سپهرداد

بی شکوهی یعنی ۵۰درصد دوست داشتنی ۵۰درصد دوست نداشتنی یعنی نوسانی کم دامنه...

سپهرداد

بی شکوهی یعنی ۵۰درصد دوست داشتنی ۵۰درصد دوست نداشتنی یعنی نوسانی کم دامنه...

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

در بدترین نقطه‌ی ممکن ماشینش را پارک کرده بود و رفته بود عروسی. اهل روستا و شهرهای اطراف نبود. پلاک ماشین ‏ایران 46 بود. مهمان غریبه از رشت بود. ‏

سر ورودی کوچه پارک کرده بود. باران می‌بارید. می‌خواستیم برویم خانه‌ی آقا(پدربزرگم). خسته بودیم. بقیه‌ی ماشین‌ها ‏هم توی کوچه پارک کرده بودند. ولی طوری که یک ماشین از کنارشان بتواند رد شود. ولی این پرایدسوار رشتی عدل در ‏نقطه‌ای پارک کرده بود که به‌هیچ‌وجه ماشینی رد نشود.‏

باران می‌بارید. هوا سرد بود. پیاده شدیم. من و بابام بودیم. جلوی ماشین خالی بود. 1 متر می‌رفت جلوتر می‌توانستیم رد ‏شویم. گفتم هل بدهیم. ترمزدستی پراید به هیچ‌چیزی بند نیست. قبلاً تجربه‌اش را داشتم. پرایدی که دوبله پارک کرده ‏بود. هلش داده بودم. تنهایی هم زورم بهش رسیده بود.  یک بار هم توی یک پارکینگ یک پرایده عدل جلوی ماشینم پارک ‏کرده بود. آن را هم هل داده بودیم و کنار رفته بود. ترمزدستی‌اش خراب می‌شود؟ حقش است.‏

دو نفری زور زدیم. نشد. مرتیکه توی دنده هم گذاشته بود. زورمان به چرخ‌دنده‌ها نمی‌رسید.‏

با مشت کوبیدم به شیشه‌ی ماشین که ونگ ونگ کند کسی به دادش برسد. واکنشی نشان نداد. با لگد زدم به در. پام درد ‏گرفت. باز هم صدایی از پراید در نیامد. فقط چراغ خطرهاش روشن و خاموش شدند.‏

روی یک تکه کاغذ پلاک ماشین را نوشتیم. پراید نقره‌ای، ایران 46- 39 ل... بابام رفت توی سوله‌ی محل برگزاری ‏عروسی. وسط دامبولی دیمبوی عروسی تکه کاغذ را داد به خواننده که بگوید آقا بیا ماشینت را بردار. من نشستم توی ‏ماشین. خیس و تلیس شده بودم. باران شدید بود. ‏

‏3-4 نفر دیگر هم آمدند و دوباره زور زدیم که پراید را هل بدهیم. چرخ‌دنده‌ها نمی‌گذاشتند که از جایش تکان بخورد. ‏یکی‌شان گفت پنچر کنیم ماشینش را. خیلی آدم احمقی است. گفتیم الآن پنچرش کنیم از سر راه ما کنار نمی‌رود و مشکلمان ‏حل نمی‌شود که. بعد از 10 دقیقه صاحبش نیامد.‏

حالا 2 تا ماشین بودیم که معطل پرایده شده بودیم. همسایه‌ی آقا هم می‌خواست برود توی کوچه و نمی‌شد. پسر آقای ‏همسایه یک لگد دیگر به در پراید زد. باز هم فقط چراغ‌خطرها روشن و خاموش شدند. او هم شماره پلاک را روی کاغذی ‏نوشت و داد به پدرش که ببرد توی عروسی بدهد به خواننده‌ی مجلس. ولی باز هم خبری نشد.‏

دوست پسر آقای همسایه آمد. گفت پیداش نشده؟ گفتیم نه. رفت سمت در پراید. نوار پلاستیکی بین شیشه و در آهنی را ‏به‌راحتی کند. بعد رفت از صندوق ماشینش آچار باریک جک را آورد و فرو کردش توی در پرایده. کمی تکان تکانش داد و ‏صدای باز شدن قفل‌های پراید بلند شد.‏

گفتم: دمت گرم.‏

در را باز کرد. ماشین را خلاص کرد و ترمزدستی‌اش را خواباند. پرایده را هل دادیم به جلو. رفت توی بوته‌ها و خارها. ‏عقبش به‌اندازه‌ی رد شدن یک ماشین جا خالی شد. سوار ماشین شدیم و رد شدیم.‏

از مهارت‌های زندگی در ایران باز کردن قفل در پراید در کمتر از 20 ثانیه است. برای این‌که بتوانی به زندگی عادی‌ات ادامه ‏بدهی به این مهارت هم نیاز داری.‏


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۵۱
پیمان ..

تام هنکس

‏1-‏ تام هنکس عاشق فیات 126 است. ماشین کوچولوی ایتالیایی که خط تولیدش در لهستان بود. ‏

مونیکا جسکولسکا یکی از طرفداران این بازیگر بامزه است. او ساکن شهر بیلسکوبیاوا است،‌ همان شهری که ‏سال‌های خیلی دور خط تولید فیات 126 در آن به راه بود. او به مناسبت تولد 61 سالگی تام هنکس یک ‏کمپین در شهرش راه‌اندازی کرد و از مردم شهرش خواست که مقدار خیلی کوچکی پول به اشتراک ‏بگذارند. با همکاری تعداد زیادی از مردم شهر،  پول خرید یک فیات 126 تروتمیز جور شد. آن را خریدند و ‏فرستادند برای تام هنکس.‏

هدیه‌ی تولد مردم شهر بیلسکوبیاوای لهستان به تام هنکس او را به هیجان انداخت. هدیه‌ای که تک‌تک ‏مردمان شهر در خریدش شریک بودند.‏

‏2-‏ سهیل را وبلاگی می‌شناسم. مددکار اجتماعی است. دوهفته‌ای است که به یک سفر فوق‌العاده رفته است. او ‏دارد تمام جاده‌های سیستان و بلوچستان را با دوچرخه‌اش اسیر خودش می‌کند. وجب‌به‌وجب خاک سیستان ‏و بلوچستان را رکاب می‌زند و لمس می‌کند و هر شب در یکی از آبادی‌ها،‌ روستاها یا شهرهای این خطه‌ی ‏غریب مهمان می‌شود. ‏

گروهشان 3 نفره است. 3 نفر دوچرخه‌سوار خفن و حرفه‌ای که قرار است طی 40 روز حدود 2000 کیلومتر ‏را رکاب بزنند. سفرشان را از نهبندان شروع کردند، به زابل و زاهدان و میرجاوه و خاش رفتند و قرار است با ‏دوچرخه به چابهار و تیس و جاسک و... هم بروند.‏

سفری که به نظرم هزاران ارزش دارد. آن‌قدر که اگر سهیل روایت آن را تبدیل به فیلم و کتاب و اثری ‏ماندگار نکند حسرتش به جان من یکی باقی خواهد ماند.‏

او روایت‌های روزانه‌اش را توی وبلاگ و کانال تلگرامش می‌نویسد. گروهی را هم تشکیل داده که به‌طور ‏لحظه‌ای عکس‌های سفرش را در آن به اشتراک می‌گذارد.‏

‏3-‏ او در روز هشتم سفرش در گروه تلگرامی‌اش یک روایت تکان‌دهنده منتشر کرد و بعد یک درخواست را ‏مطرح کرد.‏

روایتی که خواندنش از زبان خودش به نظرم لطف دیگری دارد:‏

عزیز ما یوسُف


وارد روستای حُرمک شدیم. نخل‌هایی که بک‌گراند آن را کوه‌های اینک طلایی شده به‌واسطه غروب آفتاب ‏تشکیل می‌داد نظرمان را جلب کرد و عکس گرفتیم و داخل شدیم.‏

‏ بچه‌های ده از دور پیدا بودند، دوستان ما دوچرخه‌سواران در روستاها، این بچه‌ها هستند. همان‌ها که زودی ‏می‌آیند و دوروبرمان جمع می‌شوند و ما را راهنمایی می‌کنند.‏

اما هیچ‌کدامشان نیامد

‏ رفتم سراغشان.‏

‏ یکی‌شان دست‌به‌سینه و فکورانه روی پرچین مزرعه نشسته بود و داشت کجکی نگاهمان می‌کرد

‏ رفتم جلو.‏

‏-‏ سلام

‏ دست دادم

‏-‏ اسم شما چیست؟ ‏

‏-‏ یوسُف.‏

‏-‏‏ کلاس چندمی؟ ‏

‏-‏ اول

‏ و بعد با بقیه بچه‌ها هم‌کلام شدم و دست دادم

‏ یوسف راهنمای ما شد که‍ خانه دهیار را نشان دهد.‏

‏ بعد که رفتیم خانه دهیار و او نبود گفت: بیایین خانه ما

‏ و چند بار این تعارفش را تکرار کرد. نشان می‌داد در این تعارف جدی است. رفتیم سمت مسجد. شرایط ‏ماندن در مسجد نبود. از مسجد خارج شدیم و او بود که در انتها درب مسجد را کیپ کرد، به قول امیر، « حس ‏مسئولیت فوق‌العاده در کودکی هفت‌ساله». دست‌به‌سینه و سر به جلو راه می‌رفت.اول به او بابت راهنمایی ما ‏برای رفتن به خانه دهیار، کتاب دادم  و بعد زیر درخت کُر گز کهن روستا باهم کتاب خواندیم. به‌واسطه او، ‏کل بچه‌های روستا از ما کتاب گرفتند و تقریباً همه کتاب‌هایی که خانم علی پور زحمت تهیه آن را کشیده ‏بودند، تمام شد.‏

از برادر و خواهرانش می‌پرسم

جواب می‌دهد

‏ از پدرش

‏- مرده

‏-  چرا ؟

‏- من چه بدانم

نازکای دلم ترک برداشت.‏

دائم حواسش به ما بود تا درنهایت در خانه حاجی نصر ا.. استقرار یافتیم.‏

و تا آخرین لحظه گفت چرا خانه ما نیامدی؟

از حاجی وضع خانواده یوسُف را می‌پرسم.‏

‏-‏ خوب نیست.‏


و تا صبح که مخواهیم، حُرمک را ترک کنیم

‏ درگیر یوسفیم. جوانمرد، لوتی و بامعرفت ترین بود. با همه خردی‌اش.‏

و نازکای دلم آنجا و آن لحظه که همه غم‌های عالم رنج‌های آدم و آه و دم در آنی به نام آینه دل رنگ ‏می‌گیرند جمع می‌شوند به یوسُف

‏ به این‌که  چون محمد بن عبدالله او نیز یتیم است و دنیای پیش او چگونه خواهد بود

‏ برای او می‌خواهم کاری کنم.‏

برای جوانمردیش، و اینکه شاید این کار ما حکم تیرکی باشد زیر این نهال  ژن خوب که راست‌قامت رشد ‏کند.‏


‏-‏ دوچرخه داری؟

درحالی‌که سرش را چپ و راست می‌کند, : نه‏



ما فردا در زاهدان خواهیم بود برای دیدن اماکنش.‏

می‌خواهم برای او دوچرخه بخرم

‏ و یک کیف مدرسه که داخل آن مداد و پاک‌کن و تراش و مداد رنگی و دفتر نقاشی و کتاب رنگ‌آمیزی و ‏دفتر مشق و کتاب داستان داشته باشد.‏

و به کمک معتمد محل به دست او برسانم

‏ به همراه نامه‌ای که خواهم برای او نوشت.‏


او یتیم است اما می‌خواهم بهترین دوچرخه روستا از آن او باشد.‏

‏ ‏

‏ دوست داشتم همه ۲۴۳ نفر ما در این کار سهم داشتیم که اگر این باشد شاید نفری ۲۵۰۰ تومان بیشتر ‏نشود.‏

‏ به نوعی، یوسُف

‏ همان پسرکی باشد که این بار ما خانه‌اش را یافتیم( فیلم کیارستمی)‏

‏ پسر گروه ما ‏

گروه«خانه دوست کجاست»‏


‏ اگر کسی تمایل به همراهی داشت اعلام کند.‏

‏ تا پس از تهیه دوچرخه با ایشان، هزینه را تخس کنم.‏

‏4-‏ و روز دهم بود که یوسف صاحب دوچرخه شد.‏

باز هم روایت از زبان سهیل جذاب‌تر و روشن‌کننده‌تر است:‏


اما دلایل مددکاری از جهت خاص کردن کمک به یوسف.‏


‏۱. یتیم بود.‏

‏ دوستان شما همه خانواده داشته‌اید ولی من  تجربه سال‌ها مربی کودکان بدسرپرست و بی‌سرپرست بودن را ‏داشته‌ام و لمس کرده‌ام درد یتیم بودن دیگری را.‏

‏ ۲. یتیم بود.‏

‏۳. یتیم بود.‏

‏۴. نگاه ویژه رسول ا.. به ایتام در قرآن کریم و احادیثش( درواقع این آموزه دینی را پراهمیت قرار دهیم)‏

‏۵. برادران بزرگش معتاد بودند و تجربه به من نشان داده وقتی فرزند بزرگ ‌راهی را در پیش بگیرد دیگران ‏خانواده هم همان راه را احتمالاً می‌روند خواه نیک خواه بد.‏

‏۶. ما چه راهی داشتیم که در فرصت اندکمان به او بفهمانیم تنها راه نجاتش از ادبار و بدبختی درس است و ‏درس است و درس است؟

‏۷. ما با دوچرخه به روستای آن‌ها رفته‌ایم. این دوچرخه امضایی از تاریخ حضور پررنگ ما در روستا خواهد ‏می‌ماند اینکه دوچرخه را جدی بگیریم و سبک زندگی سبز را می‌شود جدی گرفت.

‏۸. محیط منطقه مواد مخدر متأسفانه بسیار زیاد و ارزان و بسیار راحت در دسترس است. ما شاید با این کار ‏انگیزه‌ای باشیم برای اویی که یتیم است و برادران معتاد دارد که دیگرانی به من توجه دارند، پس من راهی ‏دگر در پیش گیرم.‏

‏ عزیزان اسلحه ما پر فشنگ نیست تک‌تیر است، قطار فشنگ نداریم، تک‌تیر بجا مانده از سنت شاید. ‏

‏۹. روحیه جمعی ما با حداقل هزینه جمع شد

ما شدن را احساس کردیم

‏ من و تویی نبودیم

‏ ما بودیم

‏ فقیر و غنی

جوان و سن دار

‏ زن و مرد

‏ مذهبی و غیر مذهبی

‏ اما

‏ انسان و انسان

‏ همه  در۴۳۹۱ تومان خلاصه بودیم

‏ بیش و کم نداشتیم


‏۱۰. ما ما شدیم.‏


‏۱۱. دیگران دیگر روستا را درگیر زندگی او کردیم.‏

‏ حاج نصرالله قرار شد جدی با برادرانش صحبت کند.‏

‏ آیا این کار را قبلاً کرده بود؟

‏ درواقع شاید روستا به زندگی یوسف و یوسف‌ها حساس شود، از دولت مطالبه کند.( تجربه ساخت دستشویی ‏سنگان را یاد دارید، ما سه میلیون تومان جمع کردیم اما ناظم قوی آنجا به‌واسطه این استارت توانست هزینه ‏ساخت دستشویی را از معادن اطراف بگیرد) ‏

‏ اگر قرار باشد پایه کمکی دوچرخه او را باز کند

حاجی آن را باز خواهد کرد، ( گویی پدری می‌تواند بکند)‏

‏ روستا شاید بیشتر حواسش به او بشود

‏ وقتی بگویند

‏ سه نفر یک روز آمدند و حواسشان به یوسف ما بود

‏ ما هم کمی حواس بدهیم

و دوازده:‏

‏ این که ما به یوسف فرصت و حق انتخاب داده‌ایم

‏ اگر این‌گونه کردی به ما نامه بنویس

‏ این که می‌توانی ارتباط خود را از طریق نوشتن با ما برقرار داشته باشی

‏ و  نامه را به حاجی بده

‏ انسان با ایمانی که مستطیع بوده و به حج رفته

‏ و اگر خود یوسف بخواهد می‌تواند این ارتباط برقرار باشد

‏ ضعیف و قوی کند

‏ دیگر اوست که کاپیتان آینده خود و ما خواهد بود

‏ در واقع پیگیری ( یکی از ابزار مددکاری) به نوعی می‌تواند انجام گیرد اگر خودش بخواهد.‏

‏5-‏ سهیل با اشتراک‌گذاری قصه‌ی یوسف توانست برای او یک دوچرخه بخرد. سهم هر یک از افراد ‏کمک‌کننده خیلی ناچیز بود: حدود 4000 تومان. ‏

قصه‌ی سهیل و یوسف خیلی شبیه قصه‌ی مونیکا جسکولسکا و تام هنکس بود. قصه‌ی تام هنکس را تمام ‏جهانیان شنیدند و خواندند و دیدند. (من خودم از طریق یکی از فیلم‌های 1 دقیقه‌ای کانال تلگرام بی‌بی‌سی ‏قصه‌اش را خواندم). اما انصافاً قصه‌ی یوسف تکان‌دهنده‌تر نیست؟ انصافاً حق این نیست که قصه‌ی سهیل و ‏یوسف را افراد بیشتری بشنوند و بخوانند و ببینند؟


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۹:۲۸
پیمان ..

حسین هم راه نمی‌داد. آن اول‌ها بود که برای تونل رسالت محدودیت سرعت 60 کیلومتر گذاشته بودند. کسی محل ‏نمی‌گذاشت. حسین اما 60 تا می‌رفت. می‌گفت قانون گفته. جلویش خالی می‌شد. اما سرعتش را زیاد نمی‌کرد. ماشین‌ها ‏برایش نوربالا می‌زدند بوق می‌زدند که برو کنار. نه یک‌بار که صد بار. قانون گفته بود 60 کیلومتر بر ساعت و او کنار ‏نمی‌رفت. همین‌طوری‌ها بود که جزء اولین نفرهایی شد که رفت. رفت یکجایی که بتواند برای قانونی شدن روبند صورت ‏زن‌های مسلمان کمپین فیس بوکی راه بیندازد.‏

اصلاً این‌هایی که سفت می‌ایستادند که قانون این است، مثل آن‌هایی بودند که شب قبل عملیات توی جنگ صورتشان نورانی ‏می‌شد. می‌رفتند. بروبرگرد نداشت. سبک‌بار می‌رفتند...‏

آن شب که آقا سبحانی من را از غرب تهران رساند به شرق تهران دوباره سفت ایستادن برایم معنا پیدا کرد. از همت رفت. ‏از اول تا آخرش را هم 90 کیلومتر بر ساعت رفت. نیمه‌شب بود. خلوت بود. ولی ذره‌ای سرعتش را بالاتر نبرد. توی سبقت ‏از کامیون‌ها به‌آرامی و با 90 تایش سبقت می‌گرفت و اعصابش خرد نمی‌شد که پشت‌سری امان نمی‌دهد و هی بوق و نوربالا ‏که سریع‌تر برو کنار... امیدوار شدم. او نرفته بود. سفت می‌ایستاد. اما اهل رفتن نبود. آقا سبحانی جانش به ایران بسته بود. ‏به همه می‌گفت که نروید. آن‌طرف هم خبری نیست... ولی همه می‌رفتند...‏

تحت تأثیر قرار گرفتم که قانونمند باشم. که قانون را رعایت کنم. که پرچم‌دار احترام به قانون باشم.‏

یک‌بار از پاکدشت به سمت تهران می‌آمدم. سرعت مجاز 90 کیلومتر بر ساعت است. نسبتاً خلوت بود. من لاین وسط برای ‏خودم 90 تا می‌رفتم. یکهو دیدم همه از من جلو می‌زنند. شمردم. تو تصویر من تا 100 متر جلوتر و 100 متر عقب‌تر 12-‏‏13 تا ماشین بود. ازین ها 8 تای شان سرعت بالاتر از 90 می‌رفتند و 3-4تای شان هم کامیون بودند و بار داشتند 70-80 تا ‏می‌رفتند. فقط خودم مانده بودم که احمقانه به ریسمان قانون چنگ انداخته بودم. یاد آقا سبحانی افتاده بودم و دلداری داده ‏بودم به خودم که احساس غبن نکن. تو به قانون وفادار باش. چیزی از تو کم نمی‌شود. تنها نیستی. تا سبحانی هست زندگی ‏باید کرد.‏

اما خیلی وقت است که آقاسبحانی را ندیده‌ام. احترام به قانون و سرعت مجاز رفتن عادتم شده. آن روز هم 120 تا می‌رفتم. ‏نه ذره‌ای بالاتر و نه ذره‌ای پایین‌تر. اتوبان قزوین به رشت آن‌قدرها شلوغ نبود. کوهین بودیم. مثل قدیم نبود که کوهین ‏مجموعه‌ای از گردنه‌ها باشد. از آن گردنه‌ها که کامیون‌ها مورچه وار و پردود ازشان بالا بروند و دنبالشان یک قطار ماشین ‏باشد و یک پلیس فرصت‌طلب جریمه نویس هم آن جلوتر. کوهین شده بود یک جاده‌ی مستقیم با دو سه تا تپه‌ماهور و یک ‏سربالایی طولانی که از نظر ارتفاعی بالاترین نقطه‌ی جاده بود و بعدازآن همه‌اش تا خود لوشان سرازیری می‌شد.‏

هنوز به تپه‌ماهورها نرسیده بودیم. 120 تا می‌رفتم. توی لاین کندرو چند تا پراید و پژو 100-110 تا می‌رفتند. یکهو دیدم ‏توی آینه سروکله‌ی یک پراید از دورها دارد پیدا می‌شود و سریع توی آینه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. 140-150 تا داشت ‏می‌رفت. صبر کردم تا رسید و چسبید و نوربالا زد. کنار رفتم. آدم سفتی نیستم. دیگر حوصله‌ی لج بازی ندارم. خسته ‏شده‌ام... رد شد. سرعتم را کم‌وزیاد نکردم. همان 120 تا. فقط گذاشتم برود که اعصاب او حداقل خرد نشود. اعصاب من به ‏درک. پسر جوانی بود با دختری کنارش. ازین دهه هفتادی‌ها می‌زد که فرتی می‌روند زن می‌گیرند. ‏

راه خودم را رفتم و رسیدیم به تپه‌ماهور. 120 تا رفتم و پرایدو آخرهای سربالایی سرعتش کم شد. کم آورد. از همان ‏سمت راستش ادامه دادم و جلو زدم. جلوتر پراید دیگری توی لاین کندرو بود. راهنمای چپ زدم و دوباره با 120 تا آمدم ‏توی لاین سرعت. ‏

بعدش سرپایینی شد. پرایدو باز شاخ شد. سرپایینی گاز داد و نوربالا که برو کنار. تو دلم گفتم چه قدر پررویی تو پسر. جان ‏نداری یک تپه‌ماهور را با سرعت ثابت بالا بکشی، بعد... باز کنار کشیدم و گذاشتم برود.‏

آن دورها گیلان در ابرهای سیاه فرو رفته بود. معلوم بود که بعد از کوهین هوا بوی باران خواهد داشت. به سربالایی آخر ‏داشتیم نزدیک می‌شدیم. انتهای سربالایی در مه پاییزی فرو رفته بود. اصلاً انتهای جاده‌ی سربالایی معلوم نبود. ابرهای بالای ‏سربالایی مثل یک غول سیاه بودند. غولی که زبان آسفالتی‌اش را دراز کرده بود سمت ما و ما با تمام سرعت از زبانش بالا ‏می‌رفتیم تا او ما را ببلعد. رعدوبرقی که گه گاه آسمان می‌زد مثل خنده‌های غول بود، خنده‌های خوشحالی‌اش که این‌چنین ‏راحت می‌خواست ما را ببلعد...‏

بهم برخورده بود. لعنتی من هم می‌توانم سرعت بروم. خفن تر از تو هم می‌توانم بروم. آدم باش. 120 تا برو. من هم 8 ‏سال پرایدسوار بودم. دقیقاً می‌دانم که لحظه‌لحظه‌ی رانندگی پشت آن ریغو چه می‌گذرد. 140 تا رفتنت احمقانه است. ‏احساس غبن کردم. سرعتم را توی سرپایینی زیاد نکردم. باز هم 120 تا رفتم. حتی آمدم پایین‌تر. 110 تا. صبر کردم تا ‏سربالایی شروع شود. همان اول سربالایی سرعت پرایدو به 120 رسیده بود. ‏

پدال گاز کیومیزو را فشار دادم. اسماعیل از شتاب گرفتن‌های من می‌ترسد. ولی دیگر بهم برخورده بود و حماقت بر من ‏مستولی شده بود. کاریش نمی‌شد کرد. سربالایی بود. اگر نیاز به ترمز زدن می‌شد جاذبه کمکم می‌کرد!‏

‏110-115-120... رسیدم به پرایدو. از همان لاین کندرو برایش 3 تا بوق زدم که یک موقع نیاید کنار. از سمت راستش ‏گاز دادم و سرعتم را زیادتر کردم. 125-130-140... توی سربالایی داشتم شتاب می‌گرفتم و بیشتر از جلو حواسم به ‏عقبم بود. موتور ‏ZM‏ 1600 سی‌سی ژاپنی فراتر از حد و اندازه‌های اسمش بود... این دیگر بهم ثابت شده بود. توی جدول ‏مشخصاتش نوشته بودند حداکثر سرعت تولیدی موتور 182 کیلومتر بر ساعت است،‌اما من بدون هیچ دست‌کاری کردنی ‏‏205کیلومتر را هم باهاش تجربه کرده بودم.‏

‏140-145-155-160... جاده خلوت بود. لاین کندرو یکی دو تا پژو و پراید برای خودشان می‌رفتند و مزاحم نبودند. به ‏کمرکش سربالایی رسیده بودم و دیگر پرایدو نقطه شده بود. او داشت نموداری برعکس را طی می‌کرد... همین‌الان‌ها به 85 ‏این‌ها رسیده بود... سربالایی پرایدکش بود... ولی من به 160 رسیده بودم. گاز را رها نکردم. می‌خواستم نقطه شدنم جلوی ‏چشم‌های پرایدو را بهش حقنه کنم. بهش بگویم اگر مردی این جا توی این سربالایی شاخ بازی دربیاور و نوربالا بزن و ‏سرعت غیرمجاز برو. می‌خواستم بگویم من هم می‌توانم. احمق من هم می‌توانم. چرا فکر می‌کنی هر کس که دارد به قانون ‏احترام می‌گذارد از ناتوانی‌اش است؟ چرا زور اضافه می‌خواهی بزنی؟ تو که عرضه نداری یک سربالایی را این‌جوری بیایی ‏بالا چرا شاخ بازی در می‌آوری؟ آدم باش. 120 تا برو... برای خودت بهتر است. 120 هم برایت زیاد است. آن هم توی ‏سرپایینی....‏

آخر سربالایی (همان‌جایی که پراید به زور نهایت 80 کیلومتر بر ساعت بتواند سرعت برود) سرعتم رسیده بود به 145تا... ‏بعدش سرپایینی بود و هوای مه‌آلود و صخره‌های کوه‌ها که در نور جور غریبی شده بودند. وارد دهان غول شده بودم... ‏سرعتم را کم کردم. رساندم به 90 کیلومتر و لاین کندرو رفتم...‏

همان موقع فهمیدم که حماقت کردم. عقده بازی درآورده بودم. خودم را گول زده بودم که می‌خواهم به پرایدو ثابت کنم که ‏چیزی نیستی و مثل بچه آدم آرام برو. قرار بر وحشی بازی باشد دست بالادست زیاد است. (همین هم به حد کافی احمقانه ‏بود). ولی در حقیقت داشتم از 8 سال پراید سوارشدن خودم انتقام می‌گرفتم. من آن موقع که پراید سوار می‌شدم 120 تا ‏بیشتر نمی‌رفتم. مخصوصاً توی این جاده. سرعت نمی‌رفتم و سربالایی را هم با سرعت 70-75 تا تمام می‌کردم. شاخ بازی ‏درنمی‌آوردم. ولی این بار احساس غبن بهم دست داده بود. آقا سبحانی را هم فراموش کرده بودم. ‏

ولی ته ته ماجرا،‌ من آن اول 15کیلومتر بود که 120 کیلومتر بر ساعت می‌راندم و کسی هم مزاحمم نشده بود. یک رکورد ‏بود. این‌که 15 کیلومتر راه بروم و کسی نخواهد قانون حداکثر سرعت مجاز را بشکند برای من تازه بود. داشتم امیدوار ‏می‌شدم به این جامعه. ولی پرایدو آمد گند زد به امیدم و من هم شدم یک قانون‌شکن!‏

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۶:۴۸
پیمان ..