سپهرداد

باعث رشد کسی شدن

سپهرداد

باعث رشد کسی شدن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

توی کرمان به هر کسی گفتیم تا جیرفت رفته‌ایم تعجب می‌کرد. پشت‌بندش می‌گفت: اوه اوه جیرفتی‌ها... خیلی دعوایی‌اند. اتفاقی برایتان نیفتاد؟ یک راننده‌ی اسنپ یاد یکی از همکلاسی‌های دانشگاهش افتاده بود که جیرفتی بود و چاقوکش هم بود. می‌گفت جیرفتی‌ها این شکلی‌اند. خیلی از کرمانی‌ها هم اصلا خودشان تا به حال جیرفت نرفته بودند. اما شنیده بودند که مردمان خوبی ندارد و همین را هم تکرار می‌کردند.
هفته‌ی پیش سر ناهار با بهزاد و امیرحسین حرف کشید به جیرفت. یادم نیست سر چی. بهزاد گفت من یه آمار از قوه قضاییه می‌خوندم که جیرفتی‌ها بیشترین پرونده‌ی نزاع و دعوا را دارند و رکورددار هستند. آدم‌های شروری‌اند.
برگشتم گفتم: قبول ندارم این حرف را. من هفته‌ی پیش جیرفت رفتم. یک چرخی هم توی شهرشان زدم. به نظرم اهالی‌اش مثل اهالی سایر شهرهای آباد دور از پایتخت آمدند. مهربان هم بودند. اصلا به چشم بد نگاه نشدم. گرمای جیرفت اذیتم کرد فقط. توقع نداشتم توی آبان‌ماه این شهر دمای بالای ۳۰درجه داشته باشد... ازشان پرتقال خریدم. رستوران رفتیم. توی پارک‌ کنار رودشان نشستیم. از درخت توی پارک نارنج چیدیم. چند تا آدرس از آدم‌های مختلف پرسیدیم. نه بهمان دروغ گفتند، نه مسخره‌مان کردند، نه حالت تهاجمی داشتند که اینجا چه می‌خواهید. به نظرم آدم‌هایش مثل آدم‌های شهرهای دیگر ایران بودند. اصلا من به این اعتقاد رسیده‌ام که در این عصر اینترنت و فیلم وسریال آدم‌های شهرهای مختلف ایران خیلی شبیه هم شده‌اند.
قبول نداشت حرفم را. می‌گفت من از چندین نفر از دوستان کرمانی‌ام هم این را شنیده‌ام. آن‌ها هم می‌گفتند که جیرفتی‌ها این‌ شکلی‌اند.
گفتم: شهری که من دیدم و آدم‌هایی که من دیدم، اصلا این شکلی نبودند. اکثر کرمانی‌هایی که این حرف را می‌زنند خودشان یک بار هم جیرفت نرفته‌اند. ما می‌خواستیم برویم شهر دقیانوس را ببینیم. توی شهر از هر کس می‌پرسیدیم نمی‌دانست. از یک راننده تاکسی پرسیدیم، نمی‌دانست. رفت با همکارهایش گروه مشورتی تشکیل داد. آخرش آدرس کنارصندل را بهمان دادند. اطلاعات‌شان از تاریخ و هویت شهرشان کم بود. این ناراحت‌کننده بود. اما واقعا آدم‌های خوبی بودند... 
ما تا جیرفت رفته بودیم. از شهداد برگشته بودیم به ماهان. از ماهان رفته بودیم راین. ارگ راین را دید زده بودیم و راه افتاده بودیم سمت درب بهشت. جاده‌ی راین-درب بهشت تازه‌آسفالت بود و بعد از یک پیچ ناگهانی و خطرناک کوهستانی می‌شد. خیلی کوهستانی می‌شد. خودم تا جیرفت راندم. اول جاده نوشته بود که ورود کامیون به جاده‌ی درب‌بهشت ممنوع است. وقتی گردنه‌های پر پیچ و خم دلفارد را بالا و پایین می‌رفتم فهمیدم که چرا این جاده کامیون ممنوع است. آخرین و مرتفع‌ترین گردنه‌ی جاده بساط آش‌فروش‌های دلفارد به راه بود. گله به گله دیگی روی آتش بار گذاشته بودند و آش می‌فروختند. حتم آش‌فروشی‌های قبل تونل کندوان جاده چالوس هم روزگاری مثل این‌ها بودند. بعد از دلفارد ارتفاع کم کرده بودیم و یکهو هوا گرم شده بود. به دشتی وسیع رسیده بودیم و در میانه‌ی دشت جیرفت قرار گرفته بود... شهری جلگه‌ای. در حاشیه‌ی هلیل‌رود. هلیل‌رودی که تازه بعد از دیدن موزه‌ی آثار باستانی جیرفت فهمیدیم چه عظمتی داشته و دارد و چه تمدن‌ها در این دشت در کنار این رود زندگی کرده‌اند و نابود شده‌اند.
بهزاد گفت: ولی تو هم نمی‌توانی بگویی حرف من درست است. چون تو برخورد یک روزه با این شهر داشته‌ای. حرفی که من می‌زنم بر اساس آمار و گفته‌های اهالی همان استان است.
من گفتم: خودت تا به حال جیرفت رفته‌ای؟
نرفته بود. 
ادامه ندادیم بحث را.
بعدش برایم خیلی سوال شد. تفاوت اعتقادمان در مورد جیرفت و جیرفتی‌ها به خاطر تفاوت منابع دست اول و دست دوم بود. من به جیرفت رفته بودم و با چشم‌های خودم جیرفت را دیده بودم. مشاهده‌ی من بی‌واسطه بود. از شهر و مردمانش آزاری ندیده بودم و اتفاقا چون این شهر برایم چند کشف و شهود داشت خوشم هم آمد. 
منابع بهزاد دست دوم بود. آمار و گفته‌های دیگران منبع نتیجه‌گیری او بود. خودش تا به حال به جیرفت نرفته بود. ولی بر اساس این دو منبع خودش را محق می‌دانست که بگوید جیرفتی‌ها این شکلی‌اند. کدام‌مان درست می‌گفتیم؟ من مشاهده‌ی بی‌واسطه داشتم. خودم جیرفت و جیرفتی‌ها را دیده بودم. اما مشاهده‌ام محدود بود. منبع دست اول همین است. محدود است. آدمی که یک روزه می‌رود جیرفت اصطکاک چندانی نخواهد داشت. این حرف درست است. منبع دست دوم وسیع است. چند نفر مختلف این حرف را گفته‌اند. آمارها این را می‌گویند. 
کدام منبع قابل اتکا بود؟ من درست می‌گفتم یا بهزاد؟ حالا که نگاه می‌کنم جواب این سوال خیلی روی جهان‌بینی آدم تأثیر دارد. آدم برای فهمیدن چیزها باید به جاده بزند و راه‌های دور برود؟ تا کجا آخر؟ آیا داده‌ها و شنیده‌ها می‌توانند آدم را از رنج کشف کردن بی‌نیاز کنند؟

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۸ ، ۲۰:۱۶
پیمان ..

از جمعه تا به حال، «حسین آقا» رهایم نکرده. بدجوری رفته توی مخم. دیروز صبح یادش افتاده بودم. بهش می‌گفتم: حسین آقا چرا زدی خودتو کشتی؟ حسین آقا مگه تو زن نداشتی؟ مگه زنت اون قدر دوستت نداشت؟ حسین آقا تو که بی‌خیال بودی. تو که خونسردترین موتورسوار این شهر بودی. چرا زدی خودتو کشتی؟ لحنم هم شبیه لحن علی بود. یک جور حالت من خیلی چاکرت هستم حسین‌آقا.
امشب یادم آمد که قبلا حسین‌آقا را دیده بودم. توی کلیپ پیش‌درآمد علی عظیمی دیده بودمش. امشب دوباره کلیپ را نگاه کردم. بله. خودش بود. دقیقه‌ی ۲ و ثانیه ۳۵ به اندازه‌ی ۱ ثانیه در کلیپ حضور داشت. سوار بر موتورش، با همان چهره‌ی سنگی و خونسرد داشت موتورش را به آرامی می‌راند و زنش پشتش نشسته بود صورتش را گذاشته بود روی شانه‌اش... 
«طلای سرخ» را باید خیلی سال پیش می‌دیدیم. عباس گفته بود که ببینم. بعد از این که داستان «عبور من از خیابان‌های پرسایه» را نوشتم و برای بچه‌های ۲۸ خواندم، عباس گفت تو باید فیلم طلای سرخ را هم ببینی. آن زمان‌ها خوب داستان می‌نوشتم. داستان آدم‌هایی را می‌نوشتم که از من دور بودند. من بودند. اما من نبودند. این روزها داستان نمی‌نویسم. و چه کار بدی می‌کنم. داستان نوشتن آدم را از خودش دور می‌کند و به خودش نزدیک می‌کند... 
۸۳ یا ۸۴ بود که داستان را نوشتم. آن موقع برای مجله‌ی ادبیات داستانی فرستادم به گمانم داستان را. سال‌ها بعد دیدم آن داستان را توی یکی از سایت‌های متعلق به مجموعه‌ی حوزه‌ی هنری منتشر کرده‌اند. گیر ندادم دیگر... هنوز هم هست داستانش. داستان یک پیک موتوری خاص که در یک رستوران کار می‌کند و عقاید عجیب غریب خودش را دارد... 
عباس گفته بود که تو باید «طلای سرخ» را هم ببینی... «طلای سرخ» هیچ وقت در هیچ سینمایی اکران نشد. ساخت سال ۱۳۸۱ است. آن‌ سا‌ل‌ها توی هیچ سینمایی نشد که ببینمش. اینترنت هم مثل امروز نبود که به راحتی گیر بیاورم فیلم. رفت و رفت تا جمعه‌ی این هفته که به سرم زد ببینمش... از شروعش خوشم نیامد. یک کم هم به نظرم ناشیانه آمد. وقتی فیلم شروع شد اول تو نخ صحنه‌های تهران ۱۸-۱۹سال پیش بودم. بعد یکهو دیدم اسیر حسین آقا شده‌ام... حسین آقای که اول فیلم یک دزد بود و با علی ‌آقا کیف می‌زدند. ولی نمی‌دانم چرا نفرت‌انگیز نیامد برایم. به خاطر صداقت و معصومیت علی آقا توی دید زدن زن‌های تهران بود یا صدای خونسرد حسین آقا؟ جلوتر وقتی فهمیدم که حسین ‌آقا جانباز جنگ است دیگر عاشقش شدم. اول فیلم آخرش را نشان داده بود. از همان لحظه‌ای که حسین آقا پیتزا برد دم خانه‌ی فرمانده‌ی زمان جنگش و آشنایی داد دوست داشتم که فیلم هرگز به آن آخر لعنتی‌اش نرسد... 
حسین آقا موتورسوار...پیک موتوری رستوران شاندیز تهران. مرد تنهای شب... کسی که از کار کردن در فضاهای بسته متنفر است. کسی که سکوت شبانه‌ی تهران و پرسه زدن‌ با موتورش در خیابان‌های تهران را دوست دارد. کسی که فقط نگاه می‌کند و خونسرد است. به خطر زخم‌های جنگش کورتون می‌خورد. صورتش باد کرده است. اما انگار این مرد از هیچ کس هیچ طلبی ندارد. انگار فقط دوست دارد که نگاه کند. فرمانده‌ی سابقش را ببیند که پولدار شده و مهمانی‌ شاد و خوشحالی می‌گیرد و با شناختن او بهش ترحم می‌کند و البته سریع از سر بازش می‌کند. پلیس‌ها را ببیند که برای دستگیر کردن جوان‌های توی یک پارتی شبانه چه کارها که نمی‌کنند و مردم را به چه زحمت‌ها که نمی‌اندازند. سرباز ۱۵ساله را ببیند که به جای برادر ۲۰ساله‌اش آماده سربازی و تفنگ دستش داده‌اند. همکار موتورسوارش را ببیند که رفته زیر کامیون و خونین و مالین شده. پولداری و رفاه آدم‌های بالانشین را ببیند. بدبختی و فلاکت آدم‌های پایین‌نشین را ببیند. ببیند و ببیند و هیچ نگوید و خونسرد باشد. آرام باشد. خیلی آرام... با موتورش از خیابان‌ها و بزرگراه‌ها عبور کند و عبور کند...
حسین آقا از آن آدم‌هاست که ناراحت نمی‌شوند، ولی اگر ناراحت شوند خیلی ناراحت می‌شوند... پیرمرد طلافروش او را ناراحت کرده بود.. روی مخش رفته بود. تحقیرش کرده بود. تمام این شهر تحقیرش کرده بودند. ولی او خونسرد و بی‌خیال بود و فقط تحقیر پیرمرد را نتوانسته بود تاب بیاورد. 
طلای سرخ خیلی تهران داشت. تهران از دریچه‌ی دید حسین‌آقای موتورسوار... بعد از دو روز هنوز حسین ‌‌آقا توی ذهنم است. چه قدر این حسین آقا خوب بود... صبحی از گوگل پرسیدم که آیا بازیگر نقش حسین‌آقا فیلم دیگری هم بازی کرده و فهمیدم که نه بازی نکرده. همین یک فیلم بوده و بس... مرد تنهای شب بوده و بس...
 

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۸ ، ۲۱:۲۸
پیمان ..

۱- انسان حیوان قصه‌گو است. جاناتان گاتشال کتابی دارد به اسم حیوان قصه‌گو. کتابی که در آن گاتشال به این می‌پردازد که میل انسان به قصه شنیدن و قصه گفتن مثل میل او به خوردن و خوابیدن جزئی از ذات اوست. مغز انسان، روح انسان، جسم انسان طوری آفریده شده که قصه‌محور است. 
نوح هراری هم در کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ در فصل «معنا» عمیقا به این ویژگی بشر می‌‌پردازد. سوالات بنیادین هر انسانی چیست؟ من کیستم؟ در زندگی چه باید بکنم؟ مفهوم زندگی چیست؟ هراری توضیح می‌دهد که انسان‌ها همواره در طول تاریخ در پاسخ به این سوال‌ها نیاز به یک داستان خوب داشته‌اند. داستان خوب به معنای داستان بی‌نقص نیست. داستان خوب برای بشر داستانی است در پاسخ به این‌ سوا‌ل‌ها به فرد او نقشی خاص بدهد و این که فراتر از افق‌های زمانی فرد باشد. 
بعد برمی‌دارد الگوهای داستانی بشریت در پاسخ به این سوال‌های بنیادین را کوتاه کوتاه توضیح می‌دهد: ما بخشی از چرخه‌ای ابدی هستیم که همه‌ی موجودات را شامل می‌شود و آن‌ها را به هم مرتبط می‌کند. هندوئیسم و بودا و افسانه‌ی شیرشاه. ما آفریده شده‌ایم که از قوانین الله پیروی کنیم و این قوانین را منتشر کنیم و انجام واجبات و ترک محرمات کنیم تا در جهان آخرت رستگار شویم. داستان اسلام. ما به دنیا آمده‌ایم که وطن خود را آباد کنیم و در راه وطن جانبازی کنیم. ناسیونالیست‌ها. هدف ما از زندگی جنگ بورژوازی و پرولتاریاست. غایت پیروزی زحمتکشان است و ما باید به انقلاب جهانی سرعت ببخشیم. کمونیست‌ها و... 
دانه دانه می‌گوید تا می‌رسد به داستان عشق. اگر ادیان و ایدئولوژی‌ها با بزرگ‌ جلوه دادن جهان و مافیهایش سعی می‌کنند داستان‌هایی معنادار برای بشریت بسرایند، عاشقان همه چیز را تقلیل می‌دهند. آن‌ها کوچک‌سازی می‌کنند:

«برای کسانی که به حلقه‌های بزرگ، میراث آینده یا حماسه‌های جمعی اعتماد ندارند، شاید امن‌ترین و مقرون‌به‌صرفه‌ترین داستانی که می‌توانند به آن چنگ بیندازند داستان عاشقانه باشد. این داستان به دنبال رفتن ورای اینجا و اکنون نیست. به گواهی بی‌شمار اشعار عاشقانه، وقتی عاشقید تمام جهان به لاله‌ی گوش، مژه‌ها و چشمان معشوقتان تقلیل می‌یابد...» ص ۳۴۰

هراری در آن فصلش دانه به دانه می‌آید و باگ‌های داستان‌های معنای بشریت را به چالش می‌کشد. مثلا در مورد کسانی که می‌گویند ما زنده به اینیم که چیزی نیک از خود به جای بگذاریم می‌نویسد که عمر کل بشریت (از اجداد ما بگیر تا اولین انسان‌ها) در مقایسه با کائنات آن‌قدر کوتاه است که به جای گذاشتن چیزی نیک به شوخی می‌ماند. همه چیز فراموش می‌شود و همه چیز زودتر از آن که فکرش را کنی منقرض می‌شود و... اما انگار یادش می‌رود که عشق را هم به چالش بکشد.

۲- بلو ولنتاین را دیدم. اصلا فکر نمی‌کردم این فیلم این‌چنین با روح و روانم بازی کند. جمعه‌ی هفته‌ی پیش دیدمش. کلافه بودم. شاید ۲۰ تا فیلم را باز کردم و ۵ دقیقه‌اش را دیدم و ادامه ندادم. تا این که بلو ولنتاین را باز کردم. فیلم از یک صبح زیبا در علفزار اطراف یک خانه‌ی آمریکایی شروع می‌شد. دختر کوچولویی به دنبال سگش می‌گشت. سگ رفته بود. گم شده بود. هی صدایش می‌زد و پیدایش نمی‌کرد. پدرش بیدار شد و او هم به دنبال سگ گشت. ولی باز پیدایش نکرد. بعد تصاویری از خانه و پدر و مادرش (دین و سندی). آرامش صبح آن خانه و پاکی هوای شهر من را گرفت. نشستم به دیدنش و یک فیلم تمام عاشقانه را دیدم. فیلمی در مورد اوج و حضیض یک عشق...
فیلم خرد خرد پیش می‌رفت. هی فلاش‌بگ به گذشته می‌زد و هی لحظه‌ی حال را روایت می‌کرد. گذشته‌ داستان دین و سیندی در اوان جوانی‌شان بود. جدا از هم بودند. دین کارگر یک شرکت حمل و نقل اثاث منزل بود. سیندی دختر خوشگل بازیگوشی بود که با پسرهای زیادی دوست بود و باهاشان عشقبازی می‌کرد. سیندی داشت پزشکی می‌خواند. دین کار می‌کرد. با جان و دل کار می‌کرد و دنبال دختری بود که عاشقش شود. 
یک بار اسباب اثاثیه‌ی یک پیرمرد بازنشسته را از خانه‌اش جمع کردند و بردند به یک سرای سالمندان. دین در سرای سالمندان اتاق پیرمرد را با نهایت دقت چید و مرتب و منظم کرد. یک جور مهر و محبت و یک جور مسئولیت‌پذیری ستایش‌برانگیز در انجام کارهایش داشت. 
همان‌جا بود که سیندی را دید. یک نظر دید و عاشق شد. سیندی مشغول نگهداری از مادربزرگش بود... دین به سیندی شماره داد. یک ماه منتظر شد. اما سیندی زنگش نزد. بعد از یک ماه دوباره به همان سرای سالمندان برگشت. پیرمرد مرده بود. از مادربزرگ سراغ سیندی را گرفت و رفت به دنبال دختر... سیندی اما  حامله بود. از دوست‌پسر سابقش حامله بود. دین فداکاری کرد. آن‌چنان عاشق شده بود که دلش می‌خواست فداکاری کند. تصمیم گرفت که با سیندی حامله ازدواج کند...
زمان حال فیلم ۵-۶سال بعد بود. زمانی‌که رابطه‌ی دین و سیندی دیگر به گرمی آن روزها نبود. هر روز سر کار می‌رفتند. سیندی پزشک‌یار شده بود. دین نقاش ساختمان. دیگر مثل قبل نبودند. دین می‌خواست که مثل قبل شوند. می‌خواست به هر طریق شده خانواده‌اش را حفظ کند. می‌خواست که پدر خوبی شود. همسر خوبی شود. حس می‌کرد دارد خوب تلاش می‌کند... اما در حقیقت‌ او از چشم سیندی افتاده بود.
بعد از این‌که می‌فهمند سگ‌شان مرده، دختر کوچولویشان را به بابابزرگش می‌سپرند. سگ را دور از چشم دخترشان دفن می‌کنند. بعد دین پیشنهاد می‌دهد که یک سفر یک روزه به هتل مورد علاقه‌شان بروند. او اتاق آینده را رزرو می‌کند. جایی که دوست دارد عشق‌شان دوباره شور بگیرد.. اما... 
باگ داستان معنادار عشق همین‌جاست: وقتی از چشم زنی می‌افتی و جان می‌کنی که خوب باشی و نمی‌شود.
اوج فیلم برای من فردایش است. آن‌جا که دین می‌رود سر کار سیندی. با پزشکی که رئیس سیندی است دعوایش می‌شود. با مشت می‌خواباند توی صورت پزشک. و چه کار درستی هم می‌کند. چون پزشک لعنتی مخ سیندی را زده بود که او را ببرد به یک شهر دیگر و با هم آن‌جا زندگی کنند. بعد که از ساختمان بیمارستان بیرون می‌آیند، سیندی به او می‌گوید باید ازت طلاق بگیرم. دین مست است. عصبانی می‌شود. قبل از این‌که سوار ماشین شود حلقه‌ی ازدواجش را درمی‌آورد و پرت می‌کند توی بوته‌ها. سوار ماشین می‌شود. اما قبل از این‌که حرکت کنند، سریع پیاده می‌شود و می‌پرد توی بوته‌ها تا حلقه را پیدا کند. نمی‌خواست سیندی را از دست بدهد. نمی‌خواست خراب‌کننده او باشد. نمی‌خواست خانواده‌اش را از دست بدهد... جست‌وجوی مذبوحانه‌ی او برای پیدا کردن حلقه لای بوته‌ها تکان‌دهنده بود.
بعد هم که می‌روند خانه‌ی بابابزرگ. عذرخواهی دین و جمله‌ی سیندی که دیگر نمی‌توانم تحملت کنم. آخرین آغوش گرفتن دختر کوچولویشان و دین که پشت به دوربین توی پیاده‌رو می‌رود...
من مات و مبهوت به رفتن دین نگاه کردم. از خودم پرسیدم آیا او می‌تواند باز همان پسر پر مهری باشد که اتاق یک پیرمرد بازنشسته را بی هیچ چشمداشتی برایش با انتهای سلیقه مرتب و منظم کند؟ از خودم پرسیدم آیا او می‌تواند باز همان پسر اول فیلم باشد که برای دوست داشتن حاضر به فداکاری شود؟
۳- ایرج جنتی عطایی ترانه‌ای دارد به اسم مسافر. هم داریوش آن را خوانده و هم سیاوش قمیشی. داریوش آن را با نام «سرگردان» منتشر کرده و سیاوش با نام «مسافر». ترانه داستان مرد تنهایی است که از جاده‌های دور می‌آید و می‌خواند:
تو تمام طول جاده که افق برابرم بود/ شوق تو راه‌توشه‌ی من اسم تو همسفرم بود
من دل‌شیشه‌ای هر جا هر شکستن که شکستن/ زیر کوهبار غصه هر نشستن که نشستن
عشق تو از خاطرم برد که نحیفم و پیاده/ تو رو فریاد و باز خون شدم تو رگ جاده
اما وقتی که می‌رسد او هم می‌بیند که عشق هم  نمی‌تواند داستانی برای معنا باشد... 
به دو روایت بشنویدش (من خودم درد را در روایت سیاوش قمیشی حس کردم. ترجیع‌بند «من سرگردون ساده، تو رو صادق می‌دونستم، این برام شکسته اما، تو رو عاشق می‌دونستم» را با چنان سوزی می‌خواند که تکان‌دهنده است):
به روایت داریوش

به روایت سیاوش

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۸ ، ۰۹:۴۹
پیمان ..

نگاه کردن به اخبار بیست و سی مثل کندن دلمه‌ی یک زخم خونین روی پوست می‌ماند. یک جور خودآزاری است. من درجاتی از خودآزاری را در خودم دارم. اگر دلمه‌ی زخم خوب خشک شده باشد لذت دارد. لبخند می‌زنی به زخمی که خورده‌ای. آدمی با زخم‌هایش زندگی می‌کند. زخم‌ها داستان‌های آدم‌ها هستند. هر چه آدم زخم‌های بیشتری خورده باشد داستان‌های بیشتری برای گفتن دارد؛ و هر چه پر داستان‌‌تر، پرمعناتر. انسان حیوان قصه‌گو است. البته اگر مجالی برای گفتن و دیواری برای شنیدن داشته باشد... اما اگر دلمه‌ی زخم خوب خشک نشده باشد دوباره زخمت خونین می‌شود. دوباره درد می‌پیچد در سطح پوستت. دوباره درگیر درد می‌شوی.
اینترنت قطع است. گوگل به خاطره تبدیل شده است. تلگرام و واتس‌اپ و هزار فایل ذخیره شده در آن به محاق رفته‌اند. جهان‌های جدیدی که حداقل می‌توانستی خیالش را بکنی، به محاق رفته‌اند. باید در خودت فرو بروی. خسته می‌شوی. شب به تماشای بیست و سی می‌نشینی. به صورتت نگاه می‌کند و می‌گوید چه کسی گفته اینترنت قطع است؟ سایت‌های خدمات دولتی بازند. اسنپ کار می‌کند. تپسی کار می‌کند. سایت‌های فروش آنلاین کار می‌کنند. چند نفر هم تایید می‌کنند. زخمت خونین می‌شود.
کلمات به گه کشیده می‌شوند. تو می‌بینی و می‌شنوی که آدم‌ها در کدام محلات عصبانی شده‌اند. محلات پایین. آدم‌هایی که هر تکان در قیمت کالاها زندگی‌شان را زیر و رو می‌کند دست به شورش زده‌اند. فروشگاه‌‌های هفت و جامبو را خالی کرده‌اند. بانک‌ها را آتش زده‌اند. این شورش‌ها معنای خیلی ساده‌ای دارد. فروشگاه هفت و جامبو: من خورد و خوراک روزانه‌ام را هم درمانده‌ام. بانک‌ها: رس‌مان را کشیده‌اند با سودهای چند ده درصدی و بدهکار کردن‌هایمان. بیچاره‌مان کرده‌اند بس که پول ما بیچاره‌ها را گرفته‌اند و وام داده‌اند به آن پولدارها و خودشان را پولدار و پولدارتر کرده‌اند. یک در صد، یکی از این آتش زدن‌ها کشیده شده به یک ساختمان مسکونی. همان یکی را پیراهن عثمان می‌کنند. و قهرمان ملی... شهید راه امنیت... چه قدر کلمات حقیر می‌شوند. زخم‌ها خونین‌تر می‌شوند. زخم‌های خونین را نمی‌شود تعریف کرد...
وضعیت عادی شده است... 
از چهارراه جهان‌کودک تندی رد می‌شوم. خیابان جردن را بالا می‌روم. ترافیک است. می‌اندازم توی پیاده‌رو. چند موتوری پشتم هستند. پیاده‌رو از این بیلبیلک‌ها دارد که ماشین نیاید تویش. فاصله‌ی بین دو تا از بیلبیلک‌ها بیشتر است. می‌خواهم از آن رد شوم که موتوری پشت سری گاز می‌دهد و قصد سبقت گرفتن می‌کند. جوری هم کج می‌کند طرف فرمان دوچرخه‌ام که بترسم بهش راه بدهم. نمی‌ترسم. از چه بترسم؟ از خدایم است که یکی از این موتوری‌ها را بگیرم به قصد کشت بزنم. راه نمی‌دهم. سرعتم را هم از قصد کم می‌کنم. حالم به هم می‌خورد. زیاده‌خواهی آدم‌ها... موتوری‌های وحشی... می‌اندازم توی خیابان و پیاده‌رو را واگذار می‌کنم به موتوری‌ها. با دوچرخه راحت‌‌ از فضای باریک بین ماشین‌ها رد می‌شوم. 
پل میرداماد را می‌کشم بالا و با عمق وجود حس می‌کنم وضعیت عادی شده است: ماشین‌ها روی پل ایستاده‌اند و ترافیک کرده‌اند. 
قبلا ترافیک از جلوتر شروع می‌شد و روی پل روان بود... حالا روی پل هم ترافیک بود. گرانی بنزین؟ کاهش میل به ماشین سوار شدن؟ کور خوانده بودم. کشیدم بالا و بعد از فضای باریک بین ماشین‌ها رد شدم تا برسم به میدان مادر. دقت می‌کردم. مواظب بودم که سرعتم زیاد نباشد تا اگر دری بی‌محابا باز شد ترمز بزنم. و همان طور که پدال می‌زدم فحش می‌دادم. فحش‌های چارواداری می‌دادم به همه‌شان. فحش‌های کاف‌دار را نثارشان می‌کردم که این قدر فشرده بودند و خیابان را تنگ کرده بودند، شهر را تنگ کرده بودند، جهان را تنگ کرده بودند، نفسم را تنگ کرده بودند...
ماشین‌ها حوصله‌ام را سر بردند. انداختم توی یکی از کوچه‌های فرعی تا شلوغی‌ پایین تقاطع میرداماد-شریعتی را بپیچانم. از کنار رودخانه سرازیر شدم. رودخانه... این رودخانه هم حالا یک زخم است. از آن بالا، از تجریش تا به این‌جایش حالا برایم زخم است. ماشین نمی‌آید. آرام آرام رکاب می‌زنم و دلمه‌ی زخمی دیگر را می‌کنم...

۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۸ ، ۰۸:۰۱
پیمان ..