سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۷ مطلب در آذر ۱۳۸۹ ثبت شده است

حمید می گفت وقتی پستی توی وبلاگت می نویسی و مطلبی را توی گودر همین جوری شیر می کنی و عکس های سفرت به فلان قبرستان را فرت و فرت توی فیس بوق شیر می کنی، یک جای کارت می لنگد. می گفت این خصیصه ی جهان مدرن است. این که آدم ها خودشان را تکه هایی از خودشان را(نه... همه ی خودشان را) به کالا تبدیل می کنند و به عرضه می گذارند. می گفت با فیس بوق با گودر با وبلاگ تو بی وقفه و بی رویه خودت را عرضه می کنی. دوست داری که خریده شوی. می گفت ایراد کار این جاست که تو دیگر تنهایی نخواهی کرد. (وقتی از تنهایی کردن صحبت می کرد من یاد اصطلاح "رویا کردن" که عباس کیارستمی به کار می برد افتاده بودم. حتا چند باری تکرار کردم زیر لب...تنهایی کردن... تنهایی کردن...) می گفت تنهایی کردن با تنها بودن فرق دارد. برایش گفتم که با همه ی این ها من، من نه فقط همه، همه و همه بیشتر احساس تنهایی می کنند. گفت احساس تنهایی با تنهایی کردن فرق داارد. گفت تا وقتی تنهایی نکنی رشد نمی کنی، بزرگ نمی شی... ازم پرسیده بود این روزا چه کارها می کنی و من گفته بودم که مشغول پایین و بالا بردن اسکرول ماوسم هستم و او این جوری ها شروع کرده بود به گفتن و من فقط احساس خسران می کردم...
آن روز بعداز ظهر نشستیم دور حوض وسط دانشگاه و با دست خالی پرتقال های سبز نوبرانه ی محمد شکری را پوست کندیم و خوردیم و حرف زدیم و... 
وقتی ازش جدا شدم دست هام بوی پرتقال می دادند. فوق العاده ست این بو...
@@@
تنهایی کردن سخت است. تنهایی کردنم آرزوست...

پس نوشت: قبلن توی گودر نوشته بودم. تکرار برای تاکید بود!
۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۸۹ ، ۱۹:۰۳
پیمان ..

حالا که دارد یلدا می شود، هیچ چیز سر جایش نیست و همه چیز به هم ریخته است و من حسرت یک برف دی ماهی را می خورم که سال های پیش زودتر سروکله اش پیدا می شد، تا بیاید و من کاپشنم را بپوشم، یقه اش را بدهم بالا و بروم سرخه حصار و راه بروم زیر آن برف و این شعر را بخوانم و دلم بخواهد که کس دیگری هم با من زمزمه اش کند: برف اومده برف اومده / بیا بیا دلم چه بی تاب شد... نمی دانم. همه چیز...هیچ چیز...حتا...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۸۹ ، ۱۳:۵۷
پیمان ..

روی همه ی کیسه زباله های توی ایستگاه های مترو نام من را نوشته اند...



عکس از این جا

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۸۹ ، ۱۹:۰۷
پیمان ..

پیش نوشت: نوشته هایم ناتمام می مانند این روزها. نمی دانم چرا. بد دردی است کارها را به انجام نرساندن...

=====

اتوبان خلوت خلوت است. پسرک و پدرش در سکوت مطلق در ماشین نشسته اند و می روند. عصر عاشورا است و هیچ ماشینی در جاده نیست انگار. همه جا نارنجی است. رنگ نارنجی از خورشیدی که در افق پایین می رود شروع می شود و به ابرها می رسد و صورتی و قرمز می شود و بعد آسمان آبی ای که دارد سورمه ای می شود. آسفالت سیاه است. پسرک پایش روی پدال گاز است و همه ی تمرکزش روی این است که عقربه ی سرعت شمار از روی صدوبیست جم نخورد. نه کمتر نه بیشتر. پدر پنجره را باز می کند. صدای جریان باد سکوت را می شکافد. بعد پنجره را می بندد. سکوت. رنگ نارنجی. رفتن.

@@@

نزدیک در خوابیده ام. یعنی بدم می آید وسط بخوابم. یا باید کنار بخاری می خوابیدم یا کنار در. کنار بخاری را همان اول فردین گرفت. ماند همین کنار در که سرمای انتهای شب از زیر درز در می آمد تو و من لحاف را محکم روی خودم می کشیدم و از گرمای لحاف خوش خوشانم می شد. این عمه مونس خیلی تنبل است. دیشب دو تا تشک آورده بود برای من و بابا و فردین و علی. علی کوچک است کنار باباش(فردین) جا می شد. اما من و بابا... گفتم: برای ما دو نفر یه تشک؟ گفت: تشک دونفره ست ها. خواستم بگویم: دونفره ی زن و شوهریه نه دو نفره ی مردونه. اما گفتم: این جوری که من و بابام بایست همدیگه رو بغل کنیم. تشک کجاست؟ خودم میارم. رفتم از اتاق پشتی که از سرمایش معروف است به اتاق سیبری، یک تشک دیگر هم آوردم وخودم رویش دراز کشیدم و... تاریک روشنای صبح حجم سرمایی که می ریزد روی سرم بیدارم می کند. هنوز روز نشده. "آقا" است. دارد می رود نان بگیرد. مامان بزرگ که زنده بود او از این کارها نمی کرد. مامان بزرگ می رفت نان بگیرد. حالا... دیشب رفتیم چُفُل. بقعه ی آسید یحیا. رسم این است که شام غریبان در روستای چُفُل باشد. سوم در سرشکه است. سوم را نمی توانم بمانم. به خاطر یک تاریخ اسلام لعنتی که فرجه ی سه تا غیبتم پر شده و این جوری زندگی را دارد از من می گیرد... سر صبحانه بحث از دسته ی دیشب روستا بود که برده بودند به چُفُل. ما وسط هایش رسیده بودیم. با ماشین خودمان هم رفته بودیم. همین که رسیدیم خانه راه افتادیم به سمت چُفُل. آقا می گفت خیلی عجیبه. ساعت نه که قرار شد راه بیفتیم هیچ کی توی حیاط مسجد نبود ها. ولی وقتی رفتیم اون جا اون همه جمعیت از سرشکه اومده بودن. همه با ماشین خودشون.

نان بربری ای که گرفته خیلی خمیر است. می گوید: امروز همه مهمون دارن نون زیاد می خوان. شاطره شعله رو زیاد کرده تا سریع تر نون بده دست مردم. این جوری شده...

دیشب را یادم است. دور ایستاده بودم. کنار چند تا مرد سیاه پوش دیگر در تاریکی زیر درخت های بقعه. مردها سیگار می کشیدند و آن وسط نزدیک بقعه مردها و جوان هایی دیگر سینه می زدند. چند نفری هم این طرف و آن طرف شمع روشن کرده بودند. هوا کمی سرد بود و مه گرفته. از آن مه های شمالی...

صبحانه را که می زنم می روم از پنجره ی اتاق آقا به منظره ی روبه رویش نگاه می کنم. این درخت انجیر که هنوز لخت لخت نشده. آن دیوار بلوکی که قبلن نبود. آن طرف تر شالیزارها. ردیف ردیف شالیزارها که تا دور دور ها کنار هم نشسته اند. آن دور شیطان کوه لاهیجان که بنفش است. و آسمان بالای سرش که آبی است و خورشید و هوایی که شفاف است و شفاف بودنش بیش از هر چیزی من را می گیرد.

می روم ماشین را روشن می کنم. دود سفیدرنگی که از اگزوزش می آید بیرون و ابر می شود را دوست ندارم. حیاط خانه ی آقا هنوز علف های سبز دارد. هنوز زمین سرد نشده. خبری از مرغ و جوجه ها نیست. مامان بزرگ اگر زنده بود مرغ و جوجه هم نگه می داشتند. اقا حوصله شان را ندارد... بابا هم می آید و می رویم جیرمحله(پایین محله). می رویم خانه ی دایی. اسی هم هست. دایی هم هست. درخت های گوجه سبز لخت شده اند. توی حیاط خانه ی دایی فقط دو تا غازهایش هستند. آن ها هم دیگر حال و حوصله ی مرغ و جوجه و اردک و خروس ها را ندارند. سلام و احوالپرسی می کنیم. درخت پرتقال هنوز برگ های سبز دارد. برگ های درخت پرتقال را دوست دارم. مثل لواشک می مانند. کلفت اند و سطح شان شمعی است انگاری. درخت های تبریزی هم زمستانی شده اند. لخت و سرمازده. یاد روزهایی می افتم که دایی زیر همین درخت ها چهار پنج تا کندوی عسل داشت. بعد زنبورها هی فرار می کردند او با تور دنبال شان می دوید تا نگذارد فرار کنند. جوان بود آن روزها. من بچه بودم.

آن قدیم ها جلوی ایوان گل سرخ هم کاشته بود. حالا دیگر از گل ها خبری نیست.

صدای مرثیه ای از دور می آید.سوزناک می خواند...

توی حیاط راه می روم. روی سنگ ریزه ها. از زیر درخت های گوجه سبز رد می شوم و رد می شوم... منتظر اسی ام....

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۸۹ ، ۱۸:۳۹
پیمان ..
یکی از مریضی های این وجود پر از درد و مرض من است. از این جاها فکر کنم شروع می شود: از این که وقتی می خواهم کاری را شروع کنم دوست دارم راس ساعت شروع کنم. مثلن اگر ساعت سیزده دقیقه به یک تصمیم داشته باشم که ترمودینامیک بخوانم با خودم می گویم ساعت یک شروع می کنم. می روم تا این سیزده دقیقه ی باقی مانده رای خوش بگذرانم. همیشه برای وقت کشی راه های زیادی وجود دارد. سرگرم یک کاری می شوم و سرم را که بلند می کنم می بینم ساعت شده یک و پنج دقیقه. به خودم می گویم: ای بابا، ساعت که از راس گذشت. بذار نیم ساعت دیگه شروع می کنی...و همین جوری عقب می اندازم کاری را که باید انجام بدهم. نمی دانم. این عقب انداختن کارها. این امروز و فردا کردن ها... الان یک هفته است که می خواهم بروم برای خودم کیف بخرم. بیشتر از یک هفته شده و هنوز نرفته ام کیف بخرم. پنج هفته است می خواهم بروم دانشگاه علم و صنعت حمید را ببینم. هر بار به یک بهانه ای نمی روم. این دفعه دیگر حمید هم ازم دلخور شد. همیشه تکلیف های درسی و گزارش های آزمایشگاه ها را در آخرین فرصت باقی مانده انجام می دهم. گاهی حتا در آخرین فرصت باقی مانده هم این ساعت آن ساعت می کنم و نمی رسم کارم را انجام بدهم... دو سال است می خواهم بروم کلاس زبان و هنوز نرفته ام... نمی دانم چرا این جوری هستم. چرا همیشه کارهایم را لفت می دهم. چرا همه ش فس فس می کنم... تنبلم؟ بی عرضه ام؟ علاقه ندارم؟...راستش چیزی که من را خیلی آزار می دهد همین است که هر چه به کاری بیشتر علاقه داشته باشم در انجام دادنش بیشتر تاخیر می کنم. من خداوندگار تاخیر و تعللم... الان برای نوشتن همین متن چهار روز است که تصمیم گرفته ام... اصلن برای چه همچین موضوعی را پیش کشیده ام؟ دلیلش همان دلیلی است که چهار روز است به بهانه اش امروز و فردا می کنم...
راستش توی مجله ی "مهرنامه"ی این ماه یک مقاله ای خواندم با عنوان "جذابیت پنهان تعلل، چرا برای انجام دادن کارهای مان امروز و فردا می کنیم؟" مقاله ی خیلی جالبی بود. در مورد این که این مرض مرضی است که خیلی ها از آن رنج می برند. نویسنده ی مقاله از آن به عنوان "مشکل دوران مدرن" نام برده بود. عمده ی مقاله خلاصه ی یک کتاب بود. کتابی به نام "دزدی به نام زمان". که چند تا روانشناس و فیلسوف نشسته اند با دیدگاه های خاص خودشان در مورد این که چرا آدم ها هی در انجام کارهای شان تعلل می کنند مقاله هایی نوشته اند. این مقاله خلاصه و چکیده ای از مقاله های آن کتاب است. دیدگاه های گوناگون و مختلفی که در مورد عادت آزاردهنده ی من وجود داشت برایم خیلی لذت بخش بود. یک جور شناخت بهم داد این مقاله... راستش می خواستم مقاله را این جا رونویسی کنم. یک مقاله ی سه صفحه ای است نوشته ی جیمز سوروویکی، ستون نویس مجله ی نیو یورکر. بعد دیدم کمال نامردی است. مجله ای که مشکل مالی دارد یک مقاله ی خوب چاپ کند آن هم این جوری مفتی مفتی بدون این که هیچ کمکی به سرپاماندن مجله بکند خوانده شود و... از آن طرف هم پیش خودم می گفتم آخر خیلی ضایع است که به خاطر یک مقاله، یک مجله ی پنج هزارتومانی پیشنهاد بدهی...دقیقن به همین بهانه که مقاله هه را رونویسی کنم یا نکنم چهار روز نوشتن این متن را به تاخیر انداختم... به این نتیجه رسیدم که حداقل تا زمانی که مجله روی دکه ها است رونویسی خلاف اخلاق است. پیشنهاد می کنم بروید بخرید و بخوانیدش. به جز این خواندنی زیاد دارد. از مقاله ی طنز چگونه فیلسوف شویم تا پرونده ی ترجمه در ایران و ساختار حکومتی آمریکا و پرونده ی نقاشی های دیواری در ایران و... البته متن زبان اصلی مقاله را می توانید این جا بخوانید: LATER. سوال هایی را هم که خواننده ها در مورد مقاله پرسیده اند و جواب های سوروویکی را هم این جا می توانید بخوانید...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۸۹ ، ۱۵:۵۲
پیمان ..