سپهرداد

روزهای خوب... طواف به دور علم و معرفت و روشنایی نه به تنهایی

سپهرداد

روزهای خوب... طواف به دور علم و معرفت و روشنایی نه به تنهایی

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۵۹ مطلب با موضوع «اجتماع» ثبت شده است

مجتبی گفت: حاجی شریفو جدی نمی‌گیری‌ها. درس نمی‌خونی‌ها.‏

گفتم: من جدی گرفته بودم. ولی اونا جدی نگرفته‌ن. سال اول 27 واحد پاس کردم. دیدم مسخره بازیه. کوته فکر ی می کنن. نمیذارن برم فلان درسو از یه دانشکده دیگه بردارم. زدم زیرش. رفتم ‏سر کار. تو یه سال گذشته 12 واحد پاس کردم فقط. مونده الان پایان نامه و یه درس دیگه.‏

و شریف را هم فرستاده‌ام به همان درکی که دانشگاه تهران را فرستاده بودم. ‏

برای کار جدیدم باید زیاد چیز میز بخوانم. ربطی هم به تحصیلات گذشته‌ام ندارد. عجیب همین است برایم که همیشه ‏کارهایی می‌آیند به سراغم که ربطی به گذشته‌ام ندارند و باید چیزهای جدید یاد بگیرم. توی پرس و جو از گوگل و ‏رفقایش به یک سایت جالب برخوردم: سایتی که محلی بود برای به اشتراک گذاشتن روایت‌های شکست خوردن طرح‌ها و ‏پروژه‌ها. دسته‌بندی داشت بر اساس نوع  پروژه و دسته‌بندی بر اساس واکنش‌های خوانندگان و نظرهایی که پای هر ‏روایت گذاشته بودند. (خیلی دوست دارم نسخه‌ی فارسی همچه سایتی را ایجاد کنم. و البته دسته‌ی شکست در روابط انسانی ‏را هم اضافه می‌کنم...)‏

شکست‌ها مهم‌ترند. موفقیت برای به به و چه چه و لحظاتی روی سن رفتن و جایزه گرفتن است. شکست روایت غالب ‏کارهای بزرگ است. پی در پی شکست خوردن و یاد گرفتن. یادگرفتن مهم‌ترین نکته‌ی شکست‌ها است. آدم‌هایی که ‏شکست‌های‌شان را فراموش می‌کنند دوست داشتنی نیستند. و آن سایت هم برای به یاد سپری شکست‌ها بود.‏

امبرتو اکو یک مصاحبه‌ای دارد که من دوستش دارم. یک جایی وسط مصاحبه برمی‌گردد می‌گوید ادبیات واقعی درباره ی ‏آدم‌های بازنده است. قالب رمان قالبی ست که بزرگ‌ترین‌هایش همیشه روایتگر آدم‌های شکست‌خورده بوده‌اند. ‏داستایفسکی نویسنده‌ی قرون است. و آدم‌های داستان‌هایش... ادبیات را به خاطر همین همیشه باید جدی گرفت. ‏

یک جای دیگری می‌خواندم که قرن بیستم قرن سازمان‌ها و نهادها بوده. قرن آسمان‌خراش‌هایی که میزبان بوروکراسی ‏وحشتناک سازمان‌ها بوده‌اند. سازمان‌هایی که به زندگی بشریت نظم و ترتیب بخشیدند. تامین نیازهای روزمره‌اش را ‏سرعت دادند. برای آدم‌ها شغل فراهم کردند و پول. اما این سازمان‌ها علی‌رغم همه‌ی بخشندگی و فایده‌شان ویژگی‌هایی ‏داشتند: آدم‌ها را محدود می‌کردند. جلوی پرواز فکرها را می‌گرفتند. آدم‌ها باید در قالب‌هایی که برای‌شان تعریف شده بود ‏کار می‌کردند و پول درمی‌آوردند و ارتقای مقام می‌گرفتند و پول بیشتر درمی‌آورند. و این یعنی این‌که بیشتر آدم‌ها در ‏سازمان‌ها به رضایت شغلی نمی‌رسیدند. بیشتر آدم‌ها حسی از معناداری کارشان نداشتند. یعنی این‌که ذهن‌شان هیچ وقت ‏نمی‌توانست پرواز کند. و بقیه‌ی سیستم‌ها هم سازمانی بودند. مدارس و دانشگاه‌ها طراحی شده بودند که مهندسان و ‏کارمندان و مدیران را برای سازمان‌ها تربیت کنند. در حقیقت دانشگاه‌ محلی بود که برای سازمان‌ها کارگر تربیت می‌کرد. ‏حالا این کارگر اسمش مهندس باشد یا کارمند یا مدیر یا تکنسین فرقی ندارد...‏

اما قرن بیست و یکم قرن شکست نهاد و سازمان‌های بزرگ است. زمانه‌ای است که بشر به یک رفاه نسبی رسیده، اما گیج ‏می‌زند. رنج بیشتری می‌کشد. وفور نعمت هست، ولی نعمت‌ها دست آدم‌هایی که می‌خواهند نیست. رفاه بیشتر شده، اما ‏امنیت کمتر شده. نیروگاه‌های بزرگ بیشتر شده‌اند و برق و اینترنت در همه جا هست، ولی تاریکی گسترده‌تر شده. مسائل ‏پیچیده شده‌اند. دوربین‌های کنترل سرعت در همه‌ی جاده‌ها هستند. اما تعداد مرگ و میر ناشی از سرعت‌های غیرمجاز ‏بیشتر شده‌اند. مسائل بشری متناقض‌نماتر از هر وقتی به نظر می‌رسند و سازمان‌ها از قضا سرکنگبین صفرا فزود شده‌اند...‏

و توی این هیر و ویری سیستم‌هایی که برای سازمان‌ها کارگر تربیت می‌کردند کارایی خودشان را از دست داده‌اند... در ‏جهان قرن بیست و یکم، سیستم فلان رشته را بخوانی که مهندس فلان بشوی دیگر کارایی ندارد... ‏

حالا روزگار شکست خوردن است. روزگاری است که باید بنشینی برا ی حل فلان چالش تمام راه حل ‌های موجود را ‏دربیاوری و امتحان کنی و تجربه کنی و شکست بخوری و شکست‌ها را مستند کنی. روزگاری است که ممکن است تو هیچ وقت موفق ‏نشوی، اما شکست‌هایت باعث موفقیت کسی دیگر بشود... و چون قرار است کسی دیگر موفق شود تو نباید شکست‌هایت را ‏احتکار کنی...‏ روزگار غریبی ست.

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۵
پیمان ..

‏1-‏ جوزف آکرلوف یک اقتصاددان آمریکایی است که در سال 1970 مقاله‌ای مشهور در مورد بازار خودروهای دست ‏دوم نوشت. مقاله‌ای که در زمان خودش سه مجله‌ی اقتصادی آن را برای چاپ رد کردند، تا این‌ که مجله‌ی چهارم ‏‏(‏‎ Quarterly Journal of Economics‏) آن را چاپ کرد و به پرارجاع‌ترین مقاله‌ی علم اقتصاد تبدیل شد. ‏مطالعه روی بازار خودروهای دست دوم آمریکا (یا به قول خودشان بازار بنجل‌ها) سال‌ها بعد نوبل اقتصاد را هم ‏برای آکرلوف به ارمغان آورد.‏

ایده‌ی اصلی آکرلوف این بود که وقتی عدم تقارن اطلاعاتی وجود دارد، ممکن است تنها اجناس بنجل و بی‌کیفیت ‏مبادله شوند و بازار برای اجناس باکیفیت ایجاد نشود. ‏

آقای علی سرزعیم ایده‌ی مقاله را در کتاب بینش اقتصادی برای همه این‌طوری‌ها شرح می‌دهد: ‏

‏"فرض کنید عرضه‌کنندگان و متقاضیان زیادی در بازار خودروهای دست دوم حضور دارند. صاحب ماشین بد ‏حداقل 1000 دلار و صاحب ماشین خوب حداقل 2000 دلار برای فروش ماشین خود طلب می‌کنند. خریداران نیز ‏حاضرند برای یک ماشین بد حداکثر 1200 دلار و برای یک ماشین خوب حداکثر 2400 دلار پرداخت کنند. ‏بنابراین، به صورت طبیعی و بر اساس چانه‌زنی باید قیمت برای ماشین بد جایی بین 1000 تا 1200 دلار و برای ‏ماشین خوب بین 2000 تا 2400 دلار تعیین شود. حال مشکل این است که شما واقعا نمی‌دانید کدام ماشین خوب ‏است و کدام بد. به همین دلیل همه عرضه‌کنندگان خودرو می‌توانند تظاهر کنند ماشین آن‌ها از جنس خوب است. ‏اگر فرض یک خریدار این باشد که نیمی از ماشین‌های موجود در این بازار بد و نیم دیگر خوب است باشد، در این ‏صورت وی باید امید ریاضی مبلغ پرداختی را محاسبه کند که برابر است با 1800 دلار. یعنی او حاضر است 1800 ‏دلار بابت یک خودرو بپردازد. اما چه کسی حاضر به فروش در این قیمت است؟ چون 1800 دلار کمتر از 2000 ‏دلار است، قطعا فروشندگام ماشین خوب حاضر به فروش خودروی خود نیستند، اما فروشندگان خودروی بد که از ‏کیفیت بد خودروی خود اطلاع دارند حاضرند آن را بفروشند.خریداران نیز می‌فهمند که تنها فروشندگان ماشین بد ‏ازین قیمت استقبال می‌کنند، بنابراین قیمت خود را به سطح 1200 دلار یا کمتر تعدیل می‌کنند. لذا صرفا ‏خودروهای بد یا بنجل مبادله می‌شوند و بازار برای خودروهای مرغوب شکل نمی‌گیرد. به تعیبر دیگر بازار ‏خودروهای ممتاز شکست می‌خورد. این بیان دیگری است از این مثال که گفته می‌شود جنس بد، جنس خوب را از ‏بازار بیرون می‌کند. ‏

البته روشن است که فرض این نظریه این است که خریدار هیچ راهی برای شناخت کیفیت کالای مورد مبادله ‏‏(خودروی دست دوم) ندارد. در دنیای واقعی، وجود بازار ماشین‌های دست دوم نشان از آن دارد که در عمل ‏خریداران به روش‌های مختلف اطلاعاتی از محصول مورد مبادله کسب می‌کنند و عدم تقارن اطلاعاتی را کاهش ‏می‌دهند."‏

‏2-‏ این نوشته در مورد جمله‌ی آخر بند قبل است: تجربه‌های من در مورد خرید ماشین دست دوم. ‏

تا به حال سه بار ماشین خریده‌ام. هر سه بار هم دست دوم خریده‌ام. آدم هوسبازی نیستم. با ماشینم دوست ‏می‌شوم. ولی خب، پیش می‌آید که آدم دوست بهتری هم داشته باشد. و خب در دنیای ماشین‌ها سخت است که ‏بتوانی چند تا دوست داشته باشی. باید از دست بدهی و به دست بیاوری...‏

‏3-‏ در بازار دست دوم‌ها چه مدل ماشینی بخریم؟ کدام برند؟ ایرانی یا خارجی؟

این سوال خیلی تخصصی است. هدف از ماشین خریدن چیست؟ عصای دستی برای رفت و آمدهای داخل شهر؟ ‏خوش‌رکابی برای مسافرت و به جاده زدن؟ چشم و هم‌چشمی فامیلی؟ ماشینی برای پز دادن و نشان دادن ‏شخصیت اجتماعی؟ و مهم‌تر از همه چه مقدار بودجه در دست داریم؟

بسته به جواب هر یک از این سوالات گزینه‌هایی روی میز می‌آید.‏

ولی به عنوان تجربه، برای مصارف داخل شهر و مسافت‌های کوتاه، پراید دست دوم عالی است. حتما خوبش پیدا ‏می‌شود. حتی اگر خوب هم نباشد، با کمی خرج خوب می‌شود. (برخلاف انواع پژوها که اگر حال‌شان خوب نباشد، ‏به هیچ وجه حال‌شان خوب نخواهد شد...)‏

و بین ماشین ایرانی صفر کیلومتر و ماشین خارجی دست دوم هم قیمت... با تقریب نسبتا خوبی می‌شود گفت ‏ماشین خارجی دست دوم از ایرانی صفر کیلومتر بهتر است. بسته به شخصیت دارد البته. بعضی‌ها هستند که ‏کوچک‌ترین عیب و ایرادی در ماشین را برنمی‌تابند. حوصله ندارند، دگمه‌ی نگه‌دارنده‌ی نرگی روی کمربند ایمنی ‏ماشین‌شان که شل شده، بدوزند. حوصله ندارند بالابر شیشه ماشین که موتورش سوخته عوض کنند، حوصله ندارند ‏پیچ زیر اگزوز را سفت کنند تا دیگر صدا ندهد. این عیب و ایرادها در ماشین‌های دست دوم هست... ایرادهایی ‏که رفع کردن‌شان هزینه‌ای ندارد. فقط کمی حوصله می‌خواهد. و کسی که حوصله‌اش را ندارد... همان صفر ‏کیلومتر بخرد و بعد به خاطر شل بودن لول دنده‌های ماشینش برود ساعت‌ها در صف خدمات پس از فروش ‏بایستد بهتر است...‏

‏4-‏ ماشین دست دوم را از چه کسی بخریم؟ آشنا یا غریبه؟ آگهی یا نمایشگاه؟

خیلی‌ها برای خرید ماشین دست دوم به سال ساخت و کیلومتر ماشین نگاه می‌کنند. ولی این اصلا معیار خوبی ‏نیست. ماشینی که 100 هزار کیلومتر در جاده با سرعت متوسط 80-90 کیلومتر کار کرده، هزار برابر بهتر است ‏از ماشینی که 10 هزار کیلومتر در ترافیک شهری رانده. دنده یک قاتل ماشین است. فشاری که در دنده یک بر ‏موتور ماشین می‌آید، دقیقا برابر است با فشاری که در ماکزیمم سرعت بر آن وارد می‌آید. اصلا آن عقربه سرعت ‏سنج ماشین قرینه است. سرعت 0 تا 10 همان مقدار ماشین را فرسوده می‌کند که قرینه‌اش در آن طرف سرعت ‏وسط....‏

برای من مهم این است که ماشین دست چه کسی بود. کیلومتر و مدل برای دلال‌ها است...‏

دو دسته آدم هستند که ماشین را فرسوده می‌کنند: آدم‌های هیجانی و آدم‌های بیش از حد آرام. آدم‌های هیجانی، ‏ناگهانی گاز می‌دهند. ناگهانی شتاب می‌گیرند. در دورهای بالا رانندگی می‌کنند. بالا و پایین زیاد دارند و این یعنی ‏یک نمودار خط خطی. و آدم‌های بیش از حد آرام: همیشه دور موتور ماشین‌شان در دور مرده به سر می‌برد. ‏دوست ندارند صدای موتور را بشنوند و همین حرکت در دورهای مرده همان بلایی را سر موتور ماشین می‌آورد که ‏حرکت در دورهای بالا.... دورهای ایده‌آل برای ماشین‌ها، دورهای متوسط اند...‏

برخلاف خیلی‌ها به نظر من ماشین دست دوم را باید از آشنا خرید. از کسی که بتوانی بفهمی چطور رانندگی ‏می‌کرده و چه‌قدر به ماشین رسیده. یا حداقل یک واسطه‌ی آشنا وجود داشته باشد. خریدن از غریبه‌ها کار را ‏سخت می‌کند(شناختن آدم‌ها از شناختن ماشین دست دوم به مراتب سخت‌تر است!). و خریدن از نمایشگاه‌دارها... ‏اصلا حرفش را نزن که قالتاق صفت برازنده‌ی دلال‌های ماشین است.‏

‏5-‏ رینگ اسپورت نخرید.‏

ماشین‌ رینگ اسپورت و بزک شده، نماد آدم هیجانی است. و نماد پنهان‌کاری. اگر ماشین به خودی خود ارزشی ‏داشت، طرف برنمی‌داشت بزک دوزک کند. رینگ اسپورت یعنی که یک چیزهایی این وسط دارد پنهان می‌شود. ‏موتوری که سرسیلندر چسبانده، موتوری که سوپاپ ترسانده، موتوری که روغن می‌سوزاند، موتوری که... حتما ‏این طور نیست‌ها. ولی رینگ اسپرت خیلی وقت‌ها بو می‌دهد...‏

‏6-‏ تصادف گلگیر و در مهم نیست. اصلا گلگیرها را می‌توان جزء قطعات تعویضی به حساب آورد. خودتان را با لمس ‏کردن گلگیرها و درها منتر نکنید. برای ماشین دست دوم تصادف از جلو و سقف مهم است. ‏

کاپوتی که جمع شده و بعد صافکاری شده یک علامت بد است. این یعنی که موتور هم آسیب دیده، این یعنی که ‏شاسی ماشین هم تکانی خورده... یا رادیاتوری که فابریک ماشین نیست... این‌ها علامت‌های خوبی نیستند. ‏

به نظر من مهم‌ترین چیز در خرید یک ماشین دست دوم موتور ماشین است. قلب تپنده‌ای که قرار است لذت ‏رانندگی را به شما بچشاند. اگر موتور چیزی باشد غیر از آن سیستم هماهنگ اولیه، علامت خوبی نیست.‏

و سقف هم که معلوم است، ماشینی که سقفش رنگ تصادف به خود دیده یعنی که چپ کرده. و ماشین چپی... ‏

تصادف از عقب هم مهم است. ولی به شخصه برای من نه. برای کسانی که می‌خواهند ماشین‌شان تمیز باشد ‏تصادف از عقب هم مهم است. مثل گلگیر و در. ولی به نظر من نباید سخت گرفت... موتور ماشین از همه چیز ‏مهم‌تر است. مگر این‌که کامیونی از عقب چنان به ماشین زده باشد که نصف ماشین جمع شده باشد. که در این ‏صورت سقف هم مرود عنایت قرار می‌گیرد و حکم ماشین چپی را پیدا می‌کند!‏

‏7-‏ پشت فرمان بنشینید و برانید.‏

ماشین سرحال خودش را توی جاده نشان می‌دهد. بعد از 50 کیلومتر رانندگی در جاده است که عیار ماشین دست ‏آدم می‌آید. وقتی که سربالایی‌ها را می‌رود و توی سبقت شتاب می‌گیرد معلوم می‌شود که نسبت به هم‌پالکی‌هایش ‏چند مرده حلاج است...(هم‌پالکی‌ها مهم اند ها... از پراید انتظار نداشته باشید که توی سربالایی یک 405 را لوله ‏کند!) این سخت است. باید طرف آشنا باشد تا بگذارد تو 50 کیلومتر تو جاده برانی.‏

ولی مسافت کوتاه را می‌شود تجربه کرد. اگر ماشینی را که می‌خواهید بخرید خوب می‌شناسید خودتان برانید. اگر ‏نه، حتما کسی را که تجربه‌ی نشستن پشت 5 تا ماشین مثل آن را دارد همراه ببرید.‏

‏7-1 گاز بدهید و به همراه‌تان بسپرید که لوله اگزوز را نگاه کند. دود آبی نباید خارج شود. حتی به اندازه‌ی ‏اپسیلون گرم... ‏

‏7-2 گاز بدهید و شتاب بگیرید. اگر خوب شتاب نگرفت، شمع و سیستم احتراق، تعویض لازم است یا شاید ‏مشکلاتی جدی‌تر.‏

‏7-3 توی سربالایی گاز بدهید و شتاب بگیرید. اگر ماشین به نسبت هم‌نوعانش لش بود، دیسک و صفحه‌اش نیاز ‏به تعویض دارند. دیسک و صفحه هم ارزان نیستند... یا شاید مشکلاتی جدی‌تر.‏

‏7-4 گاز بدهید و با دور بالا سرعت را به 90-100 برسانید. اگر در این سرعت‌ها فرمان لرزید، پلوس‌ها درد و ‏مرض دارند و باید عوض شوند.‏

‏7-5 گاز بدهید و در سرعت 50-60 در یک خیابان صاف و بدون شیب و انحنا و مستقیم، فرمان را رها کنید. نباید ‏به یک سمت کشش داشته باشد. باید مستقیم برود. اگر نرفت، سیستم جلوبندی و فرمان مشکلی دارد. ‏

‏7-6 دور یک فرمان بزنید. طوری که فرمان تا ته چرخانده شود و حین دور زدن دیگر تمام چرخیده باشد... اگر ‏صدای ترتر یا تق تق شنیدید، صدای خطرناکی است. پلوس‌ها مشکل دارند و باید حتما عوض شوند. و اگر عوض ‏نشوند در سرعت‌های بالا ممکن است شما را به کشتن بدهند.‏

‏7-7 ترمز بگیرید. با سرعت‌های مختلف. اگر عملکرد ترمزها درست و درمان نبود، لنت ترمز باید عوض شود.‏

‏7-8 آیا مثل هم‌پالکی‌هایش گاز می‌خورد یا ضعیف‌تر است؟ این سوال را فقط کسی می‌تواند جواب بدهد که ‏تعداد زیادی از آن نوع ماشین را سوار شده باشد. سوالی بس مهم!‏

‏8-‏ کاپوت ماشین را بالا بزنید. ‏

اگر موتور زیادی تمیز بود و همه چیز برق می‌زد(با گازوئیل موتور را برق می اندازند!)، حکم رینگ اسپرت را دارد! موتور بعد از چند سال کار باید کمی خاک و خلی باشد. به زیر کاپوت نگاه کنید و ببینید ‏چیزی به آن فواره نزده؟ روغنی که با شدت به کاپوت خورده باشد یا آبی که نمد زیر کاپوت را پاره کرده باشد یا ‏‏... آب روغن ماشین را نگاه کنید. کمک‌فنرها را نگاه کنید.‏

‏9-‏ صندوق عقب را باز کنید.‏

زاپاس و جک‌ها و آچارها سر جای‌شان هستند؟ زاپاس را بردارید و به کاسه‌ی زیر زاپاس نگاه کنید. زنگ زدگی ‏دارد یا نه؟ نباید داشته باشد. زیر‌پایی‌های توی کابین را هم بردارید و به زیر نگاه کنید. نباید اثری از زنگ‌زدگی یا ‏پوسیدگی وجود داشته باشد...‏

‏10-‏‏ کاسه‌‌چرخ‌ ماشین‌ها بعد از 10-11 سال کار گود می‌کند.

برای چک کردن کاسه چرخ‌ها باید لاستیک‌ها را باز و بسته کرد که خارج از حوصله است. گود بودن کاسه‌چرخ‌ها ‏به خودی خود بد نیست. فقط اگر کاسه چرخ گودشده ترک‌های ریز داشت، باید حتما عوض شود... ممکن‌ است ‏بعد از خریدن ماشین متوجه این نکته شوید!‏

‏11-‏ ماشین‌های شناسنامه‌دار...‏

از آن‌جا که من معمولا با ماشینم دوست می‌شوم، برایش شناسنامه درست می‌کنم. هر گونه تعویض و تعمیری را ‏در این شناسنامه ثبت می‌کنم. این‌که چه کیلومترهایی روغن موتور عوض کرده‌ام، چه کیلومتری فیلتر هوا عوض ‏کرده‌ام، چه کیلومتری تسمه دینام، چه کیلومتری تسمه هیدرولیک، چه کیلومتری تسمه تایم، چه کیلومتری ‏پلوس عوض کرده‌ام. چه کیلومتری پمپ هیدرولیک عوض کرده‌ام... همه‌ی این‌ها را ثبت می‌کنم.‏

اگر فروشنده همچه اطلاعاتی را در اختیارتان قرار داد و مشخص بود که تعویضی‌های ماشین را کی انجام داده و ‏کدام‌شان به موعد نزدیک است، یعنی که طرف از آن‌هاست که باید ماشین ازشان بخری. حداقلش این است که ‏اگر مشکلی پیش آمد، می‌دانی که از کدام نقطه است. از عوض نکردن کدام تسمه است... این خودش خیلی ‏است...‏

‏12-‏ چراغ‌ها را می‌شود به راحتی عوض کرد. آینه را هم... این‌ها خرده‌کاری‌ها هستند.‏

‏13-‏ هیچ‌ وقت تمام سرمایه‌تان را خرج خرید خود ماشین و کارهای ثبتش نکنید. همیشه یک میلیون یا دو میلیون ‏تومان از سرمایه‌تان را برای تعمیرات احتمالی ماشینی که خریده‌اید کنار بگذارید. من بهش می‌گویم هزینه ‏بالاسری. وقتی این هزینه را نگه می‌داری، اگر اتفاقی افتاد حرص نمی‌خوری که چه ماشین بدی خریده‌ام و چه‌قدر ‏باید پول بابت تعمیرش بدهم.اگر هم اتفاقی نیفتاد، این مبلغ قشنگ سود خرید ماشین دست دوم است...‏

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۱۴
پیمان ..

‏1-‏ داشتم به چند ویدئوی تد در مورد ماشین‌های آینده نگاه می‌کردم. ‏

کار گوگل در زمینه‌ی خودروهای بدون راننده و ارائه‌ی 5دقیقه‌ای سباستین ثرون. ‏

حاصل کار بر و بچه‌های دانشگاه استنفورد که خودروی بدون راننده‌شان 3 میلیون مایل ( 4 میلیون و 800 هزار ‏کیلومتر) جاده‌های مختلف را بدون مشکل رانده بود و نتیجه‌ی کارشان اعجاب‌برانگیز بود. ماشینی که اشتباهات ‏احمقانه‌ی آدم‌ها حین رانندگی را مرتکب نمی‌شد و همیشه عاقلانه می‌رفت...‏

و بعد به ویدئوی پاتریک لین نگاه کرده بودم: دوراهی‌های اخلاقی ماشین‌های بدون راننده. چند مساله‌ی جالب در ‏مورد اخلاق ماشین‌های بدون راننده مطرح کرده بود که تمام تلاش‌های و اعجاب‌های دو ویدئوی قبلی را در ذهن ‏آدم چالش‌برانگیز می‌کرد.‏

هر سه ارائه عالی بودند. چه تصاویر خودروی بدون راننده‌ای که جاده‌ها و خیابان‌ها را زیر چرخ‌هایش در ‏تمیزترین شکل ممکن طی می‌کرد و حواسش به همه چیز بود. و چه مسائل اخلاقی این ماشین‌ها... این که در همه‌ی ‏زمینه‌ها اخلاق هم در نظر گرفته می‌شود و به مسائل اخلاقی هم فکر می‌کنند برایم دوست داشتنی بود. ‏

‏2-‏ هدف همه‌ی داستان‌های ماشین‌های بدون راننده کم کردن تلفات انسانی در تصادفات جاده‌ای و شهری است. ‏چیزی که ایرانی‌ها در آن سرآمد کشورهای دنیا اند...‏

‏3-‏ می‌گویند ایتالیایی‌ها بین کشورهای اروپایی خیلی شبیه ایرانی‌ها هستند. از نظر اخلاقی و رفتاری.‏

یک کلیپی را دیدم برای یکی از شهرهای کوچک ایتالیا: شهر کاردیتو. فوق‌العاده بود. قشنگ یک فیلم داستانی ‏بود.‏

با موبایل فیلم گرفته بودند. از زاویه‌ی بالکن یک کوچه‌ی نسبتا تنگ. یک فیات 500 جمع و جور که بدترین ‏حالت را برای دور دو فرمان در آن کوچه‌ی تنگ انتخاب کرده بود: هم جلویش ماشینی پارک بود و هم عقبش. ‏پیرمرد با سعی و تلاش فراوان زور می‌زد که دور دو فرمان بزند. چرا کمی جلوتر نرفته بود که دور زدن راحت‌تر ‏بود؟! موقعیت احمقانه‌ای بود. به لطف سنسورهای سپر جلو و عقب فیات 500 تا مرز کوبیدن به درهای ماشین‌های ‏عقب و جلو می‌رفت ولی تصادف نمی‌کرد. ‏

موقعیت آن‌جا دراماتیک شد که یک ماشین ازین طرف کوچه و یک ماشین از آن طرف کوچه آمدند و دو طرف ‏فیات 500 گیر کردند. پیرمرد راننده کوچه را بسته بود. دو تا ماشین‌ها چند بوق کوتاه زدند و بعد منتظر شدند. ‏

چند عابر پیاده آمدند و به موقعیت کمیکی که فیات 500 در آن گیر کرده بود نگاه کردند. یک پیرزن شروع کرد ‏به غر زدن. ولی هیچ کس عصبانی نشد. 2-3 نفر از عابران شروع کردند به فرمان دادن به پیرمرد برای این که ‏سریع‌تر دور بزند. ولی با 10 بار جلو عقب شدن هم فیات نمی‌توانست از آن مخمصه بیرون بیاید.‏

موقعیت کمیک‌تر شد. 4 تا موتور 1000 گنده با سرنشین‌های اسپورت و عشق سرعت و سیاه پوش سر و کله‌شان پیدا شد. ‏آن‌ها از موتورهای‌شان پیاده شدند و شاکی شدند که چرا کوچه بسته است. ولی هیچ کس با پیرمرد دعوا نکرد.‏

بعد از موتورسوارها یک دسته‌ی مذهبی از اهالی کلیسا به سردستگی کشیشی پیدا شدند و در ترافیک حاصل از ‏دور هزار فرمان فیات 500 گیر کردند. کشیش علامت را به پلیسی که آمده بود داد و رفت سراغ فیات 500 و ‏شروع کرد به فرمان دادن به پیرمرد. و مثل چی هم مراقب بود که پیرمرد یک وقت به ماشین جلویی و عقبی نزند ‏و نمالد...‏

قیامتی شده بود. ولی هیچ کس دعوا نمی‌کرد. پیرمرد اصرار داشت که در وحشتناک‌ترین موقعیت ممکن دور بزند ‏و بقیه همه می‌خندیدند و سعی می‌کردند که کمک کنند تا به هدفش برسد. بالاخره بعد از 30 -40 بار تلاش ‏پیرمرد موفق به دور زدن شد.‏

هیچ کس عصبانی نبود. همه برایش دست زدند. موتورسوارهای ترسناک به پیرمرد یک شاخه گل دادند... هیچ ‏کس با پیرمرد دیوانه دست به یقه نشد. همه سعی کردند او هر چه زودتر از آن مخمصه بیرون بیاید...‏

‏4-‏ مترو سوار شده بودم. خلوت بود. متروی خلوت جولانگاه دست‌فروش‌ها است. دستفروش‌های مترو بازاریاب‌های ‏خوبی هستند. می‌دانند که چه چیزی کی مشتری دارد. ماه مهر نزدیک است و پسر دست‌فروش دفتر 60 برگ و ‏‏100 برگ می‌فروخت. یک کیسه‌ی بزرگ دفتر داشت که به دنبال خودش می‌کشید و آرام تبلیغ می‌کرد. جوری ‏که وقتی از جلویم رد شد من نفهمیدم و حواسم از کتابی که می‌خواندم پرت نشد. یکهو دیدم صدای داد و بی‌داد ‏می‌آید. ردیف بعد از ما بود. پسر دست‌فروش ایستاده بود و نگاه می‌کرد فقط. صورتش قرمز شده بود. جوانکی که ‏نشسته بود داشت بهش فحش می‌داد.‏

‏-‏ گوساله، مگه کوری؟ هی می‌ری می‌یای هی این خورجینتو می‌زنی به پام بیدارم می‌کنی. ‏

صدایش را بالا برده بود و فحش می‌داد. ازین شاکی بود که چرا دست‌فروش او را از خواب ناز بیدار کرده است.‏

دست‌فروش زور می‌زد که چیزی نگوید. فقط گفت: خب سنگینه. بیا خودت بلند کن ببین می‌تونی...‏

جوانکی که نشسته بود دست بر دار نبود. بلند شد و کیسه‌ی دفترها را بلند کرد. پیدا بود که سنگین است. پیدا بود ‏که زور زد تا بلندشان کند. بلند کرد و بعد پرت کرد روی زمین.‏

پسر دست‌فروش باز هم چیزی نگفت. به ایستگاه رسیده بودیم. سریع پلاستیک سنگین دفترها را بلند کرد و از ‏قطار پیاده شد و رفت نشست روی صندلی ایستگاه...‏

‏5- ایرانی‌ها شبیه ایتالیایی‌ها نیستند. حس طنز ایتالیایی‌ها...‏

‏6-‏ دوای درد مرگ و میرهای جنگجویانه‌ی ایرانی‌ها در تصادفات رانندگی به نظرم خودروهای بدون سرنشین نیست. ‏ویدئوهای تد برای ما مثل فانتزی می‌مانند. یک دنیای خیالی دوست‌داشتنی را می‌سازند. فقط همین... به نظرم ‏خودروهای بدون سرنشین و بحث‌های اخلاقی بعد از آن فراتر از حد و حدود جامعه‌ی ایران است. ‏

به نظرم یک سری مقدمات وجود دارد که همان‌ها را هم بلد نیستیم. ‏

مهربانی از خصوصیات فطری نژاد آدمیزاد است. دوست داشتن هم‌نوع هم همین‌ طور... داستان ما سخت تر ازین حرف هاست و بدی اش این است که از بس مشکلات ابتدایی است، حل کردن شان و پیش بردن شان هیچ نکته ی دراماتیکی ندارد...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۴۳
پیمان ..

قشر متوسط یعنی همین. نان آور خانواده تمام روزهای کاری به اداره یا کارخانه برود و برگردد و تمام خانواده هفته‌ها ‏انتظار بکشند تا ۳ صفحه‌ی متوالی از تقویم قرمز شود و آن‌ها بزنند به جاده. کجا؟ یک جای سبز. تنها جای سبز ایران ‏کجاست؟ شمال!!! بدانند که مثل آن‌ها زیادند. تصمیم بگیرند نیمه شب راه بیفتند تا به ترافیک نخورند. اما همین که از ‏دروازه‌های شهر خارج می‌شوند، چراغ ترمزهای ماشین‌های جلویی سدی نفوذناپذیر بر تمام خوشی‌ها شود. به خودشان ‏بگویند که تا کرج است. ۳۰ کیلومتر راه برایشان ۴ ساعت طول بکشد. خورشید طلوع کند و سیاهی شب برود، اما قرمزی ‏چراغ ترمز ماشین‌های جلویی نرود. راهی که در روز عادی ۲ ساعت طول می‌کشد ۸ ساعت طول بکشد. راهی که در حالت ‏عادی ۴ ساعت طول می‌کشد، برایشان ۱۴ ساعت طول بکشد. توی تونل دچار گازگرفتگی و خفگی بشوند... چه می‌ماند ‏دیگر؟! ‏

اصلا چرا؟! ‏

و بعد از چرا: چه می‌توان کرد؟! ‏

امروز اخبار ساعت ۲ مصاحبه با معاون اول رییس جمهور را پخش می‌کرد. آقای معاون اول فاجعه‌ی ترافیک جاده‌های ‏منتهی به شمال را حس کرده بود و با هواپیما رفته بود ساری. می‌گفت که سه بار است که بزرگراه تهران شمال را ‏بازدید می‌کنم و تمام نیرویمان را گذاشته‌ایم تا این بزرگراه هر چه زود‌تر به سرانجام برسد. و از مردم عذرخواهی می‌‏کرد. عذرخواهی‌اش قشنگ بود. ولی تمام هم و غم دولت صرف چه چیزی داشت می‌شد؟ احداث یک جاده‌ی دیگر؟! ‏واقعا یک جاده‌ی دیگر چاره‌ی کار است؟ فیروزکوه. هراز. چالوس. جاده قدیم قزوین رشت. اتوبان قزوین رشت. ۵ تا ‏جاده مگر کم است؟ اصلا مگر مقصد این همه ماشین در خطه‌ی شمال چه قدر مساحت دارد؟ 

این یک قانون ثابت شده‌ی جهانی است که هر چه مساحت آسفالت بیشتر شود، ترافیک هم بیشتر می‌شود.1 یک جاده‌ی ‏دیگر به سوی شمال چه معنایی دارد؟ تعداد کشته‌های جاده‌ای ایران قرار است اضافه شود. برای من هر بزرگراه جدید، ‏هر آزادراه جدید در ایران این معنا را دارد. قرار است کشتارگاه توسعه بیاید. همین و تمام. ‏

چرا باید قشر متوسط برای یک تعطیلات ساده این همه رنج بکشد؟ چرا باید برای یک گردش ساده، این همه ترافیک را ‏تحمل کند؟ ‏

یک دلیلش به نظر من این است که مردم ما بلد نیستند.‌‌ همان قدر که بلد نیستند توی جاده رانندگی کنند،‌‌ همان قدر هم بلد ‏نیستند که به کجا مسافرت کنند. کسی یادشان نداده. آزمون‌های گواهینامه‌ی رانندگی در ایران، مهارت‌های رانندگی در ‏شهر است: پارک دوبل، دور دو فرمان، دور یک فرمان، راهنما زدن. همین‌ها... بعد طرف با بلد بودن همین چیز‌ها مجوز این ‏را پیدا می‌کند که  در جاده رانندگی کند.2 بی‌اینکه درکی داشته باشد که سرعت های مختلف چگونه ‏سرعت هایی هستند... کسی یاد ملت نداده که مسافرت فقط در شمال رفتن خلاصه نمی‌شود. این بوم و بر سوراخ سنبه‌های زیادی ‏دارد که همه می‌توانند درش پخش شوند و بیاسایند. ایران آن قدر که جاده‌هایش می‌نمایند، خشک نیست. خیلی از جاده ‏فرعی‌های ایران به جاهایی می‌رسند که برای یک تعطیلات ۲-۳ روزه عالی‌اند... و دقیقا مشکلات بعدی برای کسانی که ‏بلدند شروع می‌شود: نبود زیرساخت‌ها. هم فیزیکی. هم فرهنگی. ‏

هزینه‌ی اقامت فوق العاده بالا است. به طرز احمقانه‌ای هزینه‌ی اقامت کوتاه مدت در ایران بالا است. مردم بومی مناطق ‏ایران، آن قدر که رادیو و تلویزیون می‌گوید مهربان نیستند. به پلاک ماشین‌ها خیلی دقت می‌کنند. اگر عدد سمت راست ‏پلاک ماشینت مثل آن‌ها نباشد، توقع هر گونه رفتار وحشیانه‌ی رانندگی را می‌توانی ازشان داشته باشی و... ‏

و راستش به نظر من این رفتار مردم در تعطیلات خیلی دلایل و معناهای دیگر دارد که مغز من به آن‌ها قد نمی‌دهد... ‏

و البته خیلی چیزهای دیگر هم هست. حالت ایده آل مسافرت برای من راه آهن است. امن‌ترین و ارزان‌ترین (به جز ‏ایران) نوع مسافرت. اگر شبکه‌ی ریلی ایران توسعه می‌یافت، اولا تلفات جاده‌ای به مراتب کم می‌شد. ثانیا وقتی ملت با ‏یک تعطیلات ۳ روزه مواجه می‌شدند، همه با ماشین‌‌هایشان نمی‌ریختند سمت شمال. با قطار سریع السیر، در عین آرامش ‏به یکی از ده‌ها نقطه‌ی گردشگری ایران می‌رفتند. بعد آنجا سوار ماشین‌های محلی می‌شدند و به گشت و گذار می‌‏پرداختند. این جوری فایده‌ی مسافر برای آن شهر و دیار بیشتر محسوس می‌شد... ‏

این اصرار بر جاده ساختن را درک نمی‌کنم. هر جای ماجرا را که می‌گیری، سر و کله‌ی صنعت مادر ایران پیدا می‌شود: ‏خودروسازی. سایپا و ایران خودروی لعنتی. چه می‌شد اگر به جای خودروسازی می‌رفتیم سمت واگن سازی، می‌رفتیم ‏سمت لوکوموتیو و ریل سازی؟! ‏

 

1: صفحه ی 281 از کتاب ترجمه ی فارسی "پویایی شناسی کسب و کار" نوشته ی جان استرمن شرح حال این چرخه را آورده است...
2: یکی سال پیش خانم "نکیسا نورایی" در صفحه ی فیس بوکش فرآیند گرفتن گواهینامه ی رانندگی در آلمان را روایت کرده بود. خواندنش خالی از لطف نیست:
"اندر احوالات من و گواهینامه رانندگی آلمانی:
اول اینکه کلا گواهینامه گرفتن در آلمان ارزان نیست، چون باید خیلی تعلیم دیده باشی، امتحان از دو قسمت تئوری و شهری تشکیل می شه. امتحان تئوری خودش یک غوله. حدود نهصد سوال هست که باید بخوانی. از این بین فقط سی تا سوال در امتحان هست که مجموع نمره اش صد و ده می شود و باید نمره صد بگیری تا قبول بشی. بعد سوالها تستی هم هست، اگه دو تا جواب درست باشه و فقط یکی رو زده باشی نمره اش رو نمی گیری. در یه کلام باید قوانین رو خوب فهمیده باشی. بعد از امتحان تئوری، نوبت شهری می شود.
من چون گواهینامه ایران رو ندارم، باید مراحل تعلیم رانندگی در شهر رو مثل یک آلمانی بگذارنم. تنها تفاوتش البته با دارنده گواهینامه ایرانی در آموزشهای اتوبان و رانندگی در شب است. هفت ساعت رانندگی در اتوبان و خارج شهر و دو ساعت رانندگی در شب.
من هفت ساعت رانندگی در اتوبان رو گذراندم. می دونین که در اتوبانهای آلمان محدودیت سرعت وجود ندارد. به همین وحشتناکی!‌
قبلا در حین ساعتهای اموزشی معلمم من رو در اتوبان هم برده بود اما خیلی کوتاه. همان کوتاه مدت هم برای سکته کردن من کافی بود. ماشینهای مثل یک ترقه از کنارم رد می شدند و من فقط فرمان ماشین را محکم گرفته بودم.
دفعه اول که چهار ساعت در اتوبان راندم، تمام عضلات بدنم تا یک روز گرفته بود. از ترس و از استرس پاهایم خشک شده بودند.
دیروز که سه ساعت بعدی بود،دیگه به سرعت صد و بیست عادت کرده بودم. معلمم گفت باید با صدو پنجاه بری. توجه داشته باشین که پدال گاز زیر پای معلم هم هست، وقتی من گاز نمی دادم خودش زحمت گاز دادن رو می کشید. بهم گفت باید رانندگی در سرعتهای مختلف رو یاد بگیری. هنوز انگشتهای دستم درد می کنه. از بس که فرمان را فشار دادم. اتوبان دست کم سه تا لاین داره. لاین سمت راست برای کامیون و رانندگی معمولی و دو تا لاین بعدی برای سبقت گرفتن است. من وقتی برای سبقت گرفتن از کامیونها به لاین دوم می رفتم، یه دفعه یه چیزی مثل ترقه از کنارم در لاین سوم رد می شود و بعد از چند ثانیه در افق ناپدید می شد. من با سرعت متوسط صدو چهل می راندم، دیگه خودتون حساب کنین ماشینی که مثل تیر از کنارم رد می شد چه سرعتی داشت.
هنوز تمام بدنم درد می کنه..."

 

پس نوشت: سندی تصویری از قانون "هر چه مساحت آسفالت بیشتر شود، ترافیک هم بیشتر می‌شود.":

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۲
پیمان ..

کتاب ده روز با داعش را خواندم. کتاب خوبی بود. تکه‌های زیادی را خط کشیدم. یورگن تودنهوفر، روزنامه نگارآلمانی ‏برایم ستودنی بود. هر چند به نظرم اگر من کتاب را می‌نوشتم، توصیف‌های دقیق‌تر و بهتر و جزئیات بیشتری را شرح می‌‏دادم و روایتم جذاب‌تر می‌بود. ولی دل و جرئت تودنهوفر برای سفر به قلمرو سرزمین دولت اسلامی و تیزبازی‌های او و ‏موی دماغ شدنش چیزهایی هستند که فقط از آن پیر آلمانی برمی آید و لاغیر. کتاب تصویر بی‌طرفانه‌ای از داعش ارائه ‏داده بود و جان کلام داعش را شرح داده بود. ‏

و راستش... داعش یک جذابیت غریبی دارد. جذابیتی که باعث می‌شود جوانان هلندی و انگلیسی و آلمانی و مراکشی و ‏آمریکایی، زائرانه هزاران کیلومتر راه را بکوبند بروند ترکیه و از مرزهای ترکیه وارد قلمرو دولت اسلامی شوند و بجنگند. ‏جذابیتی که برای منی که در یک جامعه‌ی مثلا اسلامی زندگی می‌کنم هم قابل لمس است... چه جذابیتی؟ جذابیت دروغ ‏نگفتن. ‏

داعش دروغ نمی‌گوید. ادعای قوانین صدر اسلام را دارد و ازین که مطابق صدر اسلام برده داری کند، غیرمسلمان‌ها را ‏بکشد، گردن بزند، انگشت قطع کند، زنان ایزدی را تبدیل به کنیز کند و همچون کنیزان صدر اسلام از آن‌ها بهره کشی ‏جنسی کند هیچ ترسی ندارد. می‌گوید اسلام همین است و بی‌هیچ چون و چرایی اجرایش می‌کند. حرف‌ها و عمل‌هایش ‏دوپهلو نیستند. وحشی‌گری اگر می‌کند، انکار نمی‌کند... و فکر می‌کنم ادعای دروغ نگفتن، آن قدر جذاب است که هیچ ‏گاه تفکر داعشی از بین نرود... ‏

چه می‌خواستم بگویم؟ 

آهان. شبکه‌های اجتماعی پر شده است از مرثیه‌هایی که برای سربازهای دیروز سراییده شده. سربازهایی که توی یک ‏تصادف رانندگی کشته شده‌اند. من به شخصه از راننده اتوبوس‌ها خوشم نمی‌آید. جمله‌ام هم این است: راننده ‏کامیونی که نمی‌تواند با جاده کنار بیاید و از تنهایی خودش و جاده ترسان می‌شود، می‌رود راننده اتوبوس می‌شود... باز ‏هم بی‌مسئولیتی یک راننده اتوبوس کار دست همه داد. مرثیه‌ها در مورد سرباز‌ها زیادند. به حق هم هستند. بار اول نیست ‏که. از آن اتوبوس سال‌های دور المپیادی‌های دانشگاه شریف بگیر تا دیروز... کشتار جمعی به همین‌ها می‌گویند دیگر. ‏چیزی که حالم را به هم زد، رفتار دروغین مسئولان بود. از رییس جمهور تا فرمانده نیروی زمینی. آن تریپشان که ‏خواسته‌اند از بازماندگان و خانواده‌های از دست رفتگان دلجویی کنند. رفته‌اند ملاقات. این‌ها همه‌اش دروغ است. ادای ‏رفتار مسئولانه است. فشار رسانه‌ها است... ‏

اسلام می‌گوید خون هر مسلمان به اندازه‌ی پول 100شتر می‌ارزد. از آن حکم‌های صدر اسلامی است که بی‌تغییر مانده ‏است. این روز‌ها شتر دیگر ارزان است. مثل صدر اسلام نیست که وسیله‌ی نقلیه‌ی راه‌های دور باشد. مثل صدر اسلام نیست ‏که ارزش آن چنانی داشته باشد. این روز‌ها اگر پراید را هم وسیله نقلیه‌ی راه‌های دور حساب کنی باز پول خون یک ‏مسلمان عدد قابل اعتنایی می‌شد... پول 100شتر می‌شود ۱۹۰ میلیون تومان. به اندازه‌ی پول یک ماشین شهری متوسط ‏حرام قلمه‌های بی‌شمار ایران... کاریش نمی‌شود کرد. خون مسلمان توی صدر اسلام خیلی گران بوده. ولی این روز‌ها به ‏دلایلی که من دانشش را ندارم ارزان حساب می‌کنند. بعد مسلمان‌ها با هم از هر نظر برابرند. اینکه این مسلمان المپیاد ‏فیزیک دارد، آن یکی معتاد است، این یکی سرباز است و ازین حرف‌ها نداریم. توی اسلام همه با هم برابرند و پول خون ‏شان هم با هم برابر است. این یعنی اینکه ما در اسلام فردیت به آن معنا نداریم. اینکه در کشورهای غربی پول خون یک ‏استاد دانشگاه ۱۰۰۰ برابر پول خون یک کارگر است، یعنی فردگرایی. به خاطر همین کشته شدن ۱۹ تا سرباز یا ۴۵ نفر ‏مسافر یا ۷ تا المپیادی فیزیک شریف هیچ فرقی ندارد. فرد معنایی ندارد. برای مرجع تقلیدی که توی قم نشسته و فتوا صادر ‏می کند، سرباز و المپیادی و کارگر و مسافر توفیری ندارد. می‌خواهم بگویم این مرثیه سرایی‌ها همه بازی مدرنیسم است. ‏وقتی اصل غرامت بر اساس احکام صدر اسلام پرداخت می‌شود، دلجویی هم باید به سبک صدر اسلام باشد. ازین دلجویی ‏های مدرنیته که پیام تسلیت بدهیم و این حرف‌ها همه‌اش سیاست است و دروغ. ما که می‌دانیم ریشه‌ی فکر و عمل از ‏همان فکر 100شتر و برابری می‌آید و ۱۹ تا کمتر و بیشتر توفیری ندارد برای شما. چرا می‌خواهید سر ما را گول بمالید؟! ‏

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۹
پیمان ..