سپهرداد

خالی
سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

"یک شب در روزگار معتصم نیم¬شب بیدار شدم هرچه حیلت کردم خوابم نیامد و غم و ضجرتی سخت بزرگ بر من دست یافت که آن را هیچ سبب ندانستم. با خویشتن گفتم چه خواهد بود؟ آواز دادم غلامی را که به من نزدیک او بودی به هر وقت، نامْ او را سلام، گفتم بگوی تا اسب زین کنند. گفت: ای خداوند نیم¬شب است و فردا نوبت تو نیست، که خلیفه گفته است تو را، که به فلان شغل مشغول خواهد شد و بار نخواهد داد. اگر قصد دیدار دیگر کس است باری وقتِ برنشستن نیست.
خاموش شدم که دانستم که راست می¬گوید. اما قرار نمی¬یافتم و دلم گواهی می¬داد که گفتی کاری افتاده است. برخاستم و آواز دادم به خدمتکاران تا شمع را برافروختند و به گرمابه رفتم و دست و روی بشستم و قرار نبود تا در وقت بیامدم و جامه درپوشیدم. خری زین کرده بودند،‌برنشستم و براندم، والله که ندانستم کجا می¬روم..."


گزیده¬ی تاریخ بیهقی/ به انتخاب محمدجعفر یاحقی و مهدی سیدی/ نشر سخن/ ص 102

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۰۸
پیمان ..

کتاب دیبای زربفت را می‌خوانم. گزیده‌ی تاریخ بیهقی به انتخاب محمدجعفر یاحقی و مهدی سیدی. انتشارات سخن. از آن کتاب‌های ارزان‌قیمت دوست‌داشتنی است. (7500تومان). خوبی کتاب، سی‌دی همراه آن است. خانم قمرالزمان مشکوری حکایت‌های تاریخ بیهقی را شمرده شمرده می‌خواند. من با گوش‌هایم حکایت را می‌شنوم و با چشم‌هایم آن را دنبال می‌کنم و هر جا هم به کلمه‌ی ستاره‌داری برمی‌خورم که معنایش را نمی‌دانم سریع به لغت‌نامه‌ی آخر کتاب مراجعه می‌کنم و بی‌این‌که عقب بیفتم معنای جملات را می‌فهمم.
تاریخ بودن کتاب به کنار، لحن و لغات و اصطلاحات بیهقی آدم را بدجور می‌گیرد.
مثلا بیهقی هر جا می‌خواهد بگوید طرف کار خارق‌العاده‌ای کرده می‌گوید: "و کاری ساختند که کسی به هیچ روزگار بر آن جمله یاد نداشت." می‌خواهد بگوید اوضاع به راه بود می‌گوید: "و جهان، عروسی آراسته را می‌مانست." می‌خواهد بگوید طرف حالش خوب شد می‌گوید: "و امیر رضی‌الله عنه، به رسیدن این بشارت تازگیِ تمام یافت." (تازگی یافتن، نو شدن برای شرح خوب شدن حال توصیف خوبی است.)
یک چیزی هم هست که خوشم آمده: بیهقی از ترکیب "راست کردن" زیاد استفاده می‌کند.
- راست کرده بودند که چه باید کرد... (تصمیم گرفته بودند.)
- و مثالی که مانده است به نامه راست می‌توان کرد... (و دستوری که مانده، با نامه می‌توان راست و ریس کرد، درست کرد.)
- نوشتَگین بیرون آمد و روز را می‌بسوخت تا نماز شام را راست کرده بودند...(بر پا داشتن)
- در ساعت فرمود که تا گچگران را بخواندند و آن خانه سپید کردند و مهره زدند که گویی هرگز بران دیوارها نقش نبوده است، و جامه افگندند و راست کردند و قفل برنهادند و.... (صاف کردند.)
هیچی. خواستم بگویم اگر من در زندگی روزمره از ترکیب راست کردن به معنای تصمیم گرفتن زیاد استفاده می‌کنم، اصلا آدم بی‌ادبی نیستم و سلطان ادب (ابوالفضل بیهقی) هم ازین ترکیب استفاده می‌کرده. خواستگاه این ترکیب کجاست و از کجا برآمده؟ باید رفت از بیهقی پرسید.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۳ ، ۱۳:۱۲
پیمان ..

دست به دهان+ موسسه ی نوین پارسیان

راستش ازین نظم فیلاس فاگ وار ناراضی نیستم. ولی خب این‌جوری نمی‌توانم فکر کنم. امان فکر کردن را از خودم گرفته‌ام.
ساعت 10 شب می‌رسم خانه. چه با اتوبوس برگردم، چه با مترو، 9:50 به چهارراه آخر می‌رسم. از آن چهارراه تا خانه هم دو تا کوچه را باید با گام‌های آهسته‌خسته طی کنم و ساعت 10 شب دگمه‌ی زنگ خانه را فشار می‌دهم. یک جورهایی دست‌به‌دهان پل استر را دارم تجربه می‌کنم. منتها او با نوشتن دست به دهانی می‌کرد و من به نوشتن نمی‌رسم. 6صبح بیدار می‌شوم، ناخودآگاه. حتا روزهای تعطیل هم 6صبح از خواب بیدار می‌شوم. دوباره می‌خوابم. این بار ساعت 6:30 بیدار می‌شوم. دیگر فرصت خواب ندارم. به ریش تراشیدن نمی‌رسم. صبحانه را می‌خورم و لباس می‌پوشم و 6:55 از خانه می‌زنم بیرون و 7:15 کارخانه‌ام. به اتاق‌مان می‌روم و شروع به کار می‌کنم. خرکاری زیاد است. کارهای عقب‌مانده زیاد است. کارهایی هم نیستند که به مغز چندانی نیاز داشته باشند. هر روز ساعت 8:30 اسم استادهای دانشکده مکانیک دانشگاه تهران را به ذهن می‌آورم و اول فحش‌شان می‌دهم و بعد نفرین‌شان می‌کنم که چه‌طور بهترین سال‌های من را پای یک سری فرمول و کوییز و امتحان به درد‌ نخور هدر دادند و هیچ چیز به‌دردبخوری یادم ندادند. ساعت 9:30 به این فکر می‌کنم که دارم تلف می‌شوم.
دقت نمی‌کنند. آدم‌ها دقت نمی‌کنند. کارهای خیلی ساده‌ای به دوش‌شان است. نوشتن نام چند حرفی یک سازه‌ی فلزی و وارد کردن وزنش در یک لیست کار شاقی نیست. ولی آدم‌ها دقت نمی‌کنند. همین کار ساده را درست انجام نمی‌دهند و بعد حالی‌شان نیست که همین چیز ساده اگر یک حرف و عدد بالا پایین شود صحبت میلیون‌ها تومان پول است. بعد من باید بنشینم دوباره درست کنم. چرا من باید این کار را بکنم آخر؟ چرا آن‌ها دقت نمی‌کنند. مفت‌خورها. دارم تلف می‌کنم خودم را. خیر سرم باهوشم. ضریب‌هوشیم بالا است. می‌توانم خودم را جز‌ء تخم‌ِهای این مملکت جا بزنم. باید بروم دنبال یک کار دیگر. ولی تا پیدا شدن کاری بهتر باید همین‌ را ادامه بدهم. استدلال می‌کنم. من پول ندارم. اگر کار نکنم و درآمد را به صفر برسانم کار بهتری گیر می‌آید؟ من آدم بدبینی هستم. هیچ وقت معتقد نیستم که اوضاع جهان رو به بهبود است. تکلیفم را مشخص کرد‌ه‌ام. فردا بهتر از امروز نیست. با توجه به این بدبینی ذاتی نمی‌توانم رها کنم. بعدش هم دلم را خوش می‌کنم که خیلی از افراد توی این دنیا هستند که برای یک لقمه نان شب روزی 18ساعت کار می‌کنند. من هم 8ساعت را کنار بگذارم برای نان شب. تا ببینم چه می‌شود.
ساعت 10:30 با مسئول آی‌تی هم‌صحبت می‌شوم. اتاقش قنددان ندارد. چای که می‌خواهد بخورد می‌آید اتاق ما قند بردارد. بله. اوضاع به همین خرابی است. زبانش خیلی خوب است. ازش در مورد چند و چون زبان یاد گرفتنش می‌پرسم. از موسسه‌‌ای که برای کلاس زبان رفته و کارهایی که کرده و 3سالی که صرف زبان یاد گرفتن کرده تا 3ماه دیگر پرواز کند به کانادا و آن‌جا کار کند. زندگی کند.
زبانم افتضاح است. باید هر چه زودتر در حد لالیگا زبان یاد بگیرم. جوری که بتوانم تنهایی بروم هر جای دنیا که دلم خواست و مشکل ارتباط برقرار کردن نداشته باشم.
ساعت 3:30 از کارخانه می‌زنم بیرون. هر روز با احسان ساعت 4:15 ایستگاه متروی دروازه دولت قرار دارم. ولی توی این یک هفته زودتر از 4:30 نرسیده‌ام. احسان می‌گوید: take it easy. 20 دقیقه بعدش می‌رسیم به موسسه‌ی نوین پارسیان و کلاس پایپینگ. می‌رویم طبقه‌ی چهارم. از جلوی خانم مسئول آموزش موسسه رد می‌شویم. هر روز یک لباس می‌پوشد. بهتر است بگویم هر چند ساعت یک لباس می‌پوشد. مثلا پری‌روز که آمدیم مانتوی سورمه‌ای مهماندار هواپیمایی پوشیده بود. تو وقت استراحت که دیدیمش مانتوی مغزپسته‌ای تنگ پوشیده بود. از خودمان می‌پرسیدیم که این کجا رفته مانتوش را عوض کرده عرض 2 ساعت؟!
سر کلاس به اقلام پایپینگی و تجهیزات ابزار دقیق و نقشه‌های پی اند آی دی و این‌ها گوش می‌دهم. ولی چرتم می‌گیرد. یک وقت‌هایی خواب می‌روم. احسان جزوه می‌نویسد. من خوابم می‌آید. وقت دیگری هم برای یادگیری ندارم. باید سر کلاس همه چیز را یاد بگیرم. روز طوفان تهران ما توی کلاس نشسته بودیم. منتظر استاد بودیم که دیر کرده بود و داشتیم با موبایل ریورسی دونفره بازی می‌کردیم. از پنجره دیدیم که هوا خاک‌آلود شده و باد دارد آنتن خانه‌ی روبه‌رویی را از جا می‌کند. اشکال ندارد. بیا بازی کنیم... بعد که ساعت 10 شب آمدم خانه تازه فهمیدم اسم آن باد خاک‌آلود طوفان بوده و زده 5نفر را کشته!
خانمی که می‌آید حضور غیاب می‌کند جوراب فیش‌نت می‌پوشد.
وقت استراحت می‌رویم بالا پشت‌بام موسسه. کافه‌تریا درست کرده‌اند. چای می‌نوشیم و شیرینی‌کوکی‌هایی را که بابا هفته‌ی پیش از لاهیجان آورده می‌خوریم و از بالکن به کوچه و ساختمان روبه‌رو نگاه می‌کنیم و من از اتفاقات سر کارم برای احسان تعریف می‌کنم و او از کتاب‌هایی که دارد می‌خواند. همه سیگار می‌کشند. مهندس‌ها سیگار می‌کشند. آقای استاد بدون سیگار نمی‌تواند زندگی کند. می‌گوید تو زندگی آدم فقط 3تا اتفاق بد می‌تواند رخ بدهد: 1. آدم نه سیگار داشته باشد و نه آتش. 2. آدم سیگار داشته باشد ولی آتش نداشته باشد. 3. آدم آتش داشته باشد ولی سیگار نداشته باشد. او هم وقت استراحت می‌آید توی تریا و سیگار می‌کشد.
مهندس‌های خوبی هستند. خیلی‌های‌شان کار نمی‌کنند. چون کار مورد نظرشان را پیدا نکرده‌اند. نمی‌دانم بی‌کاری را چطوری تاب می‌آورند. یکی‌شان هم هست که پیپ می‌کشد و خیلی آلامد است. می‌گوید که توی شرکت کیسون کار می‌کند. کیسون اسم خوبی دارد. استاد ازش می‌پرسد چند ماه است حقوقت را نداده‌اند؟ 7ماه است حقوقش را نداده‌اند.
گور بابای هر چه شرکت اسم و رسم‌دار است!
2ساعت بعدی کلاس را هم به سختی می‌نشینم و ساعت 9 تعطیل می‌شویم شب شده.
انگار که همین نیم ساعت پیش بود از خانه زدم بیرون.
درک نمی‌کنم چه‌طور به این سرعت شب شده.
برمی‌گردیم سمت خانه. موقع برگشتن خسته نیستم. می‌توانم لبخند بزنم. خوابم می‌آید. ولی آن گونه از خستگی نیست که باری را بر دوشم احساس کنم. فکر نمی‌کنم. نمی‌توانم زیاد فکر کنم. راستش حتا به فکر دیگران هم نمی‌افتم. دیگران بعد از شام به سراغم می‌آیند. زمانی که خواب دارد من را می‌کشد و من وارد اینترنت می‌شوم. به بلاگفا یک سر می‌زنم. ایمیل‌ها را نگاه می‌کنم. و یک سر هم به فیس‌بوک. فقط این‌جای شبانه‌روزم است که دیگران خودشان را وارد زندگی‌ام می‌کنند. به فلانی فکر می‌کنم و طرز زندگی‌اش و عکسی که از خودش گذاشته و نوشته‌ی کوتاه فلانی و... اما تا بیایم آن‌ها را با خودم مقایسه کنم و رنج بکشم خوابم گرفته. به سرک کشیدن در زندگی دیگران ادامه نمی‌دهم. حتا حال حسرت خوردن به چیزی و کسی را هم ندارم. ولو می‌شوم کف اتاق و تا ساعت 6صبح فردایش یک کله می‌خوابم...

 

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۲۰
پیمان ..

پری‌روز؟ رفتم فنی. با حمید هم رفتم. بعدش باز هم ناخواسته 4-5کیلومتری راه رفتیم. با این که عجله داشتم باز هم 4-5کیلومتر راه رفتیم. اصلا با هر کسی باشم، بعدش زیاد راه می‌رویم. چه من بخواهم، چه نخواهم. رفتیم فنی. یک دور راه رفتن در راهروها و کریدورها و نشستن در سالن ورودی فنی و دیدن چند نفر از بچه‌ها. مسخره‌بازی‌های انتخابات در انجمن اسلامی هنوز بر پا بود. لابی‌کردن‌ها. زدن‌ها. حذف کردن‌ها. بالا کشیدن‌ها. وقتی با اینی، آن یکی نمی‌آید سمتت و... از کتابخانه‌ دانشجویی یک شماره از صلا را گرفتم. نشریه‌ی کتابخانه دانشجویی دانشکده فنی. مجله را گرفتم و صفحه‌ی دوم مقاله‌ی خودم را دیدم. صفحه‌های بعد را هم ورق زدم و گفتم می‌روم شب می‌خوانمش. پرونده‌ی ویژه‌ی این شماره‌اش جنسیت در دانشگاه بود. هنوز برایم، لذت چاپ شدن نوشته‌ بر روی کاغذ چیز غریبی است. از صلا خوشم می‌آید. با این که یک بار هم توی جلسات هیئت تحریریه‌شان نبوده‌ام و جزء نویسندگانش به حساب نمی‌آیم، خواندن مجله‌شان دوست‌داشتنی است. شنبه بود که سردبیر این شماره‌شان بهم زنگ زد. گفت برای ستون آزاد این شماره یه مطلب می‌خوام. فقط روم به دیوار تا امشب باید بهم برسونید. گفتم باشه، حالا یه جوری گفتی روم به دیوار فکر کردم 2ساعت دیگه باید برسونم. 3تا نوشته براش فرستادم تا آخری را قبول کرد... به این فکر کردم که شب بروم توی فیس‌بوق تبلیغ این شماره‌شان را بکنم: صلا، یک تلاش دوست‌داشتنی برای مولد بودن. بعد بگویم در زمانه‌ای که نصف بیشتر مطالب به درد بخور حرفه‌ای‌ترین نشریات ایران، ترجمه‌ها و نشخوار کردن افکار دیگران است، چاپ شدن صلا و نوشته‌هایی که همه حاصل افکار خود بچه‌ها است ارزش‌مندترین است. بعد در پس‌نوشت کلاس چسکی هم بگذارم که من هم توی این شماره‌اش یک مقاله دارم هر کس فنی است برود بخرد، اگر هم نا فنی هستید ایمیل بدهید برای‌تان ارسال می‌شود... نکردم این کار را. من را چه به کلاس چسکی گذاشتن آخر؟!
بعد همان‌طور که ایستاده بودیم آن‌جا و آمار تازه‌مزدوج شده‌ها را می‌گرفتیم، باز من آن دختر را دیدم. همان موهای فرفری که از وسط فرق باز شده بودند و به دو طرف صورت که می‌رسیدند فرفری‌تر می‌شدند، همان شال سیاه، همان چشم‌های درشت و ابروهای کمان و همان حالت پریشانی که دلم می‌خواست محو شوم تا بتوانم بهش زل بزنم و هی نگاهش کنم. بعدش که با حمید رفتیم کنار حوض وسط دانشگاه نشستیم به حمید گفتم چرا؟ چرا من هر بار می‌یام فنی می‌بینمش؟ در دو سال گذشته مگه من چند بار اومدم فنی؟ در 9ماه گذشته فقط 3بار اومدم. هر 3بار دیدمش. چرا این قدر خوشگله؟ چرا هر بار می‌یام این‌جا می‌بینمش؟ خودت هم شاهدی که. گفت برو بهش بگو. گفتم برم بهش چی بگم؟ دوست دارم فقط نگاهش کنم. برم بهش بگم بشین همین‌جا می‌خوام فقط نگاه کنم؟ بگم فقط از قیافه‌ت خیلی خوشم می‌یاد؟ بعید می‌دونم حرف مشترکی باهاش داشته باشم. یعنی رفتم چند تا نوشته ازش خوندم. نه... نمی‌شه. نمی‌تونم باهاش حرف بزنم. چیزی از حرف مشترک باهاش درنمی‌یاد. ولی لامصب، چرا این قدر دوست دارم نگاهش کنم؟
دیروز؟ صبح رفتم سر کار. جیمیل و چت جیمیل باز بود. صادق حالم را پرسید. گفتم رفتم حمام، بعدش آمدم از گوش‌پاک‌کن استفاده کردم و چرک گوشم به جای این‌که بیاید بیرون، رفته تو و گوش راستم نمی‌شنود. بعد از پله، مزخرف‌ترین اختراع بشریت گوش‌پاک‌کن بوده. از کتابخانه‌ی دانشگاهش تو اوکاناگان گفت، کانادا. گفت که رفتم اون‌جا و یاد تو افتادم. از سالن بزرگش، از میز و نیمکت‌ها و قفسه‌های پر از کتابی که آماده‌ برای عشق‌بازی من‌اند. از نامحدود بودن تعداد کتاب‌هایی که می‌‌توانی امانت بگیری. از مهلت 6ماهه برای پس آوردن کتاب... دلم آب شد. شروع کردم به فحش دادن که عوضی‌ها 2تا کتاب بهم بیشتر نمی‌داند. می‌دانی اگر تعداد کتاب‌هایی که می‌توانستم بگیرم، نامحدود بود الان چند برابر کتاب خوانده بودم؟ شروع کردم به فحش دادن به یک سری از بچه‌خرخوان‌های دانشگاه که بعد از 6سال (لیسانس و فوق) هنوز کارت دانشجویی‌شان در زمینه‌ی امانت کتاب باکره است...
بعد از ظهرش رفتم همایش رتبه‌های برتر کنکور 93. به محمدرضا گفتم بیا با هم برویم. به جای دوس‌دختر نداشته‌م همراهم باش. بهم گفته‌اند که می‌توانی با خودت همراه بیاوری. همایش تبلیغاتی بود. به هر حال من از کلاس‌ و آزمون آزمایشی این موسسه استفاده کرده بودم. گفتم بروم شاید بهم جایزه دادند! دیر رسیدم. همه ساعت 1 آمده بودند. من ساعت 2:30 رسیدم. محمدرضا هم با چند نفر دیگر رفته بود ناهار بخورد. گفت خودت برو. گفتم باشه.
آخرین نفر بودم یعنی‌ها. رسیدم به دانشکده مدیریت و سالن الغدیر، پرسیدند که رتبه برتری؟ گفتم آره. من را از در جلویی سالن فرستادند که 2 ردیف اول بنشین. بعد من هی می‌گشتم که یک صندلی خالی پیدا کنم. پیدا نمی‌شد لامصب. همه داشتند نگاهم می‌کردند. خلاصه آن گوشه، یک جایی که سن را هم نمی‌شد دید، یک جایی گیر آوردم و نشستم. مجید ایوزیان مجری برنامه بود. 4نفر 4نفر بچه‌ها را صدا می‌کرد و ازشان در مورد رتبه و درصدها و نحوه‌ی درس‌خواندن و چه‌طور شد که رتبه برتر شدند و این‌حرف ها می‌پرسید. نصف بیشتر سالن بچه‌هایی بودند که می‌خواستند سال بعد کنکور بدهند. این مجید ایوزیان از آن آدم‌های دوست‌داشتنی روزگار است. استاد آمار و احتمال. قبلا جزء اساتید دانشگاه علم و صنعت و خواجه نصیر بود. ولی الان فقط برای کنکور آمار و احتمال درس می‌دهد. درس آمار و احتمالش به کنار، نشستن سر کلاس‌هایش یادگیری‌های جنبی بسیاری دارد. یک روز باید در مورد شخصیتش جداگانه یک چیزی بنویسم. استرس گرفتم که الان من را ببرند بالا من چه باید بگویم؟ آخر نحوه‌ی خرخوانی را توضیح دادن خیلی ضایع است... من را نبردند. 10-12نفر را بردند. بعد ساعت 5شد و معذرت‌خواهی کردند که نمی‌توانند از تجربه‌ی همه‌ استفاده کنند.
بعد مجید ایوزیان یک مشاوره‌ی خوب در مورد دوره‌ی ارشد داد:
در 3ماه باقی‌مانده تا می‌توانیم زبان بخوانیم.
اگر قصد اپلای دارید از همین الان به دنبال مقاله خواندن و سرچ کردن و مقاله انگلیسی نوشتن باشید.
اگر قصد اپلای ندارید، دوره‌ی ارشد را به درس خواندن نگذرانید فقط. حتما یک کار پاره‌وقت جور کنید. اعتبار نام تهران و شریف و امیرکبیر خیلی بالاست و به راحتی کار گیر می‌آورید.
و بعد هم شروع کردند به جایزه دادن. اسم خواندند و رفتیم بالا و یک تندیس و یک پاکت به‌مان جایزه دادند. توی پاکت من 250هزار تومان بن تخفیف کلاس‌های نرم‌افزار بود. بعد؟ بعدش برگشتم خانه. با لاک‌پشت برگشتم. قانون خودم را زیر پا گذاشته بودم که تنهایی سوار ماشین نشو. ولی آمدنی دیر شده بود و چاره‌ای نداشتم. یک حس رخوت بدی داشتم. راه رفتم. به بهانه‌ی خریدن داروهای نسخه‌ی دکتر و نان زدم از خانه بیرون. به میثم هم گفتم بیا بریم. بی‌حوصله بودم. خیلی بی‌حوصله بودم. راه رفتیم. مسیر، ناخودآگاه، از خیابان جشنواره به خیابان دماوند افتاد. آن ته خیابان جشنواره یک جگرکی عجیب غریب بود که تا به حال ندیده بودم. توی پیاده‌رو فقط یک میز و صندلی 2نفره گذاشته بود. مغازه‌ی جگرکی هم یک اتاقک کوچک با یک یخچال بود. یک جگرکی برای ارائه‌ی خدمات به حداکثر 2 مشتری. خیلی 2نفره و خوراک عکس بود. گفتم جیگر بزنیم؟ گفت از جیگر خوشم نمیاد.
چه‌م بود؟ نمی‌توانستم بخندم. نقطه‌ی انتها نبودم. قرار است یک مسیر تازه را شروع کنم. ولی خسته بودم. خسته؟ نه، خستگی هم نبود. رخوت بود. یک جور تنهایی هم بود.
امروز؟ صبح بیدار شدم دیدم دیروز یادم رفته در ماشین را قفل کنم. تمام دیشب، ماشین، کنار خیابان به امان خدا بوده. هر دزدی می‌توانست بی‌دردسر کارش را بکند. به حواس پرتم لعنت فرستادم. کمی توی ماشین را نگاه کردم ببینم از داشبورد چیزی ندزدیده‌اند؟ داشبورد خالی نشده بود، ولی من خالی شده بودم.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۳ ، ۰۶:۳۰
پیمان ..

کلک چال+ میثم+ از زندگانی ام گله دارد جوانی ام

کله‌ی سحر راه افتادیم. 2ساعته رسیدیم به پناهگاه. خوب رفتیم. نفسش را داشتیم. تیزتر هم می‌توانستیم برویم. بهانه‌اش اگر بود تیزتر می‌رفتیم. تند نرفتیم. آرام آرام، ولی پیوسته و بی‌توقف. نیترو هم می‌زدیم. از دماغ نفس بکش، از دهن بده بیرون. به ارتفاع 2500 که رسیدیم زدیم از مسیر بیرون. نشستیم به تهران نگاه کردیم. با همه‌ی خانه‌های قوطی‌کبریتی و گستردگی‌اش زیر پای ما بود. تو مشت ما بود. زور می‌زدیم با دو انگشت اشاره و شست روی تصویر تهران زوم کنیم. زوم نمی‌شد. مثل صفحه‌ی لمسی موبایل بود و نبود. آب‌انگور گازدار خوردیم. سیگار کشیدیم. بوته‌های ریواس را کندیم و ریواس ترش‌مزه خوردیم. به دو کفشدوزکی که روی برگ ریواس به هم چسبیده بودند خندیدیم. کرم‌مان گرفت که از هم جدای‌شان کنیم. یکی با ما این کار را کند خوب است؟ بی‌خیال. ما که پولش را نداریم ازین کارها بکنیم. به هم چسبیده بودند و مرده بودند. در آغوش هم مرده بودند. صبحانه خوردیم. عین اسب خوردیم. 3نفری 2 تا نان سنگک و 2 بسته پنیر و 2 دیس املت را در چند دقیقه ناپدید کردیم. بعد رفتیم زیر درخت‌ها روی خاک دراز کشیدیم و چرت زدیم. حرف زدیم. شر و ور گفتیم. از کار کردن و پول درآوردن گفتیم. خوابیدیم. سرمای خاک تو تن‌مان خزید. به درخت‌های هرس‌شده نگاه کردیم. به سبزیِ خردادی دامنه‌ی کوه و برگ‌ درخت‌ها.
برگشتیم. آرام آرام. با پاهای کج کج. به آدم‌هایی که پایین می‌رفتند و بالا می‌آمدند نگاه می‌کردیم. قصه می‌ساختیم. بهانه‌های رفتن... ایستادیم. نشستیم روی نیمکت‌ها. آب‌انگور گازدار خوردیم. جرعه جرعه. باد می‌وزید. باد میان موهای‌مان می‌وزید و عرق را به صورت‌مان خشک می‌کرد. حرف نمی‌زدیم. سگی (شش پستان خانم) از جلوی‌مان رد شد رفت آن طرف نشست. حرف نزدیم. نشستیم و به کوهی که چند دقیقه پیش بودیم نگاه کردیم. باد می‌وزید. آب از چشمه‌ی بالای کوه جاری بود و به جوی کم‌جانی تبدیل شده بود. دل‌مان می‌خواست بنشینیم. عجله نداشتیم. یکهو کلمه‌های آن آواز زیر لب‌هایم آمدند: از زندگانی‌ام گله دارد جوانی‌ام... و بقیه‌اش... حفظ نبودم. حفظ نبودم. باد می‌وزید. هیچ کدام حفظ نبودیم. دکلمه‌ای از هایده بود. صدایش را توی گوشی‌های موبایل‌مان نداشتیم. خیلی سال پیش گوش کرده بودم. بچه بودم اصلا. چرا بعد از این همه سال یکهو توی این باد، وسط کوه، زمانی که بی‌خیال دنیا توی سکوت نشسته‌ایم کلمه‌هایش زیر زبانم آمده‌اند؟...
مات و مبهوت می‌مانم. سعی می‌کنم شعرش را با تکرار کردن به یاد بیاورم. هر چه هست توصیف همین لحظه است... نمی‌شود. نمی‌شود... برمی‌گردیم. حرف می‌زنیم و برمی‌گردیم. از بهانه‌ها حرف می‌زنیم. از بالا رفتن در مسیرهای طولانی و بهانه‌های کوتاه مدتی که اگر نباشند پیر آدم درمی‌آید...
برمی‌گردم خانه. عصر شده. هنوز آبستن لحظه‌های کوه امروز هستم و در حسرت که چرا آن آهنگ، آن‌جا، وقتی که باد می‌وزید به طور کامل به یادم نیامد و نشد که بشنومش. پیدایش می‌کنم. از دوستم گوگل می‌پرسم و پیدایش می‌کنم و می‌شنومش. تا خود شب هی تکرارش می‌کنم... شعر از شهریار بوده...

از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده‌ی جوانی از این زندگانیم
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
گوش زمین به ناله‌ی من نیست آشنا
من طایر شکسته‌پرِ آسمانیم
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون می‌کنند با غم بی همزبانیم
گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر آب و آتش نشانیم
شمعم گریست زار ببالین که شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۳۷
پیمان ..