سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۴ مطلب در شهریور ۱۳۸۹ ثبت شده است

نمی دانم این نوشته را چه کسی نوشته. خیلی قدیمی است. برای زمان هایی است که پفک نمکی پنجاه تومان بود. اما هر کسی که نوشته معرفی نامه ی بسیار جالب و فانی است از دانشگا. هر سال توی جشن شکوفه های ورودی های جدید این نوشته توی یکی از بروشورها و مجله هایی که به خیک ترم صفری ها می بندند تکرار می شود... نمی دانم امسال هم دوباره چاپ کرده اند یا نه... دو سال پیش که ترم صفری بودم تو نشریه ی "سلام" بچه های انجمن فنی چاپ شده بود... حالا که دیگر بیشتر ساعات حضور در دانشگایم را در امیرآباد باید بگذرانم برایم خیلی خاطره ست...!!!
(چند روز پیش که دانشگا بودم دیدم جلوی فنی دوباره دارند خط کشی و نقاشی می کنند و روی آسفالت جلوی محوطه این علامت های "سیگار ممنوع" را بزرگ تر و بزرگ تر دوباره می کشند، طوری که فکر کنم از گوگل ارث هم حالا می شود این دایره های "سیگار ممنوع"! را دید. بالای در فنی هم بنر زده بودند که سال تحصیلی و ورود به دانشگاه را به دانشجویان ورودی جدید و خانواده های محترم شان تبریک و تهنیت عرض می کنیم. من و مهدی فقط چند دقیقه داشتیم به آن "خانواده های محترم" می خندیدیم. بچه ی هفت ساله هم که می خواهد برود مدرسه بهش یاد می دهند که باید بدون بابا مامان بنشینی سر کلاس، آن وقت این جا جوان هژده ساله باید دست بابا مامانش را بگیرد بیاید جشن شکوفه های دانشگا...طرف می آید دانشگا که از یوق ننه بابا آزاد شود آن وقت این جا...گور پدر کنکور که...)
%%%
پلان اول:
می رسی در دانشگا. انگار این بزرگ ترین پنجاه تومنی دنیاست. و احتمالن می شه باهاش بزرگ ترین پفک نمکی دنیا رو هم خرید. سه کوچه بالاتر: دانشکده فنی/سال سفت شدن ملات: 1313 واااای....دو تا سیزده گنده بین یه عالمه چرخ دنده و گونیا....مطمئنی جای خوبی رو برای اومدن انتخاب کردی؟!
چند وقت دیگه معلوم می شه
پلان دوم(سفر به اعماق فنی)
سکانس اول: کتابخونه(باغ وحش)
یکی بود یکی نبود/ یه کتابخونه ای بود/ با درای قهوه ای/ دسته های آهنی/ بوق بوقی پشت سرش/ آقایی در بغلش/ پله ای اون طرفش/ می رسی به باغ وحش...
که پره از جیغ بنفش/ عربده هاش بی غل و غش/ تیغه ای در وسطش/ خانوما این طرفش/ آقایون اون طرفش
یه خانوم شق و رق تو مسند ریاستش/ با صدای خش خشی/ چهره ی مشوشی/ گیر می ده می گه پاشین/ اگه سرپیچی کنین/ مرزای تیغه رو از هم بپاشین... پاشیدیم، پاشوندن مون بیرون!
سکانس دوم: تالار رجب بیگی(خوابگاه پرستاره)
می رسیم تالار رجب/ پر است از شور و عجب/ صندلیای پت و پهن/ مبلای راحت و نرم/ به خیال کشک و ماست/ زود اومدید سر کلاس/ فکر کردین درسا به راه ست...
نه بابا... استاده هنوز تو راه ست!
یه نگاهی به این ور و اون ور می کنی/ بالا رو ببین/ پایینو ببین/ یه دفه یه جای خالی می بینی/ ذوق می کنی/ هول می کنی/ کیف تو پرت می کنی/ جای خالی رو مال خود می کنی/ victory!!!!
خب آخه به چه قیمتی؟/ چش بقیه رو کور می کنی/ استاد از راه می رسه/ دم و دستگاها رو روشن می کنه/ کتابا و جزوه هاشو روی میز پخش می کنه/ شروع به تدریس می کنه/ نیم ساعت اوله/ ای بابا/ این متد آموزشی که خیلی مبهمه/ قسمت پرسش و پاسخ کچله/ کچلیش مستمره/ خوندن این همه چیز انگاری کار خودمه!
نیم ساعت دومی/ این وری تو خواب ناز/ اون وری فکر فرار/ تو که موندی این وسط/ پری از تحت فشار/ قول دادی که بچه ی خوبی باشی/ درس بخونی/ so that / عزمو جزم می کنی/ خواب رو پیش می کنی/ نیم ساعت آخرش/ سرتو گذاشتی رو بالش/ روی یک کوه بلند/ میون آسمونا/ توی یک قصر طلا/ تو شدی یه پادشا/ آروم آروم، یواش یواش یه پری میاد به سمت تو/ مهندس... پاشو...پاشو...
سکانس سوم: بوفه(حموم چهار فصل)
صدا می یاد از معده/ انگاری وقت بلعه/ غذای بین وعده/ استراتژی بعده
شکم رو استادش کن/ بوفه رو بگرد پیداش کن
چیپس و سوسیس تخم مرغ/ سفارشو گرفت برد/ نیم ساعت که نشستی/ از بوی غذاها مستی/ غذا می یاد دو دستی/ تو یه دونه پیش دستی
تموم که شد ماست و چیپس/ می خوای آدامس اولیپس/ این جا اولیپس نداره/ شدیم بدبخت بیچاره/ ببینیم کجا چی داره
آدامس می خوای/ حقوق رو
صدا می خوای رو بوق رو
فوتبال می خوای/ هنر رو
تو ده می ری/ با خر رو
ناگت می خوای/ پزشکی/ لواشک زرشکی
وقتی غذا نداری/ اصلن تو غم نداری/ مخصوص علومو داری
کات!...بچه ها دوربینا رو جمع کنین...برمی گردیم فنی...صحنه ی بعد دم سایت علوم پایه!
سکانس چهارم: سایت( علافان آن ورش پیدا یا به تعبیری دیگر علاف دونی شیشه ای)
سایت یعنی سرعت بی انتها/ از زمین و از زمان گردی رها
Meebo ات برده است تا اوج فضا/ از تو بر download ات گردد فزا
چاره ای باید زبهر time اندوزی جوان/ getbot ای بگشا مگو این راز را با دیگران
گت باتا، جانا، دلا، ای همدم دانلود ما/ ای به قربانت همه فایل های رنگارنگ ما
ما برستیم از غم بیکارگی/ چون که با لطف تو داریم فیلم های آبکی
سیصد و شصت جملگی تریاک و بنگ/ می کند هر دم تو را مست و ملنگ
ساخته ای pageی برای خود عزیز/ accept را منتظر در پشت میز
شش ساعت نت گردی ات دیگر بس است/ این چنین بوهای خوش از مطبخ است؟!
جمع کردی باروبندیل خویش/ می شوی راهی تو اندر کام خویش
به خاطر ته کسشیدن قافله ی قوافی موزون و وزین ما و قریب الوقوع بودن چاپ نشریه و اعتقاد راسخ به این کلام گوهربار که: چون قافیه تنگ آید/شاعر به جفنگ آید، رخصت می طلبیم واپسین chapter این مقال که در باب اکل و شرب می باشد به نثر متکلف و شیوای پارسی مرقوم نماییم.
سکانس پنجم: (اندر باب سفره خانه که فرنگیان سلفش نامند.)
لوایح و لوامعی در باب life charging وارد می آوریم باشد که عبرت جدید الورودان گرم و سرد نچشیده و لاتجربه ی این روزگار قرار گیرد. مشکل هولناکی که ذوالکارتین مغناطیسی به کرات با آن مواجه اند، مخیله ی آن هاست که گاه و بیگاه و گه گاه یاری نکرده و سبب زاری و حسرت اندر سبعه پسین می گردد و خساراتی عجب ناک به معده و بعضن کوک های جیب شلوار شما وارد می آورد. حال که به روش خود از شارژ هفتگان آینده اطمینان حاصل نمودید، بین ساعت 11 تا 13:30 هر روز به سایه ی درختانی که نهرها از زیرشان روان است رفته از نعمات بی شمار الهی لذت مکفی و کافی و کمی و کیفی ببرید...

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۸۹ ، ۱۷:۰۵
پیمان ..

دلم آریا شاهین مدل 51 می خواهد. همان رامبلرهای هزارونهصدوهفتادیِ دنده آبگوشتی. دلم بابایی می خواهد که قدش خیلی بلندتر از من باشد. تا بنشیند پشت فرمان و من هم کنارش بنشینم. تمام خوبی آریا شاهین به این بود که من می توانستم کنار بابام بنشینم. تمام خوبی اش به این بود که می توانستم وسط باباو مامانم بنشینم...هیچ دسته دنده ی مزخرفِ مزاحمی آن جا نبود...دلم روزگاری را می خواهد که اتوبان ها خلوت بودند، که هیچ پلیسی با دوربین کمین نمی کرد تا مچ راننده ها را بگیرد، تا بابام موتور شش سیلندر آریا را به غرش وادارد 150 تا پر کند و من فقط احساس امنیت کنم...
دلم دشت قزوین در یک عصر پاییزی را می خواهد...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۸۹ ، ۱۶:۴۸
پیمان ..

تهران زیادی بزرگ است. زیاد بزرگ بودنش را دوست ندارم. آن قدر بزرگ است که تو اگر نیمه شبی ملال انگیز بخواهی از بالا نگاهش کنی باید حتمن سوار ماشین بشوی و بروی تا شمال شهرش. بزرگراه ها و خیابان هایش را زیر چرخ های ماشینت بگذرانی تا مثلن برسی به پارک جمشیدیه اش. از پله هایش بالا بروی. بالا و بالاتر. بوی دود قلیان ها دماغت را پر کنند. خنده های مستانه ی مردها و زن ها را رد کنی. گوشت از صدای بوسه های دختروپسری در پشت بوته ای تاریک پر شود. و بعد برسی به آن پله های آخر پارک جمشیدیه. همان پله هایی که خلوت ترند. بعد بنشینی روی نرده های چوبی محافظ و زل بزنی به تهرانی که زیر پایت تا دوردست ها ادامه دارد.(آخ، تهران لعنتی!تو چرا این جوری هستی؟ آدم بدی ات را هم که می خواهد بگوید چهارتا خوبی ات را هم ردیف می کند. جمع اضداد لعنتی...) آره... نگاه کنی به چراغ های زرد و سفید خانه ها و خیابان هایش. ردیف های زرد، خیابان ها هستند. تا آن دوردورها هستند. تهران در نیمه شب با چراغ های زرد خیابان هایش مثل یک کپه زغال خاکستر شده می ماند. چراغ های زرد آتش زیر خاکسترند که با نسیمی گر می گیرند انگار و بعد خاموش می شوند و دوباره...دلت می خواهد یک بادبزن می داشتی تا باد بزنی و کل تهران را شعله ور کنی. یک بادبزن بزرگ. همین جاهاست که تهران بزرگی اش را به رخت می کشاند. تحقیرت می کند. به خیابان هایش نگاه می کنی. نمی توانی بدانی که آن کدام خیابان است. این یکی کدام خیابان. آن محله ی دست راستی که کم نورتر کجاست؟ هیچ چیزی نمی دانی. نمی دانی کجا به کجا است... تو این شهر را نمی شناسی. غریبی...
لاهیجان این جوری ها نیست. لاهیجان هم کوهی دارد که می شود مثل تهران در یک شب ملال انگیز رفت بالایش و از بالا نگاهش کرد. برای شب ملال انگیزت در لاهیجان به ماشین سواری نیازی نیست. لاهیجان کوچک است. می توانی پیاده بروی. پیاده روهایش را آهسته آهسته بگذرانی و بپیچی سمت شیطان کوه و بعد بروی بالا. پیاده روها بهترند. از خیابان ها بهترند. من همیشه از پیاده روها می روم. آهسته می روی و خیلی فکرها می توانی بکنی. خیلی خیال ها. لازم نیست حواست را مشغول چیزهای احمقانه ی توی خیابان بکنی.  از پیاده روها که می روی توی شیشه ی مغازه ها همیشه کسی هست که به تو نگاه می کند. از پیاده روهای بدون مغازه هم که بروی همیشه سایه ای از تو جلویت یا کنارت یا پشتت راه می رود. اما توی خیابان و توی ماشین چه؟ اصلن پیاده روها اندوه ناک ترند. آدم های تویش سرگردان ترند. برای خودشان این طرف و آن طرف می روند. توی خیابان آدم ها سرگردان نیستند. هدف دارند. صاف و مستقیم و باسرعت می روند. آدم های توی پیاده روها به من بیشتر شبیه اند. توی پیاده روها می توانم برای خودم بخوانم که:
من از میان هوا سرخوش می روم
و عشق –این کبوتر وحشی-
جفاگرانه به بامم نمی نشیند
و من عاشقی می کنم
و لاهیجان شهری است که تو می توانی در یک شب ملال انگیز با پای پیاده از پیاده روهایش بروی و بروی تا به شیطان کوهش برسی و از آن بالا بروی و بام سبزش و لاهیجانی که زیر پایت گسترده است. اما این لاهیجان با تهران زیر پایت از بالای پارک جمشیدیه فرق می کند. تو این لاهیجان را می شناسی. این پایین استخر است. آن جا خزر است. این طرف پُردسر است. آن دور دور ها حاجی آباد است. می توانی حتا از تک تک محله هایش خاطره به یاد بیاوری. کوچک بودنش به تو حس خوبی می دهد. آشناست این شهر برایت و حس تسلطی که از بالا نگاه کردن به تو می دهد...احساس غریبی نمی کنی و...

مرتبط: این جا و این جا و این جا و این جا و این جا

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۸۹ ، ۱۰:۲۶
پیمان ..
1-"جاده باید برود. جاده اگر یک جا بماند که جاده نیست."          (از کتاب "جاده"ی محمدرضا شمس)
2-با امیر نشسته بودیم ردیف دوم از اسکانیای سفیدرنگی که راننده ای خمار از خواب نشسته بود پشت رلش و سیاهی شب را می شکافت و می رفت.  من کنار پنجره نشسته بودم.
از توی آینه راننده خواب آلود بود انگار. روی فرمان خم شده بود. انگار همین الان است که چرتش بگیرد و همان طوری ولو شود روی فرمان و بخوابد. ما بهش می خندیدیم. از لاین وسط می رفت و ماشین که سر راهش پیدا می شد نوربالا می زد برود کنار. اگر نمی رفت کنار بوق می زد. سه چهار بار. اگر باز هم نمی رفت کنار یا می انداخت توی لاین راست و از آن جا سبقت می گرفت یا می انداخت توی لاین سرعت و می رفت. هر چه قدر که از تهران و کرج دورتر می شدیم جاده خلوت تر می شد. قزوین را که رد کردیم و افتادیم توی اتوبان زنجان جاده خلوت بود و تاریکی تا دوردست ها ادامه داشت. از آن تاریکی ها که جان می دهند برای زل زدن و مثلن به دوردورها نگاه کردن و فکرهای بزرگ بزرگ کردن و.... خواب مان نمی برد. با هم حرف می زدیم. من غر می زدم. از همه ی چیزهای کوچکی که آزارم می دادند نالیدم. از همه ی بدبختی هایم. از خیلی چیزها که بیخ گلویم گیر کرده بودند و فکر می کردم ارزش گفته شدن ندارند برای امیر گفتم و او گوش داد و من گفتم و او گوش داد. هر از چندگاهی ساکت می شدیم. زل می زدیم به دوردورها. به جاده ای که می رفت و ما را با خودش می برد. به جاده نگاه می کردم و پیچ و خم هایش. یاد سرگردانی هایم خودم می افتادم. شروع می کردم به گفتن از سرگردانی هایم. از پادرهوا بودن هایم. از آینده ای که هیچ چیزش برایم روشن نبود. از اتفاقاتی که معلوم نبود چه طوری سرم خراب می شوند. از بی هدفی هایم. از بی عشق بودنم. از این که چه قدر خوب است آدم جاده ای پیش روی خودش داشته باشد و شروع کند به رفتن در این جاده و به جایی رسیدن. از این که من مثل کسی می مانم که در بیابانی برهوت گم و گور شده و نمی داند به کدام سو برود و هیچ جاده ای هم پیش رویش نیست و...امیر که خوابید زل زدم به جاده. جاده خلوت تر شده بود. آسمان شب صاف بود و پر ستاره. مهستی شروع به خواندن کرد: "جاده به جز جدایی هیچی بهم نداده... نداده...نداده..." و بعد شکیلا:"همه یار دارن و بی یار ماییم..." و بعد مردی که ترکی می خواند و آهنگ های ترکی و خیالاتی که توی سرم وول می خوردند و تصویرهایی که توی ذهنم می آمدند و می رفتند و و امیر که خوابیده بود و من که به جاده نگاه می کردم و آهنگ های ترکی ضبط راننده را گوش می کردم و...
3-لاهیجان که می روم دوست دارم هوا ابری باشد. اصلن شمال به روزهای ابری اش است که شمال است. هوا که ابری می شود سرسبزی درخت ها و زمین توی سایه ی ابرها یک جور دیگری می شود. یک جور غم انگیزی می شود. من غم این جور رنگ های سبزِ روزهای ابری شمال را خیلی دوست دارم. و اگر باران ریزریزی هم ببارد... آن روز صبح زود که سوار ماشین شدم تا از روستای پدری بزنم بیرون هوا همین جوری ها بود و شروع به حرکت که کردم باران ریز هم شروع به باریدن کرد. من تنها بودم. تنها بودم و باران روی شیشه ی ماشین می ریخت و قطره های ریز شیشه را پوشاندند و برف پاک کن را روشن کردم و صدای عبور لاستیک های ماشین از جاده ی خیسِ روستایی. جاده ای که صبح به آن زودی خلوت بود و تصویری از کوه های لاهیجان در منظره ی جلوی رویم که داشتم به سمت شان می رفتم و....
4-همیشه همین جوری هاست. توی ماشین کنار هم که می نشینیم سر چیزهای خیلی کوچک جرومنجرمان می شود. من و بابام. آن روز هم سر دور موتوری که باید دنده عوض کرد جر و منجرمان شده بود. من روی دور موتور 4000دنده عوض می کردم و او می گفت که خیلی زیاد است و پدر موتور ماشین را درمی آوری و من می گفتم که باید پرگاز دنده عوض کرد و این جوری ها بود که از توی آینه بغل عقب را نگاه کردم و...گفتم: واای...این جارو.
جاده ی بجنورد گرگان بود. آن قسمت های کوهستانی اش.
به بابا گفتم: توی آینه بغلتو نگاه کن...
گفت: آره...چه قشنگ.
گفتم: مثل یه تابلوی نقاشی می مونه.
توی قاب آینه بغل جاده بود که صاف و مستقیم(بی هیچ خم و پیچشی) از آن دورها، از لابه لای کوه ها می آمد و می آمد تا به ما می رسید و کوه ها بودند و آسمانِ به شدت آبی و ابرهای پنبه ای که جابه جا توی آبیِ قشنگ آسمان ایستاده بودند...
بابا موبایلش را درآورد و از قاب آینه بغل عکس گرفت و من سرعتم را کم و کم تر کردم و فقط زل زدم به آینه بغل که اثری هنری شده بود...
5-هنوز خیلی خیلی جاده ها هستند که نرفته ام و ندیده ام شان. ولی این تابستان بیشتر  اوقاتی که می توانم بگویم بیهوده سپری نکردم در جاده ها بودم. به مهدی می گفتم: از بس اسیر جاده ها بودم مثال هم که می خواهم بزنم مثال هایم همه شان جاده ای اند....!
اگر هر پدیده ای و هر آدمی بخواهد آهنگی مخصوص خودش داشته باشد برای من آهنگ جاده ها این آهنگ است. با همه ی معنایی که جاده با رفتن و نماندن و دل بریدن پیدا کرده...
۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۸۹ ، ۱۸:۱۰
پیمان ..

عجب غریبم من
عجب نشانی ها گم شده است
وطنم همین جاست، یا من غریب در وطنم؟

از این خیابان هرگز نرفته ام
و سقف بازارش را
در اولین گذر عمر خویش می بینم.
نمی شناسم این غول را
که قسط هایش را از خون زنده می گیرد
و مزد می خواهد
ز کودک اطراف
و باربرانی که می دوند
پی موتورچی ها
    تا بار را پیاده کنند.

دوباره باران گرفت
و طاق نصرت این روزگار سقفی نیست
که سیل خنجر لغزنده را بلغزاند.

به زیر چتر دکان ها پناه خواهی برد
در اجتماع خیس
در اجتماع سرمایی
که با زکام عجیبی
مدام می رود و عطسه می زند...

از "پیاده روها"ی محمدعلی سپانلو




مرتبط: این جوری نگام نکن

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۸۹ ، ۰۷:۱۳
پیمان ..

توی کلاه قرمزی و پسرخاله. بعد از آن که کلاه قرمزی می آید تهران و می رود خیابان جام جهانی و آقای مجری را می بیند. بعد هی بوسش می کند و می گوید که می خواهم همکار آقای مُرجی بشوم. بعد آقای مجری شرط می گذارد که تو باید بروی مدرسه و خواندن را یاد بگیری تا بتوانی مجری شوی. بعد کلاه قرمزی می رود مدرسه ی تیزهوشان. یاد نمی گیرد. آقای مجری تکرار می کند که باید خواندن را یاد بگیری. می رود کلاس آواز. بعد دوباره آقای مجری می گوید که باید و خواندن و حساب کردن را یاد بگیری. او باز هم یاد نمی گیرد. بعد از همان مساله ی پرتقال فروشی که می خواست مُرجی بشود...آره، بعد از همه ی این ها که کلاه قرمزی ناامید می شود. همان جایی که آقای مجری سرش داد می زندکه این جوری یاد گرفتی؟ نه. نه. نه. یاد نگرفتی. همان جایی که کلاه قرمزی از زور زدن و نتوانستن خسته می شود. ناامید می شود و می رود پیش پسرخاله. همان جا که با آن لحن سوزناکش به پسرخاله می گوید: بهم گفت برو بیرون...
پسرخاله بهش می گوید: تو هم ترسیدی؟
کلاه قرمزی می گوید: اوهوم.
و پسرخاله شروع می کند به شعر خواندن.
با همان لحن پسرخاله ای می خواند:
نترس. نترس. نترس بچه جون.
برو. برو بازم به میدون.
امید، نذار بمیره.
(چی گفتم؟)
غم جای اونو بگیره
(فهمیدی؟)
بخند. بخند. برو دوباره
هر کار، یه راه، یه راهی داره.
...
بعضی وقت ها به خودم می گویم ای کاش کلاه قرمزی بودم که یک پسرخاله ای داشته باشم که هر وقت ناامید می شوم بروم پیش او و او برایم شعر بخواند. بعضی وقت ها می گویم ای کاش پسرخاله ی کلاه قرمزی پسرخاله ی من بود تا توی صورتم داد بزند: نترس. نترس. نترس بچه جون. هی این را تکرار کند. من عقب عقب بروم. او هی بگوید. سرم را که از نومیدی پایین می اندازم او بیاید زیر نگاهم و بگوید: "یه مورچه اگه صد دفعه دونه ش بیفته صد دفعه برش می داره. واسه چی؟ واسه این که امید داره. مگه چیه؟" بعضی وقت ها عجیب دلم می خواهد که پسرخاله تو صورتم بگوید: نترس. نترس. نترس بچه جون./ برو. برو بازم به میدون...ای کاش به من هم می گفت!
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۸۹ ، ۰۶:۵۲
پیمان ..

سلام
حالا که دارم این ها را برایت می نویسم یادگاری سفر آمریکای تهمتن را گذاشته ام روبه روم و می نویسم. ازش خوشم می آید. یک مجسمه ی کوچولو از یک کدوتنبل جادوگر است. تنه اش یک کدوتنبل است و سرش هم یک کدوتنبل بزرگ تر که یک کلاه سیاه جادوگری به سرش گذاشته. با دو دندان نارنجی اش می خندد و چشم هایش مثلثی است. عینهو این کدوتنبل ها که شب جشن هالووین خالی می کنند و تویش شمع روشن می کنند. تنها بدی اش این است که با چشم های ریز سیاهش به من نگاه نمی کند. از گوشه ی چشم هایش یک طرف دیگر را نگاه می کند. انگار که مثلن زیرزیرکی یک دختر خوشگل را دید بزند. چه می گویم من؟ شنبه برگشته و دیروز آمد دانشگای ما یک ساعتی با هم بودیم که فقط نیم ساعتش را توانستیم گپ بزنیم و من بودم و حمید و کامبیز و او. نشد زیاد حرف بزنیم. نشستیم توی سرسرای فنی و ما سه تا روی یک ردیف صندلی سه نفره و او هم روبه روی مان روی زمین که نقال باشی مان بشود. از شهرک بوفالو گفت و دانشگا[ه] های آمریکا تا مذهبی بودن آمریکایی ها تا احترام به فردگرایی تا جنس خراب ذات آدم ایرانی. خرد و خسته بود و کمی ناامید. نومیدی اش نومیدکننده بود. یعنی سنگین بود. می گفت ما خوب نمی شویم. جنس مان خراب است. از همان جنس خرابی می گفت که چند وقتی است خیلی اذیتم می کند. نه...چرند می گویم. چیزی که چند وقتی است دارد اذیتم می کند خالی شدن روزگار از "مرد" است. از "مرد"ها. خیلی دارم شعاری می گویم؟ گیر نده. به قول نادر ابراهیمی شعار عصاره ی حقیقت است. دیروز که توی مترو ایستاده بودم یکدفعه دو تا صندلی جلوی پایم خالی شد. کمی آن طرف تر پیرمردی ایستاده بود که به سختی ایستادنش را سه چهار ایستگاه بود که حس می کردم. بلند صدایش کردم که آقا شما بیاید بنشینید... طوری که مرد کناردستی ام از نشستن پشیمان شد و منتظر پیرمرد شد. حرکت کرد که بیاید بنشیند. اما...پسرودختری که کنار مرد کناردستی ام ایستاده بودند. تا پیرمرد برسد به صندلی خالی این دو تا مثل دو تا موش جستند و از زیر بغلم خزیدند روی صندلی. پیرمرد کنارم رسیده بود که دید صندلی پر شد. پسر نگاهی به ما(من و کناردستی ام و پیرمرد) انداخت و دست هایش را حلقه کرد دور شانه های دختر و... چه می گفتم من؟ چه بگویم من؟ می خواستم وقتی داشت می نشست شانه اش را بگیرم بگویم تو، نه. کاری به کار دختره نداشتم. اما می خواستم به پسره بگویم تو، نه. ریقوتر از من هم بود. یعنی قشنگ احساس می کردم که شانه هایش زیر انگشت های باریکم کم می آورند. اما...به یک جاییم برخورده بود. آن قدر که کل مسیر تا ته خط تا تهرانپارس دست هام را بکنم توی جیبم و به هیچ وجه میله را نگیرم. و پاهام را آن قدر به زمین بفشارم که موقع ترمز کردن های مترو از جایم جم نخورم. و تا ته خط از جلوی پسره قدمی این طرف تر و آن طرف تر نروم. حالا هر چه قدر که می خواهد با دختره ور برود، برود...دلم می خواست آینه ی دق باشم!
اوه، پسر. امروز ده روزی می شود که جاوید از سنگاپور برگشته و من هنوز به دیدنش نرفته ام. خیلی بد شده ام. یعنی نامرد شده ام. تو هم برگردی همین آش و همین کاسه است! سر همین نامردی هایم دیگر هیچ کس حالم را نمی پرسد. از بس اسمس جواب نداده ام دیگر حتا یک اسمس کوچولو هم نمی فرستند برایم....جاوید که برگشت ایران اسمس برگشتش می دانی چه بود؟ این بود: "ما چه قدر بدبختیم." هی پسر، من دیگر طاقت این همه نومیدی را ندارم. می فهمی؟ خیلی دلم می خواهد مثلن قاطی کنم ها. اما چه طوری؟ با چی؟ من از همه ی آدم هایی که متولد دهه های سی و چهل اند متنفرم. همان نسل هایی که جوانی شان خورده به انقلاب و جنگ و همیشه فکر می کنند مثلن مایی که دهه ی شصتی هستیم دماغ مان را هم نمی توانیم بکشیم بالا. همین هایی که توی جنگ و انقلاب هر غلطی خواسته اند کرده اند و کوله شان پر است از اشتباه های احمقانه ای که توی بحبوحه ی انقلاب و جنگ فراموش شده. همان هایی که فکر می کنند چون انقلاب و جنگ را دیده اند خیلی باتجربه ترند و ما ریقو هستیم و بی عرضه. همان هایی که هر کار و شغلی که هست چهارچنگولی چسبیده اند بهش و حتا اجازه نمی دهند برای لحظه ای کارها را به مثلن دهه ی شصتی ها واگذار کنند...همان هایی که کوچک ترین اشتباهات مان را چماق می کنند می زنند توی سرمان. می دانی؟ من و هم نسلی هام باید خیلی مواظب باشیم. ما به هیچ وجه اجازه ی خطا کردن و اشتباه و حماقت را نداریم. یعین فرصت هایی که پیش می آیند آن قدر کم ترند که آدم نمی تواند اشتباه کند. دارم زر می زنم. دارم چرند می گویم. اصلن می دانی؟ می خواستم این نوشته را یک جور دیگر شروع کنم. این جوری مثلن: باید قوی شوم. باید کف پاهایم را بچسبانم به دیوار دست هام را ستون بدنم کنم و تند تند شنا بروم. باید روزی سیصدتا شنا بروم و صد تا درازنشست. باید میله ی بارفیکس، به چهارچوب در اتاقم بزنم و روزی سی چهل تا بارفیکس بروم. باید عرق بریزم. باید این بازوهای شل و ولم را عضلانی کنم. باید کیسه ی شن بخرم هی بهش مشت بزنم مشت بزنم مشت بزنم. تا مشت هام قوی شوند. باید بروم چاقو بخرم. هم ضامن دار و هم غلاف دار. باید همیشه چاقو توی جیب و کیفم باشد. دیگر نمی خواهم ریقو باشم. دیگر نمی خواهم احساس ناتوانی و پیزوری بودن بکنم. باید بروم هی داد بزنم هی داد بزنم هی داد بزنم تا صدایم نخراشیده و وحشی شود. دیگر نمی خواهم صدایم آرام و مهربان و یواش باشد...
یعنی باید این جوری شروع می کردم. بعد برایت از دعوای سر چهارراه بین راننده ی آن پرایده و آن موتورسواره بگویم که موتورسواره پیاده شده بود در پراید را باز کرده بود و نشسته بود روی یارو و تا می خورد می زد. ول نمی کرد. راننده ی پرایده فقط کتک می خورد. فقط کتک می خورد و آن موتورسوار هیکل میزان بود و خیلی پدرسگ بود و دیده بود که راننده هه ضعیف است بیشتر و بیشتر می زدش و من دلم خواست که بروم بگیرمش چپ و راستش کنم که نمی توانستم که زورش را نداشتم. یا بعد از آن موتوریه بگویم که جلوی دختری نگه داشته بود تا آدرس بپرسد بعد زیپ شلوارش را باز کرده بود شاشیده بود به دختره و من از ته کوچه دیدم و من اگر چاقو داشتم می دویدم می رفتم خایه هایش را می بریدم می گذاشتم کف دستش و بعد...اصلن جاکشی و دیوثی می بارد...و بعد از دخترهای جن...ی این شهر بگویم و این میل عجیبی که تازگی ها به قیصر بودن پیدا کرده ام. به تاکسی درایور بودن. به مصلح خودسر و یکه ی این اجتماع شدن... و این شهر. تهران... اه...
راستی، منظومه ی تهران "محمدعلی سپانلو" را گرفته ام دستم. مجموع پنج نوشته ی سپانلو در مورد این تهران لعنتی. خانم زمان. پیاده روها. خاک. هیکل تاریک. تهران بانو. و نمی دانم چنگی به دلم نزده فعلن  منظومه ی اول. یعنی من واقعن در زمینه ی شعر خواندن خیلی ترکم. تو کارت درست تر است. می خواهم بدانم این شعرهاش چرند اند یا من الاغم؟ البته در هر دو صورت چندان تفاوتی ندارد. مهم حال کردن من است که حال نکرده ام. حالا دلیلش هر چه می خواهد باشد...
و دیگر این که...سه سال پیش که تصمیم گرفتم برای کنکور درس بخوانم ورود به دانشگا تنها راه ادامه ی زندگی بود برای من. مثل خیلی های دیگر. اصلن مثل همه. فکر می کردم بعدش دیگر این قدر هم سخت نیست و این حرف ها. حالا می دانی؟ لعنتی. حالا باز هم دانشگا تنها راه ادامه ی زندگی است برایم. چه طور بگویم؟ گیر داده بودیم به تهمتن که چرا نماندی لعنتی. و او از درس خواندنش گفت و وضعیت تفتضاح درس هایش که من همین جایش توی ایران را مانده ام، آن جا را چه کار می کردم؟ یک جورهایی مثل من و درس و دانشگا. بعد از تصمیمش به خواندن و در آمدن از این وضعیت لعنتی گفت و من هم توی خودم تکان خوردم که آره... لعنتی... تنها راه پیش روی من برای ادامه ی زندگی دانشگا ست. نه سفر، نه کشف چیزهای تازه، نه کارهای احمقانه کردن و تجربه کسب کردن، نه به اصطلاح جوانی کردن، نه کتاب خواندن و دانستن و فهمیدن، نه با آدم های دیگر رابطه برقرار کردن و چه می دانم سعی کردن به شناخت آدم ها، نه کار کردن و پول درآوردن، نه....هیچ کدام از این چیزهایی که باید به زندگی برسانند به زندگی نمی رسانند. یعنی هیچ کدام از این ها اصلن به عنوان گزینه مطرح نیستند. فقط یک راه جلوی من است: دانشگا و درس. درست مثل سه سال پیش. درست مثل همان زمانی که هیجده سالم بود و نوجوان و فکر می کردم یک روزی بالاخره جوان می شوم و همه ی خریت های جوانی را می کنم. عاشق خریت کردن بودم! حالا بعد سه سال هنوز هم همان نوجوانم. با همه ی محدودیت ها و....
دیگر این که چند هفته است پیاده روی نرفته ام.
و دیگر این که توی مترو و خیابان و دانشگا خیلی احساس غریب بودن می کنم. انگار که من مال این جاها نیستم....مال کجا ام؟ نمی دانم...نمی دانم...نمی دانم...

می بوسمت. خداحافظ
مرتبط: نامه نگاری

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۸۹ ، ۲۰:۳۳
پیمان ..

می گفتند من آبادانی ام و امیر هم مازندرانی یا همدانی. نمی دانم روی چه حسابی می گفتند. از پوست آفتاب سوخته ام می گفتند یا لهجه ی مزخرف ناکجاآبادی ام یا... ویرمان گرفته بود برویم کلیسا و هر چه روی نقشه زور می زدیم بفهمیم این کلیسای کاتولیک ها کجاست نمی توانستیم. پایین تر از عابرگذر(!) تربیت سر کوچه ی هفت کچل بود که از یکی شان پرسیدیم.

کوچه ی هفت کچل

گفتیم می خواهیم برویم کلیسای کاتولیک ها چه کار کنیم؟ کجا برویم؟ گفت: محل کار من همان جاست. بیاید با هم بریم. سومین نفری بود که وقتی ادرس ازش می پرسیدیم می گفت بیایید با هم برویم، من هم همان جا می روم. انگار این تبریزی ها به شدت همراه و پایه داشتن را دوست دارند.... طبق معمول سر صحبت مان این جوری باز شد که از کجا آمده ایم و برای چه آمده ایم. و ما هم گفتیم حدس بزن کجایی هستیم و من به نظر او آبادانی بودم و امیر این بار مازندرانی. خندیدیم گفتیم: از تهران آمده ایم. برای دیدن شهرتان. گفت: به تان نمی خورد آخر تهرانی باشید. ایل گلی رفتید؟ پیشنهاد اول همه ی تبریزی ها در برخورد با ما ایل گلی بود. وقتی گفتیم رفته ایم شروع کرد به گفتن از کوچه ی میارمیار که یک کوچه ی تاریخی تبریز است و خیلی دراز است و طولانی و پر از چیزهای تاریخی و کلیسای کاتولیک ها هم توی همین کوچه است و این حرف ها. گفتیم: می گذارند برویم توی کلیسا؟ گفت: این اقلیت های تبریز فقط خودشان را تحویل می گیرند. و نومیدمان کرد. از خیابان که رد می شدیم نمی دانستیم از این که به مان نمی خورد تهرانی باشیم باید خوشحال باشیم یا ناراحت...
رسیدیم به کوچه ی میارمیار. به مان گفت: این مغازه هارو می بینید؟ اینا همه ش قبل انقلاب مشروب فروشی بود.

و ما نگاه می کردیم به مغازه های کهنه و محقر با شیشه های کثیف و تاریکی غبارآلود درون شان. یکی شان لباس بچگانه می فروخت. چند تای شان دیزی سنگی و قهوه خانه بودند. از آن صندلی چوبی های خیلی قدیمی داشتند. سر صبحی خلوت بودند. یکی شان به دیوار تقریبن خاکستری و پر از چرک و کثافت مغازه اش یک عکس بزرگ از امام علی زده بود. ازشان بوی تند قلیان می ریخت بیرون. از جلوی سلمانی(سالن آرایش) صفا هم گذشتیم. از آن سلملنی ها بود که فکر کردیم عمرن اگر ماشین اصلاح برقی داشته باشد. مشغول کچل کردن یک مرد بود.
کمی که جلوتر رفتیم یک ساختمان چند طبقه ی متروک را نشان مان داد. گفت: اینو می بینید؟ قبل از انقلاب فاحشه خونه بود. درش از همین مشروب فروشی پایینش بود.
مشروب فروشی مورد نظر او دیزی سنگی و آبگوشت می فروخت. یک جور عجیبی، با حسرت غریبی گفت این جا فاحشه خونه بوده که دل مان برایش کباب شد؛ یادمان رفت باید بیشتر دل مان برای خودمان کباب بشود که....

گفت: خب، من باید برم. آجیل فروشی دارم. شما یک کم برید جلوتر، اون ساختمون بلنده که شبیه برجه، اون کلیساست.
تشکر کردیم ازش و خداحافظی. رسیدیم به کلیسای کاتولیک ها که یک دیوار آجری سه متری طویل بود با یک در آهنی کوچک. در بسته بود. دیوار آجری را دو سه بار رفتیم و آمدیم.
-حالا چه جوری بریم توش؟
-بذار ازش عکس بگیرم.
امیر رفت آن طرف کوچه و عکس انداخت. خورشید می زد عکس را داغان می کرد.

-در بزنیم؟
-چی بگیم؟
-بگیم می خوایم کلیساتونو ببینیم.
-نمی ذارن که. باید بگیم اومدیم اعتراف کنیم.
-آخه تو مسیحی هستی؟
-بابا خیلی گناه هام زیاد شده ن. باید اعتراف کنم سبک شم بتونم توبه کنم. دیگه.
-این کلیساشون آجریه. ناقوس نداره انگار. شبیه خرپشته ی ساختمونه. چرا این جوریه؟
کلیسا آیفون نداشت. کنار در یکی از این زنگ سفیدها که فقط یک دگمه دارند و یک جای اسم بود. دگمه ی سفید را فشار دادم. فکر کنم از این زنگ بلبلی ها بود. منتظر شدیم کسی بیاید در را باز کند. پنج دقیقه بعد دوباره زنگ زدم. ده دقیقه ایستادیم و کسی نیامد در را باز کند. به انتهای دیوار آجری نگاه کردم و گفتم: امیر. اون تیربرقه. بیا ازش بریم بالا توی کلیسارو ببینیم.
اما وقتی رسیدیم به تیربرق دیدیم که سوراخ های تیربرق بتونی را با سیمان پر کرده اند تا کسی نتواند ازشان برود بالا!

مرتبط: قطار گرگان

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۸۹ ، ۰۸:۱۷
پیمان ..

در راستای هفته ی وبلاگ(9شهریور مصادف با 31آگوست(وجه تسمیه:(31og)البته 31 به الفبای انگلیسی) تا 16شهریور(تولد اولین بلاگ فارسی)) من هم حال کرده ام همین جوری پنج تا وبلاگی که با جان و دل می خوانم معرفی کنم:
1- مجمع دیوانگان: متاسفانه فیلتر است. تحلیل های سیاسی اجتماعی اش را بسیار دوست می دارم. با فیلترشکن یا با گوگل ریدر باید خواندش. باید خواندش.
2- گاوخونی(از این روزهای حسین نوروزی و بانو): صادقانه باید بگویم که گاه من دقایق خیلی زیادی را در این وبلاگ سپری کردم. دقایقی که به ساعت های متوالی هم کشیده اند. یعنی با این وبلاگ زندگی کرده ام. گاه ساعت ها همین طوری نشسته ام و به آهنگ وبلاگش گوش کرده ام. گاه حتا ویرم گرفته که من هم وبلاگم را به شکل او دربیاورم و فقط برای بانویم بنویسم و نظرات را هم ببندم و حرف هیچ بنی بشری برایم مهم نباشد. بانویی که هیچ وقت وجود خارجی ندارد اما هر پسری، هر مردی شیدایش است. با دیوانگی هایش، با غم ناله هایش، با خاطراتش از نویسنده ها و آدم هایی که می میرند، با درویش مسلکی هایش خیلی هم ذات پنداری می کنم. ستون معرفی وبلاگش را خیلی دوست دارم. بهتر است زور نزنم برای معرفی اش. خودش بهتر خودش را معرفی کرده. خواندن وبلاگش را با معرفی وبلاگش شروع کنید. بعد یکی یکی پست ها را بخوانید و بعد آرشیوش را زیرورو کنید و از پیوندهای عجیب و غریبش هم لذت ببرید و یک جور غم عرفانی را در پایان احساس کنید...!!!
3- مهار بیابان زایی: در ستایش آدمی که درد دارد و درد را می شناسد خیلی گفته اند. من دیوانه ی آدم هایی ام که دغدغه دارند. و وبلاگ "مهار بیابان زایی" را آدمی می نویسد که درد دارد که دغدغه دارد. چه جوری بگویم؟ دیده اید بعضی آدم ها یادگرفتنی اند؟ یعنی تو اگر یک ساعت باهاشان دم خور شوی حس می کنی چیزهای زیادی یاد گرفته ای و سطح فکرت یک یا چند لول آمده بالاتر؟ در مورد وبلاگ ها هم به نظرم این جوری هاست. "مهار بیابان زایی" از آن وبلاگ هاست که آدم ازشان یاد می گیرد. باهاشان رشد می کند. احساس دغدغه داشتن می کند. دغدغه ی محیط زیست...
4- مطرود: دنی دیدرو نویسنده ی فرانسوی، جایی توی کتاب ماندگارش، ژاک قضاوقدری و اربابش برمی گردد به خواننده اش می گوید:
"خوراک شما از بدو تولد داستان عاشقانه بوده است و پیداست هرگز از آن خسته نخواهید شد. برای حال و آینده ی شما، از مرد وزن و بزرگ و کوچک این برنامه ی غذایی را تهیه دیده اند بی آن که از آن خسته شوید. واقعن خیلی عجیب است."(ص235)
حالا حکایت من است و وبلاگ مطرود و عاشقانه های مینی مالش که می خوانم شان با اشتیاق. البته همیشه عاشقانه نمی نویسد. ولی من عاشقنه های یک خطی اش را دوست دارم. مثلن این ها:
- کنار هم در سکوت آن خیابان بلند را تا آخر می‏رویم، ناگهان تو دست‏ام را در دست‏ می‏گیری، حالا با هم در سکوت آن خیابان بلند را دوباره آغاز می‏کنیم.
- انیشتین کجاست که ببیند وقت بوسیدن لب‏های تو، همه‏ی قوانین فیزیک به زانو در می‏آید و تمام ماده به تمام انرژی تبدیل می‏شود.
- بگذار این عشق ممنوعه بارگاه خدایی را بلرزاند، از هم بپاشاند. آری، هرچیزی قیمت خودش را دارد.
- شب‏هایی که مچاله می‏شود در آغوش‏ من و خودش را میان دست‏هایم پنهان می‏کند، تنها مردی می‏شوم که احساس خوب مادر بودن را می‏فهمد.
- همه آن چشم‏های زیبا را می‏خواهند، پس چه کسی عاشق غم صدایت می‏شود؟
5-ورودی های 85 فلسفه ی دانشگاتهران: یک بار دلم می خواست یک چیزهایی در مورد وبلاگ های گروهی بنویسم. این که برای چه به جود می آیند و چه جور مطالبی درشان نوشته می شود و چه جوری تعطیل می شوند و این ها. حتا یک پانزده بیست تا تا وبلاگ گروهی را برای این کار به عنوان مرجع انتخاب کرده بودم. اما بعد دیدم خیلی کار می برد و خیلی جامعه شناسی است و من این کاره نیستم و این حرف ها. اما خیلی نکات دارند این وبلاگ های گروهی دانشجویی. مثلن این که بیشتر بچه های فنی مهندسی وبلاگ گروهی می زنند و بعد بچه های پزشکی و تجربی و من کمتر دیده ام بچه های انسانی اهل این کارها باشند(بر خلاف انتظار). بعد بیشتر مطالب این وبلاگ ها هم کپی پیست است از متن ها و شعرهای ادبی و مطالب تاریخی و تقویم روز و این حرف ها. اما بلاگ بچه های هشتادوپنجی فلسفهی دانشگاتهران یک فرق هایی می کند. مثلن این که وقتی فارغ التحصیل شده اند رفته اند وبلاگ زده اند. و این سبک وبلاگ شان که برایم فوق العاده است. این جوری هاست که هفته ای یک پست جدید می گذارند روی وبلاگ شان و این پست جدید هم فقط نان و نام خانوادگی یکی شان است. بعد قرار است که در طول هفته هم ورودی ها هر نظر و قضاوت و خاطره ای که در مورد آن فرد مورد نظر دارند توی نظرات وبلاگ بنویسند. خواندن نظرات این وبلاگ تجربه ی بسیار جالبی است برای من. این قضاوت کردن هاشان در مورد هم، انتقادهایی که از اخلاق و کردار هم می کنند و خاطرات شان... خیلی دانشجویی است وبلاگ شان.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۸۹ ، ۰۷:۴۶
پیمان ..

 

بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند. بعضی جلد سخت و ضخیم و بعضی جلد نازک .بعضی سیمی و فلزی هستند. بعضی اصلن جلد ندارند.

بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی آدم ها ترجمه شده اند.

بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی یا رونوشت آدم های دیگرند.

بعضی آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی آدم ها صفحات رنگی دارند.

بعضی آدم ها عنوان و تیتر دارند. فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند: حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.  

بعضی آدم ها قیمت روی جلد دارند. بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی آدم ها را باید جلد گرفت، بعضی از آدم ها جیبی هستند و می شود آن ها را توی جیب گذاشت، بعضی از آدم ها را می توان در کیف مدرسه گذاشت.

بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند. بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی و معما دارند و بعضی از آدم ها فقط معلومات عمومی هستند.

 بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند. بعضی از آدم ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط ها زیادی!

از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت و با بعضی از آدم ها هیچ وقت تکلیف ما روشن نمی شود .بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آن ها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت ...

بی بال پریدن/قیصر امین پور/نشر افق

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۸۹ ، ۲۱:۲۲
پیمان ..

1- من دارم روز به روز احمق و احمق تر می شوم. فرآیند احمق شدنم را به وضوح حس می کنم. این حماقت از یک اعتیاد می آید. اعتیاد به اینترنت...هر روز ساعت های زیادی را می نشینم پشت کامپیوترم.فایرفاکس و گوگل کرومم را باز می کنم. به ایمیل هایم سر می زنم. ساعت های زیادی را در گوگل ریدر صرف بالا و پایین کردن اسکرول ماوسم می کنم. به خیلی وبلاگ ها سر می زنم. سایت های خبری را در نیوتب ها باز می کنم و... در نگاه اول اصلن احمقانه شاید به نظر نرسد. ولی من به شکل حماقت باری از اعتیاد به اینترنت رسیده ام. مثلن وبلاگ هایی هستند که در روز شاید ده بار به شان سر بزنم. بدون آن که مطلب جدیدی داشته باشند. مثلن همین دیروز و پریروزم که هر چند دقیقه به چند دقیقه به گوگل ریدرم می رفتم تا ببینم چه کسانی به پست "یک شوخی(انتقام)کوچولو" لایک زده اند. بعد می نشستم به این فکر می کردم که این 230-240 نفری که به این پست لایک زده اند کی اند؟ چی اند؟ همین جوری الله بختکی پروفایل چند تای شان را باز می کردم. بعد از خودم می پرسیدم این دختره که عکس توی رختخوابشو گذاشته به عنوان عکس پروفایل چه جوری از نوشته ی من خوشش اومده؟ یا این پسره که دانشجوی دانشگای گچسارانه چه قدر به زندگی امید داره یا... بعد می امدم آمارگیر وبلاگم. به آی پی های اخرین بازدیدکنندگان نگاه می کردم. با آی پی هایی که از آمریکا و المان و کانادا و هلند و دانمارک و لهستان و جمهوری چک و این ها بودند خیال پردازی می کردم و... حماقت از این بیشتر؟!

دیده اید این الکلی ها دست شان می لرزد نمی توانند مثلن خودکار بگیرند توی دست شان و چیزی بنویسند یا امضا کنند؟ حالا من هم این طوری شده ام. دیگر نمی توانم تمرکز کنم. بس که توی فایرفاکسم هر لینکی و عکسی و مطلبی را دیده ام آن را توی یک تب جدید باز کرده ام و بس که بین تب ها هی این طرف و آن طرف شده ام و بس که تند تند و سطحی مطالب را خوانده ام تمرکزم به فاک رفته است. وقتی این را فهمیدم که هفته ی پیش تصمیم گرفتم ببینم چند دقیقه می توانم بدون پرت شدن حواسم یک کتاب را بخوانم. باورکردنی نبود. فاجعه بود. من فقط توانستم 5دقیقه با تمرکز کتاب بخوانم! خیلی وقت است که توی اینترنت مطالب طولانی را نمی خوانم. این خیلی بد است. گاه پیش می آید که مطلبی طولانی را در تب جدید باز می کنم. خیلی برایم جالب توجه است عنوان و موضوعش. خیلی دوست دارم آن مطلب طولانی را بخوانم. می دانم که یک چیزی به من اضافه می کند. اما با همه ی این اوصاف در نهایت نمی خوانمش. نهایت اگر توی گوگل ریدرم باشد یک استار کوچولو می زنم که بعدن بخوانم. ولی گوگل ریدرم پر است از این مطالب طولانیِ استار خورده... حس می کنم دیگر قدرت تفکر عمیق ندارم. یکی از بزرگ ترین نشانه هایش همین است که مطالب طولانی ولی به دردبخور و مشروح و کامل را نمی خوانم. حس می کنم برداشت هایم خیلی سطحی و آنی و لحظه ای شده. و اینترنت جهان لحظه ای بودن است...

چند روز پیش سراغ یادداشت های روزانه ای که دو سال پیش نوشته بودم رفتم. برایم اعجاب آور بود. چه قدر من با خودم رک و راست بودم. چه قدر با واژه هایی صریح درونی ترین احساساتم را روی کاغذ آورده بودم. احساساتی که شاید از داشتن شان احساس شرم و خجالت می کردم، احساساتی که از بودن شان بدم می آمد. ولی چون بودند می نوشتم شان و خلاص می شدم. الان... دیگر نمی توانم روی کاغذ با خودم صریح و رک و راست باشم انگار. یک جورهایی در خصوصی ترین لحظاتم هم (لحظاتی که روی کاغذ از خودم می نویسم) احساس شیشه ای بودن می کنم. حس می کنم مثل وبلاگی که می نویسم، مثل وبلاگ هایی که درشان نظر می دهم، مثل فیس بوکم، مثل اینترنت حداقل حداقل یک نفر دیگر می خواندشان. به خاطر این احساس از خودم فرار می کنم. آن بخش های رذالت بار وجودم را سعی می کنم سانسور کنم. سعی نمی کنم آشکارشان کنم و بریزم شان بیرون سعی نمی کنم بخش های تاریک و مرموز ذهنم را روشن کنم... این ها نشانه های کمی برای احمق و احمق تر شدن نیستند...


2-کلن این جوری هاست. همیشه می شود یک جور دیگر هم نگاه کرد. مثلن دنیای مجازی را یک جور عالم عرفان دانست و مراحل و ویژگی هایش را نوعی سیر و سلوک و آدم معتاد ِ به آن را سالک و مهاجرِ راه حقیقت! در فصل ششم کتاب "افسون زدگی جدید: هویت چهل تکه و تفکر سیار" نوشته ی داریوش شایگان بود که دیدم این جوری هم می شود نگاه کرد. این حرف را آدمی زده که در زمینه ی عرفان و سیروسلوک از هند تا سوئد و فرانسه مطالعه کرده و سیروسلوک عارفانه اش با علامه طباطبایی هم شهره است. شایگان می گفت: مجازی سازی وجوهی از هستی و شناخت را عرضه می کند که شیوه های انکشاف آن ها در قلمرو خودشان به شیوه ی مکاشفه ی عرفانی بسیار نزدیک است. عنوان فصل ششم کتاب شایگان این است" شبح سازی جهان." شایگان می گوید که ما در عصری زندگی می کنیم که خواسته های ناملموس، درهم و برهم و آشفته و جهان امیال و آرزوها و عطش جذب آرمان های گذشته و گریز به جهان ها و وادی های دیگر دنیایی وهم آمیز پدید آورده اند...دنیایی مملو از اشباح که مذبوحانه در جست و جوی مکانی برای حلول اند...و این شبح سازی از امور معنوی حاکی از میلِ اصیلِ انسان به سیر و سلوک است و... بعد می آید از سه ویژگی عجیب جهان امروز(جهان انقلاب الکترونیک) نام می برد: حضور همه جایی(ما با اینترنت همه جا هستیم. مهم نیست که من این وبلاگ را در خانه می نویسم یا در کافی نتی در یک شهر دورافتاده. هر جایی که بنویسم کسی که خواننده ی آن است از هر جایی در دنیا، از خانه ی همسایه تا شهرک دانشگاهی بوفالو در امریکا می تواند بودن من را بخواند و ببیند...به عبارت دیگر ما در یک لامکانِ همیشه مکان به سر می بریم.شایگان خودش کنفرانس از راه دور را مثال می زند که در عین حال که همه جا رخ می دهد عملن در هیچ جایی رخ نمی دهد...)، آنیت و لحظه ای بودن و بی واسطگی(قرب ورید)(این روزها حتا من هم می توانم با یک ای میل ساده مثلن به رییس جمهور آمریکا وصل بشوم!...). و بعد می گوید این ها صفاتی هستند منتسب به ذات الهی که در عصر ما جهان شمول شده است. بعد می آید و از عالم عرفانی عرفا حرف می زند. از عالم مثال شان. از "ناکجاآباد" سهروردی می گوید. در "آواز پر جبرئیل" سهروردی وقتی به یک پیر عارف می رسد می شنود که: "ما جماعتی مجردانیم[درویشان.عارفان]. از جانب ناکجاآباد می رسیم." می پرسد" آن شهر از کدام اقلیم است؟" و می شنود که: "از آن اقلیم است که انگشتِ سبابه آن جا راه نبرد." (خلاصه یک جورهایی همان لامکانِ همیشه مکانِ ما(اینترنت!) دیگر...!) و بعد هم در ادامه می آید و از شباهت ها و تفاوت های عالم عرفانی عرفا و جهان مجازی حاصل از انقلاب الکترونیک می گوید: "باید اذعان کرد که این دو جهان شباهت های حیرت انگیزی دارند. در هر دو خاصیت موبیوس تمام و کمال عمل می کند، زیرا هر دو جهان شیوه ی تبدیل یک حالن به حالتی دیگرند.(موبیوس یعنی گذر از درون به برون و برعکس. مثلن میان خصوصی و عمومی، ذهنی و عینی، مولف و خواننده و...) در هر دو جهان با "دیگرجا" یا ناکجاآباد سروکار داریم. جهان مجازی در لامکانی همه جا مکان قرار دارد که با یک کامپیوتر و مودم می شود به ان دسترسی داشت و عالم مثال عرفا در لامکانی که خود در جایی واقع نیست اما در حالات مکاشفه عیان می شود. در هر دو جهان با انسان های مهاجر و سالک سروکار داریم. در دنیای مجازی سالک در هزارتوی صفحات وب به این سو و آن سو می رود، به جست و جوی تازگی ها و کسب اطلاعات جدید و در عالمِ مثالِ عرفا سالک پله پله از نردبان هستی بالا می رود تا سرانجام در سکوت نیستی فنا گردد....و...

البته شایگان در ادامه می گوید: "این واقعیت که مجازی سازی، وجوهی از هستی و شناخت را عرضه می کند که شیوه های انکشاف آن ها در قلمرو خودشان به شیوه ی مکاشفه ی عرفانی نزدیک است نباید ما را به این نتیجه رهنمون شود که با به کار بستن روش های مجازی سازی به اندیشه ی عرفانی خواهیم رسید. زیرا بین آن دو شکافی عظیم وجود دارد و این دو جهان در سطوح ادراکی واحدی جای ندارند..."

و بعد می آید و از متعلق به جهان محسوسِ مادیت بودنِ عالم مجازی می گوید و این که عالم مثال عرفا جایی میان محسوس و معقول قرار دارد. و این که جهان مجازی در سطح افقی یعنی محسوسات باقی می ماند و عالم مثال حلقه ی انتقالی ست برای دستیابی به سطوح عالی تر مشاهده و بصیرت و...

اما نکته ای که به نظر می رسد این است که عارفانِ قرون پنجم و ششم عالم مثال خودشان را داشتند و حال ما عارفانِ قرن بیست و یکم هم عالم مجازی خودمان را...!!!

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۸۹ ، ۱۱:۱۳
پیمان ..
تو می‌روی
تمام ایستگاه می‌رود
و من چه‌قدر ساده‌ام
که سال‌های سال
در انتظار تو
کنار این قطار ایستاده‌ام
و هم‌چنان
به نرده‌های ایستگاه رفته
تکیه داده‌ام!

قیصر امین پور


"- من در دهکده‌اى در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمده‌ام. قطار از آنجا رد مى‌شد، قطار چیز عجیبى است. من هیچ وقت به قطار به چشم یک ماشین نگاه نمى‌کنم. قطار خیلى زنده است. فکر کنید چقدر خوب است که قطارى از کنار دریاچه‌اى رد شود. یک نم هم که باران بزند... شما هم که جاى من بودید شاعر مى‌شدید.- من که نه!... شما....- نه! هر کس جاى من بود شاعر مى‌شد. یک بار خبرنگارى از من پرسید، «لابد تمام بچه‌هاى آن ده شاعر هستند!» من گفتم؛ آره!دروغ هم نگفتم.گفتند چرا مشهور نشدند؟ گفتم لابد بلد نیستند به تهران بیایند.طبیعت در شاعر کردن انسان‌ها خیلى تاثیر دارد. قطار خیلى‌خوب است. اسب هم... من اصلا دنیا را بدون قطار نمى‌توانم تجسم کنم. اصلا!"

از مصاحبه ی رسول یونان با مریم منصوری


"از میان تمام وسایل نقلیه ی مسافرتی قطار احتمالن بهترین مددکار اندیشیدن است. مناظر بیرون به هیچ وجه یکنواختی بالقوه ی مناظر بیرون کشتی یا هواپیما را ندارد. سرعتش به حدی است که مجال درگیر شدن به آدم نمی دهد و در عین حال چنان کند است که چیزها را تشخیص می دهی. لحظه های کوتاه و برانگیزاننده ای از خلوت افراد را به ما می نمایاند، می گذارد دقیقن لحظه ای که زنی فنجانی را از قفسه ی آشپزخانه برمی دارد ببینیم، بلافاصله ما را از جلوی حیاطی عبور می دهد که مردی روی صندلی خوابش برده و بعد از مقابل پارکی می گذرد که کودکی توپی را که کسی برایش انداخته و ما نمی بینیمش می گیرد... از پس ساعت ها افکار رویایی در قطار ممکن است احساس کنیم به خودمان بازگشته ایم، به عبارت دیگر به احساسات و افکاری که برای مان مهم هستند..."

هنر سیروسفر/آلن دوباتن/گلی امامی


و ایران سرزمینی است که خیلی خیلی جاهایش را نمی توان با قطار رفت...

مرتبط: قطارباز

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۸۹ ، ۱۰:۴۱
پیمان ..

هنوز هم لعنتی است. حتا لعنتی تر شده است. عصرهای جمعه را می گویم. هنوز هم نفهمیده ام این عصرهای جمعه چه دارند که این قدر ویران کننده اند. دلتنگی شان...(باور کن وقتی می گویم "دلتنگی عصر جمعه" دل وروده ام به هم می پیچید و رویش یک تخم مرغ را هم بیخ گلویم حس می کنم...)غربت شان...چی شان آخر؟ از همان بچگی بود. از همان زمان ها که مشق هام را تمام می کردم بعد می نشستم فیلم سینمایی عصر جمعه ی کانال یک را نگاه می کردم و بعد یکهو غصه دار می شدم که فردا شنبه است و پنج شنبه جمعه دارد تمام می شود و باید دوباره شروع کرد...دوباره..دوباره... اما به خاطر این نبود. به خاطر فیلم ها؟ آن عصر جمعه ای که یک قسمت از "کارآگاه ناوارو" را که پر بود از باران های اروپایی و خیابان های دراز و پر از تاریکی و آدم های خیس از بارانِ شدید یادم نمی رود. "آژانس شیشه ای" را هم اول بار یک عصر جمعه دیدم. یک عصر جمعه که آسمان ابری بود. و نمی دانم چرا آن قدر سکانس به سکانس آن فیلم یادم مانده با خانه مان در آن عصرِ ابری که از گرفتگیِ هوای بیرون تاریک شده بود و من از بس تو نخ فیلم رفته بودم نمی خواستم هیچ لامپی را روشن کنم...می دانی که؟ عصر جمعه ی دلگیر را حتمن می دانی...حالا که بزرگ تر شده ام دیگر دغدغه ی شنبه ی دوباره مدرسه رفتن نیست. حتا دیگر نمی نشینم فیلم عصر جمعه ی کانال یک را نگاه کنم. ولی...

عصرهای جمعه انگار همه چیز تمام می شود. همه ی چیزهای ناتمام انگار خودبه خود رها می شوند. یک جور حالت مات و مبهوت بودن به آدم دست می دهد. یک جورهایی منتظر می شوی. به خودت می گویی: خب، حالا همه چیز متوقف شده و قراره یک اتفاقی بیفتد یا یک کسی بیاید یا یک صدایی بلند شود یا یک ...نمی دانم. یک جور سکون است و سکوت که هر لحظه انگار باید شکسته شود. منتظر می شوی...منتظر می شوی...یکی یک کاری بکند...نه...

چند وقتی عصرهای جمعه می نشستم فقط مهستی گوش می کردم. آن هم فقط یک آهنگش را. دو سه ساعت پشت سر هم فقط یک آهنگ را گوش می کردم. می دانی که کدام آهنگش را.... همان "مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه...". نمی دانم چرا. ولی این جور حس می کنم که مهستی هم آن را عصر یک روز جمعه خوانده. یعنی بهتر بگویم این جور حس می کنم که آن را برای یک عصر جمعه اش خوانده...برای دلتنگی عصر جمعه اش. برای شکستن سکون و سکوت عصر جمعه ای که هیچ کس نمی آمد بشکندش...خودش دست به کار شده و خوانده... عصر جمعه که می گویم یاد آن آهنگ فرهاد هم می افتم..."داره از ابر سیاه خون می چکه"...در مورد فرهاد و رفقاش هم همین جور فکر می کنم. آن ها هم نشسته اند آهنگی ساخته اند برای دلتنگی عصرهای جمعه شان... و قصه ی آن اهنگ را هم که می دانی دیگر... آهنگ از برای خون آن چند جوانی است که توی جمعه ی سیاه سیاهکل در دل جنگل های سیاهکل کشته شدند... یعنی آن ها هم برای دلتنگی های جمعه شان بود که...؟ آره. من این طور فکر می کنم. این عصر جمعه ها برای من و تو فقط نیست. برای آن ها هم بود. آن ها فکر می کردند که این لعنتی بودن عصرهای جمعه از برای ظلم است از برای ستم و بی عدالتی و خفقان و چه می دانم. انگار آن ها هم حس می کردند که سکون و سکوت عصرهای جمعه را خودشان باید بشکنند. نباید منتظر کسی ماند. نباید هی شعرهای عاشقانه خواند که تو فلانی و می آیی و رفته ای و... و برای همین بود که خودشان دست به کار شدند... و چه گران بود شکستن سکوت عصرهای جمعه برای شان...

چند سال پیش توی یک عصر جمعه توی قطار بودم. توی راهروی قطار. با امیر هم بودم. جمعه ی خوبی بود. آن قدر خوش گذشته بود که یادم رفته بود جمعه است. از بس خندیده بودم. توی قطار تکیه داده بودیم به دیوار کوپه و پنجره ی راهرو را باز کرده بودیم و باد می خورد به صورت مان و نگاه می کردیم به دشت و کویر و تپه ماهورها و خورشید که داشت به غروب نزدیک می شد و از همان خورشید نارنجی بود که یکدفعه یادم افتاد که الان عصر جمعه است...می خواهم بگویم یک چیزی دارند این عصرهای جمعه که نمی شود بی خیال شان شد. نمی شود فراموش شان کرد. حتا اگر خیلی هم خوشحال باشی باز هم غم را توی دلت می اندازند...خیلی لعنتی اند...باید کاری کرد...نمی دانم. خیلی دارم به این فکر می کنم که برای عصرهای جمعه ام چه کار کنم. بنشینم با این صدای نکره ام آواز بخوانم؟ بروم تفنگ دستم بگیرم علیه هر چه بدی است بجنگم؟ بعضی از این بچه بسیجی ها جمعه ها می روند جمکران. من هم بروم جمکران؟ داستان بنویسم؟ وبلاگ بنویسم؟ چه غلطی بکنم من با این عصرهای جمعه و با این دلتنگی های شان و غربت شان و تخم مرغ هایی که بیخ گلویم می کارند و...چه غلطی بکنم من؟!

 

 

 

پس نوشت: و کم کم عصرهای همه ی روزهای هفته ام دارد می شود عصر جمعه. شاید حتا تمام صبح ها و ظهرها و شب هایم هم بشوند عصر جمعه. می فهمی که؟!....

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۸۹ ، ۱۴:۰۹
پیمان ..

هیچ کس هست از برادرانِ من که چندانی سمع عاریت دهد که طَرفی از اندوهِ خویش با او بگویم، مگر بعضی از این اندوهانِ من تحمل کند به شراکتی و برادری؟... و این چنین دوستِ خالص کجا یابم؟... که دوستی های این روزگار چون بازرگانی شده است: آن وقت بر دوستی شوند که حاجتی پدید آید و مراعاتِ این دوست فروگذارند چون بی نیازی پدید آید...

@@@

سحری که می خوریم دوباره خوابیدن برایم خیلی سخت می شود. سه چهار بار تا سحر بیدار ماندم. اما به جبران تمام شب بیدار ماندن تا لنگ ظهر خوابیدن خُلقم را خیلی تنگ تر کرد. سیزده روز گذشته است و من سحر امروز حتا حوصله ی غلت واغلت زدن برای به خواب رفتن هم نداشتم. نشستم توی رخت خواب و به آسمانی نگاه کردم که رفته رفته از سیاهی به سورمه ای و کم کم به آبی تبدیل می شد. عصبانی بودم. به دعای سحری که امروز رادیو پخش کرده بود فکر می کردم. این جوری ها بود که دعای سحره را یک نفر نمی خواند. هر پنج دقیقه پنج دقیقه یک نفر می خواند. پنج دقیقه ی اول همانی که معمولن می خواند(اسمش را نمی دانم) خواند، بعد یک نفر با یک صدای نخراشیده، بعد یک نفر با یک صدای نتربوق و... که چی شود؟ که تنوعی راه انداخته باشند؟ که دعای سحر را رنگ و بویی تازه بخشیده باشند؟ نمی دانم. مثل چی احساس تکرار کرده بودم. هر روز صبح موقع کوفت کردن سحری همین دعا را می خوانند. سال هاست که که هر صبحِ ماه رمضان این دعا را می خوانند. از بس تکراری است هیچ کس بهش هیچ توجهی نمی کند. اصلن برای چه باید توجه کرد؟ مگر دعا خواندن شخصی ترین بخش هر دین و مذهبی نیست؟ مگر نباید هر کس دعای خودش را بخواند؟

یاد دوران دبیرستانم افتاده بودم. ناظمی داشتیم "اسدیان" نام. اسمش ناظم بود ولی نمره انضباط و این ها دستش نبود. کارش فقط این بود که مراسم صبح گاهی و ظهرگاهی را اجرا کند و آن مراسم ها... اسدیان کل "مفاتیح الجنان" را حفظ بود. هر روز بیست دقیقه یک ربع حداقل مراسم صبح گاهی داشتیم. قرآن و دعای فرج و دعای ماه رجب و ماه رمضان و...(هیچ وقت سرود ملی نمی خواندیم!)  اما دو روز در هفته مراسم صبحگاه نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه طول می کشید. این دو روز روزهایی بودند که اسدیان عاشقش بود. در این دو روز او دعای توسل می خواند و دعای جوشن کبیر و زیارت عاشورا و... زمستان و بهار و پاییز نداشت. تو گرمای اوایل مهر و اردیبهشت ماه می ایستادیم دست های مان را چهل و پنج دقیقه به حالت دعا نگه می داشتیم و دعای توسل می خواندیم. زمستان می شد برف می آمد ما سگ لرز می زدیم اما باز هم دست های مان را به حالت دعا نگه می داشتیم و امن یجیب می خواندیم. توی باران های پاییزی خیس می شدیم و دعا می خواندیم. در آن سه سالی که در دبیرستان شریعتی درس خواندم به گمانم بیش از 150 بار دعای توسل خواندیم... چهل دقیقه دعا می خواندیم تا به آن جایی از دعاها برسیم که می گویند حاجت های تان را با خدا بگویید. آن وقت اسدیان عرض دو دقیقه بیان حاجت می کرد: پروردگارا!(و این پروردگارا را به طرز عجیبی به سبک آقا خامنه ای می گفت!) پروردگارا! مریض ها را شفا بده و دعاهای این عزیزان را زمینه ی ورود سهل الوصول شان به دانشگاه قرار بده...."

نمی فهمم. هیچ وقت نفهمیده ام. برای چه باید به عنوان دعا یک سری متن های خاص عربی را خواند؟ برای چه نباید هر کس برای خودش شیوه ی خاص دعا کردن داشته باشد؟ برای چه نباید هر کس سعی کند که شیوه ی قشنگی برای دعا کردن داشته باشد؟... اصلن برای چه دعا می کنند؟ برای چه دعا می خوانند؟

نسیم می آمد و من به دعاها فکر می کردم. دعا می خوانند که از خدا بخواهند مشکلی را برای شان رفع کند. دعا می خوانند که نیازی را بیان کنند و برای رفع آن نیاز از ذات خدا کمک بخواهند. دعا می خوانند که توبه کنند که از شر سنگینی بار کارهایی که حسی از گناه را بر دوش شان گذاشته رهاشوند. دعا می خوانند که بگویند خدایا کمک کن دیگر گناه نکنیم...

و گناه... چرا این همه هی می گویند گناه بد است؟ آیا واقعن گناه بد است؟ واقعن شک کرده بودم. آن سری از اعمال و رفتارهایی که می گفتند نباید هیچ وقت هیچ زمان هیچ مکان انجام داد... به خودم فکر می کردم که هر وقت گناهی انجام می دادم بعدش خیلی به اصطلاح پرهیزگارتر می شدم... اصلن من هر وقت آدم خوبی شده ام بعد از یک گناه بوده! فقط... نباید گناه ها را تکرار کرد. دقیقن چیزی به اسم گناه همان جایی ادم را ویران می کند و روح و روان را سنگین می کند و چرک آلود که تکراری می شود... بعد برای خودم مثال هم زدم. گناه کردن مثل گیر کردن چرخ ماشین توی ماسه می ماند. اگر بیشتر گاز بدهی(گناه را هی تکرار کنی) چرخ ماشین توی ماسه بیشتر گیر می کند و بیرون آمدن سخت تر می شود. اما اگر به محض گیر کردن چرخ دیگر گاز ندهی(گناه را تکرار نکنی) و دنده عقب بیای(توبه کنی) و دوباره با سرعت بیشتری از روی ماسه ها عبور کنی دیگر در ماسه ها گیر نمی کنی. ماسه هایی که سرنوشت محتوم ماشینت گیر کردن در آن هاست، این چنین راحت تر پیموده می شوند... یعنی به یک جور جبر گناه کردن رسیده بودم... فقط چیزی که خیلی نگرانم کرد تکراری بودن بعضی گناهانم بود!...

 ودعا می خوانند که گناه نکنند...

و دعا می خوانند که به خدا بگویند خیلی کوچکند، خیلی ضعیف اند... پیش خودم این جور گفتم که اگر قرار باشد چیزی دعا را قشنگ کند همین یک دلیل است. پیش خودم فکر کردم همه ی آدم های بزرگ، همه ی غول ها، همه ی کسانی که بزرگی شان افسانه ای است حتمن کسی را داشته اند و دارند که پیش او کوچک باشند و کوچکی شان را به او اظهار کنند. پیش خودم گفتم همان طور که اگر آدمی نتواند عشق بورزد نمی تواند هم نفرت بورزد، آدمی هم که پیش کسی کوچک نباشد پیش دیگران نمی تواند بزرگ باشد. آدم های بزرگ حتمن خدایی دارند که پیش او خیلی کوچک باشند، خیلی کوچک... فکر کردم. یاد نیایش های گاندی افتادم. بعد یاد مصطفا چمران افتادم که توی میدان های جنگ  جوری یل و استوار بود که انگار بنده ی هیچ خدایی نیست و آن وقت نیایش هایش... حتا یاد احمد شاملو افتادم. خدای او آیدایش بود. و این که این قدر شاعر بزرگی بود به خاطر این بود که آیدایی داشت که پیشش هزار بار کوچکی و ناچیزی خودش را بگوید و بگوید و همه ی شعرهایی که برای ایدا نوشته حتمن دعا هستند...

خورشید داشت طلوع می کرد. من به این فکر می کردم که چرا دعاهای خاص خودم را اختراع نمی کنم و از خودم شاکی شدم که حتا آیدایی هم ندارم که...


مرتبط: سیزده 
۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۸۹ ، ۱۹:۲۸
پیمان ..