سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

فصل سوم

پنجشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۸۹، ۰۸:۵۶ ق.ظ

از اون بدتر نمی تونسم توله سگ بازی دربیارم و اعصابم خراب بود. از سینما که زدم بیرون سات شده بود دوازده شب و من به فلانمم نبود که فیلمه شاهکار بود یا مزخرف. فقط مث سگ پشیمون بودم که چرا سه زارتومن علف کرده بودم داده بودم برم سینما. که دو سات وقتمو یه جور دیگه دود کنم؟ اینم یه توله سگ بازی دیگه بود. سه زار تومن کم پولی نبود. سینما دیگه تطیل شده بود. یه مشت دخترپسر بودن و زن و مرد که تو راهروی خروج داشتن می رفتن و من فکر می کردم فقط منم بین شون که تکم. از فیلمه هم هیچی حالیم نشده بود. فقط چند بار با اون کلوزآپای دختره که نقش اول بود انگاری و خیلی خوشگل بود حال کردم. شعورم فقط همین حد بود. داشت حالم از اون دخترپسرایی که مث کارشناسا داشتن بث می کردن به هم می خورد. زیاد طول نکشید که از راهروی تاریک خروجی زدیم بیرون و همه پلاس شدن و منم تو طول خیابون شروع کردم به حرکت.

 خیابون خلوت بود. پیاده روها تاریک بودن. مغازه ها بسه بودن. من گشنه م بود. شام نخورده بودم. ناهارم نخورده بودم. سیگارم دلم می خواس. ولی زورم می یومد برم سیگار بخرم. زورم می یومد پول بالاش بدم. فقط سی تومن داشتم و نمی دونستم می خوام چه غلطی بکنم. فقط می دونستم که با این سی تومن تا جایی که باید دوام بیارم...از یه چاررا که رد شدم یهو احساس کردم خیلی تنهام. دیگه ازین بدتر نمی شد. لنتی. مبایلم خاموش بود. هر چی فک کردم کسی به ذهنم نرسید که به خاطرش مبایلو روشن کنم بش زنگ بزنم بگم امشبو می خوام تلپ تو شم. پدرسگا. همه شون پسرای خوبی بودن. پیش خونواده شون. پسرای مثبت. خوب. هیچم مث من توله سگ بازی درنمی آوردن. همه شون مث چی تو زندگی شون موفق بودن. لنتیا. زنگ می زدم به شون زنگ می زدن خونه تا  یه جوری سی کنن با زر زدن همه چیو رف و رجوع کنن. حرف زدن. زر زدن. دیگه از همه ی اینا حالم به هم می خورد. دیگه جایی برا زر زدن نمونده بود. دلم نمی خواس دیگه باشون زر بزنم. اصن دیگه دلم نمی خواس ببینم شون. داغونم کرده بودن. البته یادمم نمیاد تو عمرم باشون بیشتر از ده دقه زر زده باشم. ینی آدمای زرزدنی ای نبودن. فقط مث چی دورو بودن و ریاکار و غمپزکار. تو روح شون.  تنها چیزی که دارم ازش می سوزم اینه که هیچی نگفتم. همچین کلی حرف این جا این بیخ گلوم گیر کرده که باس همون موقع می زدم و نمی دونم واسه چی لالمونی گرفتم و فقط لشمو برداشتم زدم بیرون. نمی دونم سات چند شده بود. فقط این خیابونای خلوت بدجوری داش حالمو می گرفت. مث چی داشتم خودمو می خوردم. هم به خاطر این که هیچی نگفته بودم هم به خاطر این که چرا هیچ دوست دختر درس درمونی که بتونم الان بزنگم بهش فش کشش کنم ندارم و چرا تو زندگی کوفتیم دنبال همچین چیزی نبودم برا همچین موقعی. بدجوری احساس می کردم که پشتم خالیه. دلم دختر می خواس. یهو یادم افتاد به ساناز و بدتر احساس تنهایی کردم که از وقتی شوهر کرده بود دیگه آبجی من نبود و چه قدر بدم می یومد که خودشو مث زنای خراب برای اون بابی جونش آرایش می کرد. لعنتی. سانازم یکی از چیزایی بود که تو همه ی زندگیم به خاطرش می سوختم. قبل این که شوهر کنه و بره گم شه سر خونه زندگیش فوق العاده بود. رفیقم بود. پناهم بود. هر چیزی رو بش می گفتم و خالی می شدم و لعنتی حالا همه ی خوبی هاشو خرج بابی جونش می کنه و همچین دیگه خوبی ای هم نمونده براش. اونم تا خرخره فرو رفته تو منجلاب ریا و دروغ هاش. اونم مث مامان یاد گرفته دروغ بگه، الکی بدبختی هاشو نشون هیچ کسی نده بگه من خیلی خوشبختم. یاد گرفته غمپز طلاجواهرشو بزنه و از مهمونی های هف رنگ پلوش قصه ها بسازه...

دلم دختر می خواس. یه جونور لطیف که شونه هامو بماله و دستمو بگیره و اگه همچین کاری می کرد ور ور اشکم در می یومد و دلم از اون دخترا می خواس که هیچ خجالت نکشم از این که جلوشون ور ور اشک بریزم....

باس می گفتم: حالم از دورویی و تظاهرهاتون به هم می خوره.

باس می گفتم: برای چی منم وارد بازی های احمقانه تون می کنید؟

باس می گفتم: غلط می کنید شما که منو وارد بازی های احمقانه تون می کنید.

باس می گفتم: نمی خوام بچه ی شما باشم. نمی خوام بچه تون باشم که بیاید غمپز الکی منو دربکنید که بچه م فلانه بهمانه. نمی خوام مث سگ خالی ببندید که پسرمون باعرضه ست ما هم بهش پروبال می دیم... نمی خوام..

باس می گفتم: فقط بلدید پز بدید.

باس می گفتم: خیلی پستید...

ولی هیچی نگفته بودم. فقط موقعی که داشتم گورمو گم می کردم درو محکم کوبیدم. این تنها چیزی بود که می تونس برام تسلایی باشه. نمیدونستم سات چنده. تا صب باید یه غلطی می کردم تا بگذره. هیچ پارکی هم سر رام نبود برم بشینم توش. یا اگه راه داد بگیرم دراز بکشم بخوابم. تازه  از پارک می ترسیدم. عین یه توله سگ بزدلم. پارک اگه می رفتم دراز می کشیدم یا علف فروشا و معتادا می یومدن سراغم یا پلیسا. علف فروشا معلوم نبود چی کار می کردن. من پیزوری زورم به شون نمی رسد. واسه پلیسا هم بایست یه دروغی می گفتم. کارت شناسایی اگه می خواسن هیچی نداشتم و این ته بدبختی بود. به چاررا بعدی که رسیدم، رفتم نبش چاررا روی جدول سیمانی نشستم. پامو انداختم رو پام و تازه فهمیدم چه قدر خسته شدم از را رفتن. زانوهامو خم می کردم و خستگی تو زانوهام مورمور می شد. نشستم برای خودم دستامو گذاشتم رو زانوهامو و به روبه روم زل زدم. چارراهه تو شب خیلی خوشگل بود. اون روبه رو پارک بود. اون دست یه ببستنی و آبمیوه فروشی.ردیف چراغای زرد هم تو هر کدوم از خیابونای چاررا ادامه داشت و ماشیا هم کم بودن. می رفتن می ویمدن. بهم کاری نداشتن. من فقط نگا می کردم. به غلطی که کرده بودم فکر می کردم و به کنکور هم فک کردم که یه ماه دیگه باس می دادم و این دفه هر جهنم دره ای شده باس می رفتم که اگه نمی رفتم باس می رفتم سربازی و به دخترا و زن ها هم فکر می کردم و هر زن و دختری که با شوهرش یا دوس پسرش رد می شد نگا می کردم و با نگا می خوردم شون و سرم گرم شده بود و گیج و ملنگ شده بودم و چیزایی که داشتم به شون فکر می کردم دس من نبودن و تو فکرهام هیچ تصمیمی هم نمی گرفتم و چشمامم سنگین شده بودن و یه ماشین که یه بوق کوچولو می زد بیدار می شدم و دوباره زل می زدم به روبه رومو و اصلن هم نمی دونسم سات چنده و به سبز و زرد و قرمز شدن چراغای چهار طرف چهاررا نگا می کردم و...

یهو دیدم یه زن جلوم وایستاده. چکمه های چرمی پاش بود. ینی اول من چکمه های چرمی شو دیدم و بعد نگام بالا رفت و مانتوی سیاه تنگشو و روسری سبزشو دید. چشماش درشت بودن ولپاش سرخ و موهاشم قهوه ای. ازم پرسید: ببخشید، می خوام برم ونک، چه طور باید برم؟

به خودم گفتم: عجب سوال احمقانه ای.

اشاره دادم به خیابان به سمت بالا. گفتم: مستقیم می ره ونک.

به خط ویژه ی اتوبوس اشاره کرد، گف: اتوبوس نمی یاد الان؟

گفتم: نه.

چند لحظه همون جوری جلوم موند و این ور اون ورو نگا کرد. بعد گف: ببخشید. می تونید منو تا ونک ببرید؟!

تو دلم گفتم: یا حضرت شلغم. بعد نگاه به صورتش کردم. لبخند زد. لنتی خیلی معصومانه لبخند زد. تو دلم گفتم: فاحشه ی لنتی.

و بلند شدم. هیچی نگفتم. رفتم ایستادم کنار خیابون. اونم دنبالم اومد و اومد کنارم وایستاد. صبر کردیم تا چراغ سبز بشه.

 

 

 

پس نوشت: انگار کن یه تیکه از یه قصه که دوست داشتم بنویسمش.

 

مرتبط: در آزمایشگاه فیزیک

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۹/۰۴/۱۰
پیمان ..

نظرات  (۳)

سلام وبه زیبای داری
انگار می خواید یه هولدن کالفیلد ایرانی خلق کنید ها جناب پیمان سلینجر!



تو عالم نوشتن همیشه سایه ی یه غول بالا سرت هست. شعر بگی حافظ هست، اجتماعی بنویسی جلال آل احمد هست، عصیانگرایانه بنویسی سلینجر... نوشتن خیلی کار سختیه!
نمی دونم چرا داستانت اینهمه برام آشنا بود.انگار خونده بودمش.ساناز.بابی جون.ونک...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی