سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

Hurtling through the dark night

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ستون پایین:
پیوندهای روزانه، معمولا لینک سایر نوشته‌های من است در سایت‌ها و مطبوعات و خبرگزاری‌ها و...
کتاب‌بازی، آخرین کتاب‌هایی است که خوانده‌ام به همراه نمره و شرح کوچکی که در سایت گودریدز روی‌شان می‌نویسم.
پایین کتاب‌بازی، دوچرخه‌سواری‌های من است و آخرین مسیرهایی که رکاب زده‌ام و در نرم‌آفزار استراوا ثبت کرده‌ام.
بقیه‌ی ستون‌ها هم آرشیو سپهرداد است در این سالیانی که رفته بر باد.

ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هاروارد» ثبت شده است

از دانشگاه خاتم خوشم آمد. 

خب اولین دلیلش مسلما این است که امروز، من و محسن را دعوت کردند که به عنوان یک نمونه مطالعاتی در درس Getting Things Done In Iran برای دانشجویان از کارهای کرده و نکرده ی دو سال اخیرمان در دیاران حرف بزنیم. از آن حرفه ای بازی هایی بود که فقط از یک استاد هاروارد خوانده برمی آید. علیرضا عبدلله زاده فارغ التحصیل MPA از هاروارد است. این درس را این ترم در دانشگاه خاتم ارائه می دهد. در مورد نمونه های موفق تغییرات در سطح سیاست ها و قوانین در ایران است درسش. این که چطور گروه هایی به پا می خیزند و علی رغم تمام نشدن ها ادامه می دهند و تغییر ایجاد می کنند. نمونه های آن طرف آبی اش توی آمریکا و جاهای دیگر دنیا زیاد است. اما کار جالب عبدالله زاده این بود که داشت سعی می کرد نمونه های بومی را هم جمع کند و به دانشجوها نشان بدهد که بفهمند بازی کردن در زمین ایران چطور است. ما هم یک نمونه ی بومی! مثلا قرار است در دوره های بعدی در سال های بعد به عنوان یک نمونه ی کلاسیک تدریس شویم و مورد بررسی قرار بگیریم!

سیلابس درسش برای من یکی که جذاب بود. قبل از امروز هم اصلا نمی دانستم چنین درسی در دانشگاه خاتم در حال ارائه است. محسن شنبه بهم گفت برویم؟ گفتم برویم. هیچ چیزی هم آماده نکرده بودیم. راستش اصلا نمی دانستیم باید چه داستان هایی برای دانشجوها تعریف کنیم. کلاسشان از ساعت 4:30 تا 6 عصر بود. ولی ارائه ی ما تا ساعت 7 طول کشید. برایشان خب شنیدن داستان ها و زور زدن های ما برای تغییر قانون تابعیت و به رسمیت شناختن حق زن ها در انتقال تابعیت ایرانی جذاب بود. هر چند هنوز چند تا غول دیگر مانده. ولی تا اینجایش هم خوب پیش آمده بودیم. دانشجوهای ارشد بودند. تعدادشان کم بود. مثل اینکه کلاسشان مستمع آزاد هم می پذیرد. بعد کلاس دلم خواست استادهای هاروارد و آکسفورد هم یک همچین درخواستی کنند تا ما بوستون و لندن را ندیده از دنیا نرویم.

خب ساختمان دانشگاه خاتم خیلی شیک و باکلاس بود. سالن مطالعه ی گروهی داشت. انفرادی داشت. مبل و کاناپه داشت. کلاس ما در طبقه هفتم ساختمان بود و توی طبقه آشپزخانه هم برای دانشجوها بود. برای من که دانشجوی دانشکده فنی بوده ام و دیوارهای قطور 80 ساله اش را بارها در آغوش گرفته ام حس دیگری داشت. نمی گویم فنی بد بودها. فنی عشق بود. ولی خب ساختمان های نو و شیک و خوشگل موشگل حس خوبی به آدم می دهند در هر صورت. به یک سری چیزها فکر کرده اند که 80 سال پیش موضوعیت نداشت.

ساز و کار دانشجوپذیری و حمایت از دانشجوهایش به معنای واقعی کلمه دانشگاه بود. دانشجوهای دانشگاه خاتم بابت درس خواندن حقوق می گرفتند. ماهی 2.5 میلیون تومان بابت درس خواندن و فعالیت های پژوهشی در دانشگاه حقوق می گرفتند. از دولت حقوق نمی گرفتند. نه. بانک و بیمه ی پاسارگاد مسئول تامین مالی این دانشگاه بودند. بعد از فراغت از تحصیل این دانشجوها هم پاسارگادی ها برایشان پیشنهادهای کاری داشتند. دو دو تا چهار تا که کردم دیدم برای پاسارگادی ها خرجی نیست واقعا. ای کاش بقیه ی غول های اقتصادی ما هم همچه شعوری داشتند. ساختار دانشگاه های دولتی ما غلط است. دانشجو را می گیرند. مفتکی و با هزار منت یک درسی بهش می دهند. بعد هم به امان خدا ولش می کنند. ولی خاتم این جوری نبود. خوشم آمد ازش.


دریافت سیلابس درس
عنوان: Getting Things Done In Iran
حجم: 1.07 مگابایت
توضیحات: Getting Things Done In Iran
۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۰۷
پیمان ..

‏1-‏ اولین باری که فرآیند یادگیری برایم خیلی برجسته شد احتمالاً سال کنکور لیسانس بود. سال تحصیلی 86-87. ‏دبیرستان دکتر شریعتی تهران‌پارس بهترین مدرسه‌ی دولتی نزدیک به خانه‌ی ما بود. گزینه‌ی دیگری حوالی ‏منطقه‌ی ما وجود نداشت. تنها جایی که می‌فهمیدم مدارسی بهتر در سطح تهران وجود دارند، کتاب‌های نمونه سؤال ‏امتحانی نشر گل‌واژه بود. بعدها که وارد دانشگاه شدم و هم شاگردی بچه‌هایی شدم که اسم مدرسه‌هایشان را ‏توی کتاب‌های گل‌واژه خوانده بودم تازه فهمیدم که برای بعضی‌ها چه قدر مدرسه و دبیرستان مهم بوده. ‏

دبیرستان دکتر شریعتی و مدیریت سید رضا خاتمی داستان مفصل دیگری است. تنها بدی شریعتی این بود که ‏پیش‌دانشگاهی نداشت. همه‌مان دیپلم را گرفتیم و بعد هر کس به سمتی رفت. خیلی‌ها رفتند سراغ ‏غیرانتفاعی‌های مختلفی که آن دور و بر بودند. غیرانتفاعی‌هایی که یک خانه‌ی 100متری-200 متری را برداشته ‏بودند کرده بودند مدرسه. این روزها آن غیرانتفاعی‌ها تبدیل شده‌اند به دانشگاه‌های مختلف و توی هر ‏کوچه‌پس‌کوچه‌ای هستند. ‏

من اما نرفتم. گشتم دنبال یک مدرسه‌ی پیش‌دانشگاهی دولتی و یافتمش: مدرسه‌ی شهید رجایی میدان امامت. از ‏خانه‌مان دور بود. ولی خوب بود. چون مدرسه‌ای دولتی بود احساسات چپ‌گرایانه‌ی من را به غلیان می‌آورد و ‏دوست داشتم در همان مدرسه از تمام هم‌کلاسی‌های دوران دبیرستان شریعتی که به مدارس غیرانتفاعی رفته ‏بودند رتبه‌ی بهتری داشته باشم!‏

اما استراتژی طول سالم این نبود. بعد از 2-3 تا آزمون آزمایشی فهمیدم که مقایسه‌ی رتبه‌های آزمون ‏آزمایشی‌ها با دیگران بلاهت محض است. اصلاً سمت قلم چی نرفتم. چون بقیه همه آزمون قلم چی می‌دادند. رفتم ‏گزینه‌ی دو که تعداد شرکت‌کنندگانش یک‌بیستم قلم چی هم نمی‌شد. برایم اما مهم نبود. مهم این بود که در هر ‏آزمون نسبت به آزمون قبلی درصد درس‌هایم بهتر شود. حتی با رتبه هم کار نداشتم. فقط و فقط با خودم کار ‏داشتم. به درصدهای خودم کار داشتم...‏

یک نکته‌ی دیگر هم بود: حوصله‌ی کلاس را نداشتم. یعنی حوصله‌ی کلاس را داشتم. اما فقط به‌عنوان یک ‏انگیزه‌ی شروع. به‌عنوان جرقه و خوبی یک مدرسه‌ی دولتی همین بود. معلم‌ها فقط می‌رسیدند درس‌های ‏پیش‌دانشگاهی را بدهند و خبری از اضافه جات مدارس غیرانتفاعی نبود. من نکته را می‌گرفتم و خراب می‌شدم ‏روی کتاب کنکورها و تا ته ماجرا را خودم در می‌آوردم...‏

رتبه‌ی کنکورم که آمد خوشحال شدم. خبر قبولی در دانشگاه تهران هم مشت محکمی بر دهن کاپیتالیسم و ‏مدارس غیرانتفاعی بود. ‏

فکر می‌کردم شاخ غول شکسته‌ام. اما زیاد طول نکشید که فهمیدم اصلاً مهم نیستم. نه شیوه‌ی درس خواندنم و نه ‏دانشگاه تهران قبول شدنم برای کسی مهم نبود. وقتی خواستم بروم مدرک پیش‌دانشگاهی‌ام را بگیرم دیدم همه ‏را می‌فرستند پیش مشاور مدرسه. هیچی. طرف فقط می‌خواست بداند کدام دانشگاه قبول شده‌ای و با چه رتبه‌ای. ‏پیش‌دانشگاهی خفنی نبود. تنها رتبه‌ی سه‌رقمی‌اش من بودم. رتبه‌های بعد 3500 و 4500 و 6700 و بقیه ‏می‌رفتند سمت رتبه‌های 5 رقمی... مشاور تعطیلی بود. در طول سال 86-87 همیشه دلم به حال کسانی که پیشش ‏می‌رفتند می‌سوخت. خلاصه تریپ من چه خفنم برداشتم و رفتم پیشش. ازم پرسید کدام دانشگاه قبول شدی؟‏

گفتم: تهران.‏

کلافه ازم پرسید: کجای تهران قبول شدی؟

همان‌جا در یک آن فهمیدم که هیچ پخی نیستم. گفتم: دانشگاه تهران.‏

بعد گفت رتبه‌ات چند شد؟

گفتم و او هم پایین برگه‌ی دریافت مدرک پیش‌دانشگاهی‌ام را امضا کرد و گفت: به‌سلامت.‏

در هیچ‌کدام از آزمون‌های قلم چی هم شرکت نکرده بودم که حداقل قلم چی حالم را بپرسد. ولی خب... هنوز هم ‏وقتی به انتخاب‌های آن سالم (چه مدرسه‌ای، چه شیوه‌ای برای درس خواندن و...) فکر می‌کنم ته دلم گرم می‌شود! ‏


‏‏2-‏ دانشگاه اما داستان دیگری داشت. 2 سال طول کشید تا بفهمم که شیوه‌ی قبلی درس خواندنم فقط برای کنکور ‏جواب می‌داده. کسی هم نبود که یادم بدهد. یک سال اول گیج و گول محیط دانشگاه بودم. سال و دوم هم مبهوت ‏حوادث 88. هنوز هم وقتی یادداشت‌های آن سال‌هایم را نگاه می‌کنم از حجم ابله بودنم شرمسار می‌شوم. ‏بلاهت‌ها داستان دیگری‌اند که باید در مجال دیگری گفته شوند.‏

اما از سال سوم بود که فهمیدم باید گروهی درس بخوانم. فهمیدم تنهایی از پسش برنمی‌آیم. یعنی اگر هم بربیایم ‏برای نمره گرفتن آن چیزهایی که باید بلد باشم چیزهای دیگری‌اند... چیزهایی که از طریق شرکت در گروه‌ها به ‏دست می‌آید. نمره‌هایم درخشان نبود و تصمیمی هم نداشتم که جزء تاپ مارک‌های دوره شوم. تاپ مارک های ‏مان بچه‌های نحیفی بودند که حرص زدنشان برای صدم صدم یک نمره غم‌انگیز بود. فهمیدم که با گروهی درس ‏خواندن هم کمتر باید درس بخوانم و هم بازدهی بهتر خواهد بود.‏


‏3-‏ دخل‌وخرج‌هایم را دسته‌بندی کردم که ببینم برای چه‌کارهایی بیشترین پول را خرج می‌کنم. می‌خواستم خودم را ‏بیشتر بشناسم. پول ارزشمند است. به‌خصوص آدمی مثل من که عرضه‌ی خوب پول در‌ آوردن ندارد ریال ریال ‏پولش را بیخود خرج نمی‌کند. حتم برای چیزهایی که برایش ارزش دارند خرج می‌کند... از این طریق می‌فهمی که ‏چه چیزهایی برایت بیشترین ارزش را دارند.‏

دخل‌وخرج را حساب کردم. چیزی آنجا بود که خیلی ناراحتم کرد: مقدار پولی که برای آموزش خودم خرج ‏می‌کنم نسبت به بقیه‌ی خرج‌ها (خورد و خوراک، رفت و آمد، مصارف فرهنگی و...) ناچیز است. توی 6 ماه فقط 2 ‏درصد از هزینه‌هایم صرف آموزش شده بود. حالا آموزش هر چیزی... آموزش یک نرم‌افزار،  آموزش یک ‏مهارت، آموزش یک مجموعه رفتار... من آدمی بودم که برای آموزش خودم، برای توسعه‌ی مهارت‌های خودم پول ‏خرج نمی‌کنم. ‏

تفسیر بدبینانه کردم که این روند من را در چرخه‌ی نابودکننده‌ی فقر له‌ولورده خواهد کرد. روز به روز فقیرتر ‏خواهم شد. آدم فقیر چون کاری بلد نیست پول درنمی‌آورد. چون پول در نمی‌آورد برای یاد گرفتن و توسعه‌ی ‏مهارت‌هایش در یک کار هم پول خرج نمی‌کند. در نتیجه بی‌عرضه‌تر و فقیرتر می‌شود.‏

بی‌پولی مؤثر بود. اما تنها دلیل نبود. این را یکی از رفقا گفت: فلانی، تو ماتحت سر کلاس نشستن و کلاس رفتن را ‏نداری. به خاطر همین هم برای کلاس پول خرج نمی‌کنی. اصلاً اعصاب این را نداری که بنشینی سر کلاس و یک ‏نفر بیاید شسته‌رفته و کلاسه‌بندی شده مطالب را بگوید. یا از موضوع خوشت می‌آید یا نمی‌آید. اگر خوشت بیاید ‏از روند کند کلاس دیوانه می‌شوی. احساس می‌کنی طرف قصد کلاه‌برداری دارد که این‌قدر آهسته‌آهسته دارد ‏چیزها را می‌گوید. دوست داری سریع چیزهای بیشتری چنگ بزنی و این توی کلاس‌ها غیرممکن است. اگر هم ‏خوشت نیاید که نشستن در یک فضای سقف دار برایت دیوانه کننده است. تو داری استاد سلف استادی می‌شوی...‏

پربیراه نمی‌گفت. کل کارهای پایان‌نامه‌ی ارشدم را خودم انجام دادم. با در و دیوار زدن خودم. استادم آدم گیری ‏نبود. ولی از آن طرف هم کوچک‌ترین راهنمایی کردنی در قاموسش نبود. کلاً 3 بار پیشش رفتم. یک بار برای ‏این‌که استاد راهنمایم بشود، یک بار برای این‌که درس پایان‌نامه را برای ترم بعد تمدید کند و یک بار هم برای ‏فیکس کردن زمان و مکان جلسه‌ی دفاع.‏


‏4-‏ سایت تیونینگ تاک را دوست دارم. برای هر دسته از ماشین‌ها یک فوروم خاص دارد. ماشین‌هایی که تیراژشان ‏بالا است جالب نیستند: پژو، سمند، پراید، ال90... این‌ها ماشین‌هایی هستند که همه سوار می‌شوند. سر همین ‏مشکلاتشان شایع است و هر مکانیکی از پسشان برمی‌آید. اما بقیه‌ی ماشین‌ها کم شمارند. تولیدشان متوقف شده ‏است. خاص‌اند. اینجاست که سایت تیونینگ تاک ارزش خودش را نشان می‌دهد. مخصوصاً اگر ماشینت قدیمی ‏باشد که اغلب همین‌طور است. تو با تعدادی آدم که ماشینشان همانند تو است هم‌کلام می‌شوی. می‌بینی که چطور ‏آن‌ها هم ماشینی قدیمی اما دوست‌داشتنی مثل تو را سوار می‌شوند و چطور خاطرش را می‌خواهند. هر تعمیرکاری ‏نمی‌تواند برایت دست به آچار شود. لیست تمام تعمیرکارهای ماهر مربوط به ماشینت را پیدا می‌کنی. ملت در ‏فروم ها از مشکلات عجیب‌وغریب ماشینشان صحبت می‌کنند. تو هم با همین مشکل روبه‌رو شده‌ای و بعد از ‏کش‌وقوس‌های فراوان فهمیده‌ای که درمانش چه بوده. پاسخ سؤالشان را می‌دهی. و خیلی وقت‌ها برعکس. ‏مشکلی برایت پیش می‌آید و دیگران هستند که تجربه و راهنمایی‌های لازم را بدون هیچ منتی در اختیار ‏می‌گذارند. افرادی که عضو فروم ها هستند از تعمیرکارهای خیلی حرفه‌ای هستند تا آدم‌های مبتدی که تازه آن ‏ماشین را خریده‌اند... ولی همه در حال یادگیری از همدیگرند... همه یاد می‌دهند و یاد می‌گیرند...‏

‏5-‏ کلاً با ویدئوهای آموزشی سایت ‏edx.org‏ حال می‌کنم. چند وقت پیش دوره‌ای از دانشگاه‌هاروارد توجهم را جلب ‏کرد. عنوانش خیلی سلطنتی به نظر می‌آمد: ‏Leaders of Learning‏. ‏

در زمینه‌ی شغلی و کاری تابه‌حال هر کاری که انجام داده‌ام کاملاً بی‌ربط به رشته‌ی دانشگاهی و حتی بی‌ربط به ‏گذشته‌ام بوده. تنها چیزی که در این ویژگی برایم حیاتی است توانایی یادگیری است... و عنوان این دوره‌ی سایت ‏edx‏ به‌شدت اغواکننده بود. این‌که دانشگاه‌هاروارد هم ارائه‌کننده‌اش بود در ذهنم برایش اعتبار ایجاد کرد.‏

اول فکر کردم در مورد سلاطین یادگیری در عصر معاصر است. در مورد شیوه‌های مختلف یادگرفتنشان.‏

هم بود و هم نبود.‏

بیشتر در مورد مدیریت شیوه‌های آموزش است. چند تا فیلم اول را دیدم و از لحن حرف زدن آقای ریچارد المور ‏خوشم آمد و مشتری شدم. ‏

الآن بخش اول را که در مورد انواع یادگیری است به اتمام رسانده‌ام و از چیزهایی که یاد گرفته‌ام خوشم آمده. ‏جوری که توانستم به کمک آموزه‌های این دوره تئوری‌های یادگیری خودم را سازمان‌دهی کنم.‏

دوره‌ی «رهبران یادگیری» چند تا ویژگی دارد. یکی این‌که به‌شدت روی این تأکید می‌کند که شمای مخاطب این ‏دوره چه نظری داری؟ تئوری شما چیست؟ از کدام دیدگاه به موضوع نگاه می‌کنی؟ به‌شدت انتظار دارد از تو که ‏حتماً تئوری داشته باشی. مهم نیست اشتباه باشد. مهم این است که برای خودت نظر داشته باشی. از تو می‌خواهد ‏که نظرت را بنویسی. از تو می‌خواهد که پرسشنامه‌های مربوط به درس را پاسخ بدهی و الویت هایت را در ‏موضوعات گوناگون تعیین کنی. ‏

نکته‌ی بعدی استفاده از افراد خبره‌ی کار است. مثل دوره‌های دانشگاهی مسخره نیست که فقط تئوری باشد. فقط ‏آقای المور نیست که حرف می‌زند. بلکه مدیران موفق مدارس ، مدرسان موفق دانشگاه‌ها و نوآوران آموزشی هم ‏جابه‌جا نظراتشان را اعلام می‌کنند. نظراتی که با دیدگاه‌های ساختارمند آقای المور می‌توانی آن‌ها را توی ذهنت ‏دسته‌بندی کنی و ویژگی‌های خوب و بد هرکدامشان را برداری و با آن‌ها نظریه‌ی خودت را ابداع کنی...‏


‏6-‏ ویل ریچاردسون 5 ویژگی آینده‌ی یادگیری برای بشریت را به‌صورت زیر فهرست کرده است:‏

‏-‏ محتواهای آموزشی همه‌جا در دسترس خواهد بود و دیگر منحصر به مدارس و دانشگاه‌ها و امثالهم نخواهد ‏بود.‏

‏-‏ معلم‌ها و یاددهندگان همه‌جا در دسترس خواهند بود.‏

‏-‏ یادگیری شخصی‌سازی خواهد شد.‏

‏-‏ شبکه‌ها و شبکه‌سازی افراد مرتبط و علاقه‌مند به هر موضوع، کلاس درس‌های آینده خواهند بود.‏

‏-‏ یادگیری در همه‌جا اتفاق خواهد افتاد.‏


‏7-‏ بیشتر مباحث یادگیری که من دیده‌ام حول‌وحوش مسائل روان‌شناختی و این‌ها بوده‌اند. دوره‌ی رهبران یادگیری ‏چهارچوبی برای انواع یادگیری ارائه کرده که با همه‌ی سادگی‌اش به‌شدت دید آدم را نسبت به یادگیری باز ‏می‌کند. این‌که تئوری یادگیری من در این مدل ساده کجا قرار می‌گیرد تمام داستان‌های روان‌شناختی بعدی را به ‏وجود می‌آورد. ‏

مهم‌ترین چیز این است که تئوری یادگیری من چیست.‏

چهارچوب نظری تئوری‌های یادگیری در یک صفحه‌ی مختصات دو بعدی قابل رسم است. در دو سوی محور افقی ‏یادگیری سلسله مراتبی (‏Hierarchical‏) و یادگیری توزیع‌شده (‏Distributed‏)‏‎ ‎‏ قرار دارد. در دو سوی محور ‏عمودی هم یادگیری فردی (‏Individual‏) و یادگیری جمعی (‏Collective‏)‏‎  ‎‏ قرار دارد.‏

بر این اساس ما چهار مدل تئوری یادگیری داریم:‏

سلسله مراتبی فردی (Hierarchical Individual)

سلسله مراتبی جمعی (Hierarchical Collective)

توزیع‌شده‌ی فردی (Distributed Individual)

توزیع‌شده‌ی جمعی (Distributed Collective)

تئوری های یادگیری

‏8-‏ یادگیری سلسله مراتبی فردی (‏Hierarchical Individual‏) یعنی چه؟

این نوع از یادگیری در مدارس معمول‌اند. ‏

ساختار سلسله مراتبی مدارس از پیش‌دبستانی و بعد دبستان و دبیرستان. یادگیری از صفر شروع می‌شود و در هر ‏سال مجموعه مطالبی ارائه می‌شوند تا سال بعد و مطالبی سطح بالاتر. (منظور از سلسله‌مراتب همین است.) موفقیت ‏فقط به‌صورت فردی تعریف می‌شود: نمره‌هایی که هر دانش‌آموز و هر یادگیرنده در پایان دوره کسب می‌کند. ‏نمره‌های هر کس هم خاص او است و برای مجموعه‌ی یاددهنده (مدرسه) این مهم است که تمام افراد تا جای ‏ممکن نمره‌ی بالایی کسب کنند.‏

محتوای درسی طراحی‌شده مهم‌ترین هدف یادگیری است. همه‌ی مراحل یادگیری قابل‌اندازه‌گیری با نمره است. ‏معلم خوب بسیار مهم است.‏

یادگیری چگونه اتفاق می‌افتد؟ از طریق تلاش‌های فردی و فراگرفتن محتواهایی که معلم‌ها فراهم می‌کنند.‏

ساختار اجتماعی این مدل از یادگیری ساختار یادگیری جوانان از بزرگ‌سالان است و این پیش‌فرض را دارد که ‏کسانی که در مدرسه نمره‌های خوبی کسب می‌کنند سزاوار موفقیت‌های اجتماعی و اقتصادی‌اند.‏

مثال‌های تکمیلی‌اش در درس‌های دوره عالی است. ویدئوهای تد مرتبط با این مدل که چه چیزهایی باعث می‌شوند ‏دانش آموزان بهتر ریاضی یاد بگیرند تا طرح مدارس تیزهوشان و...‏


‏9-‏ یادگیری سلسله مراتبی جمعی (‏Hierarchical Collective‏)‏‎  ‎‏ یعنی چه؟

نمونه‌ی پیشرفته‌ی تئوری سلسله مراتبی فردی است. ‏

مدرسه‌هایی که چیدمان نیمکت‌ها به‌صورت دورتادور کلاس است و در درس‌ها میزان مشارکت بچه‌ها مهم است ‏بر اساس این تئوری یادگیری عمل می‌کنند. ‏

بر اساس این تئوری یادگیری بیشتر یک فعالیت گروهی است تا فردی و رقابتی.‏

دانش آموزان باید مطالب طراحی‌شده در کتاب‌های درسی را به صورت گروهی و ارتباط برقرار کردن بین ‏خودشان و با معلم‌هایشان یاد بگیرند.‏

در این تئوری یاد گرفتن ارزش‌های اجتماعی و اهداف تعیین‌شده توسط طراحان محتواهای درسی مهم‌ترین هدف ‏است تا دانش آموزان بتوانند فردای روزگار فردی مفید در جامعه باشند.‏

یادگیری از طریق همکاری با دیگران اتفاق می‌افتد. معلم‌ها دانش آموزان و یادگیرنده‌ها را راهنمایی می‌کنند و ‏یادشان می‌دهند که چه طور با دیگران همکاری کنند.‏

در این تئوری کسانی یادگیرنده‌ی موفق به شمار می‌روند که بتوانند به نحوی مؤثر با جامعه همکاری کنند. ولی ‏مهارت‌های شناختی و اجتماعی ضروری برای موفقیت فردی به‌راحتی قابل‌اندازه‌گیری و نمره دهی نیست.‏


‏10-‏ یادگیری توزیع‌شده‌ی فردی (‏Distributed Individual‏) یعنی چه؟‏

فرض اساسی این تئوری این است که بشر ذاتاً یادگیرنده است و یادگیری هیچ‌وقت متوقف نمی‌شود. کسانی که ‏دوره‌های آنلاین را می‌گذرانند با این تئوری یادگیری بسیار آشنا هستند.‏

توزیع‌شده یعنی این‌که محتواهای آموزشی کلاسه‌بندی شده نیست. در دانشگاه نیست. درجاهای مختلف ‏پخش‌شده (مثل اینترنت) و متناسب با سؤالی که به وجود آمده قابل پیگیری است. نیازی به دسته‌بندی افراد بر ‏اساس سن و سال و جنسیتشان نیست. هر فرد در هر دوره‌ای از زندگی می‌تواند شروع به یادگیری چیزی کند که ‏به آن احساس نیاز دارد و محتواهای آموزشی لازم هم در اختیارش خواهند بود.‏

در اینجا محتوای طراحی شده‌ای وجود ندارد. هر فرد به نیازها و سؤال‌های خودش نگاه می‌کند. بر اساس آن‌ها ‏جست‌وجو می‌کند و به منابع یادگیری دست پیدا می‌کند و دانش و مهارت‌های خودش را گسترش می‌دهد.‏

افراد خودشان هستند که تعیین می‌کنند چه چیزی را بر اساس ارزش‌ها، علائق و توانایی‌هایشان یاد بگیرند.‏

موفقیت در یادگیری هم بر اساس نمره نیست، بلکه توسط خود فرد قابل‌تعیین است،‌ این‌که تلاشش برای ‏یادگیری چه قدر توانسته اهدافش را تأمین کند.‏

خودآموزی‌های آنلاین مثال بارز این تئوری یادگیری است.‏


‏11-‏ یادگیری توزیع‌شده‌ی جمعی (‏Distributed Collective‏) یعنی چه؟‏

فرض اساسی این تئوری این است که مردم خارج از هر سلسله مراتبی می‌توانند با ایجاد شبکه‌های علائق مشترک ‏به‌طور همزمان هم یاد بگیرند و هم یاد بدهند. شبکه‌ی افراد مرتبط با یک موضوع می‌تواند شامل افرادی با مدرک ‏تحصیلی بالا در آن حوزه تا افراد معمولی باشد. ‏

علاقه‌ی مشترک کلیدواژه‌ی این تئوری است. ایفای نقش یادگیرنده و یاددهنده به صورت همزمان قدرت هر ‏شبکه را تقویت می‌کند. محتواهای یادگیری از پیش تعیین شده نیست. محتواها بر اساس نیازهای افراد پی در پی ‏تولید می‌شود. یادگیری در بشر امری ذاتی است و فقط مرگ است که آن را متوقف می‌کند.‏

‏ از آنجا که بشر موجودی اجتماعی است اگر برای موضوع مورد علاقه و مورد سؤال اجتماع و شبکه‌ای شکل بگیرد ‏که در آن افراد از یکدیگر یاد بگیرند، برای هم سؤال ایجاد کنند و به دنبال پاسخ سؤال‌های هم بیفتند یادگیری به ‏بهترین شکل ممکن اتفاق می‌افتد و توانمندی‌های فردی و اجتماعی همه تقویت می‌شود.‏

در این تئوری موفقیت یادگیری به صورت میزان اثرگذاری و معناداری افراد در شبکه‌های اجتماعی گوناگون برای ‏در دسترس گذاشتن و یاد گرفتن و یاد دادن و مشارکت‌ها تعریف می‌شود.‏

یکی از افرادی که در فیلم‌های دوره‌ی «رهبران یادگیری» مورد مصاحبه قرارگرفته بود جملاتی طلایی در مورد ‏یادگیری گفته بود:‏

‏... و یادگیری همیشه فرآیند گفت‌وگو است. خواندن هم درنهایت یک گفت‌وگو است. گفت‌وگو با یک نویسنده، ‏با کسی از زمانه‌ای دیگر یا از زمانه‌ی خودمان،‌ گفت‌وگو با فضایی که کتاب آن را ایجاد کرده... و زمانی شما ‏می‌توانید واقعاً یاد بگیرید که بتوانید وارد یک گفت‌وگو بشوید...‏


‏12-‏ دوره‌ی «رهبران یادگیری» قبل از شروع آموزش‌ها یک تست برگزار می‌کند که با پاسخ دادن به آن می‌فهمی که به ‏صورت پیش‌فرض کدام تئوری را بیشتر قبول داری.‏

من تئوری یادگیری توزیع‌شده‌ی فردی را 72 درصد، تئوری توزیع‌شده‌ی جمعی را 47 درصد و سلسله‌مراتب ‏فردی را 1(یک!) درصد قبول داشتم... احتمالاً شما اگر در دوره شرکت کنید تئوری پیش‌فرضتان متفاوت خواهد ‏بود.‏


‏13-‏ ‏4 شماره‌ی اول این متن در مورد هر یک از تئوری‌های یادگیری است در مکان و زمان خودش. می‌توانید بگویید هر ‏کدام مربوط به کدام تئوری یادگیری است؟

 
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۲۲
پیمان ..

معصومه خندان لیسانس, برق شریف خوانده بود. و فوق لیسانس ام بی ای دانشگاه تهران. و بعد رفت آمریکا و از هاروارد فوق لیسانس MPA گرفت. دیروز آمده بود دانشگاه تا در یک ارائه‌ی 1 ساعته از تجربیاتش در دوره‌ی 2 ساله‌ی هاروارد و رشته‌ی MPA بگوید. حرف‌هایش جالب بود.

زمینه‌ی دانشگاه خیلی مهم است. context دانشگاه است که برایت می‌ماند. رشته‌ای که خوانده‌ای به خصوص در مقطع لیسانس به محاق فراموشی می‌رود. ولی زمینه‌ی دانشگاه نه. مهارت‌هایی که آدم در دانشگاه‌های خوب یاد می‌گیرد باعث می‌شود که بتواند زندگی کند. بتواند در هر کجایی ازین کره‌ی خاکی هست خوب عمل کند. شریف و تهران و بعد هاروارد از او شخصیت فوق‌العاده‌ای ساخته بودند.

مدرسه‌ی هاروارد کندی، مدرسه‌ی آموزش حکومت‌داری و سیاست‌گذاری است. به سایتش که بروی تاریخچه‌اش را نوشته‌اند. این که بعد از رکود بزرگ آمریکا و جنگ جهانی دوم، به قدری مسائل مدیریت داخلی کشورها و مسائل بین‌الملل پیچیده شده بود که هارواردی‌ها به فکر افتادند که مدرسه‌ای برای آموزش حکم‌رانی و سیاست‌گذاری راه بیندازند. امروزه روز افتخار مدرسه‌ی هاروارد کندی این است که بعد از 80سال 46000 فارغ‌التحصیلش در 200کشور دنیا مشغول امور کشورداری‌اند. 

روزهای اول هم‌کلاس شدن با مردان سیاست آمریکا و ارتشی‌هایی که با لباس‌های نظامی سر کلاس رفت و آمد می‌کردند برای معصومه خندان خوفناک بود.

پیش‌زمینه‌های ذهنی آدم را خسته و ویران می‌کنند. سال اول حضورش در هاروارد خیلی بهش سخت گذشت. هزاران پیش‌زمینه‌ی ذهنی داشت که مدتی طول کشید تا بتواند آن‌ها را کنار بگذارد و بتواند با محیط اطراف خودش دوست شود. مثلا می‌گفت که من این پیش‌زمینه را داشتم که آن‌جا آزادی کامل وجود دارد و هر کس هر جور دلش می‌خواهد می‌تواند زندگی کند. من حجابم را رعایت کردم. روسری سرم می‌گذاشتم. فکر می‌کردم که چون آزادی هست پس من هم می‌توانم حجابم را رعایت کنم. روزهای اول آقایی آمد تا با من دست بدهد. دست ندادم. و برای هر دوی‌مان این یک واقعه‌ی شوک‌آور بود. برای او خیلی توهین‌آمیز شد که من بهش دست نداده‌ام. و برای من هم خیلی شوک‌آور بود که چرا نباید به عقاید من احترام گذاشته شود. هیچ جا آزادی کامل وجود ندارد. یا این که تا 2-3هفته‌ی اول نمی‌گذاشتند من صبح‌ها بیایم داخل سالن تربیت بدنی دانشکده والیبال و ورزش های غیر از دویدن بکنم. چون روسری داشتم و بدنم پوشیده بود و مربی نمی‌گذاشت که با روسری  ورزش های غیر از دویدن را انجام بدهم. ولی آن‌قدر اصرار کردم تا که پذیرفتند که من اینم.

عکس‌هایش از ورزش‌های صبح‌گاهی و دویدن‌های صبحگاهی را هم نشان‌مان داد. از نظم عجیب دانشجوهای آن‌جا گفت. این که مثلا هر روز 6صبح تمرین‌ ورزشی داریم. من 5دقیقه به 6 که می‌رسیدم می‌دیدم هیچ کس نیامده. مطلقا هیچ کس. بعد ساعت 6که می‌شد یکهو می‌دیدم 100نفر آدم با هم‌ آمده‌اند.

و بعد دیگر جا افتاد. می‌گفت سال دوم یک درسی بود در مورد کاندید شدن در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا. مهارت‌ها و شیوه‌های ریاست جمهوری در آمریکا و پیروز شدن در انتخابات. من می‌خواستم این درس را بردارم. رفتم با استادش حرف زدم. الویت با آمریکایی‌ها بود. من توی لیست رزرو بودم. 100نفر رزرو بودیم و ازین 100نفر 3نفر انتخاب می‌شدند. و بعد من جزء این 3نفر انتخاب شدم. توی خود ایران که بودم اصلا مسائل سیاسی و جناح‌ها و انگیزه‌ها و... را دنبال نمی‌کردم. ولی آن‌جا مجبور شدم به کوچک‌ترین اخبار هم توجه کنم و کلی مهارت مناظره و مذاکره یاد بگیرم. 

مدرسه‌ی هاروارد کندی در مقطع فوق‌لیسانس 4تا گرایش دارد. جزئیات این 4 گرایش را این جا نوشته‌اند. معصومه خندان توسعه‌ی جهانی International development  را خوانده بود. یک دوره‌ی 2 ساله که برخلاف ایران به هیچ وجه قابل تمدید نبود. سال اول همه‌ش به خواندن اقتصاد و ریاضی می‌گذرد. اقتصاد خرد. اقتصاد کلان. اقتصاد خرد پیشرفته. اقتصاد کلان پیشرفته. ریاضیات پیشرفته. و بدجوری سر این درس‌های ریاضی فشار می‌آورند. جوری که نایی برای دانشجوها نمی‌ماند. معصومه خندان می‌گفت یکی از مهارت‌هایی که توی شریف یاد گرفته بودم گروه کوه دانشگاه بود. این که چطور استقامت کنی. چطور ادامه بدهی. تجربیات گروه کوه و سختی‌هایش باعث شد که بتوانم سال اول دوام بیاورم...

توی دانشکده هر روز هر روز ارائه برگزار می‌شود. ارائه‌ها هم توسط آدم‌های کله گنده اجرا می‌شود. هر روز عصر می‌بینی که فلان وزیر یا فلان رییس جمهور از فلان کشور دنیا آمده و دارد در مورد تجربه‌ی اجرای سیاست بهمان در کشورش ارائه می‌دهد. بعد ارائه‌ها هم مثل ایران فقط برای دانشجوها نیست. اساتید با شور و شوقی بیشتر از دانشجوها در ارائه‌ها شرکت می‌کنند. آن‌ها هستند که بیشترین سوال‌ها را می‌پرسند. سال اول برای معصومه خندان دردناک بود. چون هر روز هر روز ارائه‌هایی جذاب و به‌دردبخور توی لابی دانشکده‌اش برگزار می‌شد. و او چون کلی تمرین و تکلیف و درس داشت مجبور بود از کنارشان رد شود و به درس و مشقش برسد. لحظه‌ی لحظه‌ی هاروارد یادگرفتنی است. 

یک چیز دیگر هم جدی و واقعی بودن درس‌ها است. توی ایران و شریف همه چیز تمرین و تکلیف است. کاربردی‌ترین مسائل هم توی دانشگاه‌های ایران به صورت تمرین‌های فضایی درمی‌آیند. ولی آن‌جا این طور نبود. تمرین یک هفته‌ی یکی از درس‌های معصومه خندان در مورد سیاست‌گذاری عمومی در مکزیک بود. 3تا موضوع داده بودند که انتخاب کنید و 2هفته رویش کار کنید. مدل‌سازی دینامیکی کنید و نتایج را بعد از 2هفته ارائه کنید. او هم دید 3تا موضوع ساده‌اند و به سبک و سیاق ایران مثل یک تکلیف ساده حل‌شان کرد و مدل‌سازی کرد و رفت سر کلاس. بعد یکهو دید روز ارائه، مسئولان اجرایی و حکومتی کشور مکزیک به صورت آنلاین ارائه‌های آن‌ها را دنبال می‌کنند و به عنوان یکی از حضار در کلاس به صورت آنلاین حضور دارند. سوال هم می‌پرسند و نظر در دانشجوها را در مورد کارشان جویا می‌شوند!

هم‌کلاسی شدن با آدم‌هایی از ملیت‌های مختلف تجربه‌ای فوق‌العاده در رشته‌ی MPA است. معصومه خندان می‌گفت یک کلاس داشتم که تویش از 29 تا کشور مختلف نشسته بودیم. 

Leadership، pubic policy، geopolitics، institution ، education، international relation و.... موضوع هایی  هستند که انتخاب می‌کنی و به عنوان تز ارشد روی‌شان کار می‌کنی. معصومه خندان روی موضوع مرگ و میر زنان باردار در ترکیه کار کرده بود. می‌گفت یکی از استادهای آن‌جا پاکستانی بود. 1 سال از دانشگاه کناره گرفت و رفت پاکستان که مشکلات آموزش در پاکستان را پیدا کند. 1سال مصاحبه‌های مختلف با آدم‌های زیاد کرد. آمار و اطلاعات جمع‌آوری کرد. فیلم و عکس جمع‌آوری کرد. و بعد برگشت تا آموزش در پاکستان و مشکلات آن را با استفاده از سیستم‌های دینامیکی مدل‌سازی ریاضی کند و گلوگاه‌ها را پیدا کند و راه حل ارائه بدهد. می‌گفت پروژه‌ی یکی از درس‌های‌مان یارانه در کشور اندونزی بود. تمام داده‌های اطلاعاتی کشور اندونزی را به ما می‌دادند تا یک مدل طراحی کنیم و بگوییم چه مقدار یارانه به چه کسانی در آن کشور داده شود تا ازیک طرف فقرا زندگی بهتری را بتوانند داشته باشند و از طرف دیگر یارانه به جیب مرفهان جامعه نرود. (چیزی مشابه ایران.) می‌گفت ما این را انجام دادیم و در اختیار دولت اندونزی گذاشتیم. از سیاست‌های خود دولت آن کشور بهینه‌تر شده بود مدل ما!

این که کارآموزی سال اولت یک مسافرت 2ماهه به یک کشور در حال توسعه باشد و تمام خرج و مخارج این سفر 2ماهه را هم دانشگاه بدهد هیجان‌انگیز است. معصومه خندان این فرصت 2ماهه را رفته بود آفریقای جنوبی. 2 ماه مجوز دانشگاه هاروارد کندی را داری که توی کوچه پس کوچه‌های آفریقای جنوبی سر بزنی و به مراکز حکومتی بروی و از سیاست‌های‌شان و نحوه‌ی اجراییات‌شان بپرسی و برایت توضیح بدهند. جالبش این است که بعد از این 2ماه گزارشی ازت نمی‌خواهند. فقط پول بهت می‌دهند که 2ماه برو و سر از کار حکومت آن کشور مورد نظر دربیاور. همین و تمام. در طول 2سال حضورش در مدرسه‌ی هاروارد کندی هم آفریقای جنوبی رفته بود و هم کره‌ی‌ جنوبی و هم کلمبیا. حوزه‌ی کاری مدرسه‌ی هاروارد کندی روی حکومت در تمام کشورها (از توسعه نیافته تا جهان اولی!) است. همه‌ی اساتید آن‌جا به طور پایه‌ای اقتصاد خوانده‌اند و در سایر زمینه‌های علوم اجتماعی به طور تخصصی کار می‌کنند.

اعتماد به نفسی که مدرسه‌ی هاروارد کندی به شما می‌دهد... این یکی از شیرین‌ترین تجربیات معصومه خندان بود. می‌گفت به انحاء مختلف به دانشجوهای‌شان این باور را می‌دهند که شما مهم‌ید. دغدغه‌های شما دغدغه‌های مردم جهان است. پی در پی این باور را در شما ایجاد می‌کنند که کار جهان در دست‌های شماست. حکومت‌داران هی مسائل حکومتی را به صورت پروژه‌ی درسی به دانشجوها واگذار می‌کنند. هی شخصیت‌های برتر کشورها می‌آیند توی دانشکده و ارائه می‌دهند. 

توی سایت هاروارد کندی اگر بروی آمار فارغ‌التحصیلان این دانشکده را هم دارند. برای‌شان مهم است که این خانم یا آقایی که این جا درس خوانده بعدش چه شده. بعدش در کجا مشغول به کار شده...

جای جای دانشکده جمله‌ی ماه می‌خواهیم جهان را جای بهتری کنیم به چشم می‌خورد. جمله‌ی مشهور جان اف کندی در جای جای دانشکده به صورت شعار به چشم می‌خورد: بپرسید که شما چه کار می‌توانید بکنید؟ یک توضیح اضافه هم خود هارواردی‌ها به آن اضافه کرده‌اند: و تصور کنید که ما با هم چه کار می‌توانیم انجام بدهیم؟ ما می‌خواهیم جهان را جای بهتری کنیم.

یک آرم مخصوص هم دارند: YOU ARE HERE. 

یک مقوای ساده که کلمات بالا به صورت درشت روی آن نوشته شده و پایینش هم یک نقشه‌ی جهان است. دانشجوها و فارغ‌التحصیل‌های کندی هاروارد هر کجای دنیا که بروند،‌این آرم را دست‌شان می‌گیرند و یک عکس یادگاری می‌اندازند. بعد پای عکس توضیحات کی،‌ کجا،‌ چگونه را اضافه می‌کنند و می‌فرستند به ایمیل دانشکده. دانشکده آن عکس را با توضیحات و کلی آب و تاب توی سایت دانشگاه منتشر می‌کند و به این افتخار می‌کند که دانشجویان و فارغ‌التحصیلان من در نقطه نقطه‌ی جهان حضور دارند.

در آخر کار معصومه خندان هم این کار را کرد. آرم دانشکده‌شان را دست گرفت و با ما که پای حرف‌هایش نشسته بودیم یک عکس دسته‌جمعی انداخت.

معصومه خندان برمی‌گردد به ایران؟ آیا با آن همه درس حکومت‌داری و آن همه تجربه‌ی فشرده‌ای که در طول 2 سال در برترین دانشگاه دنیا کسب کرده می‌تواند در ایران کار کند؟ یک چیزی ته دلم می‌گفت نمی‌گذارند. نخواهند گذاشت... ولی او گزینه های دیگری به جز برگشت هم داشت. می‌توانست دکترا را هم در هاروارد بخواند و روی international relation کار کند. می‌گفت آن‌جا تصویری که از ایران دارند به شدت منفی است. من می توانم روی این تصویر کار کنم. آن‌ها تصویر منفی‌ای دارند و سیاست‌هایی که آمریکایی‌ها و سایر کشورهای جهان در مورد ایران اعمال می‌کنند بر اساس این تصویر منفی است. و این سیاست‌ها روی زندگی مردم ایران خیلی تاثیر می‌گذارد. بی‌کاری جوانان ایرانی دردناک است. وضع بعضی از زنان و آموزش در ایران دردناک است. این‌ها ناشی از سیاست‌های آمریکا هم هست یک بخشیش... یک بدبختی بزرگ دیگر این است که ایرانی‌هایی که آن‌جا هستند هم دوست دارند که از ایران بد بگویند. حالا تو بگیر در مورد مردمان سایر ملل... شاید اگر آن‌جا بمانم و روی این تصویر از ایران کار کنم بیشتر فایده داشته باشم تا در خود ایران. با این که وقتی مسائل ایران را می‌بینم کلی ایده به ذهنم می‌رسد برای حل مشکل. 

یک عکس یادگاری YOU ARE HERE انداختیم و خوشحال و خندان سالن ارائه‌ را ترک کردیم.


پس نوشت: وبلاگ های اساتید دانشگاه هاروارد هم خواندنی است: @@@

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۹:۳۳
پیمان ..