سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حاج مهدی سی اف دی» ثبت شده است

کلسترول و چربی خون ها زده بالا. تنها نشانی که خبر از میانسال شدن مان می داد همین اعداد بود. وگرنه مهدی ریاضت همان مهدی ریاضت سال های دانشکده بود. فقط محل زندگی اش شده بود تورنتو و زبان کلاس درس ها هم دیگر فارسی نبود. 

توی یکی از درس ها نمره اش شده بود 98. نفر دوم شده بود 68 و بقیه با اختلافی بسیار زیر 40 شده بودند. کاملا مشابه همان اتفاقی بود که توی درس دینامیک دکتر تابنده برایمان افتاده بود. آن جا او تاپ مارک کلاس شده بود با نمره ی 17 و بقیه مان حول و حوش 9 و 10 و 11 گیج زده بودیم. به هر حال عنوان حاج مهدی سی اف دی الکی بهش تعلق نگرفته بود. کاملا درک می کردم که آن بندگان خدای کانادایی یا هندی و چینی چه حسی داشته اند...

یک سال و نیم از رفتنش گذشته بود. فقط من و سبحانی رفته بودیم بدرقه اش فرودگاه امام. شب بود. هوا غبارآلود بود. با ماشین خودم رفته بودیم. کسی نمانده دیگر. همه رفته اند. ما دو تا هم آن شب حس کرده بودیم یکی مان زودتر می رود و نفر دوم مان بدون بدرقه ی یاران مکانیکی خواهد رفت. توی فرودگاه فقط من بودم و سبحانی و پدر و مادرش. یک ربعی تجدید خاطره کرده بودیم از اساتیدی که داشتیم. سبحانی تا به آخر در دانشگاه تهران ماند. آن موقع دانشجوی دکترای مکانیک دانشگاه تهران بود و هنوز هم اساتید دوران لیسانس مان را می دید. راستش خلوتتر راحتتر هم هست. خداحافظی راحتتر خواهد بود.

قبلش به ما گفته بود که دیگر این جامعه به شکست اخلاقی رسیده. به ما گفته بود که دیگر هیچ اصلاحاتی جواب نخواهد داد. دو سال پیش بود. دور هم جمع شده بودیم. مهمانی خداحافظی ام اچ ام بود فکر کنم. بعد از شام رفته بودیم نشسته بودیم توی پارک ملت به حرف زدن. من تازه کارم را عوض کرده بودم. خوبی کارهای غیرمهندسی این است که تو می توانی قصه ای همه فهم تعریف کنی. از میخ اسلام گفته بودم. این که اگر میخ اسلام ایرانی باشد ماحصل ایرانی خواهد بود. اما اگر میخ اسلام ایرانی نباشد، ماحصل را به هیچ وجه ایرانی حساب نمی کنند. 

گفته بودم که داریم زور می زنیم این میخ را کج کنیم. آن موقع فکر نمی کردم دو سال طول بکشد. برای تعطیلات تابستانه برگشته بود به مام میهن. بعد از یک سال و نیم برگشته بود تا دیداری از خانواده داشته باشد. سفری در ایران برود و آفتاب گرم ایران دوباره خون را در رگ هایش جاری تر کنند. هفته ی پیش که زنگ زد بهم گفت بالاخره موفق شدی. گفتم آره، اما... گفت می دانم. باز هم دبه در آورده اند. دنبال می کنم داستان را. واقعا نمی فهمم چه مشکل امنیتی ای دارد که زن حق انتقال تابعیت داشته باشد؟ اگر قرار بر مشکل امنیتی باشد که مرد ایرانی به یک قر و قمیش زن بلوند روح و روانش را می فروشد. گفتم خسته کرده اند ما را. کاش حال و مقالی داشتم داستان تک تک آدم هایی را که مخالف اند می گفتم... دیده امشان. می شناسم شان، تک به تک می شناسمشان. شاید یک روز سرم را زیر آب کردند. نمی دانم.

هنوز هم بر بی فایده بودن ماندن اصرار داشت. توی تورنتو استاد دانشگاهش ایرانی بود. همخانه ایش هم برادر بزرگترش بود. می گفت آن جا خیلی طبیعی است که یکهو ببینی تمام 5 تا دانشجوی دکترای یک استاد ایرانی باشند و توی اتاق به فارسی حرف بزنند. می گفت روز اول که رفتم برای ثبت نام ملت یا ایرانی بودند یا هندی یا چینی. اکثرا هم ارشد بودند. و البته که گند و گه بودن ایرانی بودن را هم با خودشان می بردند. دعوای همیشگی روزهای تاسوعا و عاشورا بین ایرانیان در تورنتو. یک گروهی دسته راه می اندازند و سینه زنی. یک گروه هم کارناوال شادی راه می اندازند و رقصیدن با لباس های بومی و به سبک های مختلف ایران. بعد روز عاشورا جر و منجرشان می شود این دو گروه. هر دو هم ایرانی. ولی خب، دیگر سیستم و قدرت دست هیچ کدام شان نبود و نمی توانستند بزنند پدر همدیگر را دربیاورند.

گیر دادم به این که یک روز عادی ات را از صبح تا شب تعریف کن برایمان. اولین بار از محمد دادگر پرسیده بودم این جوری. آدم ها با هم فرق دارند. توی تعریف کردن یک روز عادی شان همیشه اتفاقات مختلفی را گزینش می کنند. همیشه یاد خاطرات مختلفی می افتند. 

آپارتمان مهدی این ها در سینه کش یک تپه بود. جایی که می توانست هر روز طلوع و غروب آفتاب را به نظاره بنشیند. پشت خانه شان یک پارک بود. از آن پارک ها که روزهای آفتابی پر می شد از زن ها و مردهایی که به لخت و پتی می شوند تا حمام آفتاب بگیرند. آفتاب ندیده های بیچاره. خودش هم چند وقتی بود صبح ها می رفت جیم. می رفت کلاس بدمینتون. شنا هم می رفت. بعد از بدمینتون راه می افتاد سمت دانشگاه و تا 8 شب بی وقفه کار می کرد. درس می خواند. پروژه اش را پیش می برد. چند باری از دوچرخه های عمومی تورنتو استفاده کرده بود. اپلیکیشنی بودند و چیزهایی مشابه بی دود خودمان. و دوچرخه هایشان هم کمی بهتر از دوچرخه های بی خاصیت بی دود. ولی سربالایی خانه شان آن قدر نافرم بود که بی خیال دوچرخه شده بود. 

همه چیز روتین پیش می رفت. سعی و تلاش که می کرد نتیجه اش را می دید. درس اگر می خواند نمره اش 98 می شد و تاپ مارک کلاس. زندگی راحتتر بود. یک سوپرمارکت نزدیک خانه شان بود که فروشنده ای مراکشی داشت. چون حلال فروش بود مشتری اش بودند. پسرک مراکشی انگلیسی اش دست و پا شکسته بود. فرانسوی بلد بود. خب مراکشی ها اصولا فرانسوی بلدند. می گفت یک روز صبح رفتم ازش خرید کنم، دیدم خوشحال است. گفتم چه خبر؟ گفت زن گرفته ام. گفتم دمت گرم. زنت فرانسوی بلد است؟ گفت نه، زنم انگلیسی بلد است! زندگی راحتتر از آن چیزی پیش می رفت که این جا در تهران. مهدی هم مثل ما بود. خواسته های اجق وجقی نداشت. رویاهای بلندی نداشت. می خواست کارش را درست انجام دهد. می خواست کار کند و آرام باشد. آرام هم بود. خیلی آرام و راضی بود... 

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۸ ، ۱۸:۵۶
پیمان ..

قرارم با محمدجعفر ساعت 12 شب بود زیر پل گیشا. به ممد هم گفته بودم که بیاید. گفت «حوصله ندارم، خودم قرار ‏است یک هفته‌ی دیگر آن مسیر لعنتی و آن فرودگاه لعنتی را ببینم. حوصله ندارم آینه‌ی دقم باشد و چند بار ‏ببینمش.»‏

زودتر رسیدم و گفتم می‌آیم دم خانه‌تان. خانه‌شان را بلد نبودم. شهرآرا را هم یاد گرفتم. اصرار داشت که کیومیزو را ‏پارک کنیم و با ماشین خودش برویم. گفتم بی‌خیال. این پیرپسر قابل‌اعتمادتر از این حرف‌هاست که فکر می‌کنی. ‏

حرف زدیم و حرف زدیم. محمدجعفر بدرقه‌ی همه‌ی بچه‌ها را رفته بود. من این کار را نکرده بودم. حالا که نگاه ‏می‌کنم می‌بینم نزدیک‌ترین رفیق دوره‌ی لیسانسم محمد قشمی بود که بدرقه‌ی فرودگاه او را هم نرفته بودم. بدرقه‌ی ‏صادق را رفته بودم. به طرز مسخره‌ای اشکم درآمده بود و به خاطر همین دیگر حوصله‌ی فرودگاه نداشتم. حاج مهدی ‏ولی دیگر از آخرین باقی‌مانده‌ها بود. من و محمدجعفر اگر نمی‌رفتیم دیگر کسی نبود که کاسه‌ی آب بدرقه را بریزد.‏

آرام می‌رفتم. می‌گفت عجله نکن. نمی‌توانستم هم تند بروم. چند وقتی هست که در تمام بزرگراه‌ها و جاده‌ها و ‏اتوبان‌ها لاین کندرو جایگاه من شده است. نه که نتوانم. خسته‌ام. حالش را ندارم. حال فشردن بر پدال گاز را ندارم. ‏نگفتم. آرام رفتم. فقط وقتی ساعت 2شب بعد ازین که نیم ساعت، آخرین کلمات ممکن در خاک ایران را با حاج ‏مهدی ردوبدل کردیم و از سالن فرودگاه آمدیم بیرون گفتم از روز تولدم تا به امروز نه یک ساعت هوای تمیز نفس ‏کشیده‌ام و نه حتی یک خبر امیدوارکننده شنیده‌ام.‏

حاج مهدی پیر ما بود. سلطان درس ‏CFD‏ بود. استاد به‌تمام‌معنای مکانیک بود. من مکانیکی نبودم. اشتباه غر خورده ‏بودم. رتبه‌ی کنکورم خوب شده بود رفته بودم مکانیک. مکانیکی واقعی حاج مهدی بود. قدرت حل مسئله و کدزنی ‏های مسائل سیالات او را که دیده بودم فهمیده بودم استعداد در یک رشته‌ی تحصیلی یعنی چه. ولی هر چه بودونبود ‏آخر هر کار تنها سرمایه‌ای که برای آدم می‌ماند، سرمایه‌ی انسانی است. مخصوصاً توی دانشگاه و دوره‌ی لیسانس. ‏آخر کار نمره‌ی 10 ریاضی مهندسی من و نمره‌ی 20 ریاضی مهندسی حاج مهدی فراموش‌شده بود و رفاقتی مانده بود ‏که بینمان شکل گرفته بود.‏

وقتی رسیدیم به فرودگاه تنگم گرفته بود. از کریدور بین پارکینگ و سالن اصلی که رد می‌شدیم خودم را جای حاج ‏مهدی گذاشتم. این‌که همه‌چیز اکی شده است، ویزایم آمده است،‌ بلیت هواپیمایم جور شده است، وسایلم را جمع ‏کرده‌ام، خداحافظی‌هایم را کرده‌ام (مطمئناً آدمی نیستم که بردارم تمام آشنا روشناها را جمع کنم بگویم من دارم ‏می‌روم. الله‌بختکی سه چهار تای شان را می‌بینم و سعی می‌کنم شلوغ‌بازی درنیاورم) و خودم را خیال کردم که حالا ‏منتظر پرواز شماره‌ی فلانم به مقصد امستردام هستم و قبل از رسیدن به فرودگاه تنگم گرفته است(با لهجه و ‏به‌صورت ‏Amsterdam‏ خوانده شود!). خودم را در لباس حاج مهدی تصور کردم، در لباس و با چشم‌های حاج مهدی ‏رفتم توی دستشویی، نشستم، کارم را کردم و دست دراز کردم سمت شیلنگ و یکهو زار و نزار شدم: فکر کن: این ‏آخرین باری است که به همین راحتی این شیلینگ لعنتی را دستت می‌گیری و با آن آب می‌ریزی و طهارت می‌کنی.‏

با خودم گفتم عجب چیز سختی است این مهاجرت.‏

وقتی از دستشویی آمدم بیرون حاج مهدی و محمدجعفر مشغول صحبت بودند.‏

گفتم: آخرین زیارتت با حضرت شیلنگ رو انجام دادی؟

گفت: آره. یه 5 دقیقه مات و مبهوت به شیلنگه زل زده بودم.‏

فقط پدر و مادرش بودند. من و محمدجعفر هم تنها رفقایی بودیم که بدرقه آمده بودیم. رفیق جینگ حاج مهدی ‏شهروز بود. شهروز کجا بود؟ بوستون.‏

‏-‏ لعنتی، ببین کی داری می ذاری می ری؟ تمام مملکت به خاطر رفتنت داره کن فیکون می شه. زلزله پشت ‏زلزله میاد. هفته‌هاست بارون نیومده و هوای آلوده‌ی تهران نفس کشیدن رو ناگوار کرده. برف که بخوره تو ‏سرمون. تمام شهرهای ایران شورش و بلوا شده. همین الان هم که می‌آمدیم همه‌چیز به‌هم‌ریخته. تلگرام و ‏اینستاگرام رو هم فیلتر کردن. ویرانه داره می شه.‏

‏-‏ دیگه از کرامات بنده است دیگر. چه کنیم... ولی دم آخری تعطیل کردن تلگرامه بدجور من را به دردسر ‏انداخت. ایشالا از فردا بدون فیلترشکن ازش استفاده می‌کنم!‏

‏-‏ همه‌اش تقصیر همون نظریه‌ی شکست اخلاقی مزخرفته.‏

چند ماه پیش بود؟ ماه‌ها را قاطی کرده‌ام. سال‌ها را قاتى کرده‌ام. رفتنی محمدجعفر می‌گفت زی زی گولو آسی پاسی ‏درا کوتا تا به تا یادته؟ برای سال‌ها 1378-1379 بود. یعنی 18-19سال پیش. باورت می شه که ما این‌قدر پیر ‏شدیم که خاطره از 19 سال پیش داریم؟! آره. عددها دارند گنده می‌شوند. کی بود؟ یادم نیست. فقط یادم است ‏مهمانی خداحافظی علی بهرنگ بود. آنجا که حاج مهدی می‌گفت ایران دچار شکست اخلاقی شده. دیگر در ایران اخلاق ‏وجود ندارد و جایی که اخلاق وجود ندارد فرقی با جنگل ندارد. بخور تا خورده نشوی می‌شود. نمی‌توانی انسان بمانی. ‏انسانیت تو زیر سؤال است.‏

گپ زدیم. از استادهای دوره‌ی لیسانس یاد کردیم. ماجراهای زیر و رو کشیدن‌ها. زمان گذشت. باید به آن یکی سالن ‏می‌رفت تا پاسپورت و مدارکش چک شود. خسته بود. خوابش می‌آمد. از حالت خواب‌آلوده‌اش خوشم آمد. از پدر و ‏مادرش خداحافظی کرد و در آغوش کشیده‌شان. من فکر می‌کردم احساساتی شوم. محمدجعفر احساساتی شده بود. ‏من اما نه. یقین داشتم که دارد به روزگار بهتری مهاجرت می‌کند. ته دلم می‌دانستم که مهاجرت فقط دل کندن از یک ‏مکان نیست، دل کندن از یک‌زمان هم هست. حاج مهدی داشت از زمان و مکان تهران، زمان و مکان ایران جدا می‌شد. ‏از زمانه‌ای که امید بستن در آن دشوار است،  از زمانه‌ای که در آن دوست داشتن و عشق ورزیدن باورناپذیر است، از ‏زمانه‌ای که هرروزش پول درآوردن برای امثال ما سخت‌تر و برای بعضی راحت‌تر می‌شود، از زمانه‌ای که هیچ‌کدام از ‏پازل‌های زمین زیر پایت محکم نیست. مطمئناً اگر دلش برای تهران تنگ شود، برای این زمانه‌ی تهران تنگ نخواهد ‏شد. این‌ها را پیش خودم می‌گفتم و مطمئن بودم که او هم به همه‌ی این چیزها فکر کرده که دارد این‌همه دیرتر از ‏بقیه‌ی بچه‌ها می‌رود...‏

گفتم: حالا افطاری‌های هر سالت را چه کنیم؟ کی ما ایران مانده‌ها را سالی یک‌بار به بهانه‌ی افطار دورهم جمع کند؟

گفت: غصه نخورید. خودم ازون جا هماهنگی هاشو انجام می دم.‏

در آغوش گرفتیم هم را. واقعاً حرفی نداشتم برای زدن. هیچ توصیه‌ای نمی‌توانستم بکنم. فقط گفتم محکم باش و جدا ‏شدیم.‏

از کریدور بین فرودگاه و پارکینگ که بیرون می‌آمدیم خسته بودیم. ‏

هوای بیابان زمهریر بود. آلودگی و پلشتی‌های تهران انگار تا به آنجا هم رسیده بود. حتی غلیظ‌تر بود. ماه پیدا نبود. ‏وجود داشتن ستاره‌ها در آسمان یک فانتزی دور بود. محمدجعفر خسته بود از تمام رفقایی که رفته بودند، خسته بود ‏از رفتن تمام کسانی که می‌توانست با آن‌ها شبکه‌ای تشکیل دهد،‌ کاری بکند، ایده‌ای بزند، سعی کند تا روزگار را بهتر ‏کند، از تنها شدن‌ها خسته بود و من هم خسته بودم از این‌که از روز تولدم به این‌طرف هیچ خبر امیدوارکننده‌ای، هیچ ‏حس حال خوب کنی به سراغم نیامده بود.‏

گنگ و گیج از تمام فکرهای در هم و بر هم یأس بودم. گفتم: خسته‌ام من هم.‏

محمدجعفر گفت: اگر خسته‌ای، من می‌رانم ماشین را تا تهران.‏

گفتم: نه. ازون خسته‌ها نه. آن را می‌توانم. تو بگو الآن من را ببر آبادان،‌ من را ببر چابهار. می‌برمت. یکسر و بی توقف و ‏بی حادثه می‌برمت. نیروی لعنتی و در حال هرز رفتن جوانی از پس این کارها برمی‌آید. این‌یک خستگی لعنتی دیگری ‏است...‏

رسیدیم تهران. رساندمش تا خانه‌شان. ساعت 3 صبح شده بود و تا از غرب تهران برسم به شرق، تنهایی و اندوه تمام ‏فضای ماشین را پر کرد.‏


مرتبط: حوادث

مرتبط: سوم دی 1394

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۴
پیمان ..