان نشان و سنگ قبر.
گفتم: اینجا کجاست؟
گفت: سخی جان. قدمگاه امام علی.
گفتم: عه... سخی جان این جاست؟
نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم سخی جان فقط یک عنوان است. اصلا فکر نمی‌کردم نام یک مکان باشد. قبل از سفر ترانه‌های احمد ظاهر را گوش داده بودم. آن‌جا ترانه‌اش توی گوشم زنگ زد:
خدا بود همراهت 
قرآن پشت و پناهت 
زیارت سخی جان 
کند ز غم نگاهدارت
آن روز صابر من را توی صحن سخی‌جان گرداند و با هم حرف زدیم و عکس گرفتیم و دوست شدیم. مرام گذاشت برایم. گوشی موبایلش هوشمند نبود. شماره موبایلش را ذخیره کردم. گفتم بعدا توی فیس‌بوک پیدایت می‌کنم و عکس‌ها را برایت می‌فرستم. اما بعدا هر چه‌قدر توی فیس‌بوک گشتم پیدایش نکردم...
دیروز که خبر حمله‌ی انتحاری به پوهنتون کابل را شنیدم و دیدم دلم به درد آمد. یاد دو سال پیش خودم افتادم که خیلی راحت، تک و تنها با کاپشن آبی‌رنگم رفته بودم پوهنتون کابل و راهم نداده بودند. آن روزها امن‌تر بود انگار. بعد یاد صابر افتادم. ۲۲ نفر کشته شده بودند. به کدام دانشکده حمله کرده بودند؟ نکند صابر هم... یکهو حس کردم همه‌ی آن ۲۲ نفر صابر بوده‌اند و مو به تنم راست شد...

۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۹ ، ۱۲:۱۱
پیمان ..

۱. مستند «عیّار تنها» را دیدم؛ فیلمی ۵۵ دقیقه‌ای در باب زندگی بهرام بیضایی. خوش‌ساخت بود. علاء محسنی توانسته بود تصویری فشرده و جذاب از زندگی و زمانه‌ی بهرام بیضایی به همراهی موسیقی متن فیلم‌های او ترسیم کند. 

سانسور دمار از روزگار بهرام بیضایی درآورده بود. چه از زمان وقوع انقلاب که «مرگ یزدگرد سوم» و «چریکه‌ی تارا»یش ممنوع‌الپخش شد. چه در زمان جنگ که «باشو، غریبه‌ی کوچک»ش را چند سال بایکوت کرده بودند و چه در سال‌های بعد که به او مجوز ساخت فیلم نمی‌دادند. ولی یک چیز بهرام بیضایی برایم ستودنی بود: سیاهه‌ی کتاب‌ها و نمایش‌نامه‌ها و فیلم‌نامه‌هایش. در جای جای فیلم جلد کتاب‌هایی که نوشته و نقل‌قول‌هایی از نمایش‌نامه‌هایش آورده می‌شود. به او اجازه نمی‌دادند که فیلم بسازد. اما او دست از کار نکشید. هیچ وقت دست از کار نکشید. من از بهرام بیضایی دو سه تا نمایشنامه بیشتر نخوانده‌ام. اما با همان‌ها می‌دانم که این مرد چه کوله‌بار سنگینی از فرهنگ را به دوش می‌کشد. کوله‌باری که عصاره‌هایش را در کتاب‌هایش جاری کرده است. خجالت کشیدم که کتاب‌های بیشتری از او نخوانده‌ام. اویی که علی‌رغم تمام حال‌گیری‌ها هیچ وقت نومید نشد. هیچ وقت دست از کارش نکشید. هیچ وقت رها نکرد. نگذاشت که زهر نیش‌هایی که بر پیکرش می‌زنند تمام تنش را آلوده و فاسد کند. حداقلی‌ترین وظیفه‌ای که در قبالش حس کردم خواندن مجموعه‌ی کارهایش بود.

یک جایی از فیلم جمله‌ای گفت که من هم بهش اعتقاد دارم: «مردها رئیس‌اند، اما زن‌ها مرکزند.» بیضایی با کوله‌باری از خوانده‌ها و تجربه‌ها شاهدهای خوبی برای این عقیده‌اش آورده بود: شاهنامه را بخوانید. سلسله‌هایی که می‌آیند و می‌روند. همه جوره هم هستند. پادشاهی، اسطوره‌ای، پهلوانی، دینی و... اما بعد از چند صباح قدرت همه‌شان را فاسد و نابود می‌کند. قدرت مرد دیندار و مرد پهلوان نمی‌شناسد. همه‌ی مردان را فاسد می‌کند. اما با همه‌ی این‌ها نخی هست که این دوره‌ها را سرپا نگه داشته. از فروپاشی محض جلوگیری کرده و آن نخ زن‌ها هستند. زن‌ها در مرکز وجودند...

بخش اعظمی از فیلم حول مهاجرت بهرام بیضایی می‌گردد. او سه بار در زندگی‌اش از ایران مهاجرت کرده است. بار اول به سوئد بوده. اواخر دهه‌ی شصت. وقتی که بعد از ساخت فیلم «باشو غریبه‌ی کوچک» بی‌مهری‌ها دیده بود. همسر اول و دو فرزندش به سوئد رفته بودند. او هم بعد از چند سال به سوئد رفت. اما دوام نیاورد. بازگشت. او عاشق تآتر و فیلم‌ ساختن و به فارسی نوشتن بود. بعد از بازگشت فیلم «مسافران» را ساخت. باز هم بی‌مهری‌ها دید. دومین مهاجرتش به فرانسه بود که باز هم تاب نیاورد و به ایران بازگشت. آخرین مهاجرتش به آمریکا بود. از سال ۱۳۶۰ او از تدریس در دانشگاه‌های ایران محروم شد. در سال ۱۳۹۰ توانست در دانشگاه استنفورد استاد دانشگاه شود. مجموعه عواملی دست به دست هم داده بودند که دیگر نتواند در ایران تاب بیاورد. بزرگ‌ترین عاملی که بیضایی را اذیت کرده بود کوچک‌ شدن همکاران و هم‌پالکی‌هایش و زیر بار حرف زور رفتن‌شان بود. کسانی که به امید آن‌ها کار می‌کرد و در ایران می‌زیست. یک جمله‌ی طلایی هم دارد که می‌گوید: عاشق اشتباهات خود بودن غیرقابل‌ بخششه.

در تمام بخش‌های مربوط به مهاجرت‌های بیضایی سایه‌ی سنگین زبان فارسی را می‌توان دید. عشق او به زبان فارسی باعث شده بود که در سوئد و فرانسه تاب نیاورد. زیستن در فضای زبان فارسی برای او همه چیز بود. حتی بعد از مهاجرت به آمریکا هم بهرام بیضایی در زبان فارسی زندگی می‌کند. تآتر «چهارراه» را با مجموعه‌ای از بازیگران ایرانی ساخت و به روی صحنه برد. در باب عناصر فرهنگی ایران سخنرانی‌ها کرد. در خانه‌اش در شمال کالیفرنیا در بهشتی از کتاب‌هایش زندگی می‌کند و کارهای قبلی‌اش را ویرایش و بازنویسی می‌کند... 

۲. مستند «آزادی و دیگر رنج‌ها» را دیدم؛ درباره‌ی زندگی غلامحسین ساعدی، ساخته‌ی شیرین سقایی. فیلم خوبی در  باب شناخت زندگی ساعدی بود. روی آثار و داستان‌های ساعدی تمرکز نداشت. از تولد و بزرگ شدن ساعدی در تبریز و تحصیلش در دانشگاه پزشکی تبریز شروع کرد و به مطب او در شهرری رسید که علاوه بر بی‌شمار مریض که سوژه‌ی داستان‌هایش بودند پاتوقی برای اهل فرهنگ بود. بعد هم ساواک و شکنجه‌های ساعدی و دعوت انجمن قلم آمریکا از او تا وقوع انقلاب. صوتی از ساعدی در فیلم هست که از جلسه‌ی کانون نویسندگان با امام خمینی در ۲۸ بهمن ۵۷ روایت می‌کند. ساعدی نمایشنامه‌نویس استعداد غریبی در تقلید صدا و لحن آدم‌ها دارد. بعد هم فلاکت فرار از ایران و رفتن به پاکستان و پناهنده شدن به فرانسه. بخش اعظمی از فیلم از روزهای حضور ساعدی در فرانسه می‌گوید. 

ساعدی هیچ وقت مهاجرتش به فرانسه را نپذیرفت. او از لج زبان فرانسه یاد نمی‌گرفت. از دریافت مقرری پناهجویان در پاریس بیزار بود. ساعدی نویسنده‌ای بین‌المللی بود. آثاری از او به زبان‌های انگلیسی و فرانسه چاپ شده بود. او به خاطر همین ترجمه‌ها به راحتی می‌توانست با جامعه‌ی ادبی فرانسه و انگلیس و آمریکا ارتباط برقرار کند. اما او در پاریس از حلقه‌ی دوستان ایرانی‌اش خارج نشد. او هیچ وقت از فضای زبان فارسی خارج نشد و همین حسابی رنجش داد. زندگی در جغرافیای فرانسه، زبان آن جغرافیا را هم می‌طلبد... فیلم دقیقه به دقیقه اضمحلال ساعدی در فرانسه را روایت می‌کند تا می‌رسد به مرگ او و مراسم خاکسپاری‌اش و آن عکس مشهور رضا دقتی.

۳. «چشم سگ» را خواندم. می‌خواستم برایش در سایت وینش یادداشتی بنویسم. گشتم دنبال نقدهای دیگران بر این کتاب و مصاحبه‌های عالیه عطایی. حقیقتا بازاریابی عالیه عطایی برای کتابش فوق‌العاده بوده. اینستاگرام فعالی دارد. تک تک واکنش‌ها به کتابش را منعکس می‌کند. مصاحبه‌ها را با روی باز می‌پذیرد. فیلم می‌گیرد. از کتابش صحبت می‌کند. به تک تک کامنت‌ها جواب می‌دهد و ... توی یکی از مصاحبه‌هایش جمله‌ای گفته بود که خیلی برایم قابل تأمل بود: آدم‌ها در زبان مهاجرت می‌کنند. خودش را می‌گفت. به عنوان یک افغانستانی خودش را مهاجر به ایران نمی‌دانست. چون زبان او تغییر نکرده بود.. 

آدم‌ها در زبان مهاجرت می‌کنند...

از حمید در مورد این جمله پرسیدم. گفت هایدگر یک جمله‌ی طلایی دارد که می‌گوید زبان خانه‌ی وجود‌ست.

فیلم‌های «عیار تنها» و «آزادی و دیگر رنج‌ها» هم گواهی بر درستی گزاره‌ی عالیه عطایی بود. به دور و بری‌هایم نگاه کردم. کسانی که از مهاجرت‌شان راضی‌اند و کسانی که راضی نیستند... دقیقا همین بود. ف از مهاجرتش راضی نبود. مثالی که می‌زد دقیقا یک مسئله‌ی زبانی بود. نه این‌که از زبان غیرفارسی عاجز باشد. نه. اصلا و ابدا. ف باهوش است. دانشجوی دکترا است. توانسته بود مخ یکی از دخترهای خارجی دوره لیسانس را بزند. استاد حل تمرین دختره بود. دختره خوشگل بود. اما تجربه‌ی خوبی برایش نبود. می‌گفت ته تهش ‌آن نقطه‌ی اوج من می‌خواستم به فارسی برایش حرف بزنم و او به زبان خودش حرف می‌زد... ف نتوانسته بود از فارسی دل بکند. آن‌قدر وابسته‌ی فضای زبان فارسی بود که به نظرم حتی اگر دختره فارسی زبان هم می‌بود باز او توجهش به حاشیه‌ی غیرفارسی جلب می‌شد و ضدحال می‌خورد. اما برعکسش هم زیاد بود. دوستانی که در همین ایران در فضایی غیرفارسی می‌زیستند و توانسته بودند دنیای‌شان را انگلیسی زبان کنند و بعد هم که رفتند کانادا و آمریکا و ... به سرعت جذب شدند و توانستند به خوبی جلو بروند.

۴. هیچ وقت نتوانستم از زبان فارسی جدا شوم. کلاس زبان هم که می‌رفتم دردم همین بود. نمی‌توانستم فارسی فکر نکنم. ساختارهای انگلیسی را یاد می‌گرفتم. اما آخر آخرش باز هم توی ذهنم باید ترجمه می‌کردم. کمی که می‌خواستم از کلیشه‌های انگلیسی فاصله بگیرم و حرف دل خودم را بزنم خراب می‌شد همه چیز. می‌گفتند از کم تمرین کردن است. زیاد که تمرین کنی انگلیسی هم فکر می‌کنی. راست می‌گفتند شاید. من کم تمرین می‌کردم. نمی‌رسیدم. صبح تا عصر درگیر بودم. عصر تا شب هم کلاس بودم. شب هم جنازه می‌شدم. می‌گفتند باید ادامه بدهی. نومید نباید بشوی. ذهن ایده‌آل‌گرای من بر این باور بود که بعد از شش ماه وقتی نمی‌توانی کاری را خوب انجام بدهی رهایش کن. به این نتیجه رسیدم که عرضه‌ی مهاجرت به زبان دیگری را ندارم. این یک حقیقت تلخ بود. ولی حالا فکر می‌کنم فقط آدم‌هایی می‌توانند بروند که بتوانند در زبان‌ به راحتی مهاجرت کنند. اما اگر بگویم زبان فارسی وطن من است هم دروغ گفته‌ام. من حتی با این زبان هم غریبه‌ام. در به کار گرفتنش حین خواندن و نوشتن و شنیدن و حرف‌زدن لنگ می‌زنم. با چم و خم این زبان پیر هم آشنا نیستم. در خانه کردن در این زبان هم حتی مشکل دارم... 
 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۹ ، ۱۰:۴۴
پیمان ..

«داستایفسکی با کاتکوف مشورت می‌کند، ولی جواب صریحی نمی‌شنود و بر سر میزان حق‌الزحمه‌ای که درخواست کرده بود، با او به توافق نمی‌رسد. نکراسوف دویست و پنجاه روبل برای هر صفحه‌ی چاپ‌شده می‌پرداخت وبدین ترتیب سرنوشت این بود که رمان نوجوان را منتشر کند. بعدها علت بی‌اعتنایی کاتکوف به کتاب داستایفسکی معلوم می‌شود؛ ناشر در همان زمان درصدد انتشار رمان معروف تولستوی یعنی آناکارنینا بود و آن‌چه داستایفسکی را بیش از پیش متأثرمی‌کند این است که متوجه می‌شود ناشر برای رمان تولستوی صفحه‌ای پانصد روبل می‌پردازد. داستافسکی در این مورد در دسامبر ۱۸۷۴ به همسرش می‌نویسد: «به هر ترتیب نرخ من را کم می‌دانند آن هم بیشتر به این علت که مجبورم از راه نویسندگی امرار معاش کنم.»
البته همیشه نوعی رقابت میان داستایفسکی و تولستوی وجود داشته که اندکی از این ماجرا نیز در رمان نوجوان انعکاس پیدا کرده است. در اواخر این کتاب داستایفسکی از شخصیت رمان‌نویسی صحبت می‌کند که به خانواده‌ی بزرگ اشرافی تعلق دارد و با وجود استعداد غیرقابل انکارش از حد یک مورخ متوسط تجاوز نمی‌کند. به خصوص که از آرمانی سخن می‌راند که دیگر زمان آن سپری شده و معنای خود را از دست داده است. منظور او هم تولستوی و رمان معروفش جنگ و صلح بوده است.»

 

منبع: داستایفسکی، آثار و افکار/ نوشته‌ی کریمم مجتهدی/ نشر هرمس/ ص۱۶۷ و ۱۶۸
 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۹ ، ۰۰:۳۶
پیمان ..

این یادداشت به دعوت وبلاگ بندباز نوشته شده:


۱. از غر زدن محض خوشم نمی‌آید. نه این‌که برای همه‌ی مسائل و دغدغه‌های فکری‌ام راه حلی بیابم و کنشگر باشم. نه. در اکثر موارد مغزم راه به جایی نمی‌برد. این‌جور وقت‌ها سعی می‌کنم دیگر غر نزنم. سکوت می‌شوم. در حقیقت در درونم به غر زدن ادامه می‌دهم. دوست ندارم خشم و سیاه‌چاله‌های تکراری درونم را به دیگران منتقل کنم. گاه البته ناخودآگاه این اتفاق می‌افتد.

۲. هر شیء، هر جانور و هر آدمی آهنگ خودش را دارد. طول موج‌های هر چیز و هر کسی مختص خودش است و این طول موج‌ها را نمی‌توان تغییر داد. آدمی نیستم که بخواهم در ماهیت کسی یا چیزی تغییر ایجاد کنم یا افسار به گردنش بیندازم و تحت کنترلم درآورم. به نظرم تنها هنر ارتباط برقرار کردن این است که بتوانی تا جای ممکن هم‌آهنگ شوی. طول موج‌هایت را بتوانی با کسی که در ارتباطی تنظیم کنی. در حالت آرمانی بتوانی رزونانس ایجاد کنی. حس می‌کنم این هنر را ندارم. اما برایش سعی می‌کنم.

۳. بر این باورم که همه آدم‌ها اعتیاد دارند. به چی‌‌اش را خودشان تعیین می‌کنند یا شرایط جبری زندگی‌شان برای‌شان مشخص می‌کند. نکته این است که آدم معتاد در همه‌ی شرایط زندگی گریزهایی جانانه برای پناه بردن به اعتیادش پیدا می‌کند. من به کتاب و دوچرخه اعتیاد دارم.

۴. کلا تأخیر دارم. در قرار و مدار این‌ها نه. در انجام کارهایی که در زندگی‌ام «باید» انجام بدهم تأخیر ایجاد می‌کنم. الکی فکری می‌شوم. یکهو می‌بینم که زمان پرواز کرده است و رفته است و من وامانده‌ام...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۹ ، ۱۹:۲۲
پیمان ..

این یادداشت را به دعوت حمید می‌نویسم. خیلی وقت پیش ازم خواسته بود. نشد. بگویم وقت نشد دروغ نگفته‌ام. بیش‌تر از صد کلمه شد البته. من تو نوشتن روده‌درازم خب...

 

 

حال و مقال شرح روزهای سختی که می‌گذرد و آینده‌ی تاریکی که در پیش است و گرفت‌وگیرهای بیهوده را ندارم. محدودیت صد کلمه‌ای عنوان هم حتم این شرح را برنمی‌تابد. باید به مرهم‌هایی که حداقل در شش ماه گذشته کمی آرامم کرده‌اند بپردازم. در شش ماه گذشته سفر به آن معنا نرفته‌ام. دلیلش فقط کرونا نبوده. شوقش هم نیست دیگر راستش. تنهایی را هم اگر بگویی رد نمی‌کنم.

ولی سر زدن به چند درخت برایم یک دلخوشی شده است. دقیقش را بخواهم بگویم سر زدن به پنج درخت. سه تای‌شان توی تهران هستند و دو تای‌شان توی لاهیجان. این پنج درخت نمازخانه‌های کوچک من شده‌اند. برای رفتن پیش‌شان آدابی را رعایت می‌کنم. مثلا این‌که حتما باید با دوچرخه به سراغ‌شان بروم. هیچ وقت با ماشین به دیدارشان نرفته‌ام و نخواهم رفت. از شهر فاصله دارند. دور نیستند. به اندازه‌ی یک دوچرخه‌سواری سبک فاصله دارند. 

همین دیروز به زیارت دو درختون توی لاهیجان رفتم. چند ماه بود که به دیدارشان نرفته بودم. از شهر خارج می‌شوم. از یک جاده خاکی سنگلاخ می‌گذرم. بعد وارد جاده‌ی روستایی باریکی می‌شوم که به نظرم یکی از زیباترین پیچ‌های جاده‌ای دنیا را دارد. سر پیچ تکه زمینی است که چندین درخت کهنسال و علف‌های زیر پای‌شان یک بیشه را ایجاد کرده است. زیبایی‌اش فقط با دوچرخه قابل حس است. چون فقط یک پیچ است و با ماشین  ۵ثانیه هم طول نمی‌کشد. 

بعد از آن پیچ باید از جاده فاصله بگیرم تا به زیارت دو درختون بروم. از جاده فاصله‌ی کمی دارند. اما هیچ ماشینی برای‌شان توقف نمی‌کند. بعید می‌دانم ماشین‌ها اصلا آن‌ها را ببینند.  چمن‌زاری من را به آن‌ها می‌رساند. بهار که به زیارت‌شان رفته بودم جلوی‌شان از آب باران یک برکه شکل گرفته بود. دیروز که رفتم خبری از برکه نبود. فرورفتگی زمین زیر پای‌شان از گرمای تابستان گذشته خشک شده بود. 

باد می‌وزید و برگ‌ها و شاخه‌هایشان را می‌لرزاند. راستش به‌شان حسودی‌ام هم می‌شود. کنار هم بزرگ شده‌اند و بالا رفته‌اند و دست در دست هم دارند و پیوسته در حال ناز و نوازش همدیگرند. دیروز عصر که رفتم دوچرخه‌ام را بین‌شان پارک کردم و چند ساعت روبه‌رویشان‌ نشستم. باد صورت من را هم ناز می‌کرد. آفتاب پاییزی هم می‌تابید. نگاه به قد و بالای‌شان کردم. زانوهایم را بغل کردم. به لنداسکیپ کنارشان (شالیزاری بزرگ و بایر، بیشه‌هایی در این و آن سو، گاوهایی رها و مشغول چریدن و رودخانه‌ای گذران) خیره شدم. 

کم کم شروع کردم به حرف زدن و درد دل باهاشان. غم‌هایم را گفتم. غصه‌هایم را گفتم. خوبی‌اش این است که کسی آن دور و بر نیست؛ وگرنه من را دیوانه می‌پندارند. فکر کنم سه ساعت پای درخت‌ها نشستم. آن دو درخت عاشق‌اند. عشق‌شان هم خیلی حسادت‌برانگیز است. هر دو کنار هم تا سقف آسمان بالا رفته‌اند. هم طلوع آفتاب را کنار یار به تماشا می‌نشینند و هم غروب آفتاب را. به‌شان می‌گویم یک دیوانه‌تر از خودمی هم پیدا شود همراهم بیاید که دور همی خانوادگی داشته باشیم خوب است‌ها... آن‌ها چیزی نمی‌گویند. شکوهی دارند که من را وامی‌دارند تا دلم همیشه برای‌شان تنگ باشد. آفتاب که غروب کرد از آن‌ها خداحافظی کردم. حس سبکباری بعد از دیدارشان من را به یک پرنده‌ی دوچرخه‌سوار تبدیل می‌کند.

سه درختون در تهران‌اند. از خانه‌ی ما دقیقا ۸ کیلومتر فاصله دارند. در کمرکش سربالایی جاده‌اند. دقیقا یک جایی از جاده است که اگر اول صبح یا آخر غروب بروی، سگ‌ها تجمع می‌کنند. ازشان نباید بترسی. یعنی چون سربالایی است، سرعتت با دوچرخه این قدر کم است که خیلی‌هایشان هنگ می‌کنند که الان باید بدویم دنبال این دوچرخه‌سوار یا نه. اما اگر پارس هم کردند داد و بیداد کنی دم‌شان را می‌گذارند لای پای‌شان و می‌روند همان کنار جاده می‌کپند. سه درختون از زیر یک تخته‌سنگ خیلی بزرگ درآمده‌اند. این که تخته سنگ به آن بزرگی آن‌جا چه می‌کند خودش یک سوال است. اما عجیبی‌اش سه درختون‌اند. انگار تخته‌سنگ را کوبانده‌اند توی سر سه درختون. اما سه درختون راه‌شان را پیدا کرده‌اند و کجکی از کناره‌های تخته‌سنگ دوباره سر بر آورده‌اند. هم‌زمان بزرگ نشده‌اند. یکی‌شان بزرگ‌تر است. دو تای دیگر انگار کمی طول کشیده تا شوک تخته‌سنگ را هضم کنند و دوباره رشد کنند. اما رشد کرده‌اند و می‌کنند. هنوز کوتاه‌اند. هنوز قدشان به اندازه‌ی قد من است. هنوز سایه‌سار برای یک دوچرخه‌سوار خسته نشده‌اند. اما روزی خواهند شد... نذر داشتم که حداقل ماهی یک بار به زیارت‌شان بروم. مهر ماه نشد که نذرم را ادا کنم... آخرین بار اوایل شهریور رفتم. برگ‌هایشان سبز پررنگ تابستانی بود.

این پنج درختون دلخوشی‌های کوچک من هستند. نمازخانه‌های کوچکی که با آن‌ها حس می‌کنم زندگی احتمالا شکوه هم دارد...
 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۹ ، ۱۳:۴۹
پیمان ..