سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

طاقت محقق نشدن این یکی رویا را نداشتم، می‌فهمی ای شخصیت ثابت همه رویاهایم؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حسین میرزایی» ثبت شده است

۱-«به دوچرخه‌سواران تازه‌کار در کوچه و خیابان توجه کنید: با هم درباره‌ی مسیرها، منظره‌ها و آب و هوا بحث می‌کنند یا در سکوت رکاب می‌زنند و هرگز،‌ تقریبا هرگز از تلفن همراه استفاده نمی‌کنند. رفتاری که آن‌ها به نمایش می‌گذارند درست مخالف صحنه‌های معمولی است که ما امروزه به طور روزمره در هر کافه‌ای شاهد آن هستیم: صحنه‌ای که در آن دو نفر را سر یک میز می‌بینیم که با مخاطب نامرئی خود در حال گفت‌وگو هستند. خیابان‌ها، کافه‌ها، متروها و اتوبوس‌ها پر از اشباح شده‌اند؛ این اشباح در زندگی افرادی که دچار وسوسه هستند بی‌وقفه دخالت می‌کنند: این اشباح سعی دارند از دیگران فاصله بگیرند و در عین حال مانع از این می‌شوند که دیگران به مناظر اطراف نگاه کنند و به افراد کنار خود علاقه نشان بدهند؛ اما در حال حاضر این اشباح، با دوچرخه‌سواری بیگانه‌اند. دوچرخه‌سواران پی روابط مستقیم هستند و برای لحظاتی رسانه‌ها را پس می‌زنند. خدا کند این کار ادامه یابد! نمی‌دانم تا کجا با این فکر موافق هستید که روزی برسد دوچرخه ابزار ساده و موثری برای برقراری دوباره‌ی رابطه و مبادله‌ی واژه‌ها و لبخندها شود! »
(از کتاب «در ستایش دوچرخه»/ نوشته‌ی مارک اوژه/ ترجمه‌ی حسین میرزایی/ انتشارات تیسا/ صفحه۳۳)
 

۲- سر گردنه با هم دوست شدیم. سر گردنه‌ی جاده‌ی ده ترکمن.
صبح جمعه بود و زود زده بودم بیرون. حال و مجال خود سرخه‌حصار نبود. برایم تکراری شده بود. پیچ و خم‌هایش را چند باری رفته بودم. دلم چالش می‌خواست. گرگ و میش صبح بود. چراغ‌ چشمک‌زن عقب را روشن کردم و از بزرگراه یاسینی رفتم بالا. خلوت بود. چشمک‌زن هم علامت خطر خوبی برای ماشین‌ها بود. بعد انداختم سمت ورودی شمالی جنگل سرخه‌حصار. از جلوی کانکس نیروی انتظامی گذشتم. سگ جلوی کانکس با دیدن رکاب زدن من به پا خاست و مثل چی پارس کرد. گفتم: برو گم شو تخمه سگ مادرسگ پدرسگ. 
وقتی دید نترسیده‌ام همین‌جوری پارس کرد فقط. سربالایی بود و به آرامی حرکت می‌کردم. می‌خواستم حرکت یکنواخت را تمرین کنم. ۷ کیلومتر سربالایی تیز من را به گردنه می‌رساند. تنها بودم. خورشید از پشت کوه‌ها تیغ می‌زد: انگار که مژگان طلایی طبیعت چشمک بزند بهم. 
دنده ۳ گذاشته بودم و یکنواخت می‌رفتم و به مناظر اطراف نگاه می‌کردم و پا می‌زدم و پا می‌زدم. 
به گردنه که رسیدم دیدم دنده ۳ هم دارد برایم سخت می‌شود گذاشتم دنده ۲. یاد گرفته‌ام که زور نزنم. دنده بدهم و آرام و پیوسته حرکت کنم. آخر گردنه تشنه‌ام شد. ایستادم آب خوردم و دوباره حرکت کردم که امیر بهم رسید. می‌توانستم سرعت بگیرم. ولی ترجیح دادم راه خودم را بروم. پاندا یادم داده که خودم باشم. دوچرخه یادت می‌دهد که خودت باشی. این را مارک اوژه هم توی کتاب در ستایش دوچرخه نوشته بود:


«با دوچرخه نمی‌توان تقلب کرد. هر گستاخی بیش از حد بلافاصله مجازات می‌شود؛ چرخ‌دنده‌ی من فقط برای سه نوع سرعت تنظیم شده بود. اما لازم بود بدانم چگونه هر سه سرعت را به کار بگیرم تا وسط یک سربالایی که باید آن را با انرژی و همت بالا رفت نمانم و یا در بازگشت به روستا، دوچرخه به دست وارد نشوم و خجالت نکشم. یاد گرفتم که باید یاد گرفت.» ص۲۹ 

امیر و دوستش از من سبقت گرفتند و خداقوت جانانه‌ای گفتند. از آن چاق سلامتی‌های دوچرخه‌ای که این تابستان زیاد داشته‌ام.
دوچرخه‌ی امیر همان اول چشمم را گرفت. شهری و کوچک و سبک بود. دوچرخه‌ی دوستش که او هم اسمش امیر بود قدیمی بود. ولی بدن دوستش خیلی روی فرم بود و هر دوچرخه ای دستش می دادی شیر می رفت. گردنه که تمام شد سرعت گرفتم. آن‌ها هم سرعت گرفتند. اما به سربالایی که رسیدند سرعت‌شان کم شد. پاندا خدای حرکت نرم و پیوسته است. شانژمان دئورش کمکم می‌کند که سریع معکوس بدهم و جا نمانم. سبقت گرفتم و خسته نباشیدی پراندم.
ویرم گرفت بروم امامزاده‌ی روستای همه‌سین را ببینم. اگر دستشویی‌ داشت آبی هم به سر و صورت بزنم. راهم را کج کردم توی خاکی سمت امامزاده. گنبد طلایی باشکوه برایش ساخته بودند. ولی صبح جمعه‌ای در و پیکر حیاطش را بسته بودند. سر و ته که کردم دیدم امیر و دوستش هم همین سمت آمده‌اند.
خیلی کودکانه و مستقیم با هم دوست شدیم: امامزاده بسته ست؟ ای بابا. با این امامزاده هایشان. این امامزاده قبلا‌ها این شکلی نبودها. دوچرخه‌ی تو چیه؟ دوچرخه‌ی من اینه. دوچرخه‌ی تو اینو داره؟ دوچرخه‌ی منم تازه‌ست... همین دیروز خریدم. تو کی خریدی؟
 همان اول کار شماره تلفن هم را گرفتیم.
بعد سه تایی کنار هم رکاب زدیم و جاده را غوروق خودمان کردیم و حرف زدیم و حرف زدیم. همه هم از دوچرخه. امیر موتورسوار بود. موتورش را فروخته بود و دوچرخه خریده بود. وقتی این را گفت غرق ستایش شدم.
سرپایینی‌ها را سرعت گرفتیم. انداختیم توی اتوبان یاسینی و باز هم سه نفری کنار هم توی لاین کندرو رکاب زدیم و حرف زدیم...امیر فیلم هم ازمان گرفت. به جز روز اولی که با سهیل رفتیم پاندا را خریدیم کسی از من و پاندا با هم عکس و فیلم نگرفته بود. مایلرها برای‌مان بوق بوق چاق سلامتی می‌زدند و نیسان آبی‌ها به افتخارمان بوق ساکسیفونی می‌زدند...
۳- قرارمان ساعت ۵:۳۰ صبح بود سر پیچ شمیران. ساعت ۵ صبح از خانه بیرون زدم. ظلمات بود. ولی هوا خنک بود هم چراغ چشمک‌زن جلویم روشن بود و هم چشمک‌زن عقب. محکم کاری کرده بودم و لباس شبرنگ هم پوشیده بودم. ازین جلیقه‌ها که کارگرهای شهرداری می‌پوشند. ارزان بود و خریده بودم و توی شب برای ماشین‌ها نما داشت.
صبح خیلی زود بود و همان اول کار حس کردم شهر زیر رکاب من است. همان وقت که بلوار پروین را پایین می‌آمدم و هیچ ماشینی پشت سرم نبود و همه‌ی خیابان مال مال خودم بود. رسیدم سه راه تهرانپارس و گوله از خط ویژه‌ی اتوبوس رفتم به سمت پیچ شمیران. تک و توک مسافرهای کله‌ی سحر توی ایستگاه‌ها بهم نگاه می‌کردند. هیچ اتوبوسی هم از پشت سرم نمی‌آمد. فیکس ساعت ۵:۳۰ پیچ شمیران بودم. چراغ‌های چشمک‌زن دوچرخه‌هایشان را که دیدم خوشحال شدم. 
قرار بود نفر دیگری هم بیاید. اما دیر کرد و منتظرش نشدیم. سه نفری رکاب زدیم به سمت میدان آزادی. از خط ویژه رفتیم. شهر خلوت بود. خنکای دم صبح تهران دلچسب بود. کنار هم رکاب می‌زدیم و تمام پهنای خط ویژه‌ی اتوبوس را از آن خودمان کرده بودیم. شهر زیر رکاب ما بود. تهران و مافیها زیر چرخ‌های دوچرخه‌ای ما می‌گشت. چراغ قرمزها همه برای ما سبز می‌شدند. حرف می‌زدیم و حرف می‌زدیم. امیر خواننده هم بود. آهنگ‌هایش را برایمان پخش می‌کرد و می‌رفتیم. از میدان فردوسی گذشتیم. از میدان انقلاب گذشتیم. از توحید گذشتیم. هر جا درخت بود شهر دوست‌داشتنی‌تر بود و هر جا زمختی سیمان و آهن بیشتر بود تفتیدگی تهران افزون‌تر. اتوبوس دراز بی آر تی اول صبح ازمان سبقت گرفت. کامل رفت لاین مقابل و ازمان رد شد. حتی بوق هم نزد که بروید کنار. انگار واقعنی جاده مال ما بود و او مهمان بود... و خیلی زود رسیدیم به میدان آزادی.
میدان آزادی اول صبح. آن زمان که خورشید از پشت دود و دم تهران در حال طلوع کردن است و شکوه میدان آزادی از هر وقتی بیشتر. مسافرهای شهرستانی به ترمینال غرب رسیده بودند و یکی یکی با چشم‌هایی پف آلود از کنار میدان رد می‌شدند. پلیس راهنمایی رانندگی ماشین‌ها را از دور میدان هی می‌کرد که نایستند. به ما کاری نداشت. 
منتظر عمو کوروش ایستادیم: یار چهارم‌مان. امیرها تخم‌مرغ آورده بودند که توی پارک چیتگر املت بزنیم. اما کیف‌شان را که باز کردند دیدند چند تا از تخم‌مرغ‌ها توی همان جا تخم‌مرغی شکسته و گند زده به کیف‌های مخصوص دوچرخه‌شان. چکیدن زرده و سفیده‌ی تخم‌مرغ‌های خام بر چمن‌های اطراف میدان آزادی و شکوه عجیب این میدان با اصالت... 
دانسته‌هایمان از میدان و برج آزادی را برای هم تعریف کردیم و من یاد آن تکه‌ از کتاب «در ستایش دوچرخه»ی مارک اوژه افتاده بودم که در مورد دوچرخه‌سواری و کشف خود حرف می‌زد:


«نخستین فشارها بر رکاب، همانا کسب خودمختاری جدید است؛ گریزی زیبا، یک آزادی ملموس، حرکتی با پنجه‌ی پا، آن‌گاه که ماشینی به میل بدن پاسخ می‌دهد و او را به پیش می‌برد. در چند ثانیه، افق تنگ فراخ می‌شود و مناظر حرکت می‌کنند. من جای دیگر هستم. من کس دیگری هستم و با وجود این من خودم هستم مثل هیچ وقت. من آن چیزی هستم که کشف کردم.»
ص ۲۸

و عجیب حس آزاد داشتم... افقی که در مقابل دیدم بود فوق‌العاده بود. سوار ماشین که باشی دیدت محدود است. سوار موتور هم که باشی باز هم سرعت موتور نمی‌گذارد گستردگی آن افق را ببینی... ولی دوچرخه.... به این فکر کردم که این روزها این قدر بی‌پولم که حتی یک سفر یک روزه هم نمی‌روم. اما حالا در این لحظه از صبح چنان احساس آزادی و رهایی می‌کنم که یک سفر دور و دراز برای رسیدن به این حس نیاز داشتم...
عمو کوروش آمد و انداختیم توی اتوبان و رفتیم سمت پارک چیتگر. از سمت راست حرکت می‌کردیم. وقتی می‌خواستیم از یک خروجی برانیم سمت اتوبان اصلی، هر چهارتای مان هم‌زمان کج می‌شدیم و جاده را می‌گرفتیم و رد می‌شدیم. اگر دوچرخه‌سوار تنها باشی هر کدام از این ورودی خروجی‌های اتوبان در تهران برایت یک زنگ مرگ می‌شوند. لذت هم‌رکاب شدن، لذت هماهنگ رکاب زدن و راه گرفتن و گروه شدن...
وارد اتوبان تهران-کرج شدیم و از کنار برج آزادی رفتیم سمت پارک چیتگر. کنار اپارک شایان هم به ما پیوست. با دوچرخه‌ی کورسی جاینت و لباس مخصوص دوچرخه‌سواری‌اش.
پیست دوچرخه‌سواری چیتگر را یک دور چرخیدیم. پاندا را به شایان دادم و دوچرخه کورسی‌اش را سوار شدم و ترسم گرفت از شتاب و سرعتی که دوچرخه‌اش می‌گرفت و او هم تعجب کرد که پاندای من چرا مثل دنبه نرم است. با یک گروه دوچرخه‌سوار دیگر چاق سلامتی کردیم و تصمیم گرفتیم که برویم دور دریاچه‌ی چیتگر هم رکاب بزنیم و بعد صبحانه بخوریم. راه بیراهه رفتیم. از میان درخت‌های جنگل چیتگر و بی‌راهه‌های خاکی رفتیم. از بالای تونل حکیم گذشتیم. لذت راندن دوچرخه‌ی کوهستان در یک جاده‌ی خاکی... و بعد دریاچه‌ی چیتگر... تلالو خورشید صبحگاهی بر آب دریاچه و زنان و مردان ورزشکاری که دور دریاچه می‌دویدند...
رکاب زدیم. ۵ نفری کنار هم رکاب زدیم و داستان گفتیم و داستان شنیدیم. و بعد نشستیم در سایه‌ی درختی به صبحانه خوردن. عمو کوروش کوله‌ی کوهش را آورده بود و اجاق و ماهی‌تابه و املتی جانانه...
۷۵ کیلومتر رکاب زدیم و نان و نمک هم را خوردیم؛ بی این‌که هم را از قبل شناخته باشیم و دو دوتا چهار تا کرده باشیم که آیا رفاقت با این مرد برای من فایده دارد یا ندارد... ما به هم اهلی شده بودیم.
 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۳۰
پیمان ..

پیشنهاد خودم بود که نشست مهاجرت غیرقانونی را برگزار کنیم. نشست اولمان دانشجوهای خارجی در ایران بود. دانشجوهای افغانستانی و عراقی آمده بودند و داستان های زندگی دانشجویی شان در ایران را گفته بودند. اما هر کاری کرده بودیم دانشجوهای چینی و هندی و آلمانی و... نیامده بودند. ترس داشتند. ترسی که به طرز مبهمی برایم قابل درک است. چون خودم هم همچه ترسی از بیان کردن خودم در ایران دارم. نشست دوم را گفتیم مهاجرت غیرقانونی باشد. چون تابستان است و دانشجوها که نیستند... مهاجرت غیرقانونی مطمئنا هزار داستان خواهد داشت.
نشست خیلی عجیبی شد. حس کردم زندگی خیلی شکوهمندتر از چیزی است که من دارم تجربه اش می کنم. حس کردم زندگی خیلی ارزشمندتر از چیزی است که من دارم به هیچ می انگارمش. حس کردم دارم عبث زندگی می کنم، هم از این طرفش هم از آن طرفش...
از این طرفش حسین میرزایی بود. استاد دانشگاه علامه طباطبایی که بدجور باهاش حال کردم. داستان پایان نامه هایش را تعریف کرد. این که چطور شد که آمد سر موضوع مهاجرت. چطور رفت ساکن شهرک قائم قم شد و سه ماه آنجا با مردمان مهاجر افغانستانی هم پیاله شد تا بتواند زندگی شان را توصیف کند. چطور اپلای کرد به فرانسه و در آن جا دکترا خواند و تصمیم گرفت که موضوع پایان نامه اش مهاجرت غیرقانونی افغانستانی ها  باشد. 
تعریف کرد که چطور با یک خانواده ی افغانستانی در مشهد همراه شد و غیرقانونی از مرز ایران گذشت و رفت افغانستان و از آن جا غیرقانونی همراه با جوان های افغانستانی آمد به ایران. کیلومترها همراهشان شد. لب مرز دستگیر شد. دم نزد که من ایرانی ام. توی یک کانتینر 15 روز زندانی شد. اما راهش را ادامه داد. غیرقانونی به ایران آمد. غیرقانونی از ایران رد شد. به ترکیه رفت. با گروه های مجرد افغانستانی همراه شد و غیرقانونی از یونان و اروپا گذشت تا به فرانسه رسید...
ازش قول گرفتیم که این کارش را کتاب کند. گفت حتما این کار را می کند. منتظرم. خیلی منتظرم که این شاهکارش را کتاب کند. مسیر مهاجرت غیرقانونی او از افغانستان به اروپا یک ماه طول کشید. ولی داستانی تعریف کرد که هنوز هم برایم تکان دهنده است. گفت این مسیر برای من یک ماه طول کشید ولی برای یک جوان افغانستانی سال ها طول می کشد. گفت توی فرانسه یکی را دیدم که این مسیر برایش 15 سال طول کشیده بود. می فهمید یعنی چه؟
جوان 20ساله ی افغانستانی وقتی از مرز عبور می کند جز لباسی که تنش است و یک بطری آب معدنی دیگر هیچ چیزی همراهش نیست. خودش است و خودش... مهاجرت و رفتن برایش آزمون مردانگی است. از کوه های پاکستان و بلوچستان می گذرد. سوار پژوهای افغانی کش می شود. پولش تمام می شود. ممکن است دو یا سه سال در ایران کار کند تا بتواند پول افغانی کش ها را بدهد و پس انداز کند. با پولی که جمع کرده راهی ترکیه می شود. دوباره در آن جا پولش ته می کشد و چند سال غیرقانونی می ماند و کار می کند. هر کاری بگویید می کند تا دوباره پول جمع کند. به اروپا که می رسد دوباره عبور از هر کشور ممکن است یک سال دو سال سه سال پنج سال طول بکشد... وقتی به شاخ اروپا می رسد یک مرد دنیا دیده می شود و من مردی را در فرانسه دیدم که 15 سال طول کشیده بود تا از افغانستان به فرانسه برسد. اما می دانید برایش چه اتفاقی افتاد؟ سوار هواپیمایش کردند و در کمتر از 7 ساعت او را به افغانستان برگرداندند... 15 سال طول کشید تا به فرانسه برسد و از فرانسه تا افغانستان فقط 7 ساعت....
با حسین میرزایی حال کردم. حقا که استاد دانشگاه است. این که این همه دل و جرئت داشته که همراه شود تا ببیند تا بیان کند تا بگوید برایم یک دنیا ارزش داشت...
اما از آن طرفش مردی بود که برای بهتر شدن زندگی اش هر وقت لازم دیده بود دل کنده و رفته بود. جوان که بود (سال 1368) از جنگیدن در گروه های مجاهدین خسته شد. گفت باید بروم ایران و آمد ایران. بعدها خواست برگردد افغانستان. نمی گذاشتند. غیرقانونی برگشت. غیرقانونی دوباره آمد ایران. شنید که دبی برای کار کردن و بهتر کردن زندگی خوب است. دل را به دریا زد و غیرقانونی به دبی رفت و در آن جا هم کار کرد... حالا پسر بزرگش 16 ساله بود. او پدری بود که طعم مهاجرت و دل کندن را چندین بار داشت... تجربه ی زیسته اش عجیب بود.کجایش من را تکان داد؟ همانی که خود او را تکان داده بود.
مسیر غیرقانونی ورود به ایران در مرزهای بین ایران و پاکستان است. افغانستانی ها اول وارد پاکستان می شوند و از آن جا و از طریق مرزهای سیستان وارد ایران می شوند. یک جایی از مسیر است که در بین کوه ها و شنزارهاست. شب که می شود آن ها باید از آن گذرگاه کوهستانی عبور کنند و تا سپیده ی سحر از آن عبور کرده باشند. اگر تا سپیده ی سحر به مقصد نرسند طعمه ی مرزبان ها می شوند. گذرگاهی است که باید یک شب کامل با تمام قوا بدوند تا از آن عبور کنند. وقتی این ها را تعریف می کرد حس می کردم چه قدر شبیه سعی صفا و مروه و هروله کردن حاجیان و انجام مناسک مذهبی حج است... ولی آن مناسک حج است و یک جور اطمینان و امنیت دارد ولی این یکی خود زندگی است، خود هاجر است که برای بچه هایش دنبال آب می دوید و هروله می کرد...
گذرگاهی که بارها هزاران و شاید میلیون ها نفر در آن دویده اند... برای عبور از مرز.
یک بار که داشت می دوید یکهو پایش گیر کرد به یک تکه پارچه و نزدیک بود کله پا شود. شب بود. نمی دید. تکه پارچه گیر کرده بود به زمین. وقتی آن از دور مچ پایش داشت باز می کرد یکهو دید که پارچه لباس جنازه ای است که تکه هایی از بدنش از زیر خاک بیرون است... مردی که در حین عبور از گذرگاه مرده بود و زیر قشر نازکی از خاک دفنش کرده بودند و روندگان از روی نعش او می دویدند تا از مرز عبور کنند. کاری که او هم در حال انجامش بود حتما و اجل اجازه نداده بود...
تکان دهنده بود داستانش...

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۴۹
پیمان ..