سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

خرفتی

جمعه, ۴ آذر ۱۳۹۰، ۰۹:۲۲ ب.ظ
نمی‌دانستیم باید چه کارش کنیم... راستش حس می‌کردم دارد گریه می‌کند آخر کاری... نمی‌توانست بپذیرد. نمی‌توانست... گیر داده بود به سرعت بالای من. نمی‌توانست بفهمد که من سرعتم بالا بود چون که اصلن ترمز نگرفتم!!! افسر نیروی انتظامی هم چند تا تیکه‌ی سنگین بارش کرد و رفت... داشت گریه می‌کرد که دیگر من بخابم گوشه‌ی خانه و کار نکنم دیگر...
می‌خاستم زود برسم به مغازه‌ی امیر. از بلوار احسان با 60-70تاسرعت بالا می‌رفتم. خلوت بود. چون خلوت بود پام رو گاز بود. رسیدم به یکی از تقاطع‌ها. دو تا ماشین جلویم بودند. طبق عادت به دو ماشین جلوترم نگاه می‌کردم. ماشین جلویی سمت چپ بلوار، راهنما زد به سمت چپ و پیچید. ماشین پشتی‌اش یک تاکسی سبز رنگ بود. گرفت سمت راست. فکر کردم که پیچیده سمت راست. سرعت را کم نکردم. با‌‌ همان 60-70تا آمدم از سمت چپش رد بشوم که... حتا نکرده بود راهنمای سمت چپ را بزند که من به هوش باشم. دقیقن عقب ماشینش بودم که دیدم دارد با سرعت لاک پشتی‌اش فس فس کنان می‌پیچد سمت چپ... تا به حال با سرعت 70تا ماشینی این جوری جلویم نپیچیده بود! در صدم ثانیه باید آنالیز می‌کردم... در‌‌ همان صدم ثانیه به خودم گفتم ماشین زیر پایت یک پراید است، ترمزهای پراید مثل لنت دوچرخه می‌مانند، عمرن اگر تو ترمز کنی و ماشین همین جایی که هست می‌خکوب شود... صددرصد می‌خوری به در ماشین و طرف را می‌کُشی! سمت چپم بریدگی بلوار بود. فرمان را دادم سمت چپ تا از بریدگی رد شوم و به او نخورم. ترمز نگرفتم. خاستم فرز و چابک رد کنم. فرمان را پیچاندم سمت چپ. اما مردک‌‌ همان جوری پیچیده بود و ایست هم نکرده بود... تاااق... کنده شدن و پرتاب شدن گوشه‌ی سپر استیل پیکان به سمت آسمان و چرخ و واچرخ خوردن سپر استیلش را به چشمم دیدم!
دو دستی کوبیدم روی فرمان و داد زدم: شِت.
پیاده شدم. از این حرصم گرفته بود که چرا راهنما نزده حداقل. حتا نرفتم سمت گلگیر راستم. رفتم به طرفش گفتم: چرا راهنما نزدی مردک؟!!
۴تا جوان از ماشینش پیاده شدند. آمدند سمت گلگیر‌ها. فکشان افتاده بود روی کفش‌‌هایشان.
-بابا دم پراید گرم. اینکه هیچیش نشده. می‌گن پراید ضعیفه. کجاش ضعیفه؟!
مسافرهای پیرمرد بودند.
چراغ راهنمای سمت راستم شکسته بود. گلگیر هم خط خطی شده بود. اما گلگیر او... له و لورده شده بود. به فنا رفته بود. بهش گفتم مقصری. ولی رضایت می‌دم. بیا بریم. علافی افسرو نکشیم. از خسارتم می‌گذرم.
صدایش لرزان بود. از آن صداهای لرزان پیرمردی. بهش برخورد: نه... من مقصر نیستم. تو با اون سرعت زدی به من. من مقصر باشم؟!
گفتم: من عذر می‌خام که سرعت داشتم. ولی شما انحراف به چپ داشتید. مقصر شمایید.
قبول نکرد. زنگ زد ۱۱۰. هوا سرد بود. برف می‌بارید. داشتم سگ لرز می‌زدم. پیرمرد سیگار روشن کردو با دست‌های لرزان پک زد. عینکش ته استکانی بود. موهایش یک دست سفید. زنگ زدم به بابا. به امیر هم زنگ زدم که این جوری شده. آمدند. ۵۰دقیقه‌ی تمام منتظر افسر شدیم. ۶بار به ۱۱۰ زنگ زدیم که چی شدید؟ آخرش هم الگانسه آمد. افسره پیاده نشده، گفت: پیکان مقصر. مدارک تونو سریع بدید.
پیرمرد قبول نمی‌کرد. بابام گفت ما رضایت می‌دیم. بی‌خیال.
پیرمرد قبول نمی‌کرد. می‌گفت: این سرعت داشت!
افسر بهش گفت: قوانینو نمی‌دونی؟ جمعه‌ها صبح ۹-۱۱ شهرک آزمایش. کلاس آیین نامه. مجانی هم هست. اصلن شما ۹شب به بعد رانندگی نکن. شهر شلوغ می‌شه دردسره برات.
دید پیرمرده بی‌خیال نمی‌شود. پیاده شد. بهش نشان داد که اگر ماشین من از پشت به ماشینش می‌خورد من مقصر می‌شدم. بهش گفت: راننده‌ی پراید فرار از تصادف داشته. برو خدا رو شکر کن. اگر می‌زد به در ماشینت سکته می‌کردی می‌مردی!
...
افسر رفت. پیرمرد بود و غرغر‌هایش. پیرمرد بود و یک ساعت و ربع وقتی که از ما گرفته بود. پیرمرد بود و عجز و ناله‌هایش ازین که دیگر رانندگی نمی‌کند. دیگر مسافر سوار نمی‌کند...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۰۹/۰۴
پیمان ..

نظرات  (۱۰)

۰۴ آذر ۹۰ ، ۲۱:۲۹ محمد اردیبهشتی
تنهاییم را با تنهایی قسمت کرده ام
خدا نکنه آدم به این سن وسال برسه و بازم مجبور باشه مث سگ صب تاشب کار کنه ینی خاکتوسر این مملکت کنن
آخه دیکتاتور قبل از این . این چه طرز رانندگی
تو خودت هم پیر بشی غر میزنی من خودم قبلا یه بار پیر شدم میدونم...
در ضمن هر کی گفت پیکان ضعیفه بزن تو دهنش ما خودمون یکی شو داریم حساس هست ولی ضعیف نه ...
تا یادم نرفته تو که ماشین داری چرا اون روز که بارون میومد تیریب غشق وعاشقی بر داشتی با اتوبوس اومدی...
همین دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه...
راستی خرفت کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تصحیح می کنم
پیکان نه پراید
اتوبوس نه مترو
غشق نه عشق
من یکم تایپم ضعیفه
راستی سلام مرضیه خانوم حال شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این علامت سوالا ینی چی مثلا؟علیک سلام شما خوبی جناب فضول؟
راسی شما بیکاری؟هی فرت وفرت و ساعت به ساعت میای کامنت میذاری؟چرا هروخ من میام کامنت میذارم پیدات میشه؟بیکاریا! جناب مهرداد!
یعنی واقعن به پیرمرده گفتی مردک؟!
بابا باتربیت!
اینجا که هرچی دلت خاست بارش کردی،تو روش نمیگفتی دیگه
راستی چرا این مرضیه تا تقی به توقی میخوره میخاد خاکتوسر این مملکت کنن؟
سلام
اول مرضیه یه دقتی بکن فقط من نیستم که سوتی هاتو میگیرم هرکی بیاد یه چیزی بهت میگه از بس که چرت می نویسی
بعد پیمان دیوونه ای این وقت شب خوب بگیر بخاب پسرم
همین کارا را می کنی چشات نمی بینه تصادف می کنی ........
راستی یه جا به یکی گفته بودی دختر دبیرستانی سوال: فحشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پیمان:کم کم کامنت های نوشته هات داره میره تو حاشیه.جالب بودن یا نبودنش با...با هر کی بیخیال...
مرضیه:سن بازنشستگی تو امریکا 60ساله دقت کن طرف باید 60سالش بشه.مهم نیست چقدر کار میکنی مهم اینه که واسه زندگیت هدف داری یا نه.
مهرداد:تو خوبی!
بازهم پیمان:دو تا پنج ثانیه بعد از تصادف خیلی عجیبه(باحاله) طولانیتر ساکت تر و...
مهرداد:من هم خوبم!


ای کاش حاشیه بود... به قهقرای حماقت داره نزدیک میشه... نمی دونم...می بندم...درج نظر اختصاصی خوبه؟!