سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

سی سالگی

جمعه, ۶ دی ۱۳۹۸، ۰۶:۳۹ ب.ظ

همین الان ا‌ذان مغرب زدند و من سی ساله شدم. سی‌ سال تمام. صدای اذان از مسجدی نزدیک توی خانه پیچید. از این که آخرین روز سی سالگی‌ام را در تهران نبودم خرسندم؛ و از این که باید اولین روز سی و یک سالگی‌ام را در تهران باشم اندوهگینم.
امروز تا توانستم دوچرخه‌سواری کردم. جاده‌خاکی‌ها و جاده سنگلاخ‌های روستای پدری را زیر چرخ‌های پاندا به ستوه آوردم. زمین شخم زدم و تن را خسته کردم. سر ظهر آن مردک همسایه‌ی خاله‌این‌ها باز شلوغ‌بازی درآورده بود برای پسرخاله‌هایم. تا این را شنیدیم بابام سوار ماشین خودش و من هم سوار کیومیزو به تاخت رفتیم. می‌خواستم با دوچرخه بروم. دیدم شکوه ندارد. برای ساکت کردن باید گنده باشی. داییم هم خودش را به دو رسانده بود. مردک غلاف کرد. دادگاه حکم داده بود که تا مسئله‌اش حل و فصل نشود حق ادامه‌ی ساخت و ساز ندارد. هر از چندگاهی که پسرخاله‌هایم را تنها می‌بیند شاخ‌بازی درمی‌آورد.
عصر جمعه و سی‌سالگی در ادبیات افسردگی جایگاه ویژه‌ای دارند. سی‌ساله که می‌شوی با تمام وجود حس می‌کنی که هم مرگ خیلی نزدیک است و هم این‌که اگر قرار بر ادامه باشد تا چهل‌سالگی به نفس کشیدنی می‌گذرد. با تمام وجود حس می‌کنی که هزینه‌ی این پا آن پا کردن و دو به شک بودن خیلی بیشتر از انتظارت است. می‌فهمی که نمی‌شود پایت هم این طرف جوی باشد هم آن طرف. می‌فهمی که جوی زندگی سریع‌تر از هر چیزی گشاد می‌شود و اصرار بر وضع پا در هوایی مساوی با جر خوردن است و می‌فهمی که خوشی‌های زندگی را در لحظه باید دریابی که قرار بر تکرار نیست و نخواهد بود.
چند روز پیش محمد زنگم زد که بیا در نوشتن یک ایسی کمکم کن. گفتم در خدمتم. گفت برای گرفتن پذیرش دانشگاه باید ایسی بنویسم. گفتم منظورت SOP است؟ گفت نه. آن را نوشتم. این‌ها مقاله‌طور می‌خواهند. چیزی که هم جدی باشد هم جدی نباشد. گفتم چی چی می‌خواهند؟ گفت چند تا می‌خواهند. یکی‌اش در مورد رهبرانی که در زندگی‌ات ستایش‌شان کرده‌ای. یکی در مورد ۲۵ ویژگی خودت که ما بتوانیم با آن‌ها به شناختی جامع از تو برسیم. یکی‌اش ۶ تصویر و نمودار و جدول از زندگی‌ات که حس می‌کنی توصیف خوبی از زندگی‌ات هستند. 
خوشم آمد. کمی با هم حرف زدیم و ایده‌پردازی و خیال‌پردازی کردیم. گفتم باید روز سی‌سالگی‌ام این را برای خودم اجرا کنم. باید عکس‌ها و نمودارها و جدول‌های اصلی سال سی‌ام زندگانی‌ام را بگذارم جلویم و ۶ تا... نه حالا اگر ۱۰ تا هم شد اشکال ندارد... ۱۰تای‌شان را برگزینم. باید ۲۵ تا از ویژگی‌هایم را بنویسم. دیگر تثبیت شده‌ام... دیگر ۱۵ساله نیستم که بگویم از این اگر خوشم نیاید ممکن است ۱۰سال دیگر خوشم بیاید... تو ذهنم نقشه کشیدم که باید یک مقاله‌طور دیگر هم برای خودم بنویسم: نقشه‌هایی که به انجام نرساندم... پروژه‌هایی که نیمه‌کاره مانده‌اند... پروژه‌هایی که ارزش جان کندن و عرق ریختن دارند و ترسیده‌ام یا این پا آن پا کرده‌ام یا نمی‌دانم چی...
اما... اما زمان سریع‌تر از هر فرصت تأملی می‌گذرد. لعنت به این عقربه‌ها...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۸/۱۰/۰۶
پیمان ..

نظرات  (۷)

نوشتنش واقعا ترسناکه. اینکه آدم می فهمه این همه‌از عمرش رفته و هموز کلی کار نکرده داره. تازه  برای من بدترم هست چون همیشه به چشم خفت به کارهایی که کردم نگاه می کنم. عملا نتیجه این میشه که انگار هیچ گ* خاصی نخوردم توی این ۲۶ سال:/

۰۶ دی ۹۸ ، ۲۰:۵۷ فاطمه (مرضیه)

سلام. مبارک باشه . ان شالله سالیان طولانی با سلامتی و سعادت زندگی کنین

 

درسته که هر نفسی که می گذره آن به مرگ نزدیک می شه. ولی واقعا سی سالگی شروع پیری نیست. اوج جوونیه... من یکی دو ساله واردش شدم...و قبل از ورود بهش پر از استرس و اضطراب بودم...ولی حالا دارم لذت می برم... دهه سی... دهه کشف و شهود و خرده... دهه لدتهای عمیق تره...

پاسخ:
سلام.
ممنون.

تولدتون مبارک

پاسخ:
ممنون

یک خاطره ای میخوندم یک جایی از جبهه که یک عملیاتی بوده که همه میدونستم برگشتی توش نیست و باید با قایق میرفتن، قرار شده بوده اونهایی که میخوان برگردن با یک قایق دیگه برگردن و رفتنی ها برن. یکی از رزمنده‌ها یک پاش تو قایق رفت بوده یک پاش تو قایق برگشت. فرمانده عملیات بهش میگه ببین یه پات رو بردار... و این چیزیه که من خیلی بهش فکر میکنم و برای خیلی از روزها و روزگارم مصداق داشته و هر وقت که وقتم تلف شده و به تعلیق گذشته برای این بوده که یک پام رو برنداشتم و هی و همه زندگی باید یه پامون رو برداریم .

تولدت مبارکه و قطعا کیفی و با پارامترهای مختلف خیلی بیشتر از سی سال داری. مثلا با پارامتر خوندن نسبت به میانگین مطالعه ایرانی‌ها لابد الان صد سال رو رد کردی . با متغیر نوشتن با احتساب عدم توانایی مطلق ایرانی‌ها در مکتوب کردن هم مدتهاست صد رو رد کردی و ...  یا جاده گردی و سفر و ... کلا از میاگین جهانی بالاتری :)

پیری خیلی چیزها رو در سی سالگی درآوردی و این خیلی مبارکه ... امیدوارم دهه جذابی پیش رو داشته باشی. پر از فرصت برداشت آموخته‌های این سی سال. و پر از فرصت یادگیری چیزهای دیگه... ای:  پیمان بسته با حقیقت طلبی :)

پاسخ:
سلام

ممنون از نظر گرم و پر انرژیت...
۰۷ دی ۹۸ ، ۱۷:۱۰ hamid vasheghani

اول اینکه تولدت مبارک.

میدانم آنقدری بزرگ شده ای که دو روز پس و پیش تبریک گفتنش را برمن ببخشی.

اما در مورد نوشتن ، راستش من خیلی کمتر از تو نوشته ام اما بنظرم در نوشتن  یک صلحی هست  یک آرامشی که ادم را از کلنجار رفتن با خودش از درگیری شدن با دنیا دور میکند. اگر همینقدر سواد خواندن و نوشتن نداشتم اگر روزی عضو آن کتابخانه یا جاهای دیگری که در من تاثیر گذاشتند نمیشدم حتم تا حالا بلا بیشتر سرخودم آورده بودم با آدمهای بیشتری درگیر شده بودم بادنیا بیشتر جنگیده بودم. خوبی نوشتن همین صلح کردن با خود است.ما با خودمان به صلح میرسیم. حالا  دو روزی هم از این  ریتم روتین  جا مانده ایم. اوکی مگر مسابقه است. از منظر دیگری بهش نگاه کن.

پاسخ:
ممنون...

تولدتون مبارک

ایده جالبیه

پاسخ:
ممنون...

هنوزم لاهیجان رو دوست داری یا نه؟ خونه اون مردک توی روستاهای آهندان که نیست؟ امیدوارم شبا هامو بخورتش

پاسخ:
نمی دونم. از تهران بهتره. نه. اونجا نیست...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی