سپهرداد

تو را دوست دارم و قلبم باتلاقی‌ست که هر چه را دوست می‌دارد غرق می‌کند

سپهرداد

تو را دوست دارم و قلبم باتلاقی‌ست که هر چه را دوست می‌دارد غرق می‌کند

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۸ مطلب در آذر ۱۳۹۹ ثبت شده است

آقا یک روز اضافه‌تر زندگی کرد. این را بابای من می‌گوید. من هم بر این باورم. اگر خواهرم نبود احتمالا همان عصرگاه روز ۲۳ آذر روح از بدنش جدا می‌شد. اکسیژن خونش را اندازه گرفته بود. یکهو دیده بود که عدد ۵۰ را نشان می‌دهد. آدم عادی اگر بود غش می‌کرد. اما آقا تقریبا سه ماه بود که درازکش روی تخت بود. غش و ضعفی نشان نمی‌داد. سومین روزی بود که به مدد سرم انرژی مورد نیاز اندک سلول‌های باقی‌مانده‌ی تنش را تأمین می‌کرد. دیگر معده‌اش هیچ غذایی را نمی‌پذیرفت. هر قطره‌ی غذا بعد از چند دقیقه به آرامی از سوند معده برمی‌گشت بیرون. دیگر از عضله‌های ستبرش خبری نبود. اول عضله‌هایش شل و ول شدند. بعد کم کم آب شدند. روزهای اول برای این‌که هر سه ساعت روی تخت بچرخد نیروی دو نفر هم کم بود. سنگین وزن بود. چاق نبود. ولی سنگین بود. روزهای آخر یک نفر تنها هم می‌توانست او را از این پهلو به آن پهلو کند. خواهرم سریع کپسول اکسیژن را وصل کرد و ماسک پلاستیکی را روی صورت آقا چسباند. محکم دودستی چسباند که مبادا سلولی اکسیژن هدر برود. حتم احیا کردن بیماران توی اتاق عمل را دیده بود و می‌دانست کارش را. خودش گلوله گلوله اشک ریخت و گفت چیزی نیست و روح را یک شبانه روز دیگر در بدن آقا نگه داشت. 
نمی‌دانم درست دارم می‌گویم یا نه؟ وقتی بدن از کار می‌افتد روح از بدن خارج می‌شود؟ پس آن تلقین‌های توی قبر چیست؟ اگر جسم دیگر خانه‌ی روح نیست پس چرا توی گوشش تلقین می‌خوانند؟ در آسمان بخوانند. دورادور بخوانند. نمی‌دانم...
یک شبانه‌روز دیگر هم آقا تند تند با یاری کپسول اکسیژن نفس کشید. با تمام وجودش نفس می‌کشید. ضربان قلبش همیشه روی ۱۲۰ بود. گاه تا ۱۳۰ هم می‌رفت. زیر ۱۰۰ نمی‌آمد. فقط قفسه‌ی سینه‌اش نبود که بالا و پایین می‌رفت.  شکمش هم بالا و پایین می‌رفت. این نفس کشیدن مرگ است. ننه هم که مرده بود آن دو سه روز آخر همین‌جوری نفس می‌کشید. انگار شش‌ها کش آمده‌اند و تا زیر شکم هم رفته‌اند و برای پر و خالی شدن تمام بدن را تکان می‌دهند. 
مامان خواست الرحمن بخواند. گفت برایم بیاور سوره‌اش را. تا او وضو بگیرد و بیاید خودم هم یک بار خواندم. سوره‌ی قشنگی است. اول نامی از خدا می‌آید و بعد نامی از قرآنش و بعد خلقت انسان. اولین چیزی که بعد از خلقت انسان به آن اشاره می‌کند عقل و منطق انسان نیست. علمه‌البیان است. یاد دادن بیان به آدمیزاد است. بیان غریب‌ترین و عجیب‌ترین ویژگی آدمیزاد است. بیان برای من یعنی قصه گفتن. یعنی روایت کردن. بیان یعنی همان جمله‌ی مارکز: زنده‌ام تا روایت کنم... آدمیزاد به بیانش است که آدمیزاد است. به توان بهره گرفتنش از واژ‌ها و ردیف کردن‌شان و ساختن جمله‌ها و جمله‌ها را قطار کردن...
من گریه‌ام را دو ماه پیش کرده بودم. همان وقت که رفته بودیم قبرستان روستا و برای ننه و آن یکی بابابزرگم که قبل از وجود داشتن من از دنیا رفته بود و مامان‌بزرگم و شوهرخاله‌ام فاتحه خوانده بودم و به خودم گفته بودم به مرده‌هایت یکی دیگر هم اضافه شد. آن موقع آقا هنوز روی تخت بیمارستان خوابیده بود. اما من مرگش را باور کرده بودم. هفته‌های بعدش به نظرم تلاش همگان بود برای هدایت «تدریجی» آقا به سوی مرگ. من نومید بودم. بابایم امیدوار بود به بازگشت... آن روز همان جمله‌ی ساده‌ی به مرده‌هایت یکی دیگر هم اضافه شد اشکم را درآورده بود و زده بودم زیر گریه. بعدش دیگر اما آن‌جوری گریه نکردم. حتی روز خاک‌سپاری هم گریه نکردم. حتی کمی کلافه هم بودم از آدم‌هایی که نامردی کرده بودند و رفتار خوبی با آقا نداشتند و روز خاک‌سپاری‌اش آمده بودند. چیزی نمی‌توانستم بگویم. فقط کلافه بودم...
توی یادداشت‌های دوچرخه‌ای این چند ماه اخیر به مرگ بیشتر فکر کرده‌ام. دیدن منظره‌های زیبا را با لذت بیشتری ثبت کرده‌ام. روز پس از باران اگر با دوچرخه به روستا رفته‌ام از دیدن منظره‌ها بیشتر به وجد آمده‌ام. دیدن شالیزارهای تا به افق گسترده شده برایم رضایت خاطر بیشتری به همراه داشته. حس کرده‌ام که همین شالیزار برایم بس است. حس کرده‌ام که این زیبایی برایم بس است. یعنی همان‌طور که آقا داشت با شیبی آهسته زوال را تجربه می‌کرد، من داشتم لحظه لحظه زیبایی جهان را با قدرت بیشتری می‌بلعیدم. انگار من و آقا در یک جاده بودیم. من در سربالایی و نزدیک به قله و او در سرازیری و نزدیک به دره. هم را حس می‌کردیم. کاری برای هم نمی‌توانستیم بکنیم. فقط در یک جاده بودیم. مرگ همین است. 
آن یک روز اضافه‌تر برایم سوال است. کپسول اکسیژن هم بعد از ۲۴ ساعت دیگر نتوانست زوال اندام‌های درونی را جبران کند. وا داد. تن آقا بعد از تقریبا سه ماه مبارزه وا داد. به مرگ تسلیم شد. دانش و قدرت آدمیزاد فقط به اندازه‌ی یک روز تأثیر داشت... یعنی راستش حکمت آن یک روز برایم سوال است. یعنی همین بوده؟ که بگوید شما با همه‌ی تلاش‌تان فقط یک روز توانسته‌اید موعد را جابه‌جا کنید؟ یا شاید رازهای دیگری هم دارد. نمی‌دانم.
 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۹ ، ۱۳:۳۶
پیمان ..

آن جایی که ایستاده بودم برج و باروی بقعه‌ی امیرسلطان امیرهنده هم پیدا بود. اما از قاب دوربین موبایل برج و بارویش آن جور که باید و شاید ثبت نشد و بوته‌های همیشه سبز چای بیشتر خودنمایی کردند...

یکی از بهترین بده‌بستان‌های بین فرهنگ ایرانی و فرهنگ اسلامی، تعزیه است. تعزیه خاص ایران است. اعراب همچه سنتی نداشتند. برگزاری مجالس شبیه‌خوانی حسین (ع) و خاندان حسین رسم ما ایرانی‌هاست و خب واقعا هم جذاب است و البته که این بده بستان‌های ایران و اسلام فراتر از تعزیه بوده و تا بقعه‌ها هم کشیده....

شب‌های این پاییز من گذشت به خواندن نمایشنامه‌ها و فیلم‌نامه‌های بهرام بیضایی 
و حظ بردن از شکوه فکر و روایت این مرد. بهترین کتابی که از بهرام بیضایی خواندم «سیاوش‌خوانی» بود. از آن کتاب‌‌ها که به نظرم اول پاییز هر سال باید خواندش. چند هزار سال پیش برای نیاکان ما سیاوش‌خوانی سنت و آیینی همه‌ساله در اوایل پاییز بوده است. توی کتاب بهرام بیضایی هم به زیبایی هر چه تمام‌تر این آیین توصیف شده.
«سیاوش‌خوانی‌» را که می‌خوانی پی می‌بری که تعزیه‌ی در ایرانی‌جماعت سنت و ریشه‌ای عمیق‌تر دارد. خیلی قدیمی‌تر است...
خود بیضایی در یکی از مصاحبه‌هایش در مورد کتاب سیاوش‌خوانی به آیین قالی‌شوران مشهد اردهال اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که این آیین سنتی خیلی قدیمی است:
«بنا بر مدارک می‌دانیم که مدفن حضرت سلطان‌علی اصلا در اردهال نیست. پس این سلطانعلی کیست که محور این آیین است؟ پیداست که این آیین آغاز پاییزی کشاورزی و مهرگانی با مهر مربوط است؛ و سلطانعلی جز نام تازه‌تر یک قهرمان مهری نیست. هر دو جزء سلطان و علی پس از اسلام معرف مهرند. در دوران پیش‌اسلامی رسما شاه نماینده‌ی بشری مهر بر روی زمین بود که با انتقال سلطانی به خاندان علی- در باورهای عامه- حضرت علی (درودش باد) جایگزین بشری مهر بر زمین شد.. خاندان علی در باورهای عامه سلطان، شاه، شاهزاده و غیره خوانده شدند...»
از وقتی سیاوش‌خوانی بهرام بیضایی را خوانده‌ام نگاهم به خیلی از بقاع و اماکن متبرکه عوض شده. بله. امامزاده‌سازی زیاد بوده. اما خیلی از این امامزاده‌ها به احتمال خیلی زیاد قدمتی پیشااسلامی دارند... حسم به امیرسلطان امیرهنده اینگونه است. حس می‌کنم این بقعه و میدان‌گاه اطرافش خیلی سال پیش از اماکن برگزاری مجلس سیاوش‌خوانی بوده است. به خصوص که پهنه‌ی تجن‌گوکه از پهنه‌های قدیمی و باستانی بین رشت و لاهیجان هم هست...

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۹ ، ۲۱:۴۷
پیمان ..

من از ماچه‌سگ‌ها بدم می‌آید. اسم‌شان را نمی‌دانم. از همین سگ‌ کوچولوها که چشم‌های دگمه‌ای دارند و موی پشمکی. هیکل‌شان کوتوله است و جز واق واق کردن و بغل شدن توسط صاحبان‌شان به هیچ درد دیگری نمی‌خورند. از همان‌ها که ملت کلی خرج شامپو و اخته‌کردن‌شان می‌کنند. 

سر کوچه‌ی ما یکی هست که از این سگ‌ها دارد. سفید رنگ است. هی هم می‌آوردش توی کوچه و ولش می‌کند که راه برود. یک بار که با دوچرخه‌ داشتم می‌آمدم دیدم این هم برای من شاخ شده و واق واق می‌کند و می‌خواهد بپرد به پر و پاچه‌ی من. دیگر با سگ‌ها کنار آمده‌ام. ترس ندارم ازشان. ولی کلا اگر با دوچرخه سرعت داشته باشم و سگی را از دور ببینم سرعتم را کم می‌کنم و آماده‌ی داد زدن سر سگه می‌شوم. سرشان که داد می‌زنی عقب می‌کشند. توی این پاییز هم هر بار سوار دوچرخه شدم تجربه‌ی حمله‌ی یک سگ به سمتم را داشتم. از بس سگ‌های بزرگ به سمتم شیرجه زده بودند که زورم آمد این ماچه‌سگ هم برای من شاخ و شانه بکشد. فرمان را چرخاندم سمتش و خواستم با لاستیک جلویم لهش کنم. ترسید و فرار کرد. سگ بی‌خاصیت یعنی همین.

امروز ظهر که از خانه زدم بیرون دیدم کنار شمشادهای جلوی خانه‌مان یک سگ سیاه خوابیده و چند توله‌سگ سفیدقهوه‌ای دارند از سینه‌هایش شیر می‌خورند. توله‌سگ‌ها ناز بودند و مثل چی شیر می‌خوردند. سگ نگاه مظلومی داشت و به پهلو خوابیده بود. باران می‌بارید. سگ سیاه به فضای پشت شمشادها پناه آورده بود. نمی‌دانم همان‌جا زایمان کرده بود یا نه. ولی پیدا بود که خوابیدن روی خاک نرم پشت شمشادها و کمتر باران خوردن برایش مطلوب بود. شاید هم همان‌جا زایمان کرده بود. نمی‌دانستم. بی‌پناه بود. برایش تکه‌ای نان آوردیم. خورد. خیلی گرسنه‌اش بود. غروب که برگشتیم باز هم پشت شمشادها خوابیده بود. اما فقط یکی از توله‌هایش باقی مانده بود. توله‌ای که لم داده بود روی شکم مادرش و به معصومانه‌ترین شکل ممکن خوابیده بود. بقیه‌ی توله‌هایش را انگار ملت برده بودند... رسم است. توله‌ی سگ را برمی‌دارند و می‌برند و بزرگ می‌کنند و ازش سگ نگهبان تربیت می‌کنند. 
سگ سیاه را با ماچه‌سگ سر کوچه که احتمالا الان کنار بخاری صاحبش لم داده مقایسه کردم... جهان جای ناعادلانه‌ای است...
 

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۹ ، ۲۱:۵۵
پیمان ..

... با هم راه افتادند. می‌گفت: این‌جا کوچه‌هایی هست که در روز جز یکی دو عابر کسی ازش رد نمی‌شود. ماشین‌ها هم کاری به کار پیاده‌هاش ندارند.

بعد دیگر آهسته رفتند و ساکت. گاهی تمام پیاده‌رو و حتی بخشی از خیابان پوشیده بود از برگ و به هر رنگی. مینا خم می‌شد، برگی را برمی‌داشت می‌گفت: «نگاه کن همین یک برگ به چند رنگ است.»

می‌گذاشت تا او همین یک برگ را ببیند. بعد می‌انداختش و می‌گفت: «حالا برگرد نگاهش کن! دیگر نمی‌توانی پیدایش کنی. خوب، اشکال ما در همین چیزهاست، اما من حالا فکر می‌کنم باید خم شد، حتی نشست و به یکی نگاه کرد، با دقت، انگار که آدم گذاشته باشدش زیر ذره‌بین و مویرگ به مویرگ بخواهد ببیندش. ادای دین به پاییز یعنی همین....»

 

آینه‌های دردار/ هوشنگ گلشیری/ انتشارات نیلوفر/ ص ۷۰

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۹ ، ۲۱:۲۶
پیمان ..

امروز صبح بالاخره بی‌تاج شد. سپیدار روبه‌روی خانه‌مان را می‌گویم. این پاییز هر روز صبح که بیدار می‌شدم اولین کارم تماشای آن سپیدار بود. سریع پرده را کنار می‌زدم. پنجره را باز می‌کردم. رطوبت هوا را عمیق به سینه می‌کشیدم و به سپیدار نگاه می‌کردم. گاه فرو رفته در مهی صبحگاهی بود، گاه سربرآورده در آفتابی درخشان و گاه تسلیم در برابر قطره‌های ریز بارانی بی‌وقفه. سپیداری که بلندبالاتر از تمام درخت‌های اطرافش قد برافراشته بود.
آخر تابستان از خودم بدم آمده بود که باز پاییز در راه است و باز من در تهرانم. از این‌که یک زمستان و یک بهار و یک تابستان دیگر هم گذشته بود و باز هم من فکری برای این رنج (پاییز کثیف تهران) نکرده بودم از خودم به عذاب افتاده بودم. پایان تابستان من چند صدکیلومتر در تهران دوچرخه‌سواری کرده بودم و لایه لایه‌ی پوستش را با چرخ‌های دوچرخه‌ام هاشور انداخته بودم. اما این شهر هیچ جوره نمی‌توانست برای من دوست‌داشتنی باشد. دلایلش را نمی‌خواهم بگویم. وقتی نفرت در دلت کاشته می‌شود مثل سنگ‌ریزه‌ای خاردار در کف کفشت هی می‌خلد و می‌خلد. هر گام که برمی‌داری خار در پایت می‌خلد. بدوی می‌خلد. آرام بروی می‌خلد. حکایت من و تهران هم همین است. تهران هر کاری کند در کفش من خاری می‌خلد... 
اما امروز صبح که بیدار شدم دیدم پاییز تمام شده و من در تهران نیستم. دیدم در این پاییز به جز شش هفت روز اول و یکی دو روز آن میان در تهران نبوده‌ام. حمید بهم می‌گوید بیا برویم دوچرخه بخریم. معلوم نیست کی برگردم. محمد از امارات برگشته. حتم ویزایش جور شده است. حتم او هم رفتنی شده است. محمد از آمریکا آمده. در دوراهی قرار می‌گیرم که نفرتم از تهران بیشتر است یا شوقم به دیدار دوست قدیمی...
این یک ماه اخیر تقریبا شب‌هایم به خواندن کتاب‌های بهرام بیضایی گذشت. هر کتابش برایم یک اعجاب بود و یک کلاس درس. بعد از هر کتابش می‌نشستم به خواندن مصاحبه‌های مربوط به آن کتابش. «افرا؛ یا روز می‌گذرد» را خواندم. از شیوه‌ی روایتش در این نمایشنامه بهتم زد. بعد نشستم فیلم-تآتر اجرای این نمایشنامه را از تیوال دیدم. ای کاش می‌شد اجرای به کارگردانی خود بیضایی را دید. این هم بد نبود. بعد نشستم به خواندن مصاحبه‌ی بیضایی در مورد این نمایشنامه. 
یک جایی وسط مصاحبه‌اش با حمید امجد برمی‌گردد می‌گوید:
«گاهی به چشم می‌بینی که زمان دارد از چنگت می‌گریزد و کاری نمی‌توانی بکنی. همان‌طور که گاهی هوا از شدت دودآلود و کثیف بودنش چنان جسمیت پیدا می‌کند که فکر می‌کنی می‌توانی کارد برداری و تکه‌ای از آن ببری، گذشت زمان را هم من به طور دائم می‌بینم و اگر می‌گویم متأسفانه برای این است که دیدن دائمی گذشت زمان اصلا خوشایند نیست. به یک معنی رنج‌آور است. به نظرم هر کسی در هر روزگاری از تاریخ دور هم وقتی با این تصویر روبه‌رو شده دچار رنج می‌شده. احساس گذر زمان همیشه در ما مردم گذرنده بوده هر چند نه برای همه. کسانی که آمدن و مدتی زیستن و بعد رفتن را چون قانون یا عادت پذیرفته‌اند و دلیلی برای اندیشیدن به آن نمی‌بینند این رنج را تجربه نمی‌کنند. ولی برای بعضی که نتونسته‌اند این قانون را بپذیرند یا به آن عادت کنند بسیار دردآور بوده. احتمالا فکر زمان چرخه‌ای و بازگشت انجامین هم برای وارستن از این دغدغه پیدا شده و شکل‌های مختلف فکر بازگشت. همه راه‌هایی برای فرار از فکر گذشت زمان‌اند...»
سپیدار روبه‌روی خانه‌ی ما از من فاصله دارد. من ریختن برگ برگ شاخه‌هایش را هر روز صبح دنبال کرده‌ام. اول برگ‌های میانی ریختند. با اولین باران‌های پی در پی پاییزه این برگ‌ها از شاخه‌ جدا شدند. بعد با بادهای توفنده برگ‌های پایینی‌تر. عجیب برایم برگ‌های بالایی بودند. همان‌جا که سپیدار سر به آسمان ساییده بود. آن برگ‌ها جان‌سخت‌تر بودند. دیرتر جدا شدند. دیرتر افتادند. تا امروز صبح که آخرین‌شان هم افتاد و حالا سپیدار بی‌تاج و لخت شده است.
برای من سپیدار گذشت زمان بود. بی‌این‌که چیز خاصی بفهمم، این پاییز گذشت. در درونم هیچ حسی از گذشت زمان ندارم. انگار آینه‌های دردار هوشنگ گلشیری را در درونم بسته‌ام. همان آینه‌هایی که گلشیری در موردشان نوشته بود: آدم وقتی هر دو لنگه‌اش را می‌بندد، دلش خوش است که تصویرش در پشت این درها ثابت می‌ماند. 
اما این پاییز انگار زندگی چیزی در بیرون من بود. چیزی در رگ‌های همین سپیدار و من فقط از دور، از پشت پنجره، بی‌این‌که عبور آب در آوندهای سپیدار را تجربه کنم، گذشت زمان را فقط دیدم، فقط پی گرفتم...
 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۹ ، ۲۱:۳۱
پیمان ..

۱. مجله‌ی اکانامیست، این هفته در مورد چاله‌آسفالت‌های انگلیس یک گزارش کار کرده بود. عنوان گزارش، «جاده‌های انقلابی» بود و در عنوان فرعی هم از پات‌هول‌های انگلیس گفته بود.. فکر کردم پای تمثیل و استعاره‌ای در کار است. مثلا سیاست انگلیس و برگزیت و چالش‌هایی که انگلیس در آینده‌اش با آن روبه‌رو خواهد بود. اما، مطلب استعاره‌ای نبود. واقعا در مورد چاله‌آسفالت‌های انگلیس بود.

چاله‌آسفالت فرورفتگی‌هایی است که توی آسفالت خیابان‌ها و جاده‌ها و اتوبان‌ها به وجود می‌آید. ما ایرانی‌ها با آن خیلی روبه‌رو هستیم. بعید می‌دانم راننده‌ی پرایدی وجود داشته باشد که تجربه‌ی راندن ماشین توی یکی از این چاله‌آسفالت‌ها و کج شدن رینگ لاستیک‌هایش را نداشته باشد. بقیه‌ی ماشین‌ها هم سیستم‌ تعلیق‌شان به فنا می‌رود. 

مطلب اکانامیست با حس طنز بی‌نظیر انگلیسی‌ها شروع شده بود: جشن تولدی که توسط دو تن از اعضای شورای یک روستای دور از مرکز در دسامبر سال گذشته برگزار شده بود. باب اسمیت و مارتین مک‌کیب برای یکی از چاله‌آسفالت‌های جاده‌ی دسترسی به روستا‌ی‌شان جشن تولد گرفته بودند. همه‌ی روستاییان را جمع کرده بودند و برای چاله‌آسفالت ترمیم نشده جشن تولد گرفته بودند. جشن تولدی که در حقیقت اعتراض به راهداری کشور انگلیس بود. چاله‌آسفالتی که علی‌رغم درخواست مردم یک سال بود که به امان خدا رها شده بود...

جلوتر در مورد چاله‌آسفالت‌های انگلیس و بودجه‌ی نگه‌داری جاده‌ها و کاهش این بودجه در ده سال اخیر تو انگلیس صحبت کرده بود. بعد هم نوشته بود که ناتینگ‌همشایر پایتخت چاله‌آسفالت‌های انگلیس است. طی سال‌های ۲۰۱۷ تا ۲۰۱۹ در این منطقه ۲۵۳۹۲۰ چاله‌آسفالت «گزارش» شده بود.

۲. چاله‌آسفالت عموما به خاطر نفوذ آب در زیرساخت آسفالت به وجود می‌آیند. آب در زیرسازی آسفالت نفوذ می‌کند. در زمستان‌ها این آب یخ می‌بندد. دوباره آب می‌شود و انبساط و انقباض آسفالت رویه را تحت تأثیر قرار می‌دهد. گاه آسفالت ترک برمی‌دارد و گاه زمین زیرین فروکش می‌کند و زیر آسفالت خالی می‌شود و چاله ایجاد می‌شود. جاده‌های روستایی ایران مخصوصا در نقاط پرباران و پربرف مثل شمال، سلاطین چاله‌آسفالت‌اند.
چاله‌آسفالت‌ها همه‌جا به وجود می‌آیند. در اتوبان‌ها و جاده‌های اصلی ایران به دلیل مراقبت هر روزه، چاله‌آسفالت‌ها زود به زود ترمیم می‌شوند. اما در راه‌های روستایی...

از لاهیجان تا روستای ما ده کیلومتر راه است. من معمولا این مسافت را با دوچرخه طی می‌کنم. اگر از جاده‌ی اصلی بروم سریع‌تر است. پدرم وقتی نوجوان بود هر روز با دوچرخه این مسیر را به مدرسه می‌رفت و می‌آمد. می‌گفت صبح‌ها و ظهرها جاده در غوروق ما دوچرخه‌‌سوارهای روستایی بود که به مدرسه می‌رفتیم و می‌آمدیم. الان اما با دوچرخه رفتن در این جاده بسیار خطرناک است. جوری که من جرئت نمی‌کنم. دبی ماشین‌های عبوری زیاد است. تریلی و کامیون زیاد رد می‌شود. جاده دوطرفه است. ورودی خروجی زیاد دارد و مهم‌تر این‌که ماشین‌ها واقعا سرعت‌های بالایی دارند و من تصادف‌های احمقانه‌ی بسیار بسیار زیادی دیده‌ام که دلیلش سرعت‌های بالا بوده. به خاطر همین می‌اندازم از جاده‌های فرعی روستایی می‌روم. سه کیلومتر راهم دورتر می‌شود. اما امن‌تر است. 

جاده‌های فرعی روستایی پرند از چاله‌آسفالت. منظره‌ی اکثرشان مثل جاده‌‌ی یک منطقه‌ی جنگی است. انگار هی خمپاره خورده و هی ترکش‌ها آسفالت را ترکانده‌اند. سال‌هاست که جاده‌های روستایی این شکلی‌اند. روستای ما هم همین‌طور. با ماشین که می‌روی قشنگ آرزو می‌کنی ای کاش این جاده خاکی بود. چون جاده‌خاکی دیگر سوراخ سوراخ نیست و ضربه‌ی کمتری به ماشین وارد می‌شود... سال‌هاست که جاده‌های روستایی این اطراف پرند از چاله‌آسفالت‌ها...

۳. برای من طرز برخورد انگلیسی‌ها و ایرانی‌ها در مواجهه با چاله‌آسفالت‌های جاده‌های روستایی‌شان جالب بود. من بارها و بارها با دوچرخه از جاده‌های روستایی فرعی اطراف لاهیجان عبور کرده‌ام. در روزهای آفتابی می‌بینم که اعضای شوراهای روستایی با فرغونی پر از سیمان و ملات می‌روند سراغ چاله‌آسفالت‌ها و شروع می‌کنند به پر کردن ‌آن‌ها. تا وقتی هوا آفتابی است به نظر اکی می‌شود. اما با اولین باران دوباره چاله‌ها پیدای‌شان می‌شود... تعداد گزارش‌های چاله‌آسفالت‌های جاده‌های انگلیس با رقم دقیق در انظار عمومی بود. آن‌قدر که گزارش‌نویس اکانامیست از یک قاره‌ آن‌طرف‌تر به این اعداد دسترسی داشته باشد و پایتخت چاله‌آسفالت‌های انگلیس را تعیین کند. در ایران کسی این چاله‌آسفالت‌ها را گزارش می‌کند؟ کدام نهاد مسئولش است؟ اگر گزارش کنند آمارهای شکایت منتشر می‌شود؟ نه... مشخص است که نه... راستش توی روستای خودمان ندیده‌ام کسی را که به جایی شکایت کند. همه غر می‌زنند. همه از آسیب دیدن جلوبندی ماشین‌های‌شان می‌نالند. سال‌هاست که همه این‌طوری‌اند... 

در تهران اپلیکیشنی مثل تهران من وجود دارد. من خودم بارها و بارها حین دوچرخه‌سواری‌هایم مشکلات مختلفی که در شهر تهران وجود داشته با عکس و شرح توی این اپلیکیشن ثبت کرده‌ام. در اکثر موارد خبری از بهبود نبوده. در بعضی موارد هم شهرداری تهران اصلاحاتی انجام داده بود. اما بزرگ‌ترین نکته‌ی این اپلیکیشن امکان گزارش‌دهی و گزارش‌گیری است... همچه اپلیکیشنی برای تمام ایران وجود ندارد. شاید اگر وجود داشت می‌شد پایتخت چاله‌آسفالت‌های ایران را هم تعیین کرد.

۴. راستش من از چاله‌آسفالت‌ها راضی‌ام. دوست دارم آن جاده‌های فرعی روستایی که ازشان عبور می‌کنم همیشه پر از چاله‌آسفالت‌های ترمیم‌نشده باشند. دنیا همین است. هیچ شر مطلقی وجود ندارد. بدترین وضعیت‌ها هم برای عده‌ای مطلوب است. 

چرا من چاله‌آسفالت‌ها را دوست دارم؟ به خاطر امنیتی که برایم به وجود می‌آورد. من از جاده‌ی اصلی نمی‌روم. چون سرعت‌ ماشین‌ها در آن زیاد است و اختلاف سرعت خطرناک است. در این جاده‌های روستایی چاله‌آسفالت‌ها باعث می‌شوند که ماشین‌ها نتوانند سرعت بروند. خیلی از موارد سرعت من دوچرخه‌سوار با ماشین‌های عبوری در این جاده برابر است. چون من با لاستیک‌های باریکم از فضای صاف جاده رد می‌شوم و توی هیچ چاله‌ای نمی‌افتم. اما ماشین‌ها ۴ تا لاستیک پهن دارند و حداقل یکی از لاستیک‌ها اسیر یکی از چاله‌آسفالت‌ها می‌شود.  در نتیجه همه آرام و با احتیاط می‌روند. اختلاف سرعت‌شان با من کم است و این یعنی عبور من از جاده‌های فرعی روستایی کاملا امن است. مطمئنم اگر این جاده‌ها هم آسفالتی بی‌نقص داشتند، ماشین‌ها در این جاده‌های فرعی وحشیانه‌تر از جاده‌ی اصلی می‌راندند. آن وقت برای من دوچرخه‌سوار هیچ فضای امنی دیگر وجود نداشت! 

 




پس‌نوشت: پری‌روز که داشتم توی این جاده‌ی پر دست‌انداز رکاب می‌زدم یکهو یک پژو پرشیا عین باد از کنارم گذشت. سرعتش قشنگ ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت بود. گرخیدم.  براش چاله و دست‌انداز هیچ اهمیتی نداشت. این مملکت  پر از آدم حرام‌لقمه است. هیچ جای امنی وجود ندارد!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۹ ، ۲۱:۲۶
پیمان ..

مارادونا مرده. همه‌مان داریم بارها و بارها فیلم‌های گل‌زدن‌های افسانه‌ایش را نگاه می‌کنیم. مخصوصا گل‌های بازی انگلیس و آرژانتین در یک چهارم نهایی جام جهانی ۱۹۸۶ را. گل مشهور به دست خدا (آن‌هنگام که با آن قد کوتاهش به آسمان پرید و با دست توپ را وارد دروازه‌ی انگلیس کرد) و گل حرکت انفجاری‌اش از وسط زمین و پشت سر هم دریبل زدن‌هایش تا دروازه‌ی انگلیس را. نمی‌شود همچه اعجوبه‌ای را ستایش نکرد...

معنی این گل‌ها برای خود آرژانتینی‌ها مطمئنا فراتر از لذتی است که ما می‌بریم. در آن سال‌ها آرژانتین اقتصاد درست و درمانی نداشت. چیزی بود شبیه این روزهای ایران. تورم لجام‌گسیخته. بدهی‌های خارجی فراوان. بگیر و ببند. ترس. وحشت. فقر. ناامنی. ... در آن میانه در سال ۱۹۸۲برای جزایر فالکلند وارد جنگ با انگلیس شده بود و به صورت بدی هم در آن جنگ شکست خورده بود. اگر پیروز می‌شد شاید گوشه‌ای از فلاکت مردمش با غرور ملی جبران می‌شد. انگلیسی‌ها دو تا اقیانوس آن طرف‌تر، بر جزیره‌ای چسبیده به آرژانتین ادعای مالکیت داشتند. آرژانتین خواست حقش را بگیرد. اما مارگارت تاچر و ارتش انگلیس قوی‌تر از این حرف‌ها بودند. تاچر از آن پیروزی یک غرور ملی برای انگلیسی‌ها ساخت. خودش تک تک به سراغ خانواده‌های سربازان کشته‌شده در آن جنگ رفت. آرژانتینی‌ها که در درون شکست خورده بودند، از بیرون هم شکست خوردند. 

رسید و رسید تا جام‌جهانی ۱۹۸۶ و آن گل‌های مارادونا که انتقامی شیرین از انگلیس بود. به خودی خود آن گل‌ها زیبا و هیجان‌انگیز بودند. وقتی در زمینه‌ی ملت آرژانتین هم که می‌گذاری می‌فهمی که چه‌قدر ستایش‌برانگیزتر هم هست... وقتی با هنر خودت انتقام تحقیر شدن یک ملت را می‌گیری...

راستش می‌دانی به چی فکر می‌کنم؟ به این‌که مارادونا اگر ایرانی بود احتمالا هرگز نمی‌توانست با هنرش چنین انتقام سختی را بگیرد! چرا؟ چون بزرگان ایران عاشق خودتحریمی‌اند. 

داستان فلسطین و اسرائیل را همه‌ی ما می‌دانیم. یک جورهایی با اغماض شبیه داستان انگلیس و آرژانتین است در مقیاسی وسیع‌تر. اسرائیل آمده زمین‌هایی را گرفته که حق فلسطین بوده. زورش هم بیشتر بوده و فلسطینی‌ها نتوانسته‌اند زمین‌ها را پس بگیرند. حالا این وسط ایران هم بالاخواه فلسطین است و یک جورهایی خودش را فلسطین حساب می‌کند. چه سیاستی را در پیش گرفته؟ هر جا نامی از اسرائیل آمد ایران نباشد. اگر مسابقه‌ی فوتبال است، ایران انصراف می‌دهد. اگر کشتی است، کشتی‌گیر ایران مصدوم می‌شود. اگر هندبال است، هواپیمای ایران دچار نقص فنی می‌شود و به مسابقه نمی‌رسد و... 

اگر حکومت آرژانتین هم می‌خواست مثل ایران عمل کند، در آن جام‌جهانی هرگز نباید آرژانتین رودرروی انگلیس می‌ایستاد. انگلیس یک متجاوز بود. آرژانتین نباید او را به رسمیت می‌شناخت. طبق استدلال‌ بزرگان ایران، وقتی تو کسی را به رسمیت نمی‌شناسی با او مسابقه هم نمی‌دهی... اما آرژانتین رفت و مسابقه داد. مارادونا هنر و نبوغش را به رخ انگلیسی‌ها کشاند. دست خدا به یاری تیم آرژانتین آمد و مجموعه‌ای از اتفاقات دیدنی رخ داد که تمام جهان تا ده‌ها سال آن را به یاد دارند و به یاد خواهند داشت و همیشه هم می‌گویند که عه... انگلیس در جزایر فالکند کلی آرژانتینی را کشت، جزیره‌ای که چسبیده به آرژانتین بود و انگلیس از دو اقیانوس آن طرف‌تر آن را از آن خودش کرده بود. 

تحقیر شدن انگلیس در آن بازی به یاد همگان می‌ماند... اما مصدوم شدن الکی کشتی‌گیر ایرانی، انصراف تیم ملی فوتبال ایران از فلان تورنمنت و... به یاد چه کسی می‌ماند؟ برای چه کسی سوال ایجاد می‌کند؟ بدبختی و فلاکتش می‌ماند برای خود ما. 

مثل این می‌شود که خودمان را در یک دستشویی تاریک حبس کنیم، چون هم‌اتاقی‌مان را به رسمیت نمی‌شناسیم. کم‌کم به تاریکی عادت می‌کنیم. کم‌کم از نور ترس‌مان می‌گیرد. کم‌کم از بقیه‌ی آدم‌ها ترس‌مان می‌گیرد. از این که صدای آدم دیگری را بشنویم عق‌مان می‌گیرد. همه‌ی آدم‌ها با هم‌اتاقی ناجنس ما رفت‌وآمد دارند. همه‌ی آن‌ها بدند. ما در تاریکی خودمان خوب می‌مانیم... 

و ترس سراپای وجودمان را می‌گیرد. طرح جدید نماینده‌های مجلس برای مجاز شدن کشتن افغانستانی‌ها در ایران و مجاز شدن مصادره‌ی اموال آن‌ها توسط دولت مصداق عملی این ترس است. ما حتی از افغانستانی‌های هم‌زبان و هم‌نوع خودمان هم دیگر می‌ترسیم. ما توی توالت تاریک در را به روی خودمان بسته‌ایم و فکر می‌کنیم مطبوع‌ترین بوی دنیا را داریم استشمام می‌کنیم... 

مارادونا اگر ایرانی بود هیچ وقت نمی‌توانست گل قرن را بزند. شک ندارم.

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۰۶ آذر ۹۹ ، ۱۲:۲۶
پیمان ..

خیلی اتفاقی پیدایش کردم. من توی اینستاگرام، صفحه‌ی چند تا راننده تریلی را هم دنبال می‌کنم. یکی‌شان یک فیلم یک دقیقه‌ای گذاشته بود از یک جاده‌ی کویری (جاده‌ی بم- کرمان) حوالی سال ۱۳۷۴. جایی که گرمای هوا در انتهای جاده سراب درست کرده بود و دوچرخه‌سواری داشت با بار و بنه در حاشیه‌ی جاده رکاب می‌زد. جلوترش یک اتوبوس ۳۰۲ تیز کرده بود برای سبقت گرفتن از یک کامیون و پشت سر اتوبوس هم یک وانت کم‌صبر بود که می‌خواست به هر طریقی شده هم از کامیون و هم از اتوبوس یک‌جا سبقت بگیرد. از روبه‌رو هم یک مینی‌بوس و پشت‌سرش یک مایلر داشتند می‌آمدند. 
سرخوشی دوچرخه‌سواری که پشت به دوربین داشت آرام رکاب می‌زد با سبقت خرکی اتوبوس و دود سیاهی که حاصل پدال را تا ته فشردن راننده‌اش بود تضاد عجیبی داشت. دوچرخه‌سوار آرام بود. اما جلوتر انگار فاجعه‌ای در راه بود.
فکر کردم الان است که اتوبوسه با مینی‌بوسه شاخ به شاخ شود. برایم ترسناک‌تر آن پیکان وانت پشت اتوبوس بود که می‌خواست همان لحظه از اتوبوسه سبقت بگیرد و دنبال کوچک‌ترین سوراخی برای عبور بود. ولی اتفاقی نیفتاد. پیکان وانته پشت کامیون ماند. اتوبوسه سبقت را گرفت و دوچرخه‌سوار هم به مسیرش ادامه داد...

یک فیلم یک دقیقه‌ای که حس کردم چه‌قدر قصه و تعلیق داشت... 

فیلم لوگو داشت. لوگویش را توی اینستاگرام جست‌وجو کردم و به صفحه‌ی ساسان فارسانی رسیدم. دیدم صفحه‌اش پر است از فیلم‌های یک دقیقه‌ای از جاهای مختلف ایران در سال ۱۳۷۴. جاده و دوچرخه در خیلی از فیلم‌های یک دقیقه‌اش جایگاه ویژه‌ای داشتند. آن فیلم دوچرخه‌ی سوار جاده‌ی کندوانش عالی بود. جاده‌ی تبریز به کندوان. دوچرخه‌سواری با بار و بنه رکاب می‌زد و نوجوانان و کودکان روستاهای بین‌ راه با دوچرخه‌هایشان همراه او شده بودند و با او حرف می‌زدند. جاده را با دوچرخه‌های‌شان غوروق کرده بودند... اما فقط جاده نبود. آد‌م‌ها هم بودند. کلوزآپ‌هایی چند ثانیه‌ای از مردمانی گوناگون. به اندازه‌ی ۲ ساعت درگیر صفحه‌اش شده بودم. فیلم‌هایش زندگی بودند. همه جور آدمی توی فیلم‌هایش بودند. به اندازه‌ی یک نگاه گذرا البته. حالت نوستالژیک سال ۱۳۷۴ و شکل ماشین‌ها و خانه‌ها و مکان‌ها و آدم‌ها در آن سال هم جذاب بود.
توی یکی از پست‌ها فیلمی از نقشه‌ی جاده‌هایی که در سال ۱۳۷۴ برای فیلم‌برداری درنوردیده بود گذاشته بود و نوشته بود:

«خط قرمز مسیری هست که از مرداد‌ ماه تا مهرماه هفتاد و چهار طی کردیم، پین‌های زرد تقریبا مکان‌هاییست که از آنها گذر کردیم یا مستقر شدیم.
نوار برای دوربین خیلی محدود بود، روزی ده تا سی دقیقه.
این پروژه قرار بود در دو مرحله انجام شود، مرحله اول طبق برنامه ریزی انجام شد ولی متاسفانه مرحله دوم یعنی خراسان و شرق ایران و چند شهر مرکزی ایران به اجرا نرسید.
سوالات زیادی از من شده که آیا فلان شهر یا روستا هم رفتیم یا نه؟
یا خیلی زیاد درخواست شده که فیلم کامل ویدیویی که از شهر یا روستاشون گرفته شده براشون بفرستم، متاسفانه این امکانش نیست. سعی من بر این بوده تصویری کلی از ایران بگیرم و همه‌جا بطور خلاصه نشانه‌هایی ضبط کنم. از مردم، تاریخ، معماری و جاده‌های ایران.
این ویدیوهای کوتاه زیر یک دقیقه را روزانه تدوین و صداگذاری میکنم، همه داستانهای کوتاه و بدون کلام هستند، فقط زمان و‌ مکان را زیر پست مینویسم، فکر میکنم هر کلامی از تاثیر کار کم میکنه.»

فیلم‌هایش ترتیب زمانی ندارند. مهم هم نیست. ولی دیدن‌شان جذاب است. هر کدام‌‌شان یک قصه‌ی یک دقیقه‌ای مینی‌مال دارند. اتفاق بزرگی نمی‌افتد. اما به تو حسی از زندگی و ثبت شدن آن در سال ۱۳۷۴ می‌دهد.
 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۹ ، ۱۸:۲۷
پیمان ..