سپهرداد

بی روایتی

سپهرداد

بی روایتی

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

کتاب به‌مثابه‌ی جاده

چهارشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۲۳ ب.ظ

می‌گفت همه‌چیز از خواندن جمعی یک کتاب شروع شد. کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» بهانه‌ی جمع شدن آدم‌ها بود. هفته‌ای یک فصل یا دو فصل و بعد دور هم جمع شدن و صحبت در مورد محتوای آن یکی دو فصل. اما فقط خواندن همان یک کتاب نبود. «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» بهانه بود. مسیر اصلی بود. هر هفته به بهانه‌ی هر فصل سراغ فیلم‌ها و کتاب‌های دیگر می‌رفتند. انگار که «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» یک اتوبان باشد و هر هفته بروند سراغ یکی از جاده فرعی‌های این اتوبان: یک فیلم سینمایی،‌ یک سخنرانی تد، یک مستند تکان‌دهنده، یک رمان خوب، یک زندگینامه‌ی جالب، یک کتاب تاریخ پریشان کننده... همه‌ی این فرعی‌های جذاب و آرام از طریق آن جاده‌ی اصلی قابل‌دسترسی شده بودند و به بهانه‌ی این فرعی‌ها تمام آن چرخه‌ها، تمام آن روایت‌های ناب تا فیهاخالدون مغزش رفته بودند. اما فقط این نبود. آدم‌هایی که به بهانه‌ی آن کتاب دور هم جمع شده بودند بعد از خواندن آن کتاب سطحی از رشد را به‌وضوح حس می‌کردند. آدم‌هایی که بعدها سرمایه‌ی اجتماعی خیلی از کارهای بعدی‌اش شده بودند و می‌شدند...

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۰۹
پیمان ..

نظرات (۲)

۱۰ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۵ پیمان محسنی کیاسری
ورود به این جمعی که می‌گین آزاده یا فقط جمعی از دوستانه؟
یعنی ما هم می‌تونیم بیایم؟
پاسخ:
والا مثل این که تموم شده بود... فقط شیوه ی کارشون برام جالب بود. 
۲۱ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۷ آبان ترجمان
دقیقا وقتی داشتم این یادداشتتونو میخوندم به همین فکر میکردم . که چه سیستم ِ پر کننده ایه ! و نه لزوما با یه اکیپ ، که همیشه ذهن جستجو گر آدم با هر کلمه می تونه خودشو برسونه به یه منبع دیگه و دوباره این تکرار بشه و تکرار بشه تا مث حرکت ریشه تو خاک بلاخره منشاء آبو پیدا کنه 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی