سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

تمنا

پنجشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۰، ۰۷:۲۵ ق.ظ

و چه غیرتی داشت غاز نر. وقتی دید نزدیکشان شده‌ام افتاد دنبال من. گردنش را دراز کرده بود و با دندان‌های غازی‌اش می‌خاست پا‌هایم را گاز بگیرد. سو می‌کشید و دنبال من افتاده بود. چند قدم فرار کردم. بعد سرجایم ایستادم. بهم نزدیک‌تر نشد. فقط به نشانه‌ی اعتراض سو کشید. اعصابم خرد شد که چرا الکی من را ترسانده و چرا نمی‌آید با منقارش پایم را گاز بگیرد. خاستم انتقام بگیرم و بیفتم دنبالش و حالا من بترسانمش که اسماعیل گفت: غرورشو نشکن. مَرده، غرور داره.

سر جام میخکوب شدم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۰۵/۱۳
پیمان ..

نظرات  (۵)

۱۳ مرداد ۹۰ ، ۱۱:۵۰ مرضیه زندیه
آخی! چه غاز غیوری واقعا! بعضی ازین آفریده های خدا هم به بعضی از آدما شرف دارن خدایی
مگه تو مرد نبودی؟
کاش همه مثل تو و رفیقت بودن
خیلی ی ی ی خوب بود. نیشم تا بناگوش باز شد
در راستای جمله نغز آخر که به کار بردنش درباره "غاز" واقعا جای بسی تامل داره! : "غرورشو نشکن. مَرده، غرور داره."
یاد این شعر افتادم که تازه امشب دیدم در سایت :
www.842.persianblog.ir

گفته بودم گریه بده واسه مرد

غرور زیادش خوبه کم نمیشه

مرد واسه بستن بند کفشش

پاشو بالا میاره خم نمیشه....


همین