سپهرداد

تو را دوست دارم و قلبم باتلاقی‌ست که هر چه را دوست می‌دارد غرق می‌کند

سپهرداد

تو را دوست دارم و قلبم باتلاقی‌ست که هر چه را دوست می‌دارد غرق می‌کند

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۱۳۱ مطلب با موضوع «خواندنی ها» ثبت شده است

پسرکشی، دخترکشی، مادرکشی، پدرکشی، برادرکشی، خواهرکشی...
هر از چند گاهی خبری از این دست قتل‌های خانوادگی همه را میخکوب می‌کند. از خودمان می‌پرسیم واقعاً چه خبر است؟ آخرین عقده‌هایی را که در درون‌مان ایجاد شده واکاوی می‌کنیم و می‌گوییم اوضاع جامعه خیلی خراب است. گاه خبرها را بیشتر از یک خطی پی می‌گیریم. فیلم‌های مختلف، اظهارنظرهای مختلف،‌ روایت‌های خبرنگاران و نزدیکان را هم دنبال می‌کنیم و بعد...
همیشه وقتی این جور خبرها را می‌شنوم یاد کتاب «بررسی یک پرونده‌ی یک قتل» میشل فوکو می‌افتم. یکی از عجیب‌ترین کتاب‌هایی است که خوانده‌ام. در حوالی سال ۱۸۳۵ در روستای اونه از توابع کالوادوس فرانسه یک پسر نوجوان به نام ریوییر، مادر، خواهر و برادرش را به قتل رساند. قتل اعضای خانواده به نحوی فجیع رخ داده بود. 
در سالنامه‌ی بهداشت عمومی و پزشکی قانونی فرانسه در سال ۱۸۳۶ ماجرای بررسی این پرونده‌ی قتل با شرح دقیق منتشر شد. ابتدا خلاصه‌ای از این قتل. بعد سه نظریه و گزارش پزشکی متفاوت در مورد متهم پرونده، اظهارات شهود قضیه که ساکنان همان روستایی بودند که متهم در آن ساکن بود و بعد یادداشت‌ها و اقرارات خود متهم که در حدود ۶۰ صفحه داستان زندگی و نحوه‌ی قتل را بیان کرده بود.
مستندسازی روند رسیدگی به این قتل به قدری دقیق و جامع بوده که میشل فوکو حدود ۱۴۰-۱۵۰ سال بعد برای بررسی موضوع دخالت و ورود روان‌پزشکی به امر دادرسی آن را مبنای کار خودش قرار داد و کتاب «بررسی پرونده‌ی یک قتل» را نوشت. مرتضی کلانتریان مترجم کتاب در مقدمه‌ی کتاب نوشته: دستگاه قضایی فرانسوی برای دستگیری و محاکمه و مجازات متهم اقداماتی در اجرای عدالت به عمل می‌آورد که در حال حاضر نیز از حیث دقت در رسیدگی و جلوگیری از تجاوز به حق متهم شگفت‌انگیز است.
کتاب دو بخش دارد: ۱. پرونده. که داستان بررسی پرونده در دادگاه و اظهار نظر پزشکان و یادداشت‌های متهم در این بخش است. ۲. تحلیل‌ها. در مورد شرح این قتل و علل و عوامل و نشانه‌ها و درس‌های جامعه‌شناختی آن.
می‌توانم ادعا کنم خواندن این کتاب در حد خواندن دو تا کتاب بزرگ داستایفسکی (برادران کارامازوف و جنایت و مکافات) جذاب است. با این تفاوت که ادبیت کمتری دارد و مستند است. خیلی مستند است.
در ایران هم متواتر دارد پرونده‌های مشابهی اتفاق می‌افتد. مستندسازی کار راحت‌تری شده است. به مدد موبایل و شبکه‌های اجتماعی آخرین اظهارات متهم در دسترس است. همسایه‌ها توی توئیتر تجربه‌های خودشان را می‌نویسند. قضات دادگاه نظریه‌هایی می‌دهند. بعضی جامعه‌شناسان چیزهایی می‌گویند. اما همه چیز پراکنده است. همه چیز شلم شوربا است. آخر آخرش می‌بینی بعد از گذشت مدتی فقط همان یک خط خبری که اولین بار خواندی در ذهنت باقی مانده. همین و همین... شاید هم از ویژگی‌های عصر ماست همین که که همه چیز راحت‌تر در دسترس است. اما حکم آب را پیدا کرده. از انگشتان‌مان می‌چکد بی‌این‌که بفهمیم چه شده...
 

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۸:۱۸
پیمان ..

۱. «از سیاه‌کوه تا دهانه‌ی ذوالفقار» کتابی است در مورد تعیین مرزهای ایران و افغانستان. 

مثل تمام مرزهای بین کشورهای خاورمیانه، مرز ایران و افغانستان هم حاصل یک پدیده‌ی طبیعی نبوده. در سال ۱۸۷۱ میلادی بود که یک ژنرال انگلیسی به نام گلداسمید مأمور تعیین مرزهای ایران و افغانستان در قسمت بلوچستان و سیستان شد. بعدها یک ژنرال دیگری انگلیسی به اسم مک‌لین در سال‌های ۱۸۸۸ تا ۱۸۹۱ کار تعیین مرزهای ایران و افغانستان تا نقطه‌ی مرزی روسیه را به عهده گرفت؛ اما این مرزها فقط در نقشه‌های انگلیسی‌ها وجود داشت. برای ایرانی‌ها و افغانستانی‌ها و ساکنین دو طرف مرز این چیزها معنایی نداشتند. عملاً این مرزها ول و به امان خدا رها بودند. آن‌قدر ول و به امان خدا رها بودند که حکومت‌های ایران و افغانستان هم برای تعیین نقط دقیق مرزی کاری نکرده بودند.

بالاخره این رضاشاه و سیستم ایجادشده‌ توسط او بود که تعیین دقیق مرزها را جدی گرفت. داستان البته از مناقشه بر سر آب هیرمند در سال ۱۳۱۰ شروع شد. مناقشه‌ای که دارد ۱۰۰ ساله می‌شود. تازه بعد از آن بود که ایران دقیق کردن مرزهایش را پی گرفت. 

کتاب «از سیاه‌کوه تا دهانه‌ی ذوالفقار» شرح گزارش‌ها و وقایع مسافرت به سرحدات افغانستان و مطالعات از وضعیات قسمت‌های سرحدی به قلم رحمت‌الله‌ معتمدی است. آقای معتمدی از کارمندان وزارت امور خارجه بود که در سال ۱۳۱۲ مأمور شد تا به همراه یک گروه مرزهای ایران و افغانستان را قدم به قدم نقشه‌برداری کنند. حاصل گزارش این گروه قرار بود به عنوان سند پشتیبان تعیین دقیق مرزهای ایران و افغانستان مورد استفاده‌ قرار بگیرد. سفری بسیار سخت در بیابان‌های سرحدی ایران و افغانستان که از دی ماه ۱۳۱۲ شروع شد و تا خرداد ۱۳۱۳ طول کشید.

وقتی بیابانی بی‌آب و علف مرز دو کشور می‌شود کوچک‌ترین چاه و چشمه و سرسبزی و آبادی قیمتی می‌شود. آقای معتمدی در جای جای کتاب از این می‌نالد که ژنرال گلداسمید انگلیسی چاه‌ها و چشمه‌های به درد بخور را داخل مرز افغانستان انداخته و یا این‌که مرزبان‌های افغانستانی از نبود مرزبان‌های ایرانی سوءاستفاده کرده‌اند و مرز را جابه‌جا کرده‌اند و... اما بزرگ‌ترین مسئله آب هیرمند است. رود هیرمند از برای افغانستان شده است و دریاچه‌ی هامون از برای ایران...

۲. سال‌هاست که آب هیرمند محل مناقشه‌ی ایران و افغانستان است. دریاچه‌ی هامون خشک شده است. ایران همواره شکایت دارد که افغانستان نمی‌گذارد که آب هیرمند به دریاچه‌ی هامون برسد. دریاچه‌ای که حیات مردمان زابل و روستاهای اطراف بدان وابسته است. افغانستان نسبت به ایران از منظر سیاسی در این سال‌ها همواره در موقعیت پایین‌تری بوده. دولت افغانستان در برابر دولت ایران ابزار قدرت چندانی نداشته. نه از نظر قوای نظامی و نه از نظر مشروعیت سیاسی در حد و اندازه‌های دولت ایران نبوده. به خاطر همین هیچ وقت رودررو و رک نگفته که آب هیرمند را نمی‌دهیم. همیشه بهانه آورده که خشکسالی بوده و هیرمند برای خود ما هم آب نداشته، چه برسد به بیابان‌های انتهای این رود و دریاچه‌ی هامون... 

اما چند وقت پیش اشرف غنی، رئیس‌جمهور افغانستان این بهانه‌جویی و ظاهرسازی را کنار گذاشت. سد کمال‌خان را بر روی رود هیرمند افتتاح کرد و در سخنرانی افتتاح سد گفت که حالا ایران باید به ما نفت بدهد تا ما به او آب بدهیم. 

دولت افغانستان دولت خیلی کوچکی است. دولتی است که بر نیمی از کشور تسلط ندارد. درآمد بالایی ندارد و خیلی وابسته به کمک‌های خارجی به خصوص آمریکا است. اشرف غنی به عنوان رئیس‌جمهور همواره گزینه‌های محدودی برای پیگیری دارد. مسلماً او مانند ایران نیست که سرمست از درآمدهای نفتی بخواهد در سایر کشورها شاهی را نگه دارد و شاهی را براندازد. این محدودیت باعث شده که همواره پروژه‌های خاص و مشخصی را پیگیری کند. افغانستان بیش از هر چیزی به جاده و راه‌های مواصلاتی نیاز دارد. اما وقتی دولت بر همه‌ی کشور تسلط ندارد سرمایه‌گذاری بر ساخت جاده و راه هم برایش فایده‌ای ندارد. اشرف غنی در این سال‌ها آن قدر که باید جاده نساخته. اما ساخت سد کمال‌خان از پروژه‌هایی بود که اشرف غنی رویش تمرکز کرد. سدی که بر روی هیرمند ساخته شد و عملاً تیر خلاصی همیشگی بر پیکر نحیف دریاچه‌ی هامون است.

این‌که چرا داستان به این‌جا ختم شده و ایران در پاسخ چه می‌کند و چه ابزارهای قدرتی دارد و چه نقطه ضعیفی و... بحث خیلی پیچیده‌تری است. برای من اشرف غنی و انتخاب پروژه‌اش و حرف‌هایش در مراسم افتتاح سد یک نکته‌ی خیلی مهم داشت.

۳. محمدحسین الان آمریکا است. دلم برای غر زدن‌هایش تنگ شده است. توی دانشگاه تهران هم‌دوره‌ای بودیم. سر پرشوری داشت و همان سال اول عضو انجمن اسلامی دانشکده مکانیک شد. من سال دوم و سوم این کار را کردم و خیلی دیرتر از او متوجه خیلی از چیزها شدم. یک بار سر انتخابات انجمن اسلامی توی دانشکده مکانیک دعوا شد. آن موقع من انجمن فنی بودم و نهاد ناظر بر انتخابات دانشکده مکانیک محسوب می‌شدم. داستان سر یک دخالت بی‌جای انجمن اسلامی کل دانشگاه تهران در انتخابات یک جزء کوچک‌تر (دانشکده مکانیک) بود. 

یک چیزی هست که در سیستم جامعه‌ی ایران خیلی من را می‌ترساند. این که منتقدان یک وضعیت استعداد عجیبی در بازتولید آن وضعیت دارند. مثلاً انجمن اسلامی‌ها به عنوان اصلاح‌طلبان خیلی منتقد شورای نگهبان و دخالت‌های مراجع امنیتی و بالادستی در انتخابات و... هستند. بعد خود همین انجمن اسلامی‌ها در سیستم‌های انتخاباتی خودشان دقیقاً همان سیستم شورای نگهبان و سایر دستگاه‌ها را در حوزه‌ی دانشجو و دانشکده تکرار می‌کنند. 

آن سال هم همین‌جوری شده بود و محمدحسین به من گیر داده بود که فقط لب و دهنی و عرضه نداری کاری کنی و این‌ حرف‌ها. پوستش سفید بود و عصبانی که می‌شد سرخ می‌شد و فحش را چپ و راست نثارت می‌کرد. یک بار آخر حرف‌هایش به عنوان جمع‌بندی یک ضرب‌المثل بهم گفت که بدجور آویزه‌ی گوشم شد: طرف چس‌ مثقال گه تو روده‌ش نیست می‌خواد برینه به شمس‌العماره.

این را یاد گرفتم که اگر می‌خواهم به شمس‌العماره برینم کاری کنم که چس‌مثال گه تو روده‌ام جمع شود. اگر نیست ساکت بمانم و بروم پی کار خودم و هر وقت چس مثقال گه جمع شد برگردم برینم به شمس‌العماره.

این ضرب‌المثل را سال‌هاست که در جاهای مختلف می‌بینم و هر بار هم یاد محمدحسین می‌افتم. مثلاً یکی از اتفاقاتی که به طور مرتب در مجلس ایران می‌افتد تحریم آمریکا است. نمایندگان با سه فوریت تصویب می‌کنند که ایران آمریکا را تحریم کند. شورای نگهبان هم بلافاصله تأیید می‌کند. اما حقیقت این است که ما نه تنها گه که باد شکم هم در روده‌مان نیست و با این کارها شمس‌العماره اصلاً تحت تأثیر قرار نمی‌گیرد. اما اشرف غنی به نظرم به طور عملی نکته‌ی این ضرب‌المثل را به ایران حقنه کرد. با همان بودجه‌ی محدودی که هر سال هم کمتر می‌شود فقط یک پروژه‌ی عمرانی را پی گرفت و تکمیلش کرد. در ایران در طی این چند سال صدها سد ساخته شده. اما در افغانستان فقط یک سد ساخته شد. دولت افغانستان در تمام این سال‌ها ساکت و با خجالت بهانه‌ی خشکسالی و... را آورد و وقتش که شد...

این را باید یاد بگیریم: با داد و بیداد کردن هیچ شمس‌العماره‌ای تحت تأثیر قرار نمی‌گیرد. اگر خیلی ادعا دارید بروید روده‌های‌تان را پر کنید. البته روده هم الکی پر نمی‌شود که!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۲ فروردين ۰۰ ، ۱۷:۰۴
پیمان ..

این چند وقت فقط یک کتاب خواندم. کتاب عدالت مایکل سندل را. خیلی آرام و آهسته و جرعه جرعه خواندمش. کتاب مجموعه‌ درس‌گفتارهای فلسفه‌ی سیاسی مایکل سندل در دانشگاه هاروارد است. درسی که سندل با عنوان «عدالت» سال‌هاست آن‌ را در هاروارد ارائه می‌دهد. وارد صفحه‌ی شخصی مایکل سندل هم که بشوی تصاویر و ویدئوهای زیادی از کلاس‌های پرمخاطبش را می‌بینی. البته که برای کتاب شدن تغییراتی به آن داده است. عدالت هم مثل کتاب قبلی که از مایکل سندل خوانده بودم پر بود از مثال و قصه و نمونه و مصداق. همین بود که خواندنش را جذاب می‌کرد. 

سندل همان صفحات اولیه‌ی کتاب ثابت می‌کند که اندیشیدن به عدالت خواه ناخواه ما را وادار به اندیشیدن به بهترین شیوه‌ی زندگی می‌کند. 

«موقعی که می‌پرسیم آیا عدالت در جامعه‌ای برقرار است در واقع می‌پرسیم چیزهایی که برای‌شان ارزش قائلیم – درآمد و دارایی، حقوق و وظایف، اختیارات و فرصت‌ها، مقام‌ها و افتخارات- در آن جامعه‌ چطور توزیع می‌شوند. جامعه‌ی عادل این چیزها را درست توزیع می‌کند، یعنی به هر کس به اندازه‌ی شایستگی‌اش می‌دهد. مسئله وقتی مشکل می‌شود که می‌پرسیم کی شایسته‌ی چیست و چرا.»

از همان اول هم خیلی مختصر و مفید می‌گوید که در مورد عدالت سه دیدگاه مختلف وجود دارد: دیدگاه رفاه‌محور- دیدگاه آزادی‌محور و دیدگاه فضیلت‌محور. 

فصل‌های کتاب صندل در حقیقت شرح و بسط هر کدام از این دیدگاه‌ها و مصداق و مثال‌هایی در مورد اجرای هر کدام‌ از این دیدگاه‌هاست. بنتم، استوارت میل، کانت، جان رالز و ارسطو فیلسوفانی هستند که مایکل سندل برای توضیح هر کدام از دیدگاه‌ها در مورد عدالت در جامعه آن‌ها را زیر ذره‌بین می‌برد. 

از آن کتاب‌ها بود که راحت می‌توانی توی زندگی روزمره‌ات برای هر کدام از حرف‌هایش مصداق بیابی و بهت چهارچوب فکری می‌دهد. 

مایکل سندل تخصص غریبی در به چالش کشیدن بازار آزاد و کسانی دارد که آزادی انسان را مقدم بر هر اصل دیگری می‌دانند. توی کتابش از سودگراها شروع می‌کند. از بنتم و استوارت میل و این نظریه که کار درست کاری است که بیشترین سود را به بیشترین افراد برساند. سود چیست؟ هر چیزی که موجب خوشایند آدمی‌ست. سندل هم اصول فلسفی این تلقی از عدالت را به چالش می‌کشد و هم قصه‌ها و فاجعه‌هایی را روایت می‌کند که نتیجه‌ی همچه نگرشی به خواهد بود. بعد از آن سراغ کانت و جان رالز می‌رود. فیلسوف‌هایی که آزادی انسان را مقدم بر هر ویژگی او می‌دانند و عدالت را در سایه‌ی آزادی معنا می‌کنند. هر چه‌قدر که فصل جان رالز معلق و کوتاه و مبهم بود فصل کانت را سندل خوب نوشته بود. جا انداختن معنای مورد نظر کانت از آزادی فوق‌العاده بود.

اما سندل نظریه‌ی اختیارگرایی و ارجحیت آزادی انسان بر همه‌ی اصول دیگر در امور زندگی را هم قبول ندارد. تعریف می‌کند که لیبرال‌ها و مدافعین آزادی فقط دو دسته تعهد برای او قائل می‌شوند. وظایف طبیعی که همه شمول‌اند مثل حفظ حرمت انسان، وظیفه‌ی ترحم به انسان، رفتار عادلانه با انسان و وظایف و تعهدات اختیاری که خودمان داوطلبانه می‌پذیریم و از توافق نتیجه می‌شوند. 

یک ایراد خیلی خوبی که می‌گیرد این است که ما در بستر قصه‌ها زندگی می‌کنیم. خیلی خوب توضیح می‌دهد که آزاد بودن انسان و متعهد بودن او فقط در قبال تعهدهایی که خودش می‌پذیرد بی‌معناست. چون ما در بستر قصه‌ها و روایت‌ها به دنیا می‌آییم و این قصه‌ها و روایت‌ها را ادامه می‌دهیم. اصلاً زیست ما در بستر قصه‌ها و روایت‌ها فراتر از آزادی ماست، در عین حال که شامل آزادی ما هم هست.

از دید کانت و رالز حق بر خیر مقدم است. اصول عدالتی که وظایف و حقوق ما را تعریف می‌کنند باید نسبت به فهم‌های مختلف از زندگی خوب بی‌طرف باشند. کانت می‌گوید برای رسیدن به قانون اخلاقی ما باید خودمان را از علایق و اهداف احتمالی‌مان جدا کنیم. رالز معتقد است که در تفکر راجع‌به عدالت، ما باید نیات، تعلقات و تصورات خاص خودمان از خیر و خوبی را کنار بگذاریم. ص ۲۴۲

خب. بله بازار آزاد هم برخلاف شعارهایش حرمت انسان را نگه نمی‌دارد. بازار آزاد هم به درد عمه‌اش می‌خورد.
سندل نه سودگراها را قبول دارد و نه اختیارگراها. او ارسطو را قبول دارد. 

«ولی ارسطو جور دیگری درباره‌ی عدالت فکر می‌کند. او معتقد نیست که اصول عدالت می‌توانند و باید نسبت به مفهوم زندگی خوب بی‌طرف باشند. برعکس اعتقاد دارد یکی از اهداف قانون اساسی عادلانه این است که شهروندان خوب بسازد و منش‌های خوب بپرورد....»

نکته این‌جاست که ته حرف و پیشنهاد مایکل سندل هم به جای خاصی نمی‌رساند ما را. خودش هم ایراد نظریه‌ی مطلوب خودش را می‌گوید:

«یکی از علل مخالفت کانت و رالز با عدالت ارسطو این است که فکر می‌کنند جایی برای آزادی باقی نمی‌گذارد. قانونی که بکوشد منش‌های خوب بپرورد یا بر درک خاصی از زندگی خوب صحه بگذارد این خطر را به وجود می‌آورد که ارزش‌های کسانی را به کسان دیگر تحمیل کند.» ص ۲۴۱

در ده صفحه‌ی آخر کتاب مایکل سندل می‌کوشد که با دفاع همه‌جانبه از دیدگاه ارسطویی به عدالت چهارچوبی پیشنهاد بدهد که آزادی انسان زیر سوال نرود. اما وقتی چهارچوب پیشنهادی‌اش را می‌خوانی بیشتر یاد فوکو می‌افتی. در آخر کتاب پیشنهاد سندل ساختن جامعه‌ای است که بتوانیم در آن با هم آن‌قدر گفت‌وگو کنیم که فضیلت‌های اساسی را تعیین کنیم و بر اساس آن فضیلت‌ها قوانین را بچینیم. انگار چشمانش را بر روی بازی‌های قدرت می‌بندد. این که کدام گروه و چگونه بر سایر گروه‌ها چیره می‌شود همه چیز را تغییر می‌دهد. خودش هم اشاره می‌کند که خطر بنیادگراها وجود دارد. اما خیلی ساده‌دلانه می‌گوید که باید گفت‌وگو کنیم.

آره. کتاب عدالت را که می‌خوانی از سودگراها و کانت و رالز نومید می‌شوی. جهان مزخرف امروز حاصل نظریات آن‌هاست. اما مایکل سندل و نظریات ارسطویی هم ره به جایی نمی‌برند. حداقل ماهایی که توی ایرانیم قشنگ می‌دانیم که راه‌کارهای مایکل سندل هم ره به جایی نمی‌برند. خودمان یک انقلاب تجربه کرده‌ایم که کاملاً مطابق رویاهای مایکل سندل است. 

کتاب عدالت مایکل سندل کتاب شیرینی است. حداقل برای فهم دوراهی‌های اخلاقی زندگی چهارچوب خیلی روشنی ارائه می‌کند. اما ته تهش به این بیت حافظ می‌رسی:

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۱ فروردين ۰۰ ، ۱۷:۱۱
پیمان ..

«موفق‌ها معمولاً این جنبه‌ی احتمالی موفقیت‌شان را ندیده می‌گیرند. خیلی از ماها فقط شانس آورده‌ایم که کیفیت‌های مطلوب جامعه‌مان را لااقل تا حدودی به دست‌ آورده‌ایم. در جامعه‌ی سرمایه‌داری، داشتن انگیزه‌ی کارآفرینی مفید است. در جامعه‌ی بوروکراتیک، داشتن روابط با مافوق‌ها به درد می‌خورد. در جامعه‌ی دموکراتیک عوامی، درخشیدن در تلویزیون و دادن شعارهای دهن‌پرکن گره‌گشاست. در جامعه‌ی پرمرافعه، تحصیل در رشته‌ی حقوق و داشتن مهارت در منطق و استدلال به شما کمک می‌کند که در آزمون‌های وکالت موفق شوید.

این‌که جامعه‌ی ما برای این چیزها ارزش قائل می‌شود دست ما نیست. فرض کنید ما با همین استعدادهایی که داریم، نه در یک جامعه‌ی صنعتی پیشرفته‌ی پرمرافعه (مثل آمریکای خودمان) بلکه در جامعه‌ای جنگ‌سالارانه یا در جامعه‌ای که بیشترین اعتبار و پاداش را به پهلوان‌ها می‌داد یا در جامعه‌ای مذهبی زندگی می‌کردیم. تکلیف استعدادهای‌مان چه می‌شد؟ روشن است که دیگر زیاد به دردمان نمی‌خوردند. و البته بعضی از ماها استعدادهای دیگری پیدا می‌کردیم. اما در این صورت آیا از آنی که در حال حاضر هستیم کم‌ارزش‌تر یا کم‌فضیلت‌تر می‌شدیم؟

جواب رالز منفی است. امکان دارد کمتر نصیب‌مان شود و باید هم این‌طور باشد. ولی با این‌که سهم کمتری پیدا می‌کنیم، کم‌ارزش‌تر نمی‌شویم و استحقاق ما کمتر از استحقاق دیگران نمی‌شود. همین‌طور دیگرانی که مقام‌های عالی ندارند و از استعدادهایی که جامعه‌ی ما به آن‌ها پاداش می‌دهد بهره‌ی کمتری دارند. 

پس اگرچه ما جواز منافعی را که با استعدادهای‌مان به دست می‌آوریم داریم، نادرست است و خودپسندی است که گمان کنیم جامعه‌ای لایق ماست که برای کیفیت‌هایی که ما زیاد داریم ارزش قائل بشود.

وودی آلن در فیلم خاطرات اکلیلی اشاره‌ای به این نکته دارد. خودش نقشی را بازی می‌کند که خیلی شبیه خود واقعی اوست. کمدین معروفی به نام سندی به دوستی از محله‌ی سابق‌شان به اسم جری برمی‌خورد که سرافکنده است از این‌که راننده‌ی تاکسی است.

سندی: تو چه‌کار می‌کنی؟ دنبال چی هستی؟

جری: می‌دانی که من چه‌کار می‌کنم. راننده‌ی تاکسی‌ام.

سندی: خب تو که سرحالی. این که مشکلی نیست.

جری:‌آره؟! من را با خودت مقایسه کن که...

سندی: می‌خوای من چی بگم؟ یادت نیست من بچه‌محلی بودم که مرتب جوک می‌گفتم؟

جری: چرا.

سندی: خب تو می‌دانی که ما توی جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که برای جوک گفتن خیلی ارزش قائل می‌شه. نه؟ اگر این طوری بهش فکر کنی (گلویش را صاف می‌کند) می‌بینی اگر من بین سرخ‌پوست‌ها زندگی می‌کردم، آن‌ها نیازی به یک کمدین نداشتند. نه؟ در نتیجه من بیکار می‌شدم.

جری: آره؟! تو هم چه حرف‌هایی می‌زنی! من با این حرف‌ها حالم بهتر نمی‌شه.

راننده‌ی تاکسی از حرف کمدین درباره‌ی جبر اخلاقی شهرت و شانس قانع نمی‌شود. حتی وقتی که شانس را مقصر سهم ناچیزش می‌بیند، دردش کم نمی‌شود. علتش شاید این باشد که در جامعه‌ی شایسته‌سالارانه مردم اکثراً فکر می‌کنند میزان موفقیت آن‌ها نشان‌دهنده‌ی میزان شایستگی آن‌هاست و این فکر را به آسانی نمی‌شود از بین برد...»

 

از کتاب «عدالت، کار درست کدام است؟» نوشته‌ی مایل سندل/ ترجمه‌ی حسن افشار/ نشر مرکز/ ص ۲۱۲ و ۲۱۳
 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۰۰ ، ۰۸:۴۵
پیمان ..

«توتو چان، دخترکی آن سوی پنجره» کتاب خوش‌خوانی است. کتابی در رسای یک مدیر مدرسه‌ی ژاپنی به نام سوزاکو کوبایاشی. خاطرات کودکی تتسوکو کورویاناگی در مدرسه‌ی ابتدایی توموئه در دهه‌ی ۳۰ میلادی و در حقیقت کتابی یادگرفتنی در مورد سیستم آموزش و پرورش ژاپن.

راستش من از کتاب‌ها و پایان‌نامه‌های دانشگاهی که می‌خواهند با گونیا و کولیس روش‌های دانشگاهی یک سیستم درست و درمان را معرفی کنند متنفرم. همه‌شان در بخش پیشنهادها مدعی می‌شوند که با الهام از این سیستم برای درد خودمان این راه‌کار را باید پی بگیریم. حتی اگر بهترین و شدنی‌ترین پیشنهادها را هم که ارائه کنند باز هم دردی را دوا نخواهند کرد. چون روح ندارند. روایتی ندارند که توی ذهن خواننده‌شان چیزی را جا بیندازند. اما کتاب‌های بی‌ادعایی مثل توتوچان معجزه‌اند. قصه‌ی خودشان را می‌گویند. خاطرات کودکی یک بانوی ژاپنی از دوران تحصیلش در یک مدرسه‌. اما در ذهنت یک ساختار ایجاد می‌کنند. یک سیستم ایجاد می‌کنند. سیستم آموزش و پرورش یک مرد ژاپنی به نام سوزاکو کوبایاشی.

صفحات اول کتاب یک جورهایی زندگی‌نامه‌ی کوبایاشی بود. کتاب در کل در مورد منش آموزش و پرورش او است. اما صفحات اول کتاب به زندگی شخصی او می‌پردازد. یک جایی در مورد یکی از اتفاقات الهام‌بخش کوبایاشی نوشته بود:

«آقای کوبایاشی هنگامی که در این مدرسه تدریس موسیقی می‌کرد، اپرتی (اپرای سبک و سرگرم‌کننده) برای کودکان نوشت تا دانش‌آموزان آن را اجرا کنند. این اپرت کارخانه‌داری به نام آقای بارون ایواساکی را که خانواده‌اش بنیانگذار موسسات عظیم میتسوبیشی بودند تحت تأثیر قرار داد. بارون ایواساکی از حامیان هنر به حساب می‌آمد. او به کوسچاک یامادا پیش‌کسوت آهنگ‌سازان ژاپنی کمک می‌‌کرد و همچنین از مدرسه پشتیبانی مالی کرد. بارون پیشنهاد کرد آقای کوبایاشی را برای آموختن شیوه‌های آموزش به اروپا بفرستند. 
آقای کوبایاشی دو سال (از ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴) در اروپا ماند و با بازدید از مدارس پاریس در کنار امیل ژاک دالکروز به آموختن مبانی ضرب‌آهنگ پرداخت. او پس از بازگشت همراه با شخصی دیگر کودکستان سای‌جو را تأسیس کرد...»

کوبایاشی از ژاپن بیرون رفت تا چیزهای بیشتری یاد بگیرد. این یک حقیقت است که تو تا با جهان دیگری ارتباط برقرار نکنی بزرگ‌تر نخواهی شد. کوبایاشی اگر به اروپا نمی‌رفت شاید هرگز کوبایاشی الهام‌بخش مدرسه‌ی توموئه نمی‌شد. 

نقش خاندان میتسوبیشی را هم نمی‌شود انکار کرد. این‌که پولدار باشی و در عین حال دنبال استعدادهایی باشی تا روی‌شان سرمایه‌گذاری کنی (آن هم نه برای سود بیشتر- بلکه فقط به خاطر اعتلای آن استعداد) فوق‌العاده است. کوبایاشی یک روستایی‌زاده بود. حمایت مالی میتسوبیشی‌ها اگر نبود او به آن سیستم آموزشی دست نمی‌یافت. اگر سیستم مدرسه‌ی توموئه نبود تتسوکو کورویاناگی هیچ وقت یک دانش‌آموز جامعه‌پذیر نمی‌شد. در واقع اگر شعور میتسوبیشی‌ها نبود من امروز کتابی به اسم توتوچان را نمی‌توانستم بخوانم. نه تنها من، بلکه میلیون‌ها نفری که این کتاب را در نقاط مختلف دنیا خوانده‌اند هم محروم می‌شدند و...
 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۱ فروردين ۰۰ ، ۰۸:۰۵
پیمان ..

دارم کتاب «در اسارت جغرافیا» را می‌خوانم. کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» یک نقطه‌ی ضعف خیلی بزرگ داشت: عامل جغرافیا را در شکست و پیروزی ملت‌ها در نظر نمی‌گرفت. خیلی ساده‌دلانه می‌گفت که نوگالس آمریکا و نوگالس مکزیک یک نوع آب و هوا دارند، اما کیفیت زیست مردم در آن‌ها متفاوت است. پس جغرافیا عامل کلیدی نیست. کتاب «در اسارت جغرافیا» دقیقا برعکس است. در باب اهمیت جغرافیا است. در باب محدودیت‌هایی که کشورها و مناطق مختلف جهان با آن روبه‌رواند. جغرافیا فقط آب و هوا نیست. مرز کشورها با همدیگر هم هست.

یکی از دوست‌داشتنی‌ترین فصل‌های کتاب برایم فصل خاورمیانه بود که با این پاراگراف طلایی شروع می‌شد:

«خاور کجا؟ میانه‌ی چه؟ اصلا خود نام منطقه بر منظر اروپایی‌ها به جهان استوار و نگاه اروپایی به منطقه به آن شکل داده است. اروپایی‌ها با جوهر خطوطی در نقشه‌ها کشیدند که در واقعیت وجود نداشتند و برخی از ساختگی‌ترین مرزهایی را که جهان به خود دیده ایجاد کردند. اینک کسانی تلاش می‌کنند این خطوط را از نو با خون رسم کنند.» ص ۱۷۰

تیم مارشال یکی از مثال‌هایی که سر ابلهانه بودن خطوط نقشه‌ها در خاورمیانه می‌آورد کشور عراق است. کشوری که شمالش کردنشین است و میانه‌اش سنی‌نشین و جنوبش شیعه‌نشین و قبل از اسلام هم این سه بخش با نام‌های آشور و بابل و سومر نامیده می‌شدند و جدا از هم بودند. اما انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها این سه تکه را به زور در کنار هم قرار دادند و سرزمینی به نام عراق را به وجود آوردند با هزار مشکل و درگیری داخلی. 

در مورد افغانستان و جنگ قومیت‌ها در این کشور سخنی به میان نیاورده بود. ولی من یاد افغانستان هم افتادم که تاجیک‌ها و پشتون‌ها و هزاره‌ها با هم نمی‌سازند و گرچه از نظر جغرافیایی در هم تنیدگی‌هایی دارند، ولی در کل می‌توان آن‌ها را جدا از هم پنداشت و افغانستان را به حداقل سه تا کشور کوچک‌تر تبدیل کرد. سه کشوری که شاید رویای صلح را برای مردم‌شان به ارمغان بیاورند. تا قبل از خواندن کتاب «در اسارت جغرافیا» کوچک‌تر شدن و تغییر مرز کشورها را درست نمی‌دانستم. بوی خون می‌داد. خیلی بوی خون می‌داد.

اما تیم مارشال یک جایی از کتابش یک پاراگرافی گفته بود که من را به شک انداخت:

«ایالات متحده‌ی آمریکا در عراق، افغانستان و جاهای دیگر ذهنیت و نیروی قدرت‌های کوچک و قبایل را دست‌کم گرفت. شاید تاریخچه‌ی امنیت فیزیکی و همبستگی خود آمریکایی‌ها سبب شده باشد که قدرت استدلال خردگرایانه‌ی دموکراتیک خود را بیش از آن‌که بود برآورد کرده باشند و بر مبنای آن ایمان داشته باشند که با سازش، سخت‌کوشی و حتی رأی دادن می‌توان بر ترس‌های تاریخی تبارگرایانه و عمیق از «دیگری» غلبه کرد، چه آن‌ دیگری سنی باشد، چه شیعه، عرب، مسلمان یا مسیحی. فرض آن‌ها بر این بود که مردم می‌خواهند به هم بپیوندند، در حالی‌که در واقع بسیاری از آنان به دلیل تجارب گذشته‌شان جرأت چنین کاری را ندارند و ترجیح می‌دهند جدا از هم زندگی کنند. چنین اندیشه‌ای درباره‌ی بشریت غم‌انگیز است، اما به نظر می‌رسد در دوره‌های مختلف تاریخی و در بسیاری از کان‌ها واقعیتی دردناک باشد...» ص ۱۰۶

به شدت به شک افتادم که شاید نگاهش در مورد دیگرهراسی درست باشد. شاید این دیگرهراسی اهالی خاورمیانه و گوشه و کنار گریزناپذیر باشد. شاید اصلا دردی نباشد که به دنبال درمانش باشیم. شاید جزئی از ذات باشد. حتی در ایران هم همین است. دانشگاه آزاد به وجود آمد و دختر پسرهای اقوام مختلف با هم آمیختند و کمی ترس قومیت‌ها از هم ریخت؛ اما انگار این یک دوره‌ی کوتاه‌مدت بود. دوباره قومیت‌ها دارند در خودشان فرو می‌روند و نگاه‌شان به غریبه‌ها کجکی می‌شود. دوباره دختر گرفتن از قوم خود دارد جا می‌افتد. ما سی چهل ساله‌های یکه یالغوز دهه‌ شصتی نمونه‌های خوبی برای شکست ازدواج با غریبه‌ها هستیم. تا وقتی دخترعمو پسرعمو هستند ازدواج با غریبه‌ها معنا ندارد. کرونا هم آمد و دیدن پلاک‌ ماشین‌های غریبه یعنی آوردن ویروس منحوس کرونا و لعنت به غریبه‌ها...

شاید تیم مارشال درست می‌گوید که در خاورمیانه باید قومیت‌ها در خودشان باقی بمانند تا صلح برقرار باشد. نمی‌دانم...
 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۱ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۰۹
پیمان ..

بهرام بیضایی برای کودکان چند تا کار خوب داشته: کتاب «حقیقت و مرد دانای» و فیلم کوتاه «سفر». به نظر من اصل جهان‌بینی بهرام بیضایی در مورد زندگی توی همین دو تا کارش نمود دارد. معنایی برای زندگی که یادگرفتنی است.

فیلم «سفر» را خیلی دوست داشتم. از جمله فیلم‌های اول بهرام بیضایی است. از تئاتری بازی‌های فیلم‌های بعدی‌اش چندان خبری نیست. نماد و نشانه‌ها به اندا‌زه‌اند. فیلم ریتم تندی دارد. قصه‌ی دو کودک کار که می‌خواهند یک آدرس را پیدا کنند. آدرسی که فکر می‌کنند محل زندگی پدر و مادرشان باشد. یتیم‌اند و بی‌پول. اندک مایه‌ای با کار کردن جمع کرده‌اند که آن هم خرج دو تا نان می‌شود و بقیه‌اش را هم یکی زرنگ‌تر از خودشان می‌دزدد و می‌رود. آدرس دور است. باید ماشین سوار شوند. اما پولی ندارند. پس پای پیاده می‌روند. به جست‌وجوی پدر و مادر می‌روند. از خرابه‌ها می‌گذرند. از ماشین‌های اسقاطی. درشکه‌های اوراقی. باید پرس‌‌وجو کنند. از میان هزاران در بسته می‌گذرند. از میان مردمان غرق در خواب می‌گذرند. پاهای‌شان زخم و زیلی می‌شود.
- برای این‌که درد پاتو نفهمی بیا خیال کنیم.
- برای این‌که نترسی بیا خیال کنیم.
خیال می‌کنند و ادامه می‌دهند و ادامه می‌دهند؛ و به در بسته می‌خورند. زن و مرد بچه‌ای ۱۰ ساله داشتند؛ نه بچه‌ای ۱۲ ساله. دست از پا درازتر برمی‌گردند و کنار خیابان می‌نشینند. جایی که دیالوگ طلایی فیلم خیلی تند و تیز گفته می‌شود. دفعه‌ی اول‌شان نیست. همان اول فیلم هم می‌فهمیم که دفعه‌ی اول‌شان نیست. یکی‌شان هی آدرس پیدا می‌کند و آن یکی هم هی پایه می‌شود و هی به در بسته می‌خورند. اما ادامه می‌دهند. 
- تو که می‌دونی هیچ کسو نداری... چرا هر روز می‌یای سراغ من؟
- برای فردا یه آدرس دیگه گیر میارم.

«حقیقت و مرد دانای» هم همچه مضمونی دارد. نقاشی‌های مرتضی ممیز توی این کتاب فوق‌العاده‌اند. کتاب ظاهری کودکانه دارد. اما لحن و برخی واژگان کتاب برای من بزرگسال هم ثقیل است و بعید می‌دانم کودکان با این کتاب ارتباط برقرار کنند. اما آن‌جا هم با پسر کوچکی همراه می‌شویم که می‌افتد به جست‌وجوی حقیقت و آن قدر می‌گردد و می‌گردد تا که پیر می‌شود. او سفر می‌کند. با آدم‌های مختلفی هم‌نشین می‌شود. از هر کدام تکه‌ای وام می‌گیرد. گوشه‌ای از حقیقت و بازنمی‌ایستد. نمی‌تواند که بازبایستد... حقیقت همیشه در حال رفتن است.
و حقیقت زندگی همین است: خنک آن قماربازی که بباخت آن‌چه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
آن کودک فیلم سفر دائم در جست‌وجوی پدر و مادر خودش است. در جست‌وجوی اصل خودش. در جست‌وجوی سایه‌ای امن. شاید که هیچ گاه به آن‌ها نرسد. اما همین جست‌وجو و همین تلاش است که معنابخش زندگی‌اش است. دقیقا مثل مرد دانای کتاب «حقیقت و مرد دانای». شاید که همه‌ی این تلاش‌ها محکوم به شکست باشد.. اما قهرمان‌های بهرام بیضایی همین‌اند: دوباره شروع می‌کنند. دوباره به جست‌وجو می‌افتند. دوباره و دوباره و دوباره ...
همین جهان‌بینی است که بهرام بیضایی را واداشته از پس تمام مشکلاتی که برای فیلم ساختن و تآتر اجرا کردن و... برایش به وجود آمد دست از نمایشنامه‌نویسی و طرحی نو در انداختن برندارد. بله، همین جهان‌بینی است که باعث شده کارنامه‌ی بیضایی این چنین پربار و یادگرفتنی باشد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۹ ، ۲۱:۲۸
پیمان ..

... با هم راه افتادند. می‌گفت: این‌جا کوچه‌هایی هست که در روز جز یکی دو عابر کسی ازش رد نمی‌شود. ماشین‌ها هم کاری به کار پیاده‌هاش ندارند.

بعد دیگر آهسته رفتند و ساکت. گاهی تمام پیاده‌رو و حتی بخشی از خیابان پوشیده بود از برگ و به هر رنگی. مینا خم می‌شد، برگی را برمی‌داشت می‌گفت: «نگاه کن همین یک برگ به چند رنگ است.»

می‌گذاشت تا او همین یک برگ را ببیند. بعد می‌انداختش و می‌گفت: «حالا برگرد نگاهش کن! دیگر نمی‌توانی پیدایش کنی. خوب، اشکال ما در همین چیزهاست، اما من حالا فکر می‌کنم باید خم شد، حتی نشست و به یکی نگاه کرد، با دقت، انگار که آدم گذاشته باشدش زیر ذره‌بین و مویرگ به مویرگ بخواهد ببیندش. ادای دین به پاییز یعنی همین....»

 

آینه‌های دردار/ هوشنگ گلشیری/ انتشارات نیلوفر/ ص ۷۰

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۹ ، ۲۱:۲۶
پیمان ..

عنوان فرعی مرگ یزدگرد این بود: مجلس شاه‌کشی. بعد از سیاوش‌خوانی و سهراب‌کشی، دلم از شاهان نمایشنامه‌های بیضایی خون بود. شاهان بیضایی سیاست‌مدارانی خبره بودند. کسانی که از برای تخت قدرت از هیچ دسیسه‌ای ابا نداشتند. به خصوص توی سهراب‌کشی که بُعدِ تقدیرگرایانه‌ی پسرکشی از قصه‌ی رستم و سهراب گرفته شده بود و مرگ سهراب به دست رستم یک بازی شاهانه جلوه داده شده بود؛ آن‌گاه که افراسیاب سهراب را بال و پر داد که به جنگ ایرانیان برود. می‌دانست که رستم با سهراب روبه‌رو خواهد شد. اندیشیده بود که چه سهراب کشته شود و چه رستم، هر دو ضربه به ایرانیان خواهد بود. چه پسرکشی و چه پدرکشی، هر دو شوم بودند. وقتی هم که اتفاق افتاد و رستم دشنه‌اش را در پهلوی سهراب فرو برد، کیکاووس از دادن نوشدارو به وقتش ابا کرد. ادا درآورد که شاهینی را برای آوردن نوشدارو فرستاده است. درحالی‌که نوشدارو نزد خودش بود. او به این خاطر که نکند سهراب یار رستم شود و آن دو نفر با هم علیه او شورش کنند گذاشت که سهراب بمیرد. راستش روایت بیضایی از رستم و سهراب به نظرم از خود شاهنامه‌ هم بهتر بود.

بعد از آن همه بازی قدرت شاهانه حس کردم می‌چسبد که بنشینم به خواندن یک مجلس شاه‌کشی. به خصوص که این یکی نمایشنامه‌ی بهرام بیضایی رنگ اجرا هم به خود دیده بود.

یک خطی داستان مرگ‌ یزدگرد همان است که در صفحه‌ی اول نمایشنامه آمده: پس یزدگرد به سوی مرو گریخت و به آسیابی درآمد. آسیابان او ار در خواب به طمع زر و مال بکشت... نمایشنامه از این‌جا شروع می‌شود که یاران یزدگرد (موبد موبدان، سردار و سرکرده و سرباز) که به دنبال او می‌آمدند به آسیاب رسیده‌اند و جنازه‌ی یزدگرد را در کف آسیاب می‌بینند. حالا می‌خواهند آسیابان و زنش و دخترش را به جرم کشتن شاه مجازات کنند. آسیابان و خانواده‌اش با روایت خودشان از مرگ یزدگرد می‌خواهند از این مجازات فرار کنند.

موقعی که نمایشنامه‌ را می‌خواندم دو سه جا صبر و طمأنینه‌ی موبد و سردار و سرکرده در قبال خانواده‌ی آسیابان را باور نکردم. به نظرم خوب درنیامده بود. ولی وقتی فیلم مرگ یزدگرد را دیدم، چنان اسیر بازیگری سوسن تسلیمی و مهدی هاشمی و یاسمن آرامی شدم که همه چیز را از بیخ باور کردم. به نظرم فیلم مرگ یزدگرد یک پله از خود نمایشنامه هم بالاتر ایستاده بود. طبیعی است. نمایشنامه در نهایت ایجاز فقط گفت‌وگوی میان‌ آدم‌ها بود. ولی فیلم حرکات نمایشی داشت. جست و خیز داشت. زبان بدن داشت. 

عجیب‌ترین ویژگی نمایشنامه‌ی مرگ یزدگرد، شخصیت شاه این نمایش است. شاه در این نمایش یک جنازه است که بر کف صحنه خوابیده. اما در تمام نمایش گفته‌های او و کردار و اندیشه‌ی او پی در پی و به صورت چرخشی توسط آسیابان و زنش و دخترش بازی می‌شود. نه این‌که بگویند شاه این طور می‌گفت‌ها... نه... خودشان یکهو شاه می‌شدند. نقش‌ها را بین خودشان هی پاس می‌دادند. در فیلم یزدگرد این پاس‌کاری‌ها و نقاب‌زدن‌ها جلوه‌ی تصویری هم داشت. آسیابان که شاه می‌شد، تاج بر سر می‌گذاشت. هر وقت به خودش برمی‌گشت تاج را از سر برمی‌داشت. زن آسیابان که شاه می‌شد، سیماچه‌ی شاه را جلوی صورتش نگه می‌داشت. دختر که شاه می‌شد جلیقه‌ی طلای شاه را به تن می‌کرد. یا زن آسیابان که آسیابان می‌شد در فیلم الک روی سرش نگه می‌داشت و... این چرخش نقش‌ها توی فیلم جلوه‌ی فوق‌العاده‌ای داشت. امانت را می‌برید.

البته که اگر اول فیلم را می‌دیدم حظ کمتری می‌بردم. چون نصف لذت فیلم به ادبیت نهفته در گفت‌وگوها و بازی‌های چرخشی قصه‌‌ی نمایش است. این ادبیت هم اگر نمایشنامه را خوانده باشی برایت دلچسب خواهد بود. اگر نمایشنامه را خوانده باشی زیر و بالای ادای جملات توسط بازیگران را درک می‌کنی.

و بعد از این‌ها نشستم به خواندن نقد رضا براهنی بر نمایشنامه‌ی مرگ یزدگرد و تازه فهمیدم بیضایی بر بلندای چه ستیغ‌هایی از ادبیات ایستاده. آن قدر بلند که فهم من قد نمی‌داد و مقاله‌ی براهنی برایم همچو سایه‌بانی بود که بتواند حداقل بلندای این اثر را ببینم. صعود به آن و لمس کردنش که هیچ...
 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۹ ، ۱۷:۲۵
پیمان ..

به نظرم باید این سه تا کتاب را پشت سر هم خواند:

۱. سووشون سیمین دانشور

۲.سیاوش‌خوانی بهرام بیضایی

۳. سوگ سیاوش شاهرخ مسکوب

اولی سرشته بودن داستان زندگی سیاوش با جان و دل ایرانیان را با بیانی زنانه روایت می‌کند. دومی خود داستان سیاوش را در قالب یک نمایشنامه‌ و با تمام شخصیت‌های ریز و درشتش به حماسی‌ترین شکل ممکن روایت می‌کند. سومی فاصله می‌گیرد و معنای تک تک کردارها و صحنه‌ها و قصه‌های سیاوش را از دل شاهنامه و اسطوره‌ها می‌ریزد روی داریه‌ی نقد و تحلیل و تو را به شناخت عمیق‌تر قصه‌ی سیاوش می‌رساند.

من اکنون از خواندن سیاوش‌خوانی برگشته‌ام و هنوز در عجبم که چه‌قدر این کتاب خوب بود. کتابی که نمی‌توانستم بخش‌هایی از آن را بلند بلند نخوانم. بس که نثرش تراش‌خورده و شیشه‌ای بود. بس که کلمات به دقت کنار هم چیده شده بودند. بس که زیبا داستان پرداخته شده بود. 

عنوان فرعی کتاب سیاوش‌خواین این است: فیلم‌نامه و نیز برای اجرای زنده در توس فردوسی و میدان‌های بزرگ همه‌ی روستاها و پهنه‌ی میان چادرهای همه‌ی ایل‌ها

و واقعا هم همین است. بیضایی لاف نزده است. قصه از جر و منجر دو زمین‌دار بزرگ یک روستا شروع می‌شود: قیرات خان و یاسان خان. هنگامه‌داران آیین سیاوش‌خوانی رفته‌اند سراغ قیرات خان که امسال نوبت توست که نقش افراسیاب را بازی کند. او زیر بار نمی‌رود که افراسیاب (شاه توران) باشد و رقیبش کیکاووس (شاه ایران). بعد کم کم سراغ تک تک شخصیت‌های دیگر که قرار است در آیین سیاوش‌خوانی نقش‌های گوناگون را بازی کنند می‌رود. هر یک مشکلی و حاجتی دارند و هنگامه‌داران با بخشیدن شاخه‌ای از سرو و استدلال شگون این نمایش برای زمین و فزونی گرفتن بار زمین آن‌ها را ترغیب می‌کنند که بار دیگر آیین را به اجرا درآورند.

و اگر بگویم سیاوش‌خوانی بهرام بیضایی احسن‌القصص است هیچ کفر نگفته‌ام. 

او حتی از شاهنامه هم فراتر رفته و با پرداخت سایر شخصیت‌های قصه (به خصوص زنان: سودابه و فریور و فریگیس و مادر سیاوش و... چنان معجونی آفریده که جمله جمله‌اش را با بلند خواندن باید نوشید.

سیاوش، ابراهیم است که از آتش عبور می‌کند. سیاوش، یوسف است که مکر زیباروترین زن جهان او را به نابودی می‌کشاند. سیاوش، مصلح تاریخ است. سیاوش، با سروش در گفت‌وگو است و نهان‌ها را می‌داند و سیاوش اسطوره‌ی بر پیمان ماندن و پیمان نشکستن است.

اعجاب قصه‌ی سیاوش در این است که جزء جزء قصه با امروزین‌ترین مشکلات بشری سرشته است.

اندیشه‌ی صلح و یگانگی جهان.

یک جایی از کتاب کیکاووس که شاه است دستور می‌دهد که سیاوش گروگان‌های افراسیاب را بکشد و او و خاندانش را نابود کند. در حالی‌که سیاوش پیمانی بسته که به جان گروگان‌ها دست نبرد. رستم به او می‌گوید که سیاوش این کار را نخواهد کرد. کاووس از این نافرمانی خشمگین می‌شود و رستم یک جمله‌ی طلایی به او می‌گوید: « و نیک است دانید که شما خداوندگار با دشمن می‌جنگید؛ او با دشمنی!‌‌»
و دقیقا در روزگار ما هم همین است...
سیاست‌مداران و پادشاهان و حاکمان دروغ می‌گویند و ناراستند و غرق در فساد و خوی‌شان همین‌گونه است. یک جایی گرسیور (برادر افراسیاب و پدربزرگ سیاوش) که سیاستمداری جنگاور است به شهر سیاوشکرد (شهری اسطوره‌ای که سیاوش و فریگیس بنا کرده‌اند) می‌آید و شهر را بازدید می‌کند و فکر می‌کنید جمله‌ای که می‌گوید چیست؟
... «سیاوشکرد تو بهشتی؛ و با این‌ همه... شهری چنین مرا خسته می‌کند؛ شهری که در آن هر کس مهمان کار خویش است. دلیری کجاست و جنگاوری؟ هه... ناتوان کار کند و جنگجو تاراج! آیا جایی برای شکار نیست؛ برای تاختن و نشانه زدن؟» 
و پاسخ سیاوش دندان‌شکن است: «شکار شما باد هر بدخیم کشتکن!»

و بحران مهاجرت و هویت.

مرز ایران و توران، رود آمودریا است و این مرز آبی جایی است که شخصیت‌های مختلف کتاب با عبور از آن مهاجرت می‌کنند و در سرزمینی دیگر پناه می‌جویند. اما درد مهاجرت و پناهندگی دردی عمیق است. مادر سیاوش از توران به ایران پناهنده می‌شود و کیکاووس او را به همسری برمی‌گزیند و از او سیاوش متولد می‌شود. سودابه دختر شاه هاماوران است که از سرزمین هاماوران به ایران کوچانده می‌شود تا با ازدواج با کیکاووس برای سرزمین هاماوران صلح بخرد. سیاوش برای نشکستن پیمان مجبور می‌شود از ایران از سرزمینی که قرار است در آینده پادشاهش شود به توران مهاجرت کند و در توران پناهنده می‌شود. حتی فریگیس (دختر افراسیاب) هم بعد از مرگ سیاوش مجبور به مهاجرت و پناهندگی می‌شود...
و...

تکیه کلام‌های آدم‌های نمایشنامه عجیب به یاد می‌مانند. جان را نو کردن اصطلاح زیبایی است. همسری اختیار کن و جان را نو کن. فرزندی بیاور و جان را نو کن. به سفر برو و جان را نو کن... 
و درخت سرو که ارادت ما ایرانی‌ها به آن به خوبی در کتاب سیاوش‌خوانی نشان داده شده است: آدم‌‌ها وقتی می‌خواهند به هم تبریک بگویند شاخه‌ای سرو سبز پیشکش می‌کنند، وقتی می‌خواهند کسی و چیزی را تقدیس کنند شاخه‌ای سرو به او می‌دهند، حتی ازدواج مقدس سیاوش و فریگیس هم با شاخه‌ای سرو سر می‌گیرد و نهایت ماجرا مرگ سیاوش است و درخت سروی که از خفتن‌گاه او در خاک می‌روید...
بهرام بیضایی این کتاب را در مدت یک ماه نوشته است. از آبان ۱۳۷۲ تا آذر آن سال. چند سال خانه‌نشین بود و نومید شده بود از ساختن فیلم‌نامه‌هایی که برای کسب مجوز ساخت به ارشاد فرستاده بود. به او گفتند که فیلم‌نامه‌ای بنویس در مورد سیاوش تا مجوز ساختش را برایت پی بگیریم. او هم نه نگفت. برای این‌که بهانه به دست ندهد که بیضایی اهل کار کردن نیست نه نگفت. تمام داشته‌ها و خوانده‌ها و تفکرش را ریخت روی داریه و سیاوش‌خوانی را نوشت... فیلم‌نامه و نمایش‌نامه‌ای که هیچ گاه به روی صحنه نیامد. اما متنش به خودی خود یک شاهکار به تمام معناست.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۹ ، ۲۰:۴۹
پیمان ..

۱. مستند «عیّار تنها» را دیدم؛ فیلمی ۵۵ دقیقه‌ای در باب زندگی بهرام بیضایی. خوش‌ساخت بود. علاء محسنی توانسته بود تصویری فشرده و جذاب از زندگی و زمانه‌ی بهرام بیضایی به همراهی موسیقی متن فیلم‌های او ترسیم کند. 

سانسور دمار از روزگار بهرام بیضایی درآورده بود. چه از زمان وقوع انقلاب که «مرگ یزدگرد سوم» و «چریکه‌ی تارا»یش ممنوع‌الپخش شد. چه در زمان جنگ که «باشو، غریبه‌ی کوچک»ش را چند سال بایکوت کرده بودند و چه در سال‌های بعد که به او مجوز ساخت فیلم نمی‌دادند. ولی یک چیز بهرام بیضایی برایم ستودنی بود: سیاهه‌ی کتاب‌ها و نمایش‌نامه‌ها و فیلم‌نامه‌هایش. در جای جای فیلم جلد کتاب‌هایی که نوشته و نقل‌قول‌هایی از نمایش‌نامه‌هایش آورده می‌شود. به او اجازه نمی‌دادند که فیلم بسازد. اما او دست از کار نکشید. هیچ وقت دست از کار نکشید. من از بهرام بیضایی دو سه تا نمایشنامه بیشتر نخوانده‌ام. اما با همان‌ها می‌دانم که این مرد چه کوله‌بار سنگینی از فرهنگ را به دوش می‌کشد. کوله‌باری که عصاره‌هایش را در کتاب‌هایش جاری کرده است. خجالت کشیدم که کتاب‌های بیشتری از او نخوانده‌ام. اویی که علی‌رغم تمام حال‌گیری‌ها هیچ وقت نومید نشد. هیچ وقت دست از کارش نکشید. هیچ وقت رها نکرد. نگذاشت که زهر نیش‌هایی که بر پیکرش می‌زنند تمام تنش را آلوده و فاسد کند. حداقلی‌ترین وظیفه‌ای که در قبالش حس کردم خواندن مجموعه‌ی کارهایش بود.

یک جایی از فیلم جمله‌ای گفت که من هم بهش اعتقاد دارم: «مردها رئیس‌اند، اما زن‌ها مرکزند.» بیضایی با کوله‌باری از خوانده‌ها و تجربه‌ها شاهدهای خوبی برای این عقیده‌اش آورده بود: شاهنامه را بخوانید. سلسله‌هایی که می‌آیند و می‌روند. همه جوره هم هستند. پادشاهی، اسطوره‌ای، پهلوانی، دینی و... اما بعد از چند صباح قدرت همه‌شان را فاسد و نابود می‌کند. قدرت مرد دیندار و مرد پهلوان نمی‌شناسد. همه‌ی مردان را فاسد می‌کند. اما با همه‌ی این‌ها نخی هست که این دوره‌ها را سرپا نگه داشته. از فروپاشی محض جلوگیری کرده و آن نخ زن‌ها هستند. زن‌ها در مرکز وجودند...

بخش اعظمی از فیلم حول مهاجرت بهرام بیضایی می‌گردد. او سه بار در زندگی‌اش از ایران مهاجرت کرده است. بار اول به سوئد بوده. اواخر دهه‌ی شصت. وقتی که بعد از ساخت فیلم «باشو غریبه‌ی کوچک» بی‌مهری‌ها دیده بود. همسر اول و دو فرزندش به سوئد رفته بودند. او هم بعد از چند سال به سوئد رفت. اما دوام نیاورد. بازگشت. او عاشق تآتر و فیلم‌ ساختن و به فارسی نوشتن بود. بعد از بازگشت فیلم «مسافران» را ساخت. باز هم بی‌مهری‌ها دید. دومین مهاجرتش به فرانسه بود که باز هم تاب نیاورد و به ایران بازگشت. آخرین مهاجرتش به آمریکا بود. از سال ۱۳۶۰ او از تدریس در دانشگاه‌های ایران محروم شد. در سال ۱۳۹۰ توانست در دانشگاه استنفورد استاد دانشگاه شود. مجموعه عواملی دست به دست هم داده بودند که دیگر نتواند در ایران تاب بیاورد. بزرگ‌ترین عاملی که بیضایی را اذیت کرده بود کوچک‌ شدن همکاران و هم‌پالکی‌هایش و زیر بار حرف زور رفتن‌شان بود. کسانی که به امید آن‌ها کار می‌کرد و در ایران می‌زیست. یک جمله‌ی طلایی هم دارد که می‌گوید: عاشق اشتباهات خود بودن غیرقابل‌ بخششه.

در تمام بخش‌های مربوط به مهاجرت‌های بیضایی سایه‌ی سنگین زبان فارسی را می‌توان دید. عشق او به زبان فارسی باعث شده بود که در سوئد و فرانسه تاب نیاورد. زیستن در فضای زبان فارسی برای او همه چیز بود. حتی بعد از مهاجرت به آمریکا هم بهرام بیضایی در زبان فارسی زندگی می‌کند. تآتر «چهارراه» را با مجموعه‌ای از بازیگران ایرانی ساخت و به روی صحنه برد. در باب عناصر فرهنگی ایران سخنرانی‌ها کرد. در خانه‌اش در شمال کالیفرنیا در بهشتی از کتاب‌هایش زندگی می‌کند و کارهای قبلی‌اش را ویرایش و بازنویسی می‌کند... 

۲. مستند «آزادی و دیگر رنج‌ها» را دیدم؛ درباره‌ی زندگی غلامحسین ساعدی، ساخته‌ی شیرین سقایی. فیلم خوبی در  باب شناخت زندگی ساعدی بود. روی آثار و داستان‌های ساعدی تمرکز نداشت. از تولد و بزرگ شدن ساعدی در تبریز و تحصیلش در دانشگاه پزشکی تبریز شروع کرد و به مطب او در شهرری رسید که علاوه بر بی‌شمار مریض که سوژه‌ی داستان‌هایش بودند پاتوقی برای اهل فرهنگ بود. بعد هم ساواک و شکنجه‌های ساعدی و دعوت انجمن قلم آمریکا از او تا وقوع انقلاب. صوتی از ساعدی در فیلم هست که از جلسه‌ی کانون نویسندگان با امام خمینی در ۲۸ بهمن ۵۷ روایت می‌کند. ساعدی نمایشنامه‌نویس استعداد غریبی در تقلید صدا و لحن آدم‌ها دارد. بعد هم فلاکت فرار از ایران و رفتن به پاکستان و پناهنده شدن به فرانسه. بخش اعظمی از فیلم از روزهای حضور ساعدی در فرانسه می‌گوید. 

ساعدی هیچ وقت مهاجرتش به فرانسه را نپذیرفت. او از لج زبان فرانسه یاد نمی‌گرفت. از دریافت مقرری پناهجویان در پاریس بیزار بود. ساعدی نویسنده‌ای بین‌المللی بود. آثاری از او به زبان‌های انگلیسی و فرانسه چاپ شده بود. او به خاطر همین ترجمه‌ها به راحتی می‌توانست با جامعه‌ی ادبی فرانسه و انگلیس و آمریکا ارتباط برقرار کند. اما او در پاریس از حلقه‌ی دوستان ایرانی‌اش خارج نشد. او هیچ وقت از فضای زبان فارسی خارج نشد و همین حسابی رنجش داد. زندگی در جغرافیای فرانسه، زبان آن جغرافیا را هم می‌طلبد... فیلم دقیقه به دقیقه اضمحلال ساعدی در فرانسه را روایت می‌کند تا می‌رسد به مرگ او و مراسم خاکسپاری‌اش و آن عکس مشهور رضا دقتی.

۳. «چشم سگ» را خواندم. می‌خواستم برایش در سایت وینش یادداشتی بنویسم. گشتم دنبال نقدهای دیگران بر این کتاب و مصاحبه‌های عالیه عطایی. حقیقتا بازاریابی عالیه عطایی برای کتابش فوق‌العاده بوده. اینستاگرام فعالی دارد. تک تک واکنش‌ها به کتابش را منعکس می‌کند. مصاحبه‌ها را با روی باز می‌پذیرد. فیلم می‌گیرد. از کتابش صحبت می‌کند. به تک تک کامنت‌ها جواب می‌دهد و ... توی یکی از مصاحبه‌هایش جمله‌ای گفته بود که خیلی برایم قابل تأمل بود: آدم‌ها در زبان مهاجرت می‌کنند. خودش را می‌گفت. به عنوان یک افغانستانی خودش را مهاجر به ایران نمی‌دانست. چون زبان او تغییر نکرده بود.. 

آدم‌ها در زبان مهاجرت می‌کنند...

از حمید در مورد این جمله پرسیدم. گفت هایدگر یک جمله‌ی طلایی دارد که می‌گوید زبان خانه‌ی وجود‌ست.

فیلم‌های «عیار تنها» و «آزادی و دیگر رنج‌ها» هم گواهی بر درستی گزاره‌ی عالیه عطایی بود. به دور و بری‌هایم نگاه کردم. کسانی که از مهاجرت‌شان راضی‌اند و کسانی که راضی نیستند... دقیقا همین بود. ف از مهاجرتش راضی نبود. مثالی که می‌زد دقیقا یک مسئله‌ی زبانی بود. نه این‌که از زبان غیرفارسی عاجز باشد. نه. اصلا و ابدا. ف باهوش است. دانشجوی دکترا است. توانسته بود مخ یکی از دخترهای خارجی دوره لیسانس را بزند. استاد حل تمرین دختره بود. دختره خوشگل بود. اما تجربه‌ی خوبی برایش نبود. می‌گفت ته تهش ‌آن نقطه‌ی اوج من می‌خواستم به فارسی برایش حرف بزنم و او به زبان خودش حرف می‌زد... ف نتوانسته بود از فارسی دل بکند. آن‌قدر وابسته‌ی فضای زبان فارسی بود که به نظرم حتی اگر دختره فارسی زبان هم می‌بود باز او توجهش به حاشیه‌ی غیرفارسی جلب می‌شد و ضدحال می‌خورد. اما برعکسش هم زیاد بود. دوستانی که در همین ایران در فضایی غیرفارسی می‌زیستند و توانسته بودند دنیای‌شان را انگلیسی زبان کنند و بعد هم که رفتند کانادا و آمریکا و ... به سرعت جذب شدند و توانستند به خوبی جلو بروند.

۴. هیچ وقت نتوانستم از زبان فارسی جدا شوم. کلاس زبان هم که می‌رفتم دردم همین بود. نمی‌توانستم فارسی فکر نکنم. ساختارهای انگلیسی را یاد می‌گرفتم. اما آخر آخرش باز هم توی ذهنم باید ترجمه می‌کردم. کمی که می‌خواستم از کلیشه‌های انگلیسی فاصله بگیرم و حرف دل خودم را بزنم خراب می‌شد همه چیز. می‌گفتند از کم تمرین کردن است. زیاد که تمرین کنی انگلیسی هم فکر می‌کنی. راست می‌گفتند شاید. من کم تمرین می‌کردم. نمی‌رسیدم. صبح تا عصر درگیر بودم. عصر تا شب هم کلاس بودم. شب هم جنازه می‌شدم. می‌گفتند باید ادامه بدهی. نومید نباید بشوی. ذهن ایده‌آل‌گرای من بر این باور بود که بعد از شش ماه وقتی نمی‌توانی کاری را خوب انجام بدهی رهایش کن. به این نتیجه رسیدم که عرضه‌ی مهاجرت به زبان دیگری را ندارم. این یک حقیقت تلخ بود. ولی حالا فکر می‌کنم فقط آدم‌هایی می‌توانند بروند که بتوانند در زبان‌ به راحتی مهاجرت کنند. اما اگر بگویم زبان فارسی وطن من است هم دروغ گفته‌ام. من حتی با این زبان هم غریبه‌ام. در به کار گرفتنش حین خواندن و نوشتن و شنیدن و حرف‌زدن لنگ می‌زنم. با چم و خم این زبان پیر هم آشنا نیستم. در خانه کردن در این زبان هم حتی مشکل دارم... 
 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۹ ، ۱۰:۴۴
پیمان ..

«داستایفسکی با کاتکوف مشورت می‌کند، ولی جواب صریحی نمی‌شنود و بر سر میزان حق‌الزحمه‌ای که درخواست کرده بود، با او به توافق نمی‌رسد. نکراسوف دویست و پنجاه روبل برای هر صفحه‌ی چاپ‌شده می‌پرداخت وبدین ترتیب سرنوشت این بود که رمان نوجوان را منتشر کند. بعدها علت بی‌اعتنایی کاتکوف به کتاب داستایفسکی معلوم می‌شود؛ ناشر در همان زمان درصدد انتشار رمان معروف تولستوی یعنی آناکارنینا بود و آن‌چه داستایفسکی را بیش از پیش متأثرمی‌کند این است که متوجه می‌شود ناشر برای رمان تولستوی صفحه‌ای پانصد روبل می‌پردازد. داستافسکی در این مورد در دسامبر ۱۸۷۴ به همسرش می‌نویسد: «به هر ترتیب نرخ من را کم می‌دانند آن هم بیشتر به این علت که مجبورم از راه نویسندگی امرار معاش کنم.»
البته همیشه نوعی رقابت میان داستایفسکی و تولستوی وجود داشته که اندکی از این ماجرا نیز در رمان نوجوان انعکاس پیدا کرده است. در اواخر این کتاب داستایفسکی از شخصیت رمان‌نویسی صحبت می‌کند که به خانواده‌ی بزرگ اشرافی تعلق دارد و با وجود استعداد غیرقابل انکارش از حد یک مورخ متوسط تجاوز نمی‌کند. به خصوص که از آرمانی سخن می‌راند که دیگر زمان آن سپری شده و معنای خود را از دست داده است. منظور او هم تولستوی و رمان معروفش جنگ و صلح بوده است.»

 

منبع: داستایفسکی، آثار و افکار/ نوشته‌ی کریمم مجتهدی/ نشر هرمس/ ص۱۶۷ و ۱۶۸
 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۹ ، ۰۰:۳۶
پیمان ..

خواندن «با کفش‌های دیگران راه برو» تجربه‌ی فوق‌العاده‌ای بود. یک داستان جاده‌ای از روابط انسانی. داستان دختری ۱۲ ساله که مادرش گذاشته رفته. سال، تمام کودکی‌اش را در یک مزرعه با پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگش گذرانده. اما مادرش یکهو می‌گذارد می‌رود. بعد از آن پدرش تصمیم می‌گیرد که برای زندگی از مزرعه به شهر کوچ کنند. و داستان از این‌جا شروع می‌شود که پدربزرگ و مادربزرگش تصمیم می‌گیرند او را به یک سفر جاده‌ای ببرند. یک سفر چند هزار کیلومتری برای این‌که بتواند در روز تولد مادرش، او را ببیند. او در طول سفر توی ماشین داستان دوست تازه‌اش را برای مامان‌بزرگ و بابابزرگش تعریف می‌کند. داستان فی‌بی و دوست‌های تازه‌اش در مدرسه را. مادر فی‌بی هم یکهو می‌گذارد می‌رود و سال با روایت داستان او یک داستان در داستان را به وجود می‌آورد. طوری که می‌تواند به کمک تعریف کردن قصه‌ی او، قصه‌ی خودش را هم کشف کند و بفهمد. قصه‌ی روابط پیچیده‌ی انسانی را و شاه‌کلید کتاب همین جمله است: با کفش‌های دیگران راه برو و تا وقتی با کفش‌های کسی راه نرفته‌ای درباره‌ی او قضاوت نکن. 

کتاب را از طاقچه خواندم. بی‌نهایت لذت بردم. کتاب جنبه‌های مختلفی داشت که به نظرم فراتر از یک رمان نوجوان محض بود. یعنی باید بگویم نوجوانی که این کتاب را می‌خواند اگر این جنبه‌ها را دریابد،‌ خودش چند سال از زندگی است...
به سایت نویسنده‌ی کتاب سر زدم. شارون کریچ یک نویسنده‌ی حرفه‌ای است. کتاب کودک و نوجوان زیاد نوشته. شاهکارش همین کتاب «با کفش‌های دیگران راه برو» است. برای اکثر کتاب‌هایش توی سایت یک راهنمای کتاب هم وجود داشت. راهنمایی که به معلم‌ها یاد می‌داد که چه‌طور با بچه‌هایشان کتاب را بخوانند. اصل کتاب چی است. قبل از این که خواندن گروهی کتاب را شروع کنند توی کلاس در مورد چه چیزهایی حرف بزنند و تعدادی سوال داشت که بعد از خواندن کتاب بر محور آن‌ها بتوانند با بچه‌ها در مورد کتاب بحث گروهی کنند. 
راهنمای خواندن گروهی «با کفش‌های دیگران راه برو» جالب بود. ترجمه‌اش کردم. (اگر کتاب را نخوانده‌اید این بخش را نخوانید!):

قبل از خواندن کتاب به بچه‌ها در مورد تک جمله‌ی روی جلد کتاب بحث کنید: تا وقتی با کفش‌های کسی راه نرفته‌ای در موردش قضاوت نکن. این جمله چه معنایی دارد؟ در زندگی روزمره‌شان چه مصداق‌هایی دارد؟ آن‌ها فکر می‌کنند جمله‌ی پشت این داستان چی است؟
سوال‌هایی برای بحث بیشتر بعد از خواندن کتاب:
۱- سال می‌گوید که پشت داستان فی‌بی داستان خودش است. معنی این جمله‌اش چی است؟ شباهت‌های داستان او و فی‌بی چیست؟ تفاوت‌های داستان‌های‌شان چیست؟ مادرهای هر کدام از آن‌ها فکر می‌کرده که مجبور است برود و رها کند. چرا؟
۲- پدر سال می‌گوید که تو داری تلاش می‌کنی که از هوا ماهی بگیری. این طرز صحبت کردن را توضیح بدهید. برای سال چه کاربردی دارد این توصیف؟
۳- رابطه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ سال را توصیف کنید. از داخل کتاب مثال بیاورید.
۴- وقتی توی کلاس از بچه‌ها خواسته شد که روح‌شان را بدون فکر کردن در ۱۵ ثانیه به تصویر بکشند سال و بن هر دو دایره‌ای که یک برگ درون آن است کشیدند. سال و بن چه چیزی دارند که واداشت آن‌ها را تا از یک تصویر برای روح‌شان استفاده کنند؟
۵- رابطه‌ی پدر سال با مارگارت کاداور چگونه است؟ چه‌قدر از آن‌چه که سال فکر می‌کرد متفاوت است؟
۶- فکر می‌کنید چرا نویسنده حول مرگ مادر سال یک حالت ابهام ایجاد کرده بود؟ چرا او از همان اول واضح نگفت که مادر سال مرده است؟
۷- در هر دوره از زندگی چیزهایی مهم‌اند. برای سال این چیزها چه بودند؟ در مورد خودتان این چیزها چیستند؟
۸- در طول سفرش به آیداهو، سال با درخت‌ها مناجات می‌کند چون که آن را از مناجات با خدا راحت‌تر می‌یابد. چرا سال به درخت‌ها اعتماد می‌کند که پاسخ مناجات‌های او را بدهند؟ رابطه‌ی او با درختان چگونه رابطه‌ای است؟
۹- سال وقتی به جعبه‌ی پاندورا فکر می‌کند که تنها عنصر خوب آن امید بوده،‌ پیش خودش فکر می‌کند که یک جعبه‌ای هم باید وجود داشته باشد که تمام عناصر آن خوب باشند و تنها یک عنصر بد داشته باشد: نگرانی. آیا نگرانی متضاد امیدواری است؟ هر کدام از آن‌ها چگونه می‌توانند به ما کمک کنند و آسیب بزنند؟
۱۰- آقای بیرک‌وی از شعری از ای.ای.کامینگ به اسم اسب کوچکی در نیو آی وای صحبت می‌کند. ربط سال به شعر چی بود؟ چرا در اولین بوسه‌اش با بن یاد این شعر افتاد؟

بعد از خواندن این راهنما فهمیدم که کلا یک فصل کتاب (عشق بین سال و پسر همکلاسی‌اش که منجر به اولین بوسه‌ی عاشقانه‌ی زندگی‌اش شد) سانسور شده... ارادتم به کتاب حتی بیشتر شد!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۸:۴۹
پیمان ..

«آدم‌های چهارباغ» از آن کتاب‌های حال‌خوب‌کن است. از آن‌‌ها که وقتی می‌خوانی‌شان حس می‌کنی زندگی هم چیز جالبی است‌ها. روایت‌هایی کوتاه از آدم‌های چهارباغ در زمانه‌ای دور. در زمانه‌ای که هتل جهان در چهارباغ عباسی رونق داشته. همان هتلی که صادق هدایت هم در سفرنامه‌ی اصفهان، نصف جهانش در آن‌جا به سر برده بود و تا سال‌ها هتل شماره یک اصفهان بود. این روزها مخروبه شده است. اما آدم‌های چهارباغ قصه‌ی آدم‌های آن سال‌هاست. اولش فضای پیرمرد پیرزنی روایت‌ها، کمی تو را اذیت می‌کند. اما هر چه جلوتر می‌روی شور زندگی را بیشتر می‌بینی. می‌بینی احمد سیبی دوسپسر عادله دواچی است و آن‌چه بین‌شان می‌گذرد یک عاشقانه‌ی تمام‌عیار است.
قهرمان کتاب آدم‌های چهارباغ، عادله دواچی است. نقطه‌ی وصل آدم‌هایی که توی کتاب روایت شده‌اند هم اوست. کسی که قبلا شغلش شستن کهنه‌ی کثیف بچه‌ها در مادی‌های اصفهان بوده و با کساد شدن کارش آمده خدمتکار هتل جهان شده. زنی که عجیب شور زندگی دارد و سرشار است از ترانه‌های شاد و شنگولی:

«- شوما چی چی می‌‌گوی عادله دواچی؟
عادله نه گذاشت و نه برداشت، رنگ گرفت به سینی و گفت:
عرق‌چین به سرم گل گوشه کرده/ دیشب خواب می‌دیدم عقد ما کرده
آقاجون جازو بیگیر جازو بیگیر حالا می‌برندم/ شوورم خوب شووریست خوب شووریست خیر نبیند خارشوورم
عروسه، گل ملوسه، چادر به سر کون، حالا وقت رفتنس/ خونه بابا نون و پسه، خونه شوور غم و غصه/ بادا مبارک بادا...»

حتی وقتی قدر نمی‌بیند و غم دارد هم غمش را با شادی بیان می‌کند:

«زیر لب آوازی می‌خواند، از همان‌ها که لب مادی با بقیه‌ی دواچی‌شورها وقتی دواچی‌ها را می‌شستند می خواندند.
- ای خدا  چه سازم؟ دستم نمک ندارد، ندارد/ خودم وفادار و یارم وفا ندارد،‌ندارد
و این ندارد ندارد را با بشکن آن قدر می‌زد که وقتی می‌رسید به مهتابی هتل و زیر آسمان پرستاره‌ی چارباغ نفس عمیق می‌کشید.»

عادله دواچی زنی است که به مهمان‌های خارجی هتل لذت خوردن یک سیب را یاد می‌دهد:

عادله دست خانم مهمان را گرفت تا از میز که پایین می‌آید نیفتد. خانم مهمان باز هم گفت «دلی‌شِس!» عادله گفت «همینِس. دلیِس. قیافه‌ی دلی هم دارد.»

لهجه‌ی اصفهانی‌اش شیرین است. شادی‌ها و خوشی‌های زندگی‌اش شاید کوچک به نظر بیایند، اما عمیق‌اند. صاحب هتل جهان برای اتاق‌ها تشک‌های فنردار خریده و سرگرمی عادله پریدن روی این تخت‌هاست. پریدنی که او را از سطح زندگی جدا می‌کند و بالا و بالاتر می‌برد.

دور و برش را نگاه کرد تا مطمئن شود کسی نیست. کفش‌هایش را درآورد. رفت روی تخت و بعد پرید، پرید بالا و بالاتر. بالاتر. یک چراغ دورتر از چارباغ ید. دو چراغ بالاتر از چارباغ دید. «انگاری زمین زیر پامه. انگاری رو درختام. کاش می‌پریدیم با هم. از دل سقف می‌رفتیم آسمون با هم... می‌رفتیم بالا. بالای سی‌وسه‌پل. چه شب عیدیس. بش می‌گفتم پر آب روونی زنده‌رود، نون‌بده‌ی مایی زنده‌رود. این دم عیدی، غم‌هام را به‌تون بوگم می‌بری بشوری و یه قلب خشوحال برام بیاری؟ آی زنده‌رود، آی زنده‌رود..»

دلش برای احمد سیبی غنج می‌رود. احمد سیبی دوس‌پسرش است. احمد سیبی توی گاری‌اش در چهارباغ سیب می‌فروشد. بعضی روزها هم عادله را سوار گاری‌اش می‌کند. می‌نشاندش روی سیب‌ها و می‌بردش لب آب. آن‌جا هم می‌نشینند سیب‌های فالوده‌شده زیر عادله خانم را می‌خورند.
و یکی از آدم‌های داستان هم بهترین توصیف را از او به دست می‌دهد:

عادله نغمه را دید و به او گفت: «مادرِدون خب مادریه. پشتی حال‌بدیش همه‌ش شوماهاید.» نغمه گفت «شما هم خیلی خوبید. انگار مادر همه‌ی اصفهان شمایید.»
اولین بار بود عادله می‌شنید کسی به او می‌گوید مادر اصفهان. چیزی تازه حس کرد که با نم اشک گوشه‌ی چشمانش برق زد. به خودش گفت «بعد این همه دواچی‌شوری شدم مادر اصوان. خب بچا بزرگ می‌شند و می‌رند پی کارشون، اما یادشون انگار بچه‌ی نداشته‌م. انگار خودم قنداق‌شون کردم و اوی اوی کردم براشون. خب مادر اصوانم. معلومه.» به نغمه گفت «خب گفتی.»

خیلی یاد کتاب واینزبورگ-اوهایوی شروود آندرسن افتادم. آن کتاب هم در مورد آدم‌های یک شهر کوچک آمریکا در اوایل قرن بیستم است. آدم‌هایی که هر کدام برای خودشان قصه‌ای دارند. آدم‌های چهارباغ علی خدایی هم همین‌جوری است. هر کدام‌شان قصه‌ای دارند. داستان‌های شروود آندرسن طولانی‌ترند و غم دارند. روایت‌های آدم‌های چهارباغ کوتاه‌ترند و شادند. شاد به معنای سرخوش نه. شاد به معنای پر از حس مثبت و خوبی. 
علی خدایی خُب کتابی نوشته است. لهجه‌ی اصفهانی را به شکلی زیبا به کار برده و تو نمی‌توانی این آدم‌های مهربان را بدون لهجه‌شان تصور کنی. شگردهای روایی جالبی را هم به کار بسته. 
خدایی شروع به توصیف کار و بار و عقاید و گفته‌های یک آدم می‌کند. اشیاء، مکان‌ها و آدم‌هایی دیگر را هم وارد بازی می‌کند و در انتها با همان عناصر محدودی که در چند صفحه‌ی قبل آورده یک پایان‌بندی سر هم می‌کند. غافلگیری‌های علی خدایی در خیلی از روایت‌های این کتاب از جنس حادثه نیست. مثل این می‌ماند که جلوی رویت چند تا تیله می‌ریزد زمین. تیله‌ها کار خاصی نمی‌کنند. نه به سمت کسی یا چیزی پرتاب می‌شوند و نه چیزی را می‌شکنند. او فقط در آخر کار دو تا از تیله‌ها را می‌گذارد جلویت و می‌گوید به این دو تا خوب نگاه کن. دو تا تیله‌ای که شاید از بین کل تیله‌ها کمتر به‌شان توجه کرده بودی. غافلگیری روایت‌ها نهایتا در این حد است. اما با همان دو تا تیله فلسفه‌ی تیله‌باز (علی‌ خدایی) را می‌گیری و توی ذهنت حک می‌کنی. 
توی بعضی روایت‌ها هم ره افسانه می‌زند. روایت را با یک خیال شیرین تمام می‌کند. بهتر است بگوییم با یک خیال شیرین‌تر تمام می‌کند. چون در اکثر روایت‌ها فضای روایت‌ها و آدم‌های اصفهان مثبت و شیرین است. گرم و مهربان و با خوش‌طینتی است.
در کتاب آدم‌های چهارباغ مال حلال گم نمی‌شود. آدم‌ها نیت‌شان خیر است. متصدی فروش بلیت سینما اگر پول ۴ تا بلیت را کم می‌آورد، شب سر راه برگشتش به خانه به اندازه‌ی پول آن ۴بلیت جلوی راهش پول پیدا می‌کند، علی زلفی حمامی درست می‌کند که در آن بتواند بهترین خدمات را به مشتری‌هایش بدهد.... آدم‌ها می‌خواهند کمک کنند. می‌خواهند جهان را جای بهتر و راحت‌تری برای زندگی کنند. و گل سرسبدشان هم عادله دواچی است.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۱:۴۹
پیمان ..

یکی از بهترین کتاب‌هایی که در دو سال گذشته خوانده‌ام، «الزامات سیاست در عصر ملت-دولت» بوده. یک رساله‌ی کوتاه ۱۱۴ صفحه‌ای از احمد زیدآبادی. از آن کتاب‌ها که به نظرم واجب است هر آدم بالای دیپلمی توی این بوم و بر بخواندش. یک پنجره‌ی تازه برای نگاه کردن به ایران و وقایع آن. 
خود زیدآبادی توی مقدمه‌ی کتابش می‌گوید که این رساله خلاصه‌ی یک کتاب مفصل است که هنوز تکمیل نشده است. لب کلامش هم این است که ما در عصر ملت-دولت زندگی می‌کنیم. در عصر جدا شدن کشورها با مرزها و تعریف آدم‌ها بر اساس سرزمینی که از نظر حقوقی به آن تعلق دارند. و زندگی در این چهارچوب الزامات و قواعدی دارد که نمی‌شود نادیده‌اش بگیری و با جهان‌وطنی و بی‌وطنی بیش از آن‌که بتوانی جهان را به چالش بکشی خودت دچار چالش می‌شوی.


کتاب از ظهور دولت-ملت و تطور آن در اروپا شروع می‌کند: مهم‌ترین و تأثیرگذارترین پدیده‌ی سرآغاز عصر مدرن در اروپا و این که چطور شد که کشورهای اروپایی طی پیمان وستفالیا در ۱۶۴۸ میلادی تأسیس واحدهای سرزمینی مستقل و دارای حاکمیت را به رسمیت شناختند و این که چه‌طور شد که کشورها و مرزهایشان اساس زندگی حکومت‌ها و شهروندان شد.
بعد روند ملت-دولت در ایران را از عصر صفویه تا به امروز پی می‌گیرد. کتاب خیلی خلاصه و خودمانی نوشته شده. به سرعت دوره‌ی صفویه را مرور می‌کند و عوامل عدم شکل‌گیری ملت-دولت در عصر صفویه را می‌گوید. بعد به سراغ افشاریه و زندیه می‌رود و به قاجاریه می‌رسد. دوره‌ای که ایران با صورت بلوغ‌یافته‌ی ملت-دولت در کشورهای اروپایی مواجهه می‌شود و یکهو می‌بیند که چه قدر عقب افتاده شده است. روشنفکرها به جنب و جوش می‌افتند تا عوامل عقب‌ماندگی ایران را کشف کنند. هر کدام یک تئوری ارائه می‌دهند و برآیند آراء و تبادل نظرها می‌شود انقلاب مشروطیت. انقلابی که گامی بزرگ و اساسی در جهت شکل‌گیری ملت-دولت در ایران بود. 
اما با شکست خوردن انقلاب مشروطیت پروژه‌ی ملت-دولت شدن ایران شکل طبیعی خودش را طی نکرد. رضا خان با اقتدار بی‌چون و چرای خودش شکل ظاهری و مادی ملت-دولت را در ایران به وجود می‌آورد. اما در باطن ایران باز هم به ملت-دولت نمی‌رسد تا این‌که انقلاب اسلامی رخ می‌دهد. انقلابی که کاملا در جهت عکس انقلاب مشروطیت بود و با ایده‌های جهان‌وطنی، تناقض‌های ایران و ایرانیان با خودشان و با جهان را به اوج رساند. زیدآبادی روایت می‌کند که ما ایرانی‌ها هنوز به بلوغ ملی نرسیده‌ایم و تبعات آن را بیان می‌کند. نیاز خاورمیانه به وستفالیای جدید، اسرائیل و پدیده‌ی ملت-دولت و جنبه‌های اخلاقی و غیراخلاقی ملت-دولت از دیگر فصل‌های کتاب‌اند.

 

کتاب زیادآبادی خیلی خلاصه است. در خیلی از جاها تو جان کلام را می‌گیری. اما برخی صفحات کتاب هم هستند که مبهم باقی می‌مانند. نیاز به توضیح بیشتر دارند. برای من، یکی از بخش‌های مبهم کتاب زیدآبادی وقایع بعد از شکست انقلاب مشروطه تا پایان کار رضاشاه است. در آن دوره وقایع بسیاری اتفاق افتاده‌اند و تأثیراتی ماندگار داشته‌اند که زیدآبادی به خاطر کوتاه و راحت‌الحلقوم کردن کتاب فقط اثرات نهایی را بیان کرده است.

 

ظهور پان‌ترکیسم یکی از این وقایع بوده است. «پان‌ترکیسم و ایران» کتابی است که کاوه بیات نوشته است و در آن پیدایش اندیشه‌های پان‌ترکیسم در اوایل قرن بیستم و کنش و واکنش‌های بین ایران و ترکیه و تأثیرات این پدیده را بررسی کرده است. 
فصل اول کتاب به امپراتوری عثمانی و زوال آن می‌پردازد. امپراتوری مقتدری که تا قلب اروپا را هم به تصرف خودش درآورده بود و از ۱۶۸۳ به بعد بود که کم کم رو به زوال رفت. ابتدا از اتریشی‌ها شکست خورد، بعد مجارستان را از دست داد و یونان اعلام استقلال کرد و بلغارستان و سرزمین‌های بالکان هم به تدریج از دست رفت. عثمانی‌ها برای بازگشتن به روزهای اوج‌شان اندیشه اتحاد و امت اسلام را مطرح کردند. خودشان را جانشین خلفای عباسی مطرح کردند تا بار دیگر سرزمین‌های اسلامی را به انقیاد خودشان در بیاورند. اما موفق نشدند. با جدا شدن و استقلال اقوام مختلف (صرب‌ها، اهالی بالکان، یونانی‌ها، بلغارها و...) از این امپراتوری، تنها ترک‌های سرزمین آناتولی باقی ماندند و این سرآغاز پیدایش اندیشه‌ی پان‌ترکیسم بود. 
پان‌ترکیسم ابتدا بین ادبا و شاعران و نویسندگان ترک‌زبان پیدا شد. آن‌جا که تصمیم گرفتند زبان فارسی را کنار بگذارند (همان‌طور که در هندوستان تا اواخر قرن نوزدهم زبان دیوانی و اداری فارسی بود در عثمانی هم تا اواسط قرن نوزدهم زبان فارسی یکه‌تاز بود) و به ترکی بگویند و بنویسند و بخوانند و کم کم مقاله‌ها و کتاب‌هایی نوشتند در اصالت زبان ترکی و تحمیلی بودن زبان فارسی و بعد کتاب‌هایی نوشتند که آسیا هر چه دارد از ترک‌ها دارد و اندیشه‌ی پان‌ترکیسم را در سه مرحله تئوریزه کردند: 
۱- تحکیم اقتدار ترک‌های عثمانی بر قلمرو امپراتوری و ترک گردانی اقلیت‌هایش
۲- جذب و ادغام نزدیک‌ترین خویشان ترک‌های عثمانی یعنی آذربایجانی‌های ایران و مسلمان‌های قفقاز در چارچوب دولت ترک
۳- وحدت تمام ملل و اقوام تورانی آسیا از دریای سیاه تا کوه‌های تین‌شان چین و شکل دهی توران تاریخی


یکسان‌سازی قومی و کشتار ارمنی‌ها در ترکیه پدیده‌ای بود که باعث شکل‌گیری ملت-دولت در ترکیه شد. بعد از همراه شدن ترک‌های قفقاز با ترکیه و تغییر نام سرزمین اران قفقاز به آذربایجان ایرانی‌ها نسبت به شکل‌گیری پان‌ترکیسم احساس خطر کردند. 
کاوه بیات، شروع غائله را سخنرانی روشنی‌بیگ‌ نامی در تیر ماه سال ۱۳۰۲ در استانبول می‌داند. جایی که روشنی‌بیگ به ترک بودن بخش وسیعی از اقوام حاضر در ایران اشاره می‌کند و می‌گوید که ایران اقوام مختلفی دارد و همان‌طور که امپراتوری عثمانی فروپاشید و هر یک از اقوام تحت سلطه‌اش مستقل شدند، ایران هم به این سرنوشت دچار می‌شود و ترک‌های ایران هم باید به ما ترک‌های ترکیه بپیوندند و ما باید چند میلیون نفر ترک حاضر در ایران را از چنگال ایرانیان نجات بدهیم. 
این سخنرانی باعث واکنش دولت ایران و بعدش معذرت‌خواهی دولت ترکیه می‌شود. اما غائله تمام نمی‌شود. روشنفکرهای ایرانی شروع می‌کنند به واکنش نشان دادن. سخنرانی روشنی‌بیگ خیلی توهین‌‌آمیز بود و جواب‌های ابتدایی منتشر شده به حرف‌های او هم با همان ادبیات تند و تیز بودند. همان‌طور که او در مورد خواهر مادر ایرانی‌ها سخنرانی کرده بود، مطبوعاتی‌های آن روز ایران هم از خجالت خواهر مادر ترک‌ها درآمدند. 
اما بعدش پاسخ‌ها ملایم‌تر شد و جالب این بود که پاسخ‌ها را نویسندگان آذربایجانی ایران نوشتند. ترک‌تبارهایی که خودشان را ایرانی می‌دانستند. روشنفکرانی که مدتی را در استانبول سپری کرده بودند هم به صف نوشتن پاسخ علیه ادعاهای پان‌ترکیست‌ها پیوستند. 

 

یکی از جالب‌ترین وقایعی که کتاب به آن اشاره کرده بود کنسرت عارف قزوینی در اسفند سال ۱۳۰۴ در تبریز است. کنسرتی که در آن عارف قزوینی ترانه‌ها و تصنیف‌هایی در باب مقام والای آذربایجان در پاسداری از تاریخ و فرهنگ ایران اجرا کرد و با هنر خودش پاسخ ادعاهای تئوریسین‌های پان‌ترکیست را داد و گفت که «زبان ترک از برای از قفا کشیدن است» و «صلاح، پای این زبان از مملکت بریدن است». عارف قزوینی از آن وطن‌پرست‌های دو آتشه‌ی ایرانی بوده.
ادعاهای پان‌ترکیست‌ها درباره‌ی ترک‌های حاضر در ایران در بین نشریات ایرانی یک سلسله مباحث جالب در مورد مفهوم ایرانی بودن و بایسته‌های آن در نشریات ایران به راه انداخت. مباحث و مقالاتی که به نظر کاوه بیات گام مهمی در شکل‌گیری مفهوم ملت-دولت در جامعه‌ی آن روز ایران بوده است.
کتاب «پان‌ترکیسم و ایران» از منظر روایت خلاصه‌ی اندیشه‌های مطرح شده در آن زمان کتاب جالبی است. روایت ادعاهای ترک‌های عثمانی و بعد پاسخ‌های نویسندگان مختلف ایرانی و جار و جنجال‌ها و رشد کردن‌ها و به وجود آمدن سوال‌های جدید و تلاش برای پاسخ دادن به این سوال‌ها همگی از فواید جر و منجر بین ایران و ترکیه در آن زمان است. جر و منجری در سال‌های -۱۲۹۹-۱۲۹۸ تا ۱۳۰۵-۱۳۰۶. 
بعد یکهو مباحث مربوط به پان‌ترکیسم دچار سکوت می‌شود. کاوه بیات دو دلیل برای آن ارائه می‌دهد: یکی تغییرات کشور ترکیه و روی کار آمدن مصطفی کمال پاشا (آتاترک) و تأسیس جمهوری ترکیه و دیگری مقتدر شدن رضاخان و موقوف شدن هر گونه فعالیت سیاسی و اجتماعی در ایران.
آتاترک بعد از فروپاشی عثمانی در جنگ جهانی اول نسبت به جهان اطراف خودش واقع‌گرا شده بود. او در یک سخنرانی گفته بود:

«هر یک از هموطنان و همکیشان ما می‌توانند آرمان‌های والایی در ذهن داشته باشند. آزادند که به حال خود باشند و کسی کاری به کارشان ندارد. ولی دولت مجمع کبیر ملی ترکیه خط مشی مثبت و استوار و مشخصی در پیش دارد و آن نیز در جهت حفظ حیات استقلال ملت در چارچوب مرزهای مشخص ملی است. ما از آن‌هایی نیستیم که در پی رویایی بزرگ روانه می‌شوند و تظاهر به انجام کارهای بزرگی می‌کنند که در واقع از عهده‌ی ما برنمی‌آید...»

با روی کار آمدن آتاترک چشم طمع دوختن به ایران و تلاش برای پاره پاره کردن آن و افزودن ترک‌های ایران به ترکیه فروکش کرد. از آن طرف هم رضاشاه با استبدادی که برقرار کرد مانع از بحث و جدل‌های مطبوعاتی شد. این‌جای کتاب کاوه بیات کمی لنگ می‌زند. کاوه بیات در یک بند اشاره می‌کند که: 

ویژگی دیگر این دوره از شکل‌گیری ناسیونالیسم ایرانی، ماهیت آذربایجانی آن است. همان‌گونه ملاحظه شد بار اصلی این رویارویی و در نتیجه تعریفی که از ایرانی و ایرانیت ارائه می‌شود بر دوش اهل نظر و روشنفکران آذربایجانی قرار دارد. ص ۱۱۴

و بعد می‌گوید:

بحثی که در چیستی ایران و ایرانی و جوانب عملی مترتب بر این تعریف بدان صورت پرجوش و نیرومند آغاز شده بود نه فقط در نیمه‌ی راه بلکه در همان آغاز راه در برابر انسداد حاصل از استبداد پهلوی از ادامه‌ی حرکت باز ماند و قادر نشد به پدیده‌ای قوی و ریشه‌دار تبدیل گردد. ص ۱۱۵

اما نکته‌ای که وجود دارد این است که رضاشاه مقدمات ظاهری و مادی ملت-دولت را در ایران فراهم کرد. این را زیدآبادی توی کتابش می نویسد و اشاره می‌کند که چگونه رضاشاه و تئوریسین‌های اطرافش باستان‌گرایی ایرانی را محور قرار دارند. ضعف کتاب زیدآبادی در این است که به عوامل باستان‌گرایی در ملت-دولت رضاشاهی نمی‌پردازد.به نظر می‌آید این باستان‌گرایی یک‌جورهایی واکنشی به پان‌ترکیسم سال‌های ۱۳۰۰ بوده است. ای کاش کاوه بیات در چند صفحه‌ی آخر این موضوع را واشکافی می‌کرد و اثرات طولانی‌مدت پان‌ترکیسم را بیشتر واشکافی می‌کرد... 

 

 

مطلب مرتبط: ما ایرانیان

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۹ ، ۱۸:۱۱
پیمان ..

این روزها مشغول خواندن کتاب «سیاست و اقتصاد عصر صفوی» هستم. کتاب ارزشمند باستانی پاریزی عجیب خواندنی است. باستانی پاریزی از برآمدن صفویه شروع می‌کند. فصل به فصل اسناد و روایات اقتصادی مربوط به هر کدام از شاهان صفوی را نقل می‌کند و تصویری کلی از اوج و فرود این سلسله‌ی مشهور در تاریخ ایران را ترسیم می‌کند.
تا پول نباشد کاری برنمی‌آید. این یک حقیقت‌ غیرقابل انکار است. این‌که صفویه پول از کجا آوردند و بعد از به دست گرفتن حاکمیت چطور مالیات می‌گرفتند و چه طور حقوق می‌دادند و صادرات ایران در زمان صفویه چه بوده و نظام رفاهی چگونه بوده است و تورم کی به وجود آمد و فساد کی به جان ایران افتاد و و داستان هجوم افغان‌ها چه بود و... همه و همه از فصل‌های کتاب باستانی پاریزی است.
کتاب پر است از قصه. باستانی پاریزی خودش را یک قصه‌گو می‌داند و به فراخور مطلب از منابع مختلف و حتی از دهات آبا اجدادی خودش (پاریز) قصه نقل می‌کند. قصه پشت قصه. قصه‌هایی که علاوه بر خواندنی کردن کتاب تصویری شدیدا به یادماندنی و تأثیرگذار از هر یک از مقاطع حکومت صفویه توی ذهنت به جا می‌گذارد. 
سوالی که برایم مطرح شده است این است: اگر یکی از اساتید گروه تاریخ دانشگاه تهران در روزگار فعلی بخواهد کتابی با عنوان «سیاست و اقتصاد عصر صفوی» بنویسد به این سبک و سیاق خواهد نوشت؟ این قدر راحت و بی‌شیله و پیله قصه می‌گوید و روایت تعریف می‌کند؟ با اطمینان بالایی می‌گویم نه.
 استاد فعلی دانشگاه ایرانی، اگر بخواهد همچه کتابی بنویسد می‌ترسد که با قصه گفتن متهم شود به علمی نبودن. او سعی می‌کند در چهارچوب یک کار علمی دقیق مقدمه‌ای بنویسد، بعد مروری بر ادبیات و کتاب‌های قبلی خواهد داشت. بیان مسئله می‌کند و بعد سعی می‌کند تمام یافته‌ها را دسته‌بندی کند و بر مبنای شیوه‌ی کیفی فلان استاد فسیل یک قرن پیش آن‌ها را به صورت راوی بی‌طرف و بدون قضاوت نقل کند. تمام زورش را می‌زند که جمله‌ها مبادا خودمانی شوند و لحن علمی کارش دچار ضعف شود. زورش را می‌زند که حجم بخش حل مسئله زیاد نشود یک موقع. حتما از اصطلاحات خاص روشی هم استفاده می‌کند: تحلیل تماتیک مثلا. بعد هم یک نتیجه‌گیری می‌کند و کتابش را می‌دهد به رفیقش که انتشارات دارد. یک انتشارات مختص کتاب‌های علمی. مشتری این کتاب من خواهم بود؟ مسلما نه. مشتری این کتاب دانشجوی همان استاد و دانشجوی رفیق آن استاد خواهند بود که برای گرفتن نمره و مدرک فوق لیسانس یا دکترا باید این کتاب را بخوانند و الگوی خود قرار بدهند.
باستانی پاریزی کتاب «سیاست و اقتصاد عصر صفویه» را قبل از انقلاب نوشته. کتاب پر از ارجاعات به کتاب‌های دیگر است و مسلما پشتوانه‌ی علمی بالایی دارد. اما وقتی می‌خوانی‌اش حس می‌کنی یک کتاب قصه داری می‌خوانی. جذاب و خواندنی و البته که یادگرفتنی... اما حس می‌کنم اگر باستانی پاریزی در روزگار کنونی بود هرگز کتابش را به این سبک نمی‌نوشت. 
به نظرم چرخه‌ی پوچ دانشجو-استادی در ایران مانع از نوشته‌ شدن مشابه این کتاب در روزگار کنونی است. اساتید دانشگاه به نفع‌شان است که به زبانی بنویسند که فقط خودشان از آن سر دربیاورند. چون بدین طریق می‌توانند ادعای خاص بودن و معنادار بودن شغل‌شان را داشته باشند. آن‌ها کمتر به سراغ مسائل واقعی می‌روند. بنابراین یک مسئله‌ی بی‌ضرر از نظر سیاسی فرهنگی اجتماعی را برمی‌گزینند، آن را تئوریزه می‌کنند و آب و رنگی آکادمیک به آن می‌بخشند و منتشر می‌کنند. این کتاب‌ها و مقالات عموما به درد کسی نمی‌خورند. برای این‌که بی‌مخاطب نمانند آن را به خورد دانشجوی دوزاری خودشان می‌دهند. دانشجوی دوزاری هم برای گرفتن نمره می‌بیند که باید در آن چهارچوب کار کند. می‌خواند و فوق‌لیسانس می گیرد. می‌بیند جهان واقعی سخت‌تر است. پس راه دکترا را در پیش می‌گیرد. او هم وارد همان بازی استادش می‌شود. برای معنادار شدن کارش باید چیزهایی علم‌گونه بنویسد. چیزهایی که فقط خودش و استادش از آن سر دربیاورند. قصه گفتن در این سیستم مهلک‌ترین کار است. اولا این‌که وقتی قصه بگویی همه سر درمی‌آورند تو چی چی می‌گویی. بنابراین خاص بودن شغل و کارت زیر سوال می‌رود. ثانیا این‌که با قصه گفتن شأن و مقامت جلوی سایر اساتید رشته‌ی خودت پایین می‌آید و...
وقتی کتاب‌های خروجی از پایان‌نامه‌های دانشگاهی رشته‌های علوم انسانی در این سال‌ها را می‌خوانی و کتاب باستانی پاریزی را هم می‌خوانی متوجه می‌شوی که آموزش عالی ایران در ۲۰ سال اخیر چه بلایی بر سر علم آورده... بی‌خاصیت و به درد نخور کردن علم  کمترین میوه‌ی دانشگاه‌های ایران در طول سالیان اخیر بوده. کسی که از قصه گفتن فرار می‌کند و آن را کسر شأن می‌داند به حق که فقط به درد دانشگاه‌های فعلی ایران می‌خورد و لاغیر.
 
 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۸ ، ۲۱:۵۲
پیمان ..

دیلماج حمیدرضا شاه‌آبادی را امروز تمام کردم. توی مترو تمامش کردم. رمان خوبی بود. فکر نمی‌کردم به این خوبی باشد. راستش فکر می‌کردم کتابی می‌خوانم در مورد یک مترجم زمان قاجار. مترجمی که واسطه‌ی دو زبان بودنش تعلیقی دارد که دستمایه‌ی یک رمان شده است. اما این نبود. همانی بود که در صفحات اول کتاب آورده شده: سیری در زندگی و افکار میرزایوسف دیلماج.

کتاب دو داستان تو در تو داشت. داستان اول مکاتبات یک نویسنده و ناشرش بود. نویسنده استاد تاریخی است که کتاب جدیدش به سیاق کتاب‌های قبلی‌اش علمی و دانشگاهی نیست و ته‌مایه‌ای رمان‌گونه دارد. ناشر بهش می‌گوید که این کتاب مقبول جامعه‌ی دانشگاهی نمی‌شود و لطفا بار داستانی‌اش را کم کن تا به عنوان یک کتاب تاریخ چاپ کنیم.  بعد در ادامه ما متن نویسنده را می‌خوانیم. نویسنده‌ای که اصرار دارد حاصل تحقیقاتش در مورد میرزایوسف دیلماج باید به همین صورت چاپ شود. این مقدمه حقیقت‌نمایی داستان را دو برابر می‌کند. شگردی برای افزایش باورپذیری داستان...

داستان اصلی داستان زندگی میرزایوسف دیلماج است. فردی با استعداد از طبقه‌ی پایین در زمان حکومت قاجار که شانس باسواد شدن پیدا می‌کند و از طبقه‌ی اجتماعی خودش فراتر می‌رود. نوجوانی‌اش به کسب دانش و یاد گرفتن زبان فرانسه می‌گذرد. در اوان جوانی عاشق می‌شود و شکست عشقی سنگینی می‌خورد. دو سال از دنیا و مافیها می‌برد و در خود برای خودش به طرزی غم‌انگیز سوگوار می‌شود.

«در احوال جمله عاشقان سلف از خسرو و شیرین و لیلی و مجنون گرفته تا رومیو و جولیا اندیشه‌ها کردم. دانستم که عشق تنها در فراق معنی می‌گیرد و سوزها و ناله‌ها جملگی پس از وصال خاموش می‌شوند. هر چه از حکمای قدیم در باب عشق خوانده بودم در نظر آوردم. عادات عاشقان را به هنگام بی‌قراری از فراق با حالات گرسنگان و تشنگان تا آن هنگام که کام‌شان برآورده نشده قیاس کردم و فی‌الجمله به کتاب‌ها و اوراقی بس بسیار تفأل‌ها زدم تا این مختصر بر کاغذ آوردم. و آن چیزی نیست جز حقیقتی که پیشینیان را هیچ گاه جرئت بیان آن نبوده است.» ص ۵۱

بعد از دو سال به واسطه‌ی سوادی که دارد دیلماج و مترجم روزنامه‌های فرانسوی برای دم و دستگاه همایونی شاهنشاه می‌شود. بد روزگار او را به قعر زندان و سیاهچال دچار می‌کند و خوب روزگار او را رهسپار لندن و زندگی در جوار میرزا ملکم‌خان می‌کند. دیدن پیشرفت اروپاییان او را تبدیل به یک مشروطه‌خواه می‌کند. مشروطه‌خواهی که در بازگشت به وطن فراماسونر می‌شود و سرسپرده‌ی مرام فراماسونری....

در دیلماج خیلی از آدم‌های نام‌آشنای تاریخ معاصر ایران از حاشیه‌ی داستان رد می‌شوند: امیرکبیر، محمدعلی فروغی، میرزا ملکم‌خان، محمدعلی‌شاه، شیخ فضل‌الله نوری و...

برایم خواندن سیر زندگی میرزایوسف و بالا و پایین‌های زندگی‌اش جذاب بود. حس می‌کردم واقعا زندگی چیزی فراتر از عصر و زمانه است. حس می‌کردم میرزایوسف در ۱۵۰ سال پیش دقیقا همان درد و رنج‌هایی را متحمل می‌شده که من امروز متحمل می‌شوم. حس می‌کردم بالا و پایین‌شدن‌های زندگی میرزا یوسف و ضربه‌هایی که در زندگی‌اش از جامعه خورده از همان جنسی است که یک آدم معمولی کمی باسواد در روزگار کنونی ممکن است بخورد. این اوج هنر نویسنده‌ی این کتاب بود. شاید اگر پایان‌بندی عجولانه و دستپاچه‌اش نبود به کتاب ۵ستاره را تقدیم می‌کردم. ولی در پایان‌بندی گند زده بود. فراماسونر شدن میرزا یوسف خیلی بد روایت شده بود. من در مورد فراماسونری مطالعات کمی دارم و همین باعث شد که داستان بیش از حد برایم مبهم شود. ای کاش برای پایان‌بندی کتاب به اندازه‌ی سایر بخش‌های کتاب (مثل فصول عاشقی میرزا یوسف یا فصول حضورش در لندن) طمأنینه به خرج می‌داد و این قدر عجولانه ماجرا را تمام نمی‌کرد...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۸ ، ۲۰:۵۸
پیمان ..

منبع عکس: https://www.instagram.com/p/B7AjoneBnzT/

کتاب خواندن کاری دیربازده است. حتما باید کتاب‌های زیادی بخوانی تا به ایجاد یک سطح در ذهنت برسی. مثل چیدن موزاییک‌های یک سالن بزرگ می‌ماند. موزاییک‌ها کوچک‌اند. دانه به دانه باید آن‌ها را بچینی و جلو بروی. اگر قرار است طرحی را اجرا کنی کار سخت‌تر هم می‌شود. ممکن است تو تعداد زیادی موزاییک چیده باشی، اما به خاطر پیدا نکردن چند موزاییک یا کمبود وقت یا کج و کوله و بی‌دقت جاگذاری چند موزاییک طرح ایجاد شده ناقص باشد و بی‌فایده. واقعا بی‌فایده. فقط ایجاد یک سطح با تعداد زیادی کتاب نیست. کیفیت خواندن کتاب‌ها هم مهم است. خواندن یک کتاب خوب فرآیندی خطی و زمانگیر است. باید زمان بگذاری. تمرکز کنی. یادداشت برداری. مغز و استخوان کتاب را برای چند نفر تعریف کنی. نکته‌ی تاسف‌انگیز این است که با خوب خواندن چند کتاب خوب به تنهایی به هیچ سطحی نمی‌رسی. باید کتاب‌های خوب زیادی را به دقت بخوانی.
دلیلی وجود دارد که همواره آن را یکی از فواید کتاب خواندن ارائه می‌دهند: یاد گرفتن مهارت‌های زندگی. نکته این است که یاد گرفتن مهارت‌های زندگی از راه کتاب خواندن همان ایجاد یک سطح در ذهن است. کاری دیربازده و طاقت‌فرساست. رمان‌ها و داستان‌های زیادی باید بخوانی. خیلی خیلی زیاد. آن‌قدر که روایت آدم‌های شکست‌خورده‌ی کتاب‌ها دیگر تو را از پا نیندازند. کتاب‌های روانشناسی و جامعه‌شناسی و... این‌ها هم به تنهایی راه به جایی نمی‌برند. مغز را رک و پوست‌کنده بهت می‌گویند. اما آدم به راحتی فراموش می‌کند. ممکن است در همان لحظه بگوید وااای چه چیز خوبی یاد گرفتم. ولی چیزهای خوب فقط از راه قصه و داستان توی مغز جاگیر می‌شوند. 
اما بعضی کتاب‌ها میانبرند. هم قصه‌اند، هم تجربه و مغز. یک جور صرفه‌جویی در زمان‌اند. برای من کتاب «سیر عشق» آلن دو باتن همچه حالتی داشت. «سیر عشق» داستان آشنایی، ازدواج و زندگی مشترک ربیع و کرستن است. از اوان جوانی تا میانسالی‌شان با تمرکز بر زندگی مشترک زناشویی و دنگ و فنگ‌های آن. دوباتن توصیف می‌کند. خوب هم توصیف می‌کند. دعواها، نگرانی‌ها، دلخوری‌ها، شادی‌ها و احساسات را عالی توصیف می‌کند. هر از چند گاهی هم همچون یک فیلسوف می‌آید وسط داستان و عمق هر کدام از ریزداستان‌های یک زندگی مشترک زناشویی واشکافی می‌کند. واشکافی‌هایی پدربزرگ‌گونه که راستش بسیار هم دلچسب‌اند. واشکافی‌هایی که می‌توانی آن‌ها را همچون حکمت‌های زندگی این طرف و آن طرف کپی پیست کنی. اما در دل روایت زندگی ربیع و کرستن هستند که شیرین‌تر و قابل جذب‌اند. روایت‌هایی که به جای اسم ربیع و کرستن می‌توانی هر اسم دیگری بگذاری و ببینی که داستان همین است: ما ابناء بشر بیش از حد مثل هم هستیم.
«شانزده سال است که آن‌ها با هم ازدواج کرده‌اند و با این حال، ربیع تازه –البته کمی دیر- احساس می‌کند برای ازدواج آماده است. آن‌قدرها که به نظر می‌رسد عجیب نیست. با توجه به این‌که ازدواج درس‌های مهمش را تنها به کسانی ارائه می‌دهد که برای آموزش ثبت‌نام کرده‌اند، طبیعی است که آمادگی به جای این‌که قبل از مراسم به وجود بیاید بعد از آن به وجود می‌آید؛ شاید یک یا دو دهه بعد.» ص ۲۲۹
کتاب ۵ فصل اصلی دارد:
۱- رمانتیسم که شرح آشنایی و روزها ماه‌های اول رابطه‌ی ربیع و کرستن است. تصور آرمانی آدم‌ها از عشق. رابطه‌ی حمایتگری در یک رابطه‌ی عاشقانه. عشق و ضعف آدم‌ها. عشق و درک متقابل. عشق و جذابیت‌های جنسی و بازی‌های هم‌آغوشی و...
۲- از آن پس: روزهای پس از ازدواج. دعواهای الکی. قهرهای الکی. پشیمانی‌ها. ناتوانی‌ها در انتقال عواطف و مهارت‌های یاددادن و یادگرفتن.
۳- فرزندان: تولد فرزندان و حال و هوای نقش‌‌های پدر و مادری. آموزه‌های بزرگی که بچه‌ها برای پدر و مادرها به ارمغان می‌آورند. مهارت‌های تربیتی. ریشه‌های ایجاد ناهنجاری و دعواها بر سر بزرگ‌ کردن موجوداتی که شیرینی زندگی‌اند.
۴- بی‌وفایی: روتین شدن زندگی بعد از چند سال. ناپایداری‌ها. پدیده‌ی خیانت. رها کردن این زندگی و چسبیدن به ماجراجویی‌ها یا ترمز را کشیدن و مهارت ادامه دادن زندگی را یاد گرفتن؟
۵- فراتر از رمانتیسم: زیاد شدن آنتروپی‌ها و مهارت‌هایی که در میان‌سالی یاد می‌گیرند. این‌که قهرمان زندگی خودشان باشند. این‌که نبوغ چندانی ندارند. این‌که آدم‌هایی معمولی‌اند. در برابر شکوه زندگی زانو خم کنند. همدیگر را بپذیرند. بفهمند که خودشان هم هزار مشکل‌اند و آماده‌ی ازدواج شوند. مهارت‌هایی که در ابتدای ازدواج نمی‌دانستند...
جان کلام سیر عشق دوباتن این است که عشق یک احساس ازلی نیست. عشق دیوانگی نیست. عشق مهارت است. مهارتی که در طول ۲۴۰ صفحه‌ی کتاب «سیر عشق» آهسته آهسته و با هزار ریزداستان آن را بیان می‌کند. به نظر دوباتن ازدواج یک امر مجنون‌وار خالی نیست. به نظرش ازدواج یک نهاد مدنی است. نهادی که دو نفر با کمک هم ایجادش می‌کنند و برای پایداری‌اش باید مهارت عشق را بیاموزند. این را همان صفحات اول کتاب بیان می‌کند: 
«برای ربیع سال‌ها طول خواهد کشید و چندین جستار در باب عشق نیاز خواهد بود تا به نتایجی متفاوت برسد، تا متوجه شود که درست همان چیزی که روزی رمانتیک می‌انگاشت، اعم از شم درونی بیان‌ناپذیر، تمایلات آنی و اعتماد به معشوق، دقیقا مانعی است بر سر راه یادگیری چگونگی حفظ روابط. او به این نتیجه می‌رسد که عشق زمانی دوام می‌آورد که شخص به جاه‌طلبی‌های افسون‌کننده‌ی اولیه‌ی آن توجه نکند؛ و به این نتیجه می‌رسد که برای بهوبد روابطش باید بر احساساتی که در وهله‌ی اول او را به سمت آن روابط سوق داده، غلبه کند. باید بیاموزد که عشق تنها شور و شوق نیست، بلکه مهارت است.»
به نظرم «سیر عشق» از آن کتاب‌هاست که باید کتاب درسی بشوند و همگان آن را بخوانند. از آن کتاب‌ها که یک موزاییک بزرگ را در سطح ذهن آدم می‌سازند...
 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۸ ، ۲۱:۳۴
پیمان ..

روی آورده‌ام به کتاب‌های صوتی؛ به دلایل مختلف.

روزهایی که اطراف خانه و توی سرخه‌حصار دوچرخه سوار می‌شوم آن‌قدر آرام هستم که می‌توانم علاوه بر دوچرخه‌سواری کار دیگری هم انجام بدهم. چه کاری بهتر از کتاب‌های صوتی؟

شب‌ها چشم‌هایم جان دنبال کردن کلمه‌ها بر صفحات کاغذ را ندارند. دو صفحه کتاب که می‌خوانم خوابم می‌برد. چشم‌های ضعیفم را یارای صفحات طولانی نیست.  چه کاری بهتر از کتاب‌های صوتی که کسی برایم بخواند و من گوش بدهم؟ تازه اگر سر حال باشم سرعت خوانش را هم گاه دو برابر می‌کنم که در مدت کوتاه‌تر کتاب بیشتری گوش بدهم!

چند وقت پیش کتاب «حیوان قصه‌گو» را می‌خواندم. کتاب جانداری بود در مورد میل فطری بشر به دنبال کردن قصه‌ها. یک جاییش نوشته بود برای بشر هزاران سال قصه یک امر شنیدنی و جمعی بود. آدم‌ها دور هم جمع می‌شدند و به قصه‌گویی یک نفر گوش می‌دادند و میل ذاتی‌شان به قصه را فرو می‌نشاندند. تنها چند قرن است که قصه‌ها بر کاغذ مکتوب می‌شوند و فقط چند قرن است که آدم‌ها در تنهایی‌شان و بدون نیاز به صدا قصه‌ها را از روی کتاب‌های کاغذی دنبال می‌کنند. یکهو تکان خوردم که قصه خواندن با صدای یک نفر دیگر می‌تواند یک جور رجعت باشد؛ می‌تواند یک جور استفاده‌ی بیشتر از احساسات پنج‌گانه باشد. تو اگر کاری را فقط با یکی از احساسات پنج‌گانه‌ات انجام بدهی تاثیر کمتری می‌پذیری تا با دو یا سه یا چهار تا از احساسات پنج‌گانه‌ات...

دارم کتاب «از سرد و گرم روزگار» را گوش می‌دهم. خاطرات کودکی و نوجوانی احمد زیدآبادی در روستاهای اطراف سیرجان. فقر خانواده. روزگار سختی که دردهه‌ی ۵۰ حاکم بوده. طنازی‌ها و خاطرات شیرین زیدآبادی شنیدنی‌اند. از پدرش (ممدلو) و تنبلی‌اش بگیر تا زرنگ بودن مادرش و همیشه گرسنه بودن خودش، تا جایی که توی روستا مشهور بوده به احمد اشکمو (شکمو). خیلی آدم را یاد «شما که غریبه نیستید» هوشنگ مرادی کرمانی می‌اندازد. فقط کتاب مرادی کرمانی شاعرانه‌تر و روایت‌تر است و کتاب زیدآبادی ساده‌تر.

زیدآبادی هم‌سن پدر من است. پدر من اهل یکی از روستاهای شمال ایران است. همیشه وقتی از دوران شاه صحبت می‌شود، صحبت تغذیه‌ی رایگان در مدارس را پیش می‌کشد. زیدآبادی هم توی فصل دوم کتابش خاطره‌ی تغذیه‌ی مجانی در مدرسه را نقل می‌کند. این که برای اولین بار توی عمرشان پرتقال خوردند. اولین نکته‌ی جالب برای من گستردگی طرح تغذیه‌ی رایگان مدارس بود. روستایی دورافتاده در سیرجان که تا صدها کیلومتر جاده‌های این طرف و آن طرفش خاکی بوده‌اند هم از این طرح بهره‌مند شده بود. روستایی در شمال ایران هم بهره‌مند شده بود. بعد به سیر رشد احمد زیدآبادی فکر کردم.

احمد زیدآبادی توانسته بود از دل روستایی دورافتاده که در آن دستشویی هم به مفهوم مشخص کلمه رایج نبود رشد کند و به احمد زیدآبادی کنونی تبدیل شود. او توانسته بود درس بخواند و از روستایی که در آن آدم‌ها پابرهنه رفت و آمد می‌کردند رشد کند و به یکی از شخصیت‌هایی تبدیل شود که دایره‌ی تأثیرشان بسیار فراتر از یک روستا است. در یک کلمه اگر بخواهم بگویم توانسته بود با سعی و تلاش طبقه‌ی اجتماعی‌اش را تغییر بدهد. به طبقه‌ی بالاتری بجهد. هر چند باز هم محدودیت رشد آهنینی را می‌شود دید، ولی...

ولی این روزها آیا چنین اتفاقی ممکن است؟ بله. دیگر روستاهای کمی هستند که دچار آن درجه از فقر و فلاکت و عقب‌ماندگی باشند. اقتصاد رشد کرده. سطح رفاه مردم بالا رفته است. ولی بپذیرید که روستاهای زیادی هستند که فاصله‌شان با شهرهایی مثل تهران و اصفهان و مشهد و ... بسیار زیاد است. اما آیا تغییر طبقه‌ی اجتماعی به سهولت آن سال‌ها هست؟ یک دانش‌آموز بااستعداد روستایی دورافتاده در کرمان می‌تواند با درس خواندن محض طبقه‌ی اقتصادی خودش را تغییر بدهد؟ اصلا کسی می‌تواند با درس خواندن رشد اقتصادی داشته باشد؟ آخرین باری که بعد از اعلام رتبه‌های برتر کنکور تلویزیون به سراغ نوجوان فقیری که توانسته بود گوی سبقت را از تمام شهرنشینان اهل مدرسه تیزهوشان رفته کی بوده؟ به قول امیرحسین این روزها احتمال رشد عمودی در جامعه از بین رفته... شاید درست می‌گوید...

۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۸ ، ۱۶:۰۹
پیمان ..

صحبت مان کشیده بود به بچه دار شدن. می گفت روزگاری بچه دار شدن معنای بیمه شدن داشت. فرد در جوانی صاحب بچه می شد که در پیری عصای دستش باشد. این روزها دیگر بچه خاصیت بیمه را ندارد. عصای دست دوران پیری نیست... 

من یاد بخشنده افتاده بودم. سال ها پیش خوانده بودمش. تصاویر دوری از کتاب توی ذهنم مانده بود. یکی اش این بود که در جهان کتاب زایمان سپرده شده بود به عده ی خاصی. داستانی از آینده که در آن فقط بعضی از دختران وظیفه ی تولد فرزندان را به عهده می گیرند و بقیه دیگر کودک به دنیا نمی آورند. جهان خاصی که در آن بشر بر همه چیز کنترل پیدا کرده. یادم بود که توی کتاب دخترهای با سطح هوشی پایین و بدن قوی وظیفه ی به دنیا آوردن کودکان را به عهده می گرفتند. همین ها را برایش تعریف کردم و از شیرینی خواندن کتاب گفتم. آن قدر شیرین بود که بعد از 15 سال وقتی یادش افتاده بودم باز هم به هیجان آمده بودم. ولی جزئیات کتاب فراموشم شده بود...

دو روز بعد دیدم کتاب را خوانده و در موردش یادداشت هم نوشته. گفتم باید بخوانم بار دیگر من هم. از سرعت عملش لذت برده بودم. ولی عهد کرده بودم که انگلیسی کتاب را بخوانم. چند روز بعدش رفتم کتابفروشی انتشارات جنگل و انگلیسی کتاب را گیر آوردم. دیدم در خواندن کتاب انگلیسی هنوز کندم. پس نشستم صوت کتاب را هم گیر آوردم. هندزفری را گذاشتم توی گوشم و به صدای آرام ولی روان گوینده گوش دادم و کلمه ها و جمله ها را با چشمم دنبال کردم.

تجربه ی لذت بخشی بود. 

و بار دیگر کتاب من را بدجور به هیجان آورد. جهان سیاه و سفید کتاب. جهانی که در آن بشر رنگ ها را کنار گذاشته و با جهشی ژنتیک همه چیز را سیاه و سفید می بیند. برای این که برابری به وجود بیاورد. موسیقی را حذف کرده. جامعه ی طبقاتی را حذف کرده. کودکان در یک روز خاص به خانواده ها تخصیص داده می شوند و هر سال روز تولدشان گروهی برگزار می شود. لباس هایشان یک شکل است. در 9سالگی همگی با هم صاحب دوچرخه می شوند و در 11 سالگی تکلیف شغل شان مشخص می شود. از 8 سالگی در ساعات آزادشان می توانند بروند داوطلبانه به مشاغلی که دوست دارند بپردازند. و در 11 سالگی بر اساس همان 3 سال کار داوطلبانه شغل اصلی شان تعیین می شود. مشاغل بهشان تخصیص داده می شود. جهانی که در آن بشر سختی و دشواری انتخاب را از بین برده. او شریک زندگی اش را خودش انتخاب نمی کند. گروهی بر اساس شخصیت او برایش شریک زندگی انتخاب می کنند. انتخاب نمی کند که بچه دار شود یا نه. برایش بچه تخصیص می دهند. شغلش را خودش انتخاب نمی کند. به او شغل تخصیص می دهند. آشپزی نمی کند. هر روز غذا را جلوی خانه اش می گذارند. و حتی مرگ هم او را غافلگیر نمی کند. یا خودش درخواست رهایی می دهد یا به سنش که رسید او را به اتاق رهایی می برند. رهایی یعنی تزریق آمپول و مرگی نرم و بی دردسر. تحت تاثیر خطرات طبیعت قرار نمی گیرد. برف را فراموش کرده است و در این جهان سیاه و سفید و همسان, یک شغل خاص وجود دارد که متفاوت است: شغلی که جونس برایش انتخاب شده است: دریافت کننده ی خاطرات. او باید خاطرات بشریت از گذشته های دور را در خودش حفظ کند. او می تواند رنگ ها را تشخیص بدهد. زیبایی و عشق را درک کند. موسیقی گوش بدهد. تمام کارهایی که بشریت برای یک زندگی آرام و بی دردسر کنار گذاشته... اما یک نفر باید این خاطرات را حفظ کند... کسی که با مفهوم واقعی مرگ روبه رو می شود...

کتاب بخشنده را فقط باید خواند...

امروز همین جوری داشتم توی توئیتر می چرخیدم در مورد کتاب. دیدم بخشنده از آن کتاب هاست که بچه های نوجوان توی مدارس کشورهای مختلف می خوانند و توی کلاس در موردش صحبت می کنند. یک لحظه حسرت تمام وجودم را در برگرفت. این روزها بیشتر می فهمم این خلا را. سال های نوجوانی در مدرسه گذشت به خواندن کتاب های درسی مزخرف و بعد کنکور و تست و این آت و آشغال ها... مدرسه جای گهی بود. این که تو رمانی را بخوانی و بعد فعالانه در مورد آن با گروهی حرف بزنی و حتی در مورد پایان بندی آن نظریه پردازی کنی, عضله هایی از مغزت را قوی می کند که برای زندگی لازم اند. برای خود زندگی لازم اند... من اندر کف خلاقیت هایی شدم که از دل کتاب برای کلاس های درسشان راه انداخته بودند: مثلا جشن 12سالگی برای دانش آموزان بر مبنای مراسم توصیف شده در کتاب...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۸ ، ۱۵:۴۰
پیمان ..

بی باد بی پارو

یک جایی می خواندم که هنر نویسندگی یعنی از کاه کوه ساختن. ولی بعدها به این نتیجه رسیدم که تعبیر مزخرفی بوده. به این رسیدم که هنر نویسندگی یعنی شکوه بخشیدن به لحظه های خرد زندگی، به خصوص توی داستان کوتاه. ما آدم ها راحت از پیش پای ثانیه ها می گذریم و گذران لحظه های روز و شب برایمان شفافیت ندارد. ابر تیره و کثیف عادت لحظه هایمان را بی شکوه می کند و راستش من عاشق داستان کوتاه هایی هستم که شکوه لحظه های خرد زندگی را ابهتی عظیم به آن ها برمی گردانند.

پیرمردها و پیرزن هایی که برای انجام کارهایی ساده تبدیل به یک قهرمان می شوند. این مضمون مشترک دو داستان کوتاهی هستند که از خواندنشان لذت برده ام: داستان صعود از فریبا وفی در مجموعه داستان بی باد، بی پارو؛ و داستان از ره رسیدن نوشته ی محمدآصف سلطان زاده در مجموعه داستان کوتاه جانان خرابات.

صعود داستان ساده ای دارد. همان پاراگراف اول این داستان 10 صفحه ای موضوع را به خوبی بیان می کند:

کاش مامان مار بود. آرام آرام می خزید و از پله ها می رفت بالا. اما مامان نه نرمی مار را دارد نه سبکی اش را. صد کیلو وزن دارد و هشتاد و یک سال سن. پا هم ندارد. از چند سال پیش پاها شروع کردند پرانتزی شدن. بعد شدند عین متکا. بی حس شدند و از هشت نه ماه پیش هم دیگر کار نکردند. حالا مامان قرار است چهار طبقه بیاید بالا و برسد به آپارتمان من. ساختمان آسانسور ندارد. مامان هم از آن مادرهای فرز و بساز نیست که بگوید نرده را می گیرم و آرام آرام می کشم بالا. تا همین پارسال کسر شانش می شد عصا دستش بگیرد. یک بار حرف از ویلچر زدم،‌ چنان نگاهم کرد که فکر کردم اگر تنفنگی چیزی داشت بهم شلیک می کرد. حالا عشقش کشیده بیاید خانه ی من.

و بعد داستان صعود یک مادر پیر از 4 طبقه ی ساختمان. تمام 10 صفحه ی داستان تو در تعلیقی که آیا این مادر پیر و دخترش به مقصد می رسند؟ داستان خیلی ساده است. ولی لامصب تعلیق دارد. حتی احتمال های داستان هم زیاد نیستند: بازگشت- مرگ- موفقیت... ولی قلم قهار فریبا وفی چنان مادر پیر داستان را برایت دوست داشتنی می کند که تو برای خواندن تک تک تلاش هایش و سرانجامش داستان خط به خط می خوانی و می بلعی...

داستان «از ره رسیدن» قصه ی یک پیرمرد است که او هم قرار است یک کار ساده را انجام بدهد: از فرودگاه به خانه ی پسرش برود. داستان از زاویه ی دوم شخص مفرد روایت می شود. مخاطب روایت هم پیرمردی است که از کابل پا شده آمده به دانمارک به دیدن پسرش. اول از کابل رفته تهران. از تهران به فرانکفورت و از فرانکفورت به کپنهاگن دانمارک. حالا در فرودگاه کپنهاگن است و هر چه قدر چشم می گرداند پسرش را نمی بیند. 

پیرمرد افغانستانی به غیر از فارسی یک کلمه هم زبان خارجی نمی داند. به تازگی همسرش را بعد از 40 سال زندگی مشترک از دست داده. خواسته بود که پسرش به دیدار او در کابل برود. اما دیدار (اسم پسرش است) گفته بود من به افغانستان برنمی گردم و تو بیا به دانمارک. حالا پیرمرد در فرودگاه کپنهاگن سرگردان است. سردرد دارد. پسرش به دنبالش نیامده. استرس رها شدنش با روایت محمدآصف به جانت می افتد و رهایت نمی کند. او تصمیم می گیرد خودش به خانه ی پسرش برود: آدرسی که روی پاکت های نامه درج شده بود. اما در یک مملکت غریب، با آدم هایی که زبان شان کاملا متفاوت است و فرهنگشان هم حتی متفاوت... آیا او به دیدار فرزندش می رسد؟ آیا اتفاقی برای پسرش افتاده؟ چرا دیدار به دیدار پدرش در فرودگاه نیامده؟ آیا او خواهد توانست که او را پیدا کند؟ قلم محمدآصف سلطان زاده هم قوی و گیرا است. او چنان شخصیت پیرمرد و کشش های پدرانه اش را قوی توصیف می کند که تو عاشق شخصیت پیرمرد می شوی. خط به خط او را دنبال می کنی تا ببینی آخرش به دیدار فرزندش می رسد یا نه... پایان بندی این داستان محمدآصف سلطان زاده آن را خیلی پیچیده و عمیق تر هم می کند؛ تبدیلش می کند به یک داستان مهاجرت تلخ. فرزندی که مادرش در سرزمین مادری اش مرده و او نرفته به دیدار پدرش. حالا پدرش آمده به دیدار او. آن هم کجا؟ دانمارک؟ چرا دانمارک؟ پسری که سرزمین به سرزمین از وطن مادری اش دور شده تا این که رسیده به دانمارک و حالا پیرمرد افغانستانی بعد از تجربه ی مرگ همسرش...

این دو داستان کوتاه که شرحی از دلهره های لحظه های پیرزن و پیرمرد بودن برای انجام کارهایی به ظاهر ساده است بدجوری من را تکان دادند.



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۵۶
پیمان ..

پیکان

«پیکان سرنوشت ما» را خواندم. زندگینامه ی احمد خیامی. این که چطور از کوچه پس کوچه های مشهد رسید به ساخت کارخانه ی ایران ناسیونال و تولید پیکان. قصه ی پر آب چشمی بود. حتی اگر این روزهای ایران خودرو را هم ندیده بگیریم باز هم قصه ی پر آب چشمی است. مثل خیلی از داستان های دیگر مردان کاری دهه ی 40 ایران. مردانی که با نبوغ شان معجزه ها کرده بودند در اقتصاد ایران و یک انقلاب در جامعه به ناگاه آن ها را نابود کرد. انقلابی که چند دهه طول کشید تا بفهمد که اقتصاد مال خر نیست. احتمالا چند سال هم طول می کشد تا بفهمد که بدون بده بستان با جهان نمی تواند زنده بماند. این روزهای ایران خودرو و کارخانه های خودروسازی را هم بخواهیم وارد مقایسه کنیم که دیگر خواندن «پیکان سرنوشت ما» یک تراژدی خواهد بود که از کجا به کجا رسیدیم.

«پیکان سرنوشت ما» از آن کتاب هاست که به نظرم یک نوجوان 16-17 ساله یا دانشجوی سال اول دوم دانشگاه حتما باید بخواندش. صفحات زیادی دارد که به نظرم از صد تا کلاس مدرسه و دانشگاه های ما باارزشتر است.

برای من جذابترین نقطه ی کتاب، تلاش های احمد خیامی برای تولید اتوبوس های بنز و مذاکره با مرسدس بنز و بی ام و و فیات و کمپانی روتس نبود. برای من جذاب ترین صفحات کتاب سال های جوانی احمد خیامی بود. روزهایی که پیش نیاز حرکت او برای تولید اتوبوس و مینی بوس و پیکان بود. پیش نیازی که خودم اصلا یاد نگرفتم. توی مدرسه و دانشگاه هم یادم ندادند و پیش نیاز بزرگی است: مهارت فروش.

احمد خیامی پیش از آن که قدم در راه تولید بگذارد، یک فروشنده بود. در مشهد کارواش داشت و ماشین ها را می شست و بزنگاه زندگی اش زمانی بود که وارد کار فروش ماشین شد:

«در سال 1332 که قدم به سی سالگی گذاشتم اولین اتومبیل مرسدس بنز را در مشهد فروختم و فهمیدم کم کمک زندگی روی خوشش را به ما نشان می دهد. .. نخستین اتومبیل بنز را به احمد قریشی که قوم و خویش دور ما بود در ازای مقداری پول نقد و چند سفته و یک دستگاه اتومبیل جاگوار بسیار کهنه فروختم. دومین اتومبیل مرسدس بنز را دکتر شاملو از ما خرید و به این ترتیب کار اتومبیل فروشی در مشهد حسابی رونق گرفت.» ص 63

احمد خیامی فروشنده ای حرفه ای بود. نگاه کوتاه مدت نداشت. می دانست که باید غم مشتری را بخورد. می دانست که مشتری فقط بر اساس نیاز نیست که به او مراجعه می کند. روابط انسانی مهم است. این که کار مشتری به بهترین شکل انجام شود و رضایت داشته باشد... 

نبوغ احمد خیامی کجای کتاب به من ثابت شد؟ آن جایی که راه کانال سوئز بسته شد و شرکت واردکننده ی خودروهای بنز واردات را متوقف کرد. ماشین های وارداتی باید از دماغه ی امیدنیک می آمدند و همین قیمت شان را چند برابر می کرد. بنابراین بی خیال واردات خودرو شده بودند. ولی احمد خیامی از سمت مشتری ها تقاضا داشت:

«شرکت را در فشار گذاشتم تا اجازه دهند و مستقیما به کارخانه ی بنز نامه بنویسند و سفارش های مرا قبول کنند و به قیمت عادی صادرات، با در نظر گرفتن حق نمایندگی شرکت مریخ برایم پروفرمای فروش بفرستند تا اعتبار باز کنم. 

گفتم خب، بنادر آلمان چطور؟ کرایه ی راه و حمل آن ها را جداگانه می پردازم و خود می دانم از چه دری وارد شوم. پس از اصرار آن ها، گفتم می خواهم از راه بیروت اتومبیل بیاورم و آن ها عقیده داشتند این کار غیرممکن است و عبور آن تعداد اتومبیل از چند کشور سوریه، اردن و عراق مشکلات زیادی دارد و ریسک بزرگی است... 

صد دستگاه بنز 180 دیزلی از آلمان سفارش دادم و کرایه ی حمل از هامبورگ و انتقال به بیروت و بیمه ی آن را هم که مبلغ نسبتا ناچیزی بود پرداختم. پارتی اول چهل دستگاه بود و قرار شد پارتی دوم هم شصت دستگاه باشد. بیروت بندر آزاد بود و اتومبیل ها را می شد به شکل ترانزیت از کشورهای سر راه عبور داد. در تاریخی که اولین پارتی به بیروت می رسید با هواپیما به آن جا رفتم... اتومبیل های بنز را به آسانی از گمرک بیروت تحویل گرفتم و با چهل راننده ی عرب از راه سوریه و اردن و عراق به سوی گمرک قصر شیرین روانه شدیم...»

چنین دیوانه ای بوده احمد خیامی... به نظر من نبوغ او در فروش و تامین اجناس مورد تقاضا بود که او را به تولید اتوبوس و پیکان رساند. مثلا ماه های اولی که پیکان تولید می کرد، بازار ایران پیکان را نمی پذیرفت. می گفتند پیکان ضعیف است. جوش می آورد. ماشین های آلمانی  و آمریکایی وارداتی بهترند. احمد خیامی چه کار کرد؟ رفت تعداد زیادی پیکان را نصف قیمت به آموزشگاه های رانندگی فروخت. این جوری کسانی که رانندگی یاد می گرفتند با پیکان یاد می گرفتند و به آن عادت می کردند. کم کم توانست پیکان را در جامعه ی ایران جا بیندازد. این وسط تصمیم اشتباه دولت آن زمان بود که برای واردات تعرفه قائل شد و پیکان انحصاری شد. این ها حواشی است. برای من یادگرفتنی ترین جای کتاب همین بود: تا وقتی فروختن را یاد نگیری نمی توانی به سمت تولید پیش بروی. تا وقتی بلد نباشی که با فروختن داشته هایت سود کنی و حجم خودت را بزرگتر کنی،‌ نمی توانی به تولید فکر کنی... برای من که نه در مدرسه ونه در دانشگاه این را یاد نگرفتم، نکته ی غم انگیزی است!


مرتبط:

ویژه نامه مجله آنگاه در مورد پیکان

وقتی از پراید حرف می زنیم از چه حرف می زنیم؟

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۹:۵۲
پیمان ..

قتل آخوند همدانی

1- بهروز حاجیلو، یک مرد بازوکلفت همدانی، دیروز سوار پژو 206ش شده. رفته جلوی یکی از مسجدهای همدان. منتظر شده تا امام جماعت مسجد (مصطفی قاسمی) بیرون بیاید. از ماشینش پیاده شده. تفنگ کلاشینکفش را در آورده و تق تق دو تا گلوله توی سر آخوند بی نوا شلیک کرده. سوار پژویش شده و الفرار. بعد که احتمالا به یک جای امن رسیده موبایلش را تیار کرده و توی اینستاگرام شروع کرده به استوری گذاشتن که «الانم یه آخوندو به درک واصل کردم همدان خیابان شهدا»! پلیس هم به 24 ساعت نکشیده فهمیده و رفته توی همان محل قایم شدنش به درک واصلش کرده. طی عملیاتی که 20 دقیقه طول کشیده و پلیس دو تا مجروح هم داده.

راستش از این که یک نفر به راحتی توانسته در ملاء عام در سرزمینی که تفنگ ممنوع است کسی را بکشد خیلی ناراحت شدم. از این که آن یک نفر این قدر قاطی باشد که برود با افتخار بگوید من کشتم هم خیلی ناراحت شدم. این دو تا سیگنال های زیادی از جامعه ی ایران به من دادند. ولی بیشتر از همه ی این ها از این ناراحت شدم که پلیس این مرد بازوکلفت را دستگیر نکرد. بیشتر از همه از این ناراحت شدم که به همان سرعتی که او آدم کشت، خودش هم کشته شد. از این افتضاح تر ممکن نبود.

2- میشل فوکو یک کتاب فوق العاده دارد به اسم «بررسی یک پرونده ی قتل». مرتضی کلانتریان آن را ترجمه کرده و نشر آگه به چاپ رسانده است. کتاب وحشتناکی است. کتاب را فوکو ننوشته. بلکه فوکو برداشته یک پرونده ی قتل در سال 1836 فرانسه را با تمام مستنداتش در یکی از کلاس هایش تدریس کرده و این کتاب ماحصل آن کلاس است. 200 صفحه از کتاب مستندات پرونده ی قتل است و 80 صفحه هم تحلیل های فوکو. 

این کتاب رمان نیست. کاملا مستند است. اعترافات قاتل و نظر دادگاه و نظر روانشناسان و واکنش های مطبوعات و... ولی در حد یک رمان تعلیق دارد و آدم را مبهوت می کند. مقدمه ی مترجم کتاب اصلا بیراه نیست. جایی که می نویسد:

«در حدود 160 سال پیش جوانی از روستای اونه، در ایالت کالوادوس فرانسه، مادر و خواهر و برادرش را به قتل می رساند. دستگاه قضایی فرانسوی برای دستگیری و محاکمه و مجازات متهم اقداماتی در اجرای عدالت به عمل می آورد که در حال حاضر نیز از حیث دقت در رسیدگی و جلوگیری از تجاوز به حق متهم شگفت انگیز است. تحقیقات رئیس دادگاه صلح به محض وقوع قتل ها، تحقیقات بازپرس، معاینه اجساد توسط پزشکان قانونی، اظهار نظر پزشکان در نزد بازپرس و در دادگاه جنایی، قرار مجرمیت صادره از سوی بازپرس، اظهار نظر هیات تشخیص اتهام و..به کیفیتی است که نمی تواند موجب اعجاب و تحسین نشود...»

3- زده اند کشته اندش. بی آن که بفهمند و بفهمیم که چرا. همه چیز واگذار شده به حدس ها و گمان ها. ما روزانه چند تا مرد بازوکلفت پژوسوار می بینیم؟ ما روزانه چند تا مرد می بینیم که شباهت غریبی به بهروز حاجیلو دارند؟ توی عالم واقع که زیادند. توی عالم مجازی هم که تا دلت بخواهد. هر کدام از این ها مستعد بهروز حاجیلو بودن نیستند؟ چه چیزی باعث شده که او تفنگش را بیرون بیاورد و یک آخوند را بکشد؟ چه چیزی باعث خواهد شد که آن آخوند تبدیل به یک مادر شود؟ آیا او فقط یک فرد مریض بوده یا عصاره ای از این جامعه بوده؟ چرا تبدیل به این هیولا شده است؟ کجاها کم بوده؟ کجاها زیاد بوده؟ ما چه کار کنیم که در معرض او و امثالش نباشیم؟ شاید اصلا ماجرا اینی که ما دیده ایم نباشد... د لامصب ها... هزاران چرا وجود دارد... واقعا چرا کسی این وسط یقه ی پلیس را نمی گیرد که تو به چه حقی زده ای او را کشته ای؟ تا وقتی به هزاران سوال جواب نداده چرا کشته ایدش؟ آخر این سرعت عمل به چه درد می خورد؟ یعنی بلد نبوده اند تیر بزنند به پایش یا بازویش؟ حتما باید می زده اند توی قلب یا سرش؟! آره. در دنیای قشنگ نو زندگی می کنیم. اینستاگرام حاجیلو هزاران فالوور دارد که می توانند هزاران حقیقت از جامعه را با کامنت هایشان پای پست های حاجیلو به ما بنمایانند. داده کاوی می خواهد و اتفاقا می تواند خوب هم سرگرم کند آدم ها. نتایج ملموس هم می تواند داشته باشد. اما اصل داستان چیز دیگری بوده... چیزی که شاید تفاوت ایران 1398 با فرانسه ی 1836 باشد...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲ ۰۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۲۱
پیمان ..

دیگر خرید از نمایشگاه سالانه ی کتاب تهران معنایی ندارد. گشتن های چند ساعته بر کف سنگ مرمر مصلای تهران برای خریدن کتاب فقط فرسودن پاهاست. تنه خوردن های پی در پی در شلوغی آدم ها فقط خسته کردن جسم است. تخفیف های 10 درصدی و 20 درصدی ناشرها دیگر در تمام طول سال به لطف سایت های فروش کتاب در دسترس است.  ولی راستش لذت لیست کتاب جور کردن هنوز پابرجاست. این که بجوری ببینی کی کتاب چاپ کرده. ببینی کدام کتاب ها ارزش دارند که تا سال دیگر به خواندن شان فکر کنی. این که ببینی کتابخوان ها برای سال بعدشان می خواهند سراغ کدام کتاب ها بروند. 

ذخیره شده های تلگرام و اینستاگرام و این طرف و آن طرف را جوریدم دیدم بدم نمی آید تا سال دیگر این کتاب های تازه پخت را خوانده باشم:

1- تهران 56- سیمای تهران در پژوهشی فراموش شده/محسن گودرزی و آرش نصر اصفهانی/ نشر نی

تهران-56

از آرش نصر اصفهانی خوشم می آید. از معدود آدم هایی است که قبل از کتاب خودشان را دیدم. مرد قدبلندی که کم حرف می زند، اما صریح و محکم حرف می زند. اولین بار توی نمایشگاه مطبوعات سال 1396 توی غرفه ی روزنامه ی شهروند دیدمش. یک نشست داشتیم در مورد تابعیت به بچه هایی که مادرشان ایرانی است اما پدرش غیرایرانی. پروژه ی دکترایش زیست مهاجران افغانستانی در ایران بود و خیلی در این مورد خوانده بود. آن روز خیلی نومید بود از هر تغییری. دوست دارم بگویم ما رویش تاثیر گذاشتیم و باعث شدیم که با جدیت بیشتری بنشیند پای کتاب «در خانه ی برادر» و سال 1397 چاپش کند. در خانه ی برادر کتاب فوق العاده ای است. یک پژوهش به معنای کامل کلمه است. خوشخوان بودن در خانه ی برادر خودش برای این که کتاب جدیدش را بخوانم کافی بود. اما خلاصه ی یک بندی نشر نی دیگر جذاب ترش کرد:

"تهران در آستانه‌ی انقلاب در چه وضعیتی قرار داشت، مشکلات اصلی و علل آن کدام بود؟ «شورای نظارت بر گسترش شهر تهران» در گزارشی در سال ۱۳۵۶ به این پرسش‌ها پرداخت. تهران ـ ۵۶ نسبت به توسعه‌ی نامتوازن، تعمیق نابرابری و کم‌اثری سیاست‌های موجود هشدار می‌دهد و بر لزوم تغییر در الگوی توزیع ثروت در سطح کشور و چگونگی سازماندهی نظام مدیریت شهری تأکید می‌کند و تصویری از آینده‌ی تهران را در صورت تداوم روندهای جاری برابر خواننده می‌گذارد. اکنون که چهل سال از انتشار این گزارشِ فراموش‌شده می‌گذرد، شهر تهران همچنان با مشکلاتی از قبیل تأمین درآمد پایدار، نظام حکمرانی شهری متناسب با تحولات شهر و تنزل کیفیت زندگی مواجه است. نویسندگان گزارش معتقدند مشکلات تهران راه‌حل بوروکراتیک ندارند و به‌صراحت اعلام می‌کنند که برنامه‌ریزی، امری سیاسی است و راه‌حل را باید در مشارکت واقعی مردم، توسعه‌ی نهادهای اجتماعی و تغییر سیاست‌های کلان و درپیش‌گرفتن توسعه‌ی متوازن جست‌وجو کرد."

برای من نتیجه گیری انتهای کتاب خیلی جذاب خواهد بود.

2- پیکان سرنوشت ما- با بهره گیری از نوشته ها و خاطرات احمد خیامی/ گردآوری و نگارش: مهدی خیامی/ نشر نی

پیکان سرنوشت ما

ماشین پژوهی برای من یک موضوع به حد کافی جذاب هست. کتاب «فرهنگ اتومبیل در شهر تهران» یکی از کتاب های دوست داشتنی من است. به نظرم از آن موضوعاتی است که هر روز باهاش درگیریم و ناخودآگاه بخش زیادی از ذهن مان را درگیر می کند، اما در موردش کم نوشته می شود. داستان پیکان و احمد خیامی و ایران خودروی قبل از انقلاب اسلامی که دیگر مطمئنا یکی از پر آب چشم ترین روایت های روزگار ماست. خودروسازی ما همزمان با کره ی جنوبی شروع شد. اما بعد از حدود 60 سال ما کجاییم و کره ای ها کجا؟ یک بار توی سایت ایران خودرو خواندم که برادران خیامی سال 1356 تصمیم گرفتند که خط تولید پیکان را متوقف کنند. چون دیگر خودروی به روزی نبود. اما ماجرا خورد به انقلاب اسلامی و تا سال 1384 پیکان تولید شد. پیکان و ایران خودرو و کارهایی که برادران خیامی در جاده مخصوص کرج می کردند یک تراژدی است. به نظرم کتاب پیکان سرنوشت ما یک تراژدی خواندنی باشد.

3- ایران عصر صفوی/ راجر سیوری/ کامبیز عزیزی/ نشر مرکز

ایران عصر صفوی

پارسال کتاب «مهاجرت علمای شیعه در عصر صفوی» را خواندم. ریشه های نظریه ی ولایت فقیه و مجموعه ی جمهوری اسلامی را توی آن کتاب خیلی قشنگ می شد ردیابی کرد. حالا به این یقین رسیده ام که از دوران صفویه هر چه بخوانم کم است. ایران امروز با ایران دوران صفویه شباهت کم ندارد...

4- سقوط اصفهان به گزارش کروسینسکی/ جواد طباطبایی/ انتشارات مینوی خرد

سقوط اصفهان به گزارش کروسینسکی

در راستای این که باید تاریخ صفویه را خوب خواند...

5- زندگی های دوگانه، فرصت های دوباره (سینمای کریستف کیشلوفسکی)/ آنت اینسدورف/ محمدرضا شیخی/ نشر چشمه

زندگی های دوگانه, فرصت های دوباره

حس می کنم از آن کتاب هاست که یک دید تازه به زندگی یاد آدم می دهد. کیشلفسکی که خودش این طوری بود. هنوز هم ده فرمانش آدم را اذیت می کند. فکر کنم خوبی کتاب این باشد که یک جور دیگر نگاه کردن را خوب جمع و جور کرده باشد و مثل سیلابس یک کتاب درسی به خورد آدم بدهد. نمی دانم. طرح جلدش را هم دوست دارم. عنوان زندگی های دوگانه جذاب است خب.

6- جامعه در حرکت، نگاهی به فیلم ها و نمایش های ایرانی در میانه دهه 1390/ رویا سلیمی/ نشر آن سو

جامعه در حرکت

چشمم آب نمی خورد که کتاب خفنی باشد. اما این که برای تشخیص جنبش ها و حرکت ها یک جامعه به سراغ محصولات فرهنگی (به خصوص فیلم و نمایش) بروی به نظرم یکی از قابل اتکاترین روش های شناخت است. اما کار هر کسی هم نیست. روش خوبی است. اما اجرایش... باید بخوانمش اما.

7- حرف هایی با دخترم درباره ی اقتصاد (تاریخ مختصر سرمایه داری)/ یانیس واروفاکیس/ فرهاد اکبرزاده/ نشر بان

حرف هایی با دخترم درباره ی اقتصاد

کتاب هایی که مفاهیم اقتصاد را به زبان ساده بیان می کنند برایم همیشه جذابند. یکی از بهترین کتاب هایی که توی این زمینه خواندم «چگونگی رشد و فروپاشی اقتصاد» بود، نوشته ی پیتر شف و اندرو شف از نشر نی.  دوست دارم فصل به فصل آن کتاب را حفظ کنم و هر وقت با کسی همسفر شدم چند ساعت برایش داستان های آن کتاب را تعریف کنم. این یکی هم به نظرم جالب بیاید. این ها کتاب هایی هستند که یک بچه ی 12-13 ساله باید توی مدرسه عوض درس دین و زندگی بخواند... به ما که نرسید. قضیه ی ماهی و از آب گرفتن و تازگی و این حرف ها.

8- سه شنبه/ آراز بارسقیان/ نشر اسم

سه شنبه

رمان است. از کتاب دوشنبه ی آراز بارسقیان خوشم آمده بود. به نظرم باید سه شنبه را هم بخوانم. قاعده ی کار قبلی نویسنده خوب بوده پس کتاب جدیدش را هم بخوان.

9- فرمان ششم، یا یک روایت دست اول از سوم شخص مقتول/ مصطفی انصافی/ نشر چشمه

فرمان ششم یا یک روایت دست اول از سوم شخص مقتول

کتاب قبلی مصطفی انصافی را خیلی دوست داشتم. تو به اصفهان بازخواهی گشت یک رمان دوست داشتنی بود برایم. حالا رمان جدیدش منتشر شده. باید دریابم این نویسنده را.

10- عیار ناتمام/ هادی معصوم دوست و خسرو شکوری فر/ نشر نیلوفر

عیار ناتمام

از هادی معصوم دوست قبلا کتاب به شیوه ی کیان فتوحی را خوانده بودم. کتابی که مجوز چاپ نگرفته بود و الکترونیک پخش شده بود. با فضای فکری آن کتاب حال نکرده بودم. فضای دوست داشتنی من نبود. ولی روان و خوشخوان بود. موضوع رمان آخرش قلقلکم می دهد که بخوانمش:

"امیر، تنها فرزند یک توده‌ای، فردی مذهبی از آب درمی‌آید. در سال‌های بعد به جریان انقلاب می‌پیوندد و در روزگار پس از انقلاب و در میانسالی به یکی از فرماندهان ارشد سپاه بدل می‌شود و در سال‌های منتهی به انتخابات ۸۸ در موقعیت ویژه‌ای قرار می‌گیرد که تصمیم‌گیری را برایش سخت می‌کند. این خط اصلی داستانی است که خرده‌داستان‌های زیادی حول آن شکل می‌گیرد...."

11- بند محکومین/ کیهان خانجانی/ نشر چشمه

بند محکومین

چاپ هفتم رسیده. حتما یک چیزهایی داشته که به چاپ هفتم رسیده و جایزه هم برده. باید بخوانم ببینم.

12- روایت بازگشت/ هشام مطر/ مژده دقیقی/ انتشارات نیلوفر

من دیوانه ی جایزه ی پولیتزرم. از عکس های برنده بگیر تا روایت ها و رمان هایش دوست داشتنی اند. کتاب پولیتزر 2017 را گرفته. مگر می شود نخواندش؟

13- از کاپ تا کیپ/ رضا پاکروان/ شهلا طهماسبی/ نشر نو

رکابزنی از انگلستان و شاخ اروپا تا آفریقای جنوبی و شاخ آفریقا. سفرنامه ها هنوز هم جذاب اند و همیشه یادگرفتنی.

14- شهر از نو/ لارنس جی ویل و توماس جی کامپانلا/ نوید پورمحمدرضا/ نشر اطراف

کتاب روایت های نشر اطراف خوب اند. از بین آن ها معین بهم این را پیشنهاد داد که خیلی خوب است. روایت دوباره برخاستن شهرها بعد از فاجعه های جمعی...

15- الزامات سیاست در عصر دولت- ملت/ احمد زیدآبادی/ نشر نی

از تناقض های جمهوری اسلامی یکی همین داستان دولت-ملت و امت واحده است. در طول سالیان اخیر بخش زیادی از سرمایه ی مردم ایران صرف بلندپروازی های حکومت برای تحقق امت واحده شده است. از بوسنی و هرزگوین بگیر تا تاجیکستان و افغانستان و سوریه و یمن و فلسطین و... اما از طرفی دیگر رفتار همین حکومت نسبت به افغانستانی هایی که اکثرا هم شیعه بوده اند تحقق کامل نظریه ی دولت-ملت بود. خیلی هایشان 40 سال است در کشور ایران اند و حتی در جنگ های 8 ساله و سوریه و... خون داده اند. اما هیچ گاه نتوانسته اند به حقوقی مشابه ایرانیان دست یابند و همیشه شهروند درجه دو و سه بوده اند. بحثش هم که می شود می گویند که این ها ایرانی نیستند و افغانی اند. بالاخره کدامش؟ دولت-ملت یا امت واحده؟ فکر کنم کتاب زیدآبادی در این باره خیلی حرف ها داشته باشد.



۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۲۷
پیمان ..

این روزها مشغول خواندن رمان ریگستان هستم. قبل از نام کتاب نام نویسنده بود که من را جذب کرد: شهزاده سمرقندی (نظروا)،‌ اهل ازبکستان و شهر سمرقند، ساکن کشور هلند که تابه‌حال سه رمان به زبان فارسی نوشته است: سندروم استکهلم، زمین مادران و ریگستان. با خودم گفتم این دیگر چه بانویی است، اهل ازبکستان باشی و به زبان فارسی رمان بنویسی؟ چه قدر یک آدم می‌تواند عاشق یک فرهنگ باشد مگر؟

پشت جلد کتاب نوشته بود که شهزاده سمرقندی به علت حشرونشر با ایرانیان و علاقه مفرط به فرهنگ و زبان فارسی‌زبانش دیگر نه تاجیکی که به فارسی سخت نزدیک است.

شهزاده سمرقندی و کتابش باعث شد که علاوه بر خواندن داستان خود کتاب (که خیلی خوب و قشنگ از تیغ سانسور هم در امان مانده) در مورد تاجیکستان هم کنجکاو بشوم و به خودم فحش بدهم که چرا در مورد تاجیکستان هیچ نمی‌دانم؟ چرا در مورد ازبکستان هیچ نمی‌دانم؟ چرا در مورد ترکمنستان هیچ نمی‌دانم؟ افغانستان را هم حتی نمی‌شناسم و حتی پاکستان و حتی عراق...

سال 90 بود که رفتم به عربستان و حج عمره. یکی از دستاوردهای آن سفر برای من این بود که فهمیدم عرب‌ها از ما ایرانی‌ها تمیزتر هستند. بعدازآن سفر به شکل متعصبانه‌ای مخالف آدم‌هایی بودم که عرب را با تحقیر نام می‌بردند، مخالف آدم‌هایی بودم که می‌گفتند عرب‌ها کثیف‌اند، آدمیزاد نیستند، فلان‌اند بهمان‌اند. افتخار به نژاد هزار بار مورد تجاوز قرارگرفته‌ی آریایی بعدازآن سفر برایم غیرقابل درک شد. اما با کتاب ریگستان بی‌سوادی‌ام به رخم کشیده شد. 

از فحش دادن به خودم که خسته شدم شروع کردم به فحش دادن به آموزش‌وپرورشی که نه تاریخ یادمان داد نه جغرافیا نه ادبیات فارسی... مگر چند تا کشور توی جهان هستند که فارسی حرف بزنند؟ که فارسی‌زبان فکر و زندگی‌شان باشد؟ آخر لعنتی‌ها چون تاجیکستان و ازبکستان زیرمجموعه‌ی اتحاد جماهیر شوروی بودند باید آن‌ها را از فکر و ذهن خودمان هم حذف می‌کردیم؟

توی عمرم از ریگستان هیچ اسمی نشنیده بودم. وقتی عکس‌های ریگستان را تماشا کردم اندر کف ماندم. ریگستان ازنظر شکوه معماری هیچ کم از نقش‌جهان اصفهان نداشت. چرا نباید شباهت عظمت این دو میدان بزرگ فرهنگ فارسی‌زبان یادآوری نشود؟ چرا نباید ما همان‌طور که اسم میدان نقش‌جهان را توی مدرسه‌ها یاد می‌گیریم و آرزوی دیدنش از کودکی در ما جوانه می‌زند در مورد ریگستان سمرقند هم همچه حسی داشته باشیم؟ مگر چه می‌شود که شوق دیدن سمرقند ازبکستان به جان بچه‌هایمان بیفتد؟ مگر چه می‌شود که علاوه بر عراق دیدن ازبکستان و تاجیکستان هم برای ما معمول و ممکن شود؟

پشت جلد کتاب ریگستان دروغ نوشته بود که شهزاده سمرقندی به خاطر حشرونشر با ایرانیان به فارسی رمان نوشته. نه... او یک تاجیک است. تاجیک‌ها فارسی‌زبان هستند. خطشان فارسی نیست. ولی تا عمیق‌ترین لایه‌های زندگی‌شان فارسی‌زبان هستند. چون 80 سال تحت سلطه‌ی یک حکومت ایدئولوژیک به نام اتحاد جماهیر شوروی بودند خط فارسی ازشان گرفته شد. خطشان سیریلیک شد. تمام کلمات فارسی با حروف الفبای سریلیک نوشته می‌شوند. مثل ترک‌ها که ترکی حرف می‌زنند اما حروف الفبایشان انگلیسی است. مثل فینگلیش خودمان که زمانی رایج بود و حالاها خدا رو شکر خیلی کم شده که کلمات فارسی با حروف انگلیسی نوشته شوند. 

تاجیک‌ها در شهرهای بخارا و سمرقند و خجند و کشور تاجیکستان و افغانستان پراکنده هستند. به شیرین‌ترین و دست‌نخورده‌ترین وجه ممکن فارسی حرف می‌زنند. اما در زمان شوروی سمرقند و بخارا و خجند زیرمجموعه‌ی جمهوری ازبکستان قرار گرفت. بعد از فروپاشی هم فقط خجند به کشور تاجیکستان برگشت و دو شهر بزرگ سمرقند و بخارا زیرمجموعه‌ی ازبکستان باقی ماندند. حالا ما فرهنگی داریم که حداقل در چهار کشور جاری و ساری است... اما... ما که ایرانی هستیم از فرهنگ زبان فارسی در آن سه کشور چه قدر می‌دانیم؟ هیچ. تقریباً هیچ نمی‌دانیم.


پس نوشت: "اسفند 92 و فروردین 93 مسیر ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان رو با همسرم سفر کردیم. "سمرقند دقیقا کجاست؟" رو که خوندم گفتم شاید بخشی از روایت‌ها و اطلاعات این مسیر بی مانند، یه روزی، یه جایی به یه کاریت بیاد. نمی‌دونم وبلاگ "کوله پشتی نارنجی" رو که فرشته می‌نویسه (می‌نوشت) تا به حال دیدی یا نه؟ گفتم شاید اگه فرصت داشتی و علاقه، از نگاه ما به این بخش از آسیای میانه نگاه کنی."

کامنت آقای نمازی من را رساند به سفرنامه تاجیکستان و ازبکستان وبلاگ کوله پشتی نارنجی که بس خواندنی و یادگرفتنی بود برایم. شما هم خواندنش را از دست ندهید: 

سفرنامه ترکمنستان

سفرنامه ازبکستان

سفرنامه تاجیکستان

۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۴۹
پیمان ..

می‌خواهم از داستان کوتاه‌های موردعلاقه‌ام حرف بزنم. هفته‌ای یک داستان. با نوشتن ازشان می‌فهمم  که واقعاً چرا ازشان خوشم آمده. چه چیزهایی، چه عناصر مشترکی داشته‌اند که من را به هیجان آورده‌اند. قبلاً تک‌وتوک این کار را کرده‌ام. ولی می‌خواهم منظم باشم.

خب، از آخر اگر شروع کنم شاید بهتر باشد. آخرین داستان کوتاهی که من را به وجد آورد اولین داستان کتاب «کیک عروسی» است. «کیک عروسی» مجموعه‌ای است از یازده داستان کوتاه معاصر آمریکا که مژده دقیقی انتخاب و ترجمه کرده. کتاب را انتشارات نیلوفر پارسال به چاپ رسانده.

این‌که یک داستان کوتاه خوب به‌اندازه‌ی یک رمان غنا و مایه دارد برایم اثبات‌شده است. یک عقیده‌ی دیگر هم دارم و این‌که یک داستان کوتاه خوب یک منظومه‌ی کوچک است. مجموعه‌ای از عناصر که پیوند درونی ناگسستنی دارند و هر چه این پیوند نامحسوس‌تر باشد لذت کشف داستان بیشتر است.

اسم داستان اول مجموعه‌ی «کیک عروسی» هنر کدبانوگری است،‌ نوشته‌ی مگان میهیو برگمن. همان پاراگراف دوم داستان بود که یقه‌ی من را گرفت و با خودش برد:

«آیک با صدای نازک و لهجه‌ی بریتانیایی می‌گوید: به چپ بپیچید.

چپی در کار نیست- فقط یک جاده‌ی خشک‌وخالی است در کارولینا که ظاهراً بی‌نهایت صاف است،جاده‌ای در میان کاج‌ها و بیلبوردهای پراکنده‌ی بنگاه‌های فروش ماشین. مادرم را بهار گذشته از دست دادم و دارم نه ساعت را با بچه‌ای هفت‌ساله در بزرگراه آی-95 به سمت جنوب می‌رانم تا شاید یک‌بار دیگر صدایش را بشنوم.»

یک داستان جاده‌ای،‌ سه نسل از یک خانواده و یک اتفاق غیرمنتظره: شنیدن صدای مادری که یک سال از مرگش می‌گذرد. این سه عنصر در همان پاراگراف دوم داستان من را جذب خودشان کردند.

اگر بگویم «هنر کدبانوگری»‌یک داستان از نوع سفر قهرمان است پر بیراه نگفته‌ام. داستان با جاده شروع می‌شود. یک جاده‌ی طولانی که راوی داستان به همراه پسر 7ساله‌اش باهدفی روشن در حال پیمودن آن است. زن میان‌سال در آستانه‌ی یکی از لبه‌های زندگی‌اش قرارگرفته. مثل خیلی دیگر از خانواده‌های آمریکایی خبری از مرد خانواده نیست. او به‌تنهایی در حال بزرگ کردن کودکش است. کودکی که دیگر کم‌کم دارد وارد مرحله‌ی نوجوانی می‌شود. دارد از معصومیت دور می‌شود و متعاقب آن راوی هم خود را در آستانه‌ی گذر می‌بیند. گذر از میان‌سالی و نزدیک شدن به حس و حال مادرش که یک سال از مرگش می‌گذرد. گذار او نمونه‌ای بیرونی هم دارد: شغلی در یک ایالت دیگر به او پیشنهادشده و او در حال فروش خانه‌ای است که چند سال ساکن آن بوده. خانه‌ای که پر است از جیرجیرک‌های شتری مزاحم. جیرجیرک‌هایی که فروش خانه‌اش را مختل کرده‌اند. جیرجیرک‌هایی که یک‌جورهایی نماد مسائل حل‌نشده‌ی راوی در زندگی گذشته‌اش هم هستند،‌ به‌خصوص مسئله‌ی رابطه‌ی او با مادرش.

ریزداستان‌های مگان میهیو برگمن تکان‌دهنده است. او روایت‌های کوتاه از روابط آدم‌ها را در 2-3 صفحه بیان می‌کند و در پایان آن 2-3 صفحه تک جمله‌هایی می‌گوید که آدم را به اعماق پرت می‌کند.

اوایل داستان رابطه‌ی راوی با پسر کوچکش بیان می‌شود... از آن رابطه‌ها که هر ابوالبشری اندرکفش می‌ماند:

«ساق‌های آیک به کلفتی مچ دستم است، بی‌مو و رنگ‌پریده. دوست‌داشتنی و بی‌تکلف است. هنوز خبر ندارد که به خاطر جثه‌ی ریزش به او گیر خواهند داد، به خاطر این‌که ریش و سبیلش باده سال تأخیر درمی‌آید. دلم می‌خواهد او را توی پلاستیک بپیچم و نگهش دارم تا همیشه همین‌طور بماند، با همین شکل و شمایل. ته دلم، آیک هنوز نوزاد است، جسم نرمی است که می‌توانم آرام تا کنم و دوباره توی شکمم بگذارم. همین حالا هم می‌شود دید که چهره‌ی کودکانه‌اش دارد از معصومیت خالی می‌شود- روزبه‌روز.» ص 21

اما راوی چطور می‌خواهد یک سال بعد از مرگ مادرش صدای او را بشنود؟ به کمک یک طوطی. طوطی‌ای که مادرش بعد از مرگ پدرش خرید و تا به آخر عمر همدمش بود. یک طوطی آفریقایی خاکستری که استعداد خارق‌العاده‌ای در تقلید داشت. آخرین خواسته‌ی مادر از او این بود که این طوطی را نگهداری کند. اما او زیر بار این حرف نرفت. حالا یک سال بعد از مرگ او حس می‌کند که باید برود طوطی را پیدا کند،‌ حس می‌کند به طوطی و صدای مادرش نیاز دارد. حس می‌کند به تکه‌هایی از مادرش نیاز دارد. 

رد طوطی را گرفته است. مادرش طوطی را به یک لوله‌کش سپرده بود. لوله‌کش هم طوطی را بعد از مدتی به پناهگاه پرندگان برده بود. بعدازآن طوطی را برده بودند به یک باغ‌وحش در حاشیه‌ی جاده‌ی اصلی. حالا او به همراه پسر کوچکش زده‌اند به جاده تا به ملاقات طوطی بروند. در مدتی هم که در جاده‌اند قرار است جیرجیرک‌های خانه‌شان با سم و راه‌های دیگر از بین برده شوند...  

داستان پر است از فلاش‌بک. فلاش‌بک‌های صحنه‌های مختلف زندگی راوی با پدر و مادرش. صحنه‌های مختلفی که در بعضی از آن‌ها پسر کوچکش هم در آن حضور دارد و هر چه به پایان نزدیک‌تر می‌شویم سؤال‌های زندگی راوی را بیشتر درک می‌کنیم. این زندگی لعنتی، این نسل‌های آدمیزاد... مادرها، پدرها، مادربزرگ‌ها، بچه‌ها. نقش‌های دگرگون شونده‌ی آدم‌ها در طول زندگی‌شان. 

طوطی حرف نمی‌زند. راوی در ظاهر به جواب سؤالش نمی‌رسد. اما می‌رسد. عمیق‌تر می‌رسد. صدای مادرش را از منقار طوطی نمی‌شوند؛ بلکه از درون می‌شنود...

راستش بیشتر از این دیگر دوست ندارم از این داستان حرف بزنم. صفحات آخر این داستان کوتاه یک ریزداستان عمیق دیگر است و مثل دیگر ریزداستان هایی که قبلش آورده با چند جمله‌ی تکان‌دهنده تو را مبهوت می‌کند؛ وادارت می‌کند که یک‌بار دیگر به زندگی فکر کنی: به نسل‌ها، مادرها، پدرها، بچه‌ها، خودت و...


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۶
پیمان ..

شیخ بهایی آدم عجیبی بوده. یک لبنانی اسیر خاک ایران. آرامگاهش توی حرم امام رضا است. هر بار که می‌روم مشهد یک سری هم به قبرش می‌زنم. خیلی‌ها محض تبرک بعد از دستمالی سنگ‌قبرش آن را به سروصورتشان می‌مالند و ذکرگویان رد می‌شوند. می‌دانند که این بابا کی بوده؟ نمی‌دانم راستش. 

مادی‌های اصفهان کار این بشر بوده. مادی‌های زندگی‌بخش اصفهان. بااینکه این مادی‌ها این روزها کاملاً خشک‌اند؛ ولی هر بار گذر از کنار این مادی‌های پیچ‌واپیچ و تنفس بوی درختان کنارشان آدم را زنده می‌کند. معمار مسجد شاه اصفهان هم بوده و کسی هست که مسجد شاه را ببیند و اندر کف نماند؟ مخترع پخت نان سنگک هم بوده و کلی کتاب شعر و ادبی و...

داشتم کتاب مهاجرت علمای شیعه از جبل عامل به ایران را می‌خواندم. کتاب جالبی است. حکایت سربداران و اولین جرقه‌های تشکیل حکومت توسط فقیهان در ایران و بعد صفویه و دم‌ودستگاه حکومتشان عجیب خواندنی است. دارد نظرم را به خیلی چیزها تغییر می‌دهد راستش. 

نویسنده‌اش یکجایی از سفرنامه‌ی یکی از این مهاجران نام می‌برد: شیخ حسین بن عبدالصمد جبعی حارثی که در قرن پانزده میلادی از جبل عامل لبنان راهی ایران و اصفهان شد. به خواست استادش شهید ثانی از این مهاجرت یک سفرنامه نوشت. 

اما این شیخ حسین چه کسی بوده؟ پدر شیخ بهایی مشهور. شیخ بهایی 13 سالش بود که همراه پدرش از لبنان به ایران مهاجرت کرد. راه سخت و درازی را طی کردند تا به بهشت علمای شیعه در ایران رسیدند: اصفهان. اصفهانی که در آن روزگار به پهنای بهشت بود و وصف آن را نمی‌شد به زبان آورد.

اما بعد از چند سال زندگی در ایران او به یک نتیجه‌ی عجیب رسید:

«نکته‌ی مهم و شایان توجه این است که علی‌رغم شادمانی بسیار و اظهار خشنودی و کامروایی و رضایت از پذیرایی و میهمان‌نوازی مردم اصفهان، وی پس از چند سال از ایران گریخت و به بحرین رفت. او برای خروج از ایران از شاه صفوی اجازه‌ی حج گرفت و ازآنجا به بحرین رفت. در آنجا به پسرش [شیخ بهایی مشهور] نصیحت کرد که اگر خواهان دنیاست به هند برود و اگر دین خود را می‌خواهد به بحرین بیاید و اگر هیچ را نمی‌خواهد در ایران بماند.»1

شیخ بهایی در ایران ماند و در سال 1000 هجری شمسی از دنیا رفت. خیلی دوست دارم ازش بپرسم که چطور توانسته بی‌خیال هم دین شود هم دنیا!



۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۶
پیمان ..

از همان صفحه‌ی مقدمه از کتاب خوشم آمد. نخ نامرئی تمام فصول کتاب چیزی بود به اسم شانگری لا: یکی از رؤیایی‌ترین مکان‌های روی زمین: «در سال 1933 نویسنده‌ی بریتانیایی، جیمز هیلتون، رمانی در مورد این مکان دیدنی و عرفانی نوشت و آن را افق گمشده نامید. شانگری لا در حقیقت اوتوپیا یا آرمان‌شهری است که به‌عنوان بهشتی زمینی هم شناخته می‌شود، شهری در حوالی کوه‌های تبت و هیمالیا که از جهان بیرون پنهان است و در آن خوشحالی ابدی است... شانگری لا واژه‌ای سانسکریت و به معنای سرزمین آرامش و سکوت است. در بسیاری از افسانه‌ها و متون مذهبی مردم هیمالیا از شانگری لا یادشده؛ شهری که برای دفاع از مردمش در برابر حمله‌ی اهریمن، برای همیشه در گوشه‌ای از هیمالیا ازنظرها پنهان‌شده است.»

کتاب «در جست‌وجوی شانگری لا» حاصل گشت‌وگذارهای مهدی فاضل بیگی است در استان‌های شمالی کشور هندوستان: کشمیر، هیماچال پرادش و کشور نپال. در جست‌وجوی آرامش و خوشی سکرآوری که شانگری لای افسانه‌ای به ارمغان می‌آورد.

فاضل بیگی دانشجوی دکترا بوده در حیدرآباد هند. در طول 5 سال تحصیلش در کشور هند از فرصت ویزا و اقامت در هندوستان استفاده کرده و در استان‌های شمالی هند هم گشت‌وگذارها کرده. استان‌هایی که شهرهایشان در ارتفاعات بالای 2500 متر است و روستاهای سر راه گاه در ارتفاع 5000 متری بنا شده‌اند.

این‌که در سفرهایت دنبال چیزی باشی به اسم شانگری لا ستایش‌انگیز است. نخ واحدی را پی می‌گیری و مطمئناً به رستگاری‌ها می‌رسی. همین من را عاشق کتاب کرد. بعد که از جاده‌ی کشمیر به لاداخ گفت دیگر دلم خواست. یکی از خوف و خفن ترین جاده‌های دنیا. توی یوتیوب هم در مورد خطرناک‌ترین جاده‌های دنیا سرچ بزنی شماره یک اکثر فهرست‌ها جاده‌ی کشمیر به لاداخ است. من باید این جاده را تجربه کنم! پرسه زدن‌های فاضل بیگی در فرعی‌های این جاده با موتورهای 350 و 500 رویال انفیلد و بولت هوس‌انگیز بود.

 

 

فاضل بیگی نویسنده‌ی خوبی نبود. توصیف‌هایش معمولی بودند. پیدا بود که در لحظه سفرنامه را ننوشته و با فاصله‌ی زمانی ثبت دیده‌ها کرده. می‌توانست بیشتر به هیجان بیاورد. می‌توانست جزئیات را بیشتر بپردازد و بیشتر تکانت بدهد. اما ایده‌ی سفرش و ماجراجویی‌هایش آن‌قدر بکر و خواستنی هستند که تو تا به آخر کتاب همراهش خواهی بود. چند جایی از کتاب غلط‌های املایی فاحشی را می‌بینی، ولی باز هم ایده‌ی شانگری لا و سفر در کشمیر و ارتفاعات هیمالیا و نپال آن‌قدر جذاب است که می‌توانی زیرسبیلی رد کنی. 

کتاب در هر چند صفحه برای تو یک اعجاز دارد. از فارسی‌زبان‌های ارتفاعات هیمالیا تا تپه‌ی مغناطیسی لاداخ. از رود خروشان ایندوس تا هندوهایی که به خیار و هلو هم فلفل می‌زنند و می‌خورند و... مگر می‌شود از هندوستان سفرنامه نوشت و اعجاز و غرابت نداشت؟

فصل آخر کتابش از یک ایده و پروژه‌ی دیگر صحبت می‌کند؛ ایده‌ای که از دیدن یک مجموعه عکس به ذهنش رسید؛ مجموعه عکس فارسی‌زبانان هیمالیا در مورد تاجیک‌های چینی منطقه‌ی تاشکرگان ناحیه‌ی سین کیانگ در شمال غربی چین. مجموعه عکسی از رضا دقتی که متأسفانه فاضل بیگی توی کتابش به او اشاره نکرد. ایده‌ی سفرهای بعدی‌اش هم جذاب بود: فارسی‌زبانان بام دنیا.

مهدی فاضل بیگی سایت ندارد. وبلاگ ندارد. اما توی اینستاگرامش از سفرهایش عکس و فیلم‌های کوتاه می‌گذارد. تمام عکس‌های سیاه‌وسفید کتاب در جست‌وجوی شانگری لا را در اینستاگرامش می‌توان دید. عکس‌های پروژه‌ی جدیدش هم فوق‌العاده جذاب‌اند. آن‌قدر جذاب که انتظار برای چاپ سفرنامه‌ی جدید مهدی فاضل بیگی بیهوده نباشد.

 
پس نوشت: آقای فاضل بیگی اشاره کردند که در نسخه ی اصلی کتاب شان از رضا دقتی نام برده بودند؛ اما بع تیغ ناجوانمردانه ی سانسورچی های وزارت ارشاد دچار شد. برایم عجیب بود که نام یک عکاس حرفه ای که عکس هایش باعث سربلندی این بوم و بر در جهان است در لیست کلمات قبیحه ی وزارت ارشاد است...
۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۱۱:۰۱
پیمان ..

همان اول که تیزر یک‌دقیقه‌ای خبر انتشار کتاب «قطارباز» را توی اینستاگرام نشر چشمه دیدم با خودم گفتم: باید بخوانمش. داغ داغ. برای من ریل راه‌آهن قشنگ‌ترین نوع مفهوم جاده است. یک بازی شخصی دارم پیش خودم که هر چه فیلم و کتاب جاده‌ای است باید ببینم و بخوانم. 

طرح جلدش دوست‌داشتنی نبود. آب و رنگ رؤیای عبور قطار از زیباترین ناحیه‌های خاک ایران را نداشت. ولی در اولین فرصت نشستم به خواندنش. خوش‌خوان و روان بود. 

قطارباز نوشته احسان نوروزی

سرآغازش داستان بازی شخصی احسان نوروزی بود به عشقش در قطاربازی. این‌که چطور رفته روابط عمومی راه‌آهن جمهوری اسلامی و نامه گرفته که ایستگاه‌های مختلف راه‌آهن در ایران همکاری کنند با او در نوشتن کتابش. خوشم آمد ازش. کار را رسمی پی گرفته بود. فوبیای من را از اداره‌های ایران نداشت. بارها برایم پیش‌آمده که موضوعی سؤالی را خواسته‌ام پی بگیرم اما حواله داده‌شده‌ام به بوروکراسی ایران و بی‌خیال شده‌ام. 

من عادت کرده‌ام به محدود ماندن مشاهداتم. البته در طول کتاب بارها و بارها احسان نوروزی به دربسته خورد. نامه‌های اداری و دستورهای رسمی بی‌فایده‌اند. اینجا همه می‌ترسند. نگاه امنیتی دارند. دوست ندارند کسی در پی پرسش و سؤالی باشد. دوست دارند پادشاه دیکتاتور سرزمین 10 مترمربعی خودشان باشند و کسی را هم به قلمروشان راه ندهند. در طول کتاب بارها شاهدیم که این پادشاه‌های کوتوله حال احسان نوروزی را می‌گیرند. اما خب، او ادامه داد و من ازینش خوشم آمد.

برج های بخار

روایت‌های کتاب برایم فوق‌العاده بود. 

شروع سفر احسان نوروزی از پل جوادیه راه‌آهن یک دنیا خاطره‌ی ملس به دلم ریخت. 

این‌که اولین خط راه‌آهن بین‌شهری ایران جلفا-تبریز بوده. این‌که کاشف السلطنه ای که بارها به مزارش در لاهیجان رفته بودم در ستایش راه‌آهن هم کتاب نوشته بوده و رؤیاها پرداخته بوده. این‌که دکتر مصدق یکی از مخالفان تراز اول احداث راه‌آهن در ایران بود و می‌گفت که باید جاده‌ی آسفالته بسازیم به‌جای راه‌آهن (سیاستی که جمهوری اسلامی پی گرفت و حاصلش مرگ‌ومیر هزاران نفر در هر سال است). این‌که اصل پیچ‌وخم‌های احداث خطوط راه‌آهن در ایران کار دانمارکی‌ها بوده و نه آلمانی‌ها فوق‌العاده بود.

لکوموتیو GM

داستان تأسیس شبکه‌ی راه‌آهن ایران با روی کار آمدن رضا شاه. صادق هدایتی که به‌عنوان نخبه برای آموزش مهندسی راه‌آهن به فرنگ فرستاده‌شده بود و پیچانده بود. شغل‌های مختلف قطار و راه‌آهن: از مسئول کنترل خط بگیر تا لوکوموتیوران و رئیس قطار و شغل عجیبی به اسم راهبان که یک‌لحظه دلم خواست شغلم همین می‌بود: راهبان خطوط ریلی.

داستان راه‌آهنی که در قطارباز روایت‌شده یک‌جورهایی روایت تاریخ معاصر ایران هم بود. ازینش هم خوشم آمد و هم به نظرم پاشنه آشیل کتاب شد از یکجایی به بعد. مخصوصاً 100 صفحه‌ی آخر کتاب حجم تاریخ شاهنشاهی نوشتن احسان نوروزی از حجم مشاهداتش بیشتر شد. 

من منتظر بودم که احسان نوروزی از ظرایف و شاهکارهای مهندسی مثل سه خط طلا هم بگوید. اشاره کرد به پل ورسک و عبورش با قطار باری از روی آن. ولی به سه خط طلا اشاره نکرد. 

بنای یادبود

اشاره کرد به نقش کارگران راه‌آهن و مظلومیت آنان زیر فشار خردکننده‌ی کار. ولی به بنای یادبودی که مهندس لونچر به خاطر مرگ چند نفر از کارگرانش در احداث تونل شماره 6 در نزدیکی تونل ساخت و نشان از تعهدش به نیروی کار زیردستش بود اشاره نکرد. به‌سرعت ساخت‌وساز دانمارکی‌ها در ساخت خطوط راه‌آهن ایران اشاره کرد ولی به ظرایف معماری ایستگاه‌ها و تونل‌هایی که طراحی کرده بودند اشاره نکرد...

ولی درمجموع خواندن این کتاب بدجور هوس قطاربازی در خطوط ریل راه‌آهن ایران را به سرم زد... 


قطارباز/ احسان نوروزی/ نشر چشمه/ 275صفحه/25هزار تومان


عکس قطارها و ایستگاه ها و یادبود از اینجا- عکس طرح جلد از اینجا


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۰۷
پیمان ..

زنان امروز

یکی هم بعداً باید فیلممان را بسازد. چه ببازیم چه ببریم به نظرم باید یکی فیلممان را بسازد. مثلاً همین خود من. این‌که توی مجله‌ای به اسم زنان امروز سر دربیاورم برای خودم هم عجیب است. پیمان 20 ساله‌ی چند سال پیش هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد که برود توی کار ویژه‌نامه‌ی مجله‌ای که خوش آب و رنگ‌ترین تصویر ممکن از نیکی کریمی روی جلدش باشد. فکر نمی‌کردم بزنم تو خال مسئله‌ای که این‌همه مثلاً فعال حقوق زنان هم تو فکرش نبودند و نیستند. ولی بار خورد دیگر.

اصل مسئله چیز دیگری بود. چیز دیگری هست اصلاً. یعنی کار خودمان بود که مسئله را تعریف کردیم.  هزارتا مسئله وجود دارد. ولی مگر ما چند نفریم؟ مگر چه قدر زمان و توانایی داریم؟ باید فقط یک مسئله را تعریف می‌کردیم و مسئله‌مان شد مهاجران در ایران. یک‌جور خلاف عادت بازی. یک‌جور برعکس شنا کردن.

ایران هم مگر مهاجر دارد؟ به‌جز افغانی‌های بدبخت کدام دیوانه ای پا می‌شود بیاید ایران؟ شما این‌همه نخبه و همکلاسی‌ات را ول کرده‌ای چسبیده‌ای به چهار تا عمله بنا؟ از این حرف‌ها... در بهترین حالت دلسوزی بود به حال یک اقلیت 3-4 میلیون نفری. 

ولی شروع کردیم. تازه فهمیدیم که دامنه‌ی این مسئله هم بزرگ‌تر از چیزی است که فکر می‌کردیم. از یک‌گوشه‌اش گیر می‌کند به کودکان کار و این‌که 80 درصدشان ایرانی نیستند. از یک‌گوشه‌ی دیگر گیر می‌کرد به سازمان‌های بین‌المللی و دلارهایی که برای ایران به ارمغان می‌آورند. از یک گوشه گیر می‌کرد به مدرسه و دانشگاه و خب در هر جمعیت بالای میلیون نفر مطمئناً آدم‌های فوق‌العاده باهوش هم زیاد پیدا می‌شود. تیزهوش‌هایی که بدتر از خود ایرانی‌ها در این خاک هرز می‌رفتند...

من آدم مهربانی نیستم. حوصله‌ی خیریه بازی و آدم خیر بودن ندارم. نمی‌گویم کمک موردی کردن کار بدی است. می‌گویم فایده‌ای ندارد. راه‌حل کوتاه‌مدت است. راه‌حل اساسی نیست... راه‌حل اساسی قانون‌های ایران بود. این را همان اول فهمیدیم. مثلاً همین قانون انتقال تابعیت ایران. این‌که مرد حق دارد تابعیت ایرانی را به فرزندش منتقل کند. ولی زن به‌هیچ‌وجه این حق را ندارد. یک گوشه‌ی کارمان گیر کرد به ازدواج‌های فراملی: زن‌های ایرانی که با مردهای افغانستانی و عراقی و فرانسوی و آلمانی و اسپانیایی و... ازدواج‌کرده بودند و برای زندگی در ایران به خاک سیاه نشسته بودند. نه‌تنها خودشان که بچه‌هایشان که نسل‌های بعدشان... 

اما تا رسیدن من به مجله زنان امروز خودش قصه‌ی حسین کرد است.

راستش دوست دارم چند تا فیلم و کتاب گیر بیاورم در مورد تغییرات کوچک در قوانین کشورها. این‌که چطورها گروه‌هایی شکل گرفته‌اند و مطالبه ایجاد کرده‌اند برای تغییر قانون. احیاناً چطور قانون‌گذاران چفت و چول و نفهم مجبور به تغییر قانون شده‌اند؟ با چه فرآیندهایی؟ چه آدم‌هایی همراه شده‌اند؟ اصلاً چطور آدم‌ها همراه شده‌اند؟ آدم‌ها را چطور همراه کرده‌اند؟ با نوشتن؟ با دادوبیداد کردن؟ با تجمع و جلسه گذاشتن و جمع تشکیل دادن؟ چطور؟ با چه ابزارهایی؟ 

من نوشتنم بد نیست. ولی آدم‌ها را همراه کردن و از آدم‌ها درخواست کردن سختم است. اما این روزها فهمیده‌ام که به همراهان زیادی نیاز داریم... 

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۹
پیمان ..