سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «صحرا» ثبت شده است

یادگار دیدار سیزدهم مان بود. یعنی در دیدار سیزدهم بود که خبرش را به من داد. گفت خریده استش برای من. ولی اول ‏خودش دارد می‌خواند. بعد تقدیم من می‌کند. ‏

دیدار سیزدهم روز سارافون سفید چهارخانه و زیرسارافونی سیاه، کفش¬های آبی و خال سیاه و چمن‌های سبز و بستنی قیفی ‏کاکائویی بود. روزی بود که خانم و آقای آن‌سوی چمن‌ها طنابی را بین دو درخت بسته بودند و پابرهنه رویش گردو شکستم راه ‏می‌رفتند. ساعت‌به‌ساعت ماهرتر می‌شدند و طناب بین دو درخت ارتفاع بالاتری می‌گرفت. ‏

روز استعاره‌ی رانندگی در شهر و رانندگی در جاده بود. دست خودم نیست. سال¬هاست که برای خودم استعاره‌های ماشینی ‏می‌سازم و باهاشان حرکت می‌کنم. مثلاً سوم دبستانم را یادم است. بچه خرخوان کلاس بودم. یعنی تعداد زیادی بچه خرخوان ‏بودیم. بعد من توی ذهنم خودم را یک تریلی اینترناش فرض می‌کردم که با قدرت و سرعت در مسابقه‌ی تریلی ها دارد می‌راند. ‏بغل‌دستی‌ام ولووی زرد دماغ‌دار بود. پشت‌سری‌ام ماک قرمز. فلاحی موطلایی را هم یادم است شبیه اسکانیا فرض می‌کردم. بعد من ‏با اینترناش کرم‌رنگ اتاق بزرگ وحشی‌ترین ماشین مسابقه بودم و سر همین بود اصلاً که همیشه نمره‌هایم 20 می‌شد. نمی‌خواستم ‏کسی به چرخ عقب اینترناشم نزدیک شود. استعاره رانندگی در شهر و رانندگی در جاده‌ام هم در همان ردیف بود که بگویم من ‏مردش هستم... ‏

استعاره‌های ماشینی را از من به ارث برد. ولی من مهربانی و قدردان آدم‌ها بودن را از او به ارث نبردم.‏

گفته بود که کتاب را برای من خریده است. ولی نگفته بود که کتاب واقعاً به نام من است. نگفته بود که گشته بوده نویسنده‌ی ‏کتاب را پیدا کرده بوده تا کتاب را با امضای خودش تقدیم من کند. نگفته بود که برای گرفتن امضا نامه‌نگاری کرده... هیچ‌وقت ‏نگفت که برای همین یادگاری زحمت کشیده... بعدها که کتاب به دستم رسید دیدم برگه یادداشت نامه‌نگاری‌اش لای یکی از ‏صفحات کتاب جا مانده...‏

کتاب سفر برگذشتنی برای من حاصل سه زحمت بود... زحمت عظیم ناصرخسرو برای سفر حج از بدخشان و مرو تا به شام و ‏سوریه و مکه. زحمت آقای محمدرضا توکلی صابری برای دوباره رفتن مسیر ناصرخسرو پس از 1000سال و جا پای او گذاشتن و ‏دیدن منظره‌هایی که او 1000 سال پیش دیده بود و زحمت صحرا برای این‌که کتاب به دست من برسد و از آن من باشد و به وجد ‏بیایم از یک ارتباط 1000 هزارساله بین دو انسان.‏

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۸
پیمان ..

از همان خیابان شوش که راه افتادیم تاسیان بیخ گلویم را گرفته بود. ‏

آسمان کیپ ابر بود. از آن ابری‌ها که جان می‌دهند برای یک اتاق با پنجره‌ای بزرگ تا در آن خیال ببافی و بنویسی و حس ‏برانگیزانی. از آن ابری‌ها که جان می‌دهند برای روی مبل لمیدن و زیر چادر نماز خزیدن. هر از چندگاهی خیابان ولیعصر ‏نم باران می‌گرفت. قطره‌های ریز گاه به گاه بر فرق سر و نوک دماغ‌های‌مان می‌چکید. هر از چند گاهی دلم هوای این را ‏می‌کرد که با او یک تن بشوم. راه‌آهن را بالا آمدیم. معتادهای پارک امیریه و مسافرخانه‌های آن حوالی را به امان خدا ‏سپردیم و سر تقاطع مولوی نان خرمایی به نیش کشیدیم و سر خیابان قزوین همان طور که راه می‌رفتیم برایش لیموشیرین ‏پوست کندم و نیمه کردم و خوردیم. منیریه جولانگاه دوست‌داشتنی‌ترین لباس‌ها بود: کاپشن‌های گرم و لباس ورزشی‌های ‏شادی‌بخش.‏

دیرمان شده بود. او مسافر بود. باید رهسپار می‌شد. من مسافر بودم. او مسافر در مسافر بود. ‏

پیاده‌روهای تهران جاده‌هایی بودند که یکی یکی زیر پاهای‌مان طی می‌کردیم. ساختمان‌ها و درخت‌ها مناظری بودند که فقط ‏در چشمان گذرای ما زیبا می‌شدند. از چتری تونل‌وار درخت‌های لخت خیابان مشیری به وجد آمدیم. هم‌سفری پاهای‌مان ‏آن قدر دلچسب بود که دل‌مان نیامد سوار تاکسی شویم. تا خیابان شوش پیاده رفتیم و حرف زدیم و حرف زدیم. کیومیزو ‏سوار بر طبقه‌ی بالای پارکینگ مکانیزه بود. تا به پایین رسیدنش فیلمی 30 ثانیه‌ای و پر شوق و ذوق بود از یک چرخ و فلک ‏ماشینی.‏

و وقتی سوارش شدیم و قرار شد که یک‌راست برویم میدان آرژانتین تاسیان بیخ گلویم را گرفت.‏

باران یک ریز شد. شیشه‌های ماشین پر از قطره‌های ریز باران شدند. فضای داخل ماشین از آهنگ سیاوش قمیشی لبریز ‏شد:‏

تو بارون که رفتی/ شبم زیر و رو شد/ یه بغض شکسته/ رفیق گلوم شد

پارکینگ ترمینال آرژانتین خلوت بود. کمی دیر شده بود. سالن انتظار مسافران گرم بود. موبایلش باید شارژ می‌شد. چند ‏دقیقه‌ای را گذراندیم. بیرون سالن انتظار آسفالت سیاه، خیس و درخشان بود. پرتقال خوردیم. اسمارتیز خوردیم. و من ‏برای کتاب‌هایی که هدیه‌اش داده بودم تقدیم‌نامه نوشتم. از پیاده‌روها نوشتم. از تهران‌گردی‌های‌مان نوشتم. روزی را که ‏کنار هم از قطارها و ریل‌های راه‌آهن ذوق کردیم یادآوری کردم و از رنگ و بوی سامپه‌وار او بر لحظاتم نوشتم... شعر ‏محله‌ی جوادیه‌ی راه‌آهن برایم شعر عمران صلاحی نبود. یک شعر کوتاه انگلیسی بود. برایش نوشتم...‏

I lost my innocence 

beside railroad tracks 

and learned my love 

of-why? -when I watched the train go by

چمدان و ساکش را توی قسمت بار اتوبوس گذاشتم. و ساده از هم خدافظی کردیم. سوار اتوبوس شد و اتوبوس بی‌درنگ ‏راه افتاد. اتوبوس وسط هفته خلوت بود. اشاره دادم که کنار شیشه بنشیند. باران می‌بارید. آهسته و آرام و سرخوشانه ‏می‌بارید. خودش گفته بود که از تک‌صندلی‌ها خوشش نمی‌آید. از پشت شیشه بای بای کردیم. ازم پرسید که کدام یک از ‏کتاب‌های تقدیمی را اول بخواند؟ یک عاشقانه بود و یک کودکانه. هر دو خوب بودند. ‏

همان موقع آقای نون زنگ زد. برای کار زنگ زد. این که از فردا بیا سر کار. گفتم می‌آیم صحبت می‌کنیم. هیچ چیزش ‏معلوم نبود. نه نوع کار،‌ نه پولی که می‌دادند. فقط حقوقی ماهیانه در کار بود...‏

اتوبوس رفت. ‏

آب باران توی کفش‌هایم نفوذ کرده بود. کفش‌هایم سوراخ بودند. حرکت کردم سمت محوطه‌ی پارکینگ. آرام آرام و ‏لخت و سنگین. باران آرام شده بود. آن دورها برج راه‌آهن جمهوری اسلامی به چشم می‌خورد. این طرف نئون‌های برج ‏قوامین و بیمارستان کسری مثل کوه‌هایی نزدیک بودند. محوطه‌ی پارکینگ خلوت و تاریک بود. مثل یک دشت گسترده ‏شده بود. دشتی که در آن دورها می‌رسید به بزرگراه رسالت (رودی خروشان از چراغ‌های قرمز ترمز) و بعد از بزرگراه به ‏پای آن کوه بلند: ساختمان راه‌آهن جمهوری اسلامی ایران. حس بودن در دشتی پر باد و باران را داشتم. یاد آن روزی افتادم ‏که قدم به قدم محوطه‌ی دانشگاه تهران را 7 بار چرخیده بودیم. آن روز لباس‌های دلخواهم را پوشیده بود و دوش به ‏دوشم همراه شده بود تا یکی از پروژه‌های ناتمام زندگی‌ام را کامل کنم: 7 بار طواف به دور حیاط دانشگاه. 7 بار رد شدن از ‏جلوی هنر و ادبیات و علم و پزشکی و مهندسی و حقوق و سیاست. 7 بار چرخیدن به دور روشنایی کتابخانه‌ی مرکزی و 7 بار ‏چرخیدن به دور نور مسجد دانشگاه تهران و تلالو آب حوض و درختان مقدس دور حوض... و بعد در لحظات آخر... وقتی ‏داشتیم از در 16 آذر بیرون می‌رفتیم ازم خواسته بود که کاری بجویم. کاری که از مفلسی رها شوم. یادم آورده بود که خیلی ‏چیزها بلدم و حالا دیگر وقتش است که ازین چیزها بهره‌برداری کنم... لحن جدی خواستنش و بوی عطرش یادم آمد. زل ‏زدم به کوه‌های پر زرق و برق اطراف. محوطه‌ی پارکینگ خلوت و گسترده بود. دلم می‌خواست فریاد بزنم... دقیقا چه ‏کلمه‌هایی؟ نمی‌دانستم.‏

باید کاری می‌جستم... باید دویدن را شروع می‌کردم. ولی به کدام طرف؟ به سوی کدام یک ازین کوه‌های اطراف؟!‏

سوار ماشین شدم. باران بار دیگر تند شد. چند دقیقه نشستم و به صدای پاشش قطره‌های باران بر سقف ماشین گوش دادم. ‏رفته بود. بای بای کرد و رفت.... به آرامی و خسته راه افتادم به سمت خانه... همیشه بعد از غروبی پرترافیک وقتی به ‏نزدیکی‌های خانه می‌رسیدم می‌انداختم توی بزرگراه یاسینی و بعد خروجی رسالت شرق... پیچی که یاسینی را وارد بزرگراه ‏رسالت می‌کرد همیشه خلوت است. همیشه بعد از یک ساعت ترافیک این پیچ جایی می‌شود برای خالی کردن دق دلی‌ام. با ‏سرعت 50 کیلومتر بر ساعت وارد می‌شوم و سر پیچ پایم را روی پدال گاز می‌فشرم. هم‌زمان فرمان را هم می‌چرخانم و ‏فقط صدای سوت باز شدن کامل دریچه‌ی گاز وامی‌داردم که به سرعت‌سنج نگاه کنم: با همان دنده 3 به سرعت 110‏کیلومتر بر ساعت می‌رسم و پیچ تند تمام می‌شود. حکم سیگار را دارد برایم. آرامش سر پیچ شتاب گرفتن و لذت نرمی فرمان و ‏قدرت فرمان‌پذیری کیومیزو حکم سیگار قبل از رسیدن به خانه را برایم دارد. ولی این بار آرام آرام راندم. حتی حوصله‌ی ‏سیگار قبل از رسیدن به خانه را هم نداشتم...‏

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۱۹
پیمان ..

¬کل حرف‌هایم را توی یک ربع قبل از شروع نمایش می‌زنم. بعد از آن که از دستشویی برمی‌گردم می‌بینم تلفنش تمام شده، برگه‌ی یادداشتم را درمی‌آورم و بهش می‌دهم و او با دقت شروع به خواندن می‌کند. به مانتوی بلندش نگاه می‌کنم و شال آلبالویی‌رنگش. می‌گویم سر کار نوشتم. یک طرفش یادداشت‌های قلم‌انداز سفر آخرم است. یک صفحه،‌ نت‌وار. نمی‌دانم کی مفصلش را می‌نویسم. سفر اردیبهشتم هم همین جور شد. پر بود از جمله‌های کوتاه و بریده‌ی نیم‌خطی که هر کدام ماجرایی 10 خطی بودند و باید بسط داده می‌شدند تا سفرنامه شوند. ولی نرسیدم. این بار هم همین طور می‌شود. یک صفحه جمله‌های ناتمام یک خطی‌ام، برایش گنگ است. باشوق برایش می‌گویم که این منظورم این است. این اتفاق افتاد. این چیز را دیدم. این فکر به ذهنم رسید. و پشت صفحه هم پر است از دایره‌های نگرانی. دایره‌ی وسطی اسم خودم است و دایره‌های بعدی نگرانی‌هایم که دورتادورم را گرفته‌اند. ولی قابل شمارش‌اند و فقط یک گوشه از کاغذ را اشغال کرده‌اند. تک تک شان را می‌خواند و بعد بهم می‌گوید: اوووه. اگر من نگرانی‌هام را این جوری بکشم، کل صفحه پر می‌شود. می‌گویم: هر کدام از این دایره‌ها دوباره خودش یک بسط کامل می‌شود. هزارتا دایره ازش زاییده می‌شود... روشن و شفاف این روزهایم را توی 2 طرف 1 ورق آ4 برایش توضیح می‌دهم. خیلی سریع. بی آن که لاپوشانی کنم. و می‌بینم همه چیزم را گفته‌ام و هیچ چیز دیگری نمانده. از ساده بودنم،‌ از پیچیده نبودن فکر و مغز و دغدغه‌هام لجم می‌گیرد. زنگ شروع نمایش را می‌زنند. می‌رویم جاگیر می‌شویم...

کالیگولای آلبر کامو را من نخوانده بودم و اجرای تالار وحدت بهم آن قدر نچسبید. او خوانده بود و متن را دریافته بود. سر همین بهش چسبید. من فقط از آهنگ‌های نمایش بسی لذت بردم.

از همین‌ها حرف می‌زنیم. از پروژه‌اش حرف می‌زنیم. از تمام نشدنش. از معلوم نبودم تکلیف پروژه‌ی من. ازین که موقع ران شدن کدهایش کتاب می‌خواند. من ازین روزهایم می‌گویم. روزهایی که روز به روز فشرده‌تر و انباشته تر می‌شوند و من خسته و خسته‌تر می‌شوم و نمی‌دانم دارم چه می‌کنم. از روابط انسانی حرف می‌زنیم. تازه به تهران برگشته است. از زن‌ها و دخترهای اغراق‌شده‌ی تهرانی، این لچک‌به‌سرهای بزک دوزک شده می‌نالیم و من ته ذهنم یادم می‌افتد که به آن دایره‌های نگرانی باید هی اضافه و اضافه‌تر کنم... یادم می‌آید که آن‌قدرها هم شفاف نیستم با خودم. یادم می‌آید که خیلی حرف‌ها را نزده‌ایم. خودش هم می‌داند که خیلی حرف‌ها باید بزنیم و نباید به همین راحتی از هم جدا شویم. اما حرف زدنش نمی‌آید و من هم یادم رفته است. و می‌دانم که خیلی چیزها تقصیر من است. تقصیر من است که دیگر نه وقت وبلاگ نوشتن را دارم و نه جرئتش را... و زمان به سرعت می‌گذرد و او باید برود... می‌رود سوار اتوبوس امیرآباد می‌شود و من هم کیف به یک دست و دست دیگر در جیب شلوار از پیاده‌روی تاریک برمی‌گردم و به خیلی چیزهای دیگر فکر می‌کنم و می‌بینم به آن سادگی و شفافیت هم نیستم و 1000-1000 دخمه‌ی تاریک توی ذهنم است. و این همه تردید و تعلل نفرت‌انگیز من کار همین دخمه‌هاست... دخمه‌های تاریک و ناشناخته...


۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۳۴
پیمان ..

من آدم بی‌ربطی‌ام. سرشارم از تجربه‌هایی که ارتباطی به هم ندارند. توی راه رفتن‌های زندگی‌ام یک پایم این طرف جوی است و یک پایم آن طرف جوی. و زور می‌زنم که لذت هر دو طرف جوی را هم ببرم. ولی هر چه قدر که زندگی جلوتر می‌رود جوی آب پهن‌تر می‌شود و من از تجربه‌های نامتجانسم بیشتر احساس پاره شدن می‌کنم. 

کار جدیدم هم ربطی به من ندارد. 

خیلی اتفاقی جستمش. یعنی جاهایی که فکر می‌کردم به تحصیلات و تجربه‌های قبلی‌ام ربط داشته رزومه فرستادم. ولی کسی محل نداد و شخمش هم حسابم نکرد. تا این که اهالی کار جدید صدایم کردند. من از کار جدیدم هیچی نمی‌دانستم. توی جلسه‌ی مصاحبه ولی بلبل‌زبانی کردم. اولین باری بود توی عمرم که خواندن یکی از کتاب‌های بی‌ربط کمکم کرد. هر چه توی آن کتابه (تاریخ مالی جهان به روایت نیال فرگوسن) بود بلغور کردم و کار جدیدم را به دست آوردم. 

از کار جدیدم راضی‌ام؟ نمی‌دانم راستش. 

من بی‌کار نبودم. از آن آدم‌ها هستم که می‌توانم 6ماه در یک اتاق خالی با چند تا ورق کاغذ و یک مداد زندگی کنم و خودکشی نکنم. ولی بی‌پول چرا... بی‌پولی بد دردی است و راستش چیزهایی فراتر از بی‌پولی هم بود. مثلا یاکریمی که روز اول رفتنم به کار جدید کشفش کردم. آن یاکریم خیلی چیزها بود... حالا اندکی پول درمی‌آورم وراستش روزهای اول...

کار جدیدم سخت نیست. یک کار پشت میز و زیر باد کولرنشینی تمام عیار است. ساعتی یک بار از پشت میزم بلند می‌شوم و کش و قوس می‌آیم. دارم آدم‌های جدید و سبک زندگی‌های جدیدی‌ را نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم خوب نگاه کنم. درست است که چیز زیادی برای یاد گرفتن وجود ندارد و نیازی چندانی به مغزم ندارم، ولی کوچک‌ترین کارهایم را با دقت انجام می‌دهم. دوست ندارم از آن‌ها باشم که کوچک‌ترین کارهای‌شان را هم درست انجام نمی‌دهند. ولی از این که روز به روز به این نکته پی می‌برم که در کار جدیدم نیاز چندانی به مغزم ندارم دارم کم کم اذیت می‌شوم.

برای رسیدن به محل کارم، هم مترو سوار می‌شوم و هم اتوبوس و هم تاکسی و خیالم راحت است پولی که درمی‌آورم حلال بی‌شبهت است. چیزی که باعث شد لبخند به لب وارد کار جدیدم شوم، چیزی که باعث شد با یک جور ترس و یک جور امید شیرین وارد کار جدیدم شوم،‌کشف آن یاکریم در روز اول بود. 

روز اول کارم در ایستگاه سیدخندان از اتوبوس پیاده شدم. با طمانینه سوار پله برقی شدم و از پل بالای بزرگراه رسالت گذشتم. از جای خالی گیتاریست بعضی غروب‌های پل عابر پیاده گذشتم و پا روی پله برقی گذاشتم. آدم‌های جلویم سرگرم صفحه‌ی موبایل یا زیر پای‌شان بودند. من اما سرم بالا بود که یاکریم را کشف کردم. بالای پرو‌ژکتوری بود که شب‌ها پله‌برقی را روشن می‌کرد. آن‌جا برای خودش لانه ساخته بود. حتم شب‌ها پروژکتور گرم و نرم می‌شد. او توی لانه‌اش نشسته بود و به آمدن و رفتن آدم‌ها نگاه می‌کرد. با آرامش هر چه تمام تر, با طمانینه و معنای هر چه تمام تر به آدم ها نگاه می کرد و کسی در بند او نبود و او یاکریم من بود. چیزی بود که باعث شد به کار جدیدم خوشبین شوم.

عصرها تاکسی سوار نمی‌شوم. از تقاطع میرداماد و شریعتی پیاده روانه می‌شوم به سوی سیدخندان. تنهایی، کیف به دست روانه می‌شوم. ازین که تنها هستم حس بدی ندارم. کسی هست که به او فکر کنم. کسی که مثل یاکریم توی پله‌برقی حس گرما بهم می‌دهد. ازین که کسی نیست که در این پیاده‌روی عصرگاهی همراهی‌ام کند حس بدی ندارم. تند راه می‌روم. از جلوی بیمارستان مفید رد می‌شوم. بعضی روزها جلوی بیمارستان پدر و مادری بچه به بغل را می‌بینم. پدر و مادرهایی شهرستانی که دفترچه‌ی تامین اجتماعی به دست‌شان است و بچه‌ی مریض شان را بغل گرفته‌اند و از عابرهای پیاده تقاضای کمک می‌کنند. تنها جایی است که دست به جیب می‌شوم و کمک می‌کنم. بعدش به ردیف ماشین‌فروشی‌های خیابان شریعتی می‌رسم. بالای سه راه ضرابخانه یک بی ام و آی 8 می‌بینم. 2 یا شاید 3 میلیارد تومان قیمتش است و تعدادش توی دنیا هنوز 4رقمی نشده. پایین‌تر می‌روم و توی یک مغازه باز هم یک بی ام و آی 8 می‌بینم. چندین میلیارد تومان در اختیار یک سری آدم خاص و آن‌طرف به فاصله‌ی 100 متر پدر و مادری که پول داروی بچه‌شان را هم ندارند... 

هر روز از کنار پل سید خندان می‌گذرم. چند روز اول یاکریم را می‌دیدم. هم صبح‌ها می‌دیدم و هم عصرها موقع برگشتن. توی لانه‌اش بود و حس خوبی به من می‌داد. اما از سه شنبه‌ی هفته‌ی پیش دیگر نه صبح‌ها می‌بینمش و نه عصرها. و این دارد کم کم کلافه‌ام می‌کند... کم کم دارم از حس ناامنی عبور موتور سیکلت‌ها از پیاده‌روی میرداماد تا سیدخندان خسته می‌شوم. هر روز به امید یاکریم از اتوبوس پیاده می‌شوم و به امید یاکریم مسیر 30 دقیقه‌ای را پیاده‌روی می‌کنم،‌ اما وقتی نیست،‌وقتی می‌بینم رفته است، وقتی می‌بینم لانه‌ی کوچک و شلخته‌اش را رها کرده و رفته خسته می‌شوم. خیلی خسته می‌شوم...

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۳
پیمان ..