سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

استعاره‌هایم را پیدا نمی‌کنم. تمثیل‌هایم را پیدا نمی‌کنم. 

اگر استعاره‌ها و تمثیل‌هایم را پیدا می‌کردم حداقلش این بود که بیان می‌کردم و به خیال خودم می‌گفتم که از چی لجم می‌گیرد و چرا این طوری است و حالم مثل فلان چیز است. خاندن فیزیک و مهندسی و زیست و امور طبیعی و چرخه‌ها و سیکل‌ها همینش جالب است. همیشه به تو استعاره‌ای، تمثیلی برای بیان کردن خودت می‌دهد. 

این روزها از دیدن دو دسته آدم گریزانم. حوصله‌شان را ندارم: آدم‌های خوشحال و آدم‌های تنبل.

آدم‌های خوشحال، برای این که خندیدنم نمی‌گیرد. چیز خنده‌داری وجود ندارد که. حداقل این روزها چیز خنده‌داری وجود ندارد برای من. همین‌جوری الکی بخندیم؟ الکی خندیدن انرژی زیادی ازم می‌برد. فکم و عضله‌های صورتم درد می‌گیرد و آخرش احساس درد در گلویم بهم دست می‌دهد. آدم‌های خوشحال چطور خوشحال‌اند؟ نمی‌دانم. با چیزهایی خوشحال‌اند احتمالن که من ندارم یا بلد نیستم خوشحال باشم. ولی انرژی گران است. روز به روز گران‌تر می‌شود. در همه جای دنیا انرژی روز به روز گران‌تر می‌شود. برای من هم روز به روز انرژی گران و گران‌تر می‌شود. برای چه باید با خنده‌هایی که آخر کار غم‌باد به گلویم می‌نشانند هدر بدهم؟ مگر من روزی هفته‌ای ماهی سالی چند کیلو انرژی بهم تزریق می‌شود که بخاهم همان یک ذره را هم... این‌که چرا این قدر انرژی کم بهم می‌رسد شاید خودش سوال بزرگی باشد... (الان نیمچه تمثیل و استعاره‌ای در باب انرژی در جهان برای خودم پیدا کردم. ولی نه... این کجای من را بیان می‌کند؟)

حوصله‌ی آدم‌های تنبل و لاشی را هم ندارم. حوصله‌ی آدمی را که از همان اول بر طبل نشدن و ولش کن حالش نیست می‌کوبد ندارم. آدمی که جانش (شما اگر آدم مودبی نیستی بخوان کونش، ولی من "جان"ش را دوست‌تر دارم. جان به تمام هیکلش اشاره می‌کند و کامل‌تر است) را ندارد که یک سری کارها را انجام بدهد و بر طبل نشدن می‌کوبد، دیدنش فقط بیزار می‌کند این روزهایم را. قرار باشد هفته‌ای 10صفحه کتاب خاندن را هم به بریدن و نشدن و واای زندگی چه‌قدر سخت است حواله بدهد همان بهتر که نخاند و از جلوی چشم من دور باشد...

بیشتر دلم دیدن آدم‌های سخت را می‌خاهد. آدم‌هایی که شاید ظرافتی ندارند، شاید خوشگل نیستند، شاید مهربان نیستند ولی خوره‌اند. برو اند. لش نیستند. ادامه می‌دهند...

این مسخره‌ترین نوع گفتن است. این که من مستقیم بگویم از چه آدم‌هایی خوشم می‌آید و از کدام خوشم نمی‌آید. 

پیدا نکردن استعاره ها و تمثیل‌ها بزرگ‌ترین بلاست...

ریموند کارور تخمه‌سگ ترین نویسنده‌ی دنیاست. او خدای استعاره‌هاست. خدای تعریف کردن چیزهای معمولی است که در دل‌شان بیان دهشتناکی از وجود پنهان است. 

من این روزها هی بیشتر و بیشتر از آدم‌ها فاصله می‌گیرم و بیشتر و بیشتر به فاصله‌ی خودم با آدم‌ها فکر می‌کنم. خیلی از فاصله‌ها را خودم ایجاد می‌کنم اصلن. 

کارور یک داستانی دارد به اسم فاصله. مصطفا مستور ترجمه کرده و نشر مرکز چاپ زده. همین دیشب که به فاصله‌ی ایجاد شده بین خودم و آدمی دیگر فکر می‌کردم به سرم زد بخانمش. (خودم فاصله را انداختم و او هم از آن آدم‌های متقابلن متشکرم بود و به اندازه‌ی فاصله‌ی من ازم فاصله گرفت و دور شد. این آدم‌های مبادی آداب اجتماعی، این متقابلن متشکرم‌ها را هم دوست ندارم. هر کاری کنی همان کار را باهات می‌کنند... انگار زندگی یک بازی فوتبال سیاسی است که حتمن باید مساوی تمام شود. اگر من یک گل به خودی زدم، آن‌ها هم یک گل به خودی باید بزنند.)

کارور باز هم ویران‌کننده بود. او از فاصله حرف زده بود. یک داستان ساده از یک زوج 17-18ساله تعریف کرده بود که بچه‌دار شده بودند. نه... تعریف نمی‌کنم. هر کس دلش می‌خاهد برود بخاند. او فاصله‌ای را که من باهاش درگیرم روایت نکرده بود. از چینی نازک روابط انسانی حرف زده بود. از تکانه‌هایی که توی روابط انسانی اتفاق می‌افتد و ظاهرن همه چیز به حالت اولش برمی‌گردد، اما... آن فاصله، آن خط تیره‌ی نامریی به هر حال هست. به وجود آمده... ای کاش می‌شد مثل کارور در مورد فاصله روایت نوشت. یک جوری این فاصله‌ها را در خطوط بین نوشته گنجاند و پنهان کرد که دل آدم حال بیاید و خیالش تخت شود که بالاخره کسی حواسش را جمع می‌کند و این فاصله‌ها را پیدا می‌کند و مثل الان من می‌گوید چه تخمه‌سگی. عوضی چه دردی رو بیان کرده. کجای وجود آدمی را گفته لعنتی...


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۲ ، ۱۹:۲۲
پیمان ..

"گم‌شدگی امن‌ترین چیز ممکن است... 

تهران شهر گمشدگی است. در این‌جا راحت می‌توان گم شد. 

بعد از 28مرداد، خیلی‌ها چون در شهرستان امنیت نداشتند به تهران فرار کردند و در این شهر گم شدند. خیلی‌ها از بگیر و ببند 28مرداد به خاطر همین فرار به تهران گم شدند. تهران آن موقع تازه مثل امروز نبود. فقط یک میلیون نفر جمعیت داشت. اما ظرفیت گم‌شدگی از همان موقع در این شهر وجود داشت...

گم‌شدگی مسیر گم‌گشتگی را روان می‌کند. همین جوری نمی‌شود گم‌گشته شد. 

آدم دیوانه می‌شود. اول گم می‌شود. این یک مسیر است.

اگر الان به یک نفر بگویی برو وسط میدان بایست به شما می‌خندد. اصلا حق خودش نمی‌داند که میدان جایی است که او برود در آن بایستد. نشستن روی نیمکت در کنار پیاده‌رو حق ما بوده که از ما گرفته شده، ولی ما نمی‌دانیم. ما عادت کرده‌ایم که در این شهر باید فقط از این طرف به آن طرف برویم. نباید بایستیم. اگر بایستیم دیده می‌شویم. پیدا می‌شویم. این حرکت مدام است که ما را بدل به آدم‌هایی گم‌گشته در این شهر کرده..."


ماه‌نامه نمایه‌ تهران/ شماره یک/ شهریور 1392/ ص 76/ مصاحبه با محمدرضا اصلانی


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۲ ، ۱۷:۰۱
پیمان ..
لامپ 100واتِ وسطِ قهوه‌خانه همه چیز را زرد کرده است. همه‌ی مردها در نور زرد ایستاده و نشسته‌اند. رفیع آن گوشه‌ کنار سماور بزرگش ایستاده است. دستمال یزدی به گردنش است و استکان‌ها را توی لگن مسی آب می‌کشد. 3تا نیمکت چوبی یک مربع نیمه‌تمام را وسط قهوه‌خانه ساخته‌اند. مردها روی نیمکت‌ها نشسته‌اند و حرف می‌زنند. بلند بلند حرف می‌زنند. گیلکی حرف می‌زنند. نصف حرف‌های‌شان را می‌فهم و نمی‌فهمم. مردها سیگار می‌کشند. دود سیگارشان را رو به بالا پف می‌کنند. دود شاخه شاخه می‌شود و می‌رود جایی در تاریکی قفسه‌های پشت گم می‌شود. قفسه‌ها بیشترشان خالی‌اند.
من کنار بابام نشسته‌ام. بابام 29سالش است. در قهوه‌خانه باز می‌شود. چند تا پشه و ایرج وارد می‌شوند. ایرج دوست باباست. شکمش بزرگ است. سبیلش چارلی چاپلینی است. می‌آید می‌نشیند کنار بابام. بهش سلام می‌کنم. بهم می‌گوید: سلام پسری. حالت خوبه؟
وسط قهوه‌خانه جعبه‌های میوه هستند جعبه‌ی گوجه محلی‌های سبز و کج و کوله و کیسه‌ی بادمجان محلی و خیار محلی‌های دراز. یک کیسه توپ پلاستیکی هم به‌شان تکیه داده شده است. دو تا مرد آن طرف نشسته‌اند و دارند دومینو بازی می‌کنند. شوهر عمه معین ته سیگارش را توی جاسیگاری کنار استکان نعلبکی‌های رفیع فشار می‌دهد. بعد می‌رود سراغ یخچال خانگی. یک بطری پارسی‌کولا برمی‌دارد. با دربازکنی که به در یخچال آویزان است درش را باز می‌کند. نوشابه پالاپی صدا می‌کند. سر می‌کشد. یک نفس سر می‌کشد. وقتی بطری را از دهانش می‌آورد پایین، هیچ نوشابه‌ای تویش باقی نمانده. من هاج و واج نگاهش می‌کنم. آروغ می‌زند و می‌فهمد که دارم نگاهش می‌کنم. بهم می‌خندد. در یخچال را باز می‌کند. در جایخی را باز می‌کند. تویش می‌گردد. یک بستنی کیم دوقلو بیرون می‌آورد و به سمتم می‌گیرد. هنوز هاج و واج نگاهش می‌کنم. چرا گریه نمی‌کند؟ من اگر این همه نوشابه را یکهویی بخورم اشکم درمی‌آید. می‌گوید: بستنی دوقلو. بخور.
می‌گیرم ازش. بستنی را باز می‌کنم و شروع می‌کنم به لیس زدن. آشغالش را نمی‌دانم چه کار کنم. به پای بابام می‌زنم که آشغال را چه کار کنم. پیت حلبی روغن را وسط قهوه‌خانه، کنار بادمجان و خیار و گوجه نشانم می‌دهد: بنداز تو اون. 
مردها بلند بلند حرف می‌زنند. هر کدام‌شان از چیزی حرف می‌زنند. رفیع سینی بزرگش را پر از استکان‌ چای می‌کند و راه می‌افتد سمت مردها. جلوی بابا می‌گیرد. بابا ازم می‌پرسد: چای می‌خوری؟ بستنی‌ام را تمام کرده‌ام. می‌گویم: نه. ولی بابا دو تا استکان برمی‌دارد. چای توی استکان سیاه است. می‌نشینم کنارش. استکان چای خیلی کوچک است. نصف استکان‌های مامان است. استکان بوی مزرعه‌های کنار جاده‌ی آسفالت را می‌دهد. بوی همان‌جایی را می‌دهد که با ماشین می‌پیچیم و می‌خاهیم برسیم به روستا. 
در باز می‌شود. پسر رفیع می‌آید تو. با خجالت می‌آید تو. یک پلاستیک قند به رفیع می‌دهد و سریع می‌دود می‌رود بیرون. هم‌سن من است. شوهرعمه معین صدایش می‌کند که کجا داری می‌ری؟ ایرج به گیلکی می‌گوید: بیا بگو ببینم خانم دکتر چی کارت کرد؟
رفیع می‌گوید: خانم دکتر نبود.
ایرج می‌گوید: منشیش هم خانم دکتر نبود؟
بعد چیزهای دیگری را بلند بلند می‌گویند و می‌خندند. من سر درنمی‌آوردم. به بابا می‌گویم: چی شده؟
بابا می‌گوید: پسر رفیع را ختنه کرده‌اند. رفیع ما رو چای مهمون کرده.
می‌گویم: ختنه یعنی چی؟
می‌گوید: بعدن بهت می‌گم.
ازم می‌پرسد: چای نمی‌خوری؟
سر تکان می‌دهم. استکان را سرریز می‌کند توی نعلبکی. فوت می‌کند. بعد به سمتم می‌گیرد و می‌گوید: بخور. چای تازه‌ست. تازه‌چینه. 
می‌خورم. با قند می‌خورم. می‌پرسد: بازم می‌خوری؟ سر تکان می‌دهم که آره. باز هم قند می‌خورم. مامان نیست. مامان اگر بود نمی‌گذاشت با هر نعلبکی چای یک قند بخورم. بابا چیزی نمی‌گوید.
کمی می‌نشینیم. بابا از رفیع یک پلاستیک می‌گیرد و چند تا بادمجان محلی می‌اندازد تویش. بعد می‌برد می‌گذارد روی ترازوی کفه‌ای. خودش وزنش می‌کند. پولش را به رفیع می‌دهد. از قهوه‌خانه می‌آییم بیرون. 
خنکای هوا به صورتم می‌چسبد. صدای جیرجیرک‌ها از همه طرف بلند است. بابا دوچرخه‌ی فیلیپسش را تکیه داده به درخت انجیر جلوی مغازه. می‌رود سمت دوچرخه. از درخت انجیر دو تا انجیر پخته می‌کند. پوست می‌کند. یکی‌اش را می‌دهد به من و آن یکی را هم خودش دولپی می‌خورد. من دوست ندارم. نصفش را می‌خورم و بقیه را به خودش می‌دهم. دوچرخه‌اش را برمی‌دارد. تشک‌چه را روی میله‌ی وسط مرتب می‌کند. خودش سوار می‌شود. من می‌روم می‌ایستم روی نیمکت زیر درخت انجیر و از آن‌جا سوار دوچرخه می‌شوم. یک‌بری می‌نشینم روی تشکچه‌ی روی میله‌ی دوچرخه. با دو دستم فرمان را محکم می‌گیرم. بابا پا می‌زند. حرکت می‌کنیم. باد به صورتم می‌خورد. صدای زوزه‌ی شغال‌ها از دورها می‌آید. سگی از توی خانه‌ای می‌دود به سمت ما. من فرمان دوچرخه را محکم‌تر می‌گیرم. بابا می‌گوید چخه. و تندتر رکاب می‌زند. با ترس سرم را برمی‌گردانم و از زیر بغل بابا به پشت‌مان نگاه می‌کنم. سگ پارس می‌کند و بی‌خیال‌مان می‌شود. می‌خندم. بابا رکاب می‌زند. بوی شالیزارها و برنج‌های رسیده زیر دماغم می‌پیچد. آسمان آن دورها رعد و برق می‌زند.
- بابا، خدا ازمون عکس انداخت.
- آره. الان بارونم می‌یاد...
۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۲ ، ۱۸:۲۱
پیمان ..
خیلی دوست دارم بگویم چون ندیدم حقیقت ره افسانه زدم. ولی پاری وقت‌ها ره افسانه زدن هم ناممکن می‌شود... فقط می‌بینم که نمی‌بینم.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۰۸
پیمان ..

آفتاب عصر تابستان چادرت را سرشار می‌کرد

آسفالت خیابان، هُرمِ تابناکش را زیر چادرت پنهان می‌کرد

نگاه‌های هیز مردان به قرص مهتابی‌ات، گرما را از گوش‌هایت به چادرت می‌فرستاد

و من سردم بود

من از ندانستن سردم بود

تو در پیاده‌روهایِ سرگردانیِ من، از میان درختان بی‌سایه‌ی حیرانی‌ام می‌گذشتی

و وا می‌ماندی از سوزِ بادِ بی‌رطوبتی که از نگاه‌هایم، کلمه‌هایم می‌وزید

من از پسِ خستگی چسبناک پیشانی‌ات

تنها باید جلویت زانو می‌زدم

گرمای خاک‌آلودِ دامنِ چادرت را به دست می‌گرفتم

و آن را می‌بوییدم

بوسیدن گرمای دست‌هایت و پیشانی‌ات

به اندازه‌ی خیالِ خریدن دو متر مربع خانه در این شهر

دور بود

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۲ ، ۲۱:۲۰
پیمان ..