سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۷۷ مطلب با موضوع «اجتماع» ثبت شده است

وقتی نام «سعید طوسی» را می‌شنوید یاد چه چیزهایی می‌افتید؟ قاری قرآن، جلسات آموزش قرائت قرآن به نوجوانان پسر، تجاوز، پرونده‌ی قضایی، بی‌بی‌سی؟ 

مطمئناً این به یادتان می‌آید که پرونده‌ی تجاوز او در جلسات آموزش قرآن به نوجوانان چند سال در قوه‌ی قضاییه باز بوده و به‌محض علنی شدن در رسانه‌ها او تبرئه شد. کاری نداریم که این اتهام واقعیت داشته یا نداشته. کاری نداریم که این اتهام راست بوده یا دروغ. ما در حد قضاوت نیستیم. فقط می‌دانیم که پرونده‌اش در قوه قضائیه از سال 1390 باز بود. بعد هم‌زمان با مصاحبه‌ی شاکیان او با بی‌بی‌سی پرونده‌اش مختومه و او تبرئه شد.  بعدازآن هم رئیس یکی از قوا هم تمام‌قد پشتش ایستاد و درج هرگونه خبر علیه او را جرم اعلام کرد. می‌خواهم بگویم آخرش روشن نشد که آن اتهام واقعیت داشته یا نه.

یک پیش فرضی در حاکمیت ایران وجود دارد که اگر خبر یک رسوایی یا فساد از زبان رسانه‌های غیرخودی اعلام شود، آن رسوایی و فساد را نباید پذیرفت. حتی در مواردی مشاهده می‌شود که چون بی‌بی‌سی یا صدای آمریکا یک فساد را بیان کرده‌اند پس آن فساد مشروع است و باید به فاسد جایزه هم بدهیم.

اتفاقات اجتماعی به‌یک‌باره رخ نمی‌دهند. سیستم‌های اجتماعی خلق‌الساعه نیستند. همگی روند دارند. بازخورد دارند. یک اتفاق کوچک می‌افتد. سیستم یک واکنشی نشان می‌دهد. واکنش بعدی مسلماً هم‌زمان اتفاق نمی‌افتد. تأخیر جزء جدایی‌ناپذیر همه‌ی سیستم‌های اجتماعی است.

خبر تبرئه‌ی سعید طوسی در بهمن‌ماه سال 1396 منتشر شد؛ و حالا با تأخیری 4 ماهه شاهد واکنش سیستم اجتماعی به آن ماجرا هستیم: تجاوز یک ناظم مدرسه‌ی غیرانتفاعی در منطقه‌ی 2 تهران به 8 دانش‌آموز پسر. اگر سعید طوسی می‌تواند چرا ما نتوانیم؟!

در سال 1390 تلگرام وجود نداشت. اینستاگرام هم نبود. خیلی‌ها هنوز گوشی‌های تلفن همراهشان اینترنت نداشت. اما در سال 1397 دیگر چنین خبری نمی‌تواند مسکوت بماند. نمی‌تواند 5 سال در سکوت مدفون شود و آخرش بی‌بی‌سی آن را علنی کند. رسانه‌های اجتماعی آن را علنی کردند. نمایندگان مجلس شورای اسلامی واکنش نشان دادند. وزیر آموزش‌وپرورش به مجلس فراخوانده شد و بعد رهبری به ریاست قوه قضاییه دستور داد پس از محاکمه، در اسرع وقت حدود الهی در رابطه با متهمان اجرا شود.

راستش نمی‌دانم چه بگویم... فقط دارم می‌بینم که نگاه «رویداد محور» جای نگاه «روند محور» را گرفته است. انگار کسی نگاه نمی‌کند که داستان از کجا شروع‌شده. من هم ادعا نمی‌کنم که می‌دانم داستان از کجا شروع‌شده. مطمئناً قبل از قصه‌ی سعید طوسی هم‌داستان شروع‌شده بوده. کسی که می‌خواهد روندمحور نگاه کند باید تحقیق کند. ولی این‌که اتفاقی بیفتد و تو بلافاصله بخواهی سروته مسئله را هم بیاوری... 

شاید یکی بگوید جلوی ضرر را هر وقت بگیری فایده است. ولی مشکل من اینجاست که ما باید یک سیستم روبه‌رو هستیم. هیچ معلوم نیست که این سیستم در واکنش به رویداد اول چه پاسخ‌های دیگری را هم داده است. پاسخ‌هایی که شاید هیچ‌کداممان خبردار نشده‌ایم. هیچ معلوم نیست که سیستم درجاهای دیگر واکنش‌های دهشتناک‌تری را نداده باشد. مشکل من اینجاست که اگر آن ناظم مدرسه را اعدام هم کنند بازهم احساس عدالت به من دست نمی‌دهد. مشکل من اینجاست که اتفاقاً اگر آن ناظم مدرسه را اعدام کنند پیش خودم احساس می‌کنم که ظلم و بی‌عدالتی بیشتری حکم‌فرما است...


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۳
پیمان ..

یک جایی قبلاً خوانده بودمش. الآن هر چه می‌گردم نمی‌یابم. ولی قشنگ یادم است. البته چند تا خبر هم در تأییدش پیدا کردم. 

دنبال سرمایه‌گذاری افغانستانی‌ها در ایران و نقششان در توسعه‌ی ایران بودم. به بندر چابهار رسیده بودم. هند و افغانستان سرمایه‌گذاری‌های هنگفتی در چابهار انجام داده‌اند؛ طوری که اگر بگوییم چابهار کنونی را آن‌ها آباد کرده‌اند پر بیراه نگفته‌ایم. مخصوصاً هند که برایش افغانستان دروازه ورود به خیلی از کشورهای آسیای میانه است.

یکی از گلوگاه‌های توسعه‌ی چابهار برای هندی‌ها متصل نبودن چابهار به شبکه‌ی ریلی ایران و آسیا است. هندی‌ها گفته بودند که سرمایه‌ی موردنیاز برای ساخت راه‌آهن چابهار زاهدان و اتصالش به راه‌آهن افغانستان را تمام و کمال پرداخت می‌کنیم. ایرانی‌ها هم تیزبازی درآورده بودند که باید ریل‌ها را ایران و مشخصاً ذوب‌آهن اصفهان بسازد. تصمیم عاقلانه‌ای بود: اشتغال‌زایی و تولید ملی و این حرف‌ها. 

اما ذوب‌آهن در تأمین ریل‌های راه‌آهن چابهار زاهدان ناتوان است. عملاً باعث تأخیر عظیمی در اتصال هند و افغانستان و تبدیل‌شدن ایران به یک مسیر ترانزیتی بزرگ‌شده است. 

اولاً این‌که نوع ریلی که ذوب‌آهن اصفهان توان تولیدش را دارد ریل‌های U33 است که توان سرعت‌های بالاتر از 110-120 کیلومتر بر ساعت را ندارد. یک فنّاوری خیلی قدیمی. این محدودیت سرعت برای قطارهای باری یعنی این‌که متوسط سرعت آن‌ها 55-60 کیلومتر بر ساعت باید باشد. وقتی تو سرمایه‌گذار خارجی پر و پا قرصی چون هندوستان داری که همه جور تأمین مالی‌ات می‌کند برای چه فنّاوری 50 سال پیش جهان را به کار ببری؟

ثانیاً قرار بوده ذوب‌آهن فنّاوری تولید ریل‌های UIC60 را از سال 1389 به دست بیاورد که بعد از 8 سال هنوز نتوانسته. ریل‌های UIC60 توان سرعت‌های بالاتر از 180کیلومتر بر ساعت را برای قطارها فراهم می‌کنند. 

البته مدیرهای ذوب‌آهن زرنگ‌اند و تقصیر تو بود تقصیر من نبود خوبی راه انداختند بعدش؛ که راه‌آهن به ما پول نقد نداده. اوراق داده. اوراق حقوق کارگر ما نمی‌شود. ما تیرآهن تولید کنیم می‌توانیم صادرات کنیم. در این شرایط دلاری صادرات بهتر است یا تولید برای بازار داخل؟ و الخ... بهانه و این حرف‌ها. ته ماجرا ولی ناتوانی ذوب‌آهن اصفهان است و عقب‌ماندگی و عقب‌ماندگی.

بعد قصه‌ی این ریل‌های U33 و UIC60 من را به فکر فروبرد. 

ذوب آهنی‌ها دوست داشتند که همان ریل‌های U33 را باز هم تولید کنند و بیندازند توی خط. عمده ی خطوط راه‌آهن ایران U33 است. یعنی تقریباً تمام قطارهای حاضر در ایران مجبورند که کند حرکت کنند. حتی اگر توانش را داشته باشند باز هم نباید سریع حرکت کنند. خطوط راه‌آهن ایران کشش آن را ندارند... به این فکر کردم که کلاً کار کردن در ایران هم‌چنین وضعیتی دارد. 

آدم‌ها (قطارها)یی هستند که می‌توانند برای حل مشکلات و کسب‌وکار و به‌طورکلی انجام کار (جابه‌جایی) سریع باشند؛ می‌توانند به‌سرعت باعث پیشرفت شوند؛ به‌سرعت از نقطه‌ی A به نقطه‌ی B برسند و اهداف بسیاری را محقق کنند.

 اما در عمل اتفاقی که می‌افتد این است: ریل‌ها (مسیرها) گنجایش سرعت‌بالا را ندارند. این آدم‌ها با همه‌ی توانشان در ایران مجبور می‌شوند که کند حرکت کنند. عملاً بین آن‌ها و لکوموتیوهای عقب‌مانده‌ی 70 سال پیش هیچ تفاوتی وجود ندارد. اگر تند حرکت کنند ریل‌ها آن‌ها را از مسیر بیرون می‌اندازند. این لکوموتیوهای توانمند عقربه‌ی کیلومترشمارشان تا 280 کیلومتر بر ساعت هم شماره خورده است. اما حداکثر سرعتی که می‌روند 110 کیلومتر بر ساعت است... 

و هر چه قدر هم که نیاز به ریل‌های UIC60 برای سرعت بیشتر حس می‌شود، باز هم نهادهایی وجود دارند که دوست ندارد ریل‌ها به‌روز شوند. نه توانش رادارند و نه دوست دارند که این اتفاق بیفتد. ذوب‌آهن اصفهان اینجا فقط یک استعاره است و ریل‌های U33 یک حقیقت بزرگ در ایران.


۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۷
پیمان ..

1- یکی از بهترین رمان‌هایی که در چند وقت اخیر خواندم «موسم هجرت به شمال» بود. یک کتاب لاغر 133 صفحه‌ای از یک نویسنده‌ی سودانی به نام «طیب صالح». ترجمه‌ی نشر چشمه را خواندم. مهم‌ترین رمان عربی قرن بیستم از آکادمی ادبیات عرب دمشق در سال 1966 نوشته شده بود و فوق‌العاده بود. 

سودان کشور درب‌وداغانی است. همان موقع هم درب‌وداغان بود. ولی ادبیات مثل خودروسازی نیست که نیاز به زیرساخت و مدیریت و هزار چیز دیگر داشته باشد. راه میانبر است. در یک سرزمین بی‌استعداد و عقب‌افتاده هم می‌تواند تولید شود و تمام دنیا را به‌بهت و حیرت برانگیزد.

«موسم هجرت به شمال» از آن کتاب‌هاست که هم داستان سرگرم‌کننده و هیجان‌انگیزی در روبنا دارند و هم به‌موازات آن در زیربنا قصه و ساختاری تکرارشونده و تکان‌دهنده را روایت می‌کنند.

«موسم هجرت به شمال» قصه‌ی بازگشت راوی است از انگلستان به سرزمین مادری خودش سودان. او بعد از 7 سال تحصیل در انگلستان و گرفتن دکترا به روستای پدری خودش برگشته تا در سودان مشغول به کار و آباد کردن مملکت شود. در آنجا با فردی آشنا می‌شود به اسم مصطفی سعید که گذشته‌ی نامعلومی دارد. اما راوی سنگ صبور او می‌شود و ما فصل‌به‌فصل با گذشته‌ی اعجاب‌برانگیز مصطفی سعید آشنا می‌شویم: یک نخبه‌ی سودانی که در جوانی به انگلستان رفته، مدارج تحصیلات عالیه را در آنجا به‌سرعت طی کرده وزندگی پر شر و شوری را از سر گذرانده. با 3 زن انگلیسی داستان‌ها داشته و بعد از 7 سال زندان در انگلستان به کشور خودش برگشته و ترجیح داده با هویتی نامعلوم ساکن یک روستای دورافتاده در سودان شود. مواجهه‌ی مصطفی سعید با جامعه‌ی غرب و مواجهه‌ی راوی با جامعه‌ی پدری خودش اساس روایت تودرتوی این کتاب است.

2- توئیت های کاوه مدنی دردناک و زیبا هستند. آدم نمی‌داند چه بگوید. جمله‌هایی که می‌گوید برای منی که در ایران هستم و زخم‌ها خورده‌ام تا مغز استخوان قابل‌لمس است: من خودم بودم اما خودی نبودم...

توئیت کاوه مدنی

عناوین و افتخارات کاوه مدنی ستایش برانگیز بودند:

چهره نوین مهندسی عمران آمریکا (۲۰۱۲)

دانشمند برجسته جوان در علوم زمین (۲۰۱۶)

جایزه تحقیقاتی والتر هوبر انجمن مهندسان عمران آمریکا(۲۰۱۷) و...

او از شهریور 1396 معاون بین‌الملل، نوآوری و مشارکت فرهنگی – اجتماعی سازمان حفاظت محیط‌زیست ایران شد. اما 7 ماه بعد چنان شرایطی را برایش ایجاد کردند که تنها توانست فرار کند و اشک بریزد و این‌چنین توئیت های دردناکی را بنویسد. 

به خاطرش خیلی‌ها نومید شدند. به خاطرش خیلی‌ها فحش نوشتند. اما...

3- راوی «موسم هجرت به شمال» نخبه بود. در سودان درس خواند و در انگلستان دکترا گرفت. اما توی کتاب یکجایی یک قصه‌ای از دوست ایام کودکی‌اش تعریف می‌کند که به قصه‌ی کاوه مدنی پر بی‌ربط نیست:

«محجوب هم‌سن من بود و ما کودکی را باهم گذرانده بودیم. روی نیمکت‌های چسبیده به هم در دوره‌ی ابتدایی درس‌خوانده بودیم. او از من باهوش‌تر بود. زمانی که دوره‌ی ابتدایی را تمام کردیم او به من گفت «همین‌قدر درس برای خواندن  و نوشتن و حساب کافی است. ما مردمانی کشاورزیم مثل پدران و اجدادمان. آنچه برای کشاورز از تعلیم ضروری‌تر است همانا نوشتن یادداشتی یا خواندن روزنامه‌ای و آموختن احکام نماز است که آن‌ها را فراگرفته‌ایم. تا اگر هم مشکلی برایمان پیش بیاید بتوانیم به‌واسطه‌ی احکام با آن کنار بیاییم.»

و من درس را ادامه دادم و محجوب به نیرویی بالنده در روستا تبدیل شد، او امروز رئیس انجمن برنامه‌ریزی کشاورزان و سندیکای تعاونی‌هاست. همان‌طور که عضو هیئت‌امنای بیمارستانی است که ساختنش رد حال اتمام است. همچنان که سرآمد شخصیت‌هایی است که برای رفع مظالم روستاییان با مدیریت‌های مرکزی ارتباط مستقیم دارند. تازه وقتی‌که مسئله استقلال پیش آمد محجوب به عنوانی یکی از رهبران حزب سوسیال‌دموکرات روستا هم تعیین شد. معمولاً ما در بحث‌هایمان به خاطرات دوران کودکی‌های خود اشاره می‌کردیم. روزی به من گفت «امانگاه کن حالا تو کجایی و من کجا. تو کارمند مهمی در دولت شده‌ای و من در این روستای دور از همه‌چیز کشاورز ساده‌ای بیش نیستم.» و من هیجان‌زده به او گفتم «تویی که برنده شدی، نه من، چون تو بر روی زندگی واقعی مردم تأثیر می‌گذاری. اما ما کارمندانی هستیم که نه به‌پیش می‌بریم و نه به پس. آدم‌هایی مثل تو وارث حقیقی و شرعی حکومت‌اند. شما عصب زندگی هستید. شما نمک زمینید.» او خندید و گفت «اگر ما نمک زمین هستیم پس این زمین، زمینی بی‌نمک است.» ص 81

4- این یک حقیقت است: نخبه کسی است که توان حل مسائل کلاف و پیچ‌درپیچ را داشته باشد. صفحه‌ی ویکی پدیای «نخبه» که بروی یک مثال قشنگ می‌زند از تفاوت یک فرد نخبه در حل یک مسئله با یک فرد معمولی. این‌که نظام‌های آموزشی فقط توان حل مسائل موازی را می‌سنجند و توان حل مسائل سری است که مهم است و الخ... 

حکایت کاوه مدنی تراژیک شد، ولی حقیقتش ته ماجرا همان داستان راوی کتاب موسم هجرت به شمال و دوست دوران کودکی‌اش است: به‌دردبخور بودن و توان حل مسئله. به صفحه ویکی پدیای کاوه مدنی هم که نگاه می‌کنی می‌بینی کاوه مدنی در مدت 6 ماهه‌ی مدیریتش هیچ پروژه‌ی خاصی را راه‌اندازی نکرد و هیچ نمود خارجی‌ای نداشت. بااینکه ساختارهای اجتماعی مربوط به محیط‌زیست و سازمان‌های مردم‌نهاد مرتبط با آن در ایران از خیلی مسائل دیگر کامل‌تر و جلوتر است، بازهم پروژه ی خاصی شروع نشد و اتفاقی نیفتاد.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۷
پیمان ..

تا به اینجای عمرم در ایران تنها تفاوتی که بین موسسات کاری دولتی و خصوصی دیده‌ام این بوده که در موسسات دولتی برای دستشویی رفتن باید از دمپایی آخوندی استفاده کنی؛ اما در موسسات خصوصی با کفش خودت می‌روی دستشویی و این طرف آن طرف. بهره وری، نوع روابط بین آدم‌ها و این حرف‌ها یکی است: لا تفاوت بینهم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۵
پیمان ..

ارتباط مستقیمی خواهند داشت با یک جناب سرهنگی در پلیس راهنمایی رانندگی. آقای پلیس هم از حفظ اسم مسیرهای پرترافیک را می‌گوید. بعد اعلام می‌کند که 80 درصد تصادفات رانندگی اتفاق افتاده در جاده‌های مواصلاتی کشور به دلیل تخطی از سرعت مجاز و سبقت غیرمجاز و... اتفاق افتاده است. حین حرف‌هایش هم تصاویری از ماشین‌های زندانی‌شده در ترافیک‌های احمقانه پخش می‌شود. همین و همین. 

به این فکر می‌کنم که صداوسیما برای کم کردن آمارهای کشت و کشتارهای جاده‌ای ایران چه کرده؟ 

هیچ‌چیزی به ذهنم نمی‌رسد. این آمارها و اخبار احمقانه‌ترین و بی‌حس‌ترین نوع هشدارند. به من می‌گویند 80 درصد تصادف‌ها به خاطر سرعت بوده، بعد تصویر ترافیک‌های سنگین را نشان می‌دهند. پس چه جوری توی سرعت ماشین‌ها تصادف می‌کنند وقتی این‌همه ترافیک است؟! منی که این تصاویر را می‌بینم هیچ‌چیزی توی ذهنم نمی‌ماند. 

یک سری برنامه‌ی پلیس نامحسوس نشان می‌دادند. عده‌ای گاو و گوساله عین کفتار و بزمجه رانندگی می‌کردند. پلیسی هم با زانتیا می‌افتاد دنبالشان و آن‌ها را می‌گرفت. همین و همین. بیشتر نمایش باعرضه بودن پلیس بود. ته دل آدم قلقلک می‌شد که یک‌بار سربه‌سر یکی از این زانتیاها بگذارد و آن‌ها را با حرکت‌های کبرا یازدهی بپیچاند که این‌قدر لاف تیزوبز بودن نیایید. تازه آخرش وقتی آن گوساله را می‌گرفت از بس محترمانه برخورد می‌کرد آدم حالش به هم می‌خورد. پلیس آمریکا همچه گوساله‌ای را بگیرد توی همان خیابان اعمال قانونی عبرت‌انگیزی رویش انجام می‌دهد. اما ایران... قربان پلیس مهربانمان بشوم. 100 هزار تومان جریمه می‌کند. خودرو را هم 24 ساعت توقیف می‌کند. همین. راستش من یکی تصادف‌هایی که توی زندگی‌ام دیده‌ام شبیه این کنترل نامحسوس‌ها هم نبوده. از بس احمقانه و به خاطر اشتباهات کوچک بوده که فقط حرص می‌خورم...

دیگر توی جهان ثابت‌شده است که تو وقتی می‌خواهی تغییری در طرز نگرش و رفتار آدم‌ها ایجاد کنی به‌جای آمار و ارقام و استدلال‌های عقلانی و فلان و بیسار باید برایشان قصه بگویی. باید داستان تعریف کنی. باید بروی سراغ یک تصادف واقعی. صحنه‌های وقوع را بازسازی کنی. فیلم بگیری. بعد بروی سراغ تک‌تک آدم‌هایی که توی آن تصادف ضربه دیده‌اند. دختربچه‌ای که یتیم شده. جوانی که فلج شده و... این‌ها قصه‌اند. این‌ها هستند که فاجعه‌ی تصادف را تا فی‌ها خالدون در مغز آدم‌ها فرومی‌کنند. این‌ها مستندسازی‌اند. این‌ها قصه گفتن است. من یکی وقتی می‌بینم چند تا ماشین توی جاده تصادف کرده‌اند و چند تا نعش آن‌طرف کاورکشیده روی زمین‌اند، به‌شدت کنجکاو می‌شوم که چطور همچه اتفاقی افتاده. مسلماً خیلی‌ها این کنجکاوی در آن‌ها ایجاد می‌شود. اما قصه‌ی تصادف‌ها همراه آسیب‌دیده‌هایشان به فراموشی سپرده می‌شود... انگار در ایران تنها راه فهمیدن قصه این است که خودت هم تصادف کنی و قصه را عملاً تجربه کنی...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۷
پیمان ..

1- وقتی گفت آدم‌ها را چطور جمع کرده به استعدادش ایمان آوردم. حالاها فهمیده‌ام که بسیج کردن آدم‌ها هم یک‌جور استعداد ذاتی می خواد. یک توانایی خدادادی و یک نوع از هوش را می‌خواهد. 

اما پیش از هر چیزی او یک مادر بود و همین مادر بودنش بیش از هر چیزی من را تکان داده بود. او یک مادر ایرانی بود. زنی که چرخ گردان چرخیده بود و قرعه را به نام ازدواجش با یک مرد افغانستانی زده بود. مردی که به‌عنوان یک شوهر همه جوره تکمیل بود. همراه بود، مهربان بود، هر چه از دستش برمی‌آمد به پایش می‌ریخت. فامیل‌هایش اول از افغانستانی بودن او چندششان می‌شد. اما بعد از چند سال حالا در هر جمعی دوست دارند که شوهر او هم بیاید و مجلس‌آرا بشود... 

او مادر بود. کودکی داشت که درد بی شناسنامگی هرلحظه از زندگی‌اش را تلخ کرده بود. نشسته بود روبه‌رویم و داستان واکسن زدن کودکش را تعریف می‌کرد. این‌که بچه‌ی معصومش را برده درمانگاه،‌ اما نگذاشته‌اند که واکسن فلج اطفال بزند. گفته‌اند که او شناسنامه ندارد، کد ملی ندارد. بهش گفته‌اند اگر تو افغانستانی بودی و بچه‌ات کارت آمایش داشت می‌توانستیم بهش واکسن بزنیم. اما الآن اجازه نداریم. چون بچه‌ات شناسنامه ندارد. هنوز هم درد آن روز چنان دلش را می‌فشرد که با بغض حرف می‌زد. می‌گفت یک واکسن هم نمی‌زدند که بچه‌ام خدای‌ناکرده فلج اطفال نگیرد. چرا؟ چون شناسنامه ندارد. چرا؟ چون من رفته‌ام با یک مرد افغانستانی ازدواج‌کرده‌ام. تمام مدارک قانونی را هم داریم. اما به بچه‌ی حاصل از ازدواج زن ایرانی با مرد خارجی شناسنامه نمی‌دهند. واکسن نمی‌زدند. گریه کردم. التماس کردم.... تا این‌که دلشان به رحم آمد و با شماره ملی من حاضر شدند به بچه‌ام واکسن بزنند. درد یکی دو تا نیست که... مدرسه یک‌طرف، بیمارستان یک‌طرف، اداره‌ها یک‌طرف...

او فهمیده بود که درد قانون است. فهمیده بود که باید کجا را هدف بگیرد. سوادش بالا نبود. اما استعداد غریبی داشت. گفت رفتم تمام محله‌های افغانستانی نشین تهران و اطراف تهران، تراکت پخش کردم. روی تراکت نوشته بودم که اگر زن‌هایی مثل من هستند با من تماس بگیرند. ازشان خواستم که جمع شویم... ماه‌ها این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتم که مادرهای بدبختی مثل خودم را پیدا کنم... مشخصاتشان را گرفتم. شماره تلفن‌ها و اسم و کد ملی‌شان را...

کارش شبکه‌سازی بود. خودش اسم کارش را نمی‌دانست. او فقط یک درد بزرگ داشت و می‌خواست آدم‌های همدردش را جمع کند. خیلی هم خوب کارکرده بود... مادران فقیر ایرانی همه به شبکه‌های اجتماعی و مجازی دسترسی نداشتند که او بتواند راحت با 4 تا پیام و کلیک و توئیت جمعشان کند. 

بالاخره چند صد زن مثل خودش را پیدا کرد، جمع کرد،‌ همراه کرد و بردشان جلوی مجلس شورای اسلامی تجمع. پلاکارد درست کردند. شعار نوشتند. بچه‌هایشان را هم برده بودند. بچه‌های معصومی که اصلاً نمی‌دانستند بی‌هویتی در سال‌های آینده‌ی زندگی‌شان قرار است چه سایه‌ی شومی بر لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌شان بیندازد. بیانیه نوشتند. پیش یکی از نماینده‌های مجلس رفتند. دردشان را گفتند. درخواستشان را گفتند که شما را به خدا با اصلاح قوانین ما را نجات دهید... نماینده‌ها البته وعده‌ی سر خرمن دادند که بله حتماً. شما درست می‌فرمایید و الخ.

اعتراضی کاملاً مدنی و درست را رهبری کرده بود. از این اعتراض‌ها که فقط بیان خواسته بود. آن‌هم خواسته‌ای فطری: ادا کردن کامل حق مادری در قبال فرزندان.

اما...

درست فردایش پلیس امنیت ایران با او تماس گرفت. او را احضار کرد به دفتر مرکزی. بهش گفته بودند که برای راست و ریس کردن کارهای اعطای شناسنامه تشریف بیاورد. اما تحت بازجویی قرارش دادند. شیوه‌های کاری‌اش را پرسیدند. مهربانانه و مشتاق ازش سؤال پرسیدند و آخرسر یک تعهدنامه‌ی سنگین جلویش گذاشتند که دیگر هرگز حق نداشته باشد کسانی مثل خودش را جمع کند و بخواهد اعتراض کند. او یک مادر بی‌دفاع ایرانی بود. تعهدنامه را امضا کرد و سریع از اداره امنیت خارج شد تا به کودکش برسد که تنها در خانه رهایش کرده بود.

2-  فاطمه خاوری یک دختر افغانستانی متولد ایران بود. مثل خیلی از جوانان افغانستانی دیگر متولد ایران با گذار از سن نوجوانی فرار از ایران را بر قرار ترجیح داد و راهی مرزهای اروپا شد. او به سوئد پناهنده شد. کشور سوئد به او حق اقامت و زندگی و معاش را اعطا کرد. 

فاطمه می‌دید که نوجوانان پناهنده‌ی خاورمیانه‌ای در سوئد زندگی سختی رادارند. همین دغدغه‌اش شد. تصمیم گرفت آدم‌ها را همراه کند تا سطح زندگی نوجوانان و کودکان پناهنده بالا برود. کمپینی فیس بوکی را راه‌اندازی کرد. هزاران نفر را که دغدغه‌های انسان دوستانه داشتند از شهرهای مختلف سوئد جمع کرد. بعد این کمپین را به سمت تحصن و تظاهرات کشاند. به مدت دو ماه در «مدبویه پلاتسن» استکهلم هزاران نفر برای دفاع از حقوق پناهندگان تحصن می‌کردند. او رهبر این تظاهرات و تحصن‌ها بود. آن‌قدر جلوی مجلس سوئد تجمع کردند تا نمایندگان مجلس سوئد را به ستوه آوردند و مانع از اخراج آن دسته از پناه‌جویانی شدند که درخواست پناهندگی‌شان رد شده بود.

بعدازاین تظاهرات و فشار بر مجلس سوئد، سازمان «ایکومنیاشیرکن» سوئد جایزه‌ی صلح مارتین لوترکینگ را به او اهدا کرد. جایزه‌ای که سالانه به کسانی داده می‌شود که در راستای صلح، آزادی، عدالت و همبستگی مبارزه کرده باشند. فاطمه خاوری جوان‌ترین برنده‌ی جایزه‌ی صلح مارتین لوترکینگ بود. او استعداد فوق‌العاده‌ای در بسیج کردن آدم‌ها داشت و از این استعداد برای بهبود زندگی عده ای از آدم ها در کشور سوئد استفاده کرده بود.

3- اعتراضات مدنی عامل پایداری حکومت‌ها هستند. این را غربی و شرقی جماعت سال‌هاست که فهمیده‌اند. آن‌ها خیلی وقت است فهمیده‌اند که مملکت با کفر باقی می‌ماند، اما با ظلم نه... ظلم هم شاخ و دم ندارد. تعهدنامه‌ی پلیس امنیت ایران را در کنار تقدیرنامه‌ی جایزه‌ی مارتین لوترکینگ که بگذاری می‌فهمی که ظلم شاخ و دم ندارد.


۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۲۱
پیمان ..

سه سال پیش که رفتم باغ دولت‌آباد یزد خبری ازش نبود. ولی این بار به‌محض ورود توجه را جلب می‌کرد. گنبد کوچک کاه‌گلی که دستگاهی پیچیده بهش وصل شده بود و روی گنبد هم راهنمای استفاده نصب شده بود: شیرآلات آب‌سردکنی نی دار.

از نوآوری‌های شرکت‌های دانش‌بنیان یزدی بود. بوی هوش و ذکاوت اجداد را می‌داد. این‌که یزدی جماعت قدر آب را می‌داند. برای انتقال آب 80 کیلومتر 100 کیلومتر قنات حفر می‌کرد و باید هم قدر آب را می‌دانست. نوادگان هم می‌بینند که موقع آب خوردن با دست از شیرهای آبخوری معمولی نصف آب هدر می‌رود، فسفر می‌سوزانند و شیر آب‌سردکن نی دار را اختراع می‌کنند. این‌که برای آب خوردن نی را بگذاری توی دستگاه و دگمه‌ای را بفشاری و آب را مک بزنی و آب فقط به مصرف خوراکی برسد: هم صرفه‌جویی در مصرف آب آشامیدنی و هم‌کلاس «آه ما چه قدر فناور و خفنیم».

خانم توریست خارجی هم که آمده بود اندرکف این آب‌سردکن قرارگرفته بود که یزدی جماعت تا کجا به مصرف آب فکر می‌کند.

ولی حقیقت ماجرا چیز دیگری بود به نظرم. به فاصله‌ی 1 دقیقه بعد از آشامیدن آب این دستگاه جدید آبخوری وقتی به دستشویی باغ دولت‌آباد می رفتی می‌فهمیدی که ایران و ایرانی جماعت دردش علم و دانش و فناوری نیست...

رفتم دستشویی و به مدت چندین ده ثانیه به منظره‌ی شیلنگ دستشویی زل زدم و به فکر فرورفتم: شیر دستشویی خراب بود و آب از شیلنگ پیوسته جاری بود. هر چه قدر شیرها را سفت کردم و با شیر آب ور‌رفتم درست نشد. آب همچون یک پیچک بی‌رنگ دور شیلنگ می‌پیچید و جاری می‌شد روی کف دستشویی.

مقدار آبی که از آن دستگاه آبخوری در عرض 1 ماه صرفه‌جویی می‌شد به‌اندازه‌ی 1 ساعت هدر رفت آب از شیرهای خراب دستشویی باغ دولت‌آباد می‌شد؟ توی راه هم چند بار که دستشویی رفته بودم با این منظره به طرق مختلف روبه‌رو شده بودم. آن هم در شهرهای کویری ایران که می‌گویند آب قدر طلا را دارد... دستشویی‌های شمال کشور که جای خود دارند. آن‌ها هم همین وضعیت را دارند.

چرا شیر آب دستشویی را درست نمی‌کردند؟ چرا برای کسی مهم نبود که به خاطر خراب بودن شیر دستشویی آب دارد بی‌وقفه هدر می‌رود؟ کدام‌یک سخت‌تر بود؟ تأسیس یک شرکت دانش‌بنیان و اختراع دستگاه آب‌سردکن نی دار یا ایجاد یک سازوکار برای این‌که شیرهای آب دستشویی‌های عمومی خراب نباشند؟ کدام‌یک توی چشم تر بود؟ مسلماً ایجاد یک شرکت دانش‌بنیان کلاس بیشتری دارد، آمار اشتغال‌زایی را افزایش می‌دهد، برای دانشجوی فارغ‌التحصیل دانشگاه حس مفید بودن ایجاد می‌کند؛ اما لعنت به این دید فناوری محور!

درد ما فناوری نیست. این آب‌سردکن را ما اختراع نمی‌کردیم، یک چینی پیدا می‌شد که اختراعش کند. اما این‌که مواظب هدررفت آب‌هایمان باشیم، مواظب این باشیم که یک‌جوری نگذاریم که به این راحتی در دستشویی‌های عمومی آب هدر برود، این را هیچ کشور دیگری نمی‌تواند برای ما اختراع کند.

درد ما فناوری نیست. پژو و پراید و سمند و دنا و تیبا را ما اگر تولید نکنیم، 10 تا 20 تا کشور دیگر پیدا می‌شوند که خیلی بهترش را تولید کنند تا ما سوار شویم. اما این‌که با این ماشین‌ها به‌اندازه‌ی جنگ جهانی کشته و مصدوم و معلول ایجاد نکنیم، چیزی نیست که بتوانیم از جایی وارد کنیم.

داستان آب‌سردکن نی دار و شیر دستشویی باغ دولت‌آباد داستان متواتر عرصه‌های مختلف زندگی ایرانی جماعت در این سرزمین بی‌آب‌وعلف است.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۵۴
پیمان ..

در بدترین نقطه‌ی ممکن ماشینش را پارک کرده بود و رفته بود عروسی. اهل روستا و شهرهای اطراف نبود. پلاک ماشین ‏ایران 46 بود. مهمان غریبه از رشت بود. ‏

سر ورودی کوچه پارک کرده بود. باران می‌بارید. می‌خواستیم برویم خانه‌ی آقا(پدربزرگم). خسته بودیم. بقیه‌ی ماشین‌ها ‏هم توی کوچه پارک کرده بودند. ولی طوری که یک ماشین از کنارشان بتواند رد شود. ولی این پرایدسوار رشتی عدل در ‏نقطه‌ای پارک کرده بود که به‌هیچ‌وجه ماشینی رد نشود.‏

باران می‌بارید. هوا سرد بود. پیاده شدیم. من و بابام بودیم. جلوی ماشین خالی بود. 1 متر می‌رفت جلوتر می‌توانستیم رد ‏شویم. گفتم هل بدهیم. ترمزدستی پراید به هیچ‌چیزی بند نیست. قبلاً تجربه‌اش را داشتم. پرایدی که دوبله پارک کرده ‏بود. هلش داده بودم. تنهایی هم زورم بهش رسیده بود.  یک بار هم توی یک پارکینگ یک پرایده عدل جلوی ماشینم پارک ‏کرده بود. آن را هم هل داده بودیم و کنار رفته بود. ترمزدستی‌اش خراب می‌شود؟ حقش است.‏

دو نفری زور زدیم. نشد. مرتیکه توی دنده هم گذاشته بود. زورمان به چرخ‌دنده‌ها نمی‌رسید.‏

با مشت کوبیدم به شیشه‌ی ماشین که ونگ ونگ کند کسی به دادش برسد. واکنشی نشان نداد. با لگد زدم به در. پام درد ‏گرفت. باز هم صدایی از پراید در نیامد. فقط چراغ خطرهاش روشن و خاموش شدند.‏

روی یک تکه کاغذ پلاک ماشین را نوشتیم. پراید نقره‌ای، ایران 46- 39 ل... بابام رفت توی سوله‌ی محل برگزاری ‏عروسی. وسط دامبولی دیمبوی عروسی تکه کاغذ را داد به خواننده که بگوید آقا بیا ماشینت را بردار. من نشستم توی ‏ماشین. خیس و تلیس شده بودم. باران شدید بود. ‏

‏3-4 نفر دیگر هم آمدند و دوباره زور زدیم که پراید را هل بدهیم. چرخ‌دنده‌ها نمی‌گذاشتند که از جایش تکان بخورد. ‏یکی‌شان گفت پنچر کنیم ماشینش را. خیلی آدم احمقی است. گفتیم الآن پنچرش کنیم از سر راه ما کنار نمی‌رود و مشکلمان ‏حل نمی‌شود که. بعد از 10 دقیقه صاحبش نیامد.‏

حالا 2 تا ماشین بودیم که معطل پرایده شده بودیم. همسایه‌ی آقا هم می‌خواست برود توی کوچه و نمی‌شد. پسر آقای ‏همسایه یک لگد دیگر به در پراید زد. باز هم فقط چراغ‌خطرها روشن و خاموش شدند. او هم شماره پلاک را روی کاغذی ‏نوشت و داد به پدرش که ببرد توی عروسی بدهد به خواننده‌ی مجلس. ولی باز هم خبری نشد.‏

دوست پسر آقای همسایه آمد. گفت پیداش نشده؟ گفتیم نه. رفت سمت در پراید. نوار پلاستیکی بین شیشه و در آهنی را ‏به‌راحتی کند. بعد رفت از صندوق ماشینش آچار باریک جک را آورد و فرو کردش توی در پرایده. کمی تکان تکانش داد و ‏صدای باز شدن قفل‌های پراید بلند شد.‏

گفتم: دمت گرم.‏

در را باز کرد. ماشین را خلاص کرد و ترمزدستی‌اش را خواباند. پرایده را هل دادیم به جلو. رفت توی بوته‌ها و خارها. ‏عقبش به‌اندازه‌ی رد شدن یک ماشین جا خالی شد. سوار ماشین شدیم و رد شدیم.‏

از مهارت‌های زندگی در ایران باز کردن قفل در پراید در کمتر از 20 ثانیه است. برای این‌که بتوانی به زندگی عادی‌ات ادامه ‏بدهی به این مهارت هم نیاز داری.‏


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۵۱
پیمان ..

تام هنکس

‏1-‏ تام هنکس عاشق فیات 126 است. ماشین کوچولوی ایتالیایی که خط تولیدش در لهستان بود. ‏

مونیکا جسکولسکا یکی از طرفداران این بازیگر بامزه است. او ساکن شهر بیلسکوبیاوا است،‌ همان شهری که ‏سال‌های خیلی دور خط تولید فیات 126 در آن به راه بود. او به مناسبت تولد 61 سالگی تام هنکس یک ‏کمپین در شهرش راه‌اندازی کرد و از مردم شهرش خواست که مقدار خیلی کوچکی پول به اشتراک ‏بگذارند. با همکاری تعداد زیادی از مردم شهر،  پول خرید یک فیات 126 تروتمیز جور شد. آن را خریدند و ‏فرستادند برای تام هنکس.‏

هدیه‌ی تولد مردم شهر بیلسکوبیاوای لهستان به تام هنکس او را به هیجان انداخت. هدیه‌ای که تک‌تک ‏مردمان شهر در خریدش شریک بودند.‏

‏2-‏ سهیل را وبلاگی می‌شناسم. مددکار اجتماعی است. دوهفته‌ای است که به یک سفر فوق‌العاده رفته است. او ‏دارد تمام جاده‌های سیستان و بلوچستان را با دوچرخه‌اش اسیر خودش می‌کند. وجب‌به‌وجب خاک سیستان ‏و بلوچستان را رکاب می‌زند و لمس می‌کند و هر شب در یکی از آبادی‌ها،‌ روستاها یا شهرهای این خطه‌ی ‏غریب مهمان می‌شود. ‏

گروهشان 3 نفره است. 3 نفر دوچرخه‌سوار خفن و حرفه‌ای که قرار است طی 40 روز حدود 2000 کیلومتر ‏را رکاب بزنند. سفرشان را از نهبندان شروع کردند، به زابل و زاهدان و میرجاوه و خاش رفتند و قرار است با ‏دوچرخه به چابهار و تیس و جاسک و... هم بروند.‏

سفری که به نظرم هزاران ارزش دارد. آن‌قدر که اگر سهیل روایت آن را تبدیل به فیلم و کتاب و اثری ‏ماندگار نکند حسرتش به جان من یکی باقی خواهد ماند.‏

او روایت‌های روزانه‌اش را توی وبلاگ و کانال تلگرامش می‌نویسد. گروهی را هم تشکیل داده که به‌طور ‏لحظه‌ای عکس‌های سفرش را در آن به اشتراک می‌گذارد.‏

‏3-‏ او در روز هشتم سفرش در گروه تلگرامی‌اش یک روایت تکان‌دهنده منتشر کرد و بعد یک درخواست را ‏مطرح کرد.‏

روایتی که خواندنش از زبان خودش به نظرم لطف دیگری دارد:‏

عزیز ما یوسُف


وارد روستای حُرمک شدیم. نخل‌هایی که بک‌گراند آن را کوه‌های اینک طلایی شده به‌واسطه غروب آفتاب ‏تشکیل می‌داد نظرمان را جلب کرد و عکس گرفتیم و داخل شدیم.‏

‏ بچه‌های ده از دور پیدا بودند، دوستان ما دوچرخه‌سواران در روستاها، این بچه‌ها هستند. همان‌ها که زودی ‏می‌آیند و دوروبرمان جمع می‌شوند و ما را راهنمایی می‌کنند.‏

اما هیچ‌کدامشان نیامد

‏ رفتم سراغشان.‏

‏ یکی‌شان دست‌به‌سینه و فکورانه روی پرچین مزرعه نشسته بود و داشت کجکی نگاهمان می‌کرد

‏ رفتم جلو.‏

‏-‏ سلام

‏ دست دادم

‏-‏ اسم شما چیست؟ ‏

‏-‏ یوسُف.‏

‏-‏‏ کلاس چندمی؟ ‏

‏-‏ اول

‏ و بعد با بقیه بچه‌ها هم‌کلام شدم و دست دادم

‏ یوسف راهنمای ما شد که‍ خانه دهیار را نشان دهد.‏

‏ بعد که رفتیم خانه دهیار و او نبود گفت: بیایین خانه ما

‏ و چند بار این تعارفش را تکرار کرد. نشان می‌داد در این تعارف جدی است. رفتیم سمت مسجد. شرایط ‏ماندن در مسجد نبود. از مسجد خارج شدیم و او بود که در انتها درب مسجد را کیپ کرد، به قول امیر، « حس ‏مسئولیت فوق‌العاده در کودکی هفت‌ساله». دست‌به‌سینه و سر به جلو راه می‌رفت.اول به او بابت راهنمایی ما ‏برای رفتن به خانه دهیار، کتاب دادم  و بعد زیر درخت کُر گز کهن روستا باهم کتاب خواندیم. به‌واسطه او، ‏کل بچه‌های روستا از ما کتاب گرفتند و تقریباً همه کتاب‌هایی که خانم علی پور زحمت تهیه آن را کشیده ‏بودند، تمام شد.‏

از برادر و خواهرانش می‌پرسم

جواب می‌دهد

‏ از پدرش

‏- مرده

‏-  چرا ؟

‏- من چه بدانم

نازکای دلم ترک برداشت.‏

دائم حواسش به ما بود تا درنهایت در خانه حاجی نصر ا.. استقرار یافتیم.‏

و تا آخرین لحظه گفت چرا خانه ما نیامدی؟

از حاجی وضع خانواده یوسُف را می‌پرسم.‏

‏-‏ خوب نیست.‏


و تا صبح که مخواهیم، حُرمک را ترک کنیم

‏ درگیر یوسفیم. جوانمرد، لوتی و بامعرفت ترین بود. با همه خردی‌اش.‏

و نازکای دلم آنجا و آن لحظه که همه غم‌های عالم رنج‌های آدم و آه و دم در آنی به نام آینه دل رنگ ‏می‌گیرند جمع می‌شوند به یوسُف

‏ به این‌که  چون محمد بن عبدالله او نیز یتیم است و دنیای پیش او چگونه خواهد بود

‏ برای او می‌خواهم کاری کنم.‏

برای جوانمردیش، و اینکه شاید این کار ما حکم تیرکی باشد زیر این نهال  ژن خوب که راست‌قامت رشد ‏کند.‏


‏-‏ دوچرخه داری؟

درحالی‌که سرش را چپ و راست می‌کند, : نه‏



ما فردا در زاهدان خواهیم بود برای دیدن اماکنش.‏

می‌خواهم برای او دوچرخه بخرم

‏ و یک کیف مدرسه که داخل آن مداد و پاک‌کن و تراش و مداد رنگی و دفتر نقاشی و کتاب رنگ‌آمیزی و ‏دفتر مشق و کتاب داستان داشته باشد.‏

و به کمک معتمد محل به دست او برسانم

‏ به همراه نامه‌ای که خواهم برای او نوشت.‏


او یتیم است اما می‌خواهم بهترین دوچرخه روستا از آن او باشد.‏

‏ ‏

‏ دوست داشتم همه ۲۴۳ نفر ما در این کار سهم داشتیم که اگر این باشد شاید نفری ۲۵۰۰ تومان بیشتر ‏نشود.‏

‏ به نوعی، یوسُف

‏ همان پسرکی باشد که این بار ما خانه‌اش را یافتیم( فیلم کیارستمی)‏

‏ پسر گروه ما ‏

گروه«خانه دوست کجاست»‏


‏ اگر کسی تمایل به همراهی داشت اعلام کند.‏

‏ تا پس از تهیه دوچرخه با ایشان، هزینه را تخس کنم.‏

‏4-‏ و روز دهم بود که یوسف صاحب دوچرخه شد.‏

باز هم روایت از زبان سهیل جذاب‌تر و روشن‌کننده‌تر است:‏


اما دلایل مددکاری از جهت خاص کردن کمک به یوسف.‏


‏۱. یتیم بود.‏

‏ دوستان شما همه خانواده داشته‌اید ولی من  تجربه سال‌ها مربی کودکان بدسرپرست و بی‌سرپرست بودن را ‏داشته‌ام و لمس کرده‌ام درد یتیم بودن دیگری را.‏

‏ ۲. یتیم بود.‏

‏۳. یتیم بود.‏

‏۴. نگاه ویژه رسول ا.. به ایتام در قرآن کریم و احادیثش( درواقع این آموزه دینی را پراهمیت قرار دهیم)‏

‏۵. برادران بزرگش معتاد بودند و تجربه به من نشان داده وقتی فرزند بزرگ ‌راهی را در پیش بگیرد دیگران ‏خانواده هم همان راه را احتمالاً می‌روند خواه نیک خواه بد.‏

‏۶. ما چه راهی داشتیم که در فرصت اندکمان به او بفهمانیم تنها راه نجاتش از ادبار و بدبختی درس است و ‏درس است و درس است؟

‏۷. ما با دوچرخه به روستای آن‌ها رفته‌ایم. این دوچرخه امضایی از تاریخ حضور پررنگ ما در روستا خواهد ‏می‌ماند اینکه دوچرخه را جدی بگیریم و سبک زندگی سبز را می‌شود جدی گرفت.

‏۸. محیط منطقه مواد مخدر متأسفانه بسیار زیاد و ارزان و بسیار راحت در دسترس است. ما شاید با این کار ‏انگیزه‌ای باشیم برای اویی که یتیم است و برادران معتاد دارد که دیگرانی به من توجه دارند، پس من راهی ‏دگر در پیش گیرم.‏

‏ عزیزان اسلحه ما پر فشنگ نیست تک‌تیر است، قطار فشنگ نداریم، تک‌تیر بجا مانده از سنت شاید. ‏

‏۹. روحیه جمعی ما با حداقل هزینه جمع شد

ما شدن را احساس کردیم

‏ من و تویی نبودیم

‏ ما بودیم

‏ فقیر و غنی

جوان و سن دار

‏ زن و مرد

‏ مذهبی و غیر مذهبی

‏ اما

‏ انسان و انسان

‏ همه  در۴۳۹۱ تومان خلاصه بودیم

‏ بیش و کم نداشتیم


‏۱۰. ما ما شدیم.‏


‏۱۱. دیگران دیگر روستا را درگیر زندگی او کردیم.‏

‏ حاج نصرالله قرار شد جدی با برادرانش صحبت کند.‏

‏ آیا این کار را قبلاً کرده بود؟

‏ درواقع شاید روستا به زندگی یوسف و یوسف‌ها حساس شود، از دولت مطالبه کند.( تجربه ساخت دستشویی ‏سنگان را یاد دارید، ما سه میلیون تومان جمع کردیم اما ناظم قوی آنجا به‌واسطه این استارت توانست هزینه ‏ساخت دستشویی را از معادن اطراف بگیرد) ‏

‏ اگر قرار باشد پایه کمکی دوچرخه او را باز کند

حاجی آن را باز خواهد کرد، ( گویی پدری می‌تواند بکند)‏

‏ روستا شاید بیشتر حواسش به او بشود

‏ وقتی بگویند

‏ سه نفر یک روز آمدند و حواسشان به یوسف ما بود

‏ ما هم کمی حواس بدهیم

و دوازده:‏

‏ این که ما به یوسف فرصت و حق انتخاب داده‌ایم

‏ اگر این‌گونه کردی به ما نامه بنویس

‏ این که می‌توانی ارتباط خود را از طریق نوشتن با ما برقرار داشته باشی

‏ و  نامه را به حاجی بده

‏ انسان با ایمانی که مستطیع بوده و به حج رفته

‏ و اگر خود یوسف بخواهد می‌تواند این ارتباط برقرار باشد

‏ ضعیف و قوی کند

‏ دیگر اوست که کاپیتان آینده خود و ما خواهد بود

‏ در واقع پیگیری ( یکی از ابزار مددکاری) به نوعی می‌تواند انجام گیرد اگر خودش بخواهد.‏

‏5-‏ سهیل با اشتراک‌گذاری قصه‌ی یوسف توانست برای او یک دوچرخه بخرد. سهم هر یک از افراد ‏کمک‌کننده خیلی ناچیز بود: حدود 4000 تومان. ‏

قصه‌ی سهیل و یوسف خیلی شبیه قصه‌ی مونیکا جسکولسکا و تام هنکس بود. قصه‌ی تام هنکس را تمام ‏جهانیان شنیدند و خواندند و دیدند. (من خودم از طریق یکی از فیلم‌های 1 دقیقه‌ای کانال تلگرام بی‌بی‌سی ‏قصه‌اش را خواندم). اما انصافاً قصه‌ی یوسف تکان‌دهنده‌تر نیست؟ انصافاً حق این نیست که قصه‌ی سهیل و ‏یوسف را افراد بیشتری بشنوند و بخوانند و ببینند؟


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۹:۲۸
پیمان ..

زلزله کرمانشاه

این‌که از 50 نفر جمعیت یک روستا 35 نفرشان بمانند زیر آوار  زلزله و فقط 15 نفرشان زنده بمانند به حد کافی ‏دردناک هست. این‌که عکس‌های  خانه‌های نوساز مسکن مهر هی دست‌به‌دست می‌شود و گند و کثافت‌کاری‌های ‏پیمانکارهای ایرانی عیان شده به حد کافی دردناک هست. ‏

ولی دردناک‌تر سیستم عرضه‌ی امداد و کمک‌هاست. این‌که به تعداد آوارگان و آسیب دیدگان، کمک‌های اولیه (چادر،‌ ‏پتو،‌ غذا، آب و...) وجود دارد و فرستاده می‌شود،‌ اما به دست کسانی که باید نمی‌رسد. ‏

هزاران چادر تهیه شده و فرستاده شده، اما هنوز خبرنگارها خبر از کسانی می‌دهند که در سرمای صفر درجه و زیر ‏صفر درجه نه سرپناه دارند و نه آب و غذایی برای زنده ماندن. ‏

دردناک‌تر این است که سر کوچه‌های شهرهای مختلف چادرهای دریافت کمک‌های مردمی پر شده از پتو و آب معدنی ‏و انواع کنسرو. ولی شاید حتی نصف این کمک‌ها هم به آن روستای دوردستی که بازماندگانش به‌شدت محتاج آن هستند ‏نمی‌رسد. یا اگر هم برسد در وقت مناسب نمی‌رسد... این دره‌ی عظیم بین عرضه و تقاضای کمک‌های اولیه دردناک است.‏

پارسال همین وقت‌ها درگیر یکی از نوآوری‌های یونیسف شده بودم. خیلی ساده بود. خلاقیت یونیسف بود برای چند تا ‏از کشورهای آفریقایی و آسیایی. اسمش بود «رپید اس ام اس». دقیقاً مشکلی که باعث این نوآوری شده بود همین دره‌ی ‏عظیم بین عرضه و تقاضا بود. ‏

در کشورهای آفریقایی روستاهای دوردست و صعب‌العبور فراوان‌اند. برای یونیسف ارائه‌ی خدمات بهداشتی درمانی در ‏زمان مناسب به این روستاها بسیار هزینه‌بر بود. جاده‌ها نامناسب بودند. جمعیت‌ها پراکنده بودند. نمی‌شد به‌طور منظم ‏ارائه‌ی خدمات کرد. هر چند وقت به چند وقت داروها ارسال می‌شد. اما همیشه کمبود وجود داشت. یعنی یک سری چیزها ‏کم می‌آمد و یک سری چیزها زیاد می‌آمد. در نتیجه داروهایی که یونیسف می‌فرستاد مؤثر نبودند. حیف‌ومیل می‌شدند. ‏آدم‌هایی هم که نیازمند داروهای خاص بودند باز هم با مشکل روبه‌رو می‌شدند و در زمان مناسب به داروهایی که باید ‏نمی‌رسیدند.‏

برای حل این مشکل یونیسف چاره را در موبایل‌ها دید. اینترنت ممکن نبود. تهیه‌ی زیرساخت‌های اینترنت برای ‏روستاها بسیار هزینه‌بر بود. اما زیرساخت‌های موبایل هزینه‌بر نبودند. به‌خصوص موبایل‌های ماهواره‌ای. یونیسف در مراکز ‏پخش دارو برای روستاها سیستم‌های دریافت پیامک مستقر کرد. بعد در نواحی روستایی دوردست مسئولان بهداشت هر ‏روستا داروهایی را که نیاز داشتند به آن مرکز پیامک می‌کردند. به‌این‌ترتیب مرکز همیشه به‌صورت آنلاین می‌دانست که در ‏کدام روستاها چه اقلام داروهایی مورد نیاز است. آن‌ها را در اسرع وقت ارسال می‌کرد.‏

این تنها کاربرد رپیداس ام اس نبود. بحث ثبت تولد نوزادان خودش یک داستانی بود. باز هم در روستاهای فراوان و ‏دوردست کودکان متولد می‌شدند. اما تهیه‌ی مدارک هویتی سخت بود. آمدن به شهر و تهیه‌ی شناسنامه برای بچه‌ی تازه ‏متولدشده دشوار و عملاً غیرممکن بود. اصلاً مادر با بچه‌ی تازه متولدشده چطور از راه‌های صعب‌العبور به شهر بیاید و برای ‏او مدرک هویتی بگیرد؟ این باعث بی تابعیت و بی‌هویت ماندن نوزاد می‌شد. با پیامکی که ریش‌سفید روستا به مرکز ‏می‌فرستاد حداقل تولد کودک در دستگاه‌های دولتی ثبت می‌شد. مشکلی که در ایران خودمان هم وجود دارد ولی کسی به ‏فکر حل این مشکل نیست...‏

یکی دیگر از کاربردهای «رپیداس ام اس» به هنگام حوادث طبیعی مثل زلزله بود. در ناحیه‌ای که جمعیت متراکم ندارد ‏و روستاها دور از هم هستند امدادرسانی و عرضه‌ی کمک‌های اولیه بسیار دشوار است. اما با پیامک تقاضای کمک‌ها ‏قابل‌کنترل و پیگیری می‌شوند. ساختار ساده است. مرکز مخابراتی یک ناحیه تمام شماره موبایل‌های آن ناحیه را می‌شناسد. ‏فقط کافی است قبل از وقوع حادثه این اطلاع‌رسانی و آموزش صورت گرفته باشد که بعد از وقوع حادثه وضعیت خودتان را ‏به یک شماره‌ی خاص پیامک کنید. مثلاً این‌که اسم روستایتان چیست و به چه چیزهایی نیاز دارید. این‌که مرکزی برای ‏دریافت پیامک‌ها وجود داشته باشد خیلی مهم است. وگرنه به‌صورت پراکنده این امر صورت می‌گیرد. بدین ترتیب در ‏همان ساعات اولیه‌ی وقوع حادثه یک بانک اطلاعاتی کامل در مرکز شکل می‌گیرد و کمک‌ها و امدادهای اولیه کاملاً هدفمند ‏می‌شوند. در همان ساعات اولیه تعداد روستاهای آسیب‌دیده و حجم فاجعه قابل تخمین می‌شود و نیازی نخواهد بود که 10-‏‏12 ساعت بگذرد و تازه ابعاد فاجعه شناخته شود. ‏

طرح جالبی بود. من کامپیوتری نبودم. از برنامه‌نویسی و زبان‌های برنامه‌نویسی (حتی پایتون) سر درنمی‌آورم. ولی ایده ‏همیشه مهم‌تر است. یک گزارش کوتاه نوشتم و ارائه کردم به جایی، شاید که اجرایی‌اش کنند. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. ‏همین‌که این طرح برای یونیسف بود کافی بود تا بهش انگ امنیتی بودن بزنند و ردش کنند. ما نباید از جهان تقلید کنیم. ‏جهان هر گونه ایده‌ی بر پایه‌ی فناوری که ارائه می‌دهد قصدش تخلیه‌ی اطلاعاتی جمهوری اسلامی ایران است. تولید داده ‏برای سازمان‌های بین‌المللی جرم است. ازین حرف‌ها...‏

راستش این‌که بروم خون بدهم، یا کنسرو و آب معدنی بخرم و به هلال‌احمر بدهم یا با موبایلم به‌حساب هلال‌احمر ‏پول واریز کنم برایم بیشتر حس شکست دارد. من می‌توانستم یک طرح بزرگ‌تر و بهتر را اجرایی کنم. اما هیچ کاری ‏نکردم.‏

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۶ ، ۲۳:۰۵
پیمان ..

شمرود

اولش خوشم نیامده بود. به نظرم ماشین بازی محض آمد. ‏

سر شب همه جمع می‌شدند توی مسجد روستا. پارکینگ جلوی قبرستان روستا پر می‌شد از ماشین. ساعت 9 شب بعد از ‏نماز و سخنرانی آخوند مسجد و شام نذری خوردن، طبال ها بر طبل می‌کوبیدند. آن‌هایی که توی خانه‌ها بودند هم جلوی ‏مسجد جمع می‌شدند. دست‌گرمی دسته‌ی عزاداری راه می‌انداختند. نوحه می‌خواندند و 2-3 بار دور بقعه‌ی امامزاده‌ی روستا ‏می‌چرخیدند. بعد برنامه‌ی آن شب اعلام می‌شد. که اول از جاده‌ی فرعی می‌رویم کدام روستا،‌ بعد از آن از جاده‌ی فرعی ‏دیگری می‌رویم روستای دوم و آخرسر روستای سوم. ‏

بعد همه سوار ماشین‌هایشان می‌شدند و د برو که رفتیم. همه تیز و بز و پرشتاب به‌سوی روستای هدف... ‏

جاده‌های فرعی عموماً کم رفت‌وآمدند. مخصوصاً توی شب. یکهو جاده پر می‌شد از 30-40 تا ماشین که با حداکثر ‏سرعت ممکن روانه بودند. این وسط آن‌هایی که ماشین نو خریده بودند یا ماشینشان مدل‌بالا و خفن بود با سبقت‌های خرکی ‏توانمندی خودشان را به رخ می‌کشیدند. آن‌هایی هم که ماشین نداشتند سوار مینی‌بوس فیات قدیمی روستا می‌شدند. فیات ‏قدیمی بعد از 36 سال حالا دیگر برای خودش یکی از اهالی روستا است و چیزی فراتر از یک مینی‌بوس است. ‏

از کدام مسیر و جاده‌ی فرعی رفتن هم مهم بود. چون در جاده‌های اصلی یکهو به دسته‌های عزاداری دیگر ‏برمی‌خوردند. ترافیک گیر می‌کردند. به مسجد روستای هدف نمی‌رسیدند. به‌موقع رسیدن خیلی مهم و حیثیتی بود.‏

اوج ماشین بازی جایی بود که 40 تا سواری نزدیکی‌های مسجد روستای هدف می‌رسیدند. ترافیک می‌شد. چون فقط ‏آن‌ها نبودند. سواری‌های دسته‌های سایر روستاها هم بودند که آمده بودند. مساجد روستاها نوبتی میزبان می‌شدند. یک ‏شب مسجد «پس بیجار» میزبان تمام دسته‌های روستاهای اطراف بود. شب بعدش مسجد «لفمجان» و شب بعدش «چفل» و... ‏

نظم و ترتیب روستاها برای پذیرفتن دسته‌های سایر روستاها خودش چیز جالبی بود. این که روستای ما شب سوم ‏شهادت امام حسین میزبان است مثل حکم نماز و روزه می‌ماند. بی‌بروبرگرد است. پس‌وپیش ندارد. این که بقعه‌ی ‏دوبرادران میزبان دسته‌ها در ظهر عاشورا است بی‌بروبرگرد است. حکمی نانوشته و تغییرناپذیر است.‏

دقیقاً 200 متری مسجد روستای میزبان وعده بود. یکهو جمعیت جمع می‌شدند آن جا. نیسانی‌های روستا وظیفه‌ی ‏آوردن بلندگوها و طبل و سنج‌ها را داشتند. بلندگوها به راه می‌شدند. پرچم دسته اول به راه می‌افتاد. بعد سینه‌زن‌ها. بعد هم ‏زنجیرزن‌های روستا که عموماً جوان‌های روستا بودند. آخرسر هم بعضی از خانم‌های روستا بدرقه می‌کردند. نوحه ‏می‌خواندند و سینه و زنجیر و طبل‌زنان می‌رسیدند به دروازه‌های قبرستان مسجد میزبان.‏

بقعه‌ی یک امامزاده، قبرستانی در اطرافش و مسجدی روبه رویش. این کلیشه‌ی مرکز تمام روستاهای شمال است. ‏

دسته راه می‌افتاد به سمت بقعه‌ی امامزاده. مسجد روستای میزبان با بلندگو خوشامد می‌گفتند. بعد همه یک‌بار دور بقعه ‏می‌چرخیدند و یا حسین می‌گفتند. آخرسر هم رئیس شورای روستا بلندگو را دست می‌گرفت. همه را دور خودش جمع ‏می‌کرد و شعر نزار القطری را می‌خواند:‏

انا مظلوم حسین

انا محروم حسین

همه دایره‌وار سینه می‌زدند و بعد 2-3 دقیقه همه چیز تمام می‌شد. اهالی روستای میزبان لابه‌لای سینه‌زنان مهمان ‏می‌آمدند. چای و کلوچه پخش می‌کردند. آبمیوه و ویفر، شیر و خرما و دسته یکهو از هم می‌پاشید. همه خوردنی به دست راه ‏می‌افتادند سمت ماشین‌هایشان تا سریع برسند به روستای بعدی که در برنامه بود. با نظم و ترتیب وارد محوطه‌ی مسجد و ‏بقعه می‌شدند، اما تک تک و بی نظم و ترتیب از آن خارج می‌شدند.‏

دوباره جاده‌ای فرعی و تاریک. دوباره سوسوی چراغ عقب‌های 30-40 تا ماشین از اهالی یک روستا. دوباره سبقت‌های ‏خرکی نونوارشده های امسال و بعد رسیدن به روستای بعدی و به زور چپاندن ماشین‌ها در شانه‌های خاکی کنار جاده و به ‏مدت 15 دقیقه سینه زدن و دسته راه انداختن...‏

اولش به نظرم اصلاً جالب نیامد. عزاداری نبود. به‌هیچ‌وجه عزاداری نبود. حجم زمان رفت‌وآمد بین روستاها و ماشین ‏بازی بیشتر بود. برایم پاشیده شدن دسته بعد از پذیرایی هم سندی دال بر بی‌معنایی بود.‏

ولی بعد دیدم نه... 

اصلاً داستان عزاداری نیست. داستان فراتر از یک مناسک تعریف شده است. دسته و نوحه و ترتیب ‏سینه‌زنان و زنجیرزنان و طبل زدن و... همه مناسک بودند. چیزی تعریف شده بودند. یک‌جور اداواطوار بودند. بستری آماده ‏بودند که تو فقط باید تقلید می‌کردی. مهم نبود که دلت با این کار هست یا نیست. همین‌که سینه می‌زدی کافی بود. مناسک را ‏به جا آورده بودی...‏

توی صف دستشویی یکی از مسجدها که ایستاده بودم،‌ مرد پشت سری یاد جوانی‌هایش افتاده بود که مثل امروز ‏این‌قدر ماشین نبود. می‌گفت یادش به خیر... یخ‌بندان می‌شد. از روی یخ‌ها پیاده می‌رفتیم تا برسیم به جاده‌ی اصلی و آن جا ‏دسته راه می‌انداختیم و 2 کیلومتر می‌رفتیم تا برسیم به امامزاده. می‌گفت الآن خیلی خوب شده...‏

کارکرد دسته راه انداختن‌های بین روستایی فراتر از مناسک عزاداری بود. یک‌جور ایجاد اتحاد با روستاهای اطراف بود ‏و فراتر از ایجاد اتحاد: یک‌جور توریسم هم بود. ‏

بعد از پاشیده شدن دسته‌ها، اعضای شورای روستای میزبان می‌آمدند به سمت اعضای شورای روستای مهمان و سلام و ‏احوالپرسی می‌کردند. این یعنی کارکردی سیاسی.‏

‏ آدم‌های روستای میزبان حین رفت‌وآمدهایشان به وضعیت روستای همسایه دقت می‌کردند. می‌گفتند نگاه کنید ‏شورایشان چه قدر کارکرده‌اند. برایشان سطل آشغال گذاشته‌اند. اسم کوچه‌هایشان را دقت کنید... فرعی‌ها را هم ‏زیرمجموعه‌ی کوچه‌ی اصلی نام‌گذاری کرده‌اند. آسفالت جاده‌های روستایشان را نگاه کنید. حتی فرعی‌ترین جاده‌هایشان ‏هم آسفالت دارد. درخت‌کاری‌های دور مسجد روستایشان را دیدید؟ ما هم باید ازین درخت‌کاری‌ها داشته باشیم. فلانی ‏می‌گفت که تجهیزات برنج‌کوبی‌شان امسال نونوار شده و از هندوستان وارد کرده‌اند... ‏

معمولاً همسایه‌ها دوست‌ترین و دشمن‌ترین افراد نزدیک به یک روستا،‌شهر و کشورند. اگر به همدیگر سر بزنند و ‏رفت‌وآمد داشته باشند و سلام و احوالپرسی‌شان برقرار باشد با همدیگر دوست‌اند. ولی اگر از هم فاصله‌ی احساسی بگیرند، ‏سر کوچک‌ترین چیزی اختلاف پیش می‌آید و اختلاف دو روستای نزدیک به هم یعنی خراب کردن مال و اموال همدیگر، ‏یعنی بزن‌بزن‌های تمام‌نشدنی، یعنی شروع یک بازی باخت-باخت سنگین...‏

ماشین بازی‌های محرمی برای دسته بردن به روستاهای اطراف یک‌جور قرص مسکن برای جلوگیری از بذر کینه و ‏نفرت بین روستاهای یک ناحیه هم بود.‏

برای من یک نکته‌ی جالب دیگر هم داشت. با مناظری از روستاهای اطراف آشنا شدم که دلم را غنج انداختند. مناظری ‏در شعاع کمتر از 5 کیلومتری زادگاه پدری‌ام که این همه سال ازشان غافل مانده بودم. مثلاً منظره‌ی عکس بالا...

بعد پیش خودم فکر کردم چرا خاورمیانه این جوری است؟ چرا پر از جنگ و خونریزی و لجبازی‌های ناتمام است؟ ‏یکی از دلایل اصلی‌اش شاید همین باشد: دسته‌های ایرانی و عراقی و عربستانی و اماراتی و افغانستانی و پاکستانی و لبنانی و ‏سوریه‌ای و... بین کشورها در حال حرکت نیستند. آدم‌ها از سرزمین‌های هم بازدید نمی‌کنند. به بهانه‌ی دین مشترکشان هم ‏که شده از مرزهای همدیگر عبور نمی‌کنند... به بهانه‌ی دین مشترکشان هم که شده ماشین بازی نمی‌کنند و جاده‌ها و ‏وضعیت کشورهای همسایه‌شان را تماشا نمی‌کنند... و چرا کشورهای اروپایی این‌قدر تروریسم و جنگ داخلی ندارند؟ ‏شنگن و راحتی عبور و مرور آدم‌ها بین مرز کشورها فقط یک امکان توریستی نیست. پیشگیری از درگیری‌ها و عقده‌ای ‏شدن آدم‌های یک سرزمین نسبت به سرزمین‌های دیگر هم هست...‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۳
پیمان ..

چند روز پیش روز جهانی نه به کیسه‌ی پلاستیکی بود. توی شهرهای بزرگ بعضی از طرفداران محیط‌زیست زنبیل توزیع ‏کردند و مردم عادی را متقاعد کردند که کیسه‌ی پلاستیکی چیز خوبی نیست. ‏

چند سالی هست که شهر کتاب هفت‌حوض روی میز پرداخت پول، برچسب "ممنون کیسه‌ی پلاستیکی نمی‌خوام" را ‏چسبانده است. من هم همیشه سعی می‌کنم آدم فرهیخته‌ای باشم و هر وقت از آن جا کتاب می‌خرم کیسه‌ی پلاستیکی ‏درخواست نکنم. (قبل‌ها که زور می‌زدم ارزان‌ترین کتاب‌های ممکن را بخرم. الآن که 30بوک1 و تخفیف 20درصدی ‏دائمی‌اش است، دیگر شهر کتاب هم خرید نمی‌کنم!) و این که بقالی‌ها اصل کار هستند. من و امثال من مگر چند بار در هفته ‏از شهر کتاب هفت‌حوض خرید می‌کنیم؟ بقالی‌هایی که برای یک آدامس هم بهت کیسه پلاستیکی می‌دهند باید ازین کارها ‏بکنند...‏

اما جنبش‌های محیط‌زیستی‌مان هم مثل استارت آپ های مان تقلیدی است. مثلاً همین نه به کیسه‌ی پلاستیکی... هر چه از ‏گوگل پرسیدم که توی ایران چه کسانی کمپینش را به راه انداختند به من جوابی جز روز جهانی نه به کیسه‌ی پلاستیکی نداد. ‏می‌خواستم ببینم دو دوتا چهارتایی در کار بوده. آیا این کمپین در ایران موفق بوده؟ سنجه‌ای وجود داشته یا نه؟

امروز داشتم کتاب بازاریابی اجتماعی را می‌خواندم. یکی از موارد موردمطالعه‌اش برای ترویج یک رفتار محیط‌زیستی کشور ‏ایرلند بود. ازین که قبل از تصمیم‌گیری‌شان دو دو تا چهار تا کرده بودند خوشم آمد.‏

سال 1999 دولت ایرلند تخمین زد که حدود 1.26 میلیارد کیسه‌ی خرید پلاستیکی به رایگان در هر سال در ایرلند توزیع ‏می‌شود و گفت که این فاجعه است. از طرفی دید که رفتار ترویجی از سمت فروشندگان تأثیرگذار نیست. مثلاً فروشندگان ‏ازین برچسب‌های نه به کیسه‌ی پلاستیکی کنار صندوق گذاشته بودند. اما تأثیرگذار نبود.‏

بعد دولت تصمیم گرفت که برای کیسه‌های پلاستیکی یک‌بارمصرف مالیات سنگینی وضع کند که مردم بی‌خیالش شوند: 15 ‏سنت برای هر کیسه.‏

نشست موانع و منافع این تصمیمش را در آورد.‏

چند تا مانع بزرگ داشتند:‏

‏1-‏ ترس از اعتراض مصرف‌کنندگان. این که دولت را متهم به سودجویی کنند و این که وقتی یادشان می‌رفت با ‏خودشان کیسه‌ به مغازه ببرند و عصبانی می‌شدند.‏

‏2-‏ این مصرف‌کنندگان مغازه‌داران را متهم به سودجویی کنند و بعد برای انتقام از مغازه‌ها دزدی‌های کوچولو کنند و ‏توی کیسه‌های خودشان قرار بدهند.‏

‏3-‏ بعضی صنف‌ها مثل قصاب‌ها می‌گفتند که حتماً باید اجناسشان را در کیسه‌های یک‌بارمصرف قرار بدهند و غیر این ‏کار بهداشتی نیست.‏

‏4-‏ مأموران اداره‌ی دارایی نگران زمان، تلاش و هزینه‌هایی بودند که برای پیگیری این مالیات‌ها باید صرف ‏می‌کردند. ‏

برای دور زدن این موانع جدول ابزارها طراحی کرد. مخاطبان گوناگون را هم در نظر گرفت: مصرف‌کنندگان، صنعت ‏خرده‌فروشی و نماینده‌های مالیاتی.‏

مثلاً برای مصرف‌کنندگان کیسه‌های قابل‌استفاده‌ی مجدد را برای خرید در دسترس همه قرار دادند و استفاده از جعبه‌های ‏مقوایی بازیافتی را پیشنهاد کردند که به رایگان عرضه می‌شد.‏

مثلاً برای قصاب‌ها، کیسه‌های پلاستیکی کوچک‌تر از اندازه‌ی خاص را طراحی کردند که این کیسه‌ها از مالیات معاف بودند ‏و...‏

سرقت از مغازه‌ها هم آمار جالبی داشت. با شروع اجرای این طرح ابتدا سرقت از مغازه‌ها زیاد شد، اما بعد از مدتی کاهش ‏پیدا کرد و به روند اولیه‌ی خودش برگشت. ‏

‏1 سال بعد از اجرای طرح دولت ایرلند، مصرف کیسه‌های پلاستیکی 1 میلیارد کاهش پیدا کرد. 90 درصد کاهش مصرف ‏کیسه‌های پلاستیکی... روندی که در سال‌های بعد هم ادامه پیدا کرد...‏

هیچی... خواستم بگویم هم‌خوان کردن پیام‌های "نه به کیسه‌ی پلاستیکی" در اینستاگرام و تلگرام و این حرف‌ها حرکت ‏قشنگی است... اما فراتر از یک تقلید کوچولوی کم تاثیر نمی‌رود.‏



1- اگر توی سایت 30بوک عضو نشده اید, به من اطلاع دهید تا دعوتنامه برای تان بفرستم و تخفیف 25درصدی در اولین خرید را تجربه کنید.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۴
پیمان ..

پلاسکو

تجربه کردن یک داستان است و این که از تجربه‌ها چه چیزهایی یاد بگیری داستانی دیگر. شاید مهم‌تر از خود تجربه این ‏باشد که چطور و چه چیزهایی از آن تجربه یاد بگیری. چه طور یادگرفتنی‌ها را مستندسازی کنی. چطور مسیر یادگیری از ‏تجربه را بلد باشی. این‌ها به مراتب مهم‌تر از خود تجربه کردن هستند...‏

پلاسکو آتش گرفت و فرو ریخت. فیلم‌هایی از ترافیک غیرانسانی تهران با این هدف منتشر شد که مردم ایران چه قدر ‏نفهم‌اند که برای آمبولانس و ماشین آتش‌نشانی راهی را که وجود ندارد باز نمی‌کنند. شرکت‌های بیمه زور زدند در ‏سریع‌ترین وقت ممکن بی‌چون‌وچرا و بی دنگ و فنگ و بی هیچ تحقیق و تفحصی خسارت‌ها را پرداخت کنند. برای مدت‌ها ‏مردم ایران ایستگاه‌های آتش‌نشانی در تمام کشور را غرق گل و پارچه و قدردانی کرده بودند. شهدای این حادثه در نقطه‌ی ‏خوبی از بهشت زهرا دفن شدند. انتقام‌گیری‌ها و بهره‌برداری‌های سیاسی هم به حد کافی صورت گرفت. ولی ته ماجرا به ‏جز وقایع‌نگاری روزنامه‌نگارها برای ویژه‌نامه‌های آخر سالشان و ذکر مصیبت مجری‌های دوزاری تلویزیونی چه چیزی ‏ثبت و ضبط شد؟

شاید اگر گزارش موسسه‌ی "مهندسان و معماران برای حقیقت 11 سپتامبر" آمریکا در مورد واقعه‌ی پلاسکو را نمی‌خواندم ‏این‌قدر از ناتوانی در مستندسازی نمی‌سوختم. گزارشی 20 صفحه‌ای که با نام "فروپاشی ساختمان پلاسکو در تهران" یک ماه ‏بعد از حادثه منتشر شد. "موسسه‌ی مهندسان و معماران برای حقیقت 11 سپتامبر" سازمانی است که بیش از 2750 مهندس ‏و معمار زبده با آن همکاری می‌کنند و برای فهم نکات مهندسی انفجار و ویرانی ساختمان‌های تجارت جهانی در 11 سپتامبر ‏‏2001 تأسیس شده است.‏

فرو ریختن پلاسکو

‏ توی مقدمه‌ی گزارششان به تراژدی بودن حادثه‌ی آتش‌سوزی و فروریختن ساختمان پلاسکو برای جامعه‌ی ایران اشاره ‏کرده بودند و بعد گفته بودند که وظیفه‌ی اخلاقی سازمانشان حکم می‌کند که با استفاده از دانش تیم شان به بررسی علمی ‏حادثه‌ی پلاسکو بپردازند. در صفحه‌ی آخر گزارششان هم اشاره‌ای به کمیته‌ی حقیقت‌یاب رئیس‌جمهور روحانی کرده بودند ‏و اظهار امیدواری که ان شاءالله این کمیته‌ی حقیقت‌یاب به نکات علمی اشاره‌شده در گزارش هم توجه کند... هدف از ‏گزارششان کمک به مردم ایران برای فهم دلایل واقعی حادثه بود. گزارش شاید در مقیاس گزارش‌های ایران خیلی کوتاه ‏به نظر بیاید: فقط 20 صفحه. ولی این گزارش 20 صفحه‌ای حاصل همکاری 6 نفر بوده است. همه‌ی تحلیل‌ها هم بر اساس ‏فیلم‌های گوناگونی که از زاویه‌های متعدد گرفته‌شده بود و عکس‌های منتشره صورت گرفته. هیچ‌کدامشان در ایران ‏نبوده‌اند، اما آن‌قدر دانش داشته‌اند که بر اساس فیلم‌های ثبت‌شده دلیل بیاورند و بگویند چه اتفاقاتی در ساختمان رخ داده... ‏استانداردهای آتش‌سوزی ‏NFPA 921‎‏  آمریکا مرجع اظهار نظرشان است.‏

برای علت فروپاشی ساختمان پلاسکو فرضیه‌های گوناگونی مطرح کرده بودند و بر اساس داده‌های موجود فرضیه‌ها را ‏تحلیل کرده بودند. مثلاً این ادعا را که بر اساس شعله‌های آتش اسکلت ساختمان مقاومت خود را از دست داده بود این ‏طوری تحلیل کرده بودند: آتش‌سوزی در طبقات 9 به بالا اتفاق افتاده بود و طبقات زیر 8 اصلاً درگیر آتش نبودند. ‏آتش‌نشانی متأسفانه طبقات درگیر در آتش را پوشش کامل نداده بود و خنک کاری جزئی صورت گرفته بود. ولی دمای ‏ساختمان غرق در آتش بالاتر از 650 درجه‌ی سانتی‌گراد نرفته بوده. این یعنی که اسکلت‌ها به 50 درصد مقاومت خود ‏رسیده بودند و اگر دما دو برابر می‌شد تمام مقاومت خود را از دست می‌دادند. سازه کلاف بندی‌های قدرتمندی داشته و ‏ستون‌ها با 50 درصد استحکامشان هم می‌توانستند بار ساختمان را تحمل کنند. از طرفی طبقات زیر 8 هم اصلاً درگیر آتش ‏نبودند و با تمام استحکام می‌توانستند بار طبقات بالایی را تحمل کنند. بنابراین این فرضیه که آتش به خودی خود باعث از ‏بین رفتن استحکام ساختمان و فروریختن آن شده فرضیه‌ای کافی نیست.‏

آن‌ها فیلم‌ها را به‌دقت بازبینی کرده بودند. حتی صداهای انفجار را هم تحلیل کرده بودند. مثلاً دیدن منبع انفجارهای ‏نامشخصی در طبقات 3 تا 6 درست قبل از فروریزش ساختمان یکی از اصلی‌ترین نشانه‌ها برای این فرضیه بود که در دل ‏ساختمان انفجاری رخ داده و استحکام ساختمان را به ناگهان از بین برده ... این‌که منبع این انفجارها در طبقات 3 تا 6 چه ‏چیزی بوده اطلاعات بیشتری را نیاز دارد. شاید منابع سوختی نگهداری شده در دل ساختمان... البته شاید...‏

برای من بیش از اطلاعاتی که در گزارش بوده، اسلوب نوشتن گزارش (ترتیب ارائه‌ی مطالب، کوتاهی گزارش، دقیق بودن ‏گزارش، عکس‌ها و گرافیک و...) ، سرعت عملشان، سعی‌شان بر مستند حرف زدن بر اساس داده‌های موجود و از همه ‏مهم‌تر اهمیت شیوه‌ی یاد گرفتن از یک تجربه یادگرفتنی بود.‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۵۵
پیمان ..

این چند روزه بیشتر اوقات مشغول گپ و گفت بوده‌ام. ‏

طی چند روز با 40 نفر مصاحبه‌های نیم‌ساعته و گاه بیشتر انجام داده‌ام. یک کار موقتی دیگر که ‏البته برای خودم جالب است: تهیه‌ی نقشه‌ی ذهنی آدم‌ها در مورد یک موضوع خاص. فکر ‏نمی‌کردم یک روزی وارد حوزه‌های برند و برندسازی شوم. ولی بار خورده و من هم که دوست ‏دارم 18 چرخ باشم... این 40 نفر همه جور آدمی بوده‌اند. از کارگری که حتی سواد خواندن ‏نوشتن نداشت تا آقای مهندس الکترونیکی که در راندن لکسوس شاسی‌بلند زیر پایش نهایت ‏دقت را به کار می‌برد. هر کدام قصه‌ای داشتند که یحتمل در روزگاری به کارم خواهند آمد. ‏

اگر از من بپرسند وجه اشتراک‌شان چه بوده، یک مهارت را اسم می‌برم. مهارتی که پایه است، ‏ولی یادمان نداده‌اند. یاد نگرفته‌ایم. لعنت بر مدرسه‌هایی که تند و تیز مشتق و انتگرال گرفتن را ‏به خوردمان دادند،‌ ولی چیزی را که لحظه لحظه‌ی زندگی‌مان با آن سر و کار داریم یاد ندادند: ‏گوش دادن.‏

برای آدم‌ها توضیح می‌دهم که منظورم این است،‌ این طوری ادامه می‌دهیم. آن‌ها هم می‌گویند ‏اکی فهمیدیم. تند تند می‌گویند بله بله. این طور است. حتی توضیح هم می‌دهند. آدم اولش حال ‏می‌کند که چه‌قدر تند و تیز می‌فهمند. چه قدر مردم فهیمی داریم. ولی بعد از چند دقیقه می‌بینم ‏که طرف اصلا گوش نداده... ‏

این هفته را در تهران به سر می‌بردم. هفته‌ی دیگر می‌خواهم بروم مشهد و با مشهدی‌ها ‏هم‌صحبت بشوم. شاید آن‌ها در گوش دادن ماهرتر باشند. نمی‌دانم...‏

اتفاق جالب‌تر این مشاهده‌ی من در مورد راننده‌های اسنپ است. ‏

چندمین بار است که به قصد خانه‌مان اسنپ می‌گیرم. بار و بنه فراتر از دو دست و کوله می‌روند و ‏به ناچار ماشین‌لازم می‌شوم. کوچه‌ی ما بن‌بست است. سر کوچه که می‌رسیم،‌ به راننده‌ می‌گویم ‏این کوچه بن‌بست است. من را که پیاده‌کردی دور بزن. تا تهش نرو.‏

خانه‌ی ما وسط کوچه است. یعنی فاصله‌ی این جملات راهنمایی‌کننده‌ی من تا توقف ماشین و ‏پیاده شدن من و بار و بنه‌ من شاید 1 دقیقه هم نشود. اما جالبش رفتار راننده‌هاست. همان جوری ‏گازش را می‌گیرند می‌روند تا ته کوچه. برای یکی‌شان داد زدم. وسط کوچه صدایش کردم که ‏نرو تا ته کوچه. ولی امروز غروبی را دیگر چیزی نگفتم. با آرامش تمام بار و بنه را به داخل خانه ‏بردم. گذاشتم برای خودش برود تا ته کوچه و دور بزند برگردد. در کوچه را که بستم، چند ‏دقیقه صبر کردم تا صدای برگشتن ماشین را هم بشنوم!‏

آدم‌ها گوش نمی‌کنند. مشغول خودشان هم نیستند. گوش ندادن‌شان از سرشلوغی نیست. از بلد ‏نبودن است... یادمان نداده‌اند...‏

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۱
پیمان ..

خانم "نرده" بازنشسته‌ی همان شرکتی بود که آقای مدیرعامل در آن روزگاری با او همکار بود. ‏خود آقای مدیرعامل تازه آمده بود و مشغول چینش تیم خودش به‌تدریج در سازمان بود. شرکت ‏خصوصی بود. سهام‌دارهای اصلی شرکت هم از خصوصی‌های خوش‌نام بودند. ولی من عوض ‏شدن اتوبوسی آدم‌ها را عیناً داشتم می‌دیدم. ‏

اول‌ها نیروهای تازه به کل شرکت معارفه می‌شدند. ولی بعد از مدتی این سنت از میان برداشته ‏شد. چرا که تعداد خداحافظی‌ها و سلام‌های رفتگان و آمدگان شرکت زیاد شده بود. عوض شدن ‏آدم‌ها در پست‌های مدیریتی شرکت  خزشی بود. نیروی مورد نظر آقای مدیرعامل ابتدا لقب ‏مشاور می‌گرفت. مثلاً مشاور معاونت. مثلاً مشاور مدیر طرح و توسعه. مثلاً مشاور مدیر منابع ‏انسانی. بعد از دو ماه مدیر مورد نظر استعفا می‌داد و مشاور قبلی تبدیل می‌شد به مدیر تازه.‏

خانم نرده هم ابتدا مشاور بود. ولی بعد از مدتی به سمت معاونت رسید. پول‌دار بود. یعنی عناصر ‏پول‌داری را به دقت در خودش جمع کرده بود. گوشی موبایلش آخرین مدلی بود که به تازگی ‏وارد بازار شده بود. از آن مدل‌ها که همه تازه در تبلیغات رسانه‌های خارجکی داشتند از وجودش ‏آگاه می‌شدند.  ماشین زیر پایش  خارجکی مدل‌بالایی بود که وقتی به سایت باما سر می‌زدی ‏باورت نمی‌شد آن قدر قیمتی باشد. آمارش را در آورده بودم. قبل از ورودش به آن شرکت ‏ماشین زیر پایش یک 206 معمولی بود. ولی بلافاصله بعد از معاون شدن ماشینی با ارزش 5 ‏برابر را صاحب شده بود. حتم از صدقه‌سر وام‌های مدیریتی با بهره‌ی 4 درصد....‏

پیر شدن را نپذیرفته بود. صورتش را به تیغ جراحان زیبایی سپرده بود. چین و چروک‌هایش ‏صافکاری شده بود و پروتزی هم در گونه‌هایش کار گذاشته شده بود، هم به قصد زیبایی و هم به ‏قصد از بین بردن چین و چروک سال‌ها زندگی. ‏

اما رفتار مدیریتی خانم نرده بس یادگرفتنی بود. او وارد مجموعه‌ای شده بود که هنوز تمام ‏مدیرانش پاک‌سازی نشده بودند. هنوز تمام مدیران زیردست را او و آقای مدیرعامل یک‌دست ‏نکرده بودند. برای چند مدیر مشاورانی تعیین شده بود. ولی تا تبدیل مشاوران به مدیر کمی ‏تاخیر وجود داشت. از طرفی برای برخی از مدیران مشاور یافت نمی‌شد. از جمله مدیر بخشی که ‏من در آن یک کارمند جزء بودم... ‏

خانم نرده معاون مدیرعامل بود و باید بر مدیران مدیریت می‌کرد. از طرفی تازه‌کار هم بود. مرز ‏متعادل و هنرمندانه‌ای باید رعایت می‌شد. مرز آشنا و رفیق شدن و مدیر و دستوردهنده بودن. ‏بازنشسته بودن و به روز نبودن باید پنهان می‌شد. چیزی مثل چین و چروک‌های پیری. و راه حل ‏او جوان‌گرایی بود. مدیران بخش‌های مختلف یا میانه‌سال بودند یا در سنین بالای 50 سال. ولی ‏کارمندان زیردست جوان بودند و جویای نام...‏

خانم نرده شروع کرد به سوگلی گزیدن از هر واحد. برای امضاهای مدیریتی لزومی نداشت که ‏خود مدیران تشریف‌فرما شوند. کارمندان هم می‌توانستند. سلسله مراتب محکم سازمانی را کنار ‏گذاشتن به نظر قشنگ و خلاقانبه می‌آمد. ولی در پس پرده خبرهای دیگری بود. سوگلی‌ها ‏خبرچین‌های خوبی هم بودند. خانم نرده به کمک نیروهای جوان و حین امضاهای معمولی به ‏خوبی از هر آن‌چه در هر واحد رخ می‌داد خبردار می‌شد. گاهی اوقات مدیران را از سطح ‏هوشیاری خودش غافلگیر می‌کرد... بعد از مدتی فقط بعضی از کارمندان هر واحد می‌توانستند ‏برای امضا گرفتن وارد دفتر خانم نرده شوند. ابتدا رقابتی برای سوگلی‌ها در واحدها شکل ‏گرفت. و بعد از مدتی سوگلی‌های برنده‌ مشخص شدند.‏

از واحد ما آقای پلکان ترقی سوگلی شد. ‏

من هیچ علاقه‌ای به سوگلی شدن نداشتم. یک بار برای یک امضا نزد خانم نرده رفتم. پروژه‌ای ‏بود مربوط به ساخت یک سد مخزنی. از من پرسید که مخزن سد جنسش آهنی است یا بتونی؟ ‏من جلوی خودم را گرفتم و نگفتم که آیا واقعاً شما بازنشسته‌ی این کارید؟ یعنی در این 30 سال ‏با روتین‌ترین مورد کاری این رشته که شما الآن مدیرش هستید مواجه نشدید؟ خواستم بگویم نه ‏مخزنش پلاستیکی است. ولی فقط توضیح دادم که سد مخزنی چی است.‏

آقای پلکان ترقی ولی از بی‌میلی من و همکار دیگر به خوبی بهره‌برداری کرد. بعد از مدتی ‏دیدیم تنها کسی که می‌تواند از خانم نرده مجوز ادامه‌ی هر پروژه‌ای را دریافت کند آقای پلکان ‏ترقی است و این فوق‌العاده چندش‌آور بود. حماقت‌بارش این بود که تمام کارها را ما باید انجام ‏می‌دادیم. اما آقای پلکان ترقی شوت آخر (گرفتن مجوزهای مربوطه) را می‌زد و گل به نام او ‏ثبت می‌شد... ما این را دیر فهمیدیم. وقتی که آقای پلکان ترقی پاداشش را گرفت و ماهانه 500 ‏هزارتومان به حقوقش اضافه شد فهمیدیم که در بازی شکست خورده‌ایم...‏

چرخه‌های مدیریت سوگلی‌وار خانم نرده عجیب تأثیرگذار بودند.‏

سوگلی

من سیاست مدیریتی او را دیر فهمیدم. ولی چرخه‌های حاصل از سیاست‌های او را توانستم ‏بفهمم. فقط دیر فهمیدم.‏

خانم نرده برای این که از کل زیرمجموعه‌ی زیردستش باخبر باشد، از هر واحد سازمان ‏سوگلی‌هایی برگزید. سوگلی‌ها به کارمندان درجه‌ یک تبدیل می‌شدند و بقیه‌ درجه دو بودند. این ‏باعث اختلاف درون واحدی می‌شد. برای سوگلی شدن در بعضی واحدها رقابت در گرفت. ‏زیرآب‌ها زده می‌شد. ملت سعی می‌کردند به همدیگر هیچ چیزی یاد ندهند و هیچ ‏اشتراک‌گذاری دانشی نداشته باشند. بعضی‌ها به خون هم تشنه شدند. ولی بالاخره همه ‏نمی‌توانستند برنده‌ی بازی سوگلی شدن باشند. بعضی‌ها شکست می‌خوردند. در جریانات ‏زیرآب‌زنی شکست می‌خوردند و نومید می‌شدند. بعضی‌ها از همان اول دلسرد می‌شدند. و ‏نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها حسی از دلسردی و کم‌کاری بود. انجام دادن کارها در حد انجام دادن و نه ‏بیشتر... و سوگلی‌ها دلگرم‌تر می‌شدند. نقش‌شان را می‌توانستند برجسته‌تر نشان دهند. و ‏بازنده‌ی اصلی سازمانی است که همه‌ی این‌ها را گرد هم آورده...‏

از طرف دیگر خانم نرده مدیران زیردستش را بای‌پس (‏Bypass‏) کرد. ‏

بای‌پس همین شیر سیاه رنگ شکل پایین است. یعنی که جریان‌ها از شیرهای اصلی و از مسیر ‏اصلی رد نشوند. یعنی که جریان‌های مواد و اطلاعات شیرهای اصلی را دور بزنند... ‏

این باعث نارضایتی مدیرها شد. مدیرها دلسرد شدند و در ارائه‌ی گزارش‌های‌شان کم‌کاری ‏کردند و این نیاز خانم نرده به در جریان امور قرار گرفتن را بیشتر کرد و نیازش به سوگلی‌ها ‏بیشتر شد...‏

وقتی یک روز در ساعت‌های بی‌کاری مشغول تورق کتاب روی میزم بودم، حادثه رخ داد. خانم ‏نرده برای هواخوری از دفترش بیرون آمده بود. همین‌طور راه می‌رفت که یکهو گیر داد به من. ‏که چرا داری کتاب می‌خوانی؟ اصلاً چرا همیشه روی میزت کتاب است؟ من گفتم کتاب چیز ‏بدی نیست که. گفت نه. بد نیست. ولی شما کار نمی‌کنی و این آقای پلکان ترقی همیشه باید کار ‏کند. من خنده‌ام گرفته بود. آقای پلکان ترقی در همان زمان مشغول چک کردن قیمت ماشینی ‏بود که می‌خواست بخرد... اصلاً مشغول کار نبود. بقیه‌ی کارها را هم به‌تنهایی نمی‌توانست انجام ‏بدهد...‏

اما مدل ذهنی خانم نرده تحت تأثیر شیوه‌ی مدیریتی‌اش قرار گرفته بود. حتی اگر من تمام کارها ‏را هم انجام می‌دادم او نمی‌توانست تشخیص بدهد که چه کسی چه کاری انجام داده.... و این ‏نومیدکننده بود. ‏

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۴۷
پیمان ..

ترمینال آزادی

اگر تنها نباشم هرگز برای مسافرت اتوبوس را انتخاب نمی‌کنم. از بس با اتوبوس‌ها ماجرا ‏داشته‌ام که دیگر هیچ اعتمادی به‌شان ندارم. سوار ماشین خودم می‌‌شویم و می‌رویم. شب‌رو ‏رفتن یا روزرو توفیری ندارد برایم. می‌روم. ولی وقتی تنها باشم برایم صرفه‌ی اقتصادی ندارد. ‏

و از اول سال تا به حال 8-9باری مجبور شده‌ام با اتوبوس بروم...‏

از هر دو ترمینال آرژانتین و آزادی هر شب به مقصد لاهیجان و شرق گیلان اتوبوس وجود دارد. ‏ولی برای من ترمینال آزادی نفرت‌انگیز است. چه بخواهم از تهران به سمت لاهیجان بروم و چه ‏بخواهم از لاهیجان به تهران برگردم, ترمینال آزادی نفرت‌انگیز است... ‏

ترمینال آزادی حاصل یک دید کوتاه‌مدت احمقانه در مجموعه‌ای از آدم‌های به‌دردنخور است.‏

وقتی از بی‌آر‌تی پیاده می‌شوی تا بخواهی به ساختمان اصلی ترمینال برسی حداقل 30 نفر از تو ‏می‌پرسند کجا می‌خواهی بروی. ای کاش فقط سؤال باشد. دستت را می‌گیرند. ساکت را انگولک ‏می‌کنند. به زبان محلی خودشان چیزی بارت می‌کنند. دنبالت راه می‌افتند. هر چه قدر هم محلشان ‏ندهی تا حداقل 10 متر آویزانت می‌مانند. نمی‌دانم. مسافر تور زدن و دلالی مسافر کردن چه‌قدر ‏مگر درآمد دارد؟

وقتی از شهرستان هم برمی‌گردی همین اوضاع هست فقط از نوع مسافرکشی‌اش. مسافرکش‌ها ‏آویزانت می‌شوند. 30 نفر به ازای هر قدمی که برمی‌داری ازت می‌پرسند کجا می‌روی. وقتی به ‏اولی جواب نمی‌دهی, دومی دوباره می‌پرسد. به دومی که جواب نمی‌دهی سومی خودش را آنجلینا ‏جولی فرض می‌کند می‌آید رخ‌به‌رخ و سینه به سینه‌ات که کجا می‌خواهی بروی. چهارمی ‏می‌خواهت گولت بزند: هر جای تهران بخواهی بروی با 10 هزار تومان می‌برمت و... ‏

اما احمقانه‌تر وقتی است که سوار اتوبوس مثلاً ساعت 11 شب می‌شوی. حرکت نمی‌کند. ساعت ‏می‌شود 11:30. تعداد مسافرها از 18 نفر می‌رسد به 19 نفر. حرکت نمی‌کند. ساعت می‌شود 12 ‏شب. به زور اعتراض‌ها و تبدیل مسافرها از 18 نفر به 20 نفر حرکت می‌کند. چه حرکت کردنی؟ ‏بعد از این که از ترمینال خارج شد چند بار باید دور میدان چرخ بزند تا مسافر تور کند. بعد تا ‏کرج در هر توقفگاهی که بگویی می‌ایستد تا اتوبوسش را پر از مسافر کند. همه‌اش علافی... و ‏بعد هم برای این‌که جبران علافی کرده باشد به وحشیانه‌ترین طریق ممکن می‌رانند...‏

دیدگاه کوتاه‌مدت و نوک دماغی تعاونی‌ها و راننده‌های ترمینال آزادی هم خودشان را اذیت ‏می‌کند و هم مسافران را.‏

آرژانتینی‌ها به این شعور رسیده‌اند که به فقط یک شب فکر نکنند. به چند هفته و چند ماه فکر ‏کنند. رازش چی است؟ ‏

به موقع حرکت کردن.‏

در ترمینال آرژانتین وقتی تو بلیت ساعت 1:30 شب می‌خری, نهایتاً ساعت 1:40 آن هم به خاطر ‏تأخیر خود مسافرها حرکت می‌کند. اگر مسافرها به موقع حاضریراق شوند که ساعت 1:30 شب ‏حرکت می‌کند. رفتار جالبی که دیده‌ام این است که تعداد مسافرها مهم نیست. حتی اگر 4 نفر ‏سوار اتوبوس شوند, باز هم حرکت می‌کند. سر ساعت 1:30 حرکت می‌کند. ‏

و قشنگی‌اش این است که میدان آرژانتین مثل میدان آزادی نیست که با دور دور کردن بتوانند ‏مسافر تور بزنند. راننده حرکت می‌کند. چون دستور مدیریت ترمینال آرژانتین است که توقف ‏نداشته باشد. که تأخیر نداشته باشد. ‏

احتمال ترمینال آرژانتین و مجموعه‌ی مدیریتی‌شان به خاطر این حرکت چند ماهی ضرر داده‌اند. ‏اما الآن وضعیت چگونه است؟

من دو بار وسط هفته خواستم بروم لاهیجان. ناگهانی شد و در طول روز مشغول بودم و باید شبانه ‏می‌رفتم. صرفه‌ی اقتصادی به کنار, خستگی هم نمی‌گذاشت سوار کیومیزو شوم و سریع بروم و ‏برگردم. رفتم ترمینال آرژانتین. همه‌ی بلیت‌های ساعت‌های مختلف به مقصد لاهیجان و حتی ‏رشت فروش رفته بود و جای خالی نداشتند... به ناچار رفتم ترمینال آزادی. آن‌جا فقط 6 نفر ‏مسافر بودیم. بعد از دقیقه 1ساعت و نیم تأخیر و انتظار تعداد مسافرها به 9 نفر رسید و اتوبوس ‏حرکت کرد... ‏

ترمینال آزادی‌ها هنوز به این شعور نرسیده‌اند که مشتری‌هایشان یک تعداد ثابتی‌اند. اگر آن‌ها ‏خوب ارائه‌ی خدمات نکنند این مشتری‌ها فقط یک بار سوار اتوبوسشان می‌شوند. دیگر ‏برنمی‌گردند... هنوز در حال و هوای دهه‌ی 60 به سر می‌برند که مسافر باید دریوزه‌ی راننده ‏باشد و نه بالعکس. تنها تغییری که نسبت به دهه‌ی 60 کرده‌اند احساس نیاز به بازاریابی سنتی ‏بوده. این‌که در فاصله‌ی ایستگاه بی‌آرتی آزادی تا ساختمان ترمینال علاف‌هایی را به جان ‏مسافرها بیندازند تا به قولی مسافر تور بزنند. هنوز به این سطح از شعور نرسیده‌اند که به موقع ‏حرکت کردن در طولانی‌مدت بر ای‌شان باعث تضمین مشتری می‌شود.‏

رفتارهای بعدی راننده‌های ترمینال آزادی در راستای همین رفتار مدیریتی است.  آدم می‌ماند ‏محکومشان کند یا دل بسوزاند...‏

راننده‌ی ترمینال آزادی بعد از ده‌ها دقیقه تأخیر 5 نفر را در ترمینال به مقصد لاهیجان سوار ‏می‌‌کند. بین راه هم به قصد  کسب سود به ضرب و زور و 1000 توقف 10 نفر دیگر به مقصد ‏رشت سوار می‌کند. ‏

اتوبوسی که قرار بوده یک‌راست برود لاهیجان, حالا باید رشت هم برود. این یعنی خودش ‏حداقل  1 ساعت تأخیر در رسیدن به مقصد. بعد که می‌رسد به رشت, زورش می‌آید به خاطر 5 ‏نفر تا لاهیجان هم براند. تعهد خدمت؟ ها ها ها.. ‏

چه کار می‌کند؟ آن یکی رفیقش که ترمینال آرژانتین کار می‌کند مجبور است برود لاهیجان. ‏اتوبوسش هم خالی است. شما را پیاده می‌کند و سوار اتوبوس دوستش می‌کند و خداحافظ. توی ‏بلیت اسم اتوبوس او درج شده, ولی تو با اتوبوس دیگری به مقصد می‌رسی... جای اعتراض هم ‏نداری. نمی‌خواهد. وقتی نخواهد نمی‌برد... نظام پرداخت‌های ترمینال آزادی بر اساس تعداد ‏مسافر است. وقتی پولی که به او می‌دهند آن‌قدر ناچیز بوده دیگر تعهد خدمتی نمی‌شود ازش ‏انتظار داشت.‏

بالعکسش هم هست. طرف تا قزوین می‌برد. و بقیه‌ی مسیر بایست سوار یک اتوبوس دیگر ‏شوی تا به تهران برسی...‏

چرخه های مشکل پر نشدن اتوبوس ها در ترمینال های ایران

هیچی... حلقه‌های فضیلت و رذیلت همه جا هستند. در مرکز حلقه‌ی ترمینال‌ها مشکل پر نشدن ‏صندلی‌های اتوبوس است و ضرر و زیان خالی حرکت کردن اتوبوس‌ها. برای حل آن‌ها دو راه ‏حل وجود دارد. راه‌‌حل کوتاه‌مدت: تأخیر در حرکت و انتظار برای از راه رسیدن مسافران دیگر ‏و پر کردن اتوبوس. و راه حل اساسی: به موقع حرکت کردن که مشکل را با تاخیری چند ماهه ‏حل می‌کند. فقط بدی‌اش این است که راه حل کوتاه‌مدت اعتیادآور است و توجه به راه حل ‏اساسی را به کل از بین می‌برد.‏

در ترمینال آزادی حلقه‌ی رذیلت به شدت کار می‌کند و تنها باید از آن تا جای ممکن دوری کرد..‏


مرتبط: مافیای دادزن ها در ترمینال ها

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۳۹
پیمان ..

اکبر هاشمی رفسنجانی

بلندگوها و تریبون‌ها چیز دیگری می‌گفتند و مردم شعارهای دیگری می‌دادند. بلندگوها می‌گفتند ‏یا حسین و مردم می‌گفتند میرحسین. لباس‌شخصی‌ها بودند. اما مثل این‌که دندان روی جگر ‏گذاشته بودند و حمله نمی‌کردند. به حرمت آیت‌الله بود یا واقعاً اهلی‌تر شده بودند؟! ‏

استاد قدیم دانشگاه‌مان را وسط جمعیت دیده بودم. غمگین بود و پوستر هاشمی زنده است را ‏جلوی سینه‌اش گرفته بود. ‏

دختری چادری با تمام وجود داد می‌زد این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده و 10 متر آن ‏طرف‌تر دختر چادری دیگری کاملاً شبیه به او داد می‌زد: پیام ما روشنه حبس باید بشکنه.‏

و من شعارم نمی‌آمد. نمی‌توانستم همراه شوم. شعار دادن به نظرم بیهوده بود. نگران بودم. به ‏این فکر می‌کردم که واقعاً به قول نادر ابراهیمی شعار عصاره‌ی حقیقت است؟ به این فکر ‏می‌کردم که واقعاً خواسته‌ی مردم شکستن حبس میرحسین است؟ نه... یک جور ابراز وجود هم ‏بود. برای هاشمی رفسنجانی تبلیغی صورت نگرفته بود. خبر فوتش را اول رسانه‌ی ملی پوشش ‏نداده بود. شبکه‌های مجازی بودند که خبر را پخش کردند و خبرهای دهان به دهان مردم. صدا و ‏سیما بعدها فقط از خواست مردم پیروی کرد. منتظر ماند تا پیام تسلیت اصلی بیاید و بعد بود که ‏شروع به انجام وظیفه‌اش کرد... من توی مترو بودم. همان حوالی ساعت 7:30. یکهو دیدم توی ‏واگن قطار ولوله راه افتاده است. دیدم مرد کناری‌ام دارد زیر لب می‌گوید: انالله و انا الیه ‏راجعون... ‏

آدم‌ها از جلویم رد می‌شدند. شعار می‌دادند. تابوت سوار بر کامیون سیاه‌پوش از جلویم رد شد و ‏من به این فکر کردم که واقعاً فردا روز بهتری خواهد بود؟

به این فکر کردم که واقعاً انتهای خواسته‌ی مردم همین شعارها است؟ به این فکر کردم که ‏انتهای خواسته‌ی مردم همین ابراز وجود است؟ نباید چیزهای بیشتری بخواهند؟!‏

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۱
پیمان ..

مجتبی گفت: حاجی شریفو جدی نمی‌گیری‌ها. درس نمی‌خونی‌ها.‏

گفتم: من جدی گرفته بودم. ولی اونا جدی نگرفته‌ن. سال اول 27 واحد پاس کردم. دیدم مسخره بازیه. کوته فکر ی می کنن. نمیذارن برم فلان درسو از یه دانشکده دیگه بردارم. زدم زیرش. رفتم ‏سر کار. تو یه سال گذشته 12 واحد پاس کردم فقط. مونده الان پایان نامه و یه درس دیگه.‏

و شریف را هم فرستاده‌ام به همان درکی که دانشگاه تهران را فرستاده بودم. ‏

برای کار جدیدم باید زیاد چیز میز بخوانم. ربطی هم به تحصیلات گذشته‌ام ندارد. عجیب همین است برایم که همیشه ‏کارهایی می‌آیند به سراغم که ربطی به گذشته‌ام ندارند و باید چیزهای جدید یاد بگیرم. توی پرس و جو از گوگل و ‏رفقایش به یک سایت جالب برخوردم: سایتی که محلی بود برای به اشتراک گذاشتن روایت‌های شکست خوردن طرح‌ها و ‏پروژه‌ها. دسته‌بندی داشت بر اساس نوع  پروژه و دسته‌بندی بر اساس واکنش‌های خوانندگان و نظرهایی که پای هر ‏روایت گذاشته بودند. (خیلی دوست دارم نسخه‌ی فارسی همچه سایتی را ایجاد کنم. و البته دسته‌ی شکست در روابط انسانی ‏را هم اضافه می‌کنم...)‏

شکست‌ها مهم‌ترند. موفقیت برای به به و چه چه و لحظاتی روی سن رفتن و جایزه گرفتن است. شکست روایت غالب ‏کارهای بزرگ است. پی در پی شکست خوردن و یاد گرفتن. یادگرفتن مهم‌ترین نکته‌ی شکست‌ها است. آدم‌هایی که ‏شکست‌های‌شان را فراموش می‌کنند دوست داشتنی نیستند. و آن سایت هم برای به یاد سپری شکست‌ها بود.‏

امبرتو اکو یک مصاحبه‌ای دارد که من دوستش دارم. یک جایی وسط مصاحبه برمی‌گردد می‌گوید ادبیات واقعی درباره ی ‏آدم‌های بازنده است. قالب رمان قالبی ست که بزرگ‌ترین‌هایش همیشه روایتگر آدم‌های شکست‌خورده بوده‌اند. ‏داستایفسکی نویسنده‌ی قرون است. و آدم‌های داستان‌هایش... ادبیات را به خاطر همین همیشه باید جدی گرفت. ‏

یک جای دیگری می‌خواندم که قرن بیستم قرن سازمان‌ها و نهادها بوده. قرن آسمان‌خراش‌هایی که میزبان بوروکراسی ‏وحشتناک سازمان‌ها بوده‌اند. سازمان‌هایی که به زندگی بشریت نظم و ترتیب بخشیدند. تامین نیازهای روزمره‌اش را ‏سرعت دادند. برای آدم‌ها شغل فراهم کردند و پول. اما این سازمان‌ها علی‌رغم همه‌ی بخشندگی و فایده‌شان ویژگی‌هایی ‏داشتند: آدم‌ها را محدود می‌کردند. جلوی پرواز فکرها را می‌گرفتند. آدم‌ها باید در قالب‌هایی که برای‌شان تعریف شده بود ‏کار می‌کردند و پول درمی‌آوردند و ارتقای مقام می‌گرفتند و پول بیشتر درمی‌آورند. و این یعنی این‌که بیشتر آدم‌ها در ‏سازمان‌ها به رضایت شغلی نمی‌رسیدند. بیشتر آدم‌ها حسی از معناداری کارشان نداشتند. یعنی این‌که ذهن‌شان هیچ وقت ‏نمی‌توانست پرواز کند. و بقیه‌ی سیستم‌ها هم سازمانی بودند. مدارس و دانشگاه‌ها طراحی شده بودند که مهندسان و ‏کارمندان و مدیران را برای سازمان‌ها تربیت کنند. در حقیقت دانشگاه‌ محلی بود که برای سازمان‌ها کارگر تربیت می‌کرد. ‏حالا این کارگر اسمش مهندس باشد یا کارمند یا مدیر یا تکنسین فرقی ندارد...‏

اما قرن بیست و یکم قرن شکست نهاد و سازمان‌های بزرگ است. زمانه‌ای است که بشر به یک رفاه نسبی رسیده، اما گیج ‏می‌زند. رنج بیشتری می‌کشد. وفور نعمت هست، ولی نعمت‌ها دست آدم‌هایی که می‌خواهند نیست. رفاه بیشتر شده، اما ‏امنیت کمتر شده. نیروگاه‌های بزرگ بیشتر شده‌اند و برق و اینترنت در همه جا هست، ولی تاریکی گسترده‌تر شده. مسائل ‏پیچیده شده‌اند. دوربین‌های کنترل سرعت در همه‌ی جاده‌ها هستند. اما تعداد مرگ و میر ناشی از سرعت‌های غیرمجاز ‏بیشتر شده‌اند. مسائل بشری متناقض‌نماتر از هر وقتی به نظر می‌رسند و سازمان‌ها از قضا سرکنگبین صفرا فزود شده‌اند...‏

و توی این هیر و ویری سیستم‌هایی که برای سازمان‌ها کارگر تربیت می‌کردند کارایی خودشان را از دست داده‌اند... در ‏جهان قرن بیست و یکم، سیستم فلان رشته را بخوانی که مهندس فلان بشوی دیگر کارایی ندارد... ‏

حالا روزگار شکست خوردن است. روزگاری است که باید بنشینی برا ی حل فلان چالش تمام راه حل ‌های موجود را ‏دربیاوری و امتحان کنی و تجربه کنی و شکست بخوری و شکست‌ها را مستند کنی. روزگاری است که ممکن است تو هیچ وقت موفق ‏نشوی، اما شکست‌هایت باعث موفقیت کسی دیگر بشود... و چون قرار است کسی دیگر موفق شود تو نباید شکست‌هایت را ‏احتکار کنی...‏ روزگار غریبی ست.

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۵
پیمان ..

‏1-‏ جوزف آکرلوف یک اقتصاددان آمریکایی است که در سال 1970 مقاله‌ای مشهور در مورد بازار خودروهای دست ‏دوم نوشت. مقاله‌ای که در زمان خودش سه مجله‌ی اقتصادی آن را برای چاپ رد کردند، تا این‌ که مجله‌ی چهارم ‏‏(‏‎ Quarterly Journal of Economics‏) آن را چاپ کرد و به پرارجاع‌ترین مقاله‌ی علم اقتصاد تبدیل شد. ‏مطالعه روی بازار خودروهای دست دوم آمریکا (یا به قول خودشان بازار بنجل‌ها) سال‌ها بعد نوبل اقتصاد را هم ‏برای آکرلوف به ارمغان آورد.‏

ایده‌ی اصلی آکرلوف این بود که وقتی عدم تقارن اطلاعاتی وجود دارد، ممکن است تنها اجناس بنجل و بی‌کیفیت ‏مبادله شوند و بازار برای اجناس باکیفیت ایجاد نشود. ‏

آقای علی سرزعیم ایده‌ی مقاله را در کتاب بینش اقتصادی برای همه این‌طوری‌ها شرح می‌دهد: ‏

‏"فرض کنید عرضه‌کنندگان و متقاضیان زیادی در بازار خودروهای دست دوم حضور دارند. صاحب ماشین بد ‏حداقل 1000 دلار و صاحب ماشین خوب حداقل 2000 دلار برای فروش ماشین خود طلب می‌کنند. خریداران نیز ‏حاضرند برای یک ماشین بد حداکثر 1200 دلار و برای یک ماشین خوب حداکثر 2400 دلار پرداخت کنند. ‏بنابراین، به صورت طبیعی و بر اساس چانه‌زنی باید قیمت برای ماشین بد جایی بین 1000 تا 1200 دلار و برای ‏ماشین خوب بین 2000 تا 2400 دلار تعیین شود. حال مشکل این است که شما واقعا نمی‌دانید کدام ماشین خوب ‏است و کدام بد. به همین دلیل همه عرضه‌کنندگان خودرو می‌توانند تظاهر کنند ماشین آن‌ها از جنس خوب است. ‏اگر فرض یک خریدار این باشد که نیمی از ماشین‌های موجود در این بازار بد و نیم دیگر خوب است باشد، در این ‏صورت وی باید امید ریاضی مبلغ پرداختی را محاسبه کند که برابر است با 1800 دلار. یعنی او حاضر است 1800 ‏دلار بابت یک خودرو بپردازد. اما چه کسی حاضر به فروش در این قیمت است؟ چون 1800 دلار کمتر از 2000 ‏دلار است، قطعا فروشندگام ماشین خوب حاضر به فروش خودروی خود نیستند، اما فروشندگان خودروی بد که از ‏کیفیت بد خودروی خود اطلاع دارند حاضرند آن را بفروشند.خریداران نیز می‌فهمند که تنها فروشندگان ماشین بد ‏ازین قیمت استقبال می‌کنند، بنابراین قیمت خود را به سطح 1200 دلار یا کمتر تعدیل می‌کنند. لذا صرفا ‏خودروهای بد یا بنجل مبادله می‌شوند و بازار برای خودروهای مرغوب شکل نمی‌گیرد. به تعیبر دیگر بازار ‏خودروهای ممتاز شکست می‌خورد. این بیان دیگری است از این مثال که گفته می‌شود جنس بد، جنس خوب را از ‏بازار بیرون می‌کند. ‏

البته روشن است که فرض این نظریه این است که خریدار هیچ راهی برای شناخت کیفیت کالای مورد مبادله ‏‏(خودروی دست دوم) ندارد. در دنیای واقعی، وجود بازار ماشین‌های دست دوم نشان از آن دارد که در عمل ‏خریداران به روش‌های مختلف اطلاعاتی از محصول مورد مبادله کسب می‌کنند و عدم تقارن اطلاعاتی را کاهش ‏می‌دهند."‏

‏2-‏ این نوشته در مورد جمله‌ی آخر بند قبل است: تجربه‌های من در مورد خرید ماشین دست دوم. ‏

تا به حال سه بار ماشین خریده‌ام. هر سه بار هم دست دوم خریده‌ام. آدم هوسبازی نیستم. با ماشینم دوست ‏می‌شوم. ولی خب، پیش می‌آید که آدم دوست بهتری هم داشته باشد. و خب در دنیای ماشین‌ها سخت است که ‏بتوانی چند تا دوست داشته باشی. باید از دست بدهی و به دست بیاوری...‏

‏3-‏ در بازار دست دوم‌ها چه مدل ماشینی بخریم؟ کدام برند؟ ایرانی یا خارجی؟

این سوال خیلی تخصصی است. هدف از ماشین خریدن چیست؟ عصای دستی برای رفت و آمدهای داخل شهر؟ ‏خوش‌رکابی برای مسافرت و به جاده زدن؟ چشم و هم‌چشمی فامیلی؟ ماشینی برای پز دادن و نشان دادن ‏شخصیت اجتماعی؟ و مهم‌تر از همه چه مقدار بودجه در دست داریم؟

بسته به جواب هر یک از این سوالات گزینه‌هایی روی میز می‌آید.‏

ولی به عنوان تجربه، برای مصارف داخل شهر و مسافت‌های کوتاه، پراید دست دوم عالی است. حتما خوبش پیدا ‏می‌شود. حتی اگر خوب هم نباشد، با کمی خرج خوب می‌شود. (برخلاف انواع پژوها که اگر حال‌شان خوب نباشد، ‏به هیچ وجه حال‌شان خوب نخواهد شد...)‏

و بین ماشین ایرانی صفر کیلومتر و ماشین خارجی دست دوم هم قیمت... با تقریب نسبتا خوبی می‌شود گفت ‏ماشین خارجی دست دوم از ایرانی صفر کیلومتر بهتر است. بسته به شخصیت دارد البته. بعضی‌ها هستند که ‏کوچک‌ترین عیب و ایرادی در ماشین را برنمی‌تابند. حوصله ندارند، دگمه‌ی نگه‌دارنده‌ی نرگی روی کمربند ایمنی ‏ماشین‌شان که شل شده، بدوزند. حوصله ندارند بالابر شیشه ماشین که موتورش سوخته عوض کنند، حوصله ندارند ‏پیچ زیر اگزوز را سفت کنند تا دیگر صدا ندهد. این عیب و ایرادها در ماشین‌های دست دوم هست... ایرادهایی ‏که رفع کردن‌شان هزینه‌ای ندارد. فقط کمی حوصله می‌خواهد. و کسی که حوصله‌اش را ندارد... همان صفر ‏کیلومتر بخرد و بعد به خاطر شل بودن لول دنده‌های ماشینش برود ساعت‌ها در صف خدمات پس از فروش ‏بایستد بهتر است...‏

‏4-‏ ماشین دست دوم را از چه کسی بخریم؟ آشنا یا غریبه؟ آگهی یا نمایشگاه؟

خیلی‌ها برای خرید ماشین دست دوم به سال ساخت و کیلومتر ماشین نگاه می‌کنند. ولی این اصلا معیار خوبی ‏نیست. ماشینی که 100 هزار کیلومتر در جاده با سرعت متوسط 80-90 کیلومتر کار کرده، هزار برابر بهتر است ‏از ماشینی که 10 هزار کیلومتر در ترافیک شهری رانده. دنده یک قاتل ماشین است. فشاری که در دنده یک بر ‏موتور ماشین می‌آید، دقیقا برابر است با فشاری که در ماکزیمم سرعت بر آن وارد می‌آید. اصلا آن عقربه سرعت ‏سنج ماشین قرینه است. سرعت 0 تا 10 همان مقدار ماشین را فرسوده می‌کند که قرینه‌اش در آن طرف سرعت ‏وسط....‏

برای من مهم این است که ماشین دست چه کسی بود. کیلومتر و مدل برای دلال‌ها است...‏

دو دسته آدم هستند که ماشین را فرسوده می‌کنند: آدم‌های هیجانی و آدم‌های بیش از حد آرام. آدم‌های هیجانی، ‏ناگهانی گاز می‌دهند. ناگهانی شتاب می‌گیرند. در دورهای بالا رانندگی می‌کنند. بالا و پایین زیاد دارند و این یعنی ‏یک نمودار خط خطی. و آدم‌های بیش از حد آرام: همیشه دور موتور ماشین‌شان در دور مرده به سر می‌برد. ‏دوست ندارند صدای موتور را بشنوند و همین حرکت در دورهای مرده همان بلایی را سر موتور ماشین می‌آورد که ‏حرکت در دورهای بالا.... دورهای ایده‌آل برای ماشین‌ها، دورهای متوسط اند...‏

برخلاف خیلی‌ها به نظر من ماشین دست دوم را باید از آشنا خرید. از کسی که بتوانی بفهمی چطور رانندگی ‏می‌کرده و چه‌قدر به ماشین رسیده. یا حداقل یک واسطه‌ی آشنا وجود داشته باشد. خریدن از غریبه‌ها کار را ‏سخت می‌کند(شناختن آدم‌ها از شناختن ماشین دست دوم به مراتب سخت‌تر است!). و خریدن از نمایشگاه‌دارها... ‏اصلا حرفش را نزن که قالتاق صفت برازنده‌ی دلال‌های ماشین است.‏

‏5-‏ رینگ اسپورت نخرید.‏

ماشین‌ رینگ اسپورت و بزک شده، نماد آدم هیجانی است. و نماد پنهان‌کاری. اگر ماشین به خودی خود ارزشی ‏داشت، طرف برنمی‌داشت بزک دوزک کند. رینگ اسپورت یعنی که یک چیزهایی این وسط دارد پنهان می‌شود. ‏موتوری که سرسیلندر چسبانده، موتوری که سوپاپ ترسانده، موتوری که روغن می‌سوزاند، موتوری که... حتما ‏این طور نیست‌ها. ولی رینگ اسپرت خیلی وقت‌ها بو می‌دهد...‏

‏6-‏ تصادف گلگیر و در مهم نیست. اصلا گلگیرها را می‌توان جزء قطعات تعویضی به حساب آورد. خودتان را با لمس ‏کردن گلگیرها و درها منتر نکنید. برای ماشین دست دوم تصادف از جلو و سقف مهم است. ‏

کاپوتی که جمع شده و بعد صافکاری شده یک علامت بد است. این یعنی که موتور هم آسیب دیده، این یعنی که ‏شاسی ماشین هم تکانی خورده... یا رادیاتوری که فابریک ماشین نیست... این‌ها علامت‌های خوبی نیستند. ‏

به نظر من مهم‌ترین چیز در خرید یک ماشین دست دوم موتور ماشین است. قلب تپنده‌ای که قرار است لذت ‏رانندگی را به شما بچشاند. اگر موتور چیزی باشد غیر از آن سیستم هماهنگ اولیه، علامت خوبی نیست.‏

و سقف هم که معلوم است، ماشینی که سقفش رنگ تصادف به خود دیده یعنی که چپ کرده. و ماشین چپی... ‏

تصادف از عقب هم مهم است. ولی به شخصه برای من نه. برای کسانی که می‌خواهند ماشین‌شان تمیز باشد ‏تصادف از عقب هم مهم است. مثل گلگیر و در. ولی به نظر من نباید سخت گرفت... موتور ماشین از همه چیز ‏مهم‌تر است. مگر این‌که کامیونی از عقب چنان به ماشین زده باشد که نصف ماشین جمع شده باشد. که در این ‏صورت سقف هم مرود عنایت قرار می‌گیرد و حکم ماشین چپی را پیدا می‌کند!‏

‏7-‏ پشت فرمان بنشینید و برانید.‏

ماشین سرحال خودش را توی جاده نشان می‌دهد. بعد از 50 کیلومتر رانندگی در جاده است که عیار ماشین دست ‏آدم می‌آید. وقتی که سربالایی‌ها را می‌رود و توی سبقت شتاب می‌گیرد معلوم می‌شود که نسبت به هم‌پالکی‌هایش ‏چند مرده حلاج است...(هم‌پالکی‌ها مهم اند ها... از پراید انتظار نداشته باشید که توی سربالایی یک 405 را لوله ‏کند!) این سخت است. باید طرف آشنا باشد تا بگذارد تو 50 کیلومتر تو جاده برانی.‏

ولی مسافت کوتاه را می‌شود تجربه کرد. اگر ماشینی را که می‌خواهید بخرید خوب می‌شناسید خودتان برانید. اگر ‏نه، حتما کسی را که تجربه‌ی نشستن پشت 5 تا ماشین مثل آن را دارد همراه ببرید.‏

‏7-1 گاز بدهید و به همراه‌تان بسپرید که لوله اگزوز را نگاه کند. دود آبی نباید خارج شود. حتی به اندازه‌ی ‏اپسیلون گرم... ‏

‏7-2 گاز بدهید و شتاب بگیرید. اگر خوب شتاب نگرفت، شمع و سیستم احتراق، تعویض لازم است یا شاید ‏مشکلاتی جدی‌تر.‏

‏7-3 توی سربالایی گاز بدهید و شتاب بگیرید. اگر ماشین به نسبت هم‌نوعانش لش بود، دیسک و صفحه‌اش نیاز ‏به تعویض دارند. دیسک و صفحه هم ارزان نیستند... یا شاید مشکلاتی جدی‌تر.‏

‏7-4 گاز بدهید و با دور بالا سرعت را به 90-100 برسانید. اگر در این سرعت‌ها فرمان لرزید، پلوس‌ها درد و ‏مرض دارند و باید عوض شوند.‏

‏7-5 گاز بدهید و در سرعت 50-60 در یک خیابان صاف و بدون شیب و انحنا و مستقیم، فرمان را رها کنید. نباید ‏به یک سمت کشش داشته باشد. باید مستقیم برود. اگر نرفت، سیستم جلوبندی و فرمان مشکلی دارد. ‏

‏7-6 دور یک فرمان بزنید. طوری که فرمان تا ته چرخانده شود و حین دور زدن دیگر تمام چرخیده باشد... اگر ‏صدای ترتر یا تق تق شنیدید، صدای خطرناکی است. پلوس‌ها مشکل دارند و باید حتما عوض شوند. و اگر عوض ‏نشوند در سرعت‌های بالا ممکن است شما را به کشتن بدهند.‏

‏7-7 ترمز بگیرید. با سرعت‌های مختلف. اگر عملکرد ترمزها درست و درمان نبود، لنت ترمز باید عوض شود.‏

‏7-8 آیا مثل هم‌پالکی‌هایش گاز می‌خورد یا ضعیف‌تر است؟ این سوال را فقط کسی می‌تواند جواب بدهد که ‏تعداد زیادی از آن نوع ماشین را سوار شده باشد. سوالی بس مهم!‏

‏8-‏ کاپوت ماشین را بالا بزنید. ‏

اگر موتور زیادی تمیز بود و همه چیز برق می‌زد(با گازوئیل موتور را برق می اندازند!)، حکم رینگ اسپرت را دارد! موتور بعد از چند سال کار باید کمی خاک و خلی باشد. به زیر کاپوت نگاه کنید و ببینید ‏چیزی به آن فواره نزده؟ روغنی که با شدت به کاپوت خورده باشد یا آبی که نمد زیر کاپوت را پاره کرده باشد یا ‏‏... آب روغن ماشین را نگاه کنید. کمک‌فنرها را نگاه کنید.‏

‏9-‏ صندوق عقب را باز کنید.‏

زاپاس و جک‌ها و آچارها سر جای‌شان هستند؟ زاپاس را بردارید و به کاسه‌ی زیر زاپاس نگاه کنید. زنگ زدگی ‏دارد یا نه؟ نباید داشته باشد. زیر‌پایی‌های توی کابین را هم بردارید و به زیر نگاه کنید. نباید اثری از زنگ‌زدگی یا ‏پوسیدگی وجود داشته باشد...‏

‏10-‏‏ کاسه‌‌چرخ‌ ماشین‌ها بعد از 10-11 سال کار گود می‌کند.

برای چک کردن کاسه چرخ‌ها باید لاستیک‌ها را باز و بسته کرد که خارج از حوصله است. گود بودن کاسه‌چرخ‌ها ‏به خودی خود بد نیست. فقط اگر کاسه چرخ گودشده ترک‌های ریز داشت، باید حتما عوض شود... ممکن‌ است ‏بعد از خریدن ماشین متوجه این نکته شوید!‏

‏11-‏ ماشین‌های شناسنامه‌دار...‏

از آن‌جا که من معمولا با ماشینم دوست می‌شوم، برایش شناسنامه درست می‌کنم. هر گونه تعویض و تعمیری را ‏در این شناسنامه ثبت می‌کنم. این‌که چه کیلومترهایی روغن موتور عوض کرده‌ام، چه کیلومتری فیلتر هوا عوض ‏کرده‌ام، چه کیلومتری تسمه دینام، چه کیلومتری تسمه هیدرولیک، چه کیلومتری تسمه تایم، چه کیلومتری ‏پلوس عوض کرده‌ام. چه کیلومتری پمپ هیدرولیک عوض کرده‌ام... همه‌ی این‌ها را ثبت می‌کنم.‏

اگر فروشنده همچه اطلاعاتی را در اختیارتان قرار داد و مشخص بود که تعویضی‌های ماشین را کی انجام داده و ‏کدام‌شان به موعد نزدیک است، یعنی که طرف از آن‌هاست که باید ماشین ازشان بخری. حداقلش این است که ‏اگر مشکلی پیش آمد، می‌دانی که از کدام نقطه است. از عوض نکردن کدام تسمه است... این خودش خیلی ‏است...‏

‏12-‏ چراغ‌ها را می‌شود به راحتی عوض کرد. آینه را هم... این‌ها خرده‌کاری‌ها هستند.‏

‏13-‏ هیچ‌ وقت تمام سرمایه‌تان را خرج خرید خود ماشین و کارهای ثبتش نکنید. همیشه یک میلیون یا دو میلیون ‏تومان از سرمایه‌تان را برای تعمیرات احتمالی ماشینی که خریده‌اید کنار بگذارید. من بهش می‌گویم هزینه ‏بالاسری. وقتی این هزینه را نگه می‌داری، اگر اتفاقی افتاد حرص نمی‌خوری که چه ماشین بدی خریده‌ام و چه‌قدر ‏باید پول بابت تعمیرش بدهم.اگر هم اتفاقی نیفتاد، این مبلغ قشنگ سود خرید ماشین دست دوم است...‏

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۱۴
پیمان ..

‏1-‏ داشتم به چند ویدئوی تد در مورد ماشین‌های آینده نگاه می‌کردم. ‏

کار گوگل در زمینه‌ی خودروهای بدون راننده و ارائه‌ی 5دقیقه‌ای سباستین ثرون. ‏

حاصل کار بر و بچه‌های دانشگاه استنفورد که خودروی بدون راننده‌شان 3 میلیون مایل ( 4 میلیون و 800 هزار ‏کیلومتر) جاده‌های مختلف را بدون مشکل رانده بود و نتیجه‌ی کارشان اعجاب‌برانگیز بود. ماشینی که اشتباهات ‏احمقانه‌ی آدم‌ها حین رانندگی را مرتکب نمی‌شد و همیشه عاقلانه می‌رفت...‏

و بعد به ویدئوی پاتریک لین نگاه کرده بودم: دوراهی‌های اخلاقی ماشین‌های بدون راننده. چند مساله‌ی جالب در ‏مورد اخلاق ماشین‌های بدون راننده مطرح کرده بود که تمام تلاش‌های و اعجاب‌های دو ویدئوی قبلی را در ذهن ‏آدم چالش‌برانگیز می‌کرد.‏

هر سه ارائه عالی بودند. چه تصاویر خودروی بدون راننده‌ای که جاده‌ها و خیابان‌ها را زیر چرخ‌هایش در ‏تمیزترین شکل ممکن طی می‌کرد و حواسش به همه چیز بود. و چه مسائل اخلاقی این ماشین‌ها... این که در همه‌ی ‏زمینه‌ها اخلاق هم در نظر گرفته می‌شود و به مسائل اخلاقی هم فکر می‌کنند برایم دوست داشتنی بود. ‏

‏2-‏ هدف همه‌ی داستان‌های ماشین‌های بدون راننده کم کردن تلفات انسانی در تصادفات جاده‌ای و شهری است. ‏چیزی که ایرانی‌ها در آن سرآمد کشورهای دنیا اند...‏

‏3-‏ می‌گویند ایتالیایی‌ها بین کشورهای اروپایی خیلی شبیه ایرانی‌ها هستند. از نظر اخلاقی و رفتاری.‏

یک کلیپی را دیدم برای یکی از شهرهای کوچک ایتالیا: شهر کاردیتو. فوق‌العاده بود. قشنگ یک فیلم داستانی ‏بود.‏

با موبایل فیلم گرفته بودند. از زاویه‌ی بالکن یک کوچه‌ی نسبتا تنگ. یک فیات 500 جمع و جور که بدترین ‏حالت را برای دور دو فرمان در آن کوچه‌ی تنگ انتخاب کرده بود: هم جلویش ماشینی پارک بود و هم عقبش. ‏پیرمرد با سعی و تلاش فراوان زور می‌زد که دور دو فرمان بزند. چرا کمی جلوتر نرفته بود که دور زدن راحت‌تر ‏بود؟! موقعیت احمقانه‌ای بود. به لطف سنسورهای سپر جلو و عقب فیات 500 تا مرز کوبیدن به درهای ماشین‌های ‏عقب و جلو می‌رفت ولی تصادف نمی‌کرد. ‏

موقعیت آن‌جا دراماتیک شد که یک ماشین ازین طرف کوچه و یک ماشین از آن طرف کوچه آمدند و دو طرف ‏فیات 500 گیر کردند. پیرمرد راننده کوچه را بسته بود. دو تا ماشین‌ها چند بوق کوتاه زدند و بعد منتظر شدند. ‏

چند عابر پیاده آمدند و به موقعیت کمیکی که فیات 500 در آن گیر کرده بود نگاه کردند. یک پیرزن شروع کرد ‏به غر زدن. ولی هیچ کس عصبانی نشد. 2-3 نفر از عابران شروع کردند به فرمان دادن به پیرمرد برای این که ‏سریع‌تر دور بزند. ولی با 10 بار جلو عقب شدن هم فیات نمی‌توانست از آن مخمصه بیرون بیاید.‏

موقعیت کمیک‌تر شد. 4 تا موتور 1000 گنده با سرنشین‌های اسپورت و عشق سرعت و سیاه پوش سر و کله‌شان پیدا شد. ‏آن‌ها از موتورهای‌شان پیاده شدند و شاکی شدند که چرا کوچه بسته است. ولی هیچ کس با پیرمرد دعوا نکرد.‏

بعد از موتورسوارها یک دسته‌ی مذهبی از اهالی کلیسا به سردستگی کشیشی پیدا شدند و در ترافیک حاصل از ‏دور هزار فرمان فیات 500 گیر کردند. کشیش علامت را به پلیسی که آمده بود داد و رفت سراغ فیات 500 و ‏شروع کرد به فرمان دادن به پیرمرد. و مثل چی هم مراقب بود که پیرمرد یک وقت به ماشین جلویی و عقبی نزند ‏و نمالد...‏

قیامتی شده بود. ولی هیچ کس دعوا نمی‌کرد. پیرمرد اصرار داشت که در وحشتناک‌ترین موقعیت ممکن دور بزند ‏و بقیه همه می‌خندیدند و سعی می‌کردند که کمک کنند تا به هدفش برسد. بالاخره بعد از 30 -40 بار تلاش ‏پیرمرد موفق به دور زدن شد.‏

هیچ کس عصبانی نبود. همه برایش دست زدند. موتورسوارهای ترسناک به پیرمرد یک شاخه گل دادند... هیچ ‏کس با پیرمرد دیوانه دست به یقه نشد. همه سعی کردند او هر چه زودتر از آن مخمصه بیرون بیاید...‏

‏4-‏ مترو سوار شده بودم. خلوت بود. متروی خلوت جولانگاه دست‌فروش‌ها است. دستفروش‌های مترو بازاریاب‌های ‏خوبی هستند. می‌دانند که چه چیزی کی مشتری دارد. ماه مهر نزدیک است و پسر دست‌فروش دفتر 60 برگ و ‏‏100 برگ می‌فروخت. یک کیسه‌ی بزرگ دفتر داشت که به دنبال خودش می‌کشید و آرام تبلیغ می‌کرد. جوری ‏که وقتی از جلویم رد شد من نفهمیدم و حواسم از کتابی که می‌خواندم پرت نشد. یکهو دیدم صدای داد و بی‌داد ‏می‌آید. ردیف بعد از ما بود. پسر دست‌فروش ایستاده بود و نگاه می‌کرد فقط. صورتش قرمز شده بود. جوانکی که ‏نشسته بود داشت بهش فحش می‌داد.‏

‏-‏ گوساله، مگه کوری؟ هی می‌ری می‌یای هی این خورجینتو می‌زنی به پام بیدارم می‌کنی. ‏

صدایش را بالا برده بود و فحش می‌داد. ازین شاکی بود که چرا دست‌فروش او را از خواب ناز بیدار کرده است.‏

دست‌فروش زور می‌زد که چیزی نگوید. فقط گفت: خب سنگینه. بیا خودت بلند کن ببین می‌تونی...‏

جوانکی که نشسته بود دست بر دار نبود. بلند شد و کیسه‌ی دفترها را بلند کرد. پیدا بود که سنگین است. پیدا بود ‏که زور زد تا بلندشان کند. بلند کرد و بعد پرت کرد روی زمین.‏

پسر دست‌فروش باز هم چیزی نگفت. به ایستگاه رسیده بودیم. سریع پلاستیک سنگین دفترها را بلند کرد و از ‏قطار پیاده شد و رفت نشست روی صندلی ایستگاه...‏

‏5- ایرانی‌ها شبیه ایتالیایی‌ها نیستند. حس طنز ایتالیایی‌ها...‏

‏6-‏ دوای درد مرگ و میرهای جنگجویانه‌ی ایرانی‌ها در تصادفات رانندگی به نظرم خودروهای بدون سرنشین نیست. ‏ویدئوهای تد برای ما مثل فانتزی می‌مانند. یک دنیای خیالی دوست‌داشتنی را می‌سازند. فقط همین... به نظرم ‏خودروهای بدون سرنشین و بحث‌های اخلاقی بعد از آن فراتر از حد و حدود جامعه‌ی ایران است. ‏

به نظرم یک سری مقدمات وجود دارد که همان‌ها را هم بلد نیستیم. ‏

مهربانی از خصوصیات فطری نژاد آدمیزاد است. دوست داشتن هم‌نوع هم همین‌ طور... داستان ما سخت تر ازین حرف هاست و بدی اش این است که از بس مشکلات ابتدایی است، حل کردن شان و پیش بردن شان هیچ نکته ی دراماتیکی ندارد...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۴۳
پیمان ..

قشر متوسط یعنی همین. نان آور خانواده تمام روزهای کاری به اداره یا کارخانه برود و برگردد و تمام خانواده هفته‌ها ‏انتظار بکشند تا ۳ صفحه‌ی متوالی از تقویم قرمز شود و آن‌ها بزنند به جاده. کجا؟ یک جای سبز. تنها جای سبز ایران ‏کجاست؟ شمال!!! بدانند که مثل آن‌ها زیادند. تصمیم بگیرند نیمه شب راه بیفتند تا به ترافیک نخورند. اما همین که از ‏دروازه‌های شهر خارج می‌شوند، چراغ ترمزهای ماشین‌های جلویی سدی نفوذناپذیر بر تمام خوشی‌ها شود. به خودشان ‏بگویند که تا کرج است. ۳۰ کیلومتر راه برایشان ۴ ساعت طول بکشد. خورشید طلوع کند و سیاهی شب برود، اما قرمزی ‏چراغ ترمز ماشین‌های جلویی نرود. راهی که در روز عادی ۲ ساعت طول می‌کشد ۸ ساعت طول بکشد. راهی که در حالت ‏عادی ۴ ساعت طول می‌کشد، برایشان ۱۴ ساعت طول بکشد. توی تونل دچار گازگرفتگی و خفگی بشوند... چه می‌ماند ‏دیگر؟! ‏

اصلا چرا؟! ‏

و بعد از چرا: چه می‌توان کرد؟! ‏

امروز اخبار ساعت ۲ مصاحبه با معاون اول رییس جمهور را پخش می‌کرد. آقای معاون اول فاجعه‌ی ترافیک جاده‌های ‏منتهی به شمال را حس کرده بود و با هواپیما رفته بود ساری. می‌گفت که سه بار است که بزرگراه تهران شمال را ‏بازدید می‌کنم و تمام نیرویمان را گذاشته‌ایم تا این بزرگراه هر چه زود‌تر به سرانجام برسد. و از مردم عذرخواهی می‌‏کرد. عذرخواهی‌اش قشنگ بود. ولی تمام هم و غم دولت صرف چه چیزی داشت می‌شد؟ احداث یک جاده‌ی دیگر؟! ‏واقعا یک جاده‌ی دیگر چاره‌ی کار است؟ فیروزکوه. هراز. چالوس. جاده قدیم قزوین رشت. اتوبان قزوین رشت. ۵ تا ‏جاده مگر کم است؟ اصلا مگر مقصد این همه ماشین در خطه‌ی شمال چه قدر مساحت دارد؟ 

این یک قانون ثابت شده‌ی جهانی است که هر چه مساحت آسفالت بیشتر شود، ترافیک هم بیشتر می‌شود.1 یک جاده‌ی ‏دیگر به سوی شمال چه معنایی دارد؟ تعداد کشته‌های جاده‌ای ایران قرار است اضافه شود. برای من هر بزرگراه جدید، ‏هر آزادراه جدید در ایران این معنا را دارد. قرار است کشتارگاه توسعه بیاید. همین و تمام. ‏

چرا باید قشر متوسط برای یک تعطیلات ساده این همه رنج بکشد؟ چرا باید برای یک گردش ساده، این همه ترافیک را ‏تحمل کند؟ ‏

یک دلیلش به نظر من این است که مردم ما بلد نیستند.‌‌ همان قدر که بلد نیستند توی جاده رانندگی کنند،‌‌ همان قدر هم بلد ‏نیستند که به کجا مسافرت کنند. کسی یادشان نداده. آزمون‌های گواهینامه‌ی رانندگی در ایران، مهارت‌های رانندگی در ‏شهر است: پارک دوبل، دور دو فرمان، دور یک فرمان، راهنما زدن. همین‌ها... بعد طرف با بلد بودن همین چیز‌ها مجوز این ‏را پیدا می‌کند که  در جاده رانندگی کند.2 بی‌اینکه درکی داشته باشد که سرعت های مختلف چگونه ‏سرعت هایی هستند... کسی یاد ملت نداده که مسافرت فقط در شمال رفتن خلاصه نمی‌شود. این بوم و بر سوراخ سنبه‌های زیادی ‏دارد که همه می‌توانند درش پخش شوند و بیاسایند. ایران آن قدر که جاده‌هایش می‌نمایند، خشک نیست. خیلی از جاده ‏فرعی‌های ایران به جاهایی می‌رسند که برای یک تعطیلات ۲-۳ روزه عالی‌اند... و دقیقا مشکلات بعدی برای کسانی که ‏بلدند شروع می‌شود: نبود زیرساخت‌ها. هم فیزیکی. هم فرهنگی. ‏

هزینه‌ی اقامت فوق العاده بالا است. به طرز احمقانه‌ای هزینه‌ی اقامت کوتاه مدت در ایران بالا است. مردم بومی مناطق ‏ایران، آن قدر که رادیو و تلویزیون می‌گوید مهربان نیستند. به پلاک ماشین‌ها خیلی دقت می‌کنند. اگر عدد سمت راست ‏پلاک ماشینت مثل آن‌ها نباشد، توقع هر گونه رفتار وحشیانه‌ی رانندگی را می‌توانی ازشان داشته باشی و... ‏

و راستش به نظر من این رفتار مردم در تعطیلات خیلی دلایل و معناهای دیگر دارد که مغز من به آن‌ها قد نمی‌دهد... ‏

و البته خیلی چیزهای دیگر هم هست. حالت ایده آل مسافرت برای من راه آهن است. امن‌ترین و ارزان‌ترین (به جز ‏ایران) نوع مسافرت. اگر شبکه‌ی ریلی ایران توسعه می‌یافت، اولا تلفات جاده‌ای به مراتب کم می‌شد. ثانیا وقتی ملت با ‏یک تعطیلات ۳ روزه مواجه می‌شدند، همه با ماشین‌‌هایشان نمی‌ریختند سمت شمال. با قطار سریع السیر، در عین آرامش ‏به یکی از ده‌ها نقطه‌ی گردشگری ایران می‌رفتند. بعد آنجا سوار ماشین‌های محلی می‌شدند و به گشت و گذار می‌‏پرداختند. این جوری فایده‌ی مسافر برای آن شهر و دیار بیشتر محسوس می‌شد... ‏

این اصرار بر جاده ساختن را درک نمی‌کنم. هر جای ماجرا را که می‌گیری، سر و کله‌ی صنعت مادر ایران پیدا می‌شود: ‏خودروسازی. سایپا و ایران خودروی لعنتی. چه می‌شد اگر به جای خودروسازی می‌رفتیم سمت واگن سازی، می‌رفتیم ‏سمت لوکوموتیو و ریل سازی؟! ‏

 

1: صفحه ی 281 از کتاب ترجمه ی فارسی "پویایی شناسی کسب و کار" نوشته ی جان استرمن شرح حال این چرخه را آورده است...
2: یکی سال پیش خانم "نکیسا نورایی" در صفحه ی فیس بوکش فرآیند گرفتن گواهینامه ی رانندگی در آلمان را روایت کرده بود. خواندنش خالی از لطف نیست:
"اندر احوالات من و گواهینامه رانندگی آلمانی:
اول اینکه کلا گواهینامه گرفتن در آلمان ارزان نیست، چون باید خیلی تعلیم دیده باشی، امتحان از دو قسمت تئوری و شهری تشکیل می شه. امتحان تئوری خودش یک غوله. حدود نهصد سوال هست که باید بخوانی. از این بین فقط سی تا سوال در امتحان هست که مجموع نمره اش صد و ده می شود و باید نمره صد بگیری تا قبول بشی. بعد سوالها تستی هم هست، اگه دو تا جواب درست باشه و فقط یکی رو زده باشی نمره اش رو نمی گیری. در یه کلام باید قوانین رو خوب فهمیده باشی. بعد از امتحان تئوری، نوبت شهری می شود.
من چون گواهینامه ایران رو ندارم، باید مراحل تعلیم رانندگی در شهر رو مثل یک آلمانی بگذارنم. تنها تفاوتش البته با دارنده گواهینامه ایرانی در آموزشهای اتوبان و رانندگی در شب است. هفت ساعت رانندگی در اتوبان و خارج شهر و دو ساعت رانندگی در شب.
من هفت ساعت رانندگی در اتوبان رو گذراندم. می دونین که در اتوبانهای آلمان محدودیت سرعت وجود ندارد. به همین وحشتناکی!‌
قبلا در حین ساعتهای اموزشی معلمم من رو در اتوبان هم برده بود اما خیلی کوتاه. همان کوتاه مدت هم برای سکته کردن من کافی بود. ماشینهای مثل یک ترقه از کنارم رد می شدند و من فقط فرمان ماشین را محکم گرفته بودم.
دفعه اول که چهار ساعت در اتوبان راندم، تمام عضلات بدنم تا یک روز گرفته بود. از ترس و از استرس پاهایم خشک شده بودند.
دیروز که سه ساعت بعدی بود،دیگه به سرعت صد و بیست عادت کرده بودم. معلمم گفت باید با صدو پنجاه بری. توجه داشته باشین که پدال گاز زیر پای معلم هم هست، وقتی من گاز نمی دادم خودش زحمت گاز دادن رو می کشید. بهم گفت باید رانندگی در سرعتهای مختلف رو یاد بگیری. هنوز انگشتهای دستم درد می کنه. از بس که فرمان را فشار دادم. اتوبان دست کم سه تا لاین داره. لاین سمت راست برای کامیون و رانندگی معمولی و دو تا لاین بعدی برای سبقت گرفتن است. من وقتی برای سبقت گرفتن از کامیونها به لاین دوم می رفتم، یه دفعه یه چیزی مثل ترقه از کنارم در لاین سوم رد می شود و بعد از چند ثانیه در افق ناپدید می شد. من با سرعت متوسط صدو چهل می راندم، دیگه خودتون حساب کنین ماشینی که مثل تیر از کنارم رد می شد چه سرعتی داشت.
هنوز تمام بدنم درد می کنه..."

 

پس نوشت: سندی تصویری از قانون "هر چه مساحت آسفالت بیشتر شود، ترافیک هم بیشتر می‌شود.":

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۲
پیمان ..

کتاب ده روز با داعش را خواندم. کتاب خوبی بود. تکه‌های زیادی را خط کشیدم. یورگن تودنهوفر، روزنامه نگارآلمانی ‏برایم ستودنی بود. هر چند به نظرم اگر من کتاب را می‌نوشتم، توصیف‌های دقیق‌تر و بهتر و جزئیات بیشتری را شرح می‌‏دادم و روایتم جذاب‌تر می‌بود. ولی دل و جرئت تودنهوفر برای سفر به قلمرو سرزمین دولت اسلامی و تیزبازی‌های او و ‏موی دماغ شدنش چیزهایی هستند که فقط از آن پیر آلمانی برمی آید و لاغیر. کتاب تصویر بی‌طرفانه‌ای از داعش ارائه ‏داده بود و جان کلام داعش را شرح داده بود. ‏

و راستش... داعش یک جذابیت غریبی دارد. جذابیتی که باعث می‌شود جوانان هلندی و انگلیسی و آلمانی و مراکشی و ‏آمریکایی، زائرانه هزاران کیلومتر راه را بکوبند بروند ترکیه و از مرزهای ترکیه وارد قلمرو دولت اسلامی شوند و بجنگند. ‏جذابیتی که برای منی که در یک جامعه‌ی مثلا اسلامی زندگی می‌کنم هم قابل لمس است... چه جذابیتی؟ جذابیت دروغ ‏نگفتن. ‏

داعش دروغ نمی‌گوید. ادعای قوانین صدر اسلام را دارد و ازین که مطابق صدر اسلام برده داری کند، غیرمسلمان‌ها را ‏بکشد، گردن بزند، انگشت قطع کند، زنان ایزدی را تبدیل به کنیز کند و همچون کنیزان صدر اسلام از آن‌ها بهره کشی ‏جنسی کند هیچ ترسی ندارد. می‌گوید اسلام همین است و بی‌هیچ چون و چرایی اجرایش می‌کند. حرف‌ها و عمل‌هایش ‏دوپهلو نیستند. وحشی‌گری اگر می‌کند، انکار نمی‌کند... و فکر می‌کنم ادعای دروغ نگفتن، آن قدر جذاب است که هیچ ‏گاه تفکر داعشی از بین نرود... ‏

چه می‌خواستم بگویم؟ 

آهان. شبکه‌های اجتماعی پر شده است از مرثیه‌هایی که برای سربازهای دیروز سراییده شده. سربازهایی که توی یک ‏تصادف رانندگی کشته شده‌اند. من به شخصه از راننده اتوبوس‌ها خوشم نمی‌آید. جمله‌ام هم این است: راننده ‏کامیونی که نمی‌تواند با جاده کنار بیاید و از تنهایی خودش و جاده ترسان می‌شود، می‌رود راننده اتوبوس می‌شود... باز ‏هم بی‌مسئولیتی یک راننده اتوبوس کار دست همه داد. مرثیه‌ها در مورد سرباز‌ها زیادند. به حق هم هستند. بار اول نیست ‏که. از آن اتوبوس سال‌های دور المپیادی‌های دانشگاه شریف بگیر تا دیروز... کشتار جمعی به همین‌ها می‌گویند دیگر. ‏چیزی که حالم را به هم زد، رفتار دروغین مسئولان بود. از رییس جمهور تا فرمانده نیروی زمینی. آن تریپشان که ‏خواسته‌اند از بازماندگان و خانواده‌های از دست رفتگان دلجویی کنند. رفته‌اند ملاقات. این‌ها همه‌اش دروغ است. ادای ‏رفتار مسئولانه است. فشار رسانه‌ها است... ‏

اسلام می‌گوید خون هر مسلمان به اندازه‌ی پول 100شتر می‌ارزد. از آن حکم‌های صدر اسلامی است که بی‌تغییر مانده ‏است. این روز‌ها شتر دیگر ارزان است. مثل صدر اسلام نیست که وسیله‌ی نقلیه‌ی راه‌های دور باشد. مثل صدر اسلام نیست ‏که ارزش آن چنانی داشته باشد. این روز‌ها اگر پراید را هم وسیله نقلیه‌ی راه‌های دور حساب کنی باز پول خون یک ‏مسلمان عدد قابل اعتنایی می‌شد... پول 100شتر می‌شود ۱۹۰ میلیون تومان. به اندازه‌ی پول یک ماشین شهری متوسط ‏حرام قلمه‌های بی‌شمار ایران... کاریش نمی‌شود کرد. خون مسلمان توی صدر اسلام خیلی گران بوده. ولی این روز‌ها به ‏دلایلی که من دانشش را ندارم ارزان حساب می‌کنند. بعد مسلمان‌ها با هم از هر نظر برابرند. اینکه این مسلمان المپیاد ‏فیزیک دارد، آن یکی معتاد است، این یکی سرباز است و ازین حرف‌ها نداریم. توی اسلام همه با هم برابرند و پول خون ‏شان هم با هم برابر است. این یعنی اینکه ما در اسلام فردیت به آن معنا نداریم. اینکه در کشورهای غربی پول خون یک ‏استاد دانشگاه ۱۰۰۰ برابر پول خون یک کارگر است، یعنی فردگرایی. به خاطر همین کشته شدن ۱۹ تا سرباز یا ۴۵ نفر ‏مسافر یا ۷ تا المپیادی فیزیک شریف هیچ فرقی ندارد. فرد معنایی ندارد. برای مرجع تقلیدی که توی قم نشسته و فتوا صادر ‏می کند، سرباز و المپیادی و کارگر و مسافر توفیری ندارد. می‌خواهم بگویم این مرثیه سرایی‌ها همه بازی مدرنیسم است. ‏وقتی اصل غرامت بر اساس احکام صدر اسلام پرداخت می‌شود، دلجویی هم باید به سبک صدر اسلام باشد. ازین دلجویی ‏های مدرنیته که پیام تسلیت بدهیم و این حرف‌ها همه‌اش سیاست است و دروغ. ما که می‌دانیم ریشه‌ی فکر و عمل از ‏همان فکر 100شتر و برابری می‌آید و ۱۹ تا کمتر و بیشتر توفیری ندارد برای شما. چرا می‌خواهید سر ما را گول بمالید؟! ‏

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۹
پیمان ..

نشست هم‌اندیشی موانع کسب و کار در ایران.‏

عنوان و اعضای نشست برایم جذاب بود. به خاطر همین 1 ساعتی زودتر راه افتادم تا بهش برسم. کمی دیر رسیدم. تا ناهار ‏بخورم و شکمم را از قار و قور نجات بدهم نیم ساعتی از شروع نشست گذشته بود. لابی دانشکده شیمی خلوت بود. ولی ‏وقتی وارد سالن جابر شدم دیدم گوش تا گوش نشسته‌اند. ولی آن بالا 2 تا از 4 تا صندلی خالی‌ بود. 2 تا استاد شریفی بودند: ‏دکتر مشایخی و دکتر نایبی. ولی 2 نفری که قرار بود از صنعت و تجارت بیایند با تاخیر نیم ساعت چهل دقیقه‌ای آمدند. ‏

برنامه را بسیج برگزار کرده بود. بچه‌های بسیج شریف یک حالتِ "ما صاحب همه چیزیم"ِ عجیبی دارند. شبیه این ‏سانتافه‌سوارها هستند که فکر می‌کنند تمام جاده‌ها ارث بابای‌شان است. به خاطر همین حالتِ "ما صاحب و وارث ارکان ‏قدرتیم" این جور برنامه‌ها را توی شریف آن‌ها برگزار می‌کنند. نمونه‌ی کلاسیک‌شان هم دانشجوی 16-17 سال پیش ‏دانشکده صنایع شریف است: مهرداد بذرپاش که در 28 سالگی مدیرعامل پارس خودرو و سایپا شد... تو خود بگیر حدیث ‏این مجمل را!‏

‏5 دقیقه بعد از من و 35 دقیقه بعد از شروع جلسه، محمدرضا دیانی آمد. مالک گروه صنعتی انتخاب و مجموعه‌ی اسنوا و ‏رییس انجمن تولیدکنندگان لوازم خانگی. یک مدیر صنعتی تمام عیار اصفهانی بود. با لهجه‌اش شروع کرد به خاطره گفتن. ‏مجری از نقش دولت در فرآیندهای کسب وکار پرسید. او هم برنامه‌ی طولانی‌مدت نداشتن دولت را بزرگ‌ترین بدبختی ‏کسب و کار در ایران نام برد. این که هیچ کسی نمی‌تواند در ایران برنامه‌ریزی طولانی‌مدت داشته باشد... شاه‌بیت ‏حرف‌هایش هم این بود: توی بلبشوی تصمیمات دولت و مجلس، آدمی که بتواند از بانک‌ها وام بگیرد و بعد هم وام را پس ‏ندهد خوش‌بخت‌ترین آدم در کسب و کار ایران خواهد بود. جمله‌ای که ملت توی سالن برایش دست زدند! مثال خودش را ‏زد که چطور یک وام عظیم را پس نداد و بعد از چند سال سر پس ندادن این وام چه سود عظیمی کرد.... ‏

بعد از حرف‌های او پدرام سلطانی آمد. با 45 دقیقه تاخیر. مردی کراواتی و شسته رفته. قائم مقام اتاق بازرگانی، صنایع، ‏معادن و کشاورزی ایران و رییس هیئت مدیره‌ی شرکت پرسال. پولداری از تمام وجناتش می‌بارید. دکترای دندانپزشکی ‏داشت و لیسانس ام بی ای از منچستر انگلیس. نیامده نوبت حرف زدنش بود. اول تیکه انداخت که از شگفتی‌های مملکت ‏ماست که باید در ورودی برجسته‌ترین دانشگاه‌هاش رو از توی کوچه پس کوچه‌ها پیدا کرد. بعد خواست که آمار و ارقام ‏نشان بدهد. آمار رتبه‌های کسب و کار ایران از منظر موسسات ارزیاب بین‌المللی. از منظر بانک جهانی. ولی ویدئو ‏پروجکتور سالن خراب بود و او نتوانست آمارهایش را به ما شنوندگان و بینندگان نشان دهد. دوباره تیکه انداخت که ‏امکانات سمعی بصری برترین دانشگاه‌های ما از یک شرکت رتبه پایین مملکت پایین‌تر است... تیکه‌اش به جا نبود. چیزی ‏که شریف را شریف کرده، چیزی که دانشگاه تهران را دانشگاه تهران کرده آن ساختمان‌ها و آزمایشگاه‌ها و کلاس‌ها ‏نیستند. حتی می‌شود گفت استادها هم دیگر آن‌قدرها مهم نیستند. چیزی که شریف را شریف کرده و تهران را تهران، ‏دانشجوها هستند. آن مجموعه‌ی زاینده که در برخوردها و جرقه‌های‌شان با هم رشد می‌کنند و یاد می‌گیرند و یاد می‌دهند. ‏یک دانشگاه تهرانی یا شریفی را در هر خرابه‌ای بگذاری باز یک سر و گردن از اطرافیانش هوشمندانه‌تر فکر می‌کند. ‏‏(ادعای بزرگی است، ولی من این ادعا را دارم!)...‏

پدرام سلطانی در مورد نظام بانکی ایران گفت. نظام بانکی غیراسلامی، غیراخلاقی، غیرحرفه‌ای... یک جورهایی حس کردم ‏نیاز به فحش خوارمادر دارد برای توصیف نظام بانکی ایران و بنده‌ی خدا از بس مودب است نمی‌تواند گند بزند به این ‏سیستم بانکی...‏

بعد از آن نوبت یک کلیپ بود در مورد شرکت‌های دانش‌بنیان. شرکت‌هایی که بچه‌های شریف تاسیس کرده بودند و کار ‏کرده بودند. یکی‌شان از ناتوانی مالی مشتری‌های دولتی که بخش بزرگ مشتریان محصولاتش بودند نالید. و آن یکی از بیمه ‏و مالیات. بیمه را بهش حق نمی‌دادم. بیمه برخلاف بانک در ایران از هجوم اسلامی شدن در امان بوده. تمام قوانین و مقررات ‏آن (به خصوص بیمه‌های بازرگانی) گرته‌برداری از قوانین بین‌المللی است و حداقل در دل خودش متناقض نیست. قوانین ‏بیمه برخلاف سایر قوانین در ایران خوددرگیری ندارند. این که ایرانی‌ها و اهالی کسب و کار با بیمه به مشکل برمی‌خورند به ‏نظرم از کم‌سوادی است. اطلاعات بیمه‌ای در ایران خیلی پایین است. اکثریت مردم تنها بیمه‌ی شخص ثالث اتومبیل و بیمه‌ی ‏درمان را می‌شناسند و لاغیر. سلسله قوانین بیمه جزء اولیه‌ترین نیازهای اطلاعاتی است که در دوران مدرسه و دانشگاه از ‏تمام ما دریغ شده است... خدا را شکر بیمه‌ی اسلامی را هم قبل از جمهوری‌ اسلامی همان اهالی تدوین‌کننده‌ی قوانین بیمه‌ ‏فکرش را کرده‌اند و قوانینش را ساخته‌اند (تکافل) و نیاز به دخالت نخبه‌های جمهوری اسلامی ندارد...‏

دکتر مشایخی فوق‌العاده است. طرز تحلیلش یک مدل مثال زدنی از فکر کردن است. دکتر مشایخی مثلا اول حرف‌هایش ‏‏20 تا گزاره‌ی کوتاه می‌گوید. بعد این 20 را 2 تا 2تا نتیجه‌گیری می‌کند و تبدیل می‌کند به 10 تا گزاره و بعد از 10 تا ‏می‌رسد به 2تا و آخرسر یک نتیجه‌گیری کلی می‌کند. برای کسب و کار در ایران چند تا توصیه داشت که 2 تایش را یادم ‏ماند. ‏

یکی این‌که مجلس و دولت بنشینند و در قوانین موجود بازنگری کنند. مخصوصا مجلسی‌ها... قوانین ایران خودمتناقض‌اند. ‏این یک کار عظیم فکری برای نسل‌های آینده‌ی ایران است. قوانین ایران سرشان یک چیز را می‌گوید و ته‌شان چیز ‏دیگری را. و بعد به قدری سوراخ دارند که همه می‌توانند آن‌ها را دور بزنند... باید بازنگری شوند.‏

نکته‌ی دیگر خالی شدن سازمان‌ها، به خصوص سازمان‌های دولتی از آدم‌های باهوش و تیز و توانا است. اکثر فارغ‌التحصیلان ‏شریف و تهران و دانشگاه‌های دولتی اگر در ایران بمانند جذب شرکت‌های خصوصی می‌شوند. این یعنی این که نیروهای ‏تازه‌ی سازمان‌های دولتی یا دانشگاه آزادی‌اند یا پیام نور یا.... یعنی که سازمان‌هایی که راه‌سازند در ایران، سازمان‌هایی که ‏شرایط را تعیین می‌کنند، سازمان‌هایی که محیط کسب و کار ایران را طراحی می‌کنند خالی از آدم‌های باهوش و توانمندند و ‏این در طولانی‌مدت وضعیت را از همینی که هست بدتر می‌کند...‏

ساعت داشت به 3 نزدیک می‌شد و دکتر نایبی برای تشکیل شدن کلاسش در دانشکده‌ی برق بی‌قراری می‌کرد. کل ‏حرف‌هایش را در 5 دقیقه زد. این که در اقتصاد جهانی دیگر لازم نیست یک کشور در تمام زمینه‌ها متخصص باشد. هر ‏کشوری یک زیمنس در یک زمینه داشته باشد کافی است. در اقتصاد امروز اگر کسی نگاهش به بازار 80 میلیون نفری ایران ‏باشد و فراتر فکر نکند محکوم به شکست است. نباید در همه‌ی زمینه‌ها به زور وارد شد... بعد هم گلایه ازین که بخش ‏بازرگانی در ایران همیشه بر بخش تولید رجحان داشته... چرا؟ به خاطر سعی و تلاش بیهوده‌ی تمامی دولت ها برای ثابت ‏نگه داشتن نرخ دلار. چیزی که کمر تولیدکنندگان ایرانی را تا می‌کند و جیب تاجران واردکننده را پرپول...‏

ساعت 3 که شد، دکتر نایبی از سالن زد بیرون. دکتر مشایخی هم یک انتقاد کوچک به بسیج دانشگاه کرد: این که به جای ‏این که بنشینید و این قدر پیگیر این باشید که کی را کجا قرار بدهید و کی را وابسته‌ی کجا کنید، به نکات پایه‌ای فکر کنید... ‏ازین که برنامه‌ی بسیج آمد و انتقادش را هم کرد بی‌نهایت ازش خوشم آمد.‏

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۲
پیمان ..

مترو ایستگاه به ایستگاه شلوغ‌تر می‌شد. اول صندلی‌ها و بعد گوشه‌ها و بعد فضای بین واگن‌ها پر شدند. حالا دیگر جلوی درها ‏هم داشت از جمعیت پر می‌شد که آن‌ها وارد شدند. پدر و دختر بودند. من اول دختر را دیدم. دختر کوچکی که باباش را محکم ‏بغل کرده بود و از روی شانه‌هایش به ما نگاه می‌کرد. چشم‌هایش گود افتاده بودند و پای چشم‌هایش کبود بود. لاغر بود. ‏موهایش فرفری بود. گوشواره‌هایش پلاستیکی بنفش رنگ بودند و النگوهایش هم پلاستیکی بود. از جنس بچه‌ خوشگل‌های ‏تبلیغ‌های پوشک بچه‌ی تلویزیون نبود. پوست لاغر و سوخته‌اش می‌گفت که اهل این شهر نیست و چمدان بزرگ پدرش هم ‏گواه بود. پدرش آفتاب سوخته بود. یقه‌ی پیراهنش باز بود و پوست زیر گردنش با پوست صورتش دو رنگ متفاوت بودند. از ‏آن جنس ‌آفتاب‌سوختگی‌های کار مداوم زیر آفتاب. دختر خس خس کرد و مظلومانه به همه‌ی آدم‌ها نگاه کرد.

بعد یک نفر ‏گوشه‌ای را به مرد تعارف کرد تا چمدانش را آن‌جا بگذارد و سر راه ملت نباشد. همین که او در گوشه جاگیر شد، جوان نشسته ‏کنار شیشه از جایش بلند شد و گفت: بفرمایید. بچه همراه‌تونه. مرد آفتاب‌سوخته خسته بود. زیر لب تشکر کرد و دخترک را ‏نشاند روی صندلی. جوان گفت خودتون هم بفرمایید. مرد آفتاب سوخته گفت نمی‌خواد. دخترک نشست و تکیه داد به صندلی و ‏آرام به پدرش نگاه کرد. بعد پیرمرد بغل دستی دست کرد تو جیب پالتویش و شکلاتی در آورد و جلوی دخترک گرفت. ‏دخترک هم بی‌معطلی شکلات را گرفت و باز کرد. شکلات کاکائویی بود. خوشمزه بود. پدرش به پیرمرد لبخند زد و لبخند ‏گرفت...

همه‌ی این‌ها دومینو وار اتفاق افتاد. کسی گوشه را تعارف کرد،‌ کسی صندلی‌اش را به آن‌ها داد و کسی شکلات به ‏دخترک داد... به این فکر کردم که اگر حلقه‌ی اول و دوم اتفاق نمی‌افتادند آیا پیرمرد باز هم به دخترک غریب شکلات می‌داد؟ ‏اصلا حلقه‌ی دوم... اگه آن گوشه پیشنهاد نمی‌شد، پسر جایش را به آن پدر و دختر می‌داد؟ شک داشتم. اتفاق‌های دوم و سوم ‏شیرین‌تر و دراماتیک‌تر و تعریف‌کردنی‌تر بودند. اما کار آدم شماره‌ی یک ماجرا برایم ارزشمندتر بود. یک کار خیلی کوچک ‏بود. یک جابه‌جایی ساده. ولی باعث حرکت دومینو واری از مهربانی شده بود... ‏


پس نوشت: نسخه ی صوتی این نوشته!

حجم: 1.45 مگابایت
۱۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۳:۰۷
پیمان ..

‏1- می‌گویند بیمه یکی از مهم‌ترین شاخص‌های توسعه‌ی اجتماعی-اقتصادی یک جامعه است. چرا؟ ‏

کتاب چوب‌ به دست‌های ورزیل غلامحسین ساعدی به خوبی این چرایی را مشخص می‌کند. چوب به دست‌های ورزیل از دسته‌ی ‏کتاب‌های روستایی و ساده‌ی غلامحسین ساعدی است. وقایع و روایت و دیالوگ‌ها ساده‌اند. ولی رفتارهای آدم‌ها در این کتاب از ‏جنس "رفتارهای مرجع" جنس بشریت است. مثلا رفتار محرم و سایر افراد روستا در قبال همدیگر. وقتی محرم محصولش را سر ‏حمله‌ی گرازها از دست می‌دهد، چون هیچ چتر حمایتی از سایر اعضای روستا بر سرش نمی‌بیند احساس دورافتادگی می‌کند. او ‏بدبخت شده است و بقیه فقط دعا می‌کنند که مثل او بدبخت نشوند. دوست ندارند مثل او بدبخت شوند. و این حس بدبختی او را ‏به جدایی از جامعه وامی‌دارد. او راهی خرابه می‌شود. کنج عزلت نشین می‌شود. و دقیقا نقطه‌ای که کل روستا ازش ضربه می‌خورد ‏همین جاست. همین طرد کردن است. همین چتر حمایتی برقرار نکردن است. محرم تنها نمی‌ماند. نعمت هم به او اضافه می‌شود. ‏و این دو با هم‌دیگر چوب لای چرخ سایر اهالی روستا می‌گذارند. و بعد دست یازیدن اهالی باقی مانده‌ی روستا به نیروهایی ‏بیرون از سیستم خودشان‎ ‎‏ برای این‌که به سرنوشت محرم و نعمت دچار نشوند و... چتر حمایتی دریغ شده از محرم و بعد نعمت ‏همان چیزی است که در جوامع امروزی بیمه نامیده می‌شود. کمک کردن به افراد برای این که طرد و نابود نشوند. چون که شاید ‏در نگاه اول فقط آن‌ها ضربه خورده‌اند، اما در نگاهی کلان این ضربه گریبان‌گیر کل جامعه می‌شود. هر چه‌قدر چتر حمایتی ‏گسترده‌تر باشد، احتمال شکل‌گیری رفتاری همچون رفتار محرم و نعمت در کتاب ساعدی در یک جامعه کم‌تر می‌شود و به ‏خاطر همین بیمه از شاخص‌های توسعه اجتماعی اقتصادی است.‏

‏2- کسب و کار شرکت‌های بیمه یک جورهایی شبیه بانک‌ها است. آن‌ها برگه‌هایی به نام بیمه‌نامه را چاپ می‌کنند و با آن از ‏مردم پول می‌گیرند. انواع و اقسام بیمه‌نامه (بیمه‌نامه‌های عمر و سرمایه‌گذاری، درمان، مهندسی، مسئولیت، اتومبیل و شخص ‏ثالث،‌ باربری، گردشگری و...) تولیدی شرکت‌های بیمه هستند. آن‌ها از مردم پول می‌گیرند و با آن‌ چند تا کار انجام می‌دهند. ‏یکی این‌که بخشی از این پول صرف پرداخت خسارت‌هایی می‌شود که بیمه‌ها تعهد به جبران آن خسارت‌ها دارند. (پرداخت ‏هزینه‌های درمان تکمیلی، پرداخت بیمه‌های عمر، پرداخت خسارت‌های اتومبیل و مرگ و میرهای جاده‌ای، خسارت پروژه‌های ‏مهندسی ناشی از حوادث طبیعی و...) دیگر این که مبلغ هنگفتی را سرمایه‌گذاری می‌کنند. (چون حق بیمه‌ها جمع می‌شوند و تا ‏بروز خسارت و پرداخت خسارت مدت زمانی طول می‌کشد، باید این پول عظیم سرمایه‌گذاری شود تا بی‌ارزش نشود.) از ‏طنزهای روزگار فعلی ایران زمین این است که در آن شرکت‌های بیمه از بانک‌ها بیشتر سرمایه‌گذاری می‌کنند. بانک‌ها خودشان ‏شرکت می‌زنند و بنگاه‌داری می‌کنند و عملا کاری را که باید صنعتگران انجام بدهند انجام می‌دهند. بخشی دیگر هم صرف ‏کارمزد نمایندگان بیمه و کارکنان شرکت‌های بیمه می‌شود. (نماینده‌ها بازاریاب‌های شرکت‌های بیمه و مشتری چاق کن بازی ‏هستند و کارکنان شرکت‌های بیمه هم مسئول بررسی و انجام کارهای اداری حقوقی فنی).‏

‏3- طبق اطلاعات سایت کدال مجمع عمومی سال منتهی به 29 اسفند 1393 بیمه پارسیان در تاریخ 19 اردیبهشت 1394 در ‏سالن همایش‌های نیایش واقع در تهران، سعادت‌آباد، میدان کاج، خیابان نهم، پلاک 14 برگزار گردید. یکی از مصوبه‌های این ‏مجمع تعیین پاداش اعضای هیئت‌مدیره‌ی این شرکت بود. در پایان این جلسه برای 5 نفر اعضای هیئت مدیره‌ی بیمه‌ پارسیان ‏مبلغ 5،000،000،000 ریال پاداش تصویب شد. یعنی اگر به طور متوسط تقسیم شود،‌ به خاطر یک سال عضویت در هیئت ‏مدیره، نفری 100میلیون تومان پاداش.‏

در همان روز مجمع عمومی سالیانه شرکت بیمه ما در میدان ونک- خیابان ونک- پلاک 9 نیز برگزار شد. در مجمع عمومی بیمه ‏ما، پاداش یک سال عضویت هیئت مدیره بیمه ما، 4600000000 ریال تعیین شد. یعنی نفری 92 میلیون تومان پاداش.‏

در 28 اردیبهشت 1394 موسسه‌ی آموزش عالی خاتم میزبان مجمع عمومی سالیانه‌ بیمه پاسارگاد بود. این جلسه از ساعت ‏‏9:30 صبح آغاز شد و صورت‌های مالی منتهی به اسفند 1393 توسط سهام‌داران بررسی شد. میزان پاداش اعضای هیئت مدیره ‏بیمه پاسارگاد در این جلسه 11040000000ریال تعیین شد. یعنی به طور متوسط و مساوی نفری 220میلیون و 800 هزار ‏تومان پاداش.‏

و سایر شرکت‌های بیمه به همین ترتیب...‏

‏4- همایش بین‌المللی بیمه و توسعه مهم‌ترین رویداد بیمه‌ای کشور ایران است. روزی است که همه‌ی اهالی شرکت‌های بیمه و ‏وزارت اقتصاد و دارایی و اهالی بیمه‌ی سایر کشورها دور هم جمع می‌شوند و به تبادل اطلاعات در مورد وضعیت شرکت‌های بیمه ‏در ایران و بایدها و نبایدها می‌پردازند. همایش امسال با تمرکز بر موضوع "توانگری مالی و توانمندی مدیریتی در شرکت‌های ‏بیمه" در 14 آذر 1394 برگزار می‌شود. ‏

با خانم همکار نشستیم و یک ماهی وقت صرف کردیم تا برای همایش بیمه و توسعه مقاله ارائه بدهیم. با توجه به اعداد و ارقام ‏پاداش اعضای هیئت مدیره، روی ویژگی‌های اعضای هیئت مدیره و تاثیر آن بر توانگری مالی شرکت‌های بیمه متمرکز شدیم. ‏با والذاریاتی آمار و ارقام جمع کردیم و یک مدل اقتصادسنجی پنل دیتا طراحی کردیم و مقاله را با عنوان "بررسی رابطه ی ‏ویژگی های اعضای هیئت مدیره با نسبت توانگری مالی شرکت های بیمه در ایران" نوشتیم و فرستادیم.‏

به نظر خودمان مقاله‌ی خوبی شده بود. مدل اقتصادسنجی‌مان با معنا درآمده بود و نتایج مدل اقتصادسنجی هم عجیب و غریب ‏ولی کاملا قابل استناد بود. ولی هفته‌ی پیش که نتایج نهایی منتشر شد،‌گفتند که مقاله‌مان فقط برای بخش پوستر برگزیده شده. ‏از 135مقاله‌ی ارسالی، 14 مقاله را برای ارائه انتخاب کرده بودند و 18 مقاله هم برای بخش پوستر. باری... در بین مقاله‌های ‏پوستری مقاله‌های خیلی خوبی بودند که دلگرم شدیم که کارمان همچه بی‌ارزش هم نبوده.‏

‏5- چکیده‌ی مقاله این طوری‌هاست: "مدل‌های توانگری مالی به عنوان معیاری برای ارزیابی شرکت‌های بیمه از الزامات کمی و ‏کیفی گوناگونی تشکیل شده‌اند. حاکمیت شرکتی و ویژگی‌های هیئت مدیره یکی از اجزای تاثیر گذار بر توانگری مالی ‏شرکت‌های بیمه است. این پژوهش به بررسی رابطه‌ی بین ویژگی‌های هیئت مدیره و توانگری مالی شرکت‌های بیمه در ایران ‏می‌پردازد. برای این منظور، از یک مدل اقتصادسنجی پنل دیتا بهره می‌برد. ‏

نتایج این مدل اقتصادسنجی بیان می‌کند که هر چه اعضای هیئت مدیره درصد بیشتری از سهام شرکت را نمایندگی کنند، ‏توانگری مالی شرکت بیمه نسبت بالاتری خواهد داشت. ‏

عضویت یا عدم عضویت مدیرعامل در هیئت مدیره‌ی شرکت‌های بیمه بر توانگری مالی این شرکت‌ها تاثیری نخواهد داشت. ‏

و مجموع تعداد اعضای موظف و غیرموظف(اندازه‌ی) هیئت مدیره با توانگری مالی رابطه‌ی معنادار و مثبتی دارد. ‏

اما میزان تحصیلات مجموعه‌ی هیئت مدیره با توانگری مالی شرکت‌های بیمه در ایران رابطه‌ی معکوسی دارد و مدرک دکترا ‏برای اعضای هیئت مدیره امتیاز مثبتی محسوب نمی‌شود."‏

نکته‌ی جالب مقاله‌مان همین بند آخر چکیده‌ی مقاله بود. برای اندازه‌گیری رابطه‌ی توانگری مالی و سطح تحصیلات، سطح ‏تحصیلات اعضای هیئت مدیره را امتیازبندی کرده بودیم. مرتبط غیرمرتبط هم کردیم. این‌طوری‌ها که آن‌هایی که مدیریت و ‏حسابداری و مالی خوانده بودند امتیاز بالاتر و آن‌هایی که مهندسی و پزشکی خوانده بودند امتیاز پایین‌تری داشتند. دکترای ‏مدیریت و حسابداری و مالی امتیاز 8 داشت و فوق لیسانسش 7 و لیسانسش 6 و بعد دکترای مهندسی و پزشکی امتیاز 5 و ‏فوق‌لیسانس 4 و لیسانس رشته‌ی غیرمرتبط 3 و الخ... با این سیستم امتیازدهی هر چه‌قدر اعضای هیئت‌مدیره سطح تحصیلات ‏مدیریتی مالی‌شان بالاتر می‌رفت اوضاع شرکت بدتر می‌شد. یعنی این‌که آدمی با دکترای مدیریت یا دکترای مالی با حضورش در ‏هیئت مدیره‌ی شرکت بیمه بر عملکرد شرکت تاثیر منفی می‌گذارد! ‏

در مرحله‌ی دوم سیستم امتیازبندی را مساوی کردیم. یعنی که همه‌ی دکتراها چه مرتبط چه غیرمرتبط به کار بیمه،‌امتیاز 4 و ‏فوق‌لیسانس‌ها امتیاز 3 و لیسانس 2 و کمتر از لیسانس 1 می‌گرفتند. در این‌حالت پارامتر سطح تحصیلات اعضای هیئت مدیره ‏بی‌معنا می‌شد. یعنی که بین توانگری مالی یک شرکت بیمه با سطح تحصیلات اعضای آن هیچ ارتباطی وجود ندارد...‏

مدارک آموزش عالی در ایران موضوع عجیبی شده‌اند... یک موردش همین مقاله‌ی ما!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۴ ، ۱۱:۱۴
پیمان ..

سر کلاس مهندسی مالی، استاد در باب اهمیت مباحث مالی در زندگی جماعت آمریکایی‌ها گفت: اون جا این جوری هاست که مثلا یه گروه دکتر توی یه آفیس وقت ناهار که دور هم جمع می‌شن، سر تجربه‌های کاری شون حرف نمی‌زنن. سر این حرف می‌زنن که بورس در چه حاله و سهام کدوم شرکته رشد کرده و شاخص کدوم بورس افت کرده و سرمایه‌ها را باید کجا برد و تخم مرغ‌ها رو توی کدوم سبد‌ها بچینیم که بیشترین سود رو ببریم. زندگی ۶۰ درصد خانواده هاشون با بورس و بالا پایین شدن‌های بورس گره خورده. 

این حرف‌ها بعد از ارائه‌ی یکی از بچه‌ها بود در مورد بورس تهران و قوانین محدوده کننده‌ی بورس تهران در قیاس با سایر بورس‌های جهان و بسته بودن دروازه هاش به روی خارجی‌ها و بدی هاش. یک نمودار مقایسه‌ای نشان داد از تعداد معاملات انجام گرفته در واحد زمان در بورس‌های جهان. بورس نیویورک سر به فلک کشیده بود و آن انت‌ها بورس تهران مماس به خط افقی و صفر نمودار بود. 

به این فکر کردم که صحبت‌های سر ناهار یک مجموعه‌ی اداری معیار خوبی از دغدغه‌های یک ملت است. 

- تیم مهندسی سه نفره‌ای هستیم که همیشه با هم ناهار می‌رویم و سر این ناهار‌ها با دیگران هم سفره می‌شویم. این بار با آقای ف و آقای گ هم سفره شده‌ایم. آقای ف از آزمایش موشک‌های دوربرد جدید ایران خوشحال و ذوق زده است. به نظر او عربستان هیچ غلطی نمی‌تواند بکند و ایران باید با عربستان وارد جنگ شود. باید بزنیم عربستان را نابود کنیم و عربستان هیچ قدرتی ندارد. آقای گ گفت که اربعین می‌خواهد برود کربلا. برای بار چندم است که می‌خواهد برود کربلا. آقای ف ازش در مورد تفاوت کربلا و مکه می‌پرسد. به نظر آقای گ کربلا یک حال و هوای دیگری دارد. یک حال و هوایی به مراتب بهتر از مکه. حرفش را باور ندارم. به نظرم مکه و کعبه چیز دیگری است. برای ما ایرانی‌ها نیست. ولی معنای دیگری دارد. اصل معنا آنجاست. ولی کربلا نرفته‌ام که با او وارد بحث شوم... آقای ف و گ برای اربعین روزشماری می‌کنند. 

- با آقای سین هم سفره‌ایم. مدیر سرمایه گذاری شرکت است. از وضع رکود حاکم می‌گوید و شکایت می‌کند. ما هم تایید می‌کنیم. کسی کار نمی‌کند. هیچ پروژه‌ای شروع نمی‌شود. هیچ سرمایه گذاری‌ای انجام نمی‌شود. همه فقط صبر می‌کنند. و دولت ترسو است. خیلی ترسو است. نرخ بهره را پایین نمی‌آورد. می‌ترسد که نرخ بهره را پایین بیاورد. نرخ بهره‌ی بانکی را می‌گویند ریسک فری. یعنی یک سود تامین شده. سود تامین شده باید کمتر از سود کارهای دیگر باشد تا مردم با پولشان کار کنند. این احساس را داشته باشند که با نگه داشتن پولشان در حال ضرر‌اند. ریسک فری نباید ۲۰ درصد باشه. ۲۰ درصد یعنی بیشترین سود ممکن از انجام هر کاری و الان تنبلی و مطلقا هیچ کاری نکردن برای یه عده بیشترین سود ممکن رو داره. الان طرف ۴میلیارد پول را خوابانده توی بانک، ماهی ۱۰۰میلیون پول در می‌آورد و مطلقا هیچ کاری نمی‌کند. راست راست راه می‌ره و پول در می‌آره و ازون طرف هم آدمی که ماهی ۱ میلیون پول درنمی آره در به در دنبال کاره و هیچ کاری نیست. هیچ پروژه‌ای شروع نمی‌شه که یه عده برن سر کار و شاغل بشن... و شرکت ما هم پولی در نمی‌آورد که کارانه‌های ما را بدهد. ازین جور حرف‌ها می‌زنیم... 

- عاشق آقای ر می‌شوم. تلفنچی شرکت است. با او هم سفره می‌شویم. تنها نشسته بود. بهش می‌گویم عکس‌های کوه این هفته‌تان فوق العاده بود. می‌گوید از ایستگاه ۲ تا ایستگاه ۵ یک ریز باران می‌بارید. مهدی می‌گوید: می‌دونی ساعت چند می‌ره کوه؟ ساعت ۳ صبح. می‌گویم همین است دیگر. همین ساعت باید رفت. لذتش به این است که طلوع آفتاب را از توی کوه ببینی. بعد می‌گویم پایه کم است برای این ساعت‌ها. کسی نمی‌آید. آقای ربیعی می‌گوید: پایه نمی‌خواد. من همیشه تنها می‌رم. بچه هام نمی‌ان. دوست ندارن. می‌پرسم از بچه‌هایش. یک دختر ۱۶ساله دارد و یک پسر ۸ساله. نوجوان ۱۶ ساله‌ای که پدرش این جور اهل توچال رفتن باشد برایم یک آرزوی قدیمی است. ولی دخترش کوه رفتن با پدر را دوست ندارد. می‌گوید سه ساعت و نیمه رسیدم ایستگاه ۵ و هوا فوق العاده بود... از باران و ایستگاه‌ها و حرکت ابر‌ها در نیم قدمی‌اش و بالا رفتن در میان ابرهای چسبیده به کوه تعریف می‌کند و ناهارمان تمام می‌شود و برمی گردیم پشت می‌ز‌هایمان.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۴ ، ۱۲:۲۳
پیمان ..

اولش تعجب کردم که چرا کسی نمی‌رود سمت وسط اتوبوس. دم غروب بود و همه زیربغل به زیربغل هم ایستاده بودند و جا ‏برای تازه‌واردها نبود. ولی قسمت وسط اتوبوس خالی بود. جستم سمت وسط اتوبوس و یکهو جا خوردم. دختری آن‌جا ایستاده ‏بود. و به فاصله‌ی نیم‌متری او خالی بود. کسی نزدیکش هم نایستاده بود. دختر زیرسارافونی سفید پوشیده بود با یک دامن سیاه ‏خیلی بلند. و چشم‌های بادامی‌اش شبیه آسیای مرکزی‌ها بود. کنارش هم یک پسر موطلایی لاغر ایستاده بود. روبه‌روی‌شان ‏ایستادم. پسر کوله‌ی 65لیتری کانیون سیاه رنگ داشت که زیر پایش گذاشته بود و دختر کوله‌ی 35 لیتری دوتر آبی‌رنگ به ‏دوش انداخته بود. نمی‌دانم متوجه رفتار ما ایرانی‌ها شده بودند یا نه. این‌که وسط آن همه شلوغی باز هم کسی نزدیک‌شان ‏نشده بود،‌خیلی حرف بود.آقای کنار دستی‌ام گفت: پسره بلژیکیه و دختره بلغارستانی. و بعد ازم پرسید تا ایستگاه علم و ‏صنعت چند تا مونده؟ گفتم 4تا. به انگلیسی به پسره گفت که 4تا ایستگاه مانده.‏

سر ایستگاه کرمان 5-6تا بچه‌ی سرچهارراهی ریختند توی اتوبوس. ریزه میزه بودند و شر. لابه‌لای مردها تونل باز کردند. یکی ‏تیکه انداخت: بچه‌های شکیبو نیگاه. دختر 5ساله‌ای که صورتش از چرک سیاه شده بود گفت: شکیب باباته توله‌سگ. همه ‏خندیدند. پسری عینکی براق نگاهش کرد. پسری که بسته‌ی آدامس دستش بود گفت: چهارچشمی و زبان در آورد. همه زدند ‏زیر خنده که کاری‌شان نداشته باشید. پسر بلژیکی و دختر بلغار فقط نگاه می‌کردند.‏

نگاه‌شان می‌کردم و یک حس عجیبی بهم دست داده بود. این که دختر همراهت اهل یک کشور دیگر باشد خودش یک داستان ‏است. بعد آن‌قدر پایه باشد که با تو پا شود بیاید ایران خودش یک داستان دیگر است... بعد به دامن بلند و گشاد و لباس و ظاهر ساده و بی آرایش دختر یک ‏نگاه گذرا انداختم و بعد زل زدم به نیم‌متر آن طرف‌تر. دخترها و زن‌هایی که آن طرف ایستاده بودند و چسان فسان ریمل و رژ ‏و پودر و ماسک سفید روی صورت شان و ساپورت تنگ‌شان آدم را فقط به فکر لمس کردن بدن‌شان می‌انداخت... ‏

به ایستگاه آخر رسیدیم. پسر بلژیکی و دختر بلغار پیاده شدند و راه افتادند سمت مترو. می‌خواستند بروند کرج. گفتند که بلدند ‏که خط عوض کنند. صبر کردم تا جلویم راه بروند. جلوی من سوار پله برقی شدند. روی یک پله ایستادند و دختر با خنده چیزی ‏به پسر گفت. از اتوبوس‌سواری‌شان گفت یا از بچه‌های شکیب و خنده‌ی ملت؟ نمی‌دانم... جلوی من بلیط خریدند و در مسیری ‏مخالف مسیر من سوار مترو شدند... تو دلم به‌شان آفرین گفتم و یکهو احساس ترسو بودن کردم. پیش خودم دلیل آوردم که ‏تو پول نداری. تو در کشوری زندگی می‌کنی که یکی از بی‌ارزش‌ترین پول‌های دنیا را دارد. آن‌ها با 20 یورو می‌توانند کل این ‏شهر را زیر پا بگذارند، ولی تو با 20 هزارتومان... تو جان می‌کنی، از صبح تا شب می‌روی سر کار، از شب تا صبح می‌نشینی پای ‏درس‌هات و آخرش هم بعد از چند ماه به اندازه‌ی یک بلیط هواپیما به بلژیک پس‌انداز نداری. حتا وقتی یک سفر دو روزه‌ی ‏وطنی بروی متهمت می‌کنند که با تو خوش نمی‌گذرد. تو همه‌اش دوست داری راه بروی و این‌طرف و آن طرف بروی. آدم با تو ‏خسته می‌شود. آدم می‌رود مسافرت که لش کند. خستگی در کند... ولی ته دلم می‌دانستم که همه‌ی این‌ها فقط توجیه است.‏


۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۸:۵۵
پیمان ..

3-4 سالی است که اهلش می‌گویند پراید و پژوی صفر نخرید. کیفیت خودروهای صفر سایپا و ایران خودرو آن قدر بد بوده که ماشین‌های دست دوم خیلی اوقات بعد از 100 یا 200 هزار کیلومتر کارکرد سرحال‌تر و قبراق‌تر و کم‌نقص‌تر از همتایان صفرشان ظاهر می‌شده‌اند. اما بعد از 3-4سال اعتراض به خودروهای صفر کیلومتر جدی شده است. آن قدر جدی که وزیر صنعت و معدن و روسای خودروسازی‌ها را به واکنش‌های پی در پی وا می‌دارد.

کمپین خودروی صفر نخریم یک حرکت اعتراضی است. یک حرکت اعتراضی که بر بستر شبکه‌های اجتماعی سرعت گرفته. مردم عکس تصادف‌های سال‌های گذشته‌ی پرایدها را به اشتراک می‌گذارند و با تمام وجود اعتراض می‌کنند و از همدیگر می‌خواهند که با نخریدن خودروی صفر سایپا و ایران‌خودرو را ورشکست کنند و انتقام خون 100ها هزار کشته‌ی تصادفات سال‌های قبل را ازین دو شرکت بگیرند یا در حداقلی‌ترین شکل خودروها را ارزان کنند. 

2 تا نکته‌ی جالب در این اعتراض اجتماعی به نظرم می‌آید: یکی مفهوم مقاومت در برابر سیاست و یکی هم مفهوم بیزاری از باخت.

مفهوم مقاومت در برابر سیاست

"از زمان توماس مور در 1516 تا دوران پوگو در اواسط قرن 20 مدت‌هاست پذیرفته شده است که افرادی که به دنبال حل مشکلی هستند غالبا اوضاع را بدتر می‌کنند. سیاست‌های ما ممکن است عوارض جانبی پیش‌بینی نشده‌ای به دنبال داشته باشد. تلاش ما برای پایدار کردن یک سیستم ممکن است به ناپایداری بیشتر آن منجر شود. تصمیم‌های ما ممکن است باعث واکنش افراد دیگری شود که سعی می‌کنند تعادل قبلی را که ما بر هم زده‌ایم دوباره بازگردانند.... این رفتارهای پویای غیرقابل پیش بینی غالبا به مقاومت در برابر سیاست منجر می‌شوند، یعنی تمایل سیستم برای کم‌رنگ کردن، به تاخیر انداختن و بر هم زدن هر اقدام اعمال‌شده به وسیله‌ی واکنش سیستم نسبت به خود آن اقدام. " (کتاب پویایی‌شناسی کسب و کار/ نوشته‌ی جان استرمن/  انتشارات سمت/ ص 20)

واضح‌ترین مثال برای مقاومت در برابر سیاست در ایران می‌تواند پوشیدن ساپورت باشد. جمهوری اسلامی گشت ارشاد را راه انداخت تا از بدحجابی جلوگیری کند و با پوشیدن ساپورت به مبارزه پرداخت. آن را یک جرم جلوه داد و زنان تحریک‌کننده را دستگیر کرد. انتظار داشت که با این سیاست زنان ساپورت‌پوش و بدحجاب کم شوند و ازین طریق از مفهوم حجاب صیانت کند. ولی نتیجه‌ای که گرفت کاملا معکوس بود. ساپورت بیشتر از قبل از گشت ارشاد همه‌گیر شد. 

مقاومت در برابر سیاست در یک سیستم اجتماعی به دلایل مختلفی رخ می‌دهد. یکی از دلایل وجود داشتن فیدبک است. این که جامعه‌‌ی هدف نسبت به سیاست اعمال‌شده پاسخ می‌دهد و آن را دربست نمی‌پذیرد. یکی از دلایل برون‌زا بودن یک سیاست است. وقتی اجزای یک سیستم در سیاست اعمال شده نقشی نداشته باشند مشکل بتوانند در مقابل آن سیاست واکنش نشان ندهند.

سال‌هاست که قیمت خودروهای داخلی را شورای رقابت و خود خودروسازان تعیین می‌کنند. سال‌هاست که بازار و خود مردم هیچ دخالتی در تعیین قیمت خودرو ندارند. بنابراین به وجود آمدن کمپین تحریم خرید خودروی صفر یک مقاومت در برابر سیاست عادی است.

اما بعد از آن واکنش خودروسازان و وزیر صنعت جالب است. خودروسازان صراحتا گفتند که هرگز هرگز خودرو ارزان نمی‌شودو هر گاه نان بربری ارزان شد خودرو هم ارزان می‌شود. و بعد از آن دفاع تمام قد وزیر صنعت است: هر کس که در این کمپین است ضدانقلاب و خائن است.

این واکنش‌ها یعنی که تصمیم‌گیران هنوز به سیاست‌های برون‌زایی که اجزای داخل سیستم (خریداران و مردم ایران) را در نظر نمی‌گیرد ایمان دارند. یعنی این که همچنان دوست دارند سیاست را از بالا اعمال کنند. یعنی این که خودروساز و وزیر صنعت و معدن هیچ دیدی از یک سیستم اجتماعی ندارند و فکر می‌کنند که مثل موتور ماشین می‌ماند و یک پتک محکم بزنی تو سر کلاچ درست می‌شود و دوباره حرکت خواهد کرد... و خب مردم مقاومت خواهند کرد... این سیاست را به راحتی نخواهند پذیرفت. حتا ضدانقلابی و خائن بودن را یک صفت مثبت جلوه خواهند داد و کمپین موافقان بیشتری پیدا خواهد کرد. نکته‌ی جالبش این خواهد بود که با این اعمال سیاست حتا اگر خودرو ارزان شود،‌ تا مدت زیادی فروش خودروی صفر به مقدار قبل از کمپین نخواهد رسید و 100 در 100 تا مدت‌ها فروش خودروی صفر پایین خواهد بود...

بیزاری از باخت

آیا کمپین نخریدن خودروی صفر عاقلانه است؟ واقعا تصادف کردن حق مردم ایران است که بعد تلفاتش را بیندازند گردن ماشین‌های زیر پای‌شان؟ واقعا رانندگی ایرانیان افتضاح نیست؟ واقعا برای خیل کثیری از ایرانی‌ها فرمان ماشین و افسار قاطر یک معنا ندارند؟ فشردن بر پدال گاز برای ایرانی‌ها مانند محکم و شدید ترکه زدن به کفل یک قاطر نیست؟ آن قدر پدال گاز را می‌فشرند تا از کفل قاطرشان خون فواره بزند، بعد انتظار دارند نمیرند؟

خودروسازی صنعت مادر کشور است. خوب یا بد جریانی از صنایع وابسته به خودروسازی وجود دارد. جریانی که 12 درصد فرصت‌های شغلی ایران را شکل می‌دهد. آن هم در کشوری که در طول 10 سال گذشته رشد فرصت‌های شغلی آن 0 (صفر) بوده! 

چند وقت پیش یک کارگاه‌ قطعه‌سازی وابسته به یکی از خودروسازی‌ها به یکی از شرکت‌های بیمه مراجعه کرد. اعلام خسارت آتش‌سوزی کرد تا یکی دو میلیارد تومان خسارت آتش‌سوزی دریافت کند. با بررسی‌های کارشناسان معلوم شد که این آتش‌سوزی عمدی بوده. خود صاحب کارگاه آتش به کارگاهش زده بود. چرا؟ چون کارگاه قطعه‌سازی فروش نداشت و پی در پی داشت ضرر می‌کرد و ادامه ندادن فعالیت برای صاحب آن کارگاه منفعت بیشتری داشت. او 3 میلیارد تومان را خرج آن کارگاه کرده بود. اگر آن را بانک می‌گذاشت سود بیشتری دریافت می‌کرد تا ساخت قطعات برای یک صنعت مادر. نمی‌توانست هم کارگاهش را بفروشد. کدام آدم عاقلی می‌آید در یک صنعت ورشکسته  و منفور سرمایه‌گذاری کند؟ به ذهنش رسیده بود که آتش بزند به کارگاهش و از شرکت بیمه پولی دریافت کند و بی‌خیال کار و تولید شود...

بی‌کار شدن چند کارگر و مهندسی که در آن کارگاه کار می‌کردند هم از تبعاتش بود...

اما کمپین تحریم خودروی صفر وارد فازی شده است که مسائل بالا را در نظر نمی‌گیرد. گفته‌های وزیر صنعت و خودروسازان بازی را آن قدر حساس کرده که مردم به این راحتی‌ها از حرف‌شان پایین نخواهند آمد. و این باز هم یک ویژگی طبیعی از یک سیستم اجتماعی است:

"در کتاب‌های اقتصاد، مصرف‌کنندگان به صورت تصمیم‌گیرندگانی منطقی تصویر می‌شوند که با آرامش نتایج بهینه را محاسبه می‌کنند. اما در زندگی واقعی آن‌ها بیشتر شبیه افراد مستی هستند که دور خودشان می‌چرخند و به همدیگر می‌خورند. آن‌ها از تصمیمات‌شان مطمئن‌اند ولی ایده‌ای ندارند که چه اتفاقی دارد می‌افتد. آزمایش زیر این مساله را بهتر بیان می‌کند:
من یک اسکناس 20 دلاری دارم. آن را به هر قیمتی که بخواهید به شما می‌فروشم. پیشنهادها از 1 دلار شروع می‌شود و 1 دلار 1 دلار بالا می‌رود. ولی نکته‌ای که وجود دارد این است که افراد دیگر هم می‌توانند روی این اسکناس 20 دلاری قیمت پیشنهاد دهند و اگر کسی توانست قیمت بالاتری از شما پیشنهاد دهد و شما را شکست دهد شما همچنان باید به اندازه پیشنهاد آخرتان به من پول بدهید و در ازی آن چیزی دریافت نخواهید کرد.
چقدر حاضرید برای اسکناس 20 دلاری بپردازید؟
روان‌شناسان سال‌ها این آزمایش را روی دانشجویان انجام دادند و همیشه یک جور پیش رفتند. افراد در ابتدا از این‌که می‌توانند یک اسکناس 20 دلاری را 5/1 یا 10 دلار بخرند هیجان‌زده می‌شوند. پول مفت است. ولی در قیمت‌های 17 و 18 دلار یک جنگ بین پیشنهادهای دو نفر که می‌فهمند ممکن است در انتها مجبور شوند پول خیلی زیادی را برای هیچ پرداخت کنند در می‌گیرد. 
آن‌ها برای آن که نبازند،‌ پشت سر هم پیشنهادهای بالاتری می‌دهند. ناگهان یکی برای یک اسکناس 20 دلاری 21 دلار پیشنهاد می‌دهد که در حقیقت منطقی است. چون در این قیمت برنده 1 دلار می‌بازد درحالی که بازنده 20 دلار خواهد باخت. از این‌جا همه چیز بالا می‌گیرد. جنگ پیشنهادی تبدیل می‌شود به جنگ برای کمتر باختن به جای بیشتر بردن.
طبق دانسته‌های روان‌شناسان افراد بیشتر از آن‌که از بردن لذت ببرند از باختن متنفرند.
به این نکته بیزاری از باخت گفته می‌شود و باعث می‌شود تا پیشنهادها برای یک اسکناس 20 دلاری به طور کاذب بالا برود. آدام گرنت، استاد دانشگاه مدیریت وارتون که در جلسات مشاوره‌اش از این بازی استفاده می‌کند می‌گوید که یک افسر ارتش یک بار حدود 500 دلار برای یک اسکناس 20 دلاری پرداخت."

حالا حکایت مردم است و پراید 20 میلیونی و خودروسازان و تصمیم‌گیران ارشد،‌ البته بازی تحریم خودروی صفر معکوس بازی اسکناس 20 دلاری است. ولی رفتارهای طرفین و لج بازی و کوتاه نیامدن  همان است و هزینه‌های تبعی (ورشکستی کارگاه‌های کوچک و بزرگ، بیکاری و...) شاید بیش از 400 میلیون به ازای هر پراید باشد!




پس نوشت: یکی از خوانندگان لطف کردند و برای این پست, کامنت مفصلی نوشتند که خواندنش از دید کسی که درون مجموعه ی خودروسازی ایران است و از چند و چون ماجرا بیشتر خبر دارد برایم جالب بود. خواندنش خالی از لطف نیست:

"...در باره متن شما چند تا نکته را می خوام اضافه کنم:

* نکته اول: قیمت خودرو سالها نیست که توسط شورای رقابت اعلام می شود بلکه در حدود 3 سال می باشد و قبل ازآن نهادهای مثل سازمان حمایت از مصرف کنندگان نقش اصلی داشتند.

*نکته دوم: در ابتدا بد نیست به عنوان شخصی که چند سالیه در صنعت خودرو حضور دارم و آنهم در حوزه بازاریابی و فروش چندتا سوال را مطرح کنم:

   آیا بازار خودرو دچار رکود است؟ بله

   آیا تولید خودرو سازی دچار افت شده است؟ بله

   آیا مردم از خودرو سازی ناراضی هستند؟ بله ( این را با پوست و گوشت خودم احساس کردم چون به هر دوستی می رسم بهم میگه دیگه کارتون تمومه!)

   مشکل اصلی مردم چیست؟ قیمت یا کیفیت؟

   آیا وضعیت سایر صنایع بهتر از خودروسازی است؟ خیر

اتفاقا دو سوال آخر مهم تر است. به نظر من موضوع کیفیت موضوع آزاردهنده مردم است و اتفاقا خودروسازن کم کاری کردند. ولی قیمت نه!

چرا؟ می دانم با نمونه نمیشه به اثبات اصل یک موضوع پرداخت ولی ارائه نمونه برای روشن شدن بحث و خروج از حالت انتزاعی می تواند مناسب باشد.

 به عنوان مثال مجموع هزینه مواد تولیدی خودرو تندر در حدود 28.5 میلیون تومان است و قیمت فروش تندر در حدود 37 میلیون می باشد. که از این مبلغ 15% آن عوارض تکلیفی دولتی است یعنی برای خودرو ساز در مجموع 3 میلیون تومان سود خواهد بود. این مبلغ شامل هزینه های تامین مالی و هزینه های توزیع و فروش نیست. یعنی سود خودرو ساز چیزی کمتر از 7% می باشد.

*نکته سوم: در ادبیات توسعه گفته می شود که رشد پایدار در سایه رشد متوازن کلیه ذی نفعان میسر است و ذی نفعان شامل : مشتری، سهامدار، کارکنان، شرکا و جامعه است.

   مشتری چند سالی است که ناراضی است.

   سهامدار درآمد مناسبی ندارد.

   کارکنان اغلب ناراضی هستند ( نرخ خروج نیروهای متخصص در این شرکتها به نسبت متوسط کشور بسیار بیشتر است و آنها که مانده اند فاقد انگیزه لازم می باشند)

   شرکا در اغلب موارد طلبهای سنگین دارند. بنا به آمار در حدود 8000 میلیارد تومان مجموع دیون خودرسازان به قطعه سازان است.

   جامعه همیشه ناراضی است.

سوال کلیدی: چه کسی راضی است؟ آیا خودروسازی می تواند رشد پایدار داشته باشد؟ آیا خودروساز می تواند به بقا خود ادامه دهد؟

اتفاقا نکته کلیدی اینجاست.

خودروسازی یک صنعت سیاسی و تا حدودی اقتصادی است! صنعتی که در توسعه یا عدم توسعه آن دولت نظر دارد. صنعتی که در تولید آن و عدم تولید آن دولت به صورت مستقیم نظر دارد دیگر منافع ذی نفعان دارای  اهمیت برای تصمیم گیری نیست. وقتی تولید هیچیک از سایتهای تولید خودروسازان در حد تیراژ اقتصادی نیست نتیجه همین است.     عدم کنترل کیفیت از زنجیره تا خدمات پس از فروش.

وقتی هزنیه های تامین مالی در حدود 32% در ایران برآورد می شود نتیجه آن وجود هزنیه مالی سربار حدودا 10% در کلیه خودروها ست.

تمام موارد اشاره شده را به صورت یک مقدمه طولانی در نظر بگیر.

و یک نتیجه کوتاه که سخت به نظرات شخصی و سلیفه من آلوده است.

به نظرم مشکل حاضر در عدم فروش ، مشکل صرفا خودرو سازی نیست. صنایع لوازم خانگی، پوشاک، مواد غذایی و... با شدت بیشتری نسبت به خودرو دچار هستند.(اطلاعات میدانی) که از دلایل آن می تواند رکود حاکم در اقتصاد، انتظارات تعدیل قیمتی مشتریان پس از توافق و... را برشمرد.

ولی آینده چه می شود؟

با نگاه سیستمی به بازار خودرو در نگاه کلانتر به بازار مالی ایران به گمانم یکی از اتفاقات ممکن این است که با کاهش فروش خودرو اندک اندک میزان موجودی فروش نرفته خودرو سازان افزایش خواهد یافت و به تبع آن میزان دیون خودروسازان افزایش می‌یابد ( کاهش فروش و نقدینگی) خودرو سازان به ناگزیر تولید خود را کاهش خواهند داد. این کاهش تولید تا جایی پایین تر از تلاقی منحنی عرضه و تقاضا خواهد بود ( دلیل آن نیاز مبرم خودروسازان به نقدینگی حاصل فروش است) به عبارت بهتر کاهش تولید و عرضه به کمتر از تقاضای بازار. در این شرایط دو رخداد محتمل است.

1. افزایش واردات، که بعید خواهد بود. زیرا ارز لازم در این حد در بازار وجود ندارد و حتی در صورت وجود ارز لازم نیز با افزایش تقاضا برای ارز ، قیمت آن در بازار افزایش خواهد یافت و این خود باعث گرانتر شده خودرو وارداتی می شود.

2. افزایش قیمت خودرو در بازار به  نقطه ای بالاتر از قیمت فروش خودروسازی.

که نتیجه حالت دوم بی شک ورود دلالان به بازار خودرو و جاری شدن سرمایه‌ی اندک در جریان تولید در بازارهای ثانوی (نظیر مسکن و ارزو طلا و...) به بازار خودرو است (رخدادی مشابه سال 92 و 91 و با شدت کمتر) و در مجموع کمپین نیز به فراموشی خواهد رفت.

در صورت بروز رخداد دوم وضعیت رکود در سایر بازارها تشدید خواهد شد.

به نظر می رسد صنعت خودرو اگر لکوموتیو صنایع ایران نیست ولی دست کم نبض اقتصاد داخلی ایران است که اکنون وضعیت نامناسبی دارد و دولت باید تدبیری در این خصوص داشته باشد. چرا مشکل امروز خودروسازی مشکل آتی تمام صنایع ایران خواهد بود."

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۴۹
پیمان ..

زندگی کارمندی. سبکی از زندگی که باید مطابق با قانون کار بگذرانی: گذراندن 44 ساعت در هفته در یک محیط کاری. این کار می‌تواند عنوان مهندسی بگیرد یا عنوان حسابداری یا اپراتوری یا هر چیزی. سر و ته همه‌شان یکی است. مهندس طراح و حسابدار و کارشناس امور اداری همه کارمندند. همه‌شان 44 ساعت در هفته در محل کار باید کار کنند. محل کار یک ساختمان است با چند اتاق یا چند پارتیشن و چند میز و کامپیوتر و چند نفر آدم. آدم‌هایی که عموما لیسانسه و فوق‌لیسانسه‌ی دانشگاه‌های این بوم و بر اند. این آدم‌ها مجموعه‌ای از روابط را شکل می‌دهند. کارهای‌شان را انجام می‌دهند. کارهایی که سخت نیستند. آسان‌اند. به تمرکز چندانی نیاز ندارد و به خاطر همین با هم‌دیگر زیاد حرف می‌زنند. زیاد حرف می‌زنند اما رفیق جینگ هم نمی‌شوند. عموما مجموعه‌ی صحبت‌ها از 3 چیز فراتر نمی‌رود: 1- حرف زدن در مورد کار کارمندی و 44 ساعت در هفته و یکنواختی و روزمرگی 2- غر زدن در مورد حقوقی که سر ماه می‌گیرند و کم بودنش 3- صحبت‌های خاله‌زنکی در مورد همکاران غایب

زیراب زدن و تلاش برای ارتقای شغلی و خود را کاربلد جلوه دادن و من خوبم و پاچه‌خواری از مقام‌های مافوق هم پیش‌پاافتاده‌ است دیگر...

جدایی یا درهم‌آمیختگی بین زندگی کاری و زندگی شخصی در سبک زندگی کارمندی است که قابل تصمیم‌گیری می‌شود.

بعضی‌ها می‌گویند آدم کارمند باید تمام خستگی‌ها، مسائل فکری، روابط کاری و تنش‌ها و همه و همه را وقتی کار روزانه‌اش تمام شد توی محل کارش جا بگذارد و با رویی گشاده، با شخصیتی دیگر به خانه برگردد. می‌گویند که آدم کارمند می‌تواند یک زندگی دوگانه داشته باشد. صبح تا عصر یک کار روتین و عصر تا نیمه‌شب یک زندگی پرهیجان. یا اصلا یک کار دیگر. کاری که شاید روزگاری با رونق گرفتنش جای کار اول را هم بگیرد. اگر هم نگرفت، همین که دل آدم را خوش کند کافی است. یک زندگی دوگانه یا چند گانه.

بعضی‌ها هم می‌گویند آدم موفق و شاد کسی است که کارش از زندگی‌اش جدا نباشد. آدم موفق آن قدر کارش را دوست دارد که حتا بیش از ساعات موظفی در محل کار می‌ماند. حتا وقتی از محیط کار خارج شد باز هم مسائل کاری ذهنش را مشغول کنند و او از حل کردن مسائل کاری در نیمه‌شب، در میان خواب لذت ببرد.

کدام یک؟!

راستش تعریف دوم خیلی آرمانی‌تر و قشنگ‌تر است. اما به نظر من اجبار 44 ساعت در هفته آن را مضحک می‌کند. اگر عشق باشد، اجبار دیگر معنایی ندارد. ولی اجبار هست. خیلی هم هست. محیط‌های کارمندی و سازمانی در ایران، محیط‌های قدردانی نیستند. آدم‌های تازه‌کار با جان و دل کار می‌کنند تا باتجربه می‌شوند. اما میزان قدردانی سازمان‌ها و شرکت‌ها از آن‌ها به اندازه‌ی زحمات‌شان نیست. بی‌کاری بی‌داد می‌کند. کوچک‌ترین ناز و تنعمی از سوی آدم‌ها با حکم اخراج و وارد کردن یک آدم جدید روبه‌رو می‌شود. کارها هم آن‌قدر تخصصی نیستند که کسی بتواند ناز کند. راستش من تا به حال سازمانی و محیطی را ندیده‌ام که در آن کارمندان احساس مالکیت داشته باشند. راستش توی ایران به جز آقازاده‌ها و از ما بهتران و بسیجی‌های دانشگاه کسی را ندیده‌ام که حس مالکیت داشته باشد. مثلا خود من. همین الان که دارم این‌ها را می‌نویسم هیچ گونه حس مالکیتی به کلمه‌ها و فکرهایم ندارم. نمی‌توانم داشته باشم... کسی این حق را به من نمی‌دهد که این‌ها برای من هستند... کارمندها و سازمان‌ها هم همین‌طورند. و وقتی چیزی برای تو نیست چرا باید با جان و دل کار کنی؟ آیا با اسب داستان مزرعه‌ی حیوانات نسبتی داری؟!

مخلص کلام این که من هم هوادار نظریه‌ی جدا بودن زندگی کاری و خصوصی هستم. خیلی‌ها با من هم‌نظرند. می‌توانم اکثریت جماعت کارمند دوست ندارند که استرس‌های بیهوده‌ی محل کارشان را با زندگی شبانه‌شان در هم بیامیزند. جدایی... دوری و دوستی... رفیقی دارم که یک ضرب‌المثل را بارها برایم تکرار کرده است: "آدم جایی که پول درمی‌آورد،‌ دول درنمی‌آورد." ضرب‌المثلی قاطع در باب جدایی زندگی کاری از زندگی خصوصی یک کارمند. 

اما... به نظرم دنیای قشنگ نو به سمت دیگری دارد می‌رود. کارمندها از صبح تا عصر کار می‌کنند. از عصر تا شب را توی ترافیک برای بازگشت به خانه می‌گذرانند. و شب تا نیمه‌شب را هم در آغوش موبایل‌های‌شان. عکس‌های اینستاگرام همکاران‌شان را می‌سکند تا اطلاعات بیشتری از او به دست بیاورند. گروپ‌های تلگرامی تشکیل می‌دهند. گروه‌هایی که رییس و روسا هم هستند و بحث‌های تخصصی کاری می‌کنند و در مورد فلان چیز نظر می‌دهند. (این چیز خوبی به نظر می‌رسد. یک اتاق فکر برای شنیدن پیشنهادهای تمام پرسنل!) اما از دل هر گروه چند زیرگروه دیگر هم به وجود می‌آید. بحث کوچولویی درمی‌گیرد. خانمی هم‌نظرهایش را توی یک گروه تلگرامی دیگر جمع می‌کند تا تصمیم‌ بگیرند که علیه فرد مخالف چه بگویند. از دل گروه تخصصی گروهی دیگر شکل می‌گیرد که در مورد دوسدختر کارمند تازه‌وارد آمار بگیرند. خانم فلانی گروه تخصصی را لیو می‌دهد. همه خواب‌شان می‌گیرد و موبایل در آغوش به خواب می‌روند. موبایلی که تا صبح هر چند دقیقه می‌لرزد و خاموش می‌شود و می‌لرزد و خاموش می‌شود...

فردا صبحش: اولین صحبت‌ها در مورد لیو دادن خانم فلانی است و این که ph کدام یک از کارمندان است و عکس خانم فلانی و لباسش چه‌قدر قشنگ است و...

در عمل آدم‌هایی که در 8 ساعت کار روزانه هم را هر روز هر روز می‌بینند، 8 ساعت بعدی شبانه‌ روزشان را هم با موبایل‌های‌شان در کنار هم می‌گذرانند... یک دایره‌ی عاشقانه از کار.


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۲۵
پیمان ..

   1- بنزین مثل سیگار می‌ماند. یعنی به نظر من از سیگار هم بدتر است. آدمی که سیگار می‌کشد بیش از هر کسی شاید به خودش ضرر بزند. آدمی که سیگار می‌کشد شاید در آینده نیاز بیشتری به خدمات تامین اجتماعی و درمان پیدا کند. در آینده بیشتر مریض شود و الخ. به خاطر همین به سیگار مالیات می‌بندند که جبران شود. اگر سیگار نخی 10 سنت درمی‌آید، آن را نخی 30 سنت می‌فروشند. یعنی 20 سنت به آن مالیات می‌بندند تا هزینه‌های ثانویه‌ی آن جبران شود. 

بنزین بدتر است. ماشینی که بنزین می‌سوزاند به خودش آسیبی نمی‌رساند. آسیب آن به طور خالص از آن دیگران است. از آن عابران پیاده‌ای است که دارند می‌رود و می‌آید. آسیبش از آن کسانی است که توی خانه‌ها زندگی می‌کنند. آسیب آن به طور خالص می‌رسد به هوایی که مردم دارند با تنفس می‌کنند. ماشین‌هایی که بنزین و سوخت‌های فسیلی را می‌سوزانند یکی از اولین نیازهای آدمی را از او سلب می‌کنند: هوا. اولیه‌ترین نیازهای بشریت سلب می‌شود... بنزین نباید مالیات داشته باشد؟!

   2- تویوتا لندکروزی که 4500 و یا 5200 سی سی حجم موتورش است در ترافیک تهران به ازای هر 100 کیلومتر 20 لیتر بنزین می‌سوزاند. تقریبا دو برابر پرایدها و پژوهایی که مردم عادی سوار می‌شوند. یعنی یک ماشین 700میلیون تومانی به ازای هر 100 کیلومتر تردد در تهران 20 هزار تومان پرداخت می‌کند و یک ماشین 20میلون تومانی به ازای هر 100 کیلومتر 10 هزار تومان. نسبت قیمت بنزین به قیمت ماشین در این مساله‌ی ساده، ظلم و بی‌عدالتی را مشخص می‌کند... 

نگویید که آلایندگی تویوتا لندکروز کمتر است... دارد بنزین می‌سوزاند. با هر اگزوزی هم که باشد باز هم کربن مونوکسید و باز هم دوده و ذرات معلق وارد هوای تهران می‌کند و دو سه برابر ماشین‌های دیگر هوا را به گند می‌کشد...

   3-یک رفیقی داشتم که نرسیده بود یکی از پروژه‌های سنگین درسی را انجام بدهد. پروژه‌ی یک نفر دیگر را گرفته بود که کپ بزند. ولی چون سنگین بود سر در نمی‌آورد و نمی‌توانست و وقتش را نداشت که معادلات و محاسبات و متغیرها را تغییر بدهد و شخصی سازی کند. برداشت تمام "است" های توی متن را به "می‌باشد" تبدیل کرد و اسم خودش را هم نوشت و پروژه را تحویل داد. به خیال این که پروژه را شخصی سازی کرده!

حالا حکایت دولت تدبیر و امید است. نمی‌تواند قیمت ارز را تک نرخی کند، برمی‌دارد قیمت بنزین را تک نرخی می‌کند...

   4-چون ندیدم حقیقت ره افسانه زدم...

   5-توی شهر رویایی من بنزین گران است. خیلی گران است. 

آن قدر گران که مردم به راحتی ماشین سوار نمی‌شوند. 

آن قدر گران که مردم از ماشین سوار شدن می‌ترسند. 

آن قدر گران که درآمد دولت از فروش بنزین چند برابر می‌شود. 

و شهر رویایی من آن قدر شفاف است که اضافه پول ناشی از گران کردن بنزین یک‌راست می‌رود به حساب پرو‌ژه‌های ساخت مترو و توسعه‌ی خطوط اتوبوس عمومی. توی شهر رویایی من کسی پول گران شدن بنزین را نمی‌دزدد. پول آن یک راست می‌رود خرج مترو می‌شود و کمتر از 6ماه مترو توسعه پیدا می‌کند.

توی رویای من بنزین چه‌قدر گران است؟ خیلی. و راستش تک نرخی هم نیست. توی ناحیه‌های جنوب شهر و ناحیه‌هایی که قیمت مسکن از یک حدی کمتر است لیتری 2000تومان و توی ناحیه‌های شمال شهر (مثلا پمپ بنزین ولنجک) لیتری 2500 تومان و یا 3000 تومان. 

چی؟ پورشه‌سوارها و لندکروزسوارها می‌آیند جنوب شهر بنزین می‌زنند؟ نه... این کار را نمی‌کنند. یک مثال ساده: قیمت میوه. همان میوه‌ای که توی مغازه‌های جنوب شهر فروخته می‌شود توی شمال شهر تهران هم فروخته می‌شود. اما تفاوت قیمت خیلی است. یک گرمک را ممکن است در نواحی مرکز و جنوب شهر بخری 3هزار تومان. اما بروی ولنجک ببینی همان گرمک 10هزار تومان پولش است. آیا دیده‌اید که ولنجکی‌ها بروند گرمک 3هزار تومانی بخرند؟ اصلا برای‌شان مهم نیست که... به خودشان زحمت نمی‌دهند...

در مورد بنزین هم همین طور است. آدمی که پورشه سوار می‌شود (به غیر از استثناها) خانه‌اش جنوب شهر نیست. همان شمال شهر است و از پمپ بنزین نزدیک خانه‌شان استفاده می‌کند. او آن‌قدر پولدار است که به خودش زحمت ترافیک و دوری راه را نمی‌دهد تا مثلا 50هزار تومان صرفه‌جویی کند. 50 هزار تومان برای من یک لاقبا شاید پولی باشد، ولی برای آدمی که تویوتا لندکروز سوار می‌شود صدقه است...

   6-اگر بنزین این قدر گران شود،‌ خیلی‌ها بی‌کار می‌شوند. خیلی از مسافرکش‌های شخصی بی‌کار می‌شوند. چون کرایه‌ی ماشین سواری آن قدر گران می‌شود که دیگر آدم‌ها به راحتی ماشین کرایه سوار نمی‌شوند. و اتوبوس و مترو هم بعد از مدت کوتاهی این‌قدر زیاد می‌شود که می‌شود روی‌شان حساب کرد. دیگر نمی‌صرفد که مردم با پرایدشان مسافرکشی کنند. همان تاکسی‌های زرد و سبز زیادی هم می‌آیند... خیلی‌ها بی‌کار می‌شوند. درست است... ولی این اتفاق بدی نیست. چرا یک نگاه به کشور بغل‌دستی مان نمی‌اندازیم؟ ترکیه. کشوری که بنزین در آن به شدت گران است... مردمش بی‌کار شده‌اند؟ مردمش بی‌کارند؟ نه. چی ما از آن‌ها کمتر است؟!

اتفاقا این باعث می‌شود که مردم بروند به سراغ کارهایی که باید. مسافرکشی با ماشین شخصی هیچ‌ جای دنیا کار درستی نیست. یک مثال دم دستی: در ایران، در هر شرکت بیمه، بیمه‌ی اتومبیل گندترین بخش است. زیان‌ده‌ترین بخش. شرکت‌های بیمه برای این که بتوانند زیان اتومبیل را جبران کنند،‌ می‌روند از بیمه‌های دیگر می‌زنند. مثلا بیمه‌های درمانی را کم می‌کنند. پوشش کامل درمانی نمی‌دهند تا بتوانند هزینه‌ی اتومبیل‌ها را جبران کنند. سلامت مردم به خاطر ماشین‌ها کنار گذاشته می‌شود... وقتی بنزین گران است، پوشش بیمه‌های درمانی افزایش پیدا می‌کند. تازه نه به زور پول نفت و چیزی که ازبین رفتنی باشد. نه... با یک سیاست پایدار...

   7-قیمت واقعی بنزین حتا اگر لیتری 1000 تومان هم باشد، باید به آن مالیات ببندند تا قیمتش دو برابر شود... ر.ک بند1.

   8-مجله‌ی تجارت فردا توی شماره‌ی 134 به سراغ دکتر جواد صالحی اصفهانی رفته بود و یک مصاحبه با ایشان داشت. در باب یارانه نقدی و منتقدان آن... توی یک جای مصاحبه دکتر صالحی یک چیزی گفت که من را به شهر رویایی‌ام امیدوار کرده:

"بگذارید کمی تاریخی صحبت کنیم. ما صنعت نفت را زمانی ملی کردیم که مصرف داخلی شاید یک‌دهم یا یک‌صدم صادرات نفت بود. درک ما از ملی شدن صنعت نفت این بود که خارجی‌ها نفت ما را می‌برند و باید این ذخایر ملی شود تا درآمدش به مردم برگردد. 

حالا وضعیت کاملاً برعکس شده است. اکنون بیش از دو برابر صادرات نفت، مصرف داخلی داریم. یعنی امروز ملی شدن صنعت نفت در مورد مصرف داخلی مطرح است. اما به معنای اینکه همه مردم و شهروندان حق یکسانی از این منبع ببرند. در اینجا اصل ملی بودن در شراکت مساوی ایرانیان است نه‌تنها اینکه خارجی آن را نبرد چون با رقابتی شدن بازار نفت مساله دزدیدن نفت توسط خارجی‌ها منتفی است. 

گفتمان اصلی ما باید این باشد که مصرف داخلی را ملی کنیم. 

یعنی انرژی را به قیمت واقعی بفروشیم و شهروندان به طور مساوی از منافع آن بهره‌مند شوند."


پس نوشت: عکس از فلیکر Shabnam Qaderi

پس نوشت 2: آقای جان.د. استرمن در کتاب فوق‌العاده خواندنی‌اش، پویایی‌شناسی کسب و کار، در فصل نمودارهای علّی یک مثال خواندنی را تشریح کرده است. این مثال مدل‌سازی گران کردن قیمت بنزین و تاثیرات کوتاه مدت و بلندمدت آن است. یک مدل‌سازی جالب که در تکمیل رویای من خواندنش پرفایده است. مدل‌سازی جالبی که نشان می‌دهد برای رسیدن به شهر رویایی‌ام یک فرآیند حداقل حداقل 10 ساله باید طی شود و زیرساخت‌هایی فراتر از بنزین و قیمت و مصرف آن باید فراهم بیاید...!:

"واکنش فروش بنزین به افزایش قیمت با تاخیر طولانی صورت می گیرد. کشش تقاضای بنزین در کوتاه مدت کاملا پایین است. با افزایش قیمت‌ها، ممکن است مردم بتوانند بعضی سفرهای غیرضروری را حذف کنند اما هنوز هم بیشتر مردم باید برای رسیدن به مدرسه، کار و بازار از خودرو استفاده کنند. وقتی مردم متوجه می‌شوند که ممکن است قیمت‌ها بالا باقی بماند، امکان دارد اقدام به راه‌اندازی سرویس رفت و آمد نمایند یا ازسیستم‌های حمل و نقل عمومی استفاده کنند.

در طول زمان قیمت‌های بالا واکنش‌های دیگری را ایجاد می‌کنند. 

نخست این‌که مصرف‌کنندگان و شرکت‌های خودروسازی مدتی انتظار می‌کشند تا احساس کنند قیمت‌ها به اندازه‌ی کافی و به مدت طولانی بالا باقی خواهند ماند، در این صورت توجیهی برای خرید یا طراحی خودروهایی با بازدهی بالا پیدا می‌کنند (تاخیر تقریبا یک ساله یا بیشتر در درک شرایط و تصمیم‌گیری). زمانی که مردم متوجه شدند قیمت‌ها تا مدت‌ها پایین نخواهد آمد، شرکت‌های خودروسازی باید اقدام به تولید خودروهای کم‌مصرف‌تر بکنند. (تاخیری چند ساله). حتی با وجود تولید خودروهای کم‌مصرف، هنوز هم قسمت اعظم خودروهای در حال استفاده بازدهی کم و مصرف بالایی دارند و این خودروهای قدیمی تنها پس از استهلاک از رده خارج شده و جایگزین می‌شوند که شاید تاخیری 10 ساله داشته باشد. 

اگر قیمت‌ها بالا باقی بماند، مردم مناطق حومه را ترک خواهند کرد و به محل کار خود نزدیک‌تر می‌شوند که باعث تغییر الگوی تراکمی جمعیت خواهد شد. 

در مجموع، تاخیر زمانی کلی رابطه‌ی بین قیمت و تقاضای بنزین، بیش از یک دهه است. 

زمانی که به تدریج خودروهای موجود یا خودروهای کم‌مصرف جایگزین می‌شوند و مردم (احتمالا) به استفاده از سیستم‌های حمل و نقل عمومی جدید که طراحی و ساخته می‌شوند روی می‌آورند مصرف بنزین به میزان قابل توجهی کاهش می‌یابد. کشش تقاضا در بلندمدت زیاد است. شکل بالا راه‌های مختلف تنظیم تقاضای بنزین را نشان می‌دهد.

نشان دادن تاخیرهای فراوان موجود بین تغییر قیمت و تغییر تقاضا، مشاهده‌ی رفتار بدتر شدن پیش از بهتر شدن را در پرداخت هزینه‌ی بنزین که ناشی از افزایش قیمت است آسان می‌کند. قسمت پایین شکل واکنش تقاضا و هزینه‌های بنزین به یک افزایش فرض پیش‌بینی نشده و پله‌ای شکل را در قیمت بنزین نشان می‌دهد. 

چون در کوتاه‌مدت رفتار تقاضای بنزین نسبتا انعطاف‌ناپذیر است، نخستین واکنش به افزایش قیمت بنزین،‌افزایش هزینه‌ها برای خرید بنزین است. وقتی قیمت بالای بنزین تداوم می‌یابد، بهبود بازدهی خودروها به تدریج نرخ مصرف بنزین را به ازای هر مایل مسافت طی‌شده کاهش می‌دهد و سرانجام تغییر الگوی سکونت و دسترسی به حمل و نقل عمومی باعث کاهش تعداد مایل‌های پیموده‌شده در سال خواهد شد. در بلندمدت تنظیم تقاضا از افزایش بیشتر قیمت بنزین جلوگیری کرده و هزینه‌ها کاهش می‌یابد. 

از دیدگاه مصرف‌کننده،‌این یک وضعیت بدتر شدن قبل از بهتر شدن است. این تاخیرها و تعدیل‌هایی که ایجاد می‌کنند به ما کمک می‌کند تا مشکل بودن تصمیم‌گیری برای افزایش مالیات بر بنزین را حداقل در ایالات متحده راحت‌تر تشریح کنیم. با این‌که مزایای بلندمدت آن از مزایای کوتاه مدت، حتا از نظر ارزش خالص کنونی بیشتر است، با این حال آثار خود را بعد از گذشت چندین سال نشان می‌دهند. دولت‌مردان با توجه به انتخابات پیش‌رو اعتقاد داشتند در کوتاه مدت، هزینه‌های بالا زا لحاظ سیاسی قابل‌قبول نیستند. در حقیقت قضاوت آن‌ها این بود که مردم تمایل ندارند تا با کمی ضرر در کوتاه‌مدت، سود بیشتری در آینده به دست بیاورند..."

پویایی‌شناسی کسب و کار/ جان. د. استرمن/ ترجمه‌ی گروه مترجمان زیر نظر علینقی مشایخی/ انتشارات سمت/ صفحه‌ی 234 تا 236


۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۱
پیمان ..