سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

زمستان 65

سه شنبه, ۲۸ دی ۱۳۸۹، ۱۱:۰۲ ق.ظ
راهرو سرد بود و شیشه‌ها مات و مهِ نفس گرفته. کنار دستشویی ایستاد و شیشه‌ی پنجره را با دست پاک کرد. به بیرون زل زد. اکثر مسافران قطار نظامی بودند. بودند کسانی که هنوز دنبال جا و مکانشان می‌گشتند. آرش نمی‌دانست چه کند. نه بلیت داشت و نه پول درست و حسابی. بادستگیره‌ی در ور رفت، اما در قفل بود. مایوس و درمانده به دیواره‌ی سرد قطار تکیه داد.
سربازی به دستشویی رفت. بیرون که آمد سیگاری گیراند. کلاه اورکتش را به سر کشید. تند تند به سیگارش پک می‌زد. آرش به انگشتان سرخش دمید. هنوز لباسش خیس بود.
-بسیجی هستی؟
آرش به خود آمد. سرباز سیگار را زیر پوتینش له کرد. بعد آمد و کنار آرش ایستاد. بوی سیگار می‌داد.
-پرسیدم بسیجی هستی؟
آرش جوابش را نداد و به بیرون نگاه کرد. سرباز آه کشید و گفت: «تو هم دلت گرفته؟»
بعد دست‌هایش را توی جیب‌های اورکتش کرد و گفت: «آدم وقتی می‌رود مرخصی زمان برایش زود می‌گذرد؛ اما وقت برگشتن انگار صد سال می‌گذرد تا دوباره به مرخصی بیاید. اِی اِی اِی. آخ مادر! این سربازی چه بود دامن ما را گرفت.»
قطار تلق تلق کنان روی ریل می‌لغزید و جلو می‌رفت. سرباز سرش را به میله‌ی کنار دستشویی تکیه داد و صدایش را‌‌ رها کرد:
چرا مادر مرا بیست ساله کردی
لب مرز عراق آواره کردی
لب مرز عراق شد خانه‌ی من
نیامد نامه‌ای از نامزد من
مسلسل، من ولایت کار دارم
جوانم، آرزو بسیار دارم
دل آرش گرفت. یاد مرتضا ر‌هایش نمی‌کرد. حالا باید چه می‌کرد؟ اصلن چرا سوار این قطار شده بود؟ به کجا می‌رفت؟...


دوستان خداحافظی نمی‌کنند/داوود امیریان/صفحه‌ی ۹

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۹/۱۰/۲۸
پیمان ..

نظرات  (۴)

خراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااب

دوستان خدا حافظی نمیکنند
شاعر
پای دیواری که به آسمان می رسید
نشسته بود و شعر می گفت
او خسته ترین سرباز جبهه
اما بهترین شاعر دنیا بود
همه او را دوست می داشتند
و مرشدش را
او گمنام ترین نقاش دهکده
اما بی باک ترین جنگجوی دنیا بود
همه او را دوست می داشتند
ومرشدش را
او قدیمی ترین اسیر اردوگاه اما آزاده ترین مرد دنیا بود
همه او را دوست می داشتند
ومرشدش را...
۲۹ دی ۸۹ ، ۰۹:۵۱ مرضیه زندیه
کاش آدم میدونس واقعا چه باید کرد؟
۲۹ دی ۸۹ ، ۱۱:۵۱ علیرضا کیانی
:|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی