سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

افغانستان-۳

شنبه, ۳۰ مرداد ۱۴۰۰، ۰۹:۴۹ ق.ظ

۱. آرامگاه شاه دوشمشیره است. مزار لیث‌بن‌قیس‌بن‌عباس. سپاه مسلمانان به کابل که رسیده بود دو تا شمشیر به دستش گرفته بود و گردن کفار و بودایی‌ها و غیرمسلمان‌ها را پشت‌سر‌هم قطع می‌کرد. به خاطر همین مشهور شد به شاه دوشمشیره. عکس‌برداری از درونش ممنوع بود. فضای خاصی داشت.  بوی عجیبی می‌داد. در و دیوار پر بود از شعرها و متن‌های لعنت‌نامه. لعنت به آن‌هایی‌ که ریش می‌تراشند. لعنت به زنان بدحجاب. لعنت به زنان بی‌حجاب. پانصد تا گناه صغیروکبیر برای زنانی که موی‌شان معلوم است نوشته بودند. یک وضعیتی بود. مزار شاه دو شمشیره هم تابوتی بزرگ و چوبی بود. آن طرف تابوت مردی با چشمان سورمه‌کشیده نشسته بود و بلندبلند قرآن می‌خواند و این طرف مردی سجده کرده بود و هر از گاهی می‌جهید و پارس می‌کرد. 

 

۲. مسجد شاه‌ دوشمشیره. روبه‌روی آرامگاه و کنار دریای کابل (افغانستانی‌ها به رودخانه می‌گویند دریا) بود. مسجدی است که یک جورهایی نماد کابل است. بسیار معماری زیبایی دارد. اما... وقتی واردش شدیم یک مراسم بود. گوش تا گوش مسجد نشسته بودند. همه هم مردان ریش‌بلند. از معدود جاهایی بود که برای ورود تلاشی نشدیم. توی محراب مرد ریشداری نشسته بود و تندتند دعا می‌خواند و به تمام دشمنان اسلام و دین لعنت می‌فرستاد و همه با تمام وجود آمین می‌گفتند. وسط دعاهایش چند نفر ضجه زدند و کم‌کم همه به مویه افتادند. فضای ترسناکی داشت.

۳. منار فرخنده است. در اواخر سال نودوسه جلوی مسجد شاه‌دوشمشیره ملایی دویده بود بیرون و به دختری اشاره داده بود و داد زده بود که واغیرتا که این سیاه‌سر قرآن را آتش زده. بعدش اتفاقی هولناک افتاده بود. مثل همان‌هایی که توی مسجد ضجه می‌زدند ریخته بودند سر دختر و زدند و لت‌وکوبش کردند و دل‌شان خنک نشد و با ماشین از رویش رد شدند و باز هم دل‌شان خنک نشد. تن مثله‌شده‌اش را انداختند توی دریای کابل و رویش بنزین ریختند و آتشش زدند و از بوی کباب شدن گوشت تن دختر لذت بردند. حس کردند که یکی از دشمنان دین را نابود کرده‌اند و در آینده‌ای نزدیک به بهشت خواهند رفت. بعدها در همان‌ مکانی که مثله‌اش کرده بودند برایش منار شهید فرخنده را ساختند. جماعتی بزرگ کمر به نابودی یک زن تنها گرفتند و نابودش هم کردند. به همین راحتی و تلخی.
 

 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۰/۰۵/۳۰
پیمان ..

نظرات  (۱)

منار فرخنده برای گرامیداشت چی بوده؟ اون دختر یا کاری که باهاش کردند؟

پاسخ:
برای گرامیداشت یاد و خاطره‌ی دختری که زنده زنده کشته شد...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی