سپهرداد

سرزمین نوچ

سپهرداد

سرزمین نوچ

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۲۲ مطلب با موضوع «آدم ها» ثبت شده است

حسین آقا ملک

همه‌چیز از پدربزرگ حسین آقاملک شروع شد. پدربزرگی که رفیق فاب میرزاتقی خان امیرنظام بود. تبریزی بود و به ‏کار تجارت مشغول. وقتی محمدشاه قاجار مرد، امیرکبیر از پدربزرگ 100 هزار تومان قرض گرفت تا ناصرالدین میرزای ‏ولیعهد را ببرد به تهران و او را شاه ایران کند. همین کمک مالی بعدها خاندان ملک را تبدیل به یکی از ثروتمندترین ‏خانواده‌های ایران کرد. ناصرالدین‌شاه به‌پاس کمک بی‌دریغ پدربزرگ املاک زیادی را در جای‌جای ایران به نامش کرد. ‏خود پدربزرگ هم که تاجر بود و درآمد بالایی داشت. ‏

پدر حسین آقا ملک هم بازرگان شد و او هم ثروت خاندان را فربه و فربه‌تر کرد.‏

حسین آقا ملک هم در نتیجه یکی از پولدارترین آدم‌های ایران شد. ‏

یکی از نکاتی که همواره آزارم می‌داد تفاوت پولدارهای ایرانی با پولدارهای خارجی بود. هم در روزگار خودمان و هم ‏در تاریخ معاصر. همیشه برایم پولدارهای اروپایی رؤیایی بودند. کسانی که مثلاً بتهوون و امثال او را زیر پر و بال خود ‏می‌گرفتند و باعث تولید هنر والا و رشد فرهنگشان می‌شدند. اما پولدارهای ایرانی به‌خصوص در دوره‌ی قاجار سرگرم ‏تفریح‌های ابلهانه بودند. در دوره‌ی قاجار شرح شکارها بود و در دوره‌ی معاصر شرح ماشین بازی‌ها و دختربازی‌ها و حرام ‏کردن ثروت در دبی و ترکیه و امثالهم ... فکر می‌کردم خاک‌برسری ما تقصیر همین پولدارهای احمق ماست که هیچ‌وقت در ‏فکر فرهنگ و رشد آن نبودند.‏

اما هفته‌ی پیش که با سرگذشت حسین آقا ملک آشنا شدم کمی امیدوار شدم.‏

چند باری قصد دیدن موزه‌ی ملک به سرم زده بود. ولی هر بار نمی‌شد. هفته‌ی پیش بالاخره شانس بهم روی آورد و ‏توانستم موزه را ببینم. ‏

آقای نوروزی مسئول راهنمای موزه از کارهای خلاقانه برای کودکان و نوجوانان برایم کلی قصه تعریف کرد. این‌که ‏موزه‌ی ملک مثل موزه‌های دیگر فقط در و دیوار و چند تا عتیقه‌ی خالی نبود برایم ارزشمند بود. این‌که وقتی بچه‌ها برای ‏بازدید بخش سکه‌های موزه می‌آیند برایشان ضرب سکه آموزش داده می‌شود و به‌طور عملی چند سکه به سبک باستان هم ‏برایشان ضرب می‌شود برایم جالب بود. این‌که در بخش تابلوهای قدیم شهر تهران ناصرالدین‌شاه می‌آید و برایشان نقالی ‏می‌کند،‌ این‌که در بخش نقاشی‌های کمال المک دسته‌بندی نقاشی‌ها را یاد می‌گیرند،‌ این‌که در تالار نسخ خطی کتاب صحافی ‏کردن را یاد می‌گیرند و... همه بوی غیردولتی بودن می‌داد.‏

بیشتر از غیردولتی بودن چرخه‌ی عملکرد موزه برایم جالب بود. این‌که حسین آقا ملک قبل از مرگش برای پابرجا ‏ماندن موزه یک چرخه را طراحی کرده بود، غافلگیرم کرد. ‏

حسین آقا ملک در سال 1351 در 101 سالگی فوت کرد. کتابخانه‌ای که او از حدود سال ۱۲۷۸ خورشیدی جمع کرد، ‏اول در مشهد بود. بعد به خانه‌ی پدری‌اش در بازار بین‌الحرمین تهران منتقل شد. در سال ۱۳۱۶، خانه‌ی  پدری‌اش در بازار ‏بین‌الحرمین تهران را به همراه تمام اثاثیه و کتاب‌های موجود در آن وقف آستان امام رضا  کرد تا «شعبه‌ای از کتابخانه ‏مقدسه رضویه باشد».‏

او سلطان وقف در ایران شد. آن‌قدر از ثروتش را وقف امام رضا کرد که دهه‌هاست در آستان قدس رضوی یک اداره‌ی ‏جداگانه به نام «اداره‌ی وقفیات ملک» رتق‌وفتق املاک وقف‌شده‌ی او را به عهده دارد. مشهدی‌ها با زمین‌های وقفی او کاملاً ‏آشنا هستند.‏

او در باغ ملی تهران تکه زمین بزرگی را وقف کرد. نزدیک خانه‌شان بود. تا بعد از انقلاب هم آن تکه زمین بی‌استفاده ‏باقی‌مانده بود. تا این‌که در سال 1363 آستان قدس همت کرد و با پول وقفیات حسین آقا ملک ساختمان موزه و کتابخانه‌ی ‏ملک را تأسیس کرد و کل کتابخانه و آثار ارزشمند خانه‌ی ملک را به آنجا منتقل کردند.‏

اما چرخه‌ای که او ایجاد کرده بود... او تعداد زیادی زمین کشاورزی و دام‌پروری را برای امام رضا وقف کرد،‌ با این ‏شرط که هرساله بخشی از درآمد این زمین‌ها و دام‌ها برای به‌روزرسانی کتابخانه و هزینه‌های جاری موزه‌ی ملک و ‏بیمارستانی که در شهر چناران ساخته بود صرف شود. ‏

الآن سال‌هاست که موزه‌ی ملک پابرجا مانده است. سال‌به‌سال هم بر پویایی آن افزوده می‌شود. چرا؟ چون وابسته به ‏شیر نفت نیست. چرا؟ چون وابسته به دولت نیست. چرا؟ چون هرچند بودجه‌اش در مقابل سایر موزه‌های ایران ناچیز ‏است، اما پایدار است، قابل‌برنامه‌ریزی است. حسین آقا ملک یک چرخه‌ی پایدار برای موزه و بیمارستان وقفی‌اش ایجاد ‏کرد و حالا که تقریباً نیم‌قرن از مرگش گذشته هنوز هم این چرخه کار می‌کند. زمین‌های کشاورزی کشت و برداشت ‏می‌شوند،‌ دام‌ها به چرا برده و از آن‌ها بهره‌برداری می‌شود،‌ مردمی که سر زمین‌ها و دام‌ها کار می‌کنند روزی‌شان تأمین ‏می‌شود و بخشی از آن درآمد صرف فرهنگ و بهداشت می‌شود.. ‏

این‌که آدم در یک کاری (مثلاً مدیریت ثروت‌های اجدادی و وقف آن‌ها) بتواند چرخه‌هایی پایدار ایجاد کند خیلی دست ‏آورد بزرگی است. خدا رحمت کند حسین آقا ملک را. ‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۱:۲۷
پیمان ..

معصومه خندان لیسانس, برق شریف خوانده بود. و فوق لیسانس ام بی ای دانشگاه تهران. و بعد رفت آمریکا و از هاروارد فوق لیسانس MPA گرفت. دیروز آمده بود دانشگاه تا در یک ارائه‌ی 1 ساعته از تجربیاتش در دوره‌ی 2 ساله‌ی هاروارد و رشته‌ی MPA بگوید. حرف‌هایش جالب بود.

زمینه‌ی دانشگاه خیلی مهم است. context دانشگاه است که برایت می‌ماند. رشته‌ای که خوانده‌ای به خصوص در مقطع لیسانس به محاق فراموشی می‌رود. ولی زمینه‌ی دانشگاه نه. مهارت‌هایی که آدم در دانشگاه‌های خوب یاد می‌گیرد باعث می‌شود که بتواند زندگی کند. بتواند در هر کجایی ازین کره‌ی خاکی هست خوب عمل کند. شریف و تهران و بعد هاروارد از او شخصیت فوق‌العاده‌ای ساخته بودند.

مدرسه‌ی هاروارد کندی، مدرسه‌ی آموزش حکومت‌داری و سیاست‌گذاری است. به سایتش که بروی تاریخچه‌اش را نوشته‌اند. این که بعد از رکود بزرگ آمریکا و جنگ جهانی دوم، به قدری مسائل مدیریت داخلی کشورها و مسائل بین‌الملل پیچیده شده بود که هارواردی‌ها به فکر افتادند که مدرسه‌ای برای آموزش حکم‌رانی و سیاست‌گذاری راه بیندازند. امروزه روز افتخار مدرسه‌ی هاروارد کندی این است که بعد از 80سال 46000 فارغ‌التحصیلش در 200کشور دنیا مشغول امور کشورداری‌اند. 

روزهای اول هم‌کلاس شدن با مردان سیاست آمریکا و ارتشی‌هایی که با لباس‌های نظامی سر کلاس رفت و آمد می‌کردند برای معصومه خندان خوفناک بود.

پیش‌زمینه‌های ذهنی آدم را خسته و ویران می‌کنند. سال اول حضورش در هاروارد خیلی بهش سخت گذشت. هزاران پیش‌زمینه‌ی ذهنی داشت که مدتی طول کشید تا بتواند آن‌ها را کنار بگذارد و بتواند با محیط اطراف خودش دوست شود. مثلا می‌گفت که من این پیش‌زمینه را داشتم که آن‌جا آزادی کامل وجود دارد و هر کس هر جور دلش می‌خواهد می‌تواند زندگی کند. من حجابم را رعایت کردم. روسری سرم می‌گذاشتم. فکر می‌کردم که چون آزادی هست پس من هم می‌توانم حجابم را رعایت کنم. روزهای اول آقایی آمد تا با من دست بدهد. دست ندادم. و برای هر دوی‌مان این یک واقعه‌ی شوک‌آور بود. برای او خیلی توهین‌آمیز شد که من بهش دست نداده‌ام. و برای من هم خیلی شوک‌آور بود که چرا نباید به عقاید من احترام گذاشته شود. هیچ جا آزادی کامل وجود ندارد. یا این که تا 2-3هفته‌ی اول نمی‌گذاشتند من صبح‌ها بیایم داخل سالن تربیت بدنی دانشکده والیبال و ورزش های غیر از دویدن بکنم. چون روسری داشتم و بدنم پوشیده بود و مربی نمی‌گذاشت که با روسری  ورزش های غیر از دویدن را انجام بدهم. ولی آن‌قدر اصرار کردم تا که پذیرفتند که من اینم.

عکس‌هایش از ورزش‌های صبح‌گاهی و دویدن‌های صبحگاهی را هم نشان‌مان داد. از نظم عجیب دانشجوهای آن‌جا گفت. این که مثلا هر روز 6صبح تمرین‌ ورزشی داریم. من 5دقیقه به 6 که می‌رسیدم می‌دیدم هیچ کس نیامده. مطلقا هیچ کس. بعد ساعت 6که می‌شد یکهو می‌دیدم 100نفر آدم با هم‌ آمده‌اند.

و بعد دیگر جا افتاد. می‌گفت سال دوم یک درسی بود در مورد کاندید شدن در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا. مهارت‌ها و شیوه‌های ریاست جمهوری در آمریکا و پیروز شدن در انتخابات. من می‌خواستم این درس را بردارم. رفتم با استادش حرف زدم. الویت با آمریکایی‌ها بود. من توی لیست رزرو بودم. 100نفر رزرو بودیم و ازین 100نفر 3نفر انتخاب می‌شدند. و بعد من جزء این 3نفر انتخاب شدم. توی خود ایران که بودم اصلا مسائل سیاسی و جناح‌ها و انگیزه‌ها و... را دنبال نمی‌کردم. ولی آن‌جا مجبور شدم به کوچک‌ترین اخبار هم توجه کنم و کلی مهارت مناظره و مذاکره یاد بگیرم. 

مدرسه‌ی هاروارد کندی در مقطع فوق‌لیسانس 4تا گرایش دارد. جزئیات این 4 گرایش را این جا نوشته‌اند. معصومه خندان توسعه‌ی جهانی International development  را خوانده بود. یک دوره‌ی 2 ساله که برخلاف ایران به هیچ وجه قابل تمدید نبود. سال اول همه‌ش به خواندن اقتصاد و ریاضی می‌گذرد. اقتصاد خرد. اقتصاد کلان. اقتصاد خرد پیشرفته. اقتصاد کلان پیشرفته. ریاضیات پیشرفته. و بدجوری سر این درس‌های ریاضی فشار می‌آورند. جوری که نایی برای دانشجوها نمی‌ماند. معصومه خندان می‌گفت یکی از مهارت‌هایی که توی شریف یاد گرفته بودم گروه کوه دانشگاه بود. این که چطور استقامت کنی. چطور ادامه بدهی. تجربیات گروه کوه و سختی‌هایش باعث شد که بتوانم سال اول دوام بیاورم...

توی دانشکده هر روز هر روز ارائه برگزار می‌شود. ارائه‌ها هم توسط آدم‌های کله گنده اجرا می‌شود. هر روز عصر می‌بینی که فلان وزیر یا فلان رییس جمهور از فلان کشور دنیا آمده و دارد در مورد تجربه‌ی اجرای سیاست بهمان در کشورش ارائه می‌دهد. بعد ارائه‌ها هم مثل ایران فقط برای دانشجوها نیست. اساتید با شور و شوقی بیشتر از دانشجوها در ارائه‌ها شرکت می‌کنند. آن‌ها هستند که بیشترین سوال‌ها را می‌پرسند. سال اول برای معصومه خندان دردناک بود. چون هر روز هر روز ارائه‌هایی جذاب و به‌دردبخور توی لابی دانشکده‌اش برگزار می‌شد. و او چون کلی تمرین و تکلیف و درس داشت مجبور بود از کنارشان رد شود و به درس و مشقش برسد. لحظه‌ی لحظه‌ی هاروارد یادگرفتنی است. 

یک چیز دیگر هم جدی و واقعی بودن درس‌ها است. توی ایران و شریف همه چیز تمرین و تکلیف است. کاربردی‌ترین مسائل هم توی دانشگاه‌های ایران به صورت تمرین‌های فضایی درمی‌آیند. ولی آن‌جا این طور نبود. تمرین یک هفته‌ی یکی از درس‌های معصومه خندان در مورد سیاست‌گذاری عمومی در مکزیک بود. 3تا موضوع داده بودند که انتخاب کنید و 2هفته رویش کار کنید. مدل‌سازی دینامیکی کنید و نتایج را بعد از 2هفته ارائه کنید. او هم دید 3تا موضوع ساده‌اند و به سبک و سیاق ایران مثل یک تکلیف ساده حل‌شان کرد و مدل‌سازی کرد و رفت سر کلاس. بعد یکهو دید روز ارائه، مسئولان اجرایی و حکومتی کشور مکزیک به صورت آنلاین ارائه‌های آن‌ها را دنبال می‌کنند و به عنوان یکی از حضار در کلاس به صورت آنلاین حضور دارند. سوال هم می‌پرسند و نظر در دانشجوها را در مورد کارشان جویا می‌شوند!

هم‌کلاسی شدن با آدم‌هایی از ملیت‌های مختلف تجربه‌ای فوق‌العاده در رشته‌ی MPA است. معصومه خندان می‌گفت یک کلاس داشتم که تویش از 29 تا کشور مختلف نشسته بودیم. 

Leadership، pubic policy، geopolitics، institution ، education، international relation و.... موضوع هایی  هستند که انتخاب می‌کنی و به عنوان تز ارشد روی‌شان کار می‌کنی. معصومه خندان روی موضوع مرگ و میر زنان باردار در ترکیه کار کرده بود. می‌گفت یکی از استادهای آن‌جا پاکستانی بود. 1 سال از دانشگاه کناره گرفت و رفت پاکستان که مشکلات آموزش در پاکستان را پیدا کند. 1سال مصاحبه‌های مختلف با آدم‌های زیاد کرد. آمار و اطلاعات جمع‌آوری کرد. فیلم و عکس جمع‌آوری کرد. و بعد برگشت تا آموزش در پاکستان و مشکلات آن را با استفاده از سیستم‌های دینامیکی مدل‌سازی ریاضی کند و گلوگاه‌ها را پیدا کند و راه حل ارائه بدهد. می‌گفت پروژه‌ی یکی از درس‌های‌مان یارانه در کشور اندونزی بود. تمام داده‌های اطلاعاتی کشور اندونزی را به ما می‌دادند تا یک مدل طراحی کنیم و بگوییم چه مقدار یارانه به چه کسانی در آن کشور داده شود تا ازیک طرف فقرا زندگی بهتری را بتوانند داشته باشند و از طرف دیگر یارانه به جیب مرفهان جامعه نرود. (چیزی مشابه ایران.) می‌گفت ما این را انجام دادیم و در اختیار دولت اندونزی گذاشتیم. از سیاست‌های خود دولت آن کشور بهینه‌تر شده بود مدل ما!

این که کارآموزی سال اولت یک مسافرت 2ماهه به یک کشور در حال توسعه باشد و تمام خرج و مخارج این سفر 2ماهه را هم دانشگاه بدهد هیجان‌انگیز است. معصومه خندان این فرصت 2ماهه را رفته بود آفریقای جنوبی. 2 ماه مجوز دانشگاه هاروارد کندی را داری که توی کوچه پس کوچه‌های آفریقای جنوبی سر بزنی و به مراکز حکومتی بروی و از سیاست‌های‌شان و نحوه‌ی اجراییات‌شان بپرسی و برایت توضیح بدهند. جالبش این است که بعد از این 2ماه گزارشی ازت نمی‌خواهند. فقط پول بهت می‌دهند که 2ماه برو و سر از کار حکومت آن کشور مورد نظر دربیاور. همین و تمام. در طول 2سال حضورش در مدرسه‌ی هاروارد کندی هم آفریقای جنوبی رفته بود و هم کره‌ی‌ جنوبی و هم کلمبیا. حوزه‌ی کاری مدرسه‌ی هاروارد کندی روی حکومت در تمام کشورها (از توسعه نیافته تا جهان اولی!) است. همه‌ی اساتید آن‌جا به طور پایه‌ای اقتصاد خوانده‌اند و در سایر زمینه‌های علوم اجتماعی به طور تخصصی کار می‌کنند.

اعتماد به نفسی که مدرسه‌ی هاروارد کندی به شما می‌دهد... این یکی از شیرین‌ترین تجربیات معصومه خندان بود. می‌گفت به انحاء مختلف به دانشجوهای‌شان این باور را می‌دهند که شما مهم‌ید. دغدغه‌های شما دغدغه‌های مردم جهان است. پی در پی این باور را در شما ایجاد می‌کنند که کار جهان در دست‌های شماست. حکومت‌داران هی مسائل حکومتی را به صورت پروژه‌ی درسی به دانشجوها واگذار می‌کنند. هی شخصیت‌های برتر کشورها می‌آیند توی دانشکده و ارائه می‌دهند. 

توی سایت هاروارد کندی اگر بروی آمار فارغ‌التحصیلان این دانشکده را هم دارند. برای‌شان مهم است که این خانم یا آقایی که این جا درس خوانده بعدش چه شده. بعدش در کجا مشغول به کار شده...

جای جای دانشکده جمله‌ی ماه می‌خواهیم جهان را جای بهتری کنیم به چشم می‌خورد. جمله‌ی مشهور جان اف کندی در جای جای دانشکده به صورت شعار به چشم می‌خورد: بپرسید که شما چه کار می‌توانید بکنید؟ یک توضیح اضافه هم خود هارواردی‌ها به آن اضافه کرده‌اند: و تصور کنید که ما با هم چه کار می‌توانیم انجام بدهیم؟ ما می‌خواهیم جهان را جای بهتری کنیم.

یک آرم مخصوص هم دارند: YOU ARE HERE. 

یک مقوای ساده که کلمات بالا به صورت درشت روی آن نوشته شده و پایینش هم یک نقشه‌ی جهان است. دانشجوها و فارغ‌التحصیل‌های کندی هاروارد هر کجای دنیا که بروند،‌این آرم را دست‌شان می‌گیرند و یک عکس یادگاری می‌اندازند. بعد پای عکس توضیحات کی،‌ کجا،‌ چگونه را اضافه می‌کنند و می‌فرستند به ایمیل دانشکده. دانشکده آن عکس را با توضیحات و کلی آب و تاب توی سایت دانشگاه منتشر می‌کند و به این افتخار می‌کند که دانشجویان و فارغ‌التحصیلان من در نقطه نقطه‌ی جهان حضور دارند.

در آخر کار معصومه خندان هم این کار را کرد. آرم دانشکده‌شان را دست گرفت و با ما که پای حرف‌هایش نشسته بودیم یک عکس دسته‌جمعی انداخت.

معصومه خندان برمی‌گردد به ایران؟ آیا با آن همه درس حکومت‌داری و آن همه تجربه‌ی فشرده‌ای که در طول 2 سال در برترین دانشگاه دنیا کسب کرده می‌تواند در ایران کار کند؟ یک چیزی ته دلم می‌گفت نمی‌گذارند. نخواهند گذاشت... ولی او گزینه های دیگری به جز برگشت هم داشت. می‌توانست دکترا را هم در هاروارد بخواند و روی international relation کار کند. می‌گفت آن‌جا تصویری که از ایران دارند به شدت منفی است. من می توانم روی این تصویر کار کنم. آن‌ها تصویر منفی‌ای دارند و سیاست‌هایی که آمریکایی‌ها و سایر کشورهای جهان در مورد ایران اعمال می‌کنند بر اساس این تصویر منفی است. و این سیاست‌ها روی زندگی مردم ایران خیلی تاثیر می‌گذارد. بی‌کاری جوانان ایرانی دردناک است. وضع بعضی از زنان و آموزش در ایران دردناک است. این‌ها ناشی از سیاست‌های آمریکا هم هست یک بخشیش... یک بدبختی بزرگ دیگر این است که ایرانی‌هایی که آن‌جا هستند هم دوست دارند که از ایران بد بگویند. حالا تو بگیر در مورد مردمان سایر ملل... شاید اگر آن‌جا بمانم و روی این تصویر از ایران کار کنم بیشتر فایده داشته باشم تا در خود ایران. با این که وقتی مسائل ایران را می‌بینم کلی ایده به ذهنم می‌رسد برای حل مشکل. 

یک عکس یادگاری YOU ARE HERE انداختیم و خوشحال و خندان سالن ارائه‌ را ترک کردیم.


پس نوشت: وبلاگ های اساتید دانشگاه هاروارد هم خواندنی است: @@@

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۹:۳۳
پیمان ..

دکتر رسول حجی

دیروز حالش خوب نبود. 

می‌گفت فردا قراره برم تست ورزش بدم. تا هفته‌ی پیش هم حالم خوب بودها. هفته‌ای 2-3بار پیاده‌روی تند می‌رفتم. ولی از دیروز بی‌حالم. نمی‌تونم وایستم. دوست دارم فقط بشینم. دوست دارم بشینم بگیم بخندیم. ولی حوصله‌ی دویدن ندارم. شاید باید شما دعا بخونید من انرژیم زیاد بشه. یا این که برم آمپول ب12 بزنم انرژیم زیاد شه. فکر کنم آمپول بزنم بهتر باشه. بهتر می‌شم.

دیروز به این فکر می‌کردم که او در انتهای خط ایستاده است. آن‌قدر انتها که به طنز رسیده است. 

به‌دست آوردن واریانس تعداد مشتریان در صف‌ها در سرتاسر جهان به نام او ثبت شده. مقاله‌ای که در مورد سیستم‌های صف و فرمول لیتل نوشته جزء 20مقاله‌ی برتر نیم‌قرن اخیر در زمینه‌ی تئوری‌ صف است. لیسانس مهندسی شیمی دانشگاه تهران و فوق لیسانس و دکترا از برکلی. شاگرد وولف. رفیق راس. همه‌ی آن‌هایی که کتاب های صف و نظریه‌ها را نوشته‌اند یا همکارش بوده‌اند، یا رفیقش یا استادش. ازین منظرها رودست ندارد. کلیشه است اگر بگویم هیچ کدام این‌ها به هیچ جایش نیست. از همه‌ی این‌ها رد شده و به طنز رسیده است. به جایی رسیده است که وقتی می‌خواهد درس بدهد، نکته‌های درس را به دو شیوه ارائه می‌دهد: شیوه‌ی لُری و شیوه‌ی ریاضی. می‌گوید وقتی بیان لُری چیزی را فهمیدی آن‌وقت است که می‌توانی ریاضی‌اش را هم بفهمی. آن قدر به طنز رسیده که وقتی حالش خوب نیست، وقتی که پیری امانش را می‌برد و نمی‌تواند درس را ادامه بدهد از دعاهای ما و آمپول ب12 حرف می‌زند.

دیروز حالش خوب نبود. وقتی آمد توی کلاس گفت امروز رفته‌ام آزمایش چی‌چی‌گرافی. الان بدنم پر از رادیواکتیو شده. بچه‌های زیر 12سال از کلاس برن بیرون که براشون خطرناکم!

درس زیاد نداد. 1ساعت فقط. بعد نشست و قصه برای‌مان گفت. از "سیر عمومی جهان بشریت به سوی پیشرفت و ترقی است" شروع کرد. جمله‌ی کلیدی همیشگی‌اش. 

می‌‌گفت انشایم خوب نبود. توی انشا افتضاح بودم. دبیرستان هم که رفته بودیم باز هم انشا داشتیم. نمی‌دانستم چه کار باید بکنم با این درس لعنتی انشا. گفتند کتاب بخوانم خوب می‌شود. من هم یک کتاب در مورد قیام مردم تبریز و شیخ محمد خیابانی دم دستم بود شروع کردم به ورق زدن. حوصله نداشتم بخوانم. یک جا یک عکس از شیخ محمد خیابانی بود که زیرش جمله‌های سخنرانی‌اش را نوشته بودند. اولین جمله این بود: سیر عمومی جهان بشریت به سوی پیشرفت و ترقی است. این جمله رفت توی مخ من. از آن به بعد هر انشایی که می‌نوشتم این جمله را توی آن ربط و بی‌ربط به کار می‌بردم. مثلا انشا در مورد فصل بهار بود می‌نوشتم. بهار فصل رویش مجدد درختان است و سیر عمومی جهان بشریت به سوی پیشرفت و ترقی می‌رود... اصلا من این جمله را که می‌نوشتم بقیه‌اش هم ردیف می‌شد. آن موقع‌ها دانشگاه‌ها هر کدام برای خودشان امتحان داشتند. تو امتحان ورودی دانشسرا هم انشا داشتیم. آن‌جا هم این جمله را نوشتم. نمره‌ی انشایم از آن به بعد خوب شد.

توی زندگی هم همین است. جمله‌ی کلیدی را باید پیدا کنی. وقتی جمله‌ی کلیدی را پیدا کردی دیگر نیاز نیست که دست و پا بزنی. خودش می‌آید. خودش ادامه پیدا می‌کند...

بعد گفت: ولی واقعا سیر عمومی جهان بشریت به سوی پیشرفت و ترقی است؟ 

شک کرد. گفت دیروز تلویزیون داعشی‌ها را نشان می‌داد. داشتند موزه‌ها را خراب می‌کردند. چیزهایی که از 1000سال 2000سال پیش باقی‌ مانده بود خراب می‌کردند. مسیحی‌ها و شیعه‌ها را سر می‌بریدند. بچه‌ها را جلوی پدر و مادرشان می‌کشتند. پدر و مادرها را جلوی بچه‌های‌شان می‌‌کشتند. سیر عمومی جهان بشریت به سوی پیشرفت و ترقی است؟

دیروز حالش خوب نبود. حرف‌های آخرش تلخ و مستقیم شده بود. یک جور حس می‌کردم انگار کورت ونه‌گات نشسته جلویم و کتاب مرد بدون وطنش را برایم می‌خواند. با همان طنز و با همان تردید حرف می‌زد. آخرش گفت من زندگی ام را کردم. روزگار خوشی را دیدم. دنیا در زمان من جای خوبی بود. استادهای دانشگاه‌‌ها هم مهربان بودند. با آدم رفیق می‌شدند. مثل استادهای الان اخمو نبودند. جهان این جوری نبود. ولی بعد از من چه؟ واقعا بعد از من هم خوب است؟

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۳ ، ۱۶:۵۰
پیمان ..

هادی ورودی 85 مکانیک دانشگاه تهران بود. من ورودی 87 بودم و یک رسمی هست بین مکانیکی‌های تهران که ورودی‌های سال‌های فرد با هم عیاق‌ترند. هادی اما با همه عیاق بود. بچه‌ی گروه کوه دانشگاه بود و ترکی را به لهجه‌ی اصیل تبریزی حرف می‌زد و خب همچه آدمی توی دانشکده یکی از نازنین‌ترین‌ها خواهد بود. 

هادی امسال اپلای کرد به دانشگاه آکیتای ژاپن. توی فیس‌بوکش نوشت: دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت/ رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم... و رفت به سرزمین چشم‌بادامی‌ها. 

وقتی دوستت اپلای می‌کند تو وبلاگ و اکانت گوگل و اینستاگرام و فیس‌بوکش را بادقت‌تر دنبال می‌کنی. می‌خواهی ببینی همین دوستت که تا دیروز کنارت بودت حالا در مواجه با جهان خارج از ایران چه می‌کند. با چه چیزهایی برخورد می‌کند. چه چیزهایی اذیتش می‌کنند. چه چیزهایی او را می‌خندانند. و خب هادی دوستانش را دست خالی نمی‌گذاشت. 

یادداشت‌های کوتاه این چند ماهش به نظرم خواندنی و یادگرفتنی‌اند. یادداشت‌های کوتاه جوانی که سعی می‌کند با فرهنگ‌های جدید مواجهه شود و از در پذیرش و آشتی دربیاید. هادی توی عکس‌ها و نوشته‌هایش حالت قهر و غرور ندارد. سعی می‌کند با آغوش باز بپذیرد. شناختی که او به صورت ضمنی از فرهنگ‌ ژاپنی‌ها و جغرافیای ژاپن می‌دهد هم جالب است.

از هادی اجازه گرفتم تا چند تا از یادداشت‌های فیس‌بوکی‌اش را نقل کنم:

- افسانه‌ی ژاپنی

یکی از زیباترین افسانه‌های ژاپن (حالا هرکی ندونه فکر می‌کنه همه‌ی افسانه‌هاشو بلدم!) مربوط به دختر بافنده‌ی خدای کیهان می‌شه که عاشق پسری به اسم هیکوبوشی میشه که چوپان گاوها بوده. این دو تا به وصال هم می‌رسن، ولی شادی و خوشگذرانی این دو دلباخته به ‌گونه‌یی بود که آنها را از کار و کوشش بازداشت و تنبل کرد! پارچه ها بافته نشدند و گاوها تلف شدند!

خدای کیهان ازین قضیه خشمگین می‌شه و این دو تا رو به دو ستاره‌ی مختلف در دو انتهای کهکشان راه شیری تبعید می‌کنه! اینام انقد گریه‌زاری می‌کنن که خدا دلش به رحم میاد و هر سال در هفتمین شب از هفتمین ماه سال (هفت جولای) پلی در وسط آسمون می‌کشه تا این دو بتونن ازش عبور کنن و همدیگه رو ببینن ...

- اصغر فرهادی

وقتی رفیق چینی‌ت (که اونم تقریبا تازه اومده ژاپن) بهت می‌گه:

- پارسال یه فیلم ایرانی خیلی تو چین مشهور شد و خیلی‌ها دوستش داشتن! ماجرای یه خانمی بود که می‌خواد بره خارج ولی همسرش مخالفه و باید از پدر پیرش هم نگهداری کنه و ...

- جدایی نادر از سیمین؟

- آره آره، سِپرِیشن ..

پی نوشت: اگه ده درصد چینی‌ها این فیلمو دیده باشن و فقط ده درصد ازین ده درصد ازش خوششون اومده باشه، برای دنیا و اخرت اصغر فرهادی بسه!

- قولنج فرهنگی

یکی از دانشجوهای ارشدِ اینجا، یه اقای بسیار خوبی هست از مغولستان. چهل و چند ساله که با همسر و دو تا از بچه‌هاش اکیتا هستن. دیروز تو سمینار هفتگی گفت: "فردا ناهار همه مهمون من هستن!"

امروز بنده‌ی خدا خانومش برای بیش از بیست و پنج نفر دانشجوها و اساتید گروه، ناهار مغولستانی پخته بود. 

از خوردن که فارغ شدیم گفتم:

- مناسبتشو توضیح می‌دی؟

- روز استقلال مغولستان، سالروز تولد چنگیزخان هم دو روز پیش بود، اونم هست!

برای لحظاتی دچار قولنج فرهنگی شدم خلاصه.

- فوتبالیستا

این کارتون سوباسا خیلی هم تخیلی نبوده ...

این عکس رو امروز صبح گرفتم، بارش برف به حدی شدید بود که من چند متر جلوتر از خودم رو نمی‌تونستم بیینم! اون وقت اینا ... 

احتمالا تو غروب‌های تابستون که بریم کنار دریا می‌بینیم یکی تنها داره تو امواج خروشان تمرین می‌کنه، اخرشم توپ رو شوت می‌کنه به سمت عقابی که در حال پروازه! اون بیچاره هم بین زمین و آسمون کُتلِت می‌شه سقوط می‌کنه! 

- ژاپنی‌های سختکوش

دانشجوی پُست دکترا: استاد فلانی (ژاپنی) همونیه که صبح از هفت میاد و تا دوازده شب هست تو دانشکده، شنبه یک‌شنبه‌هام میاد.

من: مجرده؟! 

- نه، ولی تنها زندگی می‌کنه، خونش چسبیده به دانشگاهه تقریبا، راحت رفت و آمد می‌کنه.

- پس مثل استاد من خانواده‌ش تو یه شهر دیگه هستن ...

- نه، زن و بچه هاش مرکز شهر هستن! 

پی نوشت: فاصله دانشگاه تا مرکز شهر پیاده بری نیم ساعته!!!

هارد وُرکینگ هم حدی داره خو ...

- مکا لنگز

بازی محلی دانشکده مهندسی مکانیک دانشگاه تهران (مِکا لِنْگْز)، جهانی شد! (با تقریب مهندسی البته!) 

از روزی که ما اومدیم اینجا، تلاش کردیم بازی های مکانیکی و گروه کوهی رو بین دوستان اینور رواج بدیم! خوشبختانه تو این کمپ دو روزه که حدود ٩٠ نفر از دانشجوهای ٣ دانشگاه و از ١٢-١٠ ملیت مختلف حضور داشتن، من و سه تا از دوستان به عنوان گِیم مَستر انتخاب شدیم و این بازی رو معرفی و انجام دادیم که کلی استقبال شد!

خلاصه اگه دیدین تو تاج محل، رو دیوار چین، گلدن گیت، سواحل بالی، خیابان‌های شلوغ مانیل یا توکیو یا هرجای دیگه‌ای، یه عده‌ای وایسادن دارن مِکا لِنگز بازی می‌کنن، خیلی تعجب نکنید!  

به امید روزی که این میراث مکانیک رو به ثبت یونسکو برسونیم!  

پی نوشت: این تنها عکسیه که فرصت شد بگیرم، خیلی گویا نیست، کیفیتشم ... ایشالا دفه بعد عکسای بهتر ... 

- لغات کلیدی برای دوستان وطنی! 

اُتوسان: پدر

اُکااسان: مادر

اُنیی سان: برادر

اُنه سان: خواهر

یامامادا سِن سه: استاد یامامادا

- در سرزمین چشم‌بادامی‌ها

تَنگ چشمی عیب نیست! تَنگ نَظَری عیبه!

...

از افاضات اول صبحی در سرزمین چشم بادامی ها! 

پی نوشت: یا رب، نَظَرِ تو برنگردد ...

- بَرَه

این "بَرَه" گفتن (با لحن فامیل دور) حتی وقتی دوستای ژاپنی یا بقیه ی خارجی ها آدمو صدا می کنن از دهنمون نمی افته چرا؟! سه ماه شد ما اینجاییم!

هربار هم بعدِ بَرَه گفتن باید توضیح بدی اینی که از دهنت در رفته چی بود! 

- مکالمه‌ی اساتید دانشگاهی در ژاپن

مکالمه‌ی دو استاد بعد از شام فارغ‌التحصیلی بچه های لیسانس و ارشد، بعد ازینکه اون یکی استاد (٤٤ ساله، ژاپنی) رو جلو در خونه ش پیاده کردیم:

استاد اولی (٣٨ ساله، غیرژاپنی): استاد فلانی امروز خیلی سرحال نبود، درسته؟ 

استاد دومی (٥٢ ساله، ژاپنی): آره، اختلاف سنی ش با دانشجوها زیاد شده، اگه ده سال پیش بود نمی ذاشتن بعد شام برگرده خونه، حتما می بردنش بار برای پارتی خودمونی ...

- شمام انگار خیلی سرحال نبودی ها؟

- آره، منم موقعی که استاد شدم مث برادر دانشجوها بودم، الان از والدینشون هم بزرگترم، مثل قدیما راحت نیستن با من دیگه ...

شب شمع های یخی

حیاط دانشگاهمون

- ژاپنی‌های سخت‌کوش-2

اون لبخند و برق شادی که تو چشمای ژاپنی ها می بینی وقتی به عنوان دوست یا همکلاسی بهشون می گی: "یو وُرکد سو هارد تودِی، پلیز گو بَک هوم اَند رِست" رو در هیچ موقعیت دیگه ای نمی شه دید! خیلی علاقه مند هستن سخت کوشی شون نمود داشته باشه پیش سایرین!

اگر با یک دانشگاه یا شرکت ژاپنی همکاری داشتین حتما امتحان کنید!

-  I came to get married!

Today, I made a funny mistake in Japanese final oral exam! Hirata Sense asked me: why did you come to Japan?

I wanted to say: "kenkyou shi ni kimashita" I came to do research.

But instead of that, I said "kekkon shi ni kimashita" I came to get married! 

Hirata Sense's face was exactly confused!


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۵۶
پیمان ..

به نتیجه‌ی خاصی نرسیدم. او مرتبط‌ترین استاد به درس‌های از نظر من جالب بود. گفتم می‌توانم از دانشکده‌های دیگر درس بردارم؟ به شدت مخالفت کرد. در مورد موضوع پایان نامه حرف زدیم. چند تا موضوع پیشنهاد داد. من مخالفت کردم. بعد گفتم که حوزه‌های علاقه‌ام چیست و او مخالفت کرد. گفت که نمی‌توانی روی موضوعات کیفی کار کنی. باید حتما روی موضوعات کمی کار کنی. به بن بست رسیدم. تمام خلاقیت من روی موضوعات کیفی و توصیفی بود و به کل رد بودم. در مورد اینکه چرا مکانیک را ادامه ندادم پرسید. برایش توضیح دادم. چیزی نگفت. در مورد درسی که این ترم با او دارم پرسید. گفت که از این درس خوشت می‌آید؟ و من گفتم بله. خوشم می‌آید. بار دیگر به موضوعات مورد علاقه‌ام برگشتم. اساتید دیگر را معرفی کرد و گفت که اگر نتوانستی با کس دیگری کار کنی من هستم... در مجموع به هیچ نتیجه‌ای نرسیدیم. از او تشکر کردم و خواستم از اتاق بیرون بروم که از صندلی‌اش بلند شد. اصلا انتظارش را نداشتم که همچین احترامی برایم بگذارد. جا خوردم و خجالت کشیدم و هیچ نگفتم و خداحافظی کردم. بعد ناراحت شدم. گفتم: استاد شما هم سن و سال پدربزرگ من هستی، استنفورد و یو سی ال‌ای درس خوانده‌ای. همه جای دنیا برای فارغ التحصیل این دو دانشگاه خم و راست می‌شوند. بعد شما به من یک لا قبا احترام می‌گذاری؟... بعد توی دلم مقایسه کردم با استاد جوان دکترای وطنی خوانده. مثلا‌‌ همان استادهایی که سال آخر تحصیلم توی دانشکده مکانیک با‌هاشان مواجه شده بودم. استادهایی که ۴تا مقاله نوشته بودند و فکر می‌کردند دکتر شده‌اند و...‌‌ رها کنم. گفت‌و‌گوی خوبی نداشتم. ولی آن حرکت آخرش برایم یادگرفتنی بود...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۳ ، ۲۱:۵۶
پیمان ..

 ….من چهار سال آنجا بودم. آخرش ابتهاج با شاه و نخست وزیر اختلاف پیدا کرد و رفت و شخص دیگری آمد و من دیدم که با او نمی‌توانم کار کنم و استعفا دادم. من را بلافاصله کردند رئیس هیات مدیره شرکت نساجی. 

  الان که می‌دانید خراب شده و مخروبه شده است.

این شرکت 10 سال بود که زیان می‌داد. من در طی یک سال آن را سودآور کردم. دقیقاً یادم است 1338 بود که به این کارخانه رفتم.

وزیر صنایع و معادن (شریف‌امامی) من را صدا کرد و گفت تو که چهار سال هیات جرج فرای را اداره کردی و 50 نفر را تربیت کردی حالا این شرکت نساجی را که رضاشاه با پول خودش خریده و آورده است، اما 10 سال است که دارد ضرر می‌دهد و این باعث شرمندگی است. رفته با پول خودش اینها را خریده و ما نمی‌توانیم اداره‌اش کنیم. من می‌خواهم تو بروی اینجا را اصلاح کنی و مدیریتش را بر عهده بگیری، اصلاح کنی و سودآورش کنی.

من رفتم جایی که حالا 10 سال است، ضرر داده است. دولت باید مقداری از بودجه بردارد و بدهد برای جبران ضرر اینها. حالا شریف‌امامی هم که فرد خیلی قوی‌ای بود به من اختیارات تام داده بود که هر کاری که می‌خواهی بکن و اینجا را سودآور کن. 

ما کارخانه نساجی شاهی و کارخانه نساجی بهشهر و کارخانه گونی‌بافی و کارخانه حریربافی داشتیم. 

کارخانه شاهی بزرگ بود. یک کارخانه ابریشم بود که پارچه‌های ابریشمی می‌بافت به علاوه تشکیلاتی هم در رشت برای تهیه ابریشم داشتند. تخم ابریشم و کرم‌ابریشم که ابریشم درست کنند و عده‌ای با آن پارچه درست کنند. نساجی مازندران آن موقع بزرگ‌ترین شرکت ایران بود و هشت هزار کارگر داشت. 

ظرف یک سال، تمام معایب آنجا را از بین بردم و تبدیلش کردم به یک شرکت سود‌ده و به صورت مدرن‌ترین شرکت آنجا را اداره کردم؛ و برای اولین مرتبه در تمام ایران گزارش سالانه نوشتم که هنوز هم این نوع گزارش‌نویسی در ایران متداول نشده است! 

  عجب. آقای مهندس الان خیلی از مدیران جوان ما که وارد شرکت‌های بزرگ می‌شوند، بحران کارگری دارند، تحریم هستند، سود ندارند و اینها بهانه می‌گیرند...

تمام اینها بود. من باید شرکتی را اصلاح می‌کردم که هشت هزار کارگر داشت؛ هشت هزار. الان فکر نمی‌کنم شما شرکتی داشته باشید که هشت هزار کارگر داشته باشد.  

اینقدر کارمند زیاد بود، کارگر زیاد بود، که هفته‌ای یک نفر گزارش می‌دادند که فوت کرده است. مازندران جایی بود که تمام‌شان مالاریا داشتند. اوضاع خیلی خراب بود. 15 نفر آلمانی آورده بودند از زمان رضاشاه که اینها را اداره کند. اینها هم برای خودشان می‌چرخیدند و شرکت هم ضرر می‌داد. آن زمان مثلاً پارچه متری یک تومان فروخته می‌شد. 15 تومان خرجش شده بود تا تولید شود. باید هر سال می‌آمدند به دولت التماس می‌کردند که از بودجه دولت یک چیزی به ما بدهید که ضرر را جبران کنیم و برویم پول کارگران را بدهیم والا می‌ریزند خیابان. آن موقع هم حزب توده درست شده بود. دولت نمی‌خواست اینها بیکار بشوند. شریف‌امامی هم به من اختیار تام داده بود که هر کاری که می‌خواهم بکنم اما کارگر اخراج نکنم. اگر اخراج کنم او فوری می‌رود، حزب توده او را می‌برد و عضوش می‌کند.

شمال هم که اصلاً مرکز توده‌ای‌ها بود. کارکنان شرکت، اغلب مازندرانی بودند؛ آب و هوا بد بود و برخی‌ها مالاریا داشتند. لاغر بودند و کم‌کار. کارخانه همه‌اش ضرر می‌داد. هیچ به فکر تعمیرات کارخانه و جنس پارچه‌ها و رنگ و طرح نبودند. این وضع را اصلاح کردم. 

در هر قسمتی؛ در پنبه، در نخ‌ریسی و ... کارخانه سودآور شد. سود خیلی خوبی هم داد. در حدود 25 میلیون تومان سود داد. همه تعجب کردند. 

  از چقدر ضرر؟ 

در عرض یک سال از 10 میلیون ضرر به 25 میلیون سود رسید و بدون اینکه کسی را اخراج کنم تعداد کارکنان را از هشت هزار نفر به چهار هزار نفر رساندم.

  چطور؟

چهار هزار نفر را آوردیم در یک کارخانه به نام برنج‌کوبی. مردم برنج‌کاری‌هایشان را می‌کردند و برنج‌شان را به این کارخانه می‌آوردند تا طبق اصول فنی پاک شود. این کارخانه راه نیفتاده بود که رضا‌شاه رفت. وقتی رضا‌شاه رفت، این کارخانه هنوز ساختمانش تمام نشده بود و دو سه ماه مانده بود که به کار بیفتد. این هم جزو املاک نساجی شده بود. من همه این آدم‌های اضافی را فرستادم آنجا. ماشین داشت و ساختمانش آماده بود. ولی برنج‌کوبی نمی‌کرد. گفتم حقوق‌تان را هم می‌دهم تا اینها به خیابان نریزند. رئیس اینها خیلی زرنگ بود. گفتم که اینها سر ساعت هشت باید بیایند، سر ساعت چهار بعد از ظهر هم بروند. راس ساعت هشت در را می‌بندید و قفل می‌کنید. هر کس نیامد حقوق ندارد. اینها هم یک عده آدم بی‌نظم بودند. گفتم ما باید از شرشان خلاص شویم بدون اینکه اینها را اخراج کنیم. این را هم من می‌سپارم به تو بنشین ببین یک نیروی کار داری، حقوق‌شان را من می‌دهم. تو باید بتوانی کاری کنی که این نیروی کار را بدون اینکه اخراج کنی خودشان بروند. کارگران هم می‌آمدند داخل کارخانه، کار که نداشتند. اصلاً کارخانه کار نمی‌کرد. تا ظهر می‌نشستند سینه‌کش آفتاب.

در دور اول پیرمردها از این وضع خسته شدند و گفتند اگر اجازه بدهید ما نیاییم و به جایمان پسرمان وارد کارخانه شود و کار کند.

یواش‌یواش یک نیروی تقریباً بیمار که نمی‌توانست حرکت کند، تبدیل شد به یک نیروی جوان کاری و پویا. به آن رئیس گفتم خیلی خب آقا جان، من دارم خرج اینها را می‌دهم اما تو باید اینقدر ابتکار داشته باشی که از اینها کار بکشی. من نمی‌دانم اینها خرج‌شان باید در بیاید. به عقلش رسید که اینها را بفرستد شهرداری. با شهرداری صحبت کرد که اینها شهر را جارو کنند و شهر شد مثل دسته گل. 

  کدام شهر؟

شهر‌های شاهی، بهشهر. ولی خب حقوق کارگرانش را ما می‌دادیم. بعد به او گفتم خب ما شده‌ایم جاروکش شهرداری. البته اینها کار می‌کنند من هم دارم حقوق‌شان را می‌دهم ولی من ضرر می‌دهم. این حقوق‌ها در بیلان من ضرر است. گفتم فکر بهتری بکن. یک روز آمد و گفت کارخانه مقدار زیادی زمین دارد. رضاشاه وقتی کارخانه می‌ساخت مقدار زیادی هم زمین خرید که اگر قصد توسعه داشت از آن استفاده کند. اگر شما اجازه بدهید من به اینها ساختمان‌سازی یاد بدهم. خودش مهندس ساختمان بود. اینها در یک سال، 52 دستگاه خانه ساختند. 

اصولاً نوسازی صنایع نساجی ایران و اقداماتی که من در آنجا کردم، نمونه بارزی از مدیریت صنعتی به طرز نوین بود. چون من خودم را اولین کسی می‌دانم که مدیریت صنعتی خوانده بود و به ایران برگشته بود. علاوه بر اینکه من دروس مدیریت صنعتی را در آمریکا خودم انتخاب کردم، نه اینکه از دروس دانشکده‌ای تبعیت کنم. به اضافه که در مراجعت به ایران رئیس ایرانی هیات جرج فرای شدم و این هیات را ابتهاج از آمریکا آورده بود که در ایران مدیریت صنعتی نوین را متداول کنند. من در این هیات با اضافه دروسی که خوانده بودم، توانستم یک شرکت بزرگ هشت هزار نفری را از 10 سال زیان نجات دهم و سودآور کنم. آن هم در مدت یک سال. من فکر می‌کنم اقدامات من در این شرکت الگوی مدیریت صنعتی است برای علاقه‌مندان به مدیریت.

روزی که من گزارش سالانه نساجی مازندران را نوشتم یک کارگر بیکار نداشتیم. هر چهار ماشین نساجی یک کارگر داشت. بعد تبدیل شد به یک کارگر در ازای شش ماشین نساجی. بعد از مدتی هم شریف‌امامی شد نخست وزیر و دکتر ضیایی وزیر صنایع و معادن شد. من هم گزارش را برای وزیر فرستادم که بعد از مدتی گفتند تراز مالی‌ات اشکال دارد و مرتکب تخلف شده‌ای!

عجب این رفتار آن زمان هم بود.

بله، حتی خیلی بیشتر. من هم فوری رفتم نزد شریف‌امامی که نخست‌وزیر شده بود. گفتند کمیسیون دارد. هیات وزراست. گفتم به او بگویید من همین الان می‌خواهم او را ببینم، پنج دقیقه هم بیشتر با او کار ندارم. شریف‌امامی من را خیلی خوب می‌شناخت. برای اینکه تمام مدت من هفته‌ای یک بار می‌رفتم و پیشرفت کار را به او گزارش می‌کردم. او هم هیات وزرایش را ول کرد و بیرون آمد و گفت چه کار داری که اینقدر عجله می‌کنی؟ گفتم ببین این کار من است و این سود من. اینقدر میلیون سود برای شما آورده‌ام. کارگران هم نصف شده‌اند. همه ماشین‌ها تعمیر شده و در حال کار هستند. تولید هم فلان قدر بالا رفته است. این هم حساب و کتاب هر قسمتش. آقای وزیر این را تصویب نکرده و می‌خواهد بفرستد برای محاکمه. گفت غلط کرده مرتیکه پدرسوخته. تلفن را برداشت و گفت یک همچین اتفاقی افتاده است. یارو (ضیایی) داشت زهره‌ترک می‌شد. گفت نه خیر قربان ما داریم مطالعه می‌کنیم. گفت این آدم شاهکار کرده، عوض اینکه بیایید تشویقش کنید، جایزه به او بدهید، مدال به او بدهید که نمونه‌ای برای تمام صنعت ایران است، می‌خواهید این را بفرستید دادگاه؟ همین الان باید بزرگ‌ترین تشویقی که می‌توانید از این شخص به عمل آورید و آن پرونده را هم دور بریزید. بعد خودش معاون نخست‌وزیر را صدا کرد و گفت یک تشویق‌نامه برای نیازمند تهیه کنید، من خودم به عنوان قدردانی از زحمات ایشان امضا می‌کنم. 

من آمدم اداره. عصر تشویق‌نامه نخست‌وزیر آمد. روز بعد تشویق‌نامه وزیر هم آمد. من هم تشویق‌نامه را که گرفتم یک نامه استعفا نوشتم به آقای وزیر. گفتم وزارتخانه‌ای که اگر شریف‌امامی به داد من نرسیده بود می‌خواست من را بفرستد دیوان کیفر برای محاکمه، دیگر برایش کار نمی‌کنم. 


از مصاحبه با رضا نیازمند/ مجله‌ی تجارت فردا...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۵۵
پیمان ..
رضا گیلاسی سقز
1- در حالی‌که سایپا یک ماشین با تکنولوژی دهه‌ی 1980 را تولید می‌کند و ایرا‌ن‌خودرو از تعمیرات و ارائه‌ی خدمات پس از فروش 206های تیپ 5 و 6 عاجز و ناتوان است و هیچ کدام از کارخانه‌های تولید و مونتاژ خودرو توانایی عرضه‌ی یک ماشین دودیفرانسیل را به بازار ندارند، پدیده‌هایی در گوشه‌ و کنار ایران هستند که آدم فقط می‌تواند به خاطر آن‌ها امیدوار شود...
رضا گیلاسی سقز+ جیب میوت
2-همه چیز از جنگ شروع شده. همان زمانی که آقای رضا گیلاسی مشغول خدمت سربازی بود که جنگ ایران و عراق شروع شد. او در جنگ بود و همان‌جا بود که با جیپ میوت آشنا شد. رانندگی با این خودروی بیابان‌گرد جنگی خیلی چیزها را به او یاد داد. در طول جنگ او با این ماشین اخت شد و بعدها همین جیپ میوت مسیر زندگی او را مشخص کرد. 
از جنگ که برگشت به وطن مادری خودش برگشت: شهر سقز کردستان. یک فولکس باگی (یک ماشین دو نفره‌ اسپرت) خرید و سیستم تعلیق و موتور 1300سی سی آن را تغییر داد و آزمایش کرد و امتحان کرد. فولکس تک دیفرانسیل بود و نمی‌توانست از پس جاده خاکی‌ها و طبیعت کوهستانی کردستان بربیاید. ولی همین آزمایش کردن‌ها و تغییر شکل دادن‌ها به او خیلی چیزها یاد داد. هنوز هم بعد از سال‌ها از آن فولکس باگی به شیرینی یاد می‌کند... 
رضا گیلاسی سقز+ بازسازی جیپ های از جنگ برگشته
سال 1367 بود که او کارش را به صورت حرفه‌ای شروع کرد. به همراه برادرش (آقای پرویز گیلاسی) دو تا جیپ میوت از جنگ‌برگشته را خریدند و شروع به بازسازی آن کردند. تا سال 1386 آقای گیلاسی توانست بیست تا جیپ میوت اوراق را بازسازی کند و به جاده‌های ایران بفرستد. برای این کار او عضو کلوپ بازسازی‌کنندگان خودروهای نظامی قدیمی کانادا شد. کتاب‌ها و مجله‌ها و کاتالوگ‌هایی که کانادایی‌ها برای آقای گیلاسی می‌فرستادند خیلی کمکش می‌کردند. 
آقای گیلاسی خیلی زود از مرحله‌ی بازسازی گذشت. در سال 1373 یکی از آن جیپ‌ میوت‌های از جنگ برگشته را برداشت و آن‌ را با یک فولکس واگن 181 (معروف به هلال احمری) ترکیب کرد و یک جیپ 4در را درست کرد. 
رضا گیلاسی سقز+ دوج
سال 1374 برادر آقای رضا گیلاسی در یکی از خیابان‌های تهران یک دوج w300 غول‌پیکر را دید که گوشه‌ی خیابان به امان خدا رها شده بود. پرس و جو که کردند فهمیدند آن دوج خودش یک ماشین ترکیبی است. فرد خوش‌ذوقی به اسم مهندس طباطبایی شاسی ماشین را تغییر داده بود و لاستیک‌های کوراز روسی و گلگیرهای شورولت تراک را به هم وصل کرده بود و آن غول بی‌شاخ و دم را ساخته بود. ماشین یاتاقان زده بود و به امان خدا رها شده بود. آقای رضا گیلاسی قبلن اوراق شده‌ی این ماشین را در یک شهر دوردست (مراغه) دیده بود. رفت و آن اوراق شده را خرید. بعد دوج w300 را هم که سند نداشت، خرید. موتورش را با استفاده از میل‌لنگ یک ماشین دیگر (شورولت 60) تعمیر کرد و با استفاده از سند ماشین اوراقی مراغه‌ای این دوج w300 را قانونی و به نام خودش کرد! 
بعد دید می‌تواند از موتور آن ماشین اوراق‌شده‌ی مراغه‌ای استفاده کند. پس موتور هشت سیلندر دنده اتومات آن را تعمیر کرد و آن موتور را روی یک دوج مدل 1955 سوار کرد: یک ماشین با ظاهری بسیار قدیمی و عهد بوق، ولی با یک موتور وحشی و گیربکس اتومات...
در سه خط این ماجرا را توضیح دادن به نظرم اصلن کار درستی نیست. عظمت این کارهای آقای رضا گیلاسی را فقط با مقایسه کردن او با شرکت ایران‌خودرو می‌توان بیان کرد. در همان سال‌هایی که او این‌چنین بی‌محابا موتور ماشین‌ها را عوض می‌کرد و ترکیب‌هایی جدید ارائه می‌کرد ایران‌خودرو نسل جدید پیکان‌هایش را به بازار عرضه کرده بود: پیکان‌های چراغ بنزی. بدون هیچ تغییری در موتور و گیربکس. بدون هیچ تغییری در اتاق حتا. ایران خودرو با کلی مهندس تحصیل‌کرده و خلاق 40 سال یک ماشین را بدون هیچ تغییری (تو بگو تغییر در تزیینات و امکانات رفاهی) تولید کرد...
رضا گیلاسی سقز+ هامر ساخت ایران
اما بهانه‌ی روایت من پروژه‌ی هامر ساختن آقای رضا گیلاسی است. به نظر من شاهکار او همین هامر است. نه. فقط هامری که ساخته است شاهکار نیست، شیوه و منش آقای رضا گیلاسی در ساختن این هامر فوق‌العاده است. این که او وقتی دستش به خود هامر نرسیده، ننشسته غصه بخورد و فحش بدهد. این که وقتی هامری که ساخت خوب درنیامد، همه چیز را دوباره از نو شروع کرد. هی ویرایش کرد و هی ویرایش کرد....
هامر ایرانی
خودش این‌طوری‌ها تعریف می‌کند:
"بعد از اینکه هامر نظامی تولید شد و عکس‌هاش همه‌ی رسانه‌های خبری را پر کرد, ما گفتیم حالا که نمی‌تونیم بخریم، یکی بسازیم. اینترنت هم که نبود. با جمع کردن عکس‌های خبری و نامه‌نگاری به شرکت سازنده، کلی عکس و مطلب جور کردیم.
 با استفاده از اتاق چند تا جیپ میوت اوراقی، کار رو در حیاط خانه‌ی پدرم در تابستان 1378 شروع کردیم. سیستم تعلیق و فرمان همان میوت بود و لاستیک های 900 در 16 رو با بدبختی گیر آوردیم، که نزدیک‌ترین سایز به لاستیک هامر در ایران بود. موتور و گیربکس تویوتا دو اف رو استفاده کردیم، که هم ارزان بود و هم پشتیبانیش عالی بود. منتهی بعد فهمیدیم که دارای شتاب بالایی نیست. ولی کافی بود. بعد از سه ماه کار به نتیجه‌ی اولیه رسیدیم...
برای سندش هم یک جیپ وانت امریکایی رو گرفتیم، که شماره شاسی پلاکی بود و موتور دارای کاغذ خرید معتبر بود و سند کامل به نام من بود و اشکال قانونی نداشت. منتهی چون کسی وانت امریکایی مدل 1967 ندیده بود، قبول هیبت این هامر برای اون سند باورکردنی بود. دودفعه هم تهران آمدم و کسی هم به ما گیر نداد..."
هامر ایرانی
تنها اشکال هامر اولیه‌ی آقای رضا گیلاسی این بود که با توجه به نبود امکانات نتوانسته بود دیفرانسیل جلوی ماشین را هم نصب کند. برای دیفرانسیل عقب، دیفرانسیل جیپ کا ام را اصلاح کرده بود (بازوهای دیفرانسیل را کوتاه کرده بود) و نصب کرده بود. اسم هامر دست‌سازش را هم گذاشت X1. ماشین سواری خوبی داشت و نرم بود، ولی بعد از مدتی لاسیتک‌های جلو از تنظیم خارج شدند و آقای گیلاسی مجبور شد هامرش را دوباره از نو شروع کند...
"هامر X1 ما دیفرانسیل جلو نداشت و سیستم تعلیق به علت وزن زیاد جواب نداد.
یک روز یک سیمرغ آمبولانس رو نگاه کردم. به این فکر کردم که اگر ما کل شاسی سیمرغ را همراه دیفرانسیل‌ها زیر اتاق هامر خودمون بذاریم چی از آب درمی‌اد... این بود که طرح X2 به این ترتیب شروع شد… 
هامر ایرانی
بعد از این تغییرات، ما یک هامر با فرمان هیدرولیک داشتیم. دو دیفرانسیل بود. فنرهاش شمش شده بود. در واقع نه یکی، بلکه  دوتا شاسی داشت و ارتفاعش بیست سانت بالا رفته بود. وینچ یک تن هم داشت !!! نتیجه در افرود عالی بود..."
هامر ایرانی
هامر X2 آقای گیلاسی داشت به نمونه‌ی اصلی هامر نزدیک می‌شد. دو تا شاسی داشت و حال بمب هم نمی‌توانست ماشین را تکه تکه کند! اما او چیز بهتری می‌خواست. هامر X2 وزن زیادی داشت و همین شتاب ماشین را می‌گرفت. آقای گیلاسی تصمیم گرفت برای این مشکل یک شاسی‌بلند دیگر را هم علاوه بر جیپ میوت و جیپ سی‌مرغ به کار بگیرد: جیپ آهو. جیپ آهو شاسی کوتاه‌تر و سبک‌تری داشت. بنابراین از کفی اتاق جیپ آهو و شاسی آهو استفاده کرد و دورتا دور اتاق (همان ظاهر هامر) را روی آهو سوار کرد. دیفرانسیل سیمرغ را روی شاسی آهو مچ کرد. هامر X3 این‌طوری‌ها بود که از آب در آمد. نیم متر کوتاه‌تر از هامر X2 شد و سبک‌تر. کاپوت ماشین هم عوض شد تا کامل شبیه هامر بشود. حالا یک هامر ساخت ایران آماده شده بود.
آقای گیلاسی با آن هامر چندین هزار کیلومتر در جاده‌های ایران راند و کوه و کمر و رودخانه و باتلاق و دریاچه هیچ کدام دیگر جلودارش نبودند. خودش می‌گوید که بعد از چند سال یکی از هم‌شهری‌های ما که ساکن هلند بود، هامر دست‌سازم را توی اینترنت دید و عاشقش شد. بعد آمد ایران و هامر را خرید... بعد از چند مدت که خواست برگردد هلند، هامر را توی تهران فروخت... 
3-بعد از هامر آقای گیلاسی، پروژه‌های خیلی زیادی انجام داده. ساخت ماشین‌های دودیفرانسیل برای مسابقات آفرود را بگذاریم کنار، ساختن تویوتای صخره‌نورد و بازسازی جیپ رنه‌گید خیلی قدیمی و شبیه کردنش به مدل 2012 و ویرایش تویوتا اف جی‌های مدل 1980-1970 هر کدام کارهایی هستند که ارزش‌شان بیش از تمام کارهای سالیان دراز فعالیت ایران‌خودرو  و سایپا است...
 
 
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۲ ، ۲۰:۴۹
پیمان ..

نلسون ماندلا و همسر اولش

نشستم به خواندن زندگی‌ نلسون ماندلا. سختی‌ها و چغر بودن‌ها و اعتراض‌ها و تحسین‌ها و ستایش‌ها و همه‌ی این‌ها به کنار. یک چیز دیگر بود توی زندگی‌اش که فکری‌ام کرد. این همان چیزی است که توی زندگی مصطفا چمران هم فکری‌ام کرده بود. 

ماندلا توی 26سالگی (سال 1944) با Evelyn Mase ازدواج کرد. ماندلا او را توی خانه‌ی دوستش والتر سیسولو دیده بود و یک دل نه صد دل عاشقش شده بود. بعدها که مبارز بزرگ علیه آپارتاید شد و بیست و چند سال زندان بود، سیسولو از لندن مبارزات را هدایت می‌کرد و... Evelyn زن خوب و مهربانی بود. تا سال 1953 ماندلا و او صاحب 4تا بچه شده بودند. بعد اما نلسون ماندلا روز به روز بیشتر درگیر ANC و اعتراض علیه آپارتاید شد و کمتر به زن و بچه رسید، تا این که سال 1956 دستگیر و زندانی شد. یک سال زندانی بود. توی زندگی‌نامه‌اش نوشته بودند که Evelyn از همان اول هم با کارهای سیاسی ماندلا مشکل داشت و وقتی او زندانی شد، دست بچه‌هایش را گرفت و ماندلا را ترک کرد. اما به نظر من این تصمیم یک‌طرفه نبود... 

ماندلا یک سال بعدش آزاد شد. به محض این که آزاد شد، با Winnie Nomzamo Madikizala دوست شد. دختری که از ماندلای 39 ساله، 16سال جوان‌تر بود. یک سال بعدش هم با وینی عروسی کرد. یک مرد 39ساله با یک دختر 23ساله. وینی یار و همراهش بود. از او هم بچه‌دار شد. سال‌ها زن و شوهر هم بودند. تمام بیست و چند سالی که ماندلا زندان بود، وینی بهش وفادار ماند و علیه آپارتاید مبارزه می‌کرد و سعی می‌کرد که به دیدن ماندلا برود. بعد از زندان هم چند سالی با هم زندگی کردند. تا این که به مشکل برخوردند و ماندلا تو سن 79سالگی طلاقش داد و رفت به سراغ زن سوم زندگیش...

مشکل من زن اول ماندلا و بچه‌هاش‌اند. ماندلا بعد از این که از زندان آزاد شد چی کار کرد؟ به زن اولش سر زد؟ به زن اولش کمک کرد؟ 3تا بچه‌ی قد و نیم‌قد را به یک زن تنها سپردن باورکردنی است؟ اگر رهای‌شان نکرده پس ازدواجش با وینی چی بوده؟ اگر زن اول و بچه‌هایش را رها نکرده، پس ازدواجش با وینی 23ساله و بعد از آن جدی‌تر مبارزه کردن چه بوده؟! توی زندگی‌نامه‌ی ماندلا نوشته که وقتی Evelyn در سال 2004 مرد، ماندلا به همراه همسر دوم و همسر سومش او را تشییع جنازه کرد. کار بزرگی کرد؟!

مصطفا چمران نابغه‌ی دهری بوده برای خودش. همه می‌دانیم و شنیده‌ایم. او آمریکا رفت. برای ادامه‌ی تحصیل به آمریکا رفت. آن‌جا یک زن آمریکایی هم ستاند. زنش آن قدر او را دوست داشت که به خاطر او اسم آمریکایی‌اش را به پروانه تغییر داد. بچه‌دار هم شدند. 3تا بچه‌ی قد و نیم‌قد. بعد اما چه شد؟ مصطفا چمران شوهر پروانه و پدر 3تا بچه‌هایش ماند؟ نه. آن‌ها را رها کرد و زد زیر زندگی و رفت مصر تا آموزش‌های نظامی ببیند. بعدترش رفت جنوب لبنان، تا در کنار شیعیان جنوب لبنان باشد. رفت آن‌جا و پدر بچه‌های یتیم مدرسه‌ی جبل عامل شد. اما پدر آن 3بچه‌ی آمریکایی‌اش چی؟ پدر آن‌ها شد؟ 

از گوگل که پرسیدم نوشته بود، زن آمریکایی و 3تا بچه‌هایش بعد از 2سال همراه او به لبنان هم آمدند. اما او آن قدر درگیر کارهای خودش بود که آن‌ها مجبور شدند به همان آمریکا برگردند. بعدتر هیچ وقت مصطفا چمران به آن زن و 3تا بچه‌اش برنگشت. زن لبنانی ستاند. وزیر جنگ ایران شد و... 

چه بگویم؟ چه جوری به این نقطه‌های عجیب زندگی مردان نگاه کنم؟

این کارهای نلسون ماندلا و مصطفا چمران عادی نبوده. اخلاقی نبوده. حتا شاید نامردی بوده. به شکوه یک زندگی عادی نگاه کنم؟ شکوه شوهر بودن و پدر بودن یک مرد... یک مرد معمولی بودن... کار آسانی نیست.  به زندگی ماندلا که نگاه می‌کنی با خودت دو به شک می‌شوی که شاید زندگی معمولی هم شکوهی دارد برای خودش...

این جوری هم می‌شود نگاه کرد: آن زن و آن بچه‌ها قربانی بوده‌اند. فداکاری بوده‌اند. ماندلا عزیزترین‌هایش را رها کرد تا خیلی‌های دیگر بعدها بتوانند به عزیزترین‌های‌شان برسند... بالاخره باید کسی کاری می‌کرد، کسی باید اعتراض می‌کرد، کسی باید امید و عدالت را به زندگی خیلی‌ها برمی‌گرداند. مگر می‌شود تو کاری را انجام بدهی و هزینه نداشته باشد؟! ...کار بزرگی کرده،مگر نه؟!

نمی‌دانم.

۱۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۲ ، ۱۸:۰۱
پیمان ..

فولکس وستفالیا

وسط کالیفرنیا، تو دل جنگل‌های ملی "لوس پادرس" بود که بهش برخوردیم. گفتم: «هی مرد این خانم خانما مال توئه؟»
مرد نشسته بود روی یک صندلی. رو به دریاچه هم نشسته بود. پاهاش را روی هم انداخته بود و بی‌خیال دنیا سرش را فرو برده بود توی یک کتاب. سرش را بالا آورد و گفت: «۱۰۰در ۱۰۰.»

 فیلیپ

گفتم: «می‌تونم یه نگاه بهش بندازم؟ مال سال چنده؟»
همان طور که روی صندلیش نشسته بود گفت: «البته. این خانمی مال سال ۱۹۶۶ ست و ازین که جلب توجه کنه اصلن بدش نمی‌یاد. من دیوونه‌ی وستفالیام۱. این یکی از قدیمی‌ترین مدل هاشه. سنگین ازش کار کشیده شده. ولی به شدت دوست داشتنیه. به زنگ زدگی‌ها و نقطه نقطه‌های تنش نگاه نکن. بعد این همه سال و آفتاب مهتاب دیدن هنوز هم بی‌رنگه بی‌رنگه.»

 موتور مرصع کاری

موتورش را نگاه کردم. یک اثر هنری بود. یک تابلوی مرصع کاری شده با تشتک تمام نوشابه‌های سال‌های مختلف. پر واضح بود که موتورش آن موتور فابریک قدیمی نیست. به فیلیپ گفتم: «چند ساله که تو صاحب اینی؟»
گفت: «۳۵ سال.»

خونه جایی که تو بتونی به راحتی از توش بپری بیرون 

هیچی نگفتم. فیلیپ ۳۵سال با این ماشین زندگی کرده بود. تعریف کرد که چطور موتورش را تکه تکه کنار بزرگراه‌ها و جاده‌ها جفت و جور و سر هم کرده. تعریف کرد که چه طور الان ۱۵سال است که دیگر حتا خانه هم ندارد. این فولکس وستفالیا هم خانه‌ی او بود و هم ماشین او. هر جایی که می‌رفت ماشین را پارک می‌کرد و حداقل یک هفته تکانش نمی‌داد. کیلومترشمار فولکس می‌گفت که ۷۵۰هزار مایل کار کرده. فیلیپ می‌گفت از وقتی موتورش را نونوار کرده ۱۵۰هزار مایل باهاش راه رفته...

 عرشه ی فولکس وستفالیا

این‌ها را که گفت دوباره سرش را فرو برد توی کتاب. او دوباره توی کتابش غرق شد. خورشید در آن سوی دریاچه در حال غروب بود...

۱: وستفالیا: یک مدل مخصوص از کارخانه‌ی فولکس واگن که شامل ماشین‌هایی می‌شد که برای کمپینگ و اردو و مسافرت طراحی می‌شد.

 

ترجمه ی آزاد ازین وبلاگ

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۱ ، ۱۱:۵۴
پیمان ..

تمام خیابان را آب برداشته. آب و لجن همین طور از جوی آب سرریز می‌شود توی خیابان. بوی گند به مشام می‌رسد. آشغال‌های توی جوی هم پشت سر هم توی خیابان می‌ریزند. بطری نوشابه، کاهو، روزنامه‌های خیس. جوی بسته شده. ظرف‌های یک بار مصرف زیر پل تلنبار شده‌اند. زور آب به‌شان نمی‌رسد. می‌گویم: «آخه عقلشان نمی‌رسد که ظرف را توی سطل آشغال باید انداخت؟!» نگاه می‌کنم ببینم چی داده‌اند به‌شان. از رنگ نارنجی ته ظرف‌ها می‌فهمم که قیمه بوده. به بابام نگاه می‌کنم و می‌گویم: «روز تعطیل مامور شهرداری از کجا بیاریم حالا؟» چیزی نمی‌گوید. یک دور به جوی آب نگاه می‌کند. یک دور هم به اطراف نگاه می‌کند. بعد بدو از خیابان می‌رود آن طرف. می‌رود سمت کامیون جرثقیل همسایه‌مان که چند هفته است یک کامیون جدید خریده و این یکی را به امان خدا‌‌ رها کرده. لای وسایل پشت جرثقیل می‌گردد و یک چوب بلند پیدا می‌کند. می‌آید و شروع می‌کند با چوب ظرف‌های یک بار مصرف را جابه جا کردن. چند دقیقه‌ای با آشغال‌هایی که گیر کرده‌اند ور می‌رود. تکه پلاستیک بزرگی را که وسط ظرف هاست با زحمت بیرون می‌آورد و راه آب را باز می‌کند. زنی که دارد از خیابان رد می‌شود بهش می‌گوید: «خدا پدرتو بیامرزه.» 

و من به این فکر می‌کنم که باز هم من از بابام عقب ماندم. به عملگرایی‌اش فکر می‌کنم و به طرز فکر تنبلانه‌ی خودم فکر می‌کنم که اصلن به مغزم نرسید که خودم جلو بروم. خودم یک نگاه به دور و برم بیندازم و ببینم من چه کار می‌توانم بکنم...

پس نوشت: یک روز عصر با تهمتن راه می‌رفتم. جلوی ما ۲دختر راه می‌رفتند. به سر خیابان که رسیدند یکیشان بطری آب معدنی را تالاپ انداخت توی جوی آب. من شروع کردم به غر زدن و بد و بیراه گفتن که یک جو عقل توی آن کله‌ی خوشگلش نیست عوضی. تهمتن خندید و به سر خیابان که رسیدیم خم شد و بطری آب معدنی را از توی جوی برداشت و انداختش توی سطل آشغالی که آن کنار بود. 

نگاه که می‌کنم کلن سابقه‌ی خوبی ندارم...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۱ ، ۱۷:۴۷
پیمان ..

گلگشت در وطن- ایرج افشار- انتشارات اختران

۱-حالا که سال‌ها گذشته شاید نسل غریبی به نظر بیایند. نسلی که در جست‌و‌جو بود. وجب به وجب ایران را می‌گشت و می‌دید و ثبت می‌کرد. جای جای خاک ایران را می‌رفتند و می‌دانستند که این خاک، ناشناخته زیاد دارد و تشنه‌ی شناختن بودند. جلال آل احمدی بود که در میان روستا‌ها و دهکوره‌های طالقان با پای پیاده، کوهنوری و پیاده روی می‌کرد تا «تات نشین‌های بلوک زهرا» را بنویسد. هنوز هم وقتی با ماشین به طالقان می‌روی و به روستا‌ها و خانه‌های دوردست روی کوه و کمر نگاه می‌کنی به نظرت کار غیرممکنی می‌آید رفتن و گشتن و دیدن و حرف زدن و نوشتن. منوچهر ستوده‌ای بود که با پای پیاده از تهران تا الموت می‌رفت تا قلعه‌ی حسن صباح را جست‌و‌جو کند (سال‌های دهه‌ی ۲۰) و پایان نامه‌ی درسی‌اش را بنویسد. منوچهر ستوده‌ای که از آستارا در منتها الیه غرب دریای خزر پای پیاده راه افتاده بود و روستا به روستای خطه‌ی شمال را تا منتهاالیه شرق و گرگان و بندرترکمن درنوردیده بود تا کتاب ده جلدی «از آستارا تا استرآباد» را بنویسد. نادر ابراهیمی بود که عاشقانه صخره‌های دست نایافتنی «علم کوه» را بالا می‌رفت تا بعد‌ها متن‌ها و شعرهایی در ستایش ایران بنویسد. و... ایرج افشار بود که بار‌ها و بار‌ها در گوشه گوشه‌ی خاک ایران پرسه زده بود...
در مورد ایرج افشار اطلاعات ویکی پدیایی زیادی می‌شود ردیف کرد. استاد دانشگاه تهران و از بزرگان فهرست نویسی و کتابداری و پژوهش در ایران. اما مجال این حرف‌ها اینجا نیست. چند روزی بود که درگیر خاندن کتاب «گلگشت در وطن» بودم. مجموعه سفرنامچه‌های ایرج افشار از سال ۱۳۳۳تا ۱۳۷۸ به همه جای ایران. ایرج افشار انسان بزرگی بوده. ویژه نامه‌ی مجله‌ی بخارا و گفته‌های بزرگان این آب و خاک در مورد او گواه است. اما بُعدِ سفردوستی و به مسافرت رفتن‌های او چیز دیگری است. بعضی آدم‌ها هستند که یادگرفتنی هستند. کوچک‌ترین حرکات و گفته‌‌هایشان هم یادگرفتنی است. و به نظرم ایرج افشار از این سنخ آدم‌ها بوده. به عمرم ایرج افشار را از نزدیک ندیدم. چه برسد به همسفر شدن با او. ولی خاندن «گلگشت در وطن» برای من فقط خاندن یک کتاب نبود. یک کلاس درس بود. خیلی چیز‌ها توی سفرنامه‌های کوتاه و تلگرافی او یاد گرفتم. و غرض از این نوشته فهرست کردن آموخته‌ها از این مرد نادیده است...
۲- «شهرهای سنتی ایران زوایا و گوشه‌هایی دارد که با یک سفر نمی‌توان شناخت. پیچیدگی و پوشیدگی از ممیزات شهرهای وطن ماست...» ص۴۱۵
کتاب «گلگشت در وطن» سیر معکوس دارد. یعنی اولین سفرنامه آخرین و جدید‌ترین سفرنامه‌ی ایرج افشار است و آخرینش اولین سفرنامه‌ی او. وقتی در سفرنامه‌ی «طواف شاه جهان» ش خاندم که بار دهم است که به اسفراین می‌رود چهارشاخ مانده بودم. ولی وقتی این جمله را در سفرنامه‌ی سال ۱۳۵۵ خاندم تازه فهمیدم که چرا... پیچیدگی و پوشیدگی...
۳- «به جاهای دیدنی از دو جنبه می‌توان توجه کرد: یکی از نظر طبیعی و دیگر از جنبه‌ی تاریخی و هنری و اجتماعی. به گمان من حتا گوشه‌ای هم از ایران نیست که بتوان گفت یکی از این دو کیفیت در آن نباشد.» ص۶۰۰
 «در سفرهای گلگشتی ایران باید دل به دریا زد و میان بیابان و آبادی فرق نگذاشت. هر دو دیدنی و بهره بردنی است. بسیار می‌شود که در دشت بی‌آبادی به خرابه‌ای از گذشته برمی خورید و آثاری از پدران خود در آنجا می‌یابید و آن بیش از ده‌ها صفحه کتاب برای شما آموزنده و گوینده‌ی اسرار گذشته است.» ص۱۸
چیزی هست که برایم خیلی آزاردهنده است. مسافرت در فکر و ذهن خیلی از آدم‌های دور و برم هم معنا است با سفر به شمال کشور و دیدن علف‌های سبز و دریا. آدم‌های زیادی را می‌بینم که حاضرند ده ساعت در ترافیک ابلهانه نیم کلاچ و ترمز بروند تا در یک تعطیلات به شمال بروند و کمی هوای شرجی تنفس کنند. همیشه متهم بوده‌ام که تو چون زیاد می‌روی ولایت خودت، برایت شمال رفتن بی‌معناست و قدر شمال را نمی‌دانی. و وقتی سفرنامه‌های و کشف کردن‌های ایرج افشار را خاندم فهمیدم که چه قدر ما مسافرت را بد فهمیده‌ایم.
ایرج افشار که به مسافرت می‌رفت به خیلی چیز‌ها توجه می‌کرد. از شاهراه‌ها متنفر بود. به هر طریقی از جاده‌های اصلی فرار می‌کرد و به جاده‌های فرعی و کم رفت و آمد می‌زد.
 «برای فرار از شاهراه کمی که از کنگاور بیرون جستیم جاده‌ی خاکی دست راست را به جانب فش پیش گرفتیم.» ص ۳۴
به جاده خاکی‌ها می‌زد. هر بنای مخروبه‌ای که می‌دید صبر می‌کرد و به دیدنش می‌شتافت. با مردمان محلی حرف می‌زد. ازشان یاد می‌گرفت. آره. استاد دانشگاه بود. مرد شماره‌ی یک ایران‌شناسی ایران بود. ۷۵سال وجب به وجب خاک ایران را درنوردیده بود. کتاب‌ها در مورد ایران خانده بود. ولی بعد از چهل سال مسافرت هنوز هم صحبتی با مردم برایش یادگرفتنی بود:
 «آنجا از پیرمردی ترکیب زیبای گوش آواز شنیدم. آن را به جا و در معنی مترصد گفت. آنچه ما گوش به زنگ می‌گوییم.» ص۱۸۱
 «با راننده‌ی فسایی صحبت از بی‌وفایی دنیا بود. اصطلاحی را به کار برد که ثبت شدنی می‌دانم. گفت بافت و بنه‌ی دنیا قابل اطمینان نیست. شاید ترکیب بافت و بنه بهتر باشد از بعضی کلمات تازه سازی که جامعه‌شناسان برای مفاهیم متقارن با آن درست کرده‌اند.» ص۳۸۲
۴- همسفر خوب:
 «بامداد پگاه که تهران غم خیز در خاب بود با منوچهر ستوده از ری آهنگ بوانات کردیم. ستوده یاری موافق و همراهی آسان نوردست. آرامی درونش آرام بخش روان است. تحمل و طاقتش زندگی دشوار بیابان را آسان می‌کند. هر نان خشک و سیاهی را می‌خورد، هر آبی را می‌نوشد، در هر بیغوله و کلبه‌ای آرام به خاب خوش می‌رود. طبیعت محبوب اوست و سفر صحرا مطلوبش.» ص۴۶۱

ایرج افشار و منوچهر ستوده

 ۵- رفتن با هر وسیله‌ای:
 «در این سفر عبدالعلی غفاری است و من. چون بنزین کوپنی شده است بی‌اتومبیل و به امید سوار شدن به هر گونه وسیله‌ی عمومی به راه افتادیم.» ص۳۲۵
 «برای یافتن اتوبوس نیم روزی در شیراز ماندیم. خود فرصتی بود برای دیداری دیگر با چند دوست.» ص۳۴۵
 «از جویم با کامیون نفت کش به جانب جهرم حرکت کردیم. نمی‌دانم چه صحبتی شد که آقای سنایی (راننده) این ضرب المثل شعری محلی را برایمان خاند. برای کسانی که دنبال فلکلور و ضرب المثل‌های محلی هستند یادداشت می‌کنم که از میان نرود:
روزی که روز روزش بود/ یک من و یک چارک چک و پوزش بود» ص۳۸۰
توی کتاب گلگشت در وطن سفرنامه‌ی مستقلی از سفرهای با پای پیاده‌ی ایرج افشار نبود. سفر اولش به سیستان و بلوچستان در سال ۱۳۳۳هست که اصلن به آن حوالی جاده‌ای وجود نداشته است و او به همراه استاد ابراهیم پورداوود از ارتش کمک گرفته بودند و با ماشین‌های ارتش به سیستان و بلوچستان رفته بودند. ولی چند جایی به سفرهای با پای پیاده‌اش هم اشاره می‌کند و این اشاره کردن‌هایش هم عجیب یادگرفتنی‌اند (برای خاندن سفرهای با پای پیاده‌ی ایرج افشار باید به سراغ مجله‌ی بخارا رفت و در آرشیوش گشت و مثلن خاطره‌ی هوشنگ دولت آبادی از پیاده گردی‌هایش با ایرج افشار و منوچهر ستوده را خاند)...:
 «بیست و چند سال پیش که پیاده با منوچهر ستوده و احمد اقتداری و علیقلی جوانشیر میان سیلاب و باران بی‌امان دو روزه از شاهرود به آن دهکده (زیارت) رسیده بودیم...» ص۳۰۷
البته ایرج افشار خانواده‌ای متمول داشته. از‌‌ همان اول برای مسافرت‌هایش ماشین زیر پایش بوده. ماشین‌هایی که بتواند با آن‌ها جاده‌های خاکی و صعب العبور ایران را بنوردد. ولی وابسته به ماشینش نبود. به هر وسیله‌ای که می‌شد می‌رفت... با پای پیاده. با اتوبوس. با مینی بوس. با کامیون نفت کش...
 «این سفر دلاویز با پنج مینی بوس، چهار وانت، سه اتوبوس، دو کامیون، یک تانکر نفت، یک کامنکار در بیابان‌ها و آبادی‌ها انجام شد.» ص۳۹۶
خاطره‌ی اولین ماشین زیر پایش هم (از جهت اینکه همسر آدم باید چگونه باشد!) خاندنی است:
 «در سال ۱۳۳۷ همسر فقیدم از ماهیانه‌ای که پدر بزرگوارش به او لطف می‌کرد فولکس واگنی به هفت هشت هزار تومان خرید. من رانندگی یاد گرفتم و از نوروز سال ۱۳۳۹ که مدرسه‌ها و دانشگاه تعطیل و هوا مساعد می‌بود دو هفته را در جنوب یا شمال ایران می‌گذراندیم...» ص۱۵
۶- رفاقت‌های ایرج افشار:
 «در بردسکن به دیدن محمود ضرغامی و پدر بزرگوارش رفتیم. می‌خاستم آگاه شوم آیا در آبادی است یا برای تحصیل دانشگاهی به مشهد رفته است؟ این جوان علاقه‌مند به زبان‌شناسی را چهار سال پیش که با اقتداری و جهانداری از اینجا می‌گذشتیم شناختم و واقعه این طور اتفاق افتاد:
اوایل شب یکی از ایام آذر ماه بود. راه‌های درازی را کوبیده بودیم و به اینجا رسیده بودیم. می‌خاستیم راه را تا سبزوار در دل شب تاریک و در این راه ناشوسه ادامه دهیم. پس از جاده منحرف شدیم و به این آبادی وارد شدیم تا درست از راه و چاه مطلع شویم. چراغ دکانی باز بود. پیاده شدم و به دکان وارد شدم. جوانی پشت پاچال نشسته بود و کتاب می‌خاند. پس از پرسش درباره‌ی نام آبادی و مقدار راه، پرسیدم چه کتابی است می‌خانید. گفت زبان‌شناسی. متعجب شدم. گفتم مگر شما به این رشته علاقه مندید. گفت بله می‌خاهم کنکور بدهم و به تحصیل در این رشته بپردازم. ازو نام یکی دو کتاب را که در این رشته به یادم بود پرسیدم. با هوشمندی گفت. خودش گفت حالا شب است بفرمایید خانه. از او به یک اشارت از ما به سر دویدن. به رفقا گفتم این جوان ما را به ماندن در اینجا دعوت می‌کند. شاد شدند. کور از خدا چه می‌خاست دو چشم بینا. به خانه‌ی دلپذیری که متعلق به پدرش بود وارد شدیم. کرسی جانانه و مرتبی در اطاق بود. جاجیم زیبایی بر آن افتاده بود و سینی مدوری بر سر آن گذاشته شده بود. شامی شاهانه مهیا کردند. خوردیم و خابیدیم. بامداد هم کیسه‌ای انار همراه ما کردند. این بود حکایت دوستی ما.» ص۱۱۴

 ایرج افشار در جوانی

۷-آدم‌هایی هستند که سفر با تورهای مسافرتی را ترجیح می‌دهند. در تورهای مسافرتی همه چیز پیش بینی شده است. معلوم است که کجا می‌روی و چند ساعت در راهی و کی برمی گردی و چی می‌خوری و کجا می‌خابی. هیچ چیز غیرمترقبه‌ای وجود ندارد. این تورهای مسافرتی معمولن هم به جاهایی می‌برند که گل درشت‌اند. جاهایی که معمولن آدم‌ها اطلاعات عمومی خوبی در موردشان دارند و ندیده هم می‌توانند خیلی جزئیات در موردشان بگویند. تورلیدر‌ها هم اطلاعات ویکی پدیایی بسته بندی شده در طی سفر ارائه می‌دهند. خطرپذیری مشتریان تورهای مسافرتی به صفر میل می‌کند و احساس امنیتشان به بی‌‌‌نهایت. البته مسافران این تور‌ها می‌توانند در جمع‌های خانوادگی غمپز در کنند که به فلان جای ایران رفته‌ایم و مثلن قلعه رودخان و ماسوله را دیده‌ایم. یک ویژگی دیگر هم دارند این تورهای مسافرتی. مسافران این تور‌ها کمترین برخورد را با مردمان بومی دارند و خیلی هنر کنند چهار تا سوغاتی بخرند و چهار تا عکس با لباس محلی بیندازند و ذوق کنند... کمترین نگرانی و کمترین اصطکاک و کمترین زمان. چه قدر مسافرت با این تورهای مسافرتی سفر‌اند!

ولی حقیقتی که وجود دارد سفر چیز دیگری است. ایرج افشار راه می‌افتاد و آبادی به آبادی می‌رفت. آرام آرام. به دنبال ندیده‌ها بود. یک دفترچه‌ی بی‌شیرازه‌ی طویل داشت که به محض رسیدن به هر شهر آن را می‌داد به همسفر‌ها. توی دفترچه اسم شهر‌ها را ثبت کرده بود به همراه آشنایی که در آن شهر داشت و شماره‌ی تماس. همسفر‌ها می‌گشتند و می‌گفتند که آقای فلانی. ایرج افشار زنگ می‌زد به دوستی که در سفرهای قبل در آن شهر پیدا کرده بود یا بیشتر اوقات سرزده می‌رفت سراغ آن دوست که من دوباره آمده‌ام... و این دوستان سرشار از فایده بودند...

 «اگر انجم روز نگفته بود از دیدن برکه‌ی دریا دولت محروم می‌شدیم. پیش از این سه بار از کنگ گذر کرده بودم و آنجا را ندیده بودم. فهمیدم نوع من اگر در ولایات و آبادی‌ها، آشنای آگاه نداشته باشد کلید آبادی‌ها را در دست نخاهد داشت. سعادت من این است که دوستان از نوع انجم روز همه جا دارم»... ص۸۴

خاندن این وبلاگ نشان می‌دهد که این دوستان ایرج افشار در دورافتاده‌ترین نقاط ایران چه ارادتی نسبت به او داشته‌اند: @@@

اما ایرج افشار این دوستان را از کجا می‌جسته؟ از‌‌ همان اولین سفر‌ها که این دوستان را نداشته. به تدریج و طی سالیان به این رفقا رسیده بوده. این حکایت از سفر سال ۱۳۷۵ به ابرقو و یزد و فارس و یاسوج روح پرسشگر و چگونه یافتن این دوستان سرشار از فایده را به خوبی نشان می‌دهد:

 «در ارسنجان پی دانایی می‌گشتیم که از گذشته‌ی شهر بشنویم و بتوانیم به درون درهای بسته دست بیابیم. در مدرسه‌ی سعیدیه بسته بود و کتیبه‌ی قدیمی سر در آن به پارچه‌ی اعلانی پوشانده شده بود که مانع خاندن آن بود. در مسجد جامع هم بسته بود و از خادمش خبری نبود. به تلفن خانه رفتم و جویای دوستی شدم که نامش را می‌دانستم. هنرمند و خوشنویس ارسنجانی است. معلوم شد به شیراز هجرت کرده است. ناچار از کارمند گرامی تلفن خانه پرسیدیم آیا زا آقایان دبیران ادبیات و تاریخ و جغرفیا کسی را می‌‌شناسی که بتواند به ما کمک کند. گفت بلی. آقای اکبر اسکندری. تلفن زد ولی او نبود. اما برادرش با تلفن با من صحبت کرد و گفت‌‌ همان جا باشید تا من بیایم. آمد. درس خانده و قبرلق و خشو برخورد بود. سوارمان کرد و به خانه برد. پدرش که از بزرگان شهر است (محمداسماعیل اسکندری) به مهربانی تمام ما را پذیرفت. گفت بنشینید فرزندانم خاهند آمد. مردی دیدم گرم و سرد روزگار چشیده، پخته و سراسر مغز. از هر دری سخن گفت. معلوم شد دکتر محمدحسین اسکندری استاد دانشگاه شیراز که با ما دوست بود و در کنگره‌های تحقیقات ایرانی شرکت می‌کرد و با هم مکاتبات داشتیم پسرعموی ایشان بوده است در گذشته و در همین ارسنجان به خاک رفته است... این را هم بنویسم که آن مرد محترم تلفنچی که این خاندان گرامی را به ما شناساند خود از تیره‌ی اسکندری بود...» ص ۲۲۸

۸- محل اسکان در سفر

 «-در این سال‌ها یکی از مشکلات ما در سفر موضوع محل اقامت است. شما که این همه به سفر می‌روید در کجا اقامت می‌کنید؟

-سوال خوبی است. عرض کنم که چند نوع بوده است. یک نوع به صورت رسمی است که اگر پولی باشد و هتلی باشد، خوب می‌رویم و اقامت می‌کنیم. نوع دیگر اینکه آدم طبیعتن از راه همین کاغذ و قلم و نوشتن و صحبت کردن، کم و بیش، دوستانی در شهرهای کوچک پیدا می‌کند. هر‌گاه در سفر گذرش به آنجا‌ها افتاد در منزل آن‌ها اقامت می‌کند. اما نوع دیگری هم علاوه بر این دو نوع هست. فرض کنید آدم شب برسد به یک آبادی که فقط ده خانوار جمعیت دارد. هیچ دکانی هم وجود ندارد. چه کار می‌شود کرد؟ ناچار به خانه‌ای وارد می‌شویم و می‌گوییم سلام علیکم. ما اینجا گرفتار شده‌ایم، می‌فرمایید چه کار کنیم؟ صاحبخانه با خوشرویی می‌گوید بفرمایید. در هر حال لحافی، پتویی، شمدی چیزی دارد. به هر صورت باید با آن زندگی ساخت. می‌رویم داخل و نانی، ماستی، پنیری، هر چه دارد (ماحضر) می‌آورد. اما از صحبت با اوست که آدمی لذت می‌برد و می‌تواند اطلاعات به دست آورد. برای من مثل آموزشگاه است. هرگز جزوه‌ی اداره یمیراث فرهنگی آن قدر نمی‌تواند به من کمک کند تا از راهی که رد می‌شوم بتوانم فلان قلعه را پیدا کنم. نه، بلکه باید از این مردی که شب را در خانه‌اش به صحبت می‌گذرانم بپرسم که آیا از اینجا‌ها خرابه‌ای دیدنی هست؟ ولی تا این حرف را می‌زنم، می‌گوید دنبال گنج آمدید؟ می‌گویم والله بالله نه.

- در این نوع سفرها‌گاه پیش می‌آید که شب در جایی در بیابان بخابید؟

-بار‌ها این کار را کرده‌ایم. همیشه پتویی، لحافی، چیزی همراه‌مان بوده با‌‌ همان و به ناچار کنار سنگی خابیده‌ایم. این مهم نیست. آن‌هایی که به این قصد سفر می‌کنند، نباید اصلن دنبال این فکر باشند که جایی هست یا نیست. با این فکر نمی‌شود سفر بیابانی کرد. البته اگر کسی با زن و بچه بخاهد سفر کند، آن چیز دیگری است. ناگزیر باید رفاه و آسایشی فراهم باشد...» ص۶۰۵


ادامه دارد...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۱ ، ۱۴:۲۰
پیمان ..

برادران امیدوار

۱- «سرانجام یکی از راهنما‌ها اشاره کرد که به محل قبیله‌ی تاتویان نزدیک شده‌ایم. داستان کشته شدن ۵ سفیدپوست که دو سال پیش به این منطقه آمده بودند بر وحشت ما افزود. برای شناسایی محل، ۲راهنما را به همراه هدایایی مثل نمک و کبریت و شکلات به آنجا فرستادیم. ما نمی‌خاستیم یکدفعه به سمت آن‌ها برویم، شوخی نداشتند. حتمن ما را می‌کشتند. با اینکه رییس قبیله تازه همسر خود را به خاطر گزیدگی مار از دست داده بود، اما خوشبختانه هدایا به چشمش بسیار زیبا و گرانب‌ها آمد و برای همین، دستور داد راه را به رویمان باز کنند. ما ۵۰۰کیلو بار داشتیم که ۵۰کیلویش نمک بود. چون برای بومی‌ها که نمک گیرشان نمی‌آمد، مهم بود.
در آنجا خبری از دهکده نبود. تنها یک خانه‌ی خصیری خیلی بزرگ بود که ۱۲خانوار به راحتی در آن زندگی می‌کردند. زندگی، مرگ، عشق و زناشویی این قبیله، همه و همه در این خانه که مالوکا نام داشت انجام می‌شد. آتشی که هرگز خاموش نمی‌شود، داخل مالوکا دیده می‌شد که همه‌ی افراد قبیله از آن استفاده می‌کردند...»
 (سفرنامه‌ی برادران امیدوار/ سفر به جنگل‌های آمازون)

برادران امیدوار

۲-عیسی امیدوار و عبدالله امیدوار، دو برادر پژوهشگر پرشور ایرانی در سال ۱۳۳۳ با همتی پولادین عـزم کردند تا جهان را با تمامی پیچیدگی‌هایش بکاوند. در آن دوران که امکانات سفر قابل مقایسه با جهان امروز نبود آن‌ها سفر خود را به وسیله دو موتورسیکلت و با سرمایه‌ی ۱۸۰دلار [!] از تهران به سوی مشهد و سپس مشرق زمین آغاز کردند.
در این ماجراجویی منـحصر به فرد در تاریخ ایران بـرادران امـیـدوار از صحراهای سـوزان آفـریقا تاجنـگلهای انبوه آمازون، در سال ۱۳۳۷ به قطب شمال و زندگی با افراد اسکیمو در دشوار‌ترین شرایط جوی، در سال ۱۳۴۵ در سفر پر حـادثه دیگری، اولین افراد آسیایی بودند که به اتـفاق گروه علمی کشور شـیلی سفر به ششمین قاره سرسخت جهان، قطب جنوب راتجربه کردند. همچنین قاره استرالیا و سراسر خشکیهای سیاره ما را در نوردیدند و زندگی با ابتدایی‌ترین انسانهای خـطرناک مختلف جهان را در سخت‌ترین شرایط اقلیمی به تحقیق و مطالعه پرداختند.
نخـستین سفر این دو بـرادر ۷ سال به طول انجامید و در سال ۱۳۴٠ به مـیهن بازگشتند. اما بیش از سـه ماه نگذشت که بار دیگر جذابیتهای پر راز و رمز سیاره و شوق آشنایی دوباره با آداب و رسوم، تفاوت‌ها و شباهت‌های فرهنگی اقوام و ملل گوناگون آنان را به سفر بزرگ دیگری رهنمون ساخت.
در این مرحله دوم به وسیله اتومبیل سیتروئن ۲ سیلندر از طریق کویت و عربستان سعودی رهسپار قاره آفریقا شدند و بار دیگر به مدت ۳ سال به جستجو و اکتشاف پرداختند.
حاصل این سفرهای پر مخاطره عکس‌ها، فیلمهای مستند، اشیاء و لوازم مربوط به زندگی قبایل و اقوام گوناگون در این مـوزه بازتاب دهـنده غنا، پیـچیدگی و گـونه گونی فرهـنگهای بشری است که بر عـظـمت و گسـتردگی کار بـرادران امیدوار نیز گواهی می‌دهد. «
(از ستون زندگینامه‌ی برادران امیدوار در سایت اختصاصیشان)

ایرانگردی های برادران امیدوار 

۳-یکی از معدود موزه‌هایی که به عمرم رفته‌ام و از دیدنش خمیازه نکشیده‌ام و زود راهم را نکشیده‌ام بروم،موزه‌ی برادران امیدوار بوده. موزه‌ای کوچک و جمع و جور در کاخ سعدآباد. در جوار کاخ سبز رضاشاهی.‌‌ همان حیاط موزه و موتورسیکلت‌ها و سیتروئن ۲سیلندری که برادران امیدوار در ۱۰سال با آن‌ها گوشه گوشه‌ی جهان را رفتند و دیدند، حس ماجراجویی آدم را به طرز خوشایندی قلقلک می‌دهد. موزه کوچک است و پر است از عکس‌های عجیب و غریب قبایل بدوی آفریقا و استرالیا و آمریکا و اسکیمو‌ها و هزار جور آدم دیگر. پر است از یادگاری‌های سفرهای مختلف برادران امیدوار. یک سالن دیگر هم دارد که بعد‌ها فهمیدم در آن سالن فیلم‌ها و اسلایدهای سفرهای پرخطر و خارق العاده‌ی این ۲برادر را نشان می‌دهند. البته آن روز که رفتیم به ما چیزی نشان ندادند!
چیزی که وجود دارد این است که این ۲برادر از آن آدم‌های یادگرفتنی روزگار هستند. از آن آدم‌ها که دیدن موزه‌شان برای هر بچه‌ی ابتدایی به نظرم واجب است. از آن آدم‌ها که زندگی نامه‌شان باید یکی از درس‌های کتاب‌های درسی ابتدایی یا دبیرستان باشد. مثلن همین شروع سفرشان. عبدالله امیدوار در مصاحبه با بی‌بی سی گفته بود که: ما سفر خودمون رو مثل یه کمپانی عظیم شروع کردیم، یعنی قبل از حرکت در سال ۱۹۵۴ یه برنامه چهار ساله درست کردیم و اون رو اجرا کردیم.
یعنی چه کردند؟
اول از ایران شروع کردند. عضو گروه کوهنوردی باشگاه نیروراستی شدند و خیلی از قله‌های ایران را فتح کردند. قله‌های سهند و سبلان، دماوند از جبهه شمالی (دره یخ آر، تخت سلیمان، علم کوه از جبهه شمالی و جنوبی)، غار ظالمگاه طالقان، زایل در ابهر- از جاهایی بود که آن زمان این دو برادر به همراه دیگر اعضاء باشگاه فتح کردند... بعد از این سفرهای این دو برادر با دوچرخه‌ی کورسی به نقاط مختلف ایران شنیدنی است:

» در سال ۱۳۳۰ ه. ش عیسی امیدوار پا در رکاب با دوچرخه کورسی ۲۶ Pejout) که آن را خریداری و به جهت سهولت در سفر و راحتی حرکت، دنده دار نمود به سوی کشورهایی چون ترکیه، سوریه، عراق حرکت نمود. عیسی سفر خودرا به سمت غرب و شمال غرب ایران شروع و پس از پشت سر گذاشتن شهرهائی چون میانه، تبریز، خوی، مرند به مرز بازرگان رفت. مرز بازرگان در آن زمان بسیار کم تردد بود و برای کارکنان گمرک ایران دیدن یک نوجوان تنها و دوچرخه سوار بسیار جالب و باور نکرنی و غیر منتظره بود (که بخواهد چنین مسافتهایی را با دوچرخه سیر کند). عیسی پس از خداحافظی و تشکر از ماموران گمرک ایران وارد شهر «ارزه الروم» در ترکیه گردید.... در اواخر شهریور ماه در حالیکه بارش برف و باران بسیار زیاد و هوا سرد بود گردنه معروف «سیواس» را تا آنکارا طی کرد. در آن زمان کلیه راههای ترکیه شوسه بود به جز راه باریک و آسفالت که آنکارا را به استانبول متصل می‌نمود. پس از ۲۰ روز سیر و سیاحت در شهر استامبول به سمت جنوب ترکیه سفرش را ادامه داد تا به کشور سوریه رسید. اولین شهری که در سوریه دیدن نمود حلب بود و پس از آن به دمشق رفت. در آنجا با یک تاجر ایرانی آشنا شد و حدود یک هفته مه‌مان او بود... پس از پشت سر گذاشتن چند شهر سوریه به عراق و شهر بغداد رسید. در بغداد مه‌مان مدرسه ایرانیان مقیم بغداد گشت پس از زیارت و بازدید از شهرهائی چون کربلا، سامراء، و نجف و... از طریق مرز خسروی وارد ایران گردید و پس ار طی نمودن مسیر کرمانشاه، همدان، قزوین به تهران رسید و مورد استقبال مردم قرار گرفت و سفر ۴ ماهه با دوچرخه به پایان رسید. عبدلله نیز در سال ۱۳۳۱ ه. ش پس از گذشت ۶ ماه از سفر عیسی به همراه دوستش با دوچرخه از تهران به سمت شمال و خراسان حرکت نمودند و با عبور از حاشیه کنار کویر لوت، بیرجند، قائن، زاهدان به بندرعباس رفتند و سپس به سمت غرب ایران، همدان، اراک و.... در ‌‌نهایت به تهران رسیدند. «
تازه بعد از همه‌ی این‌ها بوده که این دو برادر در سال ۱۳۳۳عازم سفر به دور دنیا می‌شوند...
موزه‌ی برادران امیدوار با یک فروشگاه کوچک تمام می‌شود. فروشگاه محصولات فرهنگی حاصل از سفرهای این دو برادر. سی دی‌های فیلم‌ها و اسلاید‌هایشان. کتاب سفرنامه‌شان. سی دی موسیقی ملل و...
۴-همه‌ی این‌ها را گفتم برای اینکه بگویم ویرایش جدید سفرنامه‌ی برادران امیدوار ۲-۳ماه است به بازار آماده است. مجموعه‌ی سفرنامه‌های خاندنی آن‌ها به علاوه‌ی عکس‌های گوناگون این سفر‌ها. مجله‌ی همشهری سرزمین من، در هر شماره یک متن ۳-۴صفحه‌ای از سفرنامه‌شان چاپ می‌کند و عجیب این سفرنامه خاندنی است و عجیب دیدن عکس‌ها و شرحشان می‌چسبد. از توصیف مجسمه‌ی بودا در بامیان تا خاستگاه شیرازی مسلمانان زنگبار تانزانیا. از آدمخارهای جنگل‌های آمازون تا بدوی‌های لخت و پتی استرالیا و... حالا کتاب که با ویرایش جدید و اضافه شدن عکس‌های جدید کامل‌تر شده به بازار آمده. قیمتش ۳۰۰۰۰تومان است و گران. خاستم بگویم خریدنش واجب است...
۵-دو تا خبر این اواخر بدجور اذیتم کرده. یکی این خبر:
محدودیت‌های جدید برای تورهای خارجی

و یکی هم این خبر:
ارز مسافرتی برای مسافران خارجی حذف شد

تمام پی آمد‌ها و حرف‌های این دو خبر واضح و مشخص است. حکومت یا دولت یا افرادی و یا هر ننه قمری که هستند دلشان نمی‌خاهد مردمی که زیر دستشان هستند در "معرض دیگران" قرار بگیرند. در معرض دیگران قرار گرفتن یعنی دیدن آدم‌های دیگر، دیدن شیوه‌های دیگری از زندگی، شنیدن و لمس کردن گونه‌هایی دیگر از بودن، یعنی زیاد شدن چیزی به اسم وسعت نظر و خیلی چیزهای دیگر...
منصور ضابطیان جایی در کتاب "مارک و پلو"یش می‌گوید: "جوان‌های ایرانی یا اهل سفر نیستند یا اگر هم باشند گرفتن ویزای اروپا برایشان مشکل است و از آن گذشته حس ماجراجویی و کشف جاهای ناآشنا در آن‌ها کمتر است. به این مساله باید مسائل اقتصادی را از یک طرف و تلقی ما از مسائل اقتصادی را هم از طرف دیگر اضافه کرد. درست است که وضعیت بد اقتصادی باعث می‌شود پولی برای سفر باقی نماند، اما فراموش نکنیم که ما بیش از جوانان دیگر نقاط دنیا درگیر تجملات هستیم. برای یک جوان استرالیایی یا ژاپنی یا انگلیسی، رفتن به سفر مهم‌تر از داشتن موبایل است. اغلب جوان‌های ما یک میلیون تومان پول موبایل می‌دهند و فقط گوشی‌‌هایشان می‌تواند همه‌ی زندگی یک جوان اروپایی را بخرد و آزاد کند. اما پایشان را از شهرشان بیرون نگذاشته‌اند. آن‌ها ترجیح می‌دهند به جای کشف سرزمین‌های دیگر برای دوستانشان اس‌ام اس‌های بی‌مزه بفرستند.» (مارک و پلو/ منصور ضابطیان/ ص۴۷)
فکر می‌کنم این گونه محکوم کردن‌های ضابطیان دیگر محلی از اعراب ندارد و والیان اجازه ی هیچ کار دیگری را نمی دهند... والیانی که ولی و صاحب اختیار مایند گویا...گویا...

۶-از عبدالله امیدوار در مورد استقبال مسئولین آن از زمان ایران در مورد سفر‌هایشان پرسیده بودند گفته بود: «چون ما اولین جهانگردان ایرانی بودیم، هیچ کسی حرف ما رو باور نمی‌کرد که دو نفر بتونن همچین برنامه‌ای اجرا بکنن! خوشبختانه چون داخل باشگاه نیرو و راستی بودیم، رئیس باشگاه ما رو به اولیای اون موقع معرفی کرد و یادمه اونقدر از برنامه ما تجلیل کردن که ما درست یه هفته قبل از حرکت، به کاخ سعدآباد رفتیم و شاه می‌خواست شخصاً برنامه ما رو تحلیل و تجزیه کنه و می‌خواست بدونه که آیا تجهیزات کافی داریم یا نه! اونجا رفتیم و یه نمایشگاه کوچک توی باغ سعدآباد درست کردیم و توی همون باغ چادر زدیم و حتی کیسه خوابمون، موتور‌ها و دستگاه‌های دوربین فیلم برداری و عکاسی رو نمایش دادیم!»
«هیچ وقت یادم نمی‌ره، شاه گفت اگه به کیلومتر شمار موتور زیاد نگاه کنین ممکنه خودتون رو به کشتن بدین! پس بهتره که یه دستمال روی اون بکشین که زیاد بهش اهمیت ندین! شما باید آهسته برید تا به هدف خودتون برسین. وقتی بیست و یک ساله بودیم تهران رو ترک کردیم در حالی که هزاران نفر از فامیل و دوستان ما رو به بدرقه می‌کردن ایران رو ترک کردیم.»

...

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۱ ، ۲۱:۴۰
پیمان ..

و امروز که یکشنبه بود، صبح، پیرمردی سوار اتوبوس شد که برای جا کردن خودش در میان جمعیت به هم فشرده‌ی اتوبوس، ملت را قلقلک می‌داد. با انگشت‌هایش زیر بغل و شکم مردم را قلقلک می‌داد و ملت در آنجای محدود کش و قوس می‌رفتند و بعضی هر هر می‌خندیدند و می‌گفتند آقا چه کار می‌کنی و او جلو‌تر می‌آمد. پیمانی که من باشم هم از قلقلک‌هایش بی‌نصیب نماندم و با یک قلقلک قدمی عقب رفتم و او توانست میله‌ی اتوبوس را تصاحب کند...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۶:۱۵
پیمان ..

می‌گفت یکی از شاگردهای خیلی خوبش ایرانی بوده و دانشگا تهران درس می‌خانده. از‌‌‌ همان موقع توی فکرش بوده که یک بار بیاید ایران و دانشکده فنی را ببیند...

با کتاب ترمودینامیکش خیلی حال کرده بودم. به بهترین شیوه و با بهترین نظم و ترتیب مطالب ترمودینامیکی را نوشته بود. سگش می‌ارزید به کتاب‌های ترمودینامیک ون وایلن و شاپیرو و ون نس. با آنکه وضع زبانم افتضاح است ولی کتابش را می‌توانستم به زبان اصلی بخانم. بس که ساده و واضح و روشن نوشته بود. همیشه پیش خودم فکر می‌کردم این دقیقن‌‌‌ همان چیزی است که از یک متن علمی انتظار می‌رود. روشن، واضح و آسان فهم. پیش خودم می‌گفتم کسی که این کتاب را نوشته نوشتن بلد بوده. چیزی از ادبیات سرش می‌شده... نقل قول تحسین‌هایی که اساتید مختلف مکانیک از کتابش کرده بودند و جایزه‌هایی که برده بود هیچ کدام بیراه نبودند.

ساعت ۲بود که رفتیم توی امفی تئا‌تر دانشکده. آمفی تئا‌تر گوش تا گوش پر شده بود. همه منتظر پروفسور چنگل بودند.

با ۱۰دقیقه تاخیر برنامه شروع شد. دکتر اشجعی روی سن رفت و یک معرفی از دکتر چنگل ارائه داد. به زبان انگلیسی البته. بعدش هم خود استاد اعظم آمد روی سن و شروع به حرف زدن کرد. چیز زیادی نمی‌فهمیدم. فقط انگلیسی را با لهجه‌ی ترکی حرف می‌زد و این برایم جالب و عجیب بود. نویسنده‌ی یکی از بهترین کتاب‌های ترمودینامیک دنیا به زبان انگلیسی و استاد دانشگاه نوادا و این لهجه‌ی ترکی... یونورسیتی را می‌گفت یونیورسوتی... (اهل ترکیه است خب...) بعد هم لکچرش را شروع کرد. بازده انرژی به عنوان یکی از منابع انرژی. موضوعش ساده بود. اسلایدهایی که از لپ تاپش برایمان نشان می‌داد خلاصه و همراه با مثال‌ها نمودارهای انرژی امریکا و کلی آمار و ارقام بودند.
یک جایی اول لکچرش باحال بود. وقتی دید غریب به اتفاقمان مثل بوق نگاهش می‌کنیم پرسید انگلیسیم خوبه؟ اگر راضی نیستید به ترکی براتون توضیح بدم!
خلاصه یک ساعتی حرف زد. وسطش بعضی‌ها سیخکی به حرف‌هایش گوش می‌دادند بعضی‌ها هم بی‌خیال تقلا برای فهمیدن کلمه‌های انگلیسی شده بودند و چرت می‌زدند. لکچرش اما ساده و قابل فهم بود. در مورد لزوم صرفه جویی در مصرف انرژی و راه حل‌ها و انرژی‌های پاک و... کلی هم از ایران و ترکیه و کارهایی که باید بکنند حرف می‌زد.
بعد از پایان حرف‌هایش نوبت فوران احساسات بچه‌ها بود. فرت و فرت عکس گرفتن. کتاب ترمودینامیک آوردن و امضا گرفتن. چند تا از بچه‌ها هم رفته بودند تو کار زدن مخش برای دادن ریکام و اپلای... چیزی که جالب بود لبخند ملیحی بود که همیشه روی لب‌های دکتر سنجل نشسته بود. وقتی کسی با او حرف می‌زد او تمام دقتش را روی حرف‌های او متمرکز می‌کرد. بعد وقت جواب دادن با تمام وجود سعی می‌کرد همه چیز را توضیح بدهد. اصلن جوگیر نبود که دوروبری‌ها دارند او را با انگشت به هم نشان می‌دهند و ازش عکس می‌گیرند. هیچ. ملول و بی‌حوصله هم نمی‌شد. لبخند ملیحش فوق العاده بود...

ساعت ۴بود که پس از چند ساعت حضور در دانشکده‌ی مکانیک سوار پرادوی یکی از بچه‌های دکترا شد و رفت. با یادگاری دیوان نفیس حافظی که دانشکده بهش داده بود و‌‌‌ همان لبخند ملیح پرحوصله‌اش...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۰ ، ۱۸:۴۸
پیمان ..
ای بی سی آفریقا- ساخته ی عباس کیارستمی-جاده های اوگاندا
ماشین‌ها و جاده‌ها... یکی از عناصر تکرارشونده‌ای که توی فیلم‌های عباس کیارستمی به شدت توجهم را جلب کردند همین‌ها بودند. نقش بسیار مهم و پررنگ ماشین‌ها و جاده‌ها در فیلم‌های عباس کیارستمی. توی فیلم‌های عباس کیارستمی ماشین‌ها نقشی فرا‌تر از یک وسیله‌ی نقلیه پیدا می‌کنند. جاده‌ها مهم‌اند. جاده‌ها تنها راه‌های ارتباطی بین دو شهر یا دو نقطه نیستند. جایی هستند برای کنکاش و به عمق رفتن. جاده‌ها انگار آفریده شدن برای جست‌و‌جو و کشف کردن.
زندگی و دیگر هیچ-عباس کیارستمیباد ما را خاهد برد- عباس کیارستمی
توی «زندگی و دیگر هیچ» ماشین شخصیت اول داستان یک رنو ۵قراضه است که می‌افتد توی جاده‌های خاکی تا خبری از بابک احمدزاده بیابد. جاده‌هایی خاکی، پر دست انداز و خراب پس از یک زلزله. و عبور همین رنو ۵قراضه از آنجاده‌های خاکی است که پیام‌های ادامه‌ی زندگی را به تماشاگر فیلم انتقال می‌دهد. مردی که توی آن هیروویری کاسه توالت خریده کنار‌‌ همان جاده‌ی خاکی است و امیدش به زندگی را توی دیالوگی که توی ماشین اتفاق می‌افتد بروز می‌دهد. تمثیل خیلی مهم زلزله مثل یک گرگ می‌ماند را هم توی‌‌ همان ماشین بیان می‌کند.
اصلن توی فیلم‌های کیارستمی آدم‌ها حرف‌های مهمشان را توی ماشین وقتی کنار هم نشسته‌اند و توی جاده‌اند به هم می‌گویند. توی «زیر درختان زیتون» حسین آقا راز دل و عشق دیرینه‌اش به طاهره را وقتی سوار پاترول محمدعلی کشاورز است برای او بیان می‌کند. قصه‌های عشق و عاشقی‌اش را توی‌‌ همان پاترول تعریف می‌کند. یکی از سکانس‌های به شدت جالب فیلم وقتی است که دستیار کارگردان با نیسانش می‌‌اید و کنار پاترول می‌ایستد. حسین توی پاترول نشسته است و طاهره توی نیسان. در فاصله‌ای بسیسار کم از هم... حسین تشنه‌ی یک نگاه طاهره است و طاهره نگاهش را دوخته به کف ماشین...
یا فیلم «طعم گیلاس» شاهکار عباس کیارستمی که تمام آدم‌ها همه‌ی آن حرف‌ها را وقتی می‌زنند که سوار ماشین شخصیت اول فیلم می‌شوند...
یا فیلم «باد ما را خاهد برد»... آن صحنه‌هایی که بهزاد سوار بر ترک موتور آقای دکتر روستا می‌شود و از جاده‌ی خاکی می‌روند... در آنجا ماشین نیست. موتور است که محملی می‌شود برای پیش رفتن در جاده‌ها و گفتن و شنیدن حرف‌های مهم...
نکته‌ی دیگری هم که وجود دارد میل وافر عباس کیارستمی به فیلمبرداری از داخل ماشین است. صحنه‌های فیلم «زندگی و دیگر هیچ»، تصویرهایی که از شیشه‌ی عقب ماشین و همچنین شیشه‌ی جلوی ماشین نشان می‌دهد. عباس کیارستمی این میل وافرش را حتا توی مستندهایی که می‌سازد هم اعمال می‌کند. مثلن فیلم مستند «ای بی‌سی آفریقا» که در مورد آفریقا و ایدز و کودکان آفریقایی است پر است از صحنه‌هایی که کیارستمی دوربینش را توی ماشین روشن کرده و از جاده و مناظر اطرافش و مکان‌هایی که ماشین می‌رود فیلم گرفته است.
اوج این علاقه‌ی کیارستمی فیلم ۱۰ است. جایی که تمام فیلم در ماشین فیمبرداری شده و تمام دیالوگ‌های فیلم شامل گفت‌و‌گوهایی است که توی ماشین بین آدم‌ها اتفاق می‌افتد. گفت‌و‌گوهای با طعم زندگی، فریادهای آدم‌ها، دغدغه‌‌هایشان، ظلم و ستم‌هایی که دیده‌اند و...
وقتی فیلم‌های کیارستمی را نگاه می‌کنی، نگاهت به جاده‌ها و ماشین‌ها تغییر می‌کند. ماشین‌ها، برایت اتاق‌های خلوت متحرکی می‌شوند که رازهای مگوی آدم‌ها درشان از اعماق وجود به سطح می‌رسند و بیان می‌شوند، و جاده‌ها... چیزی فرا‌تر از یک راه آسفالته یا خاکی می‌شوند. نوعی زمان می‌شوند. باید جلو بروی، باید سعی کنی هر چه بیشتر در جاده جلو بروی، هر چه قدر جلو‌تر بروی بیشتر می‌فهمی... باید سعی کنی به انتها برسی... با تمام وجود باید بروی، حتا اگر ماشینت یک رنو ۵قراضه باشد، شاید به انتهای جاده نرسی، اما... هر چه قدر در جاده‌ها بیشتر پیش بروی بیشتر می‌فهمی... کیارستمی دیدگاه آدم به این دو معقوله را تکان می‌دهد...

مرتبط: عباس کیارستمی-1  - عباس کیارستمی-عباس کیارستمی-3

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۰ ، ۱۶:۵۸
پیمان ..
سه گانه‌ی زلزله. یا سه گانه‌ی کوکر. مجموع سه فیلم درخشانی که عباس کیارستمی در سال‌های ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۲ ساخته. «خانه‌ی دوست کجاست؟» در سال ۱۳۶۵. «زندگی و دیگر هیچ» در سال ۱۳۶۹. و «زیر درختان زیتون» در سال ۱۳۷۲. سه فیلمی که اگر بخاهم در یک کلمه توصیفشان کنم می‌گویم: «زندگی بخش». سه فیلمی که دیدنشان جایی از اعماق روحم را قلقلک داد و وقتی ثانیه‌های آخرشان به پایان می‌رسید حس می‌کردم خونی که در زیر پوستم جریان دارد به تلاطم افتاده و شوری در رگ هام دویده... هر سه فیلم جایی دور از هیاهوی شهر اتفاق می‌افتند. جایی پشت کوه‌ها. آن طرف رودبار و منجیل و رستم آباد. در پناه کوه درفک. در روستاهای کوکر و پشته...
 «خانه‌ی دوست کجاست؟» قصه‌ی بابک احمدپور پسرک هشت ساله‌ی روستای کوکر است که دفتر مشق بغل دستی‌اش را توی مدرسه اشتباهی برداشته و حالا می‌خاهد که دفترچه را به او برگرداند تا او هم بتواند مشقش را بنویسد. بدو بدو می‌رود روستای همسایه پشته تا خانه‌ی دوستش را پیدا کند، هی می‌رود و می‌گردد. می‌رود و می‌آید. دوباره. چند باره. سراغ آدم‌های گوناگونی می‌رود تا خانه‌ی دوست را پیدا کند. شب می‌شود. ولی او هنوز در جست‌و‌جوی خانه‌ی دوست است...
 «زندگی و دیگر هیچ»، ۵روز بعد از زلزله‌ی رودبار و منجیل است. یکی از عوامل فیلم «خانه‌ی دوست کجاست؟» نگران بابک احمد‌پور می‌شود. با پسر کوچکش از تهران بلند می‌شوند می‌روند به سمت رودبار و منجیل. می‌خاهند ببینند بابک طوریش شده یا نه. راه بندان است. جاده‌ی قزوین رشت بسته شده. با رنو ۵درب و داغانشان بی‌خیال جاده‌ی اصلی می‌شوند و از راه‌های فرعی راه می‌افتند به سمت کوکر تا ببینند بابک زنده است یا نه؟ توی راه خیلی چیز‌ها می‌بینند. به خیلی آدم‌ها و بچه‌ها و قصه‌ها می‌رسند. زلزله همه جا را ویران کرده. مرگ آدم‌ها... و زندگی که جریان دارد. زور زندگی از زور زلزله و مرگ بیشتر است. فیلم تمام می‌شود اما پدر و پسر فیلم بابک احمدپور را پیدا نمی‌کنند...
 «زیر درختان زیتون» یک سال بعد از زلزله را نشان می‌دهد و قصه‌ی آن از دل فیلم «زندگی و دیگر هیچ» بیرون می‌آید. یک قصه‌ی عاشقانه‌ی فوق العاده با طراوت. توی «زندگی و دیگر هیچ» یکی از سکانس‌ها که تویش مردی از ازدواجش در روز بعد از زلزله می‌گفت... سکانسی که اصلن دردسر ساخته شدنش به چشم نمی‌آمد... رابطه‌ی بین دختر و پسر روستایی که قرار بود دیالوگ‌های آن سکانس را بگویند. پسری که عاشق دختر است و دختر که به خاطر حضور پسر دیالوگ‌هایش را نمی‌گوید... سعی و تلاش‌های کارگردان برای وصال آن دو تا... قصه‌ی عاشقانه‌ی غریب و عجیبی بود... عاشقانه‌ای که چند سال پیش جزء صد فیلم تاریخ سینمای توصیه شده به تماشاگران در جشنواره‌ی تورنتوی کانادا انتخاب شده بود...
خانه ی دوست کجاست؟
چیزی که در سه گانه‌ی زلزله‌ی کیارستمی شدیدن جلب توجه می‌کند، در جست‌و‌جو بودن آدم‌های این فیلم هاست. قهرمان‌های این فیلم‌ها به دنبال چیزی‌اند. در جست‌و‌جو‌اند. بابک به دنبال خانه‌ی دوستش است، آقای خردمند در «زندگی و دیگر هیچ» به دنبال رد و نشانی از بابک احمدپور بعد از زلزله است، و حسین در «زیر درختان زیتون» به دنبال این است که از طاهره جواب بله بگیرد و به عشقش برسد... این آدم‌ها به دنبال زندگی‌اند. برای رسیدن سعی و تلاش می‌کنند. تکاپو دارند. رسیدن یا نرسیدن اهمیتی ندارد. چیزی که این سه فیلم را سرشار از شور زندگی می‌کند همین در جست‌و‌جو بودن آدم‌‌هایشان است. بابک در «خانه‌ی دوست کجاست؟» آخرش خانه‌ی دوست را پیدا نمی‌کند، آقای خردمند و پویا در «زندگی و دیگر هیچ» از بابک خبردار می‌شوند اما او را پیدا نمی‌کنند، فقط در زیر درختان زیتون است که حسین آخرش به مراد دلش می‌رسد... راه بین کوکر و پشته یک میان بر دارد. یک تپه‌ی بلند که راهی مالرو پیچ واپیچ از آن بالا می‌رود. این راه پرشیب و نفس گیر توی دو فیلم «خانه‌ی دوست کجاست؟» و «زیر درختان زیتون» تکرار می‌شود. نکتهی مهم این است که آدم‌های فیلم ازین سربالایی تند و نفس گیر به سرعت بالا می‌روند. کم نمی‌آورند. آن‌ها به دنبال چیزی هستند. و به خاطر همین در جست‌و‌جو بودن وانمی مانند...
پایان بندی دو فیلم «زندگی و دیگر هیچ» و «زیر درختان زیتون» هم جالب است. چند دقیقه‌ی آخر فیلم نماهای دور است. گویی کیارستمی به قصد می‌خاهد که تماشاگر فیلمش را از شخصیت داستانش جدا کند. سرنوشت قهرمانانش را به تماشاگر نشان می‌دهد. منتها از فاصله‌ای خیلی زیاد. انگار که می‌خاهد بگوید «آهای تماشاگر فیلم من، دیدی؟ انسانِ در جست‌و‌جوی زندگیِ فیلم من را دیدی؟ او همچنان به دنبال زندگی است... حالا دیگر باید ر‌هایش کنی... حالا دیگر نوبت توست...»
این سه فیلم به سه گانه‌ی زلزله شهرت پیدا کرده‌اند. یادآور زلزله‌ی سال ۱۳۶۹ رودبار و منجیل که ۵۰۰۰۰ کشته داشت... در فیلم «زندگی و دیگر هیچ» که وقایع آن درست ۵روز پس از زلزله اتفاق می‌افتد صحنه‌های زیادی از ویرانی‌های زلزله نشان داده می‌شود. اما تاکید کیارستمی بر زندگی و ادامه داشتن آن با وجود قدرت نابودگری زلزله است. آدم‌های داستان «زندگی و دیگر هیچ» قدرت مرگ را به سخره می‌گیرند، پیرمردی توی آن هیروویری می‌رود و کاسه توالت می‌خرد، پسری روز بعد از زلزله ازدواج می‌کند، مردی که کلی از خیشانش را از دست داده آنتن تلویزیون برای چادر‌ها نصب می‌کند تا بنشینند و فوتبال نگاه کنند... این شور زندگی...
اما این سه فیلم خوش ساخت و عمیق به سه گانه‌ی کوکر هم شهرت یافته‌اند. کوکر روستایی از توابع رستم آباد. در پناه کوه درفک. نکته‌ای که وجود دارد آدم‌هایی هستند که به کیارستمی انگ وطن فروشی می‌زنند. او را به خاطر فیلم ساختن در خارج از مرزهای ایران محکوم می‌کنند. انگار این آدم‌ها سه فیلم «خانه یدوست کجاست؟»، «زندگی و دیگر هیچ» و «زیر درختان زیتون» را ندیده‌اند. سه فیلمی که به جرئت می‌توانم بگویم نام تکه‌ای از خاک ایران به نام کوکر و شهرهای رودبار و رستم و آباد را جاویدان و ماندنی کرده‌اند...

مرتبط:
عباس کیارستمی-1  - عباس کیارستمی- - عباس کیارستمی-4

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۰ ، ۱۹:۱۱
پیمان ..
5-ساخته ی عباس کیارستمی
نقل است که عباس کیارستمی زمانی از کودکی خاسته بود که درفیلمش بازی کند. کودک که نمی‌دانسته کیارستمی یکی از مطرح‌ترین کار گردانان است به او گفت که آیا «خشایار مستوفی» را می‌شناسد؟ کیارستمی که اصلن تلویزیون نگاه نمی‌کرده جواب منفی می‌دهد. کودک به او می‌گوید که خشایار می‌تواند ۶۰ میلیون نفر را بخنداند ولی تو چه کار می‌توانی بکنی؟!
این فیلم «۵» را که دیدم به شدت با آن کودک همذات پنداری کردم. فیلمی به شدت خسته کننده، کسل کننده، اعصاب خردکن و بی‌معنا.
فیلم «۵» ۵تا اپیزود ۱۵-۱۶دقیقه‌ای دارد. همه‌ی اپیزود‌ها در ساحل دریا در آستوریاسِ اسپانیا فیلمبرداری شده‌اند. ۴تا اپیزود دوربین ثابت است. یعنی کیارستمی دوربین را گذاشته روی پایه‌ی دوربین و برای خودش رفته چرخیده و بعد از یک ربع آمده هر چه را که دوربین ثبت کرده ریخته توی قالب فیلمی به اسم ۵ تا به خورد ملت بدهد. آن یک اپیزودی هم که دوربین ثابت نیست، حرکت دوربین به اندازه‌ی دو سه وجب است.
اپیزود اول لب دریا است. یک تکه چوب را نشان می‌دهد که موج‌ها هی می‌خورند بهش و تکانش میهند. همین. ۱۵دقیقه فقط همین را نشان می‌دهد و رفتن و آمدن موج‌های دریا را.
اپیزود دوم رفت و آمد مردم در کنار ساحل را نشان می‌دهد. آدم‌ها رد می‌شوند فقط.
اپیزود سوم لب دریا را از کمی دور‌تر نشان می‌دهد و سه تا سگ که کنار ساحل می‌ایستند، پا می‌شوند، حرکت می‌کنند. می‌روند. می‌آیند.
اپیزود چهارم یک دسته اردک را نشان می‌دهد که کنار دریا از این سمت دوربین به آن سمت دوربین حرکت می‌کنند و بالعکس. فکر کنم کیارستمی در این اپیزود مشغول کیش دادن اردک‌ها به سمت دوربین از این طرف به آن طرف و بالعکس بوده!
البته دی ماه پارسال این اپیزود را به عنوان یک فیلم کوتاه در پردیس سینمایی ملت نشان دادند. آقای منتقدی به اسم علیرضا سمیع آذر در نقد این اپیزود گفته بود: «این اپیزود به نوعی تعارض و کشمکش بر می‌گردد. در این اپیزود هم‌چنان پس‌زمینه‌ی کار دریاست، اما این‌بار دریا آرام است و شروع با حرکت یک مرغابی و مرغابی‌های دیگر به دنبال اوست که تنها در جهت یک همسویی این مسیر یکسان را دنبال می‌کند و می‌توان مرغابی‌ها را از هم تمیز داد، چه بسا که حتی نوع راه‌رفتن آن‌ها نیز نشان‌دهنده‌ی تمایز شخصیتی آنهاست. تمام مرغابی‌ها یک مسیر را دنبال می‌کنند و هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد تا این‌که یکی از آن‌ها در نیمه‌ی فیلم دچار تردید می‌شود و بدون هیچ انگیزه و دلیلی تصمیم می‌گیرد جهت حرکت خود را تغییر دهد. هیچ توضیحی برای این عمل وجود ندارد و این اتفاق ناشی از تردید اوست که منجر به پیروی سایر مرغابی‌ها از او می‌شود. این مسیر بدون انگیزه و توضیح طی شده تا این‌که همگان تنها یک چرخه‌ی باطل و بدون منطق را سپری کنند.»
نمی‌دانم. راستش هر بار که می‌روم لاهیجان، خانه‌ی دایی‌ام هم می‌می روم. آنجا هم اردک هست، هم مرغ و خروس، هم غاز، هم گربه، هم بلدرچین و... گاهی اوقات می‌نشینم توی ایوان و به دسته‌ی اردک‌ها و کار‌هایشان نگاه می‌کنم. لذت بخش است. یک جور فراغت به من می‌دهد تماشایشان. اما اینکه من وقت صرف کنم، بروم توی سالن تاریک سینما بنشینم، هوای گندیده‌ی آنجا را تنفس کنم تا به مدت ۱۵دقیقه فقط رفت و آمد اردک‌ها را تماشا کنم، خیلی احمقانه است. وقتم را از سر راه نیاورده‌ام که. اگر قرار باشد مثل آقای سمیع آذر هم به قضیه نگاه کنم، آن طوری من هم می توانم دوربین فیلمبرداری بردارم بکارمش یک جایی بعد بروم برای خودم یک ربع بچرخم و برگردم، هر چیزی که ضبط شده بود بنشینم برایش معنا بسازم و کوچک ترین چیزها را بزرگ ترین معرفی کنم و اصلن شاهکارش کنم...
اپیزود پنجم هم شب شده. هوا ابری است. سطح آب چیزی را نشان نمی‌دهد بعد از چند دقیقه ابر‌ها می‌روند و تصویر ماه می‌افتد روی سطح آب. بعد دوباره ابری می‌شود و باران می‌آید. بهد دوباره ماه می‌آید. بعد هم کم کم صبح می‌شود.
راستش من کل فیلم را مثل بچه‌ی آدم ندیدم. یعنی اپیزود اول را کامل نگاه کردم. ولی اپیزود دوم را تا ته نتوانستم ببینم. ماوس را برداشتم و فیلم را کمی جلو‌تر بردم. دیدم باز هم اتفاقی توی فیلم حادث نشده. همین جوری جلو رفتم و یک ساعت باقی مانده‌ی فیلم را عرض ده دقیقه دیدم! تنها نکته‌ی مثبت فیلم برای من آهنگ‌های بین اپیزود‌ها بود. آهنگ‌های خیال انگیز پیمان یزدانیان...

پس نوشت: می‌خاهم بروم سراغ سه گانه‌ی «زلزله»...
مرتبط:
عباس کیارستمی-1   - عباس کیارستمی-  - عباس کیارستمی-4

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۰ ، ۱۱:۳۰
پیمان ..
قضیه، شکل اول، شکل دوم- عباس کیارستمی
نشسته‌ام به دیدن فیلم‌های عباس کیارستمی. دیروز «قضیه: شکل اول، شکل دوم» را دیدم. فیلمی برای سال‌های ۱۳۵۷-۱۳۵۸ که باید بگویم چیزی فرا‌تر از یک فیلم بود. یک جامعه‌شناسی، یک روانشانسی، یک تاریخ، یک مستند... قصه‌اش این طوری هاست که کلاس درسی را نشان می‌دهد که در آن معلم مشغول کشیدن شکل‌های مربوط به درسش است. بچه‌های کلاس عاطل و باطل نشسته‌اند و او مشغول نقاشی کشیدن خودش است. یکی از بچه‌های ته کلاس در سکوت کلاس زیر میز ضرب می‌گیرد. هر وقت معلم برمی گردد او ضرب گرفتن را قطع می‌کند. کلاس هم ازین کلاس‌ها که همه‌ی نیمکت‌هایش ۳ نفره و ۴نفره است. بعد از چند بار برگشتن معلم و ناتوانی او در شناسایی او دو ردیف آخر کلاس را از کلاس می‌اندازد بیرون. دو ردیف آخر یعنی هفت نفر. و این شرط را می‌گذارد که: یا بگویید چه کسی بوده و بیایید سر کلاس بنشینید یا اینکه هر ۷ نفرتان تا یک هفته اجازه‌ی حضور در کلاس را ندارید.
کیارستمی یک تصویر از ۷نفر را نشان می‌دهد که با همدیگر بیرون کلاس کنار دیوار ایستاده‌اند و در و دیوار را نگاه می‌کنند. بعد کات می‌کند. می‌رود سراغ پدرهای ۶تابچه‌ای که مقصر نبوده‌اند و ازشان می‌پرسد که به نظر شما پسر شما در این حالت باید چه کار کند؟ مقصر را لو بدهد و برود سر کلاس بنشیند یا اینکه اتحاد را حفظ کند و تا آخر هفته با بقیه‌ی بچه‌ها سر کلاس نرود؟
کیارستمی ۶پدر را می‌نشاند جلوی دوربینش و ازشان نظرخاهی می‌کند. هر کدام از پدر‌ها متناسب با طبقه‌ی اجتماعی و شخصیتشان جواب می‌دهند. اینجاست که به نظرم وجه جامعه‌شناسانه‌ی فیلم نمود پیدا می‌کند. پدر‌ها هر کدام کاره‌ای هستند. یکی نورالدین زرین کلک است که تصویرگر کتاب است، یکی حسابدار است، یکی کارگر است، یکی سرهنگ نیروی دریایی است و الخ. جواب‌هایی که هر کدام از پدر‌ها می‌دهند می‌تواند وجهی نمادین از طبقه‌ی اجتماعی و حتا حال و روز جامعه‌ی زمان فیلمبرداری (بحبوحه‌ی انقلاب۵۷) باشد. مثلن یکی از پدر‌ها می‌گوید: این‌ها باید اتحاد خودشان را حفظ کنند و مقاوم بشوند. چرا که در بزرگسالی و برای مبارزاتشان مطمئنن به اتحاد و همبستگی نیاز دارند و باید یاد بگیرند آن را. دو تا از پدر‌ها که کارگر هستند و نانشان را با زحمت زیاد درمی آورند جملات جالبی می‌گویند. می‌گویند که «ما کار می‌کنیم که بچه‌مان درس بخاند. یک هفته بیرون از کلاس باشد که چه کار کند؟ من برای چی کار می‌کنم و پول درمی آورم؟» این‌ها را که می‌شنیدم شدیدن یاد این افتاده بودم که آدم فقیر به انسانیت فکر نمی‌کند و...
کیارستمی در بخش بعدی فیلمش‌‌ همان بچه‌ها را بار دیگر نشان می‌دهد. این بار در روز سوم یکی از آن‌ها خسته می‌شود و وارد کلاس می‌شود و پسری را که زیر میز ضرب می‌گرفت به معلم معرفی می‌کند. او را لو می‌دهد و می‌رود سر کلاس می‌نشیند.
فیلم کات می‌خورد و این بار می‌رود سراغ کلی شخصیت و ازشان می‌پرسد که آیا با کاری که آن پسر کرد و رفیقش را لو داد موافقید یا نه؟ شخصیت‌های گوناگون و حالا بعد ۳۷-۳۸سال بعضی‌‌هایشان به شدت تاریخی. آدم‌هایی که سواد و قدرت تحلیل بالایی هم دارند. کیارستمی سراغ دکتر کمال خرازی (مدیرعامل کانون پرورش فکری در ان زمان) می‌رود، سراغ وزیر وقت آموزش و پرورش (غلامحسین شکوهی) می‌رود، سراغ نادر ابراهیمی، احترام برومند (گوینده‌ی وقت رادیو و تلویزیون)، علی موسوی گرمارودی، مسعود کیمیایی، عزت الله انتظامی، رب داوید شوفت (رهبر مذهبی کلیمیان ایران در آن زمان)، صادق قطب‌زاده، ابراهیم یزدی (وزیر امورخارجه در آن زمان)، نورالدین کیانوری (دبیر اول کمیته‌ی مرکزی حزب توده در آن زمان) و خیلی آدم‌های دیگر می‌رود. عجیب‌ترین شخصیتی که به سراغش برای نظرخاهی رفته بود برای من صادق خلخالی، قاضی شرع دادگاه‌های اول انقلاب ایران بود.
هر کدام از آن‌ها از دیدگاه خودش بررسی می‌کرد و پارامتر‌ها را بیان می‌کرد و نظرش را می‌گفت و قضیه را تحلیل می‌کرد. جوری که به نظرم برای شناخت هر کدام از این آدم‌ها شنیدن همین ۲-۳دقیقه تحلیلشان کافی است! مثلن نادر ابراهیمی که که حرف می‌زد کاملن درک می‌کردی که این آدم چه چیزهایی برایش مهم است و چه جوری به دنیا نگاه می‌کند. یا مثلن نورالدین کیانوریِ کمونیست... برایم عزت الله انتظامی جالب بود که شدیدن از این کار پسرک شاکی شده بود و می‌گفت باید آن ۶نفر دیگر بعد کلاس بگیرند یک فصل کتکش بزنند!...
کیارستمی دوباره فیلم را کات می‌کند و این بار شکل دوم قضیه را نشان می‌دهد. اینکه آن ۷نفر تا روز آخر هفته جلوی کلاس می‌مانند و به کلاس نمی‌روند و حاضر هم نمی‌شوند که لو بدهند و خیانت کنند.
این بار هم به سراغ شخصیت‌های گوناگون می‌رود و نظرشان را می‌پرسد. سراغ‌‌ همان شخصیت‌های قبلی می‌رود. این بار نظرشان را می‌پرسد. سراغ علی گازاده غفوری (نماینده‌ی مجلس خبرگان) و هدایت الله متین دفتری (عضو هیئت اجرایی جبهه‌ی دموکراتیک ملی) و عبدالکریم لاهیجی (رییس دفاع از حقوق بشر در ایران) هم می‌رود و از آن‌ها هم می‌پرسد که به نظر شما این کار درست بود؟ باز هم یک دنیا دیدگاه از شخصیت‌های مختلف و تحلیل‌های کوتاهی که ارائه می‌دهند و...
در آخر فیلم، آن ۷نفر می‌روند و دوباره سر جایشان می‌نشینند. معلم باز هم مشغول نقاشی کشیدن می‌شود و باز هم یکی از بچه‌های ته کلاس زیر میز ضرب می‌گیرد. معلم برمی گردد، اما صدای ضرب گرفتن ادامه پیدا می‌کند و تیتراژ فیلم شروع می‌شود... پایانی به شدت انقلابی و دوست داشتنی!
نکته‌ای که در فیلم شدیدن آن را خاستنی می‌کند کنار هم قرار گرفتن آن همه آدم جورواجور است. از دبیر اول حزب توده تا قاضی شرع دادگاه‌های انقلاب، از نماینده‌ی مجلس خبرگان تا شاعر و نویسنده و گوینده‌ی رادیو. آدم‌هایی که بعد‌ها بعضی‌‌هایشان نابود و ناپدید شدند. توی فیلم یک جور آزادی بیان موج می‌زند. هر کس حرف خودش را به راحتی بیان می‌کند. خانم‌های توی فیلم حجاب ندارند... و...
@@@
فیلم که تمام شد ته ذهنم روزهای بدی هم دوباره زنده شدند. دو سال پیش بود. آره... دو سال پیش... تظاهرات‌ها، شلوغ شدن‌ها، روزهای خاص. بعد از هر روز خاص و بعد از هر تظاهرات و به خصوص بعد از عاشورای۸۸... توی مترو و اماکن عمومی کاتالوگ‌ها و روزنامه مانندهایی پخش می‌کردند و تویشان را پر از عکس‌های روز پیش می‌کردند، بعد دور چهره‌ی آدم‌ها خط می‌کشیدند. توی سایت‌ها و وبلاگ‌‌هایشان هم عکس‌ها را می‌گذاشتند. بعد از آدم‌ها درخاست می‌کردند که اگر این آدم‌ها را می‌شناسید به ما معرفی کنیدشان... توی فیلم خیلی‌ها از کار بد معلم و به قول نورالدین کیانوری از رهبری مدرسه می‌گفتند، از پستی کارش... به یاد دو سال پیش که افتادم دیدم عجب ستمگر معلم و عجب رذل معلمی بودند این‌ها... یعنی آدم‌هایی پیدا شده‌اند که بروند کسی را لو بدهند و او را بفروشند؟!... نمی‌دانم... نمی‌دانم...


مرتبط: عباس کیارستمی-  - عباس کیارستمی-3  -  عباس کیارستمی-4

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۰ ، ۱۷:۵۰
پیمان ..
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۰ ، ۱۸:۰۴
پیمان ..
حمید می گفت وقتی پستی توی وبلاگت می نویسی و مطلبی را توی گودر همین جوری شیر می کنی و عکس های سفرت به فلان قبرستان را فرت و فرت توی فیس بوق شیر می کنی، یک جای کارت می لنگد. می گفت این خصیصه ی جهان مدرن است. این که آدم ها خودشان را تکه هایی از خودشان را(نه... همه ی خودشان را) به کالا تبدیل می کنند و به عرضه می گذارند. می گفت با فیس بوق با گودر با وبلاگ تو بی وقفه و بی رویه خودت را عرضه می کنی. دوست داری که خریده شوی. می گفت ایراد کار این جاست که تو دیگر تنهایی نخواهی کرد. (وقتی از تنهایی کردن صحبت می کرد من یاد اصطلاح "رویا کردن" که عباس کیارستمی به کار می برد افتاده بودم. حتا چند باری تکرار کردم زیر لب...تنهایی کردن... تنهایی کردن...) می گفت تنهایی کردن با تنها بودن فرق دارد. برایش گفتم که با همه ی این ها من، من نه فقط همه، همه و همه بیشتر احساس تنهایی می کنند. گفت احساس تنهایی با تنهایی کردن فرق داارد. گفت تا وقتی تنهایی نکنی رشد نمی کنی، بزرگ نمی شی... ازم پرسیده بود این روزا چه کارها می کنی و من گفته بودم که مشغول پایین و بالا بردن اسکرول ماوسم هستم و او این جوری ها شروع کرده بود به گفتن و من فقط احساس خسران می کردم...
آن روز بعداز ظهر نشستیم دور حوض وسط دانشگاه و با دست خالی پرتقال های سبز نوبرانه ی محمد شکری را پوست کندیم و خوردیم و حرف زدیم و... 
وقتی ازش جدا شدم دست هام بوی پرتقال می دادند. فوق العاده ست این بو...
@@@
تنهایی کردن سخت است. تنهایی کردنم آرزوست...

پس نوشت: قبلن توی گودر نوشته بودم. تکرار برای تاکید بود!
۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۸۹ ، ۱۹:۰۳
پیمان ..

رولد دال هنوز هم نویسنده ی دوست داشتنی من است. هنوز هم کتاب هایش را که توی دستم می گیرم با اشتیاق شروع به خواندن شان می کنم. همه ی کتاب هایش برایم مزه ی شکلات و کاکائو می دهند. با این که دیگر نه کودکم و نه نوجوان باز هم با کتاب هایش حال می کنم. رولد دال از آن نویسنده هایی است که هیچ وقت از خواندن کتاب هایش احساس تلف کردن وقت و پشیمانی نکرده ام. از معدود نویسنده هایی که تمام کتاب هایش را توی قفسه ی کتاب هایم سال هاست که نگه می دارم. آخر من هر چند وقت به چند وقت یک سری از کتاب ها را از توی قفسه ام می کشم بیرون و می ریزم توی یک کارتون تا تار عنکبوت ببندند. کتاب هایی که عمرم را سرشان هدر داده ام... ولی رولد دال هرگز این طور نبوده. آن زبان خشن و بی رحم و در عین حال خنده دارش همیشه برایم جذاب بوده. از آن نویسنده ها بوده که خیال کردن و تخیل کردن را به آدم یاد می دهند. از آن ها که به آدم یاد می دهد که باید علیه آدم های خبیث و مزخرف طغیان کرد و به بهترین شکل حال شان را گرفت...

امروز همین جوری یک سری به سایت رولد دال زدم و روحم به پرواز در آمد...

Welcome to the world of roald dahl

این عبارتی است که هنگام ورود به سایت بهت خوش آمد می گوید. اولش گفتم شوخی می کند. جهان رولد دال؟ همین جوری خواسته که غمپز در کند. اما بعد که فلش سایت اجرا شد و نقاشی رولد دال به سبک کوئنتین بلیک(تصویرگر ثابت کتاب های رولد دال) آمد و گزینه هایی که دوروبر کله ی کچل رولد پراکنده بودند فهمیدم که نه...مثل این که به یک سرزمین رویایی وارد شده ام...کنار کله ی کچل رولد دال جیمز هلوی غول پیکر هست که گزینه ی books and stuff بالای سرش است و آن طرف هم نقاشی "دنی، قهرمان جهان" هست که GMP notice board است. پایینش بچگی های ماتیلداست با گزینه ی dahly telegraph blog و... بعد از چند ثانیه سروکله ی یک مرغ(باز هم به سبک نقاشی های کوئنتین بلیک) گوشه ی صفحه پیدا می شود و عطسه ای می زند و یک خروار دود سیاه می دهد بیرون و می رود. گفتم: هی پسر. این همون مرغ توی کتاب "داروی معجزه گر" بود. بعد یک دفعه از این طرف صفحه کله ی یک زرافه آمد بیرون و تا نصف صفحه بالا آمد و بعد یک پلیکان هم آمد روی کله اش نشست. همان شخصیت های کتاب "من و زرافه و پلی"...

خلاصه اسیر سایت رولد دال شدم و هر گوشه ای که سر می زدم یاد یکی از کتاب ها و یادداشت های رولد دال می افتادم و کلی خاطره برایم زنده می شد. یادم است دوم راهنمایی که بودم هفت هشت تا از کتاب های رولد دال را یک جا خریده بودم و آن سال نمایشگاه به امتحان های پایان سال خیلی نزدیک بود. جوری که عطش خواندن رولددال من را دیوانه می کرد. آخرش هم با شروع اولین امتحان خرداد اولین کتاب رولد دال را دستم گرفتم(آقای روباه شگفت انگیز بود به گمانم) و شروع کردم به خواندن...چیه؟! الان انتظار داری بگویم که امتحان هایم را بد دادم؟ نه. آن سال بود که فهمیدم چه قدر رولد دال خواندن مخ آدم را قوی می کند و هوش ادم را با خیال پردازی هایش بالا می برد! آخر معدل آن سالم بالاترین معدل طول تاریخ درس خواندنم شد!.... توی صفحه های مختلف چیزهای زیادی بودند که جذبم می کردند. مثلن توی صفحه ی خود رولد دال عکس هایش بامزه بودند. رولد دالی که جوانی هایش خلبان هواپیما بود... توی همان صفحه نوشته هایش در مورد معلم ها فوق العاده بود. یعنی به نظرم بر هر معلمی واجب است خواندن آن نوشته های رولد دال. آن قسمت گپ و گفت با رولد دال هم جالب بود. سبک دیالوگ برقرار کردن با نویسنده ای که حالا زنده نیست... توی قسمت treats هم کلی بازی هست در مورد جهان رولد دال و شخصیت های کتاب هایش که برای بازی کردن باید عضو سایت بشوی که عضو شده ام و گذاشته ام یک روز دیگر نوستالژی خونم را با آن بازی ها و شخصیت ها بالا ببرم....تازه قسمت roald dahl day هم هست که نوشته های جالب کسانی است که از اتفاقات دوروبرشان و مدرسه شان می نویسند و سعی می کنند سبک نوشته های شان مثل رولد دال باشد و...

ژوزه ساراماگو می گفت: ادبیات و رمان به جمعیت دنیا آدم اضافه می کند. نگاه که می کنم رولد دال هم از این جمله ی ژوزه ساراماگو برکنار نیست. شخصیت های کتاب هایش مثلن جیمز هلوی غول پیکر، غول بزرگ مهربان، ماتیلدا، چارلی کارخانه ی شکلات سازی، دنی، جورج داروی شگفت انگیز و... کلی بچه ی باحال و ماندنی برای همه ی نسل ها به جمعیت دنیا اضافه کرده...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۸۹ ، ۱۴:۰۵
پیمان ..

دینامیک-دکتر تابنده- پاییز 1388

درویش پیر استاد ما بود. استاد دینامیک ما. مثل یک درخت کهنسال بود و عمرش به بلندای عمر دانشگاه تهران. و  سالیان درازی از این عمر را استاد بود.

نحیف بود. با موهایی سراسر سپید. و صدایی ضعیف و گوش هایی سنگین. سمعک هم به گوش می زد. ولی درد پیری با این چیزها دواپذیر نیست. و ما معلوم نبود چندهزارمین شاگردان اوییم. حکم نوه های او را داشتیم. هر پنجاه نفر مان. و او استاد ما بود، پدر ما بود، پدربزرگ ما هم بود.

همه مان پسر بودیم. و دل مان می خواست این را همه ی آنانی که دخترها را حلوا حلوا می کنند بدانند. بدانند که کلاس دینامیک دکتر نصرالله تابنده بدون حضور حتا حتا یک دختر برگزار می شود و کلاس انقلاب اسلامی در فلان دانشگاه بهمان تپه که با حضور 60دختر و 5پسر برگزار می شود کلاس نیست بلکه... اما برای دکتر این اصلن مهم نبود. حتا اگر همه ی کلاس دختر بودند هم او درسش را می داد. بی هیچ کم و کاستی. این را مطمئنم...

روزهای اول صدای نحیف  استاد را فقط دو ردیف اول کلاس می شنیدند و بعدها یاد گرفتیم که باید برای نشستن سر کلاس او به سکوت مطلق ایمان راسخ داشت. هنوز پس از سالیان دراز بر اصول و ریزه کاری های دینامیک مسلط بود. مساله های سرعت نسبی اش را طوری قدم به قدم و راحت حل می کرد که تو فکر می کردی واقعن هم به همین راحتی است. اما وقتی خودت پای کار می نشستی "حمار فی الطین" می شدی. البته درد پیری هم بود. اشتباه های محاسباتی فراوان و گوش های سنگین. طوری که بعضی وقت ها بچه ها بعد از سه بار تکرار کردن سوال شان بی خیال سوال شان می شدند...

هر بار از چند تا کتاب مرجعی(مریام،بیرجانسون،شیمز،هیبلر،کتاب خودش،کتاب دکتر نیکخواه و...) که مثال حل می کرد فقط دو تا کتاب را می آورد سر کلاس. می گفت نمی توانم بیشتر از دو تا کتاب با خودم بیاورم. می گفت بیشتر از دو تا کتاب سنگین می شود، وزن شان زیاد می شود و من نمی توانم بیاورم!

و سر وقت آمدن برایش خیلی مهم بود. جوری که وقتی یک بار ساعت یازده و پنج دقیقه آمد سر کلاس و ساعت را نگاه کرد به طرز عجیبی تعجب کرد که چه طور پنج دقیقه تاخیر داشته!

البته فقط درس نبود. جلسه ی بعد از عاشورا نیم ساعتی را پرداخت به خواندن شعری از فرخ غفاری در مورد امام حسین و کربلا. فکر می کردیم پنج دقیقه بیشتر نمی خواهد برای مان شعر بخواند. اما نیم ساعت یک بند شعر عاشورا خواند برای مان با همه ی احساسش.

آخرین جلسه باهاش عکس یادگاری انداختیم. خیلی تاکید می کرد که حتمن یک نسخه برای من هم بیاورید. اتاقش پر بود از عکس یادگاری های شاگردان سالیان مختلفش . و خطاطی ای از نام علی علیه السلام. یک بار توی راهرو کسی از او پرسید که شما چرا  نامه ی هشتادوهشت تن از اساتید دانشکده ی فنی به رهبر را امضا نکردید؟!

و او جواب داد: نه تنها من بلکه اگر اسم هر تابنده ای پای اون نامه می رفت دردسرها برای ما به وجود می آمد...

و این روی دیگر درویش پیر بود.

درویش پیر متولد 1313گناباد بود. از خاندان تابنده ها. فرزند حاج شیخ محمدحسن -صالح علیشاه- (1270-1346) قطب وقت سلسله ی نعمت اللهی گنابادی.

برادر بزرگش سلطان حسین تابنده – رضا علیشاه- بود که بعد از پدر شد قطب سلسله ی نعمت اللهی.

و برادر دیگرش دکتر نورعلی تابنده _مجذوب علی شاه- است که در حال حاضر قطب سلسله ی نعمت اللهی هاست.

و برادران و خواهران دیگرش هم همه دکتر و مهندس و البته از خانواده ای مراد درویشان...

یعنی دکتر تابنده از خاندانی است که سالیان دراز است که مراد درویشان این بوم و بر است. سالیان دراز. از زمان جد دکتر تابنده: حاج ملاسلطان محمد –سلطان علی شاه- که سلسله ی نعمت اللهی در ایران رونق گرفت و گناباد شد ملجا سالکان طریقت...

اما دکتر تابنده چرا آن جمله را گفت؟!

همه چیز برمی گردد به ظلم های حکومت دکتر محمود احمدی نژاد. از سال 1384 شروع شد. از تخریب حسینیه ی دراویش گنابادی در قم در 24بهمن 1384. شهرداری قم حسینیه ی شریعت را که از آن درواویش گنابادی بود با خاک یکسان کرد. آن هم با حمایت و نظارت کامل وزارت اطلاعات. بلبشو از آن جا شروع شد. خیلی از دراویش گنابادی اعتراض کردند. و پاسخ اعتراضات شان دستگیری های گروهی و محکوم شدن به جریمه های نقدی و ضربات شلاق بود. قضیه اش مفصل است. خواندن این روایت "عبدالله شهبازی" خیلی چیزها را روشن می کند: http://sharifnews.ir/?17184%E2%80%8E

بعد از آن یاران احمدی نژاد از پای ننشستند. حذف کردن اقلیتی به نام دراویش گنابادی شد آرمان شان. کار را به آن جا رساندند که در اردیبهشت 1386 دکتر نورعلی تابنده را هم دستگیر کردند. قبل از دستگیری هم به او هشدار داده بودند که باید گناباد را، وطنش را، محل زندگی اش را ترک کند. و او سرزمین مادری اش را ترک نکرد و شد آن چه شد. قطب سلسله ی نعمت اللهی ها بازداشت شد...

و البته تخریب ها پایان ناپذیر بود. آخرینش در 30بهمن سال پیش اتفاق افتاد. مقبره ی درویش ناصرعلی در آرامگاه تخت فولاد اصفهان مورد حمله قرار گرفت و با بولدوزر با خاک یکسانش کردند. این بار لباس شخصی ها! مثل این که مقبره ی درویش ناصرعلی از آثار ثبت شده ی ملی هم بود... اما... این بار دراویش گنابادی جلوی ساختمان مجلس شورای اسلامی تحصن کردند و نتیجه اش هم بازداشت شصت نفر از آن ها بود...

یک نتیجه ی دیگر هم داشت: تصمیم گرفتند روز سوم اسفند را روز درویش نامگذاری کنند.

همه ی این ها را گفتم برای این که بگویم سوم اسفند روز درویش است...

%%%

دکتر نصرالله تابنده هم دوره ای و هم رشته ای"مصطفا چمران" بود و هنوز هم پس از سالیان دراز به یادش هست. آن قدر که پسوند ای میلش را چمران بگذارد: tabandeh@chamran.ut.ac.ir

می گویند دکتر از همان جوانی عاشق ماشین های شاسی بلند بود. هنوز هم این عشقش را حفظ کرده. دو روز در هفته بر ویتارایش سوار می شود و می آید دانشگاه. با آن هیکل نحیف پشت فرمان آن ماشین بزرگ... پشت فرمان که می نشیند آهنگ های سنتی گوش می کند...درویش پیر استاد ما است...

 

 

پس نوشت: برای سر درآوردن از قطب ها و آشنایی با دراویش گنابادی خواندن این کتاب را پیشنهاد می کنم: @@@

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۸۸ ، ۱۷:۴۹
پیمان ..