سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

«موفق‌ها معمولاً این جنبه‌ی احتمالی موفقیت‌شان را ندیده می‌گیرند. خیلی از ماها فقط شانس آورده‌ایم که کیفیت‌های مطلوب جامعه‌مان را لااقل تا حدودی به دست‌ آورده‌ایم. در جامعه‌ی سرمایه‌داری، داشتن انگیزه‌ی کارآفرینی مفید است. در جامعه‌ی بوروکراتیک، داشتن روابط با مافوق‌ها به درد می‌خورد. در جامعه‌ی دموکراتیک عوامی، درخشیدن در تلویزیون و دادن شعارهای دهن‌پرکن گره‌گشاست. در جامعه‌ی پرمرافعه، تحصیل در رشته‌ی حقوق و داشتن مهارت در منطق و استدلال به شما کمک می‌کند که در آزمون‌های وکالت موفق شوید.

این‌که جامعه‌ی ما برای این چیزها ارزش قائل می‌شود دست ما نیست. فرض کنید ما با همین استعدادهایی که داریم، نه در یک جامعه‌ی صنعتی پیشرفته‌ی پرمرافعه (مثل آمریکای خودمان) بلکه در جامعه‌ای جنگ‌سالارانه یا در جامعه‌ای که بیشترین اعتبار و پاداش را به پهلوان‌ها می‌داد یا در جامعه‌ای مذهبی زندگی می‌کردیم. تکلیف استعدادهای‌مان چه می‌شد؟ روشن است که دیگر زیاد به دردمان نمی‌خوردند. و البته بعضی از ماها استعدادهای دیگری پیدا می‌کردیم. اما در این صورت آیا از آنی که در حال حاضر هستیم کم‌ارزش‌تر یا کم‌فضیلت‌تر می‌شدیم؟

جواب رالز منفی است. امکان دارد کمتر نصیب‌مان شود و باید هم این‌طور باشد. ولی با این‌که سهم کمتری پیدا می‌کنیم، کم‌ارزش‌تر نمی‌شویم و استحقاق ما کمتر از استحقاق دیگران نمی‌شود. همین‌طور دیگرانی که مقام‌های عالی ندارند و از استعدادهایی که جامعه‌ی ما به آن‌ها پاداش می‌دهد بهره‌ی کمتری دارند. 

پس اگرچه ما جواز منافعی را که با استعدادهای‌مان به دست می‌آوریم داریم، نادرست است و خودپسندی است که گمان کنیم جامعه‌ای لایق ماست که برای کیفیت‌هایی که ما زیاد داریم ارزش قائل بشود.

وودی آلن در فیلم خاطرات اکلیلی اشاره‌ای به این نکته دارد. خودش نقشی را بازی می‌کند که خیلی شبیه خود واقعی اوست. کمدین معروفی به نام سندی به دوستی از محله‌ی سابق‌شان به اسم جری برمی‌خورد که سرافکنده است از این‌که راننده‌ی تاکسی است.

سندی: تو چه‌کار می‌کنی؟ دنبال چی هستی؟

جری: می‌دانی که من چه‌کار می‌کنم. راننده‌ی تاکسی‌ام.

سندی: خب تو که سرحالی. این که مشکلی نیست.

جری:‌آره؟! من را با خودت مقایسه کن که...

سندی: می‌خوای من چی بگم؟ یادت نیست من بچه‌محلی بودم که مرتب جوک می‌گفتم؟

جری: چرا.

سندی: خب تو می‌دانی که ما توی جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که برای جوک گفتن خیلی ارزش قائل می‌شه. نه؟ اگر این طوری بهش فکر کنی (گلویش را صاف می‌کند) می‌بینی اگر من بین سرخ‌پوست‌ها زندگی می‌کردم، آن‌ها نیازی به یک کمدین نداشتند. نه؟ در نتیجه من بیکار می‌شدم.

جری: آره؟! تو هم چه حرف‌هایی می‌زنی! من با این حرف‌ها حالم بهتر نمی‌شه.

راننده‌ی تاکسی از حرف کمدین درباره‌ی جبر اخلاقی شهرت و شانس قانع نمی‌شود. حتی وقتی که شانس را مقصر سهم ناچیزش می‌بیند، دردش کم نمی‌شود. علتش شاید این باشد که در جامعه‌ی شایسته‌سالارانه مردم اکثراً فکر می‌کنند میزان موفقیت آن‌ها نشان‌دهنده‌ی میزان شایستگی آن‌هاست و این فکر را به آسانی نمی‌شود از بین برد...»

 

از کتاب «عدالت، کار درست کدام است؟» نوشته‌ی مایل سندل/ ترجمه‌ی حسن افشار/ نشر مرکز/ ص ۲۱۲ و ۲۱۳
 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۰۰ ، ۰۸:۴۵
پیمان ..

سال‌های ۹۶ و ۹۷ و ۹۸ به طور متوسط سالی ۱ نفر فرانسوی دیدم. سال ۹۹ این اتفاق نیفتاد. خیلی شانسی و اتفاقی بود. از ضعف‌های بزرگ من است که برای آدم‌های جدید تلاش نمی‌کنم و دیدن آدم‌های نوع دیگر را به قضا و قدر سپرده‌ام. ولی طی آن ۳ سال قضا و قدر آن فرانسوی‌ها را جور کرده بود.
اسم اولی را یادم نمی‌آید. حسین پیدایش کرده بود. مدیر یک سمن بزرگ بود در فرانسه. برای تفریح به ایران آمده بود و حسین هم بهش گفته بود بیا با هم ۱ ساعت گپ بزنیم. آن وقت‌ها هنوز با کاله و جریان‌های مهاجرتی به فرانسه آشنا نبودم. نمی‌دانستم که کریدور مرکز آفریقا به شمال آفریقا و شمال آفریقا به فرانسه یکی از کریدورهای بزرگ مهاجرتی جهان است. کریدوری که مهاجرت افغانستانی‌ها و ایرانی‌ها و سوریه‌ای هم به آن اضافه شده بود و کمپ‌های پناهجویی فرانسه را تا خرخره پر از آدم کرده بود. هم‌سن خودمان بود. ولی مدیر یک سمن بود که ۳۰۰۰ نفر نیرو داشت که ۲۰۰ نفرشان حقوق‌بگیر بودند. کاله یک جایی در فرانسه است که خیلی از پناهجوهایی که هدف‌شان انگلستان است خودشان را به آن‌جا می‌رسانند تا یک جوری بتوانند غیرقانونی از دریای مانش بگذرند و در انگلستان درخواست پناهندگی بدهند. 
بزرگ‌ترین سوال‌مان این بود که پول از کجا می‌آورد؟ یک سمن با ۳۰۰۰ نیرو که ۲۰۰ نفرشان حقوق‌بگیر بودند خیلی بزرگ بود. فارغ از کمک‌هایی که به پناهجوها می‌دادند (غذای گرم، جای خواب، سواد، آموزش مهارت، مشاوره و...) حقوق آن ۲۰۰ نفر خودش مسئله‌ای بود. از آن طرف هم سمن بود و قاعدتاً غیردولتی. توی ذهن‌مان انتظار داشتیم چند تا راه‌کار جذب سرمایه‌ی خلاقانه ردیف کند. اما راستاحسینی جواب داد که از اتحادیه‌ی اروپا پول می‌گیرد. گفت که از دولت فرانسه کمکی نمی‌گیرد. اما اتحادیه‌ی اروپا به سمن‌هایی چون ما که جلوی ایجاد بحران انسانی رو می‌گیریم کمک‌های خوبی می‌ده. یادم نیست چه رقم‌هایی گفت. ولی آن موقع که حساب کتاب کرده بودیم دیده بودیم می‌تواند تا ۱۰۰۰ نفر را هم حقوق‌ثابت کند. دیدیم آن‌جا هم سرمایه‌دارها و آدم‌های پول‌دار در فکر انسان و ذات آدمیت نیستند و اگر دولت کمک نمی‌کند فرادولت این کار را می‌کند!
دومی اسمش بونو بود. از شاگردهای هانری کربن بود که در فرانسه مطالعات اسلام خوانده بود و عاشق فلسفه‌ی اسلامی شده بود. مسلمان شده بود و به ایران آمده بود و در زمینه‌ی فلسفه به مراتب بالایی رسیده بود. آدم خاصی بود. زن ایرانی هم گرفته بود و ساکن مشهد شده بود. به عنوان یک مهاجر فرانسوی در ایران مشغول زندگی بود و از محدودیت‌های ایران برای مهاجرانش هم دل پردردی داشت. ولی آن قدر در عوالم بالایی به سر می‌برد که این محدودیت‌ها جزء کوچکی از ذهنیتش را شکل داده بودند. رفته بودیم خانه‌اش تا به عنوان یک مهاجر ساکن ایران باهاش گپ بزنیم. در طبقه‌ی دوم یک خانه‌ی قدیمی در دل مشهد همراه خانمش زندگی می‌کرد. از آن خانه قدیمی‌ها که وسطش حیاط و حوض دارد و دور تا دور خانه مثل کاروانسرا اتاق اتاق است. از کار و بار و زندگی‌اش گفته بود. این‌که کتاب‌های فلسفی امام خمینی را به فرانسوی ترجمه کرده تا اساتیدی که ازشان در ایران فلسفه یاد گرفته بود. 
وسط‌های حرفش گفت که هر سال می‌رود فرانسه تا فیلم‌های جشنواره‌ی فیلم کن را تماشا کند. اما اگر هم ندارد. از سال ۱۳۷۰ آمده بود ایران. اما بی‌خیال جشنواره‌ی کن نشده بود. ساکن ایران شده بود و زن ایرانی هم ستانده بود. اما باز هم هر سال می‌رفت فرانسه تا در جشنواره‌ی کن شرکت کند. این‌که یک آیین شخصی داشت و در ادای این آیین شخصی عدول نکرده بود برایم خیلی جالب بود.
سومی اسمش پلیسیه بود. او هم یک فرانسوی چشم‌آبی خوش‌تیپ بود که در فرانسه مسلمان شده بود. استاد اقتصاد بود و در فرانسه کار و بارش خوب بود. اما به عنوان یک مسلمان زندگی در آن‌جا سختش بود. به ایران مهاجرت کرده بود. خیلی سال پیش. زن ایرانی گرفته بود و پاگیر شده بود. توی یک نشست صحبت می‌کرد. حدود ۲۰ سال بود که در ایران زندگی می‌کرد و فارسی را سلیس و روان صحبت می‌کرد. یک جایی برگشت گفت: ببینید. شما ناگزیرید که با همین آدم‌هایی که هستند کار کنید و پیشرفت کنید. باید همین سرمایه‌های انسانی‌تان را مدیریت کنید تا جلو بروید. درست است که سرمایه‌های انسانی‌تان ماهر نیستند. اما هنر این نیست که با زبده‌ترین و ماهرترین‌ها پیشرفت کنید. ندارید. نیستند. شما باید همین‌ها را مدیریت کنید و از همین‌ها استفاده کنید و جلو بروید...
از هر کدام‌شان نکته‌ای توی ذهنم برجسته شده بود. ای کاش می‌توانستم فرانسوی‌های یادگرفتنی بیشتری ببینم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰۷ فروردين ۰۰ ، ۰۹:۱۲
پیمان ..

۱. بعد از چهلگرد وارد یک جاده‌‌ی سنگلاخ طولانی شده بودیم. بعدها فهمیدیم که آن جاده معروف است به ایل‌راه عشایر بختیاری. وسط‌هایش دیگر خسته شده بودیم. سنگ و کلوخ زیاد داشت و من هم مجبور بودم آهسته برانم که ماشین عیب و ایرادی پیدا نکند. اطراف جاده چندین سیاه‌چادر برپا بود. از یکی‌شان پرسیده بودیم که خیلی راه مانده تا چشمه کوهرنگ؟ گفته بودند نه. نزدیک است. اما نزدیک آن‌ها با نزدیک ما خیلی توفیر داشت. نزدیک آن‌ها برای ما حدود یک ساعت طول کشید.
چشمه کوهرنگ سرچشمه‌ی زاینده‌رود و کارون بود. تصورمان از چشمه قل قل آبی بود که از زمین بیرون بیاید و برکه‌ و در بهترین حالت دریاچه‌ای را اطراف خود ایجاد کند. چشمه کوهرنگ این‌گونه نبود. صخره‌ای زمخت و بزرگ و مرتفع بود که شکاف خورده بود و آب از شکاف آن با شدت بیرون می‌جهید و جاری می‌شد. جوری که آدمیزاد نمی‌توانست جلوی آن بایستد. اگر می‌رفتی سمتش پرتاب و تکه پاره می‌شدی. آبشار مانندی ایجاد کرده بود و آب از ارتفاع صخره به پایین‌تر می‌ریخت و می‌رفت.
ایستاده بودیم به تماشا که پیرمردی آمد به سمت‌مان. سبیل سفید پرپشتی داشت که دو طرف دهانش آویزان شده بود. پوستش آفتاب‌سوخته بود و شیارهای عمیقی روی صورتش انداخته بود. 
پرسید: چیزی می‌خواهید؟
گفتیم: چشمه کوهرنگ همین است؟
گفت: بله.
خبری از درخت نبود. آب آن‌قدر وحشیانه از دل صخره بیرون می‌زد که تصور درخت و سایه‌سار و آرامشی در کنار چشمه بیهوده بود. پیرمرد نگهبان چشمه بود. اتاقکی پشت یک سنگ بزرگ داشت که بر چشمه مسلط بود. در نگاه اول متوجه اتاقکش نشده بودیم. حال و احوال کردیم و این‌که از کجا آمده‌ایم و این جاده به کجا می‌رسد و آب این چشمه به کجا می‌رسد و... باهاش عکس یادگاری هم انداختیم. او هم از طوایف بختیاری بود. منتها دیگر بی‌خیال کوچ و ییلاق قشلاق شده بود. تک و تنها نگهبان سرچشمه‌ی زاینده‌رود و کارون شده بود. 

۲. مرتضی هراتی رفته بود به قلعه‌نو. شهر کوچک و فقیری است در افغانستان. گذرش به چشمه غرغیتو هم افتاده بود و چند عکس هم ازش گرفته بود. چشمه‌ای که در دل کوه‌ها برای خودش می‌جوشید. توی عکس‌ها مردی بود که در پس‌زمینه‌ی چشمه فیگور گرفته بود و بچه‌هایی که در راه‌آب‌های کنار چشمه به عکاس زل زده بودند. توی توضیحات عکس نوشته بود:
«عبدالله و خانواده‌اش در کنار چشمه غرغیتو زندگی می‌کنند. چشمه‌ای که حیات زندگی شهر قلعه‌نو به آن بسته است. عبدالله گارد محافظت از چشمه است و روز و شب این‌جا به همراه خانواده کشیک می‌دهد. چشمه در ۸ کیلومتری شهر قرار دارد و با کانال‌های آبی برای نزدیک به ۳۰۰۰ خانواده آب قابل شرب می‌دهد. البته عبدالسلام محمدی، آمر آب‌رسانی می‌گوید حتی آب این چشمه صحی نیست. با این حال سالیان سال است که آب شرب شهر از همین چشمه است.»

۳. حقیقت این است که روزگاری در ایران‌زمین آب عنصری مقدس بود. آن‌قدر مقدس که ایزدبانوی نگهبان آن بالاترین مرتبه‌های پرستش و ستایش را داشت. آناهیتا ایزدبانویی بود که هدایت و نگهبانی تمام آب‌های جهان را بر عهده داشت. سوار بر گردونه‌اش می‌شد و چهار اسب ابر و باران و تگرگ و باد او را به سوی تمام رودها و دریاچه‌ها و دریاهای جهان رهسپار می‌کردند. زیبا بود و شکوهمند و خوش‌اندام و کمربند به میان و موزه‌ به پا و گردنبند زرین به گردن و تاجی با گوهر  ستارگان به سر و ستودنی. آن قدر ستودنی که معبدهای زیادی از برای ستایش او و در حقیقت از برای ستایش آب ساخته شده بودند: تخت سلیمان، معبد کنگاور، معبد بیشاپور، معبد اصطخر، معبد شوش، معبد هگمتانه و... همه از برای ستایش بانویی که نگهبان آب‌های جهان است.
امروزه این معابد یا نیست و نابود شده‌اند یا جز یک ویرانه‌ی بی‌معنا چیزی از آنان باقی نمانده. شاید اگر برای ایرانیان آب همان ارج و قرب پیشین را داشت این معابد به شکلی که تقدس آب و تقدس بانو آناهیتا  را بیان کنند بازسازی می‌شدند. اما... 
امروزه وارثان آناهیتا پیرمرد سر چشمه‌ کوهرنگ و عبدالله هستند. نگهبان یکی از عناصر چهارگانه‌ی حیات بودن خودش نوعی از رستگاری است به نظرم.

 

پس‌نوشت: عکس: مجسمه‌ی آناهیتا در شهر فومن. برداشت از ویکی‌پدیا

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۶ فروردين ۰۰ ، ۱۰:۰۳
پیمان ..

زنگ که زد اول گوشی را برنداشتم. اسمش توی گوشی‌ام ذخیره بود، ولی یادم نمی‌آمد کی است. قطع که شد اسمش را توی واتس‌آپ و تلگرام سک زدم. یادم آمد کی است. از آن زن‌ها که سرشارند از شور زندگی. یک بار بیشتر ندیده بودمش. اصلاً بهش نمی‌آمد نوه هم داشته باشد. بیشتر بهش می‌خورد مادر باشد تا یک مادربزرگ. آن‌قدر خوشدل بود که تمام کودکان جهان را بچه‌ و نوه‌ی خودش حساب می‌کرد. بهش زنگ زدم و حال و احوال کرد.
ساکن یکی از روستاهای پولدارنشین مازندران است. همان موقع هم گفته بود که ما توی روستای‌مان چند تا خانواده‌ی افغانستانی داریم. سرای‌دار ویلاهای چند ده میلیارد تومانی روستای‌شان هستند. مازندران افغانستانی ممنوع است. به خاطر همین خودش برداشته بود بچه‌های آن چند خانواده را دور از چشم پلیس توی خانه‌اش جمع کرده بود و به‌شان خواندن نوشتن یاد می‌داد. 
گفت: این‌ها هیچ‌ کدام مدرک اقامت قانونی ندارند.
گفتم: بله. اگر هم مدرک اقامت داشتند آن‌جا نمی‌توانستند باشند.
گفت: یکی از خانواده‌ها دو سه سال پیش مرد خانواده فوت کرد. مادر افغانستانی ماند و سه تا بچه. ما توی روستا نگهش داشتیم. یکی از اهالی کنار جاده مغازه دارد. این خانم را وردست خودش نگه داشت. دیروز این خانم که داشت از جاده رد می‌شد یه راننده‌ی مشهدی با ماشین زد بهش. بردندش بیمارستان. از هوش رفته بود. الان لگنش شکسته. موبایلش هم خرد و خاکشیر شده. کار می‌کرد و نان سه تا بچه‌هایش را تأمین می‌کرد. حالا احتمالاً چند ماهی از کارافتاده می‌شود.
گفتم: ای بابا.
گفت: مسئله این‌جاست که به پلیس نگفتند هنوز. راننده نمی‌داند که این خانم افغانستانی و بدون مدرک است. گفته که برویم به شرکت بیمه بگوییم تا خسارت و دیه را بیمه پرداخت کند. صاحب‌کار این خانم گفته که خود راننده یک پولی بدهد و دیگرکوپون بیمه‌اش را استفاده نکند. گفته که خودش رضایت می‌گیرد. الان این خانم رضایت بدهد به نظر شما یا این‌که اگر شکایت کنند شرکت بیمه خسارتش را می‌دهد؟
یاد روزگاری افتادم که خودم توی شرکت بیمه کار می‌کردم. من بیمه‌های مهندسی بودم. توی همان‌ طبقه‌ای که بودیم بچه‌های بیمه‌ی مسئولیت هم بودند. توی پروژه‌های ساخت و ساز زیاد پیش می‌آمد که کارگرهای افغانستانی دچار حادثه می‌شدند. بعد این بیمه‌ مسئولیتی‌ها گیر می‌دادند که طرف کارگر مجاز نبوده و خسارت کامل نمی‌دادند.
گفتم: این خانم هیچ مدرک هویتی ندارد؟
گفت: نه.
گفتم:‌ شکایت اگر کنید که شرکت بیمه موظف است دیه را بدهد. شاید کمی بازی دربیاورد که این شخص مدرک هویتی ندارد. اما به هر حال باید بدهد. اگر پیگیری کنید دیه می‌دهد. منتها قبل از این‌که دیه را بتواند بگیرد احتمالاً پلیس این خانم را رد مرز کرده. اقامتش قانونی نیست و حتی اگر پلیس همان لحظه اخراجش نکند شرکت بیمه‌ای‌ها احتمالاً برای پیچاندن خسارت بروند لو بدهندش.
گفت: این‌جوری بدتر می‌شود که...
گفتم: احتمالش هست که بدتر شود. 
گفت: پس بگذارم صاحب‌کارش از راننده‌ی مشهدی یک پولی بگیرد و به گل‌اندام بگم رضایت بدهد.
گفتم: آره...
دعوتم کرد که حتماً به روستای‌شان بیایم. تشکر کردم ازش. وقتی تماس‌مان قطع شد توی فکر فرو رفتم...
به این فکر کردم که دارم در سرزمینی زندگی می‌کنم که انسان به ذات انسان‌ بودنش احترامی ندارد. یک قرارداد ذهنی به نام تابعیت و ملیت باعث می‌شود که به اشخاصی به عنوان انسان نگریسته نشود. حق و حقوق گروهی از آدم‌ها در حد یک حیوان نزول پیدا می‌کند. البته که مسئله فقط این قرارداد ذهنی نیست. ‌آن کسانی هم نام ایرانی را به دوش می‌کشند انسان به شمار نمی‌روند. حتی اگر گل‌اندام ایرانی هم بود باز هم وضعیت غیرانسانی می‌بود. چون قیمت جان او از قیمت چهار تا حلب و فلز (خودرو) کمتر بود. فارغ از این‌که او مادر است، فارغ از این‌که می‌تواند انسان‌هایی را تربیت کند که میلیون‌ها حلب و فلز بهتر (خودروهایی بهتر) تولید کنند باز هم ارزش او از یک خودرو کمتر است... 
بعد به این فکر کردم که اهالی این سرزمین کدام بت و خدا را دارند می‌پرستند؟ بت سودگرایی؟ این‌که کارهایی کنیم که در مجموع برای کل افراد این سرزمین سود و لذت بیشتری فراهم شود. همگان لذت بیشتری ببرند. بت آزادی؟ کارهایی کنیم و متر و سنجه‌هایی برقرار کنیم که آدم‌ها آزاد و رها باشند. منتها آن قدر آزاد و رها که به آزادی و رهایی دیگران صدمه نزنند. بعید می‌دانم... 
 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۵ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۱۲
پیمان ..

یاد پیرمرد افتادم. نمی‌دانم الان زنده هست یا نه. اگر وقت شد شاید بروم به جست‌وجویش...

اواخر تابستان بود. کله‌ی سحر زده بودم بیرون و کیلومترهای زیادی را رکاب زده بودم. اول‌های جاده‌ی دیلمان تپه‌ای است. جاده‌ هی بالا می‌رود و پایین می‌آید. اولین بار بود که با دوچرخه داشتم آن جاده را رکاب می‌زدم. با ماشین هیچ حسی از تپه‌ها و فراز و نشیب‌های پوست زمین نداشتم. اما با دوچرخه همه چیز را حس می‌کردم. ارتفاع گرفتن را وجب به وجب حس می‌کردم. سراشیبی‌ها را تندتر از ماشین‌ها پایین می‌رفتم و سربالایی‌های هر تپه را آرام‌تر از یک عابر پیاده بالا می‌رفتم. هر چه بالاتر می‌رفتم انگار ابرها به زمین نزدیک‌تر می‌شدند و رطوبت را بیشتر حس می‌کردم. بعد از دو ساعت رکاب زدن گرسنه و خسته شده بودم.

کنار جاده چند مغازه ردیف شده بودند. یکی‌شان قهوه‌خانه بود. جوان‌ها بی‌کار نشسته بودند و داشتند چای می‌خوردند. خیره خیره نگاهم می‌کردند که داشتم رکاب می‌زدم. ازین جور نگاه‌ها خوشم نمی‌آید. یعنی از وقتی که دوچرخه‌سوار شده‌ام تازه فهمیده‌ام که زن‌ها و دخترها چه می‌کشند از نگاه هیز و خیره‌ی بعضی مردها. خوشم نیامد و ادامه دادم. 

چند ده‌متر جلوتر یک بنر را دیدم: چای‌خوری عموکاظم. آخرین مغازه بود. بعد از آن شیبی تند بود و درخت‌هایی که دو طرف جاده، یک تونل سبز پررنگ درست کرده بودند و جاده‌ را از وسط خودشان می‌کشیدند بالا. 

به چای‌خوری عموکاظم که رسیدم دیدم فقط یک پیرمرد آن‌جاست و کس دیگری نیست. مغازه نبود. خانه بود. از آن خانه‌ حیاط‌دارهای شمال. خانه‌ی پیرمرد کنار جاده بود. قسمتی از جلوی حیاطش را با تخته و حلب سقف‌دار کرده بود. یک سماور گوشه‌ای گذاشته بود و با تخته‌ها نشیمن‌گاه درست کرده بود و یک میز چوبی هم جلویش گذاشته بود. همه چیز آن چای‌خوری را خودش با تیر و تخته درست کرده بود. سلام دادم. پیرمرد کم‌‌حرفی بود. آرام جواب سلامم را داد. شکمم بدجور قار و قور می‌کرد. گفتم املت هم دارید؟ گفت نه. چای دارم. 

گفتم یک چای بدهید پس. همان لحظه قطره‌های درشت باران شروع به باریدن کردند.

به پیرمرد گفتم: می‌توانم دوچرخه‌ام را بگذارم آن‌جا؟ و اشاره دادم به سایه‌بان ته حیاط کنار پله‌های ورودی خانه‌اش. گفت:‌آره.

دوچرخه را بردم ته حیاط پارک کردم تا باران خیسش نکند. کار بیهوده‌ای بود البته. چون می‌خواستم با همان دوچرخه مسیر آمده را برگردم و به هر حال دوچرخه خیس و تلیس آب می‌شد. دوچرخه‌ام را پارک کردم و آمدم نشستم روی نیمکت چوبی دست‌ساز. پیرمرد سریع چای گذاشت جلویم.

چای تازه‌دم بود و یکی از لذیذترین چای‌هایی که توی عمرم نوشیده‌ام. چای اصل لاهیجان بود. خوش‌رنگ بود. طعم جاده‌ی سیاهکل دیلمان را می‌داد. طعم چای خارجی‌ها را دوست ندارم. رنگ‌شان را هم دوست ندارم. اغراق‌شده‌اند. طبیعی نیستند. مثل آدم‌هایی هستند که بدن‌سازی می‌روند و تمام بدن‌شان پوشیده از ماهیچه‌های پرورش‌یافته است. قشنگ‌اند. اما دل‌چسب نیستند. خیلی‌های‌شان نفس هم ندارند. طاقت یک دوچرخه‌سواری چند ده کیلومتره را ندارند. چای عموکاظم اما چیز دیگری بود. 

باران روی سقف حلبی چای‌خانه با سروصدا می‌رقصید. چای‌خانه دیوار نداشت و من باریدن قطره‌های درشت باران روی زمین و راه افتادن باریکه‌های آب را می‌دیدم و پشت سر هم چای می‌نوشیدم. ۵ لیوان چای داغ نوشیدم. وسط لیوان دوم پیرمرد رفت خانه و با یک نصف نان بربری برگشت. بی‌حرفی آن را گذاشت جلویم. من هم گرسنه بودم و نصف نان بربری را با چای و قند خوردم.

بعد از لیوان پنجم کمی نشستم و در سکوت مثل پیرمرد به باریدن باران نگاه کردم. نه من چیزی می‌گفتم و نه پیرمرد. 

بعد از چند دقیقه گفتم: دست شما درد نکنه. چه قدر می‌شود؟

خیلی ارزان حساب کرد. پول دادم و رفتم ته حیاط دوچرخه‌ام را برداشتم. با خودم بارانی آورده بودم. بارانی‌ام را پوشیدم. دست‌کش‌هایم را دستم کرد و کلاهم را سرم گذاشتم. از پیرمرد خداحافظی کردم و زدم به جاده‌ی بارانی...

هنوز هم وقتی یاد پیرمرد می‌افتم دلم گرم می‌شود و طعم آن ۵ لیوان چای تازه‌دم در هوای بارانی شهریور ماه زیر زبانم می‌آید...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۴ فروردين ۰۰ ، ۱۱:۱۹
پیمان ..

۱. اسمش یادم رفته بود. برای من ارسلان است.قیافه و خرناسه‌کشیدنش به نام ارسلان می‌خورد. یادم رفته بود که او هم هست. ۳۰-۴۰ متری خانه‌ی خاله یکهو دیدم که صدای پارس کردنش بلند شده. فقط پارس نمی‌کند. وسط هر پارس کردن یک زوزه هم می‌کشد. زوزه که می‌کشد قشنگ احساس می‌کنی باهات پدرکشتگی دارد و دارد با پاهایش زمین را می‌کند تا وقتی بهش نزدیک شدی بجهد رویت و تکه پاره‌ات کند. آن طرف رودخانه زنجیر شده بود. کارش ترساندن آدم‌ها و شغال‌هاست. هر کسی نزدیک شود شروع به پارس کردن و زوزه کشیدن می‌کند. قبل از این‌که زنگ در را بزنم وحید آمد بیرون. بهش گفت ساکت باش پسر. او هم چند تا خرناس کشید و ساکت شد.
پررو شدم. از روی پل رفتم آن طرف رودخانه و ۵ متری‌اش چمباتمه زدم و ازش عکس گرفتم. نشسته بود و سرش را گذاشته بود روی دست‌هایش و زیرچشمی نگاهم می‌کرد. خرناس می‌کشید. اما پارس نمی‌کرد دیگر. آرام بود. شروع کردم فیلم گرفتن ازش و کری خواندن که چت بود اولش؟ چرا صدات درنمیاد حالا؟ و نزدیک و نزدیک‌تر شدم. می‌خواستم یک کلوزآپ خفن ازش بگیرم که یکهو جهید و شروع کرد به پارس کردن. زنجیر دور گردنش مانع از این شد که بتواند روی من بپرد. اما گرخیدم. دوباره وحید از توی خانه گفت: ساکت باش پسر. و او هم جداً ساکت شد.
۲. دایی کنار مرغ و خروس‌ها و اردک‌ها همیشه یک جفت غاز هم نگه می‌دارد. فقط هم یک جفت. یک نر و یک ماده. غازها سنگین و باوقار راه می‌روند. مثل مرغ‌ها نیستند که هی سرشان به زمین باشد و هی عین احمق‌ها زمین را توک بزنند. غازها سرافرازند. سینه را می‌دهند جلو و از بالا به دنیا نگاه می‌کنند و تا خوردنی نیابند سرشان را خم نمی‌کنند. مثل خروس‌ها هم نیستند که هر از چند گاهی بپرند روی اولین مرغ دم دست‌شان و تا ترتیب مرغه را ندهند رهایش نکنند. حجب و حیا دارند. گاه که خسته می‌شوند بال‌هایش را باز می‌کنند و تند باز و بسته می‌کنند و در حد خودشان یک طوفان شن توی حیاط راه می‌اندازند. گاه حتی نیمچه پروازی هم می‌کنند. در حد ۲۰ سانت از زمین فاصله گرفتن. خیلی هم مواظب هم‌اند. کافی است بروی سمت‌شان و ادای حمله کردن دربیاوری؛ جان‌شان را فدای هم می‌کنند. گردن‌های‌شان را به هم گره می‌زنند. برای دفاع از هم سبقت می‌گیرند. گردن‌شان را به سمتت دراز می‌کنند و سو می‌کشند و به خیال‌شان شروع به ترساندنت می‌کنند.هدف‌شان هم فقط حفظ جفت‌شان در برابر خطر به وجود آمده است. این دفعه یک گوشه‌ی حیاط گیرشان انداختم. به‌شان نزدیک‌تر نشدم. ولی راه فرار هم نگذاشتم. حس خطر داشتند. اما حس‌شان آن‌قدر شدید نبود که حمله کنند. گردن‌شان را به هم نزدیک کردند و شکلی شبیه قلب را ایجاد کردند. تازه فهمیدم که چرا شکل کلیشه‌ای قلب نماد عشق است.
۳. عمه‌ام عروس هلندی دارد. نه این‌که خریده باشد. نه. یک روز صبح که رفته تا در لانه‌ی مرغ و خروس‌ها را باز کند و ول‌شان بدهد توی حیاط دیده که بالای لانه‌‌شان یک پرنده‌ی بی‌نهایت خوشگل نشسته. انگار به لپ‌هایش ماتیک مالیده بود و قرمزشان کرده بود. یک کاکل هم بالای سرش بود و پرهایش بی‌نهایت رنگین بودند. طوطی بود. اولش نمی‌دانسته که این چه پرنده‌ای است. بغلش کرده بود آورده بود توی خانه. برایش آب و دانه گذاشته بود و طوطی را اهلی خودش کرده بود. حالا دیگر طوطی برای خودش قفس دارد. البته در قفسش باز است. توی خانه برای خودش می‌چرخد. از قفس به عنوان اتاق خواب استفاده می‌کند. آخر شب که می‌شود می‌رود توی قفسش می‌نشیند. صبر می‌کند تا روی قفسش پارچه بکشند و بعد تخت می‌گیرد می‌خوابد تا فردا صبحش. فقط هم یک گوشه‌ی قفس می‌خوابد. عروس هلندی خجالتی و آرام است. می‌توانی بروی سمتش و توی دستت بگیری‌اش. تسلیم است. اما از روی کاکلش می‌فهمی که استرس می‌گیرد. کاکلش سیخ می‌ایستد. پریشان می‌شود. رهایش که می‌کنی کاکلش به حالت طبیعی خودش برمی‌گردد. هر وقت بهش تخمه بدهی نه نمی‌گوید. تخمه شکستنش دیدنی است. با چنان مهارتی مغز را از پوست جدا می‌کند که تو درمی‌مانی. حرف نمی‌زند. عروس هلندی‌ها را باید از بچگی تربیت کنی تا بتوانند حرف بزنند. اگر در بچگی یاد نگیرند دیگر حرف نمی‌زنند. اما با این حال کاکل بالای سرش و قرمزی لپ‌هایش و استرس گرفتن‌هایش دل ‌‌آدم را می‌برد.
۴. ساختمان محل کارمان یک کفترباز دارد. پشت بام ساختمان دربست در اختیار او است. ساختمان اداری است و کسی حوصله‌ی این را ندارد که پیگیر شود که چرا جعفر پشت‌بام را برای کفترهایش مصادره کرده. همه‌ی واحدها درگیر کار خودشان هستند و او هم مزاحم هیچ کدام‌شان نیست راستش. تابستان هم که‌ می‌شود برمی‌دارد تمام کولرها را خودش سرویس می‌کند تا کسی نیاید پشت‌بام و مزاحمش شود. یک بار بهم گفت: کفتر بلا رو از آدم دور می‌کنه. شوهرخواهرم به کفتر اعتقاد نداره. به خاطر همین هی بلا سرش میاد. چند وقت پیش تصادف کرد کج و کوله شد. اگه کفتر داشت این اتفاق‌ها براش نمی‌افتاد.
جعفر اغراق می‌کرد. اما این چند وقت حس می‌کنم ارتباط برقرار کردن با حیوان‌ها یک جاهایی از روح آدمیزاد را نوازش می‌کند. سگی که با شنیدن صدایت آرام می‌شود، غاز نر و ماده‌ای که برای هم لاو می‌ترکانند، عروس هلندی‌ای که زیبایی‌اش تو را خیره می‌کند و... یک جاهایی از روح آدم را قلقلک می‌دهد.یک بخشی‌اش مربوط به حس مالکیت و داشتن است، اما نه همه‌اش. یک جور ارتباط برقرار کردن است.حس می‌کنم ‌آدمیزاد جانوری است که فقط ارتباط برقرار کردن با هم‌نوعش پاسخگوی نیازهایش نیستند. با حیوانات، درخت‌ها، زمین و زمان هم باید ارتباط برقرار کند تا شاید به یک تعادل و آشتی درونی برسد و هر کدام از این ارتباطات را که برقرار نکند یک جای وجودش نامتعادل می‌شود...
 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۳ فروردين ۰۰ ، ۰۸:۰۱
پیمان ..

از آن‌ها شده‌ام که هر ساخت و ساز جدیدی را محکوم می‌کنند. 
خبر جاده‌‌های جدید حالم را بد می‌کنند. شروع می‌کنم به غر زدن: قتی یک جاده وجود دارد برای چه جاده‌ی جدید دارند می‌سازند؟ الان می‌خواهند این جاده را دوبانده کنند که چه بشود؟ قتل‌گاه می‌خواهند درست کنند؟ ماشین‌ها گه می‌خورند که می‌خواهند سریع‌تر بروند. کنار این جاده چند تا روستا هست. آدم هست. دوچرخه‌سوار هست. موتورسوار هست. گاو هست. گوساله هست. سگ‌ هست. دوبانده می‌کنند که کشت و کشتار بیشتر شود؟ دوبانده می‌کنند که ماشین‌ها سرعت‌شان بیشتر شود؟ غلط می‌کنند. ماشین‌ها پشت کامیون‌ها گیر می‌کنند؟ بهتر. کامیون‌ها باعث کم شدن سرعت ماشین‌ها و امنیت جاده هستند. چرا باید این درخت‌ها و مزرعه‌ها را از بین ببرند؟ برای این‌که جاده دوبانده شود؟ ۱۰۰ سال سیاه نشود. 
برای چه دارند پل ماشین‌رو می‌سازند؟ مگر این میدان چه عیبی داشت؟ ماشین‌ها توی هم گیر می‌کردند؟ بهتر. حق‌شان است. اعصاب‌شان خرد می‌شد؟ عبور و مرور کندتر می‌شد؟‌ بهتر. الان فکر می‌کنید آن پل لعنتی را که بسازید ترافیک کمتر می‌شود؟ نه الاغ‌ها. نه. شما فقط تشویق می‌کنید که احمق‌ها بیشتر ماشین سوار شوند.  بعد از مدت کوتاهی همان گره و همان ترافیک را روی پل و زیر پل و نرسیده به پل و بعد از پل و... ایجاد می‌کنید. بدترش را هم ایجاد می‌کنید. 
برای چه آن ساختمان ۲۰ ساله را دارند خراب می‌کنند؟ چرا اسمش را کلنگی گذاشته‌اند؟ دیوارهایش نم گرفته‌اند؟ خب تعمیرش کنند. دیوارش را خراب کنند و لوله‌کشی‌اش را نونوار کنند. این چه گه‌خوری است آخر؟
و چیزی که عصبانیتم را بیشتر می‌کند این است که به تنها چیزی که توجه نمی‌کنند نگه‌داری است. جاده‌ می‌سازند. اما بعد از مدت کوتاهی آسفالتش ترگ برمی‌دارد و چاله‌آسفالت ایجاد می‌شود. دریغ از درست کردن و پیشگیری از دست‌اندازهای ناجور.
برای روستاها منبع آب مرکزی ساخته‌اند تا به قول خودشان مردم روستاها از آب‌چاه‌های شخصی استفاده نکنند. تصفیه‌خانه‌ هم ساخته‌اند که آب چاه‌های عمیق برود توی تصفیه‌خانه‌ها و شن و ماسه‌اش گرفته‌ شود. اما این تصفیه‌خانه‌ها بعد از یکی دو سال رها می‌شوند. آب چاه عمیق یک راست و بدون تصفیه شدن می‌رود توی خانه‌ها. آبی گل‌آلود و پر از شن و ماسه. چرا؟ چون کسی به فکر نگه‌داری آن تصفیه‌خانه نبوده.
این میل به ساختن جاده‌های جدید، خانه‌های جدید، پل‌های جدید، تأسیسات جدید و تخریب سازوکارهای موجود آن‌قدر قوی و ریشه‌دار است که عصبانیت من حکم مبارزات دن‌کیشوت را دارد البته.
 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۲ فروردين ۰۰ ، ۱۰:۳۸
پیمان ..

«توتو چان، دخترکی آن سوی پنجره» کتاب خوش‌خوانی است. کتابی در رسای یک مدیر مدرسه‌ی ژاپنی به نام سوزاکو کوبایاشی. خاطرات کودکی تتسوکو کورویاناگی در مدرسه‌ی ابتدایی توموئه در دهه‌ی ۳۰ میلادی و در حقیقت کتابی یادگرفتنی در مورد سیستم آموزش و پرورش ژاپن.

راستش من از کتاب‌ها و پایان‌نامه‌های دانشگاهی که می‌خواهند با گونیا و کولیس روش‌های دانشگاهی یک سیستم درست و درمان را معرفی کنند متنفرم. همه‌شان در بخش پیشنهادها مدعی می‌شوند که با الهام از این سیستم برای درد خودمان این راه‌کار را باید پی بگیریم. حتی اگر بهترین و شدنی‌ترین پیشنهادها را هم که ارائه کنند باز هم دردی را دوا نخواهند کرد. چون روح ندارند. روایتی ندارند که توی ذهن خواننده‌شان چیزی را جا بیندازند. اما کتاب‌های بی‌ادعایی مثل توتوچان معجزه‌اند. قصه‌ی خودشان را می‌گویند. خاطرات کودکی یک بانوی ژاپنی از دوران تحصیلش در یک مدرسه‌. اما در ذهنت یک ساختار ایجاد می‌کنند. یک سیستم ایجاد می‌کنند. سیستم آموزش و پرورش یک مرد ژاپنی به نام سوزاکو کوبایاشی.

صفحات اول کتاب یک جورهایی زندگی‌نامه‌ی کوبایاشی بود. کتاب در کل در مورد منش آموزش و پرورش او است. اما صفحات اول کتاب به زندگی شخصی او می‌پردازد. یک جایی در مورد یکی از اتفاقات الهام‌بخش کوبایاشی نوشته بود:

«آقای کوبایاشی هنگامی که در این مدرسه تدریس موسیقی می‌کرد، اپرتی (اپرای سبک و سرگرم‌کننده) برای کودکان نوشت تا دانش‌آموزان آن را اجرا کنند. این اپرت کارخانه‌داری به نام آقای بارون ایواساکی را که خانواده‌اش بنیانگذار موسسات عظیم میتسوبیشی بودند تحت تأثیر قرار داد. بارون ایواساکی از حامیان هنر به حساب می‌آمد. او به کوسچاک یامادا پیش‌کسوت آهنگ‌سازان ژاپنی کمک می‌‌کرد و همچنین از مدرسه پشتیبانی مالی کرد. بارون پیشنهاد کرد آقای کوبایاشی را برای آموختن شیوه‌های آموزش به اروپا بفرستند. 
آقای کوبایاشی دو سال (از ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴) در اروپا ماند و با بازدید از مدارس پاریس در کنار امیل ژاک دالکروز به آموختن مبانی ضرب‌آهنگ پرداخت. او پس از بازگشت همراه با شخصی دیگر کودکستان سای‌جو را تأسیس کرد...»

کوبایاشی از ژاپن بیرون رفت تا چیزهای بیشتری یاد بگیرد. این یک حقیقت است که تو تا با جهان دیگری ارتباط برقرار نکنی بزرگ‌تر نخواهی شد. کوبایاشی اگر به اروپا نمی‌رفت شاید هرگز کوبایاشی الهام‌بخش مدرسه‌ی توموئه نمی‌شد. 

نقش خاندان میتسوبیشی را هم نمی‌شود انکار کرد. این‌که پولدار باشی و در عین حال دنبال استعدادهایی باشی تا روی‌شان سرمایه‌گذاری کنی (آن هم نه برای سود بیشتر- بلکه فقط به خاطر اعتلای آن استعداد) فوق‌العاده است. کوبایاشی یک روستایی‌زاده بود. حمایت مالی میتسوبیشی‌ها اگر نبود او به آن سیستم آموزشی دست نمی‌یافت. اگر سیستم مدرسه‌ی توموئه نبود تتسوکو کورویاناگی هیچ وقت یک دانش‌آموز جامعه‌پذیر نمی‌شد. در واقع اگر شعور میتسوبیشی‌ها نبود من امروز کتابی به اسم توتوچان را نمی‌توانستم بخوانم. نه تنها من، بلکه میلیون‌ها نفری که این کتاب را در نقاط مختلف دنیا خوانده‌اند هم محروم می‌شدند و...
 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۱ فروردين ۰۰ ، ۰۸:۰۵
پیمان ..

یک دفترچه زرد رنگ دارم که تویش سوژه‌ها و طرح‌های داستانی‌ام را می‌نویسم. نه این‌که نویسنده باشم و خیلی سوژه پیدا کنم. نه. لحظه‌های اندک و حوادث کمی هستند که حس می‌کنم قابلیت قاب‌بندی جداگانه‌ای از روزمرگی‌هایم را دارند. آدم‌هایی هستند که از من فرسنگ‌ها دورند و فکر می‌کنم که با روایت زندگی‌شان در یک قصه می‌توانم از خودم دور شوم. همچه چیزی. خیلی هم سختم است این جور نوشتن. اصلا روان نیستم. ولی اگر بنویسم خوشم می‌آید از خروجی کار. 
خب، زندگی از یک جاهایی به بعد آن‌قدر سریع می‌گذرد که یکهو می‌بینی آن دفترچه‌ی زردرنگ فقط در حد یک دفترچه‌ی سوژه و طرح مانده و هیچ‌ کدام‌شان به یک متن مستقل تبدیل نشده‌اند. یا اگر هم شده‌اند در حد یک پیش‌نویس‌اند که وقت بیشتری برای بازنویسی و از آب و گل در آوردن می‌خواهند.
دو ماه اول ۹۹ کمی فرصت داشتم که به این دفترچه بیشتر فکر کنم. کرونا بود و سردرگمی و بایکوت ماندن کارها. من هم در دو ماه اول ۹۹ دو تا از طرح‌ها را مکتوب کردم و نسخه‌ی اولیه را ازشان در آوردم. ایده‌آل‌گرایی را کنار گذاشته بودم و گفته بودم که فقط یک روایت اولیه بنویس. خوب و بدش را بعدها زور بزن.  آبان‌ ماه توانستم یک روایت دیگر هم بنویسم. ولی دیگر نشد. هم ایده‌آل‌گرایی باز کار دستم داد و هم این‌که سرگرم کارهای دیگر شدم.
توی ذهنم اولویت را گذاشته بودم روی ۸ تا سوژه‌ با یک تم مشخص. اول سال به خودم گفته بودم ماهی یک داستان بنویس و ۴ ماه آخر سال را وقت بگذار برای بازنویسی و شکل دادن‌شان. ولی در کل توانستم فقط ۳ تای‌شان را بنویسم و الان هم که دیگر ۹۹ دارد نفس‌های آخرش را می‌کشم سرشارم از حسرت کارهای نکرده. راستش ایجاد حس و حال آدم‌هایی دور از تو هم کار زمان‌گیری است. باید بتوانی از خودت جدا شوی...
همان دو تایی را که ماه اول نوشته بودم برای چند تا مسابقه‌ی ادبی فرستادم. هیچی نشدم. ناراحت نشدم. راستش یک حسی دارم که سیستم اکثر مسابقات ادبی ایران هم مثل سیستم دانشگاهی ایران است. 
دانشجو درس را از استاد فرا می‌گیرد. استاد چیزهایی را درس می‌دهد که در طولانی مدت به بقای خودش در دانشگاه کمک می‌کند. اصولا  فضای  خارج از دانشگاه و مسئله‌ی واقعی در درس‌های دانشگاهی ایران محل چندانی از اعراب ندارند.  چون استاد حقوقش را از دانشگاه می‌گیرد نه از بیرون از دانشگاه. استاد همواره در پی تربیت یکی مثل خودش است. دانشجوهای برتر هم نهایتا استاد می‌شوند و آن‌ها هم رویه‌ی سابق را پی می‌گیرند. درس‌هایی بدهند که دانشجو را سرگرم و موقعیت خودشان را تثبیت کند. گور بابای فضای بیرون از دانشگاه. مسابقات ادبی هم یک رابطه‌ی این‌جوری دارند. خیلی از داورهای این مسابقات خودشان معلم و استادند و تکنیک درس می‌دهند. پس سعی می‌کنند کسانی را که بهتر آن تکنیک‌ها را به کار می‌گیرند برگزیده کنند و لوپ ادامه پیدا می‌کند.
رفت و رفت تا پری‌روز. داشتم زور می‌زدم که دوچرخه‌ام را توی ماشین جا بدهم و بروم شمال به دیدار خانواده. همین‌طور که تلاش می‌کردم خانم همسایه آمد و گفت شما که نبودید اداره پست براتون دو تا بسته آورده بود من گرفتم. گفتم ممنون. بسته‌ها را آورد برایم. یکی‌شان یک جعبه بود از اصفهان. گفتم یعنی چی می‌تونه باشه؟
رفتم از خورجین پاندا یک چاقو در آوردم و چسب‌کاری‌های زیاد دور بسته را پاره کردم. تویش پر روزنامه بود. روزنامه‌ها را کنار زدم و کنار زدم. وسط روزنامه‌ها یک تندیس بود. تندیس جایزه‌ی ادبی ماورا!  دوباره روزنامه‌ها را کنار زدم و کنار زدم تا رسیدم به انتهای جعبه. یک لوح تقدیر هم بود که تویش نوشته بود به مناسبت کسب مقام برتر بخش داستان جایزه‌ی ادبی ماورا از شما تقدیر می‌گردد. گفتم ایول. باز جعبه را کاویدم. چیز دیگری نبود. خبری از پول و پله نبود. 
بعدش نشستم توی موبایل به جست‌وجو کردن جایزه‌ی ماورا. اصلا خبر نداشتم که اختتامیه‌اش هم برگزار شده و نتایج را اعلام کرده‌اند. خیلی در سوت و کور این کار را کرده بودند. حتی توی گوگل خبری از برگزیده‌ها نبود. به اینستاگرام‌شان رفتم. توی اینستاگرام مرتب و منظم بودند. هم عکس از مراسم اختتامیه و هم اسامی برندگان. 
جایزه‌ی ماورا هم برای ایرانی‌ها بود و هم برای افغانستانی‌ها. برنده‌های هر بخش را در دو بخش ایرانی‌ها و افغانستانی‌ها زده بودند. ترتیب نداشت برنده‌ها. به داورهای بخش نهایی نگاه کردم. بدک نبود. احتمالا سلیقه‌ی روایت داستانم با سلیقه‌ی روایت داستان‌شان هم‌آهنگ بوده. ولی حسرت خوردم که ای کاش حداقل خبر می‌دادند که داریم اختتامیه را برگزار می‌کنیم. این‌جوری پا می‌شدم می‌رفتم اصفهان یک سر... 
تازگی‌ها به یک نتیجه‌ای رسیده‌ام. داستان‌ها، شعرها،‌فیلم‌ها و... از برای حرف زدن‌ و دور هم جمع کردن آدم‌هااند. یعنی نهایت کارکرد داستان‌ها و شعرها و فیلم‌ها همین است که آدم‌ها را وادارند که در مورد موضوع‌شان با هم حرف بزنند. این به حرف واداشتن‌ها دو سطح دارد: خود نویسنده‌ها و شاعرها و سازندگان بنشینند با هم حرف بزنند یا این‌که دیگران را وادارند که در مورد آن موضوعات حرف بزنند و فکر کنند. شاهکار شدن و پرفروش شدن و... مهم نیست. افق دید را که به درازای تاریخ می‌بری می‌بینی هیچ اثری ماندگار نیست. جاودانگی رویایی بیهوده است. حتی حافظ هم در افق ده هزار سال عملا محکوم به فراموشی است. ماورایی‌ها اگر می‌گفتند می‌رفتم اختتامیه‌شان. دوست داشتم بروم. درست است که آدم‌ کم‌حرفی هستم و برای شروع رابطه یخمکم. اما حداقل بلدم گوش بدهم... لعنت بر کرونا. لعنت بر شی جین پینگ.

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۹ ، ۱۵:۱۳
پیمان ..

آمده‌ایم آزمایشگاه تشخیص ژنتیک. آقای دکتر برای ما در مورد آزمایش‌های دی ان ای و تشخیص هویت صحبت می‌کند. این‌که ناجا یا قضات دادگاه پرونده را تشکیل می‌دهند. عکس و مشخصات آدم‌ها را می‌دهند دست‌شان و می‌فرستند به آزمایشگاه. بعد آن‌ها آدم‌ها را با عکس‌های‌شان تطبیق می‌دهند و از آن‌ها خون می‌گیرند. یک قطره از خون آدم‌ها را روی یک کیت می‌ریزند. بعد برای تشخیص دی ان ای باید کیت‌ها وارد یک دستگاه بشوند و کدگذاری شوند. دستگاهی که خون آدم‌ها را کدگذاری می‌کند و لایه‌های دی ان ای را واشکافی می‌کند. اصل هزینه ژنتیک همین کدخوانی آن دستگاه است. دستگاهی که مثل همه‌ی صنایع دیگر به تیراژ وابسته است. در هر بار ظرفیت ۱۶ نمونه را دارد. اگر ۱۶ نمونه پر شود برای‌شان به صرفه‌تر است. وگرنه که با ۲ نمونه هم کار را انجام می‌دهند. 
هر خون چندین محل کدگذاری دارد. کدگذاری‌ها که تمام شد خون آدم‌ها را با هم مقایسه می‌کنند. فرزند یک پدر یا فرزند یک مادر حداقل نیمی از کدهایش شبیه پدرش و نیمی شبیه مادرش خواهد بود. برای تشخیص رابطه‌ی خواهر برادری کار سخت‌تر می‌شود و باید از یک جدول محاسبه استفاده کنند. 
اصلا آدم‌ها برای چه می‌روند آزمایش ژنتیک می‌دهند؟
چند دسته مشتری داشتند. یک دسته جنین‌ها بودند. جنین‌هایی که قبل از شکل گرفتن مورد آزمایش قرار می‌گرفتند که آیا صحیح و سالم هستند و اگر صحیح و سالم نبودند رأی به سقط می‌دادند. یک دسته موارد جرم و جنایت بود. موارد پیچیده‌ی جرم و جنایت . یک دسته تجاوزها بودند و یک دسته پرونده‌های تابعیت و درخواست شناسنامه. 
ما برای دسته‌ی آخر رفته بودیم. آقای دکتر برای‌مان نمونه‌ها را می‌آورد و توضیح می‌داد. خاندانی در روستایی دورافتاده در بلوچستان که یکی‌شان شناسنامه داشت و بقیه شناسنامه نداشتند و همگی پاشده بودند آمده بودند تهران. کلی پول داده بودند تا اثبات کنند که خواهر و برادر و پدر و مادر آن کسی هستند که شناسنامه گرفته‌اند. یک نفرشان شناسنامه داشت و ایرانی بود و بقیه برای ایرانی بودن باید اثبات می‌کردند که با او رابطه‌ی خونی دارند، باید دستگاه تشخیص می‌داد که برادر یا خواهر یا پدر یا مادر و یا فرزند او هستند. 
در همان لحظاتی که آقای دکتر با تبختر از قدرت تشخیص آزمایشگاهش حرف می‌زد من داشتم به این فکر می‌کردم که مرز چه قدر مسخره است. آدم‌ها برای این‌که اثبات کنند که اهل این طرف یک خط مرزی هستند باید چه کارها که بکنند. چه هزینه‌ها که بدهند و چه کسب‌وکارها شکل گرفته... فقط به خاطر مرز، به خاطر یک خط فرضی که آدم‌های این طرفش ایرانی و آن طرفش پاکستانی و افغانستانی نامیده می‌شوند. 
کنوانسیون حقوق بشر حق جابه‌جایی را به عنوان یکی از حقوق اولیه‌ی بشریت به رسمیت شناخته است. هر کسی حق دارد در زمین خدا هجرت کند و از جایی که ناراضی است به جایی برود که فکر می‌کند برایش رضایت به همراه خواهد داشت. کنوانسیون‌های سازمان ملل برای تمام آدم‌های روی کره‌ی زمین حق خروج از کشورشان (محدوده‌ای که مرزها تعیین می‌کنند) را به رسمیت شناخته است؛ اما... اما هیچ کنوانسیونی حق ورود به یک کشور دیگر (گذشتن از مرزهایی دیگر) را به رسمیت نشناخته است. تو حق خروج از کشورت را داری. اما حق ورود به هر کشوری را نداری. 
یک چیزی هم هست به اسم تناقض لیبرالیسم. می‌گویند لیبرالیسم جابه‌جایی آزاد کالاها و خدمات را در سراسر جهان به رسمیت می‌شناسد اما برای آدم‌ها که طبیعتا مهم‌تر از کالاها هستند این حق را به رسمیت نمی‌شناسد. یک لپ‌تاپ چینی به راحتی می‌تواند مرزهای کشورهای گوناگون را پشت سر بگذارد و به یک ساختمان آموزشی در اسلوواکی برود؛ اما یک انسان نمی‌تواند مطابق میل خودش به نقاط دیگر کره‌ی زمین برود. (این محدودیت را ما ایرانی‌ها خیلی بیشتر و بهتر درک می‌کنیم. وقتی وارد فرودگاه دبی می‌شوی و با تحقیر مانع از ورودت به خاک خودشان می‌شوند، وقتی برای یک سفر کوتاه به سواحل مدیترانه باید طعم حقارت را پشت درهای بسته‌ی سفارت‌های اروپایی در تهران بچشی‌، وقتی...)
فیلسوف‌ها هم حق آزادی برای انتخاب محل زندگی را جزء اساسی‌ترین ویژگی‌های آدم‌ بودن به حساب می‌آورد. کانت می‌گفت که ما فقط همین دنیا را برای زندگی داریم و قاعدتا نمی‌توانیم به فضای دیگری برویم. بنابراین همه‌ی ما حق داریم که گوشه‌ی دلخواه خودمان در فضای موجود را انتخاب کنیم.
اما مرزها دست ما را بسته‌اند. مرزها به ظاهر برای ما امنیت به همراه آورده‌اند. اما همان‌قدر که امنیت به همراه آورده‌اند آزادی را هم از ما گرفته‌اند.. آدمیزاد مگر به آزادی و حق اختیارش آدمیزاد نیست؟!
و آقای دکتر به قدرت تشخیص‌ آزمایشگاهش می‌بالید. می‌گفت زمانی برای تشخیص رابطه‌ی مادر فرزندی امام علی باید مکانیزم می‌چید و از روی مکانیزم قضاوت می‌کرد. بچه را می‌گذاشت وسط و به مادرهای مدعی می‌گفت که از دو طرف بکشندش. اما الان دیگر نیاز به این حرف‌ها و زحمت‌ها نیست. آزمایش‌های ژنتیک کار را آسوده کرده‌اند... 
من راستش به آن مرد بلوچ فکر می‌کردم که جواب دی ان ای خاندانش منفی درآمده بود. او و خاندانش ساکن این خاک بودند. در هوای این طرف مرز نفس می‌کشیدند. می‌خواستند که ایرانی باشند. کلی دم و دستگاه طراحی شده بود، کلی کسب و کار به وجود آمده بود تا تشخیص داده شود که او اهل این طرف مرز است یا آن‌ طرف مرز...  این کسب‌وکارها پول‌شان را در آورده بودند اما او و خاندانش ایرانی نشدند...
این روزها بیش از هر زمان دیگری پوچ بودن زندگی‌های‌مان را احساس می‌کنم. آقای دکتر درآمد خوبی داشت. تعداد زیادی از آزمایش‌ها برای تشخیص رابطه‌ی نسبی و شناسنامه دادن و ندادن بود... امری که به نظرم ذاتا بی‌معناست. هر کسی حق دارد خودش را اهل جایی بداند که دلش می‌خواهد و روانش در آن راضی است. آقای دکتر داشت از یک کار بی‌معنا درآمد خوبی کسب می‌کرد. خیلی از شغل‌ها همین است. جشن بی‌معنایی که می‌گویند همین است. البته شاید معنادارترین چیز همین باشد: پول و درآمد. پولی که بر پایه‌ی بی‌معنادارترین چیزها آدم‌ها را به معنا می‌رساند!
 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۹ ، ۱۱:۴۳
پیمان ..

شناسنامه‌اش را گرفته بود. یک جعبه شیرینی خریده بود آمده بود پیش‌مان. کمی تأخیر داشت. کارگر یک کارگاه بود و همین‌که این روزهای آخر سال سریع مرخصی گرفته بود برای دیدن‌مان برایم ارزش داشت. جزئیات داستان زندگی‌اش را نمی‌دانستم. دعوتش کرده بودم که بیاید قصه‌ی زندگی‌اش را برای‌مان بگوید. یک ساعت با هم گپ زدیم و بعد از یک ساعت فقط می‌خواستم ستایشش کنم.

از سال ۹۰ که ۱۸ سالش تمام شده بود افتاده بود دنبال شناسنامه و بالاخره بعد از ۹ سال به شناسنامه رسیده بود. آن هم بر اساس قانون جدید. برای پیش رفتن این قانون هم در نوع خودش زحمت‌هایی کشیده بود. توی اینستاگرام و تلگرام و توئیتر فعال شده بود. هر جا می‌دید مسئولی صفحه‌ای شخصی دارد می‌رفت بهش پیغام می‌داد که بی‌شناسنامگی بچه‌های مادر ایرانی یک درد بزرگ است. دردش را شرح می‌داد... قصه‌هایش را می‌گفت. خستگی‌ناپذیر این کار را تکرار می‌کرد.

به طرز عجیبی مودب بود این شعور را داشت که برای پیگیری مشکلش مودب باشد. با مسئولان و مدیران و نمایندگان مودبانه درخواستش را مطرح کند. بلد بود که عصبانی نباشد. شاکی نباشد. بلد بود که از شبکه‌های مجازی برای قصه گفتن استفاده کند. می‌دانید کجا برایم عجیب شد؟

پدرش یک کارگر افغانستانی بود و مادرش هم ایرانی. پدر و مادرش زیاد سواد نداشتند. تازه پدرش هم چند سال پیش تصادف بدی کرده بود و از کارافتاده شده بود و او بود که با کار کردن خرج خانواده را تأمین می‌کرد. ازش پرسیدم تا چه مقطعی درس خوانده‌ای؟

جوابش عمیقاً من را به فکر برد. 

تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده بود. نه این‌که درسش بد باشد. اتفاقاً درسش خیلی هم خوب بود. کودکی او هم‌زمان شده بود با دوره‌ی افغانی‌بگیر و ممنوعیت تحصیل کودکان مهاجر در مدارس ایران. او نمی‌توانست با هویت خودش در مدارس ایران درس بخواند. اما توانسته بود با شناسنامه‌ی پسردایی‌اش توی مدرسه ثبت‌نام کند و تا سوم راهنمایی درس بخواند. به هیچ کس نگفته بود که پدرش افغانستانی است. اول دبیرستان گیر دادند که شناسنامه‌ها باید عکس‌دار شوند و او برای این‌که لو نرود ترک تحصیل کرد.

زود از سیستم آموزش و پرورش زد بیرون و وارد بازار کار شد. 

اما جوان رعنایی که جلوی من نشسته بود داشت به من ثابت می‌کرد که با مدرسه نرفتن از نظر مهارت‌های اجتماعی هیچ چیزی را از دست نداده است. او بلد بود که چطور قصه بگوید. بلد بود که اگر مشکلی دارد تماس بگیرد با مسئولین و مشکلاتش را بیان کند. بلد بود که از شبکه‌های اجتماعی استفاده کند. برای زندگی‌اش برنامه‌ داشت. کاملاً به محدودیت‌های زندگی‌اش واقف بود و بر اساس آن‌ها برنامه می‌ریخت. با این‌که ۹ سال از زندگی‌ و جوانی‌اش به فنا رفته بود ولی نگذاشته بود که بغض و حسرت زندگی‌اش را تباه کند. داشت برای بهتر شدن تلاش می‌کرد. حواسش بود که در چه سنی قرار دارد. حواسش بود که زن گرفتن به چه مقدماتی نیاز دارد. می‌دانست که بیمه‌ی عمر چیست و چه فوایدی دارد. خرش که از پل گذشته بود آدم‌های مثل خودش را فراموش نکرده بود. برای کسانی که مثل او مادر ایرانی بودند کلی پیگیری می‌کرد تا آن‌ها هم به شناسنامه برسند و به طرز عجیبی مودب بود. جوری که واقعا دلت می‌خواست با او دوست باشی.

از صبح تا به حال دارم فکر می‌کنم که شاید اگر او ترک تحصیل نمی‌کرد هیچ وقت به چنین درجه‌ی بالایی از شخصیت نمی‌رسید. شاید هر چه قدر که بیشتر درس می‌خواند شخصیتش پله پله نزول می‌کرد. دبیرستان را اگر تمام می‌کرد دیگر به مودبی الانش نمی‌بود. دانشگاه را که تمام می‌کرد دیگر به امیدواری و جنگندگی این روزهایش نبود... دکترا را اگر می‌گرفت که دیگر هیچ... احتمالاً جز نشستن و غصه خوردن کاری ازش برنمی‌آمد... دارم اغراق می‌کنم. می‌دانم. این بشر پایه و اساسش از کودکی درست بوده که چنین شخصیتی در او ایجاد شده؛ اما از بس ‌آدم‌های با پدر مادر حسابی و تحصیلات عالیه ولی بی‌شخصیت و به درد‌نخور دیده‌ام که دارم به این نتیجه می‌رسم که مدرسه رفتن و دانشگاه رفتن امتیاز منفی است. فقط باید آدم‌های خودآموخته را دریافت...
 

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۲ ۱۸ اسفند ۹۹ ، ۱۹:۴۹
پیمان ..

منجیل شهر عجیبی است. یک شهر کوچک پر از قصه و افسانه. برای من شهر عناصر چهارگانه است؛ آب دارد. رودهای قزل‌اوزن و شاهرود با هم دوست می‌شوند و در منجیل است که حاصل دوستی‌شان (سفیدرود) در گیلان جاری می‌شود. باد دارد. بادهای وحشی دارد. آن قدر در این شهر باد می‌وزد که همه‌ی درختانش کج‌اند. خاک دارد. در شمال شهر قله‌ی آسمان‌سرا هست و کوه‌هایی که در دل‌شان سروی هزارساله (سرو هرزویل) را همچون نگین نگه‌داشته‌اند. و آتش... آتش خود منم. آتش خود آدم‌هایی هستند که می‌توانند در این شهر گام بردارند.
منجیل شهر انرژی‌های پاک است. سد منجیل توربین‌های آبی را به حرکت درمی‌آورد و برق تولید می‌شود. توربین‌های بادی روی تپه‌های اطراف شهر منجیل هم قدرت باد وحشی این شهر را به برق تبدیل می‌کنند. من اگر بودم روی انرژی خورشیدی هم سرمایه‌گذاری می‌کردم تا برند شهر انرژی‌های پاک را به نامش بزنم. 
سد منجیل را فرانسوی‌ها ساخته‌اند و مزرعه‌ی بادی‌اش را هم دانمارکی‌ها. من اگر بودم می‌بردم منجیل را با مانش فرانسه و ادنسه‌ی دانمارک خواهرخوانده می‌کردم و قصه‌ها و افسانه‌های منجیل را به فرانسوی و دانمارکی هم روایت می‌کردم تا آن‌ها به این شهر بیایند و در باد وحشی این شهر زلف بر باد بدهند.
می‌گویند اگر باد وحشی منجیل نباشد مارهای منجیل از دل خاک بیرون می‌ریزند و به جان آدم‌ها می‌افتند. می‌گویند باد منجیل آرام‌کننده‌ی مارهاست.
منجیل شهر قطار است. قطار فاصله‌ی رودبار تا منجیل را در یک تونل طولانی طی می‌کند و یکهو بالای تونل ماشین‌روی شهر بیرون می‌زند. از بالای ماشین‌ها رد می‌شود و وارد دریاچه‌ی سد سفیدرود می‌شود.  از میان آب‌ها عبور می‌کند و به ایستگاه راه‌آهن منجیل می‌رسد.
تپه‌های مارلیک تا منجیل فاصله‌ی زیادی ندارند. باغ‌های انار طارم تا منجیل فاصله‌ی زیادی ندارند. جنگل‌ آسمان‌سرا تا منجیل فاصله‌ای ندارد. زیتون‌های رودبار هم تا منجیل فاصله‌ای ندارند.
زلزله‌ی رودبار و منجیل هم افسانه‌ی این شهر است. افسانه‌ای که هنوز به نظرم قصه‌های ناگفته زیاد دارد. اما با همه‌ی این‌ها می‌شود گفت منجیل فیلم سینمایی خودش را هم دارد: مستند زندگی و دیگر هیچ عباس کیارستمی. گرچه آن فیلم برای رستم‌آباد است. اما رستم‌آباد تا منجیل هم فاصله‌ای نیست.
با همه‌ی این‌ها، این شهر پر از قصه همیشه محل عبور بوده. انگار اکثر آدم‌ها آن‌قدر شوق دریا و رطوبت گیلان را دارند که هیچ‌وقت منجیل را نمی‌بینند. منجیل برای خیلی‌ها در سال‌های قبل ترافیک وحشتناک ورودی گیلان بود. ترافیکی که تنها تغییری که در شهر ایجاد کرده بود زیاد شدن تعداد رستوران‌های این شهر بود. حالا هم که کمربند شمالی ماشین‌ها را از دل شهر دور کرده رستوران‌ها هم تعطیل شده‌اند و شهر آرام و خلوت و سوت و کور شده.
دیروز پادکست «ملک بادهای وحشی» را گوش دادم. گزارش شیده عالمی از شهر منجیل که انصافا گزارشی زیبا و خواندنی (شنیدنی) بود. شیده لالمی چند هفته پیش از دنیا رفت. آن قدر دوست‌های خوبی داشت که بعد از مرگش بردارند گزارش‌های خوبش را پادکست کنند. «ملک بادهای وحشی» یکی از همین پادکست‌هاست. بدجور هوس منجیل‌گردی را به سرم انداخت. می‌خواهم سال دیگر توی یکی از روزهای فروردین‌ ماه پاندا را بردارم و باهاش تا قله‌ی آسمان‌سرا در شمال منجیل را رکاب بزنم و از ارتفاعی بالاتر به این شهر پر از قصه و افسانه نگاه کنم....

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۸ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۰۵
پیمان ..

خیابان دماوند، چهارراه نیروی هوایی را که به سمت جنوب بروی بعد از ۲۰۰ متر به یک مغازه می‌رسی: تعمیرگاه مجهز مزدا- حنیفه. ورودی تعمیرگاه از خیابان اصلی نیست. برای ورود به تعمیرگاه باید بروی کوچه پایینی و از در توی کوچه وارد تعمیرگاه شوی. 
تعمیرگاه بزرگی نیست. نهایت به اندازه‌ی ۴ یا ۵ تا ماشین چسبیده به هم بتوانند توی حیاط تعمیرگاه جا شوند. یک چال‌سرویس ته مغازه دارد که از آن استفاده نمی‌کنند. یک جک هیدرولیک هم دارند. گاه برای جابه‌جایی ماشین‌ها توی حیاط، ماشین روی جک را تا آسمان بالا می‌برند و ماشینی که انتهای حیاط است از زیر این یکی رد می‌شود. 
هر بار بروی به جز مزدا ماشین دیگری نمی‌بینی. مزدا ۳۲۳ بیشتر، مزدا ۳ قدیم متوسط و مزدا ۳ جدید هم تک و توک و چه بشود مزدا ۲ هم ببینی. عمر مزدا ۳ جدیدها هنوز به تعمیرگاه رفتن نرسیده. نمایندگی‌های بهمن خودرو هم پذیرش‌شان می‌کنند. اما ۳۲۳ ها دیگر پیرمردند و آن قدر از رده خارج که نمایندگی‌های بهمن‌خودرو دیگر یادشان رفته باشد که این ماشین چطور تعمیر می‌شود. کلهم تعمیرگاه حنیفه فقط ۴ مدل ماشین را تعمیر می‌کند. 
کسب و کار حنیفه‌ها خیلی خانوادگی است. توی ۵ سالی که مشتری‌شان بوده‌ام تعمیرکارها و شاگرد تعمیرکارها و حتی آبدارچی‌شان هم ثابت بوده. دو ماه پیش البته یک شاگرد جدید آورده بودند. خود آقای حنیفه اصالتا اهوازی است. عباس آقا هم اهوازی است. هر دو پیرمردند. وارد اتاق حسابداری که بشوی گواهینامه‌‌ی دوره‌های آموزشی‌شان از بهمن خودرو را قاب گرفته‌اند به دیوار زده‌اند. هم دوره‌ی آموزش تعمیرات مزدا ۳۲۳ در سالیان قدیم و هم دوره‌ی آموزش مزدا ۳ در سالیان بعد. مثل این‌که با هم فامیل هم هستند. 
مزدا حنیفه‌ای‌ها هر کاری که مرتبط با تعمیر و نگه‌داری مزداها باشد انجام می‌دهند. اکثر تعمیرگاه‌ها فقط روی بخشی از ماشین تمرکز دارند. یکی فقط جلوبندی‌سازی می‌کند، یکی فقط تعمیر موتور انجام می‌دهد، یکی فقط تعویض روغنی است. اما حنیفه همه‌ی این‌ کارها را برای مزدا توی همان گاراژ کوچک انجام می‌دهد. مثلا برای تعویض بلبرینگ خیلی از تعمیرکارها بلبرینگ را می‌دهند دستت که ببر تراشکاری توپی را از بلبرینگ جدا کند یا خودشان می‌برند تراشکاری نزدیک مغازه‌شان. اما حنیفه دستگاه پرس و تراشکاری این کار را هم توی گاراژش دارد. 
یک بدی مزدا (به خصوص مزدا ۳۲۳) این است که کلا چون اسمش مزدا است همه‌ی تعمیرکارها دولا پهنا باهات حساب می‌کنند. مثلا حجم کارتل روغن مزدا ۳۲۳ حدود ۲.۸ لیتر است و با فیلتر فقط به ۳ لیتر روغن نیاز دارد. چون ماشین قدیمی است کیفیت روغن بالایی نمی‌خواهد و توی کاتالوگش هم نوشته که روغن اس جی بزنید. روغن اس جی هم پایین‌رده‌ترین و ارزان‌ترین روغن‌هاست. فیلتر روغن مزدا ۳۲۳ و پراید هم یکی است. یعنی در مجموع هزینه‌ی تعویض روغن و فیلتر مزدا ۳۲۳ از هزینه تعویض روغن پراید کمتر است. چون کارتل پراید ۳.۵ لیتر است و با فیلتر ۴ لیتر روغن می‌خورد. اما... تا به حال حتی یک بار هم پیش نیامده که یک تعمیرکار محض رضای خدا ارزان‌تر از یک پراید با من حساب کند. 
مشکل البته فقط گران‌تر حساب کردن نیست. مشکل این است که خیلی از تعمیرکارها سواد تعمیر مزدا را ندارند. نه این‌که ماشین پیچیده‌ای باشدها. اصلا و ابدا. حداقل موتور مزدا ۳۲۳ که همان پراید است با حجم بیشتر. مشابهت‌های موتوری زیادی بین پراید و مزدا ۳۲۳ وجود دارد. پراید همان مزدا ۱۲۱ است. تا سال‌ها مدل‌های مختلف مزدا با ۳ عدد نامگذاری می‌شدند و هر چه عدد بالاتر می‌رفت سطح ماشین بالاتر می‌رفت. مزدا ۱۲۱ پایین‌رده‌ترین بود و بعد مزدا ۳۲۳ و بالاتر مزدا ۶۲۶ و بالاترین هم مزدا ۹۲۹. همه هم از یک خانواده‌ی موتوری با حجم‌های مختلف. به نظرم موتور مزدا ۳۲۳ خیلی ساده‌تر از پژو است. منتها ریزه‌کاری‌هایی دارد. مزدا ماشین پرتیراژی نبود. از آن طرف هم استهلاک پایینی دارد و از این ماشین‌ها نیست که دم به دقیقه راهی تعمیرگاه بشود. سر همین تجربه‌ی تعمیرکارها از این ماشین پایین است. 
یک بار نزدیک کرج تسمه دینام پاره کردم. زاپاس داشتم. تعمیرکار کنار اتوبان تسمه جدید انداخت. اما یادش رفت که چشمی سر میل‌لنگ را هم تنظیم کند. ماشین روشن نشد. گفت به خاطر باطری و دینام و فیوزهاست. دو ساعت با آن‌ها ور رفت. بعدها فهمیدم که از بس زور زده دو سه تا از فیوزهای یدکی را هم خراب کرده. شب شد. آخرسر گفت این ماشین موتور سوزانده و این‌که استارت نمی‌خورد به خاطر این است که سرسیلندرش پر از روغن شده و فلان بیسار. تو دلم را بد خالی کرد. مجبورم کرد که ماشین را یدک یک نیسان آبی کنم بگذارم جلوی یکی که توی کرج تخصصش ماشین‌های ژاپنی است. از سفر بازماندم. هزینه کرایه نیسان آبی هم دادم. فردا صبحش رفتم و به طرف گفتم تسمه دینام عوض کردم و دیگر روشن نشده. نگاه کرد و با انگشت چشمی سر میل‌لنگ را برگرداند سر جایش و ماشین روشن شد. بعد دیدم همه ماشین‌ها این را دارند. حتی پراید هم چشمی سر میل‌لنگش همین شکلی است. اما...
بعد از آن دیگر مشتری مزدا حنیفه شدم. کسی که تخصصی فقط مزدا زیر دستش می‌آید و تمام پیچ و مهره‌های زیر و زبر مزداها را می‌شناسند. 
حنیفه خیلی گران حساب می‌کند. مطمئنم که مزدا ۳۲۳ اگر وارد گاراژش بشود حداقل ۲ میلیون تومان باید بسلفد (ماه پیش برای تعویض بلبرینگ‌ چرخ‌ها که قطعات ساده‌ای هم هستند ۲ میلیون تومان پیاده شدم). مزدا ۳ جدید اگر باشد که با زیر ۱۰ میلیون تومان بیرون نخواهد آمد. گران حساب کردن‌های حنیفه دو تا نکته دارد که هنوز در موردشان به تعادل فکری نرسیده‌ام: دانش و تعارض منافع.
تعمیرکارهای حنیفه دانش فوق‌العاده‌ای در مورد مزداها و زیر و بم آن‌ها دارند. این برای من یکی اثبات شده است. مثلا ماشین را برده‌ام پیشش‌شان که فلان قطعه را عوض کنید. اما از سایر درد و مرض‌ها چیزی نگفته‌ام. عباس آقا یک نگاه به موتور انداخته گفته این ماشین یک وقت‌هایی سکته می‌زند. خیلی کم. اما گاه سکته می‌زند. با تعجب گفته‌ام آره. گفته به خاطر این ورودی هواکش است که زیرش ترگ برداشته. خودم بارها کاپوت را بالا زده بودم، اما به مغزم نرسیده بود که زیر ورودی هواکش را هم چک کنم. از این موارد زیاد بوده. تشخیص‌شان ردخور ندارد. دقیقا ایراد و علتش را به درستی شناسایی می‌کنند. بله. یک سری ایرادهای ماشین‌ها را هم هر کسی می‌تواند تشخیص بدهد. اما تشخیص یک سری ایرادها هم به تخصص نیاز دارد. تشخیص درست در درازمدت صرفه‌جویی هزینه می‌آورد. مثلا یکی از دوستان برای مشکل ریپ زدن پرایدش سراغ تعمیرکار سر کوچه‌شان رفت. طرف سنسور اکسیژن عوض کرد درست نشد. بقیه سنسورها را دانه دانه عوض کرد درست نشد. آخرش یک کاری کرد که کیلومترشمار ماشین خراب شد. بالاخره ریپ زدنه حل شد. اما کیلومترشمار ماشینش هرگز درست نشد. حنیفه‌ها این دانش را توی دستمزدشان حساب می‌کنند. ممکن است دستمزد تعویض بلبرینگ چرخ در یک مکانیکی دیگر حتی نصف حنیفه‌ها باشد.
اما مسئله‌ی دیگری هم وجود دارد: حنیفه فقط تعمیرگاه ندارد. در پاساژ کاشانی تهران حنیفه یک مغازه‌ی فروش لوازم یدکی مزدا هم دارد. از یک نظر خوب است که یک مغازه‌ی تخصصی برای تأمین قطعات هم مشکلی نداشته باشد. اما این‌جا یک تعارض منافع وجود دارد: حنیفه دوست دارد که علاوه بر چرخ تعمیرگاه چرخ مغازه‌ی فروش قطعاتش هم خوب بچرخد. پس تا جایی که بتواند قطعات بیشتری را تعویض می‌کند. اولین باری که رفتم پیشش برداشت جفت کویل‌های کیومیزو را تعویض کرد. کویل هم قطعه‌ی نسبتا گرانی است. بابام گفت ببین من آریا شاهین داشتم مدل ۱۳۴۹. ماشین را سال ۱۳۸۰ فروختم. بعد از ۳۱ سال هنوز کویلش فابریک بود. کویل الکی خراب نمی‌شود که.  برداشتیم بردیم گفتیم کویل‌های خودش را دوباره بنداز. هنوز که هنوز است نیازی به تعویض کویل‌ها پیدا نشده.
سر همین نمی‌دانم مزدا حنیفه را ستایش کنم یا نه. بارها از دانش فنی‌ و شناخت‌شان لذت برده‌ام. مثلا وقتی ماشین را می‌بری پیش‌شان حتما برایت جک هیدرولیک می‌زنند و زیربندی ماشین را وارسی می‌کنند و کوچک‌ترین ایرادها را بهت گوشزد می‌کنند. سر همین‌ها اگر کسی مزدا داشته باشد و بگوید سرویس‌هایش را پیش حنیفه انجام داده‌ام به نظرم یک شاخص بسیار خوب برای سالم بودن ماشین است. اما تعارض منافعی را که سر قطعات دارند آدم نمی‌داند چه کار کند. 
برای من یکی ارزش دانش‌شان آن‌قدر هست که هنوز هم برای تعمیرات ماشین پیش حنیفه بروم. اما همیشه همراه بابام می‌روم. تجربه‌ی سال‌ها رانندگی و ماشین داشتن او بهم کمک می‌کند که سر تعویض قطعات ماشین با حنیفه همیشه بحث و جدل داشته باشیم. بابام می‌گوید اشتباه می‌کنی پیش حنیفه می‌روی. پولت را دور می‌ریزی. اما بحث دانش تخصصی‌شان فراتر از بحث ماشین برایم ارزش دارد. به نظرم سیستم کاری حنیفه (تمرکز فقط بر روی ۴ مدل از یک ماشین) سیستم درستی است. این که وابسته‌ی نمایندگی‌های بهمن‌خودرو نیست و برای خودش دارد کار می‌کند ارزش دارد. سیستمی است که باید توی همه‌ی امور به وجود بیاید. یک ساندویچی نباید هم پیتزا ایتالیایی داشته باشد هم پیتزا آمریکایی هم بندری هم هات‌داگ. فقط روی یک گروه تمرکز کند. فقط بندری‌کار بشود. فقط هات‌داگ‌کار باشد. یک مدیر نباید که هم توی خودروسازی مدیر باشد هم توی صنعت نفت و... ولی خب... این بحث ارزش‌هاست. هزینه‌ نگه‌داری ماشین از درآمدت که بالاتر می‌زند همه‌ی ارزش‌ها هم فرو می‌ریزند...
 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۹ ، ۰۹:۰۶
پیمان ..

گفت: یکی از دانشجوهام گفته از قصد نرفته دانشگاه دولتی. از قصد اومده دانشگاه غیرانتفاعی. چون می‌دونسته درسا آسون‌تر ارائه می‌شه و با خوب درس خوندن می‌تونه نمره‌های خوبی بگیره. هدفش اپلای کردنه. برای دانشگاه خارجی هم که دانشگاه آزاد و غیرانتفاعی و دولتی مثلا کاشان توفیری نداره. معدله مهمه. داره نمره‌های بالا می‌گیره و هم‌زمان نصف انرژی‌شو برای زبان می‌ذاره. می‌بینی بعضی‌ها چه قدر دوراندیشن؟ ما رفتیم دانشگاه تهران و هول و ولای پاس کردن و نیفتادن و... نسل جدیدن دیگه.

گفت: توی گروه واتس‌آپی اساتید دانشگاه بحث راه افتاده که مجازی شدن درس‌ها دانشجوها را خیلی بی‌تربیت کرده. فکر می‌کردم فقط خودم باهاش مواجه شدم. دیدم بقیه‌ی استادا هم این‌جوری‌اند.

برایم تعریف کرده بود که این ترم مجبور شده دو سه جلسه از کلاس‌هایش را بدون حضور حتی یک دانشجو برگزار کند. تعریف کرده بود که همه‌ی دانشجوها غیبت کردند تا کلاسش تشکیل نشود و او نشسته توی اتاقش و یک ساعت تمام برای دیوارهای اتاق خودش رو به دوربین لپ‌تاپش حرف زده و درس داده و تکلیف هم داده حتی. فقط برای این‌که ثابت کند که کلاس و درس نباید سر گشادبازی دانشجوها تعطیل شود. بار دوم حتی اشکش هم در آمده بوده که چرا این‌ها این‌قدر بی‌انگیزه‌اند. چرا این قدر ضد درس‌اند. چرا اصلا آمده‌اند دانشجو شده‌اند وقتی درس را دوست ندارند؟ چلیک چلیک اشک ریخته بود و با صدای لرزان برای دیوارهای اتاق درس داده بود.

آخر ترم که نمره‌ها را داد دانشجوها به واتس‌اپش حمله کردند.

گفتم: من لیسانس که بودم شماره‌ی هیچ کدام از استادهام را نداشتم. حتی با استاد پایان‌نامه‌ام هم از طریق تلفن دانشگاه تماس می‌گرفتم. حتی فوق‌لیسانس هم شماره‌ موبایل استادم را نداشتم. ولی حالا...

گفت: نمره‌ها رو که دادم پشت سر هم پیام دادن که چرا نمره پایین دادی. یکی‌شون در اومد گفت استاد به من حق‌مو ندادی. ۰.۲۵- ۰.۲۵ نمره‌هاشو نشون دادم که کجا گرفته بوده و کجا نگرفته بوده. سر کلاس نبوده. پروژه کپ زده بوده. امتحان پایان ترم بد داده بوده. براش همه‌ رو فرستادم و ثابت کردم بهش که نمره‌ اضافی هم بهش دادم. باز برگشته بهم می‌گه من راضی نیستم. حقم بیشتر بوده!

این خوب بود. دو تاشون مامان باباشون زنگ زدن! دانشجوی ترم ۴ مامانش زنگ زده به من استاد که به دخترم نمره بیشتر بده. بعد مامانه برگشته به من می‌گه این شغل که برای شما پول نداره. چیزی که برای شما می‌مونه دعای خیر ما پدر و مادرهاست. یه کاری کن برات دعای خیر کنم. بهش گفتم: خانم جان، دخترت امتحان‌شو ۲ شده. پروژه‌ش رو هم از روی بقیه نوشته و ۱ شده. این که من بهش ۹ دادم برای اینه که مشروط نشه. من اگر نمره الکی به دختر شما بدم در حق اونی که درس خونده بی‌انصافی کردم. برای چی بیام برای چیزی که شاید ثواب باشه وزر و وبال برای خودم درست کنم؟

چک و چونه‌ی این تموم شد، بابای یکی دیگه‌شون زنگ زد. گفت من پسرمو مجبور کردم که بیاد دانشگاه صالح شه دنبال یللی تللی نیفته. بی‌زحمت یه نمره بهش بدید پاس شه سرخورده نشه تشویق شه دانشگاه رو ادامه بده. حرصم گرفت گفتم کار اشتباهی کردید خب. بذارید پی علاقه‌ش بره. به این رشته علاقه نداره زورش نکنید.

باباهه رو رد کردم، شوهر اون یکی تو واتس‌اپ پیام داد. نوشته بود: خانمم حامله ست. ما کرونا گرفته بودیم جفت‌مون. نشد درسو بخونه پاس کنه. لطف کنید نمره قبولی بدید که بچه‌مون شاد شه! 

جواب این یکی رو ندادم دیگه. دید محلش نمی‌دم نوشت: ما کربلاییم. دعاتون می‌کنیم!

شوهر یکی دیگه‌شون هم پیام داده بود که خانمم که دانشجو شماست باردار بود. کرونا گرفت بچه‌اش افتاد. افسردگی گرفت نتونست درس بخونه. بی‌زحمت نمره بدید!

یک چیزهایی می‌گفتن...

دو تاشون هم از مادرشون مایه گذاشته بودن. اینا پسر بودن. یکی‌شون گفت مادرم تومور مغزی داره نتونستم این ترم درس بخونم. بهش گفتم برو پیش مدیر گروه بهش اسنادو نشون بده و یه نامه ازش بگیر. اون نامه بده من نمره‌ قبولی می‌دم. رفت تو افق محو شد. یکی دیگه‌شون هم گفت مادرم سرطان داره و گفتم نامه مدیر گروه بیار من پاس می‌کنم. اینم تو افق محو شد.

ولی چیزی که زور داشت این بود که نمره‌های پایین‌شون می‌نداختن گردن من که بد درس دادی. یکی‌شون ادعا داشت که داره ۱۰ ساله کار می‌کنه و چیزایی که من گفتم این ترم باهاشون مواجه نشده. پررو پررو بهم می‌گفتن سرکوب‌گر فلان بیسار. 

تو گروه استادا دیدم بقیه‌ی استادها هم همین‌ چیزها رو شنیدن. یکی از دانشجوها برگشته بود به استاده گفته بود بدبخت عقده‌ای. برای چی به من ۵.۸ دادی. نه ۵ و نه ۶. این قدر دقیقی که ۵.۸ دادی؟ واقعا متاسفم برای خودم که شنبه‌های هر هفته دو ساعت وقت‌مو برای تو گه می‌کردم!

گفتم: یا خدا.

گفت: اصلا وضعیتیه...

گفتم: لحن روایت شبیه مدیر مدرسه‌ی جلال آل احمده. اما اون‌جا دانش‌آموزا طفل معصوم بودن. این‌جا گرگن...

خواستم دل‌داری بدهم که داری آدم‌سازی می‌کنی و جور نظام فشل و آشغال آموزش و پرورش ما را داری می‌کشی. خواستم بگویم این چیزهایی که داری می‌گویی برای دوران نوجوانی و تربیت شدن در مدرسه است و نه دوران دانشگاه... اما چیزی نگفتم. وضعیت نومیدکننده‌ای بود.
 

۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۰۳
پیمان ..

ساختمان ۶ طبقه‌ی محل کار ما آیفون ندارد. یک ساختمان حدودا ۲۵ ساله در قلب محله‌ی دریان‌نو که هر طبقه و ساکنانش برای خودشان داستانی هستند. برآیند کنش و واکنش‌های این ساکنان هم این است که ساختمان به این بزرگی آیفون ندارد. در ورودی‌اش همیشه باز است. چون اکثر واحدها تجاری‌اند: از آزمایشگاه بگیر تا مطب دندانپزشکی و آرایشگاه زنانه. بعضی واحدها هم برداشته‌اند جلوی ساختمان برای خودشان آیفون مخصوص خودشان کار گذاشته‌اند. ساختمانی آن‌قدر شلم‌شوربا که یکی از کفتربازهای محله‌ی دریان‌نو هم برداشته بود پشت‌بام ساختمان را برای خودش مصادره کرده بود و حدود هزار تا کفتر را آن بالا نگه‌داری می‌کرد. بالاخره بعد از مدت‌ها یکی آمد و یکی از طبقات را خرید و تصمیم گرفت که سروسامانی به ساختمان بدهد. رفت دادگاه شکایت کرد و کفترباز محله را از پشت‌بام اخراج کرد که آن هم ماجرایی بود برای خودش. این روزها هم طرح یکسان‌سازی آیفون واحدها را دارد اجرایی می‌کند. 
رامین برق‌کاری بود که داشت طبقه به طبقه سیم‌کشی‌ها را انجام می‌داد تا آیفون‌ها را وصل کند. مثل هر غریبه‌ی دیگری که بار اول وارد دفتر عجیب غریب ما می‌شود نگاهی به دیوارهای بنفش و قفسه‌های کتاب و میز صندلی‌های ما کرد و گفت: شما این‌جا چی‌کار می‌کنید؟
برای از سر باز کردن گفتم: تو حوزه‌ی مهاجران در ایران پژوهش انجام می‌دیم.
داکت‌ سیم‌ها را وارسی کرد گفت: قبلا این‌جا دوربین مداربسته داشته. سیمش هست. بخواید می‌تونم براتون وصل کنم.
گفتم: آره. مستاجر قبلی این‌جا رو انبار و دفتر فروش کرده بود. کار اوناست.
نگاهی به پریزها و کلیدهای دیگر کرد. گفت: این سیمه که از زیر کلید آویزونه برای چه کاریه؟
گفتم: نمی‌دونم.
فازمترش را به سیم زد و گفت: این برق داره و این جوری آویزونه. اگه برای کاری در نظر نگرفتیش ببرمش.
گفتم: نه. برای کاری نیست. اومدیم همین شکلی بود.
گفت: خطر داره.
و کلید را باز کرد و با سیم‌چین سیم را کوتاه کرد و اضافه‌اش را داد توی کلید و دوباره تر و تمیز بست. خوشم آمد ازش. از این‌ها بود که اگر اشتباه و خطایی می‌دید نمی‌گفت به من چه. اشتباه و خطا را رفع می‌کرد.
گفت: بیشتر توضیح می‌دی؟ من خودم افغان هستم.
گفتم: ایول. و برایش توضیح دادم که دیاران ادووکیسی می‌کند و دارد زور می‌زند قوانین را بهتر کند. برای تغییر نگرش‌ها هم چند تا مستند ساخته و تلویزیون پخش کرده است و...
بعد پرسیدم: چند سالت است؟
گفت: ۲۳ سال. 
- متولد ایرانی؟
- نه. دو سال پیش اومدم. از هرات. با خانواده اومدم. خودم هنوز مجردم  البته.
گفتم: چه خوب. من هرات هم رفتم.
کلی ذوق کرد. گفت: هرات از تهران بهتره. نه؟
گفتم: شهر خوبی بود. قشنگ بود. ناژوهای قشنگ داشت.
پرسید: آیفون را این سینه‌ی دیوار کار کنم یا آن‌جا کنار در؟ 
گفتم سینه‌ی همین دیوار کار کن. گفت: یک داکت باید بزنم. 
پرسیدم: تو هرات کار گیر نمیومد؟
-  نه. اوضاع خیلی خراب بود.
-  برقکاری رو ایران یاد گرفتی؟
-  نه. تو هرات پیش آمریکایی‌ها یاد گرفتم. میدان هوایی هرات رفتی؟ پشت میدان هوایی هرات پایگاه آمریکایی‌هاست. آن‌جا دوره گذاشته بودند. من هم رفتم یاد گرفتم. لایسنس هم بهم دادند. لایسنس انگلیسی. من فقط اسمم را می‌توانم بخوانم توی آن لایسنس. اون لایسنس تو ایران به درد نمی‌خورد. کسی به لایسنس من نگاه نمی‌کند. اما نگه داشتم که وقتی رفتم اروپا نشان‌شان بدهم و اقامت بگیرم. 
برایم عجیب بود که تازه به ایران آمده بود. از مهاجران جدید‌ به ایران بود. همان‌طورکه او حرف می‌زد مسئله‌های زیادی توی سرم می‌چرخید: متغیر جریان و متغیر انباره. 
مهاجرت هم مثل هر مسئله‌ی اجتماعی دیگه هم جریان بود و هم انباره. یک طرف ماجرا که اتفاقا خیلی ذهنم را درگیر خودش کرده ‌آن‌هایی هستند که سال‌هاست ساکن ایران‌اند. خیلی‌های‌شان در ایران به دنیا آمده‌اند،‌ در ایران بزرگ شده‌اند، در ایران درس خوانده‌اند و دانشگاه رفته‌اند. در یک کلام آن قدر در ایران نفس کشیده‌اند که ایرانی شده‌اند. اما مهاجرت یک جریان هم هست. یک جریان چند ساله و چند دهه‌ای از یک کشور به کشوری دیگر. از افغانستان به ایران. از مکزیک به آمریکا. از مراکش به اروپا. از الجزایر به فرانسه. از ترکیه به آلمان. از ازبکستان به روسیه. همیشه هست. جریان دارد. متوقف نمی‌شود. تمام نمی‌شود. همیشه عده‌ای هستند که از یک کشور به کشور دیگر مهاجرت می‌کنند. هر اتفاقی بیفتد باز هم این جریان ادامه دارد... سه سال اخیر که اوضاع اقتصادی ایران خیلی خراب شده است و بازگشت افغانستانی‌ها به کشور خودشان هر سال رکورد می‌زند ذهنم به این سمت رفته بود که جریان‌ مهاجرت کم شده است. فکر می‌کردم که حالا دیگر باید به آن‌هایی که در ایران بودند و هستند فکر کرد. اما رامین همین دو سال پیش با خانواده به ایران مهاجرت کرده بود.
-    چرا آمدی ایران؟
-    از ۱۶ سالگی هر سال می‌آمدم به ایران برای کار کردن و برمی‌گشتم افغانستان. ۶-۷ باری که آمدم با پژو آمدم. ۲ سال پیش خواستم بروم اروپا. با خانواده توانستیم ویزای توریستی یک ماهه‌ی ایران بگیریم. آمدیم کرج و ماندگار شدیم. نرفتم. الان هم دارم پول‌هایم را جمع می‌کنم که بروم اروپا.
رسوب دارد. مهاجرت‌های متردد کاری رسوب دارد. همه جای دنیا همین است. ترک‌ها پنجاه سال پیش رفتند آلمان که کار کنند. آلمان‌ها آن‌ها را در محیط‌های بسته نگه می‌داشتند. به‌شان زبان آلمانی یاد نمی‌دادند. آن‌ها را مثل آدم‌آهنی بین خوابگاه و کارخانه کوک می‌کردند. چه‌قدر فیلم «در غربت» سهراب شهیدثالث در توصیف کارگرهای ترک آن‌ سال‌های آلمان خوب بود. اما ترک‌ها رسوب کردند. با این‌که آلمانی‌ها آن‌ها را آدم حساب نمی‌کردند ماندنی شدند. همه‌جا همین است. مهاجری که برای کار می‌آید آخرش آن‌قدر سوراخ‌سمبه‌ها را یاد می‌گیرد که ماندنی می‌شود. یک جایی از خودش می‌پرسد حالا می‌توانم هم در کشور خودم زندگی کنم و هم در این‌جا. کدام بهتر است؟ امکان زندگی در هر دو کشور برایش ممکن می‌شود. و چه‌قدر برای سینه‌چاکان نژاد آریایی این حقیقت سخت است... ایرانی‌ها ویزای کاری نمی‌دهند که مبادا مهاجران کاری رسوب کنند. ایرانی‌ها به افغانستانی‌ها در ایران آموزش‌های فنی حرفه‌ای نمی‌دهند که ممبادا آن‌ها رسوب کنند و در ایران ماندگار شوند. عوضش شبکه‌ی افغانی‌کشی راه افتاده و نمونه‌اش رامین که قاچاقی یا قانونی برایش فرقی نداشت. به هر حال می‌آمد به ایران. مهاجران مثل آب‌اند. هر چه‌قدر جلوی‌شان را بگیری و سد بزنی و خاک بریزی، باز هم تغییر مسیر می‌دهند و جاری می‌شوند. 
گفتم: اروپا سخت شده دیگه. سال‌های ۲۰۱۵ -۲۰۱۶ آسان بود.
-    آره. ولی ایران هم خوب نیست. اذیت می‌شم. یک کارت بانکی هم ندارم. کارت بانکی یک ایرانی را اجاره کردم باهاش خریدها را انجام می‌دهم.
گفتم: ولی توی ایران می‌توانی به راحتی کار کنی و پول دربیاوری.
-    چه پولی بابا؟ دو ساله دارم جون می‌کنم هزینه سفرم درنمیاد. لنگ ۳۰۰۰ یوروام.... ۳۰۰۰ تا بدهم می‌توانم تا مرز بوسنیا بروم. اما درنمی‌آید. هر چه قدر کار می‌کنم پول درنمیاد. همه‌اش خرج می‌شود. بس که گران است همه‌ چیز.
خواستم بگویم این درد تو نیست فقط که. درد من هم هست. به فنا رفته‌ایم ما. درد تمام جوان‌های ایرانی هم هست. یاد پسرعمه‌ام افتادم که هم‌سن‌ رامین است. دارد فوق‌دیپلم الکترونیک می‌خواند. کار نمی‌کند. پول درنمی‌آورد. به این فکر کردم که الان اگر او هم می‌خواست کار کند، با رامین وارد رقابت می‌شد. رامین برق‌کاری را در یک دوره‌ی کوتاه‌مدت از آمریکایی‌ها یاد گرفته بود. پسرعمه‌ی من در دانشگاه درس می‌خواند و احتمالا قرار بود برق‌کاری را در آن‌جا یاد بگیرد. ترم پیش دیدمش که لنگ مشتق انتگرال درس ریاضی-۱ بود. می‌نالید که سخت است و ما توی هنرستان از این چیزها نخواندیم. بهش گفتم اگر بخواهد می‌توانم بهش درس بدهم. نیامد سراغم. آخر ترم ازش پرسیدم چی شد؟ گفت استادمان ۱۰ تا سوال قبل از امتحان به‌مان با حل داد گفت از این ۱۰ تا ۳ تایش سوال امتحان است. من هم جواب را از آن ۱۰ تا سوال کپی پیست کردم. امتحان‌مان هم مجازی بود. تلخند زده بودم. پیش خودم گفتم: پسرعمه‌ی من هیچ وقت نمی‌تواند با رامین برای کار کردن وارد رقابت شود. 
داکت را با اره موکت‌بر نصف کرد و با دریل دیوار را سوراخ کرد. گفت: پسرعموی من کارش همین است. هر سال یا هر دو سال تلاش می‌کند که برود اروپا. همین الان در بوسنیا است. دو سال است که تا بوسنیا می‌رود اما برش می‌گردانند. تا بوسنیا رفتن آسان است. بعد از بوسنیا کرواسی است و از کرواسی اگر بگذرند وارد ایتالیا می شوند و کار تمام است. پناهندگی را می‌گیرند.  اما سختی‌اش رد شدن از کرواسی است. نمی‌گذارند. نمی‌شود. قاچاق‌برها هستند که ۵۰۰۰ یورو می‌گیرند تضمینی می‌برند ایتالیا. اما ۵۰۰۰ تا خیلی است...
اروپا... اروپا... ناحیه‌ی شنگن. شاید هیچ کس مثل رامین و پسرعمویش ایده‌ی شنگن را از عمق وجودشان درک نکرده باشد. شنگن را برای همین طراحی کردند: اهالی داخل ناحیه‌ی شنگن بتوانند به راحتی بین مرزها جابه‌جا شوند؛ اما مردمان و اهالی خارج از ناحیه‌ی شنگن نتوانند به راحتی وارد این کشورها شوند. پیش‌فرض‌شان هم این بود که با آزادی جابه‌جایی بین کشورهای داخل ناحیه‌ی اروپا می‌توانند کمبود نیروی کار را با خود اروپایی‌ها جبران کنند و با سخت‌گیری‌ها مهاجران غیراروپایی را به تدریج وادار به برگشت به کشور خودشان کنند. کشورهای ناحیه‌ی شنگن در حقیقت مرزهای خودشان را به ورای قاره‌ی اروپا گسترش دادند. با راه افتادن ناحیه‌ی شنگن دیگر آلمان نگران مرزهای خودش نبود. برای این‌که مرز آلمان و بیگانگان به آن سوی مدیترانه و کشور ترکیه و جزایر جنوبی ایتالیا و اسپانیا و حتی کشورهای شمال قاره‌ی آفریقا گسترش پیدا کرده بود. این که می‌گفت تا بوسنی راحت‌ است، اما بعدش غیرقابل عبور است دقیقا داشت از مرزهای شنگن صحبت می‌کرد. ناحیه‌ی امنیتی قاره‌ی سبز برای حفاظت خودش از غیراروپایی‌ها... و جالبش این که بعد از ۱۹۹۰ و شکل‌گیری اتحادیه‌ی اروپا این قاره اصلا پناهنده‌پذیر نبوده. طی این سال‌ها ۸۰ درصد درخواست‌های پناهندگی در اروپا رد شده‌اند. ۲۰۱۵ هم که آلمان یک میلیون نفر پناهنده پذیرفت به خاطر آن عکس تکان‌دهنده‌ی سواحل ترکیه بود. آن پسر سه‌ساله‌ی سوری که دریا جنازه‌اش را به زمین پس داده بود و سوژه‌ی عکسی تکان‌دهنده شده بود. فشار عمومی حکم می‌کرد که اروپا پناهنده‌پذیر شود. اما اکثر کشورها زیر بار نرفته بودند و آلمان یک تنه جور همه‌ی کشورهای اتحادیه‌ی اروپا را به دوش کشیده بود و سال‌های بعدش هم با شیبی ملایم فتیله را کشید پایین. 
جایگاه مهاجران تازه‌وارد جزایر دریای مدیترانه است. جزایری که مهاجران را در آن در یک حالت برزخی نگه می‌دارند و برای تک‌تک‌شان پرونده تشکیل می‌دهند و هر کدام به دردشان می‌خورد به کشورهای اروپایی راهش می‌دهند و بقیه هم در انتظار... انتظاری امیدوارانه. یک زندگی بخور و نمیر با چاشنی امید. 
شاید در زندگی رامین و پسرعمویش و امثال او هیچ چیز به اندازه‌ی این امیدواری عجیب نباشد. از بیرون که نگاه می‌کنی اروپا هم نومیدکننده است. برای یک پناهنده هیچ جا امیدی نیست. از همه جا مانده و از همه جا رانده است. اما هست. امید هم یک چیز فردی است. اروپا با خودش افسانه‌ای دارد که در درون آدم‌ها امید ترشح می‌کند.  این افسانه را نه افغانستان و نه ایران ندارند. نمی‌توانند امید تولید کنند.
می‌گویند قتل‌گاه مهاجران جهان دریای مدیترانه است. دریایی که در طول ۱۰ سال حدود ۴۰ هزار نفر مهاجر و پناهنده از آفریقا و خاور میانه و ایران و افغانستان را در خودش غرق کرده است؛ برای آدم اروپایی و غربی ۴۰ هزار نفر خیلی است. اما برای آدم ایرانی ۴۰ هزار نفر معادل تعداد کشته‌های تصادفات احمقانه‌ی رانندگی در یک سال و نیم است.
از شانس‌مان به مدد دوربین مداربسته‌ای که مستأجر قبلی نصب کرده بود، نصب آیفون‌مان کار زیادی نداشت. رامین یک سیم جدا کرد و یک داکت نصب کرد. گفت نصب گوشی آیفون هم بماند برای وقتی که سیم‌کشی همه‌ی واحدها تمام شد. همسایه‌ی طبقه‌ی دوم آمده بود دنبالش که بدو بیا کارمان لنگ تو است. رامین وقت زیادی نداشت. از هم خداحافظی کردیم.
 

۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۵۳
پیمان ..

راستش نمی‌دانم فلسفه‌ی نمایشگاه کتاب مجازی تهران چه بود. وقتی تعداد بالایی فروشگاه آنلاین کتاب با زیرساخت‌های درست و درمان هستند، چه اصراری بر یک سایت جدید آن هم به مدت محدود؟! تخفیف بیست درصد را هم که می‌شد آن سایت‌ها ارائه بدهند و پولش را از دولت بگیرند. حمایت از بخش خصوصی و این حرف‌ها هم می‌شد.
این وسط خوش به حال اداره پست شد. هر ناشری جدا جدا کتاب‌های سفارش داده شده را می‌سپرد به اداره پست. آن سایت‌ها یکهو پنجاه تا کتاب از پنجاه تا ناشر را یک‌جا با پیک تحویلت می‌دادند. اما سیستم نمایشگاه مجازی کتاب هر ناشر یک بسته پستی است. اداره پست هم که قر و قمیش دارد: بسته حتما باید پاکت داشته باشد و مامور دم ساختمان تحویل بدهد و نه توی ساختمان. حالا شانست آدرس محل کار را داده باشی و کف دستت را بو نکرده باشی که باید با پست‌چی بداخلاق محله‌ی دریان‌نو شاخ به شاخ شوی هم یک داستان است. این وسط ناشرها کتاب اشتباهی می‌فرستند و دوباره باید دست به دامان پست‌چی شوند. یا پست‌چی پاکت‌ها را اشتباه تحویل می‌دهد و کتاب تو کتابی می‌شود که بیا و ببین. 

ولی...

ولی لذت باز کردن یک پاکت نامه چیز عجیبی است. آن هول و ولای زود پاره کردن پاکت و دست یافتن به راز بزرگ نهفته در آن. آن دستپاچگی که از کجای پاکت پاره کنم که گنج درونش کمترین آسیب را ببیند... لذت عجیبی دارد.
می‌گفتند با تلویزیون و اینترنت کتاب می‌میرد. اما کتاب هیچ وقت نمرد.
می‌گفتند با تلفن و ایمیل، نامه و پاکت نامه و پست به موزه می‌رود. اما نمی‌رود....
لذت باز کردن یک پاکت نامه عمیق‌تر از این حرف‌هاست...
 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۴۴
پیمان ..

دارم کتاب «در اسارت جغرافیا» را می‌خوانم. کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» یک نقطه‌ی ضعف خیلی بزرگ داشت: عامل جغرافیا را در شکست و پیروزی ملت‌ها در نظر نمی‌گرفت. خیلی ساده‌دلانه می‌گفت که نوگالس آمریکا و نوگالس مکزیک یک نوع آب و هوا دارند، اما کیفیت زیست مردم در آن‌ها متفاوت است. پس جغرافیا عامل کلیدی نیست. کتاب «در اسارت جغرافیا» دقیقا برعکس است. در باب اهمیت جغرافیا است. در باب محدودیت‌هایی که کشورها و مناطق مختلف جهان با آن روبه‌رواند. جغرافیا فقط آب و هوا نیست. مرز کشورها با همدیگر هم هست.

یکی از دوست‌داشتنی‌ترین فصل‌های کتاب برایم فصل خاورمیانه بود که با این پاراگراف طلایی شروع می‌شد:

«خاور کجا؟ میانه‌ی چه؟ اصلا خود نام منطقه بر منظر اروپایی‌ها به جهان استوار و نگاه اروپایی به منطقه به آن شکل داده است. اروپایی‌ها با جوهر خطوطی در نقشه‌ها کشیدند که در واقعیت وجود نداشتند و برخی از ساختگی‌ترین مرزهایی را که جهان به خود دیده ایجاد کردند. اینک کسانی تلاش می‌کنند این خطوط را از نو با خون رسم کنند.» ص ۱۷۰

تیم مارشال یکی از مثال‌هایی که سر ابلهانه بودن خطوط نقشه‌ها در خاورمیانه می‌آورد کشور عراق است. کشوری که شمالش کردنشین است و میانه‌اش سنی‌نشین و جنوبش شیعه‌نشین و قبل از اسلام هم این سه بخش با نام‌های آشور و بابل و سومر نامیده می‌شدند و جدا از هم بودند. اما انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها این سه تکه را به زور در کنار هم قرار دادند و سرزمینی به نام عراق را به وجود آوردند با هزار مشکل و درگیری داخلی. 

در مورد افغانستان و جنگ قومیت‌ها در این کشور سخنی به میان نیاورده بود. ولی من یاد افغانستان هم افتادم که تاجیک‌ها و پشتون‌ها و هزاره‌ها با هم نمی‌سازند و گرچه از نظر جغرافیایی در هم تنیدگی‌هایی دارند، ولی در کل می‌توان آن‌ها را جدا از هم پنداشت و افغانستان را به حداقل سه تا کشور کوچک‌تر تبدیل کرد. سه کشوری که شاید رویای صلح را برای مردم‌شان به ارمغان بیاورند. تا قبل از خواندن کتاب «در اسارت جغرافیا» کوچک‌تر شدن و تغییر مرز کشورها را درست نمی‌دانستم. بوی خون می‌داد. خیلی بوی خون می‌داد.

اما تیم مارشال یک جایی از کتابش یک پاراگرافی گفته بود که من را به شک انداخت:

«ایالات متحده‌ی آمریکا در عراق، افغانستان و جاهای دیگر ذهنیت و نیروی قدرت‌های کوچک و قبایل را دست‌کم گرفت. شاید تاریخچه‌ی امنیت فیزیکی و همبستگی خود آمریکایی‌ها سبب شده باشد که قدرت استدلال خردگرایانه‌ی دموکراتیک خود را بیش از آن‌که بود برآورد کرده باشند و بر مبنای آن ایمان داشته باشند که با سازش، سخت‌کوشی و حتی رأی دادن می‌توان بر ترس‌های تاریخی تبارگرایانه و عمیق از «دیگری» غلبه کرد، چه آن‌ دیگری سنی باشد، چه شیعه، عرب، مسلمان یا مسیحی. فرض آن‌ها بر این بود که مردم می‌خواهند به هم بپیوندند، در حالی‌که در واقع بسیاری از آنان به دلیل تجارب گذشته‌شان جرأت چنین کاری را ندارند و ترجیح می‌دهند جدا از هم زندگی کنند. چنین اندیشه‌ای درباره‌ی بشریت غم‌انگیز است، اما به نظر می‌رسد در دوره‌های مختلف تاریخی و در بسیاری از کان‌ها واقعیتی دردناک باشد...» ص ۱۰۶

به شدت به شک افتادم که شاید نگاهش در مورد دیگرهراسی درست باشد. شاید این دیگرهراسی اهالی خاورمیانه و گوشه و کنار گریزناپذیر باشد. شاید اصلا دردی نباشد که به دنبال درمانش باشیم. شاید جزئی از ذات باشد. حتی در ایران هم همین است. دانشگاه آزاد به وجود آمد و دختر پسرهای اقوام مختلف با هم آمیختند و کمی ترس قومیت‌ها از هم ریخت؛ اما انگار این یک دوره‌ی کوتاه‌مدت بود. دوباره قومیت‌ها دارند در خودشان فرو می‌روند و نگاه‌شان به غریبه‌ها کجکی می‌شود. دوباره دختر گرفتن از قوم خود دارد جا می‌افتد. ما سی چهل ساله‌های یکه یالغوز دهه‌ شصتی نمونه‌های خوبی برای شکست ازدواج با غریبه‌ها هستیم. تا وقتی دخترعمو پسرعمو هستند ازدواج با غریبه‌ها معنا ندارد. کرونا هم آمد و دیدن پلاک‌ ماشین‌های غریبه یعنی آوردن ویروس منحوس کرونا و لعنت به غریبه‌ها...

شاید تیم مارشال درست می‌گوید که در خاورمیانه باید قومیت‌ها در خودشان باقی بمانند تا صلح برقرار باشد. نمی‌دانم...
 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۱ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۰۹
پیمان ..

سهیل عکس‌های دوچرخه را برایم فرستاد گفت: یک افغانستانی پیدا کن که این دوچرخه را تقدیمش کنیم. کسی که برای رفت‌و‌آمد روزمره‌اش به دوچرخه نیاز داشته باشد. اگر دختر هم باشد که بهتر.
گفتم: چه باحال.
دوچرخه‌ی توی عکس نو بود. حس کردم از این دوچرخه‌هاست که صاحبش جوگیر شده خریده و بعد از یکی دو هفته دیده تهران به درد دوچرخه‌سواری هم نمی‌خورد. گذاشته کنار و دوچرخه برای خودش خاک خورده. این جور دوچرخه‌ها توی سایت دیوار شهر تهران زیاد گیر می‌آیند. از همه نوع مارک و مدل هم هستند. دوچرخه‌هایی که پلشتی تهران نگذاشته صاحب‌شان باهاشان رفیق شود و محکومند به جدایی. اما صاحب این دوچرخه بی‌خیال پولش شده بود. می‌خواست آن را به یک نیازمند اهدا کند. پاپی هم نشدم که صاحبش کیست. باید برای آن دوچرخه یک رفیق افغانستانی پیدا می‌کردم.
دوچرخه و یک فرد افغانستانی در یک ویژگی بسیار مشترک‌اند: قائم به خود بودن. نیروی محرکه‌ی دوچرخه خودش است. خبری از موتور و سوزاندن سخت فسیلی و... نیست. خودش است و خودش. اهالی آن سرزمین افغانستانی هم به هیچ چیزی تکیه ندارند. نه نفت دارند و نه کشوری ثروتمند که جیره‌خوار دولتش باشند. تمام سرمایه‌ی یک مرد افغانستانی یک پتو است که می‌اندازد روی دوشش و راهی سفر می‌شود و مرزها را درمی‌نوردد و هر جا که اندک ذخیره‌اش تمام شد آستین‌ها را بالا می‌زند و شروع می‌کند به کار کردن و پول در آوردن. چند وقت پیش که رضا امیرخانی را آورده بودند توی برنامه‌ی دم خروس ازش پرسیده بودند برای بزرگ کردن بچه‌هایت کدام کشور دنیا را دوست داری؟ گفته بود افغانستان. پرسیده بودند چرا؟ فکر کنم همچه چیزی در جواب گفته بود: چون که در این سرزمین آدم مجبور است فقط نان بازوی خودش را بخورد و فقط به خودش متکی باشد. این‌که فقط افغانستان این‌جوری باشد شک دارم. مطمئنا خیلی کشورهای دنیا این‌جوری‌اند. اما بین فارسی‌زبان‌ها... بله. فقط افغانستان است. قائم به خود بودن در افغانستان است که معنا دارد. و افغانستانی‌هایی که به ایران آمده‌اند هم از این ویژگی مستثنا نیستند. فرهیخته‌ترین مهاجران افغانستانی هم سابقه‌ی کارگری ساختمانی در ایران را دارند. چون که هیچ گاه جیره‌خوار دولت و مردم نشدند...
به سهیل گفتم برای این دوچرخه دختر افغانستانی پیدا کردن کمی سخت است. می‌توانم‌ها. ولی اکثر افغانستانی‌ها خیلی سنتی‌اند و اجازه‌ی دوچرخه‌سواری به دخترشان نمی‌دهند. مصرف روزمره نخواهد داشت برای او. اگر هم دختری افغانستانی چنین حقی داشته باشد از خانواده‌ای مرفه است و نیاز به این دوچرخه ندارد و خودش می‌تواند برای من و تو هم دوچرخه بخرد.
به آقای الف پیام دادم که همچه دوچرخه‌ای هست و با سه شرط واگذار می‌شود:
افغانستانی بودن- استفاده‌ی روزمره- استفاده از کلاه در همه‌ی لحظه‌های دوچرخه‌سواری
آقای الف از افغانستانی‌های فرهیخته‌ی ساکن ورامین است. از آن آدم‌های شبکه‌باز افغانستانی که به هزار تا آدم وصل‌اند. هنرش خوش‌نویسی و خطاطی است، اما شغلش کشاورزی و فروش سبزی خوردن در دشت‌های ورامین. دو نفر را بهم معرفی کرد که این دوچرخه به کارشان خواهد آمد.
جفت‌شان هم‌سن من بودند. در اوایل و اواسط سی‌سالگی.
اولی یک مهاجر افغانستانی بدون مدرک بود که سه سال پیش به همراه زن و بچه آمده بود به ایران. ساکن ورامین بود. هر روز مسیر چند کیلومتری خانه تا محل کارش را پیاده طی می‌کرد. ماشین سوار نمی‌شد. چون که هزینه زندگی‌اش بالا می‌رفت. پیاده رفتن هم برایش خطر داشت. همیشه می‌ترسید که ماشین پلیس‌ها که شانسی از جاده رد می‌شوند یکهو به او و چشم‌های بادامی‌اش گیر بدهند و دستگیر و رد مرزش کنند. می‌ترسید زن و بچه‌اش زابه‌راه شوند. گفت اگر با دوچرخه رفت و‌ آمد کند سریع‌تر می‌تواند عبور کند و احتمال دستگیری‌اش پایین می‌آید. دوچرخه می‌توانست برایش یک مرهم از برای کاهش ترس باشد.
دومی خیلی سال بود که ساکن ایران بود. پاهایش خیلی پرانتزی بودند. رفته بود دکتر که پاهایش را درست کند. پول و سرمایه‌اش به اندازه‌ی نصف عمل کفاف داد. در ایران قانون می‌گوید که درمان برای افغانستانی‌ها مثل بقیه‌ی خارجی‌ها باید دلاری محاسبه شود و نرخ توریسم سلامت برای‌شان جاری شود. خلاصه نتوانست عملش را تکمیل کند و خروجی کار کوتاه بلند شدن پاهایش بود.  راه رفتن طولانی اذیتش می‌کرد. برای رفتن به سر کار نمی‌توانست پیاده برود. همه‌جای تنش درد می‌گرفتند. ماشین هم که نداشت. پس می‌ساخت. دوچرخه می‌توانست او را از پیاده راه رفتن خلاص کند و مسافت ۴-۵ کیلومتری خانه تا محل کار را برایش ساده کند.
نمی‌دانستم به کدام‌شان بگویم که برای گرفتن دوچرخه بیایند. برای جفت‌شان این دوچرخه می‌توانست عصای دست باشد. سهیل گفت خودت انتخاب کن.
انتخاب سختی بود.
در مورد افغانستانی‌های بدون مدرک و کسانی که غیرقانونی به ایران می‌آیند و غیرقانونی ساکن ایران می‌شوند قبلا هم یک دوگانگی اخلاقی داشتم. یکی از مخاطب‌های سپهرداد هم قبلا از من برای کمک به یک خانواده‌ی غیرقانونی افغانستانی که تازه یک سال پیش به ایران آمده بودند درخواست یاری داده بود. تا جایی که از دستم برمی‌آمد و راه‌کارها را می‌دانستم کمک کرده بودم. اما دوست نداشتم که این جور کمک‌ کردن‌ها کار اصلی‌ام شود!
کمک مستقیم به این جور آدم‌ها در مقیاس کوچک خیلی حس خوبی می‌دهد. احساس خیر و نیکوکار بودن. اصلا واجب است. تو وقتی یک خانواده‌ی مستأصل را می‌بینی مگر می‌شود که نخواهی بهش کمک کنی؟ قانونی و غیرقانونی آن‌جا معنا ندارد.
اما به خاطر کارم در دیاران و آموخته‌های رشته‌ی ارشدم همیشه به خودم یادآوری می‌کنم که این کمک‌ها راه‌حل پایدار نیستند. این جور کمک کردن‌ها اگر زیاد شود باعث می‌شود که مسئله به صورت اساسی غیرقابل حل شود. یک چرخه‌ی منفی وحشتناک با تعادلی منحوس ایجاد می‌کند. آدم‌ها می‌خواهند به ایران بیایند. دولت و حکومت و مقام‌های‌ رسمی نمی‌گذارند. فرد به صورت غیررسمی می‌آید. عده‌ای از مردم به او کمک می‌کنند. این ورود غیررسمی رواج پیدا می‌کند. دولت و حکومت و مقام‌های رسمی هم به این نتیجه می‌رسند که کارشان درست است و نباید در سیاست‌های‌شان تغییری ایجاد کنند. به خودشان می‌گویند سری را که درد نمی‌کند دستمال بستن چه کار؟ سازوکار جدیدی تعریف نمی‌کنند. خیال‌شان هم راحت است که در موارد حاد آدم‌هایی هستند که به صورت خرد و موردی کمک می‌کنند. پس یک تعادل منحوس شکل می‌گیرد. تعادلی که در طولانی مدت همه‌ی کسانی را که می‌خواهند بیایند گدا و دریوزه‌ی کمک‌های خرد می‌کند... دید طولانی‌مدتم می‌گوید که باید کمی در کمک کردن امساک ورزید. اما وقتی با مورد مواجه می‌شوی نمی‌شود نگاه طولانی مدت داشت...
سرآخر تصمیم گرفتم به رضا (مورد دوم) بگویم که بیاید دوچرخه را بگیرد. پیش خودم به مومن بودن افغانستانی‌ها ایمان داشتم. گفتم اگر طرف نتوانست به صورت روزمره استفاده کند آن را به مهاجر غیرقانونی خواهد داد. بهش گفتم که حتما بیاید. می‌خواستم ببینم که می‌تواند دوچرخه‌سواری کند و آن کوتاه بلندی پاهایش مانع نیست؟
سهیل آدرس را بهم داد. مانده بودم کلاه را چه کنیم. توی دیوار گشتم. دیدم یکی هست که کلاه شکسته را ۵۰ هزار تومان می‌خواهد بفروشد. گفتم دهنت سرویس کلاه دوچرخه‌ای که شکسته باشد به چه درد می‌خورد؟ کلاه دست‌دوم‌ها همه از نوع مارک و قیمت‌های بالای ۵۰۰-۶۰۰ بودند. چند ماه بود که به خودم می‌گفتم یک کلاه درست و درمان بخر. استفاده دارد برایت. اما کلاه‌های مارک قیمت‌های میلیونی داشتند. حمید هم می‌گفت بخر یکی. تو استفاده می‌کنی... ماه پیش که رفتیم برایش یک کلاه معمولی از مغازه‌ی جابرزاده خریدیم. قشنگ بود. گران هم نبود. ۳۰۰ هزار تومان. تصمیم گرفتم یکی نو بخرم و برای خودم را بدهم به رضا.
هوای جمعه دیگر ناسالم نبود. کمی باد آمده بود و ناسالم برای گروه‌های حساس شده بود. راه افتادم به سوی میدان گمرک. دقیقا چهار ماه بود که خیابان انقلاب را رکاب نزده بودم. اول از تو خیابان دماوند رکاب زدم. ماشین‌ها اذیتم می‌کردند. هی بوق می‌زدند و می‌خواستند لایی بکشند. احساس خطر کردم. چند روزی هست که این حس را دارم که حیوانات تهران وحشی‌تر شده‌اند. حس کردم چهار ماه پیش پیش رفتن در خیابان ساده‌تر بود. شاید حس است. انداختم توی خط ویژه. جمعه بود و عبور اتوبوس‌ها کمتر. یکهو دیدم چند تا ماشین توی خط ویژه کورس گذاشته‌اند و شاید سرعت‌شان به ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت هم می‌رسید. از کنارم عین باد رد شدند و من به خودم لرزیدم. پلاک معمولی بودند. ماشین‌های امنیتی نبودند. مسابقه گذاشته بودند با هم... حس وحشی‌تر شدن حیوانات این شهر پر بیراه نبود. پارسال این‌جوری نبود. آرام‌تر بودند حیوانات این شهر...
رفتم گمرک. کلاه ۳۰۰ تومانی خریدم. از کلاه خودم خوش‌فرم تر بود. رنگ سیاه سپید می‌خواستم که با پاندا ست باشد. نداشت. سپید سیاه قرمز گرفتم که با سپید سیاه سبز پاندا حس پرچم ایران بدهد! ولی کلاه خودم استطقسش محکم‌تر بود. کلاه نو نازک‌تر و سبک‌تر بود. دیگر تصمیمم را گرفته بود. کلاه قدیمی را گذاشتم توی کیسه و رکاب زدم به سمت خیابان مطهری.
سربالایی می‌رفتم. 
خیابان‌ها خلوت بودند.
خاطرات سالیان به من هجوم می‌آوردند.
خیابان قدس و دانشگاه تهران فقط برای من بودند.
بلوار کشاورز و پیاده‌راهش فقط برای من بودند و یادهای قدم زدن با یار که حالا سال‌ها از آن گذشته.
خیابان حجاب و پارک لاله فقط برای من بودند و یادهای بهار و تابستان‌هایی که این پارک پناه‌گاهی سبز بود.
و خیابان فاطمی و خاطرات تلاش نافرجام و بیهوده برای یافتن خانه‌ای مستقل.
غرق خاطرات شده بودم که یکهو رضا زنگ زد. بهش گفته بودم ساعت ۱ خیابان ولیعصر کوچه‌ حسینی‌راد باش. افغانستانی‌ها معمولا وقت‌شناس نیستند. نیم‌ساعت تلورانس قرار دارند. فکر می‌کردم رضا هم کمی دیر بیاید. با خودم گفته بودم می‌روم دوچرخه‌ را می‌گیرم و باد به لاستیک‌هایش می‌زنم و روبه‌راهش می‌کنم و او می‌آید. اما شوق رسیدن به دوچرخه خیلی وقت‌شناسش کرده بود. زود هم رسیده بود. زنگ زد که رسیدم. گفتم ده دقیقه دیگر آن‌جایم. دل دادم و تندتر رکاب زدم و خودم را رساندم به کوچه‌ی حسینی‌راد. رضا جلوی در منتظرم ایستاده بود. سلام علیک کردیم. خیلی مودب بود. 
جلوی خانه پیرمردی خرید انجام داده بود و می‌خواست خرید‌ها را تحویل بدهد. حس کردم پادوی سوپرمارکت سر کوچه است. سلامش دادم و بعد آقای جوانی آمد و خریدها را تحویل گرفت. نگاهم کرد و سلام دادم. گفت شما آقای حقیقی هستید؟ گفتم بله. گفت الان دوچرخه را برای‌تان می‌آورم. 
گفتم مرسی.
تا او بیاید کلاه آبی‌ام را تقدیم رضا کردم.
دوچرخه را آورد و من بی‌آن‌که صاحب اصلی‌اش را ببینم (!) آن را تقدیم رضا کردم. ماجرا را می‌دانست. همان جلوی خانه تلمبه‌ام را در آوردم لاستیک‌ها را پرباد کردیم. لاستیک و زنجیر و چرخ‌دنده‌ها را چک کردم. دوچرخه قدیمی بود و لاستیک‌هایش ترک خورده بودند. مثل بنفشه‌ی خودم بود که لاستیک‌هایش تاریخ گذشته بودند و بعد از یک سواری ۱۵ کیلومتری تکه تکه پاره شد. به رضا گفتم این لاستیک‌ها اگر جاده خاکی نروی تا دو ماه کار می‌کنند، ولی به پول رسیدی عوض‌شان کن. زیاد نمی‌توانند کار کنند. دوچرخه نو بود. اصلا کار نکرده بود. پیدا بود. یک دور سوار شدم و دنده‌ها را عوض کردم. یک دوجرخه‌ی ۲۴ دنده.
بعد به رضا یاد دادم که چه‌جوری دنده‌ها را عوض کند و گفتم سوار شو. 
خواست سوار شود که گفتم کلاه نذاشتی سرت که.
کلاه را گذاشت سر و میزان کرد و سوار شد و تا آخر کوچه رکاب زد و برگشت. یک جایی از روبه‌رو ماشین می‌آمد. ایستادم که ببینم چه می‌کند. زودی دوچرخه را راند طرف پیاده‌رو. از من هم ترسوتر بود. من این جور مواقع می‌چسبانم به جدول. دیگر حال پریدن توی پیاده‌رو را ندارم. ولی خیالم را راحت کرد. این جور ترسو بودن اشکالی ندارد. احتیاط خوبی است.
بهش گفتم دوچرخه را یک بار بشوید. چون چرخدنده پر بود از پرز فرش و گرد و غبار سالیان. چسبیده بود و با دستمال پاک نمی‌شد. گفتم این‌ها را بشور حتما و بعد به زنجیر کمی نفت بزن. توصیه‌های ایمنی دزدی و این‌ها را هم کردم.
کلی تشکر کرد. بارها تشکر کرد. 
بعد سوار شدیم و دوتایی تا ایستگاه متروی جهاد رکاب زدیم. رضا متولد ۱۳۶۳ بود. توی یک کارگاه خیاطی در ورامین کار می‌کرد. گفتم مواظب باش دوچرخه را نبرند. گفت ما توی کارگاهیم. مغازه نیستیم. یاد مغازه‌های کیف و کفش دوزی چهارراه سیروس افتادم و افغانستانی‌هایی که شبانه‌روز آن‌جا کار می‌کردند و برای بازار ایران کالاهایی باکیفیت‌تر از کالای چینی و ارزان‌تر از آن تولید می‌کردند. رفته بودم دیده بودم کارشان را... حس بدی هم داشتم راستش. این که آن‌ها شبانه‌روز کار کنند تا ایرانی‌ها استفاده کنند...
جمعه بود. گفتم می‌توانی دوچرخه را با مترو ببری. گفت آره. سر ایستگاه جهاد از هم جدا شدیم. او دوچرخه را دستش گرفت و از پله‌ها پایین برد تا با مترو برود به شهر ری. از آن‌جا به بعدش تا ورامین را هم آقای الف گفت که می‌آیم با ماشین دنبالش... تا خانه را تنها در خیابان‌های خلوت ظهر جمعه رکاب زدم. رفت و برگشتم ۴۴ کیلومتر شد.
یک دوچرخه‌سوار به دوچرخه‌سوارهای این کشور اضافه شد. 
 

۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۹ ، ۱۱:۰۸
پیمان ..

به نظر من رزومه‌های شغلی عموما فاقد یک بخش بسیار مهم هستند: همکارانت چه کسانی بوده‌اند؟ چه ویژگی‌هایی داشته‌اند و تو چگونه با آن‌ها همکاری کرده‌ای؟ 
یکی از کسانی که در این بخش به نظرم خیلی مهم اما همیشه پنهان در فضای سفید بین خطوط رزومه‌ام ذکر خواهم کرد حامد رحیم‌پور است. کسی که از نظر عقیدتی از من دور بود. سال ۱۳۹۶ وقتی گفت تلگرام استفاده نکنید و از پیام‌رسان‌های داخلی استفاده کنید، همان ساعت اول حامد خیلی مسلمانانه تلگرامش را پاک کرد. اما من از همان زمان به تلگرام علاقه‌مندتر شدم. در چنین قطبیتی بودیم. اما این مانع همکاری ما نشد. دوست دارم بگویم با آدمی که از نظر عقیدتی از من دور بوده هم همکاری مثبت داشته‌ام.
حامد آمده بود تا برای طراحی کمپین حمایت از تابعیت بچه‌های مادر ایرانی کمک‌مان کند. به این جمع‌بندی رسیده بودیم که کار نباید به بی‌بی‌سی بکشد. هر تلاش اجتماعی باید در چهارچوب رسانه‌های داخل ایران بماند و حامد با چهارچوب عقیدتی‌اش برای این‌ کار مناسب بود. یک سند برایم فرستاد که تکمیلش برایم هفته‌ها زمان برد. اما دقت نظرش برای طراحی و ارزیابی و چهارچوب‌بندی‌های دقیقش برایم عجیب بود. سندی که با هم تکمیل و تا حدی اجرایی‌اش کردیم. حالا که نگاه می‌کنم شاید مشخص و پیش‌بینی‌پذیری حامد بود که باعث شد تا بتوانیم با هم یک تعامل مثبت داشته باشیم. دنیای او مشخص بود. ارزش‌هایش مشخص بود. ابهام نداشت و من هم عقده‌ای نبودم. هر دوی‌مان می‌خواستیم کار پیش برود و پیش رفت. 
حامد از کتاب بازاریابی اجتماعی مثال زیاد می‌زد. کتاب را از حفظ بود. چون آن را توی دبیرستان علامه حلی درس می‌داد. به عنوان یکی از درس‌های فوق برنامه این کتاب را درس می‌داد. راستش به دانش‌آموزهای فینگیل مینگیل علامه حلی حسودی‌ام هم شده بود که در اوان نوجوانی دارند چیزهایی را یاد می‌گیرند که من در اواخر دهه‌ی دوم زندگانی‌ام دارم با آن‌ها مواجه می‌شوم. رگ خودآموزی‌ام بالا زده بود و رفته بودم کتاب را هم خریده بودم و زور زده بودم با دقت حامد رحیم‌پور کتاب را بخوانم و یاد بگیرم. البته که با آن درجه از دقت هیچ وقت به انتهای کتاب نرسیدم. شاید اگر کسی مثل حامد در نوجوانی این کتاب را به من درس می‌داد مسیر زندگی‌ام همان موقع تغییر پیدا می‌کرد. در دبیرستانی که من درس خواندم به جز معدل و مهارت تست زدن هیچ ارزش دیگری وجود نداشت.
بعدها حامد رفت دنبال کارهایش و جدا شدیم و من هم زیاد پیگیرش نبودم. فقط همیشه حامد برایم عجیب بود. پسری با آن درجه از اعتقادات فارغ‌التحصیل معماری دانشگاه تهران بود و همه‌ی کلیشه‌های ذهنی‌ام از یک دانشجوی دانشکده هنر را زیر سوال برده بود. اگر به من می‌گفتند از حوزه‌ی علمیه آمده و علاقه‌مند به مباحث اجتماعی و هنری است بیشتر باورم می‌شد.
تا این‌که پنج‌شنبه یکهو امیرحسین زنگ زد. حال و احوال کردیم و گفتم که دلم برایت تنگ شده. یکهو گفت خبر داری که حامد سکته کرده؟ گفتم: نه... شوخی می‌کنی؟
جا خوردم. حامد از من یک سال کوچک‌تر بود. زن داشت. بچه هم داشت. یادم آمد که در آن دوره‌ی چند ماهه‌ی همکاری‌مان از نامهربانی طراحی شهری تهران گفت که توی پیاده‌روهایش داشتن یک کالسکه‌ی بچه تبدیل به یک چالش می‌شود... به محسن زنگ زدم و او بیشتر از من جا خورد. فردایش هم خبر داد که حامد مرد. سکته‌ی قلبی کرد و دکترهای بیمارستان هم نتوانستند او را احیا کنند و مرد. 
سی سالگی برای سکته‌ی قلبی و مرگ خیلی زود است.
هم‌زمان به خیلی چیزها فکر کردم. 
یک جور احساس پیری داشتم. ماه پیش آقا مرد. هفته‌ی بعدش، پدر حسام سکته‌ی قلبی کرد و در ۶۰ سالگی رفت. هم‌سن و سال پدر خودم بود بابایش. هفته‌ی بعدترش پدر محمد... در سنین نوجوانی عموما شاهد مرگ پدربزرگ مادربزرگ‌ها هستی. از یک جایی به بعد پدر و مادرها می‌میرند و از یک جایی به بعد خود دوستانت... حس می‌کردم در سنی هستم که باید شاهد مرگ پدر مادرها باشم. اما حالا کسی که روزگاری همکارم بود مرده بود. 
به همسر و کودک سه ساله‌ی حامد فکر کردم. به این که شاید اگر تنها بود در ظاهر مرگش زیان کمتری داشت. شاید آن کودک سه ساله حتما در سال‌های آینده با دنیایی از سختی‌ها مواجه خواهد شد... می‌گویند ماشین جسمی است که باد هم از زیرش رد می‌شود و هم از رویش. به چیزی که زیر و رویش بر باد نهاده است چه اعتماد و یقینی می‌توان داشت؟ هیچ نقطه‌ی اتکا و اطمینانی وجود ندارد. مرگ هم حکم باد برای ماشین را دارد. هیچ اعتباری برای زندگی نمی‌توان قائل شد. هیچ اطمینانی وجود ندارد. این باد می‌تواند با یک یورش چهار چرخ زندگی را از زمین جدا کند و چنین در هم بکوبدش که نه از تو نشانی بماند و نه از سرنشین‌های داخل ماشینت... اضافه کردن سرنشین به ماشین کار سختی است انصافا.
در من لاک‌پشتی زندگی می‌کند که همیشه به من می‌گوید عجله نکن. خبری نیست. آهسته برو ولی پیوسته برو. با پاهای کج و کوله‌اش من را وادار می‌کند تا برای چیزی عجله نکنم. زور نزنم. اما این خبر یکهو لاک‌پشت درونم را فرستاد توی لاکش. ساکتش کرد. نشستم از گوگل در مورد حامد پرسیدم. دیدم که در راستای اعتقاداتش چه‌قدر کار کرده. جشنواره‌ی فیلم دانش‌آموزی را در ۶ سال متوالی برگزار کرده. موسسه‌ی آموزشی تأسیس کرده. برای یاد دادن تکنیک‌های فیلم‌سازی و انیمیشن‌سازی به نسل‌های بعد خیلی کارها کرده. معلمی کرده. دانش‌آموز تربیت کرده. خیلی زود رفته سراغ نسل‌های بعدی تا شاید آن‌ها آد‌م‌هایی توانمندتر و بهتر بشوند... لاک‌پشت درونم خفقان گرفت و من بلند بلند از خودم پرسیدم چه غلطی کرده‌ای تو؟ که اگر همین فردا تو هم سکته‌ی قلبی بزنی بشود گفت این کارها را کرده‌ای...
چند ماه اخیر با موضوع گذشت زمان درگیری عجیبی داشته‌ام. توی نوشته‌های این‌جا هم وقت و بی‌وقت این درگیری را شرح داده‌ام. از همان قصه‌ی آخرین برگ درخت روبه‌روی خانه‌مان در پاییز بگیر تا تجربه‌ی سفر با هواپیما به اصفهان و ارائه‌ی تداکس اصفهان... گذشت زمان این چند ماه من را خیلی اذیت کرده است. گذر هولناک زمان که هیچ راهی برای به دام انداختنش ندارم و تمام تلاش‌هایم مثل انداختن تور در یک رودخانه‌ی پر جوش و خروش است. حجم روان آب از شبکه‌های تور می‌گذرند و هیچ آبی درون تور گیر نمی‌کند. نمی‌دانم... احتمالا مرگ حامد من را بیشتر درگیر گذشت زمان می‌کند...
 

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۹ ، ۱۱:۵۴
پیمان ..

بچه‌های میم بالاخره شناسنامه گرفتند. تاریخ صدور شناسنامه‌شان دقیقا هم‌زمان با ماه و روز تاریخ تولد من شد. از آن هم‌زمانی‌ها که فقط به درد خودم می‌خورد. 
به اولین برخوردهایم با میم که فکرکردم دیدم سه سال گذشته است. خیلی طول کشید. یک راه طولانی طی شد تا بالاخره بچه‌هایش صاحب شناسنامه شدند. راستش را اگر بخواهم بگویم در این سه سال خیلی وقت‌ها فکر می‌کردم که بچه‌های میم هیچ وقت صاحب شناسنامه نمی‌شوند. اما انگار خودش این‌طور نبود. پارسال که چهارمین بچه‌اش را هم به دنیا آورد حس کردم این‌طوری نیست. آن زمان هنوز هم معلوم نبود که بچه‌هایش بالاخره صاحب شناسنامه می‌شوند یا نه. افغانستانی‌ها پر زاد و ولدند. خانواده‌های‌شان پرجمعیت‌اند. اما حتما میم به عنوان یک زن ایرانی امیدهای بزرگی داشته که به دنیا آوردن چهارمین فرزند را هم قبول کرده. 
اولین بار میم را همراه خانم ع دیدم. ع هم یک زن ایرانی بود که شوهری افغانستانی داشت. فقط یک دختر ۶ ساله داشت که می‌خواست قبل از مدرسه رفتنش صاحب شناسنامه‌ شود و توی مدرسه دردسرهای یک کودک افغانستانی را نداشته باشد. در تکاپو بودند که به مناسبت روز مادر جلوی مجلس تجمع برگزار کنند و برای بچه‌های‌شان از نماینده‌های مجلس اصلاح قانون را بخواهند. خانم ع دو سال پیش فوت شد. توی یک تصادف رانندگی مرد و دختر کوچکش بی‌مادر شد و اعضای بدنش هم اهدا شد به چند نفر آدم دیگر که بیشتر زنده بمانند. این‌که می‌گویم راهی بس طولانی طی شد به خاطر همین است... ع مرد. میم کودک دیگری به دنیا آورد و...
همان اولین بار که میم را دیدم به استعداد غریب او پی بردم. او یک اعجوبه بود. استعدادهایش از آن استعدادهای مورد ستایش سیستم آموزش و پرورش و نظام آموزش عالی ما نبود. استعدادش از نوع حفظ فرمول‌های ریاضی و ابیات شعرا و تند تند تست زدن نبود. همان موقع در ستایش استعدادش این‌جا نوشتم. شاید اگر میم در این خاک نبود و در کشوری مثل سوئد به دنیا آمده بود یکی از گزینه‌های ریاست‌جمهوری آن کشور می‌شد. نمی‌دانم...
میم اما هیچ وقت از پیگیری دست برنداشت. رها نکرد. با وجود بی‌مهری‌ها باز هم نومید نشد. هر جا که لازم بود رفت و پیگیری کرد و حرفش را زد و نماینده‌ی یک گروه بزرگ شد. اوجش دقیقا شب قبل از صدور شناسنامه‌ها برای بچه‌هایش بود. جایی که رفت توی تلویزیون و حرف‌های تمام مادرهای ایرانی را که شوهری غیرایرانی دارند بیان کرد. بیانش هم مثل من نبود که هر جا می‌روم با یک لحن و یک دایره واژگان صحبت می‌کنم. بیانش کاملا شبیه نماینده‌ی یک جامعه‌ی مدنی بود.
بچه‌های میم این هفته صاحب شناسنامه شدند. وقتی این را شنیدم گفتم: حتما یک روزی مادرشان را به خاطر این شناسنامه‌ها ستایش خواهند کرد. حتما یک روزی فیلم آن برنامه‌ی تلویزیونی را نگاه خواهند کرد و می‌گویند ببین مادر ما چه قهرمانی بوده. حتما عکس‌های نشست‌‌های دیاران توی دانشگاه تهران را مرور می‌کنند و می‌بینند که مادرشان برای شناسنامه‌دار شدن آن‌ها تا کجاها رفته. شاید یکی‌شان فیلم‌ساز هم شد و فیلمی در مورد زندگی یک زن ایرانی ساخت. زنی که جنگید تا بتواند مثل مردهای ایرانی حق انتقال تابعیت به بچه‌هایش را پیدا کند. قشنگی‌اش این است که او با مردها نجنگید. با یک طرز تفکر جنگید...
هفته‌ی پیش زن‌های آرژانتینی جلوی مجلس کشورشان جمع شدند و قانونی شدن حق سقط جنین را جشن گرفتند. شور و شوق آن زن‌ها و خوشحالی‌های‌شان و هم را در آغوش‌ کشیدن‌های‌شان قشنگ بود. دراماتیک بود. اما برای من شناسنامه‌های بچه‌های میم خیلی دراماتیک‌تر بودند. مخصوصا شناسنامه‌ی آن بچه‌ی آخری که فکر کنم هنوز شیرخواره باشد و تا همین پارسال باید ۱۸ سال صبر می‌کرد تا شاید به او شناسنامه بدهند و حالا قبل از این که زبان باز کند صاحب شناسنامه شده است. دیدم خیلی‌ها عکس‌های جلوی مجلس آرژانتین را توی اینستاگرام‌شان گذاشته‌اند و از خوشحالی زن‌های آرژانتینی خوشحال بودند. توی این سه سال به هر کسی که حس می‌کردم می‌تواند قصه‌های میم و زن‌های مثل او را ترویج کند رو انداختم. به دخترها و زن‌ها بیشتر. ازشان انتظار بیشتری داشتم. ولی خیلی‌های‌شان سرد برخورد کردند. تنها مشارکت نکردند، بلکه تو دل آدم را خالی می‌کردند که نمی‌شود و بی‌خیال شوید و عمرتان را تلف نکنید و این‌ها آدم‌بشو نیستند و... چند تای‌شان را به وضوح یادم است. چند تای‌شان از همین‌ها بودند که عکس‌های‌ آرژانتینی‌ها را بازنشر کردند. کرمم گرفت که بروم به‌شان بگویم یادتان هست فلان موقع فلان پیام را دادم و... اما زود پشیمان شدم. این را از رانندگی توی جاده‌های ایران یاد گرفته‌ام. بعضی‌ها هیچ وقت نمی‌فهمند. این‌که سعی کنی به‌شان بفهمانی یا بدتر سعی کنی به‌شان یاد بدهی اشتباه محض است. راه خودت را برو...
توی تد اکس اصفهان شعارم این بود: در صحنه‌ی عمومی حرف بزن.
فکر کنم حالا باید یک تد دیگر پیدا کنم و یک ارائه‌ی دیگر تمرین کنم. شعار آن یکی باید این باشد: راه خودت را برو!

 

 

مرتبط:

مسیری که با هم طی کردیم-۱

مسیری که با هم طی کردیم-۲

مسیری که با هم طی کردیم-۳
 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۹ ، ۱۸:۵۸
پیمان ..

این را حمید چند وقت پیش توی اینستاگرامش نوشته بود. به جز خط آخرش که خود حمید مثال نقضش است، بقیه‌اش را دوست دارم برای ۳۱ سالگی‌ام تکرار کنم:

همان‌طور که فوتبال یک جام جهانی به هُلند بدهکار است؛ یا عراق که غرامت یک جنگ را به ایران بدهکار است؛ همان‌طور که آمریکا قد ۲۲۰ هزار کشته‌ی دو بمب اتم به ژاپن بدهکار است؛ یا فتحعلی‌شاه که یک ولیعهدی به عباس میرزا بدهکار است؛ تهران هم یک زیست درخور و درست و درمان به تو بدهکار است. تو که ته همه‌ی آن‌چه درش رفتی را درآوردی، تو که جاده‌های ایران برای ولگردی را خوب بلدی. تو که بیست سال پیش دهن قفسه‌های کتابخانه‌‌ی کانون را هم سرویس کرده بودی. تهران یک زیست در خور به تو بدهکار است، رفیق. دانشگاه یک اپلای دکترای آن‌ور آبی بهت بدهکار است. خودرو سازی‌ جهان هم یک هایلوکس دوکابین صدفی بهت بدهکار است.
اما بدی این دنیا و جبر جغرافیایی‌اش در همین عکس امروز عیان است. زیر آسمانی گرفته از ابر، شاید هم دود. در کشوری که دیوار کوتاهش گل منگل است ولی جا به جا سیمانش ریخته و رسوا شده است. اما بالای همین دیوار به ظاهر کوتاه، تا دلت بخواهد نرده هست. نرده بالای نرده. مانع بالای مانع. سطل آشغالی که حتم برای دور انداختن خودمان گذاشته‌اند و ما که صبورانه تاب می آوریم. 
بین روزهای‌مان یک ساعتی خالی می‌کنیم. حتی نمی‌دانیم کجا می‌رویم! راه می‌رویم و راه می‌رویم. از خودمان می‌گوییم. از حسرت‌ها از امیدها. از آن چیزها که می‌خواستیم بشویم. از رفقای‌مان که پخش و پلاس این ‌دنیا شده‌اند. از لوزر بودن‌مان. از اینکه زندگی یک بازی لوس بی‌قاعده است. من عقلم به جایی قد نمی‌دهد. کاری به کار بدهکاری‌های دنیا به خودم ندارم.  چون که در به دست آوردن‌ها همیشه پاره شده‌ام. این قاعده را پذیرفته‌ام. همیشه صد را نشانه رفته‌ام چیزی در حد  چهل‌و‌پنج به زور گیر آورده‌ام. اما بین همه‌ی این باخت‌ها بین همه‌ی این گُه‌شانسی‌ها گمان کنم بیست سال پیش ‌آن‌قدری خوش‌شانس بوده‌ام که تک و توک رفقایی چون تو را قُر زده‌ام. و حتی برای یک بار هم شده از خوشبختی خود خوشحالم. ولی گمانم دنیا در قبال تو چوب خطش پرتر از این حرف‌هاست. گمانم دنیا یک دوست خوب شش هم دانگ هم به تو بدهکار است.

 

برای ولگردی‌های ناتمام‌مان به وسعت همین کره خاکی

#حمیدوو

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۹ ، ۰۹:۰۷
پیمان ..

تداکس اصفهان را دوست داشتم. از نظم‌شان خوشم آمد. از این‌که از سه ماه قبلش خبر داده بودند می‌خواهیم رویداد برگزار کنیم و گام به گام پیش آمده بودند. ما را از کانال موفقیت‌های کوچک برای ایران پیدا کرده بودند. خانم کاظمی بود که زنگ زد و گفت همچه رویدادی را می‌خواهیم برگزار کنیم. 
چهارچوب‌های برگزاری رویداد تد را دقیق اجرا می‌کردند. شعار امسال برنامه‌شان «راه‌حل‌های ساده» بود. اول یک خلاصه‌ی نیم‌صفحه‌ای از ارائه‌ی پیشنهادی‌ام برای‌شان فرستادم. فکر کنم در مجموع چند ساعتی با هم حرف زدیم و داستان‌ها را گفتم و سر انتخاب یک چهارچوب برای ارائه به جمع‌بندی رسیدیم. این که داستان تغییر قانون تابعیت برای فرزندان مادر ایرانی را چطور تعریف کنم که یک راه‌حل ساده هم داشته باشد. باید تا جای ممکن ساده‌سازی می‌کردم. بعد متن اولیه‌ی ارائه را برای‌شان نوشتم. فکر کنم یک متن ۱۵۰۰ کلمه‌ای بود. قصه‌های زیادی داشت. دو بار متنم رفت و برگشت خورد که باید کوتاه‌تر کنی و این‌ها را اگر بخواهی موقع ارائه بگویی بیش از ۱۵ دقیقه طول می‌کشد و... بعد از نهایی کردن متن دو سه بار فرستادن صوت بود و بعد هم دو سه بار فرستادن ویدئو و گفتن نکاتی برای بهتر کردنش و...
برای خودم هم مبهم بود که چطور می‌خواهند برگزار کنند. اول آذر گفتند که محل برگزاری میدان نقش جهان خواهد بود. عالی‌قاپو را می‌گیریم و با تصویری از زمینه‌ی نقش جهان شما در ایوان عالی‌قاپو ارائه می‌دهید. به خاطر کرونا بلیت‌فروشی و حضار نخواهیم داشت و برنامه‌ به صورت آنلاین پخش می‌شود. رویایی بود. 
یک هفته قبل از رویداد گفتند که نقش جهان نشده. عکس یک کره‌ی خیلی بزرگ کنار زاینده‌رود را برایم فرستادند که محل برگزاری رویداد این‌جا خواهد بود. فکر کردم رصدخانه است.
بلیت هواپیما گرفتند. سومین روز مرگ آقا را نماندم و آمدم تهران و با والذاریاتی خودم را به فرودگاه رساندم. ترس از کرونا و حدود یک سال سفر نکردن بد جور تنبل و لخت و سنگینم کرده بود. ترافیک تهران فراتر از حد برآوردهای من بود. شانسم پرواز تهران به اصفهان تأخیر داشت و با این‌که دیر رسیدم کانترش بسته نشده بود. هواپیما از نوع ای تی آر ملخ‌دار بود. کوچک بود و همه‌ی مسافرها دور از هم کنار پنجره نشسته بودند. 
هر چه قدر به مغزم فشار آوردم که طرز کار موتورهای هواپیما و توربین‌ها و تهویه‌ی مطبوع هواپیما را به یاد بیاورم نشد که نشد. یادم بود که تهویه مطبوع هواپیما خاص است و با ماشین و خانه فرق دارد. این‌ها چیزهایی بود که توی درس‌های دوره‌ی لیسانس مهندسی مکانیک خوانده بودم. جزء درس‌هایی بود که نمره‌هایم در آن‌ها خوب بودند. هم توربین گاز را خوب یاد گرفته بودم و هم طراحی سیستم‌های تهویه را. اما به محاق فراموشی رفته بودند. همه چیز گذشته بود. سال‌ها گذشته بود. وقتی توی هواپیما نشسته بودم به وضوح قیافه‌ی استاد موقرمزمان را به یاد می‌آوردم. بهش می‌گفتیم پل اسکولز. اما جزئیات کارکرد توربین هواپیما... از این فراموشی می‌فهمیدم که خیلی سال گذشته و من نه به خاطر آن درس‌ها و نه به خاطر یک مهارت مهندسی بلکه به خاطر تلاش برای حل یک مسئله‌ی اجتماعی و درصد ناچیزی موفقیت در آن تلاش راهی اصفهان بودم. به خودم می‌گفتم آره حقیقت اینه که تو با اون مهندسی مکانیک احتمالا هیچ وقت برای ارائه توی تداکس اصفهان دعوت نمی‌شدی. احتمالا اگر هم می‌رفتی علوم اجتماعی می‌خواندی هیچ وقت خلاقیت و جسارت تلاش برای حل یک مسئله‌ی اجتماعی را پیدا نمی‌کردی و نهایت کارت می‌شد همین پژوهش‌ها و مقاله‌هایی که اساتید دانشگاهی و دانشجویان می‌نویسند...
این‌که بهترین سال‌های جوانی‌ام صرف خواندن مهندسی مکانیک شده بود اذیتم نمی‌کرد. این‌که من طرز کار توربین هواپیما را به یاد نمی‌آوردم اذیتم می‌کرد. دردم را می‌دانستم. دردم حتی به یاد نیاوردن هم نبود. این که به یاد نمی‌آوردم به خاطر گذشت زمان بود. دردم گذشت زمان بود. دردم دود شدن زندگی بود.
توی هواپیما حس می‌کردم این ارائه برای خودم خیلی مهم خواهد بود. من هیچ نشان و شاخصی در درون خودم نداشتم که حس کنم سال‌های زیادی گذشته. در درون جوان بودم. حتی از نظربدنی از روزهای دانشجویی هم چست و چالاک‌ترم. اما به یاد نیاوردن طرز کار توربین هواپیما زد تو گوشم که ۱۰ سال از دوران دانشجویی‌ات گذشته. زد تو گوشم که بدبخت سه دهه از زندگی‌ات گذشته و احتمالا همین اتفاقات کوچک اوج‌های زندگی‌ات خواهد بود.
آقای زاهدی با نیسان پیکاپ تا بن دندان مسلحش (لاستیک گل درشت و پروژکتور و ارتفاع تقویت‌شده و...) آمد دنبال‌مان. سه نفر از تهران آمده بودیم. من و آقای قاضی‌نوری که جزء ارائه‌دهندگان بودیم و آرش برهمند که مجری برنامه بود. یک راست رفتیم باغ گل‌های اصفهان. محل برگزاری رویداد آن‌جا بود. گلخانه‌ی استوایی را تازه راه‌اندازی کرده بودند و در منظره‌ی صخره‌ای آب‌چکان با گل و گیاه‌های استوایی باید ارائه می‌دادیم. یک دور تمرین کردیم. یک دور هم روز جمعه قبل از برنامه باید تمرین می‌کردیم و بعد از ناهار هم خود برنامه‌ی اصلی که پخش آنلاین از لایو اینستاگرام داشت. 
ارائه‌ام را دیگر حفظ شده بودم. سعی کرده بودم به فشرده‌ترین حالت ممکن کاری را که توی دیاران انجام داده بودیم روایت کنم. می‌دانستم که هر کدام از جمله‌های ارائه ۱۰۰ تا جمله‌ی توضیحی هم پشتش دارند. فشرده‌سازی کرده بودم در حد بنز. یک سری چیزها را هم خط زده بودم که گفتن‌شان خوب بود. اما محدودیت زمان نمی‌گذاشت. من باید در خدمت شعاری که گفته بودم ارائه می‌دادم: در صحنه‌ی عمومی حرف بزن. انگلیسی‌اش خلاصه‌تر هم می‌شد: اسپیک این پابلیک.
همین که هواپیما در باند فرودگاه اصفهان نشست باران شروع به باریدن کرد. پیش خودم گفتم باران را با خودم از لاهیجان به اصفهان آورده‌ام. شب بعدش که برگشتم تهران هم دقیقا به محض بیرون آمدنم از سالن ترمینال ۲ فرودگاه مهرآباد باران در تهران شروع به باریدن کرد. پیش خودم باد کردم که باران از لاهیجان به اصفهان و از اصفهان به تهران آوردم!
چون رویداد پخش آنلاین بود تعداد ارائه‌ها را کم کرده‌ بودند. ۶ نفر بودیم. ۲ نفرمان از تهران آمده بودیم. ۲ نفر از شیراز و ۲ نفر هم از خود اصفهان. ایمان ابراهیمی از پرنده‌نگری حرف زد. دکتر ناجی از اقتصاددان‌های رمال. دکتر قاضی‌نوری از پیش‌بینی‌پذیر بودن و خانم حمداوی از تدبیرهایی برای این‌که زباله‌های خانگی شیرابه نداشته باشند. آقای زارع هم از تلاش‌هایش برای احیای تالای کمجان گفت و من هم از داستان تغییر قانون تابعیت بچه‌های مادر ایرانی: در صحنه‌ی عمومی حرف بزن.
خلوت بود. حضاری نداشتیم. باید نوبتی می‌رفتیم رو به دوربین می‌ایستادیم و ارائه می‌دادیم. تا نوبت‌مان شود توی باغ گل‌ها می‌چرخیدیم و پیاده‌روی می‌کردیم. قشنگ هم بود. اصفهان بعد از شبی بارانی، خواستنی شده بود. هر کدام‌مان قدم‌هایی کوچک برای معنادار کردن زندگی برداشته بودیم. قدم‌هایی خیلی خیلی کوچک. دیدن آن‌ آدم‌ها برایم امیدوارکننده بود.
موقع برگشت زودتر به سمت فرودگاه اصفهان حرکت کردم. کار چندانی نداشتم. شب بود. رفتم توی سالن فرودگاه نشستم. حس خوبی داشتم راستش. نه از خود ارائه. از یک جور حس قدر دیدن. از این که دیده می‌شوی. از این که فقط قرار نیست فحش بشنوی و برچسب بخوری و ترس و لرز داشته باشی. برای یک بار هم که شده به خاطر عجیب غریب بودن کار و بار نگاه عاقل اندر سفیه ندیدم. اما توی همان فرودگاه حسی از ناپایداری روزهای آینده شروع به خزیدن کرد. پرونده بسته شده بود. به قول مهدی میشن کامپلیتد. اما حس سرد و لزجی از خب بعدش چه داشت نفوذ می‌کرد...
 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۹ ، ۱۱:۳۰
پیمان ..

این‌ها تجربه‌ی حدود یک سال و نیم دوچرخه‌سواری من در شهر تهران است. در اینستاگرام صفحات خیلی زیادی هستند که اطلاعات فوق‌العاده خوبی در مورد مقدمات دوچرخه‌سواری ارائه می‌کنند. چه نوع دوچرخه‌ای سوار شویم؟ دوچرخه‌ها چطور کار می‌کنند؟ برای دوچرخه‌سواری چه لباسی بپوشیم؟ دوچرخه را چطور نگه‌داری کنیم؟ و... مطمئنا آدم‌های خیلی خفنی توی تهران هستند که تجربه‌ی آن‌ها صدها برابر من است. آن‌ها هم می‌توانند این تجربه‌نگاری را کامل‌ کنند.

پیاده‌رو- خط دوچرخه- خیابان- خط ویژه اتوبوس- اتوبان؛ کدام؟

به نظرم هیچ حکم کلی‌ای وجود ندارد. من فقط  قائل به یک اصل هستم: از جایی برو که برایت بیشترین امنیت جانی فراهم می‌شود. 

مطابق با این اصل ممکن است در جایی از خط ویژه‌ی اتوبوس بروم. در جایی ورود ممنوع بروم. در جایی میدان را خلاف سایر ماشین‌ها دور بزنم و... کاملا بستگی به جغرافیای محل عبور و تشخیص من دارد. مطابق با این اصل به هیچ وجه در جاهایی که با بقیه‌ی ماشین‌ها اختلاف سرعت بیش از ۳۰-۴۰ کیلومتر است نمی‌روم. برای یک دوچرخه‌سوار به همین علت اتوبان حرام است. مهم‌ترین نکته حفظ جان من است. قانون و فرهنگ‌سازی و این‌ها را بی‌خیال. در شهر پلشتی چون تهران فقط حفظ جان مهم است.

البته هر کدام از این‌ها در عین بی‌قاعدگی برای خودشان قاعده دارند:

چون دوچرخه به هر حال وسیله‌ی نقلیه به شمار می‌رود، جایش قاعدتا در خیابان است. خیابان‌هایی که خط دوچرخه دارند، حتما از خط دوچرخه برو. به غیر از خط دوچرخه‌ی وسط بلوار کشاورز، بقیه‌ی خط دوچرخه‌ها نسبت به خیابان فضای امن‌تری را فراهم می‌کنند. مشکل خط دوچرخه‌ها در زمان‌های شلوغی خیابان، موتوری‌ها هستند که وارد خط دوچرخه‌ می‌شوند. اگر راه دارد که سبقت بگیرند اجازه‌ی سبقت به آن‌ها بده. اما اگر سبقت گرفتن‌شان برای تو خطرناک می‌شود از وسط خط دوچرخه‌ برو و به هیچ وجه به آن‌ها امکان سبقت نده. دقیقا همان رفتاری را داشته باشد که راننده تریلی‌ها توی جاده‌های دو طرفه دارند. اگر فضا داشته باشند از منتهی‌الیه راست می‌روند تا ماشین‌ها بتوانند سبقت بگیرند. اما اگر ببینند خطر تصادف بالا می‌رود می‌اندازند وسط و امکان سبقت را می‌گیرند. عموم خط دوچرخه‌های تهران فضای سبقت دارند. بنابراین با موتوری‌ها لج‌بازی نکن. نیازی نیست تمام گاو و گوساله‌های این شهر را آدم کنی. تو فقط باید کاری کنی که گاو و گوساله‌ها به تو شر کمتری برسانند. 

در مواردی که خیابان خط دوچرخه ندارد: سرعت دوچرخه از بقیه وسایل کمتر است، پس باید حتما در سمت راست خیابان برانی و جایت وسط خیابان نیست. در سمت راست خیابان همیشه ماشین‌ها پارک‌اند و احتمال این‌که دری ناگهان جلویت باز شود همیشه وجود دارد. بنابراین همیشه یک فاصله‌ی یک متری با ماشین‌های پارک شده داشته باش. در جاهای زیادی از تهران حفظ همین فاصله‌ی یک متری با ماشین‌های پارک‌شده غیرممکن می‌شود. در این‌جاها باید حواست همیشه به سه چهار تا ماشین جلوترت باشد که راننده پشت فرمان نشسته یا نه. دستت هم حتما آماده‌ی ترمز گرفتن باشد.

خیابان‌ها پر از سرعت‌گیرند. موقع عبور از سرعت‌گیرها و دست‌اندازهای خیابانی از روی زین بلند شو و ایستاده عبور کن. زانوها کمی خاصیت کمک‌فنری دارند. اما استخوان‌های کمر حالت کمک‌فنری ندارند. ضرباتی که در طولانی‌مدت وارد می‌شوند اذیتش می‌کنند. قرار نیست به خاطر دوچرخه‌سواری دچار مصدومیت شوی.

حواست به درپوش فاضلاب‌های تهران باشد. کلا یک استانداری هست که سوراخ‌های درپوش فاضلاب‌ها نباید در جهت حرکت عبور وسایل نقلیه باشند. اما در تهران موارد زیادی هست که این‌گونه نیست و سوراخ‌ها کاملا در جهت حرکت وسایل نقلیه است. ماشین‌ها مشکلی ندارند. اما دوچرخه‌سوارها اگر حواس‌شان نباشد و چرخ جلوشان برود توی آن سوراخ‌ها با مخ می‌خورند زمین و زین هم با شدت در نابدترشان فرو می‌شود. 

در عبور از خیابان‌ها حواست به کوچه‌های موازی هم باشد. در خیلی از موارد ماشین‌ها به خاطر یک طرفه بودن یا تنگ بودن کوچه‌ها و... از کوچه‌ها رد نمی‌شوند. تو به عنوان یک دوچرخه‌سوار به هیچ وجه محدودیت خیابان و کوچه‌ی یک طرفه را نداری. اگر کوچه‌های موازی وجود دارند حتما از آن‌ها استفاده کن. هم دود کمتری می‌خوری و هم آلودگی صوتی کوچه‌ها به مراتب از خیابان کمتر است. به عنوان مثال من وقتی از میدان رازی می‌خواهم به سمت میدان فردوسی بروم، سعی می‌کنم کوچه‌ها را پلکانی بالای بیایم و از خیابان‌های اصلی کارگر و انقلاب و.... کمتر رد شوم.

تاکسی‌ها سرطان‌اند. به عنوان یک دوچرخه‌سوار تمام تاکسی‌های زرد و سبز علامت خطرند. چون ‌آن‌ها به ناگهان می‌ایستند. به ناگهان می‌پیچند. اگر در خیابان تاکسی‌ای ایستاده حتما حتما به خودت بگو به محض این‌که رسیدم کنارش حرکت می‌کند. راننده‌های‌شان آن‌قدر خسته و داغان‌اند که واقعا هیچ چیزی را در نظر نمی‌گیرند. همیشه از تاکسی‌ها فاصله بگیر و بدترین حالت‌ها را در موردشان شبیه‌سازی کن تا اتفاقی نیفتد.

جاهایی هست که ماشین‌ها برای خودشان هم جای تکان خوردن ندارند. در این جور جاها اصلا وارد رقابت با ماشین‌ها برای تصاحب فضا نشو. سریع بپر توی پیاده‌رو. هیچ پیاده‌رویی برای دوچرخه‌سوارها غیرممکن نیست. در بعضی پیاده‌روها مانع‌های فیزیکی برای موتوری‌ها هست. اما توی دوچرخه‌سوار پیاده می‌شوی و دوچرخه را بلند می‌کنی، به موتوری‌ها یک بیلاخ نشان می‌دهی و در کمال امنیت و آرامش از پیاده‌رو رد می‌شوی.

توی پیاده‌رو مواظب عابر پیاده‌ها باش. حتما حتما بوق یا زنگ داشته باشد. یا سوت بزن و هو بکش. آدم‌ها توی تهران هوش و حواس ندارند. نمی‌توانند به یک خط مستقیم راه بروند. ذهن‌هایشان به شدت مشغول است. برای خودشان توی پیاده‌رو کج و کوله می‌شوند و احتمال برخورد با آن‌ها هست.

وقتی در خیابانی یک طرفه داری در جهت عکس ماشین‌ها عبور می‌کنی حتما از همان مسیری برو که بقیه‌ی موتوری‌ها دارند خلاف می‌روند. همان‌طور که مورچه‌ها نوعی ماده‌ی شیمیایی ترشح می‌کنند و مسیر عبور همه‌شان از یک خط است، موتوری‌ها هم در ورود ممنوع رفتن در خیابان‌های مختلف عموما یک مسیر خاص را خلاف می‌روند. مثلا خیابان خواجه‌نصیر طوسی که از میدان امام حسین به طرف میدان سپاه یک طرفه است. همه‌ی موتوری‌هایی که این خیابان را برعکس ماشین‌ها خلاف می‌روند از سمت راست حرکت می‌کنند. اصلا از سمت چپ نمی‌روند. من بعد از مدت‌ها فهمیدم که از سمت چپ چندین خیابان شمال-جنوب ماشین به خیابان خواجه‌نصیر سرازیر می‌کنند و سمت چپ برای کسی که خلاف می‌رود خطرناک است. به شعور جمعی باید احترام گذاشت.

تو به عنوان دوچرخه‌سوار به هیچ وجه دو بار پشت یک چراغ قرمز نخواهی ایستاد. بقیه‌ی ماشین‌ها هم که ایستاده‌اند تو می‌روی و می‌روی و جلوی ماشین‌ها منتظر سبز شدن چراغ می‌مانی. هیچ دوربینی ایستادن تو بر خط عابر پیاده را جریمه نمی‌کند. همیشه سر چراغ‌قرمزها در منتهی الیه راست جلوی جلو بایست. همیشه بین قرمز شدن یک سمت و سمت شدن سمت دیگر فاصله‌ای ۲-۳ ثانیه‌ای هست. همیشه از این فاصله‌ی ۲-۳ ثانیه‌ای استفاده کن و زودتر از بقیه‌ی ماشین‌ها حرکت کن. البته که حتما باید مواظب باشی که از سمت مخالف ماشین نمی‌آید. به لطف دوربین‌ها ماشین‌ها چراغ‌قرمزها را زیاد نمی‌پیچانند. آن فاصله‌ی ۲-۳ ثانیه‌ای حاشیه‌ی امن عبور از چهارراه است. اگر هم آن ۲-۳ ثانیه از کف رفت، همیشه از منتهی الیه راست رد شو.

در عبور از میدان‌ها یک اصل را در نظر بگیر: جهت و زمان عبور تو از میدان باید به نحوی باشد که کمترین حالت عمود شدن حرکت بقیه‌ی ماشین‌ها بر جهت حرکت تو پیش بیاید. خطرناک‌ترین حالت در عبور از میدان این است که ماشینی از بغل به تو بزند. باید کاری کنی که این حالت احتمالش خیلی کم شود. برای این‌کار سه تا ایده می‌شود زد: از جایی از میدان حرکت کن که عرض کمتری در خطر هستی. مثلا بیرونی‌ترین شعاع میدان که فقط به اندازه‌ی عرض خیابان بعدی تو را در معرض خطر قرار می‌دهد. همیشه ماشین‌های دیگر را سپر بلای خودت قرار بده و سمت راست ماشینی که هم‌جهت با تو دارد حرکت می‌کند رکاب بزن. در خیلی از اوقات میدان را در جهت عکس بقیه‌ی ماشین‌ها رکاب زدن امنیت بیشتری فراهم می‌کند. چون این‌جوری تو وارد رقابت با بقیه‌ی ماشین‌ها برای عبور از میدان نمی‌شوی. 

در بعضی موارد ماشین‌ها توی میدان به هم گره می‌خورند. این جور وقت‌ها حتما پیاده شده و عین یک عابر پیاده از میدان رد شو. معمولا در این جور وقت‌ها ماشین‌ها جوری با هم لجبازی می‌کنند و به هم می‌چسبانند که کاغذ از بین آن‌ها رد نمی‌شود چه برسد به یک دوچرخه‌سوار تنها. کلا ازین که پیاده شوی و دوچرخه‌ به دست رد شوی نگران نباش. حفظ جانت مهم‌ترین چیز است. 

در استفاده از خط ویژه‌ی اتوبوس ۲ تا نکته مهم است: 

هیچ وقت در خط ویژه‌هایی که فقط به اندازه‌ی یک اتوبوس عرض دارند رکاب نزن. چون اگر اتوبوس از پشت بیاید فضای سبقت از تو را ندارد و ممکن است راننده‌اش بی‌اعصاب باشد و مماس با تو رد شود و تو را حتی بکشد. مثلا خط ویژه‌ی اتوبان رسالت برای یک دوچرخه‌سوار حرام اندر حرام است. یا مثلا خط ویژه‌ی ایستگاه امام‌حسین تا ایستگاه بوعلی که وسطش جدول دارد و اتوبوس فضای سبقت ندارد حرام اندر حرام است و... 

در روزهای عادی خط ویژه‌های جنوب به شمال رکاب نزن. چون سربالایی است و تو نمی‌توانی سرعت بالایی بروی. اتوبوس‌ها تند و تند به تو می‌رسند و هی باید از تو سبقت بگیرند و ممکن است پشت فرمان یکی‌شان گرازی نشسته باشد و درست و اصولی و بافاصله از تو سبقت نگیرد و... خط خط ویژه‌ی راه‌آهن- تجریش در روزهای عادی به هیچ وجه پیشنهاد نمی‌شود. شمال به جنوب چون سرپایینی است از اتوبوس‌ها سریع‌تری و اگر عجله داری اشکالی ندارد.

کلا اگر عجله نداری خط ویژه‌ی اتوبوس را چندان پیشنهاد نمی‌کنم. تمام اتوبوس‌های تهران فرسوده‌اند و سرطان محض‌اند. توی خط ویژه با دوچرخه سرعت که می‌روی زرتی به اتوبوس بعدی می‌رسی و توی هر ایستگاه حجم عظیمی از دود تناول می‌کنی. آرام هم که بروی اتوبوس‌ها از پشت به تو می‌رسند و امکان گراز بودن‌شان پایین نیست. بعضی‌های‌شان حال می‌کنند تو را از بغل بترسانند. جدی می‌گویم. مماس با فرمان دوچرخه‌ات می‌آیند و سانتی‌متری خطا از تو به قیمت نابودی‌ات است. دقیقا بغلت که می‌رسند بوق می‌زنند تا یک قد بپری.

توی پارک‌ها هم حتما حواست به شیلنگ‌ها باشد. کلا وقت عبور از شیلنگ‌ها یا درز جوب‌های باریک حتما عمود بر جهت شیلنگ یا درز جوب حرکت کن. اگر کج باشی ممکن است شیلنگ زیر لاستیک سر بخورد و کله‌پا شوی یا ممکن است لاستیک بلغزد و برود توی جوب و با ملاج بیفتی زمین. طوقه‌ات هم کج خواهد شد.

برای یک دوچرخه‌سوار سرپایینی فوق‌العاده لذت‌بخش است. چون با یک رکاب زدن عین ماشین‌ها سرعت می‌گیری. خیلی اوقات از موتوری‌ها هم سریع‌تر می‌شوی. اما اصل خطرات دوچرخه‌سواری در همین سرپایینی‌ها رخ می‌دهند. در سرپایینی سرعتت می‌رود بالای ۴۰ کیلومتر و مثل هر وسیله‌ی نقلیه‌ی دیگری سرعت بالا یعنی آسیب‌پذیر شدن. در سرعت بالا دست‌اندازها شدت بیشتری دارند. حتی ریزدست‌اندازهای چروک شدن آسفالت هم ترسناک می‌شود. به هیچ وجه در سرعت بالا یک دستی فرمان را نگیر. یا فرمان را شل نگیر. محکم محکم بگیر. من خودم سر شل گرفتن فرمان در سرپایینی یک بار به فنا رفتم. سرپایینی سرعت که می‌روی باید حواست چند برابر جمع شود و سرعت واکنشت بالاتر  برود.

کلا من آدم‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کنم: آدم‌هایی که از چرخش لاستیک ماشین جلویی‌شان می‌فهمند که‌ آن ماشین می‌خواهد به راست یا چپ برود و آدم‌هایی که تا ماشین جلویی راهنما نزند آن‌ها متوجه قصد و قرض ماشین جلویی‌شان نمی‌شوند. 
به نظرم آدم‌های دسته‌ی دوم برای دوچرخه‌سواری در تهران کار دشواری خواهند داشت و آدم‌های حواس‌جمع دسته‌ی اول می‌توانند لذت دوچرخه‌سواری در تهران را بچشند. تهران هنوز برای این‌که شهری برای دوچرخه‌سواری همگان باشد سال‌ها فاصله دارد.
در کل هم دو تا قاعده به نظرم خیلی مهم است: 

۱. از جاهایی برو که جانت بیشتر حفظ شود و کمتر در معرض خطر قرار بگیری.

۲. تا اطلاع ثانوی برای تصاحب فضا با هیچ کسی (ماشین‌ها، موتوری‌ها و...) وارد رقابت نشو. یک دوچرخه‌سوار هم خیابان را دارد هم خط ویژه هم پیاده‌رو. پس هر کدام نشد گزینه‌ی بعدی روی میزش هست. 

 

 

این نوشته به تدریج کامل‌تر می‌شود.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۹ ، ۱۸:۵۱
پیمان ..

بهرام بیضایی برای کودکان چند تا کار خوب داشته: کتاب «حقیقت و مرد دانای» و فیلم کوتاه «سفر». به نظر من اصل جهان‌بینی بهرام بیضایی در مورد زندگی توی همین دو تا کارش نمود دارد. معنایی برای زندگی که یادگرفتنی است.

فیلم «سفر» را خیلی دوست داشتم. از جمله فیلم‌های اول بهرام بیضایی است. از تئاتری بازی‌های فیلم‌های بعدی‌اش چندان خبری نیست. نماد و نشانه‌ها به اندا‌زه‌اند. فیلم ریتم تندی دارد. قصه‌ی دو کودک کار که می‌خواهند یک آدرس را پیدا کنند. آدرسی که فکر می‌کنند محل زندگی پدر و مادرشان باشد. یتیم‌اند و بی‌پول. اندک مایه‌ای با کار کردن جمع کرده‌اند که آن هم خرج دو تا نان می‌شود و بقیه‌اش را هم یکی زرنگ‌تر از خودشان می‌دزدد و می‌رود. آدرس دور است. باید ماشین سوار شوند. اما پولی ندارند. پس پای پیاده می‌روند. به جست‌وجوی پدر و مادر می‌روند. از خرابه‌ها می‌گذرند. از ماشین‌های اسقاطی. درشکه‌های اوراقی. باید پرس‌‌وجو کنند. از میان هزاران در بسته می‌گذرند. از میان مردمان غرق در خواب می‌گذرند. پاهای‌شان زخم و زیلی می‌شود.
- برای این‌که درد پاتو نفهمی بیا خیال کنیم.
- برای این‌که نترسی بیا خیال کنیم.
خیال می‌کنند و ادامه می‌دهند و ادامه می‌دهند؛ و به در بسته می‌خورند. زن و مرد بچه‌ای ۱۰ ساله داشتند؛ نه بچه‌ای ۱۲ ساله. دست از پا درازتر برمی‌گردند و کنار خیابان می‌نشینند. جایی که دیالوگ طلایی فیلم خیلی تند و تیز گفته می‌شود. دفعه‌ی اول‌شان نیست. همان اول فیلم هم می‌فهمیم که دفعه‌ی اول‌شان نیست. یکی‌شان هی آدرس پیدا می‌کند و آن یکی هم هی پایه می‌شود و هی به در بسته می‌خورند. اما ادامه می‌دهند. 
- تو که می‌دونی هیچ کسو نداری... چرا هر روز می‌یای سراغ من؟
- برای فردا یه آدرس دیگه گیر میارم.

«حقیقت و مرد دانای» هم همچه مضمونی دارد. نقاشی‌های مرتضی ممیز توی این کتاب فوق‌العاده‌اند. کتاب ظاهری کودکانه دارد. اما لحن و برخی واژگان کتاب برای من بزرگسال هم ثقیل است و بعید می‌دانم کودکان با این کتاب ارتباط برقرار کنند. اما آن‌جا هم با پسر کوچکی همراه می‌شویم که می‌افتد به جست‌وجوی حقیقت و آن قدر می‌گردد و می‌گردد تا که پیر می‌شود. او سفر می‌کند. با آدم‌های مختلفی هم‌نشین می‌شود. از هر کدام تکه‌ای وام می‌گیرد. گوشه‌ای از حقیقت و بازنمی‌ایستد. نمی‌تواند که بازبایستد... حقیقت همیشه در حال رفتن است.
و حقیقت زندگی همین است: خنک آن قماربازی که بباخت آن‌چه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
آن کودک فیلم سفر دائم در جست‌وجوی پدر و مادر خودش است. در جست‌وجوی اصل خودش. در جست‌وجوی سایه‌ای امن. شاید که هیچ گاه به آن‌ها نرسد. اما همین جست‌وجو و همین تلاش است که معنابخش زندگی‌اش است. دقیقا مثل مرد دانای کتاب «حقیقت و مرد دانای». شاید که همه‌ی این تلاش‌ها محکوم به شکست باشد.. اما قهرمان‌های بهرام بیضایی همین‌اند: دوباره شروع می‌کنند. دوباره به جست‌وجو می‌افتند. دوباره و دوباره و دوباره ...
همین جهان‌بینی است که بهرام بیضایی را واداشته از پس تمام مشکلاتی که برای فیلم ساختن و تآتر اجرا کردن و... برایش به وجود آمد دست از نمایشنامه‌نویسی و طرحی نو در انداختن برندارد. بله، همین جهان‌بینی است که باعث شده کارنامه‌ی بیضایی این چنین پربار و یادگرفتنی باشد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۹ ، ۲۱:۲۸
پیمان ..

آقا یک روز اضافه‌تر زندگی کرد. این را بابای من می‌گوید. من هم بر این باورم. اگر خواهرم نبود احتمالا همان عصرگاه روز ۲۳ آذر روح از بدنش جدا می‌شد. اکسیژن خونش را اندازه گرفته بود. یکهو دیده بود که عدد ۵۰ را نشان می‌دهد. آدم عادی اگر بود غش می‌کرد. اما آقا تقریبا سه ماه بود که درازکش روی تخت بود. غش و ضعفی نشان نمی‌داد. سومین روزی بود که به مدد سرم انرژی مورد نیاز اندک سلول‌های باقی‌مانده‌ی تنش را تأمین می‌کرد. دیگر معده‌اش هیچ غذایی را نمی‌پذیرفت. هر قطره‌ی غذا بعد از چند دقیقه به آرامی از سوند معده برمی‌گشت بیرون. دیگر از عضله‌های ستبرش خبری نبود. اول عضله‌هایش شل و ول شدند. بعد کم کم آب شدند. روزهای اول برای این‌که هر سه ساعت روی تخت بچرخد نیروی دو نفر هم کم بود. سنگین وزن بود. چاق نبود. ولی سنگین بود. روزهای آخر یک نفر تنها هم می‌توانست او را از این پهلو به آن پهلو کند. خواهرم سریع کپسول اکسیژن را وصل کرد و ماسک پلاستیکی را روی صورت آقا چسباند. محکم دودستی چسباند که مبادا سلولی اکسیژن هدر برود. حتم احیا کردن بیماران توی اتاق عمل را دیده بود و می‌دانست کارش را. خودش گلوله گلوله اشک ریخت و گفت چیزی نیست و روح را یک شبانه روز دیگر در بدن آقا نگه داشت. 
نمی‌دانم درست دارم می‌گویم یا نه؟ وقتی بدن از کار می‌افتد روح از بدن خارج می‌شود؟ پس آن تلقین‌های توی قبر چیست؟ اگر جسم دیگر خانه‌ی روح نیست پس چرا توی گوشش تلقین می‌خوانند؟ در آسمان بخوانند. دورادور بخوانند. نمی‌دانم...
یک شبانه‌روز دیگر هم آقا تند تند با یاری کپسول اکسیژن نفس کشید. با تمام وجودش نفس می‌کشید. ضربان قلبش همیشه روی ۱۲۰ بود. گاه تا ۱۳۰ هم می‌رفت. زیر ۱۰۰ نمی‌آمد. فقط قفسه‌ی سینه‌اش نبود که بالا و پایین می‌رفت.  شکمش هم بالا و پایین می‌رفت. این نفس کشیدن مرگ است. ننه هم که مرده بود آن دو سه روز آخر همین‌جوری نفس می‌کشید. انگار شش‌ها کش آمده‌اند و تا زیر شکم هم رفته‌اند و برای پر و خالی شدن تمام بدن را تکان می‌دهند. 
مامان خواست الرحمن بخواند. گفت برایم بیاور سوره‌اش را. تا او وضو بگیرد و بیاید خودم هم یک بار خواندم. سوره‌ی قشنگی است. اول نامی از خدا می‌آید و بعد نامی از قرآنش و بعد خلقت انسان. اولین چیزی که بعد از خلقت انسان به آن اشاره می‌کند عقل و منطق انسان نیست. علمه‌البیان است. یاد دادن بیان به آدمیزاد است. بیان غریب‌ترین و عجیب‌ترین ویژگی آدمیزاد است. بیان برای من یعنی قصه گفتن. یعنی روایت کردن. بیان یعنی همان جمله‌ی مارکز: زنده‌ام تا روایت کنم... آدمیزاد به بیانش است که آدمیزاد است. به توان بهره گرفتنش از واژ‌ها و ردیف کردن‌شان و ساختن جمله‌ها و جمله‌ها را قطار کردن...
من گریه‌ام را دو ماه پیش کرده بودم. همان وقت که رفته بودیم قبرستان روستا و برای ننه و آن یکی بابابزرگم که قبل از وجود داشتن من از دنیا رفته بود و مامان‌بزرگم و شوهرخاله‌ام فاتحه خوانده بودم و به خودم گفته بودم به مرده‌هایت یکی دیگر هم اضافه شد. آن موقع آقا هنوز روی تخت بیمارستان خوابیده بود. اما من مرگش را باور کرده بودم. هفته‌های بعدش به نظرم تلاش همگان بود برای هدایت «تدریجی» آقا به سوی مرگ. من نومید بودم. بابایم امیدوار بود به بازگشت... آن روز همان جمله‌ی ساده‌ی به مرده‌هایت یکی دیگر هم اضافه شد اشکم را درآورده بود و زده بودم زیر گریه. بعدش دیگر اما آن‌جوری گریه نکردم. حتی روز خاک‌سپاری هم گریه نکردم. حتی کمی کلافه هم بودم از آدم‌هایی که نامردی کرده بودند و رفتار خوبی با آقا نداشتند و روز خاک‌سپاری‌اش آمده بودند. چیزی نمی‌توانستم بگویم. فقط کلافه بودم...
توی یادداشت‌های دوچرخه‌ای این چند ماه اخیر به مرگ بیشتر فکر کرده‌ام. دیدن منظره‌های زیبا را با لذت بیشتری ثبت کرده‌ام. روز پس از باران اگر با دوچرخه به روستا رفته‌ام از دیدن منظره‌ها بیشتر به وجد آمده‌ام. دیدن شالیزارهای تا به افق گسترده شده برایم رضایت خاطر بیشتری به همراه داشته. حس کرده‌ام که همین شالیزار برایم بس است. حس کرده‌ام که این زیبایی برایم بس است. یعنی همان‌طور که آقا داشت با شیبی آهسته زوال را تجربه می‌کرد، من داشتم لحظه لحظه زیبایی جهان را با قدرت بیشتری می‌بلعیدم. انگار من و آقا در یک جاده بودیم. من در سربالایی و نزدیک به قله و او در سرازیری و نزدیک به دره. هم را حس می‌کردیم. کاری برای هم نمی‌توانستیم بکنیم. فقط در یک جاده بودیم. مرگ همین است. 
آن یک روز اضافه‌تر برایم سوال است. کپسول اکسیژن هم بعد از ۲۴ ساعت دیگر نتوانست زوال اندام‌های درونی را جبران کند. وا داد. تن آقا بعد از تقریبا سه ماه مبارزه وا داد. به مرگ تسلیم شد. دانش و قدرت آدمیزاد فقط به اندازه‌ی یک روز تأثیر داشت... یعنی راستش حکمت آن یک روز برایم سوال است. یعنی همین بوده؟ که بگوید شما با همه‌ی تلاش‌تان فقط یک روز توانسته‌اید موعد را جابه‌جا کنید؟ یا شاید رازهای دیگری هم دارد. نمی‌دانم.
 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۹ ، ۱۳:۳۶
پیمان ..

آن جایی که ایستاده بودم برج و باروی بقعه‌ی امیرسلطان امیرهنده هم پیدا بود. اما از قاب دوربین موبایل برج و بارویش آن جور که باید و شاید ثبت نشد و بوته‌های همیشه سبز چای بیشتر خودنمایی کردند...

یکی از بهترین بده‌بستان‌های بین فرهنگ ایرانی و فرهنگ اسلامی، تعزیه است. تعزیه خاص ایران است. اعراب همچه سنتی نداشتند. برگزاری مجالس شبیه‌خوانی حسین (ع) و خاندان حسین رسم ما ایرانی‌هاست و خب واقعا هم جذاب است و البته که این بده بستان‌های ایران و اسلام فراتر از تعزیه بوده و تا بقعه‌ها هم کشیده....

شب‌های این پاییز من گذشت به خواندن نمایشنامه‌ها و فیلم‌نامه‌های بهرام بیضایی 
و حظ بردن از شکوه فکر و روایت این مرد. بهترین کتابی که از بهرام بیضایی خواندم «سیاوش‌خوانی» بود. از آن کتاب‌‌ها که به نظرم اول پاییز هر سال باید خواندش. چند هزار سال پیش برای نیاکان ما سیاوش‌خوانی سنت و آیینی همه‌ساله در اوایل پاییز بوده است. توی کتاب بهرام بیضایی هم به زیبایی هر چه تمام‌تر این آیین توصیف شده.
«سیاوش‌خوانی‌» را که می‌خوانی پی می‌بری که تعزیه‌ی در ایرانی‌جماعت سنت و ریشه‌ای عمیق‌تر دارد. خیلی قدیمی‌تر است...
خود بیضایی در یکی از مصاحبه‌هایش در مورد کتاب سیاوش‌خوانی به آیین قالی‌شوران مشهد اردهال اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که این آیین سنتی خیلی قدیمی است:
«بنا بر مدارک می‌دانیم که مدفن حضرت سلطان‌علی اصلا در اردهال نیست. پس این سلطانعلی کیست که محور این آیین است؟ پیداست که این آیین آغاز پاییزی کشاورزی و مهرگانی با مهر مربوط است؛ و سلطانعلی جز نام تازه‌تر یک قهرمان مهری نیست. هر دو جزء سلطان و علی پس از اسلام معرف مهرند. در دوران پیش‌اسلامی رسما شاه نماینده‌ی بشری مهر بر روی زمین بود که با انتقال سلطانی به خاندان علی- در باورهای عامه- حضرت علی (درودش باد) جایگزین بشری مهر بر زمین شد.. خاندان علی در باورهای عامه سلطان، شاه، شاهزاده و غیره خوانده شدند...»
از وقتی سیاوش‌خوانی بهرام بیضایی را خوانده‌ام نگاهم به خیلی از بقاع و اماکن متبرکه عوض شده. بله. امامزاده‌سازی زیاد بوده. اما خیلی از این امامزاده‌ها به احتمال خیلی زیاد قدمتی پیشااسلامی دارند... حسم به امیرسلطان امیرهنده اینگونه است. حس می‌کنم این بقعه و میدان‌گاه اطرافش خیلی سال پیش از اماکن برگزاری مجلس سیاوش‌خوانی بوده است. به خصوص که پهنه‌ی تجن‌گوکه از پهنه‌های قدیمی و باستانی بین رشت و لاهیجان هم هست...

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۹ ، ۲۱:۴۷
پیمان ..

من از ماچه‌سگ‌ها بدم می‌آید. اسم‌شان را نمی‌دانم. از همین سگ‌ کوچولوها که چشم‌های دگمه‌ای دارند و موی پشمکی. هیکل‌شان کوتوله است و جز واق واق کردن و بغل شدن توسط صاحبان‌شان به هیچ درد دیگری نمی‌خورند. از همان‌ها که ملت کلی خرج شامپو و اخته‌کردن‌شان می‌کنند. 

سر کوچه‌ی ما یکی هست که از این سگ‌ها دارد. سفید رنگ است. هی هم می‌آوردش توی کوچه و ولش می‌کند که راه برود. یک بار که با دوچرخه‌ داشتم می‌آمدم دیدم این هم برای من شاخ شده و واق واق می‌کند و می‌خواهد بپرد به پر و پاچه‌ی من. دیگر با سگ‌ها کنار آمده‌ام. ترس ندارم ازشان. ولی کلا اگر با دوچرخه سرعت داشته باشم و سگی را از دور ببینم سرعتم را کم می‌کنم و آماده‌ی داد زدن سر سگه می‌شوم. سرشان که داد می‌زنی عقب می‌کشند. توی این پاییز هم هر بار سوار دوچرخه شدم تجربه‌ی حمله‌ی یک سگ به سمتم را داشتم. از بس سگ‌های بزرگ به سمتم شیرجه زده بودند که زورم آمد این ماچه‌سگ هم برای من شاخ و شانه بکشد. فرمان را چرخاندم سمتش و خواستم با لاستیک جلویم لهش کنم. ترسید و فرار کرد. سگ بی‌خاصیت یعنی همین.

امروز ظهر که از خانه زدم بیرون دیدم کنار شمشادهای جلوی خانه‌مان یک سگ سیاه خوابیده و چند توله‌سگ سفیدقهوه‌ای دارند از سینه‌هایش شیر می‌خورند. توله‌سگ‌ها ناز بودند و مثل چی شیر می‌خوردند. سگ نگاه مظلومی داشت و به پهلو خوابیده بود. باران می‌بارید. سگ سیاه به فضای پشت شمشادها پناه آورده بود. نمی‌دانم همان‌جا زایمان کرده بود یا نه. ولی پیدا بود که خوابیدن روی خاک نرم پشت شمشادها و کمتر باران خوردن برایش مطلوب بود. شاید هم همان‌جا زایمان کرده بود. نمی‌دانستم. بی‌پناه بود. برایش تکه‌ای نان آوردیم. خورد. خیلی گرسنه‌اش بود. غروب که برگشتیم باز هم پشت شمشادها خوابیده بود. اما فقط یکی از توله‌هایش باقی مانده بود. توله‌ای که لم داده بود روی شکم مادرش و به معصومانه‌ترین شکل ممکن خوابیده بود. بقیه‌ی توله‌هایش را انگار ملت برده بودند... رسم است. توله‌ی سگ را برمی‌دارند و می‌برند و بزرگ می‌کنند و ازش سگ نگهبان تربیت می‌کنند. 
سگ سیاه را با ماچه‌سگ سر کوچه که احتمالا الان کنار بخاری صاحبش لم داده مقایسه کردم... جهان جای ناعادلانه‌ای است...
 

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۹ ، ۲۱:۵۵
پیمان ..

... با هم راه افتادند. می‌گفت: این‌جا کوچه‌هایی هست که در روز جز یکی دو عابر کسی ازش رد نمی‌شود. ماشین‌ها هم کاری به کار پیاده‌هاش ندارند.

بعد دیگر آهسته رفتند و ساکت. گاهی تمام پیاده‌رو و حتی بخشی از خیابان پوشیده بود از برگ و به هر رنگی. مینا خم می‌شد، برگی را برمی‌داشت می‌گفت: «نگاه کن همین یک برگ به چند رنگ است.»

می‌گذاشت تا او همین یک برگ را ببیند. بعد می‌انداختش و می‌گفت: «حالا برگرد نگاهش کن! دیگر نمی‌توانی پیدایش کنی. خوب، اشکال ما در همین چیزهاست، اما من حالا فکر می‌کنم باید خم شد، حتی نشست و به یکی نگاه کرد، با دقت، انگار که آدم گذاشته باشدش زیر ذره‌بین و مویرگ به مویرگ بخواهد ببیندش. ادای دین به پاییز یعنی همین....»

 

آینه‌های دردار/ هوشنگ گلشیری/ انتشارات نیلوفر/ ص ۷۰

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۹ ، ۲۱:۲۶
پیمان ..

امروز صبح بالاخره بی‌تاج شد. سپیدار روبه‌روی خانه‌مان را می‌گویم. این پاییز هر روز صبح که بیدار می‌شدم اولین کارم تماشای آن سپیدار بود. سریع پرده را کنار می‌زدم. پنجره را باز می‌کردم. رطوبت هوا را عمیق به سینه می‌کشیدم و به سپیدار نگاه می‌کردم. گاه فرو رفته در مهی صبحگاهی بود، گاه سربرآورده در آفتابی درخشان و گاه تسلیم در برابر قطره‌های ریز بارانی بی‌وقفه. سپیداری که بلندبالاتر از تمام درخت‌های اطرافش قد برافراشته بود.
آخر تابستان از خودم بدم آمده بود که باز پاییز در راه است و باز من در تهرانم. از این‌که یک زمستان و یک بهار و یک تابستان دیگر هم گذشته بود و باز هم من فکری برای این رنج (پاییز کثیف تهران) نکرده بودم از خودم به عذاب افتاده بودم. پایان تابستان من چند صدکیلومتر در تهران دوچرخه‌سواری کرده بودم و لایه لایه‌ی پوستش را با چرخ‌های دوچرخه‌ام هاشور انداخته بودم. اما این شهر هیچ جوره نمی‌توانست برای من دوست‌داشتنی باشد. دلایلش را نمی‌خواهم بگویم. وقتی نفرت در دلت کاشته می‌شود مثل سنگ‌ریزه‌ای خاردار در کف کفشت هی می‌خلد و می‌خلد. هر گام که برمی‌داری خار در پایت می‌خلد. بدوی می‌خلد. آرام بروی می‌خلد. حکایت من و تهران هم همین است. تهران هر کاری کند در کفش من خاری می‌خلد... 
اما امروز صبح که بیدار شدم دیدم پاییز تمام شده و من در تهران نیستم. دیدم در این پاییز به جز شش هفت روز اول و یکی دو روز آن میان در تهران نبوده‌ام. حمید بهم می‌گوید بیا برویم دوچرخه بخریم. معلوم نیست کی برگردم. محمد از امارات برگشته. حتم ویزایش جور شده است. حتم او هم رفتنی شده است. محمد از آمریکا آمده. در دوراهی قرار می‌گیرم که نفرتم از تهران بیشتر است یا شوقم به دیدار دوست قدیمی...
این یک ماه اخیر تقریبا شب‌هایم به خواندن کتاب‌های بهرام بیضایی گذشت. هر کتابش برایم یک اعجاب بود و یک کلاس درس. بعد از هر کتابش می‌نشستم به خواندن مصاحبه‌های مربوط به آن کتابش. «افرا؛ یا روز می‌گذرد» را خواندم. از شیوه‌ی روایتش در این نمایشنامه بهتم زد. بعد نشستم فیلم-تآتر اجرای این نمایشنامه را از تیوال دیدم. ای کاش می‌شد اجرای به کارگردانی خود بیضایی را دید. این هم بد نبود. بعد نشستم به خواندن مصاحبه‌ی بیضایی در مورد این نمایشنامه. 
یک جایی وسط مصاحبه‌اش با حمید امجد برمی‌گردد می‌گوید:
«گاهی به چشم می‌بینی که زمان دارد از چنگت می‌گریزد و کاری نمی‌توانی بکنی. همان‌طور که گاهی هوا از شدت دودآلود و کثیف بودنش چنان جسمیت پیدا می‌کند که فکر می‌کنی می‌توانی کارد برداری و تکه‌ای از آن ببری، گذشت زمان را هم من به طور دائم می‌بینم و اگر می‌گویم متأسفانه برای این است که دیدن دائمی گذشت زمان اصلا خوشایند نیست. به یک معنی رنج‌آور است. به نظرم هر کسی در هر روزگاری از تاریخ دور هم وقتی با این تصویر روبه‌رو شده دچار رنج می‌شده. احساس گذر زمان همیشه در ما مردم گذرنده بوده هر چند نه برای همه. کسانی که آمدن و مدتی زیستن و بعد رفتن را چون قانون یا عادت پذیرفته‌اند و دلیلی برای اندیشیدن به آن نمی‌بینند این رنج را تجربه نمی‌کنند. ولی برای بعضی که نتونسته‌اند این قانون را بپذیرند یا به آن عادت کنند بسیار دردآور بوده. احتمالا فکر زمان چرخه‌ای و بازگشت انجامین هم برای وارستن از این دغدغه پیدا شده و شکل‌های مختلف فکر بازگشت. همه راه‌هایی برای فرار از فکر گذشت زمان‌اند...»
سپیدار روبه‌روی خانه‌ی ما از من فاصله دارد. من ریختن برگ برگ شاخه‌هایش را هر روز صبح دنبال کرده‌ام. اول برگ‌های میانی ریختند. با اولین باران‌های پی در پی پاییزه این برگ‌ها از شاخه‌ جدا شدند. بعد با بادهای توفنده برگ‌های پایینی‌تر. عجیب برایم برگ‌های بالایی بودند. همان‌جا که سپیدار سر به آسمان ساییده بود. آن برگ‌ها جان‌سخت‌تر بودند. دیرتر جدا شدند. دیرتر افتادند. تا امروز صبح که آخرین‌شان هم افتاد و حالا سپیدار بی‌تاج و لخت شده است.
برای من سپیدار گذشت زمان بود. بی‌این‌که چیز خاصی بفهمم، این پاییز گذشت. در درونم هیچ حسی از گذشت زمان ندارم. انگار آینه‌های دردار هوشنگ گلشیری را در درونم بسته‌ام. همان آینه‌هایی که گلشیری در موردشان نوشته بود: آدم وقتی هر دو لنگه‌اش را می‌بندد، دلش خوش است که تصویرش در پشت این درها ثابت می‌ماند. 
اما این پاییز انگار زندگی چیزی در بیرون من بود. چیزی در رگ‌های همین سپیدار و من فقط از دور، از پشت پنجره، بی‌این‌که عبور آب در آوندهای سپیدار را تجربه کنم، گذشت زمان را فقط دیدم، فقط پی گرفتم...
 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۹ ، ۲۱:۳۱
پیمان ..

۱. مجله‌ی اکانامیست، این هفته در مورد چاله‌آسفالت‌های انگلیس یک گزارش کار کرده بود. عنوان گزارش، «جاده‌های انقلابی» بود و در عنوان فرعی هم از پات‌هول‌های انگلیس گفته بود.. فکر کردم پای تمثیل و استعاره‌ای در کار است. مثلا سیاست انگلیس و برگزیت و چالش‌هایی که انگلیس در آینده‌اش با آن روبه‌رو خواهد بود. اما، مطلب استعاره‌ای نبود. واقعا در مورد چاله‌آسفالت‌های انگلیس بود.

چاله‌آسفالت فرورفتگی‌هایی است که توی آسفالت خیابان‌ها و جاده‌ها و اتوبان‌ها به وجود می‌آید. ما ایرانی‌ها با آن خیلی روبه‌رو هستیم. بعید می‌دانم راننده‌ی پرایدی وجود داشته باشد که تجربه‌ی راندن ماشین توی یکی از این چاله‌آسفالت‌ها و کج شدن رینگ لاستیک‌هایش را نداشته باشد. بقیه‌ی ماشین‌ها هم سیستم‌ تعلیق‌شان به فنا می‌رود. 

مطلب اکانامیست با حس طنز بی‌نظیر انگلیسی‌ها شروع شده بود: جشن تولدی که توسط دو تن از اعضای شورای یک روستای دور از مرکز در دسامبر سال گذشته برگزار شده بود. باب اسمیت و مارتین مک‌کیب برای یکی از چاله‌آسفالت‌های جاده‌ی دسترسی به روستا‌ی‌شان جشن تولد گرفته بودند. همه‌ی روستاییان را جمع کرده بودند و برای چاله‌آسفالت ترمیم نشده جشن تولد گرفته بودند. جشن تولدی که در حقیقت اعتراض به راهداری کشور انگلیس بود. چاله‌آسفالتی که علی‌رغم درخواست مردم یک سال بود که به امان خدا رها شده بود...

جلوتر در مورد چاله‌آسفالت‌های انگلیس و بودجه‌ی نگه‌داری جاده‌ها و کاهش این بودجه در ده سال اخیر تو انگلیس صحبت کرده بود. بعد هم نوشته بود که ناتینگ‌همشایر پایتخت چاله‌آسفالت‌های انگلیس است. طی سال‌های ۲۰۱۷ تا ۲۰۱۹ در این منطقه ۲۵۳۹۲۰ چاله‌آسفالت «گزارش» شده بود.

۲. چاله‌آسفالت عموما به خاطر نفوذ آب در زیرساخت آسفالت به وجود می‌آیند. آب در زیرسازی آسفالت نفوذ می‌کند. در زمستان‌ها این آب یخ می‌بندد. دوباره آب می‌شود و انبساط و انقباض آسفالت رویه را تحت تأثیر قرار می‌دهد. گاه آسفالت ترک برمی‌دارد و گاه زمین زیرین فروکش می‌کند و زیر آسفالت خالی می‌شود و چاله ایجاد می‌شود. جاده‌های روستایی ایران مخصوصا در نقاط پرباران و پربرف مثل شمال، سلاطین چاله‌آسفالت‌اند.
چاله‌آسفالت‌ها همه‌جا به وجود می‌آیند. در اتوبان‌ها و جاده‌های اصلی ایران به دلیل مراقبت هر روزه، چاله‌آسفالت‌ها زود به زود ترمیم می‌شوند. اما در راه‌های روستایی...

از لاهیجان تا روستای ما ده کیلومتر راه است. من معمولا این مسافت را با دوچرخه طی می‌کنم. اگر از جاده‌ی اصلی بروم سریع‌تر است. پدرم وقتی نوجوان بود هر روز با دوچرخه این مسیر را به مدرسه می‌رفت و می‌آمد. می‌گفت صبح‌ها و ظهرها جاده در غوروق ما دوچرخه‌‌سوارهای روستایی بود که به مدرسه می‌رفتیم و می‌آمدیم. الان اما با دوچرخه رفتن در این جاده بسیار خطرناک است. جوری که من جرئت نمی‌کنم. دبی ماشین‌های عبوری زیاد است. تریلی و کامیون زیاد رد می‌شود. جاده دوطرفه است. ورودی خروجی زیاد دارد و مهم‌تر این‌که ماشین‌ها واقعا سرعت‌های بالایی دارند و من تصادف‌های احمقانه‌ی بسیار بسیار زیادی دیده‌ام که دلیلش سرعت‌های بالا بوده. به خاطر همین می‌اندازم از جاده‌های فرعی روستایی می‌روم. سه کیلومتر راهم دورتر می‌شود. اما امن‌تر است. 

جاده‌های فرعی روستایی پرند از چاله‌آسفالت. منظره‌ی اکثرشان مثل جاده‌‌ی یک منطقه‌ی جنگی است. انگار هی خمپاره خورده و هی ترکش‌ها آسفالت را ترکانده‌اند. سال‌هاست که جاده‌های روستایی این شکلی‌اند. روستای ما هم همین‌طور. با ماشین که می‌روی قشنگ آرزو می‌کنی ای کاش این جاده خاکی بود. چون جاده‌خاکی دیگر سوراخ سوراخ نیست و ضربه‌ی کمتری به ماشین وارد می‌شود... سال‌هاست که جاده‌های روستایی این اطراف پرند از چاله‌آسفالت‌ها...

۳. برای من طرز برخورد انگلیسی‌ها و ایرانی‌ها در مواجهه با چاله‌آسفالت‌های جاده‌های روستایی‌شان جالب بود. من بارها و بارها با دوچرخه از جاده‌های روستایی فرعی اطراف لاهیجان عبور کرده‌ام. در روزهای آفتابی می‌بینم که اعضای شوراهای روستایی با فرغونی پر از سیمان و ملات می‌روند سراغ چاله‌آسفالت‌ها و شروع می‌کنند به پر کردن ‌آن‌ها. تا وقتی هوا آفتابی است به نظر اکی می‌شود. اما با اولین باران دوباره چاله‌ها پیدای‌شان می‌شود... تعداد گزارش‌های چاله‌آسفالت‌های جاده‌های انگلیس با رقم دقیق در انظار عمومی بود. آن‌قدر که گزارش‌نویس اکانامیست از یک قاره‌ آن‌طرف‌تر به این اعداد دسترسی داشته باشد و پایتخت چاله‌آسفالت‌های انگلیس را تعیین کند. در ایران کسی این چاله‌آسفالت‌ها را گزارش می‌کند؟ کدام نهاد مسئولش است؟ اگر گزارش کنند آمارهای شکایت منتشر می‌شود؟ نه... مشخص است که نه... راستش توی روستای خودمان ندیده‌ام کسی را که به جایی شکایت کند. همه غر می‌زنند. همه از آسیب دیدن جلوبندی ماشین‌های‌شان می‌نالند. سال‌هاست که همه این‌طوری‌اند... 

در تهران اپلیکیشنی مثل تهران من وجود دارد. من خودم بارها و بارها حین دوچرخه‌سواری‌هایم مشکلات مختلفی که در شهر تهران وجود داشته با عکس و شرح توی این اپلیکیشن ثبت کرده‌ام. در اکثر موارد خبری از بهبود نبوده. در بعضی موارد هم شهرداری تهران اصلاحاتی انجام داده بود. اما بزرگ‌ترین نکته‌ی این اپلیکیشن امکان گزارش‌دهی و گزارش‌گیری است... همچه اپلیکیشنی برای تمام ایران وجود ندارد. شاید اگر وجود داشت می‌شد پایتخت چاله‌آسفالت‌های ایران را هم تعیین کرد.

۴. راستش من از چاله‌آسفالت‌ها راضی‌ام. دوست دارم آن جاده‌های فرعی روستایی که ازشان عبور می‌کنم همیشه پر از چاله‌آسفالت‌های ترمیم‌نشده باشند. دنیا همین است. هیچ شر مطلقی وجود ندارد. بدترین وضعیت‌ها هم برای عده‌ای مطلوب است. 

چرا من چاله‌آسفالت‌ها را دوست دارم؟ به خاطر امنیتی که برایم به وجود می‌آورد. من از جاده‌ی اصلی نمی‌روم. چون سرعت‌ ماشین‌ها در آن زیاد است و اختلاف سرعت خطرناک است. در این جاده‌های روستایی چاله‌آسفالت‌ها باعث می‌شوند که ماشین‌ها نتوانند سرعت بروند. خیلی از موارد سرعت من دوچرخه‌سوار با ماشین‌های عبوری در این جاده برابر است. چون من با لاستیک‌های باریکم از فضای صاف جاده رد می‌شوم و توی هیچ چاله‌ای نمی‌افتم. اما ماشین‌ها ۴ تا لاستیک پهن دارند و حداقل یکی از لاستیک‌ها اسیر یکی از چاله‌آسفالت‌ها می‌شود.  در نتیجه همه آرام و با احتیاط می‌روند. اختلاف سرعت‌شان با من کم است و این یعنی عبور من از جاده‌های فرعی روستایی کاملا امن است. مطمئنم اگر این جاده‌ها هم آسفالتی بی‌نقص داشتند، ماشین‌ها در این جاده‌های فرعی وحشیانه‌تر از جاده‌ی اصلی می‌راندند. آن وقت برای من دوچرخه‌سوار هیچ فضای امنی دیگر وجود نداشت! 

 




پس‌نوشت: پری‌روز که داشتم توی این جاده‌ی پر دست‌انداز رکاب می‌زدم یکهو یک پژو پرشیا عین باد از کنارم گذشت. سرعتش قشنگ ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت بود. گرخیدم.  براش چاله و دست‌انداز هیچ اهمیتی نداشت. این مملکت  پر از آدم حرام‌لقمه است. هیچ جای امنی وجود ندارد!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۹ ، ۲۱:۲۶
پیمان ..