سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ستون پایین:
پیوندهای روزانه، معمولا لینک سایر نوشته‌های من است در سایت‌ها و مطبوعات و خبرگزاری‌ها و...
کتاب‌بازی، آخرین کتاب‌هایی است که خوانده‌ام به همراه نمره و شرح کوچکی که در سایت گودریدز روی‌شان می‌نویسم.
پایین کتاب‌بازی، دوچرخه‌سواری‌های من است و آخرین مسیرهایی که رکاب زده‌ام و در نرم‌آفزار استراوا ثبت کرده‌ام.
بقیه‌ی ستون‌ها هم آرشیو سپهرداد است در این سالیانی که رفته بر باد.

ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

تا اواسط فیلم با یک فیلم متوسط (حتی متوسط رو به پایین) روبه‌رو بودم. اول قرار بود برویم سینما چهارسو. دیدم خرید اینترنتی بلیطش نیم‌بها نیست. سینما فلسطین نیم‌بها بود. سالن یک سینما فلسطین هم سالن خوبی است. ازین سالن سینماها که پرده بالاست و تماشاچی توی گودی قرار می‌گیرد و تقریبا باید به بالا نگاه کند خیلی بیشتر از این سالن‌هایی که پلکانی‌اند و آدم را یاد سالن همایش‌ها و سخنرانی‌ها می‌اندازند خوشم می‌آید. قیمتش هم خیلی کمتر از چهارسو بود. تا اواسط فیلم خوشحال بودم که خوب شد پول بلیط سینما چهارسو را برای این فیلم ندادم. ولی پایان‌بندی‌اش نظرم را عوض کرد. «مجبوریم» رضا درمیشیان ارزش دیدن داشت.

فیلم بازیگرهای معروف و گل‌درشتی داشت. از پارسا پیروزفر و همایون ارشادی تا فاطمه معتمدآریا (که همیشه حس مادرانگی بهش دارم) و نگار جواهریان. اما شخصیت‌ها تخت بودند و هیچ کدام پرداخت و ویژگی خاصی نداشتند. می‌شد هیچ‌ کدام‌شان مشهور و ستاره نباشند و همین خروجی را از فیلم ببینی. سیر وقایع فیلم خیلی سریع بود. نحوه‌ی برش خوردن صحنه‌ها هم این را تشدید می‌کرد. قصه‌، قصه‌ی یکی از دختران کارتن‌خواب شهر تهران بود. دختری بی‌کس‌وکار و کارتن‌خواب که دل در گرو مردی داده بود که از عشق او سوءاستفاده می‌کرد. می‌فروختش به مردان دیگر یا حامله‌اش می‌کرد و بچه‌اش را ازش می‌گرفت می‌فروخت. اما یکهو متوجه شدند که دختر دیگر نمی‌تواند بچه‌دار شود. یعنی مشتری آخر شکایت کرد که این بچه‌دار نمی‌شود. آزمایش دادند و متوجه شدند که لوله‌ی دختر بسته شده. از این‌جای فیلم سروکله‌ی نگار جواهریان پیدا شد. یک خانم وکیل جوان که طرز لباس پوشیدن و روسری سر گذاشتنش آدم را یاد نسرین ستوده می‌انداخت. او پیگیر ماجرا شد که چه کسی این کار را با دختر کرده و متوجه شد که یک خانم دکتر (فاطمه معتمد آریا) این کار را کرده. ادامه‌ی فیلم جر و منجر نگار جواهریان و معتمدآریا بود برای این که اثبات شود معتمدآریا گناه‌کار بوده و بدون اجازه حق بچه‌دار شدن را از زنی کارتن‌خواب گرفته.

سمج بودن نگار جواهریان برای اثبات حقانیت و اثبات گناه‌کار بودن معتمدآریا جذاب بود.

در حقیقت فیلم از اواسط به بعد اوج می‌گیرد و حول یک دوراهی اخلاقی پیچ و تاب می‌خورد: آیا انسان در هر شرایطی باید حق اختیار داشته باشد؟ آیا این دختر کارتن‌خواب در شرایطی هست که حق انتخاب داشته باشد؟ آیا تصمیم گرفتن به جای او عملی غیراخلاقی است؟

اما چیزی که باعث شد بعد از تمام شدن فیلم، راضی سینما را ترک کنم پایان‌بندی غافل‌گیرانه‌اش بود. پایان‌بندی‌ای که من اسمش را می‌گذارم توصیف تعادل شوم حاکم. روایتی از آدم‌هایی در شرایط بهتر که توی سروکله‌ی هم می‌زنند تا شاید زندگی آدم‌هایی در شرایط بد را از ظن خود بهتر کنند، اما تلاش‌شان بیهوده است. تعادل به شدت عجیبی برپاست که تمام تلاش‌های‌شان را مضحک می‌نماید. به خصوص بلایی که سر نگار جواهریان در پایان فیلم می‌آید. نگار جواهریانی که پیروز جدال با معتمدآریاست، اما... 

پایان‌بندی فیلم را دوست داشتم. چون خیلی از مسائل اجتماعی ایران همین‌شکلی‌اند. یک تعادل شوم برپاست که یک سری بهره‌کشی می‌کنند و یک سری فقط ظلم می‌بینند و جوری تعادل برقرار است که بر هم زدنش گویی غیرممکن است. بر هم زدن این تعادل‌ها هزینه‌هایی وحشتناک دارد... از «مجبوریم» به خاطر توصیف یکی از این تعادل‌های شوم و روایت آدم‌هایی که تلاش بیهوده برای بر هم زدن این تعادل شوم دارند خوشم آمد.
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۰:۳۱
پیمان ..

یکی از دوست‌داشتنی‌ترین سریال‌های زندگی‌ام، دوازده قسمتی «بچه‌های مدرسه‌ی همت» بود. سال هفتادوپنج ساخته شد و مهران رجبی ناظم مدرسه بود و همه‌ی قسمت‌هایش با بازیگرهای نوجوانش دوست‌داشتنی. قصه‌هایی که در یک مدرسه‌ی شبانه‌روزی اتفاق می‌افتادند. کارگردان کار رضا میرکریمی بود و نویسنده‌ی فیلمنامه محمد رضایی راد. یکی از یکی بهتر. فیلم در جغرافیای گیلان اتفاق می‌افتاد و گیلان سرزمین غریبی است. هم کوه دارد، هم دشت، هم دریا. هم گیلک دارد و هم ترک و همه‌ی این‌ها توی فیلم تبلور یافته بود.

بعدها لوکیشن سریال را پیدا هم کردم. طرف‌های اشکورات است. جاده‌ی اصلی این طرف رود و خود مدرسه‌ آن طرف رود است. این روزها کاربرد مدرسه‌ را عوض کرده‌اند. مجتمع اقامتی گردشگری شده است. صحبت‌هایی از تبدیلش به موزه‌ی اشکورات هم به میان بود.

اما مدرسه‌ی همت تنها مدرسه‌ی شبانه‌روزی گیلان نیست. یک جایی آن طرف دیلمان بین روستاهای سیبن و گوفل مدرسه‌ی شبانه‌روزی شهید چمران قرار دارد. نزدیک شهر سیاهکل هم مدرسه‌ی شبانه‌روزی امام خمینی قرار دارد. فاصله‌ی سیاهکل تا دیلمان پنجاه کیلومتر هم نیست. اما جغرافیا پدیده‌ی غریبی است. اصلا نباید گول اعداد را خورد. فاصله‌ی بین روستاهای اطراف دیلمان از هم شاید پنج-شش و نهایت هشت-نه کیلومتر باشد. اما دنیاهای بسیار متفاوتی را می‌بینی. ارتفاعات و سختی زندگی در روستاهای دیلمان با پنجاه کیلومتر پایین‌ترش اصلا قابل قیاس نیست. این جغرافیا را که ببینی درک می‌کنی که چرا در گیلان باید همانند سیستان و بلوچستان و همانند نواحی عشایرنشین مدرسه‌ی شبانه‌روزی ببینی...

اما به نظرم قصه‌ی مدارس شبانه‌روزی قصه‌ی کنکور است. مطمئنا در بین دانش‌آموزان این مدارس شبانه‌روزی نابغه‌هایی پیدا می‌شوند. نابغه‌هایی که لیاقت‌شان رشد بیشتر است. اما چند تای‌شان مثل بچه‌های تهرانی و شهری می‌توانند به دانشگاه‌های دولتی راه پیدا کنند؟ کنکور مگر اجازه می‌دهد که این بچه‌ها وارد دانشگاه‌های دولتی و طراز اول شوند؟ اصلا کنکور افق دیدی برای رشد می‌گذارد؟ اصلا معلمان و مدیران این مدارس می‌توانند بچه‌ها را برای بازی مسخره‌ای به نام کنکور آماده کنند؟

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۰:۲۱
پیمان ..

آرامگاه منسوب به امام محمد غزالی است در توس. با آرامگاه فردوسی ۱.۵ کیلومتر فاصله دارد. جلال و جبروت معماری هوشنگ سیحون باعث شده تا هر که به توس می‌رود فردوسی را زیارت کند، اما امام محمد غزالی را نه. در حالی‌که به نظرم تأثیرات امام محمد غزالی و جریان فکری او به مراتب از تأثیر فردوسی بالاتر بوده است. 
فردوسی شاعر سترگی بوده. به نوعی نجات‌دهنده‌ی زبان فارسی و فرهنگ مردمان فارسی‌زبان بوده. در روزگاری که همه‌ی دانشمندان خراسان بزرگ به زبان عربی کتاب می‌نوشتند و زبان رسمی دربار عربی بود، او و گروهی که عضوش بود یک جورهایی مانع از مرگ زبان فارسی شدند. اما امام محمد غزالی یک شیفت‌پارادایم (تغییردهنده‌ی فضا و روال) در تاریخ ایران بوده است. به نظرم حاصل جمع تأثیرات غزالی از فردوسی خیلی بیشتر بوده...
در دروس تاریخ این‌گونه به ما القاء می‌شود که ایران زمان هخامنشیان و ساسانیان بسیار بزرگ‌ و پهناور بوده. اما واقعیت این است که پهناورترین نقشه‌ی ایران در طول تاریخ در زمانه‌ی سلجوقیان و خوارزمشاهیان به وقوع پیوسته بوده. ایرانی که از یک سو همسایه‌ی هند بوده و از سویی دیگر همسایه‌ی روم. سلجوقیان و خوارزمشاهیان هم سلسله‌هایی ترک‌تبار بوده‌اند. اما مدیریت چنین سرزمین پهناوری به عهده‌ی یک مرد از شهر توس بوده: خواجه نظام‌الملک طوسی. سیاست‌نامه‌ی او کتابی‌ست در باب حکمرانی و اهمیت سیستم‌های اطلاعاتی برای حکمرانی. از منظر اقتصادی خواجه‌ نظام‌الملک طوسی در چند دهه‌ وزارتش فردی بسیار موفق بود: هم منابع لازم برای کشورگشایی ترکان سلجوقی را فراهم می‌کرد و هم تورم را در سطحی پایین نگه می‌داشت و موجب ثبات در کل ایران‌زمین می‌شد.
می‌گویند حمله‌ی مغول بود که باعث شد تا بزرگ‌ترین ایران تاریخ نابود شود. حمله‌ای که نابخردی یکی از حکمرانان خوارزمشاهی باعث و بانی‌اش بود. می‌گویند حمله‌ی مغول بود که باعث شد تا عصر طلایی اسلام پایان یابد. می‌گویند پیش از حمله‌ی مغول، ترکیب فرهنگ ایران و آموزه‌های اسلام باعث شده بود تا ایران‌زمین سرآمد سرزمین‌های جهان باشد. اما انحطاط در ایران‌زمین دهه‌ها پیش از حمله‌ی مغول آغاز شده بود و در این بین امام محمد غزالی را رسمیت‌بخش این انحطاط می‌نامند. تا پیش از سلجوقیان، عمده‌ی دانشمندان و فیلسوفان ناحیه‌ی خراسان بزرگ بر تفکر و تعقل اصرار شدید داشتند. کتبی که نگاشته می‌شد از سنت فیلسوفان یونانی بهره‌مند  بود و جنگ و جدل‌های بین دانشمندان در فضای تعقل و استدلال صورت می‌پذیرفت. جدال نامه‌ای ابوعلی‌سینا و ابوریحان بیرونی نشان می‌دهد که دانشمندان آن عصر چه قدر بر استدلال و تعقل اصرار می‌ورزیدند و فضای علم و عقل چنان سیطره‌ای داشت که حتی کسانی مانند ابن راوندی با استدلال‌های‌شان خدا و پیغمبر را به چالش می‌کشیدند و کسی به آن‌ها تعرض نمی‌کرد. اما در زمانه‌ی سلجوقیان طی یک مجموعه از اتفاقات آزاداندیشی و عقل‌گرایی رخت بر بست که یکی از این اتفاقات ظهور امام محمد غزالی بود.
غزالی بر این باور بود که راه حقیقت از تزکیه‌ی نفس می‌گذرد. او طریق تصوف را صورت عالی‌تری از معرفت می‌دانست و حکم به ارتداد بسیاری از فیلسوفان پیش از خودش مانند ابن‌سینا داد. او عقل‌گرایی فیلسوفان و دانشمندان پیش از خودش را تقبیح کرد.
البته که غزالی به تنهایی نمی‌توانست چنین تأثیری بگذارد. قصه‌، قصه‌ی خواجه نظام‌الملک هم هست. خواجه نظام‌الملک برای راحت کردن حکمرانی خودش حوصله‌ی دانشمندان عقل‌گرا و استدلالی را نداشت. یک مسئله‌ی مهم دیگر هم مذهب خواجه‌نظام‌الملک بود. او سنی مذهب بود. همزمان با نظام سلجوقیان در مصر حکومت شیعه مذهب فاطمیان بر سر کار بودند. رقابت بین این دو حکومت باعث ایجاد فضایی دو قطبی در جهان اسلام شد و چه حکایت عجیب و سیالی است که ایران‌زمین روزگاری چنان سنی‌مذهب بود که وزیرش شیعه‌کش بود و سرزمین مصر روزگاری شیعه‌مذهب بود و این روزها کاملا برعکس شده است...
خواجه نظام‌الملک برای گسترش کلام اشعری و سنت‌گرایی فقه شافعی مدارس نظامیه را در سرتاسر قلمرو بزرگ سلجوقیان دایر کرد. مدارس نظامیه سه ویژگی اصلی داشتند:
۱. آزاداندیشی و پرسشگری را تقبیح می‌کردند و مکانی بودند که یک سلسله محتوای ثابت تدریس می‌شد و از افراد انتظار می‌رفت که این سلسله محتواها را واو به واو بیاموزند و تکرار کنند. در حقیقت مدارس نظامیه مکانی برای حفظ عقاید در برابر دعاوی شیعیان و اسماعیلیان و اعتزالیان بود. (سازوکار حوزه‌های علمیه در این روزها خیلی شبیه مدارس نظامیه است...)
۲. هر گونه پژوهش علمی را با دیده‌ی شک و تردید می‌نگریستند و مجموعه سخنان پیامبر و آموزه‌های ثابت اسلامی را فقط قبول داشتند.
۳. هزینه‌های مدارس نظامیه را دولت سلجوقی تمام و کمال پرداخت می‌کرد.۱
نقش امام محمد غزالی در این میان چه بود؟ راه‌اندازی و مدیریت مدارس نظامیه به عهده‌ی امام محمد غزالی بود. 
حاصل کارهای امام محمد غزالی در مدارس نظامیه رواج تصوف و مذهب تعلیمی در سراسر ایران زمین بود. غزالی تمام فیلسوفان را مرتد اعلام کرد و ارتداد حکم سنگینی در فقه اسلام است. تصوف بعد از امام محمد غزالی به تدریج استوارترین درخت فکری و فرهنگی ایران زمین بود. فرهنگ سر به جیب مراقبت فرو بردن و غافل شدن از دنیا، هنوز که هنوز است در میان ایرانیان رواج دارد و ارزش به شمار می‌رود. فرهنگی که می‌گویند یکی از عوامل عقب ماندن ایران زمین از سیر پیشرفت در جهان شد... تصوفی که امام محمد غزالی در گسترشش بسیار اثر گذاشت بعدها شاعران بزرگی همچون مولوی و جامی را به جهانیان معرفی کرد. اما قصه این است که پیش از غزالی، ابوریحان و ابن‌سینا و خوارزمی و... به جهان معرفی می‌شدند و همه‌ی این افراد در زمانه‌ی امام محمد غزالی مرتد اعلام شدند...

 

 

۱: منبع: کتاب روشنگری در محاق/ استیون فردریک استار/ حسن افشار/ نشر مرکز

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۸:۵۶
پیمان ..

برایم مطلوب‌تر بود که کیومیزو را به دوست و آشنا بفروشم. می‌دانستم که موتور سرحال و قلب تپنده‌ای دارد و اگر خوب باهاش تا شود تا ده سال دیگر هم ماشین است. درست است که ۱۸ سال عمر داشت، اما مصرف سوخت و نوع گاز خوردنش و این‌که حتی یک قطره روغن هم ازش کم نمی‌شد نشانه‌های سلامت کامل موتور بودند. یک بار به یکی گفته بودم من پیچ چرخ این ماشین را با هزار تا پژو و مشتقات پژو و بقیه‌ی ماشین‌های ایرانی عوض نمی‌کنم. اغراق‌آمیز بود. ماشینی که از نظر قیمتی از پراید هم ارزان‌تر بود همچه توصیفی برایش اغراق بود. ولی به نظرم اغراق نبود. این ماشین می‌توانست هزاران کیلومتر برود بی‌این‌که ضعف و نقص نشان بدهد. کیومیزو از نظر ظاهری نیاز به رسیدگی داشت. قلبش سالم بود. اما ظاهرش از پس سال‌ها رخسار پیری به خود گرفته بود. آفتاب‌سوخته شده بود و چراغ‌ها زرد و ترک‌دار. دوست داشتم یک دوست و آشنا بخرد و به ظاهرش برسد و بتوانم کیومیزوی نونوار شده را هم ببینم... 
اما راستش «بازار» جای بی‌رحمی است. «بازار» دوست و آشنا نمی‌شناسد. اتفاقا در بازار دوست و آشنا گزینه‌های بدتری هم می‌شوند. چند نفر از دوستان آمدند و دیدند. من راستاحسینی تمام مزایا و معایب ماشین را برای‌شان توضیح دادم. ۶ سال سوار کیومیزو بودم و احوال تمام پیچ‌ها و پرچ‌ها و درزها و همه جای ماشین را به خوبی می‌دانستم. خوبی‌های ماشین را هم گفتم. قیمت واقعی را هم گفتم. همه گفتند قیمتش را تند می‌گویی. جالبش برایم این بود که همه از اصطلاح تند گفتن قیمت استفاده می‌کردند. «بازار» علاوه بر غریبه‌سازی کلیشه‌ساز هم است. من هزاران کیلومتر مزدا ۳۲۳ سوار شده بودم و توی تعمیرگاه حنیفه هم ده‌ها مزدا ۳۲۳ را دیده بودم و می‌دانستم که کیومیزو از نظر موتوری یک سروگردن از اکثرشان بالاتر است و گول ظاهرش را نباید خورد. اما همه بر اساس ظاهر تصمیم می‌گرفتند. ندادم. می‌دانستم که اگر ارزان بدهم بعدها خیلی حسرت خواهم خورد که چرا ماشین به این خوبی را مفت داده‌ام.
شک هم داشتم البته. فکر می‌کردم ماشینی که ۱۵ سال است دیگر تولید نمی‌شود مشتری چندانی نداشته باشد. آخرین سفر را هم باهاش تا مشهد رفتم و برگشتم. توی یکی از توقف‌های وسط مسیر، از زاویه‌های گوناگون از کیومیزو عکس تبلیغاتی انداختم و گفتم خداحافظ پسر خوب. از سفر که برگشتم توی دیوار آگهی گذاشتم. قیمت را هم مثل بقیه گذاشتم و گفتم حالا تا چند میلیون کمتر هم مشتری بود می‌دهم. 
برخلاف تصورم مشتری زیاد داشت. هم دلال‌ها بودند و هم مصرف‌کننده‌های عادی. دلال‌ها را رد می‌دادم. خودشان رد می‌شدند البته. چون قیمت پایین می‌گفتند و این‌که حاضر نبودند بیایند شرق تهران ماشین را ببینند. مصرف‌کننده‌ها عموما کسانی بودند که از ماشین‌های ایرانی ذله شده بودند؛ ولی پول‌شان هم نمی‌رسید که ماشین خارجی ۴-۵ سال کارکرد بخرند. یکی‌شان مردی بود که پژو داشت و از این‌که ماشینش هر ۲۰-۳۰ هزار کیلومتر یک بار واشر می‌زند و مصرف سوختش صدی ۱۲-۱۳ لیتر است ذله شده بود. اما از کیومیزو هم ترس داشتند. ته تهش می‌گفتند مزداست و اگر خرج داشته باشد خیلی گران است. من هم اصراری نمی‌کردم که این ماشین خرجی ندارد. حالت اشتیاق و ترس هم‌زمان‌شان را درک می‌کردم. ولی دوست نداشتم. خودم هم توی تصمیم‌هایم این حالت را دارم و خیلی ویژگی بدی است. تورم افسارگسیخته و وابستگی همه چیز به قیمت دلار انگار این دودلی و تردید را در همه نهادینه کرده. همه‌شان هم برای این‌که ریسک کار را پایین بیاورند قیمت پایین پیشنهاد می‌دادند و من هم می‌گفتم ببین توی ایران یک ماشین باشد که خوب بتوانم در موردش نظر بدهم همین ۳۲۳ است و می‌دانم چه ماشینی دارم می‌فروشم. قیمتش این نیست. می‌رفتند.
تا این‌که مرد ریشو و خانمش آمدند. پراید داشتند. حالت مصممی داشتند. ماشین را نگاه کرد و گفت ظاهرش جای کار دارد. موتوری را هم اجازه هست سوار شوم؟ گفتم بله. خانم و آقا جلو نشستند. یک مسیر کامل برایش در نظر گرفتم که هم ترافیک و دنده یک برود و هم تا ۱۲۰ تا بتواند سرعت برود. خوب گاز داد و شتاب گرفت و همه چیز را تقریبا تست کرد و چند تا سوال پرسید. تهرانی‌جماعت یا خودش مهاجر است یا ننه بابایش. خانمش رشتی بود. پیاده که شدند از قیمت پرسیدند. من و بابام بودیم. قیمت گفتیم. گفتند تخفیف نمی‌دهید؟ بابام به خاطر گیلانی بودن خانمش یک کوچولو قیمت را پایین آورد. می‌دانستم که کیومیزو دخترکش است و معمولا دخترها و زن‌ها دوستش می‌دارند. بعد از پیاده شدن برق رضایت را توی چشم‌های خانمه دیدم. سر قیمت دیگر چانه نزدند. بقیه‌ی مشتری‌ها چانه می‌زدند و تا ۳۰ میلیون کمتر قیمت پیشنهاد می‌دادند. اما این دو تا چانه نزدند. حتی ایرادهای ماشین را هم برجسته نکردند. آقاهه گفت من تا عصر به‌تان خبر می‌دهم و آدرس جایی حوالی محل‌مان را گرفت تا برود یک ماشین هم آن‌جا ببیند. عصر خبر داد که می‌خواهم.
از مرد مشتری خوشم آمد. تکلیفش مشخص بود. می‌دانست که دقیقا چه ماشینی می‌خواهد. می‌خواست پرایدش را بهتر کند و گزینه‌ی بعدی‌اش را هم مشخص کرده بود. ترس و دلهره‌ و دودلی بقیه را هم نداشت. قیمت را هم انگار دستش آمده بود. چند تایی رفته بود نگاه کرده بود. مصمم بود. حاضر بود برای تصمیمی که گرفته هزینه بدهد. من در آن ۴-۵ روز کم دیدم. یعنی خودم هم در برهه‌های کمی از زندگی‌ام این‌جوری بوده‌ام. دوست داشتم این ویژگی‌اش را. بدانی چی می‌خواهی و بروی به سمتش... دو دل نباشی. تردید نداشته باشی...
کیومیزو یک مشتری دیگر داشت که اول ۳۰ میلیون ارزان‌تر پیشنهاد داده بود. پیگیر بود. در ۴ روزی که توی دیوار گذاشته بودیم ۳ بار زنگ زد. بار سوم وقتی فهمید که با قیمتی که گفته‌ایم مشتری پیدا شده گفت من هم همان قیمت را می‌خواهم. اما ندادم. خوب فهمیده بود که کیومیزو از نظر موتوری چه قدر سرحال و قبراق است و ماشین ارزشمندی است. به خاطر همین پیگیر بود. اما ازین‌که حاضر نبود هزینه بدهد خوشم نیامد. تا یکی پیدا شد، او هم قیمتش را بالا برد. او هم مصمم بود. اما رقابت‌جو هم بود. مصمم خالی قشنگ است و البته که مصمم خالی بودن کار سخت‌تری هم هست.
وقتی توی دیوار جنسی را می‌خواهی بفروشی و نیاز به دیدار مشتری هست، حدس زدن قصه‌ی زندگی مشتری یکی از سرگرمی‌های جالب است. این‌که مشتری چند سالش است؟ اهل کجاست؟ شغلش چی است؟ با همسرش چه‌طور تا می‌کند؟ خانه‌اش کجاست و چه شکلی است؟ سرگرمی‌هایش چگونه‌اند؟ رفتارش با بقیه چگونه است؟ کجاها رفته؟ چرا می‌خواهد جنس تو را بخرد؟
من حدس می‌زدم که مرد مشتری، بازاریاب باشد. چون حس می‌کردم خیلی گشته. شنبه که آمد فهمیدیم حسابدار است. به نظر بابام حسابدار خوبی نبود. چون چکی که از مشتری پرایدش به نام من گرفته بود چک رمزدار نبود. سر پاس شدن چک کمی علاف شدیم. سنش را حدس می‌زدم ۴۰ سال باشد. ۴۴ سالش بود. حدس می‌زدم خانمش ۳۰ ساله باشد. اما خانمش هم ۴۴ ساله بود. تازه ازدواج کرده بودند. پرایدش را ۵ سال پیش خریده بود. گفت صفر کیلومتر خریدم که دردسر نداشته باشم. اما حالا بعد از ازدواج بیشتر برایش یک ماشین راحت و سرحال سوار شدن مهم شده بود. خرید کیومیزو برایش از اثرات آمدن یک زن به زندگی‌اش بود. روز محضر برادرخانمش هم آمده بود. هم خودش هم برادرخانمش ریش بلند داشتند. به ریش‌شان خیلی هم رسیدگی کرده بودند. شانه کشیده و مواد نگه‌دارنده زده و ازین کارها. حالا او روی برادرخانمش اثر گذاشته بود یا برادرخانمه روی او اثر گذاشته بود نفهمیدم... ولی حالت مصمم و بدون شکش را دوست داشتم. وقتی کلیدهای کیومیزو را بهش دادم دوست داشتم یک نگاه خداحافظی به کیومیزو بندازم. اما ننداختم. جلوی خودم را گرفتم. حس کردم خوب نیست. به جایش گفتم مبارک باشه و راهم را گرفتم رفتم. 
 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۹:۵۶
پیمان ..

زنگ زد و داستانی را گفت که واقعا نمی‌دانستم چه بگویم وچه کنم. شماره‌ام را با یک واسطه گیر آورده بود و خودش هم می‌دانست که کاری از دستم برنمی‌آید. اما می‌خواست تیری در تاریکی بیندازد شاید که بتواند کاری کند. قصه یک خانواده‌ی افغانستانی را گفت که مثل خیلی‌های دیگرشان مدرک اقامتی معتبری ندارند. چند سال پیش سر حق تحصیل بچه‌ها، به‌شان برگ آبی داده بودند که یک جور مدرک اقامتی به شمار می‌آید. اما سال‌های بعدش مدرسه‌ها و دفاتر کفالت و... این‌قدر ان‌قلت آوردند که بچه‌ها نتوانستند دوباره توی مدرسه دولتی ثبت‌نام شوند و در نتیجه آن برگ آبی هم تاریخ انقضایش به سر رسید و آن‌ها غیرقانونی شدند. قاچاقی به ایران آمده بودند و غیرقانونی در ایران زندگی می‌کردند. هزینه‌های زندگی در ایران هم که در این چند سال سر به فلک کشید. بچه‌ها کار می‌کردند. پدر و مادر کار می‌کردند. همه کار می‌کردند تا بتوانند زنده بمانند. تا این که هفته‌ی قبلش پسربچه‌ی خانواده (پسری ۱۳-۱۴) را پلیس دستگیر کرد. توی یک مغازه با چند نفر دیگر کار می‌کرد که پلیس فهمید چند نفر افغانستانی بدون مدرک بین‌شان است. آمد و دستگیرشان کرد. بردشان اردوگاه ورامین. افغانستانی‌ها مدرک اقامتی هم که داشته باشند پلیس دستگیرشان می‌کند می‌فرستد اردوگاه ورامین. بعد از سه چهار روز یا سوار اتوبوس‌شان می‌کند و می‌فرستد به مرز افغانستان یا مشخص می‌شود که مدرک اقامتی دارند و آزادشان می‌کند. پدر خانواده همان موقع می‌فهمد. خودش را به اردوگاه می‌رساند. اما بدبختی این است که خودش هم مدرک اقامتی ندارد. حتی می‌ترسد برود بپرسد پسرم را کجا برده‌اید. می‌ترسد گیر بدهد و بعد بگویند تو خودت غیرمجازی. می‌ترسد همان‌جا بگیرندش و او را هم رد مرز کنند. اگر او را رد مرز کنند زن و بقیه‌ی بچه‌هایش بی‌سرپرست می‌شوند. پسر ۱۳-۱۴ ساله را هم اگر رد مرز کنند توی افغانستان معلوم نیست چه بلاهایی سرش بیاید. دست به دامن ایرانی‌ها می‌شود که شما را به خدا برای پسرم کاری کنید... اما...
معلم‌های دینی می‌گفتند قیامت زمان و مکانی است که در آن هر کسی مسئول عمل خودش است و هیچ کسی نمی‌تواند به کس دیگری کمک کند. می‌گفتند در قیامت حتی پدر و مادر به بچه‌های‌شان و بچه‌ها به پدر و مادرهای‌شان نمی‌توانند کمک کنند. نامه‌ی اعمال در همین دنیا نوشته می‌شود و در قیامت هیچ چیز تغییرپذیر نیست. اردوگاه ورامین به نظرم یک چیزی فراتر از قیامت است حتی.
قیامت ترسناکی که معلم‌های‌ دینی توی کلاس‌های درس برای ما ترسیم می‌کردند جای بهتری است. حداقلش این است که قیامت مثل فیلم‌های اصغر فرهادی نمی‌ماند که همه حق داشته باشند. توی این ماجرا یک جورهایی همه حق دارند و همینش است که آدم را می‌سوزاند. آن پلیسی که می‌رود غیرقانونی‌ها را دستگیر می‌کند یک جورهایی حق دارد. همه بهش فشار می‌آورند که تو نباید اجازه بدهی کسی غیرقانونی بیاید. بهش سیخ می‌زنند که چه وضعش است این همه کودک کار؟ نگذار بیایند. سخت کن. خطرناک کن. از آن طرف آن خانواده‌ی افغانستانی حق دارند. برای‌شان در ایران کار هست. سرپناه هست. غذا هست. امنیت هست. هم‌زبانی و مهربانی هست. سعی‌شان را می‌کنند که آدم‌های خوبی باشند. اما هیچ رقمه امکان قانونی بودن و قانونی شدن انگار برای‌شان فراهم نیست. یک وضعیت لعنتی که هیچ کس به هیچ کس نمی‌تواند کمک کند. پسر ۱۳-۱۴ ساله‌ای که سفری دور و دراز را باید شروع کند و آن قدر این سفر سیاه است که تو هیچ رقمه نمی‌توانی از آن یک «سفر قهرمان» بسازی...
 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۸:۲۹
پیمان ..

مفیستو را سال ۹۶ دیده بودم. یک تاتر سه ساعته در تالار مولوی. نمایشنامه بر اساس رمان کلائوس مان نوشته شده بود. آریان منوشکین برداشتی وفادارانه از رمان را به صورت نمایشنامه ارائه داده بود و مسعود دلخواه با یک تیم بزرگ دانشجویی آن را به اجرا در آورده بود. فکر کنم بیش از ۳۰ نفر بازیگر و تیم اجرای سرود داشت. اجرایی بس دوست‌داشتنی بود و هنوز که هنوز است شیرینی تماشایش زیر زبانم است. همان‌ موقع رفته بود توی تیوال در موردش نوشته بودم:

«مفیستو را از دست ندهید. به معنای واقعی کلمه تآتر. از آن‌ها که مطمئناً به یاد خواهد ماند. از آن تآترها که فقط یک براده‌ی کوچک از زندگی نیستند, بلکه برشی پرملاط از زندگی‌اند: تاریخ روی کار آمدن هیتلر و حزب نازی در آلمان, جاه‌طلبی‌های یک آدم معمولی، آرمان‌هایی که فروخته می‌شوند، دوستانی که رها می‌شوند، زنانی که زن بودنشان به‌غایت کلمه است، موسیقی زنده و پرشور و صحنه‌هایی که در آن‌ها گاه حدود 30 بازیگر هم‌زمان مشغول بازی می‌شوند و تو در دلت می‌گویی حالا روی کدام شان تمرکز کنم؟
مفیستو طولانی بود. حدود ۳ ساعت فقط اجرای نمایش طول کشید، با یک استراحت ۱۰ دقیقه‌ای در وسط. ولی به‌هیچ‌وجه خسته‌کننده نبود.
مفیستو برایم سه بخش کلی داشت.
در بخش اول (پرده‌ی اول) گنگ بی‌سوادی تاریخی‌ام بودم. هوفگن قهرمان تاتر است. بازیگر اصلی تاتری در شهر هامبورگ در سال‌های ۱۹۲۳. یک کمونیست دوآتشه. معشوقه‌ای رنگین‌پوست دارد. (معشوقه‌ای که شلاق به دستش می‌گیرد و در خلوت‌هایشان نقش جنسی ارباب را برایش بازی می‌کند... زیبای هوفگن است, ستمگر هوفگن است, وحشی هوفگن است...) دوستانی بهتر از آب روان. طرفدار حزب کمونیست آلمان است. حزب ناسیونال سوسیالیست به رهبری هیتلر در انتخابات شکست‌خورده و او خوشحال است و با تمام عشق تآتر بازی می‌کند. باید قبل از نمایش کمی اطلاعات عمومی از انتخابات آلمان در آن سال‌ها و سیر روی کار آمدن هیتلر داشته باشی تا بتوانی ازین پرده لذت کامل ببری. ولی موسیقی زنده و اجراهای تآتر در تآتر (صحنه‌های تمرین نمایش‌های موزیکال هوفگن) و دیالوگ‌های طنز به جا نمی‌گذارند که تو به خاطر کم‌سوادی تاریخی‌ات نمایش را رها کنی.
در استراحت بین پرده‌ی اول و دوم به لطف اینترنت دیگر نقطه‌ی تاریک در دنبال کردن قصه نخواهد ماند.
بخش دوم داستان برایم رشد هم‌زمان هوفگن در تآتر و رشد حزب ناسیونال سوسیالیست و محبوب شدن هیتلر در جامعه است... هوفگن در این بخش با یک دختر پولدار که برادرش هم نمایشنامه‌نویس است وارد رابطه می‌شود. (صحنه‌های مشروب خوردنشان در رستوران و بازی‌های استعاره‌ای با عناصر نمایش "رؤیای شب نیمه‌ی تابستان" هر گز یادم نخواهد رفت.) و بعد با دعوت‌نامه‌ای از برلین راهی پایتخت می‌شود. دوستانش را رها می‌کند. اتو نزدیک‌ترین دوستش است. به آن‌ها قول می‌دهد که به‌محض محکم شدن جاپایش در برلین آن‌ها را هم به راه موفقیت خودش بکشاند.
و بخش آخر کار روی کار آمدن هیتلر و رواج فرهنگ نازیسم در جامعه است. هوفگن روحش را به نازی‌ها می‌فروشد. دوستانش را فراموش می‌کند. دوستان هوفگن محکوم می‌شوند. صحنه‌ی خودکشی زن و شوهر صاحب تاتر هامبورگ, صحنه‌ی جک تعریف کردن نظافتچی تاتر در مورد ناسیونال سوسیالیست‌ها, باهوش بودن و شرافت و... و هوفگنی که در پله‌های ترقی است. روحش را می‌فروشد. او برای پیشرفت کردن در تاتر روحش را به شیطان می‌فروشد. بازیگر تاتر فاوست بود. و درزندگی واقعی‌اش به معنای واقعی کلمه روحش را به شیطان (نازیسم) می‌فروشد تا پله‌های به‌ظاهر ترقی را در تاتر بالا برود. صحنه‌ای که معشوقه‌ی رنگین‌پوستش به سراغش می‌آید و نامردی‌اش را به رخش می‌کشد... صحنه‌های فرار دوستانش از شر مأموران نازی...
و صحنه‌ی آخر نمایش... جایی که مفیستوی عاجز به سراغ تک‌تک بازیگران نمایش می‌رود و آن‌ها یا روی برمی گردان‌اند و یا نگاهی شیشه‌ای تحویلش می‌دهند...
برای من بزرگ‌ترین ویژگی هوفگن که واقعاً درکش می‌کردم و همین باعث شد که درماندگی آخر کارش برایم به‌شدت ملموس باشد, معمولی بودنش بود... او یک بازیگر معمولی تآتر در یک شهرستان بود... معمولی بود و می‌خواست بالا برود و غیرمعمولی شود... اما...
نمایش وجد انگیزی بود.
تالار مولوی تالاری است که من بهترین و بدترین نمایش‌های عمرم را در آن دیده‌ام. ذات کار دانشجویی همین است: یا چنان خلاقانه است که میخکوبت می‌کند و یا چنان بی‌قواره که نومیدت می‌کند. اما مفیستو از آن‌کارهای به‌یادماندنی خارق‌العاده بود.
مدیریت فروش بلیت, صندلی‌های تالار مولوی و این‌که بروشوری به یادگار ندادند از ضعف‌ها بود».

وسوسه شده بودم که رمان کلائوس مان را بخوانم. ولی این قدر تاتر خوبی بود که رغبتم نشد کتاب را بخرم...

بعد از دو سال که تآتر نرفته بودم، دیدن اسم تاتر «مفیستو برای همیشه» برایم نویدبخش یک اجرای خوب بود. نمایشنامه‌نویسش متفاوت از قبلی بود. توی خلاصه‌ی نمایش سایت تیوال نوشته بود که «مفیستو برای همیشه» برداشتی آزاد از مفیستوی کلائوس مان است. پیش خودم گفتم که به خاطر نمایشنامه‌اش حتما کار خوبی خواهد بود و حدسم کاملا درست بود. اگر بخواهم اجرای دو تا تاتری را که بر اساس مفیستوی کلائوس مان دیده‌ام با هم مقایسه کنم باید بگویم که نحوه‌ی اجرا و بازی‌های تاتر مسعود دلخواه یک چیز دیگر بود. آن اجرا واقعا وجدانگیز بود. آدم را به شدت تحت تأثیر قرار می‌داد. بازی‌های اجرای «مفیستو برای همیشه» هم بدک نبودند. پاری وقت‌ها بازی‌ها به شدت تصنعی می‌شد که اذیتم می‌کرد.
چیزی که بیشتر من را تحت تأثیر قرار داد خود مفیستوی داستان بود. این مفیستو با آن یکی مفیستو متفاوت بود. مفیستوی منوشکین واقعا روحش را به شیطان فروخته بود. او جاه‌طلب بود و برای رسیدن به امیالش همه چیزی را از دست داد. به دوستانش خیانت کرد. زن زندگی‌اش را کنار گذاشت. آدم‌ها را فروخت و در آخر هم تنهای تنها باقی ماند. مفیستوی تام لانوی بیشتر به نظرم عاشق بود. او عاشق کار کردن بود. عاشق این بود که روی صحنه‌ی اجرا باشد، به هر قیمتی و به هر کیفیتی. می‌خواست که فقط باشد. می‌خواست که فعل بودن را صرف کند. در این راه هم حاضر شد به همه‌ی شیطان‌ها دست بدهد. او هم همه چیز را از دست داد. همه‌ی دوستانش را نابود کرد. روحش را به شیطان فروخت. اما گویی دوستانش هم همین‌گونه بودند. قهرمان خاصی وجود نداشت. مفیستوی تام لانوی یک جور سرنوشت محتوم بود. گزینه‌ی دیگری وجود نداشت. 
وقتی اجرای نمایش تمام می‌شود و تو سلانه سلانه به سمت چهارراه ولیعصر راه می‌افتی سوالی که توی ذهنت جا خوش می‌کند این است: آیا من هم یک مفیستو نیستم؟ آیا من هم برای این‌که کارم را نگه دارم روحم را به شیطان‌ها نفروخته‌ام؟ به شیطان‌ها کرنش نکرده‌ام؟ و دردناکی «مفیستو برای همیشه» همین است: همه‌مان بارها و بارها انگار قصه‌ی مفیستو را تکرار می‌کنیم، هر کدام به طریقی...
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۹:۳۶
پیمان ..

چیزهایی هست که تغییر نمی‌کنند. اسمش وابستگی به مسیر است یا عادت یا دگم بودن یا هر چیزی نمی‌دانم. قبلاها فکر می‌کردم تأخیر در پاسخ‌دهی است و اختلاف زمانی که بین کنش و واکنش و بازخوردها وجود دارد و مگر می‌شود که آدمی (سیستمی) تغییرناپذیر باشد؟ می‌گویند نومید نباشم. شاید هم همه‌ی آن حرف‌های مربوط به تغییرات و تأخیر درست باشد و فقط واحد زمان را اشتباه گرفته‌ام. واحد زمانی این حرف‌ها شاید به درازای یک عمر باشد و حالا که ۳۲ بهار را از سر گذرانده‌ام به خوبی می‌دانم که بهار آینده با احتمالی فراوان در مه و محاق و فنا خواهد بود و نمی‌دانم... من تغییرناپذیرم (عمیقا تغییرناپذیر) و آدم‌ها هم می‌روند که برنگردند. قاتل به صحنه‌ی  قتل بازمی‌گردد و عشق در مراجعه‌ است هم همانند کیفیت زندگی در دهه‌ی ۶۰ است: از دور شیرین و از نزدیک زهرمار. امروز عصر دلم می‌خواست راه بروم و حرف بزنم. یاد ۴ سال پیش افتادم که دقیقا همین‌جوری‌ها بودم و با حمید رفته بودیم دانشگاه تهران و چند بار جلوی دانشکده‌ها و دور مسجد و کتابخانه مرکزی طواف کرده بودیم و بعد کنار حوض نشسته بودیم و من نالیده بودم و دیدم که ای بابا، موضوع نالیدن ۴ سال پیشم همین موضوعی است که امروز دلم می‌خواست با حمید در موردش حرف بزنم و ای بابا که چه مسخره است که درگیری‌هایم ثابت است و بدون تغییر و فقط حمید دیگر نیست. رفته است. یادم آمد که از تابستان پارسال خیلی‌ها رفته‌اند و یادم آمد که یک سال اخیر خیلی خیلی سخت گذشته است و بعد عصبانی شدم که چرا باز هم دارم تکرار می‌شوم و تکرار می‌کنم و عصبانی شدم که مرگ را به تمام حس می‌کنم و به خصوص مرگ کسانی را که به‌شان بدهکاری دارم و نمی‌دانم چگونه از پس این وام بربیایم و نومیدم از عهده‌اش. نه. تغییراتی هم داشته‌ام. محکم‌تر قدم بر زمین برمی‌دارم. لجوجانه‌تر اصرار می‌کنم. چون مرگ را نزدیک‌تر می‌بینم لجبازتر می‌شوم. سعی می‌کنم که همین حال را دریابم و در همین حال تمام انتقام‌هایم را بگیرم و می‌بینم که ناتوانم  (عمیقا ناتوانم) و می‌بینم که فقط من نیستم و خیلی‌های دیگر هم باید باشند که نیستند و سرخورده می‌شوم. تغییری در کار نیست. اشتباهات تکرار می‌شوند. آرزوها به آینده‌ای که کاملا در چنگال مرگ است موکول می‌شوند و همه چیز دیر می‌شود و زندگی تکرار مکررات است.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۰۱ ، ۲۲:۲۶
پیمان ..

حس خوبی‌ به‌شان داشتم. قصه‌ی زندگی‌شان برایم پر از نکته بود. در یک روز بهاری دیدم‌شان، بعد از یک دوچرخه‌سواری نسبتا طولانی. دیگر وقت نشده بود که به خانه بروم. با همان دوچرخه و لباس دوچرخه‌سواری رفتم سر قرارمان. احتمالا کمی هم بوی عرق می‌دادم. نمی‌دانم. یادم هم رفت اسپری خوش‌بوکننده بزنم. توی خورجینم داشتم‌ها. همیشه این جور چیزها یادم می‌رود.
تهران هنوز در رخوت نو شدن سال بود و خیابان‌هایش خلوت. از شهری نسبتا دور آمده بودند. یک سفر یک‌ روزه که بهانه‌اش هم‌صحبتی بود و قشنگی‌اش یک سفر دو نفره. من نمی‌دانستم که پسر افغانستانی است. خودش توی پیام‌ها و پرس و جوها گفته بود. همینش خوشحالم کرد. در حقیقت او یک افغانستانی-ایرانی بود. از پدر و مادری افغانستانی در ایران به دنیا آمده بود و اگر همه چیز این مملکت سر جایش می‌بود او طبق همین قوانین موجود تو ۱۸ سالگی می‌توانست شناسنامه‌ی ایرانی بگیرد. اما شناسنامه نمی‌دهند و او افغانستانی است. 
وقتی گفت که دیپلم نگرفته اما به عنوان یک کدنویس کامپیوتر مشغول به کار است قند توی دلم آب شد. قربان دنیای قشنگ نو رفتم که یک پسر افغانستانی توی ایران با همه‌ی محدودیت‌های عجیب و غریب، توانسته یکه و تنها خودش کدنویسی یاد بگیرد و آن قدر هم در کارش خبره شود که به صورت دورکاری برای یک شرکت در یک جای دیگر ایران کار کند. درسش خوب بود. تا دوم دبیرستان خوانده بود و بعد اما رها کرده بود. به خاطر بیماری پدرش بود و نیازی که خانواده به کار کردن او داشت و البته که به نظرم شرایط سخت تحصیل برای بچه‌های افغانستانی هم بود. دیپلم اگر می‌گرفت باید می‌رفت دانشگاه. دانشگاه رفتن هم برای یک مهاجر افغانستانی در ایران یعنی هزینه و هزینه و آخرش هم نومیدکننده است: مجوز اشتغال نمی‌دهند. 
همه چیز از وبلاگ شروع شد. از همین کدهای ساده‌ی قالب وبلاگ‌ها. ور رفتن با قالب‌ها و سعی و خطا. کدنویسی را از وبلاگ شروع کرد و حالا زندگی‌اش هم از وبلاگ شروع شده بود. همه چیزشان از وبلاگ شروع شد. دختر وبلاگ پسر را می‌خواند. قصه‌هایش را دنبال می‌کرد. پریشانی‌هایش را درک می‌کرد و یک روز که پسر در خواندن کتاب‌ها وامانده بود کامنت داد و قصه‌شان شروع شد. بهانه کتاب بود، کتاب‌های ناخوانده و جواب پسر قبل از هر چیزی این بود: من افغانستانی هستم‌ها. خوبی وبلاگ همین است که آدم‌ها خودشان را روایت می‌کنند و دوست‌داشتنی‌ها و نفرت‌انگیزهای‌شان را. دختر پا پس نکشیده بود. پسر را می‌شناخت. ایرانی بودن گلی به سرش نزده بود که بخواهد به خاطرش مصاحبت پسر را از دست بدهد. پیش رفتند. دیداری واقعی و از پسش دیدارهای بعدی و حالا... داستان ازدواج یک پسر افغانستانی با یک دختر ایرانی و هزار تا قانون عجیب و غریب در راه ثبت ازدواج. 
این که ماده ۱۷ قانون ازدواج ایران می‌گوید پسر افغانستانی برای ازدواج با دختر ایرانی باید از دولت اجازه بگیرد. این‌که ماده ۱۰۶۰ قانون مدنی هزار تا دنگ و فنگ دارد تا دولت اجازه بدهد که دختر ایرانی به عقد پسر خارجی دربیاید. این‌که طالبان آمده و سفارت افغانستان در تهران تعطیل شده و خبری از پاسپورت افغانستانی و کارهای مربوط به سفارت در ایران نیست. این‌که... ولی مهم نبود. مهم نیست. نمی‌دانم توانستم برای‌شان جا بیندازم یا نه. واقعا این گرفت و گیرهای دولت و حکومت و منم منم زدن‌ها و الدوروم بولدوروم‌های دولتی جماعت هیچ اهمیتی ندارد. همه‌اش می‌گذرد. طی می‌شود. کوتوله‌اند و فقط حرکت آدم را کند می‌کنند. اما یارای مقابله را ندارند...
مهم این است که پسر توانسته از کانالی غیر از مدرسه و دانشگاه یک مهارت به درد بخور بین‌المللی یاد بگیرد.
مهم این است که پسر و دختری که به هم می‌آیند و هم‌دم و هم‌سر هستند توانسته‌اند با وبلاگ و وبلاگ‌ نوشتن هم را پیدا کنند.
مهم این است که در نزدیک شدن آدم‌ها به هم ملیت یک عنصر فرعی است...

 

پس‌نوشت: کامنت وارده:
 

این که در نزدیک شدن ادم ها  ملیت یک عنصر فرعی است را قبول دارم   

ولی  خب ما ایرانی ها  هم باید اصالت خودمان را هم حفظ کنیم    نه !!! نمیدونم 

پاسخ: اصالت یک ایرانی دقیقا یعنی چه؟ خون آریایی؟ با این همه تجاوزی که در طول دوره‌های مختلف تاریخ به ایران‌زمین شده مگر خون اصیل آریایی وجود دارد؟ بر فرض هم که وجود داشته باشد، آیا صاحبان خون آریایی فقط در جغرافیای فعلی ایران پراکنده شده‌اند؟ نواحی دیگر (کشورهای آسیای میانه) همان اندازه آریایی نیستند که ایرانیان هستند؟ اصالت ایرانی دقیقا یعنی چه؟ داشتن شناسنامه‌ی ایرانی؟ هزاران نفر هستند که شناسنامه‌ی ایرانی دارند، اما کل زندگی‌شان صرف زهرمار کردن زندگی برای ساکنان فعلی جغرافیای ایران است. اصالت یک ایرانی دقیقا یعنی چه؟ زبان فارسی؟ این طوری که فقط اتباع کشوری به نام جمهوری اسلامی ایران فارسی‌زبان نیستند. اصالت یک ایرانی دقیقا یعنی چه؟ مذهب شیعه؟ باز هم همان داستان زبان فارسی را داریم. فقط اتباع جمهوری اسلامی ایران شیعه نیستند که... جمعیت شیعیان کشور هندوستان از کل ایران هم بیشتر است! این اصالت ایرانی چی است که باید آن را حفظ کنیم؟

 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۰۱ ، ۲۱:۳۷
پیمان ..

الان نمی‌دانم که هنوز پابرجا هست یا نه. راستش همین الان از گوگل هم پرسیدم. اما چیزی نشانم نداد. با ظهور شبکه‌های اجتماعی، گوگل دیگر حاکم بلامنازع شرح احوالات آدم‌ها و اشیاء و مکان‌ها نیست. صفحه‌ی فیس‌بوکش خیلی وقت است که به روز نشده. شاید با آمدن طالبان نسخه‌اش پیچیده شده باشد. نمی‌دانم. نسخه‌ی خانم خبرنگاری که اولین بار من را به آن‌جا برد پیچیده شده. حالا دیگر خانم خبرنگار در افغانستان نیست. به ایران هم نیامد. در ایران هم جانش در امان نبود. قصه‌اش را توی کتاب «چای سبز در پل سرخ» با اسم مستعار داستان پروانه نوشته بودم..
قرارمان در چهارراهی پل سرخ کابل بود و بعد برای نشستن و تحویل دادن امانتی‌ و شنیدن قصه‌اش من را برد به «کافه آی خانم». اسم کافه‌هه عجیب بود. اول فکر کردم طرف اسم کافه را گذاشته آهای خانم. بعد فهمیدم که آی‌خانم اسم یکی از شهرهای شمالی افغانستان در مرز تاجیکستان است. چند روز بعدش که به موزه‌ی ملی افغانستان رفتم از روی سنگ‌ها و لوح‌ها و مجسمه‌ها فهمیدم که آی‌خانم از آن شهرهای قدیمی افغانستان است، یادگار حمله‌ی اسکندر مقدونی به ایران‌زمین. اسکندر نسخه‌ی سلسله‌ی هخامنشیان را پیچید و بعد همین طور شهر به شهر به سمت آسیای میانه تاخت و همه را شکست داد و شکست داد و سر راهش شهرهای جدیدی هم ایجاد کرد. یکی از این شهرها همین آی‌خانم بود که اسکندر تعدادی از سپاهیان یونانی‌اش را در آن‌جا مستقر کرد و بعد هم داستان سلوکیان و حاکمیت یونانی‌ها و...
دیروز که کتاب «روشنگری در محاق- عصر طلایی آسیای میانه از حمله‌ی اعراب تا حکومت تیمور لنگ» را می‌خواندم دوباره به آی خانم برخوردم. این بار روایتی از یکی از سنگ‌نوشته‌های شهر آی خانم بود که من را گرفت. جالب بود برایم:

«یک گواه قطعی حضور اندیشه‌ی یونانی در آسیای میانه‌ی باستان پاره‌ای از گفت‌وگویی فلسفی است که نهفته در دیواری آجری در آی‌‌خانم پیدا شد... یک گواه دیگر کتیبه‌ای است که هیئت باستان‌شناسان فرانسوی افغانستان در ویرانه‌های میدان اصلی شهر یافتند. این هیئت از ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۸ در افغانستان کار می‌کرد. روی پایه‌ی سنگی پیکره‌ی بزرگی که به یاد بنیان‌گذار شهر ساخته بودند و اکنون از بین رفته است این سخن قصار حک شده بود:
در کودکی باادب باش
در جوانی باانضباط باش
در میان‌سالی باانصاف باش
در پیری بادرایت باش
چون به پایان عمر نزدیک شدی بی‌غم باش
این سخن که متانت طبع هلنیسم در آن مشهود است همراه با کتیبه‌ی دیگری بود که نشان می‌داد واقف کتیبه‌ها مهاجری یونانی به نام کلئارخوس بوده است. این سخن را بی‌واسطه از دیوار معبدی در دلفی وام گرفته بود. آیا او هنگامی که هنوز در یونان بود می‌دانست که به زودی راهی افغانستان خواهد شد و پیش از عزیمت‌اش به زیارت مقدس‌ترین معبد یونان رفته بود؟ در تمام طول این سفر توان‌فرسا نوشته همراهش بود تا همچون تحفه‌ای فلسفی از غرب به شرق هدیه‌اش کند» ص۹۳

آی‌خانم برایم از آن شهرها و مکان‌هایی شده که هنوز نرفته پر از قصه‌اند...
 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۰۱ ، ۲۱:۳۲
پیمان ..

چند ساعت قبل از تحویل سال، امیر پرسید آقا این فلسفه‌ی هفت‌سین چیه؟ نمی‌دانستم. به نظرم یک جور مناسک بود و هر مناسکی هم یک جور قرارداد است. می‌‌‌توانست هفت تا کاف باشد اصلا. قرارداد بود. نمی‌دانستم دقیقا چرا. هفت و مقدس بودن هفت را درک می‌کردم. اما سین‌ها را نه. به نظرم یک جور مناسک ورود بود. 
مناسک ورود و آمادگی‌های قراردادی برای تغییر را در کل قبول دارم. همیشه هم مثال تفاوت رفتار آدم‌ها در هواپیما و اتوبوس را توی ذهنم دارد. توی هواپیما خیلی احتمال کمتری وجود دارد که آدم‌ها کفش‌شان را دربیاورند و بوی جوراب بپیچد. اما توی اتوبوس این احتمال بیشتر است. دلیلش هم مناسک ورود است. برای ورود به هواپیما چند مرحله وجود دارد. این‌که چمدانت را باید به متصدی بدهی و نه خلبان. این‌که چمدانت بارکد می‌خورد. این‌که دو تا سالن انتظار وجود دارد. برای سوار هواپیما شدن از یک راهرو باید عبور کنی یا سوار اتوبوس باید بشوی. این‌ها هر کدام یک مناسک است. اما اتوبوس مناسک ورود کمتری دارد. می‌روی ترمینال و صاف سوار اتوبوس می‌شوی. یک عده‌ای هم هستند که اصلا وارد ترمینال هم نمی‌شوند. بیرون ترمینال می‌ایستند و بدون خریدن بلیط مستقیم با راننده وارد معامله می‌شوند و سوار می‌شوند. اگر هم دقت کنید احتمال بروز رفتارهایی مثل درآوردن کفش و مزاحمت برای دیگران از طرف این جور آدم‌ها بیشتر است. دلیلش هم همان مناسک ورود و طی نکردنش است...
ما هر سال موقع تحویل سال می‌رویم قبرستان. هیچ وقت کنار سفره‌ی هفت سین و این‌ها سال‌مان تحویل نشده. به خاطر همین اصلا هفت سین نمی‌گذاریم. بابای من ۳۶ سال است که به تهران آمده. اول به عنوان سرباز و بعد کار پیدا کرد و بعد هم زن و زندگی و این‌ حرف‌ها. از این ۳۶ سال فقط ۱ سالش (سال اول کرونا) عید را در تهران سپری کرده. هر سال عید برمی‌گردد به موطنش. هر سال هم لحظه‌ی تحویل سال را می‌رویم قبرستان روستا.
سیستم قبرستان در خیلی از روستاهای شمال این‌جوری است: یک مسجد وجود دارد، جلوی مسجد بقعه‌ی زیارتی یک امامزاده است (محال ممکن است که روستایی امامزاده نداشته باشد!) و دور بقعه هم قبرستان گسترده شده. 
یک سال آمدیم هفت‌ سین بگذاریم و بی‌خیال قبرستان رفتن شویم. کلی تدارکات دیدیم و از تهران گل سنبل خریدیم و روی مخ همسایه‌ها کار کردیم که امسال سمنو بپزند با هم و... خلاصه هفت سین را گوشه‌ی اتاق خانه‌ی آقا چیدیم. آقا (پدربزرگ خدابیامرزم) از صبح رفته بود پیل دکان (دکان بزرگه) و تا ظهر و لحظه‌ی تحویل سال هم می‌ماند. پیل دکان روستای ما کنار قبرستان است. یک ربع مانده به لحظه‌ی تحویل سال بابام گفت که ما هم برویم بقاع. گفتیم بابا این همه زحمت کشیدیم بعد از نود و بوقی هفت سین چیدیم که نرویم قبرستان. مرغش یک پا داشت. همه‌مان را مجبور کرد که لباس بپوشیم برویم. رفتیم. کلا به خاطر همین هفت سین نمی‌چینیم. برای مهمان‌ها و بعد از سال تحویل؟ اصل داستان همان لحظه‌ی ورود به سال جدید است دیگر. وقتی آن لحظه را قرار است بروی قبرستان دیگر بود و نبود هفت سین توفیری ندارد.
القصه، دیشب هم رفتیم قبرستان یا به قول بابام بقاع. شرطی شده‌ایم دیگر. ما هم دیگر چانه نمی‌زنیم. خرکش‌مان می‌کند می‌برد. باران می‌بارید و باد شدیدی می‌وزید. پارسال عید هواخوشی بود و تهران هم چند روز پیش گرم شده بود. من هم خوش‌خیال شده بودم و با خودم کاپشن نیاورده بودم. ولی ما رفتیم. به هر حال مناسک سال تحویل توی روستای ما این شکلی است خب. خیلی‌های دیگر هم آمده بودند. متولی مسجد میکروفون را گذاشته بود جلوی رادیو و همه منتظر بودند که صدای توپ در بشود و سال تحویل بشود. دخترهای کوچک هم خیرات پخش می‌کردند: خرما، میوه، بیسکوییت، شکلات، پشمک حاج‌عبدالله و... چند دقیقه بعدش که در راه برگشت به خانه بودیم کل جیب‌های‌ لباس‌هایم قلمبه شده بودند.
معمولا بچه‌ها هم تنظیم می‌کنند که لحظه‌ی سال تحویل ترقه‌ای، سیگارتی چیزی بترکانند. دیشب که بارانی بود ترقه‌ها و سیگارت‌ها هیچ کدام‌شان کار نمی‌کردند و صدای مهیب تولید نمی‌کردند. صدای‌ فیشت ترکیدن‌شان به زور از ۲ متری شنیده می‌شد. از آن طرف هم آن‌هایی که در سال گذشته مرده داشته‌اند فضای قبرستان را غم‌انگیز می‌کنند. تا سال تحویل می‌شود چند تا از زن‌ها بلند می‌زنند زیر گریه. توی این گریه زاری‌ها آدم‌ها می‌آیند طرف هم و سال جدید را به هم تبریک می‌گویند. همه هم یک جوری فامیل‌اند با هم خب. یک عده هم می‌روند توی امامزاده و نذر و نیاز می‌کنند. خوبی کرونا این بوده که بساط ماچ و بوسه را برچیده فعلا. کسی کسی را ماچ نمی‌کند. در مجموع الان‌ها مشکلی با این مناسک ورود ندارم. درست است. مرگ از همه چیز واقعی‌تر و ماندگارتر است. در لحظه‌ی تحویل سال، زیر پای ما مردگان ما هستند و روبه‌رو و در کنار ما زندگان. زندگانی که خیلی زود تبدیل به خاک سفت زیر پا می‌شوند و می‌شویم...
یک خوبی جمع شدن اهالی در قبرستان، برای پیرمردهای نیازمند روستا است. کسانی که از نعمت بیمه‌ی تأمین اجتماعی محرومند و آه در بساط ندارند و موقع سال تحویل از آدم‌های مختلف عیدی می‌گیرند. دیشب یکهو فهمیدم خیلی‌های‌شان مرده‌اند. پیرمردهایی که هر سال موقع تحویل سال توی حیاط قبرستان می‌چرخیدند و سال نو را تبریک می‌گفتند و عیدی می‌گرفتند و بعد هم می‌افتادند به بغلت و شالاپ شولوپ ماچت می‌کردند. چون دندان نداشتند ماچ‌های‌شان هم به شدت آب‌دار بود. پرسیدم: جدی سرکار مرده؟ آره. جدی مرده بود. باورم نمی‌شد. این پیرمرد از زمانی که من بچه بودم یک شکل بود تا همین سال قبل از کرونا... 
همان‌طور که قطره‌های باران مثل سوزن می‌باریدند، از بلندگوهای مسجد روستا توپ ترکید و سال تحویل شد. تبریک عید را به دور و بری‌ها تند تند گفتیم و د در رو. سال ۱۴۰۱ آمده بود. پارسال (۱۴۰۰) موقع تحویل سال حالم بهتر بود. امیدوارتر بودم. حس می‌کردم اتفاق‌های خوبی در انتظارم است که البته کور خوانده بودم. امسال اما نومید و خیس و تلیس بودم و خیلی سردم بود. 
 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۰۱ ، ۰۹:۰۵
پیمان ..