سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ستون پایین:
پیوندهای روزانه، معمولا لینک سایر نوشته‌های من است در سایت‌ها و مطبوعات و خبرگزاری‌ها و...
کتاب‌بازی، آخرین کتاب‌هایی است که خوانده‌ام به همراه نمره و شرح کوچکی که در سایت گودریدز روی‌شان می‌نویسم.
پایین کتاب‌بازی، دوچرخه‌سواری‌های من است و آخرین مسیرهایی که رکاب زده‌ام و در نرم‌آفزار استراوا ثبت کرده‌ام.
بقیه‌ی ستون‌ها هم آرشیو سپهرداد است در این سالیانی که رفته بر باد.

ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کرمان» ثبت شده است

ظهر به کرمان رسیده بودیم . از مرکز استان‌ها خوشم نمی‌آید. میل به تهران شدن‌شان حالم را بد می‌کند. به خاطر همین هم کرمان را نزدیک‌های آخر سفر گذاشتم، در راه برگشت. می‌خواستم محمدرضا ذوالعلی را ببینم. «نامه‌هایی به پیشی»اش را خوانده بودم. عجیب خوشم آمده بود. می‌خواستم بهش تبریک بگویم که همچه رمانی نوشته است. می‌خواستم بهش بگویم تو یک نویسنده‌ی به تمام معنایی. کسی که افه و چسی نمی‌آید. کارش را بلد است: نوشتن و فقط می‌نویسد. 
چون نمی‌شد برنامه‌ی دقیقی داشته باشیم از قبل بهش نگفته بودم. ممکن بود یک جاده فرعی چنان راه‌مان را کج کند که اصلا به کرمان فکر نکنیم. برنامه‌ها هم فشرده شده بود. زنگش نزدم. زنگ زدن سختم است. نمی‌دانم چرا. پیامش دادم. جواب نداد. سه روز بعد فهمیدم که پدرش فوت شده. 
تا بیاییم این طرف و آن طرف کرمان را ببینیم شب شده بود. گفتیم برویم گنبد جبلیه را هم ببینیم. رفتیم. تعطیل بود. تابلوی راهنمایی هم نداشت که این گنبد به این شکوه و با این نورپردازی شبانه چه بوده. چند تا عکس گرفتیم و دانستن در مورد گنبد را موکول کردیم به ویکی‌پدیا. راه افتادیم سمت کوه‌های صاحب‌الزمان. همسفرها آمار گرفته بودند که به آن‌جا می‌گویند بام کرمان. از این شبیه تهران‌ کردن‌ها. در حالی‌که ویکی‌پدیا می‌گفت تاریخ کوه‌های صاحب‌الزمان و شکل‌های دستکند آن به هزاران سال می‌رسد. تشخص کوه‌های صاحب‌الزمان بیشتر از آن بود که به آن بگویند بام کرمان!
از میان درخت‌های کاج و سرو زیادی رد شدیم. یک جور پارک جنگلی و بعد به پای کوه رسیدیم. یاد کتاب «نامه‌هایی به پیشی» افتاده بودم. یکی از داستان‌های تو دل رمان در همین کوه‌های صاحب‌الزمان اتفاق می‌افتاد:
«جایی که نشسته بودیم همان بالای کوه‌های صاحب‌الزمان را می‌گویم، تخته سنگ بزرگ و صافی بود. یک جور تختخواب طبیعی. گمانم این را هم یکی‌مان گفته بود. قبل از... قبل از ... منظورم... خب چه فرق می‌کند کدام‌‌مان گفته بودیم؟ شاید من گفتم. داشتیم استراحت می‌کردیم. اگر از قبر آن کوه‌نوردها بگذرید و مستقیم دره‌ی تنگ میان دو کوه را بالا بروید، وسط‌های مسیر راهی به سمت راست بالا می‌رود. مسیر عادی کوهنوردی نیست. شاید ما به همین دلیل آن مسیر را انتخاب کردیم. که خلوت‌تر باشد. نیم‌ساعتی بالا رفته بودیم و به آن تخت‌سنگ صاف رسیده بودیم که در پناه خم کوه از دید پنهان بود. شاید هم این یکی از دلایلش بود. یعنی می‌خواهم بگویم...» ص ۱۴۲ و ص ۱۴۳
جاده سربالایی شد و به جایی رسیدیم که حس کردیم بالاترین نقطه‌ای است که با ماشین می‌شود رفت. سمت راست‌مان شهر کرمان گسترده شده بود و تپه‌ای هم بود که می‌شد از آن بالا رفت و منظره‌ی بهتری را دید. سمت چپ‌مان هم دیواره‌ی کوه صاحب‌الزمان دیده می‌شد. شب بود. نمی‌شد به کوه زد. همان‌جا بود که تنگم گرفت.
چند تا ماشین این طرف و آن طرف پارک بودند. از تپه بالا رفتیم. بوی عرق سگی زد تو صورت‌مان. دختر پسرهایی که ایستاده بودند مشغول نوشیدن بودند. می‌خندیدند و بطری را دست به دست می‌کردند. یک وانت تویوتا لندکروز نوک تپه پارک بود. از این‌ها که دو تا باک بنزین دارند. شیبی را که رفته بود بالا به غیر از تویوتا از عهده‌ی هیچ ماشین دو دیفرانسیل دیگری برنمی‌آمد. راننده‌اش نشسته بود روی لبه‌ی قسمت بار و داشت به کرمان زیر پایش نگاه می‌کرد. به ماشینش داشت می‌نازید. گفتیم مدل چند است؟ گفتم ۲۰۰۳. بعد خودش تعریف کرد که چطور شیب را آمده بالا و اگزوزش گیر کرده به آن تخته‌سنگ و پاره شده و... دهانش بوی الکل شدیدی می‌داد. جدا شدیم و به منظره‌ی زیر پای‌مان نگاه کردیم. چراغ‌های زرد کرمان. مسجدی که پایین‌تر بود. همان جا بود که چند قطره باران روی سرمان بارید. به آسمان نگاه کردیم. ابر بزرگی نمی‌دیدیم. ولی داشت باران می‌بارید. می‌خواستیم شب را در چادر بخوابیم، محض صرفه‌جویی در هزینه‌های سفر. اگر باران می‌بارید... از تپه آمدیم پایین و سوار ماشین شدیم. تنگم گرفته بود.
مسجد بزرگی که آن پایین بود حتم باید دستشویی می‌داشت. کمی توی ماشین نشستیم. همه‌ی آن‌هایی که بالای تپه بودند کم کم آمدند سوار ماشین‌ها شدند و رفتند. نگاه‌شان کردیم. دور زدیم و رفتیم سمت مسجد بزرگ. گلزار شهدای کرمان بود. من و حامد و رضا پیاده شدیم و رفتیم سمت گلزار شهدا. خلوت بود. شب پاییزی و بارانکی که زمین را ترگونه کرده بود، همگان را انگار فراری داده بود. صدای نوحه داشت پخش می‌شد. چای نذری می‌دادند. نفری یک لیوان پر کردیم. ته ‌مانده بود. بعد از ما بساط سماور را جمع کردند. گفتیم دستشویی کجاست؟ یکی گفت این‌جا دستشویی ندارد. باورم نشد. ولی چیزی نگفتم. از یک نفر دیگر پرسیدیم. گفت بروید توی پارک جنگلی کنار آتش‌نشانی دستشویی هست. گفتیم باشد.
چای داغ بود. دست‌مان گرفتیم و راه افتادیم توی ردیف منظم قبر شهدای کرمان. چای دارچینی بود. خوشمزه بود. قلپ قلپ نوشیدنش می‌چسبید. روی سنگ قبرها را می‌خواندیم و می‌رفتیم. ردیف ردیف شهدای کربلای ۵ بودند. عملیات خاص جنگ ۸ساله با عراق. همه سن‌هایشان از حالای ما کمتر بود. ۲۰ساله. ۱۸ساله. ۲۲ساله. ۲۱ ساله... تک و توک ۳۰ساله و بالاتر بودند...بساط بلندگو را برچیده بودند و سکوت بر فضای گلزار شهدا حکمفرما شده بود. دیگر باران نمی‌بارید. کسی هم نبود. نمی‌دانم چه چیز بود که هی ما را به سمت نگاه کردن به سنگ‌قبرها می‌کشاند، شاید سکوت بعد از باران. تمام قبرها را نگاه نکردیم. همه‌ی آن‌هایی که نگاه کردیم کربلای ۵ بودند. 
حالا دو ماهی از آن شب گذشته. هفته‌ی پیش به عکس‌های حضور جمعیت در مراسم تدفین شهید سلیمانی نگاه می‌کردم. به آدم‌هایی که ردیف ردیف بالای کوه صاحب‌الزمان ایستاده بودند. به داربست‌های فلزی که قرار بود جمعیت را هدایت کنند. به خبرنگاری که گفته بود این جور مسیر چیدن فاجعه به بار می‌آورد... فاجعه در پای کوه صاحب‌الزمان و در گلزار شهدا اتفاق نیفتاد. فاجعه در خود شهر اتفاق افتاد. در حوالی میدان آزادی.  آن روز ما قبل از گنبد جبلیه و کوه صاحب‌الزمان رفته بودیم میدان آزادی. گفته بودند کلمپه‌فروشی‌های آن‌جا خوب است. کلمپه را از شیرینی رضا خریده بودیم.
به خبرهای له شدن آدم‌ها و مرگ و میرشان نگاه کردم. این که شلوغ شده بوده. این که جمعیت فشار آوردند و فشار آوردند و فشار آوردند و ملت زیر دست و پا افتادند و له شدند و له شدند و له شدند. اول ۳۰نفر کشته شده بودند. بعد ۵۰ نفر. بعد ۶۰ نفر. بعد ۷۰ نفر.. بعد ۷۸ نفر. زیاد و زیادتر شدند. مصدوم‌ها و دست و پاشکسته‌ها هم همین‌طور زیاد و زیادتر شدند. 
همان جایی که من دو ماه پیش ایستاده بودم به چای دارچینی خوردن و در خنکای هوای بعد از باران سن مردگان یک جنگ را خواندن مقدمه‌ی یک فاجعه شده بود.... در حوالی همان میدانی که آن شب حامد کوله‌پشتی قیمت کرده بود یک فاجعه‌ی انسانی رخ داده بود. نمی‌دانم اسم حسش را چه بگذارم. این‌که تو گذارت به مکانی بیفتد و آن مکان بعدش قتلگاه بشود، قتلگاه تعداد زیادی آدم بشود که بی هیچ گناهی قربانی بشوند. اسم این حالت را چه می‌گذارند؟ باید برای این حالت یک اسمی بگذارند. نباید اسم این نوع از اندوه خاص و متمایز باشد؟!

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۸ ، ۲۰:۱۲
پیمان ..

توی کرمان به هر کسی گفتیم تا جیرفت رفته‌ایم تعجب می‌کرد. پشت‌بندش می‌گفت: اوه اوه جیرفتی‌ها... خیلی دعوایی‌اند. اتفاقی برایتان نیفتاد؟ یک راننده‌ی اسنپ یاد یکی از همکلاسی‌های دانشگاهش افتاده بود که جیرفتی بود و چاقوکش هم بود. می‌گفت جیرفتی‌ها این شکلی‌اند. خیلی از کرمانی‌ها هم اصلا خودشان تا به حال جیرفت نرفته بودند. اما شنیده بودند که مردمان خوبی ندارد و همین را هم تکرار می‌کردند.
هفته‌ی پیش سر ناهار با بهزاد و امیرحسین حرف کشید به جیرفت. یادم نیست سر چی. بهزاد گفت من یه آمار از قوه قضاییه می‌خوندم که جیرفتی‌ها بیشترین پرونده‌ی نزاع و دعوا را دارند و رکورددار هستند. آدم‌های شروری‌اند.
برگشتم گفتم: قبول ندارم این حرف را. من هفته‌ی پیش جیرفت رفتم. یک چرخی هم توی شهرشان زدم. به نظرم اهالی‌اش مثل اهالی سایر شهرهای آباد دور از پایتخت آمدند. مهربان هم بودند. اصلا به چشم بد نگاه نشدم. گرمای جیرفت اذیتم کرد فقط. توقع نداشتم توی آبان‌ماه این شهر دمای بالای ۳۰درجه داشته باشد... ازشان پرتقال خریدم. رستوران رفتیم. توی پارک‌ کنار رودشان نشستیم. از درخت توی پارک نارنج چیدیم. چند تا آدرس از آدم‌های مختلف پرسیدیم. نه بهمان دروغ گفتند، نه مسخره‌مان کردند، نه حالت تهاجمی داشتند که اینجا چه می‌خواهید. به نظرم آدم‌هایش مثل آدم‌های شهرهای دیگر ایران بودند. اصلا من به این اعتقاد رسیده‌ام که در این عصر اینترنت و فیلم وسریال آدم‌های شهرهای مختلف ایران خیلی شبیه هم شده‌اند.
قبول نداشت حرفم را. می‌گفت من از چندین نفر از دوستان کرمانی‌ام هم این را شنیده‌ام. آن‌ها هم می‌گفتند که جیرفتی‌ها این‌ شکلی‌اند.
گفتم: شهری که من دیدم و آدم‌هایی که من دیدم، اصلا این شکلی نبودند. اکثر کرمانی‌هایی که این حرف را می‌زنند خودشان یک بار هم جیرفت نرفته‌اند. ما می‌خواستیم برویم شهر دقیانوس را ببینیم. توی شهر از هر کس می‌پرسیدیم نمی‌دانست. از یک راننده تاکسی پرسیدیم، نمی‌دانست. رفت با همکارهایش گروه مشورتی تشکیل داد. آخرش آدرس کنارصندل را بهمان دادند. اطلاعات‌شان از تاریخ و هویت شهرشان کم بود. این ناراحت‌کننده بود. اما واقعا آدم‌های خوبی بودند... 
ما تا جیرفت رفته بودیم. از شهداد برگشته بودیم به ماهان. از ماهان رفته بودیم راین. ارگ راین را دید زده بودیم و راه افتاده بودیم سمت درب بهشت. جاده‌ی راین-درب بهشت تازه‌آسفالت بود و بعد از یک پیچ ناگهانی و خطرناک کوهستانی می‌شد. خیلی کوهستانی می‌شد. خودم تا جیرفت راندم. اول جاده نوشته بود که ورود کامیون به جاده‌ی درب‌بهشت ممنوع است. وقتی گردنه‌های پر پیچ و خم دلفارد را بالا و پایین می‌رفتم فهمیدم که چرا این جاده کامیون ممنوع است. آخرین و مرتفع‌ترین گردنه‌ی جاده بساط آش‌فروش‌های دلفارد به راه بود. گله به گله دیگی روی آتش بار گذاشته بودند و آش می‌فروختند. حتم آش‌فروشی‌های قبل تونل کندوان جاده چالوس هم روزگاری مثل این‌ها بودند. بعد از دلفارد ارتفاع کم کرده بودیم و یکهو هوا گرم شده بود. به دشتی وسیع رسیده بودیم و در میانه‌ی دشت جیرفت قرار گرفته بود... شهری جلگه‌ای. در حاشیه‌ی هلیل‌رود. هلیل‌رودی که تازه بعد از دیدن موزه‌ی آثار باستانی جیرفت فهمیدیم چه عظمتی داشته و دارد و چه تمدن‌ها در این دشت در کنار این رود زندگی کرده‌اند و نابود شده‌اند.
بهزاد گفت: ولی تو هم نمی‌توانی بگویی حرف من درست است. چون تو برخورد یک روزه با این شهر داشته‌ای. حرفی که من می‌زنم بر اساس آمار و گفته‌های اهالی همان استان است.
من گفتم: خودت تا به حال جیرفت رفته‌ای؟
نرفته بود. 
ادامه ندادیم بحث را.
بعدش برایم خیلی سوال شد. تفاوت اعتقادمان در مورد جیرفت و جیرفتی‌ها به خاطر تفاوت منابع دست اول و دست دوم بود. من به جیرفت رفته بودم و با چشم‌های خودم جیرفت را دیده بودم. مشاهده‌ی من بی‌واسطه بود. از شهر و مردمانش آزاری ندیده بودم و اتفاقا چون این شهر برایم چند کشف و شهود داشت خوشم هم آمد. 
منابع بهزاد دست دوم بود. آمار و گفته‌های دیگران منبع نتیجه‌گیری او بود. خودش تا به حال به جیرفت نرفته بود. ولی بر اساس این دو منبع خودش را محق می‌دانست که بگوید جیرفتی‌ها این شکلی‌اند. کدام‌مان درست می‌گفتیم؟ من مشاهده‌ی بی‌واسطه داشتم. خودم جیرفت و جیرفتی‌ها را دیده بودم. اما مشاهده‌ام محدود بود. منبع دست اول همین است. محدود است. آدمی که یک روزه می‌رود جیرفت اصطکاک چندانی نخواهد داشت. این حرف درست است. منبع دست دوم وسیع است. چند نفر مختلف این حرف را گفته‌اند. آمارها این را می‌گویند. 
کدام منبع قابل اتکا بود؟ من درست می‌گفتم یا بهزاد؟ حالا که نگاه می‌کنم جواب این سوال خیلی روی جهان‌بینی آدم تأثیر دارد. آدم برای فهمیدن چیزها باید به جاده بزند و راه‌های دور برود؟ تا کجا آخر؟ آیا داده‌ها و شنیده‌ها می‌توانند آدم را از رنج کشف کردن بی‌نیاز کنند؟

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۸ ، ۲۰:۱۶
پیمان ..

۱- فکر می‌کردم ۸ کیلومتر تا جاده فاصله داشته باشد. ولی جاده‌ی مستقیم کویری تا دوردست‌ها ادامه داشت. راه‌مان دور شده بود. سمت راست‌مان تپه‌های هشتی هشتی ردیف شده بودند و بالاتر از آن‌ها کوه‌های اطراف سیرچ بودند. ابر بنفشی بالای کوه‌های سمت سیرچ جولان می‌داد. 
دل داده بودم به پدال گاز و تند کرده بودم. جاده خلوت خلوت بود. سواد نخلستان‌های اندوهجرد که پیدا شد خوشحال شدم. از پیرمردی پرسان شدیم که قلعه کت‌کتو کجاست؟ گفت جاده را ادامه بده به سمت گودیز. از گدار که پایین شوی، سمت راستت کوه کت کتو را می‌بینی.
گدار کلمه‌ی زیبایی بود. منظورش از گدار پیچ و سرپایینی تندی بود که فقط یک لاین آسفالت داشت. بقیه‌ی آسفالت زیر قشر کلفتی از خاک‌های کویری پنهان شده بود. قبل از گدار ردیف خانه‌های متروک کاهگلی بر تپه‌ی بالادست دیده می‌شد. از گدار که پایین شدیم کوه کت کتو را ندیدیم. تا گودیز هم رفتیم و از موتورسواری پرسیدیم و فهمیدیم که کجاست.
پیاده به دیدار کوه کت کتو شتافتیم. کوه سوراخ سوراخ. از جاده ۱۰دقیقه پیاده‌روی داشت. فروتر از انتظارمان بود. چند سوراخ دست‌کند چند طبقه در کوهی که جنس مستحکمی نداشت. بقایای دیواره‌ای با عرض چند متر هم دور کوه باقی بود. و فقط همین. هیچ چیز دیگری نبود. تابلوی راهنمایی وجود داشت که بفهمیم این کوه برای چه سوراخ سوراخ شده یا چند سال است که این طور سوراخ سوراخ است؟ طاقچه‌های توی اتاقک‌ها چه استفاده‌هایی داشته؟ این چاه به آب رسیده بوده؟ توی این سوراخ سوراخ‌ها آیا چیزی پیدا شده؟ بالای کوه رفتیم و از آن‌جا به کویر لوت نگاه کردیم که در آن ساعت از روز مثل اقیانوس آبی رنگ به نظر می‌رسید... سمت کویر کوه دره‌مانند بود و گذر آب از شیارها شکل‌های خیال‌انگیزی را ساخته بود.
محلی‌ها می‌گفتند قلعه‌ی کت کتو. محلی‌ها هیچ وقت بیراه نمی‌گویند. حتم این جا قلعه بوده. جایی بوده برای در امان ماندن. به دوردست‌های کویر که نگاه کردم حس کردم مردمانی وحشی از سمت کویر به سوی این محله‌ی آباد سرازیر شده‌اند. مردمانی که می‌خواهند حمله کنند و آذوغه‌ها را بدزدند و زنان را با خودشان به یغما ببرند. حس کردم ساکنان گودیز و اندوهجرد نخلستان‌های آبادشان را رها می‌کنند. همگی پناه می‌برند به اتاق‌های دست‌کند قلعه‌ی کت کتو. دیوارهای دور تا دور کوه هم امان جان‌شان خواهد بود. می‌گذارند که حرامیان مال و اموال‌شان را از توی آبادی و نخلستان‌ها بدزدند. اما جان‌شان را با پناه آوردن به این سوراخ‌ها حفظ می‌کنند.
درست فکر می‌کنم؟ نمی‌دانم. شاید هم این کوه سوراخ سوراخ محل زندگی بوده. مثل روستای میمند بوده. اما اتاقک‌های کوه کت‌کتو کوچک‌تر است. تاقچه را داردها... ولی کوچک‌اند... چند طبقه بودن سوراخ‌ها چه معنایی داشته؟
روز بعدش ارگ راین را دیدیم. شهرکی کوچک و بازسازی شده و مرتب و منظم در پناه چهار دیوار بلند کاهگلی و تعدادی برج و بارو. ماکت کوچکی از ارگ بم. بنایی تمام خشت و کاهگل. شاه نشین جدا بود و عامه‌نشین جدا. اما همه در پناه دیوارهای بلند ارگ بودند. در دشت زندگی نمی‌کردند. شهر برایشان همین حصارهای بلند بود. اصلا شهرهای ایران همگی حصارهایی بلند بودند. با دروازه‌هایی که به گاه روز باز می‌شدند... امنیت متاع گرانی بود. در این بوم و بر همیشه امنیت متاع گرانی بوده است... چه برای مردمانی که در حاشیه‌ی دشت لوت در کوهی سوراخ سوراخ زندگی می‌کردند چه برای مردمانی که در پای کوه هزار زندگی می‌کردند...
۲- به بهرامجرد رسیده بودیم. پسوند جرد در نام بعضی شهرها برایمان سوال شده بود. بهرامجرد و اندوهجرد در حوالی کرمان. دستجرد در حوالی اراک. بروجرد... جرد به معنای آبادی؟ یا جرد به معنای گرد؟ بهرامجرد یعنی گرد بهرام؟ اندوهجرد یعنی گرد اندوه؟ اگر معنای گرد باشد که اندوهجرد چه نام شاعرانه‌ای داشته... شهری که گرد اندوه فراهم آمده...
نان‌هایی که دو روز قبل خریده بودیم بیات شده بودند. جلوی نانوایی اول شهر بهرامجرد ایستادیم تا نان بخریم. نان‌های بیات‌شده را چه می‌کردیم؟ سگ بیعاری زیر آفتاب دراز کشیده بود. حامد به سمتش رفت و نان بیات را تکه کرد و انداخت جلویش. سگ گرسنه بود. نان را به نیش کشید و تندی بلعید. 
سگ دیگری از پشت کوچه جهید سمت حامد. سگ بزرگ و سرحالی بود. شبیه شیر ماده بود. منتها تمام سیاه. قدش بلند بود. حامد برای او هم تکه نانی انداخت. او هم به سرعت نان را بلعید. حامد چند نان جلوی او انداخت تا مشغول شود. سگ بیعار و بی‌حال به حاشیه رفته بود. کوچک‌تر بود و حال نزاری داشت. حامد برای او تکه‌ی دیگری انداخت. تا نان را به نیش کشید یکهو سگ بزرگ پرید به سمتش و غرشی کرد و نان را از دهان او کشید بیرون و نگذاشت که او هم نان بخورد. جلوی خودش چند تکه نان بود. اما نگذاشت که آن یکی سگ هم نان بخورد. گفتم: عجب حسودیه‌ها.
حامد گفت: احساس قدرت می‌کنه. قدرت‌شو نشون داد. برتری‌شو نشون داد.
۳- زن خوب وجود ندارد. این تویی که زنی را خوب می‌کنی. 

۴- دریاچه‌‌ای که وسط کویر لوت شکل گرفته بود حال‌مان را جا آورده بود. از کلوت‌ها رد شده بودیم و جاده را ادامه داده بودیم. تابلوهای راهنمایی می‌گفتند که انتهای جاده به نهبندان می‌رسد. اما همان اول جاده‌ی سیرچ نوشته بودند که راه نهبندان مسدود است. بعد از کلوت‌ها به تپه‌های تخم‌مرغی رسیده بودیم و یکهو دیدیم جلوی‌مان یک دریاچه‌ی بزرگ است.  جاده زیر آب فرو رفته بود. یک دریاچه‌ی زیبا که با بیابان‌های اطرافش سنخیتی نداشت. خوانده بودم که بعضی جاهای کویر لوت ارتفاع منفی صفر از سطح دریاهای آزاد دارد. می‌گفتند باران‌های امسال آن قدر زیاد بوده که جاهای پست کویر لوت دریاچه تشکیل شده. اتفاقی که هر چند ده سال رخ می‌دهد. دریاچه تابستان گرم را گذرانده بود و هنوز پابرجا بود. آینه‌ای بود بر تپه‌های تخم‌مرغی اطراف.
آدم‌ها می‌آمدند و با دریاچه عکس می‌گرفتند. یک گروه دوچرخه‌سوار هم آمده بودند دوچرخه‌هایشان را انتهای جاده پارک کرده بودند. جایی که جاده به زیر آب می‌رفت. ماشین‌ها نمی‌توانستند. باتلاقی شده بود آن جای جاده. اما دوچرخه‌های سبک توانسته بودند. یک خانواده بودند. پدر، مادر، دختر، پسر. پیر و جوان. تمام روز را نشسته بودند کنار دریاچه و به آب نگاه کرده بودند و آهنگ گوش داده بودند و رفتن و آمدن آدم‌ها را نظاره کرده بودند.
بعد از آن رفته بودیم کنار کلوت‌ها. زیلو را پای یکی از کلوت‌ها پهن کردیم. شب شده بود. دراز کشیدیم و به آسمان شب نگاه کردیم. کهکشان در درخشان‌ترین حالتش جلوی‌مان گسترده شده بود. ستاره‌ها همه پیدا بودند. دراز کشیدیم و نگاه کردیم به آسمان. شروع کردیم به گفتن سه تا آرزوی بزرگ زندگی‌مان. آرزوهای‌مان تقریبا شبیه هم بود... بعد دانه دانه شهاب‌هایی را که از آسمان فرو می‌افتادند نگاه کردیم و ذوق کردیم که عه آن‌جای آسمان یکی افتاد، دیدی؟ آن یکی از آن‌جا افتاد... اوه... این چه خط ترمزی داشت برای افتادن...
۵- تو دوردست امیدی و پای من خسته است
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه
چه آرزوی محالی‌ست زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو
وقتی وارد آرامگاه شاه نعمت‌الله‌ولی شدیم صدای این آواز جادویمان کرد. ملکوتی داشت این آواز زیر گنبد بلند آرامگاه شاه‌نعمت‌الله ولی...
شب رسیده بودیم. درخت‌های سرو حیاط آرامگاه با حوض آب حس خوبی را القا می‌کردند. درخت خیلی مهم است. چند وقت است که دیگر با حرم امام رضا‌ حال نمی‌کنم. هیچ کدام از حیاط‌هایش درخت ندارند. زندگی در آن‌جا جاری نیست... وقتی وارد صحن شدیم صدای آواز پیچیده بود. مزار چوبی-شیشه‌ای شاه‌نعمت‌الله تفکیک جنسیتی نداشت. مرد و زن همراه هم بودند. مردی صدایش را رها کرده بود زیر گنبد بلند و می‌گفت تو دوردست امیدی و پای من خسته‌ست... 
گوش تا گوش آدم‌ها نشسته بودند و مبهوت صدای آواز بودند. ما هم به خلسه رفتیم. صدای مرد که به اوج می‌رسید حس می‌کردم واقعا عالم درجاتی دارد و می‌شود از تن جدا شد... مرد خوش‌صدا چند بار آواز خواند. زنان همراهش هم با او هم‌صدا شدند. 

۶- آرامگاه همایون صنعتی و بانو دل انگیز بود. در قبرستان شهر لاله‌زار. سنگ یادبود بزرگ مزارشان آدم را یاد دروازه ملل تخت‌جمشید می‌انداخت. منظره‌ی کوه هزار در دوردست پیدا بود و درختان پاییزی لاله‌زار در دامنه‌ی شهر دلبری می‌کردند. یادبود مزارشان از همه بزرگ‌تر بود. اهالی لاله‌زار پذیرفته بودندشان. 
همایون صنعتی بزرگ. کتاب صوتی «از فرانکلین تا لاله‌زار»ش را دانلود کرده بودم و توی ماشین گوش داده بودیم. تمام کارآفرینی‌هایش. تمام نبوغش در راه انداختن و مدیریت یک کار. از چاپ کتاب‌های جیبی در موسسه‌ی فرانکلین تا راه‌اندازی کارخانه‌ی گلاب زهرا. از نهضت سوادآموزی تا پرورشگاه کودکان یتیم در کرمان. 
کارخانه‌ی گلاب زهرا هنوز برپا بود. از اهالی لاله‌زار پرسیدیم که می‌شود کارخانه را دید؟ گفتند بلی می‌شود. راندم سمت کارخانه. همین‌جوری کله را انداختم پایین و کیومیزو را بردم داخل حیاط کارخانه. کسی چیزی نگفت. آرامش خلسه‌وار پاییز حکمفرما بود. رفتیم به قسمت اداری کارخانه. بوی گلاب و انواع عرقیجات توی صورت‌مان خورد و حالی به حالی‌مان کرد. مسئول انبار کارخانه مهربان بود. وقتی فهمید از تهران آمده‌ایم و سر مزار همایون رفته‌ایم و گلاب می‌خواهیم ما را برد و کل کارخانه و خط تولید تمیزش را نشان‌مان داد. کارخانه‌ای که چهل سال قدمت داشت و هر سال برای همایون صنعتی و بانو سالگرد می‌گرفتند. 
همایون و بانو بچه نداشتند. بچه‌هایشان همان کودکان یتیم پرورشگاه توی کرمان‌شان بودند. 
کارخانه‌ای که همایون ۴۰سال پیش راه انداخته بود هنوز پابرجا بود. هنوز ۱۷نفر در کارخانه به صورت مستقیم کار می‌کردند. هنوز یک کارخانه در قزوین حیاتش به گلاب زهرا وابسته بود و تمام بطری‌ها را می‌ساخت. هنوز گلاب زهرا کیفیت درجه‌ی یکی داشت و به خیلی جاهای دنیا صادرات داشت...  
۷- جیرفت گرم بود. گردنه‌های خنک و پر از درخت‌های هزار رنگ دلفارد را یکی یکی طی کرده بودیم و به دشت جیرفت رسیده بودیم. جیرفت هرم گرما داشت. آبان بود. اما هنوز نسیم شعله‌هایی از باد آتشین تابستانی را به صورت‌مان می‌زد. در نگاه اول فروتر از انتظارمان بود. یک شهر معمولی با خیابان‌های خیلی پهن و چراغ‌قرمزهایی که کسی به‌شان احترام نمی‌گذاشت. 
سراغ شهر دقیانوس را از اهالی شهر گرفتیم. کسی نمی‌دانست. از راننده تاکسی‌ها پرسیدیم. یک جمع مشورتی تشکیل دادند و گفتند شما باید بروید کنارصندل. از این طرف هم بروید. باز شک داشتیم. از یک بابایی پرسیدیم. گفت تا کنار صندل نیم ساعت راه است و تا شهر دقیانوس ۱۰ دقیقه.
گفتیم اول برویم شهر دقیانوس را ببینیم. خیلی فروتر از انتظارمان بود. جاده‌ای خاکی تو را می‌رساند به یک مجموعه پی و آجر نیم متری که می‌گفتند چند صد سال پیش بازار و شهر و مسجد بوده. دریغ از کوچک‌ترین نشانه‌ای که خیال یک شهر را برای تو بازآفرینی کند. یک خرابه‌ی خیلی کوچک و محوطه‌ای چندهکتاری که می‌گفتند تاریخی است، اما هنوز کنکاش نشده است. شهر دقیانوس شهر اسلامی جیرفت است. گفتند کنار صندل هم همین است. شهر چندهزارساله‌ی جیرفت. اما چیزی دندان‌تان را نمی‌گیرد...
به شهر بازگشتیم. موزه‌ی جیرفت باز بود. سری به موزه زدیم. تعداد کارمندان موزه از ما بیشتر بود. سفال‌های کشف شده در کنار صندل و شهر دقیانوس (بخش باستانی و بخش اسلامی جیرفت) را توی موزه چیده بودند. سفال‌ها، ریتون‌ها (قمقمه‌های سفالی که با سر یک حیوانی زینت داده شده‌اند)، ظرف‌های مسی و سنگ صابونی با طرح خرچنگ و مار، سرمه‌دان‌های فلزی و عقابی از جنس سنگ صابون... 
از موزه که آمدیم بیرون دیدیم در جای جای شهر از شکل ظروف باستانی جیرفت در بلوارها و میدان‌ها استفاده کرده‌اند. آن عقاب سنگ صابونی شده بود تندیسی بزرگ در کنار بلوار. آن جامی که شکل مبارزه‌ی مار و گاو را داشت، شده بود مجسمه‌ی یک میدان. جیرفت از اشیای باستانی‌اش در دکوراسیون شهری‌اش استفاده کرده بود.... خوش‌مان آمد.
بعد فکری شدم. آدم‌هایی که چند هزار سال پیش در این دشت زندگی می‌کردند از بین رفته بودند. به جز همین سفالینه‌ها چیزی ازشان به جا نمانده بود. آدم‌هایی که چند صد سال پیش هم در این دشت زندگی می‌کردند هم از بین رفته بودند. از آن‌ها هم به جز چند ظرف و چند سفال چیزی نمانده بود. نابود شده بودند. کسی به یاد نمی‌آوردشان. کسی نمی‌دانست که چگونه بودند. کسی به یاد نمی‌آورد که آن‌ها هم آرزوی جاودانگی داشته‌اند، آرزوی دوست داشتن و دوست داشته شدن، آرزوی زنی یا مردی خوب را عاشق شدن، آرزوی دیدن جهان‌های دیگری که در افق‌شان گسترده شده بود، آرزوی یاد گرفتن، آرزوی به جا گذاشتن اثری نیک... حتم برای آرزوهایشان کارهای زیادی کردند. ولی هیچ اثری ازشان نمانده بود. 
جیرفت جای عجیبی بود. تمدن‌های گوناگونی شکل گرفته بودند و از بین رفته بودند و دوباره شکل گرفته بودند و از بین رفته بودند... بی اینکه از گذشتگان‌شان بتوانند چیزی بدانند. ما هم همین بودیم. در مقیاس هزارسال و دو هزار و سه هزار و پنج هزار چه چیزی از ما باقی می‌ماند؟ هیچ. مطلقا هیچ. ما کوچولوهای مزخرف با آرزوهای مسخره‌مان...
۸- در اتوبانیم. ماشین‌ها به سرعت می‌رانند. ما در خط وسطیم. خط سرعت متوسط‌ها. جمعه‌ است. روز آخر تعطیلات. کمی جاده شلوغ است. پراید جلویی شتاب می‌گیرد و می‌اندازد در خط سرعت تا سبقت بگیرد. تا می‌آید سبقت بگیرد یک ماشین ۳۰۰میلیون تومانی می‌چسباند در ماتحتش و دو سه بار نور بالا می‌دهد برایش. پراید سبقت می‌گیرد و با استرس می‌اندازد توی خط وسط تا ماشین ۳۰۰میلیونی راهش را برود. جلویش پر است. حتی نمی‌تواند از پراید جلو بزند. خط وسط سریع‌تر می‌رود. می‌گویم که چی بشه؟ چسباند که پراید را کنار بزند و سبقت بگیرد؟ نتونست که.
حامد گفت: احساس قدرت می‌کنه. قدرت‌شو نشون داد. برتری‌شو نشون داد.
۹- شب تار و صدای هایده:
وقتی میای صدای پات از همه جاده‌ها میاد
انگار نه از یه شهر دور  که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا می‌شه . لحظه دیدن می‌رسه
هر چی که جاده است رو زمین به سینه‌ی من می‌رسه...
۱۰- گفتنی‌ها کم نیست...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۸ ، ۱۱:۱۸
پیمان ..