سپهرداد

هیچ نکردن گناه است

سپهرداد

هیچ نکردن گناه است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۶۵ مطلب با موضوع «اجتماع» ثبت شده است

چند روز پیش روز جهانی نه به کیسه‌ی پلاستیکی بود. توی شهرهای بزرگ بعضی از طرفداران محیط‌زیست زنبیل توزیع ‏کردند و مردم عادی را متقاعد کردند که کیسه‌ی پلاستیکی چیز خوبی نیست. ‏

چند سالی هست که شهر کتاب هفت‌حوض روی میز پرداخت پول، برچسب "ممنون کیسه‌ی پلاستیکی نمی‌خوام" را ‏چسبانده است. من هم همیشه سعی می‌کنم آدم فرهیخته‌ای باشم و هر وقت از آن جا کتاب می‌خرم کیسه‌ی پلاستیکی ‏درخواست نکنم. (قبل‌ها که زور می‌زدم ارزان‌ترین کتاب‌های ممکن را بخرم. الآن که 30بوک1 و تخفیف 20درصدی ‏دائمی‌اش است، دیگر شهر کتاب هم خرید نمی‌کنم!) و این که بقالی‌ها اصل کار هستند. من و امثال من مگر چند بار در هفته ‏از شهر کتاب هفت‌حوض خرید می‌کنیم؟ بقالی‌هایی که برای یک آدامس هم بهت کیسه پلاستیکی می‌دهند باید ازین کارها ‏بکنند...‏

اما جنبش‌های محیط‌زیستی‌مان هم مثل استارت آپ های مان تقلیدی است. مثلاً همین نه به کیسه‌ی پلاستیکی... هر چه از ‏گوگل پرسیدم که توی ایران چه کسانی کمپینش را به راه انداختند به من جوابی جز روز جهانی نه به کیسه‌ی پلاستیکی نداد. ‏می‌خواستم ببینم دو دوتا چهارتایی در کار بوده. آیا این کمپین در ایران موفق بوده؟ سنجه‌ای وجود داشته یا نه؟

امروز داشتم کتاب بازاریابی اجتماعی را می‌خواندم. یکی از موارد موردمطالعه‌اش برای ترویج یک رفتار محیط‌زیستی کشور ‏ایرلند بود. ازین که قبل از تصمیم‌گیری‌شان دو دو تا چهار تا کرده بودند خوشم آمد.‏

سال 1999 دولت ایرلند تخمین زد که حدود 1.26 میلیارد کیسه‌ی خرید پلاستیکی به رایگان در هر سال در ایرلند توزیع ‏می‌شود و گفت که این فاجعه است. از طرفی دید که رفتار ترویجی از سمت فروشندگان تأثیرگذار نیست. مثلاً فروشندگان ‏ازین برچسب‌های نه به کیسه‌ی پلاستیکی کنار صندوق گذاشته بودند. اما تأثیرگذار نبود.‏

بعد دولت تصمیم گرفت که برای کیسه‌های پلاستیکی یک‌بارمصرف مالیات سنگینی وضع کند که مردم بی‌خیالش شوند: 15 ‏سنت برای هر کیسه.‏

نشست موانع و منافع این تصمیمش را در آورد.‏

چند تا مانع بزرگ داشتند:‏

‏1-‏ ترس از اعتراض مصرف‌کنندگان. این که دولت را متهم به سودجویی کنند و این که وقتی یادشان می‌رفت با ‏خودشان کیسه‌ به مغازه ببرند و عصبانی می‌شدند.‏

‏2-‏ این مصرف‌کنندگان مغازه‌داران را متهم به سودجویی کنند و بعد برای انتقام از مغازه‌ها دزدی‌های کوچولو کنند و ‏توی کیسه‌های خودشان قرار بدهند.‏

‏3-‏ بعضی صنف‌ها مثل قصاب‌ها می‌گفتند که حتماً باید اجناسشان را در کیسه‌های یک‌بارمصرف قرار بدهند و غیر این ‏کار بهداشتی نیست.‏

‏4-‏ مأموران اداره‌ی دارایی نگران زمان، تلاش و هزینه‌هایی بودند که برای پیگیری این مالیات‌ها باید صرف ‏می‌کردند. ‏

برای دور زدن این موانع جدول ابزارها طراحی کرد. مخاطبان گوناگون را هم در نظر گرفت: مصرف‌کنندگان، صنعت ‏خرده‌فروشی و نماینده‌های مالیاتی.‏

مثلاً برای مصرف‌کنندگان کیسه‌های قابل‌استفاده‌ی مجدد را برای خرید در دسترس همه قرار دادند و استفاده از جعبه‌های ‏مقوایی بازیافتی را پیشنهاد کردند که به رایگان عرضه می‌شد.‏

مثلاً برای قصاب‌ها، کیسه‌های پلاستیکی کوچک‌تر از اندازه‌ی خاص را طراحی کردند که این کیسه‌ها از مالیات معاف بودند ‏و...‏

سرقت از مغازه‌ها هم آمار جالبی داشت. با شروع اجرای این طرح ابتدا سرقت از مغازه‌ها زیاد شد، اما بعد از مدتی کاهش ‏پیدا کرد و به روند اولیه‌ی خودش برگشت. ‏

‏1 سال بعد از اجرای طرح دولت ایرلند، مصرف کیسه‌های پلاستیکی 1 میلیارد کاهش پیدا کرد. 90 درصد کاهش مصرف ‏کیسه‌های پلاستیکی... روندی که در سال‌های بعد هم ادامه پیدا کرد...‏

هیچی... خواستم بگویم هم‌خوان کردن پیام‌های "نه به کیسه‌ی پلاستیکی" در اینستاگرام و تلگرام و این حرف‌ها حرکت ‏قشنگی است... اما فراتر از یک تقلید کوچولوی کم تاثیر نمی‌رود.‏



1- اگر توی سایت 30بوک عضو نشده اید, به من اطلاع دهید تا دعوتنامه برای تان بفرستم و تخفیف 25درصدی در اولین خرید را تجربه کنید.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۴
پیمان ..

پلاسکو

تجربه کردن یک داستان است و این که از تجربه‌ها چه چیزهایی یاد بگیری داستانی دیگر. شاید مهم‌تر از خود تجربه این ‏باشد که چطور و چه چیزهایی از آن تجربه یاد بگیری. چه طور یادگرفتنی‌ها را مستندسازی کنی. چطور مسیر یادگیری از ‏تجربه را بلد باشی. این‌ها به مراتب مهم‌تر از خود تجربه کردن هستند...‏

پلاسکو آتش گرفت و فرو ریخت. فیلم‌هایی از ترافیک غیرانسانی تهران با این هدف منتشر شد که مردم ایران چه قدر ‏نفهم‌اند که برای آمبولانس و ماشین آتش‌نشانی راهی را که وجود ندارد باز نمی‌کنند. شرکت‌های بیمه زور زدند در ‏سریع‌ترین وقت ممکن بی‌چون‌وچرا و بی دنگ و فنگ و بی هیچ تحقیق و تفحصی خسارت‌ها را پرداخت کنند. برای مدت‌ها ‏مردم ایران ایستگاه‌های آتش‌نشانی در تمام کشور را غرق گل و پارچه و قدردانی کرده بودند. شهدای این حادثه در نقطه‌ی ‏خوبی از بهشت زهرا دفن شدند. انتقام‌گیری‌ها و بهره‌برداری‌های سیاسی هم به حد کافی صورت گرفت. ولی ته ماجرا به ‏جز وقایع‌نگاری روزنامه‌نگارها برای ویژه‌نامه‌های آخر سالشان و ذکر مصیبت مجری‌های دوزاری تلویزیونی چه چیزی ‏ثبت و ضبط شد؟

شاید اگر گزارش موسسه‌ی "مهندسان و معماران برای حقیقت 11 سپتامبر" آمریکا در مورد واقعه‌ی پلاسکو را نمی‌خواندم ‏این‌قدر از ناتوانی در مستندسازی نمی‌سوختم. گزارشی 20 صفحه‌ای که با نام "فروپاشی ساختمان پلاسکو در تهران" یک ماه ‏بعد از حادثه منتشر شد. "موسسه‌ی مهندسان و معماران برای حقیقت 11 سپتامبر" سازمانی است که بیش از 2750 مهندس ‏و معمار زبده با آن همکاری می‌کنند و برای فهم نکات مهندسی انفجار و ویرانی ساختمان‌های تجارت جهانی در 11 سپتامبر ‏‏2001 تأسیس شده است.‏

فرو ریختن پلاسکو

‏ توی مقدمه‌ی گزارششان به تراژدی بودن حادثه‌ی آتش‌سوزی و فروریختن ساختمان پلاسکو برای جامعه‌ی ایران اشاره ‏کرده بودند و بعد گفته بودند که وظیفه‌ی اخلاقی سازمانشان حکم می‌کند که با استفاده از دانش تیم شان به بررسی علمی ‏حادثه‌ی پلاسکو بپردازند. در صفحه‌ی آخر گزارششان هم اشاره‌ای به کمیته‌ی حقیقت‌یاب رئیس‌جمهور روحانی کرده بودند ‏و اظهار امیدواری که ان شاءالله این کمیته‌ی حقیقت‌یاب به نکات علمی اشاره‌شده در گزارش هم توجه کند... هدف از ‏گزارششان کمک به مردم ایران برای فهم دلایل واقعی حادثه بود. گزارش شاید در مقیاس گزارش‌های ایران خیلی کوتاه ‏به نظر بیاید: فقط 20 صفحه. ولی این گزارش 20 صفحه‌ای حاصل همکاری 6 نفر بوده است. همه‌ی تحلیل‌ها هم بر اساس ‏فیلم‌های گوناگونی که از زاویه‌های متعدد گرفته‌شده بود و عکس‌های منتشره صورت گرفته. هیچ‌کدامشان در ایران ‏نبوده‌اند، اما آن‌قدر دانش داشته‌اند که بر اساس فیلم‌های ثبت‌شده دلیل بیاورند و بگویند چه اتفاقاتی در ساختمان رخ داده... ‏استانداردهای آتش‌سوزی ‏NFPA 921‎‏  آمریکا مرجع اظهار نظرشان است.‏

برای علت فروپاشی ساختمان پلاسکو فرضیه‌های گوناگونی مطرح کرده بودند و بر اساس داده‌های موجود فرضیه‌ها را ‏تحلیل کرده بودند. مثلاً این ادعا را که بر اساس شعله‌های آتش اسکلت ساختمان مقاومت خود را از دست داده بود این ‏طوری تحلیل کرده بودند: آتش‌سوزی در طبقات 9 به بالا اتفاق افتاده بود و طبقات زیر 8 اصلاً درگیر آتش نبودند. ‏آتش‌نشانی متأسفانه طبقات درگیر در آتش را پوشش کامل نداده بود و خنک کاری جزئی صورت گرفته بود. ولی دمای ‏ساختمان غرق در آتش بالاتر از 650 درجه‌ی سانتی‌گراد نرفته بوده. این یعنی که اسکلت‌ها به 50 درصد مقاومت خود ‏رسیده بودند و اگر دما دو برابر می‌شد تمام مقاومت خود را از دست می‌دادند. سازه کلاف بندی‌های قدرتمندی داشته و ‏ستون‌ها با 50 درصد استحکامشان هم می‌توانستند بار ساختمان را تحمل کنند. از طرفی طبقات زیر 8 هم اصلاً درگیر آتش ‏نبودند و با تمام استحکام می‌توانستند بار طبقات بالایی را تحمل کنند. بنابراین این فرضیه که آتش به خودی خود باعث از ‏بین رفتن استحکام ساختمان و فروریختن آن شده فرضیه‌ای کافی نیست.‏

آن‌ها فیلم‌ها را به‌دقت بازبینی کرده بودند. حتی صداهای انفجار را هم تحلیل کرده بودند. مثلاً دیدن منبع انفجارهای ‏نامشخصی در طبقات 3 تا 6 درست قبل از فروریزش ساختمان یکی از اصلی‌ترین نشانه‌ها برای این فرضیه بود که در دل ‏ساختمان انفجاری رخ داده و استحکام ساختمان را به ناگهان از بین برده ... این‌که منبع این انفجارها در طبقات 3 تا 6 چه ‏چیزی بوده اطلاعات بیشتری را نیاز دارد. شاید منابع سوختی نگهداری شده در دل ساختمان... البته شاید...‏

برای من بیش از اطلاعاتی که در گزارش بوده، اسلوب نوشتن گزارش (ترتیب ارائه‌ی مطالب، کوتاهی گزارش، دقیق بودن ‏گزارش، عکس‌ها و گرافیک و...) ، سرعت عملشان، سعی‌شان بر مستند حرف زدن بر اساس داده‌های موجود و از همه ‏مهم‌تر اهمیت شیوه‌ی یاد گرفتن از یک تجربه یادگرفتنی بود.‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۵۵
پیمان ..

این چند روزه بیشتر اوقات مشغول گپ و گفت بوده‌ام. ‏

طی چند روز با 40 نفر مصاحبه‌های نیم‌ساعته و گاه بیشتر انجام داده‌ام. یک کار موقتی دیگر که ‏البته برای خودم جالب است: تهیه‌ی نقشه‌ی ذهنی آدم‌ها در مورد یک موضوع خاص. فکر ‏نمی‌کردم یک روزی وارد حوزه‌های برند و برندسازی شوم. ولی بار خورده و من هم که دوست ‏دارم 18 چرخ باشم... این 40 نفر همه جور آدمی بوده‌اند. از کارگری که حتی سواد خواندن ‏نوشتن نداشت تا آقای مهندس الکترونیکی که در راندن لکسوس شاسی‌بلند زیر پایش نهایت ‏دقت را به کار می‌برد. هر کدام قصه‌ای داشتند که یحتمل در روزگاری به کارم خواهند آمد. ‏

اگر از من بپرسند وجه اشتراک‌شان چه بوده، یک مهارت را اسم می‌برم. مهارتی که پایه است، ‏ولی یادمان نداده‌اند. یاد نگرفته‌ایم. لعنت بر مدرسه‌هایی که تند و تیز مشتق و انتگرال گرفتن را ‏به خوردمان دادند،‌ ولی چیزی را که لحظه لحظه‌ی زندگی‌مان با آن سر و کار داریم یاد ندادند: ‏گوش دادن.‏

برای آدم‌ها توضیح می‌دهم که منظورم این است،‌ این طوری ادامه می‌دهیم. آن‌ها هم می‌گویند ‏اکی فهمیدیم. تند تند می‌گویند بله بله. این طور است. حتی توضیح هم می‌دهند. آدم اولش حال ‏می‌کند که چه‌قدر تند و تیز می‌فهمند. چه قدر مردم فهیمی داریم. ولی بعد از چند دقیقه می‌بینم ‏که طرف اصلا گوش نداده... ‏

این هفته را در تهران به سر می‌بردم. هفته‌ی دیگر می‌خواهم بروم مشهد و با مشهدی‌ها ‏هم‌صحبت بشوم. شاید آن‌ها در گوش دادن ماهرتر باشند. نمی‌دانم...‏

اتفاق جالب‌تر این مشاهده‌ی من در مورد راننده‌های اسنپ است. ‏

چندمین بار است که به قصد خانه‌مان اسنپ می‌گیرم. بار و بنه فراتر از دو دست و کوله می‌روند و ‏به ناچار ماشین‌لازم می‌شوم. کوچه‌ی ما بن‌بست است. سر کوچه که می‌رسیم،‌ به راننده‌ می‌گویم ‏این کوچه بن‌بست است. من را که پیاده‌کردی دور بزن. تا تهش نرو.‏

خانه‌ی ما وسط کوچه است. یعنی فاصله‌ی این جملات راهنمایی‌کننده‌ی من تا توقف ماشین و ‏پیاده شدن من و بار و بنه‌ من شاید 1 دقیقه هم نشود. اما جالبش رفتار راننده‌هاست. همان جوری ‏گازش را می‌گیرند می‌روند تا ته کوچه. برای یکی‌شان داد زدم. وسط کوچه صدایش کردم که ‏نرو تا ته کوچه. ولی امروز غروبی را دیگر چیزی نگفتم. با آرامش تمام بار و بنه را به داخل خانه ‏بردم. گذاشتم برای خودش برود تا ته کوچه و دور بزند برگردد. در کوچه را که بستم، چند ‏دقیقه صبر کردم تا صدای برگشتن ماشین را هم بشنوم!‏

آدم‌ها گوش نمی‌کنند. مشغول خودشان هم نیستند. گوش ندادن‌شان از سرشلوغی نیست. از بلد ‏نبودن است... یادمان نداده‌اند...‏

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۱
پیمان ..

خانم "نرده" بازنشسته‌ی همان شرکتی بود که آقای مدیرعامل در آن روزگاری با او همکار بود. ‏خود آقای مدیرعامل تازه آمده بود و مشغول چینش تیم خودش به‌تدریج در سازمان بود. شرکت ‏خصوصی بود. سهام‌دارهای اصلی شرکت هم از خصوصی‌های خوش‌نام بودند. ولی من عوض ‏شدن اتوبوسی آدم‌ها را عیناً داشتم می‌دیدم. ‏

اول‌ها نیروهای تازه به کل شرکت معارفه می‌شدند. ولی بعد از مدتی این سنت از میان برداشته ‏شد. چرا که تعداد خداحافظی‌ها و سلام‌های رفتگان و آمدگان شرکت زیاد شده بود. عوض شدن ‏آدم‌ها در پست‌های مدیریتی شرکت  خزشی بود. نیروی مورد نظر آقای مدیرعامل ابتدا لقب ‏مشاور می‌گرفت. مثلاً مشاور معاونت. مثلاً مشاور مدیر طرح و توسعه. مثلاً مشاور مدیر منابع ‏انسانی. بعد از دو ماه مدیر مورد نظر استعفا می‌داد و مشاور قبلی تبدیل می‌شد به مدیر تازه.‏

خانم نرده هم ابتدا مشاور بود. ولی بعد از مدتی به سمت معاونت رسید. پول‌دار بود. یعنی عناصر ‏پول‌داری را به دقت در خودش جمع کرده بود. گوشی موبایلش آخرین مدلی بود که به تازگی ‏وارد بازار شده بود. از آن مدل‌ها که همه تازه در تبلیغات رسانه‌های خارجکی داشتند از وجودش ‏آگاه می‌شدند.  ماشین زیر پایش  خارجکی مدل‌بالایی بود که وقتی به سایت باما سر می‌زدی ‏باورت نمی‌شد آن قدر قیمتی باشد. آمارش را در آورده بودم. قبل از ورودش به آن شرکت ‏ماشین زیر پایش یک 206 معمولی بود. ولی بلافاصله بعد از معاون شدن ماشینی با ارزش 5 ‏برابر را صاحب شده بود. حتم از صدقه‌سر وام‌های مدیریتی با بهره‌ی 4 درصد....‏

پیر شدن را نپذیرفته بود. صورتش را به تیغ جراحان زیبایی سپرده بود. چین و چروک‌هایش ‏صافکاری شده بود و پروتزی هم در گونه‌هایش کار گذاشته شده بود، هم به قصد زیبایی و هم به ‏قصد از بین بردن چین و چروک سال‌ها زندگی. ‏

اما رفتار مدیریتی خانم نرده بس یادگرفتنی بود. او وارد مجموعه‌ای شده بود که هنوز تمام ‏مدیرانش پاک‌سازی نشده بودند. هنوز تمام مدیران زیردست را او و آقای مدیرعامل یک‌دست ‏نکرده بودند. برای چند مدیر مشاورانی تعیین شده بود. ولی تا تبدیل مشاوران به مدیر کمی ‏تاخیر وجود داشت. از طرفی برای برخی از مدیران مشاور یافت نمی‌شد. از جمله مدیر بخشی که ‏من در آن یک کارمند جزء بودم... ‏

خانم نرده معاون مدیرعامل بود و باید بر مدیران مدیریت می‌کرد. از طرفی تازه‌کار هم بود. مرز ‏متعادل و هنرمندانه‌ای باید رعایت می‌شد. مرز آشنا و رفیق شدن و مدیر و دستوردهنده بودن. ‏بازنشسته بودن و به روز نبودن باید پنهان می‌شد. چیزی مثل چین و چروک‌های پیری. و راه حل ‏او جوان‌گرایی بود. مدیران بخش‌های مختلف یا میانه‌سال بودند یا در سنین بالای 50 سال. ولی ‏کارمندان زیردست جوان بودند و جویای نام...‏

خانم نرده شروع کرد به سوگلی گزیدن از هر واحد. برای امضاهای مدیریتی لزومی نداشت که ‏خود مدیران تشریف‌فرما شوند. کارمندان هم می‌توانستند. سلسله مراتب محکم سازمانی را کنار ‏گذاشتن به نظر قشنگ و خلاقانبه می‌آمد. ولی در پس پرده خبرهای دیگری بود. سوگلی‌ها ‏خبرچین‌های خوبی هم بودند. خانم نرده به کمک نیروهای جوان و حین امضاهای معمولی به ‏خوبی از هر آن‌چه در هر واحد رخ می‌داد خبردار می‌شد. گاهی اوقات مدیران را از سطح ‏هوشیاری خودش غافلگیر می‌کرد... بعد از مدتی فقط بعضی از کارمندان هر واحد می‌توانستند ‏برای امضا گرفتن وارد دفتر خانم نرده شوند. ابتدا رقابتی برای سوگلی‌ها در واحدها شکل ‏گرفت. و بعد از مدتی سوگلی‌های برنده‌ مشخص شدند.‏

از واحد ما آقای پلکان ترقی سوگلی شد. ‏

من هیچ علاقه‌ای به سوگلی شدن نداشتم. یک بار برای یک امضا نزد خانم نرده رفتم. پروژه‌ای ‏بود مربوط به ساخت یک سد مخزنی. از من پرسید که مخزن سد جنسش آهنی است یا بتونی؟ ‏من جلوی خودم را گرفتم و نگفتم که آیا واقعاً شما بازنشسته‌ی این کارید؟ یعنی در این 30 سال ‏با روتین‌ترین مورد کاری این رشته که شما الآن مدیرش هستید مواجه نشدید؟ خواستم بگویم نه ‏مخزنش پلاستیکی است. ولی فقط توضیح دادم که سد مخزنی چی است.‏

آقای پلکان ترقی ولی از بی‌میلی من و همکار دیگر به خوبی بهره‌برداری کرد. بعد از مدتی ‏دیدیم تنها کسی که می‌تواند از خانم نرده مجوز ادامه‌ی هر پروژه‌ای را دریافت کند آقای پلکان ‏ترقی است و این فوق‌العاده چندش‌آور بود. حماقت‌بارش این بود که تمام کارها را ما باید انجام ‏می‌دادیم. اما آقای پلکان ترقی شوت آخر (گرفتن مجوزهای مربوطه) را می‌زد و گل به نام او ‏ثبت می‌شد... ما این را دیر فهمیدیم. وقتی که آقای پلکان ترقی پاداشش را گرفت و ماهانه 500 ‏هزارتومان به حقوقش اضافه شد فهمیدیم که در بازی شکست خورده‌ایم...‏

چرخه‌های مدیریت سوگلی‌وار خانم نرده عجیب تأثیرگذار بودند.‏

سوگلی

من سیاست مدیریتی او را دیر فهمیدم. ولی چرخه‌های حاصل از سیاست‌های او را توانستم ‏بفهمم. فقط دیر فهمیدم.‏

خانم نرده برای این که از کل زیرمجموعه‌ی زیردستش باخبر باشد، از هر واحد سازمان ‏سوگلی‌هایی برگزید. سوگلی‌ها به کارمندان درجه‌ یک تبدیل می‌شدند و بقیه‌ درجه دو بودند. این ‏باعث اختلاف درون واحدی می‌شد. برای سوگلی شدن در بعضی واحدها رقابت در گرفت. ‏زیرآب‌ها زده می‌شد. ملت سعی می‌کردند به همدیگر هیچ چیزی یاد ندهند و هیچ ‏اشتراک‌گذاری دانشی نداشته باشند. بعضی‌ها به خون هم تشنه شدند. ولی بالاخره همه ‏نمی‌توانستند برنده‌ی بازی سوگلی شدن باشند. بعضی‌ها شکست می‌خوردند. در جریانات ‏زیرآب‌زنی شکست می‌خوردند و نومید می‌شدند. بعضی‌ها از همان اول دلسرد می‌شدند. و ‏نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها حسی از دلسردی و کم‌کاری بود. انجام دادن کارها در حد انجام دادن و نه ‏بیشتر... و سوگلی‌ها دلگرم‌تر می‌شدند. نقش‌شان را می‌توانستند برجسته‌تر نشان دهند. و ‏بازنده‌ی اصلی سازمانی است که همه‌ی این‌ها را گرد هم آورده...‏

از طرف دیگر خانم نرده مدیران زیردستش را بای‌پس (‏Bypass‏) کرد. ‏

بای‌پس همین شیر سیاه رنگ شکل پایین است. یعنی که جریان‌ها از شیرهای اصلی و از مسیر ‏اصلی رد نشوند. یعنی که جریان‌های مواد و اطلاعات شیرهای اصلی را دور بزنند... ‏

این باعث نارضایتی مدیرها شد. مدیرها دلسرد شدند و در ارائه‌ی گزارش‌های‌شان کم‌کاری ‏کردند و این نیاز خانم نرده به در جریان امور قرار گرفتن را بیشتر کرد و نیازش به سوگلی‌ها ‏بیشتر شد...‏

وقتی یک روز در ساعت‌های بی‌کاری مشغول تورق کتاب روی میزم بودم، حادثه رخ داد. خانم ‏نرده برای هواخوری از دفترش بیرون آمده بود. همین‌طور راه می‌رفت که یکهو گیر داد به من. ‏که چرا داری کتاب می‌خوانی؟ اصلاً چرا همیشه روی میزت کتاب است؟ من گفتم کتاب چیز ‏بدی نیست که. گفت نه. بد نیست. ولی شما کار نمی‌کنی و این آقای پلکان ترقی همیشه باید کار ‏کند. من خنده‌ام گرفته بود. آقای پلکان ترقی در همان زمان مشغول چک کردن قیمت ماشینی ‏بود که می‌خواست بخرد... اصلاً مشغول کار نبود. بقیه‌ی کارها را هم به‌تنهایی نمی‌توانست انجام ‏بدهد...‏

اما مدل ذهنی خانم نرده تحت تأثیر شیوه‌ی مدیریتی‌اش قرار گرفته بود. حتی اگر من تمام کارها ‏را هم انجام می‌دادم او نمی‌توانست تشخیص بدهد که چه کسی چه کاری انجام داده.... و این ‏نومیدکننده بود. ‏

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۴۷
پیمان ..

ترمینال آزادی

اگر تنها نباشم هرگز برای مسافرت اتوبوس را انتخاب نمی‌کنم. از بس با اتوبوس‌ها ماجرا ‏داشته‌ام که دیگر هیچ اعتمادی به‌شان ندارم. سوار ماشین خودم می‌‌شویم و می‌رویم. شب‌رو ‏رفتن یا روزرو توفیری ندارد برایم. می‌روم. ولی وقتی تنها باشم برایم صرفه‌ی اقتصادی ندارد. ‏

و از اول سال تا به حال 8-9باری مجبور شده‌ام با اتوبوس بروم...‏

از هر دو ترمینال آرژانتین و آزادی هر شب به مقصد لاهیجان و شرق گیلان اتوبوس وجود دارد. ‏ولی برای من ترمینال آزادی نفرت‌انگیز است. چه بخواهم از تهران به سمت لاهیجان بروم و چه ‏بخواهم از لاهیجان به تهران برگردم, ترمینال آزادی نفرت‌انگیز است... ‏

ترمینال آزادی حاصل یک دید کوتاه‌مدت احمقانه در مجموعه‌ای از آدم‌های به‌دردنخور است.‏

وقتی از بی‌آر‌تی پیاده می‌شوی تا بخواهی به ساختمان اصلی ترمینال برسی حداقل 30 نفر از تو ‏می‌پرسند کجا می‌خواهی بروی. ای کاش فقط سؤال باشد. دستت را می‌گیرند. ساکت را انگولک ‏می‌کنند. به زبان محلی خودشان چیزی بارت می‌کنند. دنبالت راه می‌افتند. هر چه قدر هم محلشان ‏ندهی تا حداقل 10 متر آویزانت می‌مانند. نمی‌دانم. مسافر تور زدن و دلالی مسافر کردن چه‌قدر ‏مگر درآمد دارد؟

وقتی از شهرستان هم برمی‌گردی همین اوضاع هست فقط از نوع مسافرکشی‌اش. مسافرکش‌ها ‏آویزانت می‌شوند. 30 نفر به ازای هر قدمی که برمی‌داری ازت می‌پرسند کجا می‌روی. وقتی به ‏اولی جواب نمی‌دهی, دومی دوباره می‌پرسد. به دومی که جواب نمی‌دهی سومی خودش را آنجلینا ‏جولی فرض می‌کند می‌آید رخ‌به‌رخ و سینه به سینه‌ات که کجا می‌خواهی بروی. چهارمی ‏می‌خواهت گولت بزند: هر جای تهران بخواهی بروی با 10 هزار تومان می‌برمت و... ‏

اما احمقانه‌تر وقتی است که سوار اتوبوس مثلاً ساعت 11 شب می‌شوی. حرکت نمی‌کند. ساعت ‏می‌شود 11:30. تعداد مسافرها از 18 نفر می‌رسد به 19 نفر. حرکت نمی‌کند. ساعت می‌شود 12 ‏شب. به زور اعتراض‌ها و تبدیل مسافرها از 18 نفر به 20 نفر حرکت می‌کند. چه حرکت کردنی؟ ‏بعد از این که از ترمینال خارج شد چند بار باید دور میدان چرخ بزند تا مسافر تور کند. بعد تا ‏کرج در هر توقفگاهی که بگویی می‌ایستد تا اتوبوسش را پر از مسافر کند. همه‌اش علافی... و ‏بعد هم برای این‌که جبران علافی کرده باشد به وحشیانه‌ترین طریق ممکن می‌رانند...‏

دیدگاه کوتاه‌مدت و نوک دماغی تعاونی‌ها و راننده‌های ترمینال آزادی هم خودشان را اذیت ‏می‌کند و هم مسافران را.‏

آرژانتینی‌ها به این شعور رسیده‌اند که به فقط یک شب فکر نکنند. به چند هفته و چند ماه فکر ‏کنند. رازش چی است؟ ‏

به موقع حرکت کردن.‏

در ترمینال آرژانتین وقتی تو بلیت ساعت 1:30 شب می‌خری, نهایتاً ساعت 1:40 آن هم به خاطر ‏تأخیر خود مسافرها حرکت می‌کند. اگر مسافرها به موقع حاضریراق شوند که ساعت 1:30 شب ‏حرکت می‌کند. رفتار جالبی که دیده‌ام این است که تعداد مسافرها مهم نیست. حتی اگر 4 نفر ‏سوار اتوبوس شوند, باز هم حرکت می‌کند. سر ساعت 1:30 حرکت می‌کند. ‏

و قشنگی‌اش این است که میدان آرژانتین مثل میدان آزادی نیست که با دور دور کردن بتوانند ‏مسافر تور بزنند. راننده حرکت می‌کند. چون دستور مدیریت ترمینال آرژانتین است که توقف ‏نداشته باشد. که تأخیر نداشته باشد. ‏

احتمال ترمینال آرژانتین و مجموعه‌ی مدیریتی‌شان به خاطر این حرکت چند ماهی ضرر داده‌اند. ‏اما الآن وضعیت چگونه است؟

من دو بار وسط هفته خواستم بروم لاهیجان. ناگهانی شد و در طول روز مشغول بودم و باید شبانه ‏می‌رفتم. صرفه‌ی اقتصادی به کنار, خستگی هم نمی‌گذاشت سوار کیومیزو شوم و سریع بروم و ‏برگردم. رفتم ترمینال آرژانتین. همه‌ی بلیت‌های ساعت‌های مختلف به مقصد لاهیجان و حتی ‏رشت فروش رفته بود و جای خالی نداشتند... به ناچار رفتم ترمینال آزادی. آن‌جا فقط 6 نفر ‏مسافر بودیم. بعد از دقیقه 1ساعت و نیم تأخیر و انتظار تعداد مسافرها به 9 نفر رسید و اتوبوس ‏حرکت کرد... ‏

ترمینال آزادی‌ها هنوز به این شعور نرسیده‌اند که مشتری‌هایشان یک تعداد ثابتی‌اند. اگر آن‌ها ‏خوب ارائه‌ی خدمات نکنند این مشتری‌ها فقط یک بار سوار اتوبوسشان می‌شوند. دیگر ‏برنمی‌گردند... هنوز در حال و هوای دهه‌ی 60 به سر می‌برند که مسافر باید دریوزه‌ی راننده ‏باشد و نه بالعکس. تنها تغییری که نسبت به دهه‌ی 60 کرده‌اند احساس نیاز به بازاریابی سنتی ‏بوده. این‌که در فاصله‌ی ایستگاه بی‌آرتی آزادی تا ساختمان ترمینال علاف‌هایی را به جان ‏مسافرها بیندازند تا به قولی مسافر تور بزنند. هنوز به این سطح از شعور نرسیده‌اند که به موقع ‏حرکت کردن در طولانی‌مدت بر ای‌شان باعث تضمین مشتری می‌شود.‏

رفتارهای بعدی راننده‌های ترمینال آزادی در راستای همین رفتار مدیریتی است.  آدم می‌ماند ‏محکومشان کند یا دل بسوزاند...‏

راننده‌ی ترمینال آزادی بعد از ده‌ها دقیقه تأخیر 5 نفر را در ترمینال به مقصد لاهیجان سوار ‏می‌‌کند. بین راه هم به قصد  کسب سود به ضرب و زور و 1000 توقف 10 نفر دیگر به مقصد ‏رشت سوار می‌کند. ‏

اتوبوسی که قرار بوده یک‌راست برود لاهیجان, حالا باید رشت هم برود. این یعنی خودش ‏حداقل  1 ساعت تأخیر در رسیدن به مقصد. بعد که می‌رسد به رشت, زورش می‌آید به خاطر 5 ‏نفر تا لاهیجان هم براند. تعهد خدمت؟ ها ها ها.. ‏

چه کار می‌کند؟ آن یکی رفیقش که ترمینال آرژانتین کار می‌کند مجبور است برود لاهیجان. ‏اتوبوسش هم خالی است. شما را پیاده می‌کند و سوار اتوبوس دوستش می‌کند و خداحافظ. توی ‏بلیت اسم اتوبوس او درج شده, ولی تو با اتوبوس دیگری به مقصد می‌رسی... جای اعتراض هم ‏نداری. نمی‌خواهد. وقتی نخواهد نمی‌برد... نظام پرداخت‌های ترمینال آزادی بر اساس تعداد ‏مسافر است. وقتی پولی که به او می‌دهند آن‌قدر ناچیز بوده دیگر تعهد خدمتی نمی‌شود ازش ‏انتظار داشت.‏

بالعکسش هم هست. طرف تا قزوین می‌برد. و بقیه‌ی مسیر بایست سوار یک اتوبوس دیگر ‏شوی تا به تهران برسی...‏

چرخه های مشکل پر نشدن اتوبوس ها در ترمینال های ایران

هیچی... حلقه‌های فضیلت و رذیلت همه جا هستند. در مرکز حلقه‌ی ترمینال‌ها مشکل پر نشدن ‏صندلی‌های اتوبوس است و ضرر و زیان خالی حرکت کردن اتوبوس‌ها. برای حل آن‌ها دو راه ‏حل وجود دارد. راه‌‌حل کوتاه‌مدت: تأخیر در حرکت و انتظار برای از راه رسیدن مسافران دیگر ‏و پر کردن اتوبوس. و راه حل اساسی: به موقع حرکت کردن که مشکل را با تاخیری چند ماهه ‏حل می‌کند. فقط بدی‌اش این است که راه حل کوتاه‌مدت اعتیادآور است و توجه به راه حل ‏اساسی را به کل از بین می‌برد.‏

در ترمینال آزادی حلقه‌ی رذیلت به شدت کار می‌کند و تنها باید از آن تا جای ممکن دوری کرد..‏


مرتبط: مافیای دادزن ها در ترمینال ها

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۳۹
پیمان ..

اکبر هاشمی رفسنجانی

بلندگوها و تریبون‌ها چیز دیگری می‌گفتند و مردم شعارهای دیگری می‌دادند. بلندگوها می‌گفتند ‏یا حسین و مردم می‌گفتند میرحسین. لباس‌شخصی‌ها بودند. اما مثل این‌که دندان روی جگر ‏گذاشته بودند و حمله نمی‌کردند. به حرمت آیت‌الله بود یا واقعاً اهلی‌تر شده بودند؟! ‏

استاد قدیم دانشگاه‌مان را وسط جمعیت دیده بودم. غمگین بود و پوستر هاشمی زنده است را ‏جلوی سینه‌اش گرفته بود. ‏

دختری چادری با تمام وجود داد می‌زد این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده و 10 متر آن ‏طرف‌تر دختر چادری دیگری کاملاً شبیه به او داد می‌زد: پیام ما روشنه حبس باید بشکنه.‏

و من شعارم نمی‌آمد. نمی‌توانستم همراه شوم. شعار دادن به نظرم بیهوده بود. نگران بودم. به ‏این فکر می‌کردم که واقعاً به قول نادر ابراهیمی شعار عصاره‌ی حقیقت است؟ به این فکر ‏می‌کردم که واقعاً خواسته‌ی مردم شکستن حبس میرحسین است؟ نه... یک جور ابراز وجود هم ‏بود. برای هاشمی رفسنجانی تبلیغی صورت نگرفته بود. خبر فوتش را اول رسانه‌ی ملی پوشش ‏نداده بود. شبکه‌های مجازی بودند که خبر را پخش کردند و خبرهای دهان به دهان مردم. صدا و ‏سیما بعدها فقط از خواست مردم پیروی کرد. منتظر ماند تا پیام تسلیت اصلی بیاید و بعد بود که ‏شروع به انجام وظیفه‌اش کرد... من توی مترو بودم. همان حوالی ساعت 7:30. یکهو دیدم توی ‏واگن قطار ولوله راه افتاده است. دیدم مرد کناری‌ام دارد زیر لب می‌گوید: انالله و انا الیه ‏راجعون... ‏

آدم‌ها از جلویم رد می‌شدند. شعار می‌دادند. تابوت سوار بر کامیون سیاه‌پوش از جلویم رد شد و ‏من به این فکر کردم که واقعاً فردا روز بهتری خواهد بود؟

به این فکر کردم که واقعاً انتهای خواسته‌ی مردم همین شعارها است؟ به این فکر کردم که ‏انتهای خواسته‌ی مردم همین ابراز وجود است؟ نباید چیزهای بیشتری بخواهند؟!‏

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۱
پیمان ..

مجتبی گفت: حاجی شریفو جدی نمی‌گیری‌ها. درس نمی‌خونی‌ها.‏

گفتم: من جدی گرفته بودم. ولی اونا جدی نگرفته‌ن. سال اول 27 واحد پاس کردم. دیدم مسخره بازیه. کوته فکر ی می کنن. نمیذارن برم فلان درسو از یه دانشکده دیگه بردارم. زدم زیرش. رفتم ‏سر کار. تو یه سال گذشته 12 واحد پاس کردم فقط. مونده الان پایان نامه و یه درس دیگه.‏

و شریف را هم فرستاده‌ام به همان درکی که دانشگاه تهران را فرستاده بودم. ‏

برای کار جدیدم باید زیاد چیز میز بخوانم. ربطی هم به تحصیلات گذشته‌ام ندارد. عجیب همین است برایم که همیشه ‏کارهایی می‌آیند به سراغم که ربطی به گذشته‌ام ندارند و باید چیزهای جدید یاد بگیرم. توی پرس و جو از گوگل و ‏رفقایش به یک سایت جالب برخوردم: سایتی که محلی بود برای به اشتراک گذاشتن روایت‌های شکست خوردن طرح‌ها و ‏پروژه‌ها. دسته‌بندی داشت بر اساس نوع  پروژه و دسته‌بندی بر اساس واکنش‌های خوانندگان و نظرهایی که پای هر ‏روایت گذاشته بودند. (خیلی دوست دارم نسخه‌ی فارسی همچه سایتی را ایجاد کنم. و البته دسته‌ی شکست در روابط انسانی ‏را هم اضافه می‌کنم...)‏

شکست‌ها مهم‌ترند. موفقیت برای به به و چه چه و لحظاتی روی سن رفتن و جایزه گرفتن است. شکست روایت غالب ‏کارهای بزرگ است. پی در پی شکست خوردن و یاد گرفتن. یادگرفتن مهم‌ترین نکته‌ی شکست‌ها است. آدم‌هایی که ‏شکست‌های‌شان را فراموش می‌کنند دوست داشتنی نیستند. و آن سایت هم برای به یاد سپری شکست‌ها بود.‏

امبرتو اکو یک مصاحبه‌ای دارد که من دوستش دارم. یک جایی وسط مصاحبه برمی‌گردد می‌گوید ادبیات واقعی درباره ی ‏آدم‌های بازنده است. قالب رمان قالبی ست که بزرگ‌ترین‌هایش همیشه روایتگر آدم‌های شکست‌خورده بوده‌اند. ‏داستایفسکی نویسنده‌ی قرون است. و آدم‌های داستان‌هایش... ادبیات را به خاطر همین همیشه باید جدی گرفت. ‏

یک جای دیگری می‌خواندم که قرن بیستم قرن سازمان‌ها و نهادها بوده. قرن آسمان‌خراش‌هایی که میزبان بوروکراسی ‏وحشتناک سازمان‌ها بوده‌اند. سازمان‌هایی که به زندگی بشریت نظم و ترتیب بخشیدند. تامین نیازهای روزمره‌اش را ‏سرعت دادند. برای آدم‌ها شغل فراهم کردند و پول. اما این سازمان‌ها علی‌رغم همه‌ی بخشندگی و فایده‌شان ویژگی‌هایی ‏داشتند: آدم‌ها را محدود می‌کردند. جلوی پرواز فکرها را می‌گرفتند. آدم‌ها باید در قالب‌هایی که برای‌شان تعریف شده بود ‏کار می‌کردند و پول درمی‌آوردند و ارتقای مقام می‌گرفتند و پول بیشتر درمی‌آورند. و این یعنی این‌که بیشتر آدم‌ها در ‏سازمان‌ها به رضایت شغلی نمی‌رسیدند. بیشتر آدم‌ها حسی از معناداری کارشان نداشتند. یعنی این‌که ذهن‌شان هیچ وقت ‏نمی‌توانست پرواز کند. و بقیه‌ی سیستم‌ها هم سازمانی بودند. مدارس و دانشگاه‌ها طراحی شده بودند که مهندسان و ‏کارمندان و مدیران را برای سازمان‌ها تربیت کنند. در حقیقت دانشگاه‌ محلی بود که برای سازمان‌ها کارگر تربیت می‌کرد. ‏حالا این کارگر اسمش مهندس باشد یا کارمند یا مدیر یا تکنسین فرقی ندارد...‏

اما قرن بیست و یکم قرن شکست نهاد و سازمان‌های بزرگ است. زمانه‌ای است که بشر به یک رفاه نسبی رسیده، اما گیج ‏می‌زند. رنج بیشتری می‌کشد. وفور نعمت هست، ولی نعمت‌ها دست آدم‌هایی که می‌خواهند نیست. رفاه بیشتر شده، اما ‏امنیت کمتر شده. نیروگاه‌های بزرگ بیشتر شده‌اند و برق و اینترنت در همه جا هست، ولی تاریکی گسترده‌تر شده. مسائل ‏پیچیده شده‌اند. دوربین‌های کنترل سرعت در همه‌ی جاده‌ها هستند. اما تعداد مرگ و میر ناشی از سرعت‌های غیرمجاز ‏بیشتر شده‌اند. مسائل بشری متناقض‌نماتر از هر وقتی به نظر می‌رسند و سازمان‌ها از قضا سرکنگبین صفرا فزود شده‌اند...‏

و توی این هیر و ویری سیستم‌هایی که برای سازمان‌ها کارگر تربیت می‌کردند کارایی خودشان را از دست داده‌اند... در ‏جهان قرن بیست و یکم، سیستم فلان رشته را بخوانی که مهندس فلان بشوی دیگر کارایی ندارد... ‏

حالا روزگار شکست خوردن است. روزگاری است که باید بنشینی برا ی حل فلان چالش تمام راه حل ‌های موجود را ‏دربیاوری و امتحان کنی و تجربه کنی و شکست بخوری و شکست‌ها را مستند کنی. روزگاری است که ممکن است تو هیچ وقت موفق ‏نشوی، اما شکست‌هایت باعث موفقیت کسی دیگر بشود... و چون قرار است کسی دیگر موفق شود تو نباید شکست‌هایت را ‏احتکار کنی...‏ روزگار غریبی ست.

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۵
پیمان ..