سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

این جوری نگام نکن

پنجشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۸۹، ۰۶:۳۴ ق.ظ

 

کندوان-تابستان 1389

خیلی چیزها هستند که نوشتنی نیستند. مثلن خیلی از نگاه ها...

 مثلن نگاه این پسرک که واژه ها را حقیر می کند.

 آدم نمی داند از نگرانی بگوید یا از اندوه یا...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۹/۰۴/۲۴
پیمان ..

نظرات  (۴)

چند وقته نگاهها بیشتر از ناامیدی پر شده وقتی دخترک به موتور سوار باتوم به دست نگاه میکنه وقتی پدر اخبار نگاه میکنه وقتی مادر غذا درست میکنه وقتی برادر به کارنامه پر از بیستش نگاه میکنه وقتی پیر مرد توان ایستادن نداره ولی از میله مترو آویزون میشه وقتی پسرک فقط میخواهد برای خوابش جایی داشته باشه وقتی درگوش کودک به دنیا آمده اذان میگویند وقتی چشمانت را بر این جهان سوم باز میکنی و زمانی که چشمانت به مرگ میافتد چیزی جز فغان نمیبینی و ...
عکس خیلی قشنگیه،وقتی این جور بچه ها رو می بینم به این فکر می کنم که می شه یه روزی کمکشون کتم مثلا سرپرستی چن تاشونو قبول کنم در حدی که خرج لباس و غذا و درسشونو بدم؟
مرسی از پست خوبت.



حالا بنده ی خدا بی سرپرست نبودها! اتفاقن موقع عکس گرفتن مامانش کنارمون توی یکی از اون کله قندی ها ایستاده بود. فقط...چه جوری بگم؟ خیلی محروم بود. یعنی اون جا هیچ چیزی نبود که بشه گفت با اینا می تونه استعدادهاش رو شکوفا کنه...محرومیت...غم...آینده ی تاریک...یه همچین چیزایی...
۲۵ تیر ۸۹ ، ۰۵:۴۲ مرضیه زندیه
خیلی گناه داره این پسرک خیلی زیاد ...
تا اونجا اومدی یه سر به دانشگاه ما نزدی؟حالا دیدی ما داریم کجا زندگی می کنیم؟




جایی بسیار خوش آب و هوا!!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی