سپهرداد

طریق بشریت مایوس کننده است

سپهرداد

طریق بشریت مایوس کننده است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۴۵ مطلب با موضوع «خواندنی ها :: کتاب ها» ثبت شده است

رمان ایرانی خوب حال آدم را جا می‌آورد و «افغانی کشی» کتابی بود که دیروز حال اساسی به من داد. کمکم کرد که از خودم ‏جدا شوم و یک صبح تا غروب غرق شوم در ماجرایی پر از هیجان و دلهره و عشق و خواستن.‏

افغانی کشی

چرا از افغانی کشی خوشم آمد؟

‏1-‏ افغانی کشی یک رمان غیرتهرانی است.‏

اولین دلیل همین بود. راستش من دیگر حالم از داستان کوتاه‌ها و رمان‌های تهرانی به هم می‌خورد. داستان‌هایی که روایت کات ‏کردن‌ها و به هم پیوستن‌های پی‌درپی آدم‌ها در شهرهای بزرگ هستند، دل‌مرده‌اند، قهرمان ندارند، بی‌عرضگی و ناتوانی از ‏سرتاپایشان را گرفته، حرکت نمی‌کنند، خروج از مرزهای ایران را تقدیس می‌کنند و... در یک کلام اگر بخواهم بگویم 80 ‏درصد داستان کوتاه‌ها و رمان‌های ایرانی نشر چشمه و امثالهم.‏ کتاب هایی که بوی گند تکرار می دهند و خودشان هم می دانند و زور می زنند با بزک دوزک فرم خوشگل کنند و البته که نمی توانند.

افغانی کشی نه به لحاظ جغرافیایی و نه به لحاظ شخصیت‌ها به‌هیچ‌وجه تهرانی نبود. کرمانی بود. شخصیت‌ها و کردارها و ‏ویژگی‌هایشان به‌هیچ‌وجه تهرانی نبود.‏

رسول محبی: جوان کرمانی. راننده‌ی آژانس. تجربه‌ی زندان به خاطر مهریه‌ی زنش او را تنهاتر و منزوی‌تر از هر وقت ‏دیگری در زندگی‌اش کرده. زنی که باقی مهریه را بخشید و او هم طلاقش داد و تصمیم گرفت دور هر چه زن است خط ‏بکشد و در شروع رمان قرار است فیروزه و مادرش را برساند به زاهدان.‏

فیروزه: دختری با زیبایی خیره‌کننده که از پدر و مادری افغان در ایران متولدشده. تمام عمرش را ایران بوده. در ایران ‏دانشگاه رفته. دوست دارد خودش را ایرانی بداند. ولی شناسنامه  ایرانی ندارد. دوست‌پسرش یکی از همکلاسی‌های ‏دانشگاهش بود. ولی حاضر نشده بود با او ازدواج کند و حالا قرار است به تصمیم خانواده با مادرش برود به افغانستان تا با ‏پسرعمویش در افغانستان ازدواج کند... باید برود زاهدان، بعد مرز و بعد افغانستان... دوست ندارد از ایران برود و همین ‏نخواستنش موتور محرک رمان است...‏

مادر فیروزه: زنی پشتون که فارسی حرف زدن بلد نیست و نمادی است از تمام رنج‌هایی که نسل اول مهاجران افغان در ‏ایران دیده‌اند.‏

زن رسول: نام ندارد و همان بهتر که نام ندارد. تیپ معمول زن‌های ایرانی: پرحرف. زیاده‌خواه با مهریه‌ی سنگین. مهریه‌ای ‏که به خاطرش رسول را به زندان می‌اندازد. ‏

مهتاب: دختر اهل روستای تاریک ماه. لیسانسه‌ای که به روستا و خانه‌ی پدری برگشته و بیکار است. لیسانس گرفته، ولی به ‏خاطر لیسانسش در روستا کسی به خواستگاری‌اش نمی‌آید. دختر لیسانس گرفته را دختر شهری و پررو می‌دانند. لیسانس ‏گرفته و کار پیدا نمی‌کند... و حالا دربه‌در شوهر است تا حداقل طعم یک زندگی معمولی را بچشد.‏

گارسون رستوران، راننده‌ی کامیون، عموی فیروزه، مرتضی و...‏

‏2-‏ افغانی کشی یک رمان جاده‌ای است.‏

زمستان است. فیروزه و مادرش باید به زاهدان بروند. اما در سیاه‌زمستان اتوبوس برای آن روز نیست. رسول قبول می‌کند ‏که در مقابل کرایه‌ی نسبتاً بالایی آن‌ها را دربست برساند به زاهدان. سوار ماشین رسول می‌شوند و رمان شروع می‌شود.‏

رسول است و یک جاده‌ی کویری طولانی که پر است از خطر. مسافرانش معمولی نیستند، یک دختر زیباروی افغان است و ‏مادرش. شروع دلهره‌ی این جاده در رستوران بین‌راهی است. جایی که گارسون رستوران به رسول پیشنهاد می‌دهد که بیا ‏این مادر و دختر افغان را خفت کنیم. افغان‌ها همه جایشان پر از پول است. رسول از همین‌جا قهرمان می‌شود. نمی‌پذیرد و ‏خطر چاقو خوردن را به جان می‌پذیرد و با فیروزه و مادرش فرار می‌کنند. سرعت‌های نجومی و جاده‌ی یخ‌بندان کویری.‏

بعد سرمازدگی رسول و خطر مرگ... فیروزه‌ای که طی مجموعه‌ای از حوادث مجبور می‌شود کنارش بخوابد و با گرمای تنش ‏او را زنده نگه دارد... طوفان شن و...‏

اما فقط رسیدن به زاهدان نیست. اصل ماجرا در راه برگشت رسول اتفاق می‌افتد...‏

شروع فصل "چاقو" تکان‌دهنده است. به‌شدت من را یاد آن سکانس از فیلم چهارشنبه‌سوری انداخت که حمید فرخ نژاد ‏توی ماشینش منتظر نشسته بود و یکهو پانته آ بهرام در شاگرد را باز کرد و توی ماشین نشست. به همان غافلگیری...‏

ولی شروع فصل "چاقو" علاوه بر غافلگیری آدم را هیجان‌زده هم می‌کرد...‏

و دوباره یک جاده‌ی زمستانی کویری... جاده‌ای که خلوت خلوت است و تویش آدم‌ها همدیگر را خیلی خوب می‌شناسند... ‏اوج داستان وقتی است که گارسون رستوران با سمندش می‌افتد دنبال رسول... خودش را گرگ جاده می‌داند و وحشیانه حمله ‏می‌کند...‏

‏3-‏ افغانی کشی یک رمان سفر قهرمان است

این را بعداً توی یک نقد خواندم و بیشتر از کتاب لذت بردم: ‏


[خطر لو رفتن داستان!]


"ارتباط جالبی که بین مراحل داستان این رمان با ساختاری موسوم به «سفر قهرمان» وجود دارد.‏

مراحل سفر قهرمان را می‌توان با جزئیات دقیق‌تر در کتاب‎ «The Writer’s Journey» ‎نوشته کریستوفر وگلر یافت. این ‏کتاب در کشور ما توسط نشر نیلوفر با عنوان ساختار اسطوره‌ای در داستان و فیلم‌نامه منتشرشده است. ‏

وگلر در این کتاب سفر قهرمان را در 12 مرحله مورد بررسی قرار می‌دهد که عبارت‌اند از: ‏

‏1-دنیای عادی 2-دعوت به ماجرا 3- رد دعوت 4- ملاقات با مرشد 5-عبور از استان اول 6-آزمون؛ پشتیبان و دشمن 7-‏رویکرد به درونی‌ترین غار 8-آزمایش 9- جایزه (تصرف شمشیر) 10- مسیر بازگشت 11- تجدید حیات و 12- بازگشت ‏با اکسیر. ‏

‏«افغانی کشی» شامل همه این مراحل است که نشان می‌دهد نویسنده این رمان احاطه خوبی بر ساختارهای کلاسیک و مدرن ‏دارد و در کنار آن از ساختاری که ولادیمیر پراپ در بررسی قصه‌های پریان به آن دست یافت، نیز غافل نبوده است. ‏

دنیای عادی ابتدای قصه همان زندگی رسول به‌عنوان راننده آژانس است که به زندگی ساکت و بی‌هیاهوی خود عادت ‏می‌کند. ‏

دعوت به ماجرا یا پیشنهاد به سفر زاهدان و پس از آن افغانستان در بدو امر برای فیروزه یا همان شخصیت نقش مکمل ‏قهرمان این ماجرا اتفاق می‌افتد. ‏

با نبودن اتوبوسی که قرار بوده فیروزه و مادرش را به زاهدان ببرد، مرحله رد دعوت را پشت سر می‌گذاریم. ‏

قرار است فیروزه با خودروی شخصی به زاهدان برده شود، رسول به عنوان راننده توسط پدر فیروزه برای رساندن دخترش ‏به زاهدان استخدام می‌شود، یعنی بخش ملاقات با مرشد را هم در این داستان پیش روی داریم. ‏

در لحظه‌ای که رسول با فیروزه و مادرش وارد رستورانی در شهر بم می‌شوند، در حال عبور از مرز بین دنیای عادی و دنیای ‏خاص هستیم، یعنی عبور از استان اول. رسول با ورود به رستوران گویی پا به دنیای جدیدی می‌گذارد. او قرار است با دوست ‏و دشمن و قواعد این دنیا آشنا شود. ‏

آزمون اولیه قهرمان هم بلافاصله در همین رستوران رخ می‌دهد. کارگر رستوران قصد دزدی از فیروزه و تجاوز به این دختر ‏افغان را دارد و می‌خواهد رسول را هم با خود همراه کند ولی رسول از این آزمون سربلند بیرون می‌آید و فیروزه را از ‏مهلکه به در می‌برد. ‏

رسول با رانندگی سریع برای فرار از دستان کارگر رستوران در معرض تصادف قرار گرفته و بعد هم دچار سرمای هوا ‏می‌شود که این بخش معادلی است از رویکرد به درونی‌ترین غار. ولی رسول که دچار سرما گزیدگی شده است، در شبی ‏سخت با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کند و روز بعد که چشم به روی حیات می‌گشاید، مرحله آزمون سخت را پشت سر ‏گذاشته است و حال باید جایزه مقاومت خود را در شب جان‌فرسا دریافت کند و چه جایزه‌ای بهتر از علاقه و اعتماد فیروزه ‏برای رسول می‌توان نام برد؟ هرچند رسیدن به زاهدان و پایان سفر سخت و دریافت دستمزد سفر هم جایزه دیگری برای ‏قهرمان ماست. ‏

بازگشت از زاهدان تا کرمان همان مسیر بازگشت ساختار کمپبل است و درگیری نهایی با کارگر رستوران و زخمی شدن ‏رسول و از دست دادن خون زیاد و درنهایت زنده ماندنش همان تجدیدحیاتی است که نتیجه فراگرفتن درس‌های دنیای ‏خاص است.‏

زخمی شدن قهرمان اسطوره‌ای و کلاسیک بخشی است که پراپ در بررسی قصه‌های پریان از آن به عنوان «داغ گذاشتن» نام ‏می‌برد و درنهایت رسول یا همان قهرمان ما با اکسیری ناب باز می‌گردد؛ اکسیری ملهم از عشق و دلیری. ‏

محمدرضا ذوالعلی در «افغانی کشی» ثابت کرده است داستانی مدرن و امروزی را می‌توان بر ساختاری کلاسیک بنا نهاد و به ‏آن قوام و جذابیت بیشتر و بهتری داد‎.‎"

‏4-‏ مضمون‌های رمان افغانی کشی...‏

سفر قهرمان که مضمون اصلی و والای رمان است. ‏

تنهایی رسول و ناتوانی‌اش در ارتباط برقرار کردن با دیگران.‏

نسل دوم افغان‌ها در ایران. دختران و پسرانی که در ایران متولدشده‌اند،‌ در ایران بزرگ‌شده‌اند، در ایران دانشگاه رفته‌اند،‌ ‏با بردهای تیم ملی فوتبال ایران شاد می‌شوند، مراسم محرم را عاشقانه دوست دارند، همه جوره ایرانی‌اند، ولی حکومت و ‏جامعه‌ی ایران آن‌ها را نهایتاً ایرانی نمی‌داند. این بحران هویت وحشتناک را به‌خوبی افغانی کشی به تصویر کشیده.‏

معضل مهریه‌ی بالای زن‌های ایرانی و طلاق و زندان رفتن افرادی که به‌هیچ‌وجه بزه‌کار نیستند.‏

روابط دختر پسری در ایران و بی‌قیدی پسرها.‏

لیسانس‌ها و تحصیلات عالی بیخود و نابود کردن جوانانی که با لیسانس و فوق‌لیسانسشان نه می‌توانند کار کنند و نه ‏می‌توانند یک زندگی عادی مثل بقیه‌ی مردم داشته باشند.‏

مشاغل غیرقانونی در ایران مثل افغانی کشی.‏

و...‏

انصافاً یک کلاس درس علوم اجتماعی هم هست این افغانی کشی محمدرضا ذوالعلی...‏

حیف است که این کتاب فقط در 1000 نسخه چاپ شده است. حیف است که همچه رمان خوش‌خوان استخوان‌دار پر از ‏معنا و مفهومی خوانده نشود...‏

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۹
پیمان ..

نه این که فکر کنید من چه قدر خفن و باکلاسم ها. نه. اصلاً این‌طور نیست. هوس بازی بود. ‏

درست‌ترش این است که بیندازم تقصیر اقتصاد و پول. ترجمه‌ی فارسی‌اش بالای 30 هزار تومان بود و ‏خود انگلیسی‌اش 7 هزار تومان. افست تر و تمیزی هم بود. جوری پشت جلدش 14.95 دلار آمریکا چاپ ‏کرده بودند که آدم باورش می‌شد واقعنی یک کتاب 60هزار تومانی را دارد 7هزار تومان می‌خرد. تقریباً ‏مفت بود و خریدمش به امید این که روزی روزگاری آن قدر زبانم خوب شود که بتوانم مثل یک کتاب ‏فارسی روان و راحت بخوانمش.‏

زبانم هیچ وقت آن قدر خوب نشد. به خاطر همین کتاب 500 صفحه‌ای دوست‌داشتنی داشت توی ‏کتابخانه خاک می‌خورد. دم دست هم گذاشته بودم که هی یادم بیاید باید یک روزی زبانم خوب شود!‏

ولی نمی‌دانم چه شد که یکهو ویرم گرفت یک کتاب انگلیسی دستم بگیرم و برای خودم بلند بلند بخوانم. ‏کاری هم نداشته باشم که از 10 تا کلمه فقط معنای 5 تایش را می‌دانم. فقط ویرم گرفته بود که یک ‏متن انگلیسی بلندخوانی کنم. و توی کتابخانه‌ام دم دست‌ترین کتاب همین بود. ‏

شروع کردم به خواندن و بلند بلند 15 صفحه پشت سر هم خواندم. ‏

توصیفات مارکز را دقیق نمی‌فهمیدم. کلمه‌های توصیفی کتاب فراتر از 504 و حتی 1100 بود. ولی ‏همین قدر می‌فهمیدم که مادرش آمده دنبالش تا با هم بروند خانه‌ای را بفروشند و گابریل گارسیا مارکز ‏جوان 23-24 ساله‌ای است آس و پاس. هر روز یک ستون توی یک روزنامه می‌نویسد و 3 پزو حقوق ‏بهش می‌دهند. روزی 3 پزو خیلی ناچیز است. برای سفر به ولایت خودشان حداقل 30 پزو فقط کرایه‌ی ‏وسایل نقلیه‌ی سرراه شان است... می‌نویسد و در دریایی از کتاب‌ها غرق است. کتاب می‌خواند و سیگار ‏می‌کشد و کتاب می‌خواند.‏

مارکز نویسنده‌ای است که توی هر صفحه‌ی کتابش یک اتفاق می‌افتد و تو در هر صفحه حداقل یک بهانه ‏پیدا می‌کنی تا صفحه‌ی بعد و صفحات بعد را بخوانی. حتی اگر معنای نصف کلمه‌ها را هم ندانی، باز هم ‏می‌فهمی که قصه چی است...‏

خواندم و خواندم تا به یک پاراگراف رسیدم که فوق‌العاده بود. آدم‌های بزرگ مثل گابریل گارسیا مارکز ‏دقیقاً به خاطر همین یک پاراگراف مارکز می‌شوند:‏

I had left the university the year before with the rash hope that I could earn ‎a living in journalism and literature without any need to learn them, inspired ‎by a sentence I believe I had read in George Bernard Shaw: "From a very ‎early age I've had to interrupt my education to go to school." I was not ‎capable of discussing this with anyone because I felt, though I could not ‎explain why, that my reason might be valid only to me.‎

Living to tell the tale/ Gabriel Garcia Marquez/ Edith Grossman/Vintage ‎Books/p8-9‎

نه. به خاطر ترک دانشگاه به نظرم مارکز مارکز نشد. به خاطر آن جمله‌ی طلایی جورج برنارد شاو بود که ‏مارکز مارکز شد. این ایمان که یادگیری یک فرآیند همیشگی است. یادگیری فرآیندی است که مدرسه ‏رفتن آن را متوقف می‌کند. ولی دلیل نمی‌شود که به کل بی‌خیالش بشوی. باید هر روز شروع کنی. هر ‏روز مشغول تحصیل کردن باشی... ‏

آدم وقتی چیزی را به یک زبان دیگر می‌خواند ذهنش برای پذیرفتن حرف‌های خوب تیزتر می‌شود. ‏حرفی که شاید به زبان خودش بدیهی به نظر برسد، با کلمات یک زبان دیگر یکهو آتشش می‌زنند. و ‏مارکز و این پاراگراف از کتابش همچه کاری با من کردند...‏

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۱
پیمان ..

ما ایرانیان

در مجموع کتاب ما ایرانیان حرف جدیدی نزده. کل کتاب را می‌شود در دو جمله خلاصه کرد: ‏

1- ما ایرانیان رفتارهای گند زیادی داریم. 

2- ساختارها هستند که رفتارها را شکل می‌دهند،‌نه آدم‌ها.‏

ولی قشنگی کار آقای مقصود فراستخواه این است که همین دو جمله را مستدل و شسته‌رفته، با کلی منابع و مراجع  و کارهای ‏آماری و تاریخی به صورت مشروح توضیح داده. برای این که ببیند ما ایرانیان چه اخلاق گندی داریم به تجربیات شخصی ‏بسنده نکرده. بلکه به سراغ افراد نخبه‌ی دانشگاهی در ایران (اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های سراسر کشور) رفته و از ‏آن‌ها نظرسنجی کرده است. به خاطر همین خروجی بوی عدد و رقم می‌دهد. همین نکته باعث می‌شود تا کتاب یک سطح از ‏کتاب‌هایی چون جامعه‌شناسی خودمانی بالاتر قرار بگیرد. ‏

اصلی‌ترین مشکلات در خلقیات ایرانی جماعت چیست؟ اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های ایران این موارد را به ترتیب ‏محوری‌ترین مشکلات خلقیات ایرانیان دانسته‌اند:‏

‏- پیوند زدن میان منافع فردی و منافع عمومی

‏- فاصله‌ی میان ظاهر و باطن

‏- غلبه‌ی هیجانات و تلقین‌پذیری بر استدلال ورزی و خردگرایی

‏- مطلق‌گرایی، جزمیت و تعصب

‏- تقدیرگرایی

‏- بی‌اعتمادی

‏- ترس نهادینه

‏- بی‌قاعده و غیرقابل پیش‌بینی بودن رفتارها

و مؤلفه‌های بحث‌انگیز خلقیات ایرانی از دید اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های سراسر ایران هم جالب است: ضعف فرهنگ ‏کار جمعی و فعالیت مشترک گروهی، آزرده شدن از انتقاد، رودربایستی زیاد،‌ تعریف و تمجید در حضور یکدیگر و ‏قضاوت‌های منفی در غیاب هم، پنهان‌کاری و عدم شفافیت، خودمدار بودن، چیره شدن احساسات بر خردورزی، رواج دروغ ‏و دروغ‌گویی و این که به سختی می‌توانند گفت‌وگو و توافق پایداری انجام دهند...‏

در ادامه‌ی کتاب هم از تفکر سیستمی، نظریه‌ی بازی‌ها، نظریه‌ی مم‌ها و نونهادگرایی استفاده کرده تا ثابت کند که اخلاقیات ‏گند ایرانیان به خاطر خود ایرانیان نیست که شکل گرفته. به خاطر ساختارهایی است که ایرانیان در آن‌ها گرفتار شده‌اند. ‏حرفی که در کتاب چرا کشورها شکست می‌خورند با مثال‌های گوناگون از نقاط مختلف کره‌ی زمین و روایتی بس جذاب آن ‏را قبلاً بیان کرده بود. ولی این بار آقای فراستخواه این دیدگاه را در زمینه‌ی جامعه‌ی ایران پیاده کرده است. به سراغ تاریخ ‏پر فراز و نشیب ایران رفته و ساختارهای گوناگون ایجادکننده‌ی رفتار مردم را مطالعه کرده است.‏

زیرفصل وابستگی به مسیر و سرمشق سازگاری یکی از مباحث شیرین در دینامیک سیستم‌ها است که در کتاب ما ایرانیان ‏هم از آن بهره گرفته شده بود. یکی از شیرین‌ترین بیان‌ها در باب وابستگی به مسیر را آقای جان استرمن در فصل دهم ‏کتاب پویایی‌شناسی کسب و کار ارائه داده است. برایم عجیب بود که آقای فراستخواه از مثال‌های فراوانی که در دینامیک ‏سیستم‌ها ازین بحث وجود دارد استفاده نکرده بود. به خصوص حلقه‌های بازخوردی ایجادکننده‌ی وابستگی به مسیر که ‏جای این حلقه‌ها در کتاب به شدت خالی بود. در فصل تاریخ معاصر و ادامه‌ی مشکلات آقای فراستخواه از 8 نمایشگر ‏استفاده کرده بود که بیشتر به فهرست عوامل شبیه بود. در حالی‌که در خود متن به چرخه‌ای و بازخوردی بودن علت‌ها و ‏معلول‌ها اشاره‌ی کامل شده بود و حتی تشریح هم کرده بود. اگر حلقه‌های بازخوردی را می‌کشید هم شکل‌ها گویاتر بودند ‏و هم استفاده‌ی ایشان از مباحث تفکر سیستمی عمیق‌تر می‌شد. به کار بردن نظریه‌ی بازی‌ها در باب جامعه‌ی ایران هم هر ‏چند تازه نبود، ولی قرار دادن آن در کنار دینامیک سیستم‌ها برای بیان علت مشکلات رفتاری ایرانیان در یک کتاب کار ‏قشنگی بود.‏

ویرایش دوم کتاب یک فصل اضافه‌تر دارد: تامل در شخصیت و منش ایرانی. ترتیب مباحث ارائه‌شده در این فصل و خلاصه ‏بودنش دلچسب نبود. ولی موضوعی را مطرح کرده بود که بیانش زیبا بود: خطر شکست اخلاق در جامعه‌ی ایران...‏

"خطری که در این‌جا در کمین ما نشسته است و خطر کوچکی نیست، آن است که به طور ضمنی نتیجه بگیریم ارزش‌های ‏تابناک را فقط باید گذاشت در آسمان‌ها چشمک بزنند ولی در زمین باید راه را در پیش گرفت و زرنگی کرد و رفاقت‌بازی ‏کرد و تملق کرد و از هر نمدی کلاهی برای خویش دوخت، دروغ گفت و گلیم خود را از آب کشید و مابقی قضایای مقتضیه!‏

اگر بیشتر مردم یک چنین نتیجه‌ای را ولو به طور ضمنی بگیرند من اسم این را «شکست اخلاقی» جامعه می‌گذارم. مرادم ‏شکست نهاد اخلاق است یعنی باورها و ارزش‌ها و هنجارهایی که در طول تاریخ، مردمان در زیست اجتماعی خود آثار نیک ‏آن را تجربه کرده‌اند و آزموده‌اند و از ترجیحات کلی آن‌ها این ارزش‌ها با عملکردهای تکرارشونده نهادینه شده‌اند و ‏اعمال و روابط متقابل اجتماعی مردم را از درون و بدون هزینه‌های پلیس و دادگستری و دولت و بوروکراسی و موعظه و ‏مانند آن تنظیم می‌کنند و به صورت گرامر اجتماعی درمی‌آیند. همان‌طور که اقتصاددانان نئوکلاسیک از شکست بازار به ‏معنای آدام اسمیتی سخن می‌گویند یا همان‌طور که اینگلهارت از شکست دولت‌های مجری پروژه‌ی مدرنیزاسیون در بخشی ‏از جوامع در حال توسعه (از جمله در ایران) سخن می‌گوید اجازه بدهید در چیزی هم به نام شکست اخلاق تامل کنیم و آن ‏وقتی است که گروه‌های اجتماعی به نتیجه برسند اخلاق خوب است و زیباست اما به درد نمی‌خورد و کارایی ندارد و در عمل ‏نمی‌توان آن را به کار بست و چندان نتیجه‌ای گرفت! این به معنای نابود شدن امید اخلاقی یک جامعه است و به گمان بنده ‏در جامعه‌ی ایران چنین اتفاقی دور از تصور نیست..." ص 257 و 258‏

کتاب با طرح مبحث شکست اخلاق در جامعه‌ی ایران خیلی هشداردهنده و تقریباً نومیدکننده تمام می‌شود. برخلاف فصل ‏اول که پایان‌بخش آن سؤال راه‌حل پیشنهادی اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های ایران برای ارتقای خلقیات اجتماعی بود. ‏راه‌حل‌های آن‌ها به ترتیب فراوانی عبارت بود از:‏

‏- آموزش و یادگیری در تمام عمر

‏- برنامه‌های توسعه‌ی فرهنگی مانند گسترش ارتباطات و رسانه‌ها

‏- برنامه‌های توسعه‌ی اجتماعی مانند رفع نابرابری‌ها، حاشیه‌زدایی و پرکردن شکاف مرکز و پیرامون

‏- وضع قوانین خوب

‏- تقویت اجتماعات محلی و نهادهای شهر، روستا، محله و همسایگان

‏- ایجاد شغل و درآمد و رفاه و فقرزدایی

‏- توسعه‌ی سیاسی و اصلاح نهاد دولت

کتاب به شدت نیاز به ویراستاری و هموار کردن دست‌اندازهای روایی دارد. ولی در مجموع از آن کتاب‌هاست که باید ‏خوانده شوند.‏


ما ایرانیان، زمینه‌کاوی تاریخی و خلقیات ایرانی/ مقصود فراستخواه/ نشر نی/ 278 صفحه- 18000 تومان

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۴۹
پیمان ..

همه می میرند

‏1- دوست دیده یا نادیده‌ای که کتاب را از طریق آدینه بوک برایم فرستادی: واقعاً ممنونم.‏

‏2- می‌توانستم بنشینم خیره به خورشید را دوباره بخوانم. آن هم در باب مرگ است. پر است از نقل‌قول‌های ‏ادبیاتی و رمان و داستان و شعر. ولی خیلی وقت بود که رمان نخوانده بودم. و خواندن همه می‌میرند سیمون ‏دوبووار شد همان داستانی که پل استر اول کتاب سه‌گانه‌ی نیویورکش نوشته بود: ‏

کلمات عوض نمی‌شوند، اما کتاب‌ها همیشه در حال تغییرند‎. 

عوالم مختلف پیوسته تغییر می‌کنند، افراد عوض می‌شوند، کتابی را در وقت مناسبی پیدا‎ ‎می‌کنند و آن کتاب ‏جوابگوی چیزی است، نیازی، آرزویی‎.‎

‏3- همه می‌میرند فوق‌العاده بود. فکر نمی‌کردم این قدر حالم را بد کند. فکر نمی‌کردم این‌جوری من را بگیرد. ‏داستانی به‌شدت گیرا و عمیق. در مورد رایموندو فوسکایی که عمر جاودانه پیدا کرده است. خلاصه‌ی یک خطی ‏کتاب می‌شود داستان مردی که 700 سال است عمر جاودانه پیدا کرده است، او نمی‌میرد و تمام فرصت‌هایی را که ‏آدم‌ها فکر می‌کنند مرگ از آن‌ها می‌گیرد دارد، او نمی‌میرد و در جهان آدم‌های فانی زندگی می‌کند. او در مقابل ‏مرگ هیچ ضعفی ندارد. کتابی در باب مرگ و جاودانگی. ‏

وقتی روایت سیمون دوبووار را می‌خواندم، دیالوگ‌های فوق‌العاده‌ی بین شخصیت‌هایش را می‌خواندم خودم را ‏رایموندو فوسکا می‌دیدم. حس می‌کردم در تمام لحظه‌های خواندن کتاب من هم عمر جاودانه دارم. من هم دچار ‏همان ملال زندگی بی‌نهایت هستم. و حس می‌کردم مرگ واقعاً موتور محرکه‌ی وجود آدمی است. ‏

فوسکا از پادشاهی شروع می‌کند. سعی می‌کند با پادشاهی بر شهر خودش، بر ناحیه و کشور خودش و بر جهان ‏خودش جهانی یکپارچه را بسازد. سعی می‌کند از رویین‌تن بودن خودش در مقابل مرگ کمال استفاده را ببرد و ‏جهانی سراسر عدل و داد و رفاه و آسایش را بسازد... ولی بعد از 200 سال می‌بیند که نمی‌تواند. او نمی‌تواند بر ‏انسان‌ها حکومت کند. سعی می‌کند شخصیت دوم شود. از طریق یک سلسله‌ی پادشاهی از انسان‌های فانی به ‏آرمان خودش برسد. ولی باز هم نمی‌تواند. ‏

فوسکای بی‌مرگ حکم جسم صلب را پیدا کرده است. حکم آدمی را پیدا کرده است که تغییر نمی‌کند. مرگ ‏سرچشمه‌ی تغییرات است. آدم‌ها و حوادث پیوسته در حال تغییرند و اگر مرگ نباشد، هم‌آهنگی با سیر تغییرات ‏وجود نخواهد داشت. جهان پیوسته در حال مرگ و تغییر است. اما او تغییر نمی‌کند. فوسکای بی‌مرگ نمی‌تواند ‏تغییر کند و آدمی که تغییر نمی‌کند شور زندگی را درنمی‌یابد.‏

دیالوگ کلیدی کتاب، بین فوسکا و پادشاه شارل اتفاق می‌افتد:‏

‏«... گفتم: من می‌خواستم همه را به خوشبختی برسانم. اما می‌بینم که از دسترس من بیرون‌اند.‏

ساکت شدم؛ هیاهوی شادمانه و فریادهای مصیبت‌آلودشان را می‌شنیدم. صدای خنوخ نبی را می‌شنیدم که فریاد ‏می‌زد: باید همه چیز را نابود کرد! علیه من سخن می‌گفت، علیه منی که می‌خواستم زمین را بهشتی کنم که در آن ‏هر دانه‌ی شن سر جای خودش باشد، هر گلی در ساعت مقرر بشکفد. اما انسان‌ها نه گیاه بودند و نه سنگ؛ ‏نمی‌خواستند به صورت سنگ درآیند.‏

گفتم: پسری داشتم. به استقبال مرگ رفت. زیرا من در زندگی راه دیگری برایش باقی نگذاشته بودم. زنی هم ‏داشتم که چون همه چیز را در اختیارش گذاشته بودم ترجیح داد در عین زندگی به صورت مرده‌ای درآید. و ‏کسانی هم هستند که ما آن‌ها را سوزانده‌ایم و در دم مگر از ما ممنون بوده‌اند. این مردم خوشبختی را نمی‌خواهند؛ ‏می‌خواهند زندگی کنند.‏

شارل گفت: زندگی کردن یعنی چه؟ سری تکان داد و گفت: این زندگی چیزی نیست. دیوانگی است که انسان ‏بخواهد بر دنیایی که هیچ چیز نیست مسلط شود!‏

‏- لحظه‌هایی هست که آتشی در دلشان می‌گدازد، و همین را زندگی کردن می‌نامند.‏

ناگهان موجی از کلمات بر زبانم جاری شد؛ شاید برای آخرین بار در چندین سال، چندین قرن، فرصت داشتم ‏حرف بزنم.‏

گفتم: مسئله‌شان را درک می‌کنم. الآن دیگر درک می‌کنم. آنچه برایشان ارزش دارد هرگز آن چیزی نیست که به ‏آن‌ها داده می‌شود. بلکه کاری است که خودشان می‌کنند. اگر نتوانند چیزی را خلق کنند، باید نابود کنند. اما در هر ‏حال باید آنچه را که وجود دارد طرد کنند، وگرنه انسان نیستند. و ما که می‌خواهیم به جای آن‌ها دنیا را بسازیم و ‏در آن زندانی‌شان کنیم، چیزی جز نفرت آن‌ها نصیبمان نمی‌شود. این نظم، این آسایشی که ما آرزویش را داریم ‏برای آن‌ها بدترین نفرین است...» ص 246 و 247‏

‏4- آزادی، عشق ورزیدن و دوستی شاید کلمات پیش‌پاافتاده‌ای باشند. ولی وقتی همه می‌میرند را می‌خوانی با ‏روایت سیمون دوبووار می‌فهمی تنها چیزهایی هستند که در لحظه‌های کوتاه عمر ما در دلمان جرقه و آتشی را ‏می‌گدازند. شور زندگی همین‌ها هستند. فوسکا با عشق ورزیدن به زنان زندگی طولانی‌اش و رفیق شدن با مردان ‏جوان و کمک کردن به آن‌ها برای رسیدن به آرزوها و آرمان‌هایشان (کشف سرزمینی جدید، به راه انداختن ‏انقلاب در یک جامعه و...) در عمر نامحدود خودش لحظه‌هایی معنادار را تجربه می‌کرد. اما این معنا فقط با مرگ ‏است که جاودانه می‌شود... و شور زندگی، شور بودن، معنایی که رژین از کار کردن به دست می‌آورد برای فوسکای ‏بی‌مرگ نامفهوم بود: ‏

«فوسکا گفت: بله.‏

مهربانانه لبخندی زد. گفت: دوست دارم بازی شما را تماشا کنم.‏

‏- آخر برای چه؟ مگر برای این نیست که خوب بازی می‌کنم؟ ‏

فوسکا با حالتی مهربان او را نگاه می‌کرد. گفت: وقتی بازی می‌کنید، با چه شور و شوقی به موجودیت خودتان ایمان ‏دارید! من این حالت را در دو سه زن دیگر در تیمارستان دیده‌ام. اما آن‌ها فقط به خودشان ایمان داشتند. در ‏حالی‌که برای شما، دیگران هم وجود دارند و گاهی موفق شده‌اید وجود مرا هم برای خودم اثبات کنید.‏

رژین گفت: چه گفتید؟ همه‌ی آنچه در رزالیند و برنیس دیده‌اید همین است؟ استعداد مرا فقط در همین می‌بینید؟ ‏

لب می‌گزید. دلش می‌خواست گریه کند.‏

فوسکا گفت: کم چیزی نیست. همه‌ی مردم موفق نمی‌شوند به این خوبی ادای زنده بودن را دربیاورند.‏

رژین سرگشته گفت: اما این ادا نیست. واقعیت است. من وجود دارم.‏

فوسکا گفت: نه! خودتان هم چندان مطمئن نیستید. وگرنه این‌قدر پافشاری نمی‌کردید که مرا با خودتان به تآتر ‏ببرید.‏

رژین با هیجان گفت: مطمئنم! وجود دارم. استعداد دارم و هنرپیشه‌ی بزرگی می‌شوم. شما کورید و نمی‌بینید!» ص ‏‏79 و 80‏

‏5- ترجمه‌ی مهدی سحابی فوق‌العاده بود.‏

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۶
پیمان ..

1- "شکسپیر و شرکا در منتهی الیه چپ ساحل چپ رود سن قرار گرفته است. مغازه آن قدر به سن نزدیک است که وقتی در ‏آستانه‌ی ورودی آن می‌ایستی، اگر هسته‌ی سیبی را خوب پرتاب کنی به راحتی در رودخانه می‌افتد. همین درگاهی دید ‏بی‌نظیری به ایل دولسیته دارد و از آن می‌توانی کلیسای جامع نوتردام، بیمارستان هتل دیو و ساختمان‌های با ابهت مقر اصلی ‏پلیس را خوب نظاره کنی‎.‎

نشانی دقیق کتاب‌فروشی این است: شماره 37 خیابان بوشری...  کتاب‌فروشی در آن قسمت بوشری است که نزدیک خیابان ‏سن‌ژاک است و به لطف تصادفی عجیب در برنامه‌های شهرسازی، فقط در سمت جنوبی آن ساختمان وجود دارد و دید عالی ‏کتاب‌فروشی هم به همین خاطر است‎.‎

این سر خیابان مخصوص پیاده‌هاست، اما این تنها بخشی از دلیل آرامش خاص آن است. یک باغچه‌ی عمومی هم هست که ‏کتاب‌فروشی را از رفت و آمد سریع ماشین‌ها در کی دومونت بلو جدا می‌کندو بعد پیاده‌رو در مقابل شماره‌ی 37 خیابان ‏بوشری پهن می‌شود تا میدانگاهی تقریبا خصوصی برای شکسپیر و شرکا درست شود. گل سرسبد این فضا هم دو درخت ‏گیلاس جوان است، به علاوه‌ی یکی از آب‌خوری‌های سبزرنگ والاس که شاهانه در کناری جا خوش کرده است. همه‌ی ‏این‌ها آرامشی به کتاب‌فروشی می‌دهد که در بحبوحه‌ی جنون و سر و صدای مرکز شهر پاریس تکان‌دهنده است‎." ‎ص53 ‏کتاب شکسپیر و شرکا نوشته جرمی مرسر/ ترجمه پوپه میثاقی/ نشر مرکز

2- "اواخر دهه‌ی 1940 هنگامی که جرج شاهد بازگشت زندگی به پاریس بود، با خود فکر کرد شاید زمان باز کردن ‏کتاب‌فروشی‌ای که همیشه آرزویش را داشته رسیده باشد. اول سعی کرد جایی را در منطقه‌ی هفده پاریس اجاره کند. بعد سعی ‏کرد ملکی را در نزدیکی سن‌ژرمن دپره بخرد. و سرانجام در سال 1951 بو که مغازه‌ی فعلی را در کنار رود سن، آن سوی ‏نوتردام پیدا کرد. این مغازه قبلا خواربار فروشی عربی کوچکی بود، اما صاحبانش با مشکل مالی مواجه شده بودند و از ‏ترس این که طلبکاران ملک‌شان را تصاحب کنند حاضر بودند آن را مفت بفروشند. آن موقع جرج سی و هفت سال داشت و ‏حدود بیست سال بود که داشت بی‌هدف دور خودش می‌چرخید. هر چند پول زیادی نداشت، سهام داشت. سهامی که به ‏توصیه‌ی پدرش خریده بود. خصوصا سهام کمپانی‌ای به نام صنایع فولادی بث. این سهام تنها کمی بیش از دو هزار دلار ‏ارزش داشت، اما برای شروع در پاریس بعد از جنگ کافی بود و بنابراین جرج تصمیم گرفت همه‌ی آن را روی کتاب‌فروشی ‏قمار کند. او مغازه‌اش را در اوت 1951 افتتاح کرد‎.‎

جرج ابتدا کتاب‌فروشی‌اش را لومیسترال نامید که هم اسمی بود که دوس دختر آن زمانش، ژاکلین تران وان را به آن صدا ‏می‌زد و هم اسم باد شدید معروفی که در جنوب فرانسه می وزد. مغازه ی جرج اول کوچک بود، درست نصف طبقه ی ‏اصلی مغازه ی کنونی، اما او بهترین استفاده را از آن می کرد. او بر اساس مرام مارکسیستی "ببخش آن چه را می توانی؛ ‏بگیر آن چه را لازم داری" زندگی می کرد و با همین روحیه بود که کتاب‌فروشی را راه انداخت. از همان روز اول، برای ‏دوستانی که نیاز به جایی برای خواب داشتند تختی پشت مغازه گذاشت، سوپ را برای مراجعان گرسنه آماده و داغ نگه ‏می‌داشت و برای کسانی که نمی‌توانستند پول کتاب‌ها را بپردازند کتابخانه‌ی امانتی رایگان درست کرد‎...‎

در آن زمان پاریس یکی از دوران‌های ادبی شکوهمندش را می‌گذراند و کتاب‌فروشی جرج کلوب غیررسمی آن محسوب ‏می‌شد‎...‎

در سال 1963 جرج تولد پنجاه سالگی‌اش را جشن گرفت و یک سال بعد نام مغازه را تغییر داد. او مدت‌ها از هواخواهان ‏سیلویا بیچ و عاشق نام شکسپیر و شرکا بود و آن را این‌گونه توصیف می‌کرد: رمانی در سه کلمه... در سال 1964 در ‏چهارصدمین سالگرد تولد ویلیام شکسپیر، نام مغازه‌اش را به شکسپیر و شرکا تغییر داد‎...‎

در دهه‌های هفتاد، هشتاد و نود، دهه‌ها حالا دیگر مثل سال به حساب می‌آمدند، شهرت جرج و مغازه‌اش مدام بیشتر شد. ‏شکسپیر و شرکا اتاق به اتاق بزرگ شد تا این که سه طبقه از ساختمان را در بر گرفت. فرلینگتی آن را این‌گونه توصیف ‏می‌کرد: یک اختاپوس عظیم‌الجثه. هر بار که فضا بزرگ‌تر می‌شد، جرج همیشه کاری می‌کرد که چند تخت هم اضافه شود، و ‏این قضیه که در ساحل چپ سن در پاریس، کتاب‌فروشی عجیبی وجود دارد که می‌توانی مجانی در آن بخوابی در گوشه و ‏کنار دنیا سر زبان‌ها افتاد. کرور کرور آدم می‌آمد و جرج هم را دعوت به ماندن می‌کرد، دست کم به آن تعدادی که ‏کتاب‌فروشی می‌توانست عملا در خود جای دهد. نسلی از نویسندگان و خانه‌به‌دوش‌ها سرپناه یافتند و تغذیه شدند و بعد ‏فرزندان آن نسل..."ص 45 تا ص48کتاب شکسپیر و شرکا نوشته جرمی مرسر/ ترجمه پوپه میثاقی/ نشر مرکز

‎3-" 

- زندگی‌نامه‌ات رو با خودت آوردی؟

زندگی‌نامه. این یکی از سنت‌های مهم کتاب‌فروشی بود. در روزهای پرهیجان پاریس در دهه‌ی 1960 زمانی که دانشجویان ‏قیام کرده بودند و میزان تاثیرگذاری کمونیست‌ها، دست کم از دید مقامات فرانسوی نگران‌کننده بود جرج هدف انتقادات ‏سیاسی قرار گرفت. از آن‌جا که او عضو هر دو حزب کمونیست آمریکایی و فرانسوی بود و سالیان سال بود به تندروهای ‏سیاسی و آدم‌های مطرود اجتماع اجازه می‌داد  در مغازه‌اش بخوابند، جای تعجبی هم نداشت. اما این موضوع زندگی را برایش ‏بدجور سخت کرده بود‎.‎

پلیس برای فشار آوردن به جرج او را مجبور کرد تا از قوانین حاکم بر هتل‌ها پیروی کند و در نتیجه آمار هر کسی را که در ‏مغازه‌اش می‌خوابد نگه دارد. این غیرممکن بود، چون جرج هیچ وقت از مهمانانش پول نمی‌گرفت و همه‌شان را دوستانش ‏حساب می‌کرد، اما پلیس مجبورش کرد شماره‌ی گذرنامه، تاریخ تولد، و دیگر اطلاعات ضروری هر کسی را که در شکسپیر ‏و شرکا می‌ماند یادداشت کند. تازه برخلاف هتل‌های توریستی، جرج مجبور بود گزارشی روزانه ارائه دهد، آن هم نه در مقر ‏اصلی پلیس که آن طرف رود سن بود، بلکه در ایستگاه پلیسی دورافتاده که از مغازه پیاده نود دقیقه راه بود‎.‎

با تمام این احوال، جرج با قدم‌های استوار به پیش رفت. اول دوچرخه‌ای خرید تا رفت و آمد روزانه‌اش را برای تحویل ‏گزارش به پلیس راحت کند. ‎بعد این برنامه را به تمرینی خلاق برای مهمانانش تبدیل کرد. به جای نوشتن اطلاعات شخصی ‏خشک، از آن‌ها می‌خواست تا گزارش کوتاهی از زندگی‌شان و این‌که چه‌طور به کتاب‌فروشی آمده‌اند بنویسند‎. ‎

این سنت مدت‌ها بعد از توقف تهدید پلیس ادامه یافت و جرج حالا آرشیوی از عجایب اجتماعی دارد: ده‌ها هزار زندگی‌نامه ‏که از دهه‌ی 1960 تا به امروز نوشته‌ شده‌اند، گزارش مفصلی از آدم‌های سرگردان بزرگ چهل سال گذشته‎.‎

تکلیف روی کاغذ آوردن زندگی برای خیلی‌ها فرصتی بود برای اعتراف، و در میان جعبه‌های مملو از پرونده، داستان‌هایی ‏از عشق و مرگ،  زنا و اعتیاد، رویاها و سرخوردگی‌ها وجود دارد که به همگی‌شان یک عکس کوچک ضمیمه شده است‎." ‎ص 60 و 61کتاب شکسپیر و شرکا نوشته جرمی مرسر/ ترجمه پوپه میثاقی/ نشر مرکز

شکسپیر و شرکا

‎4- "وقتی جرج روایت من از این ماجرا را در زندگی‌نامه‌ام خواند، سری تکان دد و آن را روی میز به هم‌ریخته‌اش گذاشت. ‏با حالتی تحقیرآمیز گفت: داستان‌های بیشتری احتیاج داری. باید طولانی‌ترش کنی‎.‎

با این حال لبخند می‌زد. و بعد دست در جیبش کرد، دسته کلیدی درآورد، آن را در دستم گذاشت و مطمئن شد که انگشتانم آن ‏را در میان بگیرند‎. ‎

‎- ‎زندگی‌نامه‌ات رو این‌جا تموم کن. هر قدر که لازمه این‌جا بمون‎." ‎ص 65 و ص 66‏

‎5- ‎آیا سفر به‎ ‎کتابفروشی شکسپیر و شرکا‎ ‎یک نوع حج نیست؟‎!‎


مرتبط: زیمنس

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۲۷
پیمان ..

مارک کپینسکی استاد دانشگاه کراکف لهستان و نویسنده‌ی کتاب ریاضیات برای مالی (یک ورود به مهندسی مالی) در ‏مقدمه‌ی کتابش آن را از یک منظر خیلی جالب می‌دانست: اینکه در کتابی با حجم اندک (۳۰۰ صفحه) نظریات دو برنده ‏ی نوبل اقتصاد را تشریح کرده بود: ‏‎ ‎نظریه‌ی سبد سهام و بهینه سازی پورتفلیوی هری مارکوویتز و نظریه‌ی قیمت‌های ‏مشتقات مالی بلک شولز مرتون‎. ‎

اگر آقای مارک کپینسکی کتاب بینش اقتصادی برای همه (تبیین مفاهیم اقتصاد خرد به زبان ساده) نوشته‌ی آقای علی ‏سرزعیم را می‌دید احتمالا آن را معجزه می‌دانست. چون در این کتاب ۲۸۰ صفحه‌ای، ۹ نفر از برندگان جایزه‌ی نوبل ‏اقتصاد پایشان آمده وسط و نظریاتشان تشریح شده است. 

کتاب ۱۵ فصل دارد و می‌شود گفت تمام مفاهیم اقتصاد خرد به اختصار در آن تشریح شده‌اند. ‏

اقتصاد خرد از آن درس‌های دانشگاهی است که ریاضیات حجیمی دارند. ولی علی سرزعیم ریاضیات را از آن فاکتور گرفته ‏و فقط به تشریح مفاهیم آن پرداخته. کاری که هم سخت است و هم آسان. برای خواننده‌هایی که عادت به ریاضیات ‏ندارند، کتاب دوستانه‌تر به نظر می‌آید. ولی از آن طرف خیلی از مفاهیم هستند که با یک فرمول ریاضی در نصف صفحه ‏قابل بیان است و بدون آن فرمول نیاز به ۵- ۶ صفحه استدلال دارد و علی سرزعیم رنج این کار را به جان خریده است. ‏

ساختار کتاب خواندنی و جذاب است. در ابتدای هر فصل، سوال‌هایی روزمره و کلیدی ردیف می‌شوند. سوال‌هایی که واقعا ‏دلیل اصلیشان را خیلی وقت‌ها نمی‌دانیم. سوال‌هایی که دوست داریم بدانیم جواب درستشان بالاخره چی است. سوال ‏هایی که دوست داریم یک دیدگاه در مورد آن‌ها داشته باشیم. ‏

‏-‏ چرا خیلی از افراد دوست دارند خانه‌ی آن‌ها نزدیک خانه‌ی مسئولان کشوری و سفیران خارجی باشد؟ 

‏-‏ همیشه از بدی وجود صف‌های طویل در مقابل اداره‌ها، فروشگاه‌ها و مراکز درمانی سخن گفته شده است. این ‏صف‌ها چه کارکرد مثبتی می‌تواند داشته باشد؟ 

‏-‏ چرا برخی شرکت‌ها وقتی می‌خواهند نیرو استخدام کنند، فارغ التحصیلان دانشگاه آکسفورد در رشته‌های الهیات ‏و فلسفه را به نیروهای تحصیل کرده در یک رشته تخصصی در دانشگاه‌های معمولی ترجیح می‌دهند؟ 

‏-‏ چرا دانشکده‌های مالی و اقتصاد ایران بهبود نمی‌یابند؟ 

‏-‏ آیا وجود حکومت دینی برای رشد و ترویج یک دین مفید است؟ 

و... ‏

و بعد مفاهیم اقتصادی مربوط به آن فصل تشریح می‌شوند و یک به یک پاسخ سوال‌های اول فصل با دیدگاه جدید به دست ‏آمده پیدا می‌شوند... ‏

بعضی از فصل‌های کتاب فوق العاده خواندنی‌اند. مثلا فصل نظریه‌ی بازی‌ها. مثلا تشریح عقاید نوبلیست‌های اقتصاد: از ‏گری بکر و کاربرد دیدگاه اقتصادی در تشریح جرم و جنایت در یک جامعه بگیر تا دیدگاه اکرلوف و اطلاعات نامتقارن و ‏تا اقتصاد رفتاری دانیل کاهنمن. آن قدر خواندنی و نرم و راحت بیان شده‌اند که آدم دلش می‌خواهد آن‌ها را توی وبلاگش ‏رونویسی کند. ولی اصرار آقای سرزعیم بر کامل و مختصر بودن کتاب بعضی وقت‌ها باعث گنگ شدن قسمت‌هایی از کتاب ‏شده است. حذف ریاضیات از کتاب بعضی مواقع کار دست نویسنده داد ه است. مثلا به نظر من مفاهیم کارایی و بهبود پارتو ‏خوب تشریح نشدند. مفاهیمی بسیار مهم که فقط در نصف صفحه روایت شده بودند و چندین بار هم در طول کتاب مورد ‏استفاده قرار گرفتند. مثلا پیمان کیوتو و ساز و کار به وجود آمدن آن برایم گنگ بود. آن قدر کوتاه بود که نمی‌توانستم به ‏راحتی آن را هضم کنم. یا فصل عدالت اجتماعی به نظرم بسیار کوتاه و گنگ بود. فصلی که خودش شامل چندین کتاب ‏سنگین است، نباید به این آسانی ازش عبور می‌شد. یا موارد شکست بازار و شکست دولت، خیلی سریع و گذرا فقط گفته ‏شده بودند. ‏

شاید انتظار بالایی باشد که همه‌ی کتاب یک دست باشد. مفاهیم اقتصاد خرد، واقعا ساده نیستند. از طرف دیگر، این کتاب ‏فقط یک معرفی است. کتابی است که می‌توان آن را به یک دانش آموز کوشای دبیرستانی داد تا بخواند و برای جهت‌های ‏زندگی‌اش دید پیدا کند. می‌توان آن را به یک دانشجو داد تا نگاهش به اطرافش تیز‌تر و دقیق‌تر شود. ‏

دو صفحه‌ی آخر کتاب، که معرفی کتاب‌هایی برای مطالعات بیشتر بود دوست داشتم. با ماهیت هدف کتاب همخوانی ‏داشت. ولی بعد از آن صفحات منتظر فهرست اعلام کتاب بودم. حجم اطلاعات و نام‌هایی که در کتاب آورده شده، فهرست ‏اعلام را برای آن به یک نیاز تبدیل کرده است. اگر کتاب فهرست اعلام داشت، یافتن صفحاتی که مثلا در مورد عقاید الوین ‏راث و کار‌هایش صحبت شده ساده‌تر می‌شد. ‏

در طرح جلد کتاب، با مقدمه‌ی دکتر فرهاد نیلی طوری قرار گرفته که در نگاه اول و بدون دقت آدم فکر می‌کند کتاب را ‏دکتر فرهاد نیلی نوشته است. نام نویسنده‌ی کتاب آن قدر در حاشیه‌ی پایین طرح جلد قرار گرفته که اصلا خوانده نمی‌‏شود. به نظرم این درست نیست. درست است که نام فرهاد نیلی اعتباربخش است. ولی قرار نیست زحمت‌های نویسنده‌ی ‏کتاب نادیده گرفته شود. این کتاب را آقای علی سرزعیم نوشته است و حقش این است که در جلد کتاب طوری نامش ثبت ‏شود که جایگاه اول را داشته باشد. او نویسنده‌ی این کتاب است... ‏

آقای علی سرزعیم یک حرفه‌ای‌گری هم کرده. هر یک از فصل‌های کتاب را به صورت یک ارائه‌ی ۷-۸ دقیقه‌ای در ‏سایت وب یاد قرار داده. برای کسانی که حال و حوصله‌ی خواندن ندارند، ولی تشنه‌ی سوالات و مفاهیم‌اند و فیلم و صدا به ‏مذاقشان خوش‌تر است، به اندازه‌ی‌‌ همان کتاب هزینه برمی دارد. ‏

بینش اقتصادی برای همه کتابی دوست داشتنی است. حداقل با این کتاب می‌شود به مسائل دور و بر و مسائل روزمره دقیق ‏‌تر و حساب شده‌تر نگاه کرد و فهمید که چی از کجا آمده و به کجا می‌رود... ‏


بینش اقتصادی برای همه (تبیین مفاهیم اقتصاد خرد به زبان ساده) / علی سرزعیم/ انتشارات ترمه/ ۲۸۲ صفحه- ۲۰۰۰۰ ‏تومان

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۷
پیمان ..

عنوان و طرح جلد کتاب بدجور من را گرفت: ‏

‏ «سفرنامه‌ی سوزوکی شین جوء

‏ سفر در فلات ایران (۱۹۰۵-۱۹۰۶ م) ‏

‏ پیاده گردی راهب بودایی ژاپنی در شمال و شرق ایران» ‏

طرح جلد بیش از حد ساده بود. هیچ عکس و تصویری نداشت. فونت تحریری عنوان کتاب، یک جور حس قدمت و یک ‏جور حس عرفان را بهم القا می‌کرد. پیاده گردی راهب بودایی بوی کتاب هاگاکوره را به مشامم می‌رساند. انگار که قرار ‏است با خواندنش به یک سلوک و مسلک سامورایی در فلات ایران دست پیدا کنم. انگار که اگر بخوانمش تبدیل می‌شوم به ‏فارست ویتاکر در فیلم گوست داگ. با این تفاوت که به جای آدم کشی می‌روم پیاده گرد فلات ایران می‌شوم... ‏

ولی شرح آقای سوزوکی شین جوء خلاصه‌تر ازین حرف‌ها بود. خبری از سلوک سامورایی نبود. خبری از دریافت‌های ‏عرفانی راهبی بودایی در فلات ایران نبود. حقایقی فرا‌تر از آسمان‌ها نداشت. نشان می‌داد که زمینه خراب‌تر ازین حرف‌ها ‏بوده که بشود روایت‌هایی خیال انگیز و هاگاکوره وار به دست داد. بیشتر برایم سندی بود از نامهربانی‌های قومی که خود ‏را برتر‌نژاد عالم و آدم می‌داند: ‏

‏ «مردی روستایی از من پرسید که تهران پایتخت ایران زیبا‌تر است یا توکیو در ژاپن؛ و آیا در آمریکا هم شهری به قشنگی ‏تهران هست؟! تهران کم و بیش به الگوی اروپایی طراحی و خیابان بندی شده است؛ اما برایم چنین نمود که ساکنان این ‏شهر جز خانه‌های روستایی غار مانند، آبادی دیگری ندیده‌اند. این شهر جلوه و جاذبه‌ای ندارد، و فقط سگ‌های ولگرد ‏کثیف همیشه در کوی و گذر می‌گردند. این وضع را می‌توان با استانبول مقایسه کرد.» ص ۴۲‏

‏ «در این مسیر خانه و مسکنی از مردم محلی نبود. و گیاه و درختی هم دیده نمی‌شد. کم کم چشم انداز آشنای ایران که ‏بیابان برهنه و تهی است نمودار می‌شد. با تفاوت یک روز راه، از سبزی و خرمی به کوه و زمین بی‌بوته و درخت رسیدم. ‏چندان که پنداری منظره‌ی چشم نواز دیروز خواب و خیالی بیش نبود. هیچ چیز برای خوردن پیدا نمی‌شد. و فنجانی آب ‏هم برای نوشیدن به سختی به دست می‌آمد. علاوه بر این، محلی‌ها که از خارجی‌ها بدشان می‌آمد بار‌ها، ندانستم چند بار، ‏از لبه‌ی بام و روی ایوان خانه‌ها به رویم آب دهان می‌انداختند. در جایی که از دکاندار محل یک فنجان چای خواستم، بیش ‏از دو برابر قیمت یا پنج شاهی با من حساب کرد. فنجان و بشقابی را که دستم به آن خورده بود از خانه بیرون می‌آوردند و ‏در جوی آب می‌شستند تا پاک شود. هرگز با ظرف‌های خودشان در هم نمی‌شستند.» ص ۳۷‏

‏ «نافهمی و بلاهت مردم محل در اینجا بیرون از حد توصیف بود؛ اما همین مردم آنجا که پای نفعشان در میان باشد و به ‏انگیزه‌ی آزمندی چنان زیرک و حسابگرند که انسان متحیر می‌ماند.» ص ۷۲ ‏

قشنگی روایت اینجا بود که سوزوکی شین جوء یک ژاپنی بود. کسی بود که در ایران به دنبال منفعت خودش نبود. زمین ‏های ایران را به عنوان منابع نفت خام برای سرزمین خودش نگاه نمی‌کرد. نمی‌خواست از خاک ایران و از مردم ایران بهره ‏برداری کند. او یک مسافر بود. یک راهب بود. مثل انگلیسی‌ها و روس‌ها نبود. و برخوردی که با او شد خوی محض ایرانی ‏بوده. نگاه چاکرمآبانه‌ی ایرانی‌ها در رفتار با او وجود خارجی نداشته. ایرانی‌ها در مواجهه با او خودشان بوده‌اند... ‏

راستش فکر می‌کنم بعد از یک قرن نواده‌ی آقای سوزوکی شین جوء به ایران بیاید و بخواهد با پاهای خودش در فلات ‏ایران پیاده گردی کند، روایتش از پدربزرگش چندان فرا‌تر نرود... ‏

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۲۲:۲۸
پیمان ..

اسم کتاب آن‌قدر جذاب بود که برای خریدنش درنگ نکردم: بام تا شام مشاهیر. ‏

این که برنامه‌ی روزانه‌ی بزرگان چطور بوده. چطور 24 ساعت‌ شبانه‌روزشان را برنامه‌ریزی و سازمان‌دهی می‌کرده‌اند که ‏چنان خروجی‌هایی داشته‌اند؟ چطور با دغدغه‌های اولیه‌ی زندگی (پول در آوردن، زن و بچه، اموری که همه‌ی آدم‌ها در آن ‏مشترک‌اند) کنار می‌آمده‌اند و می توانسته‌اند فراتر از آدم‌های دیگر زندگی کنند؟ کیفیت زندگی روزمره‌شان را چطور ‏کنترل می‌کردند؟ چطور آن 24 ساعت را می‌گذرانده‌اند که بعدها توانستند جاودانه شوند؟

زندگی و عادت‌های روزمره‌ی سیمون دوبووار، اینگمار برگمن، بتهون، سورن کی یر کگور، گوستاو فلوبر، کارل مارکس، ‏زیگموند فروید، کارل گوستاو یونگ، موراکامی، همینگوی، کانت، فرانتس کافکا، وودی آلن، تالستوی، تسلا و خیلی از ‏بزرگان ادبیات، هنر، فیلم‌سازی، دانش، اقتصاد در قالب نوشته‌های کوتاه 2-3 صفحه‌ای توی این کتاب 384 صفحه‌ای جمع ‏شده‌اند.‏

"همه‌ی آدم‌های این کتاب برای انجام کارهای‌شان زمان می‌سازند. اما این‌که چطور زندگی‌شان را سر و سامان می‌دهند تا از ‏پس این کار برآیند تنوع بی نهایتی دارد.‏

و این کتاب در مورد همین روش‌های متنوع است... اغلب به خطی از نامه ای فکر می‌کنم که کافکا در سال 1912 برای ‏محبوبش فلیسه بائر فرستاد. او مایوسانه از زندگی در مضایقه و شغل روزمره‌ی بی‌روحش شکایت می‌کند که زمان کوتاه ‏است، قدرت من محدود، کار اداره وحشتناک و آپارتمان شلوغ و اگر زندگی به شکل معمول و مطبوعی میسر نیست پس ‏باید سعی کرد با شگردهایی ظریف راه را از میان این موانع باز کرد..." ص 9 از مقدمه‌ی کتاب بام تا شام مشاهیر

چاپ فارسی کتاب دوست‌داشتنی نیست. چرا؟ خود کتاب و محتوا و سبک نوشتاری‌اش فوق‌العاده است. از آن کتاب‌ها که ‏دوست داری به سرعت بخوانی و هی خودت را با داده‌هایش مقایسه کنی. ولی ترجمه و چاپ فارسی‌اش... کتاب فهرست ‏ندارد. 161 روایت از زندگی روزمره‌ی بزرگان در این کتاب آمده، ولی دریغ از یک فهرست 4-5 صفحه‌ای در اول کتاب. ‏منابع و مراجع هم ندارد. مسلما داده‌های کتاب از تخیل کسی نیامده‌اند. جمع‌آوری شده اند... ترجمه‌ی کتاب هم بعضی جاها ‏خیلی زمخت می‌زند. مثلا "وقت تلف کردن" یا "اتلاف وقت" را "دفع‌الوقت کردن" ترجمه کردن خیلی زشت است!‏

همه چیز کتاب از یک وبلاگ شروع شده. وبلاگی که خانم میسون کوری آن را در سال 2007 راه انداخت. یک روز ‏می‌خواسته برای یک مجله داستانی بنویسد، ولی هی تعلل می‌کرد. هی دوست داشت وقت تلف کند. نمی‌توانست به کاری که ‏باید انجام بدهد بپردازد. نشست توی اینترنت جست و جو کرد که نویسنده‌های بزرگ چه کار می‌کرده‌اند؟ چطور هر روز ‏هر روز می‌نوشتند و با این حس تعلل مبارزه می‌کردند؟ دید حکایت‌های جالب زیادی وجود دارد. شروع کردن به جمع‌ ‏کردن‌شان توی یک وبلاگ: وبلاگ عادت‌های روزانه. چگونه نویسنده‌ها، هنرمندان و سایر مشاهیر زندگی روزانه‌شان را ‏سازماندهی می‌کردند؟

‏2 سال اول وبلاگش خواننده‌ی زیادی نداشته. روزی 10-12 نفر. بعد یک سایت کارش را معرفی می‌کند و یکهو ‏بازدیدکننده‌های وبلاگش زیاد می‌شوند. می‌رسند به روزی 18000 نفر. و حتا روزی 80000 نفر. این جاست که ‏کارگزاری‌های ادبی وارد بازی می‌شوند و بهش پیشنهاد می‌دهند که وبلاگش را تبدیل به کتاب کند. و او هم این کار را ‏می‌کند. بعد از کش و قوس‌ها و ویرایش‌های متعدد قرارداد کتابش را امضا می‌کند و وبلاگ عادت‌های روزانه تبدیل می‌شود ‏به کتاب آیین‌های روزانه‌... کتابی که خانم شیوا مقانلو آن را با نام "بام تا شام مشاهیر" ترجمه کرده. ‏

یک نکته‌ای که وجود دارد این است که وبلاگ کتاب هنوز در دسترس است و راستش به نظرم از خود کتاب جذاب تر است. ‏چرا؟ به خاطر دسته‌بندی‌های کنار گوشه‌ی وبلاگ...دسته‌بندی شخصیت‌ها بر اساس کارشان: نویسنده‌ها، معمارها، ‏فیلم‌سازها، هنرمندها، موسیقی‌دان‌ها، فیلسوف‌ها، دانشمندان و... دسته‌بندی شخصیت‌ها بر اساس عادت‌های‌شان: ‏مصرف‌کنندگان مواد، اهالی الکل و نوشیدن، سحرخیزها، شب‌کارها، سیگاری‌ها و... ولی خب، تمرکز آدم موقع خواندن ‏کتاب خیلی بیشتر است و امکان تاثیرگذاری نوشته‌ها و مقایسه‌های درونی خیلی خیلی بیشتر.‏

پس از خواندن "بام تا شام مشاهیر" آدم دوست دارد "شام تا بام مشاهیر" را هم بخواند... توی لینک‌های کنار وبلاگ خانم ‏میسون کوری در این باره هم چیزهایی یافت می‌شود!‏


بام تا شام مشاهیر/ نوشته‌ی میسون کوری/ ترجمه‌ی شیوا مقانلو/ انتشارات کتابسرای تندیس/ 384 صفحه- 20،000 ‏تومان


پس نوشت: متن اصلی کتاب (حتی تصاویر هم مراجع منابع شان مشخص است...)
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۵۲
پیمان ..
یکی مثل همه
My rating: 3 of 5 stars

"همه ی آدم ها گاهی با خودشان فکر می کنند که هیچ از آدم هایی که الان زنده اند صد سال دیگر روی زمین نخواهند بود... قدرتی عظیم همه جا را جارو خواهد زد. ولی مسئله ی او روز بود نه سال. داشت به مثابه آدمی که خودش در معرض مرگ است تعمق می کرد." ص 129
راستش گول جلد کتاب را خوردم. نوشته بود برنده ی جایزه ی پولیتزر 1997. از آن جا که پولیتزر مثل نوبل نیست که به مجموعه آثار تعلق بگیره با خودم گفتم یه کتاب جایزه پولیتزری خواهم خوند. ولی این طور نشد. نشر چشمه یک جورهایی رکب زده بود. کتاب را خریدم. قیمت توی کتاب 3300 تومان بود, ولی برادران نشر چشمه پشت جلد برچسب زده بودند 6500 تومان. این هم رکب دوم. سنت دروغگویی از همین چیزهای کوچک پخش می شود... کتاب درخشانی نبود... یه کتاب معمولی در مورد مواجهه ی یه پیرمرد 71 ساله با مرگی معمولی. تنها نکته ای که باعث شد تا تهش برم قدرت روایت فیلیپ راث بود. 

عزاداران بیل
My rating: 5 of 5 stars

فکر نمی کردم این قدر خوب باشه این کتاب.
جهان ساده ی ساعدی از پس دهه ها زمان می گذره و تر و تازه بهت می رسه و تو در عجب می مانی که این روستا و آدم های ساده و مریضش چطور به دلت می نشینند. چطور درد و مرض های شان و سیاهی و روشنایی زندگی های شان و روایت مینیمال ساعدی این قدر جذاب می شود... فوق العاده بود. 

آشفته حالان بیدار بخت
My rating: 3 of 5 stars

ناهمگون بود. بر خلاف عزاداران بیل که یکدستی مجموعه آدمو به هیجان می نداخت این مجموعه ناهمگون بود. داستان های خوبی هم داشت. ولی چون مجموعه ی 3دهه ی مختلف از نویسندگی ساعدی بوده ناهمگون شده. ولی روایت ساعدی از تنهایی آدم هاش ویرانگره. چه قدر این مرد دقیق روایت می کنه و گرم. اون قدر گرم که با خوندن آینه های تنهایی آدم های داستان هاش حال آدم بد میشه.
آدم های تنهایی که جهان تنهایی شان را دیگران و جامعه و قدرت نمی توانند تاب بیاورد(داستان های "اسکندر و سمندر و گردباد"و "صداخونه" و "میهمانی" و "ای وای, تو هم!" و "واگن سیاه") و معشوق های نامرد (داستان شنبه شروع شد و آشفته حالان بیداربخت) دو تا مضمون اصلی داستان هاست. 
روی هم رفته ارزش این مجموعه داستان ساعدی از 70درصد مجموعه های تازه چاپ ناشرهای خوش نام این روزها بیشتره. 

چوب به دست های ورزیل
My rating: 4 of 5 stars

ساعدی و جهان پیچیده ی آدم های ساده ی روستاهای کتاب هایش. همه چیز ساده و ابتدایی است. دیالوگ های نمایشنامه, قصه و روایت. ولی واکنش های بین آدم های داستان دقیقا "رفتارهای مرجع" آدمیزاد است. مثلا وقتی محرم محصولش را سر حمله ی گرازها از دست می دهد چون هیچ چتر حمایتی از سایر اعضای روستا بر سرش نمی بیند احساس دورافتادگی می کند. او بدبخت شده است و بقیه فقط دعا می کنند که مثل او بدبخت نشوند. دوست ندارند مثل او بدبخت شوند. و این حس بدبختی او را به جدایی از جامعه وامی دارد. او راهی خرابه می شود. کنج عزلت نشین می شود. و دقیقا نقطه ای که کل روستا ازش ضربه می خورد همین جاست. همین طرد کردن است. همین چتر حمایتی برقرار نکردن است. محرم تنها نمی ماند. نعمت هم به او اضافه می شود. و بعد دست یازیدن اهالی باقی مانده ی روستا به نیروهایی بیرون از سیستم خودشان... جامعه ی ساده ی ساعدی یک سیستم دینامیکی پیچیده است. سیستمی که نیروهای درونی اش و کنش ها و واکنش هایش آن را وادار به وارد کردن نیروهای خارجی به داخل سیستم شان کرد و فیدبکی که گرفت... یک چرخه ی کامل از به فنا رفتن و بیشتر به فنا رفتن یک جامعه....
واقعا لذت بردم. 

Fear and trembling
My rating: 4 of 5 stars

مجموعه ی شش داستان پیوسته از یه روستای بی نام از خطه ی سواحل جنوب ایران. به شدت آدمو یاد "عزاداران بیل" می ندازه. چون از نظر شکل روایت خیلی شبیه اونه. چند داستان با مکان جغرافیایی و شخصیت های ثابت و دیالوگ های فوق العاده ی ساعدی وار. من عاشق شخصیت "محمداحمدعلی" شده بودم.یه کلیشه ی جالبی داره ساعدی تو این داستان های روستاییش. همیشه یه کدخدایی هست که خنگه و یه مشاورگونه ای تو اهالی روستا داره که همه و خود کدخدا حرف اونو قبول دارن. تو این کتاب این مشاوره دانا که خوب بلده حرف بزنه زکریاست. ولی تفاوت هایی داره. ساعدی تو این کتاب سعی می کنه ترس رو روایت کنه و تنه به رئالیسم جادویی هم می زنه. اتفاقات عجیب و غریب و بعد از اون ترس های بی دلیل ولی درک شدنی. می تونم بگم ساعدی در روایت "رفتارهای مرجع" نوع آدمیزاد استاده. 
ولی به نظرم این کتاب مثل "عزاداران بیل" یه شاهکار نیست. یه دلیلش به نظرم اینه که مثل عزاداران بیل به یه انسجام درونی کافی نمی رسه. تو "ترس و لرز" آدمای روستا با جهان پیشرفته تر آشنا نمی شن. با محصولی از جهان پیشرفته آشنا می شن: موتور لنج و کشتی. ولی مثل عزاداران بیل با مفهومی مثل شهر مواجه نمی شن. در عزاداران بیل فرار آخر آدما به سمت شهر یه انسجام درونی فوق العاده ای به کل کتاب بخشیده بود... این جا ازون خبرا نیست. ولی باز هم داستان ها به شدت خواندنی اند. وقتی روایت اون بچه ی گمشده رو که آورده بودن به روستا و با راه رفتنش زمین مثل دریا متلاطم و ناآرام می شد می خوندم و این که اهالی روستا نمی تونستن از دستش رها بشن واقعا احساس خفگی و بیچارگی بهم دست داده بود!
کتاب به "احمد شاملو" تقدیم شده است. به نظرم باید چند مجلد ادبی تهیه شه از مجموعه آثاری که به احمد شاملو تقدیم شده. فکر می کنم این مجلد ادبی چیز فوق العاده ای بشه... 

لذتی که حرفش بود
My rating: 2 of 5 stars

به نظرم نویسنده جماعت باید وبلاگ هم داشته باشه. نه که تو وبلاگش بشینه داستان بنویسه. نه. بشینه "لذتی که حرفش بود" را بنویسه. شاید به خاطر اقتصاد ادبیات ایرانه که نویسنده ی خوب همه چیزشو برمیداره کتاب می کنه. به نظرم کار درستی نیست. خیلی از حتا نوشته های خوب لزوما نباید کتاب بشن... 

عشق های خنده دار
My rating: 4 of 5 stars

برای منی که تعلیم و تربیتم به گونه ای بوده که نباید به میل جنسی میدان داد و این میل از شرمگاه های انسانی است, خواندن کتابی که میل جنسی و آمیزش بدن مردان و زنان را به صورت یک حق مسلم و یک اتفاق معمول روایت می کرد و از دل آن معناها می جست دلچسب بود.
ترجمه ی جدید این کتاب شامل هر 7 داستان کتاب اصلی کوندرا است. ترجمه ی فروغ پوریاوری با حذف 3 داستان چاپ شده بود. ولی ترجمه ی جدید حسین کاظمی یزدی با پاره ای سه نقطه ها که کاملا قابل حدس است که چه بوده چاپ شده و کامل تر است. ترجمه ی بدی نبود.
در لحظاتی از کتاب کوندرا واقعا اعجاب برانگیز ظاهر می شود.
استاد دانشگاه داستان اول, دو مرد شیطان و هیز داستان سیب طلایی میل ابدی, دختر و پسر داستان بازی اتواستاپ, پزشکان و پرستاران داستان ضیافت, مرد و زن داستان بگذارید مرده های پیر..., خبرنگار و دکتر هاول داستان دکترهاول پس از بیست سال و ادوارد داستان آخرهمه شخصیت هایی هستند که با تاکید بر میل جنسی شان روایت می شوند ولی ته ماجرا یک حس ترحم عجیب در آدم برمی انگیزانند... حس ترحم انسان بودن. حس ترحم گونه ی بشریت...
با داستان آخر (ادوارد و خدا) خیلی ارتباط برقرار کردم. آن حس ترحم انسان بودن و بشریت در این داستان با شدتی بیشتر جاری بود...
@@@
"دوست من چیزی که تو گفتی خیلی بیشتر از انتظارم بود. باید اینو بفهمی که لذت یه بدن اگه به سکوت ختم بشه اون وقت به شکل خسته کننده ای شبیه به دیگران می شه. در این سکوت, هر زنی شبیه به زن های دیگه می شه و همه شون فراموش می شن. و قطعا مهم ترین دلیل ما برای رفتن به سراغ لذت های شهوانی اینه که اونا رو به یاد بیاریم. بنابراین این نقاط نورانی تو اون لذت هاست که با یه روبان براق جوونی ما رو به پیری مون پیوند می زنه! اونا هستن که حافظه ی ما رو تو شعله ای ادبی حفظ می کنن. این حرفو از من داشته باش دوست عزیز. تنها حرفایی که تو این عادی ترین لحظات گفته می شه می تونه اون لذتو نورانی و فراموش نشدنی کنه..." ص 199 از داستان دکترهاول پس از بیست سال...


جنگ های ارزی
My rating: 3 of 5 stars

از چند منظر می شود به این کتاب نگاه کرد. یکی شیوه ی نگارش کتاب وفرم آن. یکی محتوای آن و دیگری ظاهر و ترجمه ی آن. 
شیوه ی نگارش کتاب بسیار دوست داشتنی است. جیمز ریکاردز در اول هر فصل به عنوان خلاصه و پیش در آمد فصل, یک صفحه سوال جالب و جذاب را ردیف می کند و بعد در ادامه ی فصل با استفاده از داده های تاریخی و تحلیل های اقتصادی مجموعه عواملی را که باعث شکل گیری وقایع مختلف شده اند در جواب به آن سوال ها تشریح می کند. فصل های کتاب ساختار و شفافیت دارند و این خواندن کتاب را خیلی روان می کند.
محتوای کتاب: نگاه به خیلی از وقایع تاریخی صد سال گذشته از یک دیدگاه خاص(دیدگاه جنگ های ارزی و پولی کشورها با هم) جان مطلب کتاب را تشکیل می دهد. ساز و کار ابرتورم آلمان و سقوط پولی آلمان بعد از جنگ جهانی اول تا شکل گیری فدرال رزرو و کارهایی که رییس جمهورهای آمریکا در صد سال اخیر برای حفظ دلار در عرصه ی جهانی کرده اند تا بر آمدن چین و به وجود آمدن یورو و حتی انقلاب های عربی از دیدگاه جنگ های ارزی روایت شده اند. 
بررسی روند تاریخی جنگ های ارزی از اوایل قرن بیستم تا بحران مالی اخیر جهان بخش عمده ای از کتاب را شکل می دهد. یک بخش دیگر از کتاب محکوم کردن رویه های علم اقتصاد در قرن بیستم است. جیمز ریکاردز با شلاق بران به جان مدل های ریاضی اقتصاد در قرن بیستم و تئوری کینز و تئوری پول گرایی می افتد و معیارهای ریاضی مدیریت ریسک را زیر سوال می برد. به عنوان جایگزین هم تئوری اقتصاد رفتاری و تئوری پیچیدگی را معرفی می کند و تمام قد ازین دو دیدگاه به عنوان جایگزین مدل ریاضی و به دردنخور اقتصاد در قرن گذشته دفاع می کند. 
نکته ای که وجود دارد این است که به نظرم جیمز ریکاردز در زمینه ی تئوری پیچیدگی مطالعه ی کافی نداشته. چیزی که او به عنوان تئوری پیچیدگی معرفی می کند نمونه ی ناقصی از تفکر سیستمی است و 30-40سال است به وجود آمده و روز به روز فراگیرتر می شود. جیمز ریکاردز فقط بخش اول تفکر سیستمی را در کتابش وارد کرده و با شدت هر چه تمام تر مدل های ریاضی را محکوم کرد. در حالی که تفکر سیستمی از ریاضیات هم در لایه های بعدی بهره می گیرد. تفکر سیستمی هم چیزی است که جیمز ریکاردز توصیف کرده و هم چیزی که او محکوم کرده و به نظرم جیمز ریکاردز کم مطالعه کرده.
ترجمه ی حسین راهداری روان است. زیرنویس های او برای اصطلاحات مالی راهگشا است و به فهم مطلب کمک می کنند. یک نکته ضعف ترجمه ی فارسی طرح جلد خشک و بی روح آن است. عنوان کتاب و صفت حیرت انگیز دینامیک است . اما طرح جلد اصلا و ابدا نمودار لحن و روایت کتاب نیست. طرح جلد کتاب انگلیسی بسیار جالب تر است و نمی دانم چرا ناشر از آن طرح جلد استفاده نکرده.
روی هم رفته خواندن جنگ های ارزی به آدم بینش خوبی در فهم خیلی از اتفاقات دنیای اطراف ما می دهد.


زمینِ سوخته
My rating: 3 of 5 stars

از صفحه ی 10 تا صفحه ی 320 راوی داستان برام سوال بود. این که زاویه دید یه کتاب اول شخص باشه, اول شخصی که به طور مستقیم در تمام وقایع حی و حاضره اما تا آخر کتاب تو حتا اسمش رو هم نفهمی, نفهمی چی کاره ست, چه می خواد و... رو مخه. راوی کتاب کمترین اطلاعاتی از خودش بروز نمی ده ولی به طرز وحشتناکی فوق العاده روایت می کنه.
زمین سوخته ی احمد محمود از حیث مستند بودن یه شاهکاره. دقیقا به نقطه ای از جنگ ایران و عراق نگاه کرده و که تا سال ها بعد از جنگ هم این نگاه کلیشه نشده. نه تنها کلیشه نشده که حتا نوشتن از این نگاه سخت تر هم شده و هر کسی دل نوشتنش را ندارد.
دوست داشتم. راوی کتاب و خساست بی دلیلش برای بروز اطلاعات از خودش رو که کنار بگذارم کتاب فوق العاده بود. اهواز روزهای اول جنگ و هرج و مرج جنگ با زبان شسته رفته و تیز و بلورین احمد محمود معجونی خواندنی بود. 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۸:۰۹
پیمان ..

وب‌سایت معروف "گودریدز" ‎در یک نظرسنجی همگانی سوالی را درباره آرزوی کتاب‌دوستان مطرح کرده و ‏پاسخ‌های برگزیده را که بعضا خواندنی و قابل تامل هستند، منتشر کرده است‎.‎

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، «چه می‌شد اگر کتاب‌خوان‌ها دنیا را به دست می‌گرفتند؟»؛ این سوالی است که ‏این وب‌سایت نام‌آشنا از مخاطبانش در فیس‌بوک و توییتر پرسیده است. علاقه‌مندان به کتاب از سرتاسر جهان به این سوال پاسخ ‏داده‌اند‎.‎

به گزارش این وب‌سایت، جواب 25 نفر در این نظرسنجی برگزیده شده است. بعضی از این پاسخ‌ها قابل تامل هستند و شاید بدون ‏حکم‌فرمایی کتاب‌خوان‌ها بر جهان هم عملی باشند. در زیر جمله‌های منتخب را می‌خوانید‎:‎

1- ‎هر روز بارانی، روز «در خانه بمانید و یک کتاب بخوانید» نام می‌گرفت‎.‎

2- ‎مقیاس زندگی‌مان فصل‌های کتاب می‌شد‌، نه دقایق. مثلا: من بعد از خوردن قهوه و دو فصل آن‌جا خواهم بود‎.‎

3- ‎در هر گوشه شهر یک کتابخانه می‌گذاشتیم... به بیان دیگر یک کتابخانه در هر کافه‎.‎

4- ‎به ازای خرید هر کتاب چاپی، یک نسخه دیجیتالی به رایگان دریافت می‌کردیم‎.‎

5- ‎جای مسابقه‌های تلویزیونی را برنامه‌های قصه‌خوانی می‌گرفت و چیزی به نام «پلیس گرامر» به واقعیت می‌پیوست‎.‎

6- ‎بودجه کافی به کتابخانه‌ها و مدرسه‌های دولتی اختصاص می‌یافت‎.‎

7- ‎روز رونمایی از کتاب‌ها تعطیل رسمی می‌شد‎!‎

8- «‎فرشته دندان» به جای پول‌، کتاب زیر بالش‌مان می‌گذاشت. (این جمله اشاره دارد به افسانه «فرشته دندان» که بسیاری از ‏کودکان کشورهای انگلیسی‌زبان به آن اعتقاد دارند. وقتی بچه‌ای دندان شیری خود را از دست می‌دهد، آن را زیر بالشش ‏می‌گذارد و بر این باور است که «فرشته دندان» شبانه دندان را برمی‌دارد و جای آن مقداری پول برایش می‌گذارد‎.)‎

9- ‎گروه‌های کتاب‌خوانی جای احزاب سیاسی را می‌گرفتند‎.‎

10- ‎وقت اداری علاوه بر ساعت ناهار، یک ساعتِ مطالعه هم در نظر گرفته می‌شد‎.‎

11- ‎کتابخانه‌ها هرگز چندجلدی‌های‌شان را گم یا جابه‌جا نمی‌کردند‎.‎

12- ‎همه صرف‌نظر از ملیت‌، جنسیت و وضعیت اقتصادی و غیره‌ می‌توانستند باسواد شوند و به کتاب دسترسی داشتند‎.‎

13- ‎فروش چای سر به فلک می‌کشید‎.‎

14- ‎یک مسیر جدا برای تردد کتاب‌خوان‌ها در خیابان درنظر گرفته می‌شد‎.‎

15- ‎آن‌قدر درگیر کتاب خواندن می‌شدیم که دیگر وقتی برای جنگ نداشتیم‎.‎

16- ‎کتابخانه‌ها شبانه‌روزی می‌شدند‎.‎

17- ‎از واحدهای انگلیسی‌زبان و کلاس‌های با مدرک رسمی حمایت بیشتری می‌شد‎.‎

18- ‎تعداد شبکه‌های تلویزیونی به شدت کاهش پیدا می‌کرد‎.‎

19- ‎کتاب‌خوانی یک شغل واقعی می‌شد! پول می‌دادند تا مطالعه کنیم‎!‎

20- ‎به جای هر کتابی که چاپ می‌شد، یک درخت کاشته می‌شد‎.‎

21- ‎به جز جیغ‌هایی از سر شادی و ترس و آه و ناله‌های کشدار‌، دنیایی ساکت و پر از صلح داشتیم‎.‎

22- ‎این جمله دلیل موجهی برای یک روز مرخصی گرفتن می‌شد: تا صبح بیدار بودم تا کتابم را تمام کنم‎.‎

23- ‎در جهان جهل کمتر و شکیبایی بیشتری داشتیم‎.‎

24- ‎هاگوارتز (مدرسه جادوگری در مجموعه رمان‌های «هری پاتر» به قلم «جی.کی. رولینگ) یک مدرسه واقعی بود،‌ ‏میان‌زمین (سرزمین افسانه‌ای در کتاب‌های «ارباب حلقه‌ها» و «هابیت» نوشته «جی.آر.آر. تاکلین») تاریخ دنیای ما بود و همه ‏چیز مثل سرزمین عجایب «آلیس» بی‌منطق بود‎.‎

25- ‎کتاب‌فروشی‌ها هم چرخ خرید داشتند‎.‎

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۲۳:۲۵
پیمان ..

‏1- "به کافه پاراگراف خوش آمدید. گروه حاضر که هدفش لذت بردن از کتاب خوب هست قوانینی داره که به سختی پیگیر ‏اجرای اون هستیم و هر گونه تخلف از اون موجب حذف شما دوست عزیز می‌شه.‏

الف.مطالب ارسالی تنها و تنها باید شامل قسمتی از یک کتاب چاپ شده باشه. (نهایتا چند پاراگراف).‏

ب. در صورت علاقه می‌تونید تصویر اون بخش از کتاب رو قرار بدید. (تنها یک تصویر).‏

ج. ....‏"

‏ (متن معرفی گروه تلگرامی کافه پاراگراف)‏

‏2- "بن ورشبو، از موسسه‌ی آینده‌ی کتاب که شاخه‌ای از مرکز ارتباطات آننبرگ دانشگاه جنوب کالیفرنیاست می‌گوید: کتاب‌ها ‏در آینده‌ی خیلی نزدیک امکان بحث را از طریق قابلیت گپ زنده در اختیار ما قرار خواهند داد. شما می‌توانید ببینید چه کسانی ‏سرگرم خواندن کتابی هستند که شما دارید مطالعه می‌کنید و می‌توانید با آن‌ها درباره‌ی کتاب وارد گفتگو شوید. ‏

کوین کلی، نویسنده‌ی مطالب علمی در یادداشتی که بحث‌های فراوانی برانگیخت، حتی پیش‌بینی کرد که ما در اینده تشکیلات ‏جمعی کات اند پیست آنلاین خواهیم داشت. ما کتاب‌های جدیدی از قطعات و جزئیات برگرفته از کتاب‌های قدیمی تولید ‏خواهیم کرد. او می‌نویسد: زمانی که کتاب‌ها دیجیتالی شدند، می‌توانند در صفحاتی واحد قرار گیرند یا به خلاصه‌های در یک ‏صفحه تقلیل یابند. این خلاصه‌ها در قالب کتاب‌های سفارشی جدید تلفیق و سپس در مراکز عمومی منتشر و مبادله می‌شوند.‏

این سناریوی خاص یا عملی می‌شود یا نمی‌شود. اما مساله‌ی ظاهرا اجتناب‌ناپذیر این است که گرایش وب به تبدیل کردن همه‌ی ‏رسانه‌ها به رسانه‌های اجتماعی،‌دارای تاثیرات گسترده بر سبک‌های خواندن و نوشتن و ازین رو خود زبان است.‏

وقتی که کتاب در دوران قدیم تغییر کرد تا خواندن بی‌صدا را ممکن سازد، یکی از مهم‌ترین نتایج این تغییر پیدایش و رشد ‏نوشتن خصوصی و شخصی بود. نویسندگان با این فرض که خواننده‌ی دقیق که هم به لحاظ فکری و هم حسی عمیقا درگیر کتاب ‏می‌شود،‌ در نهایت سرو کله‌اش پیدا خواهد شد و از آن‌ها تقدیر خواهد کرد بلافاصله محدودیت‌‌های سخنرانی عمومی را پشت ‏سر گذاشتند و دست به کشف انبوهی از اشکال مشخصا ادبی زدند که بسیاری‌شان فقط در صفحه امکان بروز داشتند. آزادی ‏جدید نویسنده‌ی خصوصی منجر به انبوهی از تجربیاتی شد که باعث گسترش دایره واژگان، فراخی مرزهای نحو و در کل ‏افزایش انعطاف و قدرت بیان زبان شد.‏

امروزه‌، ساختار خواندن بار دیگر در حال تغییر است. از صفحه‌ی خصوصی به صفحه‌ی نمایش عمومی.‏

و نویسندگان بار دیگر خودشان را با شرایط جدید تطبیق خواهند داد. آن‌ها بیش از پیش آثار را با محیطی که کلب کرین ‏نویسنده‌ی مقالات علمی، آن را گروهی می‌نامد متناسب می‌کنند. محیطی که در آن مردم، عمدتا به خاطر حس تعلق مطالعه ‏می‌کنند تا روشنگری یا تفریح شخصی. اما با پیشی گرفتن دغدغه‌های اجتماعی از دغدغه‌های ادبی، نویسندگان ظاهرا محکوم به ‏اجتناب از ذوق‌ورزی و تجربه‌ورزی به نفع سبکی بی‌رنگ و بو، ولی با دسترسی فوری هستند. نوشتن ابزاری می‌شود برای ثبت ‏حرف‌ها و گفت‌وگوهای معمولی افراد." (اینترنت با مغز ما چه می‌کند/ نیکلاس کار/ محمود حبیبی/ نشر گمان/ ص212 و 213)‏

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۲۳:۰۱
پیمان ..

دارم زمین سوخته‌ی احمد محمود را می‌خوانم. رسیده‌ام به صفحه‌ی 160 و راستش از خواندن توصیف‌ها و دیالوگ‌ها و زبان ‏واضح و سلیس احمد محمود در روایتش به شدت لذت می‌برم. چه قدر این احمد محمود نویسنده‌ی خوبی بوده...‏

یک جایی آن اول‌های کتاب هست که چند روز است هی به آن فکر می‌کنم. ‏

روزهای آخر تابستان است و خبر حمله‌ی عراق توی شهر پیچیده. می‌گویند که تانک‌های عراقی لب مرز صف بسته‌اند. اما خبری ‏از ارتش ایران و دولت نیست. شایعه شده. ولی تا رسانه‌های جمعی و تلویزیون رسمی‌اش نکند راوی داستان باورش نمی‌شود.‏

‏"می‌روم تو اتاق تا لباس بپوشم و از خانه بزنم بیرون. با بچه‌ها قرار دارم که بروم باشگاه شام بخورم. انگار حال و حوصله‌ باشگاه ‏رفتن را ندارم. فکر می‌کنم که به جای باشگاه بروم پیش محمد سلمانی، سرم را اصلاح کنم و بعد، تک و تنها، یک ساعتی قدم ‏بزنم و موقع پخش اخبار برگردم خانه." ص 9‏

دقیقا جمله‌ی آخر است که من را گرفته. اگر راوی داستان در زمانه‌ی من می‌زیست این گونه نبود. او به محض شنیدن شایعات، ‏می‌پرید سراغ کامپیوترش و به سرعت هر چه تمام‌تر صفحات زیادی از سایت‌های مختلف و چپ و راست و بالا و پایین را جلوی ‏رویش باز می‌کرد تا اخبار رسمی و غیررسمی را به دست بیاورد. هر چه قدر به جمله‌ی آخر آن بند بیشتر فکر می‌کنم زندگی در ‏‏30 سال پیش برایم یک رنگ دیگر پیدا می‌کند. زمانه‌ای که تو برای شنیدن اخبار رسمی باید صبر می‌کردی. باید یک ساعتی ‏توی خیابان‌ها قدم می‌زدی. وقت را می‌گذراندی تا موعدش برسد. آهنگ زندگی کندتر بود. معنای زندگی..؟! تا ساعت اخبار ‏برسد، در آفتاب پریده رنگ دم غروب می‌شد قدم زد و نگاه کرد و خیال کرد. زندگی تعلیق بیشتری نداشت؟ به نظرم این که ‏تو برای شنیدن خبر هجوم به مرزهای کشورت یک ساعتی بروی قدم بزنی، یعنی انتهای تعلیق. قدم زدن یک نوع آرامش دارد. ‏و انتظار برای رسیدن یک ساعت موعود اضطراب. و جمع متناقض‌ها زندگی است. هر چه این جمع متناقض‌ها بیشتر پیاله‌ی ‏زندگی پر و پیمان‌تر...‏


۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۳:۲۷
پیمان ..

از کتابفروشی نشر ثالث توی خیابان کریم‌خان بدم می‌آید. 

هر بار هم که از جلوی آن کتابفروشی رد می‌شوم تبری(!) می‌جویم. دلیلش خیلی ساده است. 2سال پیش رفته بودم و توی کتابفروشی ثالث برای خودم چرخ زده بودم. بادقت کتاب‌ها را نگاه کرده بودم. یکی از کتاب‌های نشر نیلوفر را یافتم که قیمت پشت جلدش تغییر نکرده بود. به قیمت اصلی‌اش بود: 5000 تومان. کتاب را گذاشتم جلوی‌ صندوق‌دارش که حساب کند. گفت 17000 تومان می‌شود. اشاره دادم که قیمت پشت جلد کتاب و توی کتاب و همه‌جایش 5000 تومان است. گفت: نه. این فراموش‌مان شده که برچسبش را بزنیم. 17000 تومان است. چک و چانه نزدم. بهم برخورد. توی دلم گفتم: زنیکه فکر کردی من الکی این کتاب را برداشتم؟ فکر کردی سر گنج نشستم؟ بهش گفتم: باشه. نمی‌خوام کتابو و سریع از کتابفروشی زدم بیرون و هرگز دیگر پایم را توی کتابفروشی نشر ثالث نگذاشتم.

دیروز که با محمد و امین رفتیم نارمک و توی میدان 54 نشستیم به ساندویچ خوردن به‌شان گفتم: دلم که می‌گیرد، حوصله که ندارم می‌آیم 7حوض. می‌روم توی شهر کتاب 7حوض و یک چرخ می‌زنم و برمی‌گردم خانه. 

مثل یک آدم‌آهنی از متروی سرسبز می‌زنم بیرون و بی این که جلوی هیچ مغازه‌ای درنگ کنم می‌روم شهر کتاب 7حوض و شاید کتابی بخرم،‌شاید نخرم... بیشتر وقت‌ها نمی‌خرم. من با کتاب‌فروش‌های شهر کتاب 7 حوض دوست نیستم. یعنی با هیچ کتاب‌فروشی دوست نیستم. طبیعی است که دوست نباشم. من مشتری خوبی نیستم. ممکن است 1ساعت عطف تمام کتاب‌ها را لمس کنم و تعداد زیادی کتاب را تورق کنم. اما آخرش سرم را بیندازم بیرون و دست خالی بروم بیرون. کتاب هم اگر قرار باشد بخرم،‌ می‌گردم از بین 1000 تا کتاب 3تا کتاب پیدا می‌کنم که برچسب قیمت‌شان عوض نشده باشد و چاپ قدیم باشد و ارزان باشد. آن‌ها را می‌خرم. فکر کنم در طول 1 سال به اندازه‌ی 3تا کتاب چاپ جدید از شهر کتاب 7حوض کتاب نخریده باشم. خوبی اهالی شهر کتاب 7حوض این است که تا جای ممکن برچسب پشت کتاب‌ها را عوض نمی‌کنند. توی شهر کتاب 7حوض اگر کتابی چاپ قدیم باشد با همان قیمت می‌فروشند. ولی باهاشان دوست نیستم. چون مشتری نیستم. چون خریدار نیستم. اصلا رویم نمی‌شود با یک کتابفروش رفیق شوم. چیزی که ازش نمی‌خرم. از مال دنیا هم فقط 5-6تا دوست دارم که همه‌شان از دم مهندس‌اند و آس و پاس. فقط وقتی دلم می‌گیرد، وقتی می‌بینم بعد از 26 سال زندگی نه دختری توی زندگی‌ام است، نه چیزی که بهش بشود نازید و دیگران هم آرام بودنم را به پای ابله بودنم می‌گذارند می روم شهر کتاب 7 حوض و با کتاب‌هایی که نخوانده‌ام خیال بازی می‌کنم.

رویایی‌ترین تصویرم از یک کتابفروشی شروع کتاب داستان بی‌پایان میشل انده است. هنوز هم 2صفحه‌ی اول آن کتاب یک حس گرمای عجیبی بهم می‌دهد. هنوز هم برایم رویایی است: 

"صبح تاریک و سرد یکی از روزهای پاییز بود. باران سیل‌آسا می‌بارید و قطرات آن از روی شیشه به پایین می‌لغزید و نوشته‌ی روی آن را در هم می‌کرد. چیزی که از ورای شیشه دیده می‌شد، تنها دیوار باران خورده و پیسه دار آن سوی خیابان بود.

ناگهان در مغازه با چنان شدتی باز شد که زنگوله‌ی بالای آن سراسیمه به صدا در آمد و مدتی طول کشید تا از حرکت باز ماند. مسبب این سر و صدا پسرک چاق ده یازده ساله‌ای بود که موهای باران‌خورده‌ی قهوه‌ای رنگ او روی صورتش ریخته بود و از پالتوی خیسش آب می‌چکید. بند چرمی کیف مدرسه‌اش را به روی یک شانه انداخته کمی رنگ‌پریده به نظر می‌رسید و نفس نفس می‌زد. ولی درست برخلاف شتابی که در لحظه‌ی ورود داشت، اکنون در میان در میخکوب شده بود. روبه‌روی او،‌ دالان دراز و باریکی قرار داشت که انتهای آن،‌به تدریج در سایه روشن ناپدید می‌شد. قفسه‌ها پر از کتاب‌های کوچک و بزرگ بودند که تا زیر سقف می‌رسیدند. روی زمین کتاب‌های کوچکی روی هم انباشته شده بود و روی بعضی از میزها، کوهی از کتاب‌های کوچک‌تر با جلد چرمی تلنبار شده بود طوری که وقتی از گوشه به آن‌ها نگاه می‌کردی،‌ همچون طلا می‌درخشیدند.

در پشت انبوه کتاب‌ها،‌که در انتهای دیگر دکان مانند دیواری بلند چیده شده بود، نور چراغی دیده می‌شد. در آن نور،‌گه گاه حلقه‌های دود بالا می‌آمد که بزرگ و به تدریج در تاریکی محو می‌شد؛ درست شبیه علامت‌هایی که سرخپوست‌ها برای خبر کردن یکدیگر از این کوه به آن کوه می‌دهند. ظاهرا کسی آن‌جا نشسته بود چون در همان دم پسرک صدای خشنی از پس انبوه کتاب‌ها شنید که گفت: یا بیایید تو یا بیرون بمانید،‌ولی در را ببندید،‌باد می‌آید..." داستان بی‌پایان/ میکائیل انده/ شیرین بنی‌احمد/ نشر چشمه

راستش یاد گرفته‌ام که رویاهایم را حفظ کنم. یاد گرفتن که مواظب باشم که یک وقت نخواهم بعضی رویاها را به واقعیت تبدیل کنم. بعضی از رویاها هستند که تلاش برای واقعی کردن‌شان یعنی از بین بردن‌شان. یعنی نیست و نابود کردن‌شان. رویای کتابفروشی 2 صفحه‌ی اول کتاب داستان بی‌پایان برایم ازین جور رویاهاست...

دیروز که عصر جمعه بود، یک کتابفروشی جدید برای خودم کشف کردم. 

شاید برای خیلی‌ها آشنا باشد. یعنی 1300 تا لایک فیس‌بوک می‌گوید که من کشف جدیدی نکرده‌ام. ولی مواجهه‌ی من با کتابفروشی هنوز دیروز را برایم یک جورهایی جادویی کرد. هر چند که غم آخر شبش بدجور من را گرفت. ولی وقتی از جلوی کافه کیوسک و آن بغلی‌اش (اسمش یادم رفته!)، وقتی از جلوی سر و صدا و دود کافه‌ها گذشتم و از پله‌ها بالا رفتم و وارد سکوت طبقه‌ی سوم شدم،‌ آن‌جا یک خانه پر از کتاب از کف دیوارها تا سقف من را غافلگیر کرد. دقیقا یک خانه پر از کتاب. خانه‌ای که پنجره‌اش رو به خلوتی دلگیر عصر جمعه‌ی خیابان کریم‌خان بود. خانه‌ای که تویش هم مثل خیابان بیرون خلوت بود. اما حضور آن همه کتاب... فقط دیوارها پر از کتاب بودند. چند تا نردبان هم برای صعود به کتاب‌های نزدیک سقف تعبیه شده بود. کف زمین ساده و خلوت بود. و مهم‌تر از همه این که کسی نمی‌آمد فضولی کند که تو چه می‌خواهی چه نمی‌خواهی. از این لطف‌های بازاریابی نداشت. صاحابش آن طرف‌تر روی مبل دراز کشیده بود و کتابش را می‌خواند و کاری به کار من نداشت که دارم توی کتاب‌ها و آلبوم‌های موسیقی فضولی می‌کنم. یک حس عجیبی داشتم. تنها بدی‌اش این بود که کتاب‌های ارزان قدیمی که برچسب قیمت‌شان عوض نشده باشد نداشت... تنها بدی‌اش این بود که نمی‌توانستم چند تا کتاب برای خریدن انتخاب کنم!


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۵
پیمان ..

تحفه‌ی امسال من از نمایشگاه کتاب یک مجموعه‌ی نسبتا کامل از کتاب‌های رولد دال بود. این انتشارات جنگل از آن دزدهای باکلاس و بی‌ضرر و خیلی هم بافایده‌ی صنعت نشر ایران است. و آن قدر زورش پر زور است که برخلاف ناشرهای تیراژ 500تایی، خیلی تر و تمیز 40 درصد تخفیف هم می‌داد. کتاب‌های تافل و جی‌آرئی‌اش در صدر فروش بودند. اما یک گوشه‌اش هم افست‌هایش از برترین رمان‌های انگلیسی را می‌فروخت. پک رولد دال، مجموعه‌ای از 14 کتاب نوجوان رولد دال را می‌فروخت 36هزار تومان. همه‌ی کتاب‌ها را در نوجوانی خوانده بودم. ولی مواجه‌ی دوباره با رولد دال به زبان انگلیسی و دیدن نقاشی‌های کوئنتین بلیک به صورت اصلی جذابیت دیگری بود.

امروز نشستم به خواندن انگشت جادویی. حال خوبی دست داد. رولد دال سلطان انتقام از آدم‌های نفرت‌انگیز است. آدم‌های بی ‌وجدان را باید داد به رولد دال تا جوری توی قصه‌ها و داستان‌هایش آن‌ها را مچاله کند که جگر آدم حال بیاید. انگشت جادویی یک بار دیگر بهم یک حال خوب داد. 

بچه که بودم می‌گفتند سیدها را نباید اذیت کرد. جدشان می‌زند به کمر آدم. همیشه سیدها برایم یک حالت جادویی داشتند. انگار سیدها اشعه‌ای دارند که بقیه ندارند. سیدها اگر اذیت شوند، اشعه‌شان به کار می‌افتد و مردم‌آزار را مثل داروی معجزه‌گر جورج بالا و پایین می‌کنند، کوچک و بزرگش می‌کنند، به در و دیوار می‌کوبیند، او را از آدم تبدیل به اردک می‌کنند. آرزو به دل ماندم که همچه اشعه‌ای را ببینم. کتاب انگشت جادویی دقیقا همین اشعه بود. دختری که وقتی خیلی عصبانی می‌شود، آدم‌های نفرت انگیز را تبدیل به جک و جانور می‌کند...

رولد دال حتما توی بهشت است. وقتی کسی بتواند جوری کتاب بنویسد که حال آدم‌ها را جا بیاورد باید توی بهشت باشد...


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۳۴
پیمان ..

- چطور قوه‌ی قضاییه می‌تواند باعث رشد اقتصادی در ایران شود؟

- چرا نرخ بهره‌ی بانکی در ایران 2 رقمی و در آمریکا 1 رقمی است؟

- چرا بهره‌ی بانکی ربا نیست؟

- چگونه بانک‌های ایرانی در طول 30 سال اقشار آسیب‌پذیر و کم‌درآمد ولی اهل پس‌انداز را فقیر و فقیرتر کردند؟

- چگونه نرخ بهره‌ی پایین در ایران باعث فسادها و اختلاس‌های بی‌شمار شده است؟

- چرا روی همه‌ی اسکناس‌ها امضای رییس بانک مرکزی وجود دارد؟

- چرا باید بنزین خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی گران شود؟

- چه نفت گران شود و چه نفت ارزان شود، ما تورم داریم و روز به روز بیچاره‌تر می‌شویم. چرا؟

- چگونه بانک‌های ایرانی و ایرانی‌های خارج‌نشین خیلی شیک و مجلسی از هم‌وطن‌های ساکن وطن پول می‌دزدند؟

- چطور دانشجویان دانشگاه شریف بعد از چند دهه هنوز از درآمد نفتی ایران در سال 1353 بهره‌مند می‌شوند؟

- چطور مهم‌ترین ابزار بشریت برای برقراری عدالت در سطح جامعه در ایران به هیچ انگاشته می‌شود؟

- چرا قیمت دلار این قدر مهم است؟

- چرا واردات و سرمایه‌گذاری خارجی نه تنها بد نیستند، بلکه خیلی هم خوب‌اند؟

- بیماری هلندی یعنی چه؟

- چرا ایران همیشه کسری بودجه دارد و چرا کسری بودجه بیش از دولت برای مردم فاجعه است؟

- چرا نباید همه‌ی شهرهای ایران فرودگاه داشته باشند؟

- برای نرخ بیکاری 18 درصدی در سال‌های نزدیک آینده چه کار باید کرد؟

و بی‌شمار سوال دیگر که کتاب "اقتصاد برای همه" برای آن‌ها جواب‌هایی خلاصه،‌ ولی در عین حال جامع و روشن‌کننده ارائه کرده است. 

مفاهیم اقتصاد کلان برخلاف مفاهیم اقتصاد خرد که ملموس و در دسترس هستند، کمی انتزاعی هستند و تشریح ساز و کارهای آن‌ها کار سخت‌تری است. ولی در زندگی اجتماعی روزمره همیشه‌ مفاهیم اقتصاد کلان در آدم بی‌نهایت سوال ایجاد می‌کند. سوال‌هایی که مثل خوره روح آدم را می‌خورند. چیزی که باعث شد به سراغ این کتاب بروم همین ادعای همگانی و ساده بودن آن بود و حالا که کتاب را خوانده‌ام می‌گویم که الحق و الانصاف نویسنده‌ از پس این کار برآمده بود. و راستش کمی هم ناراحتم که چرا این کتاب 5-6سال پیش چاپ نشده... در حالی‌که مصالح خامش از سال 84 آماده بوده. ولی در موقعی که باید...

کتاب "اقتصاد برای همه" یک جورهای در ردیف کتاب‌های به زبان آدمیزاد قرار می‌گیرد که ترجمه‌اش در ایران مد روز شده است. ولی حقیقتی که وجود دارد این است که کتاب‌های اقتصاد به زبان آدمیزاد و اقتصاد در یک درس و آشنایی با اقتصاد و... ترجمه هستند. اقتصادی که در آن‌ها تشریح شده با اقتصاد ایران فرق می‌کند. خیلی از مفاهیمی که در آن‌  کتاب‌ها تشریح شده اصلا در اقتصاد ایران وجود ندارد. علاوه بر زبان ساده و مثال‌های خوبی که کتاب دارد، توجه به این که چرا اقتصاد ایران این‌گونه است و چرا این‌طوری شده در سراسر کتاب "اقتصاد برای همه" وجود دارد و این برگ برنده‌ی کتاب نسبت به ترجمه‌های فراوان موجود در بازار کتاب ایران است. مثلا در این کتاب خیلی مفصل به نظام بانکی و گردش سرمایه در ایران و تشریح ساز و کارش پرداخته شده. ولی بورس و اوراق قرضه خیلی گذری تشریح شده. به نظرم نویسنده کار درستی کرده. حجم سرمایه‌ی بورس در ایران در قیاس با بانک‌ها تقریبا هیچ است، اقتصاد ایران اقتصاد آمریکا نیست که سهم بانک و بورس در آن برابر باشد. پس به چیزی که با آن سر و کار داریم باید پرداخت...

کتاب اسپانسر مالی دارد. شرکت تامین سرمایه‌ی سپهر که آرم موسسه گوشه‌ی بالای کتاب جا خوش کرده. قبل از مقدمه‌ی نویسنده و دکتر صالحی اصفهانی هم مقدمه‌ی مدیرعامل موسسه‌ آمده. 

دقیقا نمی‌دانم که اسپانسر مالی کتاب چگونه عمل کرده و مثلا هزینه‌ی چاپ و پخش را متقبل شده یا نه و اگر متقبل شده چند درصد و ... ولی به نظرم این که کتاب اسپانسر مالی داشته باشد اتفاق خوبی نیست. چرا؟ چون کتاب را باید خواننده‌ی کتاب بخرد. کتاب 1 کالا است که خواننده‌ در قبال آن به نویسنده و ناشر پول می‌دهد. و نویسنده و ناشر در قبال پولی که دریافت می‌کنند مسئول می‌شوند. حکم مالیات و دولت را دارد. و اسپانسر هم حکم پول نفت...

شاید وجود اشتباهات تایپی و ویرایشی فراوان در کتاب به خاطر حاشیه‌ی امنیتی باشد که اسپانسر مالی ایجاد کرده است. البته شاید... چند مورد محض اشاره: صفحه‌ی 69 یک پاراگراف از کتاب جا افتاده و معلوم نمی‌شود که بانک مرکزی دقیقا چه می‌خواهد. صفحه‌ی 77 کتاب ارجاع اشتباه داده شده است. پیوست شماره‌ی 1 اصلا در مورد نرخ تورم ایران در سال‌های مختلف نیست. صفحه‌ی 83  غلط املایی دارد: تقلب را نوشته تغلب. صفحه‌ی 123 عنوان جدول با خود جدول هم‌خوانی ندارد. در صفحه‌ی 174 و صفحه‌ی 271 نمودارهای انگلیسی بدون ترجمه شدن توضیحات روی نمودار آورده شده‌اند و جاافتادگی حروف و... امیدوارم در چاپ‌های جدید کتاب ویرایش ادبی هم بشود تا راحت‌خوان‌تر شود.

یکی ویژگی خوب کتاب بهره‌گیری از مقاله‌های تخصصی فراوان است. مقاله‌های تخصصی اقتصاد ایران و مقاله‌های خارجی. این استفاده از مقاله‌ها سطح علمی کتاب را بالا برده.

فصل‌های سیاست پولی و سیاست‌های ناظر به مهار تورم و سیاست ارزی و سیاست مالی و تجاری واقعا خوب بودند. مفاهیم با مثال‌های ملموس به خوبی تشریح شده بودند. ولی فصلی مانند رقابت و انحصارزدایی به نظرم ضعیف بود. به خصوص که توضیح مفاهیم اضافه رفاه مصرف‌کننده و عرضه‌کننده، نیازمند آشنایی با اقتصاد خرد بود. در حالی‌که پیش‌فرض کتاب این است که خواننده‌اش کتاب‌های پایه‌ای اقتصاد را نخوانده.

و 1 چیزی که به نظرم جایش در کتاب خالی بود... کتاب حالت معرفی را دارد. معرفی و نقد اقتصاد ایران به صورت توام. هر فصل به معرفی مفاهیم پایه‌ای می‌پردازد. خوب بود که در انتهای هر فصل کتاب‌ها و مقاله‌های مرتبط با آن فصل برای مطالعه‌ی بیشتر و دقیق‌تر به صورت مجزا لیست می‌شدند. 

مقدمه‌ی دکتر هادی صالحی اصفهانی به خوبی کتاب را معرفی می‌کند:

"به عنوان یک ناظر بیرونی مشکلی که در عرصه‌ی اندیشه‌ی اقتصادی در ایران مشاهده می کنم، درک محدود اقتصادی در میان شهروندان و سیاستگذاران است. نتیجه آن افراط، تفریط و ناکارآیی رویکردهای اتخاذ شده به سیاست اقتصادی است. نخستین بار که پیش نویس کتاب حاضر را دیدم، ارایه نسخه نهایی آن را به عموم گام بسیار مثبتی ارزیابی کردم و متوجه شدم که قلم ساده و روان سرزعیم در بیان موثر و همه فهم مباحث پیچیده اقتصاد، توانمند است، لذا وی را به تکمیل و ادامه کار تشویق کردم و خودم نیز به سهم خود در بهبود آن مشارکت ورزیدم."

حیف است که همچه کتابی خوانده نشود و به چاپ‌های بالاتر نرسد.

اقتصاد برای همه، تشریح مفاهیم اقتصاد کلان به زبان ساده/ نوشته‌ی علی سرزعیم/ انشارات ترمه/ 293صفحه- 15هزار تومان


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۸:۵۷
پیمان ..

"آقای سفیر" خواندنی بود. 

هر چند که 50صفحه‌ی آخر را تندخوانی کردم و فقط رد دادم، (مثال رجوع به سازمان‌های بین‌الملی و رفتن به مغازه‌های چلوکبابی و دیزی‌پزی و انتظارها در این صفحات برای بار دوم در کتاب تکرار شدند و به نظرم سوتی بدی بود که 1 مثال دم دستی 2بار تکرار شود... به هر حال کتاب فصل بندی نداشت و همچه مشکلی از فصل بندی نشدن کتاب است!) ولی از کتاب خوشم آمد. از حالت زندگی‌نامه‌طور آن خوشم آمد و یک جورهایی برایم تاریخ 40سال اخیر ایران از زاویه‌ای دیگر بود. نه از زاویه‌ی بیرون از کشور و بی‌طرف و این‌ها. نه، از زاویه‌ی کسی که در خط مقدم بعضی از وقایع مهم این 40سال بوده، بی‌هیچ واسطه‌ای. صفحات اول کتاب به زندگی خانوادگی محمدجواد ظریف می‌پردازد و مهاجرتش در 16سالگی به آمریکا و تمام کردن دبیرستان در آمریکا و تحصیل در مهندسی کامپیوتر و انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا و انقلاب اسلامی و رها کردن مهندسی و ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ی روابط بین‌الملل و...

این که ظریف بار اول که رفته سازمان ملل با کاپشن خلبانی می‌رفته و اشتباهات خام جوانی در آن سال‌های اول انقلاب خواندنی بود. خیلی نکته داشت برایم این کتاب. جذاب‌ترین صفحات کتاب برایم یکی کشمکش‌های قطعنامه‌ی 598 سازمان ملل و پایان جنگ ایران و عراق بود. یکی مذاکرات ایران و آمریکا بر سر تعیین حکومت در افغانستان بعد از جنگ افغانستان. یکی مذاکرات ایران و آمریکا در مورد عراق بعد از حمله‌ی آمریکا به عراق و مذاکرات ظریف در مورد مساله‌ی هسته‌ای در زمان دولت آقای خاتمی. هر جا که ظریف در خط اول مذاکره بود کتاب به شدت خواندنی می‌شد. 

عالم بی‌پدر و مادر سیاست را ظریف در این کتاب با حرف‌هایش به جذاب‌ترین شکل ممکن توصیف کرده بود. 

کار دیپلماسی بسیار سخت است. در دیپلماسی باید واقع‌بین باشید و نباید کسی را دوست قلمداد کنید. ضمن این که باید در مقابل همه تظاهر به دوستی کنید. زمانی که می‌خواستند قطعنامه‌ی اول هسته‌ای را علیه ایران تصویب کنند، تصویری از من هست که در کنار سفیر انگلیس می‌خندم. ‌می‌خواستم به آن‌ها نشان دهم که کاری که می‌کنند،‌برای ما آخر دنیا نیست. اما این دلیل نمی‌شود که من او را آدم قابل اعتمادی بدانم یا کار کردن با وی برایم لذت‌بخش باشد. ص 87 و ص 88

کتاب مصاحبه‌ی 380صفحه‌ای با ظریف تصویرهایی شخصی از ظریف را به صورت ضمنی نشان می‌دهد که سر همین از کتاب خوشم آمد. این که محمدجواد ظریف از آن آدم‌های فاصله‌دار است برایم جالب بود. از آن آدم‌ها که فقط تا یک فاصله‌ای آدم‌ها را به خودشان راه می‌دهند و بیش از آن اجازه‌ی نزدیک شدن نمی‌دهند. از آن آدم‌ها که ممکن است 30سال در یک کشوری زندگی کنند، اما حشر و نشرشان با فرهنگ آن کشور در حداقل‌ترین شکل ممکن باشد. (ظریف و همسرش هنوز اسم ادویه‌ها به زبان انگلیسی را بلد نیستند.) این که ظریف تا آخرین روزهای حضورش در سازمان ملل به عنوان سفیر یک سیگاری تیر بوده برایم جالب بود. روزی 3عدد سیگار برگ می‌کشید...

حق گرفتنی است. صفحات مفصلی که ظریف از مجموعه کارهایش برای این که در جنگ ایران و عراق، عراق متجاوز شناخته شود به تو ثابت می‌کند که حق گرفتنی است. حتی واضح‌ترین حقایق هم در نظام بین‌الملل وارونه جلوه داده می‌شوند و ای کاش آدم‌هایی مثل ظریف تعدادشان بیشتر بود... وقتی بعد از همه‌ی آن گزارش‌ها به این افتخار می‌کند که من بودم که باعث شدم عراق متجاوز شناخته شود، به او حق می‌دهی. در نگاه بیرونی شاید بدیهی باشد، ولی نیست. بدیهی نبود و این حق داشت از ما سلب می‌شد. مثل خیلی از حقوق دیگر که سلب شده...

نگاه کردن به آگهی‌های تبلیغاتی دانشگاه دنور هم جالب بود. این که محمدجواد ظریف فارغ‌التحصیل دکترا از دانشگاه دنور است، آن‌قدر برای‌شان مهم بوده که عکس او را در بروشورها می‌زنند. 1 زمانی هم عکس او را می‌زدند و هم عکس کاندولیزا رایس (وزیر اسبوق خارجه‌ی آمریکا). ولی بعد از حمله‌های آمریکا به افغانستان و عراق، دیگر کاندولیزا رایس فارغ‌التحصیل قابل افتخار دانشگاه دنور نبود. ظریف اما... چرا... بود و هست...

ماجراهای ظریف و روزنامه‌ی کیهان و ظریف و خطبه‌های نماز جمعه را هم دوست داشتم. مثال زدنی بودند.

کتاب به چاپ پنجم رسیده. با تیراژ 3000 نسخه. در مقیاس بازار کتاب ایران کتاب پرفروشی است. غربی جماعت وقتی کتابی پرفروش می‌شود چند تا کار انجام می‌دهند. یکی این‌که کتاب را حتما در قطع جیبی و پالتویی و کوچک و ارزان‌تر هم چاپ می‌کنند. و یکی هم این که در چاپ‌های جدید به کتاب ضمیمه اضافه می‌کنند. کتاب آقای سفیر می‌تواند در چاپ‌های جدید ضمیمه‌ی یک گفت‌وگوی مفصل دیگر در مورد روزهای وزارت محمدجواب ظریف را هم داشته باشد. مطمئنا خواندنی و یادگرفتنی و تاریخی خواهد بود...


آقای سفیر, گفت و گو با محمدجواد ظریف/ محمدمهدی راجی/ نشر نی/ 368 صفحه- 15هزار تومان

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۴۴
پیمان ..

خودم را مجبور می‌کنم. زبانم خوب نیست. کتاب 1100 را دستم گرفته‌ام و زور می‌زنم که روزی 1 درس را بخوانم. می‌دانم که روزی 1 درس کم است. این‌جوری 1 سال طول می‌کشد. من 1 سال هر روز 1 کاری را انجام می‌دهم؟ نه. به آخر اسفند نکشیده رهایش می‌کنم. ولی نه. باید بخوانم. نباید به انتهایش نگاه کنم. فقط باید به 2گام جلوترم نگاه کنم و بعد از آن را هرگز نگاه نکنم. مثل کوه می‌ماند. اگر آدم به ارتفاعی که باید برود نگاه کند نمی‌تواند. آرام آرام، قدم به قدم. واژه‌هایش سخت‌اند و من هم حافظه‌ی تعطیلی در یادگیری واژه‌های انگلیسی دارم. خودم را مجبور می‌کنم.

باید کتاب انگلیسی بخوانم. باید واژه‌هایی را که یاد می‌گیرم در جاهای مختلف مشاهده کنم تا از یادم نرود. کتاب what I talk about when I talk about running را پرینت گرفته‌ام. شهاب می‌گفت انگلیسی آسانی دارد. از ترجمه‌ی فارسی‌اش بهتر است. شروع کرده‌ام به خواندنش. خیلی کندم. هر 10صفحه را 90 دقیقه طول می‌دهم تا بخوانم. جانم درمی‌آید. توی هر صفحه هم حداقل 10تا لغت است که بلد نیستم. (آی حرصم می‌گیرد از بی‌سوادیم.) ولی کارم پیش می‌رود. کتاب موراکامی سخت‌خوان و ادبی نیست. بدون آن 10تا لغت هم می‌فهم دارد از چه حرف می‌زند. ولی کندم. از یک لاک‌پشت عینکی هم کندترم.

یک نکته‌ی جالب: آدم وقتی برای به دست آوردن چیزی زحمت می‌کشد، خیلی بهتر آن را می‌فهمد. کتاب موراکامی برایم همین حکم را پیدا کرده. اصلا مواجه با مسائل به یک زبان دیگر آدم را تیزتر می‌کند. مفاهیم را بهتر و عمیق‌تر در خودش هضم می‌کند. ضریب دقتت بالا می‌رود. هر چند سرعتت... چند تا چیز بود توی کتاب که شک دارم اگر ترجمه‌ی فارسی‌اش را می‌خواندم باز هم این قدر برایم برجسته می‌شد یا نه؟ یک جایی خود موراکامی هم همین را برمی‌گردد می‌گوید: 

The art of translation is a good example. I learned it on my own, the pay-as-you-go method. It takes a lot of time to acquire a skill this way, and you go through a lot of trial and error, but what you learn sticks with you.

موراکامی توی این کتابش یک جوری از دویدن حرف می‌زند که آدم وسوسه می‌شود حتما هر روز بدود. حتما هر روز 5صبح بیدار شود و لباس ورزشی تنش کند و تا 7صبح بدود. کیلومتر هم بزند. دقیقه هم بگیرد. حرفه‌ای کار کند. کتاب آموزش دویدن بخرد و تبدیل شود به یک دونده‌ی مسافت‌های طولانی. هر روز بدود. مهم‌ترین نکته هر روز دویدن است. عضلات آدم مثل حیوان می‌مانند. اگر به‌شان 2 روز استراحت بدهی، پر رو می‌شوند. روز سوم دیگر به ضرب شلاق هم برایت کار نمی‌کنند. باید هر روز ازشان کار بکشی.

چرا همچه وسوسه‌ای در آدم می‌افتد؟ به خاطر تمام چیزهایی که موراکامی از دویدن به دست آورده: آن حس خلایی که حین دویدن به دست می‌آورد. آن خلا و پوچی که هزاران فکر در آن زاده می‌شوند. آن خستگی حاصل از دویدن مسافت‌های طولانی که مغز و روح را از بدن جدا می‌کند و تجربه‌ی عجیبی است. وقتی که موراکامی زخم می‌خورد، وقتی که فهمیده نمی‌شود، وقتی که دیگران اذیتش می‌کنند چه کار می‌کند؟ می‌دود. مسافتی بیشتر از روزهای دیگر را می دود. دویدن پناهگاه اوست. او هر روز می‌دود. آن قدر منظم و ادامه‌دار که رمان نوشتنش را وام‌دار آن تداوم در دویدن است. وقتی تو استعداد کاری را داری و روی آن کار هم تمرکز کرده‌ای، اگر تداوم نداشته باشی نمی‌توانی کار را به سرانجام برسانی. تداوم یعنی خسته نشدن. یعنی مثل یک دونده‌ی ماراتن آرام آرام و پیوسته دویدن و هیچ گاه از حرکت نایستادن.

ما پیر می‌شویم. ما قوای‌مان را از دست می‌دهیم. بالاخره این اتفاق می‌افتد. در جوانی خیلی کارها می‌توانیم انجام بدهیم. ولی باید این جوانی را طولانی‌تر کنیم. با چه چیزی می‌توان جوانی را ممتد کرد؟ دویدن.

مثل سایت موراکامی، برای من هم طلایی‌ترین جمله‌های کتاب آن جایی است که موراکامی از درد فهمیده نشدن و درک نشدن حرف می‌زند:

As I've gotten older, tough, I've gradually come to the realization that this kind of pain and hurt is necessary part of life. If you think about it, it's precisely because people are different from others that they're able to create their own independent selves… emotional hurt is the price a person has to pay in order to be independent.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۳۹
پیمان ..

"در باب مشاهده و ادراک" از سری کتاب‌های جیبی انتشارات پنگوئن است. از آن کتاب‌های لاغروی جلد نازک انتشارات پنگوئن. از آن کتاب‌ها که جان می‌دهند برای خواندن توی مترو و اتوبوس و سفر و حتا یک عصر جمعه، وقتی حوصله نداری کتابی سنگین را دست بگیری. مجموعه‌ی 9تا مقاله‌طور (essay) از آلن دو باتن. مقاله‌طورهایی در باب لذت اندوه، رفتن به فرودگاه، رفتن به باغ وحش، یک قرار عاشقانه با زنی که نمی‌شناسدش، در باب کار و خشنودی و افسون اماکن پرملال، در باب نوشتن و کمدی و در باب مردان مجرد با جمله‌ی کلیدیِ "هیچ کس عاشق‌مآب‌تر از آن کسی نیست که کسی را ندارد تا عاشقش شود"... بعضی مقاله‌ها یک جورهایی خلاصه‌های چند صفحه‌ای از کتاب‌های دیگر آلن دو باتن‌اند. درباب لذت اندوه آدم را یاد "هنر سیر و سفر" می‌اندازد. رفتن به فرودگاه آدم را یاد کتاب "یک هفته در فرودگاه" می‌اندازد. و در باب کار و خشنودی تو را یاد کتاب "خوشی‌ها و مصائب کار" می‌اندازد. 

سلیقه‌ی انتشارات نیلا در این‌‌که کتاب را در قطع جیبی چاپ کرده خیلی خوب است. (برخلاف کج‌سلیقگی نشر مرکز که برداشته بود کتاب تسخیر وال‌استریت نوام چامسکی را در قطع رقعی چاپ کرده بود... آن کتاب هم از همین paperbackهای جیبی انتشارات پنگوئن بود...). فقط من به شخصه 1 مشکل خیلی اساسی با جلد کتاب داشتم. طرح جلد اصلی کتاب در ایران غیرقابل چاپ بود. طراح جلد انتشارات نیلا هم برداشته بود اولین تابلوی نقاشی را که دوباتن توی کتاب ازش اسم می‌برد به عنوان طرح جلد انتخاب کرده بود. تابلوی اتومات اثر ادوارد هاپر. فقط نفهمیدم چرا این نقاشی را کراپ کرده و فقط یک بخشش را در طرح جلد به کار برده. وقتی مقاله‌طور در باب لذت اندوه را می‌خوانی آلن دوباتن آن‌قدر از نقاشی‌های ادوارد هاپر حرف می‌زند که تو تشنه‌ی دیدن‌شان می‌شوی. یکی‌شان روی طرح جلد است. بقیه را باید بروی توی اینترنت دنبالش بگردی... ای‌ کاش توی متن مثل بقیه‌ی کتاب‌های دوباتن عکس‌ها و نقاشی‌های مورد بحثش بودند. تو موقع خواندن کتاب دستت فقط به یکی از نقاشی‌ها می‌رسد که آن هم ناقص است. فقط یک گوشه‌اش طرح جلد شده... 

ایرادهای ویرایشی هم توی کتاب کم نیستند. بعضی جمله‌بندی‌ها. و این‌که برای توضیح‌های داخل پرانتز از علامت کروشه استفاده شده. در حالی‌که کروشه برای توضیحات مترجم است که داخل متن اصلی نیست(مثلا صفحه‌ی 39 کتاب).

و خب، خیلی دوست دارم بعضی تکه‌های کتاب را رونویسی کنم. ولی صفحه‌ی اول کتاب نوشته شده: "هر گونه نقل و استفاده از متن این کتاب بسته به اجازه‌ی کتبی مترجم و ناشر است."

نکته‌ی این هشدار چند خط بالاتر است: "تصویر روی جلد: بخشی از نقاشی اتومات اثر ادوارد هاپر."

آیا برای این بخشی از نقاشی از هاپر یا نوادگانش اجازه‌ی کتبی گرفته شده؟! نمی‌دانم...


در باب مشاهده و ادراک/ آلن دوباتن/ امیر امجد/ نشر نیلا/ 104صفحه-5500تومان


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۳ ، ۲۲:۰۷
پیمان ..

حمید گفت دیگه مثل سابق وبلاگ نمی‌نویسی. گفتم از مشکلات تکراری خودم خسته شدم. از تکرار شدن مشکلات و واکنش‌های خودم خسته شدم. راستش دیگر حال غر زدن هم ندارم. نه که حالش را نداشته باشم... یک حالت یُبسی به شخمم دارم. من آن خانمه را که هر شب ساعت ۲۰ کانال ۶ اخبار می‌گوید دوست دارم. صدایش خوب است. بر و رو و قد و بالایش را هم دوست دارم. بیش از همه‌ی این‌ها طرز اخبار گفتنش را دوست دارم. وقتی اخبار قاضی القضات شهر را می‌خواند که در مورد هر چیز این عالم اظهار نظر کرده به غیر از عدالت در شهری که قاضی القضاتش خودش است از خواندن این خبر لذت نمی‌برد. خیلی به شخمم اخبار می‌گوید و این طرز اخبار گفتنش را دوست دارم. مثل اخبارگوهای ۲۰: ۳۰ نیست که از جر دادن روح و روان آدم لذت می‌برند. هیچی دیگر. الان غرم را زدم. چیزی درست شد؟ من خالی شدم؟ نه. تنگ حوصله‌تر و سنگ‌تر ازین حرف‌ها شده‌ام. 
الان که دارم این را می‌نویسم اولین نوشته در هفتمین سال وبلاگ نوشتن است. نوشته‌ای که خوانده شود ارزش دارد. یعنی ارزشش را دارد. ولی بین نویسنده و خواننده چهار نوع رابطه وجود دارد: ۱- تو از چیزی می‌نویسی که هم خودت آن را تجربه کرده‌ای و هم کسی که دارد نوشته را می‌خواند. ۲- تو از چیزی می‌نویسی که خودت آن را تجربه کرده‌ای ولی کسی که می‌خواند نه. ۳- تو از چیزی می‌نویسی که خودت تجربه نکرده‌ای ولی خواننده‌ات چرا، تجربه کرده. ۴- تو از چیزی می‌نویسی که نه خودت تجربه کرده‌ای و نه خواننده‌ات. 
وبلاگ نوشتن دو نوع اول است. یعنی نوع دومش لذت بخش‌تر است. به رخ کشیدن است. نوچ نوچ کردن و دلت بسوزه من دارم تو نداری است. لذت دانستن است. اگر وبلاگت پرخواننده باشد نوع اول هم با نظربازی‌های اهلش شیرین می‌شود. ولی از من بپرسی ته لذت نوشتن دو نوع آخر است. یعنی انتهای لذت نوع آخر نوشتن است. کشف و شهود در نوع آخر است. اینکه تو بتوانی از نوع آخر بنویسی و خوب هم بنویسی است ارزشش را دارد. لذتش را دارد. بدی‌اش این است که باید تنهایی به کشف و شهود برسی و تا به کشف و شهودش نرسی نمی‌توانی نوشته‌ات را با خواننده‌ای قسمت کنی ولی وقتی به جایی می‌رسی که بتوانی.... آرزوی این نوع نوشتن را دارم. 
باید سوراخش را پیدا کنی. آلمان توی جام جهانی، آن بازی به یادماندنی با برزیل، سوراخش را پیدا کرده بود. وقتی سوراخ را پیدا کردی کار تمام است. این قدر از آن سوراخ استفاده می‌کنی تا دیوار روبه رویت شکاف بخورد و بریزد. آلمان سوراخ را پیدا کرد و آن قدر با آن ور رفت تا برزیل فرو ریخت. با خاک یکسان شد. 
این ترم که تمام شد زیاد توی مقاله‌های علمی این طرف و آن طرف می‌گشتم. گه‌گاه با مقاله‌ای برمی خوردم که موضوع خوبی داشت. نویسنده‌اش یادم می‌ماند. بعد می‌رفتم موضوعات مرتبط را پیدا می‌کردم و جست‌و‌جو می‌کردم و می‌دیدم‌‌ همان نویسنده در موضوعات نزدیک هم پی در پی مقاله نوشته و هی رتبه و اعتبار برای خودش کسب کرده. همچین آدم‌هایی سوراخ را پیدا کرده‌اند. 
لازم نیست جامع الاطراف باشی. لازم نیست همه چیز را بدانی. لازم نیست خودت را برای دانستن هلاک کنی. فقط باید سوراخ را پیدا کنی و بعد دیوار‌ها را از هم بپاشانی... منتها پیدا کردن سوراخ... 
کتاب‌هایی که توی مترو خواندم؟ یک مدی تازگی‌ها بین ناشرهای درست و درمان راه افتاده که خیلی بد است: چاپ کتاب‌های خیلی لاغر. کتاب‌هایی که از شدت لاغری حتا اسم جزوه هم لایقشان نیست. مثلا نشر نیلوفر کتاب «در ستایش بطالت» را چاپ زده که ۵۰ صفحه هم نیست. یا من کتاب «جنبش تسخیر، اشغال وال استریت» را خواندم. نوشته‌ی نوام چامسکی، نشر مرکز. ۹۰ صفحه بود و مجموعه مصاحبه‌های چامسکی درباره‌ی جنبش تسخیر. لاغر بود. ارزان بود. ولی کتاب نبود. یک جزوه بود. هیچ گونه اطلاعات اضافه‌ای هم در مورد جنبش تسخیر وال استریت به آدم اضافه نمی‌کرد. ۵۸۰۰تومان گه شد. کتاب «میرزاده‌ی عشقی» محمد قائد هم هست. فکر می‌کردم در ستایش عشقی باشد، ولی کتاب ضد اسطوره است. خوب است. محمد قائد خوب می‌نویسد. ازش راضی‌ام. کتاب «صد میدان» یوریک کریم مسیحی را هم خریدم. به خاطر عنوان فرعی کتاب: ۱۰۰داستان از ۱۰۰میدان نارمک. هر چه باشد من بچه‌ی شرق تهرانم! خوراک مترو است. چون قصه‌ی هر میدان ۴-۵صفحه بیشتر نیست. ولی خب، از ۵تا میدانی که تا الان خوانده‌ام فقط ۱ میدان قصه‌ی خوبی داشته و بقیه‌ی میدان‌ها نوشته‌هایی به غایت ابتدایی بوده‌اند... 
این ویدئوی این بالا؟ ربطی ندارد. همین جوری خوشم آمد. ربط بخواهی بدهی هم می‌شود ربطی پیدا کرد. این ۲ تا خوب بلدند سوراخ‌ها را پیدا کنند. نوربالا و بوق کار آدم‌های بی‌عرضه ای است که ادای باعرضه ها را می خواهند دربیاورند. لایی کشیدن بی‌مزاحمت کار آدم‌هایی است که بلدند سوراخ را پیدا کنند و خب، راستش کار هر کسی هم نیست...
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۵۱
پیمان ..

1- این روزها همه چیز خرید و فروش می‌شود. جای پارک ماشین‌ها کنار خیابان‌ها، حق عبور و مرور خودروها در خیابان‌های تهران(برچسب ترافیک)، اجازه‌ی تحصیل در دانشگاه‌های شریف و تهران و امیرکبیر، تبلیغات در متروها (حتا سر به زیر ترین آدم‌ها هم از تبلیغات مترو رهایی ندارند.)، دخترهای دماغ عملی به قیمت مهریه‌های سنگین، رحم زنان برای زایمان، پسربچه‌ی 5 ساله به قیمت یک خانه و... ما هم گرفتار جهانی شده‌ایم که پول می‌تواند در آن هر کاری بکند.

2- همه‌ چیز از برنده‌ی نوبل اقتصاد سال 1992 شروع شد. آقای گری بکر و کتاب "رویکرد اقتصادی به رفتار انسان". او این نظر سنتی را که می‌گوید اقتصاد عبارت است از مطالعه‌ی تخصیص کالاهای مادی قبول نداشت. در کتابش نوشت علت این که نظر سنتی تا امروز دوام آورده اکراه از محاسبه‌ی بعضی انواع رفتار انسان با ریاضیات خشک علم اقتصاد بوده است. 

بکر می‌گفت که فعالیت مردم در هر زمینه‌ای برای افزایش رفاه‌شان است و همیشه سود و ضرر را در نظر می‌گیرند. این فرض شالوده‌ی رویکرد اقتصادی است. مثلا در مورد امر ازدواج می‌گفت:

"بر اساس رویکرد اقتصادی، انسان موقعی تصمیم به ازدواج می‌گیرد که می‌بیند سود آن بیشتر از سود مجرد ماندن یا ادامه دادن جست و جوی همسر مناسب‌تر است. به همین ترتیب، شخص متاهل زمانی به ازدواجش پایان می‌دهد که می‌بیند سود مجرد شدن یا ازدواج با فرد دیگری بیشتر از زیان جدایی، از جمله زیان‌های جدایی جسمانی از فرزندانش، تقسیم دارایی‌های مشترک با همسرش، هزینه‌های قانونی طلاق و غیره است. از آن‌جا که کسان بسیاری هم برای ازدواج دوباره پیدا می‌شوند، می‌توان گفت بازار ازدواج هم وجود دارد."

عده‌ای فکر می‌کنند این دیدگاه حسابگرانه ازدواج آن را از عشق خالی می‌کند. به نظر آن‌ها عشق، تعهد و پیمان از آرمان‌هایی هستند که نباید به پول تقلیل‌شان داد. ازدواج خوب قیمت ندارد و خریدنی نیست.

پاسخ بکر این است: این احساسات رقیق از تفکر روشن جلوگیری می‌کند. کسانی که در برابر نگاه اقتصادی مقاومت می‌کنند با ذکاوتی که اگر استفاده‌ی بهتری از آن می‌شد قابل ستایش بود رفتار انسان را نتیجه‌ی هردمبیل و پیش‌بینی‌ناپذیر ناآگاهی و بی‌منطقی و اطاعتی که هنجارهای اجتماعی به طریقی القا می‌کند می‌بینند. بکر تحمل این هردمبیلی را نداشت.

گری بکر در کتاب خودش صحبت از قیمت‌ها سایه هم کرده بود. قیمتی خیالی که در گزینه‌های مقابل ما و انتخابی که می‌کنیم نهفته است. به این ترتیب وقتی شخصی تصمیم می‌گیرد از همسرش جدا نشود و زندگی مشترک را ادامه دهد قیمتی نمایان نمی‌شود. او قیمت نهفته‌ی جدایی، هزینه‌ی مالی و هزینه‌ی عاطفی را در نظر می‌گیرد و می‌بیند سودی که می‌برد ارزشش را ندارد...

جهان به پیش رفت و به پیش رفت و بازارها هر چه بیشتر در زندگی انسان نفوذ پیدا کردند. عرضه و تقاضا در کوچک‌ترین شئون زندگی آدم راه پیدا کرد. جهان امروز برای گری بکر دوست‌داشتنی‌تر و شفاف‌تر است. جایی است که با معیاری به نام پول می‌توان خیلی خیلی چیزها را سنجید. پول حتا قیمت‌های سایه را هم علنی کرده و دیگر ابهامی باقی نمانده. پول به همه چیز ارزشی را اعطا کرده و هر چیز را می‌توان اندازه گرفت.

ولی آیا ما جامعه‌ای می‌خواهیم که همه چیزش قابل خرید و فروش باشد؟ این سوالی است که مایکل سندل بر اساس آن کتاب "آن‌چه با پول نمی‌توان خرید" را نوشته.

3- کتاب مایکل سندل پر است از مثال‌های پولی شدن همه‌چیز در یک جامعه‌ی تحت سلطه‌ی بازار آزاد. 

شاید 90 درصد کتاب شرح دادن نمونه‌های مختلف پولی شدن همه چیز است: صف نایستادن در فرودگاه‌ها برای بازرسی امنیتی، سلول زندان بهتر، عبور خودروی تک‌سرنشین از خط ویژه، حق مهاجرت به آمریکا، پروانه‌ی شکار کرگدن سیاه در حال انقراض، شماره‌ی موبایل پزشکان در آمریکا، پذیرش دانشجو در دانشگاه‌های معتبر، کرایه دادن پیشانی و بدن برای تبلیغات بازرگانی، موش آزمایشگاهی شدن برای آزمایش داروها، ایستادن در صف‌های طولانی( مثلا صف جلسات کنگره برای حضور لابی‌گرها در یک جلسه‌ی کنگره‌ی آمریکا)، کاهش اضافه‌وزن، بیمه‌ی عمر، پول دادن به مادران معتاد برای عقیم شدن، خرید و فروش حق آلوده‌سازی زمین، خرید و فروش خون و...

اما حرکت به سوی جامعه‌ای که همه‌ چیزش قابل فروش است چرا نگران‌کننده است؟

مایکل سندل دو دلیل اصلی را نام می‌برد و این دو دلیل را در تمام مثال‌های کتابش مورد بررسی قرار می‌دهد: نابرابری و فساد. 

"نابرابری. به نابرابری فکر کنید. در جامعه‌ای که همه چیزش قابل فروش باشد، زندگی برای افراد بی‌بضاعت سخت می‌شود. هر چه بیشتر با پول بشود خرید، ثروت یا نداشتن‌اش مهم‌تر می‌شود. فاصله‌ی فقیر و غنی بیشتر می‌شود و به خانواده‌های کم‌درآمد و میانه‌حال و متوسط به شدت سخت می‌گذرد.

فساد. فساد ارتباطی با نابرابری و بی‌انصافی ندارد. مربوط می‌شود به مخرب بودن بازارها. قیمت گذاشتن روی چیزهای خوب زندگی ممکن است مایه‌ی فساد آن‌ها شود. به این خاطر که بازار فقط کالا پخش نمی‌کند، نوع نگاه به کالا را هم نشان می‌دهد و تبلیغ می‌کند. ما معمولا فساد را به درآمدهای نامشروع نسبت می‌دهیم. ولی فساد فقط در اختلاس و ارتشا خلاصه نمی‌شود. تنزل شان دادن یک کار خیر، یک ادب اجتماعی، ارزش‌گذاری آن در رده‌ای پایین‌تر از رده‌ی شایسته‌اش هم یک فساد است. اگر ما با امری، فعالیتی یا رسمی بر اساس هنجاری نازل‌تر از آنی که زیبنده‌ی آن است رفتار کنیم فاسدش کرده‌ایم. یک مورد حاد را در نظر بگیریم: بچه‌دار شدن برای فروختن بچه موقعیت والد بودن را فاسد می‌کند، چون بچه را کالایی مصرفی می‌بیند نه انسانی دوست‌داشتنی. 

تمام 180 صفحه‌ی کتاب پیگیری برهان عدالت و برهان فساد در یک جامعه‌ی بازار محور است. مثال‌ها به روزند. منابع کتاب، روزنامه‌ها و سایت‌های مختلفی‌اند. و جلب توجه کردن به وقایع جامعه‌ی آمریکا (که اتفاقا جامعه‌ی ایران هم دارد ازین حیث شبیه آن می‌شود) و نگاه کردن به آن‌ها از دریچه‌ای دیگر کتاب مایکل سندل را خواندنی کرده است. اما...

4-عصاره‌ی کتابِ مایکل سندل همین دو برهان عدالت و فساد و بند آخر کتاب است: 

نهایتا مساله‌ی بازار در واقع این است که ما چگونه می‌خواهیم در کنار یکدیگر زندگی کنیم. آیا جامعه‌ای می‌خواهیم که همه چیزش قابل خرید و فروش باشد؟ یا فضیلت‌های اخلاقی و مدنی وجود دارند که بازار احترام‌شان را نگه نمی‌دارد و با پول نمی‌توان خریدشان. ص 180

به نظر خیلی‌ها، ویژگی یک کتاب خوب همین طرح پرسش است. این که کتاب یک پرسش را در ذهن خواننده‌اش ایجاد کند. 

ولی این پرسش جدید نیست. 

مایکل سندل مشکلات اخلاقی بازار را خیلی تمیز و شسته رفته دسته‌بندی و بیان می‌کند. کتابش خواندنی است. به خاطر نظم فکری در تحلیل وقایع روزمره آدم می‌نشیند و با لذت کتاب را می‌خواند. ولی آخرش از خودت می‌پرسی حالا چه کار کنیم؟ آیا جایگزین بهتری وجود دارد؟ شفافیتی که این زندگی مدرن ایجاد کرده فوایدی دارد که به اندازه‌ی همین کتاب قابل ذکرند. راه‌کار چیست؟ 

5فصل کتاب مایکل سندل عبارت‌اند از: نوبت‌شکنی، مشوق‌ها، بازار چگونه اخلاق را به حاشیه می‌راند، بازار در زندگی و مرگ، حقوق نام‌گذاری.

فصل‌هایی در باب زیاده‌روی‌های بازار آزاد و دست‌اندازی‌های او به مرزهای اخلاقی انسانیت. ولی جای فرضیه‌ها و فکرهایی برای بهبود اوضاع به شدت خالی است...

5- عنوان انگلیسی کتاب این است: What Money Can’t Buy. ولی مترجم کتاب، آقای حسن افشار عنوان را ترجمه کرده: آن‌‌چه با پول نمی‌توان خرید. در عنوان اصلی پول فاعل است. پول است که همه کار می‌تواند بکند و این کتابی است در مورد نتوانستن‌هایش. پول خدای دنیای قشنگ نو است. ولی در عنوان فارسی پول تبدیل به یک ابزار شده. یک ابزار کارآمد که کارهایی هم هستند که نمی‌شود با آن انجام داد. این عنوان، خدا بودن پول را از آن گرفته.


آن‌چه با پول نمی‌توان خرید، مرزهای اخلاقی بازار/ مایکل سندل/ حسن افشار/ نشر مرکز/ 208 صفحه- 12500 تومان


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۳ ، ۱۹:۲۸
پیمان ..

اقتصاد ناهنجاری های پنهان اجتماعی

"محتمل‌ترین نتیجه‌ی مطالعه‌ی این کتاب این خواهد بود که سوال‌های زیادی از خودتان بکنید. البته بسیاری از سوال‌ها پاسخ روشنی نخواهد داشت. اما برخی پاسخ‌ها جالب و شگفت‌آور خواهد بود..." ص240

این آخرین جملات استیون لویت و استیون دابنر در کتاب اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی است. ادعایی که کاملا درست است و محال است وقتی کتاب را زمین می‌گذارید چند تا ایده‌ی عجیب و غریب و جالب‌انگیزناک مثل ایده‌های لویت و دابنر به ذهن‌تان خطور نکند. 

اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی در باب کاربرد اقتصاد در حوزه‌های رفتار شخصی و مسائل اجتماعی فرهنگی است. جمله‌ای وجود دارد که می‌گوید برای نوشتن یک کتاب جدید باید یک کتاب قدیمی بخوانید. استیون لویت در نوشتن این کتاب همین کار را کرده. خودش می‌گوید که: "آدام اسمیت بنیانگذار اقتصاد کلاسیک در ابتدا و در درجه‌ی اول یک فیلسوف بود. او تلاش کرد اخلاق‌دان بشود. اما در نهایت اقتصاددان شد. هنگامی که او کتاب نظریه‌ی گرایش‌های اخلاقی را در سال 1759 منتشر کرد سرمایه‌داری جدید تازه در حال گسترش بود. این حقیقت که نیروهای اقتصادی به طور گسترده‌ای نحوه‌ی تفکر و رفتار افراد را در شرایط خاص تغییر می‌دهند مورد توجه اسمیت بود." ص 36

استیون لویت به پیروی از پدر و نیای خودش در علم اقتصاد می‌گوید که: "اگر اصول اخلاقی نشان می‌دهد که مردم دوست دارند امور دنیا چگونه بگذرد اقتصاد نشان می‌دهد که دنیا چگونه می‌گذرد؟" 

اصول کتاب اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی چند اصل ساده‌ی علم اقتصادند:

1-انگیزه‌ها پایه‌ی زندگی مدرن هستند.

2-نگرش متعارف غالبا اشتباه است. 

3-غالبا تغییرات شدید, علت‌های دور از ذهن و ظریفی دارند.

4-کارشناسان، از جرم‌شناسان تا کارگزاران بنگاه مسکن از مزیت اطلاعاتی‌شان استفاده می‌کنند تا کارشان را پیش ببرند.

5-دانستن این که چه چیزی را اندازه بگیریم و چگونه اندازه بگیریم، دنیای پیچیده را ساده‌تر می‌کند.

مهم‌ترین ویژگی‌های کار استیون لویت یکی طرح سوال‌های فوق‌العاده‌ است و دیگری بهره‌گیری هنرمندانه از داده‌های موجود. 

خودش در ابتدای فصل سوم کتاب می‌گوید که: "اگر شما به اندازه‌ی کافی سوال بکنید، هر چند آن سوال‌ها عجیب به نظر برسند، نهایتا ممکن است چیز باارزشی یاد بگیرید. اول برای سوال کردن باید مشخص کرد که آیا آن سوال سوال خوبی است؟ سوال خوب لزوما سوالی نیست که هرگز پرسیده نشده باشد. در طی قرن‌ها سوال‌های زیادی را افراد باهوش طرح کرده‌اند، بنابراین نباید انتظار داشت سوال‌هایی که پرسیده نشده‌اند پاسخ‌های جالبی داشته باشند. اما اگر بتوان درباره‌ی چیزی که مردم واقعا به آن اهمیت می‌دهند سوال کرد و پاسخی را که ممکن است آن‌ها را شگفت‌زده کند برای آن یافت، یعنی بتوان عقل متعارف را تغییر داد ممکن است موفق شده باشید." ص111

کتاب اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی سرشار از سوال است. سوال‌هایی که گاه مثل عنوان این مطلب خیلی بی‌ربط به نظر می‌رسند و سوال‌هایی که به نظر جوابی بدیهی دارند، اما استیون لویت ثابت می‌کند که آن جواب بدیهی درست نیست. چه‌طور؟ با بهره‌گیری ماهرانه از داده‌ها. 

دو نوع نگرش اساسی در علم اقتصاد وجود دارد. یکی نگرش نظریه‌محور و مدل‌سازی از واقعیت و دیگری نظریه‌ی داده محور که کار میدانی بسیار بزرگی می‌خواهد. ولی استیون لویت متخصص استفاده از داده‌هاست. این داده‌ها می‌توانند دفترچه حساب فروش یک نان فروش در طول 10سال باشد، یا دفترچه‌ی حقوق فروشندگان مواد مخدر در شیکاگو، یا مجموعه‌ی پاسخ‌برگ‌های امتحانات چهارگزینه‌ای مدارس آمریکا در طول 4سال یا مجموعه پرسشنامه‌های آموزش و پرورش آمریکا در طول چندین سال یا... او سوال‌های مناسب را طرح می‌کند، آن‌گاه می‌رود سراغ داده‌ها و از جزئی‌ترین داده‌ها برای پاسخ به سوالاتش استفاده می‌کند. و در این میان رگرسیون و ابزارهای آمار ریاضی ابزارهای قدرتمند کار او هستند. 

پدر و مادرها در تربیت بچه چه قدر موثرند؟

جواب بدیهی این است: خیلی. ولی جواب استیون لویت این نیست. باید فصل پنجم از کتاب اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی را بخوانید. جایی که او از آمارهای چندین ساله‌ی آموزش و پرورش آمریکا استفاده می‌کند، داده‌ها را مرتب می‌کند، رگرسیون‌ها را به دست می‌آورد و با استفاده از داده‌های میدانی و اثبات ریاضی در آخر نتیجه می‌گیرد که در تربیت فرزندان، این‌که پدر و مادر چه می‌کنند خیلی اهمیت ندارد، این که آن‌ها چه کسانی هستند اهمیت دارد...

کتاب بسیار روان و راحت است. از آن کتاب‌ها بوده که ماه‌ها در فهرست پرفروش‌های کتاب‌های آمریکایی بوده و کتابی که در فهرست پرفروش‌ها بوده به اطمینان کتاب ساده و خوشخوانی است. به همان اندازه که ساده و خوشخوان است اعجاب برانگیز هم هست. البته طرح جلد ترجمه‌ی فارسی کتاب افتضاح است. این طرح جلد خشک و بی‌روح اصلا نماینده‌ی درون پرهیجان و جذاب این کتاب نیست.

اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی/ استیون لویت و استیون دابنر/ سعید مشیری/ نشر نی/ 269صفحه- 11000 تومان


۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۳ ، ۰۷:۲۵
پیمان ..

اقتصاد ناهنجاری های پنهان اجتماعی

رفتیم خیابان بهار. رفتیم سراغ آقای نورنگار تا کیف دوربین بخرم. خریدم. بعد گفتم نزدیکیم برویم یک سر کریم‌خان. راست کرده بودم کتاب "اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی" را بخرم. خانم نیکا توی یکی از کامنت‌ها وبلاگ پیشنهاد کرده بود و ته و تویش را که درآورده بودم فهمیدم بودم راست کار خودم است و از آن‌هاست که مسلم از خواندنش لذت می‌برم. کتاب‌فروشی‌های انقلاب نداشتند. یعنی آن چندتایی که پرسیدم نداشتند. انتظار داشتم کتابفروشی خوارزمی داشته باشد. آن پستوی کتاب‌های اقتصادی اجتماعی‌اش پر و پیمان به نظر می‌رسید. ولی نداشتند. خواستم کتاب "جزیره‌ی سرگردانی" را بخرم. سیمین دانشور. یعنی گفته بودم یکی برایم به عنوان جریمه‌ی فحش و فضیحت‌های الکی‌ای که بارم کرده بود بخرد. نخریده بود و می‌خواستم خودم بخرم. کتاب "گشودن رمان" حسین پاینده را دست گرفته بودم. در تحلیل ده رمان برتر فارسی. دلم می‌خواست اول رمان‌ها را بخوانم و بعد بروم تحلیل‌های حسین پاینده را بخوانم. جزیره‌ی سرگردانی یکی از آن 10رمان برتر بود. ولی کتاب را که باز کردم و حروف‌چینی 50سال پیش را که دیدم پشیمان شدم. توی دلم به خوارزمی‌ها فحش دادم که خاک بر سرها این کتاب آبروی زبان بی‌جان فارسی است. چند تا کتاب داریم که بتوانیم سر دست بگیریم؟ شما این قدر ارزش قائل نیستید برایش که یک حروف‌چینی درست و درمان برایش انجام بدهید؟ نخریدم. کتاب اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی را هم نیافتم. رفتیم کریم‌خان. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها انداختیم رفتیم کریم‌خان. حوصله‌ی سر و صدای خیابان‌اصلی‌ها را نداشتم. به یک کوچه رسیدیم که جوی آبش از وسط کوچه رد می‌شد. سال‌ها بود کوچه با جوی آب در وسط ندیده بودم. بعد به کافه‌های اطراف کریم‌خان رسیدیم. منی که از فضاهای بسته بدم می‌آید، با بوی قهوه‌ی آن کافه‌ها دچار وسوسه شده بودم. رفتیم نشر ثالث. در چشمی‌اش خیلی کند بود. کندتر از حرکت من. خواستم رد شوم اما هنوز کامل باز نشده بود و با شانه به در برخورد کردم. حس گیر کردن لای گیت‌های مترو بهم دست داد. لعنت به کتابفروشی نشر ثالث. یک بار آمدم یک کتاب بخرم ازشان. پشت جلد زده بود 5300تومان. رفتم صندوق زنک گفت: این قیمتش تغییر کرده شده 15000تومان. تو کتم نمی‌رفت. کتاب برای 7سال پیش بود. کم‌یاب هم نبود. گفتم برای چه آخر؟ کوتاه نیامد. من هم نخریدم. موقعیت مشابه این برایم توی شهر کتاب 7حوض اتفاق افتاد. آقای کتابفروش قیمت پشت جلد را برایم حساب کرد. کتابفروشی ثالث مزخرف. آن‌ها نداشتند. رفتم چشمه. ردیف کتاب‌های اقتصادی. نه. نبود. کتاب "خوشی‌ها و مصایب کار" نوشته‌ی آلن دو باتن آن وسط ها بود. خریدمش. آمدم کتابفروشی بغلی نشر چشمه. همان که احسان می‌گفت متمم نشر چشمه است و هر چه چشمه ندارد او دارد. داشت. خریدم. تیراژ کتاب 700نسخه بود. 

این روزها؟ نشسته‌ام به خواندن اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی. کتاب فوق‌العاده ست. هی یادداشت برمی‌دارم و به خواندنش راغبم. مجال اگر باشد در موردش مفصل می‌نویسم. رفته‌ام سراغ سایت نویسندگان کتاب. وبلاگ‌شان هر هفته آپ می‌شود. با مطالب به درد بخور و پدر مادر دار. تازه هر مطلب هم پادکست صوتی دارد و کلی لینک و ارجاعات. از اسیتون لویت بسیار خوشم آمده... توی قسمت کتاب‌ها، طرح جلد ترجمه‌های مختلف کتاب هست. از ترجمه‌ی فرانسوی تا ترجمه‌ی چینی. اما خبری از نام ترجمه‌ی فارسی کتاب نیست. دو تا چیز هست که توی ترجمه‌ی فارسی‌اش آزارم می‌دهد. یکی تیراژ کتاب: 700نسخه؟! کتاب به این جذابی چرا باید همچین تیراژ پایینی داشته باشد؟ بعد طرح جلدش است. تمام طرح‌جلدهای کتاب به زبان‌های مختلف جذاب و فانتزی است. طرح جلدی است که متناسب با سبک نوشتاری جذاب داخل کتاب است. ولی ترجمه‌ی فارسی طرح جلد خشک و بی‌روحی دارد... 

بعدش؟ رفتیم نشستیم توی آن پارکه روبه‌روی سازمان سنجش. به پارسال همین روزها فکر کردم. به این روزهای خودم که خوب‌اند. نسبت به گذشته بهترند. خودم را رام کرده‌ام. ولی دارند خیلی سریع می‌گذرند...


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۵۴
پیمان ..

زیباتر

1- "زیباتر" این‌جوری‌ها شروع می‌شود: هومن درس معادلات دیفرانسیلش را با نمره‌ی 8 افتاده و آدرس استادش را گیر آورده و دارد می‌رود خانه‌ی استاد تا نمره بگیرد و درس را پاس کند. استاد هم خانم دکتر کیانمهر. می‌رود آن‌جا و بلبل‌زبانی می‌کند و آسمان ریسمان می‌بافد تا 2نمره بگیرد. اما آن‌جا، در خانه‌ی دکتر کیانمهر با دخترش، گلسا، مواجه می‌شود و یک دل نه صد عاشقش می‌شود. همان‌جا تنور را می‌چسباند و هم نمره‌ی دیفرانسیل را می‌گیرد و هم با شیرین‌زبانی‌اش مخ گلسا را برای یک رابطه‌ی عاشقانه می‌زند... 

شروع مجاب‌کننده‌ای است. مگر نه؟ ریتم کتاب به شدت تند است. همان صفحه‌ی اول یقه‌ی تو را می‌گیرد و تا آخرین صفحه هم ولت نمی‌کند. 

کتاب سه تا فصل کلی دارد: سوارکار، تیرانداز و شناگر. یادآور حدیثی از پیامبر اسلام که یک جورهایی با جمله‌ی پیشانی‌نوشت کتاب (بیتی از یک شاعر عهد جاهلیت) در مورد حوادث کتاب رابطه‌ی نزدیک دارد: سوز ستم خویشاوندان از زخم تیغ هندی دردناک‌تر است. 

هومن با گلسا رابطه‌ی عاشقانه برقرار می‌کند. وارد قصه‌های خانواده‌ی گلسا و خواهرش صبا و مادرشان خانم دکتر می‌شود. ضربه‌هایی را که مادر از دو تا دخترهایش می‌خورد می‌بیند. یک سری روابط غامض و پیچیده‌ی خانوادگی. همان سوز ستم خویشاوندان. باهاشان زندگی می‌کند. اول به گلسا دل می‌بندد. بعد به صبا و آخرسر هیچ کدام با او نمی‌مانند. 

هومن اول کتاب دانشجوی سال اولی است و هومن آخر کتاب دانشجوی سال آخری که می‌خواهد کنکور ارشد بدهد و تقریبا راهش را در زندگی پیدا کرده. چند سال زندگی دانشجویی. یک جور بلوغ.

یک جایی در اوایل کتاب سینا دادخواه یک جمله‌ی کلیدی را حین روایتش به کار می‌برد. این‌جاهای کتاب است:

"گلسا غرق آینه‌ی آرایش بود. پیشانی بلند. بینی کوچک و چانه‌ای مثل شاه‌بلوط. چشم‌هایش را مداد می‌کشید. آن‌ روز، صدای دعوای کاوه و گلسا رواق پاساژ آرین را پر کرده بود. گلسا دوباره به ابن‌الوقتی و پول‌پرستی کاوه گیر داده بود. کاوه نامردی نکرده و گفته بود صهیونیزم جهانی هم باشد رویش نمی‌شود پول لادن بیچاره را سر فیلم و کتاب‌های ان‌تلق‌تولوقی آتش بزند. صبا پشت گلسا درآمده بود و گفته بود هیکلش را گند بگیرند که شریک زندگی‌اش انتلکتوئل‌های مملکت را مسخره می‌کند. کاوه دلگیر و دلخور رفته بود توی ماشین، تحصن تک‌نفره کرده بود. گلسا نگذاشته بود هومن پادرمیانی کند. صبا نامزدش را بایکوت کرده و با گلسا و هومن برگشته بود. ضعف دنیایی زشت و مردانه است. صبا آن قدر که گلسا اصرار داشت ضعیف نبود." ص 33

آخرهای کتاب دوباره حین روایتش به این جمله‌ی کلیدی برمی‌گردد:

"از اشتباهات و امتناعات و مقصر دانستن خودش و دیگران فاصله گرفته و فهمیده بود حس مرد واقعی، چیزی که همه‌ی این مدت در سرش می‌دنگیده، شاید حس خوبی باشد. اما وجود خارجی ندارد. بازی ناشیانه‌ی ذهن است. مرد مرد است. همینی که هست. پایش بیفتد مثل گربه‌ی مرغوب ایرانی لوس می‌شود. دوستی‌اش خیلی وقت‌ها دوستی خاله‌خرسه است. بوی عرق زیربغلش خانه را برمی‌دارد. با قاشق دهنی دیگران غدا می‌خورد. جوراب سوراخ چند روزپوشیده پایش می‌کند. مردها لابد از ایده‌آل‌های انسانی چیزی کم داشتند. اما همان‌قدر که زن‌ها. ضعف،‌صفتی انسانی است." ص 171

همین دو جمله‌ی کلیدی پنهان در روایت سینا دادخواه سیر تطور هومن آتابای است. دانشجوی سال‌اولی که از ضعف مردانه به ضعف انسانی می‌رسد. و راستش این قدر نامحسوس در طول کتاب به این درجه از رشد می‌رسد که تو وقتی دقت می‌کنی، تازه به هنرنمایی سینا دادخواه در نوشتن یک رمان پی می‌بری. 

2-اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه می‌کند تهران است. زیباتر با تهران است که معنادار می‌شود. این تهران است که به آدم‌های کتاب معنا می‌دهد و آدم‌ها توی تهران است که حرف می‌زنند، می‌روند، می‌آیند. توی تهران است که جنگ دارند، دعوا دارند،‌عاشقی می‌کنند، نفرت می‌ورزند. توی تهران است که هم‌دیگر را می‌بوسند و علیه هم دشمنی می‌کنند.

بند آخر کتاب با تهران تمام می‌شود. هومن با تهران است که کتاب را تمام می‌کند:

"زمستان زود شب می‌شد. لادن خواب بود. چند ساعت راه را گلوله کرده و سریع آمده بودند. تهران از دور پیدا بود. Z مارپیچ کوهستان روشن شده بود. جاده‌های کائنات به شهرهای نامرئی زیرزمینی ختم می‌شدند... تهران هم شهری نامرئی درون خودش داشت. ورود به اعماق یخ‌بسته‌اش اندازه‌ی یک غول قدرت بدنی می‌خواست. اما گنج‌های افسانه‌ای به زحمتش می‌ارزید. مرد شدن. بزرگ شدن. خوب خود و مردم را خواستن. یتیم بود و سرمایه‌ی تهرانی‌اش را وقف بچه‌های یتیم می‌کرد... بعد از مدت‌ها یاد نصیحت قدیمی کتایون افتاد. هنر در شنا کردن است، نه غرق شدن. چه آرزوی نابرآورده‌ای داشت؟ پول؟ عشق؟ ماجراجویی؟ سینما؟ دوباره‌ دلبسته‌ی زیبایی‌های سینما بود تا صنعت فیلم‌سازی. دوبار توی دلش تکرار کرد. زیبایی. زیبایی. Z درخشان شمال غرب تهران از هر حس دیگری برایش زیباتر بود." ص194 و ص195

آتی‌ساز. اوین. بریدگی الهیه. شهرک آپادانا. تخت طاووس و خیابان ولی‌عصر. یوسف‌آباد. خانه‌های شیشه‌ای بتنی اکباتان. آزمایشگاه زیرزمینی بیمارستان 1000تخت‌خوابی. خیابان 16 آذر. پیاده‌‌روهای الهیه. پارک ملت. بهشت زهرا. بلوار فرهنگ. بزرگراه چمران. خیابان وزرا. گالری عطر سنگ. رستوران رضاییه. پارک ملت. خیابان سهروردی. ساختمان متروک هتل بین‌المللی تهران. بازار گل تهران. ایستگاه 5 توچال. کافه‌ها. تونل رسالت... همه‌ی این‌ مکان‌ها جوری با شخصیت‌ها و حوادث کتاب اخت شده‌اند که تو نمی‌توانی زیباتر سینا دادخواه را بدون تهران تصور کنی...تهران زیباتر تهران 10سال پیش است. سال‌های اول ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد. از اشاره‌های گاه به گاه می‌فهمی. از هاله‌ی نور و افسانه‌ی هولوکاست و تونل رسالت که هنوز تکمیل نشده. 

به جرئت می‌توانم بگویم آن دو صفحه‌ روایت از تونل رسالت در کتاب زیباتر اوج حضور تهران در این کتاب است. از آن حضورهای یک شهر در یک کتاب که بعدها مطمئنا انسان‌شناس‌ها و منقدهای ادبی و تاریخی و جامعه‌شناس‌ها و... بهش ارجاع خواهند داد. 

تونل رسالت

3- "جیپ صحرا را به نیت جاده و کوهستان خریده بود، ولی بگو یک بار پایش را از تهران بیرون گذاشته باشد. خیال خام اواخر نوجوانی بود. آن موقع‌ها فکر می‌کرد تپه ماهورها را به خیابان‌ها ترجیح می‌دهد." ص17

"هومن هم مثل گلسا از هر چه بوی برنامه‌ریزی می‌داد بیزار بود. از هفت دولت آزاد بودند. سرشان را با هر چی جز پول و رفاه و آینده گرم می‌کردند. هیپی کامل. اَبَرفرزندان شهر شگرفِ تهران..." ص 54

"پایی برای پیمودن الهیه نداشت. دره‌ی کوچک کنار خیابان پر از کاج بود. حال آدم که خراب باشد، گوشه‌گوشه‌ی شهر دره‌های کوچک دهان باز می‌کند. محله‌ها از خواب بیدار می‌شوند. خمیازه می‌کشند و بوی دهان‌های مسواک نزده شهر را پر می‌کند. خیابان‌ها و کوچه‌ها، دره و غار و صخره بودند. صخره‌نورد و غارنورد و دره‌نورد نبود. کوهستان تهران، معبد دوردست مخفی نداشت..." ص64

"سوار آسانسور شد. به پشت بام که رسید اتوبان کرج را نگاه کرد. نورهای قرمز چراغ عقب و نورهای سفید چراغ جلوی ماشین‌ها، باغ وحش تهران هم معلوم بود. قطار مترو به سمت غرب می‌رفت. آن اوایل که ذوق و شوقی مصنوعی قانع‌شان کرده بود به درد همدیگر می‌خوردند. می‌نشستند لب جان‌پناه برج. تا خرخره عرق سگی می‌خوردند و توی محوطه‌ی پایین بلوک تگری می‌زدند." ص82

"از اتاق رفت بیرون. قدرت شیطانی جایش را به خیال آسوده داد. دل قرص. اراده‌ی محکم برای پرواز با منجنیق آینده. گذشتن از حصار شهر. نفوذ آنی در عمق رویایی که به قول یکی اسمش توپوفیلی بود، عشق به مکان‌ها.." ص 107

تهران

4- یک چیزی هم هست. من با آن‌هایی که تا یک کتاب می‌بینند که شخصیتش یک دانشجو است در ستایشش برمی‌گردند می‌گویند: شخصیت این کتاب نماد و نماینده‌ی قشر دانشجو و بیانی از دغدغه‌ها و سردرگمی‌ها و شک‌ها و رنج‌های نسل دانشجوی ماست به شدت مشکل دارم. 

تهران سینا دادخواه تهران ونک به بالاست. به ماشین‌های توی کتاب نگاه کنید: جیپ صحرا(پیترپن). تویوتا لندکروز، فولکس ون و نیسان آبی. هیچ اسمی از پراید نیست. تو 195صفحه‌ی کتاب را بریز تو ورد و کنترل اف کن: پراید. نتیجه‌ی جست و جو صفر خواهد بود. پراید را به عنوان یک استعاره می‌گویم. می‌خواهم بگویم زیباتر کتاب قشر متوسط نیست. نماینده‌ی فلان قشر نیست. نماد فلان دسته از دانشجوها نیست. 

ادعایی هم برای نماد و نماینده بودن ندارد. 

این تهران دوست داشتنی سینا دادخواه است. تهرانی که پراید تویش اسم بردنی نیست. سینا دادخواه قصه‌ی خودش را خوب تعریف کرده. خواندنی نوشته. جوری که با کتابش آدم دچار یک توپوفیلی دوست‌داشتنی می‌شود. اما راستش این که بیاییم و آن را نماد و نماینده‌ی یک جمعیت عظیم بدانیم بلاهت محض است.

5- ای‌کاش طرح جلد کتاب هم تصویری از تهران می‌بود. به نظرم طرح جلد کتاب با دینامیک و سیالیت جاری در کتاب هم‌خوانی ندارد. کتاب به این تند و تیزی و اکتیوی، طرح جلد به این آرامی و استاتیکی آخر؟!


زیباتر/ سینا دادخواه/ نشر زاوش/ 195صفحه- 9800 تومان
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۰۵
پیمان ..

کتاب دیبای زربفت را می‌خوانم. گزیده‌ی تاریخ بیهقی به انتخاب محمدجعفر یاحقی و مهدی سیدی. انتشارات سخن. از آن کتاب‌های ارزان‌قیمت دوست‌داشتنی است. (7500تومان). خوبی کتاب، سی‌دی همراه آن است. خانم قمرالزمان مشکوری حکایت‌های تاریخ بیهقی را شمرده شمرده می‌خواند. من با گوش‌هایم حکایت را می‌شنوم و با چشم‌هایم آن را دنبال می‌کنم و هر جا هم به کلمه‌ی ستاره‌داری برمی‌خورم که معنایش را نمی‌دانم سریع به لغت‌نامه‌ی آخر کتاب مراجعه می‌کنم و بی‌این‌که عقب بیفتم معنای جملات را می‌فهمم.
تاریخ بودن کتاب به کنار، لحن و لغات و اصطلاحات بیهقی آدم را بدجور می‌گیرد.
مثلا بیهقی هر جا می‌خواهد بگوید طرف کار خارق‌العاده‌ای کرده می‌گوید: "و کاری ساختند که کسی به هیچ روزگار بر آن جمله یاد نداشت." می‌خواهد بگوید اوضاع به راه بود می‌گوید: "و جهان، عروسی آراسته را می‌مانست." می‌خواهد بگوید طرف حالش خوب شد می‌گوید: "و امیر رضی‌الله عنه، به رسیدن این بشارت تازگیِ تمام یافت." (تازگی یافتن، نو شدن برای شرح خوب شدن حال توصیف خوبی است.)
یک چیزی هم هست که خوشم آمده: بیهقی از ترکیب "راست کردن" زیاد استفاده می‌کند.
- راست کرده بودند که چه باید کرد... (تصمیم گرفته بودند.)
- و مثالی که مانده است به نامه راست می‌توان کرد... (و دستوری که مانده، با نامه می‌توان راست و ریس کرد، درست کرد.)
- نوشتَگین بیرون آمد و روز را می‌بسوخت تا نماز شام را راست کرده بودند...(بر پا داشتن)
- در ساعت فرمود که تا گچگران را بخواندند و آن خانه سپید کردند و مهره زدند که گویی هرگز بران دیوارها نقش نبوده است، و جامه افگندند و راست کردند و قفل برنهادند و.... (صاف کردند.)
هیچی. خواستم بگویم اگر من در زندگی روزمره از ترکیب راست کردن به معنای تصمیم گرفتن زیاد استفاده می‌کنم، اصلا آدم بی‌ادبی نیستم و سلطان ادب (ابوالفضل بیهقی) هم ازین ترکیب استفاده می‌کرده. خواستگاه این ترکیب کجاست و از کجا برآمده؟ باید رفت از بیهقی پرسید.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۳ ، ۱۳:۱۲
پیمان ..

لندرور

عباس کیارستمی می‌گفت بهترین رفیق من ماشینمه.
هیچ وقت این جمله‌اش را فراموش نخواهم کرد. و چیزی که باعث شد 7000تومان پول بسلفم و کتاب 145صفحه‌ای احمد غلامی را بخرم و یک شبه بخوانمش همین جمله‌ی عباس کیارستمی بود. الله‌بختکی کتاب را باز کرده بودم و به صفحه‌ای برخورده بودم که احمد غلامی شروع کرده بود با لندرور قراضه‌ی زیر پایش هم‌کلام شدن. همان‌جایی که لندرور ناراحت شده بود که چرا احمد غلامی بهش‌ می‌گوید لاک‌پشت سمنانی و جلوتر شروع کرده بود در مورد سفر حرف زدن و احمد غلامی را مات و متحیر کرده بود و کاری باهاش کرده بود که اسمش را از لاک‌پشت سمنانی به کی‌یر‌که‌گور تغییر بدهد.
"موقع برگشتن کی یرکه گور گفت: چقدر زود برگشتی.
گفتم: اضطراب داشتم. میام سفر، وقتی می رسم به مقصد فکر می کنم باید برگردم.
کی یرکه گور گفت: من زیاد سفر کردم. سفر عین مرگه. واسه همین تو می ترسی. سفر یعنی جدایی. تو جدایی رو احساس می کنی و چون هنوز نمردی و می تونی برگردی خوشحال می شوی. برمی گردی که به خودت ثابت کنی نمردی.
گفتم: لندروور فیلسوف ندیده بودیم! راستی تو یه مدت با ح.ر.الف تو گروه اندیشه کار نکردی؟
گفت: نه بابا. هر کسی کتابای فلسفی رو بخونه، مخش پر می شه ازین چیزا.
بعد گفت: کتاب ترس و لرزو خوندی؟
گفتم: آره.
بعد یکدفعه به سرم زد اسم لندرور را بگذارم کی یرکه گور. وقتی به او گفتم سکوت کرد. نه تواضع به خرج دادذ نه خودش را گرفت. سکوت کرد.و سکوتی که بیشتر عرفانی بود آن هم از نوع خیامی اش." ص20
همین یک صفحه من را گرفت. آدم‌هایی که با ماشین‌شان به جاده می‌زنند با آدم‌هایی که با ماشین‌شان هر روز هر روز می‌روند سر کار و برمی‌گردند خانه، تومنی صنار توفیر دارند. آدم‌هایی که با ماشین‌شان به جاده می‌زنند با آدم‌هایی که تخته‌گاز می‌کنند و هر جا که اتوبان است می‌روند و اسمش را هم می‌گذارند مسافرت تومنی صنار توفیر دارند. کتاب را که ورق زدم دیدم از آن کتاب‌های جاده‌ای است. ساوه، نایین، مرنجاب، بندرترکمن، زرونده، زاهدان، بیرجند، کرمان، معلمان، گاوخونی و... خریدمش...
راستش از احمد غلامی راضی نیستم. سر این کتاب از احمد غلامی راضی نیستم. من انتظاری نداشتم. انتظار این که یک کتاب رویایی را بخوانم نداشتم. همین‌که کسی بنشیند و از دیالوگ‌های بین خودش و لندرورش بنویسد(هر چه که باشد) برایم کافی بود. اما...
احمد غلامی بی‌خیال تعریف می‌کند. در و بی‌در می‌گوید. خیلی خوش‌خیالانه و انگار طوری نشده‌وار. از همان فصل اول خیالت را راحت می‌کند که زیاد جدی نگیر. بخوان و در سیلان کتاب حل شو. از همان اول خیالت را راحت می‌کند که هر وصله‌ای می‌تواند بهش بچسبد: "من یک شبه صاحب سه جنازه شدم. مشروطه مادرم بود که زودتر از برادرم و زنش مرد. ماشین آن‌ها در اتوبان تهران-ساوه از پل پایین افتاد و اتاقکش له شد... " ص 7
جلوتر می‌فهمی که با یک کتاب جاده‌ای طرفی. ولی نه از آن جاده‌ای‌های کلیشه‌ای که معرفی‌کتاب‌نویس نشر افق برود توی خبرنامه‌ی افق بنویسد: "کتاب این وصله‌ها به من می‌چسبد شرح سفر درونی احمد غلامی است." احمد غلامی دوست دارد بگوید این شرح سفرها کاملا هم عینی و بیرونی‌اند. و بعد از لندرور زیر پایش می‌گوید و از خل بودنش که با این ابوقراضه پاشده رفته سفر، سفر پشت سفر. حالا مثلا به بهانه‌ی پیدا کردن درخت توت کودکی... یا پیدا کردن قبر بابا عطار... یا پیدا کردن مثلا عشق دوران کودکی یا...
احمد غلامی این کتاب خسته است. گسیخته گسیخته است.
احمد غلامی است و لندرورش.
و جاده و سفر و رفتن و رفتن.
و نوشتن کتابی که تو داری می‌خوانی‌اش و او دارد با خستگی و بی‌میلی می‌نویسدش.
احمد غلامی است و خاطرات جنگ و عمری که بر سر روزنامه‌نگاری گذشته.
و آدم‌هایی با اسم مستعار که همگی همکاران مطبوعاتی‌اند: ا.ح.ر یا ع.خ یا ث.ر و...
و کتاب‌ها و شعرهایی که خوانده و عکس‌هایی که در ذهنش مانده‌اند: از سگ داستان ما سه نفر بودیم داوود غفارزادگان تا شعر محمدکاظم مزینانی و کتاب قدم یازدهم سوسن طاقدیس و عکس احمد نصیرپور و...
احمد غلامی و ماشینش: شخصیت‌های اصلی این کتاب. ولی خب... ماشین آدم هر چه‌قدر هم که دنیا دیده باشد و حرف‌های خوب بزند، باز هم وقتی می‌روی کلوت‌های شهداد و تکیه می‌دهی به دیواره‌های شنی و به غروب آفتاب نگاه می‌کنی می‌‌بینی تنهایی...
می‌دانی بزرگ‌ترین مشکل من با این کتاب چه بود؟ 3-4 جا احمد غلامی در مورد نوشتن این کتاب و بیزاری‌اش از نوشتن صحبت می‌کند. یک جایی برمی‌گردد می‌گوید: "اصلا نوشتن این چیزها به چه دردی می خورد؟ جواب آن راحت است. وقتی به قول ل.ن جلوی یک هیچ بزرگ ایستاده باشی، آن وقت دنبال هر چیزی می گردی که بویی از حیات بدهد. حتا یک درخت، چیزی که انرژی زندگی در آن باشد." ص53
همین. دقیقا همین. چرا آدم باید همراه نوشتن کتابی که سرشار از رفتن و انرژی است و می‌تواند یک ستایش‌نامه‌ی تمام عیار از جاده‌ها و رفتن باشد، این طوری تسلیم نفرت و بیزاری و خستگی باشد و در مقابل هیچ بزرگ کرنش کند؟ احمد غلامی این کتاب پیر است. یک جور تسلیمی هم پیر است. با این که می‌تواند سرشار از رفتن و حس‌های تازه باشد ولی در آخر پیری او پدر هم خودش و هم خواننده را درمی‌آورد. پایان‌بندی کتاب افتضاح است. یک استعاره‌ی ملیح از کتاب سوسن طاقدیس هست، ولی آدم را راضی نمی‌کند. آدم از خستگی احمد غلامی حرصش می‌گیرد. به خودش می‌گوید یعنی چه که اعتقادت را به هر چه که بتواند تاثیر بگذارد از دست داده‌ای؟ مرد حسابی تو داشتی من را تحت تاثیر قرار می‌دادی. اصلا نیاز به بامبول هم نبود که شروع و پایان را به هم نزدیک کنی و این حرف‌ها. همان لحن بی‌خیالت را اگر ادامه می‌دادی، این لندرور، این کی‌یرکه‌گارد را که نباید همین‌طوری به امان خدا رها کنی. این چیزی که داشتی روایت می‌کردی به خودی خود باشکوه بود. آن قدر زندگی داشت که بتواند در مقابل آن هیچ بزرگ لعنتی مقاومت کند...
خستگی احمد غلامی برایم پذیرفته نبود و سر همین است که ازش راضی نیستم...

این وصله‌ها به من می‌چسبد/ احمد غلامی/ نشر نیلوفر/ 144 صفحه/ 7000تومان

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۲:۴۸
پیمان ..
اسطوره های موازیکتاب اسطوره‌های موازی با این پیشگفتار شروع می‌شود: 
"اسطوره آینه‌ای ازلی است که خود را در آن می‌بینیم. اسطوره برای هر کسی حرفی برای گفتن دارد، همان‌طور که حرفی هم درباره‌ی همه کس دارد: اسطوره همه جا هست و تنها لازم است که آن را بازشناسیم. 
این کتاب برای کسی است که معمولا درباره‌ی اسطوره فکر نمی‌کند و کتابی در این باره نخوانده است. بر پایه‌ی این فرض که شناختن اسطوره‌ها گامی مهم در جهت شناخت خودمان است، این کتاب دعوتی برای خواندن اسطوره‌ها و بازشناسی جلوه‌های اسطوره در زندگی روزمره‌ی ماست..." ص 3
اولش که کتاب را در دست گرفتم از حالت "اسطوره در سفر بودنش" خوشم آمد. ازین که نویسنده آمده بود توی فصل‌های اول در مورد چیستی اسطوره حرف زده بود و بعد به طور خلاصه شخصیت‌های اسطوره‌های جاهای مختلف دنیا را معرفی کرده بود. مجمع خدایان یونانی و رمی را لیست کرده بود و به اجمال هر کدام را توصیف کرده بود. همین طور مجمع خدایان اسکاندیناوی و خدایان هند و مجمع خدایان مصری و هاوایی و آزتک و... 
بعد در بخش دوم آقای بیرلین تفکیک موضوعی کرده بود: دغدغه‌های همیشگی بشریت. موضوعاتی که از ازل آدمیزاد مشغول فکر کردن به آن‌ها بوده و هست و خواهد بود و برای پاسخ به سوالات ، ملت‌های گوناگون هر کدام اسطوره و قصه‌ای ساخته‌اند: اسطوره‌های آفرینش، اسطوره‌های هبوط و دوران اولیه، اسطوره‌های توفان و قصه‌های عشق و اخلاق و خیانت و سفر به جهان زیرین و مرگ و قیامت و...
بخش دوم ایده‌ی جالب کتاب در عمل بود. روایت اسطوره‌ها با هدف رسیدن به یک نتیجه: این‌که با این که اسطوره‌های ملت‌های مختلف شاید در ظاهر با هم تفاوت دارند ولی در شاکله مشابهت‌های فراوانی دارند:
"مواجه‌های تاریخی بزرگ میان اروپاییان و مردمان آسیا، آفریقا و آمریکا پیامدهای درازدامن متعددی داشته است. شاید یکی از جالب‌ترین پیامدها و از دیدگاه کاشفان اولیه عجیب‌ترین آن‌ها این بود که فرهنگ‌هایی بسیار دور از آن‌ها از نظر زمانی و جغرافیایی، تجربیات دینی و اسطوره‌هایی بسیار شبیه به آن‌ها دارند. به عنوان مثال، هنگامی که اسپانیایی‌ها برای اولین بار وارد دنیای جدید شدند، از شباهت‌های متعدد میان ادیان بومی و آیین کاتولیک رمی شگفت‌زده شدند..." ص355
بخش سوم کتاب در مورد همین موازی بودن اسطوره‌های مختلف و تفسیر این شباهت‌ها از دیدگاه بزرگان اسطوره‌شناسی و یک جور معرفی بزرگان اسطوره‌شناسی بود. این که در رابطه با اسطوره‌های موازی دو تا رویکرد وجود دارد:
"رویکرد اشاعه که به موجب آن این اسطوره‌ها در مکان‌های معدودی از قبیل هند ساخته شده و از طریق تماس میان فرهنگ‌ها در روزگاران گذشته به نقاط مختلف انتقال یافته‌اند. 
و رویکرد روانشناختی که به موجب آن عناصر اصلی اسطوره محصولات ذهن بشر و لذا در میان همه‌ی انسان‌ها مشترک‌اند." ص 360
خواندن اسطوره‌های موازی برایم یک لذت بزرگ بود. هر چند که جای اسطوره‌های ایرانی در آن خالی است و از اسطوره‌های اسلامی به اندازه‌ی اسطوره‌های یهودی و مسیحی گفته نشده، و هر چند که در بخش‌های تحلیلی نظریه‌های اسطوره‌شناس‌های بزرگ خیلی خلاصه و گاه گنگ نقل قول شده، ولی همان خواندن قصه‌ی خدایان و قهرمانان ملت‌های مختلف دنیا (از زئوس و اودیپ و تزه و رع بگیر تا زیگفرید و ایشتر و اوزیریس و ایزیس) و یاد گرفتن شخصیت‌های این اسطوره‌ها خودش کلی لذت‌بخش بود.
 
اسطوره‌های موازی/ ج.ف.بیرلین/ عباس مخبر/ نشر مرکز/ 454 صفحه/14900تومان
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۴۴
پیمان ..

دیشب صادق زنگ زد به حال و احوال. یک ربعی حرف زدیم. از اوضاع این روزهایم و این روزهایش و ویزا و آزاد کردن مدرک و رفتنش. گفت تو نمی‌خوای این 10کتاب تاثیرگذار زندگیت رو بنویسی؟ همون بازیه که محمدرضا جلایی‌پور راه انداخته. معین هم نوشته بودا. تو هم بنویس. بعد صحبت‌مان کشید به رضا که معلوم نیست رفته آمریکا دارد ادبیات می‌خواند یا مهندسی. گودریدزش که پر شده از فهرست رمان انگلیسی‌های خفنی که خوانده و تو فیس‌بوقش هم رفته با یوسا عکس یادگاری انداخته و چند تا کتاب به امضای او هم گرفته. بعد صحبت‌مان کشید به این که در دوره‌های مختلف زندگی این 10تا کتاب هی تغییر می‌کنند و هیچ چیز ثابتی نیست و... گفتم فیس‌بوق راه دستم نیست. گفت تو وبلاگت بذار خو... این هم 10تا کتاب تاثیرگذار زندگیم:

1-فرشته با بوی پرتقال. نوشته‌ی حسن بنی‌عامری. همین یک ماه پیش بخش‌هایی از این کتاب را دوباره بلندخوانی کردم برای خودم. آن اواخر کتاب که دانیال دلفام پالتوی بلند باباش را می‌پوشد و می‌رود به بازار و صبح بازار و شروع جنب و جوش صبحگاهی در بازار شیراز و توصیف‌های جانانه‌ی حسن بنی‌عامری هنوز هم برایم از لذیذترین خواندنی‌ها و تاثیرگذارترین‌هاست. بارها خوانده‌ام آن تکه را. سال‌های نوجوانی و راهنمایی و دبیرستان بخش‌های خانم مهیمن و ناظم مدرسه‌شان را هی می‌خواندم.

و نیز خانه‌ی شبگردها دور است، داستان آخر مجموعه داستان لالایی لیلی نوشته‌ی حسن بنی‌عامری. قصه‌ی مرد شدن دانیال دلفام در خانه‌ی شبگردها دور است هنوز هم رگ غیرت مردانگی‌ام را می‌جنباند... دانیال دلفام شخصیت به‌یادماندنی عصر نوجوانی من بوده و هست...

حسن بنی‌عامری بعدها فرشته با بوی پرتقال و خانه‌ی شبگردها دور است و یک کتاب دیگر (بابای آهوی من باش) را کنار هم گذاشت و توی یک کتاب چاپ کرد: "فرشته‌ها بوی پرتقال می‌دهند."

2-مومو. نوشته‌ی میشل انده. ترجمه‌ی محمد زرین‌بال. این جا در موردش نوشته‌ام.

3-ناتوردشت. جی دی سلینجر. نفرت معصومانه‌ی هولدن آدم را ویران نکند؟

عقاید یک دلقک. هاینریش بل. آن زمان که خواندمش خیلی ویرانم کرد.

خداحافظ گاری‌کوپر. رومن گاری. ترجمه‌ی سروش حبیبی. آزادی از قید تعلق و ارتفاع گرفتن...

زوربای یونانی. نیکوس کازانتزاکیس. ترجمه‌ی محمد قاضی.

5-جنایت و مکافات. یادداشت‌های زیرزمینی. برادران کارامازوف. جوان خام و ابله. همه از داستایفسکی کبیر. موقع خواندن هر کدام‌شان احساس می‌کردم جانوری هستم که هزاران پیچش در من است و با خواندن واشکافی‌های داستایفسکی دوست داشتم خودم را مثل او بشکافم و پلشتی‌هام را بریزم روی دایره و آن قدر پلشتی و انگیزه و چیزهای ناگفته پیدا می‌کردم که خودم می‌ترسیدم.

6-تحلیل رویا، گفتارهایی در تعبیر و تفسیر رویا. کارل گوستاو یونگ. ترجمه‌ی رضا رضایی. نشر افکار. خواب‌ها و معناهای‌شان. خواب‌ها و هزاران معنای پنهان‌شان. انسان و حجمی از تاریخ و وجود و لایه‌های هستی‌اش که در خواب‌هایش نهفته است. نتوانستم با این کتاب از خواب‌های خودم سر دربیاورم. ولی خب آرزوهایم را این کتاب زیادتر کرد!

7-زمین انسان‌ها و شازده کوچولو. آنتوان دو سنت‌گزوپری. وقتی زمین انسان‌ها را خواندم فهمیدم دوسنت‌گزوپری از هوا شازده کوچولو را ننوشته...

8-یوزپلنگانی که با من دویده‌اند. و دوباره از همان خیابان‌ها و خواهران این تابستان. هر سه از بیژن نجدی. شاعرانگی نگاهش، آن استعاره‌های توی داستان‌هایش که 3-4بار خواندم تا توانستم سردربیاورم و لاهیجانی که توی شعرها و کلمه‌هایش جریان دارد...

9-سفرنامه‌ی حاج سیاح. سبک زندگی و سفر رفتن‌های حاج سیاح تکانم داد.

گلگشت در وطن. (سفرنامچه‌های ایرج افشار). کتاب خواندنی نبود، ولی یادداشت‌های قلم‌انداز ایرج افشار یادگرفتنی بود.

سفرنامه‌ی برادران امیدوار. چه دل و جرئتی داشتند این دو برادر. حسرتش به دلم مانده.

هنر سیر و سفر. آلن دو باتن. ترجمه‌ی گلی امامی. انتشارات نیلوفر. خواندن این کتاب مفهوم سفر را چند لایه کرد برایم...

10-در باب حکمت زندگی. آرتور شوپنهاور. محمد مبشری.


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۲ ، ۱۲:۰۶
پیمان ..

دوشنبه - آراز بارسقیان

من از کتاب دوشنبه‌ی آراز بارسقیان خیلی خوشم آمد. 

با ترس و لرز خریدمش. هی به خودم می‌گفتم نکند این هم مثل آن یکی‌ها پر باشد از قر و قمیش‌های جایزه ادبی‌پسند. از همان‌ها که یک جوری می‌نویسند که رفقای‌شان توی مجله‌ها و سایت‌ها به‌به چه‌چه کنند و بعد تو هم بروی بخری و بعد بفهمی عجب پولی حرام کرده‌ای. کتاب بد مثل غذای بد نیست. غذای بد را می‌خوری، نهایتش دل‌پیچه می‌گیری و می‌روی دستشویی تخلیه‌اش می‌کنی می‌رود پی کارش. وقتی یک کتاب بد می‌خری مثل آینه‌ی دق می‌ماند. می‌گذاری توی کتابخانه‌ات و هر وقت می‌بینی‌اش داغ دلت تازه می‌شود که آه من برای این کتاب مزخرف هم پولم رفت هم کلی از وقتم. 

دوشنبه را توی کتاب‌فروشی سگ‌خور کردم. تمام فصل‌هاش را نگاه کرده بودم و هر چند صفحه یک پاراگراف خوانده بودم و دیده بودم که از جاهای مختلف تهران نوشته. سر همین خریدمش و بعد که شروع کردم به خواندن از خریدم به هیچ وجه پشیمان نشدم.

دوشنبه یک پست وبلاگی خیلی خوب 170 صفحه‌ای است. بارسقیان از صبح کله‌ی سحر شروع می‌کند و لحظه به لحظه‌ی روزش را تا آخرین لحظه‌ی شب تعریف می‌کند. از خیال‌هاش، فکرهاش، جاهایی که می‌رود، آدم‌هایی که می‌بیند، چیزهایی که می‌گوید و می‌شنود، سعی و تلاشی که برای زندگی می‌کند، از عشق از دست‌رفته‌اش، از نداری‌اش، از آزادی، از فشار زندگی معمولی. یک دوشنبه‌ی معمولی از دوشنبه‌های یک جوان معمولی بیست‌وچندساله از ایران سال‌های دهه‌ی 90. 

چرا از دوشنبه خوشم آمد؟ به دو دلیل. اولی خیلی مشخص‌تر و واضح تر است. دوشنبه یک شهرنویسی کامل است. تهران در این کتاب 170صفحه‌ای جاری است. آراز بارسقیان توی این کتاب هی از این طرف شهر به آن طرف می‌رود. در یک روز تابستانی مسافر خیابان‌های تهران است. این کتاب یک جورهایی یک سفرنامه‌ی کامل از تهران است. تهران کتاب او تهران امروز است. متروی حقانی دارد. دعواهای خیابانی دارد. بزرگراه مدرس دارد. موتورسوارهایی دارد که به خاطر 2000تومان پول بیشتر همه‌ی قانون‌های شهری را زیر پا می‌گذارند. چهارراه ولی‌عصر کتابش، همانی است که من هر روز هر روز می‌بینمش: دارند زیرش زیرگذر می‌زنند. پیاده‌روی میدان انقلاب تا چهارراه ولی‌عصرش همانی است که من 1000بار تا به حال تویش راه رفته‌ام. آش‌فروشی نیکوصفتش همانی است که با روح و روانم بازی‌ها کرده. میرداماد و رودخانه‌اش هم همان است که با حمید و محمد و احسان و مقداد و خیلی‌های دیگر رفته‌ام دیده‌ام شنیده‌ام. وقتی توی میدان انقلاب است یکهو یک آشنای قدیمی می‌بیند. برای همه‌ی ما پیش می‌آید... می‌دانی؟ خواندن همه‌ی این‌ها توی یک کتاب داستان خیلی می‌چسبد. خوبی‌اش این است که هیچ کدام تصنعی و زورچپان درنیامده‌اند. کتاب خیلی ساده روایت شده. خیلی خیلی ساده. و بی‌شیله پیله. انگار که آراز بارسقیان نشسته باشد وبلاگ نوشته باشد. به نظرم من وبلاگی بودن یک کتاب به هیچ وجه نقطه ضعف نیست. وبلاگ چیزی است که همه می‌خوانند. کتاب هم نوشته می‌شود که خوانده بشود. تو کتابی بنویسی که خواندنی نباشد به چه دردی می‌خورد آخر؟

دلیل دوم خود شخصیت این کتاب است. او کار درست و درمانی ندارد. یک شغل روتین که هر روز به خاطرش برود و بیاید و آخر هر ماه هم چندرغاز پول دربیاورد ندارد. زندگی‌اش پایدار نیست. می‌داند که در کل چی می‌خواهد. اما در جزئیات... برای خیلی از تصمیم‌های روزانه‌اش شیر یا خط می‌اندازد. شانسی شانسی. خودش هم نمی‌خواهد شغل روتین داشته باشد. دوست ندارد به ذلت زندگی روزمره تسلیم شود. می‌نشیند ترجمه می‌کند و فیلم‌نامه می‌نویسد. یک جورهایی روزنامه‌نگار است. ولی هیچ حقوق ثابتی ندارد. شیما را به خاطر همین از دست داد. به خاطر این که پول درست و درمانی نداشت. او را دوست داشت. ولی نمی‌توانست... سعی می‌کند برای آیلین (خواهرش) کاری کند. دوستی دارد که می‌تواند 4ترم مشروطی آیلین را سمبل کند و یک مدرک برایش جور کند. فقط چند میلیون تومان پول لازم دارد. او سعی می‌کند بیفتد دنبال وام. سعی می‌کند 5میلیون تومان پول جور کند تا بتواند برای خواهرش کاری کرده باشد. ولی... او آدم برتری نیست. آدم پرخاشجو و قهرمانی هم نیست. این طوری نیست که علیه زندگی معمولی و روزمره‌ی آدم‌های دور و برش باشد و شورش کند. فقط می‌خواهد خودش باشد. اما...

"طرف بوفه می‌روم و یک لیوان چای می‌خرم. از کنار یک گروه‌ِ سبزپوش که به نظر می‌رسد بازیکن فوتبال باشند رد می‌شوم. باید اعضای تیم نوجوانان باشند. هنوز ریش‌هاشان درنیامده و حالا حالاها باید دور پارک بدوند. باید چند سال صبر کنند تا بتوانند وارد تیم جوانان بشوند، اتفاقی که برای همه‌شان نمی‌افتد. ریزش دارند. بعد از آن تیم بزرگ‌سالان است که باز بیشترشان به ‌آن‌جا نمی رسند. یعنی وقتی که ریش و سبیل‌شان سبز شده و باشگاه بزرگ‌تر. بعد رسیدن به لیگ‌ حرفه‌ای و بعد تیم‌ملی. نگاه‌شان می‌کنم. چند سال باهاشان اختلاف سنی دارم؟ کی نوبت چیزهایی مثل زن و زندگی و کار و بعدترش ماشین و خانه و بچه و بعدترش میان‌سالی آن‌ها می‌رسد؟ دارند به حرف‌های مربی‌شان گوش می‌دهند. شاید چون هر کدام‌شان در این لحظه فکر می‌کند که می‌خواهد از دیگری بهتر باشد، بهتر بدود، می‌خواهد از تیم نوجوانان به جوانان برسد و بعد بزرگ‌سالان و ملی پوش شود...

کنار آمدن با دیگران اصلی‌ترین چیزی است که می‌تواند تو را از تیم جوانان به بزرگ‌سالان برساند، نه خوب دویدن. خوب دویدن یعنی این که بدو، برای خودت دور این دایره آن قدر بدو تا پاهایت قوی شوند، بزرگ شوند، بعد آرام آرام تحلیل بروند و آخرش بگندند. یعنی جز دایره‌ای که دور خودت کشیده‌ای جای دیگری نداری که بروی. یعنی به روزی بیفتی که حتا نای چند قدم آخر را هم نداشته باشی؛ حتا نای این را نداشته باشی که بگویی می‌خواهی بروی به انتخاب‌های دیگر فکر کنی: زن و بچه و کار و زندگی."

کتاب نرم و راحت پیش می‌رود. اذیت نمی‌کند. قصه می‌گوید و دیالوگ‌های بی‌شیله پیله و خوبی هم دارد. شخصیت‌ها و حرف‌های‌شان باورپذیر است. فقط یک شخصیت اوستا وجود دارد که به نظرم خوب پرداخت نشده. روایت‌های منقطع در طول روز ازین شخصیت تصویر کامل و راضی‌کننده‌ای نمی‌سازد. در مسیر صاف و بی‌دست‌انداز و روان کتاب، اوستا یک حفره و یک دست‌انداز ناجور است. آن آخرهای کتاب 3صفحه تک‌گویی (صفحات 168 تا 170)دارد. بارسقیان در صفحه‌ی آخر نوشته که این تک‌گویی از دو کتاب برداشت شده. در صفحات‌ قبل‌تر هم جمله‌ها و شعرهایی از کتاب‌های دیگر برداشت  شده بود. ولی آن‌ها در متن کتاب جاگیر شده بودند. این تک گوییه یک جورهایی ساز ناساز بود. دنده معکوس دادنی بود که دور موتور کتاب را بالای ردلاین برده بود. نچسبیده بود. هر چند دروغ نبود. باید گفته می‌شد. ولی نچسب بود...

حیف است این کتاب فروش نرود و خوانده نشود...


دوشنبه/ آراز بارسقیان/ نشر زاوش/ پاییز 1392/ 178 صفحه- 8800تومان

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۲ ، ۰۸:۵۳
پیمان ..

زمین انسان ها+آنتوان دوسنت اگزوپری

1- "بزرگی یک حرفه شاید پیش از همه چیز در یگانه ساختن انسان‌هاست." ص 26

2- "وقتی از گیومه جدا شدم دیدم می‌خواهم در این شب سرد زمستانی گردش کنم. یقه‌ی بارانیم را بالا زدم و در میان عبران بی‌خبر، شور و نشاطی تازه داشتم. به خودم می‌بالیدم که با راز درون سینه از کنار این ناشناسان می‌گذرم. این بی‌خبران اعتنایی به من نمی‌کردند. اما سحرگاه راز غم‌ها و نشاط خود را در کیسه‌های پستی به من می‌سپردند. بار امیدهای خود را به من تسلیم می‌کردند. بدین سان خود را در پالتو پیچیده، حامیانه در میان‌شان گام برمی‌داشتم و آن‌ها از این ‌غم‌خواری من خبر نداشتند..." ص 8

3- "ما به راستی عادت داریم که مدتی دراز چشم‌به‌راه دیدارها باشیم. زیرا رفیقان خط، همچون پاسدارانی جدا از هم، که با هم سخن نمی‌گویند، از پاریس تا سانتیاگو، در جهان پراکنده‌‌اند. تصادف سفری باید تا اعضای پراکنده‌ی این خانوار بزرگ حرفه‌ای، جایی در دنیا فراهم آیند. شبی در کازابلانکا، داکار یا بوینوس آیرس، پس از سال‌ها سکوت دور میز غذایی دنباله‌ی گفت‌وگوهایی ناتمام را می‌گیرند و خود را با خاطرات دیرین باز می‌پیوندند و باز هم از هم جدا می‌شوند. بدین ترتیب زمین هم خالی است و هم سرشار. پر است از این باغ‌های مرموز و پنهان که دسترسی به آن‌ها دشوار است. اما حرفه‌ی ما ما را پیوسته، امروز یا فردا به آن‌ها می‌رساند. زندگی چه بسا که ما را از رفیقان دور می‌دارد و نمی‌گذارد که زیاد به آن‌ها بیندیشیم. ولی آن‌ها هستند، کجا؟ نمی‌دانیم. و خاموشند و از یادرفته، ولی چه وفادارند و اگر روزی به آن‌ها برخوریم، با چهره‌هایی از شادی شعله‌ور شانه‌های ما را می‌گیرند و تکان می‌دهند. حقیقت آن است که ما به انتظار خو گرفته‌ایم..." ص 25

4- "صحنه‌های تماشایی جز از ورای فرهنگی یا تمدنی یا حرفه‌ای معنایی ندارند. کوه‌نشینان نیز دریاهای ابر را می‌شناختند، اما این پرده‌ی افسانه‌گون را در آن کشف نمی‌کردند..." ص 6

@@@

از خبط‌های بزرگ زندگی‌ام این بود که شازده‌کوچولو را خوانده بودم، اما "زمین انسان‌ها"ی دوسنت‌اگزوپری را نخوانده بودم. وقتی صفحات خاطرات دو سنت‌اگزوپری از صحرا و بیابان و کوه و کمر و پرواز و هواپیما می‌خواندم، به طرز عمیقی به این بشر حسادت کردم که چه‌قدر خوب زندگی کرده. چه قدر خوب روح وحشی‌اش را در این دنیا تازانده و رها کرده. چه‌قدر خوب از آزادی خودش در این دنیا استفاده کرده. چه‌قدر خوب به زندگی حقیر تسلیم نشده. 

جایی در کتاب، خاطراتش از سقوط هواپیمایش در کویر مصر و چندین روز بی‌آب و غذا در کویر سرگردان بودن را نوشته بود. بعد وسط تشنگی و گرسنگی به یک روباه برخورده بود و او را دنبال کرده بود و زندگی‌اش را زیر نظر گرفته بود. وقتی این صفحات را می‌خواندم یاد آن صفحات گفت‌وگوی شازده کوچولو با روباه افتادم. این کتاب بهم ثابت کرد که آن کتاب خیره‌کننده (شازده کوچولو) همین جوری و الکی به وجود نیامده...

یادگرفتنی بود این کتاب دوسنت‌اگزوپری...

زمین انسان‌ها/ آنتوان دوسنت‌اگزوپری/ سروش حبیبی/ 190صفحه/ 8500تومان

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۲ ، ۲۱:۲۰
پیمان ..

کتاب سوال ها/ پابلو نرودامن آن روز ۳ بار به کتابخانه‌ی مرکزی رفتم. ۲ تا سهمیه‌ی کتابم آزاد بود و این آزارم می‌داد. ولی هر چه قدر در بین قفسه‌های کتاب تالار ابوریحان در بین آن همه کتاب داستان و رمان و شعر و ترجمه و فیلمنامه و نمایشنامه و فلان و فلان راه می‌رفتم چیزی را که می‌خاستم نمی‌یافتم. کتابی را می‌خاستم که جایی از وجودم را آرام کند تا اگر بی‌قرار می‌کند آن قدر بی‌قرارم کند که آتش بگیرم. انتظار خیلی بالایی بود. قبل از ناهار ۴۰دقیقه گشتم و کتاب‌ها را نگاه کردم و نگاه کردم نیافتم. انگار همه‌ی کتاب‌های خاندنی خودشان را از من پنهان می‌کردند. چند دقیقه هم به سرم زده بود که کلیدر را شروع به خاندن کنم و بعد نهیب‌ها بود که پسر تو الان وقت چند جلد کتاب خاندن نداری که...
و بعد در بین آن همه بالا و پایین شدن‌ها بود که کتاب پابلو نرودا خودش را نشانم داد و من ورقش زدم و دیدم کوتاه است. خاندم که آخرین کتاب پابلو نرودا قبل از مرگش بوده و بعد خوش خوشانم شد که اسم کتاب هست: کتاب پرسش‌ها. اینکه آدم شاعر باشد و بعد یک عالمه سوال داشته باشد آن قدر که سوال‌هایش اندازه‌ی یک کتاب باشند چیزی بود که من را جذب خودش کرد...
یک بار توی یکی از مصاحبه‌های پل استر خانده بودم که هر کدام از رمان‌هایش را به خاطر سوالی که توی ذهنش پیچ و تاب می‌خورده نوشته و بهش حسودیم شده بود که ملت چه قدر به سوال‌‌هایشان وقع می‌نهند و کتاب پرسش‌های پابلو نرودا را که خاندم فهمیدم سوال را قشنگ و زیبا پرسیدن هنری ست که فقط باید به نظاره‌اش نشست...
خاندم و رونویسی کردم:
- چرا درخت‌ها
ریشه‌های شکوهمندشان را پنهان می‌کنند؟
درخت از زمین چه آموخت که قادر به گفت‌و‌گو با آسمان شد؟

 _ با کدامین ستاره گلایه می‌کنند
آن رودخانه‌هایی که هرگز به دریا نمی‌رسند؟

- آیا حقیقت دارد که درون خاکریز مورچه‌ها
رویا دیدن یک وظیفه است؟

_ آیا در جهان چیزی غمگین‌تر هست از
قطاری که زیر باران ایستاده است؟

چرا کوسه ماهی
به آژیر گوشخراش حمله نمی‌برد؟

آیا دود با ابر‌ها گفت‌و‌گو می‌کند؟

آیا «هرگز» از «دیر» بهتر نیست؟

- آیا مردی که همیشه در انتظار است
بیش از مردی تاب می‌آورد که هرگز به انتظار کسی نبوده؟

- چرا بیزارم از شهر‌ها
که بوی زن و شاش می‌دهند؟
آیا شهر اقیانوس بزرگی
از تشک‌هایی که می‌لرزند نیست؟

کتاب سوال ها/ پابلو نرودا/ ترجمه‌ی کامل طالبیان/ نشر آتنا

پس نوشت: ترجمه‌ی بهتری یافتم. این یکی ترجمه توی کتابخانه‌ی مرکزی دانشگا نبود. ولی وقتی نگاهش کردم واقعن بهتر بود. این شعرهای پابلو نرودا این قدر خوب بودند که با ترجمه‌ی معمولی هم من را به وجود آورده بودند. با ترجمه‌ی احمد پوری چیز بهتری هستند حتا... 

 راستی چرا؟ / پابلو نرودا/ احمد پوری/ نشر چشمه

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۱ ، ۰۵:۵۸
پیمان ..