سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۲ مطلب با موضوع «روایت :: ای نامه» ثبت شده است

ای نامه

سلام بر عمه جانم.

امیدوارم که حال یک یک شما خوب بوده باشد. اگر احوالی از ما را خواسته باشید بد نیستیم و به دعاگویی شما مشغول می‌باشیم. عمه جان نامه شما روز یکشنبه 2/5/67 به دست من رسید. وقتی که بابا نامه را آورد خوشحال شدم و تند تند باز کردم و خواندم. عمه جان من از آن ناراحت هستم که کارنامه‌‌ی من را نگرفتی. عمه جان آیا کلاس آمپول زنیِ تو راضی بخش بود یا نه. عمه جان راستی می‌خواهم چند کلمه‌ای بگویم به رضا نگفتی که برای من نامه بنویسد. بگو که دیگر با تو دوست نیستم که پارسال از ما احوال می‌گرفتی ولی امسال چطور است که حالی از پسرعمو خود و اسماعیل و پدر و مادر من احوالی نمی‌گیری. عمه‌جان هوای روستا چطور است. بارانی یا آفتابی. عمه جان بچه‌های روستا چه کار می‌کنند. عمه‌جان می‌خواهم چند جمله‌ای از رضوان‌شهر بگویم. عمه‌جان من در این‌جا 3 بار به دریا رفتم و من در این‌جا احساس دلتنگی می‌کنم. عمه‌جان من در این جا 4تا جوجه ماشینی دارم که هر یک را به قیمت 10تومان خریدم. اما خیلی از جوجه ماشینی‌های خودمان زرنگ‌تر هستند. عمه‌جان راستی در این‌جا 3تا شهید آوردند به نام‌های ساسان، اکبر، عباس. عمه جان برنج‌های ما را کرم خورده است یا نه. حال زنبور عسل ما چطور است. خوب یا بد از آن‌ها مواظبت می‌کنی یا نه. وقتی بابا خبر آورد که تو قبول شدی از خوشحالی پر درآوردم. عمه جان از تو خواهش دارم که از تمام جوجه‌ها و بچه‌ غازم و بچه‌ اردک‌ها خوب مواظبت کنی. من حتما برای تو هدیه‌ای خواهم خرید. عمه‌جان کارنامه‌ی من را بگیر و پست کن. عمه‌جان آلوچه‌های ما تمام شده است یا نه. گوجه سبزهای تو رسیده است. برای ما کمی گوجه سبز بگذار. عمه جان به ننه جان بگو آیا به دایی حسین گفت که برای من بیسکویید بیاورد. شهرام رفته است. در روستا خبری هست. خوب یا بد عمه جان در آخر سلام ما را به ننه جان و دوستان و آشنایان و فامیل‌ها و رضا- عمو- زن عمو- محبوبه برسان. عمه جان حال پدر و مادر و بابا و من خوب هست. دیگر سرت را درد نمی‌آورم. عمه جان ببخش که این حرف را می‌زنم که بعضی از کلمه‌هایت را جا انداختی. یخورده خوش خط بنویس. خداحافظ. خدا نگه دار تو باشد.

دوستدار همیشگی شما، آرش

عمه جان از تو خواهش می‌کنم کارنامه‌ی من را پست کن.

منتظر جواب نامه هستم.

67/5/4

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۱۷
پیمان ..

سلام.
امروز که سیزدهم تیر و چهارم جولای بود، بعد از اذان صبح باران ریز ریز باریدن گرفت. یا به قول بیقهی: بارانکی خُرد خُرد زمین را ترگونه کرد. هوای هفته‌ی اول ماه رمضان به شدت گرم و جهنمی بود و این بارانکِ وقت سحر یک جور عجیبی بود: فرو نشاندن گرمای خاک‌آلودی که در تهران هوا را پر کرده.
خوبی؟ خوشی؟ ماه رمضان را چه کار می‌کنی؟ مثل عکس‌های محمد کباری است اوضاع؟ عکس‌‌های ماه رمضانی‌اش را دوست داشتم. واداشتم که بنشینم یک دور همه‌ی عکس‌های این یک سال رفتنش از ایران و در ایالت ایتالیا درس خواندنش را نگاه کنم... همین دو تا عکس ماه رمضانی‌اش را می‌گویم. غذای ایتالیایی ای که به عنوان سحری برای خودش درست کرده بود و مجموعه‌ی آهنگ‌هایی که سر سحر با موبایلش گوش می‌دهد: مثنوی افشاری و ربنای شجریان و اسماءالحسنی.
یک جور غریبی بودند عکس‌هایش. نه که به خودی خود خیلی عکس باشند. در پس‌زمینه‌ی پسری که رفته ایتالیا و آن‌جا سحرهای ماه رمضان بیدار می‌شود و سحری می‌خورد و به جای رادیو از آی‌پادش استفاده می‌کند و روزه می‌گیرد غریب بودند. غریب نه‌ها. نگاه کردن با یک چشم دیگر بود برایم. دیوانگی بود برایم. حالا در ام‌القرای جهان اسلام همین جوری آدم ریخته که یکهو عاقل و باغل(:دی) می‌شوند که ای آقا اصلا عقلانی نیست که شما از 24ساعت شبانه روز 16:45 را در روزه بگذرانی و تو اصلا مگر عقل و هوش نداری و... ملحد و مذهبیِ این بوم و بر همه از یک قماش‌اند: خودشان را بر حق می‌دانند.
من چه کارها می‌کنم؟ کار خاصی نمی‌‌کنم. صبح می‌روم سر کار. جایم را از تولید تغییر داده‌ام به کنترل پروژه. زده‌ام تو کارهای صنایعی. گور بابای مکانیک. بد نیست. احساس مفید بودنه بیشتر است. با کارگرها دیگر سر و کله نمی‌زنم. ولی توفیری ندارد. مهندس و کارگر و مدیرِ صنعتِ این مملکت همه یک جورند. ( چه‌قدر همه کس و همه چیز را سر تا پا یک کرباس می‌کنم من!) یک هفته‌ است مدیر پروژه و مدیرعامل و مدیر کارخانه و همه‌شان گیر من شده‌اند که اوضاع نابه‌سامان پکینگ‌های‌شان را اصلاح کنم و کار ابلهانه ولی مهمی است. ملت دقت نمی‌کنند. این بدترین تجربه‌ی من بوده: آدم‌ها در کارشان دقت نمی‌کنند. کارهای ساده‌ای به دوش‌شان است، ولی همان کار ساده را هم دقت نمی‌کنند و این بی‌دقتی‌های‌شان که تلنبار می‌شود بدجور اوضاع قاراشمیش می‌شود. خلاصه صبح تا عصر سرگرمم. یعنی خودم را سرگرم کرده‌ام. و دارم ازین سرگرم کردن خودم خسته می‌شوم...
عصرها می‌آیم خانه می‌نشینم به کتاب خواندن. تا که خسته شوم و خواب بروم و وقت افطار شود.
کتاب چی خوانده‌ام؟ آن گزیده‌ی تاریخ بیهقی را تا پایان مجلد هشتم رساندم. 40صفحه‌ی دیگرش مانده است. بیهقی آدم عجیبی بوده. بزرگا مردی بوده. وقت اگر داشتم می‌نشستم به خواندن اصل کتاب و ته و توی بیهقی و شخصیت‌های کتابش را بیشتر درمی‌آوردم. بوسهل زوزنی و سبکتگین و آلتونتاش و بونصر مشکان و خواجه عبدالصمد و خواجه احمد میمندی و سلطان محمود و سلطان مسعود و سرزمین‌های تحت لوای غزنویان و دنیای تاریخ بیهقی توی این چند هفته بدجوری من را غرق خودش کرده است. یک چیز جالب مثلا. ما در مورد بی‌پولی جماعت شمال کشور زیاد صحبت کردیم. یادت هست؟ شمالی‌ها نسبت به سایر ایرانی‌ها بی‌پول‌ترند. توی تاریخ بیهقی سلطان مسعود و یاران و از جمله همین بیهقی یک سفر به شمال می‌روند: گرگان و طبرستان. بعد سلطان مسعود تصمیم می‌گیرد که به خاطر امنیتی که حکومتش برای شمالی جماعت برقرار کرده مالیات بگیرد. مالیاتی در حد و اندازه‌ی مالیاتی که از مردم خراسان می‌گرفته. بعد بهش می‌گویند آقا این جا شمال است. مردم ندارند این همه مالیات بدهند. حالیش نمی‌شود. زور می‌گوید و ملت شمال هم طغیان می‌کنند و زد و خورد می‌شود. برایم جالب بود که 1000سال پیش هم شمالی‌ها نسبت به سایر مردم ایران بی‌پول‌تر بوده‌اند!
از پاریز تا پاریس باستانی پاریزی را شروع کرده‌ام به خواندن. توی دو روز 170صفحه‌اش را خواندم. این باستانی پاریزی جکی بوده است برای خودش. برخلاف ابولفضل بیهقی که خیلی جدی است و شوخی ندارد، باستانی پاریزی در روایت کردن تاریخ خدای تکه انداختن و طنز است. (سطح مقایسه را داشتی؟ هر دو تاریخ‌نویس بوده‌اند به هر حال دیگر!) این باستانی پاریزی ذاتا وبلاگ‌نویس بوده. به جان خودم. از آن وبلاگ‌نویس‌هاست که هر دو ساعت می‌توانند وبلاگ‌شان را به روز کنند و این قدر هم خوانده‌اند و اطلاعات دارند و این قدر بامزه‌اند که آدم مجبور شود هر چه می‌نویسند بخواند. از پاریز تا پاریسش پر است از روایت‌های یک صفحه‌ای بامزه که می‌شود مستقل خواندش و لبخند به لب نشاند... اگر دستت می‌رسد کتاب‌هایش را گیر بیاور و بخوان. راحت‌الحلقوم و خواندنی‌اند. ولی لامصب خیلی گران‌اند. همین از پاریز تا پاریس 27500 تومان است. آدم جرئت نمی‌کند بخردش توی ایران...
گرم است. دوستان قدیمی‌ام را از دست داده‌ام. رفته‌اید دیگر. آخرینش هم همین میثم بود که رفت سیرجان برای کار. عصرها را دوست دارم با کسی راه بروم. ولی نیستید. آن‌ها هم که هستند وقت ندارند. از رویاهای روزهای آینده بگویم؟ یک چیزی هست که جالب است. آدم هر چه‌قدر سرش شلوغ‌تر می‌شود، رویاهای تر و تمیزتری را برای خودش می‌بافد. هر چه قدر که وقت کمتر می‌شود،‌ آدم برای وقتی که برای خودش باشد آرزوها و برنامه‌های بیشتر و رنگین‌تر و پر بارتری خیال می‌کند. مثلا همین شخص شخیص من که این روزها به تنهایی و کار کردن و کتاب‌ خواندن عادت کرده (الان یک هفته است که همکارم توی کنترل پروژه ماموریت رفته بندرعباس و یک هفته است توی اتاق تنهایی برای خودم کار می‌کنم و دیالوگ‌هایم با دیگرانِ کارخانه، جملات کاری است: فلان گزارش را بدهید،‌فلان اکسل را برایم پر کنید و...) برای خودم یک داستان توی ذهنم ساخته‌ام که دوست دارم یک ماه تمام بی‌کار شوم و هر روز هر روز بنویسمش.
چون وقت ندارم دوست دارم بنویسمش. ولی وقت اگر داشتم می‌نوشتمش؟!
و رویاهای دیگر...
تو چه خبر؟ چه کارها می‌کنی؟ عکس بگیرید لامروت‌ها. اگر حوصله‌ی نوشتن به فارسی یا انگلیسی را ندارید. حداقل عکس بگیرید. همین‌جوری الکی از اتاقی که در آن هستید، از خیابانی که هر روز ازش رد می‌شوید، از دخترهایی که توی خیابان می‌بینید عکس بگیرید. از خودتان اگر نمی‌گویید، حداقل عکس بگیرید. دروغ می‌گویم؟!

چاکر شما، پیمان

 

مرتبط: هفته ی نهم 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۳ ، ۰۹:۱۷
پیمان ..

سلام.

گفتی ما اومدیم سرزمین ژرمن‌ها و مشغول تجربه‌ایم و اینجا همه چی عالیه، فقط جای دوستانی که بشه باهاشون نشست و یاوه گفت خالیه. پرسیدی که هنوز می‌روم سر کاری که صبح تا شب است؟

بله. می‌روم...

نه. این‌جوری دوست ندارم. اپیزودیک و درهم دوست دارم بگویم.

آچار گوساله را امروز فهمیدم چی است. چیز جالبی بود. آن‌جور که آن آقای نصاب دستگاه برش 7شعله آمد و گفت با آچار گوساله کلاف‌های میز کار را محکم می‌کند، فکر کردم عجب آچاری باید باشد این آچار گوساله. چیز پیچیده‌ای نبود. ولی جالب بود. صنعت و واژگانِ فارسی صنعتی همه‌ی لیسانسه‌ها و فوق‌لیسانس‌های ادبیات دانشگاهی ایران را فتیله‌پیچ می‌کند می‌گذارد کنار. آقای نصاب بعدش آمد و کنار اره‌ی کاتن‌باخ ایستاد و به بریده شدن ناودانی‌ها (یو ان پی‌های 180) نگاه کرد و این آفریده‌ی 30ساله‌ی سرزمین ژرمن‌ها را تحسین کرد. من هم یک بار دیگر به اره نگاه کردم. حسرت خوردم که چرا مثل مهندس حنانه نیستم. حنانه اگر بود می‌رفت تا فیها خالدون این اره‌ی کاتن‌باخ و نحوه‌ی کارکرد و این‌که چرا بازوی دستگاه بادامکی شکل است و این که مکانیسم تنظیم سرعت اره چه جوری است و همه‌چیزش را درمی‌آورد. من حوصله و شجاعت این کار را ندارم... 

جای درب و داغانی است. ولی نگاه که می‌کنم برای آدمی مثل حنانه هر کدام از دستگاه‌های این کارخانه یک دنیای مکانیکی دوست‌داشتنی می‌بودند. یک دستگاه سی‌ان‌سی دست‌دوم خریده بودند. به زور و زحمت تعمیرش کردند. آقای تعمیرکار یک روز آمد و نحوه‌ی کار با کامپیوترش را توضیح داد. من هم نشستم به دقت گوش دادم و فیلم‌برداری کردم. بعد برای کارگرها دستورالعمل نوشتم و پای دستگاه ایستادم و به‌شان گفتم که چطور سلکت آبجکت کنند و چه‌طور زیرو پوینت انتخاب کنند و چه‌طور ارای کنند و خلاصه نحوه‌ی کار با سی‌ان‌سی را یادشان دادم. پیچیده‌ترین کاری که تا به حال در این‌ کارخانه انجام داده‌ام همین بوده! نقشه‌های دستگاه سی‌ان‌سی را هم با اتوکد می‌کشم. ولی کار سختی نیست... رییس تولید فقط دو تا از کارگرها را بهم معرفی کرد که یادشان بدهم. بقیه‌ی کارگرها بلد نیستند. سی‌ان‌سی برای‌شان یک دستگاه کامپیوتری پیچیده است! یک بار گفتم که به بقیه‌ی کارگرها هم یاد بدهم و برای یک کارگاه خیلی خوب است که کارگرها نحوه‌ی کار با همه‌ی دستگاه‌ها را بلد باشند و به قولی همه‌فن‌حریف باشند. وقع ننهادند. خود آن دو تا کارگر هم یک بار بهم گفتند مهندس یک وقت به کس دیگری یاد ندهی‌ها! ما دوست نداریم بقیه هم یاد بگیرند. می‌آیند جای ما را می‌گیرند... تنگ‌نظری در این حد... 

یک تصویر: کفش ایمنی‌هایی که بندشان سیم مفتول است. چرا به جای بند کفش سیم مفتول را از سوراخ‌ها رد می‌دهند و گره می‌زنند؟ خیلی ساده است. مذاب جوش و جرقه‌های سنگ و مینی‌سنگ به آنی بند کفش نخی و پلاستیکی را ذوب می‌کند...

یک گزاره: کفش ایمنی طرز راه رفتن آدم را تغییر می‌دهد. 

آره. من هم طرز راه رفتنم تغییر کرده. حالا دیگر من هم یک کارگرم...

از این کار راضی‌ام؟ رضایت در دو مقام صورت می‌گیرد. در مقام مقایسه با دیگران و در مقام مقایسه با خود. خودم را با تو و صادق و جاوید و محمد و ... اگر بخواهم مقایسه کنم، نباید راضی باشی. نه. راضی نیستم. ریده‌ام. سرزمین ژرمن‌ها و یانکی‌ها کجا، کارخانه‌ درب و داغانی مثل این‌جا کجا؟ تجربه‌های جدید؟ تجربه‌ی جدید زیادی نیست. سر و کله زدن با کارگرهاست و عادت کردن به علافی و حرام کردن وقت و عادت کردن به روند سست پیشرفت در کارها و درهم برهم و هویجوری کار کردن. سیگار هم هست. هم‌اتاقی‌ها (آقای رییس و آقای سرپرست) زیاد سیگار می‌کشند و من یکی دارم از بوی سیگار دیوانه می‌شوم. ولی در مقام مقایسه با خودم... راستش جایگزینی نداشتم. بی‌کاری اعصابم را مگسی می‌کرد. در آن 2-3هفته بی‌کاری پس از کنکور ارشد و کارت پایان خدمت هیچ کار خاصی نکردم. حتا این روزها که می‌روم سر کار، مدت زمان بیشتری را صرف یاوه گفتن با دوستان قدیمی می‌کنم تا آن 2-3هفته‌ای که مطلقا بی‌کار بودم. از حضرت داستایفسکی یاد گرفتم که آزادی مطلق آدم را به طغیان و ویرانی می‌اندازد...

گفتم مهندس حنانه و گفتم در مقام مقایسه با دیگران... جشن فارغ‌التحصیلی نبودی. آن روز نشستیم و در کانون فارغ‌التحصیلان دانشکده فنی دانشگاه تهران ثبت‌نام کردیم. همین 2-3روز قبل پیام‌نامه(بولتن داخلی کانون مهندسین فارغ‌التحصیل فنی) آمد. صفحه‌ی اولش پیام پروفسور فضل‌الله رضا به جوانان دانشگاهی بود. صفحه‌ی سومش معرفی انتشارات خانواده‌ی فنی بود. معرفی نشریه‌ی گیتانما و سینما و ادبیات و چشم‌انداز ایران. گیتانما برای دکتر نیکخواه خودمان است. سینما و ادبیات برای مهندس همایون خسروی دهکردی(برق55) و چشم‌انداز ایران برای لطف‌الله میثمی (معدن42). برایم جالب بود. روز جشن شکوفه‌ها یادت هست؟ روز اول ورود به دانشکده فنی؟ معاونت فرهنگی دانشکده یادت هست؟ خانم افسانه صدر. آن روز برگشته بود گفته بود 60درصد بچه‌فنی‌ها به کار مهندسی مشغول نمی‌شوند و می‌روند سمت کارهای فرهنگی اجتماعی. این سه تا نشریه را که دیدم یاد او افتادم و این که بیشتر بچه‌فنی‌ها دنبال کار مهندسی نمی‌روند. بعد به خودم نگاه کردم. نگران خودم شدم که نکند من در این کار ابلهانه‌ی اسکولانه غرق شوم... نه. دغدغه‌ی خواندن را هنوز دارم. همین هفته‌ی پیش کتاب فلسفه‌ی داستایفسکی ترجمه‌ی خشایار دیهیمی از نشر طرح نو را سر کار در فرصت‌های بیکاری خواندم. (به نظرت متناقض است؟ دو روز است رفته‌ای آلمان برای من پارادوکس پارادوکس می‌کنی؟ همین خودت نبودی مگر که سر کلاس فرآیند جوش می‌خوابیدی؟ همین من مگر نبودم که سر کلاس فرآیند جوش زیر آسمان‌های جهان را می‌خواندم؟) 

یک چیز دیگری هم هست. شاید خنده‌دار باشد. ولی هست. من برای رفتن به سر کار، مترو سوار نمی‌شوم. تاکسی و اتوبوس هم سوار نمی‌شوم. محل کار به خانه‌مان نزدیک است. دیروز که سوار مترو شدم فهمیدم ندیدن آدم‌های این شهر چه نعمت بزرگی است. آره. من هر روز با کارگرها سر و کار دارم. ولی کارگرها آدم‌های بی‌ادعایی هستند. تنگ‌نظر هستند. ولی راحت لبخند می‌زنند. راحت اخت می‌شوند. الکی اخم روی پیشانی‌شان نمی‌کارند. مثل چی کار می‌کنند، ولی خستگی را با بداخلاقی نشان آدم نمی‌دهند. تو رفته‌ای. نمی‌توانی درک کنی که دیدن آدم‌ها توی متروی این شهر چه عذاب عظیمی است. آدم‌هایی که سگ ریده به زندگی‌شان و اخم‌های‌شان در هم است و خشونت از چشم‌شان می‌بارد و ناتوانی‌شان آدم را به گریه می‌اندازد. ندیدن دخترها و زن‌های اغراق‌شده‌ی این شهر، با آرایش‌های غلیظ و جوراب‌شلواری‌های برانگیزاننده‌شان برایم نعمتی است. پریشانِ زیبایی‌ِ رختخوابی‌شان نیستم این روزها. 

از شخصیت‌های توی کارخانه هم اگر بخواهم بگویم که یک کتاب می‌شود. یکی از سرگرمی‌هام شده این روزها. دوستان را که می‌بینم و یاوه‌گویی‌ها که گل می‌کند یکی یکی از شخصیت‌های کارگرها و مهندس‌ها می‌گویم و می‌خندانم و می‌خندم...

مسافرت؟ سعی می‌کنم بروم. یعنی برای سال 93 با خودم قرار گذاشته‌ام ماهی 1000کیلومتر مسافرت بروم. هفته‌ی پیش 1400کیلومتر رفتم. یک عکسش را توی فیس‌بوقم گذاشتم. سفرنامه‌اش را هم نوشتم. بقیه‌ی سال را هم خدا بزرگ است...

ولی این روزها کوچکم. افق دیدم کم است. رویاهای بزرگ از سرم به در شده‌اند. یک جور وادادگی و رضایت خاطر شاید. ولی نگران خودم هستم‌ها. به این که چه چیزهایی را نمی‌دانم فکر می‌کنم. به این که باید دنبال چه چیزهایی بدوم فکر می‌کنم... 

حالم بد نیست در مجموع. 

تو کجایی؟ چه می‌کنی؟ در سرزمین ژرمن‌ها داری چه چیزهایی را تجربه می‌کنی؟ روایت می‌توانی بکنی این روزهایت را؟ مشتاق روایت این روزهایت هستم‌ها...

چاکرخواهتم...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۱۷
پیمان ..

 

نامه ندارم

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۲ ، ۰۸:۳۶
پیمان ..

سلام
حال و احوالات اگر بخاهی: ۲ روز است که هیچ گهی نمی‌خورم. دچار ریزش پشم سینه شده‌ام. از اتاقم و به هم ریختگی‌اش (آن کتاب‌های درسی که آن گوشه تلنبار شده‌اند. این سیم‌های شارژر لپ تاپ و مودم و اسپیکر و آن رختخاب مچاله شده و آن کتاب‌های دسته دسته و...) متنفر شده‌ام. از انبوه کتاب‌های نخانده و کتاب‌های خانده‌ای که به محاق فراموشی رفته‌اند به ملال رسیده‌ام. به این یقین رسیده‌ام که تا به اینجای زندگی آن چیزهایی که باید یاد می‌گرفته‌ام یاد نگرفته‌ام. احساس سرگردانی هم که همیشه بوده. احساس مطرود بودن هم‌ای ی ی بگی نگی دارم این روز‌ها.
یک وقت‌هایی یک چیزهایی ناراحتم می‌کنند که خودم هم تعجبم می‌شود. نمی‌دانم. من آدم قابل احترامی نیستم حتم. آدمی نیستم که ارزش دعوت شدن و ارزش چه می‌دانم رفاقت و این حرف‌ها داشته باشم. نخند. آن دو نفر هم دانشکده‌ای که دانشگاه یو بی‌اس کانادا پذیرش گرفته بودند دوشنبه روز پرواز کردند به سوی کانادا. خب من هم ۴ سال دانشگا رفتم و الان اینجایم و آن‌ها هم ۴سال دانشگا رفتند و پیش به سوی جهانی دیگر. شب جمعه‌ای مثل اینکه مهمانی شام داده بودند شریکی و ۵۰-۶۰نفر از هم دانشکده‌ای‌ها دعوت بودند. طبعن وقتی اکثریت هم دانشکده‌ای‌ها جایی جمع باشند من هم باخبر می‌شوم. ولی خب کسی من را داخل آدم حساب نکرده بود که تو هم باش و حالا که داریم از ایران می‌رویم یک حالی هم به تو داده باشیم. فردایش دیدمشان. چیزی نگفتم. دیپلماسی به خرج دادم و آرزوی موفقیت روزافزون کردم و گفتم مواظب خودتان باشید و بزرگ‌تر شوید. همین. ولی به این فکر کردم که باید چه می‌کردم که رفیق باشم؟ خرخان بودند و اصلن در یک حال و هوای دیگری به سر می‌بردند. می‌دانی دارم چه می‌گویم؟ می‌خاهم بگویم وقتی ۴سال با یک آدمی سلام و علیک داشته باشی و بعد از ۴سال ببینی حتا یک اپسیلون فرا‌تر از سلام و علیک فرا‌تر نرفته‌ای یک جای کار مشکل دارد. نه اینکه من فرا‌تر نرفته باشم. آدم سردی نیستم مرگ تو. یک وقت‌هایی به طرز خیلی شدید و دهشتناکی توی لاک خودم فرو می‌روم. ولی وقتی به کسی سلام می‌کنم وجود می‌گذارم. الکی سلام نمی‌کنم...
برای بار دوم «کلاه قرمزی و بچه ننه» را هم نگاه کردم. بار اول در آن چند روز بارانی بود. در سینمای کوچکِ شهری کوچک از خطه‌ی شمال. سینمای جالبی که همه کاره‌اش یک زن و شوهر بودند. زن هم بلیط می‌فروخت هم مسئول بوفه بود. و مرد هم کنترلچی صندلی‌ها بود و هم مسئول تمیزی سینما. سینمای شهر لنگرود. کلی خندیدم. آره. همچنان با کلاه قرمزی و پسرخاله در حد اوج لذت جن/سی حال می‌کنم. هنوز هم می‌خندم. این یکی از کلاه قرمزی و سروناز بهتر بود. به پای کلاه قرمزی و پسرخاله نمی‌رسید. ولی عالی بود باز هم به نظرم. بار دوم هم با حمید رفتیم نگاه کردیم. از آن سر تهران کشاندمش شرق تهران و رفتیم سینما ماندانا. تو راه برگشت تئوری‌های تاریخ زده‌ی خودم را به خوردش دادم که قبول نمی‌کرد و قبول نکرد و نفهمیدم چرا. تازگی‌ها «جامعه‌شناسی نخبه کشی» را هم خانده‌ام و عجیب از ایرانی جماعت نفرت زده شده‌ام...
بهش زنگ زده بودند که بیا یک نشریه کار کنیم در مورد طالقانی و این حرف‌ها. من هم شروع کردم به غر زدن که جمع کنید بابا این کاسه کوزه‌ها را. پرونده در مورد طالقانی. پرونده در مورد بازرگان. پرونده در مورد روشنفکری دینی. به درد عمه‌تان می‌خورد این پرونده‌ها. اینجامعه تولید اصلیش آدم‌هایی مثل طالقانی و بازرگان نیستند. اینجامعه دیوث پروره. بیش از اینکه آدمیزاد تولید کنه قرمساق‌هایی مثل آقاخان نوری تولید می‌کنه. آدم‌هایی مثل امیرکبیر و مصدق و بازرگان و طالقانی و این‌ها اشتباهات اینجامعه‌اند. اینجامعه یک سیستمیه که تولید اصلیش اون جور آدم‌ها نیستن. باید بشینید در مورد دیوث‌ها و قرمساق‌هایی که اینجامعه و مردمش تربیت و تولید کردند و می‌کنند پرونده بنویسید. که چرا این جوری می‌شود؟!
بعد هم پای یک مصاحبه از رسول جعفریان را وسط کشیدم که تویش گفته بود شرایط امروز ایران شبیه اواخر دوران صفویه است. جایی که دولت برای مذهبی بودن و ماندن دست به هر غلطی می‌زد و خودش و دین و مردم را نابود می‌کرد. بعد هم یک نقل قول آوردم که: تاریخ سه تا سطح دارد. سطح اول‌‌ همان تحولات سیاسی و اتفاقات است که توی روزنامه‌ها و کتاب‌های تاریخ می‌نویسند. سطح دوم سطح میانی است که تا ۱۰۰سال تاثیر می‌گذارد. سطح سوم سطح تمدن و فرهنگ است که ۱۰۰۰سال دوام می‌آورد و همین است که پدر ما را درمی آورد.
مثال هم آوردم. از اینکه گشادی ایرانی‌ها از زمان صفویه چطور ریشه دار شد؟ چطور شد که پرتقالی‌ها در اوایل حکومت صفوی‌ها به جنوب ایران حمله کردند و جزیره‌ی هرمز را گرفتند و همه کاره‌ی جنوب شدند و ایرانی‌ها تا ۱۰۰سال هیچ کاری نکردند. نه حمله کردند. نه از مالیات دادن برای داد و ستد در خلیج فارس امتنا کردند. نه هیچ کاری. به گشادی خودشان ۱۰۰سال ننگ حضور بیگانه را پذیرفتند...
و بعد در مورد حل شدن‌های خودمان در همین سیستم و میزان گشادی خودمان حرف زدیم و دیدیم خودمان خراب‌تر و فاسق‌تر از این حرف‌ها شده‌ایم که بخاهیم کاری بکنیم و....
این چند روز ه تهران خلوت شده است. نه خیلی خلوت. ولی خوب است. به نظرم جمعیت تهران اگر همیشه به همین اندازه باشد درست و استاندارد است. خیابان‌ها و بزرگراه‌ها خلوتند. فقط این ایست بازرسی‌های که فرت و فرت کار گذاشته‌اند و یکهو خیابان را بسته‌اند و هی ماشین‌ها را می‌پایند آزاردهنده است. درک نمی‌کنم راستش. تامین امنیت حضور سران کشورهای غیرمتعهد این طوری ممکن است؟ این طوری که مثلن به یک پراید گیر بدهند و همه جایش را بگردند (از صندوق عقب تا داشبوردش را). دنبال چه هستند آخر؟ مثلن یک پراید چه می‌تواند داشته باشد؟ میم چیز جالبی تعریف می‌کرد از همین روز‌ها. یکی از فامیل‌‌هایشان سپاهی است. از آن‌ها که توی سپاه یک کاره‌ای هست. می‌گفت این بابا اسلحه هم دارد. یک روز صبح اسلحه‌اش را گذاشته توی جیب کتش. مجوزش را هم گذاشته روی طاقچه‌ی خانه‌اش. سوار ماشینش شده و افتاده توی اتوبان تهران قزوین و بعد قزوین رشت و بعد هم تا رامسر رفته. با ۴۰۵ش هر کاری بگویی توی اتوبان کرده. لایی کشیده. ۱۵۰تا سرعت رفته. از راست سبقت گرفته. جلوی ماشین‌ها پیچیده. هر نوع خطرآفرینی که بگویی با اسلحه‌ی بدون مجوزی در جیب کرده و هیچ کس جلویش را نگرفته که حضرت آقا تو مخل امنیت ملی هستی. تو با این جور رانندگی و آن اسلحه در جیب تهدیدکننده‌ی امنیت ملی هستی. خودش با فرماندهان نیروی انتظامی تماس گرفته که چه غلطی دارید می‌کنید آخر؟ و تو بخان ازین مجمل...
چند روز پیش از پل عابر پیاده‌ای پایین می‌آمدم که چشمم به یک آگهی تبلیغاتی افتاد. نوشته بود: «آموزش رانندگی ویژه‌ی گواهینامه دار‌ها... ساعتی ۶۵۰۰تومان».
می‌گویند امشب ماه بی‌لک و پیس‌ترین رخ خودش را نشان آدم‌ها می‌دهد. بروم بنشینم به تماشای ماه...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۱ ، ۱۸:۳۷
پیمان ..

سلام
حالا که این‌ها را برایت می‌نویسم ساعت 1:20 بامداد است. اتاق تاریک است و پنجره باز است. برای ثانیه‌ای رعدوبرقی آسمان را روشن کرد و بعدش آسمان غرمبه‌ای صدای دزدگیر ماشین‌های توی خیابان را بلند کرد. ولی خبری از باران نیست. آسمان یبوست گرفته بود انگار و این آسمان غرمبه هم تمام زورش برای تخلیه بود که تخلیه‌ای در کار نیست گویا.
سبک زندگی‌ام اصلن یک چیز قمر در عقربی شده در این مرداد ماه مزخرف. شب‌ها تا صبح بیدارم. تا سپیده‌ی سحر بیدارم و بعد تا لنگ ظهر می‌خابم. لنگ ظهر که بیدار می‌شوم پا‌ها و دست‌هایم برای چند لحظه بی‌حس‌اند. کار خاصی نمی‌کنم این روز‌ها. زل زدن که کار همیشگی‌ام بوده. دم غروبی نیم ساعت همین جوری زل زده بودم به تصاویر کعبه و سعی بین صفا و مروه. وقت اذان بود و یکی از این کانال‌ها همین جوری داشت پخش می‌کرد که کعبه-هم اکنون... آن زمان‌ها که بچه بودم نمی‌فهمیدم که چرا ۲تا کانال توی ماهواره وجود دارند که ۲۴ساعته تصاویر مکه و مدینه و مسجدالحرام و مسجدالنبی را پخش می‌کنند. فقط هم تصویر پخش می‌کنند و خیلی اضافه‌تر داشته باشد صدای تلاوت قرآنی در مسجد را هم اضافه می‌کنند. (اوففف. چه بارانی باریدن گرفته است. نیستی که ببینی و بشنوی و ببویی...) نمی‌فهمیدم. ولی امروز دم غروبی همین جوری نشسته بودم و نگاه می‌کردم. دلم راستش خاست دوباره. خیلی بیشتر خاست. از سفر عربستان که برگشته بودم این حمید هی گیر می‌داد که از تجربه‌ی دینی ت بگو. اونو توصیف کن. من فقط یک چیز می‌گفتم. آن احساس امنیت در پناه کسی بودن... آن را آنجا به وضوح حس می‌کردم. الان اگر بپرسد می‌گویم در این گیرودار لختی وبی حسی و بی‌حال و بی‌انرژی بودن وقتی می‌نشینم و نیم ساعت به تصاویر مسجدالحرام زل می‌زنم حکمن تجربه‌ی دینی است...
نمی‌دانم. این روز‌ها حال و حوصله‌ی چندانی هم ندارم. لذت نمی‌برم. تجربه‌ی دینی‌ای هم ندارم. روزه می‌گیرم. فقط در حد گرسنگی کشیدن. در چشم بعضی آدم‌ها روزه گرفتن یک عمل دینی است. ولی برای من همچین حسی ندارد. این هم شاید یک عادت است. شاید هم یک جور دیگر بودن. قبلن‌ها یک جور در مقابل خود ایستادن بود. ولی الان نیست. کار سختی نیست چیزی نخوردن و ننوشیدن راستش. قبلن سخت‌تر بود...
امروز کتاب تاریخ ایران مدرن ایروند آبراهامیان را تمام کردم. باز هم سرم کلاه رفت. ۷صفحه از وسطش نبود. باید تمام قد ریدمان زد به هیکل هر چی صحاف و ناشر است توی ایران. چندمین باری است که برایم پیش آمده. تا چند ماه هر کتابی می‌خاستم بخرم همه‌ی صفحاتش را ورق می‌زدم ببینم همه‌ی صفحاتش هستند یا نه. یک بار این کار را نکردم. رفت توی پاچه‌ام. پس هم نمی‌توانم بدهم. کتاب را با خط کشیدن‌ها از باکرگی در آورده‌ام و نمی‌شود پسش داد. ولی به هر حال زیاد هم مهم نبود. ۷صفحه از فصل جمهور ی اسلامی‌اش بود. کتاب از دوران قاجار شروع کرده بود و رسیده بود به انقلاب مشروطه و همین جوری ادامه داده بود تا انتخابات ۱۳۸۴ و روی کار آمدن احمدی‌نژاد. نمی‌توانم بگویم کتاب خوبی بود. بد هم نبود. کلن مثل یک لیست از وقایع تاریخی یک قرن اخیر ایران می‌مانست. خیلی فهرست وار. اگر استاد انقلاب اسلامی ایران بودم توی دانشگاه، به عنوان کتاب مبنا این کتاب را انتخاب می‌کردم. خاندنش راحت و جذاب بود و نقل قول‌ها و روایت‌ها خالی از تعصب. هر چند که اگر استاد انقلاب می‌شدم توی دانشگاه عمرن اگر کتاب می‌خاندم... مگر اساتید دروس عمومی کتاب هم می‌خانند؟! یک بار نشسته بودم میزان مادربه خطایی صاحبان مشاغل مختلف را رتبه بندی کرده بودم. مادربه خطاترینشان بنگاهی‌ها و مشاوران املاک بودند و در درجه‌ی دوم اساتید معارف اسلامی دانشگاه‌ها. قزمیت‌هایی که نه کار خودشان را می‌کنند و نه انتظاری که ازشان می‌رود عملی می‌شود. نه به دین و ایمان آدم اضاف می‌کنند و نه نمره‌ی خوبی می‌دهند که خدابیامرزی بگویی برایشان.
دارم شر و ور می‌گویم. ولی شاکی‌ام خب...
دیگر چه بگویم؟ از کجا بگویم؟ پری روز‌ها بعد از عمری روزنامه همشهری خریدم. همشهری هم که خودش شر و ور است. فقط‌‌ همان راهنمای همشهری. نشسته بودم ستون‌های آگهی کار و شغلش را از اول تا آخر می‌خاندم. همین جوری از اول می‌خاندم که ببینم مملکت به چه شغل‌هایی نیاز دارد و چه کارهایی وجود دارند و این حرف‌ها تا برسم به ستون مهندسی و مهندسی مکانیک ببینم اوضاع چه خبر است. یک جور جامعه‌شناسی هم خیر سرم کرده باشم. حدود ۵ستون نیاز به اپیلاسیون کار حرفه‌ای داشتند. بعدش ۳ستون ناخن کار نیاز داشتند. ۲ستون ابروکار نیاز داشتند و ۱ستون شینیون کار نیاز داشتند. بعد به کارگری‌ها رسیدم و کمی امیدوار شدم که کارگر هم زیاد می‌خاهند. هنوز نفهمیده‌ام وسط کار دقیقن چه می‌کند. ولی وسط کار هم زیاد می‌خاستند. به مهندسی که رسیدم دیدم یک ستون بیشتر مهندس مکانیک نمی‌خاهند و یک ستون هم مهندس برق. بروم کشکم را بسابم دیگر. ناخن کار و ابروکار و موبر و بمال کار بیشتر می‌خاهند تا یک مهندس. این هم اوضاع مشاغل مورد نیاز جامعه‌ای که درش پژمرده می‌شوم... حالا تو هی بگو ارشد هم بخان که اگر بگذاری برای وقت دیگر گشادی‌ات فزونی می‌گیرد و نمی‌کنی این کار را و حسرت‌ها به دلت می‌ماند...
دلم می‌خاهد اعتراف کنم. یعنی احساس نیاز شدیدی می‌کنم به اعتراف کردن. نمی‌دانم چرا چنین سنتی فقط در مسیحیت وجود دارد و اصلن اینکه آدم باید کثافت کاری‌ها و غلط‌های کرده و ناکرده‌اش را در دل خودش فقط نگه دارد خیلی ستم است. دلم می‌خاهد یک اعتراف نامه‌ی مفصل بنویسم از تمام غلط‌ها و اشتباهاتی که در زندگی‌ام کرده‌ام و نکرده‌ام. غلط‌هایی که نکرده‌ام خیلی بیشتر از اشتباهاتِ کرده‌ام هستند. هنوز اعترافات ژان ژاک روسو را نخانده‌ام. حتا خلاصه‌اش را هم نخانده‌ام و حتا نرفته‌ام ویکی پدیا بفهمم در مورد چه است. ولی اگر واقعن اعترافات او باشد دلم می‌خاهد یک اعتراف نامه بنویسم حجیم‌تر از اعترافات او... حیف که الان کمی خسته‌ام و خابم می‌آید. وگرنه همین الان برایت اعترافات را شروع می‌کردم...
برایم آرزوهای خوب کن و چیزهایی برایم بگو که احساس شادابی به من برگردد.

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۱ ، ۲۱:۵۷
پیمان ..

سلام
عصبانی‌ام. هم عصبانی‌ام و هم شرمگین. قصه‌ات را برای آدمی که فکر می‌کردم می‌فهمد تعریف کردم. چرا من باید همچین فکری می‌کردم؟! چون آن آدم ۴تا کتاب خانده بود، باید برایش تعریف می‌کردم؟ نفهمید.  اصلن نمی‌فهمید... سوز و گداز قصه‌ات را نفهمید. نتوانست... نمی‌دانم. بعضی آدم‌ها نمی‌توانند بفهمند. گنجایشش را ندارند. من هم نمی‌توانم بفهمم. همه‌ی آدم‌ها یک چیزهایی را نمی‌توانند بفهمند. اما آدم وقتی یک چیزی را نمی‌فهمد چاک دهنش را می‌بندد و لالمانی می‌گیرد. ولی او... خودش هی چته چته راه انداخته بود و اصلن نمی‌فهمید که بی‌نوایی یعنی چه... فقط یک کوچولو از قصه‌ات را تعریف کردم. تازه پیش خودم فکر می‌کردم شاید بتوانم قصه‌ی خودم را هم تعریف کنم.... نفهمید و همین نفهمیدنش باعث شد که بالا بیاورد. هر چه درونش بود توی صورتم بالا آورد. بهم گفت حالش از من به هم می‌خورد. به تو هم گفت عجب خری هستی با این قصه‌ات... نتوانسته بود بفهمد نتوانستن یعنی چه... مشکلم همین جاست. من دیر عصبانی می‌شوم. زود ناراحت می‌شوم. ولی دیر عصبانی می‌شوم. آن شب هم که این‌ها را توی صورتم بالا آورد عصبانی نشدم. ناراحت شدم و فقط بهش گفتم به کلمه‌هایی که به کار می‌بری یه اپسیلون فکر کن. و کاشکی فکر کند... حداقل فکر کردنش می‌توانست یک عذرخاهی خشک و خالی باشد که آن را هم... بعضی آدم‌ها فقط قر و اطوار می‌آیند. آدمی که هزار تا کتاب خانده باشد اما بلد نباشد ساکت شود... من بعد‌ها عصبانی شدم. باید‌‌ همان موقع عصبانی می‌شدم. باید‌‌ همان موقع هر چه را که شبیه درونش بود می‌زدم توی صورتش... ولی.... حالا هم عصبانیم برای اینکه ساکت ماندم. برای اینکه حرفش را خوردم و یک آخ هم نگفتم. و از تو هم شرمنده‌ام. داستان به فنا رفتنت را نباید به هر کس و ناکسی بگویم... باید برای کسی بگویم که همراه جاده باشد نه کسی که... یادت هست یک بار ازت پرسیدم اگر عصبانی باشی کسی را کتک می‌زنی؟ گفتی نه. گفتم اگر طرف مقابلت مرض داشته باشد و بخاهد با تو دعوا کند و بزن بزن؟ گفتی باز هم نه. گفتی راهم را می‌گیرم می‌روم. گفتم حتا اگر میلیون‌ها تومان از پولت دستش باشد؟ گفتی آره. گفتی می‌روم. گفتی حرام شدن میلیون‌ها تومان پول بی‌اهمیت‌تر است از دهن به دهن شدن... حالا فقط همین گفتنهایت است که رام و آرامم کرده...
هوا به طرز شخمی‌ای گرم است. این روزهای آخر فروردین ماه معلوم نیست چرا این قدر گرم است. دریغ از یک باران کرکثیف و اسیدی در این تهران.... گرما پیرم را درمی آورد. این روز‌ها همچنان مشغول حیران نگاه کردن به زندگی و سوزاندن بیهوده‌ی لحظاتم هستم. انگار کن گرنجروور ۸سیلندری را که می‌تواند به تمام جاده‌ها بتازد ولی کنار خیابان روشن نگهش می‌دارند و‌‌ همان طور که کنار خیابان پارک است در جا کار می‌کند و کار می‌کند تا پایان روز و ۱۰۰لیتر بنزین توی باکش تمام می‌شود. فردایش دوباره ۱۰۰لیتر بنزین می‌ریزند توی باکش و روشن می‌کنند و تا غروب کنار خیابان ۱۰۰لیتر را می‌سوزاند بی‌اینکه از جایش جُم بخورد. نخند. خودم را خیلی تحویل می‌گیرم که می‌گویم گرنجروور؟ باشد. اصلن بگو یک پراید درب و داغان. اصل‌‌ همان بی‌حرکت بنزین سوزاندن است... می‌فهمی چه می‌گویم؟ می‌دانم که باید درسم را بخانم. می‌دانم که باید خیلی کتاب‌ها بخانم. می‌دانم که باید با خیلی آدم‌ها دوست بشوم. می‌دانم که باید جدی باشم و این حالت بی‌انگیزگی را نداشته باشم. اما... دیروز پری روز‌ها داشتم به فرآیند بی‌عطشی فکر می‌کردم. به کمبود شور. به خاستن و نخاستن. بعضی صفات هستند که در آدم به عادت تبدیل می‌شوند. از بس هی تکرار می‌شوند به بخشی از وجود آدم تبدیل می‌شوند. برای من نخاستن به عادت تبدیل شده است. از بس به نخاستن فکر کرده‌ام دیگر خاستنی در وجودم نیست. نخاستن راه حلی بود که برای خیلی از آرزو‌ها و خاسته‌های محال و دشوار یاد گرفتم. نخاستن پاری اوقات حتا صفت برجسته‌ای بود. تو اگر دلباخته‌ی پول و قدرت و زن‌ها و دختر‌ها نباشی، دیگر زن‌ها و قدرت و پول برایت ضعف نخاهند بود. اصلن نخاستن یک جور معنی ضعف نداشتن را دارد. وقتی چیزی را نخاهی وابسته‌ی آن نیستی، برایش حرص و جوش نمی‌زنی، برایش پست نمی‌شوی.... اما اگر نخاستن به وجودت تبدیل شود دیگر هیچ چیزی نمی‌خاهی. نوعی انفعال که با چیزی به اسم عزت نفس مخلوط است وجودت را در بر می‌گیرد. انفعال... بی‌تحرکی... آن قدر که منفعل و باعزت که‌گاه دلت چیزی را می‌خاهد ولی تو نمی‌توانی که آن را بخاهی. نمی‌توانی به سمتش حرکت کنی... نمی‌توانی... و این است مسیر تدریجی نخاستن به نتوانستن... خیلی لعنتی است. نه؟! آدم باید بخاهد. آدم باید چیزهای خاستنی را بخاهد.... ولی چه قدر دیر می‌فهمم من این جور چیز‌ها را آخر؟!
حیرانم. از در دانشکده می‌زنم بیرون و یکهو می‌بینم که پای پیاده رسیده‌ام به چهارراه فاطمی و عرق از هفت بندم جاری است. بعد دوباره غرق در افکار خودم می‌بینم رسیده‌ام میدان انقلاب. به خودم می‌گویم تا میدان حر که راهی نیست. آن را هم پیاده می‌روم و با سر و صورتی غرق عرق وارد مترو می‌شوم و برگشت به خانه. تازگی‌ها به این فکر می‌کنم که این مغازه‌هایی که در مسیر امیرآباد تا انقلاب هستند، تا به حال چند بار به‌شان دقت کرده‌ام؟ تا به حال چند بار واردشان شده‌ام؟ هیچ بار. تا حالا وارد هیچ کدام از مغازه‌های در طول راهم نشده‌ام. جالب نیست؟ تا به حال از هیچ کدامشان خریدی نکرده‌ام. نیازی نداشته‌ام حتم که خرید کنم... به هیچ کدامشان نیاز نداشته‌ام! دقت... الان که اینجا در تاریکی اتاقم نشسته‌ام اگر بتوانم بگویم چه مغازه‌ای کجاست معنی‌اش این است که دقت را داشته‌ام. مگر نه؟ خب. نام می‌برم. لوازم التحریری روبه روی دانشکده اقتصاد. چلوکبابی دالون دراز. نمایشگاه ماشین روبه روی اقتصاد. نمایشگاه ماشین روبه روی فنی. نمایشگاه ماشین بالا‌تر از بیمارستان ارتش. این سه تا را به خاطر این حفظم که گذشتن از کنارشان من را بار‌ها به خیال بازی واداشته. بار‌ها شده که با دیدن ماشین‌های تویشان به رویا فرو رفته‌ام و یکهو دیده‌ام که تا انقلاب رفته‌ام و کل مسیر مشغول این خیال بوده‌ام که اگر من آن ماشین را داشتم... جوراب زنانه فروشی پایین‌تر از بیمارستان شریعتی. ساندوچی هایدا. نان فانتزی. کبابی روبه روی پارک لاله. قلیان سرای پایینش. و.. پسر! خوب یادم هست‌ها... چی می‌خاستم بگویم؟ دقتم خوب است. اما نیاز... من به این مغازه‌ها و خیلی‌های دیگرشان که حوصله‌ات سر می‌رود از نام بردنشان نیازی نداشته‌ام و فقط از کنارشان رد شده‌ام. یک رهگذر تمام عیار بوده‌ام من! می‌دانی چی هست؟ دارم به این فکر می‌کنم که‌‌ همان بهتر که آدم بی‌نیاز باشد و چیزی را نخاهد... به خاطر چی؟ خنده‌ات نگیرد: گرانی. گرانی. گرانی...
راستی. چند روز پیش ممد را دیدم. با پوریا داشتیم می‌رفتیم انقلاب که دیدمش. اولش نفهمیدم. ولی بعد که دیدم خوب نمی‌تواند حرف بزند فهمیدم. فکش را عمل کرده بود. دلم برایش سوخت. فکش را عمل کرده بود و تا ۲ماه فک پایینش حرکت نمی‌کرد. می‌گفت الان یک ماه گذشته و ۷کیلو لاغر شده‌ام. نمی‌توانست غذای جویدنی بخورد... فوق العاده ست این پسر. لذت بخش است... هم صحبتی با او لذت بخش است. بس که آرام است. وقتی باهاش حرف می‌زنی برایت کامل وقت می‌گذارد و هی نمی‌گوید که می‌خاهم بروم و کار دارم. این قدر به حرف هات گوش می‌کند تا خودت خسته شوی و بگویی برو، خدافظ. بعد ۳تایی که به سمت انقلاب می‌آمدیم در مورد ایده‌ی خوردن آدم‌ها حرف زدیم. داشتیم به این فکر می‌کردیم که با این روندی که این دیوث‌ها دارند ادامه می‌دهند، چند وقت دیگر گوشت گاو و گوساله و گوسفند از گوشت آدمیزاد گران‌تر می‌شود. آن وقت این ملت می‌افتند به جان هم و همدیگر را تکه تکه می‌کنند و می‌خورند. خیلی ارزان‌تر درمی آید. تازه بعضی‌ها گوشتشان مسلمن خوردنی خاهد بود! همین الانش هم که به جان هم افتاده‌اند و توی خیابان طاقت ایستادن پشت چراغ قرمز را ندارند دیگر، چه برسد به...
نمی‌دانم. هم چنان نمی‌دانم. نمی‌دانم...
و این ندانستن‌ها. ندانستنِ حتا خاستن یا نخاستن. ندانستن فردای خودم. ندانستن کارهایی که باید بکنم. ندانستن اینکه چه طور باید از دست این حیرانی‌ها‌‌ رها بشوم.... همه‌ی ندانستن‌هایم که دارم زیر بارشان له و داغون می‌شوم...
برای شام صدایم می‌کنند. فعلن خداحافظ!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۱ ، ۱۷:۴۶
پیمان ..

می‌گویی یک حسی بهم می‌گوید که اتفاقات نویی برایت می‌افتند این روز‌ها. می‌گویی اسمس جواب داد‌‌نهایت هم مثل نامه نگاری شده. ۲۴ساعت حداقل طول می‌دهی بگویی خوفم. می‌گویی از تضاد خوشت نمی‌آید. می‌گویی از تعطیلات که به خانه‌ی شمالت برمی گردی سکوت خانه‌ی روستایی اذیتت می‌کند. همین است دیگر. تعطیلات که می‌شود می‌آیی به هیاهوهای درندشت و وقتی برمی گردی می‌خورد توی حالت...
راستش اما... احساسات این روزهای من را اگر بخاهی در یک جمله: پیکان وانتی که ۱۳۰تا پر کرده!
پیکان وانت دیده‌ای که... لاستیک‌هایش به پهنای لاستیک‌های دوچرخه‌اند. سرعت که می‌رود غربیلک فرمان توی دست‌هایت فقط می‌لرزد و می‌لغزد. هیچ کنترلی رویش نداری... فقط برای خودش می‌رود. تو هیچی نمی‌فهمی... روز‌هایم به سرعت می‌گذرند. بی‌آنکه خودم بخاهم و بی‌آنکه تحت کنترل من باشند... نه... حست چرند می‌گوید. خبر خاصی نیست. آسمان قهوه‌ای است. روز‌ها به سرعت می‌گذرند و می‌روند. من مسافر هر روزه‌ی متروهای خسته‌ی این شهرم. صبح‌ها به سختی از آغوش پتویم جدا می‌شوم صبحانه می‌خورم. سرحال به سمت ایستگاه مترو راه می‌افتم سوار می‌شم و بعد از ۴۵دقیقه که پیاده می‌شوم احساس خستگی می‌کنم... خستگی فیزیکی نه. خستگی دیدن آن همه آدم خسته... می‌فهمی چه می‌گویم؟ غروب‌ها هم که برمی گردم باز هم خستگی دیدن آن همه آدم خسته، خسته ترم می‌کند و شام را که می‌خورم یک اینترنت می‌روم و بعد هم مثل خرس می‌گیرم می‌خابم.
امروز تصویر تکرارشونده‌ای که در هر ایستگاه از قاب پنجره می‌دیدم می‌دانی چه بود؟ توی چند ایستگاه متوالی برایم این تصویر تکرار شد. تصویر پسرودختری که روی صندلی‌های آبی ایستگاه مترو نشسته‌اند و دل وقلوه رد و بدل می‌کنند. انواعشان هم بودند. توی ذهنم گرمی رابطه‌شان را هم دسته بندی کرده بودم. ماکزیمم آن دوتایی بودند که کاملن به سمت هم چرخیده بودند و تو صورت هم می‌خندیدند و می‌نیمم آن دوتایی که سیخ به روبه رویشان نگاه می‌کردند و با هم جمله ردوبدل می‌کردند. خیلی جدی... انگار که یکی از سکانس‌های حساس یک فیلم. عشاق مترویی؟ آیا آن‌ها فارغ از دنیا در جایی که آدم‌ها مدام در حال رفتن و آمدن بودند لحظاتی از جاودانگی را تجربه می‌کردند؟ آیا به ایستگاه مترو به جایی که آدم‌ها دائم در حال رفتن و ناپدید و نابود شدن بودند فحش می‌دادند که گور پدر دنیا ما اینجا هستیم؟ یا که... توی ایستگاه مترو ده‌ها متر زیر زمین عاشقی کردن ابلهانه نیست؟ توی آن هوای مانده‌ی زیرزمین ابلهانه نیست؟ بی‌پولی حتمن دیگر. کم خرج‌ترین جای ممکن برای لحظاتی بودن... شاید... نمی‌دانم... فقط تکرار شدنش در قاب پنجره‌ای که روبه رویش ایستاده بودم برایم عجیب بود... نه... خبری نیست... جهان تاریک‌تر شده است. یعنی چند روزی است که جهان را تاریک‌تر کرده‌ام برای خودم. چراغ مطالعه خریده‌ام. حالا اگر حالی برایم باشد پرده‌ها را می‌کشم چراغ‌های اتاق را خاموش می‌کنم. اتاق در تاریکی مطلق فرو می‌رود. چراغ مطالعه را روشن می‌کنم و زیر نور موضعی‌اش کتابم را می‌خانم. سرم را بالا می‌گیرم. جهان اطرافم در تاریکی مطلق و تنها نور ممکن و موجود صفحه‌ی کتابی که دارم می‌خانم... سان ست پارک پل استر را خانده‌ام و خشونت پنج نگاه زیرچشمی... با روحم بازی نکردند هیچ کدام البته... هر روز هم به کتابخانه‌ی دانشگاه سر می‌زنم به کتاب‌ها نگاه می‌کنم دقایق زیادی را بین قفسه‌های کتاب‌ها می‌چرخم. به دنبال کتابی می‌گردم که با روحم بازی کند... پیدا نمی‌کنم. بی‌اینکه کتابی بگیرم برمی گردم و از دقایق زیادی که بیهوده بین کتاب‌ها چرخیده‌ام احساس پوچی می‌کنم... درس‌ها را هم... درس‌ها را هم... می‌دانی وضعیت را دیگر...
می‌دانم خسته و داغانم. ولی خودم مثل قبل‌ها همچین احساسی دیگر ندارم. کچل هم که کرده بودم. سرعت رشد موهام هم که می‌دانی... خسته‌ام. ولی دیگر از خسته بودن احساس نگرانی نمی‌کنم. عادت کرده‌ام. دیگر برایم اهمیتی ندارد. دیگران چه می‌گویند و چه انتظاری دارند هم برایم کوچک‌ترین اهمیتی ندارد. قبلن ادای مهم نبودنشان را درمی آوردم ولی الان دیگر نه... قشنگ حرف نمی‌زنم. مثل کلاه قرمزی سلام علیک می‌کنم. از آدم‌هایی که ازشان خجالت می‌کشم فرار می‌کنم. و دیگر همین دیگر... این تیکه از کتاب خشونت پنج نگاه زیرچشمی هم در قبال خیلی چیز‌ها تکلیفم را معلوم کرده است:
 «تحلیل انتقادی وضعیت فعلی جهان که هیچ راه حل روشنی هیچ گونه توصیه‌ی عملی در این باره که باید چه کرد به دست نمی‌دهد و هیچ کورسویی هم در انتهای تونل به چشم نمی‌خورد و اگر هم به چشم بخورد به خوبی می‌دانیم که می‌تواند نور چراغ قطاری باشد که از روی ما خاهد گذشت معمولن با سرزنش روبه رو می‌شود: آیا منظورتان این است که هیچ کاری نکنیم؟ فقط بنشینیم و انتظار بکشیم؟ اینجاست که باید همه‌ی جراتمان را جمع کنیم و پاسخ دهیم بله دقیقن همین. وضعیت‌هایی است که یگانه اقدام به راستی عملی این است که دربرابر وسوسه‌ی درگیر شدن فوری مقاومت کنیم و با تکیه بر تحلیل انتقادی صبورانه به انتظار بنشینیم و ببینیم چه پیش می‌‌اید. ظاهرن از همه طرف زیر فشاریم که درگیر شویم....»
سرت را درد نیاورم. از هوای خوب لذت ببر. هوایی که آدم را خسته‌تر نکند فوق العاده ست... هر روز صبح که بیدار می‌شوی یک نفس عمیق بکش. بدان که آن هوایی که توی سینه‌ات می‌رود می‌تواند یک روز سرپا نگه داردت... قدرش را بدان. هر وقت توی هر چیز مربوط و نامربوطی کم آوردی یک نفس عمیق بکش...

قربانت، پیمان

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۰ ، ۱۷:۳۵
پیمان ..

جنگ و صلح-لئو تولستوی-سروش حبیبی

آقای تولستوی عزیز، سلام

دیشب ساعت سه‌ی بامداد «جنگ و صلح»تان را تمام کردم.‌‌ همان طور که روی شانه‌ی چپم لمیده بودم آخرین صفحات «جنگ و صلح» را ورق زدم و تمام شد. الان احساس عجیبی دارم. یک جور احساس دلتنگی و یک جور احساس پشیمانی و یک جور احساس رهایی و و یک جور احساس تنهایی و یک جور احساس ضرر کردن و یک جور احساسِ خفن بودن و... نمی‌دانم دقیقن چی و چرا.
 «جنگ و صلح»تان را از نمایشگاه کتاب تهران خریده بودم. همین اردیبهشت امسال. از انتشارات نیلوفر. نمی‌خاستم بخرم. آخر چاپ‌های قدیم «جنگ و صلح»تان دو جلدی بود و. دو جلد ۸۰۰-۹۰۰صفحه‌ای. من بدم می‌آید از کتاب‌هایی که بیش از حد کلفت‌اند. کتاب ۸۰۰صفحه‌ای سنگین است. نمی‌شود‌‌ همان طور که توی رختخاب دراز کشیده‌ای دستت بگیری و بخانی‌اش. کتاب باید جوری باشد که آدم دو تا بالش بگذارد زیر سرش و بتواند دستش بگیرد و فارغ از هست و نیست دنیا فرو برود توی کتاب. امسال دیدم کتابتان را توی چهار جلد چهارصدوخرده‌ای صفحه‌ای چاپ کرده‌اند. کتاب‌هایی که جلد نرم دارند و سبک و خوش دست‌اند! خوشم آمد. گفتم حالا شد. و خریدم.
یک ماه پیش بود که جلد اول را گرفتم دستم. یک کاغذ و یک خودکار هم گذاشتم کنار دستم و شروع کردم به خاندن. اسم شخصیت‌های کتابتان را روی کاغذه می‌نوشتم. با یک توضیح سه چهار کلمه‌ای. برای چه؟ برای اینکه یادم نرود کی به کی است. آخر شنیده بودم «جنگ و صلح»تان ۵۰۰تا شخصیت دارد. بعد همه‌ی شخصیت‌‌هایتان هم که روسی‌اند. اسم‌های روسی هم برای منی که حافظه تعطیلم خیلی سخت‌اند. یادم می‌رود. می‌نوشتم که یک موقع جای دیگر کتاب به این شخصیت‌ها برخوردم یادم نرود کی بوده و چه کاره بوده! دوستم حامد که یک سال پیش خاسته بود «جنگ و صلح»تان را بخاند همین جوری‌ها بریده بود. بعد از دویست صفحه یادش رفته بود کی به کی است. بی‌خیال شده بود. من این جوری نشدم!
کند پیش می‌رفتم. هم وقت نمی‌شد. هم واقعن خیلی روده دراز بودید! یک وقت‌هایی از دستتان حرصم می‌گرفت. همه چیز را مو به مو توضیح می‌دادید. همه‌ی آدم‌ها را با دقت بیش از حد توصیف می‌کردید. اما بعد کمی عادت کردم. بعد یک جاهایی واقعن لذت بردم. یک جاهایی ظرافت‌های روح آدم‌ها را که توصیف می‌کردید تعجب می‌کردم از این همه دقتتان و توانایی روایتتان. جمله‌‌هایتان طولانی بود. بعضی جمله‌ها تا سه چهار خط هم بود. مثلن این جمله‌تان را خودتان نگاه کنید:
 «آگاهی به اینکه آلایش اهانتی که به او وارد شده است هنوز به آب انتقام پاک نگشته و زهر کینش فشانده نشده و بر دلش مانده است آرامش ظاهری را که به صورت تلاشی پرنگرانی و تکاپو و نه آزاد از رنگ نامجویی و خودبینی در سرزمین ترکان برای خود پدید می‌آورد ضایع می‌کرد.» ص۹۱۰
این جور وقت‌ها ازتان بدم می‌آمد. به خودم می‌گفتم: پسره‌ی احمق چرا داری وقتت را این جوری تلف می‌کنی؟ یک کتاب برای ۱۵۰سال پیش چی دارد برای تو آخر؟!
اما صبر می‌کردم. بعد شما روایتی از ناتاشا تعریف می‌کردید. از شور و حال دخترانه‌ی او. از شور زندگی که توی چشم‌هایش می‌درخشید. از سرگردانی‌ها و حقیقت جویی‌های پی یر تعریف می‌کردید. از اراده‌ی آندره‌ی بالکونسکی. از عشق عجیب و غریب نیکلای رستف به تزار. بعد می‌دیدم این‌ها چیزهایی نیستند که فقط برای ۱۵۰سال پیش باشند. خودتان هم یک جای کتاب گفته بودید. یادتان هست؟
 «ورا ادامه داد: بله، پرنس. حق با شماست. در روزگار ما دختر‌ها به قدری آزادند و از دیدن جوان‌ها برای جلب توجه آن‌ها به قدری مدهوش می‌شوند که اغلب احساس حقیقیشان پنهان می‌ماند. (ورا مانند کوتاه اندیشان دوست داشت از «روزگار ما» حرف بزند. این طور اشخاص گمان می‌کنند که همه‌ی ویژگی‌های عصر خود را به درستی ارزیابی کرده و دریافته‌اند که خصال مردم با گذشت زمان عوض می‌شود.» ص۶۸۶
راستش اینجای کتابتان را که خاندم ازین که «کوتاه اندیش» نیستم، خوش خوشانم شد!

 «جنگ و صلح» را می‌خاندم. با تک تک آدم‌‌هایتان همراه می‌شدم. ازین که آدمیزاد آدمیزاد است و ویژگی‌های ذاتی‌اش با گذر سال‌ها هیچ تغییری نمی‌کند متعجب می‌شدم. از بعضی توصیف‌‌هایتان به هیجان می‌آمدم. توی کتابتان غرق می‌شدم. آن قدر غرق که آدم‌های دوروبرم را با آدم‌های کتاب شما مقایسه می‌کردم. به حمید می‌گفتم تو شبیه سپرانسکی هستی که وزیر تزار شده بود و اندیشه‌های اصلاح طلبانه داشت و آدم عجیبی بود و برای اعتلای روسیه هر کاری از دستش برمی آمد می‌کرد. می‌رفتم پیشش تکه‌هایی که از سپرانکی نوشته بودید برایش می‌خاندم. «ه» برایم نامه می‌نوشت که حوزه علمیه قبول شدم. خوشحال می‌شدم. بعد پیش خودم می‌گفتم شبیه ماریا است. ماریا خاهر آندره ی.‌‌ همان که خدای زندگی مومنانه بود و همه چیز را برای خدا می‌دانست. ویرم می‌گرفت همه‌ی تکه‌های مربوط به ماریا را برایش رونویسی کنم بگویم تو اینی. ولی زیاد بودند. بی‌خیال می‌شدم. اما این‌ها هم گذرا بودند. آدم‌‌هایتان زندگی می‌کردند. تغییر می‌کردند. بزرگ می‌شدند. کوچک می‌شدند. سرانجام خیلی‌‌هایشان برای من حداقل غیرقابل پیش بینی بود.
آدم‌هایی توی «جنگ و صلح»تان بودند که شما ازشان خوشتان نمی‌آمد. مثلن آناتول.‌‌ همان پسرکی که ناتاشا را گول زد... مثلن همین خاهر آناتول، الن که آن اوخر دلش می‌خاست دو تا شوهر همزمان داشته باشد. شما این آدم‌ها را دقیق و مو به مو تشریح می‌کردید. آن‌ها را می‌شناساندید. از پستی‌‌هایشان روایت می‌کردید. اما چون خوشتان نمی‌آمد به امان خدا ولشان می‌کردید. از مرگشان و شوربختیشان سه چهار جمله می‌گفتید و ولشان می‌کردید. آدم‌های تاریخی که گل سرسبد نفرت انگیزهای شما بودند. و گل سرسبدترشان، ناپلئون بناپارت بود.
 «ناپلئون، این لعبتک ناچیز تاریخ که هیچ وقت و هیچ جا، حتا در تبعید، قدر و شرف انسانی از خود نشان نداده است.» ص۱۵۱۶
 «جنگ و صلح»تان را شعر روح روس دانسته‌اند. حماسه‌ای درباب جنگ‌های روسیه و فرانسه در اوایل قرن نوزدهم. ولی راستش را بگویم؟ من از بخش‌های تاریخی کتابتان خوشم نمی‌آمد. یعنی اگر هم خوشم می‌آمد یک جاهایی به خاطر حضور مثلن آندره‌ی بالکونسکی یا نیکلای رستف یا پی یر بزوخف بود. آن روده درازی‌‌هایتان در باب چگونگی کلی جنگ، در باب حماقت‌های تاریخ نویسان اصلن برایم خاندنی نبودند. شما شخصیت‌های تاریخی را تحقیر می‌کردید. از اشتباهات تزارتان می‌گفتید، از خودخاهی‌های فرماندهان جنگیتان، از وحشی بودن و احمق بودن ناپلئون می‌گفتید. کار خوبی می‌کردید. کار خیلی خوبی می‌کردید. سیاستمدار‌ها و آدم‌هایی که فکر می‌کنند همه کاره‌ی ملت‌ها هستند الاغ‌هایی بیش نیستند. درست می‌گفتید. ولی بیش از حد می‌گفتید. نمی‌دانم چرا یکهو وسط‌های جلد سوم ویرتان گرفت که صفحات زیادی را در باب حماقت و اشتباه‌های تاریخ نویسان سیاه کنید. بله، درست می‌گویید. این مردم هستند، این ملت‌ها هستند که حرکت‌ها را به وجود می‌آورند. شخصیت‌های مشهور کاره‌ای نیستند. بله. واضح و مبرهن است. اما چرا فکر می‌کردید این‌ها را باید آن همه توضیح بدهید؟ اعصابم را خرد می‌کردید.
راستش، آقای تولستوی من پنجاه صفحه‌ی آخر کتابتان را اصلن نخاندم. چرا؟ چون دیدم فقط دارید اظهار فضل می‌کنید. پنجاه صفحه‌ی آخر «جنگ و صلح»تان را اگر حذف کنید هیچ اتفاقی نمی‌افتد. به رمانتان هیچ ربطی که ندارد، یک مقاله‌ی بلند است و فقط ورق زدم و چند جمله رندوم خاندم و دیدم همچنان اظهار فضل است و تمام شد.
راستش الان دلم برای شخصیت‌های کتابتان تنگ شده است...
یک اعتراف دیگر هم بکنم آقای تولستوی؟ من هنوز نمی‌دانم که از شما خوشم بیاید یا نه. راستش از شما خوشم نمی‌آید! به خاطر اینکه ادم‌های داستانتان مثل آدم‌های داستان‌های داستایفسکی جنون ندارند. رنجی که می‌کشند اصلن از جنس رنج‌های وجودی آدم‌های داستایفسکی نیست. حالشان خوب است. بیشترشان حالشان خوب است. فقر به صورتشان سیلی نمی‌زند... از بودن خسته نیستند... و از شما خوشم می‌آید چون بعضی وقت‌ها فوق العاده تو صیف می‌کنید... ولی...
آقای تولستوی، اینجا توی مملکت من یک بابایی نشسته کتاب شما را در ۶۰صفحه خلاصه کرده است

و داده است به خرد ملت به اسم خلاصه‌ی شاهکارهای جهان. یعنی نشسته است اتفاق و حوادث «جنگ و صلح»تان را لیست کرده و به قول خودش خلاصه کرده. نمی‌دانم. یک چیزی هست. «جنگ و صلح» به راستی شعر روح روس است. اما نه به خاطر اتفاق‌های مهیج و جالب. واقعن اتفاق‌های کتاب شما اصلن سرگرم کننده و اعجاب آور و این‌ها نیستند. یک چیز دیگری در کتابتان هست. آن توصیف‌‌هایتان از روح آدمی. آن توصیف‌‌هایتان از دلدادگی و زندگی و مرگ آدم‌ها، آن‌شناختی که از ذات آدمیزاد به آدم می‌دهید، این‌ها منحصر به فرد بودند... چیزهایی که اصلن اتفاق نبودند...

اوه. من هم دارم خیلی درازرودگی می‌کنم. ببخشید که سرتان را درد آوردم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۰ ، ۰۸:۰۰
پیمان ..

سلام
حالا که دارم این ها را برایت می نویسم یادگاری سفر آمریکای تهمتن را گذاشته ام روبه روم و می نویسم. ازش خوشم می آید. یک مجسمه ی کوچولو از یک کدوتنبل جادوگر است. تنه اش یک کدوتنبل است و سرش هم یک کدوتنبل بزرگ تر که یک کلاه سیاه جادوگری به سرش گذاشته. با دو دندان نارنجی اش می خندد و چشم هایش مثلثی است. عینهو این کدوتنبل ها که شب جشن هالووین خالی می کنند و تویش شمع روشن می کنند. تنها بدی اش این است که با چشم های ریز سیاهش به من نگاه نمی کند. از گوشه ی چشم هایش یک طرف دیگر را نگاه می کند. انگار که مثلن زیرزیرکی یک دختر خوشگل را دید بزند. چه می گویم من؟ شنبه برگشته و دیروز آمد دانشگای ما یک ساعتی با هم بودیم که فقط نیم ساعتش را توانستیم گپ بزنیم و من بودم و حمید و کامبیز و او. نشد زیاد حرف بزنیم. نشستیم توی سرسرای فنی و ما سه تا روی یک ردیف صندلی سه نفره و او هم روبه روی مان روی زمین که نقال باشی مان بشود. از شهرک بوفالو گفت و دانشگا[ه] های آمریکا تا مذهبی بودن آمریکایی ها تا احترام به فردگرایی تا جنس خراب ذات آدم ایرانی. خرد و خسته بود و کمی ناامید. نومیدی اش نومیدکننده بود. یعنی سنگین بود. می گفت ما خوب نمی شویم. جنس مان خراب است. از همان جنس خرابی می گفت که چند وقتی است خیلی اذیتم می کند. نه...چرند می گویم. چیزی که چند وقتی است دارد اذیتم می کند خالی شدن روزگار از "مرد" است. از "مرد"ها. خیلی دارم شعاری می گویم؟ گیر نده. به قول نادر ابراهیمی شعار عصاره ی حقیقت است. دیروز که توی مترو ایستاده بودم یکدفعه دو تا صندلی جلوی پایم خالی شد. کمی آن طرف تر پیرمردی ایستاده بود که به سختی ایستادنش را سه چهار ایستگاه بود که حس می کردم. بلند صدایش کردم که آقا شما بیاید بنشینید... طوری که مرد کناردستی ام از نشستن پشیمان شد و منتظر پیرمرد شد. حرکت کرد که بیاید بنشیند. اما...پسرودختری که کنار مرد کناردستی ام ایستاده بودند. تا پیرمرد برسد به صندلی خالی این دو تا مثل دو تا موش جستند و از زیر بغلم خزیدند روی صندلی. پیرمرد کنارم رسیده بود که دید صندلی پر شد. پسر نگاهی به ما(من و کناردستی ام و پیرمرد) انداخت و دست هایش را حلقه کرد دور شانه های دختر و... چه می گفتم من؟ چه بگویم من؟ می خواستم وقتی داشت می نشست شانه اش را بگیرم بگویم تو، نه. کاری به کار دختره نداشتم. اما می خواستم به پسره بگویم تو، نه. ریقوتر از من هم بود. یعنی قشنگ احساس می کردم که شانه هایش زیر انگشت های باریکم کم می آورند. اما...به یک جاییم برخورده بود. آن قدر که کل مسیر تا ته خط تا تهرانپارس دست هام را بکنم توی جیبم و به هیچ وجه میله را نگیرم. و پاهام را آن قدر به زمین بفشارم که موقع ترمز کردن های مترو از جایم جم نخورم. و تا ته خط از جلوی پسره قدمی این طرف تر و آن طرف تر نروم. حالا هر چه قدر که می خواهد با دختره ور برود، برود...دلم می خواست آینه ی دق باشم!
اوه، پسر. امروز ده روزی می شود که جاوید از سنگاپور برگشته و من هنوز به دیدنش نرفته ام. خیلی بد شده ام. یعنی نامرد شده ام. تو هم برگردی همین آش و همین کاسه است! سر همین نامردی هایم دیگر هیچ کس حالم را نمی پرسد. از بس اسمس جواب نداده ام دیگر حتا یک اسمس کوچولو هم نمی فرستند برایم....جاوید که برگشت ایران اسمس برگشتش می دانی چه بود؟ این بود: "ما چه قدر بدبختیم." هی پسر، من دیگر طاقت این همه نومیدی را ندارم. می فهمی؟ خیلی دلم می خواهد مثلن قاطی کنم ها. اما چه طوری؟ با چی؟ من از همه ی آدم هایی که متولد دهه های سی و چهل اند متنفرم. همان نسل هایی که جوانی شان خورده به انقلاب و جنگ و همیشه فکر می کنند مثلن مایی که دهه ی شصتی هستیم دماغ مان را هم نمی توانیم بکشیم بالا. همین هایی که توی جنگ و انقلاب هر غلطی خواسته اند کرده اند و کوله شان پر است از اشتباه های احمقانه ای که توی بحبوحه ی انقلاب و جنگ فراموش شده. همان هایی که فکر می کنند چون انقلاب و جنگ را دیده اند خیلی باتجربه ترند و ما ریقو هستیم و بی عرضه. همان هایی که هر کار و شغلی که هست چهارچنگولی چسبیده اند بهش و حتا اجازه نمی دهند برای لحظه ای کارها را به مثلن دهه ی شصتی ها واگذار کنند...همان هایی که کوچک ترین اشتباهات مان را چماق می کنند می زنند توی سرمان. می دانی؟ من و هم نسلی هام باید خیلی مواظب باشیم. ما به هیچ وجه اجازه ی خطا کردن و اشتباه و حماقت را نداریم. یعین فرصت هایی که پیش می آیند آن قدر کم ترند که آدم نمی تواند اشتباه کند. دارم زر می زنم. دارم چرند می گویم. اصلن می دانی؟ می خواستم این نوشته را یک جور دیگر شروع کنم. این جوری مثلن: باید قوی شوم. باید کف پاهایم را بچسبانم به دیوار دست هام را ستون بدنم کنم و تند تند شنا بروم. باید روزی سیصدتا شنا بروم و صد تا درازنشست. باید میله ی بارفیکس، به چهارچوب در اتاقم بزنم و روزی سی چهل تا بارفیکس بروم. باید عرق بریزم. باید این بازوهای شل و ولم را عضلانی کنم. باید کیسه ی شن بخرم هی بهش مشت بزنم مشت بزنم مشت بزنم. تا مشت هام قوی شوند. باید بروم چاقو بخرم. هم ضامن دار و هم غلاف دار. باید همیشه چاقو توی جیب و کیفم باشد. دیگر نمی خواهم ریقو باشم. دیگر نمی خواهم احساس ناتوانی و پیزوری بودن بکنم. باید بروم هی داد بزنم هی داد بزنم هی داد بزنم تا صدایم نخراشیده و وحشی شود. دیگر نمی خواهم صدایم آرام و مهربان و یواش باشد...
یعنی باید این جوری شروع می کردم. بعد برایت از دعوای سر چهارراه بین راننده ی آن پرایده و آن موتورسواره بگویم که موتورسواره پیاده شده بود در پراید را باز کرده بود و نشسته بود روی یارو و تا می خورد می زد. ول نمی کرد. راننده ی پرایده فقط کتک می خورد. فقط کتک می خورد و آن موتورسوار هیکل میزان بود و خیلی پدرسگ بود و دیده بود که راننده هه ضعیف است بیشتر و بیشتر می زدش و من دلم خواست که بروم بگیرمش چپ و راستش کنم که نمی توانستم که زورش را نداشتم. یا بعد از آن موتوریه بگویم که جلوی دختری نگه داشته بود تا آدرس بپرسد بعد زیپ شلوارش را باز کرده بود شاشیده بود به دختره و من از ته کوچه دیدم و من اگر چاقو داشتم می دویدم می رفتم خایه هایش را می بریدم می گذاشتم کف دستش و بعد...اصلن جاکشی و دیوثی می بارد...و بعد از دخترهای جن...ی این شهر بگویم و این میل عجیبی که تازگی ها به قیصر بودن پیدا کرده ام. به تاکسی درایور بودن. به مصلح خودسر و یکه ی این اجتماع شدن... و این شهر. تهران... اه...
راستی، منظومه ی تهران "محمدعلی سپانلو" را گرفته ام دستم. مجموع پنج نوشته ی سپانلو در مورد این تهران لعنتی. خانم زمان. پیاده روها. خاک. هیکل تاریک. تهران بانو. و نمی دانم چنگی به دلم نزده فعلن  منظومه ی اول. یعنی من واقعن در زمینه ی شعر خواندن خیلی ترکم. تو کارت درست تر است. می خواهم بدانم این شعرهاش چرند اند یا من الاغم؟ البته در هر دو صورت چندان تفاوتی ندارد. مهم حال کردن من است که حال نکرده ام. حالا دلیلش هر چه می خواهد باشد...
و دیگر این که...سه سال پیش که تصمیم گرفتم برای کنکور درس بخوانم ورود به دانشگا تنها راه ادامه ی زندگی بود برای من. مثل خیلی های دیگر. اصلن مثل همه. فکر می کردم بعدش دیگر این قدر هم سخت نیست و این حرف ها. حالا می دانی؟ لعنتی. حالا باز هم دانشگا تنها راه ادامه ی زندگی است برایم. چه طور بگویم؟ گیر داده بودیم به تهمتن که چرا نماندی لعنتی. و او از درس خواندنش گفت و وضعیت تفتضاح درس هایش که من همین جایش توی ایران را مانده ام، آن جا را چه کار می کردم؟ یک جورهایی مثل من و درس و دانشگا. بعد از تصمیمش به خواندن و در آمدن از این وضعیت لعنتی گفت و من هم توی خودم تکان خوردم که آره... لعنتی... تنها راه پیش روی من برای ادامه ی زندگی دانشگا ست. نه سفر، نه کشف چیزهای تازه، نه کارهای احمقانه کردن و تجربه کسب کردن، نه به اصطلاح جوانی کردن، نه کتاب خواندن و دانستن و فهمیدن، نه با آدم های دیگر رابطه برقرار کردن و چه می دانم سعی کردن به شناخت آدم ها، نه کار کردن و پول درآوردن، نه....هیچ کدام از این چیزهایی که باید به زندگی برسانند به زندگی نمی رسانند. یعنی هیچ کدام از این ها اصلن به عنوان گزینه مطرح نیستند. فقط یک راه جلوی من است: دانشگا و درس. درست مثل سه سال پیش. درست مثل همان زمانی که هیجده سالم بود و نوجوان و فکر می کردم یک روزی بالاخره جوان می شوم و همه ی خریت های جوانی را می کنم. عاشق خریت کردن بودم! حالا بعد سه سال هنوز هم همان نوجوانم. با همه ی محدودیت ها و....
دیگر این که چند هفته است پیاده روی نرفته ام.
و دیگر این که توی مترو و خیابان و دانشگا خیلی احساس غریب بودن می کنم. انگار که من مال این جاها نیستم....مال کجا ام؟ نمی دانم...نمی دانم...نمی دانم...

می بوسمت. خداحافظ
مرتبط: نامه نگاری

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۸۹ ، ۲۰:۳۳
پیمان ..

مرد من، سلام.

حالت چه طور است؟ به ادبیات خودم: خوفی؟ خوشی؟ چه کارها می کنی؟ یعنی کجا هستی؟ آلمان؟ اتریش؟ هلند؟ پراگ؟ بروژ؟ یا همین دوروبرها؟... اگر به من بگویی که الان هندم و کلکته تعجب نخواهم کرد. حتا اگر بگویی ایرانم و بشاگرد باز هم تعجب نخواهم کرد. فعل رفتن را معنا بخشیده ای با آن ذهن پرسودایت...اما من و روزگارم... نمی دانم چرا این روزها این قدر حرف دارم که بزنم. یعنی تا آن جا که یادم می آید همیشه با آن که آدم بسیار کم حرفی بوده ام حرف برای زدن زیاد داشته ام و نگفته ام. اما این روزها یک جور تحجر هویتی هم به من دست داده که این جور حرف هایم قلنبه شده. تحجر هویتی؟! می گویم صبر کن. می دانم. اگر بخواهم هر چه حرف دارم بزنم تو هم بی خیال حرف هایم می شوی و نمی خوانی شان و به شان گوش نمی دهی. برای همین هر چه که توی یک نشست می توانم بنویسم می نویسم و هر وقت خسته شدم رها می کنم. احتمالن نوشته ای که در یک نشست نوشته شده در یک نشست هم خوانده می شود دیگر. اه. تو روحت. یک جوری نوشتم انگار کی هستم. بابا همه اش چسناله است به جان خودم. جدی نگیر! راستی. تهمتن پری روز رسید امریکا. کلی التماسش کردم که هر چه می بینی بنویس و عکس بینداز. فعلن از شروع سفرش چیزکی نوشته. امیدوارم ادامه بدهد... یک چیزی. همین تهمتن اتریش که رفته بود از یک رسم جالب اتریشی ها گفته بود که پسرها وقتی به هم می رسند دست می دهند. دخترها وقتی به هم می رسند دست می دهند. پسرها و دخترها وقتی به هم می رسند همدیگر را می بوسند. اگر اروپا بودی و سوئیس نبودی(ببو نیستتم که. می دانم سوئیسی ها ممنوع کرده اند بوسیدن دخترهای مجرد را) چند تا از خوشگلک ها را دوبل از طرف من هم ببوس! حالم خوب نیست. نمی خواستم همان اول بگویم. حالا باور کردی؟

دیروز شش ساعتی راه رفتم. میم هم همراهم بود. بیچاره اش کردم. خواسته بود مرام کشم کند. ولی جسم لاغرش را یارای آن همه پیاده روی ممتد نبود. من هم لاغر شده ام. خودم حالیم نیست. هر کس می بیند می گوید. شش ساعت راه رفتیم، ولی انگار نه انگار. آدم وقتی فعالیتی را انجام می دهد و در آن فعالیت از یک حالت اولیه(اولیه را نوشته بودم اولویه، گرسنه ام شد) به یک حالت ثانویه می رسد می تواند بگوید یک "کار" انجام داده است. حالت ثانویه هم همیشه برایم به معنای یک دگرگونی درونی بوده. دگرگونی خیلی کلمه ی بزرگی است برای این حالت ثانویه. یک تغییر کوچک مثلن. چه می دانم. یک تکان روحی. می دانی؟ شش ساعت راه رفتم و از حالت اولیه ام به هیچ حالت ثانویه ای نرسیدم... انگار یبس شده ام. انگار موجی در درونم وجود ندارد...چه طور بگویم؟ یک جور نیاز عمیق به یک موتور محرکه ی خیلی قوی در خودم احساس می کنم. نه یک موتور معمولی ها. یک موتور محرکه ی خیلی قوی و پرشتاب. این نیازی که می گویم فقط در خودم احساس نمی کنم. در آدم های دوروبرم، در ذرات معلق هوایی که در آن تنفس می کنم(هوای تهران) در تک تک آدم هایی که می بینم در تمام مکان هایی که می روم، این احساس نیاز را می بینم. یک جور رخوت، یک جور سرخوشی، شاید هم یک جور نومیدی، همه جا پاشیده است. خودت بهتر از من می دانی این حرف ها را. انگار هیچ کس نمی خواهد روزبه روز بهتر باشد. انگار همه باور دارند که اینی که هست بهترین حالت است. فقط باید در مقابل هر نیروی تغییردهنده ای منفعل بود تا بی خیال شود و قضایا ماست مالی شود. برای چه باید تغییر داد؟ برای چه باید زور زد؟ خیلی کلی دارم می گویم. ولی می دانم که می فهمی. نمی دانم چرا. بعضی ها الکی می گویند به خاطر نفت است. اما...بدیش این است که من هم در خودم چنین احساس مشابهی را دارم! یعنی اگر جامعه ی بیرون من این گونه است حس می کنم جامعه ی درون من هم همین جوری ها شده. یک جور رخوت. سستی. بی هدفی. اسمش را اگر دلت خنک می شود بگذار نهیلیسم. (اما اخر این نهیلیسمه با مقیاسی بزرگتر و تاثیری عظیم تر در جامعه ی بیرون من هست، چه کار کنم؟)

قضیه ی جامعه ی درون من را هم که می دانی؟ به نظر من هر آدمی توی وجودش کلی آدم دیگر دارد. ادم هایی مختلف و حتا متضاد. چیزی که تازگی ها در خودم کشف کرده ام، این که تعداد دخترها و زن های درونم همچین کم هم نیست ها! سر این فهمیدم که سعی کردم به صداهای شان گوش بدهم. به خودم گفتم که همان طور که یک جور مردانگی در وجود زن ها و دخترها جذاب ترشان می کند شاید بالعکسش هم جالب باشد...این کتاب "افسون زدایی جدید" داریوش شایگان را که می خواندم، فصل "هویت چهل تکه" را این جوری شروع کرده بود:

اری دِلوکا نویسنده ایتالیایی در کتاب طبقه هم‌کف درباره اشخاص متعددی که در وجود انسان مأوا گزیده‌اند، چنین می‌گوید: «هر یک از ما جمعیتی در خود نهان دارد، هر چند که با گذشت زمان تمایل می‌یابیم این کثرت را به فردیتی بی‌مایه تبدیل کنیم. ما مجبوریم فرد بمانیم و تنها یک اسم داشته و نسبت به آن پاسخگو باشیم، از این رو اشخاص متنوعی را که در وجود ما گرد آمده‌اند به خاموش ماندن عادت داده‌ایم، نوشتن کمک می‌کند آنها را باز یابیم

این روزها از خیلی چیزها نگرانم. حال نوشتن ندارم. نوشتنی که به اعتقاد دلوکا و داریوش شایگان آدم های درونم را زنده و پویا نگه می دارد. ان رخوت و سستی از میل به زندگی آدم های درونم قوی تر است. اما چرا رخوت و سستی؟ کاملن مطمئنم که عقب مانده ام که خیلی چیزها را بلد نیستم، که خیلی چیزها را یاد نگرفته ام، که خیلی چیزها را تجربه نکرده ام (همه ی فعل های این جمله را می توانی اول شخص جمع هم به کار ببری) اما باز همه ی این عقب افتادگی تبدیل به موتور محرکه نمی شوند. عجیب نیست؟!

و دیگر این که حس می کنم بنیان های فکری ام دارند دگرگون می شوند.(خواستم بگویم در هم کوبیده می شوند، اما دیدم باز بزرگ نمایی است) کوچک کوچکه اش را بگویم؟ یک زمانی به این خیلی افتخار می کردم که دوستان زیادی ندارم. به این افتخار می کردم که رابطه ام با آن ها عمیق است و سطحی و کشکی کشکی نیست و با هر کسی رفیق نمی شوم و رفیق که شدم تا ته خط هستم و... اما این روزها چیزی که فکرم را مشغول کرده همین دوستان کم تعدادم است که حس می کنم دیگر روابطم با آن ها چندان عمیق هم نیست. یعنی عمیق بودن و نبودن علی السویه شده. قشنگ ترش را باز این داریوش شایگان تو "افسون زدایی جدید" گفته.  گفته ارتباطات قدیمی مثل یک درخت نظام مند بودند. اما ارتباطات عصر مدرن ریزوم وارند. و ریزوم ساقه ی زیرزمینی بعضی گیاهان است که عامل تکثیرشان هم هست. ریزوم در جهت افقی رشد می کند. برخلاف درخت که در جهت عمودی رشد می کرد.ریزوم در نفس خودش متعدد است و آزاد از قید یگانگی. ریزوم می تواند سبب ارتباط نظام های بسیار متفاوت و حتا نامتجانس شود. ریزوم نه آغازی دارد نه پایانی. حافظه اش کوته زمان است و ضدخاطره است... فکر کن منی که روزگاری به ان درخت اعتقاد داشتم حالا به آن درخت دیگر نمی توانم اعتقاد داشته باشم. از ان طرف هم آن قدر مدرن نبوده ام که یک شبکه ی ارتباطات ریزوم وار برای خودم ترتیب بدهم. و آخر چه طور ارتباطات ریزوم وار برقرار کنم؟ منی که نمی توانم آدم ها را دیلیت کنم به راحتی چه طور ریزوم وار بروم به سمت شان؟ و همین هاست که یک جورتحجر هویتی را می سازد برای من. این روزها بیشتر در لاک خودم فرو می روم. غیرقابل فهم تر شده ام. آن وبلاگه یادت هست؟ سپهرداد. دیگر جذاب نمی نویسمش... و تحجر هویتی یعنی این که حال ندارم به اسمس ها جواب بدهم. اگر کسی زنگ بزند جواب نمی دهم... و زنگ ها و اسمس ها هم آن قدر زیاد نیستند که مختل شود زندگی دیگران به خاطر بی حالی ها و بی موتور محرکه بودن من...و حالا می خواهم از آن غربت عظیمی که دیروز خیابان ولیعصر به من داد بگویم. به شدت درش احساس غریبه بودن می کردم. انگار که آن خیابان با من نیست. برای من نیست. انگار همه چیز برای یک دنیای دیگر بود و من از یک دنیای قاچاقی آمده بود م راه می رفتم... اگر آن اول می گفتم، حس نمی کردی. حالا حس می کنی...

و دیگر این که دو سه هفته پیش جاوید اسمس داده بود که: "حالم خوب نیست دوسه هفته ای است. چه کار کنم؟" ته موقعیت مضحک بودها. آمده بود از کسی که خودش از هرکسی مریض تر است درمان می خواست. و من شده بودم دکتری که مرضی را که خودش دچارش است می خواهد معالجه کند...

گرسنه ام شده. از همان اولویه گرسنه م شده بود. این از یک نشست نوشتن... ای کاش می توانستم مثل تو بی خیال همه چیز بشوم و فقط بروم...

 

دوستت دارم(یک بار به ممد گفتم"دوستت دارم" برگشت بهم گفت"هیچ وقت دیگه این جمله رو به یه مرد نگو"، اما من باز هم گفتم این بار به تو!) به امید دیدار

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۸۹ ، ۱۶:۴۴
پیمان ..

شنیده استم که آن قدر دلدار شده ای که دیگر دلت برای من تنگ نمی شود. شنیده استم آن قدر آدم های جدید آمده اند توی زندگی ات که دیگر به من سلام گفتن برایت لطفی ندارد. شنیده استم که دیگر صدای زنگ دار و لهجه ی مجهول المکان من توی گوش هایت نمی پیچد و گوش هایت پر شده از انگلیسی لش و کثیف و آمریکنی که جان و ریچارد و آلیس حرف می زنند. شنیده استم عصرها توی فیوث اونیو قدم می زنی و  به این فکر می کنی که دارم توی خیابان های شهری پیاده روی می کنم که انتهای شهر در دنیاست. شنیده استم برادوی هم می روی. پروفسور بوبوس تماشاکردن کجا و برادوی رفتن کجا؟! تو البته کجا کجا نمی کنی. دنیا دیده تر از این حرف ها شده ای که بخواهی کجا کجا کنی. این من ندید بدید هستم که کابل هم که بروم کجا کجا می کنم و برمی دارم فرت فرت مقایسه اش می کنم با این وطنی که دارم تویش... می زیم یا می میرم یا می بالم یا می پوسم یا فرو می روم یا اوج می گیرم یا...؟!

آدمی همیشه به دنبال چیزهایی است که مال خودش باشد. تکه هایی که پخش و بلا شده اند در جاهای مختلف و در آدم های گوناگون و در زمان های گذشته و آینده. شنیده استم داری تکه های خودت را خوب می جویی و پیدا می کنی. تکه هایی که در جای جای این کره پخش و پلا شده اند. اوس کریم آن روز ازل کوزه ی وجود آدم ها را این جوری کوبید به سنگ سخت دیگر. یک تکه ات ایران است و یک تکه ات اروپا و یک تکه آمریکا و یک تکه در من و یک تکه در آن دخترک و... و می خواهم بگویم خوشابه حالت که رفته ای دنبال تکه های خودت. می خواهم بگویم داری خودت می شوی. خود خودت. یعنی این جور احساس می کنم. از همه ی بی محلی هات، از همه ی بی خبری هات این جور احساس می کنم. حس می کنم ان قدر داری خودت می شوی که نیویورک دیگر چیزی بیرون از تو نباشد. که نیویورک جزئی بشود از درونت. نیویورک که سهل است، بوستون و پنسیلوانیا و واشینگتن و کارولینا و... هم می شوند اندرونت و این خود شدن... آخ لعنتی. این جوری که می گویم "خوشابه حالت" احساس گون بودن می کنم. نمی دانم، این جوری که می گویم"خوشابه حالت" تو احساس نسیم بودن می کنی؟ گون و نسیم دیگر...:

- به کجا چنین شتابان؟

            گون از نسیم پرسید

- دل من گرفته زاین جا

            هوس سفر نداری

            زغبار این بیابان

- همه آرزویم اما

            چه کنم که بسته پایم

-به کجا چنین شتابان؟

- به هر آن کجا که باشد

به جز این سرا سرایم

- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را

غلط بی جا کرده ای اگر در مقابل احساس گون بودن من احساس نسیم بودن کرده باشی! غلط کرده ای اگر فکر کرده ای من دنبال تکه های خودم نیستم. تکه هایی که مال خودم باشد...

 این همه را گفتم برای این که بخوانم بیتی را که پسرک کندوانی در دامنه ی سهند به آوازی غمگین می خواند و من آن لحظه به یاد تو افتادم و از این جدایی لعنتی دلم برایت تنگ شد و حالا هم و امان امان امان:

آیریلیق آیریلیق آمان آیریلیق

آیریلیق آیریلیق یامان آیریلیق...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۸۹ ، ۰۸:۲۴
پیمان ..