سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۳ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

فکر نمی‌کردم موهایم سفید شوند. یعنی آن‌قدر آهسته و آرام داشتم پیش می‌رفتم که فکر نمی‌کردم عرض دو هفته موهایم سفید شوند. فکر می‌کردم قوی‌تر از این حرف‌ها هستم. یعنی حتی به خیلی اتفاقات بد فکر می‌کردم تا بتوانم خودم را برای‌شان آماده کنم. ولی ادم همیشه غافلگیر می‌شود. البته که از دو هفته‌ی پیش مدام دارم به خودم فحش می‌دهم که آدمی که کور است و نشانه‌ها را نمی‌بیند و سرش را می‌اندازد پایین حقش است. چند سال نشانه‌ها جلوی چشمم بودند و من خودم را به کوری و خوش‌خیالی زده بودم و درست وقتی که فکر می‌کردم کمی (شاید کمی) زمین زیر پایم سفت شده فهمیدم که چه‌قدر احمقم من و امروز نگاه کردم و دیدم که تار مویی از شقیقه‌ام سفید شده. ظاهرا فشار زیادی را تحمل کرده بودم. از سه جهت مختلف فشار شدیدی به من وارد شده بود.

یکی‌اش کار خودم بود و آن یکی حماقت و بی‌عرضگی‌ام و سومی واقعا خارج از وجود من بود.

خودم حالیم نبود. می‌فهمیدم که وجودم پر از نفرت شده. ولی فکر نمی‌کردم در این حد باشد. می‌دیدم که سرعت دوچرخه‌سواری‌ام به حد جنون‌آسایی زیاد شده. راهی را که در بهترین حالت ۱ ساعته و در حالت معمولی ۱.۵ ساعته می‌رفتم این روزها ۴۵ دقیقه‌ای می‌رفتم. یک چیزی توی وجودم وول می‌زد که فقط با وحشیانه و تند تند رکاب زدن و به نفس نفس افتادن زور می‌زدم که ازش رها شوم و نمی‌شدم. نمی‌شد رها شد، فقط از درون نبود آخر و رها نشدم و حالا پیر شده‌ام. 
چند سالی بود که با دور موتور آرام می‌راندم. دور موتور ۲۰۰۰ تا ۲۵۰۰ مثلا. حالا می‌بینم که خیلی دیر شده‌ است. زندگی دارد می‌رود و بحث فقط رفتن زندگی نیست. کامیونی که پشت سرم افتاده هم اصلا خیال ترمز کردن ندارد و از له کردن من هیچ عبایی ندارد. حالا باید دور موتورم را ببرم بالای ۴۰۰۰. ۵۰۰۰ و ۶۰۰۰ حتی. باید بگیرمش. باید بهش برسم. این همه سال بهم هی راهنمای چپ و راست زد و من اوسکولانه دل ندادم و حالا خیلی دیر شده است... دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم.
 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۰۰ ، ۲۲:۲۴
پیمان ..

همیشه کتاب‌ها بهتر نیستند. گاه پیش می‌آید که فیلم‌هایی کوتاه چنان عصاره‌ای از کتاب را به تو ارائه می‌دهند که عملا بی‌نیاز از خواندنش می‌شوی. حتی ممکن است این عصاره‌ها از خود کتاب هم بهتر باشند. کم پیش می‌آید این حالت. در سعی و تلاشی که چشم برای دنبال کردن کلمات و مفاهیم و معناها در بین خطوط بی‌شمار کتاب دارد، کشف و شهودی وجود دارد که خرج کردن زمان باعث عمیق شدن آن در جان و تن می‌شود. کتاب خواندن فرآیندی آهسته‌ است که باعث حک شدن مفاهیم در جان و تن می‌شود. اما استثناهایی هم وجود دارد. مثلا همین کتاب «سفر قهرمان» و  فیلم کوتاه سایت تد اد: «چه چیزی یک قهرمان را می‌سازد؟»
کتاب «سفر قهرمان» درباره‌ی زندگی و آثار جوزف کمبل است. کسی که ساختار مشترک اسطوره‌های نقاط مختلف جهان را طی سال‌ها اسطوره‌پژوهی استخراج کرد و آن را ارائه کرد و در عرصه‌های روانشناسی و داستان‌نویسی و فیلم‌سازی انقلابی به پا کرد. در اواخر عمرش چند فیلم‌ساز از زندگی او یک فیلم ساختند. برای ساخت آن فیلم ساعت‌ها با کمبل مصاحبه کردند. کتاب در حقیقت پیاده‌شده‌ی آن مصاحبه‌هاست. جایی که جوزف کمبل از اول زندگی‌اش شروع می‌کند و هم‌زمان با سیر پیشرفتش نظریاتش در مورد مسائل مختلف را هم بیان می‌کند. فصل‌بندی‌های کتاب هم همچون سیکل سفر قهرمان اسطوره‌ها است:
دعوت به آغاز سفر
جاده‌ی آزمون‌ها
چشم‌انداز جست‌وجو
دیدار با الهه
موهبت
فرار جادویی
آستانه‌ی بازگشت
ارباب دو دنیا
البته که ساختار سفر قهرمان ۱۲ مرحله دارد و این فصل‌ها خلاصه‌ شده‌اند. کتاب را تا نیمه خواندم و رها کردم. یک ایده‌ی مرکزی داشت که به نظرم خوب اجرا نشده بود. یعنی پرگویی‌ها و از این شاخه به آن شاخه‌ پریدن‌های نویسندگان کتاب اعصابم را مگسی کرد و حال نکردم که بیش از ۱۰۰ صفحه از کتاب را ادامه بدهم. آن ایده‌ی مرکزی این بود که اسطوره‌ها و قهرمانان ملل دنیا از یک ساختار کشف و شهود مشترک استفاده می‌کنند و خود جوزف کمبل هم قهرمانی است که زندگی‌اش طبق همان ساختار پیش رفته است و توی خواننده هم شاید بتوانی از همین ساختار پیش بروی و به قهرمان حداقل زندگی خودت تبدیل شوی. این ایده اصلا در کتاب خوب درنیامده بود. اما عوضش توی سایت تد اد و آن انیمیشن‌های ۴-۵ دقیقه‌ای‌اش فیلمی دیدم که این ایده را در کوتاه‌ترین زمان به پرورده‌ترین شکل ممکن ارائه داده بود...
اولش مراحل سفر قهرمان و ساختار داستان‌های قهرمانی مثل هری‌پاتر را تند و تیز شرح داده بود و بعد هم این ایده را مطرح کرده بود که می‌شود این ساختار را در پروژه‌های شخصی هر روزه‌مان به کار ببریم. می‌شود که ما هم قهرمان باشیم. هر پروژه‌ و هر آرزویی برای محقق شدن به یک سفر نیاز دارد. سفر قهرمان لازمه‌ی رسیدن به هر هدف و آرزویی است... برای قهرمان بودن باید سفر رفت و سفر قهرمانان همیشه مراحل نسبتا مشابهی دارد... 
به نظرم این فیلم ۵ دقیقه‌ای از کل کتاب سفر قهرمان ارزشش بیشتر بود:


 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۰۰ ، ۲۰:۲۲
پیمان ..

۱. می‌گوید از آن دانشجوهای آویزان است که تا وسط ترم پیدای‌شان نیست و از وسط ترم تا آخرش هم هی در حال التماس نمره‌اند تا درس را پاس کنند. از آن‌ها که معلوم نیست دروغ می‌گویند یا راست. بهش گفته که استاد من این ترم طلاق گرفتم و همیشه در حال کار کردنم تا مهریه زنم را بدهم و نمی‌رسم به خدا و شما لطف کن من را پاس کن. گفته که ترم آخرم است و اگر درس شما را بیفتم باید فقط به خاطر درس شما یک ترم دیگر هم ثبت‌نام کنم و ۱ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان شهریه ثابت بدهم. تا به حال ۲۰ بار زنگ زده و التماس کرده و قسم داده. طوری بوده که اگر اندازه‌ی این التماس‌ کردن‌ها درس می‌خواند پاس می‌شد. نمره‌اش شده ۶ و با ارفاق و نمودار بردن کل کلاس شده ۸ و واقعا در طول ترم هیچ کاری نکرده و هیچ مستمسکی وجود ندارد که به خاطرش بشود به نمره‌اش اضافه کرد. توی کلاس‌ها نبوده. مشارکت نداشته. پروژه تحویل نداده. امتحان را گند زده. هیچی از درس بلد نیست و همان ۶ را هم با تقلب امتحان مجازی‌ها به دست آورده که اگر امتحان واقعی بود ۲ هم نمی‌شد و آن وقت همچه آدمی می‌خواهد لیسانسه‌ی مملکت می‌شود.
می‌گوید لجم می‌گیرد از این سیستم آموزش عالی که بدون هیچ آموزش و تعیین حداقل دانشی مدرک می‌دهد و بازار را برای آن‌هایی هم که با کار و تلاش و بر اساس لیاقت مدرک می‌گیرند خراب می‌کند. می‌گوید احتمالا این دانشجو کل درس‌ها را با این شگردها پاس کرده و به انتهای خط رسیده و حالا سر درس من گیر کرده.
بهش می‌گویم تو حکم سنگر آخر را داری. او نیروی متهاجمی است که همه‌ی سنگرها را فتح کرده و تو آخرین سنگری. ولی مطمئن نیستم که باید چه پیشنهادی بدهم. 
آخرین درس آن دانشجو است. سیستم فشل و مزخرف است. او در این سیستم فشل بدون کسب هیچ مهارت و دانشی توانسته تا آخرش بیاید. مقاومت بی‌فایده است. اگر او این درس را بیفتد در پیروزی‌اش فقط چند ماه تأخیر می‌افتد. بالاخره این درس را با یک نفر دیگر برمی‌دارد و همان‌طور که کسانی سایر دروس به او نمره داده‌اند در این درس هم صلاحیت نداشته‌اش را تأیید می‌کنند و او پیروز می‌شود. این مقاومت بیهوده است.
اما آرمان‌های شخصی چطور؟ عدالت چطور؟ مقاومت چطور؟ سیستم غلط بوده. اما حالا که نوبت خودش شده که نباید مثل بقیه‌ی سیستم رفتار کند. نباید تسلیم شود. باید در حد وسع خودش مقاومت کند. حتی اگر حرف بخورد. حتی اگر بهش بگویند که چه قدر عقده‌ای هستید استاد... این حرف‌ها آدم را خسته نمی‌کنند؟ کدام کفه‌ی ترازو سنگین‌تر خواهد بود؟ رضایت یا خستگی؟ کدام یک؟!
۲. مرزبانان پایدار پل جلفا. در سوم شهریور سال ۱۳۲۰ در تهاجم نیروهای شوروی به ایران، ارتش ایران تسلیم بود. اما در پل مرزی روی رود ارس ۳ سرباز تک و تنها ۴۸ ساعت در مقابل قوای شوروی ایستادگی کردند. لشکر روسیه پس از ۴۸ ساعت توانست با کشتن این ۳ سرباز مقاومت ۴۸ ساعته شان را بشکنند. اما آن‌ها ۳ نفره ایستادگی کرده بودند. خانواده‌های‌ این ۳ سرباز تا ۶۰ سال از سرنوشت و داستان مقاومت‌شان خبر هم نداشتند و فکر می‌کردند که این ۳ سرباز در اردوگاه‌های کار اجباری استالین کشته شده‌اند. اما بعد از ۶۰ سال باخبر شدند که همچه اتفاقی افتاده است.
آیا آن ۳ سرباز کار درستی کردند؟
۴۸ ساعت عقب انداختن یک فاجعه نهایت تلاش‌شان بود. آخرین سنگر فقط ۴۸ ساعت دوام آورد. خانواده‌شان تا ۶۰ سال بعدش اصلا نمی‌دانستند که آن‌ها چه کار کردند و کجا کشته شدند. 
آیا در آن ۴۸ ساعت حس غرور جانانه ایستادگی کردن را داشتند؟ این به نظرم مهم‌ترین سوال است. 
آیا فقط حسی از خستگی نداشتند؟ خستگی ۴۸ ساعت تک و تنها ایستادگی کردن و جور بی‌عرضگی یک مملکت را کشیدن سنگین‌تر از غرورش نبوده؟ بعد از ۷۰ سال برای آن‌ها یادبودی ساخته شد. اما واقعا این یادبود به نظرم هیچ اهمیتی برای آن ۳ نفر ندارد. ملاک رضایت آن‌هاست. آیا واقعا راضی بوده‌اند یا خسته؟
۳. تنها ولایت افغانستان که به طالبان تسلیم نشده ولایت پنجشیر است. دره‌ای صعب‌العبور که به خاطر جغرافیای خاصش در دهه‌‌های گذشته هم همواره تسخیرناپذیر بوده است. این روزها پسر احمدشاه مسعود چهر‌ه‌ی شماره‌ی یک دره‌ی پنجشیر است. مخالفان طالبان از او یک اسطوره‌ی مقاومت می‌سازند و تشویقش می‌کنند به ایستادگی در برابر طالبان. از آن طرف هم طالبان محاصره‌اش کرده‌اند و می‌گویند که ما اهل مذاکره هستیم و دوست نداریم به زور متوسل شویم و خودت بیا ولایت ما را بپذیر و دست بیعت بده. آیا تسلیم نشدن او عاقلانه است؟ آیا ایستادگی و جنگیدن در برابر طالبان ارزشش را دارد؟ آیا غرور و رضایت حاصل از ایستادگی و تسلیم نشدن سنگین‌تر از بار کشته‌شدن تعدادی آدم و بی‌سرپرست شدن تعداد زیادی کودک است؟ کدام تصمیم کار درستی است؟ به نظرم از بیرون نگاه کردن و قصه‌ای حماسی ساختن مسخره است. خود آن آدم مهم است... خود خودش... خود خودشان...
 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۰۰ ، ۲۲:۲۷
پیمان ..