سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

1- توی این بیست روز این چندمین بار بود که دم دمای سحر می رسیدم تهران و تهران سه و نیم چهار صبح، تهران دیگری است. هر جوری که نگاه کنی و هر جوری که باشی تهران سه و نیم چهار صبح تهران دیگری است. با اتوبوس از شهر دوری برگشته باشی و میدان آزادی پیاده شده باشی و پای پیاده شروع به راه رفتن بر پیاده رو هایش کرده باشی و سوار بی آرتی های آزادی تهرانپارسش شده باشی یا روی صندلی عقب ماشین نشسته باشی و یا پشت فرمان باشی هیچ فرقی نمی کند. تهران را جور دیگری می بینی. تهران سه و نیم چهار صبح خیلی مظلوم است. تاریکی آسمانش ملموس تر است و روشنایی خیابان هایش امیدبخش تر. حس می کنی این شهر آن قدرها هم که فکر می کرده ای نامهربان و بی احساس نیست. اتفاقن خیلی هم خواستنی است. خلوتیِ محال و تصورناشدنیِ بزرگراه هایِ تهرانِ سه ونیم چهار صبح وامی داردت پنجره ی ماشین را بیاوری پایین دستت را ببری بیرون تا باد خنک سحرگاهی اش را لمس کنی. خنکای هوای صبحگاهی اش حتا وامی داردت که سرت را از پنجره ی ماشین ببری بیرون تا باد به صورت و چشم هایت بخورد و داد بزنی: آی تهران… تهران… تهران…

 2- هاچ بک از آن ماشین های دونفره است. از همان ها که تو می نشینی پشت فرمان و یارت کنارت و عقب هم ساک و کوله های تان. و هاچ بکی که زیر پایم بود از نسل پرایدهای کاربراتوری بود و دویست و هفتادهزار کیلومتر شیرین کار کرده بود. و این یعنی فاتحه. برای خودش روغن کم می کرد و هر ششصدهفتصد کیلومتر باید یک استکان روغن کاسترول به خیکش می بستی و تسمه کولرش هم پاره شده بود و چرخ عقب سمت راننده اش هم یک پنچری خیلی ریز داشت که باید هر دو سه روز بادش را تنظیم می کردی و ضبطش را هم همان تهران جاگذاشته بودم. خوشبختانه هیچ کدام مشکل حاد نبودند و من سه ساعت بود که بی وقفه می راندم و روی صندلی کناری ام هم یک بطری آب بود و کیف پولم و قفل فرمان ماشین.

مقداد می گفت: راندگی را دوست دارم. چون وقتی رانندگی می کنم دیگه به هیچ چیزی فکر نمی کنم و از دست خیال ها و رویاها راحت می شوم و من می گفتم دقیقن به همین خاطر رانندگی را دوست ندارم. چون به هیچ چیز دیگری نمی توانی فکر کنی. و زر مفت زده بودم. یعنی او زر مفت زده بود. تنها که باشی هرجور فکروخیالی توی هر وضعیتی به سرت می زند. اول از همان دویست و هفتادهزار کیلومتر شروع شد. با خودم کلنجار می رفتم که این پرایدک کجاها رفته؟ چه طور دویست و هفتادهزار کیلومتر رفته؟ با کی رفته؟ چی شده؟ چه چیزهایی دیده؟ گیر داده بودم به خودم که آخر پسره ی ریقو تو، توی عمرت تاحالا سرجمع دویست و هفتادهزارکیلومتر سفرکرده ای؟! و همین جوری ها شروع می شد و رشته به رشته می رفتم توی فکر و پشت فرمان که باشی و تنها هم که باشی و اسیر فکروخیالات هم که شده باشی یا خوابت می گیرد و یواش یواش می روی توی عالم هپروت، یا این رگ دیوانگی ات باد می کند و بلند بلند شروع می کنی با خودت حرف زدن...

و جاده خلوت بود و من صدوبیست تا را پر کرده بودم. بیشتر که می رفتم بوق بوق می زد و اعصاب آدم را خرد می کرد و کمترش را هم احساس ضرر و زیان می کردم. هرچند توی سینه کش ها خودبه خود تا صد هم پایین می آمد! و بلند بلند با خودم حرف می زدم. جاده خلوت بود و ماشین های کمی بودند و کسی نبود که به چشم یک دیوانه بهم نگاه کند. کمی که برای خودم دادوفریاد کردم خسته شدم و آرام شدم و مثل بچه ی آدم یک ساعت و نیم بعدی را هم یک نفس رفتم و و غروب بود که به سرشکه رسیدم. وقتی انداختم توی خاکی منظره ی سمت چپم بی نهایت زیبا بود. شالیزارها و ساقه های سبز و بلندبالای برنج تا دوردست ها ادامه داشتند. آن دورها ردیف درخت های تبریزی صاف و ستبر ایستاده بودند و خورشید داشت غروب می کرد و چند تکه ابر صورتی و نارنجی جلویش بودند. و ترکیب رنگ آن منظره آدم را به وجد می آورد...

3- از این پیکان های دنده هیلمنی بود که اگر بر حسب عادت بزنی توی دنده یک تا شروع به حرکت کنی می بینی که ماشین دارد عقبکی می رود. از همان ها که دنده یک و دنده عقب شان به ماشین آدمیزاد نمی ماند. و آقای راننده فارسی را خیلی زشت و کثیف صحبت می کرد. اول ها حالی مان نمی شد چه می گوید. صندلی عقب نشسته بودیم. برای بار چندم بود توی آن چند روز که به خودم فحش می دادم که چرا ترکی بلد نیستم. که اگر ترکی بلد بودم الان این بابا به زبان مادری اش برای ما صحبت می کرد و مطمئنن این قدر نه ما و نه خودش را عذاب نمی داد و... بعد کم کم به صدای ناواضحش عادت کردیم و فهمیدیم چه چیزهایی می گوید و همچین ازش خوش مان هم آمد. از ان راننده های اهل اطلاعات و جریان سیال ذهن روایت خویشتن بود. کلن من دیوانه ی این راننده های خطی ام. جایی خوانده بودم که توی شیراز راننده ی خطی ریشوی قدکوتاهی است که اول خط وقتی مسافرها سوار می شوند اسم گوشه های آواز را از اول تا آخر فهرست می کند و بعد به مسافرهایش می گوید که یکی اش را بگویند و بعد در همان گوشه شروع می کند به آواز خواندن و چهچهه زدن. راننده ی پیکان دنده هیلمنی هم خطی اسکو- کندوان بود و از اول شروع کرد به صحبت کردن برای مان. از جاده ی سربالایی کندوان گفت و از باغ های میوه ی اسکو و همچین که می رفتیم از گندم کاری در دشت و دمن ها و گله داری چوپان ها هم گفت. به یک جایی که رسیدیم اسم یک روستایی را گفت که نفهمیدیم و شروع کرد به تعریف کردن که این روستای تاریخی را تازه کشف کرده اند و مشغول خاک برداری اند و بعد به یک آبادی دیگر که رسیدیم لحن صحبت هایش غم انگیز شد که دولت به ما زور آورده که باید کندوان را خالی کنید بیایید توی این آبادی زندگی کنید. گفت این خانه ها را دولت ساخته، به ما هم هی اخطار می دهد که هرچه زودتر کندوان را خالی کنید. چون روستای تاریخی است نباید از بین برود باید محافظت شود. باید در معرض دید عموم قرار بگیرد. ولی آخر کندوان روستای اجداد من است و... به کندوان که نزدیک شدیم شروع کرد به اطلاعات رو کردن از روستای سرزمین گمنام فرهادان. که روستای ما در فاصله ی 19کیلومتری جنوب اسکو واقع شده و 680نفر جمعیت دارد و ارتفاع بعضی از این کله قندها به 5متر هم می رسد و این کله قندها را اجداد من درست نکرده اند. آن دوره های قدیم که زمین به وجود می امده در نتیجه ی جابه جایی کوه ها و فشارها سنگ های بزرگ مثل کله قند از زمین بیرون زده اند و گازهای دورن شان آزاد شده و توی شان توخالی شده و...پیاده که شدیم و توی کله قندها که پرسه زدیم جایی به تابلویی برخوردیم که همه ی چیزهایی را که راننده در معرفی کندوان گفته بود به همان ترتیب نوشته بود. دوزاری مان افتاد که حضرتش نشسته این تابلو را خوانده و حفظ کرده تا روز مبادایی همچون امروز برای آدم هایی همچون ما روایت کند. تابلو وسط کله قندهای روستا بود. ولی پایینش نوشته شده بود: سفر خوشی را برای شما آرزومندیم، بخشداری اسکو. از این طرف هم دوزاری مان افتاد که این تابلو که حالا وسط روستا است روزگاری کنار  جاده بوده و... کلی خندیدیم. هم به آن راننده ی باصفا که زحمت خواندن تابلو را برای مان کشیده بود و هم از اهل کندوان که همان تابلوی کنار جاده را صاف کاشته بودند وسط روستای شان و زحمت تابلوی جدید را نکشیده بودند و...

 پس نوشت 1: مگر همیشه باید 1و2و3 به هم ربط داشته باشند؟!

پس نوشت 2: عنوان پست را از این جا دزدیده ام: @

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۹/۰۴/۲۳
پیمان ..

نظرات  (۳)

نوشتن را دوست دارم از راهنمایی می نوشتم ولی دو سه سال نوشتن رو رها کردم وقتی نوشته هاتون رو می خونم جرات نوشتن پیدا می کنم بعد از چند ماهی که از خوندن این وبلاگ می گذره این اولین نظری هست که می گذارم نوشته هاتون عالی و بی نقص هستن وپر از مفاهیمی که گاهی اوقات خوندنش آدم رو بهت زده می کنه...



ممنون از لطف تان.

۲۴ تیر ۸۹ ، ۱۱:۲۰ مرضیه زندیه
سفر خوش گذشت؟ مثل اینکه خوش گذشته حسابیا؟ خوش بحالت
پیمان سبکتو عوض کن بابا! از پارسال همین شکلی مونده



حودمم همین طور فکر می کنم.
تازه شدنم آرزوست!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی