سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

همه چیز از آن جا شروع شد که می خواستیم شب یلدا برگزار کنیم. اما می دانستیم که اذیت مان می کنند و این کار را بکنید و این کار را نکنید راه می اندازند. محرم هم که هست... بچه های دوره ی پیش هم که پارسال خواسته بودند شب شعر راه بیندازند شروع محرم بود و مجوز گرفته بودند ولی برنامه شان با بعضی تهدیدها از جانب رادیکال مذهبی های دانشگا(!) کنسل شده بود.
گفتیم ما کارمان را می کنیم.
بعد دیدیم می شود از نقطه ضعف نقطه قوت ساخت. گفتیم شب یلدای عاشورایی راه می اندازیم. ایده ی اصلی مان هم پرده خوانی عاشورا بود. مرشد میرزاعلی توی موزه ی هنرهای معاصر آن روزها پرده خوانی عاشورا داشت. گفتیم اگر بیاوریمش توی دانشکده خیلی خوب می شود. محمد و سبحان رفتند تا باهاش صحبت کنند. تمام بدبختی این بود که زمانی که ما می خواستیمش او ایران نبود. می خواست برود آلمان. روی همین حساب شب یلدا بی هیچ برنامه ای سپری شد. بعد فهمیدیم پرده خوانی واقعن از آن هنرهای در حال انقراض است. طوری که توی کل ایران فقط چهار پنج نفر این کار را می کنند... پیش خودمان گفتیم حیف است همچین ایده ای را عملی نکنیم... چه کنیم چه نکنیم... آخرش جور شد با مرشد احدی که سه شنبه هفتم دی ماه بیاید دانشکده فنی، توی آمفی تئاتر دانشکده ی معدن ساعت 5 تا 6:30 برای مان بخواند پرده ی عاشورایی اش را...
راستش خیلی از حرف هایی را که می خواهم در مورد مراسم پرده خوانی عاشورایی مان بزنم می توانید توی مقاله ی "سمبل ادبیات شفاهی رو به فراموشی" بخوانید...
توی هیروویریِ جور کردن مرشد و این که چه جوری تبلیغات کنیم که بچه ها حتمن بیایند و بلیط بخرند که ما این وسط ضرر نکنیم(مرشد عاشق چشم و ابروی ما نیست که! پول می گیرد خب برای پرده خوانی اش!) بودیم که یوسف طرحی در انداخت. از یک گروه از دوستانش توی دانشگاه شهید بهشتی گفت که برداشته اند یک کار خلاقانه کرده اند. برداشته اند این کتاب آخری سید مهدی شجاعی را که در مورد زندگی حضرت ابالفضل است به یک جور نمایش گونه تبدیل کرده اند و اگر ازشان خواهش بکنیم می آیند برای ما هم اجرا می کنند. به خصوص که خود یوسف هم برای کارهای ضبط استدیو و این هایش کمک شان کرده بوده...ازش پرسیدیم کار جذابی هست؟ تضمین کرد که کار جذابی است. یک جور اُپرا مانند. خلاصه گفتیم ما که داریم با پرده خوانی عاشورای مان اظهار وجود می کنیم با این اُپرای "سقای آب و ادب" دیگر تا تهش برویم... اول بحث کردیم که دو تا برنامه ی مان را توی یک روز(سه ساعت) برگزار کنیم. بعد گفتیم ملت خسته می شوند. دو روزش کردیم...
اپرای سقای آب و ادب: دوشنبه ششم دی ماه ساعت 5تا 6:30
پرده خوانی عاشورای مرشد احدی: سه شنبه هفتم دی ماه ساعت5 تا 6:30

خلاصه این که این چند روز باقی مانده تا برنامه ها نگرانی مان استقبال بچه ها است... تهیه ی بلیط هم آسان ترین کار ممکن است. فقط باید بروید دفتر یکی از انجمن های اسلامی دانشکده ها. یا فنی یا حقوق یا پزشکی یا ادبیات یا دانشکده های توی امیرآباد... راستش اگر کسی می تواند بیاید و یا جور کند که کسانی بیایند خیلی ممنونش می شویم...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۹/۱۰/۰۳
پیمان ..

نظرات  (۲)

۰۳ دی ۸۹ ، ۱۴:۵۹ زیتا ملکی
من خیلی دوست دارم بیام.مخصوصا که موضوع با مذهب آمیخته شده اما وقتش مناسب نیست پیمان.ناک اوت شدیم از دست امتحان ها.
ولی خیلی کار خوبیه و امیدوارم خیلیا بیان و ببینن و شماهم ضرر نکنید.واقعا امیدوارم.
۰۶ دی ۸۹ ، ۱۱:۰۱ مرضیه زندیه
حیف که من تهران نیستم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی