سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ستون پایین:
پیوندهای روزانه، معمولا لینک سایر نوشته‌های من است در سایت‌ها و مطبوعات و خبرگزاری‌ها و...
کتاب‌بازی، آخرین کتاب‌هایی است که خوانده‌ام به همراه نمره و شرح کوچکی که در سایت گودریدز روی‌شان می‌نویسم.
پایین کتاب‌بازی، دوچرخه‌سواری‌های من است و آخرین مسیرهایی که رکاب زده‌ام و در نرم‌آفزار استراوا ثبت کرده‌ام.
بقیه‌ی ستون‌ها هم آرشیو سپهرداد است در این سالیانی که رفته بر باد.

ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۴ مطلب در تیر ۱۴۰۱ ثبت شده است

عصر تابستان داشت به آرامی و در خلوت از زیر درخت‌های چنار رد می‌شد. تراس بوفه‌ی کتابخانه‌ مرکزی رو به چنارها بود. منظره‌اش برایم جدید بود. بهم گفته بود می‌خواهم گوشه‌ی دنجی از دانشگاه را نشانت بدهم که سر حال بیایی. توی ذهنم لاوگاوردن و پشت پزشکی و پشت و پسله‌های حوض وسط دانشگاه و... را حدس زده بودم. اما تمام حدس‌هایم اشتباه بود. از پله‌های کتابخانه‌ی مرکزی بالا رفته بودیم. برایم این پله‌ها شکوه پله‌های ورودی تخت‌جمشید را دارند. بعد پیچیدیم به سمت چپ و به سوی دری رفتیم که سال‌ها پیش اتاق کپی بود. اما حالا آن در بعد از یک پیچ می‌رسید به یک سالن. سالنی دلباز با شیشه‌هایی سرتاسری: بوفه‌ی کتابخانه‌ مرکزی. 
از حجم نوری که از سمت دانشکده ادبیات و چنارها به سمت‌مان ریخت خوش خوشانم شد. در تقابل با تاریکی سالن ورودی کتابخانه مرکزی با سنگ‌های سیاهش حکم خیر و شر را داشت. زیاد شلوغ نبود. دخترها و پسرها نشسته بودند. توی تراس هم می‌شد نشست. یک دختر و یک پسر توی تراس نشسته بودند. وسط بوفه یک قفسه‌ی کتاب هم بود. ته‌مانده‌های مخزن‌های کتابخانه. عنوان روی عطف یکی‌شان توجهم را جلب کرد: در استعاره‌هاست که هستیم. 
از آن کتاب‌ها بود که آدم را صدا می‌کنند تا بخوانی‌شان. برش داشتم و فهرستش را نگاه کردم. کتابی قدیمی بود. ولی به نظر ارزش خواندن داشت. نوجوان که بودم از استعاره می‌ترسیدم. مواجهه‌ام با استعاره، صنعتی ادبی بود که باید توی شعرها درکش می‌کردم تا جواب سوال‌های چهارگزینه‌ای را اشتباه نزنم و خیلی وقت‌ها استعاره‌ها را درنمی‌یافتم و اشتباه می‌زدم. تمثیل را بیش از استعاره دوست داشتم. چون ساده‌تر بود. مشخص‌تر بود. خیلی سال باید می‌گذشت تا بفهمم که استعاره، تمثیلی که یک وجه آن پنهان شده، نیست. استعاره، هسته‌ی مرکزی روابط عمیق انسانی است. قراردادی است که در هر سفر بین همسفران منعقد می‌شود و یکتاست، خیلی یکتاست؛ جوری یکتا است که بیانش برای غیرهمسفران بسیار دشوار است. کتاب را ورق زدم و حس کردم کتاب در این باب است... دلم لک زد که بخوانمش. 
گفتم: ای کاش می‌شد مادام‌العمر عضو کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران بود. 
گفت: آره... خیلی مسخره‌ست سیستم.
ساندویچی را که سفارش داده بود گرفت و آورد. ساندویچ نصف نشده بود. برداشت بردش تا مسئول بوفه با چاقو نصفش کند و برگشت. من جایم را تغییر دادم و رو به تراس و چنارها نشستم.
گفتم: چه خبر؟
گفت: کلاس امروز بس بیخود بود. استاد چیزی درس‌مان نداد.
گفتم: پس چه کرد؟
گفت: برکلی درس خونده‌ها. اما امروز از اول تا آخر منبر رفت که بچه‌ها زود بچه‌دار شید و یکی و دو تا هم نه، حداقل سه تا.
گفتم: سفارش کرده بودن بهش؟
گفت: نه. بعید می‌دونم. از خودش مایه می‌ذاشت که بچه‌ها من دیر ازدواج کردم و یه بچه دارم و همه چیز دارم به پاش می‌ریزم و این خوب نیست. اگر سه تا بودن مهر و محبتی که بین هم ایجاد می‌کردن خیلی بهتر بود.
گفتم: بد هم نمی‌گه.
گفت: در مورد همه صدق نمی‌کنه. اونی که نداره بخوره برای چی باید سه تا بچه چهار تا بچه بیاره؟ این بچه‌ها شر می‌شن. آتیش‌ ندانم کاری پدر مادرشون به پای جامعه می‌یفته. آدمی که نمی‌تونه تامین مالی کنه و بچه رو خوب تربیت کنه نباید تعداد بالا بچه بیاره که.
گفتم: نمی‌دونم. آخه من این حق رو ندارم به اون آدم بگم بچه کم بیار یا زیاد بیار که.
گفت: خب حداقل نباید تشویقش کنن.
گفتم: خب، آدما آزادن و اختیار دارن و به نظرم حق آزادی و حق اختیارشون ارزشی بالاتر از قوه‌ی تعقل‌شون داره.
گفت: ولی دارن ظلم می‌کنن این‌جوری...
گفتم: حکومت‌ها با ظلم باقی می‌مانند.
گفت: این بوفه‌ایه پدر و پسرن. اینی که پشت دخل وایستاده پسره. پدرش تو آشپزخونه‌ست.
گفتم: از کجا فهمیدی؟
گفت: وقتی بهش گفتم ساندویچ رو نصف کن پسره رو به آشپزخونه گفت بابا این رو با چاقو نصف کن.
گفتم: چه باحال.
دختر و پسرهای توی تراس بیشتر شدند. روسری دخترها سر خورد و روی شانه‌های‌شان افتاد. یکی از دختر و پسرها تن هم را نوازش کردند. چشم چرخاندم به آن طرف سالن. دخترهای چادری که نشسته بودند دور یک میز. غرق هم‌صحبتی با خود بودند. دلهره به تنم افتاد که الان این‌ها پا نشوند بروند توی تراس که جمع کنید کاسه کوزه را. آن‌ها هم نزنند زیر کاسه‌کوزه‌ها که به شما ربطی ندارد. کلا حوصله دعوا نداشتم... حتی تماشایش. طوری نبود. همه غرق خودشان بودند. ما هم غرق خودمان شدیم. ساندویچ‌مان را گاز زدیم و به چنارهایی که حالا تاج‌شان هم‌قد ما بود نگاه کردیم. وقت زیادی نداشتیم. هیچ وقت وقت زیادی نداریم. باید زود می‌رفتیم... 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۰۱ ، ۲۰:۲۹
پیمان ..

به سرم زده بود که دوچرخه‌ را بیندازم عقب ماشین و کله‌ی سحر راه بیفتم. اما یکهو یادم آمد که شنبه عصر باید توی نشست شرکت کنم و کار پژوهشی‌ام را ارائه بدهم. با خودم گفتم یک روز نمی‌صرفد. بیشتر از این‌که حال و هوایم عوض شود ماشین‌بازی می‌شود و من هم دیگر حوصله‌ی ماشین‌بازی ندارم راستش. نرفتم. حال و حوصله‌ی پاورپوینت ساختن هم نداشتم. گفتم فردا صبح پاورپوینت آماده می‌کنم و عصر ارائه می‌دهم. اما آخر شب یکهو بچه‌ها گفتند که اداره اتباع زنگ زده و گفته نشست را لغو کنید. چرایش را نفهمیدم. بعد از چند تا بازجویی پارسال دیگر حوصله‌ی شاخ به شاخ شدن ندارم. همان موقع‌ها گفتم بی‌خیال من شوید و خودتان کار را جلو ببرید و همه چیز هم به نام خودتان باشد. تقلیل مقام پیدا کردم و شدم یک کارمند دون‌پایه که هر وقت برنامه‌‌ای باشد بیایم و حرف‌هایم را بزنم. خوبی‌اش این بود که برای لغو کردن و تهدید شدن کسی به من زنگ نمی‌زند.

به ترکیب مهمان‌های نشست نگاه کردم. شاید این ترکیب مشکل داشته. گیر کار من نبودم احتمالا. من آدم پرهیاهویی نیستم. فحش هم اگر بدهم که نمی‌دهم کسی نمی‌شنود و بازتابی ندارد. زورم را می‌زنم که منصف باشم و این‌ها. شاید بقیه مهمان‌ها هیاهو داشتند و ‌آن‌ها مشکل داشتند. شاید هم ایراد از موضوع نشست بوده: بررسی وضعیت تحصیل کودکان مهاجر در ایران. می‌خواستیم بگوییم که چی شد تحصیل کودکان مهاجر در مدارس ایران؟ چرا هنوز دستورالعمل ثبت‌نام را نفرستاده‌اید؟ چرا به هزار و یک مشکل تحصیل بچه‌ها توی مدارس توجه نمی‌کنید؟ چرا فکر می‌کنید ایجاد امکان درس خواندن و باسواد شدن برای کودکان یک لطف است؟ چرا فکر می‌کنید دارید در حق‌شان بزرگواری می‌کنید؟ چرا این‌جوری فکر نمی‌کنید که خودتان بیشتر سود خواهید کرد؟ چرا از سر باز کنی کار می‌کنید و دست از عقاید ۳۰ ساله‌تان که دیگر فسیل شده برنمی‌دارید؟ کسی به افغانستان برنمی‌گردد. همان‌طور که کمتر ایرانی‌ای مغزش پاره‌سنگ برمی‌دارد که برای زندگی به ایران برگردد، هیچ افغانستانی صاحب حداقل عقلی هم به افغانستان برنمی‌گردد. این حرف برای‌شان خیلی سنگین است. حتم حوصله نداشته‌اند که نیشتر بزنیم به‌شان و... 

گفتند خفه شوید و بعد هم برای محکم‌کاری گفتند که فردا اول صبح بیایید اداره‌ تا خرفهم‌تان کنیم که دنیا دست کی است و این‌ها. بچه‌ها رفتند و گویا چند تا توپ و تشر هم خوردند و چند تا هم محض خالی نبودن عریضه الدوروم بولدوروم کردند و نتیجه این شد که بگوییم نشست به دلیل پاره‌ای مشکلات در زیرساخت‌های فنی برگزار نمی‌شود.

حالا یک نفر هم پیدا نشد مسخره‌مان کند که آخر نشست در مورد تحصیل کودکان مهاجر چه زیرساخت فنی‌ای می‌خواهد؟ دردش شاید این باشد. این‌که توی اکثر کشورهای دنیا از خدای‌شان است که بچه‌ی ۷ساله را وارد نظام آموزش و پرورش خودشان کنند و ازش آدمی مطابق با هنجارهای جامعه‌ی خودشان بسازند و تو ایران این را به چشم یک تهدید و بدبختی و بار اضافی نگاه می‌کنند یک درد است. این‌که این بچه‌ها حتی با مهاجرت هم نمی‌توانند به آسانی درس بخوانند و باسواد شوند و برای‌ خودشان رویا بسازند و می‌شوند هزاران رویای از دست رفته هم یک درد است. اما این‌که عده‌ی زیادی هم پیگیر داستان نیستند که بپرسند چرا نشست‌تان لغو شد و این‌ها خودش یک درد دیگر است. برای من؟ درددان من پر شده است. من بی‌حس بی‌حسم. زیاد حال و حوصله ندارم. درد بزرگ برای من این است که رویای دوچرخه عقب ماشین و دور شدن از تهران و رکاب زدن در جاده‌هایی خلوت را به خاطر این نشست از دست دادم.
 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۰۱ ، ۱۹:۰۱
پیمان ..

امسال برای در امان ماندن چند شاخه انگور درخت تاک توی حیاط خانه‌مان به جوراب‌ها پناه آوردم. سال پیش از سی دی‌ استفاده کرده بودم. سی‌دی‌ها را با نخ کنار انگورها و برگ‌ها آویزان کرده بودم. امیدوار بودم که انعکاس نور هفت‌رنگ در سی‌دی‌ها و چرخیدن آن‌ها، گنجشک‌ها و کلاغ‌ها را بترساند و کاری کند که بی‌خیال خوردن دانه‌های انگور شوند. اما کور خوانده بودم. گنجشک‌ها و کلاغ‌ها از سی‌دی‌ها نمی‌ترسیدند. تا دانه‌ی انگوری سیاه می‌شد قبل از این‌که من برسم دمار از روزگارش درمی‌آوردند. حالا کل خوشه‌ی انگور به کنار. انگار منتظر بودند تا دانه‌ای سیاه شود و بخورندش.

شهاب گفت که جوراب یا گونی بکش به خوشه‌ها. خوشه‌های درخت تاک خانه‌ی ما البته در حد گونی نیستند. گفت من توی جاده وقتی از کنار تاکستان رد می‌شوم همیشه می‌بینم که آن‌ها به خوشه‌ها گونی می‌کشند. چاره‌اش همین است. بعد هم گفت که حتما جوراب نخی یا گونی باشد. گفت ما هم توی حیاط‌مان انگور داریم. یک سال برداشتم ادای تاکستانی‌ها را با کیسه فریزر درآوردم. انگورها یک‌روزه پیر و چروک شدند. باید نفس بکشند. اگر نتوانند نفس بکشند به چند ساعت نکشیده می‌میرند. عجیب وجالب بود. این‌که خوشه‌های انگور این‌چنین به نفس کشیدن‌شان حساسند جالب بود.

هر چی جوراب نخی سوراخ بود توی خانه پیدا کردم و خوشه‌ها را توی‌شان پنهان کردم. جوراب کم آوردم. امسال درخت تاک‌مان خوب بار داده بود. از اواسط بهار هر روز آب داده بودمش. چند تا جوراب نازک نایلونی سوراخ هم بود. پیش خودم گفتم سوراخ‌اند، خوشه‌ها می‌توانند نفس بکشند. خاصیت‌ کشسانی‌شان هم بهتر بود. فکر می‌کردم چون نازک‌اند احتمالا هوا رفت و آمد دارد. کشیدم به سر خوشه‌ها. یک تعدادی از خوشه‌ها هم بی‌جوراب ماندند. همین که دانه‌ی انگوری و نه همه‌ی دانه‌های خوشه، سیاه می‌شد گنجشک‌ها ترتیبش را می‌دادند. این هم سهم آن‌ها بودند دیگر. چه کنم. اما ایده‌ی جوراب‌ها خوب بود. گنجشک‌ها به دانه‌های بالای جوراب هم رحم نمی‌کردند. اما زورشان نمی‌رسید که جوراب را بکشند پایین و بقیه‌ی دانه‌ها را بخورند. فقط انگورهای امسال‌مان جورابی شده بودند.

پری‌روزها برداشتم جوراب‌ها را از خوشه‌ها درآوردم و با قیچی خوشه‌ها را از شاخه‌ها جدا کردم. آن‌ دو سه خوشه‌ای که جوراب نایلون به سرشان کشیده بودم، پژمرده شده بودند. راه تنفس نداشتند. مرده بودند. دلم سوخت برای‌شان. جوراب نازک‌ها خود کیسه‌ فریزرند. همه‌ی دانه‌های خوشه‌هایی که چیدم هنوز سیاه نشده بودند. ولی دیگر صبرم تمام شده بود. انگورها شیرین نیستند. نژاد درخت تاک خانه‌مان از آن نژادهای انگور خیلی شیرین نیست. یا شاید خاک و آب و هوای تهران جوری نیست که شیرین شود. ملس است. من طعمش را اما دوست دارم. کم‌شیرین است. همه‌ی دانه‌های خوشه‌ها نرسیده بود. یکی در میان دانه‌های سبز هم بین‌شان بود. شستیم‌‌شان و گذاشتیم توی یخچال. یک خوبی‌ دیگر این انگورها این است که سم نمی‌خورند و با یک آب‌کشی و زودن خاک و خل، با خیال راحت می‌توانی بخوری‌شان. اما خوشه‌های انگور اعجاب دیگری هم برایم داشتند. سه چهار روزی دیر می‌آمدم خانه و فقط می‌خوابیدم و حال سک زدن در یخچال و سق زدن خوشه‌های انگور را نداشتم. بعد از چهار روز یخچال را که باز کردم دیدم دانه‌های انگور همه‌ی خوشه‌ها سیاه است. یک لحظه تعجب کردم. این انگورها همان انگورهایی بودند که من چیده بودم؟ زیر و روی‌شان کردم. بله. خودشان بودند. انگور دیگری نداشت درخت تاک خانه‌مان که... انگورها توی یخچال هم به نفس کشیدن و رشد خودشان ادامه داده بودند. با این‌که از درخت جدا شده بودند گویی از آوندها و نیروی خاک و آب و خورشید آن‌قدر در خودشان خاطره ذخیره کرده بودند که باز هم می‌توانستند ادامه بدهند... حس کردم دنیای درختان یک شگفتی دیگر به من عرضه کرده است. آدمیزاد وقتی دست یا پا یا انگشت یا هر جایی از بدنش جدا که شود بیش از چند ساعت دوام نمی‌آورد. می‌گندد. از بین می‌رود خون که نرسد تمام است. اما درخت و میوه‌هایش این جوری نیستند. تا روزها بعد از جدایی هم به رشد ادامه می‌دهند. آدمیزاد برای کار کردن نیاز به گروهی دارد که از آن‌ها انرژی بگیرد. درست‌ترش این است که نیاز به وطن و خاستگاهی دارد که خودش را شاخه‌ای از آن بداند و از آن تغذیه کند. این خاستگاه اگر از بین برود آدمی سست و بی‌انرژی می‌شود. سریع می‌رود در پی یک وطن و خاستگاه دیگر. اگر این کار را نکند می‌گندد... اما شاید آدم‌هایی هم باشند که مدت‌ها پس از جدایی باز هم به رشد و تغذیه‌شان ادامه بدهند. آدم‌هایی که خاطره‌ی ذخیره‌‌شده‌ی آب و خاک و نور آن‌چنان در وجودشان عمق داشته باشد که تا مدت‌ها بتوانند رشد کنند و به کمال برسند... دانه‌های انگور که همچه خاصیتی دارند... باشد که خیلی از آدم‌ها هم بتوانند این‌چنین باشند.
 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۰۱ ، ۱۲:۴۲
پیمان ..

پیام داد که خواب دیدم مرده‌ای. گفت توی خواب مشغول کارهای خودم بودم که یکهو یکی از بچه‌های شریف گفت خبر داری فلانی مرده؟ گفتم نه. گفت آره. داشت می‌آمد مراسم ختم تو. حالا بعید هم می‌دانم او تو را بشناسد. اما توی خواب می‌شناخت. اصلا خیلی وقت است به خودت هم فکر نکرده‌ام و تو را هم دنبال نکرده‌ام که کجایی و چه می‌کنی. عجیب بود برایم. یکهو خوابم رفت به یکی از حجره‌های حرم امام رضا و آن رفیقم در تکاپوی آمدن به مراسم ختم تو بود و من هم همراهش. بیدار که شدم اسمت را توی گوگل سرچ کردم. هوا برم داشت که شاید خوابم واقعی بوده و تو واقعا مرده‌ای. دیدم نه. هنوز علائم حیاتت در گوگل هست و بی‌خیال شدم. 
گفتم لعنتی حداقل بعد از خوابت به جای گوگل از خودم حالم را می‌پرسیدی و خندیدم. 
خواب مهمی نبود. یعنی واقعا برایم مهم نیست که الان بمیرم یا همین فردا یا چه می‌دانم ۳۰ سال دیگر. فقط برایم مهم است که قبل از چند نفر بمیرم. امیدوارم که قبل از آن چند نفر بمیرم. خودخواهی است. می‌خواهم غم مرگ آن چند نفر را که خیلی وقت‌ها هم به مرگ‌شان فکر می‌کنم به دوش نکشم. می‌خواهم زودتر سک سک کنم و سبک بمانم.

می‌دانم که نشانه‌ی خوبی نیست. ولی خودم یک خواب تکرارشونده دارم که دارد عین خوره اذیتم می‌کند. همیشه هم توی خواب‌ها ایام امتحانات است و من یکهو متوجه شده‌ام که دانشجو هستم و باید توی کلاس‌های درس شرکت می‌کردم و آخر ترم هم خودم را برای امتحانات آماده می‌کردم. اما توی خواب توی هیچ کدام از کلاس‌ها شرکت نکرده‌ام. نه می‌دانسته‌ام که دانشجو هستم و نه می‌توانسته‌ام توی کلاس‌ها شرکت کنم. چون سر کار بودم. چون صبح تا غروب اسیر مشتی به قول آن نویسنده‌ی آمریکایی کار سطحی بوده‌ام و بعد هم در رفت و آمد از این سر تهران به ان سر تهران و برعکس و خستگی و... بعد یکهو روز امتحان خبردار شده‌ام که نه تنها دانشجوی رشته‌ی فلان هستم بلکه همان‌ لحظه هم امتحان دارم و برای امتحان هم هیچ آمادگی‌ای ندارم. حتی نام درسی که باید امتحانش را بدهم هم نمی‌دانم. حتی رشته‌ای که دانشجویش هستم را هم نمی‌دانم. فقط می‌دانم که امتحان باید بدهم و می‌بینم که خیلی از بچه‌ها در تکاپوی امتحان‌اند و من حیرانم و ازینکه حیرانم و هیچ کاری هم نمی‌کنم از خودم لجم می‌گیرد و قلبم به تپش می‌افتد و بیدار می‌شوم. آخرین بار این خوابم توی سالن ورودی دانشکده فنی بود. مثل فیلم‌های فدریکو فلینی هم شده بود. یک سری دلقک هم توی خواب بودند. مثلا یک آسانسورطوری جلوی پله‌ها بود که از سلف به طبقه‌ی بالا که یکی از کلاس‌ها بود هی رفت و آمد می‌کرد. من هم حیران زل زده بودم به آسانسور. می‌دیدم که تو طبقه‌ی بالا یک سری دارند تمرین تاتر می‌کنند و می‌خندند و می‌خندند و من را هم نگاه می‌کنند. بار چندم است که استرس مواجهه با امتحان‌هایی که نمی‌دانم چیست و خبرش را هم نداشته‌ام بیدارم می‌کند...
 

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۰۱ ، ۲۱:۵۰
پیمان ..