سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

زردی من از تو, سرخی تو از من

جمعه, ۷ تیر ۱۳۹۸، ۱۱:۲۲ ب.ظ

روزی حدودا 40 کیلومتر رکاب می زنم. در این دو هفته دوچرخه سواری در خیابان های تهران به یک نتیجه رسیده ام: راننده های زن هر چه قدر با عابران پیاده مهربان اند با دوچرخه سوارها نامهربان اند. همواره به عنوان یک عابرپیاده در خیابان های مختلف تهران متشکر راننده های زن بوده ام. نه همه شان. بلکه اکثریت شان یک جور احتیاط نسبت به عابرپیاده ها دارند. به قصد کشتن ماشین را گاز نمی دهند. اما... 

توی این دو هفته دوچرخه سواری اکثر راننده هایی که اذیتم کرده اند خانم بوده اند. دارم راه مستقیمم را در منتهاالیه سمت راست خیابان می روم، خانم راننده می تواند برای پیچیدن یک ترمز کوچولو بزند تا من راه مستقیمم را بروم و او هم بپیچد توی کوچه. یکهو می بینم یک عدد ماشین مماس با چرخ جلویم پیچیده سمت راست. یعنی اگر راهنما هم زده بود باز من زودتر ترمز می زدم... 

دارم در خیابان تنگ دوطرفه ای می رانم. یکهو می بینم ماشینی ویرش گرفته که سبقت بگیرد. تا جای ممکن می پیچیم به سمت راست که رد شود. اما هر جور حساب می کنم می بینم رد نمی شود. خودم را آماده می کنم که تا کوبید به من بپرم روی سقف ماشینش تا طوریم نشود. بعدش هم عصبانیتم را با ضربه ی محکم کف پایم به سقف ماشینش نشان بدهم. اما خدا رو شکر ترمز می کند و به سبقتش ادامه نمی دهد. تو صورت خانم 7قلم آرایشش نگاه می کنم و چیزی نمی گویم. دوچرخه سوار که باشی برایت حماقت های دیگران بی اهمیت می شود.

یا موقع رد شدن از خیابان، در حالیکه دوچرخه به دستم و حکم عابرپیاده ای با محموله ی ترافیکی را دارم. خانم راننده می بیند که پیاده ای دوچرخه به دست هستم. ولی دستش را روی بوق می فشارد که زودتر بروم..

استدلال استقرایی ضعیفی است. شاید اگر چند ماه رکاب بزنم هرگز این نتیجه گیری را نداشته باشم. کلا تعمیم رفتارها به یک جنسیت خاص کار نابخردانه ای است. اما به خاطر دلیلی که پشت این رفتار تصور می کنم این استدلال استقرایی را دوست دارم: خانم های راننده تجربه ی عابرپیاده بودن را داشته اند. اما آن ها تجربه ی دوچرخه سوار بودن را نداشته اند. چون که دوچرخه سواری برای زن ها در ایران اما و اگر دارد.

خانم های راننده نسبت به عابرین پیاده محتاط تر و مهربان ترند. چون خودشان هم آن طرف بوده اند. می توانند خودشان را جای طرف مقابل شان تصور کنند. خیلی از مردهای که وحشیانه می رانند اصلا نمی توانند خودشان را جای طرف مقابل خودشان تصور کنند. و به خاطر همین ناتوانی، وحشیانه می رانند. شهر را کثیف می کنند. قانون جنگل را حکمفرما می کنند.

خیلی مهارت مهمی است. این که بتوانی خودت را جای طرف مقابلت تصور کنی. یا تجربه ی بودن در جایگاه طرف مقابلت را داشته باشی. زن ها و دخترها در ایران نمی توانند به راحتی دوچرخه سوار شوند. هزار اما و اگر برایشان گذاشته اند. خیلی از آنان تجربه ی دوچرخه سوار شدن را نداشته اند.  سر همین نمی توانند دوچرخه سوار بودن را تصور کنند و به همین خاطر نمی توانند رفتاری مناسب با یک دوچرخه سوار را داشته باشند.

این داستان خود را به جای طرف مقابل را تصور کردن، مهارتی است که هر گاه آدم ها توی یک جامعه بیشتر بلدش باشند تنش ها کمتر است. همدلی ها بیشتر است. بی اخلاقی ها کمتر است... 

راننده و عابر پیاده مثال خیلی کوچکی است. مشتری و خریدار، خدمت دهنده و خدمت گیرنده در رشته های مختلف و به همین منوال برو تا مسئولان یک کشور. می دانی الان مشکل چیست؟ خیلی از آدم هایی که یک کاره ی این مملکت شده اند، اصلا طعم جایگاه مقابل بودن (مردم بودن) را نچشیده اند. و چون این طعم را نچشیده اند نمی توانند هم خودشان را به جای آن ها تصور کنند. و داستان ها،‌ ظلم ها،‌ رنج ها،‌ جنایت ها اتفاق می افتد...

بارگاس یوسا توی کتاب چرا باید ادبیات بخوانیم، یک دلیل خیلی مهم برای رمان و داستان خواندن می آورد: با رمان ها و داستان ها آدم ها می توانند خودشان را به جای همدیگر تصور کنند و به درکی بالاتر از وجود همدیگر برسند. 

توان خود را در جایگاه طرف مقابل تصور کردن از آن مهارت هاست که به نظرم ارزش جان کندن دارد...

نظرات  (۵)

این حرف بارگاس خیلی جالب بود
ایده‌ای که مطرح می‌کنی رو همدلم؛
ولی در مثال دوچرخه، مگه مردها چقدر تجربه دوچرخه‌سواری در شهر رو دارند؟ همین‌طوری حسم اینه که قدری بیشتر از زنان، ولی نه اونقدری که چنین تفاوت تجربه‌ای رو توضیح بده.

پی‌نوشت: یه سال و نیم بیشتره که دوچرخه خریده‌ام که باهاش برم توی شهر. همتم کم بوده ولی. پست‌های شما رو که می‌خونم -به‌خصوص این نکته‌اش که تا دوچرخه رو خریده‌ای، جدی داری ازش استفاده می‌کنی- یک ولعی نسبت به اینکه خودم هم شروع کنم درم ایجاد می‌شه. یه حرصی. متشکر! :))
پاسخ:
خواهش می کنم.
حاجی یه کم چرت گفتیا. دقت بکن.

رفتار اون زنها هیچ ربطی به اینکه چون خودشون سوار نشدن نداره واقعا چون مردها هم خیلی هاشون سوار نشدن و نمیتونن درک کنن دوچرخه سوار رو.

بعلاوه اینکه تا همین مدتم که داری میرونی مطمئن باشکلی زن با شخصیت از کنارت عبور کرده یا قبل از پیچ اون ترمز زده که تو رد بشی یا پشت سرت مونده تا سبقت بگیری... پس دقت کن

فعلادر حد چند تا اتفاق میتونی صحبت کنی نه در مورد یه تحلیل و یه استدلال
پاسخ:
نه. خیلی از مردها تو دوران نوجوانی شون دوچرخه سوار شدن. من تا حالا به جز یه مورد مردی رو ندیدم که بلد نباشه دوچرخه برونه. ولی زن های زیادی هستن که با وجود دارا بودن گواهینامه رانندگی نمی تونن دوچرخه برونن. یه حس نوستالژیک داره برای خیلی از مردها. دخترها تو نوجوانی شون خیلی کمتر از پسرها دوچرخه سوار شده اند. بنا به دلیل مشخص فرهنگی اجتماعی ما.
اون خانمی که باشخصیته که اوکیه (البته این پیچیدن های ناگهانی رو راستش حمل بر بی شخصیتی نمی دونم من. دلیلش رو گفتم که: به نظرم نمی تونن خودشونو جای طرف مقابل تصور کنند). مشکلم این بوده که تعداد مردهایی که رفتار اگرسیو با من داشتن خیلی کمتر از تعداد زنان بوده. در حالیکه تعداد راننده های مرد به مراتب بیشتر از زن هاست.
سلام
 چرا این رو در کانال نگذاستی؟

 چقد استدلالت قشنگ بود
یک چیزی بگم
واقعا از راننده خانم بترس.

من چتد بار تادم مرگ رفتم
 و ایتکه چندبار تصادفم عدد بیشترش
 راننده خانم بوده
 یکبار یهو در ماشین را باز کرد
 به زور کنترل کردم و خورحینم رو جر داد
 تازه داد و بیداد میکرد و خق به جانب بود
 و مگه میشه با خانم حق به جانب که پر از آرایش دعوا کنی؟
 همین جوری چهل تا وکیل و بادیگارد میان وسط ماجرا

 خلاصه احتیاط کن

 اما استدلالت و ادبیات و مهارتی که نام بردی عالی بود
پاسخ:
سلام
گذاشتم که. متن کامل تو کانال نمی ذارم...
پس استدلال استقرایی تو هم این نتیجه گیری منو تایید می کنه...
۱۳ تیر ۹۸ ، ۰۸:۳۸ رضا کیانی
سلام استاد
خیلی خوب نوشته بودی.... دمت گرم
یعنی مقدمه ی چند صفحه ای ت یه طرف
اون نتیجه گیری پاراگراف اخر یه طرف
عالی بود
واقعا دمت گرم
بوس
پاسخ:
سلام
ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی