سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

فحش کِش

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۸۹، ۰۵:۱۹ ب.ظ

دلم جنگل می‌خواست.
 دیر شده بود. غروب شده بود. خورشید، نارنجی و قرمز شده بود. داشت از پشت شاخ و برگ درخت‌های کنار جاده غروب می‌کرد. با سرعت هشتاد تا داشتم می‌رفتم به سمت سیاهکل. بعدش می‌خواستم بروم به سمت دیلمان. از‌‌ همان جادهٔ جنگلی پر پیچ و خم. تا لونک قرار نبود بیشتر برویم. دیر شده بود. شب می‌شد. زور می‌زدم تا حداقل خورشید کامل غروب نکرده، لونک باشم و هوای جنگلیِ دم غروب را نفس بکشم. داشتم نود تا را پر می‌کردم که دیدم یک پراید زرد رنگ از فرعی خاکی سروکله‌اش پیدا شد و بی‌کله انداخت توی جاده اصلی. خواستم ازش سبقت بگیرم که از روبه رو ماشین آمد. سرعتم را کم کردم. تا چهل تا. یک بوق کشدار هم برایش کشیدم که: مردک صبر می‌کردی رد شم. بعد می‌نداختی تو جاده. یک بوق کشدار دیگر هم زدم برای ابراز عصبانیت!
رانندهٔ پراید کاری نکرد. سرعتش را زیاد نکرد. برایم انگشت وسط نشان نداد. نکشید کنار تا رد شوم. هیچ کار نکرد. بعد از چند لحظه دستش را انداخت از پنجرهٔ ماشینش بیرون. لای انگشت‌هایش نور نارنجی رنگی در آبی سورمه ایِ دم غروب می‌درخشید. بعد یک تقهٔ کوچک به سیگارش زد و خاکستر سیگار توی جاده پخش و پلا شد... همین.
خفه شدم و تا خود سیاهکل ازش سبقت نگرفتم. توی عمرم هیچ کس به این قشنگی بهم نگفته بود: «خفه شو، بشین سر جات، لالمونی بگیر...»

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۹/۱۰/۲۳
پیمان ..

جاده

لاک پشت

نظرات  (۸)

سلام.
آدمای به این دایورتی کمن انصافاً...موجودات کم هم جذابن اکثراً..
خیلی قشنگ گفته بود: «خفه شو، بشین سر جات، لالمونی بگیر...»
لذت بردیم...نشاط رفت!
یا علی.
۲۳ دی ۸۹ ، ۲۰:۲۴ سید احمد
دکتر به یکی از اقوام توصیه کرده بود برای بهبودی بیماریش آرامش ضروریه. یه بار یکی تو یه کوچه یه طرفه خلاف اومده بوده جلوش و بوق می زده برو عقب من رد شم! اونم عصبانی نمیشه و ماشینو خاموش می کنه و یارو رو نگاه می کنه! یارو هم داد و بیداد می کنه و فحش میده وقتی می بینه فایده نداره میره عقب تا این آشنای ما رد شه.
احتمالا پراید زرده هم مریضی چیزی بوده، دکتر گفته بوده اعصاب خودتو برای بچه سوسولایی که همش می خوان تند برن و به هیشکی راه ندن خورد نکن!
a japanese proverb : if one can do it ; u can do it;if none can do it ; u must do it
iranian version: if one can do it ; let him do it , if none can do it ; why waste our time?
کم بی ربط نبود فکر کنم .
حالا پیدا کنید پرتقال فروش را .
۲۴ دی ۸۹ ، ۱۰:۲۷ مرضیه زندیه
دمش گرم عجب خوب شیرفهمت کرده که حال کردی
۲۴ دی ۸۹ ، ۱۲:۰۹ hamid mohamadifar
in harfa ro vel kon pesar!! jadeye siahkal be deilaman fogholadas!!




اون جاده هر چی خلوت تر بمونه بهتره. تبلیغات نکن براش. ملت یاد می گیرن میان گند می زنن بهش... تا همین حد هم خیلی مشهور شده و کنار جاده اثرات آت و آشغالای این ملت هستش.... من نذر دارم هر بار می رم شمال یه سری به اون جاده می زنم. جالبش اینه که بارها دیده ام آدمایی رو که اون وسط مسطا که پر از سبزی درختاست نگه داشتن همون وسط جاده و جنگل شروع کردن به رقصیدن...مستی آوره خب...! واااای...دیلمان رفتی؟! اگه نرفتی برو...یه 4لیتری هم با خودت ببر ازشوت سراغ پمپ بنزین بگیر حتمن...
حالا جدی جدی شیرفهم شدی یا نه؟!!!!
۲۷ دی ۸۹ ، ۱۶:۲۳ مرضیه زندیه
چرا نمی آپی؟
ها؟
سربزن

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی