سپهرداد

طریق بشریت مایوس کننده است

سپهرداد

طریق بشریت مایوس کننده است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۷ مطلب در آذر ۱۳۸۹ ثبت شده است

حمید می گفت وقتی پستی توی وبلاگت می نویسی و مطلبی را توی گودر همین جوری شیر می کنی و عکس های سفرت به فلان قبرستان را فرت و فرت توی فیس بوق شیر می کنی، یک جای کارت می لنگد. می گفت این خصیصه ی جهان مدرن است. این که آدم ها خودشان را تکه هایی از خودشان را(نه... همه ی خودشان را) به کالا تبدیل می کنند و به عرضه می گذارند. می گفت با فیس بوق با گودر با وبلاگ تو بی وقفه و بی رویه خودت را عرضه می کنی. دوست داری که خریده شوی. می گفت ایراد کار این جاست که تو دیگر تنهایی نخواهی کرد. (وقتی از تنهایی کردن صحبت می کرد من یاد اصطلاح "رویا کردن" که عباس کیارستمی به کار می برد افتاده بودم. حتا چند باری تکرار کردم زیر لب...تنهایی کردن... تنهایی کردن...) می گفت تنهایی کردن با تنها بودن فرق دارد. برایش گفتم که با همه ی این ها من، من نه فقط همه، همه و همه بیشتر احساس تنهایی می کنند. گفت احساس تنهایی با تنهایی کردن فرق داارد. گفت تا وقتی تنهایی نکنی رشد نمی کنی، بزرگ نمی شی... ازم پرسیده بود این روزا چه کارها می کنی و من گفته بودم که مشغول پایین و بالا بردن اسکرول ماوسم هستم و او این جوری ها شروع کرده بود به گفتن و من فقط احساس خسران می کردم...
آن روز بعداز ظهر نشستیم دور حوض وسط دانشگاه و با دست خالی پرتقال های سبز نوبرانه ی محمد شکری را پوست کندیم و خوردیم و حرف زدیم و... 
وقتی ازش جدا شدم دست هام بوی پرتقال می دادند. فوق العاده ست این بو...
@@@
تنهایی کردن سخت است. تنهایی کردنم آرزوست...

پس نوشت: قبلن توی گودر نوشته بودم. تکرار برای تاکید بود!
۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۸۹ ، ۱۹:۰۳
پیمان ..

حالا که دارد یلدا می شود، هیچ چیز سر جایش نیست و همه چیز به هم ریخته است و من حسرت یک برف دی ماهی را می خورم که سال های پیش زودتر سروکله اش پیدا می شد، تا بیاید و من کاپشنم را بپوشم، یقه اش را بدهم بالا و بروم سرخه حصار و راه بروم زیر آن برف و این شعر را بخوانم و دلم بخواهد که کس دیگری هم با من زمزمه اش کند: برف اومده برف اومده / بیا بیا دلم چه بی تاب شد... نمی دانم. همه چیز...هیچ چیز...حتا...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۸۹ ، ۱۳:۵۷
پیمان ..

روی همه ی کیسه زباله های توی ایستگاه های مترو نام من را نوشته اند...



عکس از این جا

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۸۹ ، ۱۹:۰۷
پیمان ..

پیش نوشت: نوشته هایم ناتمام می مانند این روزها. نمی دانم چرا. بد دردی است کارها را به انجام نرساندن...

=====

اتوبان خلوت خلوت است. پسرک و پدرش در سکوت مطلق در ماشین نشسته اند و می روند. عصر عاشورا است و هیچ ماشینی در جاده نیست انگار. همه جا نارنجی است. رنگ نارنجی از خورشیدی که در افق پایین می رود شروع می شود و به ابرها می رسد و صورتی و قرمز می شود و بعد آسمان آبی ای که دارد سورمه ای می شود. آسفالت سیاه است. پسرک پایش روی پدال گاز است و همه ی تمرکزش روی این است که عقربه ی سرعت شمار از روی صدوبیست جم نخورد. نه کمتر نه بیشتر. پدر پنجره را باز می کند. صدای جریان باد سکوت را می شکافد. بعد پنجره را می بندد. سکوت. رنگ نارنجی. رفتن.

@@@

نزدیک در خوابیده ام. یعنی بدم می آید وسط بخوابم. یا باید کنار بخاری می خوابیدم یا کنار در. کنار بخاری را همان اول فردین گرفت. ماند همین کنار در که سرمای انتهای شب از زیر درز در می آمد تو و من لحاف را محکم روی خودم می کشیدم و از گرمای لحاف خوش خوشانم می شد. این عمه مونس خیلی تنبل است. دیشب دو تا تشک آورده بود برای من و بابا و فردین و علی. علی کوچک است کنار باباش(فردین) جا می شد. اما من و بابا... گفتم: برای ما دو نفر یه تشک؟ گفت: تشک دونفره ست ها. خواستم بگویم: دونفره ی زن و شوهریه نه دو نفره ی مردونه. اما گفتم: این جوری که من و بابام بایست همدیگه رو بغل کنیم. تشک کجاست؟ خودم میارم. رفتم از اتاق پشتی که از سرمایش معروف است به اتاق سیبری، یک تشک دیگر هم آوردم وخودم رویش دراز کشیدم و... تاریک روشنای صبح حجم سرمایی که می ریزد روی سرم بیدارم می کند. هنوز روز نشده. "آقا" است. دارد می رود نان بگیرد. مامان بزرگ که زنده بود او از این کارها نمی کرد. مامان بزرگ می رفت نان بگیرد. حالا... دیشب رفتیم چُفُل. بقعه ی آسید یحیا. رسم این است که شام غریبان در روستای چُفُل باشد. سوم در سرشکه است. سوم را نمی توانم بمانم. به خاطر یک تاریخ اسلام لعنتی که فرجه ی سه تا غیبتم پر شده و این جوری زندگی را دارد از من می گیرد... سر صبحانه بحث از دسته ی دیشب روستا بود که برده بودند به چُفُل. ما وسط هایش رسیده بودیم. با ماشین خودمان هم رفته بودیم. همین که رسیدیم خانه راه افتادیم به سمت چُفُل. آقا می گفت خیلی عجیبه. ساعت نه که قرار شد راه بیفتیم هیچ کی توی حیاط مسجد نبود ها. ولی وقتی رفتیم اون جا اون همه جمعیت از سرشکه اومده بودن. همه با ماشین خودشون.

نان بربری ای که گرفته خیلی خمیر است. می گوید: امروز همه مهمون دارن نون زیاد می خوان. شاطره شعله رو زیاد کرده تا سریع تر نون بده دست مردم. این جوری شده...

دیشب را یادم است. دور ایستاده بودم. کنار چند تا مرد سیاه پوش دیگر در تاریکی زیر درخت های بقعه. مردها سیگار می کشیدند و آن وسط نزدیک بقعه مردها و جوان هایی دیگر سینه می زدند. چند نفری هم این طرف و آن طرف شمع روشن کرده بودند. هوا کمی سرد بود و مه گرفته. از آن مه های شمالی...

صبحانه را که می زنم می روم از پنجره ی اتاق آقا به منظره ی روبه رویش نگاه می کنم. این درخت انجیر که هنوز لخت لخت نشده. آن دیوار بلوکی که قبلن نبود. آن طرف تر شالیزارها. ردیف ردیف شالیزارها که تا دور دور ها کنار هم نشسته اند. آن دور شیطان کوه لاهیجان که بنفش است. و آسمان بالای سرش که آبی است و خورشید و هوایی که شفاف است و شفاف بودنش بیش از هر چیزی من را می گیرد.

می روم ماشین را روشن می کنم. دود سفیدرنگی که از اگزوزش می آید بیرون و ابر می شود را دوست ندارم. حیاط خانه ی آقا هنوز علف های سبز دارد. هنوز زمین سرد نشده. خبری از مرغ و جوجه ها نیست. مامان بزرگ اگر زنده بود مرغ و جوجه هم نگه می داشتند. اقا حوصله شان را ندارد... بابا هم می آید و می رویم جیرمحله(پایین محله). می رویم خانه ی دایی. اسی هم هست. دایی هم هست. درخت های گوجه سبز لخت شده اند. توی حیاط خانه ی دایی فقط دو تا غازهایش هستند. آن ها هم دیگر حال و حوصله ی مرغ و جوجه و اردک و خروس ها را ندارند. سلام و احوالپرسی می کنیم. درخت پرتقال هنوز برگ های سبز دارد. برگ های درخت پرتقال را دوست دارم. مثل لواشک می مانند. کلفت اند و سطح شان شمعی است انگاری. درخت های تبریزی هم زمستانی شده اند. لخت و سرمازده. یاد روزهایی می افتم که دایی زیر همین درخت ها چهار پنج تا کندوی عسل داشت. بعد زنبورها هی فرار می کردند او با تور دنبال شان می دوید تا نگذارد فرار کنند. جوان بود آن روزها. من بچه بودم.

آن قدیم ها جلوی ایوان گل سرخ هم کاشته بود. حالا دیگر از گل ها خبری نیست.

صدای مرثیه ای از دور می آید.سوزناک می خواند...

توی حیاط راه می روم. روی سنگ ریزه ها. از زیر درخت های گوجه سبز رد می شوم و رد می شوم... منتظر اسی ام....

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۸۹ ، ۱۸:۳۹
پیمان ..
یکی از مریضی های این وجود پر از درد و مرض من است. از این جاها فکر کنم شروع می شود: از این که وقتی می خواهم کاری را شروع کنم دوست دارم راس ساعت شروع کنم. مثلن اگر ساعت سیزده دقیقه به یک تصمیم داشته باشم که ترمودینامیک بخوانم با خودم می گویم ساعت یک شروع می کنم. می روم تا این سیزده دقیقه ی باقی مانده رای خوش بگذرانم. همیشه برای وقت کشی راه های زیادی وجود دارد. سرگرم یک کاری می شوم و سرم را که بلند می کنم می بینم ساعت شده یک و پنج دقیقه. به خودم می گویم: ای بابا، ساعت که از راس گذشت. بذار نیم ساعت دیگه شروع می کنی...و همین جوری عقب می اندازم کاری را که باید انجام بدهم. نمی دانم. این عقب انداختن کارها. این امروز و فردا کردن ها... الان یک هفته است که می خواهم بروم برای خودم کیف بخرم. بیشتر از یک هفته شده و هنوز نرفته ام کیف بخرم. پنج هفته است می خواهم بروم دانشگاه علم و صنعت حمید را ببینم. هر بار به یک بهانه ای نمی روم. این دفعه دیگر حمید هم ازم دلخور شد. همیشه تکلیف های درسی و گزارش های آزمایشگاه ها را در آخرین فرصت باقی مانده انجام می دهم. گاهی حتا در آخرین فرصت باقی مانده هم این ساعت آن ساعت می کنم و نمی رسم کارم را انجام بدهم... دو سال است می خواهم بروم کلاس زبان و هنوز نرفته ام... نمی دانم چرا این جوری هستم. چرا همیشه کارهایم را لفت می دهم. چرا همه ش فس فس می کنم... تنبلم؟ بی عرضه ام؟ علاقه ندارم؟...راستش چیزی که من را خیلی آزار می دهد همین است که هر چه به کاری بیشتر علاقه داشته باشم در انجام دادنش بیشتر تاخیر می کنم. من خداوندگار تاخیر و تعللم... الان برای نوشتن همین متن چهار روز است که تصمیم گرفته ام... اصلن برای چه همچین موضوعی را پیش کشیده ام؟ دلیلش همان دلیلی است که چهار روز است به بهانه اش امروز و فردا می کنم...
راستش توی مجله ی "مهرنامه"ی این ماه یک مقاله ای خواندم با عنوان "جذابیت پنهان تعلل، چرا برای انجام دادن کارهای مان امروز و فردا می کنیم؟" مقاله ی خیلی جالبی بود. در مورد این که این مرض مرضی است که خیلی ها از آن رنج می برند. نویسنده ی مقاله از آن به عنوان "مشکل دوران مدرن" نام برده بود. عمده ی مقاله خلاصه ی یک کتاب بود. کتابی به نام "دزدی به نام زمان". که چند تا روانشناس و فیلسوف نشسته اند با دیدگاه های خاص خودشان در مورد این که چرا آدم ها هی در انجام کارهای شان تعلل می کنند مقاله هایی نوشته اند. این مقاله خلاصه و چکیده ای از مقاله های آن کتاب است. دیدگاه های گوناگون و مختلفی که در مورد عادت آزاردهنده ی من وجود داشت برایم خیلی لذت بخش بود. یک جور شناخت بهم داد این مقاله... راستش می خواستم مقاله را این جا رونویسی کنم. یک مقاله ی سه صفحه ای است نوشته ی جیمز سوروویکی، ستون نویس مجله ی نیو یورکر. بعد دیدم کمال نامردی است. مجله ای که مشکل مالی دارد یک مقاله ی خوب چاپ کند آن هم این جوری مفتی مفتی بدون این که هیچ کمکی به سرپاماندن مجله بکند خوانده شود و... از آن طرف هم پیش خودم می گفتم آخر خیلی ضایع است که به خاطر یک مقاله، یک مجله ی پنج هزارتومانی پیشنهاد بدهی...دقیقن به همین بهانه که مقاله هه را رونویسی کنم یا نکنم چهار روز نوشتن این متن را به تاخیر انداختم... به این نتیجه رسیدم که حداقل تا زمانی که مجله روی دکه ها است رونویسی خلاف اخلاق است. پیشنهاد می کنم بروید بخرید و بخوانیدش. به جز این خواندنی زیاد دارد. از مقاله ی طنز چگونه فیلسوف شویم تا پرونده ی ترجمه در ایران و ساختار حکومتی آمریکا و پرونده ی نقاشی های دیواری در ایران و... البته متن زبان اصلی مقاله را می توانید این جا بخوانید: LATER. سوال هایی را هم که خواننده ها در مورد مقاله پرسیده اند و جواب های سوروویکی را هم این جا می توانید بخوانید...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۸۹ ، ۱۵:۵۲
پیمان ..

تخم نفرت افشان.

آسمان لایه لایه، سربی رنگ.

پرچمی عظیم از فراز دانشکده ی فنی به محوطه ی جلو پهن. ارتفاعی به اندازه ی سه طبقه و مساحتی به حد چندین خانه ی فکسنی این شهر: پرچم فلسطین. بهت. حیرت. نفرتی که پخش شده: کریدور دانشکده: پرچم های انگلیس و آمریکا بر کف چسبانیده شده: تمام موزاییک ها پوشیده از رنگ های آبی و سفید و قرمز پرچم ها: پرچم ها زیر پاها: پسری ریشو ذکرگویان، پا بر پرچم ها مالان. عبور. سرافکندگی. دیالوگ اتفاقی بین یک روحانی و یک مرد ریشو: تو رو با این پرونده ی سیاهت چه طور راه دادن دانشگا؟ خنده. لباس های سیاه. حسین. حسین. چمران پر از .... کلاس درس. استاد خواب آور. خواب. بیدار شدن به صدای الله اکبرهایی که از سالن بلند شده. شایعه. حقیقت. محمود احمدی نژاد. استقبال پرشور دانشجویان دانشگاه تهران. رادیکالیسم. عقل. شعور. قضاوت. پیاده روی. خروج. فرار. تخم نفرت افشان. پیاده روها. پیاده روها. پیاده روها. دخترهایی که شبق سیاه رنگ موهای شان را گه مالیده اند. موهای طلایی؟! دخترک فال فروش، گریان بر حاشیه ی پیاده رو. زیر چکمه های چرمی و پوست سموری. دیالوگ اتفاقیِ پسری به دختری: من اون دختره رو تخمم هم حساب نمی کنم، سمیه. باور کن. ساختمان های سیمانی و تیره. کمونیسم. عدالت. پنجره های دودگرفته. لولیدن آدم ها در هم در پیاده روی آن سو. آبادی. پیشرفت. علم. رفتن. مهاجرت. پیاده روها. پیاده روها. تعلیق. سکوت. یارانه ها. موزاییک های لق. موزاییک هایی نامطمئن. گام هایی شکاک. این گام بر آن موزاییک لق. زیر موزاییک خالی. صدای تلق تولوق. شادی. خوشحالی. گام بعدی بر موزاییک بعدی. لق. زیرش پر شده از آب و لجن. پاشیده شدن آب زیر موزاییک به پاچه های شلوار. گند و کثافت. گام هایی لرزان. زمین زیر پا لغزنده و نامحکم. همه چیز بی اطمینان. جهان لغزان. بی تضمینی. آینده. دیوارها. خاکستری که پای دیوارها جمع شده. دوده ها. خاکسترها. خاک و غبارها. دختر پسرهایی که عبورت آن ها را به راحتی از هم جدا می کند. پیوندهای واندروالسی. پیوندهای کووالانسی؟ پیوندهای یونی؟!! درخت ها بی برگ خشک در حال سوختن. شعله های آتش بر درخت های بی رطوبت. ذغال شدن یک به یک شان بر بلوارک وسط خیابان. دود سیاه شان که به آسمان می رود. همه در حال سوختن. دخترکی دست فروش در حال فوت کردن به یکی از درخت های وسط بلوار. مانتوی نازک دختری عابر. تمنای تن زن. حقارت. حقارت. حقارت. ترمودینامیک. اپن فید واتریته. کلوزد فید واتریته. کامباسچن چمبر. اچ یک. اچ پنج. آمونیاک. بوی آمونیاک. بوی آمونیاک. خیابان. ماشین هایی که می خورندش و با عبورشان تمامش می کنند. نور زرد تیربرق ها. درخت های سوخته. زن زیبایی در کنار خیابان. پرایدی که راننده اش سه انگشتش را بالا می آورد. بوق برای زن. پنج انگشت زن. عبور پراید. زن فلسطینی منتظر کاروان آسیایی. عبور. نگاه به عقب. زن همچنان در کنار خیابان. و چراغ ترمزهای قرمز ماشین هایی که کنارش می ایستند... حماقت. حقارت. عشق.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۸۹ ، ۱۴:۳۳
پیمان ..

بر اندیشه گرفت نیست و درون، عالمِ آزادی است...

فیه ما فیه/مولانا


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۸۹ ، ۱۹:۲۲
پیمان ..
سیزده آذر هشتادونه: آسمان قهوه ای بود. محمد مشکی بود. من خاکستری و سورمه ای بودم. درخت های بی برگ خیابان پر از غبار بودند. مزدا سه ی پارک شده توی پیاده رو پر از دوده های سیاه بود. مریض بودم. سرم سنگین بود. محمد می خواست برایم کتاب بخرد. رفتیم کتاب فروشی اگر. آن خانمه بود که موهایش را پسرانه کوتاه می کند. با هم گپ زدیم. از شانزده آذر گفتیم. گفتیم که کتابفروشی نزدیک دانشگاه است شلوغ شد بیاییم این جا پناه بگیریم. گفت آره، زیرزمین مان هم عالی است برای این کار… بعد من قصه ساختم برای خودم. فکر کردم شانزده آذر است. دو تا از لباس شخصی ها افتاده اند دنبال سه چهار نفر. ازآن لباس شخصی های دهان گشاد که از دندان های شان خون چکه می کند موقع دویدن. بعد آن چهار نفر می دوند. به سمت بالا می دوند. می روند توی کوچه ی عبدی نژاد. می روند توی کتابفروشی اگر. می روند توی زیرزمین. لباس شخصی ها چاق اند. تا برسند به سر کوچه کرکره ی مغازه هم آمده پایین. بعد فکر کردم به چهار تا پسری که توی یک زیرزمین پر از کتاب اند. لحظاتی پر از ترس و دلهره و تعلیق که نیایند بگیرندشان. بعد با کتاب ها ور بروند. بعد از روی کتاب ها برای همدیگر بخوانند. همان طور که تو ترس و هول و ولا هستند، توی یک زیرزمین پر از کتاب… بعد فکر کردم بعد از یک ساعت از بالا صداهایی بیاید. بترسند. بعد سه تا دختر هم بیایند توی پناهگاه… و…
محمد "رفیق اعلی" را برای خودش برداشت. می خواست برای من هم کتاب بخرد. نمی دانستم چی بخواهم. خانمه ازم پرسید از چه کتاب هایی تاحالا خوشت آمده؟ من مغزم کار نمی کرد. توی کتابفروشی خیلی گرم بود. آخرینش فقط برادران کارامازوف یادم بود. از کتاب های روسی شروع کرد. پشت سر هم عطف کتاب ها را از توی قفسه ها می کشید بیرون و از قصه ها و نویسنده ها می گفت و من نمی دانستم چه کتابی می خواهم. تا این که یک دفعه جایی برای پیرمردها نیست را کشید بیرون و بعدش "جاده" را. خواستم… محمد برایم خریدش.
@@@
حرف مفت زده اند آن هایی که گفته اند اسم کتاب نباید کلیشه ای باشد و این حرف ها. من هر کتابی که اسمش "جاده" باشد می خوانم…
@@@
و از "جاده" خوشم آمد. چند تا چیز را با هم داشت که ازش خوشم آمد. پشت جلد کتاب را این طوری معرفی کرده اند: "فاجعه ای اتفاق افتاده و آمریکا نابود شده است. همه جا را خاکستر پوشانده. همه ی فصل ها فصل زمستان است. غذا و آب کمیاب است. حیوانات از بین رفته اند و انسان ها همدیگر را می خورند. پدری با پسرش از ساحل شرقی آمریکا به سوی ساحل جنوب غربی به راه می افتد. با این امید که در سواحل جنوب غربی شرایط زیست مناسب باشد. آن ها فقط یک هفت تیر دارند با دو فشنگ، لباس هایی که به تن دارند و یک گاری…"
آره. در درجه ی اول با یک رمان آخرالزمانی طرفیم. پر از توصیف هایی از این دست: "باد، خاکستر نرم و سیاه را در خیابان ها مثل جوهر سیاهی که هشت پاها در اعماق دریا ارز خود دفع می کنند به حرکت در می آورد. هوا سرد شده بود و روزها کوتاه شده بودند و اثر پای لاشخورها پشت سر آوارگان در سکوت محض در خاکستر ناپدید می شد. آوارگان از ناتوانی در جاده به زمین می افتادند و می مردند. در همان حال کره ی خاکی که برهوت بود در مدار تاریک و کهن اش تلوتلوخوران از کنار خورشید می گذشت."ص178
اما چیزی که بیش از هر چیزی من را جذب کرد آن پدر و پسری بودند که داشتند پای پیاده از شرق امریکا، از یک جاده ی پر از دزد و آدمخوار و بی امنیت می رفتند به سمت جنوب غربی. صفحه به صفحه و پاراگراف به پاراگراف کتاب را می خواندم تا ببینم آخرش این ها می رسند یا نه…
جاده بود و جهانی که نابود شده بود و پر از نفرت بود و پدر و پسری که عاشق هم بودند و پیاده می رفتند. می رفتند. و دوست داشتنی ترین فعل روی کره ی زمین است این فعل رفتن… پیاده روی بایست دو نفره باشد. یک نفره اش غم انگیز است و سه نفره و بیشترش مضحک.
و این پدر و پسر نوع ایده آل رفتن بودند. دو نفری. پای پیاده.
راستش من شیفته ی دیالوگ هایی بودم که بین پدر و پسر ردوبدل می شد.
مثلن این دیالوگ:
"بابا، ما موفق می شیم، مگه نه؟
آره، ما موفق می شیم.
بلایی هم سرمون نمی آد. درسته؟
آره. درسته.
برای این که ما از آتش نگه داری می کنیم.
آره. برای این که ما از آتش نگه داری می کنیم."ص90
یا:
"مشتی کشمش توی یک دستمال بسته بود و گذاشته بود توی جیبش. طرف های ظهر، لب جاده، روی علف های مرده نشستند و کشمش ها را خوردند. پسرک به او نگاه کرد.
همه ی غذامون همین بود، آره؟
آره.
حالا می میریم؟
نه.
حالا چه کار کنیم؟
یه خورده آب می خوریم، بعد دوباره را می افتیم.
باشه." ص94
و صحنه های تکان دهنده هم کم نیستند توی این رمان کورمک مک کارتی…
@@@
از چهل صفحه ی آخر، سی صفحه را سر کلاس تاریخ اسلام خواندم. رضا و زهرا آن طرف مربع های سه در سه می کشیدند و دوز بازی می کردند و من هم غرق پدر و پسر بودم و آخر کاری که اصلن در تصورم نبود… و ده صفحه ی آخر را هم توی مترو. وقتی تمام شد کتاب را بستم و چند لحظه ای مثل جن زده ها زل زده بودم به تاریکی توی تونل.
@@@
جاده/کورمک مک کارتی/حسین نوش آذر/انتشارات مروارید/273صفحه-4400تومان

مرتبط: جاده فریاد می زنه بیاااا.. - ده چیزی که باید در مورد کورمک مک کارتی بدانیمفیلم جاده و مقایسه ی آن با رمان جاده


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۸۹ ، ۱۷:۰۰
پیمان ..
به این قطار نگاه کن: چه قدر عظیم است!
حتمن از خودت می پرسی چه می برد این قطار با خودش؟ آره.... تو قطاری می بینی که می برد روشنایی. تو قطاری می بینی که فقه می برد و چه سنگین می رود. تو قطاری می بینی که سیاست می برد و چه خالی می رود. تو قطاری می بینی که تخم نیلوفر و آواز قناری می برد...
اما چه طور می برد این همه بار را؟!
خب معلوم است با لکوموتیوش. اما این لکوموتیو چه طور طراحی شده؟ از کجا فهمیده اند که چه قدر باید زور داشته باشد آن لکوموتیو دوست داشتنی؟! اوووه. همه ی این ها را گفتم برای این که بگویم تا حالا از خودت پرسیده ای قطار به این درازی را چه طور وزن می کنند؟ آخر باید وزنش را بدانند تا بفهمند که چه لکوموتیوی باید برایش بسازند که سربالایی ها و سرپایینی ها را تاب بیاورد... صد تا تک تومانی می دهند به یک پیرمرد بازنشسته تا بگذاردش روی ترازو و بفهمند چند کیلو است؟! آهان. باسکول؟ مثل این تریلی هیژده چرخ ها می برندش روی باسکول تا بفهمند چند کیلو است؟! آخر یک نگاه به طول این آقا قطاره بنداز. باسکول به این طول و طویلی وجود خارجی دارد؟!
پس چی؟ هیچی. دیده ای توی کارتون ها وقتی ریل های آهن تمام می شوند، آن آخر یک سکوی مثلثی ساخته اند؟! اصلن سکوهای مثلثی نماد پایان خط ریل اند دیگر. حالا آن سکوهای توی کارتون ها سیمانی و چوبی اند. برای این که قطار را وزن کنند از یکی مثل این سکوها استفاده می کنند. منتها از فولاد و خیلی قرص و محکمش. بعد به جلوی قطار با این طول و درازا یک سپر آهنی اضافه می کنند. بعد با لکوموتیو سرعت می گیرند و خیلی محکم می زنند به این سکوی قرص و محکم. (سکو باید آن قدر محکم باشد که بااین برخوردها وا ندهد دیگر.)
دوباره: دیده ای توی موش و گربه هر وقت جری با ماهیتابه می زند تو سر تام، تام سرش عقب و جلو می رود و چند لحظه ای می لرزد و ارتعاش می کند و بنگ بنگ می شود؟ حالا آن سپر آهنی جلوی قطار هم وقتی می خورد به سکو همین جوری می شود. جلو وعقب می رود و می لرزد و ارتعاش می کند. یک سری سنسورها به این سپر آهنی وصل کرده اند که اندازه ی جلو وعقب شدن ها و ارتعاش های سپر و زمان آن ها را ثبت می کند. بعد این دستگاهه یک نمودار سینوسی می دهد به تو از تغییر مکان سپر بر حسب زمان.
بعد تو می روی سراغ یک کتاب ارتعاشات مکانیکی. از روی نموداری که به دست آورده ای دوره ی تناوب را پیدا می کنی. از فرمول رابطه ی دوره ی تناوب و فرکانس زاویه ای (که بچه دبیرستانی های رشته ی ریاضی هم بلدند) فرکانس زاویه ای را به دست می آوری. بعد توی کتاب ارتعاشات می گردی فرمول کاهش لگاریتمی را پیدا می کنی و باز از روی نمودار، کاهش لگاریتمی (نسبت دامنه در هر دوره ی ارتعاش به دوره ی قبل) را به دست می آوری. می گذاری توی فرمول و ضریب میرایی را به دست می آوری.
ضریب میرایی را که به دست آوردی، فرکانس زاویه ای را هم که به دست آورده ای، با استفاده از این دو تا فرکانس طبیعی را بدست می آوری و در آخرین مرحله از رابطه ی بین فرکانس طبیعی، سختی سپر آهنی و جرم کل استفاده می کنی و جرم قطار را به دست می آوری.
به همین سادگی. خیلی راحت می شود فهمید که قطار پرعظمت ما چند کیلو است...

مرتبط: در ستایش قطار ، قطار باز  و این جا و این جا
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۸۹ ، ۱۷:۰۳
پیمان ..
1-ذات. سرشت. خوی. داستایفسکی وقتی می خواهد شروع کند به معرفی شخصیت های داستان هایش حتمن از ذات و خوی شان شروع می کند. اعتقاد عجیبی به خوی و سرشت آدم ها دارد. می گوید هر آدمی یک سری ویژگی های مطلق گوناگون دارد که به ذات و سرشتش مربوط است. سعدی(علیه الرحمه) هم اعتقاد عجیبی به ذات و خوی و سرشت داشت. نمونه اش همان حکایت "عاقبت گرگ زاده گرگ شود". من هم اعتقاد عجیبی پیدا کرده ام به این ذات و سرشت آدم ها. وقتی آدمی ذاتن خوب باشد خوب می ماند...نمونه اش همین صابر که بعد کلی ماجرا که فکر می کردم از این رو به آن رو شده باشد امروز دیدمش. چهل چهل و پنج دقیقه ای با هم بودیم و چه قدر من غر زدم و چه قدر فحش دادم و چه قدر مثل قدیم ها راحت بودم باهاش... صابر انگار همان صابر روزهای دبیرستان و روزهای اول دانشگا بود. انگار تغییر نکرده. انگار خیلی چیزهای خودش را حفظ کرده بود. دوباره می رود کلاس زبان، دوباره درس می خواند، دوباره رفته عضو تیم کشتی دانشگا شده، دوباره دارد ویولون یاد می گیرد...دوباره من خودم را در مقابل او کوچک می بینم...
2-دکتر نیکخواه نگاهم می کند می گوید: تو کیف و کتاب با خودت نمی یاری؟!
دست هام را از جیبم بیرون می آورم می گویم: آورده بودیم استاد. زدن. کیف مونو زدن.
یک لحظه مات و مبهوت سرتاپام را نگاه می کند. می گویم: کله ی سحری داشتم می یومدم یه موتوری کیف مو زد. دو نفر بودن.
تقصیر رضا بود. گفته بود صبح زودتر بیا من این گزارش آزمایشگاه بعضی سوال هاش را بلد نیستم. صبح زودتر از خانه زده بودم بیرون ولی باز دیرتر از آنی که قول داده بودم می رسیدم. داشتم اسمس می دادم که شاید دیرتر برسم و اصلن حواسم هم نبود که دیدم یکی کیفم را از دستم کشید و بعد موتوری گازش را گرفت رفت. داد زدم: احمق هیچ چی توی اون کیف نیست، خیلی خری. باورشان نشد و رفتند. خیابان اول صبح هم خلوت خلوت.
دکتر نیکخواه گفت: به جز کتاب پولی مدرکی تو کیفت بود؟!
گفتم: نه. تمام کارت هام توی کیفم پولم توی جیب شلوارم ست همیشه.
خندید. گفت: اون چه قدر بدبخت بوده که اومده کیف تو رو زده!
محتویات کیفم عبارت بود از: یک عدد مجله ی مهرنامه که یک مارکر آبی رنگ لای صفحات مربوط به ناسیونالیسم ایرانی اش گذاشته بودم. یک جزوه ی ترمودینامیک دکتر اخوان. چند تا ورق چک نویس سفید. یک کتاب ارتعاشات تامسون که از کتابخانه امانت گرفته بودم و یک ماشین حساب که سینوس کسینوس حساب می کرد و روم نمی شود بگویم مهندسی بوده، چون یک عدد مختلط معمولی را هم نمی توانست حساب کند!
حالا تنها دلخوشی ام همین است که دزد احمق وقتی کیفم را باز کرده محتویات کیفم برایش حکم یک بیلاخ بزرگ را داشته! (بی کیف هم شدم البته دیگر!)
3-هر چه قدر از این دخترهایی که چکمه (مخصوصن چکمه های پاشنه نوک تیز و ساق بلند) می پوشند متنفرم از دخترهایی که جوراب های سفید یا رنگی رنگی و طرح و نقش دار می پوشند خوشم می آید.
4- همین جوری زد به کله ام رفتم کاندیدای شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشکده شدم.
امروز انتخابات بود.
رای آوردم!
این توصیه را هم تصمیم گرفتم فراموش نکنم: 
ziad too ghedo bande anj nabash
to be anj arzesh midi na oon be to
dge khodet ta tahesh boro
5- از این که قیافه ی معشوقکانی را به خودم بگیرم که منتظرند تا کسی بیاید و نوازش شان کند خسته شده ام. می خواهم قیافه ی عاشق ها را به خودم بگیرم...
6- کلمه هایی که امروز خیلی ذهنم را مشغول خودشان کردند: مچاله. مچاله شدن. مچالگی. برجستگی. برجسته بودن. برجستگی داشتن...
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۸۹ ، ۱۷:۲۱
پیمان ..
و انسان از عصیان خویش مغرور است.
به غرور کودک و بچه مدرسه ای می ماند. آنان کودکانی اند که در مدرسه آشوب می کنند و مانع ورود معلم می شوند. اما شادی کودکانه شان پایان می یابد و برای شان گران تمام می شود. معابد را ویران می کنند و زمین را با خون خود سیراب.
اما عاقبت اینان این کودکان نادان درمی یابند که هرچند عصیانگرند، عصیانگرانی ناتوانند و از حفظ عصیان خویش عاجزند.
غرق در اشک های ابلهانه ی خویش سرانجام تشخیص خواهند داد او که عصیانگرشان آفرید لابد می خواسته است که مسخره شان کند. با نومیدی این را خواهند گفت و بیان شان کفرآمیز خواهد بود و باز هم ناشادشان خواهد کرد. چون فطرت انسانی کفر را برنمی تابد و عاقبت انتقام آن را ازخودش می گیرد.
 وبنابراین ناآرامی و اغتشاش و ناشادی. این است سرنوشت کنونی شان.

برادران کارامازوف/داستایفسکی کبیر/ترجمه ی صالح حسینی/ص360


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۸۹ ، ۱۳:۴۸
پیمان ..

ایستاده بودیم کنار جاده و چای می خوردیم. سی کیلومتری مانده بود تا برسیم به ساری و اصلن دلم نمی خواست که برسیم. دلم می خواست این جنگل دو طرف جاده تا به ابد باشد. نمی توانستم یک نفس بروم. باید می ایستادیم و به بهانه ی چای آن جا ایستاده بودیم. جایی که ایستاده بودیم در دره ی بین دو کوه بود. خورشید پشت کوه روبه رویی مان داشت پایین می رفت و کوه پشت سرمان پر از درخت های رنگ به رنگ بود. دلم می خواهد بگویم پر از درخت های با برگ های اخرایی بود. اخرایی انگار همان رنگی است که شکوه و زیبایی شان را توصیف می کند برای خودم. زرد هم بودند، قرمز و نارنجی هم. اما اخرایی بودند. نور زرد خورشید روی شان می ریخت و این نوار زرد رنگ لحظه به لحظه نازک تر می شد و سایه بالاتر و بالاتر می رفت. امیر به آشغال های پای کوه نگاه می کرد. به آشغال پفک ها و چیپس ها و قوطی مایع شیشه شور گلرنگ. گفت: آخه یارو چی پیش خودش فکر کرده اینو انداخته این جا؟!
جاده خلوت بود. خیلی خلوت بود. خلوتی اش را خیلی دوست داشتم. از همان شهمیرزاد حس خوبی داده بود بهم خلوتی اش. تکیه داده بودم به ماشین و چای را تلخاتلخ قلپ قلپ می خوردم و به خورشید در حال غروب نگاه می کردم و به خودم فکر می کردم که: آره...همه چیز تموم می شه. هیچ چیز بدتر از این وجود نداره: همه چیز تموم می شه. همه مون تموم می شیم...
مهستی داشت آهنگ اول از آلبوم مسافرش را می خواند (:آهای مسافری که می ری به ایران) که سروکله ی خاوری از پیچ پایین جاده پیدا شد. داشتم به هشت نه تا ماشینی که پشت سرش ریسه شده بودند و ورجه وورجه می کردند تا سبقت بگیرند نگاه می کردم که دیدم پیرمرد سپیدموی خاور که پیرهن سیاه پوشیده بود دستش را به سبک ارتشی ها گذاشت روی چشمش و بعد بالا آورد و برای ما تکان داد. به امیر نگاه کردم و دوروبرمان. هیچ کس دیگری نبود. با ما بود؟!
برای این سه نشود من هم دستم را گذاشتم روی سینه ام و بالا بردم برایش تکان دادم. یک بوق کامیونی نثارمان کرد و بعدش ما منفجر شدیم از خنده.... این دیگه چی می گفت؟! با ما بود؟! چه قدر پیرمرد عجیبی بود... بعد که خنده های مان تمام شد ته دلم یک حس خیلی خوبی پیدا شد. نمی دانم برای چه برای ما دست تکان داد. با ما دو تا جوان(!) که آن جا دم غروبی پای درخت ها ایستاده بودیم فارغ از همه ی دنیا چای می خوردیم حال کرده بود یا شاید هم ما را اشتباهی گرفته بود یا... نمی دانم. این که غریبه ای تو را این طوری داخل آدم حساب کند، آن هم پیرمردی سپید مو  پشت رل خاورش...  اما یک چیزی بین ما اتفاق افتاده بود: یک چیز خیلی بزرگ. ما نسبت به هم اهلی شده بودیم. خیلی ساده. خیلی خیلی ساده ما نسبت به هم اهلی شده بودیم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۸۹ ، ۱۳:۴۶
پیمان ..
733کیلومتر دیگر پرسه در خاک وطن: سمنان- مهدی شهر- غار دربند- شهمیرزاد- کیاسر- ساری- قائمشهر- فیروزکوه- دماوند- بومهن- تهران. کویر- کوهستان- جنگل. و یک دنیا دیدن و دیدن و دیدن. نمی دانم. مغزم دارد از هجمه ی چیزها و مناظر و آدم های جدید می ترکد!

هنوز هم باورم نمی شود که با آن طرز رانندگی وحشیانه ام از قائم شهر تا تهران صحیح و سالم مانده ام!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۸۹ ، ۲۰:۱۵
پیمان ..

یک چند وقتی نبودی.

راستش خوشحال بودم از این که نیستی.

قصه ی سامورایی ها را برایت تعریف کرده ام، نه؟ همان که سامورایی ها وقتی می خواهند تجدید قوا کنند، وقتی می خواهند یک تصمیمی بگیرند، وقتی می خواهند قوی تر شوند و تغییر بزرگی کنند می روند گم و گور می شوند. می روند از دیده ها پنهان می شوند و هیچ کسی هیچ خبری نمی تواند ازشان بگیرد. برایت هم گفتم که اسم خاصی دارد این حالت شان. همان که فراموش کرده بودم. الان هم یادم نمی آید. توی کتاب "پس از یازده سپتامبر" مسعود بهنود دو سال پیش خوانده بودم. و واقعن حالش را ندارم بروم توی آن 600-700صفحه بگردم اسمش را پیدا کنم...! گفته بودم که مدت هاست دلم می خواهد مثل سامورایی ها بشوم. اما نمی توانم. نمی شود. این که تو پیدایت نبود و وبلاگ نمی نوشتی و این کنار صفحه ی ایمیل من گوی طلایی ات روشن نمی شد همه را به این می گرفتم که رفته ای گم و گور بشوی. رفتی قوی تر بشوی. و از این خوشحال بودم که تو رفته ای تا سامورایی تر برگردی... آخرین چت مان را هم به یاد سپرده بودم که تو نقش هولدن را بازی کرده بودی و من نقش فیبی را.

دلم برایت تنگ شد.

و من شعور استفاده از این موبایل لعنتی را ندارم. اصلن. اصلن. به هیچ دردم نمی خورد. نهایت کاری که دارد برای من می کند این است که مهدی و محمد ظهرها بهش زنگ می زنند که ناهار را با هم باشیم. همین و همین. عوض این که بزنگانم گوشی ات را برای اظهار این دلتنگی رفتم سراغ صفحه ی فیس بوقت. و تو بودی. فعال و علاف، انگار. از خاطرات می گفتی و می گویی و چه می دانم همه ی چیزهای معمولی که آدم های معمولی انجام می دهند... نه... این نبود آن چیزی که فکر می کردم.

بریده ای؟

نومید شده ای؟

خسته شده ای؟

نمی خواهی بجنگی؟

نه...نه، فرناندوی من...این جوری نه... تو هم که به بحران "که چی؟" دچار شده ای. تو حداقل نه... حداقل این برهه، این جنگ را نه. بگذار برای بعد از جنگ...تو را به خدا... تسلیم نشو. می فهمی دارم چه می گویم؟ می خواهم بگویم مرد باش. مرد بمان... یک چیزی را بگویم؟ شخصیت محبوب دوران نوجوانی من می دانی کی بود؟ هولدن؟ نه. هری پاتر؟ نه. دانیال دلفام. آره. دانیال دلفام. جاوید یک کار برای من توی عمرش انجام داده باشد همان است که آن روز برداشت "جیرجیرک آقا ایرج" را برای مان خواند. باورت می شود که من تابه حال 30-40 بار این داستان را برای خودم بلندخوانی کرده ام؟ کتاب را من دودر کردم. ولی اگر می توانی گیرش بیاوری بردار بخوان. خیلی وقت ها فکر می کنم زندگی همان ایرج است. همان که زورش زیاد است می خواهد من را بنده ی خودش کند. جیرجیرک خودش کند. می زند من را. جوری که زیر چشمم کبود بشود، جوری که لبم باد کند و کاسه ی دستم پر از خون دماغم بشود تا جیرجیرکش بشوم. من اگر جیرجیرکش بشوم همه چیز تمام می شود ولی دانیال جیرجیرک آقاایرج نشد. تسلیم نشد. در تمام این سال ها این قصه توی بعضی لحظه ها بهم غرور ایستادن داده... دوست ندارم زانوهایت خم بشود. یک بار این را بهت گفتم. باز هم می گویم: دوست ندارم زانوهایت در مقابل کسی و چیزی خم بشود...دانیال باش. کتک بخور ولی اسمت را بگو. اسم خودت را بگو. اسم خودت را داد بزن...

من یک مرضی دارم. سلطان وقت تلف کردم. این آنتی ویروس کامپیوتر وقتی دارد فایل ها را یکی یکی اسکن می کند من می نشینم نگاه می کنم به فایل هایی که دارند اسکن می شوند. یکی یکی شان را نگاه می کنم. می دهم درایو دی را اسکن کند و می نشینم به تماشای اسکن شدن یکی یکی فایل ها. بعد اسم بعضی های شان برایم آشناست. یک سری چیزها در من تداعی می شود. این عکسه. این نرم افزاره. این فولدره...برایم معنادار می شوند این فایل ها. اما خیلی فایل ها هستند که اصلن نمی دانم چی هستند و از کجا آمده اند و اصلن آن تو چه کار می کنند. فقط زل می زنم به رفتن شان و ویروسی بودن و نبودن شان... می خواهم بگویم این زندگی هم همین جوری هاست. این لحظه های زندگی مثل فایل های توی درایو دی می مانند. بعضی های شان را لمس کرده ای. زندگی کرده ای. باز و بسته شان کرده ای. اما بعضی ها را تا به حال سراغ شان نرفته ای.

اما هستند.

زندگی هم همین است. لحظه هایش هستند. این که تو آن لحظه ها را زندگی کرده ای یا نه است که بعدها... می خواهم بگویم یک روزی می آید که همین جوری می نشینی و به اسکن شدن لحظه های زندگی ات نگاه می کنی. آن جاهایی را که زندگی کرده ای برایت آشنا هستند. خوشحال کننده اند. یاد اند و خاطره و معنا. اما آن جاهایی که زندگی نکرده ای ناآشنا اند. هستند. بوده اند. اما...

آقایی، فرناندو. آقا.

آقا بمان.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۸۹ ، ۱۷:۵۹
پیمان ..

آن اول ها نمی دانستم. می رفتم اول کارگر ماشین سوار می شدم برای این که بروم بالا. کرایه سیصد تومان بود. خیلی هم شاکی بودم که چه وضعش است آخر؟ یعنی چی که نصف کلاس های ما (عمومی ها و دروس علوم پایه) توی میدان انقلاب است و نصف درس ها توی امیرآباد؟ بعدها فهمیدم که سرویس هم هست. یعنی سعی کرده اند عذاب ما را نصف کنند. سرویس ها اتوبوس های شرکتی واحدی بودند که برای دانشگا کار می کردند. جلوی در قدس سوار می کردند و تا امیرآباد و جلوی در دانشکده ی فنی هم می رفتند. از سواری های انقلاب امیرآباد هم سریع تر می رفتند. آخر می انداختند توی بزرگراه چمران و از آن جا می رفتند به امیرآباد. سواری ها و اتوبوس های پولی توی ترافیک خیابان کارگر گیر می کردند. اما سرویس های دانشگا نه. هر کدام از راننده ها هم برای خودشان فیلمی بودند. حالا حوصله ندارم قصه های شان را بگویم، اما واقعن فیلم بودند. تا این که چند ماه پیش روی شیشه ی پشت راننده اعلامیه زدند که سرویس های دانشگا از پول بچه های خوابگاه تامین می شود بچه های تهرانی نباید سوار شوند. چرند محض بود. نصف بچه هایی که سوار سرویس ها می شدند تهرانی هایی بودند که بین انقلاب و امیرآباد آلاخون والاخون بودند. کسی محل نداد. به موقع و مجانی رسیدن به کلاس ها مهم تر بود. تا این که چند هفته ی پیش جلوی ایستگاه دو تا از حراستی های کت و کلفت را گذاشتند کنار اتوبوس ها تا هر کس کارت خوابگاه ندارد سوار نشود. جلوی دانشکده ی فنی امیرآباد هم یک صندلی گذشتند و یکی از حراستی های یاردانقلی را گذاشتند که آقا بچه تهرانی ها سوار نشوند... به همین راحتی. حالا چند هفته ای است که سواری های انقلاب امیرآباد و بالعکس مشتری های شان زیادتر شده. و نیز اتوبوس های انقلاب شهرک والفجر که توی همان انقلاب شیشه های شان از زور جمعیت داخل شان سیاه می شود و دل راننده غنج می رود برای صدوبیست و پنج تومان هایی که قرار است بسلفد... حالا دیگر ده دقیقه پانزده دقیقه ی اول کلاس ها را دیر رسیدن دارد عادی می شود... آن روزهای اول بچه ها با مسئول خط بحث می کردند و او هم می گفت من کاره ای نیستم. به من دستور داده اند و فلان و بیسار...

خب. این خیلی ساده اش است. از اول سال بلاهایی که سر ما آرده اند کم نبوده. مثلن همین تصویب ورود دانشجوهای پولی به دانشگاه های دولتی مادر. مثلن همان انحلال خلق الساعه ی دانشگاه ایران و اضاف کردن هردمبیل دانشجوهای آن جا به دانشجوهای دانشگاه تهران...و...
 حالا نگاه می کنم به این جا. خبر خود فارس نیوز است: "در جریان دومین تظاهرات گسترده دانشجویان انگلیسی در اعتراض به افزایش شهریه دانشگاه‌ها، پلیس انگلیس 15 دانشجو را دستگیر کرد. پلیس انگلیس اعلام کرد که بیش از 3 هزار دانشجو با تظاهرات در شهر "برایتون " به سوی پلیس تخم‌مرغ و وسایل آتش‌زا پرتاب کردند."
نگاه می کنم به این جا. عجیب است: "دهها هزار نفر از دانش آموزان و دانشجویان ایتالیایی با تظاهرات در شهر های بزرگ این کشور افزایش بودجه نهادهای آموزشی را خواستار شدند."
بعد می روم این جا را نگاه می کنم.
به این فکر می کنم که چیزهایی که این ها به آن اعتراض می کنند چه قدر شبیه خواسته های ماست. به این جا نگاه می کنم. اوه. این ها هم روز دانشجو داشته اند. وااای. روز دانشجو برداشته اند خواسته های شان را فریاد زده اند. واقعن عجیب است. بعد به این فکر می کنم که مسئولین مسجد دانشگاه تهران به همراه حجت الاسلام والمسلمین پناهیان روز عرفه بعد از مراسم شان برای سه هفته ی بعد اعلام می کنند که روز 16آذر مراسم آغاز ماه محرم با حضور حجت الاسلام والمسلمین پناهیان و مداحان اهل بیت در مسجد دانشگاه تهران برگزار می شود. به سربازان جان بر کف ولایت فکر می کنم که روز دانشجو به بهانه ی پناهیان می آیند و منتظر می شوند تا ما دست از پا خطا کنیم، منتظر می شوند تا صدای مان از حلق مان بیاید بیرون که این حق من است، که شما دارید حق من را می خورید...آن ها منتظرند...
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۸۹ ، ۱۷:۱۲
پیمان ..

هولدن یکدفعه کبریت روشن را انداخت روی میز. خم شد طرف سلی: "سلی، تا حالا شده ببری؟ حالت از همه چی به بخوره؟ یعنی تا حالا شده که بترسی که همه چی داره خراب می شه و تو باید حتمن یه کاری بکنی؟"

سلی گفت: "خب معلومه."

هولدن مثل بازجوها پرسید: "از مدرسه خوشت میاد؟"

"حالم ازش به هم می خوره."

"یعنی ازش متنفری؟"

"خب، راستش متنفر که نه."

هولدن گفت: "خب، من متنفرم. پسر من بیزارم ازش. البته فقط مدرسه نیستا. من از همه چیز بیزارم. از این که تو نیویورک زندگی می کنم. از اتوبوسای خیابون پنجم و اتوبوسای خیابون مدیسون و از پیاده شدن از اون درای وسط شون. از اون سینمای خیابون هفتادودوم و اون ابرای قلابی رو سقفش. از این که با آدمایی مث جورج هریسن آشنا بشم و از آسانسورایی که هی می رن پایین وقتی آدم می خواد ازشون بره بیرون و از اون علافایی که همهش تو فروشگاه های بروکس شلوار آدمو اندازه می زنن." صداش هیجان زده شده بود. "از همه ی این چیزا. می دونی چی می گم؟ یه چیزی رو می دونی؟ من تو این تعطیلات فقط به خاطر تو برگشتم خونه."

سلی گفت: "تو خیلی ماهی."

-پسر، من از مدرسه بیزارم. باید یه روز بیای تو این مدرسه های پسرونه و ببینی. اون جا تنها کاری که می کنن درس خوندنه و حرص خوردن سر این که اگه فلان تیم فوتبال ببره مثلن چه ها نمی شه و فقط حرف دختر و لباس و مشروب می زنن و...

سلی پرید میان حرفش: "نه، قبول کنم. خیلی از پسرا تو مدرسه خیلی چیزای دیگه ای هم یاد می گیرن."

هولدن گفت: "نمی دونم. اما من فقط همین چیزا دستم اومده. می فهمی چی می گم؟ قضیه همینه. از این هیچستون من هیچی عایدم نمی شه. خیلی حالم خرابه. اصلن حال درستی ندارم..."

هفته ای یه بار آدمو نمی کشه/جی. دی. سلینجر/امید نیک فرجام-لیلا نصیری ها/نشر نیلا/ص105

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۸۹ ، ۱۸:۳۶
پیمان ..

امروز مردی که دو شبانه روز نخوابیده بود پای پیاده از امیرآباد تا چهار راه ولیعصر رفت.
گرگ و میش غروب بود که از در دانشکده ی فنی زد بیرون و خیابان کارگر را چند قدمی آمد پایین و کنار دانشکده ی اقتصاد چشمش که به اولین دختر سر راهش خورد حالش از همه ی زن ها و دخترها و آدم ها به هم خورد و راهش را کج کرد زد توی کوچه پس کوچه ها. مرد، خیابان کارگر را با همه ی مغازه ها و پسرها و دخترها و سنگ فرش منظم پیاده رویش رها کرد و توی کوچه پس کوچه ها به سمت پایین راه افتاد. دوست نداشت نگاهش حرامِ هیچ کدام از دخترهای این شهر شود. دست هایش را گذاشت توی جیب شلوارش و توی پیاده روهای تنگ و یکی بود یکی نبود، از پشتِ درخت ها و شمشادها رفت.
مردی که دو شبانه روز نخوابیده بود امروز عصر تجربه ی روحانی فوق العاده ای را پشت سر گذاشته بود. به یکی از رویاهایش نزدیک شده بود. نه، نرسیده بود بلکه فقط نزدیک شده بود. آن سردرد گیج و گنگ و نشئه گونه ی حاصل از بی خوابی حس غریبی به او داده بود. و آسمان روز اول آذر ماه بود که ویرانش کرده بود. همه چیز برمی گشت به فیلم الفنت. نه. خود فیلم الفنت هم نه. تیتراژ آغازین فیلم الفنت که سال ها پیش دیده بود و رویای آن فیلم زیر دندانش مانده بود. توی عمر بیست و چند ساله اش به این نتیجه رسیده بود که رویای حاصل از دیدن فیلم ها و عکس ها و خواندن کتاب ها و شعرها فقط رویایی در ذهن اند. هیچ وقت واقعیت به زیبایی آن ها نمی شود و تجربه ی روحانی امروز عصرش هم تغییری در این عقیده ی او ایجاد نکرد! تنهایی نشسته بود روی نیمکت سنگی توی دانشکده و به آسمان نگاه می کرد که به یک باره حال و هوای تیتراژ شروع فیلم الفنت در روح و روانش زنده شد.
کار کار بچه هایی بود که توی زمین بازی داشتند والیبال بازی می کردند. همین طور دخترهایی که آن دور کنار حوض جمع شده بودند و می خندیدند. همین طور صدای دور بوق بوق ماشین ها از خیابان. همین طور صدای استادی از توی یکی از کلاس های طبقه ی بالا. همین طور صدای گیتار دختر یا پسری از پشت زمین چمن. همه ی این ها با هم بودند به علاوه ی تنهایی او روی نیمکت و صدای سکوتی که انگار توی هوای عصر روز اول آذر همچون باد می رفت و می آمد. یک جور لختی. و تیتراژ ابتدایی فیلم الفنت به گونه ای رویایی داشت در ذهنش لحظه به لحظه جان می گرفت. دلش می خواست رویا را تکمیل کند. باید می رفت روی چمن دراز می کشید و زل می زد به آسمان. باید فقط به حرکت ابرها نگاه می کرد و به صداها گوش می داد و دیگر هیچ... نباید چشمش به هیچ آدمیزادی می افتاد و آدم ها... درست در همان لحظات که داشت تصمیم می گرفت تا برود دراز بکشد دختری که زمانی فکر می کرد دوستش می دارد سروکله اش پیدا شد. همراه با پسری که او اصلن دوستش نمی داشت. امروز صبح دختری که او زمانی به او علاقه مند بود توی راهروی دانشکده با دیدن او رویش را به سمت دیوار برگردانده بود و حتا نیمرخش را از او دریغ کرده بود و همیشه چیزهای کوچکی وجود دارند که نگذارند رویاها به واقعیت تبدیل شوند...
امروز مردی که دو شبانه روز نخوابیده بود از کوچه پس کوچه ها رد شد. کوچه پس کوچه ها از آدم ها و دخترها و پسرها خالی بود. اما پر بود از ماشین هایی که می خواستند با عبور از کوچه پس کوچه ها ترافیک خیابان کارگر را دور بزنند. و مرد از میان آن ها رد می شد و با صدایی از ته حنجره با سوز می خواند:
آی مردم، آی مردم
جنون من دیدنیه
آی مردم، آی مردم
اشکای من خندیدنیه
و می رفت. می رفت. تند می رفت. جوری می رفت که فقط روندگان می روند. بی هیچ حادثه ای. آن قدر تند که هیچ چشمی را نبیند. و به خیابان فاطمی رسید. بعد انداخت توی خیابان حجاب. تعداد آدم های کمتری را از این مسیر می توانست ببیند. به دکه ی روزنامه فروشی روبه روی پارک لاله که رسید گلویش به خارخار افتاد. خواست دو نخ مارلبرو بخرد. نداشت. دو نخ وینستون لایت خرید و راه افتاد و نذر کرد که دیگر هر روز از این مسیر برود و هر روز همین جا دو نخ سیگار بخرد. از سیگار کام گرفت و کام گرفت و سر بلوار کشاورز اولی تمام شد و دومی را هم تا سر خیابان بزرگمهر دخلش را در آورد و بعد همان طور که از میان سایه های تاریک خیابان می گذشت شروع کرد به خواندن که:
خدایا، خدایا
زهمه پا به فرارم
خدایا، خدایا
جز حسین یاری ندارم
خدایا، خدایا
بی حسین من می میرم
و خودش هم نفهمید که چه طور از چهار راه ولیعصر سردرآورده. فقط اندوهی عظیم را حس کرد. همه ی آن هایی که ازشان فرار کرده بود حالا ایستاده بودند کنارش برای رد شدن از چهارراه. دختری همان طور که داشت با موبایلش حرف می زد و می خندید سرش را انداخت پایین و از لای ماشین های در حال عبور رد شد. پیرمرد راننده ای نزدیک بود بزندش. بوق ممتدی حواله اش کرد و دختر اهمیتی نداد و رفت و مرد را اندوهگین کرد. مرد موتورسواری از جلوی دماغ او گذشت و پای مرد کناری اش را له کرد و رد شد. مرد کناری به موتورسوار فحش داد. فحش رکیک مشمئزکننده ای بود. اما موتورسوار رفته بود. جمعیتی که کنارش ایستاده بود انبوه تر می شد. سرش درد گرفته بود و همچنان شعر زیر لبش خدایا خدایا بود که چراغ سبز شد. و وقتی رسید آن طرف چهارراه صدای سنج و دهل شنید. از جلوی تئاتر شهر صدا به گوش می رسید و برایش غیرمنتظره بود. کشیده شد به سمت میدانگاهی جلوی تئاتر. و تعزیه ای به پا بود. تعزیه ی مسلم بن  عقیل. ایستاد به تماشا.
مردی که دو روز نخوابیده بود بعد از چند دقیقه اشک گوشه ی چشم هایش را با انگشتش پاک کرد و راه افتاد به سمت مترو...


پس نوشت: ژانر=اینایی که نظر خصوصی می ذارن بدون ایمیل و آدرس وبلاگی چیزی، انتظار دارن در ملا عام جواب شونو بدی!

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۸۹ ، ۱۸:۰۷
پیمان ..