سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

شهر متنی است که خیابان‌هایش فضاهایی مجاز برای تولید معانی‌اند، آن که در شهر پرسه می‌زند معانی پیشین شهر را می‌گیرد و معنای جدیدی می‌آفریند.

بام تهران هر معنایی که برای هر ننه‌قمری داشته باشد پسرک آن را از زنان و دختران و پسران خرامان در آن‌جا می‌گیرد و هضم می‌کند و تفاله‌اش فقط حسی از نفرت است که بالا می‌آید، نفرت جوانی که حشرش زده است بالا و هنوز شک دارد که برود خشونتی میراث برده شده از خیابان‌های تاریک را آب‌چکان کند در تن زنی 30ساله، شهناز نام، ماه‌رو نشان که از بدنش خلقی را از نفرت و خشونت نجات می‌دهد و طفلی را از دست به دهان ماندن یا که باز هم لولی‌وش خیابان‌ها باشد و نفرت از پس نفرت باشد که تنش را فرسوده و چشم‌هایش را خمار خاب کند.

آیا درکه همان شهر افسانه‌ها نیست؟ آیا آن چراغ‌های روشن به مانند فانوس‌های کور سو زن همان شهر رویایی کارتون‌های کودکی نیست؟ پسرک با عرق‌هایی چکنده بر تن آسفالت (این پوست پودرمال‌شده و بزک‌شده‌ی شهر، این تن عریان شهر که لمس‌کردنی‌ست) بدان‌جا که می‌رسد آیا نباید هیولاهایی چون شهر اشباح او را به مبارزه بخانند؟ هیولاها مهربان‌ند که می‌گذارند تمام فانوس‌ها و چراغ‌های گردسوز، تمام کرم‌های شب‌تاب، تمام صداهای آب و رودخانه، تمام شاعرانگی حسرت‌برانگیز فضا آن گونه در چشم‌های پسرک پرسه‌زن شهر خودنمایی کنند.

این شهر است. این بزگراه‌ها هستند. این کامیون‌ها هستند. پرسه‌زن‌های شبانه‌ی تن شهر. آن‌ها شهر را در خنک ترین لحظه‌هایش حس می‌کنند. با انگشت‌های بزرگ‌شان روی پوست شهر به سرعت می‌روند. شهر را قلقلک می‌دهند. شهر با صدایی زنانه خنده می‌زند. آن‌ها به خلسه می‌روند. پرسه‌زن‌های دیگر قربانیان به خلسه رفتن کامیون‌های شبانه‌ی شهر هستند...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۲ ، ۱۵:۳۱
پیمان ..

این خیابانه مستقیم می‌ری، می‌رسی به یه پیچ پیچی، تو می‌خوری می‌ری سمت چپ (با دستش سمت راست را نشان می‌دهد)،  بعد اون‌جا یه دوراهی بی، می پرسی بهت می‌گن چه طور باید بری...

@@@

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۲ ، ۱۵:۳۵
پیمان ..

آقای سازمان سنجش دست از سرم برنمی‌داشت. توی دامنه‌های کوه‌ها چند باری زنگ زده بود و من نفهمیده بودم و بعدش هم که به گردنه‌ها رسیدم ارتباطم با جهان بیرون قطع شد. نه موبایل آنتن می‌داد. نه خبری از رشته‌های موازی تیربرق‌ها بود و نه صدای ماشین‌ها و هیچ و هیچ. 2روز همین‌طور زنگ می‌زده به من و آقای مخابرات بهش می‌گفته که این بشر را نمی‌توانی بجویی. آقای سازمان سنجش به خانه هم زنگ می‌زده که کجاست، چه کار می‌کند، دقیقن کدام شهر رفته است. آن‌ها هم نمی‌دانستند من کجاام. روز سوم باز هم زنگ زد که بیا مصاحبه. آقای سازمان سنجش زرنگ‌بازی درمی‌آورد. فقط می‌گفت بیا و نمی‌گفت برای چه و به چه جرمی. مصاحبه واژه‌ی خوبی بود... عجله داشت. حتا راضی نبود یک روز استراحت کنم بعد بروم خدمتش. مطمئنم اگر در راه برگشت با مایلر شاخ‌به‌شاخ می‌شدم و جنازه‌ام می‌رفت قبرستان، باز هم آقای سازمان سنجش دست از سرم برنمی‌داشت و از جنازه‌ام پرس‌وجو می‌کرد. 

آقای سازمان سنجش خیلی دقیق بود. 2دقیقه در قرار ملاقات‌مان تاخیر داشتم. یعنی حراستِ پایینِ ساختمانِ مرگ بر آمریکا، خودعن‌پنداری‌اش گل کرده بود و ازم مشخصات زیرپوش بابام را هم برای اجازه‌ی ورود می‌خاست. آقای سازمان سنجش بعد از 2دقیقه با لحن شاکی زنگ زد که آقای فلانی مگر بهت نگفتم این ساعت این‌جا باش؟ کجایی؟ بهش گفتم که دم درم و صبر کنید. بعد رفتم بالا. برگه‌هایی داد که درش مشخصات خودم و خانواده‌ام و دوستانم و همه کسم را باید می‌نوشتم. نوشتم. بعد او شروع کرد به صحبت کردن. خیلی مهربانانه تهدیدم کرد. گفت خودت می‌دانی که چرا این‌جایی. مگر نه؟ گفتم تقریبن. به خاطر سابقه‌ی انجمن اسلامی‌ام. تعارف شابدولعظیمی کرد که نه، انجمن اسلامی باید باعث افتخار تو هم باشد. بعد گفت که راستش را بگو. اگر راستش را نگویی، اگر کمیته‌ای که حرف‌هایت را بررسی می‌کند تناقضی در حرف‌هایت پیدا کند، اگر با من صادق نباشی و من حس کنم که داری من را می‌پیچانی حق تحصیل در سطوح بالاتر ازت گرفته می‌شود. 

لبخند زدم و گفتم چشم. بعد برای این‌که نرم و راحت شروع کرده باشد از کنکور ارشدم پرسید. اوضاعم را بهش گفتم. گفت قبول نمی‌شوی جایی که. گفتم: آره. حالا شما چی را می‌خاهی مصاحبه کنی؟ خاستم بگویم احتمال محرومیت از سربازی‌ام هست؟ رها کردم. آقای سازمان سنجش خیلی جدی‌تر ازین حرف‌ها بود. دید سه شده است، قضیه را پیچاند که بله شما برای تحصیلات عالیه باید 2تا صلاحیت داشته باشی، یکی صلاحیت علمی و یکی صلاحیت عمومی. صلاحیت عمومی‌ات را من و کمیته باید بررسی کنیم و ربطی به رتبه‌ی کنکورت ندارد. آقای سازمان سنجش نام نداشت. شماره‌ی اتاقش 7بود. اتاق‌های دیگر هم بودند. وقتی رسیده‌ بودم پایینِ ساختمانِ مرگ بر آمریکا، 10-12نفر دیگر هم مثل من برای مصاحبه آمده بودند. از دانشگاه‌های غیر از دانشگاه تهران هم آمده بودند. 2-3تا دختر با مامان‌شان هم بودند. آن‌ها را که دیده بودم یک جور احساس تنها نبودن بهم دست داده بود و فهمیده بودم که آقای سازمان سنجش خیلی کارش وسیع‌تر از این حرف‌هاست. فرقم با آن‌ها این بود که آن‌ها را 2-3تا با هم برای مصاحبه صدا می‌کردند، من را تنهایی صدا کردند.

به خودم گفتم آن‌که حساب پاک است از محاسبه چه باک است. ولی ته دلم لرزیدم که آخر چه محاسبه‌ای؟ آقای شماره‌ی 7 یک دسته ورق آ4 گذاشت جلویم. با خودکار سیاه سوال می‌نوشت و من باید با خودکار آبی جوابش را می‌نوشتم. در مدتی که من مشغول نوشتن جواب‌ها بودم، او می‌رفت و به رادیو گوش می‌داد. توی رادیو نمایندگان مجلس مشغول تعیین صلاحیت وزیر علوم بودند. تقارن جالبی بود که آقای شماره‌ی 7 ازش داشت لذت می‌برد فک کنم. توی رادیو مشغول تعیین صلاحیت وزیر، توی این اتاق هم من مشغول تعیین صلاحیت این پسره. 

سوال می‌نوشت. جوابم را می‌خاند. بعد می‌گفت پایین جوابت امضا کن. بعد از دل جوابم یک سوال دیگر درمی‌آورد. در مورد نشریه‌ها یک صفحه آ4 برایش پر کردم. چند تا اتهام هم زد. که تو باعث تحریک دانشجویان شده‌ای. تو  باعث التهاب شدی. تو دانشجوها را جمع کرده‌ای فلان‌جا که اعتراض کنند. من می‌نوشتم که خیر، من آدم کاریزماتیکی نیستم که بتوانم آدم‌ها را جمع کنم. خیر، من کارم قانونی بوده. حتا یک تذکر کتبی هم از دانشگاه نگرفته‌ام. خیر، من این‌کار را نکرده‌ام. خیر، من این قصد را نداشته‌ام. آقای شماره‌ی 7 راضی نمی‌شد. این جواب‌ها باب میلش نبودند. سوال بعدی‌اش تهدید می‌شد. می‌گفت فیلم‌هایت هست و می‌نوشت بدون طفره رفتن بگو که فلان روز از صبح تا شب چه کار کردی. می‌نوشتم که از صبح چه کار کرده‌ام، رفته‌ام امتحان دینامیک داده‌ام، بعد از دور نگاه کرده‌ام، بعد در فلان خیابان راه رفته‌ام، فلان چیز را نگاه کرده‌ام. او می‌خاند و می‌گفت اوهوم. حس می‌کردم دارم روی اعصابش دارم راه می‌روم. ولی من راستش را می‌نوشتم. نمی‌دانم چرا باور نمی‌کرد که من دارم راست می‌گویم. 

در مورد چند نفر ازم پرسید. در مورد زندگی مجازی‌ام پرسید. در مورد فیس‌بوکم پرسید که چرا زده‌ام ترکانده‌امش. مانده بودم برایش چطور توضیح بدهم. گفتم به دلایل خیلی شخصی. نمی‌دانستم باید چطور برایش توضیح بدهم که چند وقتی فیس‌بوک رفتنم این‌جوری شده بود که می‌رفتم سرک می‌کشیدم به زندگی آدم‌های مختلف که باهاشان فرند بودم، بعد ناخودآگاه خودم را باهاشان مقایسه می‌کردم و خودم را اذیت می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور بهش بگویم که توی فیس‌بوک قشنگ حس می‌کردم که هیچ ننه‌قمری برایم هیچ تره‌ای خرد نمی‌کند. نمی‌دانستم که چه‌طور بهش بگویم که دیگر حوصله‌ی خودآزاری نداشتم. او دنبال خیلی چیزهای دیگر بود...

وسطش آبدارچی طبقه برایم نسکافه آورد. آقای شماره‌ی 7 شکلات و بیسکوییت هم بهم تعارف کرد.

بیوگرافی‌ام را هم برایش نوشتم.

بعد از 90دقیقه پرسش و پاسخ بهم یک برگه‌ی سفید داد و دیکته کرد که این‌جانب فلانی فرزند فلانی به شماره شناسنامه‌ی فلان متعهد می‌شوم که... تعهدنامه‌ام را امضا کردم. بهش خسته نباشید گفتم و از ساختمانِ مرگ بر آمریکا زدم بیرون. 

حس خوبی نداشتم. باید می‌رفتم به کتابفروشی‌های حوالی کریم‌خان سر می‌زدم. به نشر چشمه. نشر ثالث. ولی از جلوی‌شان رد شدم. حس و حال‌شان را نداشتم. فحش و غر زدن‌های برای دیگران، غمپز روشنفکری در کردن و خود را مخالف وضع موجود نشان دادن برای دیگران، عزت و احترامش از آن دیگران، مصاحبه و تعهدنامه‌اش از آن من... روزنامه‌ها در مورد مجلس و کابینه‌ی دولت و کشتار در مصر نوشته بودند. حوصله‌شان را نداشتم. 

حس پرایدی را داشتم که دزدی در باکش را شکانده و به زور سعی کرده از باکش بنزین بکشد بیرون. بنزین بیرون نمی‌آید آن طوری که... فقط در باکم شکسته بود.


دل گرمی: عقاید نو کانتی از آن من/ شقایق نرماندی از آن تو...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۲۵
پیمان ..
می‌دانی کجایش روی مخ آدم با کفش پاشنه‌میخی رژه می‌رود؟! آن‌جایش که می‌گفت "آن اول‌ها که آمده بودیم ایران، نانوایی‌ها به ما نان نمی‌دادند. ما با یک نانوائه رفیق شده بودیم. من بچه بودم. پتو دستم می‌گرفتم یواش یواشکی می‌رفتم توی نانوایی پتو را می‌دادم به نانوا. نان آن موقع 1تومان بود." بی‌هیچ نفرتی این را می‌گفت. بی‌هیچ کینه‌ای. انگار که طبیعی بوده که به‌ش نان نمی‌داده‌اند. انگار طبیعی بوده که ایرانی جماعت (ملت تو ای کوروش والا) این‌قدر عنینه بوده که نان را هم دریغ می‌کرده... اینش روی مخ آدم بود.
ملک نگهبان ساختمان در حال ساخت است. اولش که نشستیم پای حرف‌هایش بحث چاه کندن بود. چاه هم کنده بود. خیلی چاه کنده بود. می‌گفت، قدیم‌ها چاه‌ها را کله‌قندی می‌کندیم. چند ساله که دیگر کله‌قندی نمی‌کنیم. پسرعموهام چاه‌کن‌اند. طرف‌های امام حسین کار می‌کنند. آن‌طرف‌ها بساز بفروش‌ها خطری کار می‌کنند. مثلن برای ساختمان جدید چاه جدید نمی‌کنند. برمی‌دارند چاه خانه کلنگی قبلی را با لجن‌کش خالی می‌کنند. بعد پسرعموهای من یک سری دارو به دماغ‌شان می‌مالند، دستمال می‌بندند به صورت‌شان می‌روند همان چاه قبلی را بزرگ‌تر می‌کنند. 
ما مات و مبهوت نگاهش می‌کنیم. می‌گوید: برای پول چه کارها که نمی‌کنیم. و می‌خندد. ما هم می‌خندیم. 
- ملک چند سالته؟
- 40 سال.
- مطمئنی؟ بیشتری‌ها. چند ساله بودی آمدی ایران؟ آن زمان که آمدی، ایران جنگ بود؟ جنگ ایران و عراق؟
- نمی‌دانم. تاریخ تولدم را پشت قرآن نوشته‌اند. خانه‌ی پدرم است. توی مزارشریف. یادم نیست کی به دنیا آمدم. ولی آن موقع که آمدم تهرانپارس، از فلکه دوم به آن طرف خانه نبود. خاک‌سفید آشغالی بود. حکیمیه هم جنگل بود. نانوایی‌ها به ما نان نمی‌دادند. ما کارگری می‌کردیم. گرسنه بودیم. نان را گران‌تر از یک نانواییه می‌خریدیم. چون بخور بودیم زیاد ازش نان می‌خریدیم.
- چند تا بچه داری؟
- 5تا.
- مزارشریف‌اند؟
- آره. توی روستا. زنم و 5تا بچه‌هام با پدرم زندگی می‌کنند.
- بچه‌ها مدرسه می‌روند؟
- پیش ملای روستا می‌روند.
- تو این‌جا کار می‌کنی. بعد برای‌شان پول می‌فرستی؟
- ها بله.
- چطوری؟ با بانک؟
- نه. یک سری افغانی هستند هر 100هزار تومن، 1000تومن می‌گیرند پول را می‌برند مزارشریف. من از این‌جا زنگ می‌زنم مزارشریف به برادرم برود ازشان پول بگیرد!
ملک فاصله‌ها را به روز می‌گفت: از مزارشریف تا روستای ما 1 روز راه است. از مزارشریف تا کابل 2 روز راه است. امنیت نیست.
- آمریکا اومده خوب نشده؟
- آمریکا؟ نه بابا. ترسواند. از طالبان می‌ترسند. شب که می‌شود می‌روند توی پادگان‌های‌شان. 2متر با گونی پر از خاک حصار کشیده‌اند. بالایش هم سیم خاردار. باز هم می‌ترسند بیایند با طالبانی‌ها بجنگند. بدتر هم شده.
مراد را کشته‌اند. مراد را 1 ماه پیش کشته‌اند. مراد فامیل ملک بوده. رفته بوده افغانستان. با ماشین رفته بوده. از هرات که گذشته، طالبانی‌ها ماشین‌شان را گرفته بودند. او را معلوم نیست چرا، برده‌اند پشت دیوار و تتتتتق تتتتق تیرباران کرده‌اند. جنازه‌اش را تحویل همراه‌هایش داده‌اند. ملک عزادار هم بود. افغان‌ها رسم چهلم گرفتن ندارند. خودش گفت.
- بچه بزرگت چند سالشه؟
- 14سال. بعدیش 9سال. بعدیش 6سال. بعدیش 2سال. آخریه هم هنوز 1 سال نشده. ولی هنوز ندیدمش.
- چرا؟
- آخرین بار پارسال ماه رمضون رفتم مزارشریف. بعد از اون نرفتم.
- چرا؟
- با هواپیما رفتم. 3میلیون خرجم شد. خیلی زیاده. مراد هم که زمینی رفت اون جوری شد. می‌ترسم. پاسپورتم هم سوخته. اذیتم می‌کنند. سفارت ایران توی مزارشریف لُره. برای برگشتن اذیتم می‌کند...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۳۹
پیمان ..

قبله های متقاطع

من از امام زمان ترسیدم.
امام زمان آدمی بود که قرار بود بیاید همه‌ی مشکلات را برطرف کند. عدل و عدالت را گسترش بدهد. ظلم را ریشه‌کن کند. کاری کند که مردم با هم‌دیگر مهربان باشند. حرام‌لقمه نباشند. بداخلاق نباشند. یعنی خب، هیچ کس نمی‌گفت که قرار است دقیقن چه خوبی‌هایی با آمدن امام زمان اتفاق بیفتد. ولی هر پلیدی اجتماعی که می‌دیدی می‌توانستی معکوسش کنی و بگویی اگر امام زمان بیاید این خوب می‌شود. جوری می‌شود که کسی آزار نبیند. اما امام زمانی که قرار بود بیاید، بیش از امام صلح و دوستی، امام جنگ و ستیز بود. ما قرار بود یار امام زمان بشویم. امام زمان 313 یار داشت که 50نفرشان زن بودند و بقیه مرد بودند و بیشترشان جوانانی اهل ایران زمین بودند. هر کدام از این 313 نفر افراد قدرتمندی بودند که فرماندهی بخشی از سپاه امام زمان را به دست می‌گرفتند و به جنگ سفیانی می‌رفتند. سفیانی آدم ترسناکی بود. چشم‌هایش روی پیشانی‌اش بودند. او خون‌ها می‌ریخت. تا مکه و مدینه پیش می‌رفت. جهان در خون و ظلم فرو می‌رفت. امام زمان او را شکست می‌داد. اما این تازه شروع جنگ‌هایش می‌شد. او می‌رفت تا ساحل شرقی مدیترانه. حضرت عیسا هم ظهور می‌کرد و پشتش نماز جماعت می‌خاند. رومی‌ها و مسیحیان شورش می‌کردند. یک جنگ عظیم بین مسلمانان و رومیان به راه می‌افتاد و بعد از کشته شدن شاید میلیون‌ها آدم صلح و صفا برقرار می‌شد... قصه‌ی جنگ‌ها خیلی طولانی بود. همیشه تا آخر زنگ طول می‌کشید و ادامه‌اش به کلاس بعد موکول می‌شد. ما قرار بود یار امام زمان شویم. من هم قرار بود یار امام زمان بشوم. قرار بود درسم را خوب بخانم. قوی بشم. باتدبیر و باهوش بشوم. آن‌قدر زرنگ و قدرتمند که بتوانم فرمانده شوم. اما همیشه می‌ترسیدم. مخصوصن وقتی از سفیانی تعریف می‌کردند. مخصوصن وقتی می‌گفتند آیت‌الله بهلول سفیانی را مشاهده کرده. ظهور نزدیک است... جنگ‌ها در راه‌اند... همیشه ته دلم این سوال بود که چرا باید منتظر امام زمان بود؟ نیاید اوضاع آرام‌تر است که...
یک بار توی مدرسه دعوایم شد. بخشی برای خودش هرکولی بود. وقتی روبه‌روی هم می‌ایستادیم قد من تا سینه‌اش بود. یادم نمی‌آید چه حرف زوری زد که زیر بار نرفتم و او هم گرفت من را خیلی راحت کتک زد. بعد از آن به خودم گفتم تو عرضه‌ی دفاع کردن از خودت را نداری. می‌خاهی بروی بجنگی؟! با خودم رو رواست شدم که من از جنگ و دعوا بدم می‌آید...
بعدها دیدم بعضی از آدم‌هایی که می‌گفتند بیاییم یار امام زمان بشویم، و همیشه وقتی می‌خاستند دعا کنند می‌گفتند خدایا در ظهور امام زمان تعجیل بفرما، آدم‌های خوبی هم از کار درنیامدند. دیدم خیلی‌های‌شان بیشتر از صلح وصفا همان جنگ و دعوا و بزن بزن را می‌خاهند...
گفتم خب من از آن 313 نفر نیستم. بنشینم و دنباله‌ی کار خویش گیرم و شروع کردم به نوشتن قوانین زندگی خودم و بی‌خیال خیلی چیزها شدم.
داشتم به احکام نماز عید فطر نگاه می‌کردم. نوشته بود: "این نماز در زمان حضور امام(علیه السلام) واجب است و باید به جماعت خوانده شود، ولی در زمان ما که امام(علیه السلام) غایب است مستحب می باشد و می توان آن را به جماعت یا فرادی خواند."
خب لحظه‌ای به این فکر کردم که الان امام زمان ظهور کرده و آن جنگ و جدل‌های لعنتی هم تمام شده‌اند رفته‌اند پی کارشان. (سطح خیال‌پردازی را داری؟!) روایت‌هایی که گفته بودند هم درست دربیاید و مقر حکومتش در کوفه باشد. این که نماز عید فطر واجب است، یعنی این که همه باید بروند کوفه پشت امام زمان بایستند و نماز عید فطر بخانند دیگر؟ تو دلم گفتم عجب چیز جالبی می‌شود. یعنی به خاطر نماز عید فطر یک سری سفرها و مسافرت‌ها به دین اسلام اضافه می‌شود. حالا همه که نمی‌توانند از تهران بروند به کوفه. ولی مثلن آن موقع که امام زمان بیاید لامبورگینی می‌شود پراید ملت. ملت سوار لامبورگینی می‌شوند، با سرعت 400کیلومتر برساعت، 4-5ساعته خودشان را می‌رسانند به کوفه. بعد نماز عید فطر واجب می‌شود... یعنی همه‌ی مسلمان‌ها کنار هم می‌ایستند. دریایی از آدم می‌شوند... مثل حج می‌شود. یک جور دریای دوار انسانی که آدم دوست دارد خودش را پرتاب کند بین آن‌ها و هستی‌اش نیست شود و نیستی‌اش یک هست بزرگ، خیلی بزرگ. مثل مسجدالحرام می‌شود به وقت نماز که به نظرم یکی از زیبایی‌های وجود بشریت است. چیز قشنگی باید بشود...
حداقل از نماز عید فطر تهران در سال 1392 با آن قبله‌های متقاطع ملت چیز قشنگ‌تری باید بشود... همه رو به یک قبله خاهند ایستاد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۲۲
پیمان ..

پل

پل سازه‌ای است برای وصال. 

رودخانه‌ای در بین بوده، مردمی در 2 طرف از هم دور بوده‌اند و برای رفت‌وآمد باید کیلومترها راه می‌رفته‌اند، 2تا عاشق همیشه می‌نشسته‌اند 2 طرف رودخانه و به هم نگاه می‌کرده‌اند و حسرت فقط یک لحظه وصال را می‌خورده‌اند، اصلن 2 ساحل رود در حسرت ارتباط با هم بوده‌اند، همه‌ی این‌ها بوده‌اند، خیلی چیزهای دیگر هم بوده‌اند، همه دست به دست هم داده‌اند و پل‌ها اختراع شده‌اند. 

می‌گویند در جهان مدرن پل‌ها سازه‌هایی هستند برای عبور از موانع فیزیکی. 

به نظر من در دنیای قشنگ نو هنوز هم پل‌ها سازه‌هایی هستند برای وصال. برای وصل شدن 2 تپه. برای وصل شدن 2تکه از یک جاده که مانعی فیزیکی بین‌شان است. دنیای قشنگ نو دنیای موانع فیزیکی است ولی پل‌ها هنوز برای وصال آمده‌اند.

ما آدم‌ها دائم در حال ساختن پل‌ایم. از آدمی خوش‌مان می‌آید. آن آدم هم ازمان خوشش می‌آید. شروع می‌کنیم به پل ساختن. ما دوست داریم که پل بسازیم. دوست داریم که جزیره‌های‌مان از جزیره‌بودن دربیایند. دوست داریم که هی پل بسازیم. هی بده‌بستان کنیم. هی ماشین‌ها (کلمات، احساسات، تجربه‌های مشترک) بین پل‌های‌مان در حال رفت‌وآمد باشند. دوست داریم با جزیره‌های بیشتر ارتباط برقرار کنیم... دنیای قشنگ نو دنیای پل‌هاست. دیگر اقیانوس‌های بین جزیره‌های ما آدم‌ها مهم نیستند. دیگر گذشت آن زمان که 2نفر بنشینند 2 طرف رود و حسرت یک لحظه وصال را بخورند. فقط کافی است که بخاهیم. پل‌های معلق به سرعت می‌توانند شکل بگیرند. فقط کافی است که بخاهیم با جزیره‌ی دیگری رابطه داشته باشیم، به آنی پل ساخته می‌شود و ماشین‌ها هستند که شروع می‌کنند به حمل و نقل عقاید، احساسات، کلمات، تجربه‌های مشترک و...

اما... 

آدم‌های دیگری هستند که از زیر پل‌ها رد می‌شوند. آن‌ها به راه خودشان می‌روند. برای‌شان مهم نیست و مهم هم نباید باشد که آن پل بالای سر بین کدام 2تپه، بین کدام 2ساحل، بین کدام 2سوی یک جاده، بین کدام 2 جزیره ساخته شده است. پلی است که ساخته شده و همین که مزاحم راه‌شان نیست کافی است. اما این روزها نوع دیگری از تصادف‌ در خیابان‌ها و بزگراه‌ها و پل‌ها تکرار می‌شود که مربوط به خود پل‌ها نیست. مربوط به ماشین‌های روی پل‌ها است:

مثلن: واژگونی کامیون حامل آجر بر روی پراید در بزرگراه آزادگان

یا این‌جا: پرواز کامیون در بزرگراه ستاری

برای کسانی که در حوالی پل‌ها در حال رفت‌وآمد‌اند، احساسات، کلمات و تجربه‌های مشترکی که از روی پل‌ها در حال عبور و مروراند خودشان به یک خطر دارد تبدیل می‌شود!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۴۶
پیمان ..

چند وقتی است کتاب نمی‌خانم. یعنی دوست دارم کتاب بخانم. ولی کتابخانه‌ی مرکزی دانشگا تابستان‌ها تعطیل است. هنوز هم نمی‌فهمم چرا باید کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران در طول تابستان تعطیل باشد. به هر حال وقتی هم که دوباره باز بشود دیگر من نمی‌توانم ازش کتابی قرض بگیرم. کارت دانشجویی‌ام را باید پس بدهم و گواهی فارغ‌التحصیلی‌ام را بگیرم و بروم دنبال خدمت به نظام. دوست دارم کتاب بخانم. ولی پولش را ندارم. واقعن پولش را ندارم. هفته‌ی پیش با حمید رفتیم به یک کتابفروشی. بسیار مصمم بودم که حتمن یک کتاب بخرم. مثلن دوست داشتم یک رمان که بتواند با روحم بازی کند بخرم. یا که کتاب انسان‌شناسی شهری ناصر فکوهی را بخرم بنشینم بخانم. ولی خب هر چه بیشتر در کتابفروشی می‌چرخیدم و به پشت جلدها نگاه می‌کردم اشتیاقم کم و کمتر می‌شد. کم‌کم شروع کردم به فحش دادن. مثلن به این مترجم‌های تخمه‌سگی که زرت و زرت برداشته بودند کتاب‌های موراکامی را ترجمه کرده بودند فحش دادم. موراکامی هم فاحشه شده رفته. از هر داستانش شونصد تا ترجمه هست و تو نمی‌توانی با اشتیاق منتظر کتاب جدیدش باشی. ایرانی‌ها تخصص عجیبی در فاحشه کردن دارند. فاحشه کردن مکان‌ها، فاحشه کردن آدم‌ها، فاحشه کردن نظریه‌ها. وقتی یک سوراخی پیدا می‌کنند همگی بهش هجوم می‌آورند. انگار به جز آن سوراخ دیگر توی دنیا چیزی برای کشف و شهود و لذت پیدا نمی‌شود. این سوراخ می‌تواند تنگه‌واشی فیروزکوه باشد، طبیعت جنگل عباس‌آباد باشد، هاروکی موراکامی باشد و... این مکان‌ها و آدم‌ها فاحشه شده‌اند. آدم باید خیلی درب و داغان باشد که به فاحشه‌ها رجوع کند. در یک دوره‌ای همه به یک سوراخ علاقه‌مند می‌شوند و خب فاحشه می‌کنند سوژه‌شان را دیگر.

گور پدرشان. من کتاب تاریخ بیهقی و شیاطین را از نمایشگاه کتاب خریده بودم. ولی با توجه به خلق تنگ این روزهایم و کمبود حوصله‌ی ناشی از فقدان یک خبر خوش در زندگی حوصله‌ی خاندن‌شان را ندارم. کتاب‌های کت و کلفتی هم هستند خب. توی همین هیر و ویرها بودم که دیدم کتاب "دوباره از همان خیابان‌ها"ی بیژن نجدی گوشه‌ی اتاقم افتاده دارد خاک می‌خورد. باز کردم و شروع کردم به خاندن و وااای... وااای آقای بیژن نجدی. باورم نمی‌شد خاندن دوباره‌ی یک مجموعه داستان این طور حالی به حالی‌ام کند. باورم نمی‌آمد یک نفر با جملات آن‌چنان شاعرانه که پر است از حسن تعبیرها و حس‌آمیزی‌ها آن طور مجذوبم کند. من حوصله‌ی خاندن شعر ندارم. این روزها بدتر. شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند. ولی اکثر شاعران حال حاضر و زنده‌ای که کتاب چاپ می‌کنند به نظرم آدم‌های اسکولی هستند. چند نفر هم‌سن‌وسال خودم هستند که شعر می‌گویند. هیچ وقت به‌شان حسودیم نمی‌شود که آه این‌ها در چه جهانی به سر می‌برند و من در چه جهانی. بیشتر دلم برای‌شان می‌سوزد. به نظرم بیشتر دچار پریشانی‌های نوجوانان 15-16ساله‌اند تا یک شاعر یا هر چیزی. شعر هم فاحشه شده رفته. باور کن... ول کن. بیژن نجدی را بپرست.

داستان به داستان خاندم و بعد رسیدم به داستان آخر. همان داستانی که نابودم کرد. یعنی خب داستان‌های قبلی هم تا حد پرستیدن من را نابود کرده بودند. داستان یکی مانده به آخر قصه‌ی شهادت مرتضا بود و لعنتی لعنتی... و داستان آخر هم قصه‌ی پسر مرتضا و زنش و مرتضایی که دیگر نبود و چه اندوهی داشت آن داستان آخر. چه اندوه پنهانی داشت آن داستان آخر.

همه‌ی این‌ها به کنار. توصیفی که داستان با آن شروع می‌شد:

"آن طرف برف‌پاک‌کن، تاریکی روی چراغ‌های اتومبیل سوراخ شده بود و باران روی همان سوراخ‌های روشن با قد کوتاهش می‌بارید. جاده کمی دورتر از خزر با آسفالت خیس، آن‌قدر سیاه بود که گاهی روشنی چراغ‌ها فراموش می‌شد، همان‌طور که در آن همه سروصدای باران کسی نمی‌توانست صدای دریا را به یاد آورد... طاهر سرش را روی زانوی مادرش، روی تکان‌هی خواب‌آور پیکان گذاشته بود. تاریکی پشت اتومبیل آینه را پر کرده بود.

-خیلی مونده!

راننده به خاطر تونل پاهایش را از روی پدال گاز برداشت، دکمه‌ی برف‌پاک‌کن را پایین زد و باران ناگهان نبارید. 

تونل با سقفی از چراغ‌های دور به دور رنگ زرد خودش را می‌ریخت، اتومبیل برمی‌داشت، دوباره می‌ریخت، باز هم برش می‌داشت و صورت طاهر با آن پوستی که حالا حالاها به فکر مو درآوردن نبود گاهی دیده می‌شد گاهی هم نه..." (دوباره از همان‌خیابان‌ها/ بیژن نجدی/ نشر مرکز/ ص 194)

همین چند خط من را پرت کردند به یک روز و یک روزگار دیگری. خودم هم باورم نمی‌شد. یعنی هزار دقیقه فیلم هم بیاوری نشانم بدهی بعید است که بتوانند کاری که این چند خط توصیف بیژن نجدی با من کرد بکنند. می‌دانی چه می‌خاهم بگویم؟ می‌خاهم بگویم این بیژن نجدی اعجوبه است. این چند خط توصیف را انگار کن توی یک فیلم. نه. قابل مقایسه نیست با حسی که او با چند خط توصیفش القا می‌کند. من جاده قدیم قزوین رشت را دوست دارم. یعنی اگر به خودم باشد و عجله‌ای هم نباشد دوست دارم پی کامیون‌های کندرو را به تنم بمالم و از جاده قدیم بروم. ولی این جاده دیگر آن جاده‌ی روزهای کودکی‌ام نیست انگار...

این جاده‌ای است که من از روزی که یادم می‌آید مسافرش بوده‌ام. از آن موقعی که من تاتی می‌کردم و بابام آریا داشت و من کرم داشتم که حتمن روی صندلی جلو کنار بابام سرپا بایستم. کل مسیر را سرپا می‌ایستادم و منظره‌ها را تماشا می‌کردم. از نشستن بدم می‌آمد. نی‌نی بودم. وقتی می‌نشستم چشم‌هایم بالاتر از داشبورد ماشین قرار نمی‌گرفت و نمی‌توانستم چیزی ببینم. عقده‌ی دیدن داشتم از همان بچگی. یادم است یک بار باران گرفته بود و ما برف‌پاک‌کن نداشتیم و در تاریکی کورمال کورمال می‌رفتیم و بعد از این همه سال هنوز ترس و وحشت آن شب تاریک بارانی به جانم است... کوهین جایی بود که خسته می‌شدم. خابم می‌گرفت. سرم گیج می‌رفت. آرام می‌رفتیم. به مامانم می‌گفتم خیلی مونده؟ و خیلی مانده بود. جایی بود که من همیشه دنبال چیزی شبیه به گردن می‌گشتم که ببینم چرا بهش می‌گویند گردنه کوهین. ولی به جز خاک و گل‌های کنار جاده و زمین‌های خاکی دوردست هیچ چیزی گیرم نمی‌آمد. درخت نداشت. آبادی نداشت. کوهین جای حوصله‌سربری بود. به تونل‌ها که می‌رسیدیم همیشه یک حس عجیبی داشتم. انتظار آن که بعد از تونل چه چیزی خاهم دید؟ انتظار تمام شدن تاریکی تونل... خیلی چیزها هست. مثلن همیشه تصادف می‌شد. همیشه در رفتن و آمدن‌مان ماشین‌هایی بودند که توی آن جاده‌ی تنگ سبقت می‌گرفتند و بعد با کامیون‌ها شاخ به شاخ می‌شدند. بعد همه آرام آرام می‌رفتند. من دوست داشتم ماشین خرد و خاکشیر شده‌ای که خون آهن‌پاره‌هایش را قرمز کرده بود نگاه کنم. ولی مامانم جلوی چشم‌هایم را می‌گرفت... 

تو فکر کن. من آن چند خط داستان بیژن نجدی را خانده بودم و همین‌جوری خیال بود که به ذهنم هجوم می‌آورد و همین‌جوری ادامه پیدا می‌کرد...

می‌خاستم بگویم، من به خودم باشد و عجله‌ای نباشد از جاده قدیم می‌روم. جاده‌ای که بخشی از خاطرات کودکی‌ام است و حالا خودم می‌توانم درش برانم. هر وقت از جاده قدیم می‌روم به این قصد است که یاد و خاطره‌ای برای خودم زنده کنم. ولی نمی‌شود. آن حس و حال دیگر نمی‌آید. از جاده قدیم می‌رانم. از کامیون‌ها سبقت می‌گیرم. با بابام که کنارم نشسته حرف می‌زنیم. پیچ وا پیچ‌های جاده را رد می‌دهیم. نگاه به دو طرف جاده می‌اندازم. هنوز هم آن جاده‌ی سربالایی که می‌رود به طارم سفلا هست. هنوز هم تونل طولانی پایین دستش هست. ولی من دیگر آن پیمان نیستم. هر چه قدر زور می‌زنم که با تماشا کردن مناظر اطراف جاده دوباره بشوم همان پیمان 6سالگی نمی‌شود. دیگر بی‌خیالش شده بودم.

ولی همین چند خط توصیف بیژن نجدی... کاری را با من کرد که بارها رفت‌وآمد در جاده‌ قدیم با من نکرد. کاری را با من کرد، هزاران یاد و خیال توی ذهنم ساخت که سال‌‌ها سعی می‌کردم و به جایی نمی‌رسیدم...

این را باید معجزه‌ی ادبیات بنامم؟! نمی‌دانم.... بیژن نجدی پرستیدنی‌ست. خدا بیامرزدش...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۲ ، ۱۸:۱۵
پیمان ..