سپهرداد

خالی
سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشگا» ثبت شده است

1-سومین همایش بین‌المللی اقتصاد ایران در آبان ماه امسال در دانشگاه بوستون برگزار شد. گزارش این همایش را می‌توانید این‌جا بخوانید. در بین مقاله‌هایی که در این همایش ارائه شد مقاله‌ی مشترک دکتر غلامرضا کشاورز حداد از دانشگاه شریف و آقای نادر حبیبی از دانشگاه براندایس موضوع جالبی داشت: وقوع پدیده‌ی "آموزش بیش از حد" در بازار کار ایران و تاثیرات آن.

یک مقاله‌ی اقتصادسنجی جالب با استفاده از آمار سالانه‌‌ی درآمد و مخارج خانوار در ایران طی سال‌های 1990 تا 2012. اصل مقاله را می‌توانید از این‌جا بخوانید. این نوشته خلاصه‌ای از این مقاله‌ است.

2- آموزش بیش از حد پدیده‌ای است که در بسیاری از کشورهای در حال توسعه و یا توسعه‌یافته در جهان اتفاق افتاده و می‌افتد. پدیده‌ای که در آن افراد با مدارک تحصیلی عالیه نمی‌توانند کاری متناسب با میزان تحصیلات‌شان پیدا کنند و یا بی‌کار می‌مانند یا این که در حوزه‌ای غیرمرتبط با تحصیلات‌شان مشغول به کار می‌شوند.

در ایران پس از تب کنکور لیسانس چند سالی است که تب کنکور فوق‌لیسانس و دکترا خواب بسیاری از جوانان را آشفته کرده است. افراد با مدرک لیسانس‌شان کار پیدا نمی‌کنند و به دانشگاه برمی‌گردند تا شاید با مدرک فوق‌لیسانس شانس یافتن کار را برای خودشان بیشتر کنند. (آیا کار درست است؟ مقاله‌ی آقای کشاورز و حبیبی پاسخی به این سوال است.)

در سال 1970 تعداد دانشجویان ایران 67هزار و 282 نفر بود. در سال 1991 این تعداد به 514هزار نفر رسید و در سال 2014 ایران 4میلیون و 367 هزار و 901 نفر دانشجو داشت. 

با وقوع انقلاب اسلامی دانشگاه‌های ایران به خاطر انقلاب فرهنگی 3سال تعطیل بودند. بعد از آن علاوه بر دانشگاه‌های دولتی، دانشگاه‌های خصوصی(دانشگاه آزاد) به ابتکار هاشمی رفسنجانی به راه افتادند. این دانشگاه‌ها با حمایت غیرمستقیم دولت اداره می‌شدند. با روی کار آمدن احمدی‌نژاد علاوه بر دانشگاه آزاد انواع دیگری از دانشگاه‌های غیردولتی رشد سرسام‌آوری پیدا کردند: دانشگاه‌های پیام‌نور و دانشگاه‌های غیرانتفاعی. تا سال 2005 تعداد دانشجویان دانشگاه‌های دولتی همواره بیش از دانشگاه‌های غیردولتی بود. اما از سال 2005به بعد دانشگاه‌های غیرانتفاعی بیشتر و بیشتر شدند. 

نتیجه‌ی آن هم افزایش شدید افراد با مدارک تحصیلی عالیه بود.

در سال 1976 نرخ بیکاری در میان تحصیل‌کرده‌های ایرانی 0.44 درصد بود. در سال 2010 نرخ بیکاری در میان تحصیل‌کرده‌های ایرانی به 19.4درصد رسید. نرخ بیکاری در میان فارغ‌التحصیلان دانشگاهی رشته به رشته متفاوت است. در خیلی از کشورها فارغ‌التحصیلان رشته‌های علوم انسانی و اجتماعی نرخ بیکاری بالاتری دارند. ولی در ایران حتا فارغ‌التحصیلان رشته‌های مهندسی و علوم تجربی هم نرخ بیکاری بالایی دارند.

در سال 2011 نرخ بیکاری فارغ‌التحصیلان رشته‌های مهندسی 22درصد بود. فارغ‌التحصیلان علوم زیستی 26درصد و علوم کامپیوتر 30 درصد. رشته‌های علوم انسانی و اجتماعی با نرخ بیکاری 15درصد اوضاع بهتری داشتند. البته این اوضاع بهتر علوم انسانی به خاطر نرخ بالای استخدام‌شان در شرکت‌های دولتی بوده. رشته‌های مهندسی به خاطر سیاست‌های اقتصادی ضعیف دولت(تخصیص نیافتن پول حاصل از یارانه‌های به بخش صنعت به عنوان مثال) و کاهش فعالیت‌های صنعتی با تحریم‌ها و افزایش بی‌رویه‌ی واردات به نرخ بیکاری بسیار بالایی رسیدند...

از نظر درآمدی نتایج آمارها جالب است. نمودار بالا نسبت درآمد لیسانسه‌ها(Bachelor) به دیپلمه‌ها، درآمد فوق‌لیسانسه‌ها(Masters) به دیپلمه‌ها و درآمد دکتراها به دیپلمه‌ها را نشان می‌دهد. درآمد لیسانسه جماعت یک نسبت ثابت باقی‌مانده. اما درآمد فوق‌لیسانسه سیر نزولی داشته و درآمد دکتراها که از 1996 تا 2004 صعودی بوده، بعدش سیر نزولی پیدا کرده. که این روندها را می‌توان با افزایش عرضه‌ی افراد فوق‌لیسانسه‌ و دکتردر بازار کار جامعه بررسی کرد. 

3- وُدر، محقق آمریکایی در مقاله‌اش نشان داده که در دو دهه‌ی اخیر در جامعه‌ی آمریکا میزان شرکت فارغ‌التحصیلان دانشگاهی در کارهای غیرتخصصی که نیاز به تحصیلات ندارند سیر صعودی داشته. آیا چنین روندی در ایران هم وجود دارد؟ ایران نسبت به آمریکا از نظر فرهنگی کمی متفاوت است. برای آمریکایی‌ها کارهایی چون کارگر ساختمانی یا فروشندگی خرد و دست‌فروشی بار منفی یک شغل پست را ندارد. از طرف دیگر فرهنگ خانواده‌های ایرانی به گونه‌ای است که فرزندان را تا حوالی 30سالگی هم حمایت می‌کنند. که آمریکایی جماعت این کار را نمی‌کند...

آقای کشاورز و آقای حبیبی برای پیدا کردن چنین روندی و طراحی مدل اقتصادسنجی‌شان از آمار میزان تحصیلات مشاغل مختلف در ایران در طی سال‌های 2001 و 2005 و 2009 و 2012 استفاده کرده‌اند. این آمار برای دسته‌های مختلف کاری میزان متوسط سال‌های تحصیل کسانی را که در آن دسته‌ی کاری مشغول به تحصیل‌اند نشان می‌دهد. 


به عنوان مثال میزان متوسط سال‌های تحصیل مدیران در سال 2001، 14.02 سال بوده. این متوسط در سال 2012 به 14.6 سال رسیده. در میان متخصصان و مهندسان در سال 2001 میزان متوسط سال‌های تحصیل 15.62 سال بوده که در سال 2012 به 15.39 سال رسیده. (مدیران ایرانی از مهندسان زیردست‌شان تحصیلات کمتری دارند!)

اما تمرکز مقاله بر رده‌های شغلی پایین جدول است. مشاغل سطح پایین که نیازی به تحصیلات دانشگاهی ندارند و در پایین‌ترین قسمت‌های جدول 2 آورده شده‌اند. متوسط سال‌های تحصیل طی 2001 تا 2012 برای شغل‌های رده پایین به شدت افزایش یافته. بیشترین افزایش برای کارگران ابزار دقیق و کارگران غیرماهر معدن و تولید و صنعت بوده که به طور متوسط 45 درصد و 39 درصد افزایش سال‌های تحصیل را داشته‌اند. 

نکته‌ی مهم این آمار افزایش درصد شاغلان با بیش از 12سال تحصیل در کارهای سطح پایینی چون خدمات و کارمندان اداری است. در سال 2012 45درصد از کارمندان اداری و 42 درصد از افراد خدماتی بیش از 12سال تحصیل داشته‌اند. حدود 5درصد از کارگران کارخانه‌ها در ایران بیش از 12سال تحصیلات دارند!

بیشترین درصد پدیده‌ی "آموزش بیش از حد" در دو بخش خدمات و فروشندگی است. این دو دسته‌ی شغلی نیازی به تحصیلات عالیه ندارند، اما افراد با تحصیلات عالیه به این دو حوزه بیشتر گرایش دارند تا به حوزه‌هایی چون کشاورزی. که این خودش برمی‌گردد به دید منفی فرهنگ ایرانی به سر زمین کار کردن و زراعت. تا بدان حد که با وجود درآمد بیشتر کشاورزی ملت حاضر به کشاورزی نمی‌شوند و به کارهای خدماتی روی می‌آورند.

با توجه به سال‌های تحصیل دسته‌های مختلف شغلی و حوزه‌های کاری و میزان بی‌کاری و جغرافیای کاری شهری و روستایی و بخش دولتی و خصوصی و در نظر گرفتن عواملی چون تجربه‌ی کاری، وضعیت تاهل و جنسیت، آقای کشاورز و آقای حبیبی مدل اقتصادسنجی‌شان را طراحی کردند تا به درست یا غلط بودن فرضیات‌شان در مورد تاثیر تحصیلات عالیه بر افراد در بازار کار ایران پی ببرند.

نتایج مدل اقتصادسنجی آن‌ها: 

در طی دهه‌ی گذشته نسبت شاغلان با بیش از 12سال تحصیل در کارهایی که به مهارت نیاز ندارند به صورت پیوسته افزایش یافته است.

میزان "پدیده‌ی آموزش بیش از حد" برای زنان به مراتب بیشتر از مردان است.

پدیده‌ی "آموزش بیش از حد" در بخش دولتی بسیار زیاد اتفاق می‌افتد و افراد زیادی با تحصیلات عالیه در بخش‌های دولتی مشغول به کاری هستند که نیازی به تخصص و تحصیلات عالیه ندارد. یکی از دلایل این پدیده برمی‌گردد به شرایط اولیه‌ی احراز کار در بخش‌های دولتی ایران که داشتن مدرک دانشگاهی را بسیار مهم می‌دانند.

پدیده‌ی آموزش بیش از حد در بخش خصوصی ایران کمتر اتفاق می‌افتد.

افراد با تحصیلات عالیه به خوداشتغالی روی نمی‌آورند و ترجیح می‌دهند در بخش‌های خدمات و تولید در یک شغل سطح پایین که به هیچ مهارتی نیاز ندارد مشغول شوند.

رابطه‌ی تحصیلات با درآمد: در بخش خصوصی ایران، بازده "آموزش بیش از حد" منفی است. یعنی کسی که وارد دانشگاه شده و مدرک دانشگاهی گرفته اما در حوزه‌ی غیرمرتبط مشغول به کار می‌شود نسبت به کسی که در آن حوزه‌ی کاری راه دانشگاه را دنبال نکرده درآمد پایین‌تری خواهد داشت. و مدرک بالاتر درآمد بالاتر را به هیچ عنوان به همراه نمی‌آورد! 

در بازار کار ایران تجربه با درآمد رابطه‌ی مستقیمی دارد، اما تحصیلات دانشگاهی ممکن است رابطه‌ی معکوس هم داشته باشد...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۳ ، ۱۴:۵۳
پیمان ..

حالا که به هفته‌ی آخر شهرِ یه ور رسیدم باورم نمی‌شود که خیلی چیزها تمام شده و خیلی چیزها دارند شروع می‌شوند. 

چند روز پیش نشسته بودم به خواندن یکی از مقاله‌های نیویورکر در مورد این که چرا راه رفتن به فکر کردن کمک می‌کند؟ طرف مقاله‌اش را از یکی از کلاس‌های داستان نویسی ناباکوف و یک استاد دیگر شروع کرده بود. آقای ناباکوف تکلیف کرده بود که از روی کتاب اولیس جیمز جویس مسیرهای راه رفتن استفان ددلوس را پیدا کنند و بعد توی همان خیابان‌هایی که او راه رفته با شاگردانش شروع به پیاده‌روی کرده بوده. ایضا این کار را با خانم ویرجینیا ولف هم کرده بودند. بعد پرسیده بود واقعا چرا پیاده‌روی و نوشتن این قدر با هم نزدیک‌اند؟ یک سری نتیجه‌ی آزمایش آورده بود که راه رفتن باعث تحرک سلول‌ها و پمپاژ بیشتر خون می‌شود و از نظر بیولوژیکی روی فعالیت بیشتر مغز تاثیر می‌گذارد. تاثیر رانندگی هم همین‌طوری است. ولی در رانندگی تو فکرت مشغول کارت می‌شود. در حالی‌که در راه رفتن تو فکرت مشغول راه رفتن نمی‌شود و مغز شروع به پرسه زدن در عوالم خودش می‌کند. نتیجه‌ی یک آزمایش را هم آورده بود که راه رفتن در طبیعت از راه رفتن در خیابان‌ها تاثیر بیشتری دارد. چون که در خیابان‌ها باز عوامل پریشانی مغز پیدا می‌شوند ( زن زیبارویی که از روبه‌رو می‌آید، صدای اگزوز پاره‌ی پرایدی که رد می‌شود، چراغ‌قرمزهایی که هیچ وقت برای عابران پیاده سبز نمی‌شوند و... ) ولی طبیعت هماهنگ هماهنگ است. بعد جمله‌ی نتیجه‌گیری‌اش: پیاده‌روی جهان بیرون ما را سازماندهی می‌کند و نوشتن جهان درون ما را.

فرشته می‌گفت کار کردن خوب است. روزی 8ساعت را در جایی غیر از خانه طبق ساعت سپری کردن خوب است. کار کردن باعث می‌شود که آدم احساساتش بُعد پیدا کند. از حالت مسطح بودن دربیاید. هنوز هم نمی‌توانم این جمله‌اش را قبول کنم. آن ملالت و احساس نفرت و بعد احساس تسلیمی که در  6 ماه گذشته در خودم انباشته‌ام نمی‌گذارد. روزی 8ساعت را برای چندرغاز پول درآوردن کنار گذاشتم. استدلالم این بود که در خیلی از نقاط کره‌ی زمین هنوز برای یک لقمه شام آدم‌های زیادی روزی 16ساعت کار طاقت‌فرسا انجام می‌دهند. تو هم تا اطلاع ثانوی 8ساعت از روزت را برای یک لقمه نان کنار بگذار. و گذاشتم کنار و یکهو نمی‌دانم چطور گذشت. 6ماه پیش فکر نمی‌کردم تا 6ماه آینده هر روز 8ساعتم را کنار بگذارم. تنها چیزی که در مورد کار می‌توانم بپذیرم همان جمله‌های انتهایی کتاب خوشی‌ها و مصائب کار اثر آلن دو باتن است:

“وقتی کارهایی داری که باید انجام دهی، اندیشیدن به مرگ کار سختی است: بیشتر از یان که تابو باشد نامحتمل است. کار ذاتا به ما اجازه نمی‌دهد جز حسابی جدی گرفتن خودش به چیز دیگری برسیم. باید درک ما از آینده و دورنما را نابود کند و دقیقا به همین خاطر باید ممنونش باشیم، به خاطر این که به ما اجازه می‌دهد در حالی که برای فروش روغن موتور به فرانسه سفر می‌کنیم خودمان بی‌بندوبار و بی‌قاعده با وقایع بیامیزیم و اندیشیدن به مرگ خودمان و ویرانی شرکت‌های‌مان با روشنی زیبای‌شان را مساله‌ای صرفا روشنفکرانه بدانیم.” خوشی‌ها و مصایب کار/ آلن دو باتن/ مهنرناز مصباح/ص340

مقداد می‌گفت سخت نگیر. نومید نباش. بهتر می‌شه. من می‌گفتم فایده‌ای نداره. من لیسانسم رو از دانشگاه تهران گرفتم. خفنه دیگه. وقتی کنکور می‌خوندیم به گوش‌مون فرو می‌کردن که دانشگاه معتبر یعنی کار خوب، پول خوب. فلان. بیسار. اولا که هیچ فرقی قائل نیستن. پیام نور و دانشگا تهران توفیری ندارن. دانشگا تهرانیه خر سوپردولوکسه. اون یکی خر معمولی. فقط به کار خودشون فکر می‌کنن. سرکوفت صفر کیلومتر بودن رو هم می‌زنن و بعد از چند ماه می‌بینی که کاری که براشون انجام دادی در حد یه آدم چند سال سابقه کار بوده و پولی که بهت دادن در حد یه کارگر. بعدش تو واقعا اذیت می‌شی. تو دانشگا آزاد دوغوزآباد خونده باشی با این آدم‌ها خیلی راحت‌تر کنار می‌یای. اگه دانشگا آزادی باشی چون آدم حسابی ندیدی این آدما اذیتت نمی‌کنن. من آدم مغروری نیستم. ولی خدایی‌اش بیشتر اوقات هیچ حرفی برای زدن ندارم... چیزی نمی‌تونم بگم... ادامه‌ش هم همینه. جایی نیست. همه چیز مسخره‌تر از اونیه که فکرشو می‌کنی. اشتباهات ابلهانه‌ی آدم‌ها. فکر کن. تو 10 تا قلم جنس می‌نویسی هر کدوم یه وزن. بعد جمع کل‌شونو اون بالا باید بزنی. جمع کل اون بالا رو یه چیز دیگه می‌نویسن. یعنی نمی‌تونن 10 تا عددو با هم جمع بزنن. ادامه ش هم همینه. حالا فوقش لیسانس شه. باز همینه... نومیدکننده ست. 

محمدرضا می‌گفت: باز تو آرمان‌گرایی و خوشحالی اول کنکور کارشناسی به سرت زده؟ باز به آکادمی امیدوار شدی تو؟ با ساسان و ام اچ ام و محمدرضا قرار گذاشتیم. محمدرضا هماهنگ کرد. دمش گرم. همیشه کسی که هماهنگ می‌کند بیشترین غر و ناله‌ها را هم می‌شنود. بهش گفتیم تو کواردینیتور (coordinator) افتضاحی هستی. حال حرف زدن هم نداشتم آن روز. ولی دیدن بعضی آدم‌ها یک چیز دیگر است. همین‌جوری شروع کردم به ایده‌پردازی. از درس‌هایی که در ارشد می‌خواهم بخوانم. ازین که همه‌شان جدیدند و تکراری نیستند. از چند تا ایده‌ی آماری میدانی که می‌خواهم با بچه‌های دانشکده‌های مختلف توی دانشگاه درمیان بگذارم و با کمک آن‌ها یک سری داده‌ها جمع‌آوری کنم و کارهای رگرسیونی کنم. ایده‌ام تقلید از استیون لویت و کتاب فریکونامیکس(اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی) است. ولی نسخه‌ی ایرانی و دانشجویی شده‌اش. ساسان گفت باحاله. خودم هم با ایده‌ام حال کردم. ولی کو تا اجرایش...؟ مجالش را پیدا می‌کنم؟ 

روز ثبت‌نام مقارن بود با دفاع مم جعفر. گفتم صبحش می‌روم دانشکده فنی و عصر می‌روم شریف برای ثبت‌نام. می‌خواستم هاردم را به سلیمانی هم بدهم. راهم را کج کردم سمت انقلاب که اول او را ببینم و بعد بروم دنبال روز خودم. 

نیم ساعت دیر آمد. هاردم را بهش دادم و بعد راه افتادم سمت امیرآباد که به جلسه‌ی دفاع برسم. 40 دقیقه دیر رسیدم. برگشتن به دانشکده‌ی مکانیک برایم حس ناخوشایندی داشت. خیلی وقت بود برنگشته بودم مکانیک. احساس سبکی می‌کردم. احساس می‌کردم باید سریع کارم را انجام بدهم و ازین خراب‌شده بزنم بیرون. سال پایینی‌هایی بودند که قیافه‌شان برایم آشنا بود. ولی همه‌شان از آن تخمه‌سگ‌ها بودند که هیچ وقت سلام کردن یاد نگرفتند. حمید می‌گفت برای این که سال پایینی‌ها احترام بگذارند بهت باید حل تمرین‌شان بشوی. غریبه بودم. بعد هر چه قدر می‌گشتم محل دفاع مم جعفر را پیدا نمی‌کردم. از چند نفر هم پرسیدم هیچ کدام نمی‌دانستند. دیر شده بود دیگر. گفتم بروم از مدارکم کپی بگیرم و شر و ورهای مقدماتی ثبت نام را آماده کنم. رفتم دانشکده متالورژی. همین‌جوری. رفتم کپی آن‌جا و 20-30برگ را کپی گرفتم. بعد لعنتی کیف پولم را جا گذاشتم. از امیرآباد راه افتادم سمت انقلاب. وسطش با چند نفر تلفنی صحبت کردم. به انقلاب که رسیدم دیدم کیف پولم نیست. فقط یک کارت مترو داشتم که 300تومان تویش پول بود و دیگر هیچ. کیف پولم را یا جا گذاشته بودم یا ازم دزدیده بودند. دوباره پیاده برگشتم امیرآباد. رفتم کپی متال. شت. اتاق کپی بسته بود و به تلفنش هم جواب نمی‌داد. به حراست دانشگاه گفتم کیف پولم گم شده و این حرف‌ها. پولی تویش نبود. من یک لا قبا پولم کجا بود؟! فقط کارت ملی و کارت معافیت از خدمت ضرورت و کارت گواهینامه تویش بود که المثناهای‌شان والذاریات می‌شد... بعد دیدم دارد دیرم می‌شود. باید 1:30 شریف می‌بودم. پول هم هیچ نداشتم. پیاده راه افتادم سمت انقلاب و مترو سوار شدم و رفتم شریف و کارهای ثبت‌نام. یک ساعت طول کشید. وسطش زنگ زدم به کپی متال که آقا کیف پولم آن‌جاست؟ گفت: آره. فقط من ساعت 3:30 می‌روم. بعد زنگ زدم به این و آن که دم‌تان گرم بروید کیف پولم را بگیرید. و خودم توی شریف منتظر ماندم که کارت دانشجویی‌ام را بدهند. یک ساعت علاف‌شان شدم و بعد گفتند دستگاه‌مان خراب شده و برای کارت‌تان بروید فردا بیایید. شت. عجب روز مزخرفی... بدو از شریف راه افتادم سمت انقلاب و بعد امیرآباد. کارت مترو‌ام دیگر پول نداشت. پیاده رفتم امیرآباد و نیم ساعت منتظر مم‌جعفر شدم تا به کیف پولم رسیدم. نا نمانده بود برایم. 2بار فاصله‌ی امیراباد تا انقلاب را پیاده رفته و برگشته بودم... به محمد زنگ زدم گفتم عجب روز مزخرفی بوده. آمد از کف خیابان جمعم کرد. مرا برد پارک طالقانی. با هم‌دیگر حرف زدیم. از کارم برایش حرف زدم. از لاپوشانی‌ها و کلاش‌بازی‌ها. از پاداشی که هفته‌ی پیش بهم داده بودند و... از کنار دخترپسرهایی که گوشه‌گوشه‌ی پارک به هم چسبیده بودند گذشتیم و رفتیم نزدیک آن پرچم درازه‌ی پارک طالقانی. یک جایی بود که پله می‌خورد می‌رفت بالا. بعد یک حوض وسطش بود و 4تا جوی سنگ‌چین شده که به حوضه می‌رسیدند و اطرافش را هم درخت‌های قطور پرسایه گرفته بودند. دور تا دور نیمکت بود آن‌جا. ولی کسی نیامده بود آن‌جا. گفتم می‌ترسم این ارشد هم مثل کارشناسیم بشود و ضد حال بخورم و از بس مشق و تکلیف بدهند و از بس ببینم ملت برای نمره چه کارها که نمی‌کنند حالم به هم بخورد و باز هم فقط درس‌ها را پاس کنم. می‌ترسم استادهای این‌جا هم مثل مکانیک گند و گه از آب دربیایند. می‌ترسم این‌جا هم بی‌خیال درس شوم و بروم دنبال هزار تا چیز دیگر و باز نه به درس برسم و نه به آن هزار تا چیز دیگر. محمد گفت: نه... ازین یکی خوشت می‌یاد. ایده داری. بزرگ شدی دیگه. فقط دیگه باید بازاری فکر کنی. تو ارشد دیگه دوست پیدا نمی‌کنی. هر کس برات فایده داره باید بری سمتش و معامله کنی باهاش. همکار شی باهاش و منفعت ببری. دیگه دوران رفاقت تموم شده...

مدیر کارخانه از دانشگاهم پرسید و از رشته‌ام که چی هست و چی نیست. برایش کمی توضیح دادم و گفت عجب چیز جالبیه. از مکانیک باحال‌تره. گفتم آره. و بعد صحبت را کشاند به ازدواج که حالا دیگر وقتش است. توی دانشگا برای خودت پیدا کن. پراندم که پولم کجا بود  و خرج خودم را درنمی‌آورم. به مدت 35 دقیقه مشغول شنیدن نصیحت‌هایش بودم و دیده‌های چندین دهه زندگی‌اش که پول ازدواج را خدا جور می‌کند. ازدواج خوب است. در دانشگاه فرصت ازدواج بهتر است. تو پسر خوبی هستی. از آن‌ها نیستی که بروند از کنار خیابان بلند کنند و اهل الواطی باشند. ازدواج کن. خواستم بگویم فعلا صنایع دستی آرامش‌بخش چیزی است که شما نگرانش هستی و مزاحم کسی نیستم و مردک با این پولی که شما به من دادید یک دوربین عکاسی خریدم ورشکسته شدم و بعدش هم من اعصاب دخترهای ناز نازی این شهر رو ندارم و به شب تنهایی خوابیدن عادت کردم اصلا و این که شبا بغلم یکی بخوابه که دهنش بوی سیر بده برام قابل تصور نیست و الخ. خواستم بگویم. چیزی نگفتم.

حالا هم که این‌ها را نوشته‌ام باید راه بروم. خسته شده‌ام. باید راه بروم. باید به خیلی چیزها فکر کنم...

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۲۶
پیمان ..

خودم هم نفهمیدم چطور دانشگا قبول شدم. آن پیش دانشگاهیِ «دولتیِ» میدانِ امامت (مدرسه‌ی شهید رجایی) با آن مدیرِ به شدت دموکراتش (آقای مدنی) که هر کسی را با هر معدل و وضعیتی در مدرسه‌اش ثبت نام می‌کرد هنوز برایم خاطره‌ی خوبی است. معلم‌های آنجا پولکی نبوند. مایه می‌گذاشتند و کمترین وظیفه‌ام فکر کنم در قبالشان‌‌ همان قبولی در دانشگا بود. همه‌شان غیرانتفاعی هم درس می‌دادند. آنجا هم درس می‌دادند. چند سال زمان لازم بود تا بفهمم شریف‌ترین آدم‌های زندگی‌ام را‌‌ همان روز‌ها دیدم. باری... قصه‌اش جداست.

وارد دانشگا که شدم فهمیدم عین خودم زیاد نیستند! چیزی که روزهای اول کمی آزارم می‌داد اکیپ‌ها بودند. اکیپ‌های بچه‌های هم دبیرستانی. اکیپ بچه‌های علوی. اکیپ بچه‌های سلام. اکیپ بچه‌های مفید و... اکیپ بچه‌های علامه حلی با اکیپ بچه‌های فرزانگان جفت و جور بودند. قبل از دانشگا دختر و پسر با هم مراودات گرمشان را تشکیل داده بودند و آن وقت ما... زمان که گذشت اکیپ‌ها تغییر شکل دادند. بچه‌های هم عقیده دسته دسته شده بودند. اکیپ پسرهایی که با دختر‌ها همه جا می‌رفتند. اکیپ بچه‌های بسیجی. اکیپ بچه‌های خابگاه. اکیپ بچه‌های فلان. اکیپ بچه‌های به‌مان. یادم هست حامد آن روز‌ها خیلی جوش و جلا می‌زد که همه‌ی بچه‌ها با هم باشند. حداقل یک بار همه با هم برویم کوه. ولی...
چند ماه پیش "علی عبدالحی" توی کتابخانه‌ی دانشجویی یک شماره از نشریه‌ی "صلا" (گاهنامه‌ی کتابخانه دانشجویی دانشکده فنی) را به موضوع «برچسب‌ها و اکیپ‌ها» اختصاص داده بود. بند اول سرمقاله این طور شروع می‌شد:
 «تصویر امروز جای جای دانشگاه آن چنان است که گویی مجمع الجزایری دورافتاده از جماعت‌ها در بحری عمیق غرقه گشتند. متاسفانه، برخورداری از نوعی همبستگی اجتماعی تحت عنوان دانشگاهی و دانشجو امری صرفاً خیالی و نه واقعی به نظر می‌رسد.»
موضوع جالبی بود و چند تا از نوشته‌های این نشریه خوب بودند. خود علی عبدالحی توی یکی از مقالات به پدیده‌ی مدارس غیرانتفاعی و تاثیرشان روی دانشگا پرداخته بود. مقاله‌ی کوتاهی بود و فقط در حد طرح یک موضوع. به نظرم موضوع جالبی بود. مقاله را اینجا کپی پیست می‌کنم:

مرسدس کروک برای تو، مدرک چروک هم برای تو۱نگاهی گذرا به پدیده‌ی مدارس غیرانتفاعی

"مدارس غیرانتفاعی چه تاثیراتی می‌توانند بر مساله‌های دانشجویان امروز که‌‌ همان دانش آموزان دیروزند و همچنین بر فضای دانشگاه داشته باشند؟ چگونه می‌توان از بررسی مدارس غیرانتفاعی پلی زد به نقد فضای امروزه‌ی دانشگاه؟ مگر می‌شود نگاهی یکسان به این همه مدارس غیرانتفاعی متعدد و متنوع که تفاوت‌های زیادی با هم دارند داشت؟ این برخی سوالاتی است که ممکن است در وهله‌ی اول برای مخاطب پیش بیاید. در ادامه‌ی این نوشتار نگارنده در صدد است که به این دست سوالات پاسخ دهد.
نگاهی به تاریخچه‌ی تشکیل این مدارس خالی از فایده نیست. این مدارس را باید مولود دهه‌ی دوم انقلاب اسلامی دانست، دهه‌ای که معروف به سازندگی و توسعه است. قانون مدارس غیرانتقاعی در سال‌های پایانی دهه‌ی شصت به تصویب مجلس شورای اسلامی می‌رسد.۲ در این قانون اشاره شده است که مدارس غیرانتفاعی باید ازمحل مشارکت‌های مردمی و کمک‌های موسسات خیریه اداره شوند و درآمدهای این مدارس منحصر به تامین هزینه‌های جاری و توسعه‌ی مدارس شود. البته با نگاهی نه چندان دقیق به اسم مدارس غیرانتفاعی هم می‌توان متوجه شد از ابتدا قرار نبوده است نفع و سودی در کار باشد.
مدارس غیرانتفاعی با وجود تمام تفاوت‌هایی که با یکدیگر دارند دارای دو شباهت مهم هستند. اول اینکه تمامی این مدارس برخلاف اسم خود کاملا به صورت انتفاعی اداره می‌شوند و اساس فعالیت‌‌هایشان بر سود و هزینه است. مدارس غیرانتفاعی امروزه تبدیل به بنگاهی اقتصادی شده‌اند که از مشتریان خود (دانش آموزان) پول‌های گزاف می‌گیرندو ثبت نام به عمل می‌آورند، سپس برای دانش آموزان برنامه ریزی می‌کنند و به آنان آموزش داده می‌شود تا برای مدرسه در عرصه‌های مختلف افتخارآفرینی کنند! و در آخر نیز، افتخارآفرینان این مدارس به تابلو‌ها و بیلبوردهای تبلیغاتی بدل می‌شوند و دانش آموزان جدید را جذب می‌کنند. دوباره اینان تبدیل به پیام بازرگانی می‌شوند و این دور تجارتی ادامه دارد...
شباهت دوم عوض شدن برخی روابط در این نوع مدارس به دلیل وارد شدن عنصری به نام پول است.۳ دانش آموزی که شهریه‌ی چند میلیون تومانی می‌دهد توقعش از کادر مدرسه و معلمین عوض می‌شود، انتظار ندارد معلم او را به خاطر اشتباهی که کرده مورد عتاب قرار دهد و چون شهریه داده، نگاهش به کادر مدرسه مانند کارگزار است.
با نیم نگاهی به دانشگاه‌های بر‌تر کشور مشاهده می‌شود که بافت اصلی آن‌ها را دانشجویانی تشکیل می‌دهند که روزی دانش آموز مدارس غیرانتفاعی بوده‌اند. مدارسی که هر کس توانایی مالی ورود به آن‌ها را ندارد. در نتیجه دیگر نباید انتظار داشت در فضای عمومی دانشگاه نماینده‌هایی از طبقات مختلف جامعه دیده شوند. امروزه رقابتی نابرابر شکل گرفته است، کسانی می‌توانند به راحتی وارد دانشگاه شوند که از تمکن مالی برخوردار باشند. در صورتی که زمانی دانشگاه "راه دیگر"ی بود تا افرادی که در خانواده‌های متمکن متولد نشده‌اند نیز بتوانند از طریق آن پله‌های ترقی را طی کنند و به جایگاه اجتماعی مناسبی برسند. ولی وضعیت حاضر چگونه است؟ مگر می‌شود بی‌پول وارد این عرصه‌ی رقابت شد؟ و آیا دیگر دانشگاه بالذات منزلت بخش است؟ به نظر می‌رسد امروزه آن راه دیگر به روی طبقات پایین مسدود شده است.
همواره سوالی نوستالژیک وجود داشته است که موضوع انشا‌های دوران دانش آموزی همه‌ی ما بوده است: علم بهتر است یا ثروت؟ ولی اکنون تقابل نهفته در این پرسش بیشتر شبیه یک شوخی است. دانش آموز پنجم دبستانی را در نظر بگیرید که سالی شش میلیون تومان شهریه می‌دهد. حال موضوع انشایی که قرار است بنویسد این است: علم بهتر است یا ثروت؟
مطلب دیگری که تا حدودی معلول مدارس غیرانتفاعی است شکل گرفتن اکیپ‌های بسته‌ای در داشنگاه است که نمی‌توانند و نمی‌خواهند با هم گفت‌و‌گو کنند و تعامل داشته باشند. اکیپ‌ها باید حول مشترکاتی که به مرور بر اساس تعامل پیدا می‌شوند، شکل بگیرند. اما امروزه اکیپ‌هایی در دانشگاه وجود دارند که به صرف تعلق به فلان مدرسه و به‌مان موسسه‌ی آموزشی تشکیل شده‌اند.
فی نفسه وجود چنین اکیپ‌هایی بد نیست. ولی وقتی باید احساس نگرانی کرد که این گروه‌ها نیازی به تعامل با دیگران نمی‌بینند و دانشگاه به جزایر دورافتاده از هم تبدیل می‌شود. فاجعه آنجا رخ می‌دهد که گروه‌هایی در دانشگاه وجود دارند که چون در مدرسه‌ای خاص تحصیل کردند بر دیگران احساس برتری می‌کنند و خود را از دیگران متمایز می‌بینند و مدعی پرستیژ تو خالی می‌شوند.
متاسفانه مشاهده می‌شود که دانش آموزان غیرانتفاعی شاکله‌ی اصلی دانشگاه‌های بر‌تر کشور را تشکیل می‌دهند و هر سال بر تعداد آنان در دانشگاه افزوده می‌شود. همین مساله نشان می‌دهد که برای نقد مناسب و همه جانبه‌ی دانشگاه و دانشجویان مجبور به بررسی نقادانه مدارس غیرانتفاعی هستیم. مدارس غیرانتفاعی با تمام تفاوت‌ها دارای اشتراکاتی هستند که سبب می‌شود در برخی جنبه‌ها نگاهی کلی و یکسان به آن‌ها کاملا به جای و در خور تامل و بررسی باشد."

۱: تیتر با الهام از تیتر مجله‌ی چلچراغ شماره‌ی ۴۴۸
۲: قانون فوق مشتمل بر ۲۱ماده و ۱۵تبصره در تاریخ ۵خرداد ۱۳۶۷ به تصویب مجلس شورای اسلامی رسید.
۳: این مساله عمومیت دارد ولی کلیت ندارد.

(نشریه صلا/ سال سوم-شماره اول- مهرماه ۱۳۹۱-ص۶)

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۱ ، ۲۳:۲۹
پیمان ..

چیزی که هر چه قدر جلو‌تر می‌روی بیشتر با آن مواجه می‌شوی، قدرت مطلقه‌ی استاد است. همه چیز دست استاد است. کسی نمی‌تواند از او بازخواست کند که چرا این قدر سخت گرفته. چرا به فلانی این نمره را داده و به بهمانی یک نمره‌ی یگر. هیچ کسی نمی‌تواند به او بگوید که چرا فقط به معدل‌های بالای ۱۷ اعتنا می‌کند. چرا این جوری درس می‌دهد. کسی نمی‌تواند به رویش بیاورد که چیزهایی که داری می‌گویی به درد عمه ت می‌خورد. واحدی ست که باید پاس شود. استاد کار سختی ندارد. او فقط می‌آید سر کلاس‌ها، از روی اسلاید‌هایش چیزکی می‌گوید. یک تی‌ای (تدریس یار، تیچر اسیستنس و...) برای خودش تعیین می‌کند. یک امتحان می‌گیرد. یک تی‌ای دیگر برگه‌های امتحانی را تصحیح می‌کند. استاد به چند نفر که به دفترش آمد و رفت دارند نمره‌های خوب می‌دهد. چند نفر را هم می‌اندازد و ترمش تمام می‌شود.
هر چه قدر مقام علمی استادی بالا‌تر می‌رود قر و قمیش‌هایش برای پذیرفتن و تحویل گرفتن دانشجو‌ها بیشتر می‌شود. وقتی مقامت بالا‌تر رفت (از مربی به استادیاری و از استادیاری به دانشیاری و از دانشیاری به استاد تمامی) می‌توانی معیارهای راحت طلبانه تری برای پذیرفتن دانشجویان وضع کنی. این اصلی کلی نیست. به خصوص برای اساتید پا به سن گذاشته که حس می‌کنم میزان درکشان از موجود بدبختی به اسم دانشجو بیشتر است. ولی تجربه‌های ۴سال تحصیل در مهد مهندسی ایران برایم این اصل را بیان کردنی کرده.
اساتید خروجی نظام آموزشی و دانشجویان ورودی آن هستند. خروجی و ورودی‌های یک چرخه‌ی جالب. درس می‌خانی، معدل بالا کسب می‌کنی، سوگلی استادی که مثل تو بوده می‌شوی، بعد بیشتر درس می‌خانی، تو هم استاد می‌شوی و... خب افراد حاضر در این چرخه (استاد فردا و دانشجوی دیروز) به اطمینان اشتراکاتی دارند...
یکی از مهم‌ترین این اشتراکات محافظه کاری است. محافظه کاری ویژگی بزرگی است که باعث می‌شود این چرخه بی‌هیچ نقصی هی بچرخد و بچرخد. دانشجوی امروز (استاد فردا) می‌داند که این اسلایدهایی که استاد انرژی خورشیدی در حال ارائه دادنشان است برای سال ۱۹۸۸ هستند و الان سال ۲۰۱۳ است و این توضیحاتی که در کتاب مرجع و در این اسلاید‌ها هستند فقط مشتی کلمه‌ی انگلیسی‌اند و هیچ دردی را دوا نیستند. می‌داند پروژه‌ای که استاد تعریف کرده چیزی فرا‌تر از کار یک شرکت مهندسی است. می‌داند که خود استاد حس علمی چندانی نسبت به چیزی گفته ندارد. اما چیزی نمی‌گوید. چیزی نمی‌تواند بگوید. اگر بگوید خودش را در محضر استاد خراب کرده. نمره‌ی خوب این درس فدای جسارتش می‌شود. اعتبار و احترامش نزد استاد (که ضامن نمره‌های خوبش است) فدای جسارت احمقانه‌اش (!) می‌شود. ‌‌نهایت کاری که می‌کند سمبلیزاسیون (سمبل کردن) پروژه و سکوت در کلاس و گوش فرا دادن به فرمایش‌های استاد است... و تازه این حق جسارت فقط برای «استاد فردا» تعریف می‌شود و او از این حق خودش استفاده نمی‌کند. وگرنه «استاد تمام امروز» که برای دانشجوی معدل ۱۴و ۱۵ خودش حتا حق جسارت هم قائل نیست...
اما قدرت مطلقه‌ی استاد فقط شامل حال دانشجو می‌شود!
دست بالا دست زیاد است. خود استاد تحت قدرت‌های مطلقه‌ی بالاتری است. مقامات بالا‌تر دانشگا، حراست دانشگا، وزارت علوم و بالا‌تر از وزارت علوم. استاد در مقابل دست‌های بالا‌تر از خودش بید لرزانی است که فقط سکوت اختیار می‌کند. محافظه کاری صفت مشترک دانشجوی دیروز و استاد فردا است. دانشجوی دیروز می‌بیند که در داخل دانشگاه نبود امکانات بسیار است. می‌بیند که دانشجویان زیردستش مشکلات فراوانی دارند. خودش هم به احتمال زیاد از سوی قدرت‌های بالادستش دچار مشکلات زیادی است. ولی او هم سکوت می‌کند.
البته واضح و مبرهن است که اعتراض کردن و سعی برای رسیدن به خاسته‌های خود همیشه هزینه دارد. هزینه‌هایی که‌گاه هنگفت هستند. اگر یک نفر و یا چند نفر اعتراض کنند هم رسیدن به نتیجه حتمی نیست. حتا ممکن است میزان هزینه‌ها برای آن نفر یا آن چند نفر به قدری باشد که از زندگی معمولی محروم شوند. انتظار قهرمان بازی از چند نفر داشتن احمقانه ست. چاره‌ی درد برای این جور مواقع تشکیل نهادهای صنفی است. ولی اساتید دانشگاهی به قدری محافظه کارند که حتا یک نهاد صنفی برای خودشان هم ندارند...
توی خاطرات نسل‌های قدیمی دانشکده‌ی فنی، خاطرات خانم افسانه صدر نکته‌ی جالبی برایم داشت. در توصیف سال‌های دهه‌ی ۴۰ دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران ایشان به یک رقابت جالب بین انجمن اسلامی دانشکده و حزب توده‌ای‌های دانشکده برای به دست آوردن مشاغل خدماتی دانشگاه مثل اتاق کپی و راهنمای کتابخانه شدن اشاره می‌کرد. اینکه بچه‌ها سعی می‌کردند این جور مشاغل را در اختیار خودشان داشته باشند تا از این طریق بتوانند برای حزب و گروهی که عضوش بودند سمپات جذب کنند.
به این نکته از مناظر گوناگون می‌شود نگاه کرد.
مشاغلی چون اتاق کپی و پرینت و راهنمای کتابخانه و مسئولیت سایت و کامپیوتر‌ها، مشاغلی خدماتی هستند که در ارتباط مستقیم با دانشجویان قرار دارند. روزگاری خود دانشجویان بودند که این خدمات را ارائه می‌دادند. اما امروزه روز در دانشگا آدم‌هایی هستند که دانشجو نیستند و شغلشان این است. یعنی بخشی از حقوقی که می‌گیرند از جیب دانشگا و دولت است. این مشاغل زیر سیطره‌ی دانشگا‌اند نه دانشجو... یک کلام یعنی نفتی شدن دانشگا! البته موضوع حرفم این نیست و این حاشیه است.
جنبه‌ی دیگر، حضور نهادهای صنفی و گروه‌های گوناگون در دانشگا و فرصتشان برای اعلام حضور است.
چیزی که در دانشگای امروز وجود ندارد. هیچ نهادی وجود ندارد. هیچ گروهی وجود ندارد که در آن دانشجویان و حتا اساتید بتوانند در آنجا جمع شوند و وقتی حقی پایمال می‌شود، به صورتی قانونی اعتراض کنند. هیچ نهادی وجود ندارد که بر روابط بین استاد و دانشجو نظارت داشته باشد و وقتی استادِ توانایی بالاجبار بازنشست می‌شود از این ظلم جلوگیری کند.
چرا. انجمن اسلامی وجود دارد. بسیج وجود دارد. انجمن‌های علمی دانشکده‌های مختلف وجود دارند.
انجمن‌های علمی یک راست زیر نظر خود دانشگا‌اند و جیره خار لولهنگ نفت و حداکثر بخاری که می‌تواند ازشان بلند شود تشکیل ۴تا کلاس نرم افزار است و یک بازدید علمی.
انجمن و بسیج هم گرچه حضوری بس طولانی دارند. ولی حضورشان فقط پرهیبی از نام و نشان است. انگار که جسمی وجود داشته و بعد آن جسم نابود شده و سایه‌اش به طرز خنده داری نابود نشده و باقی مانده. حضور انجمن اسلامی و بسیج دانشجویان (که اگر به آن جسم قبلی نگاه کنیم جفتشان یکی هستند و نام بردنشان در مقابل هم احمقانه است) فقط یک پرهیب است.
البته از همین انجمن و بسیج و نبود هیچ نهادی برای رسیدن به خاسته‌ها و اعتراض کردن و پیشرفت کردن به رکن چهارم می‌رسیم: حراست دانشگا. دستگاه عریض و طویلی که بالا‌تر از رابطه‌ی دانشجو و استاد و دانشگا قرار می‌گیرد و کاری به تعریف دانشگا و وظایف هر کدام از حلقه‌های درون آن و بدبختی‌های قدرت‌های مطلقه‌ی درونی آن ندارد. کارش چیز دیگری است... دستگاه عریض و طویلی در کنار نرده‌های دانشگاه تهران که گرچه دم و دستگاهش در درون نرده‌ها به چند نگهبان و می‌رغضب جلوی در‌ها خلاصه می‌شود، اما کافی است به کوچه‌های اطراف این نرده‌ها سر بزنی تا بفهمی چرا انجمن اسلامی و بسیج نهادهایی عقیم‌اند و هیچ کاری نمی‌توانند از پیش ببرند...
البته احمقانه است اگر بگویم تشکیل نشدن نهاد‌ها و صنف‌ها در قشر دانشجو و استاد یکسره به خاطر امنیتی بودن هر حرکت اجتماعی و تحت تاثیر سیطره‌ی حراست دانشگا است... نه... خیلی چیزهای دیگر هم هستند. آن سیکل دانشجوی دیروز و استاد فردا و محافظه کاری ذاتی‌اش کم چیزی نیست. خیلی چیزهای دیگر هم هستند که واقعن من از آن‌ها سر در نمی‌آورم و سرم به دوار می‌افتد از ندانستنشان...
دیروز که دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ بود ما درسی داشتیم به اسم طراحی به کمک کامپیو‌تر. اسم ۳۵نفر در لیست حضور و غیاب استاد قرار دارد و او هر جلسه حضور و غیاب می‌کند. دیروز که دوشنبه بود فقط ۱۰ نقر سر کلاس آمده بودیم. از‌‌ همان کلاس‌های تق و لق آخر اسفند ماه... ولی آخر ۲۱ اسفند ماه کجایش آخر اسفند است؟ آن هم نه روز چهارشنبه و مثلن آخر هفته، روز دوشنبه‌ی وسط هفته. کلاس به حد نصابش نرسیده بود و استاد هم نتوانسته بود درسی ارائه کند. یک تفافق عجیب بین اکثریت کلاس وجود داشت که کلاس نباید تشکیل شود... بی‌انگیزگی اسمش را می‌شود گذاشت؟ نمی‌دانم... خیلی چیز‌ها هستند...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۱۲
پیمان ..

از آن روز‌ها بود که دانشگا داشت تمام حجم بودنش را سرم هوار می‌کرد.
هوا ابری بود. خاکستری بود. از سربالایی که بالا می‌رفتم برج میلاد آن سوی دانشکده‌ی پزشکی در هاله‌ای از ابر و دود ناپیدا بود. هیچ کسی نبود. کارتم گم شده بود و نمی‌توانستم بروم حداقل خودم را با کتاب‌های کتابخانه مرکزی سرگرم کنم. حسن نبود. توی مسجد داشتند روضه می‌خاندند و نمی‌شد رفت دراز کشید چرت زد. رفتم فنی. همه سال اولی و سال دومی بودند و برایم غریبه. حمید نبود. خاستم بروم کتابخانه. در را باز کردم. دیدم شلوغ است و گرم است و پر سروصدا. برگشتم. از فنی زدم بیرون. رفتم سمت دانشکده‌ی ادبیات. ۳طبقه پله را بالا رفتم. وارد سالن مطالعه شدم. هیچ کسی نبود. رفتم نشستم به خاندن همشهری داستان. حوصله‌ام سر رفت. سکوت و خلوتی سالن مطالعه‌ی ادبیات و فلسفه آزاردهنده شد. باید کسی می‌بود که باهاش حرف می‌زدم. حجم تمام ساختمان‌های پیر و کهن دانشگاه تهران داشت روی شانه‌هایم، روی گلویم، تلنبار می‌شد.
دانشگا... دانشگا...
تصاویر انبوه و درهم شدند.
توی کتابخانه‌ی متالورژی محمد را دیدم. همین چند روز پیش. زدیم از کتابخانه بیرون و حال و احوال. گفتم دلم می‌خاد یه چیزی باشه که به خاطرش با تمام وجود کار کنم. شبانه روزم رو به خاطرش در تکاپو باشم و دغدغه م باشه. گفت: عجب. آخرین بار کی این جوری بودی؟ گفتم: سر کنکور کار‌شناسی. گفت: اونم اگه می‌دونستی همچین چیزی و همچین جایی در انتظارته زور چندانی نمی‌زدی.
توی لابی نشسته بودیم. حرف از نوجوانی و مذهب و لامذهبی و درگیری مدام و خودآزاری دوران نوجوانی بود. بعد رسیدیم به دانشگا:
-دانشگا آدمو عوض می‌کنه.
-دانشگا آدمو به فنا می‌ده.
دنبال استاد راهنما برای پایان نامه‌ی کار‌شناسی بودم. رضا رفته بود پیش دکتر کیوان صادقی. دکتر صادقی بهش گفته بود من فقط دانشجویانی رو قبول می‌کنم که معدل شون بالای ۱۷باشه. رضا معدلش بالای ۱۷نبود. معدل میانگین دانشکده‌ی مکانیک ۱۵ است... معدل میانگین کل دانشکده‌ی فنی چهارده و نیم. بعد... استاد قحط آمده بود برای یک پایان نامه‌ی زپرتی. وقتی شنیدم که حضرتش معدل پایین ۱۷ را در خور جواب سلام دادن نمی‌دانند رفتم پیش دکتر شکوه‌مند. پروژه‌های سخت می‌داد ولی عوضش به معدل آدم گیر نمی‌داد و وقتی بهش سلام می‌دادی به نمره‌ی معدلت برای جواب دادن نگاه نمی‌کرد و خیلی گرم جواب سلامت را می‌داد. دل پری داشت. شروع کرد به شکایت که توی این دانشگا معلوم نیست چه کار می‌کنند. این دانشگا دولتی است. از پول مردم تامین می‌شود. این مردم در خوراک شام و ناهارشان درمانده‌اند. از پول مالیات همین مردم است که دارد این دانشگا اداره می‌شود. ما باید کار کنیم. این پایان نامه‌ها چیه آخه؟ مشتی شعر نو می‌گن درباره‌ی فلان فناوری که توی کاناداست. به چه درد ما می‌خوره؟ باید یه کار کنیم که این مردم هم بتونن ازش استفاده کنن و...
پروژه‌ی پیشنهادی‌اش به من چه بود؟ کولینگ تاور هیبریدی. بعد از ۲۰دقیقه هم صحبتی به عنوان کسی که ۴سال دروس پایه‌ی مکانیک و چند درس اختیاری در مورد انواع نیروگاه‌های حرارتی و خورشیدی و توربین گاز و... را خانده نفهمیدم کولینگ تاور هیبریدی یعنی چه!
محمد هر از چندگاهی به سپهرداد سر می‌زند. کامنت ثابتش هم این است: اپلای کن رفیق، اپلای کن...
دانشگا. استاد. دانشجو. حراست دانشگا.
به مسیری که از فنی به ادبیات طی کرده بودم فکر کردم. به دسته‌های ۲-۳نفره دانشجویان. به مجمع الجزایر کوچکی که جدا جدا در دانشگا برای خودشان در حال غلتیدن و بعد غرق شدن بودند. آدم‌هایی که تنها در حال رفتن و آمدن بودند. دانشجوهایی که توی خودشان بودند. دوربین‌های امنیتی نقاط مختلف دانشگا چه تصاویری را ثبت می‌کردند؟ آدم‌هایی که فقط می‌رفتند و می‌آمدند. این دوربین‌ها بعد از سال ۱۳۸۸نصب شدند. برای حفظ امنیتِ... امنیتِ... امنیتِ کجا؟ از جلوی کتابخانه‌ی مرکزی رد شدم. حمید یکی از مستندهای قبل از انقلاب را دیده بود. توی یکی از سکانس‌ها جلوی همین کتابخانه مرکزی را نشان می‌داد. جایی که بچه‌های حزب توده جمع شده بودند. عکس‌های رهبران و قهرمان‌های حزبشان را از دیوارهای کتابخانه مرکزی آویزان کرده بودند و همگی با هم سرود می‌خاندند... سرود می‌خاندند؟ سرود می‌خاندند. دختر و پسر با هم. دانشگا در اختیار دانشجویان بود! یک بار دیگر تصویر چهارراه بین مسجد و دانشکده ادبیات و علوم و کتابخانه‌ی مرکزی را به یاد آوردم. آخرین بار که همه‌ی دانشجویان اینجا به صورت یک جمع و نه به صورت مجمع الجزایز در حال غرق شدن حاضر بودند کی بود؟ آخرین بار ۱۳آبان ۱۳۸۸بود. همه دست به دست هم داده بودند و حلقه شده بودند و چند نفر وسط بودند و فریاد می‌زدند: یا حسین و پسران و دخترانی که حلقه زده بودن جواب می‌دادند... این دانشجوهایی که ۸۸را ندیده‌اند با منی که ۸۸ را دیده‌ام و امثال من فرق می‌کنند. نمی‌کنند؟ ما یک نسل دیگر بودیم. این‌هایی که بعد از ۸۸آمدند یک نسل دیگر بودند... نسل‌ها؟
دانشگا کجاست؟ تکه‌ای از یک شهر که نرده کشی شده است و آدم‌ها را به شرط داشتن کارت دانشجویی به آن راه می‌دهند؟
سرم به دوار افتاده بود و افکارم در هم و برهم بودند...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۱ ، ۰۹:۴۹
پیمان ..