سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۰ مطلب در بهمن ۱۳۸۸ ثبت شده است

کتاب آه (بازخوانی مقتل حسین ابن علی)/یاسین حجازی/انتشارات حکمت

از همان بچگی حال و حوصله­ی روضه و این حرف­ها را نداشتم. وقتی مداحه می­گفت همین دو قطره اشکی که می­ریزی ضمانت­نامه­ی بهشتت می­شه و دوروبری­ ها های های می­زدند زیر گریه، من مات­ومبهوت می­ماندم که چرا من اشکم درنمی­آید. و چه طور آن آقا ریشو خشنه می­تواند این همه گریه کند. کوچک­تر که بودم احساس گناه می­کردم، ولی بزرگ­تر که شدم حالم به­هم خورد...

"کتاب آه" بازخوانی کتابی است که روضه­خوان­ها مثلن روضه­های­شان را از روی آن می­خوانند. ولی تفاوت عظیمی بین این کتاب و حاصل کار روضه­خوان­ها وجود دارد. و آن این است که "کتاب آه" بیش از هر چیز یک کتاب تاریخ است. تاریخ وقایع کربلا. و همان­طور که از یک کتاب تاریخ انتظار می­رود مستند است. دقیق است و اشک و ناله و آه و واویلتای الکی به خیکش بسته نشده.

"کتاب آه" را سیدامین حسینی برایم آورد. از کتاب خوشم آمد. عاشورا و کربلا را برایم روشن کرد. واقعن باید به یاسین حجازی دست مریزاد گفت.

همنوایی شبانه­ی ارکستر چوب­ها/رضا قاسمی/ نشر نیلوفر

این کتاب را باید سال­ها پیش می­خواندم. احتمالن بیشتر رویم تاثیر می­گذاشت. یک کتاب ملایم که بعضی­جاهاش به طرز خارق­العاده­ای با شخصیت اول کتاب احساس یکی بودن می­کردم. ولی هر چه قدر نگاه کردم نتوانستم بفهمم برای چی این کتاب رمان برگزیده­ی دهه­ی قبل شده. یعنی آن قدرها هم به نظر من شاهکار نبود.

مردی که گورش گم شد/حافظ خیاوی/نشر چشمه

یک مجوعه داستان از یک نویسنده­ی مشکین شهری به نام حافظ خیاوی. هر داستان را که شروع می­کردم تا به آخر نمی­رساندم کتاب از دستم رها نمی­شد. خیلی وقت بود مجموعه داستان از نویسنده­های معاصر ایرانی نخوانده بودم. به یک دلیل ساده. همه شان ادا و اصول درمی­آورند که بگویند ساختارشکن اند و مدرن­اند و پست­مدرن­اند و زبان داستان­شان را با هزار دوزو کلک می­پیچانند که بگویند خیلی پیچیده­اند. در حالی که از یک کارگر افغانی هم طرز فکرشان ساده­تر است و پشت زبان داستان­شان هیچی نخوابیده. "مردی که گورش گم شد" این طوری نبود. ساده بود و صداقت نویسنده برایم ستودنی بود. در هر جایی می­شود آن را خواند و لذت برد.

275روز بازرگان/مسعود بهنود/نشر علم

راستش فیلترشکن نداشتم که بروم سایت خود مسعود بهنود زندگی­نامه­اش را بخوانم. توی ویکی­پدیا هم که نگاه می­کردم تحصیلات مسعود بهنود نوشته نشده بود. و من واقعن شک دارم که مسعود بهنود تحصیلات درست و حسابی داشته باشد!

275روز بازرگان مجموعه­ی 14مقاله­ی مسعود بهنود در مورد انقلاب سال1357 و وقایع آن سال و هم چنین روزشمار وقایع 275 روز نخست وزیری مهندس بازرگان است. شروع به خواندن مقاله­ها که کردم سوال بزرگی که برایم ایجاد شد سطح تحصیلات مسعود بهنود بود. راستش با دید یک کتاب تاریخ به سراغ 275روز بازرگان رفته بودم و آن وقت... چیزی که در مورد مقاله­ها می­توانم بگویم این است که بیش از حد خاله زنکی بودند. انگارمسعود بهنود آن سال­ها همه اش توی صف نانوایی بوده و به حرف­ها و خبرهای ردوبدل شده گوش می­کرده و پس از سال­ها آن خبرها را مکتوب کرده و در قالب کتاب به خورد ملت داده. لحن نوشته­هایش هم اتفاقن به این فرضیه­ی من قوت می­بخشد. مقاله­هایش واقعن ارزش خواندن نداشتند. فقط آن روزشمار وقایع باز قابل قبول بود که آن را هم یک بچه دبیرستانی با مرور آرشیو روزنامه­های آن سال­ها می­تواند تنظیم کند. تازه فکر کنم یک بچه دبیرستانی حداقل بفهمد که باید برای این وقایع منبع و مرجع موثق و دقیقی آخر کتاب معرفی کند. کاری که مسعود بهنود نکرده.

مرگ ایوان ایلیچ/لئو تولستوی/رضی هیرمندی/نشر هستان

کتاب را آقای رضی هیرمندی هدیه داد. این کتاب کوچک تولستوی با روح و روان و زندگی­ام بازی کرد. یک رساله­ی کامل و جامع و کوچک از برای مرگ. فوق العاده بود. ولی چند روزی است خواب و خوراک را از من گرفته است...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۸۸ ، ۱۹:۲۷
پیمان ..

عکس از یاسر مهربانی

-سلام. چه خبر؟

-سلام. پدر مهدی صالح فوت کرده!

%%%

یازده ساعت بکوب آمدم. کیلومترشمار را موقع حرکت صفر کرده بودم و تهران که رسیدیم دیگر نزدیک بود خودش صفر شود. 996را نشان می داد. و اصلن خسته نشده بودم. برای منی که رانندگی جزء کارهای خواب آور به حساب می آید یازده ساعت خیلی بود. شاید فقط بار مسئولیتی که روی دوشم احساس می کردم باعث شده بود دوام بیاورم. پدرم کنارم نشسته بود و من عقربه ی سرعت سنج را بین 100 و110نوسان می دادم و بین اوهام و فکرهایم سرگردان و دیوانه بودم...

یازدهمین سفر مشهدم بود. این بار با خانواده. و رفتنا فقط از این در تعجب بودم که چه طور باز هم دارم می روم مشهد. دومین بارم در این سال بود. دانشگا که می رفتم با خودم فکر می کردم آن قدر کثافت خواهم شد که احتمالن سالی یک بار هم دیگر نمی توانم بروم مشهد. ولی از وقتی که دانشگا رفته ام هر سال دو بار می روم مشهد... به این فکر می کردم که شاید من آن طورها هم که خودم فکر می کنم دائم در حال سقوط نیستم...

مشهد سرد بود. خیلی سرد. شب ها که می رفتیم حرم هوا از زور سرما ابرها را تکه های یخ می کرد می ریخت روی سر ما. برف نبود. یخ بود که می بارید. آن قدر سرد بود که اگر دست هایت را نمی کردی توی جیبت بعد از چند دقیقه منجمد شدن خون در رگ هایت را حس می کردی. انگشت هایت را که تکان می دادی صدای خرد شدن خون و حرکت خون تگری شده را حس می کردی...

مشهد شلوغ بود. خیلی شلوغ بود. و از همه جای ایران بودند. با همه ی لهجه ها. از من تهرانی تا ترک ها و کردهایی که با لباس های کردی گشادشان می آمدند حرم و مردانی که دستار دور سرشان پیچیده بودند و همه هم سیاه پوش. عزاداری های آخر صفر بود. از صبح زود تا نصفه شب توی خیابان امام رضا دسته های عزاداری بود که می آمدند. زنجیرزن ها و سینه زن ها. چوب به دست های ترک هم بودند. و طبل های بزرگ و کوبان جزء مشترک همه ی دسته ها بود و شاید به خاطر صدای ناهنجار آن همه طبل پوچ بود که پدرم آن طور شد...

%%%

سکته نبود. حمله ی قلبی هم نمی دانم چیست. شاید آن هم نبود. دکتر متخصص هم نیامد که بفهمیم چه بود. فقط یک لحظه بود. یک لحظه صدای افتادن پدرم بر کف اتاق را شنیدیم و همه به سمتش شتافتیم و او بعد از آن لحظه به هوش آمد. خودش هم حالیش نشده بود که چه شده. حتا نفهمیده بود که افتاده زمین. رنگش پریده بود. سریع رفتیم درمانگاه. نوار قلب گرفتند و دکتر عمومی گفت که پدرم باید برود بیمارستان بستری شود. قلبش نامنظم کار می کند. خودش زنگ زد اورژانس که آمبولانس بیاید. پدرم روی تخت خوابیده بود. ماسک اکسیژن روی صورتش گذاشته بودند. مادرم اشک می ریخت. و من ایستاده بودم کنارش و زور می زدم فکرهای بد نکنم. خونسر باشم. آرام باشم. آمبولانس آمد. سوار شدیم و رفتیم بیمارستان...

%%%

پدرم را روی تخت شماره ی 4 بخش سی سی یوی بیمارستان موسی بن جعفر مشهد خواباندند. ساعت 5:30 عصر بود. پرستار مرد با یک ساک و یک ماشین اصلاح موزر آمد. می خواست موهای ساعد پدرم را بتراشد. پدرم دوست نداشت. خوشش نمی آمد. می گفت نتراشد. من فقط ایستاده بودم. پرستار مرد گفت که باید بتراشد. برای این که چسب ها بچسبند باید بتراشد. و موهای ساعد او را تراشید. بعد پیراهن و شلوار آبی بیمارستان را تنش کرد و من لباس هایش را تا کردم و گذاشتم توی کمد. پرستار زنی آمد و نوار قلب گرفت و سیم های مانیتور ضربان قلب را به سینه ی پدرم چسباند. چند دقیقه برایش حرف زدم که نگران ما نباشد. من مواظبم. امشب همگی می رویم حرم. و تو هم فکروخیال ما را نکن. و از این حرف ها. موبایلش را هم کنارش گذاشتم که اگر اتفاقی پیش آمد یا کارمان داشت زنگ بزند. بعد آمدم پایین تا مادرم به بالینش برود.

%%%

تمام لحظاتی که روی صندلی کریدور طبقه ی اول نشسته بودم دستم را ستون چانه ام کرده بودم و زل زده بودم به سنگ زیر دو ستون پاهالم. حس خوبی نداشتم. داشتم فکر می کردم. به مرگ پدرم فکر می کردم. خواهرم کنارم نشسته بود و باریکه ی اشک روی صورتش از جریان نمی افتاد. داشتم دیوانه می شدم. هر چه قدر زور می زدم که فکر بد به کله ام راه ندهم نمی توانستم. تا آن لحظه توانسته بودم فکر نکنم. خونسرد باشم. کارهای پدرم را پی بگیرم. ولی آن لحظه... برای لحظاتی به نبودنش و بودن خودم فکر کردم. کارهایی که باید می کردم... به این فکر کردم که پدرم همیشه حوصله داشت بابای من باشد ولی من پسر خوبی نبودم... من پسر خوبی برایش نبودم...

%%%

شب. توی حرم پرسه می زدم. از این رواق به آن رواق. جای دنجی پیدا نمی کردم که بنشینم. همه جا شلوغ بود. ساعت دوی نیمه شب رفتم که دست به ضریح برسانم. وحشتناک بود. جمعیت خودزنی می کرد. چهار نفر دست و پای جوانی را گرفته بودند و داشتند سعی می کردند که بیرون ببرندش. بیهوش شده بود. زیر دست و پا مانده بود. بی خیال شدم. از مسجد گوهر شاد به رواق امام خمینی می رفتم. از کفش داری یازده به کفش داری هفت. آخرش توی مسجد گوهرشاد، آن صف اول نماز صبح جایی گیر آوردم و نشستم به خواندن دعای توسل. چند باری خواندم. بعد از جایم بلند شدم و حرکت کردم که رو به ضریح باشم... نماز صبح را با اندوهی عظیم کنار قبر شیخ بهایی خواندم.

%%%

پدرم حالش خوب شده بود. خودش می گفت خوبم. می گفت رضایت بدهیم مرخصم کنند. ما منتظر دکتر متخصص بودیم که بیاید بگوید برای پدرم چه اتفاقی افتاده. گفتند ظهر می آید. تا ظهر منتظر ماندیم. گفتند بعدازظهر می آید. تا بعدازظهر منتظر شدیم. گفتند دو روز دیگر می آید. دکتر پارسا گفت که حال عمومی پدرم خوب است. ولی بهتر است بستری بماند. طاقت پدرم طاق شده بود. اتاق سی سی یو برایش مثل زندان شده بود. رضایت داد که مرخصش کنند. دکتر گفت که نباید رانندگی کند. قبول کرد. مرخص شد.

%%%

مرگ را به چشمانش دیده بود. نیمه شب صدای بوق ممتد دستگاه ضربان قلب تخت کناری اش (تخت شماره ی 3) را شنیده بود. و هجوم پرستارها به سمت آن تخت. و آورده شدن دستگاه هایی به سمت آن تخت و بعد... خارج کردن تخت کناری را از بخش سی سی یو و....

%%%

ظهر. راندن ماشین در دشت کویر. خیره شده ام به جاده و می روم. آفتاب چشم هایم را می زند. کاسه ی چشم هایم درد می گیرد. چیزی نمی گویم و پدال گاز را می فشارم.

%%%

خیلی چیزهاست که نمی توانم بگویم. زبانم نمی چرخد. نمی دانم چرا. شاید روزی بچرخد. باید خدا را شکر کنم.آره... ولی... خدا پدر مهدی صالح را بیامرزد...

پس نوشت: با مهدی توی یک دبیرستان درس می خواندیم.

عکس را هم از این جا برداشته ام:@@@

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۸۸ ، ۱۹:۰۸
پیمان ..

کچل کرده­ام. شده­ام کله کدو.

خودم هم نمی­دانم چرا کچل کرده­ام. هر کسی می­پرسد هر بار یک جواب می­دهم. جوری از من می­پرسند چرا کچل کرده­ای که انگار تمام کارهای زندگی­ام به­قاعده و بادلیل است که این یکی هم باشد. آرش من را می­بیند می­گوید: فلسفه­ی کچل کردنت چیه پیمان؟ جوری می­گوید فلسفه که فکر می­کنم عجب کار بزرگی کرده­ام. یاد "کازابلانکا" می­افتم که جناب سرهنگه از ریک پرسیده بود: تابعیت شما چیست؟

و ریک جواب داده بود: تابعیت الکل.

و به آرش جواب می­دهم: فلسفه­ش هیچی، پوچی و بیهودگی.

می­خندد و می­خندم و جدا می­شویم.

محمد من را می­بیند. از انوار طلایی بازتاب شده از سرم ذوق زده می­شود و می­پرسد: چرا کچل کردی؟ می­گویم: حالا دیگه سرنوشت محتوم خودم را پذیرفته­ام. به پیشواز سرنوشت رفته­ام.

مهدی می­پرسد چرا. دیگر دلیل نمی­گویم. می­گویم کار خیلی خوبی است. تو هم کچل کن. پیف پیف می­کند. می­گویم باید جمعه هفدهم بهمن 1388 را در تاریخ ثبت کنند. روزی که ماشین موزر میداین­جرمنی موهای سرم را از تنم جدا کرد.

از وقتی کچل کرده­ام توی خیابان ملت از من بیشتر آدرس می­پرسند. نمی­دانم چرا. محمد می­گوید: خودمانی­تر شده­ای. ملت فکر می­کنند یه گدا گودوله­ی شهرستانی هستی، مثل خودشان خنگولی، بی­خجالت ازت سوال می­کنند.

به هر حال از این که ازم بیشتر آدرس می­رسند خوشحالم. کلن وقتی ازم آدرس می­رسند خوشم می­آید. دو تا دلیل دارد. یکی این که آن وقت فکر می­کنم من هم برای جامعه مفیدم و به یک دردی خورده­ام و همچین­ها هم مزخرف و بیهوده نیستم. یکی دیگر هم این که فکر می­کنم من هم وطن دارم. من هم ساکن شهر و محله­ای هستم که آدرسش را بلدم. حس می­کنم آن جا مال من هم هست.

از وقتی کچل کرده­ام دیگر دیگران ناراحتم نمی­کنند. بی­اعتنایی­ها، محل نگذاشتن­ها، داخل آدم حساب­نکردن­ها، نامردی­ها و همه­ی این جور چیزها برایم ناچیز شده­اند. یعنی از وقتی کچل کرده­ام به این یقین رسیده­ام که ابدن هیچ چیز مهمی وجود ندارد. به این یقین رسیده­ام که آدم مهمی نیستم. و وقتی من مهم نباشم هیچ چیز دیگری هم مهم نیست...

اما از وقتی کچل کرده­ام یاد یک نفر هم توی دلم زنده شده. کسی که وقتی بچه بودم خواندن سرگذشتش برایم هیجان­انگیز بود: کچل مم سیاه.

"کچل مم سیاه" را از "افسانه­های آذربایجان" صمد بهرنگی خواندم. کچل مم سیاه، همان حسن کچل آذربایجانی­هاست. یک آدم کچل تنبل که نه زمین دارد، نه شغل، نه حرفه، نه مقام، نه پول، نه... هیچی هیچی ندارد. فقط بلد است لنگ روی لنگ بیندازد بگیرد بخوابد. از مال دنیا فقط یک ننه­ی پیر دارد که هرازگاهی مجبورش می­کند برود برای خوردوخوراک خودش حداقل یک کاری بکند. و این جور وقت­هاست که کچل مم سیاه دوست­داشتنی من می­شود. کچلی که به جز خوردن و خوابیدن کاری بلد نیست و یک عمر به بطالت و خواب گذرانده می­رود یک کارهایی می­کند که آدم شاخ درمی­آورد و قند تو دلش آب می­شود! می­رود شکار. می­زند حیوانی شکار می­کند که از یک طرفش روشنایی درمی­آید و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز بلند است. پادشاه و وزیر برای سر کار گذاشتن او را می­فرستند دنبال نخودسیاه. مثلن برود اژدها بکشد، شیر چهل مادیان را کت بسته بیاورد و او کارهایی را که یک قشون نمی­تواند انجام بدهد انجام می­دهد...آخر کچل است دیگر!

توی خیابان که راه می­روم برای خودم می­خوانم: کچل کچل کلاچه، روغن کله پاچه...

اما هر چه قدر به ذهنم فشار می­آورم که بقیه­ی بیت­هایش یادم بیاید یادم نمی­آید. آخر حافظه­ام خیلی تعطیل است. شما این شعر یادتان می­آید؟!!

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۸۸ ، ۲۰:۲۹
پیمان ..

پیش­نوشت: "گفت و گو" به معنای متعارف که در آغاز به ذهن متبادر می شود، همان محاوره ی مردم کوچه و بازار است و ناشی از یک تفاهم است و اساسن گفت و گو برای تفاهم است؛ چه در امور زندگی و چه عقلی. تفاهم هم قائم به گفت و گو است. مساله تا این جا بدیهی است و همه ی افراد با هم گفت و گو می کنند اما با دقت در مساله درمی یابیم که "گفت و گو"، "گفت" و "شنود" هم هست و هر گفتنی شنونده می خواهد و هر شنونده ای گوینده. شنونده هم گاهی می خواهد بگوید. با دقت بیشتر درمی یابیم که ذات "سخن" دو طرف دارد و در آن نوعی زوجیت است؛ تا جایی که اگر شنونده ای روبه روی شما قرار نگرفته باشد و حتا در خلوتی که کسی نیست می اندیشید، در واقع مشغول گفت و گو هستید. البته این حالت را "مونولوگ" نامیده اند اما وقتی سخن را تحلیل کنیم، درمی یابیم که هر مونولوگی گونه ای "دیالوگ" است. وقتی انسان می اندیشد کلمات در ذهن او ردیف می شوند. انسان بدون کلمه فکر نمی کند. مخاطب در این حالت به یک اعتبار خود انسان است؛ یعنی انسان در این حالت به این اعتبار که سخن می گوید گوینده است و به این اعتبار که حرف خود را می فهمد شنونده است. پس سخن برای شنیدن است؛ خواه مخاطبی روبه روی ما باشد، خواه انسان با خودش بیندیشد.

غلامحسین ابراهیمی دینانی

آن روز دو ساعت زیر باران راه رفتم. باران هم مردانگی به خرج داد. نم نم و یک ریز بارید و ناز و قهر نکرد. شیشه های عینکم پر از قطره های ریز باران شدند. خودم خیس و تلیس آب شدم. آن روز حال آدم های بی شماری که درونم وول می خورند خوب بود. همه سرحال بودند. از باریدن باران ذوق زده بودند. با همه شان می شد حرف زد. از خوشی آن ها من هم لبخندی روی لبم نشسته بود. فکر کنم مضحک شده بودم: پسری که شیشه های عینکش پر از قطره های ریز بارانند و معلوم نیست چطور می بیند و یک لبخند گشاد هم نشسته روی صورتش. مهم نبود. ما به دخترها و پسرها و مردان و زنان چتربه دست می خندیدیم. سوسول بودن شان را مسخره می کردیم. و کلی با هم حرف زدیم.

یکی شان برگشت گفت: امروز دختری که به او علاقه مند شده ام توی راهرو با دیدن من رویش را برگرداند و رفت.

چند قدم در سکوت راه رفتم. به ماشین هایی که از روبه رو می آمدند و با برف پاک کن های شان برایم بای بای می کردند نگاه کردم و گفتم: بدبختی های بزرگتری دارم، رفیق. بی خیال این حرف ها.

بعد یکی دیگرشان گفت: آره.. من می دونم تو به چه فنای عظمایی رفته ای...

بعد یکدفعه یکی گفت: خاک تو سر جلبکت کنم. همینه...آخروعاقبت همه ی جلبک ها تویی...

صدایش شبیه صدای پسری بود که چهارپنج سال پیش با من دوست بود و دو شب قبل آمده بود مثلن حالم را بپرسد. دانشجوی دانشگای امام صادق شده بود. فقط آمده بود به من بگوید جلبک و رجز بخواند که تو این مملکت هرکی ضدولایت فقیهه باید از صحنه ی روزگار محو و نابود شه. به هر طریق. زندان، اعدام، تبعید. باید نابود شه. من چیزی به او نگفته بودم. فقط گفتم تو یه آدم خطرناکی.

توی آن باران او هم حالش خوب بود و بلبلش چهچه می زد. بقیه ی آدم های درونم همهمه راه انداختند و من را وادار کردند که از عمق وجود به صدای ریزش باران و صدای چرخ ماشین ها روی آسفالت خیس گوش بدهم و به او توجه نکنم.

بعد یکی گفت: 22بهمن چه کاره ای؟

گفتم: به! تو هم که سوال های آدم های بیرونو می پرسی...

گفت: زیر بارونی دور هم جمعیم. گپ می زنیم دیگه.

گفتم: نمی دونم. سر یه دوراهی بزرگم. نمی دونم کدوم طرف برم. این ور یا اون ور. یه راه اسمش آزادیه و اون یکی دیکتاتوری. حالا باید یکی شونو انتخاب کنم.

-آزادی و دیکتاتوری؟

-آره...آزادی. دسته ای که دارن می رن به اون طرف اسمش جنبش سبزه. خیلی از هم سن و سال های من جزئ شونن. خیلی از رفقام که سرشون به تن شون می ارزه تو اون جماعتن. همه شون دارن می رن به سمت آزادی. والاترین خصلت انسانی. خودت هم می دونی که برای آزادی چه احترام فوق العده ای قائلم.

-خب، این جور که تو داری تعریف می کنی تردیدی بین اون دوراهی وجود نداره. می ری به سمت آزادی دیگه.

-نه دیگه، نه. این جاست که پای این زمان و مکان لعنتی می یاد وسط. این جا ایرانه و دهه ی دوم از قرن بیست و یکم. و دودوتا چهارتاهای من که حاصل خوندن چند تا کتاب و نگاه کردن به جامعیه ای که توش زندگی می کنم به من می گه که آزادی و دموکراسی برای مردمی که دارم بین شون زندگی می کنم چاره ی دردهاشون نیست.

-فاشیست بی شرف.

-چرا فحش می دی؟ نگفتم که آزادی و دموکراسی بده. گفتم الان برای مردم ایران مثل سم و زهر می مونه. چرا؟ خیلی ساده ست: شعور. ببین عزیز من، بزرگ ترین درد ما مردم خودمونیم و یه سری ویژگی ها که درون مون نهادینه شده. و اگر همین جوری به دموکراسی و آزادی برسیم یعنی فاجعه. خلاصه می گم. مردم نه جنبه و نه شعور آزادی رو ندارن. اگه به آزادی برسن ده بیست سالی طول می کشه که آزادی رو یاد بگیرن ، احترام به همدیگه و هزارتا کوفت و زهرمار ی که آزادی با خودش به همراه میاره یاد بگیرن. یعنی ده بیست سال هرج و مرج. یعنی ده بیست سال تعطیلی و پیشرفت نکردن و این می دونی یعنی چی؟

-خب. بالاخره یاد می گیرن و بعدش مثل قرقی پیشرفت می کنن.

-هان. سوتی دادی. درست می گی ها. ولی مولفه ی زمان و مکان یادت رفت. ما الان تو دهه ی دوم قرن بیست و یکم ایم و همه ی کشورهای دنیا با سرعتی عجیب در حال ترقی اند. اگر ما الان ازشون عقب و عقب تر بمونیم دیگه جبرانش غیرممکن می شه. می فهمی که....

-پس می گی زنده باد رضاخان؟!!

-آره... من می گم که ما به یه دیکتاتوری عاقل که براش پیشرفت مهم باشه نیاز داریم. و خوب که دارم نگاه می کنم می بینم دم دست ترین و کم خونریزی ترین دیکتاتوری موجود برای پیشرفت ولایت فقیهه.

-ولایت فقیه براش پیشرفت مهم؟!!!

یکی دیگر گفت: مرگ بر ضدولایت فقیه. کی گفته ولایت فقیه دیکتاتوریه؟ ولایت فقیه جانشین پیامبره و امامته و دیکتاتوری نیست. ولایت فقیه مردم سالاری دینیه. مرگ بر ضدولایت فقیه. مرگ بر تو ای جلبک.

زیر باران خنده ی روی لبم گشادتر شد.

گفتم: تمام بدبختی من همین ولایت فقیهه.

بعد چند لحظه سکوت کردم و به برکه ی کنار خیابان نگاه کردم و زنی که می خواست از روی آن بپرد. با پاهای بسیار کشیده اش پرید و من گفتم: بدبختی شماره ی یک اینه که آره حالا ولایت فقیه براش ماندن و حفظ حکومت مهم تر از همه چیزه. حتا مهم تر از جان مردم چه برسه به پیشرفت. ولی خب چه کار کنم؟ من دنبال دیکتاتوری ام. و نگاه که می کنم ممکن ترین همین ولایت فقیهه. بعدش این ولایت فقیه یک وقت هایی عاقل می شه و درباره ی علم و پیشرفت علمی هم چیزهایی می گه که امیدوارم می کنه. اما بدبختی بزرگ تر می دونی چیه؟ کشتن آدم ها توی خیابون، حمله به کوی دانشگا و خود دانشگا، فوج فوج دستگیر کردن، ترسوندن. یک کلام ظلم.

ولی...

-به! حالا چرا 22بهمن برات شده میدون انتخاب؟! قبلش خواب بودی؟!!

-به خاطر این که به نظرم تا قبل از این هر دوتا کنار هم بودن. اما 22بهمن و بعدش راه ها کاملن جدا می شه...

- تو چه قدر بدبختی...

%%%

نگاه کردم به دختر و پسری که زیر یک چتر کنار خیابان منتظر ماشین ایستاده بودند و سخت به هم چسبیده بودند. پاترولی آمد از کنارشان رد شد و آب برکه ی وسط خیابان را پشنگه کرد روی هیکل دختر و پسر.

دختر و پسر بلند خندیدند...

 

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۸۸ ، ۱۹:۰۳
پیمان ..

گفته­اند که سر حسین را به کربلا بازگرداندند و به بدن ملحق کردند – و علی ابن حسین آن را بازگردانید.

گروهی دیگر گفته­اند یزید آن را نزد عمرو ابن سعید ابن عاص، عامل مدینه، فرستاد. عمرو گفت:"هرگز نمی­خواستم آن را برای من فرستد" و فرمان داد نزدیک قبر مادرش، فاطمه، دفن کردند.

بعضی گفته­اند آن سر در خزانه­ی یزید بود تا منصور ابن جمهور به خزانه­ی او در آمد: آن را در سبدی سرخ رنگ یافت و به سیاهی خضاب شده بود. آن را نزدیک باب الفرادیس دفن کرد. (و آن در شمالی مسجد بزرگ دمشق است، که گویا سر را آن جا آویخته بودند.)

بعضی دیگر گفته­اند سلیمان ابن عبدالملکِ مروان آن را در خزانه­ی یزید یافت و در پنج جامه­ی دیبا کفن کرد و با جماعتی از اصحاب خود بر آن نماز گزاردند و دفن کردند.

حتا بعضی گفته­اند که به قاهره دفن شد.

و باز گفته­اند که مردی از شیعیان آن سر را دزدید و آورد و نزدیک قبر امیرالمومنین دفن کرد. (و گفته­اند نزدیک قبر امیرالمومنین همان مسجد حنانه است و باز گفته­اند در بالای سر امیرالمومنین دفن کرد.)

شاعری گفت:"در زمین مشرق یا مغربش جست­وجو نکنید. همه را رها کنید و سوی من آیید – که قبر او در دل من است."

 

کتاب آه، بازنویسی مقتل حسین ابن علی، ویرایش یاسین حجازی، صفحه ی 565

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۸۸ ، ۰۶:۳۸
پیمان ..

جنایت و مکافات-ترجمه ی مهری آهی-صفحه126-نسخه موجود در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران

1-از آن آدم­ها نیستم که بتوانم جیره­بندی شده و مرتب منظم مثلن هر شب بیست صفحه کتاب بخوانم. کتاب که دستم می­گیرم یک نفس می­خوانم. جرعه جرعه نمی­چسبد. لاجرعه می­چسبد. "جنایت و مکافات" را هم لاجرعه سر کشیدم. نسخه­ای که دستم آمده بود چاپ اول کتاب بود. ترجمه­ی "مهری آهی". چاپ اول برای انتشارات دانشگا تهران بود. چاپ­های جدید را انتشارات خوارزمی می­زند. کتاب مال سال1343 بود. یعنی چهل و پنج سال پیش. حکم عتیقه را داشت در دست من. توی کتاب­خانه­ی مرکزی دانشگا جسته بودمش. وقتی امانت گرفتمش انگاری عتیقه­ای را از یک موزه به خانه می­بردم. کتاب چهل و پنج ساله سرحال سرحال بود. ورق­هایش روغنی بودند و از پس گذشت سالیان فقط در اثر ورق زدن­های مکرر کناره­هایش زرد شده بود. فقط حروف­چینی­اش خیلی توی ذوق می­زد. مثلن "دو در در شش قدمی هم بودند" را نوشته بود:"دودردر شش قدمی هم بودند." رسم­الخط هم مال پنجاه سال پیش که سرهم­نویسی رایج بود... روی همین حساب اوایل خواندنم کند پیش می­رفت. اما کم کم سحر روایت داستایفسکی مفتونم کرد...

2-اعجاب­برانگیز بود. این فقط داستان کلاسیک داستایفسکی نبود که مفتونم کرد. شرح حالات مختلف روح انسان در "جنایت و مکافات" بود که اعجاب­برانگیز بود. داستان کلاسیک بود. نویسنده هر اتفاق و هر شخصیتی را که توی داستان می­آورد کاملن توضیح می­داد که چرا و چگونه. همه چیز را توضیح می­داد. ولی با این حال پرکشش و جذاب بود. توصیف­هایی که از حالات درونی راسکلنیکف ارائه می­داد غواصی در عمیق­ترین اعماق روح انسانی بود. می­خواهم بگویم فقط داستان محض نبود. یک جور شناخت عمیق هم به آدم می­داد؛ در عین حال که داشت فقط داستان می­گفت...

3-دبیرستان که بودم معلم ادبیاتی داشتیم که معتقد بود معنی شعر نوشتن برای اشعار سعدی و حافظ و مولانا نه تنها کاری بیهوده بلکه ظلمی در حق آن­هاست. چرا که با معنی شعر نوشتن زیبایی و روح سخن آنان را می­گیریم.  در مورد کلاسیک­ها به نظرم خلاصه­های­شان همان حکم معنی شعر نوشتن را دارند. روح اثر را می­گیرند و فقط یک سری اتفاقات آن را در کلماتی محدود جای می­دهند.

با خودم عهد کرده­ام که خود کلاسیک­ها را بخوانم، نه خلاصه­های­شان را؛ هر چند که وقت­گیر باشد، اما می­ارزد به چیزهایی که به آدم می­دهند...

4-گفتم که. نسخه­ای که دستم بود سنش از پدر من هم بیشتر بود و احتمالن در طی سال­ها صدها نفر آن را خوانده­اند. آثاری که این خوانندگان در صفحات مختلف کتاب(علاوه بر عرق سر انگشتان­شان بر کناره­های صفحات) بر جای گذاشته بودند خودش حکایتی بود...

یکی همین عکسی که در بالا مشاهده می­کنید که هنوز نمی­دانم طرف کدام یک از دخترهای کتاب را کشیده. سونیا؟ دونیا؟ شاید هم هیچ کدام. شاید خودش یا معشوقش را کشیده یا...

در صفحه­ی 647 کتاب(297جلد دوم) هم یک دیالوگ جالب بین خواننده­های قبلی اتفاق افتاده بود:

یک نفر در حاشیه با ماژیک نوشته بود: خسته­کننده.

و کس دیگری با مداد در جوابش نوشته بود: بی­انصاف. ساعت 5:24صبح. از 12 شب دارم می­خوانم. خسته­کننده نیست. معرکه است. وحشتناکه. وقتی ماها این طور همذات­پنداری می­کنیم ببین داستایفسکی چی کشیده تا این رو بنویسه.

راستش این دو نفر برایم کلی سوال بودند. چه جور آدم­هایی بودند؟ دختر بودند یا پسر؟ چند ساله؟ کدام رشته؟ چه کاره؟ اگر می­دیدم­شان ازشان خوشم می­آمد؟ آن­ها از من چه طور؟ ...

و برای این­که همچین سوال­هایی را برای کس دیگری که بعد از من کتاب را می­خواند در مورد سه نفر ایجاد کنم برداشتم در جوای ماژیکیه نوشتم: اگر خسته کننده بود، چرا تا این جا پیش اومدی خالی بند؟!!!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۸۸ ، ۱۶:۵۲
پیمان ..

پیش­نوشت: یکصدوهفتاد ساعت است که چای ننوشیده­ام.

قزوینم. غروب. هوا زمهریر و پرسوز. آسمان سورمه­ای شرق و آسمان قرمز و نارنجی غرب. نشسته­ام بر سکوی سنگی میدان. نگاه می­کنم. به ایستگاه اتوبوس شیشه­ای کنار میدان نگاه می­کنم که تقلیدی است از ایستگاه­های بی­آرتی تهران. چند ردیف صندلی را گذاشته­اند توی یک اتاقک چهارطرف شیشه­ای، چیزی شبیه به سالن انتظار فرودگاه. این طرف میدان سینما ملت است. از پشت درخت­ها نمی­توانم ببینم فیلم روی پرده­اش چیست. سردرش تاریک و محقر و گم­وگور است. کوچک بودن سردرش غمگینم می­کند. آدم­هایی از جلویم می­روند و می­آیند. هوا دم­به­دم تاریک­تر می­شود و این آدم­ها به سایه شبیه­تر. احساس فرورفتن می­کنم.

درویشی آن­سوتر بر سکوی سنگی نشسته است. نگاهش می­کنم. سرورویی ژولیده. با خورجینی در کنار و تبرزینی در یک دست و کشکولی در دست دیگر. مشغول حرف­زدن است. مشغول حرف­زدن برای سه دختری است که دورش حلقه زده و ایستاده­اند. از آن دخترها که توی بدن­شان زندگی جاری است. از همین دور هم می­شود فهمید. درویش آسمان­ریسمان می­بافد و سه دختر مجذوبش شده­اند و من فقط نگاه می­کنم...

دست می­مالانم به سینه­ام و به سیاه­چاله­ای که آن­جاست فکر می­کنم و احساس فرو رفتن بیشتری می­کنم...

یکی از دخترها همان که مانتوی قرمز پوشیده می­نشیند کنار درویش. از درویش متنفر می­شوم. تمام باورهای درویشی­ام را فرومی­پاشاند با این لاس زدنش... ویرم می­گیرد بروم طرفش بزنم توی گوشش بگویم: تو، اسطوره­ی از دنیابریدگی، مظهر نخواستن، نماد محتاج نبودن داری چه گهی می­خوری؟!...

من از او درویش­ترم. باورم می­شود که من از او درویش­ترم. توی نور چراغ عقب­های ماشین­های ایستاده پشت چراغ قرمز این را باور می­کنم. وقتی به کوچک­ترین کمان نارنجی خورشید نگاه می­کنم و هیچ صدایی از درونم برای خواستن چیزی بلند نمی­شود و فقط سکوت است و سکوت یقین می­کنم که از او درویش­ترم.

دوباره نگاه­شان می­کنم. دختری که مانتوی بنفش پوشیده خورجین درویش را برمی­دارد، می­نشیند کنار درویش و خورجین را هم می­گذارد روی پاهایش. برای سومی جایی به جز روی پاهای درویش نیست...

بی­نخواستن هم مگر می­شود؟! تا کی این سکوت درون؟!!...

دوباره دست می­مالانم به سینه­ام. آن جا، آره، همان جا یک سیاهچاله است. با تمام وجودم حسش می­کنم. از همان­ها که حتا نور را هم در خود می­بلعند. سیاه­چاله­ی درون سینه­ام حتا زندگی­ای را که از بدن سه دختر می­تراود می­بلعد. و نمی­دانم چه کارش کنم. حالا خودم را هم دارد می­بلعد... فرورفتن را حس می­کنم. مدت هاست که فرو رفتن را حس می­کنم...

پیاده­روی سبزه میدان خلوت شده است. آدم­هایی تک­و­توک می­روند و می­آیند. به خواسته­هاشان فکر می­کنم و به سینه­هاشان.

آن­ها هم توی سینه­هاشان سیاه­چاله دارند؟ آن­ها هم توی سینه­هاشان عدم دارند؟ یا این که... شاید توی سینه­هاشان ستاره است، خورشید است. خورشیدهایی فروزان و تابنده. اما سیاه­چاله­ها هم روزگاری ستاره و خورشید بوده­اند... حتم همان روزگاری که خواستن جزئی از وجود صاحب­شان بوده...

درویش رفته است. اثری از سه دختر نیست. شاید با درویش رفته­اند. شاید توی سینه­ی درویش خورشیدی شعله­ور بوده...

نمی­دانم...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۸۸ ، ۰۷:۱۹
پیمان ..
وقتی ساعت دوازده شب صادق اس ام اس زد که "مشاعی را خدا آزاد کرد" من خواب بودم. اس ام اس دیگری هم آمد و من در حالت خواب و بیداری به گمان این که صبح شده و ساعت موبایل زنگش به صدا درآمده رفتم سراغ موبایل و خواندم که مشاعی را خدا آزاد کرد. با خودم گفتم: به، حالا خواب اس ام اس آزادی اش را هم دارم می بینم و آن یکی اس ام اس هم یک چیزهایی در مورد دوست عزیز و افتخار و مشاعی نوشته بود که حوصله نکردم دوباره بادقت بخوانم و گرفتم دوباره خوابیدم و خواب دیدم که چند روز پیش خواب دیدم که محمدحسین آزاد شده و توی بوفه ی دانشکده فنی نشسته و ما به نوبت می رویم سراغش و بوسش می کنیم...

صبح که بیدار شدم دیدم، نه بابا، این مرد واقعن آزاد شده. خوشحال شدم. به خودم گفتم: خب، الان زنگ بزنم بهش؟! زنگ بزنم بهش چی بگم؟! بگم از این که آزاد شده ای مشعوف شده ام. همین؟! این را مسلمن خودش هم خواهد دانست.

بعد خودم را گذاشتم جای او. دیدم در چنین حالتی به جز دو سه نفر حال و حوصله ی هیچ کسی را نخواهم داشت و ترجیح می دهم عوض جواب دادن به تلفن ها دراز بکشم و پتو را بکشم روی سرم و همچین نفس بکشم و بعد از خانه بزنم بیرون تا می توانم با پای پیاده دور شوم، دورتر و دورتر و هی پیش خودم داد بزنم: حالا من آزادم... آزاد آزاد...

رو همین حساب دیگر نخواستم مزاحمش بشوم. گفتم حالا بگذار طعم آزادی را تمام و کمال بچشد بعد...

%%%

در این چند مدت هیچ گاه از دیدن کسی به اندازه ی دیدن ام اچ ام خوشحال نشده ام. برای لحظاتی تمام اندوهم دود هوا شد. کنار زمین والیبال جلوی دانشکده مکانیک ایستاده بود که همدیگر را دیدیم. من بودم و محمد و حسین و امین و آرش. همان طور که توی خوابم دیده بودم به نوبت رفتیم بوسیدیمش. اما توی خواب من راحت تر بوسیده بودمش. آخر موقعی که می خواستیم تعویض لپ کنیم عینک هامان با هم شاخ به شاخ شدند. در حالی که توی خوابم این طور نشده بود...

حالش خوب بود. بهش گفتیم یک بار دور خودش بچرخد. بررسی کردیم. همان ام اچ ام قبلی بود. فقط کمی لاغر شده بود. اذیتش نکرده بودند. خب کاری نکرده بود که اذیتش کنند. چند دقیقه ای نشستیم پای نقل هاش. می گفت خیلی ها را الکی گرفته بودند. از هم بندهایش می گفت که توی شان کارگر ساختمان بود، دانشجو بود، دکتر هم بود... سوال اول بازجوها هم بمب خنده ی ما شد. اول که می خواستند بازجویی را شروع کنند می پرسیدند: چند تا دوستدختر داری؟!!

...

%%%

مهندس فیودور داستایفسکی وقتی بیست و هفت سالش بود به جرم شرکت در توطئه ی سیاسی دستگیر شد و به یکی از مخوف ترین زندان های مجرمان سیاسی سن پترزبورگ سپرده شد. جرم او در واقع شرکت در جلسات بحث گروهی از جوانان آزادی خواه بود که به سرکردگی پتراشفسکی اداره می شد. خود مهندس داستایفسکی می گفت که او فقط در بحث های سیاسی و ادبی آن ها شرکت کرده بوده و یکی دو بار هم آثاری از منتقدینی چون بلینسکی را در این اجتماعات خصوصی خوانده بوده... با این که گناه او بزرگ نبود اما حکمی که برایش صادر شد این بود:

 ستوان مهندس بازنشسته، فیودور داستایفسکی بیست و هفت ساله به دلیل شرکت در توطئه های جنایتکارانه و پخش نامه های جسورانه و خالی از ادب درباره ی کلیسای روس و قوای عالی کشور و نیز به موجب پخش نوشته هایی که در چاپخانه های خصوصی علیه دولت تنظیم می گردیده به اعدام از راه تیرباران محکوم می گردد.

روز 22 دسامبر 1849 داستایفسکی به همراه سایر اعضای گروه پتراشفسکی از قلعه ی پتروپاولفسک به میدان سمیونفسکایا منتقل شد. پس از خوانده شدن حکم اعدام و پوشانیدن پیراهن سفید بر تن مجرمان مراسم مذهبی پیش از مرگ اجرا شد. شمشیرهای آنان به عنوان سلب هر نوع حقوق اجتماعی بر فراز سرشان شکسته شد و گروه اول محکومان را برای تیرباران به ستون بستند. (داستایفسکی در گروه دوم بود). پس از صدای طبلی که ناگهان به گوش رسید محکومان پای ستون اعدام را به یک باره آزاد کردند و فرستادندشان پیش بقیه ی مجرمان. چون فرمان جدید تزار رسیده بود که حکم اعدام را به حبس با اعمال شاقه و تبعید به سیبری تبدیل کرده بود.

بعد از این واقعه ی دهشتناک بود که مهندس داستایفسکی دگرگون شد، به مطالعه ی عمیق تر روح بشر پرداخت، بیشتر و بیشتر نوشت و شد داستایفسکی کبیر.

حالا نمی دانم که آیا محمدحسین قصه ی داستایفسکی را در ابعادی خیلی کوچک تر تکرار خواهد کرد یا نه؟

 آیا او هم تبدیل می شود به محمدحسین کبیر؟...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۸۸ ، ۲۰:۲۵
پیمان ..

امشب تا ته می روم. می خواهم تا ته بروم. حالا که دست هایم را فرو برده ام در جیب های شلوارم و روی خط ممتد سفید وسط خیابان گردو شکستم راه می روم باید تا ته بروم. بارانکی که چند لحظه پیش باریده آسفالت سیاه خیابان را خیس کرده است. خیابان خلوت است. چراغ خانه ها و آپارتمان ها یکی یکی خاموش می شوند. می خواهم به خودم ثابت کنم که تا آخر رفتن ارزشش را دارد. تا ته رفتن. می خواهم به خودم ثابت کنم که آن ته بن بست نیست. می خواهم تا ته شب بروم. همین طوری: دست ها در جیب شلوار با گام هایی استوار...

حس می کنم این خیابان تاریک و خلوت حالا مال من است. هیچ وقت هیچ کدام از خیابان هایی که با راه رفتنم هیچ بودنم را درشان استفراغ کرده ام مال من نبوده اند. اما این خیابان...

پیکان سفیدرنگی از کوچه پیچید و آمد توی خیابان. از کنارم رد شد. آرام. با دنده ی یک انگار. و صدای هایده ازش بلند بود:

حالی واسم نمونده

دنیا برام سرابه

زل زدم به چراغ عقب های قرمز پیکان و به خزیدنش در خیابان، در شب.

احساس بی پناهی کردم. دلم دیوار خواست. راه رفتن در سایه ی یک دیوار. راه رفتن بر خط سفید ممتد وسط خیابان نه... برای لحظه ای خواستم بی خیال شوم. خواستم از همان پیاده رو بروم. مثل بچه ی آدم. اما "گردو شکستم" راه رفتن چیز دیگری بود...

نور چراغ های دوقلوی ماشینی از روبه رویم پیدا شد. نورپایین بود و کورم نمی کرد. فقط بقیه ی هیکل ماشین در تاریکی گم بود. آهسته می آمد. انگار با دنده ی یک. راه خودم را می رفتم. از کنارم آمد رد شد رفت. از گوشه ی چشم رفتنش را پاییدم که چراغ عقب هاش قرمزتر شدند. ترمز زده بود. برگشتم نگاهش کردم. وسط خیابان نگه داشته بود. در راننده باز شد. مرد قدبلند و ریشویی آمد ایستاد و به من گفت: دادا.

مکثی کرد. صدای هایده از ماشینش به بیرون تراوش می کرد.

گفت: داد. سوار می شی یه چرخ با هم بزنیم؟!

مردد ماندم. ده سال هم ریشم را نتراشم عمرن به اندازه ی ریش های او بشود. نمی دانستم چه کار کنم. کمی هم ترسیدم. ولی گفتم: آره.

و سوار شدم. پیکان بود. از آن داشبوردچوبی ها. چراغ سقف را روشن کرد. صدای ضبط را کم کرد. نگاهش کردم. برق عجیبی توی چشم هایش بود. شاید چون تمام صورتش پر از موهای سیاه بود چشم هاش آن طور درخشنده بودند. انگار چشم هاش از اشک پر شده بودند.

گفت: پای دختر مختر که وسط نیست؟!

گفتم: برای چی؟!

گفت: برای همین پیاده روی وسط خیابانت.

گفتم: نه حاجی. خدا ما رو این جوری صاف کاری کرده.

 گفت: ای ول. فتبارک الله احسن الخالقین. هیچ دختری ارزش این جور پیاده روی های عارفانه رو نداره...

گفتم: آره. رفیق بی کلک مادر!

آرام می رفت. اصلن پایش روی گاز نبود. خم شد طرف من و صندوق داشبورد را جلوم باز کرد. پاکت سیگاری درآورد. به سمتم گرفت. گفت: یه نخ بزن.

گفتم: سیگاری نیستم.

گفت: ای بابا.

و پاکت سیگار را از پنجره پرت کرد بیرون.

خواستم بگویم چرا ناراحت می شی حالا؟! ولی چیزی نگفتم.

گفت: من اسمم جلاله.

گفتم: از اسم جلال خوشم میاد.

گفت: پیکانم مال شصت و دوئه. جوانان 62.

گفت: شب بازم.

 

گفتم: منم سیگاری نیستم...

خواستم ادامه بدهم که خندید.

گفتم: سیگاری نیستم. دخترباز نیستم. دلتنگ چرا. تا دلت بخواد هستم. و سحربازم.

گفت: سحرباز؟!

گفتم: آره. چهارونیم تا شیش صبح. فقط تو این یه ساعت و نیم از شبانه روزه که گوشام می شنوه. چشمام می بینه و عقلم می فهمه. بقیه شو تعطیلم.

گفت: اوهوم...

و ساکت شد. من هم چیز دیگری نگفتم.

رسیدیم به پایین خیابان. دور زد. توی آن فاصله ای که تا پایین آمده بودیم، هایده چند بار خواند که: مثل تومو عالم حال منم خرابه...

گفتم: فقط همین اهنگه؟!

با صدای گرفته ای گفت: آره.

دوباره ساکت شدیم. بعد از چند دقیقه گفت: می دونی برای چی سوارت کردم؟

خواستم بگویم: برای این که حس کردی خیلی تنهام.

اما گفتم: برای چی؟

گفت: برای این که این هایده تمام غم عالمو فقط تو دل من نریزه...

و چراغ سقفی را خاموش کرد. تنه اش را داد پایین تر. پشت فرمان خپ کرد. صدای ضبط را بلند کرد. چیزی نگفتم. من هم روی صندلی لم دادم و فقط نگاه کردم به او که زل زده بود به دور دورها و فقط گوش کردم:

مثل تموم عالم حال منم خرابه، خرابه، خرابه

مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه، تو خوابه، تو خوابه

سنگ صبورم این جا طاقت غم نداره، نداره، نداره

طاقت این که پیشش گریه کنم نداره، نداره، نداره...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۸۸ ، ۰۷:۵۳
پیمان ..

سپید و گرانبهاست اگر بدان بخندیم سیاه و بی ارزش است اگر برای آن بگرییم 
سپیدوسیاه طعم واقعی لحظه هاست در لسان زمان طعمی شور در عین شیرینی و نفرت انگیز در عین لذت بخشی
سپیدوسیاه تفسیریست بر یک زندگی که امانتدار آن آرزوی سپیدیش را داشت اما نمیدانست که این سیاهی بود که سپیدی را معنی میکرد همانگونه که صخره، رود را
سپیدوسیاه حاصلیست از نابودی آرزوهای رنگ رنگ یک امانتدار 

%%%

زندان رفتن تجربه ها و درس های زیادی رو به زندگی من اضافه کرد ازجمله اینکه فهمیدم تو دنیا تنها چیزی که همیشه با آدمه و حتی توی زندان هم همراهت میذارن بمونه و میتونی از اون تو زندان ۲ تا داشته باشی لباس زیر آدمه!

%%%

بهنام - پویش - حاجی - رحیم - رضا – محمدرضا

اینا اسامی بودند که وقتی وارد اتاق شدم پاهاشون رو لگد کردم و با چشمای از خواب پریده و پف کردشون سلام و احوال پرسی کردم من با بعضیاشون فرق داشتم و با بعضیشون شباهت مثلا منم مثل بعضیاشون ۳ تا پتو داشتم ولی بعضیشون هم بودند که ۴ تا پتو داشتن یا بعضی بودن که مسواک داشتن و بعضیشون نداشتن اما من با همشون یه فرق بزرگ داشتم و اون این بود که من نه پتوی اضافه داشتم نه مسواک داشتم و با عرض معذرت نه زیرپوش و لباس زیر  وحتی پیرهنی هم که داشتم از ۵ تا دکمه فقط ۲ تا دکمش مونده بود رنگش هم با لباسای بچه ها فرق داشت مال اونا طوسی تیره بود و مال من سفید مایل به آبی وطوسی!

%%%

داخل اتاق همه چیز طوسی بود از دیوار گرفته تا لباسهای ما نه سیاه بود نه سپید و البته دروغ نگم رنگ موکت هم نه س مثل سپید بود و نه س مثل سیاه بلکه س مثل ... بود

%%%

 زندگی در زندان و تنهایی آن دل آزار و سخت بود روی دیوار یکی از سلولهای انفرادی نوشته شده بود "اینجا دیگر مجبوری قبول کنی که خدایی وجود دارد و همه جا هست چون اگر قبول نکنی از تنهایی خواهی مرد"

%%%

بر شما باد خواندن وبلاگ علیرضا عاشوری:

http://www.sepidosiah.ir

 

پس نوشت: سی و پنج روزی می شود که محمدحسین را گرفته اند و آزاد نکرده اند و ما یکی پس از دیگری خواب می بینیم که آزاد شده و توی بوفه ی دانشکده فنی نشسته و همه مان دورش جمع شده ایم و او لبخند می زند و فقط لبخند می زند و فقط لبخند می زند...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۸۸ ، ۰۷:۳۷
پیمان ..