سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

وقتی موقع خاندن کتابی، کنار دستانت مداد و کاغذی نیست، مطمئن باش که مشغول به یک کار عبث هستی.

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۲ ، ۰۷:۵۶
پیمان ..

من آدم برگشتن نیستم. من آدم برگشتن به جاهایی که بودم نیستم. هیچ وقت به مدرسه‌هایی که درش درس خاندم برنگشتم. سراغ معلم‌های قدیمی‌ام را دیگر نگرفتم. 

مدرسه‌ی ابتدایی را هفته‌ای یک بار از جلویش رد می‌شوم. ولی از کلاس 5 دبستان به این طرف دیگر پایم را تویش نگذاشته‌ام. ایضن مدرسه‌ی راهنمایی. کلاس 5 ابتدایی را یادم هست. آن سال به مانند 4سال قبلش خرخان بودم و شاگرد اول. ولی خوره‌های جدیدی به تنم افتاده بود. خوره‌ی روزنامه‌دیواری درست کردن مثلن. روزنامه‌دیواری 22 بهمن‌مان توی مسابقه‌ی مدرسه برنده نشد. ربطی به خوب و بد بودن روزنامه دیواری نداشت. نه من و نه هیچ کدام از اعضای گروه‌مان با آن خانمه که فکر کنم مسئول پرورشی مدرسه بود رابطه‌ای نداشتیم. خانم معمارزاده بود فکر کنم اسمش. من ازش خوشم نمی‌آمد. کفش پاشنه‌بلند می‌پوشید. من از زن‌های چادری که کفش پاشنه‌بلند می‌پوشیدند خوشم نمی‌آمد. معلم ما هم نبود که با هم دوست بشویم. معلم همان‌هایی بود که برنده شده بودند. 

معلم ما رضا فرامرزی بود. اما خوره‌ی روزنامه دیواری درست کردن به جانم افتاده بود. می‌نشستم دوچرخه و کیهان بچه‌ها را به دقت می‌خاندم و هر چیزی که می‌شد باهاش روزنامه دیواری درست کرد ازشان رونویسی می‌کردم. رضا فرامرزی تشویقم می‌کرد. یک بار بهم گفت بیا یه روزنامه دیواری خیلی خوب درست کن که برای همیشه توی این مدرسه یادگاری بماند. من همه‌ی 14شماره‌ دوچرخه و همه‌ی 30 تا شماره‌ی کیهان بچه‌هایی که توی جعبه‌ی مجله‌هایم داشتم جلویم گذاشتم و به نظر خودم بهترین نوشته‌های‌شان را انتخاب کردم. عکس‌ها و نقاشی‌های مربوط به مطالب دوست‌داشتنی‌ام را از دوچرخه‌ها و کیهان‌بچه‌ها با قیچی جدا کردم. بعد با خوش‌خط‌ترین خطی که در خودم سراغ داشتم آن‌ها را نوشتم. یک روزنامه‌دیواری شلم شوربای به نظر خودم قشنگ و دوست‌داشتنی شد. روزنامه‌دیواری‌ام تا آخرین روز امتحان‌ها روی دیوار مدرسه بود. من امتحان‌هایم را خوب دادم. همه را 20 شدم. به مراد هم تقلب می‌رساندم. مراد 17سالش بود و هنوز کلاس 5 دبستان بود. رضا فرامرزی او را نشانده بود پشت سرم که هر چه من نوشتم او هم بنویسد و بتواند دوره‌ی ابتدایی را تمام کند. 

روزنامه‌دیواری‌هایم خوب بودند. رضا فرامرزی قبول‌شان داشت. قرار بود آن‌ها را نگه دارد تا سال دیگر، سال‌های بعد که یک بار دیگر برگشتم مدرسه آن‌ها را ببینم و خوش‌خوشانم شود. اما... یک روز تابستانی مامانم بهم 50تومان پول داد که برو نان سنگک بخر. برای رفتن به نانوایی باید از جلوی مدرسه‌ی خودمان می‌گذشتم. مدرسه تعطیل بود. دلم حسرت روزهای باز بودنش را داشت. اعصابم از بی‌کاری در تابستان خرد شده بود. دلم دیدن دوباره‌ی بچه‌های مدرسه و زنگ تفریح‌ها و قلعه و زو بازی کردن و کلاس درس و خرخانی را می‌خاست. اما مدرسه تعطیل بود. درش بسته بود. هیچ صدایی ازش بیرون نمی‌آمد. از جلوی مدرسه که رد می‌شدم دیدم یک عالمه کاغذ جلوی در ریخته‌اند. یک کوه کاغذ و مقوا کنار در کوت شده بودند. تمام پیاده‌رو را پر کرده بودند. تازه چند تای‌‌شان توی جوی آب هم افتاده بودند. زل زده بودم به کاغذها و داشتم رد می‌شدم که یکهو یکی از مقواهای لوله‌شده‌ی توی جوی آب میخکوبم کرد. گوشه‌ی مقوا آشنا بود. از همان نوار برچسب‌ها بود که آقا طالب نداشت و فقط باباپیره داشت‌شان. از همان نواربرچسب‌ها که به خاطرشان مشتری باباپیره بودم. نزدیک‌تر که رفتم باورم نمی‌شد. مقوای لوله‌شده یک روزنامه دیواری بود. جلوتر توی جوی یک صفحه‌‌ی آشنا از مقوا جدا و تلیس آب شده بود. این همان روزنامه‌دیواری‌ای بود که در مورد مولانا و شمس تبریزی درست کرده بودم. همان که مطالبش را روی ورق آ4 ها نوشته بودم و بعد جدا جدا به مقوا چسبانده بودم. همان که کلی وقت گذاشته بودم تا زمینه‌ی ورق آ4ها را با مداد رنگی رنگ‌آمیزی کنم. روی مقوا نمی‌شد با مداد رنگی طرحی زد. روی ورق آ4 می‌شد. به خاطر همین روی ورق آ4 نوشته بودم و بعد همه را با نظم و ترتیب به مقوا چسبانده بودم...

به یک مقوای لوله‌شده‌ی دیگر نگاه کردم. نوار برچسب آن هم آشنا بود. دیگر بازش نکردم. لبه‌ی جوی در آستانه‌ی افتان در جوی بود. می‌دانستم که همان روزنامه‌دیواری آخرم است. 

کاری نکردم. من آن موقع‌ها پسر شاد خندانی بودم که ناراحت شدن بلد نبود. حتا بلد نبودم که دست‌رنج‌هایم را از نابودی نجات بدهم. نکردم روزنامه‌دیواری‌هایم را جمع کنم ببرم خانه. حتا نابودترشان هم نکردم. آن مقوای لب جوی را باید شوت می‌کردم توی جوی. ولی این کار را هم نکردم. رفتم نان سنگک خریدم. برگشتنی باز هم از جلوی مدرسه گذشتم. مقواها و کاغذها سر جای‌شان بودند...

من آدم برگشتن نیستم. مدرسه‌ی راهنمایی که تمام شد بدو رفتم دبیرستان شریعتی ثبت نام کردم. کارنامه‌ و پرونده‌ام را که گرفتم دیگر پایم را به مدرسه‌ی راهنمایی نگذاشتم. ایمان برگشت. او هر از گاهی به مدیر مدرسه‌ی راهنمایی سر می‌زد. می‌رفت توی دفترش می‌نشست و حالش را می‌پرسید و باهاش چای می‌خورد. من اما بلد نبودم. هنوز هم نمی‌دانم که ایمان وقتی بعد از 2-3سال به مدرسه‌ی قبلش برمی‌گشت با عادل اسکندری در مورد چه حرف می‌زدند...

به دبیرستان هم برنگشتم.

می‌توانستم برگردم. مزدک میرزایی برگشته بود. مزدک میرزایی توی دبیرستان ما درس خانده بود. همان سال‌هایی که من کوچولو بودم او دانش‌آموز دبیرستان دکتر شریعتی تهرانپارس بود. یک روز آمد به مدرسه. ما سر صف ایستاده بودیم که او با ناظم‌مان آمد سر صف. گفت که دانش‌آموز این‌جا بوده. گفت که لیسانس صنایع چوب در دانشگاه آزاد کرج خانده. این را که گفت بهش خندیدیم. بی‌ربط تر از صنایع چوب به گزارشگری فوتبال چیزی وجود نداشت. همین. 

آدم‌ها وقتی موفق می‌شوند برمی‌گردند به مدرسه‌ها و دانشگاه‌های‌شان که بگویند ما ازین جا رشد کرده‌ایم؟ آدم‌ها برمی‌گردند به مدرسه‌های قبل‌شان که با در و دیوار تجدید خاطره کنند؟ آدم‌ها برمی‌گردند که معلم‌های قدیم‌شان را ببینند؟

نمی‌دانم. من فقط می‌دانم که آدم برگشتن نیستم. برگشتن به من نمی‌آید. یعنی فقط مساله‌ی برگشتن نیست. خیلی چیزهای دیگر هم هست...

دروغ چرا؟ من یک بار به دبیرستانم برگشتم. 

یادم نیست کی‌ها قرار بود بیایند. قرار گذاشته بودیم که برگردیم دبیرستان و سید رضا را بعد از 2-3سال دوباره ببینیم. اما کسی نیامد. فقط من و صابر شدیم. گفتیم اشکال ندارد. برویم. موفقیت‌های دوره‌ای مثل پول می‌مانند. یک اعتماد به نفس الکی در آدم ایجاد می‌کنند. دیده‌ای آدمی که جیبش پر پول است راحت‌تر جلو می‌رود و راحت‌تر با آدم‌ها ارتباط برقرار می‌کند و راحت‌تر تجربه کسب می‌کند؟ موفقیت در کنکور کارشناسی برایم یک اعتماد به نفس الکی ایجاد کرده بود. بین بچه‌هایی که آن سال از شریعتی کنکور داده بودیم رتبه‌ی کنکورم خیلی خوب شده بود مثلن. اعتماد به نفسش را پیدا کرده بودم که برگردم به دبیرستان و به سید رضا بگویم سلام من دانش‌آموز 2سال پیشت بودم. یادش به‌خیر. حالتان خوب هست؟ خب. من و صابر هم برگشتیم به مدرسه. بعد از ظهر رفته بودیم. سید رضا هم ما را دید. سلام و علیک کرد با ما. پرسید که کجا درس می‌خانیم. فکر کنم آفرینی هم گفت. ولی بعد تندی برگشت گفت: خوب درس بخونید. خوب درس بخونید. و بعد ما را مرخص کرد و رفت. کمی توی حیاط پلکیدیم. کمی با ناظم قدیمی‌مان حرف زدیم و برگشتیم. احساس پوچ و مزخرفی بهم دست داده بود. این همه درس خاندم که بیایم پیشت بهم بگویی دوباره درس بخون خوب درس بخون؟!

آدم‌ها تمام می‌شوند. آدم‌ها پراکنده می‌شوند. آدم‌ها دور می‌شوند. آدم‌ها می‌روند. آدم‌ها دیگر تو را نمی‌خاهند. آدم‌ها دیگر نمی‌توانند تو را تحمل کنند. تو نمی‌توانی دیگر آدم‌ها را تحمل کنی. آدم‌ها... آدم‌ها...

دانشگاه را 9ترمه کردم. پیش خودم فکر می‌کردم این ترم آخر بیشتر خاهد چسبید. به خودم می‌گفتم که این ترم آخر با دوستانم دوست‌تر خاهم بود. با دانشگا دوست‌تر خاهم بود. این ترم آخر رکورد کتاب امانت گرفتن از کتابخانه‌ی مرکزی را می‌شکنم. بیشتر کتاب می‌خانم. بیشتر دانشگا می‌مانم. بیشتر توی برنامه‌ها شرکت می‌کنم. سعی می‌کنم با آدم‌ها دوست شوم. بیشتر دانشگا را مزه مزه می‌کنم... اما... 

یک چیزی که هست همین آدم‌ها هستند. آدم‌ها به مکان‌های قبلی‌شان برمی‌گردند. به مدرسه‌ی ابتدایی و راهنمایی و دبیرستانی که درش درس خانده‌اند. آن‌ها دنبال چه هستند؟ آدم‌هایی که می‌توانند برگردند به دنبال چه هستند؟ گذشته فقط مجموعه‌ای از در و دیوار مدرسه و معلم‌ها و مدیرها نیست. بدبختی‌اش همین است. این چیزهایی که شاید پابرجا می‌مانند نیستند. یک مجموعه‌ی دیگری است که آن روزها را ساخته. مجموعه‌ای از آدم‌هایی که مثل تو بودند. هم‌سن و سال‌ات بودند. نگرانی‌های‌تان مثل هم بوده. دغدغه‌های‌تان مثل هم بوده. اما دیگر نیستند. دیگر نمی‌توانی آن‌ها را برگردانی... نمی‌شود برگشت.

به من می‌گفت که چرا دیگر از کلوچه‌فومنی‌های میدان انقلاب نمی‌نویسی. چرا دیگر از مغازه‌های میدان انقلاب نمی‌نویسی. چرا دیگر از امیرآباد نمی‌نویسی. چرا دیگر از دانشکده فنی نمی‌نویسی. از مکانیک. متال. معدن. از بوفه‌ی هنرهای زیبا. از طواف در پردیس انقلاب. از خیلی چیزها... ترم 9 تنها بودم. خیلی از آدم‌هایی که باهاشان ترم‌های قبل را گذرانده بودم دیگر نبودند. هر کدام به دلیلی. قصه‌اش طولانی می‌شود. اما نبودند. دیگر نیستند...

می‌دانی؟ برگشت نیست. من آدم برگشتن به دبستان و راهنمایی ودبیرستان نبودم. این روزها فکر می‌کنم دانشگاه هم تمام شده. مکان‌ها بدون آدم‌ها معنا ندارند...وقتی مکانی تمام می‌شود، تمام می‌شود دیگر... 


۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۲ ، ۱۹:۴۶
پیمان ..

آپارتمان- بیلی وایلدرجهان پیش‌فرض فیلم "آپارتمان" بیلی وایلدر جهان کثیفی است.
یک شرکت بیمه با 31259 نفر پرسنل که سی سی باکستر یکی از کارمندان معمولی‌اش است. یک شرکت با بوروکراسی عظیم و سلسله مراتبی مرتب و منظم: کارمندان و رؤسا و رؤسای رؤسا و بالادستی‌ها و... سی سی باکستر یک کارمند معمولی این شرکت است و دوست دارد هر چه سریع‌تر و بهتر در کارش پیشرفت کند. دوست دارد رتبه‌اش بالاتر برود. بی‌علاقه‌ترین آدم‌ها هم وقتی در آن شرکت بیمه با 31259 نفر پرسنل قرار بگیرند، دل‌شان می‌خاهد بالاتر بروند. بالا و بالاتر. استفاده کردن از دستشویی مخصوص رؤسا خودش می‌تواند یک انگیزه برای بالاتر رفتن مقام باشد! سی سی باکستر نازنین هم دلش می‌خاهد پیشرفت کند. اما پیشرفت و بالا رفتن اصلن با خوب کار کردن به دست نمی‌آید. فقط با رابطه‌هاست که می‌توان پیشرفت کرد. و سی سی باکستر نازنین هم وارد بازی رابطه‌ها می‌شود، خیلی ناخاسته هم وارد بازی رابطه‌ها می‌شود. اما وقتی وارد شد دیگر نمی‌تواند بیرون بیاید.
جهان پیش‌فرض فیلم آپارتمان، جهان رؤسای اداری است که قدرت دارند. می‌توانند از بین دخترهای اداره انتخاب کنند و شبی را با آن‌ها خوش بگذرانند. جهان مردهای 40-50ساله‌ای که زن‌شان آن‌ها را درک نمی‌کند و دوس‌دخترهای اداره آن‌‌ها را راضی می‌کنند. جهان رؤسای اداری است که برای خوش‌گذرانی با دوس‌دخترهای اداره به مکان نیاز دارند. و چه مکانی بهتر از آپارتمان مجردی سی سی باکستر، کارمند دون‌پایه‌ی زیردست‌شان؟
چیزی که آپارتمان را در حد یک شاهکار بالا می‌برد همین پیش‌فرض بودن همه‌ی این پلشتی‌هاست. همه‌ی این‌ها هستند. هستند و هستند. فقط احمق‌ها هستند که تعجب می‌کنند. اسکار وایلد این را می‌گفت. بیلی وایلدر نمی‌خاهد تو تعجب کنی. او کاری می‌کند که تو بخندی. تو بخندی و آخر آخرش، وقتی که شیرینی خنده‌ها به کونه‌اش رسید، تلخی را حس می‌کنی...
سی سی باکستر هر شب تا یک ساعتی کلید آپارتمانش را به یکی از رییس‌هایش می‌دهد تا به عیش و نوشش بپردازد و خودش دیرتر به خانه می‌رود. همسایه‌ها از سر و صداها نتیجه می‌گیرند که سی سی باکستر یک مرد شهوتران است که هر شب هر شب... دکترِ همسایه او را توی راهرو می‌بیند و می‌گوید جان من وصیت کن اگر مُردی نعش‌تو بدن دانشگاه کلمبیا برای تشریح. بدنت باید فیزیولوژی خاصی داشته باشه. اما بیچاره سی سی باکستر...
او به باج دادن ادامه می‌دهد. تا این‌که تمام رییس‌هایش توصیه‌نامه می‌نویسند به رییس کل که آقای باکستر بسیار کارآمد و کوشا و منضبط و به‌دردبخور است. مقامش را ارتقا بدهید. رییس کل او را احضار می‌کند. کمی باهاش خوش و بش می‌کند و بهش می‌گوید که تو مشکوک می‌زنی. غیرممکن است همه‌ی رییس‌ها همزمان برای یک نفر خاص توصیه‌نامه بنویسند. چه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ات است؟ سی سی باکستر هم مجبور می‌شود ترسان لرزان همه چیز را تعریف کند. تو دلش خدا خدا می‌کند که اخراج نشود. اما آقای رییس کل بهش می‌گوید: خب، امشب کلید آپارتمان‌تو بده به من. منم به آپارتمان نیازمندم...
طنز بیلی وایلدری به این می‌گویند. تو فکر می‌کنی الان سی سی باکستر بیچاره اخراج می‌شود، اما دنیا جای پلشت‌تر و کثافت‌تری است. رییس کل هم آررره... اما بیلی وایلدر دست از سر آدم برنمی‌دارد. رییس کل به سی سی باکستر بلیط 2نفره‌ی یک نمایش را می‌دهد تا در طول ساعاتی که آپارتمان در اختیار اوست باکستر به نمایش برود.
باکستر عاشق دختر متصدی آسانسور اداره است. دختری که هر روز صبح او را 19طبقه بالا می‌برد تا به محل کارش برسد. و او هر روز به آن دختر اظهار ارادت می‌کند. دختری که همه‌ی رییس‌های بالادست باکستر در آرزویش مانده‌اند و به هر کسی جواب سلام نمی‌دهد. باکستر که ترفیع گرفته و حالا 2تا بلیط نمایش هم دارد به او پیشنهاد می‌کند که شبش با هم به نمایش بروند. دختر هم قبول می‌کند. اما می‌گوید قبلش باید یک نفر را ببینم و بهش چیزی بگویم و به موقع خودم را می‌رسانم به سالن نمایش. اما... در سکانس بعدش می‌بینم که دختر متصدی آسانسور با رییس کل در یک رستوران چینی نشسته‌اند و مشغول حرف زدن‌اند. دختر می‌گوید که می‌خاهم بروم، اما رییس اداره مگر می‌گذارد؟ حالا که کلید آپارتمان توی جیبش است... سی سی باکستر نازنین توی باران جلوی سالن نمایش منتظر می‌ماند و منتظر می‌ماند. اما دختر نمی‌آید که نمی‌آید...
و بعد یک مثلث عشقی... سی سی باکستر، فرن کیوبلیک و آقای رییس کل...

هر چه قدر که جلوتر می‌روی بیلی وایلدر بیشتر تو را با خودش می‌کشاند. بیشتر تو را می‌خنداند و راستش بیشتر تو را می‌گریاند. آن صحنه‌های خودکشی فرن کیوبلیک و پرستاری‌های سی سی باکستر از آن دختر، اوج فیلم است. صحنه‌های حضور دکترِ همسایه در آپارتمانِ باکستر و تعجب او از به کار بردن لفظ خانم و آقا توسط باکستر و فرن کیوبلیک(دختر آسانسورچی) در مقابل هم. او پیش خودش فکر می‌کند که باکستر و آن دختر هر شب با هم‌اند، اما... استفاده‌ی تلخ و شیرین از تیغ ریش‌تراشی که از یک طرف نشان عشق پاک و بی غل و غش باکستر است و از طرف دیگر ترسو بودن و بزدلی باکستر در مقابل رییس کل و موقعیتی را که در اداره به‌دست آورده نشان می‌دهد؛ لحظاتی که باکستر دل شکسته هنگام جمع کردن وسایل آپارتمان‌اش به راکت تنیسی که از آن به‌عنوان آبکش برای دم کردن اسپاگتی استفاده کرده بود، نگاه می‌کند و یک رشته ماکارونی باقی‌مانده بر روی آن را با لبخند تلخی از راکت جدا می‌کند، اوووه... همه‌ی این‌ها آدم را به طرز خوشایندی غلغلک می‌دهند.
با این فیلم ساخت سال 1960 بود، ولی بعد از این همه سال تمام اجزایش درک‌شدنی و تمام طنزش دریافت‌شدنی بود. حیف است آدم نبیندش.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۲ ، ۱۰:۵۶
پیمان ..

یک وقت‌هایی هست که نمی‌شود. این نشدنه از جنس عوامل بیرونی و زمان و مکان و جو و... هیچ کدام نیست. این نشدنه درونی است. عجیبش این است که این نشدنه از دل آدم نمی‌آید. دل آدم هم می‌خاهد. ولی... همیشه آن دره‌ی بین فکر و ایده تا عمل برایم چیز هولناکی بوده. انگار این دره آفریده شده تا من به درونش بلعیده شوم. انگار آن فاصله را من هیچ‌گاه نمی‌توانم پرواز کنم.

 

می‌خاستم عکس بالا را برای صادق و محمد بگذارم. بگویم: صادق یادته زمستونی سال 90 برام پوتین سربازی داداش‌تو آوردی، کله‌ی سحری پا شدیم رفتیم درکه و از درکه تو اون یخ‌بندون و برف و سرما رفتیم تا پلنگ‌چال؟ یادتونه شما کفش کوه داشتید هی سُر می‌خوردید من با اون پوتینه که کل انگشتای پامو زخم و زیلی کرد یه بار هم سُر نخوردم؟ یادتونه تا پناهگاه پلنگچال رفتیم، منو مسخره کرده بودید که چرا گوجه آوردی با خودت، بعد اون جا تازه به معجزه‌ی گوجه پی بردید؟ بعد خاستیم کله کنیم سمت توچال که اون آقا جوونه جلومونو گرفت، گیر داد که بچه‌ها تجهیزات‌تونو ببینم. هیچ کدوم‌مون دستکش هم نداشتیم. خاستم بگم حاجی ما با پراید همه جا می‌ریم. ولی اون شروع کرد به تعریف کردن از یخ زدگی و سرما زدن دست و پا و سر و گفتن از لیلا اسفندیاری که که یلی بود. کوه‌های نپال و اطراف اورست زیر پاهاش سجده می‌کردن. تعریف کرد که یه هفته قبل از مرگش با هم رفته بودیم جیگرکی و اون 25سیخ جیگرو یه جا بلعیده بود و نه نگفته بود. ولی سر همین صعود به توچال بدون تهجیزات جون شو از دست داد. تعریف کرد که لیلا اسفندیاری به یکی که تو راه مونده بود تجهیزات‌شو داد و کمکش کرد، بعد فکر کرد که می‌تونه بدون تجهیزات تا توچال بره و رفت و یخ زد و خدابیامرزدش. عکس بالاست. ما هم اگه می‌رفتیم احتمالن شکل سمت راستی می‌شدیم...

خاستم این‌ها را بنویسم. خاستم این‌ها را توی فیس بوق بنویسم. بعد نشد. دقیقن نمی‌توانم بگویم چه طور شد که نشد. یکهو دیدم بین همه‌ی این جملات و آپلود کردن عکس و تگ کردن و تایپ کردن و بعد منتظر واکنش‌ها نشستن و بعد مواجهه با کامنت‌هایی که دیگران می‌گذارند و لایک‌هایی که می‌کنند، یک دره است. یک دره‌ی هولناک عمیق با صخره‌هایی تیز که زاویه‌ی قائمه ایستاده‌اند و کرکس‌هایی هستند که دائم در گوش‌ام فریاد می‌زنند که چی بشود؟ که چی بشود؟ و بعد اعتماد به نفسم را ازم می‌گیرند و تا من به آن سوی دره بپرم شک می‌کنم، و شک همان شکست است و فرومی‌غلتم توی دره و هیچ وقت آن جملات را نمی‌نویسم... 

این دره‌هه به وجود می‌آید. این دره‌هه بین هر فکر و عملی هست. اما در من، بین خودم و آدم‌های دیگر هم به وجود می‌آید. به طرز غریبانه‌ی بدی هم به وجود می‌آید. یکهو می‌بینم نمی‌توانم چیزی بگویم. دلم می‌خاهد چیزی بگویم. ولی نمی‌شود... حس می‌کنم یک فاصله‌ی مسخره‌ی مزخرفی به وجود آمده. حس می‌کنم دره‌ای به وجود آمده. دره‌ی سیاهی که اصلن معلوم نیست چرا باید به وجود بیاید. یک دره‌ی سیاه بین من و آدمی که دوست دارم با او حرف بزنم با یک عالمه کرکس خون‌آشام که بال بال می‌زنند و به شک می‌اندازند مرا و من را هول می‌دهند به ته دره و من هیچ وقت نمی‌توانم چیزی بگویم...

آقای دانشگاه اشتوتگارت را با درصد بالایی حدس می‌زنم کی است. دوست دارم بهش سلام بگویم. برایش بنویسم که دلم برایش تنگ شده است. درست است که یک بار جر و منجرمان شد. ولی من به کل یادم رفته سر چی بود اصلن. فقط دلم برایش تنگ شده است. دلم می‌خاهد یک پست کامل وبلاگی برایش بنویسم. حتا می‌روم پیج فیس‌بوقش را زیر و رو می‌کنم. از عکسی که محمد برایش گذاشته خنده‌ام می‌گیرد. دوست دارم همان عکس را برایش بگذارم. شرح محمد را هم تکرار کنم. "صادق در حال لابی کردن: اممم...باهات تا حدی موافقم ولی...اممممم....ولی فکر کنم خودتم قبول داری که حرفات خیلی منطقی نیست....اممم...."  بگویم دارم می‌خندم بهت. بعد بهش بگویم خوشحال شدم که شنیدم برای انتخابات ریاست جمهوری پا شدی از اشتوتگارت رفتی مونیخ تا رای بدهی. بعد مثلن گلایه کنم از مغرور آقاها  و مغرورخانم‌هایی که تا روز قبل از نتیجه‌ی انتخابات چه فخرها فروختند و چه تمسخرها که کردند که هه هه هه دارید می‌رید رای بدید که جلیلی رو از صندوق بکشن بیرون؟ بگویم حال کردم باهات که از اشتوتگارت رفتی مونیخ و بعد بگویم با محمد قشمی هم حال کردم. بگویم می‌ترسیدم ازش بپرسم که انتخابات شرکت کردی یا نه. اما وقتی خودش برایم تعریف کرد که روز انتخابات آنکارا بوده و رفته رای داده او هم خوشحالم کرد. یک جمله‌ی جالب هم گفت. گفت اگر تهران بودم احتمالن من هم رای نمی‌دادم... لعنتی‌ها شماها باید برگردید. آن‌هایی که باید بروند کسان دیگری هستند. نومیدها باید بروند. نه شماها... 

اما نشد که بنویسم. نمی‌دانم چرا. آن دره‌هه نگذاشت.

الان زور زده‌ام با نوشتن از آن دره‌ کار خودم را بکنم... ولی....

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۲ ، ۰۵:۵۵
پیمان ..

اوین: نام زندانی در شمال غربی تهرن در حاشیه‌ی کوهستان. این زندان در دهه‌ی 50 ساخته شده و مهم‌ترین زندان کشور قبل و بعد از انقلاب است. زندان اوین زیر نظر اداره‌ی زندان‌ها و قوه‌ی قضاییه اداره می‌شود و دارای بندهای 240 (انفرادی و دربسته)، 269 (آموزشگاه زندان اصلی اوین دارای 10 سالن)، 209 (زندان مربوط به وزارت اطلاعات)، 325 (زندان مخصوص کارکنان دولت)، 350 (زندان رای باز) و بند نسوان (زندان زنان) است.

بند 269 زندان اوین که به نام آموزشگاه شهید کچویی شناخته می‌شود و به طور خلاصه آن را آموزشگاه می‌گویند. این بند مهم‌ترین بند زندان اوین است. در این بند 10 سالن وجود دارد؛ سالن 1 (سالن جوانان)، سالن 2 (کارگری)، سالن 3 (سیاسی)، سالن 4 (شرارت)، سالن 5 و 6 (مالی) و سالن‌های 7 و 8 و 9 و 10 مخصوصو زندانیان مواد مخدر است. در این بند حدود 3000زندانی به سر می‌برند.

جمال‌باز:کسی که به آدم‌های خوش‌قیافه علاقه‌مند است.

نرگدای دولتی: به زندانی‌هایی که فقط از جیره‌ی دولتی استفاده می‌کنند و لباس دولتی می‌پوشند گفته می‌شود.

پاترولش پر بود: پولدار بود. وضع مالی‌‌اش روبه‌راه بود. پاترول به عنوان ماشین طبقات ثروتمند.

@@@

"یارو اسمش شاغلام بود. قدکوتاه، هیکل توپر، بدون خاکوبی، کتاب شعر، شغلش سلمونی بود. 3تا قتل کرده بود، زیر اعدام. اون موقع تو سالن کارگری بود. سالن 2، 269. من هیچ وقت ازش خوشم نمی‌اومد. ولی خب، بود دیگه، مثل خیلی زندونی‌های دیگه که بودن. 

جمال‌باز بود. خاطر یکی رو می‌خواست به اسم لقمان.

لقمان شاید 21 سالش بود. ریزه میزه. وزنش می‌کردی 40کیلو نمی‌شد. بچگی زن گرفته بود. سر 21سالگی 2تا بچه داشت. نجیب، آقا، توی فروشگاه کار می‌کرد. باعرضه بود. سالم هم بود. کار می‌کرد، نمی‌خورد. پول جمع می‌کرد، می‌فرستاد واسه زن و بچه‌اش.خوش‌قیافه هم بود. نجیب، آقا.

یه روز دیدم شاغلام اومد، یه تن ماهی خرید با یه نخ سیگار. تعجب کردم. این کاره نبود. از اون نرگدا دولتی‌ها بود. واسه تن ماهی نمی‌سلفید. یه وقت می‌بینی یکی غذاش تو قوطی‌یه، اما این یارو درسته کارتون‌خواب نبود، اما پاترولش هم هم پر نبود. تعجب کردم. فرداش هم اومد. پس فرداش هم اومد. سر نخ رو رو گرفتم.

فهمیدم شاغلام ظهر که می‌شه می‌آد سراغ لقمان. یه تن ماهی می‌خرن، با هم وامی‌کنن، ناهار. جفت‌شون هم سیگاری بودن. یه نخ می‌خریدن، شریکی دود می‌کردن. اون موقع نه این قدر تن ماهی توی زندون فت و فراوون بود، نه سیگار. 

بو کشیدم. دیدم شاغلام گیر داده به لقمان. جمال‌بازی توی زندان همیشه بود. همیشه هم این نبود که یارو بخواد با فنچ خودش حال کنه، گاهی عشق و عاشقی بود، یه جور رفاقت. من دیدم قضیه خطریه، گوشی رو دادم دست لقمان. اتفاقا اون روزها لقمان می‌خواست بره مرخصی. اون روزها هر کی می‌خواست بره مرخصی پیغام‌رسون همه می‌شد. شاغلام به لقمان گفت برو در خونه و بگو به فلونی و فلونی که واسه‌ی آزادی من برن سراغ شاکیا. لقمان هم رفته بود. تا اون موقع نمی‌دونستم لقمان به شاغلام بدهکاره. بدهی‌ش البته چیزی نبود. خورد خورد ازش گرفته بود. تو زندون بدهکاری همیشه بهانه‌ی دعواست

لقمان خیلی گرفتار بود. ازشیکم خودش می‌زد، می‌فرستاد واسه زن و بچه‌اش. فکر می‌کنی لقمان واسه چی اومده بود زندون؟ واسه بدهکاری. فکر می‌کنی چه قدر بود؟ 150تومن. ما داشتیم جور می‌کردیم که 150تومن رو بدیم بره. پولی نبود. شاید اگر اون طور نشده بود آزاد شده بود رفته بود. 

لقمان که از مرخصی برگشت نمی‌دونم چی شد که با شاغلام حرفش شد. شاغلام می‌گفت رفته خونه‌ی ما زن ما رو از دست‌مون درآورده. مزخرف می‌گفت. اصلا لقمان مال این حرف‌ها نبود. این‌کاره نبود. افتاد دنده‌ی لج. بیخ کار رو گرفت. 2-3بار شر راه انداخت. بیخودی گیر داده بود. منم گیر دادم که شاغلام رو از سلمونی رد کنم. یه هوا معیوب بود. دیوانه بود. قرص می‌خورد. سنگین، شبی 2 تا لارگادین. خیلی وقت‌ها قاط می‌زد. شاید هم اگر لقمان خاطرخواهی شاغلام رو می‌فهمید و یه جوری باهاش راه می‌اومد کار به این‌جا نمی‌رسید. 

اون موقع ما سالن کارگری بودیم. سالن کارگری هم روز و شب نداشت. کارگرهای آشپزخونه ساعت 4صبح می‌ رفتن سر کار. کارگرهای تاسیسات 5صبح می رفتن. جوشکارها و آهنگرها 8صبح. سالن کارگری روز و شب نداشت. توی سالن کارگری یه محل حمام و توالت بود. 3تا مستراح این ور، روبه روش 3تا حموم یه جا بود. آینه داشت واسه سلمونی. شاغلام همون‌جا تیغ و آینه و صندلی و بساط سلمونی‌شو پهن می‌کرد. 

اون روز فکر کنم ساعت 4بود، شاید ساعت 5. شاغلام لقمان رو از خواب بیدار کرد. بهش گفته بودن ملاقات داره، صداش کرد که ملاقاتی داری، پا شو صورتت رو اصلاح کنم. بردش سلمونی. نشوند رو صندلی. ساعت 4بود، شاید 5. همین حدودا. هنوز هوا روشن نشده بود.

خواب بودن که با یه صدای جیغ وحشتناک از خواب پریدم. نفهمیدم چی شده. آدم وقتی با صدای جیغ از خواب می‌پرده ناخودآگاه می‌ره به طرف صدا. رفتم به طرف صدا. از حموم می‌اومد. همه‌ی سالن داشتن می‌دویدن طرف صدای جیغ. 

وقتی رسیدم به حموم، یهو دیدم در حموم باز شد و لقمان پرید بیرون. در حالی که از این ور گردنش تا اون ور گردنش رو بریده بودن، خرخره‌اش بیرون افتاد بود. شاغلام از پشت گرفتش، دوباره کشیدش توی حموم، در رو از پشت بست. رفتم در زدم. در رو باز نکرد. وسط در یه سوراخ بود که همیشه از اون جا می‌شد توی حموم رو دید. مثل همه‌ی درهای زندان. از اون سوراخ نگاه کردم. دیدم شاغلام یه تیغ موکت‌بری دستشه. لقمان خونش پاشیده بود به در و دیوار حموم. داشت خونش می‌رفت. لقمان با صدای خفه‌ای که از خرخره‌ش می‌اومد به ترکی می‌گفت: منی اولدوردی.

همین رو تکرار می‌کرد. شاغلام هم با تیغ موکت‌بری و قیچی پشت سر هم می‌زد به شیکم و صورتش. پشت سر هم. دیوانه شده بود. با لگد چند بار به در زدم. اون جا یه یونس بود. بهش گفتم بره مامورها رو خبر کنه. اونا نیومدن.

یه پتک پیدا کرد و اومد. 

با پتک در رو شیکستیم. در که باز شد دیدم شاغلام هنوز داره با قیچی می‌زنه به شیکم و صورت لقمان. لقمان هنوز تکون می‌خورد. رفتم طرفش. شاغلام با قیچی به من حمله کرد. زد به بازوی چپ من. زخم شد. هنوز جاش هست، ایناهاش! بعد از چند سال هنوز جاش مونده. ما رفتیم کنار. لقمان هم بی‌حرکت شد. مرد. بعدا شاغلام رفت ته حموم. وایستاد روبه‌روی آینه، 2-3تا تیزی ضربدری کشید روی دست و سینه‌اش، الکی، بعد گفت: بی‌ناموس! به زنم نظر بد داشت. 

بعد با همون دستای خونی یه سیگار از جیبش درآورد. بعد، فندکش رو درآورد. سیگارش رو روشن کرد. بعدا که اومد بیرون، رفت تو حیاط، هواخوری. 2ساعت نشست اون‌جا و سیگار کشید. 

شب یا شاید 3-4ساعت بعد مامورای پزشک قانونی اومدن. لقمان رو کردیم تو کیسه. 40 کیلو هم نمی‌شد. بردنش. داشتیم جور می‌کردیم 150تومن بدهکاری‌ش رو بدیم که آزاد بشه.اگر اون طوری نشده بود شاید آزاد شده بود. 2تا بچه داشت. 21سالش بود. شاغلام فقط سیگار کشید. با همون دستای خونی. 3تا قتل کرده بود، شد 4تا. چه فرقی می‌کرد، چند بار که اعدامش نمی‌کردن."


سالن6(یادداشت‌های روزانه‌ی زندان)/ سید ابراهیم نبوی/ نشر نی/ صفحات 208 تا 210


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۲ ، ۰۵:۰۲
پیمان ..