سپهرداد

من خواستم صادق باشم, نگو صادق بودن هم یک نوع ماسک و تصنع است.

سپهرداد

من خواستم صادق باشم, نگو صادق بودن هم یک نوع ماسک و تصنع است.

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

شهر متنی است که خیابان‌هایش فضاهایی مجاز برای تولید معانی‌اند، آن که در شهر پرسه می‌زند معانی پیشین شهر را می‌گیرد و معنای جدیدی می‌آفریند.

بام تهران هر معنایی که برای هر ننه‌قمری داشته باشد پسرک آن را از زنان و دختران و پسران خرامان در آن‌جا می‌گیرد و هضم می‌کند و تفاله‌اش فقط حسی از نفرت است که بالا می‌آید، نفرت جوانی که حشرش زده است بالا و هنوز شک دارد که برود خشونتی میراث برده شده از خیابان‌های تاریک را آب‌چکان کند در تن زنی 30ساله، شهناز نام، ماه‌رو نشان که از بدنش خلقی را از نفرت و خشونت نجات می‌دهد و طفلی را از دست به دهان ماندن یا که باز هم لولی‌وش خیابان‌ها باشد و نفرت از پس نفرت باشد که تنش را فرسوده و چشم‌هایش را خمار خاب کند.

آیا درکه همان شهر افسانه‌ها نیست؟ آیا آن چراغ‌های روشن به مانند فانوس‌های کور سو زن همان شهر رویایی کارتون‌های کودکی نیست؟ پسرک با عرق‌هایی چکنده بر تن آسفالت (این پوست پودرمال‌شده و بزک‌شده‌ی شهر، این تن عریان شهر که لمس‌کردنی‌ست) بدان‌جا که می‌رسد آیا نباید هیولاهایی چون شهر اشباح او را به مبارزه بخانند؟ هیولاها مهربان‌ند که می‌گذارند تمام فانوس‌ها و چراغ‌های گردسوز، تمام کرم‌های شب‌تاب، تمام صداهای آب و رودخانه، تمام شاعرانگی حسرت‌برانگیز فضا آن گونه در چشم‌های پسرک پرسه‌زن شهر خودنمایی کنند.

این شهر است. این بزگراه‌ها هستند. این کامیون‌ها هستند. پرسه‌زن‌های شبانه‌ی تن شهر. آن‌ها شهر را در خنک ترین لحظه‌هایش حس می‌کنند. با انگشت‌های بزرگ‌شان روی پوست شهر به سرعت می‌روند. شهر را قلقلک می‌دهند. شهر با صدایی زنانه خنده می‌زند. آن‌ها به خلسه می‌روند. پرسه‌زن‌های دیگر قربانیان به خلسه رفتن کامیون‌های شبانه‌ی شهر هستند...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۲ ، ۱۵:۳۱
پیمان ..

این خیابانه مستقیم می‌ری، می‌رسی به یه پیچ پیچی، تو می‌خوری می‌ری سمت چپ (با دستش سمت راست را نشان می‌دهد)،  بعد اون‌جا یه دوراهی بی، می پرسی بهت می‌گن چه طور باید بری...

@@@

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۲ ، ۱۵:۳۵
پیمان ..

آقای سازمان سنجش دست از سرم برنمی‌داشت. توی دامنه‌های کوه‌ها چند باری زنگ زده بود و من نفهمیده بودم و بعدش هم که به گردنه‌ها رسیدم ارتباطم با جهان بیرون قطع شد. نه موبایل آنتن می‌داد. نه خبری از رشته‌های موازی تیربرق‌ها بود و نه صدای ماشین‌ها و هیچ و هیچ. 2روز همین‌طور زنگ می‌زده به من و آقای مخابرات بهش می‌گفته که این بشر را نمی‌توانی بجویی. آقای سازمان سنجش به خانه هم زنگ می‌زده که کجاست، چه کار می‌کند، دقیقن کدام شهر رفته است. آن‌ها هم نمی‌دانستند من کجاام. روز سوم باز هم زنگ زد که بیا مصاحبه. آقای سازمان سنجش زرنگ‌بازی درمی‌آورد. فقط می‌گفت بیا و نمی‌گفت برای چه و به چه جرمی. مصاحبه واژه‌ی خوبی بود... عجله داشت. حتا راضی نبود یک روز استراحت کنم بعد بروم خدمتش. مطمئنم اگر در راه برگشت با مایلر شاخ‌به‌شاخ می‌شدم و جنازه‌ام می‌رفت قبرستان، باز هم آقای سازمان سنجش دست از سرم برنمی‌داشت و از جنازه‌ام پرس‌وجو می‌کرد. 

آقای سازمان سنجش خیلی دقیق بود. 2دقیقه در قرار ملاقات‌مان تاخیر داشتم. یعنی حراستِ پایینِ ساختمانِ مرگ بر آمریکا، خودعن‌پنداری‌اش گل کرده بود و ازم مشخصات زیرپوش بابام را هم برای اجازه‌ی ورود می‌خاست. آقای سازمان سنجش بعد از 2دقیقه با لحن شاکی زنگ زد که آقای فلانی مگر بهت نگفتم این ساعت این‌جا باش؟ کجایی؟ بهش گفتم که دم درم و صبر کنید. بعد رفتم بالا. برگه‌هایی داد که درش مشخصات خودم و خانواده‌ام و دوستانم و همه کسم را باید می‌نوشتم. نوشتم. بعد او شروع کرد به صحبت کردن. خیلی مهربانانه تهدیدم کرد. گفت خودت می‌دانی که چرا این‌جایی. مگر نه؟ گفتم تقریبن. به خاطر سابقه‌ی انجمن اسلامی‌ام. تعارف شابدولعظیمی کرد که نه، انجمن اسلامی باید باعث افتخار تو هم باشد. بعد گفت که راستش را بگو. اگر راستش را نگویی، اگر کمیته‌ای که حرف‌هایت را بررسی می‌کند تناقضی در حرف‌هایت پیدا کند، اگر با من صادق نباشی و من حس کنم که داری من را می‌پیچانی حق تحصیل در سطوح بالاتر ازت گرفته می‌شود. 

لبخند زدم و گفتم چشم. بعد برای این‌که نرم و راحت شروع کرده باشد از کنکور ارشدم پرسید. اوضاعم را بهش گفتم. گفت قبول نمی‌شوی جایی که. گفتم: آره. حالا شما چی را می‌خاهی مصاحبه کنی؟ خاستم بگویم احتمال محرومیت از سربازی‌ام هست؟ رها کردم. آقای سازمان سنجش خیلی جدی‌تر ازین حرف‌ها بود. دید سه شده است، قضیه را پیچاند که بله شما برای تحصیلات عالیه باید 2تا صلاحیت داشته باشی، یکی صلاحیت علمی و یکی صلاحیت عمومی. صلاحیت عمومی‌ات را من و کمیته باید بررسی کنیم و ربطی به رتبه‌ی کنکورت ندارد. آقای سازمان سنجش نام نداشت. شماره‌ی اتاقش 7بود. اتاق‌های دیگر هم بودند. وقتی رسیده‌ بودم پایینِ ساختمانِ مرگ بر آمریکا، 10-12نفر دیگر هم مثل من برای مصاحبه آمده بودند. از دانشگاه‌های غیر از دانشگاه تهران هم آمده بودند. 2-3تا دختر با مامان‌شان هم بودند. آن‌ها را که دیده بودم یک جور احساس تنها نبودن بهم دست داده بود و فهمیده بودم که آقای سازمان سنجش خیلی کارش وسیع‌تر از این حرف‌هاست. فرقم با آن‌ها این بود که آن‌ها را 2-3تا با هم برای مصاحبه صدا می‌کردند، من را تنهایی صدا کردند.

به خودم گفتم آن‌که حساب پاک است از محاسبه چه باک است. ولی ته دلم لرزیدم که آخر چه محاسبه‌ای؟ آقای شماره‌ی 7 یک دسته ورق آ4 گذاشت جلویم. با خودکار سیاه سوال می‌نوشت و من باید با خودکار آبی جوابش را می‌نوشتم. در مدتی که من مشغول نوشتن جواب‌ها بودم، او می‌رفت و به رادیو گوش می‌داد. توی رادیو نمایندگان مجلس مشغول تعیین صلاحیت وزیر علوم بودند. تقارن جالبی بود که آقای شماره‌ی 7 ازش داشت لذت می‌برد فک کنم. توی رادیو مشغول تعیین صلاحیت وزیر، توی این اتاق هم من مشغول تعیین صلاحیت این پسره. 

سوال می‌نوشت. جوابم را می‌خاند. بعد می‌گفت پایین جوابت امضا کن. بعد از دل جوابم یک سوال دیگر درمی‌آورد. در مورد نشریه‌ها یک صفحه آ4 برایش پر کردم. چند تا اتهام هم زد. که تو باعث تحریک دانشجویان شده‌ای. تو  باعث التهاب شدی. تو دانشجوها را جمع کرده‌ای فلان‌جا که اعتراض کنند. من می‌نوشتم که خیر، من آدم کاریزماتیکی نیستم که بتوانم آدم‌ها را جمع کنم. خیر، من کارم قانونی بوده. حتا یک تذکر کتبی هم از دانشگاه نگرفته‌ام. خیر، من این‌کار را نکرده‌ام. خیر، من این قصد را نداشته‌ام. آقای شماره‌ی 7 راضی نمی‌شد. این جواب‌ها باب میلش نبودند. سوال بعدی‌اش تهدید می‌شد. می‌گفت فیلم‌هایت هست و می‌نوشت بدون طفره رفتن بگو که فلان روز از صبح تا شب چه کار کردی. می‌نوشتم که از صبح چه کار کرده‌ام، رفته‌ام امتحان دینامیک داده‌ام، بعد از دور نگاه کرده‌ام، بعد در فلان خیابان راه رفته‌ام، فلان چیز را نگاه کرده‌ام. او می‌خاند و می‌گفت اوهوم. حس می‌کردم دارم روی اعصابش دارم راه می‌روم. ولی من راستش را می‌نوشتم. نمی‌دانم چرا باور نمی‌کرد که من دارم راست می‌گویم. 

در مورد چند نفر ازم پرسید. در مورد زندگی مجازی‌ام پرسید. در مورد فیس‌بوکم پرسید که چرا زده‌ام ترکانده‌امش. مانده بودم برایش چطور توضیح بدهم. گفتم به دلایل خیلی شخصی. نمی‌دانستم باید چطور برایش توضیح بدهم که چند وقتی فیس‌بوک رفتنم این‌جوری شده بود که می‌رفتم سرک می‌کشیدم به زندگی آدم‌های مختلف که باهاشان فرند بودم، بعد ناخودآگاه خودم را باهاشان مقایسه می‌کردم و خودم را اذیت می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور بهش بگویم که توی فیس‌بوک قشنگ حس می‌کردم که هیچ ننه‌قمری برایم هیچ تره‌ای خرد نمی‌کند. نمی‌دانستم که چه‌طور بهش بگویم که دیگر حوصله‌ی خودآزاری نداشتم. او دنبال خیلی چیزهای دیگر بود...

وسطش آبدارچی طبقه برایم نسکافه آورد. آقای شماره‌ی 7 شکلات و بیسکوییت هم بهم تعارف کرد.

بیوگرافی‌ام را هم برایش نوشتم.

بعد از 90دقیقه پرسش و پاسخ بهم یک برگه‌ی سفید داد و دیکته کرد که این‌جانب فلانی فرزند فلانی به شماره شناسنامه‌ی فلان متعهد می‌شوم که... تعهدنامه‌ام را امضا کردم. بهش خسته نباشید گفتم و از ساختمانِ مرگ بر آمریکا زدم بیرون. 

حس خوبی نداشتم. باید می‌رفتم به کتابفروشی‌های حوالی کریم‌خان سر می‌زدم. به نشر چشمه. نشر ثالث. ولی از جلوی‌شان رد شدم. حس و حال‌شان را نداشتم. فحش و غر زدن‌های برای دیگران، غمپز روشنفکری در کردن و خود را مخالف وضع موجود نشان دادن برای دیگران، عزت و احترامش از آن دیگران، مصاحبه و تعهدنامه‌اش از آن من... روزنامه‌ها در مورد مجلس و کابینه‌ی دولت و کشتار در مصر نوشته بودند. حوصله‌شان را نداشتم. 

حس پرایدی را داشتم که دزدی در باکش را شکانده و به زور سعی کرده از باکش بنزین بکشد بیرون. بنزین بیرون نمی‌آید آن طوری که... فقط در باکم شکسته بود.


دل گرمی: عقاید نو کانتی از آن من/ شقایق نرماندی از آن تو...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۲۵
پیمان ..
می‌دانی کجایش روی مخ آدم با کفش پاشنه‌میخی رژه می‌رود؟! آن‌جایش که می‌گفت "آن اول‌ها که آمده بودیم ایران، نانوایی‌ها به ما نان نمی‌دادند. ما با یک نانوائه رفیق شده بودیم. من بچه بودم. پتو دستم می‌گرفتم یواش یواشکی می‌رفتم توی نانوایی پتو را می‌دادم به نانوا. نان آن موقع 1تومان بود." بی‌هیچ نفرتی این را می‌گفت. بی‌هیچ کینه‌ای. انگار که طبیعی بوده که به‌ش نان نمی‌داده‌اند. انگار طبیعی بوده که ایرانی جماعت (ملت تو ای کوروش والا) این‌قدر عنینه بوده که نان را هم دریغ می‌کرده... اینش روی مخ آدم بود.
ملک نگهبان ساختمان در حال ساخت است. اولش که نشستیم پای حرف‌هایش بحث چاه کندن بود. چاه هم کنده بود. خیلی چاه کنده بود. می‌گفت، قدیم‌ها چاه‌ها را کله‌قندی می‌کندیم. چند ساله که دیگر کله‌قندی نمی‌کنیم. پسرعموهام چاه‌کن‌اند. طرف‌های امام حسین کار می‌کنند. آن‌طرف‌ها بساز بفروش‌ها خطری کار می‌کنند. مثلن برای ساختمان جدید چاه جدید نمی‌کنند. برمی‌دارند چاه خانه کلنگی قبلی را با لجن‌کش خالی می‌کنند. بعد پسرعموهای من یک سری دارو به دماغ‌شان می‌مالند، دستمال می‌بندند به صورت‌شان می‌روند همان چاه قبلی را بزرگ‌تر می‌کنند. 
ما مات و مبهوت نگاهش می‌کنیم. می‌گوید: برای پول چه کارها که نمی‌کنیم. و می‌خندد. ما هم می‌خندیم. 
- ملک چند سالته؟
- 40 سال.
- مطمئنی؟ بیشتری‌ها. چند ساله بودی آمدی ایران؟ آن زمان که آمدی، ایران جنگ بود؟ جنگ ایران و عراق؟
- نمی‌دانم. تاریخ تولدم را پشت قرآن نوشته‌اند. خانه‌ی پدرم است. توی مزارشریف. یادم نیست کی به دنیا آمدم. ولی آن موقع که آمدم تهرانپارس، از فلکه دوم به آن طرف خانه نبود. خاک‌سفید آشغالی بود. حکیمیه هم جنگل بود. نانوایی‌ها به ما نان نمی‌دادند. ما کارگری می‌کردیم. گرسنه بودیم. نان را گران‌تر از یک نانواییه می‌خریدیم. چون بخور بودیم زیاد ازش نان می‌خریدیم.
- چند تا بچه داری؟
- 5تا.
- مزارشریف‌اند؟
- آره. توی روستا. زنم و 5تا بچه‌هام با پدرم زندگی می‌کنند.
- بچه‌ها مدرسه می‌روند؟
- پیش ملای روستا می‌روند.
- تو این‌جا کار می‌کنی. بعد برای‌شان پول می‌فرستی؟
- ها بله.
- چطوری؟ با بانک؟
- نه. یک سری افغانی هستند هر 100هزار تومن، 1000تومن می‌گیرند پول را می‌برند مزارشریف. من از این‌جا زنگ می‌زنم مزارشریف به برادرم برود ازشان پول بگیرد!
ملک فاصله‌ها را به روز می‌گفت: از مزارشریف تا روستای ما 1 روز راه است. از مزارشریف تا کابل 2 روز راه است. امنیت نیست.
- آمریکا اومده خوب نشده؟
- آمریکا؟ نه بابا. ترسواند. از طالبان می‌ترسند. شب که می‌شود می‌روند توی پادگان‌های‌شان. 2متر با گونی پر از خاک حصار کشیده‌اند. بالایش هم سیم خاردار. باز هم می‌ترسند بیایند با طالبانی‌ها بجنگند. بدتر هم شده.
مراد را کشته‌اند. مراد را 1 ماه پیش کشته‌اند. مراد فامیل ملک بوده. رفته بوده افغانستان. با ماشین رفته بوده. از هرات که گذشته، طالبانی‌ها ماشین‌شان را گرفته بودند. او را معلوم نیست چرا، برده‌اند پشت دیوار و تتتتتق تتتتق تیرباران کرده‌اند. جنازه‌اش را تحویل همراه‌هایش داده‌اند. ملک عزادار هم بود. افغان‌ها رسم چهلم گرفتن ندارند. خودش گفت.
- بچه بزرگت چند سالشه؟
- 14سال. بعدیش 9سال. بعدیش 6سال. بعدیش 2سال. آخریه هم هنوز 1 سال نشده. ولی هنوز ندیدمش.
- چرا؟
- آخرین بار پارسال ماه رمضون رفتم مزارشریف. بعد از اون نرفتم.
- چرا؟
- با هواپیما رفتم. 3میلیون خرجم شد. خیلی زیاده. مراد هم که زمینی رفت اون جوری شد. می‌ترسم. پاسپورتم هم سوخته. اذیتم می‌کنند. سفارت ایران توی مزارشریف لُره. برای برگشتن اذیتم می‌کند...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۳۹
پیمان ..

قبله های متقاطع

من از امام زمان ترسیدم.
امام زمان آدمی بود که قرار بود بیاید همه‌ی مشکلات را برطرف کند. عدل و عدالت را گسترش بدهد. ظلم را ریشه‌کن کند. کاری کند که مردم با هم‌دیگر مهربان باشند. حرام‌لقمه نباشند. بداخلاق نباشند. یعنی خب، هیچ کس نمی‌گفت که قرار است دقیقن چه خوبی‌هایی با آمدن امام زمان اتفاق بیفتد. ولی هر پلیدی اجتماعی که می‌دیدی می‌توانستی معکوسش کنی و بگویی اگر امام زمان بیاید این خوب می‌شود. جوری می‌شود که کسی آزار نبیند. اما امام زمانی که قرار بود بیاید، بیش از امام صلح و دوستی، امام جنگ و ستیز بود. ما قرار بود یار امام زمان بشویم. امام زمان 313 یار داشت که 50نفرشان زن بودند و بقیه مرد بودند و بیشترشان جوانانی اهل ایران زمین بودند. هر کدام از این 313 نفر افراد قدرتمندی بودند که فرماندهی بخشی از سپاه امام زمان را به دست می‌گرفتند و به جنگ سفیانی می‌رفتند. سفیانی آدم ترسناکی بود. چشم‌هایش روی پیشانی‌اش بودند. او خون‌ها می‌ریخت. تا مکه و مدینه پیش می‌رفت. جهان در خون و ظلم فرو می‌رفت. امام زمان او را شکست می‌داد. اما این تازه شروع جنگ‌هایش می‌شد. او می‌رفت تا ساحل شرقی مدیترانه. حضرت عیسا هم ظهور می‌کرد و پشتش نماز جماعت می‌خاند. رومی‌ها و مسیحیان شورش می‌کردند. یک جنگ عظیم بین مسلمانان و رومیان به راه می‌افتاد و بعد از کشته شدن شاید میلیون‌ها آدم صلح و صفا برقرار می‌شد... قصه‌ی جنگ‌ها خیلی طولانی بود. همیشه تا آخر زنگ طول می‌کشید و ادامه‌اش به کلاس بعد موکول می‌شد. ما قرار بود یار امام زمان شویم. من هم قرار بود یار امام زمان بشوم. قرار بود درسم را خوب بخانم. قوی بشم. باتدبیر و باهوش بشوم. آن‌قدر زرنگ و قدرتمند که بتوانم فرمانده شوم. اما همیشه می‌ترسیدم. مخصوصن وقتی از سفیانی تعریف می‌کردند. مخصوصن وقتی می‌گفتند آیت‌الله بهلول سفیانی را مشاهده کرده. ظهور نزدیک است... جنگ‌ها در راه‌اند... همیشه ته دلم این سوال بود که چرا باید منتظر امام زمان بود؟ نیاید اوضاع آرام‌تر است که...
یک بار توی مدرسه دعوایم شد. بخشی برای خودش هرکولی بود. وقتی روبه‌روی هم می‌ایستادیم قد من تا سینه‌اش بود. یادم نمی‌آید چه حرف زوری زد که زیر بار نرفتم و او هم گرفت من را خیلی راحت کتک زد. بعد از آن به خودم گفتم تو عرضه‌ی دفاع کردن از خودت را نداری. می‌خاهی بروی بجنگی؟! با خودم رو رواست شدم که من از جنگ و دعوا بدم می‌آید...
بعدها دیدم بعضی از آدم‌هایی که می‌گفتند بیاییم یار امام زمان بشویم، و همیشه وقتی می‌خاستند دعا کنند می‌گفتند خدایا در ظهور امام زمان تعجیل بفرما، آدم‌های خوبی هم از کار درنیامدند. دیدم خیلی‌های‌شان بیشتر از صلح وصفا همان جنگ و دعوا و بزن بزن را می‌خاهند...
گفتم خب من از آن 313 نفر نیستم. بنشینم و دنباله‌ی کار خویش گیرم و شروع کردم به نوشتن قوانین زندگی خودم و بی‌خیال خیلی چیزها شدم.
داشتم به احکام نماز عید فطر نگاه می‌کردم. نوشته بود: "این نماز در زمان حضور امام(علیه السلام) واجب است و باید به جماعت خوانده شود، ولی در زمان ما که امام(علیه السلام) غایب است مستحب می باشد و می توان آن را به جماعت یا فرادی خواند."
خب لحظه‌ای به این فکر کردم که الان امام زمان ظهور کرده و آن جنگ و جدل‌های لعنتی هم تمام شده‌اند رفته‌اند پی کارشان. (سطح خیال‌پردازی را داری؟!) روایت‌هایی که گفته بودند هم درست دربیاید و مقر حکومتش در کوفه باشد. این که نماز عید فطر واجب است، یعنی این که همه باید بروند کوفه پشت امام زمان بایستند و نماز عید فطر بخانند دیگر؟ تو دلم گفتم عجب چیز جالبی می‌شود. یعنی به خاطر نماز عید فطر یک سری سفرها و مسافرت‌ها به دین اسلام اضافه می‌شود. حالا همه که نمی‌توانند از تهران بروند به کوفه. ولی مثلن آن موقع که امام زمان بیاید لامبورگینی می‌شود پراید ملت. ملت سوار لامبورگینی می‌شوند، با سرعت 400کیلومتر برساعت، 4-5ساعته خودشان را می‌رسانند به کوفه. بعد نماز عید فطر واجب می‌شود... یعنی همه‌ی مسلمان‌ها کنار هم می‌ایستند. دریایی از آدم می‌شوند... مثل حج می‌شود. یک جور دریای دوار انسانی که آدم دوست دارد خودش را پرتاب کند بین آن‌ها و هستی‌اش نیست شود و نیستی‌اش یک هست بزرگ، خیلی بزرگ. مثل مسجدالحرام می‌شود به وقت نماز که به نظرم یکی از زیبایی‌های وجود بشریت است. چیز قشنگی باید بشود...
حداقل از نماز عید فطر تهران در سال 1392 با آن قبله‌های متقاطع ملت چیز قشنگ‌تری باید بشود... همه رو به یک قبله خاهند ایستاد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۲۲
پیمان ..

پل

پل سازه‌ای است برای وصال. 

رودخانه‌ای در بین بوده، مردمی در 2 طرف از هم دور بوده‌اند و برای رفت‌وآمد باید کیلومترها راه می‌رفته‌اند، 2تا عاشق همیشه می‌نشسته‌اند 2 طرف رودخانه و به هم نگاه می‌کرده‌اند و حسرت فقط یک لحظه وصال را می‌خورده‌اند، اصلن 2 ساحل رود در حسرت ارتباط با هم بوده‌اند، همه‌ی این‌ها بوده‌اند، خیلی چیزهای دیگر هم بوده‌اند، همه دست به دست هم داده‌اند و پل‌ها اختراع شده‌اند. 

می‌گویند در جهان مدرن پل‌ها سازه‌هایی هستند برای عبور از موانع فیزیکی. 

به نظر من در دنیای قشنگ نو هنوز هم پل‌ها سازه‌هایی هستند برای وصال. برای وصل شدن 2 تپه. برای وصل شدن 2تکه از یک جاده که مانعی فیزیکی بین‌شان است. دنیای قشنگ نو دنیای موانع فیزیکی است ولی پل‌ها هنوز برای وصال آمده‌اند.

ما آدم‌ها دائم در حال ساختن پل‌ایم. از آدمی خوش‌مان می‌آید. آن آدم هم ازمان خوشش می‌آید. شروع می‌کنیم به پل ساختن. ما دوست داریم که پل بسازیم. دوست داریم که جزیره‌های‌مان از جزیره‌بودن دربیایند. دوست داریم که هی پل بسازیم. هی بده‌بستان کنیم. هی ماشین‌ها (کلمات، احساسات، تجربه‌های مشترک) بین پل‌های‌مان در حال رفت‌وآمد باشند. دوست داریم با جزیره‌های بیشتر ارتباط برقرار کنیم... دنیای قشنگ نو دنیای پل‌هاست. دیگر اقیانوس‌های بین جزیره‌های ما آدم‌ها مهم نیستند. دیگر گذشت آن زمان که 2نفر بنشینند 2 طرف رود و حسرت یک لحظه وصال را بخورند. فقط کافی است که بخاهیم. پل‌های معلق به سرعت می‌توانند شکل بگیرند. فقط کافی است که بخاهیم با جزیره‌ی دیگری رابطه داشته باشیم، به آنی پل ساخته می‌شود و ماشین‌ها هستند که شروع می‌کنند به حمل و نقل عقاید، احساسات، کلمات، تجربه‌های مشترک و...

اما... 

آدم‌های دیگری هستند که از زیر پل‌ها رد می‌شوند. آن‌ها به راه خودشان می‌روند. برای‌شان مهم نیست و مهم هم نباید باشد که آن پل بالای سر بین کدام 2تپه، بین کدام 2ساحل، بین کدام 2سوی یک جاده، بین کدام 2 جزیره ساخته شده است. پلی است که ساخته شده و همین که مزاحم راه‌شان نیست کافی است. اما این روزها نوع دیگری از تصادف‌ در خیابان‌ها و بزگراه‌ها و پل‌ها تکرار می‌شود که مربوط به خود پل‌ها نیست. مربوط به ماشین‌های روی پل‌ها است:

مثلن: واژگونی کامیون حامل آجر بر روی پراید در بزرگراه آزادگان

یا این‌جا: پرواز کامیون در بزرگراه ستاری

برای کسانی که در حوالی پل‌ها در حال رفت‌وآمد‌اند، احساسات، کلمات و تجربه‌های مشترکی که از روی پل‌ها در حال عبور و مروراند خودشان به یک خطر دارد تبدیل می‌شود!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۴۶
پیمان ..

چند وقتی است کتاب نمی‌خانم. یعنی دوست دارم کتاب بخانم. ولی کتابخانه‌ی مرکزی دانشگا تابستان‌ها تعطیل است. هنوز هم نمی‌فهمم چرا باید کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران در طول تابستان تعطیل باشد. به هر حال وقتی هم که دوباره باز بشود دیگر من نمی‌توانم ازش کتابی قرض بگیرم. کارت دانشجویی‌ام را باید پس بدهم و گواهی فارغ‌التحصیلی‌ام را بگیرم و بروم دنبال خدمت به نظام. دوست دارم کتاب بخانم. ولی پولش را ندارم. واقعن پولش را ندارم. هفته‌ی پیش با حمید رفتیم به یک کتابفروشی. بسیار مصمم بودم که حتمن یک کتاب بخرم. مثلن دوست داشتم یک رمان که بتواند با روحم بازی کند بخرم. یا که کتاب انسان‌شناسی شهری ناصر فکوهی را بخرم بنشینم بخانم. ولی خب هر چه بیشتر در کتابفروشی می‌چرخیدم و به پشت جلدها نگاه می‌کردم اشتیاقم کم و کمتر می‌شد. کم‌کم شروع کردم به فحش دادن. مثلن به این مترجم‌های تخمه‌سگی که زرت و زرت برداشته بودند کتاب‌های موراکامی را ترجمه کرده بودند فحش دادم. موراکامی هم فاحشه شده رفته. از هر داستانش شونصد تا ترجمه هست و تو نمی‌توانی با اشتیاق منتظر کتاب جدیدش باشی. ایرانی‌ها تخصص عجیبی در فاحشه کردن دارند. فاحشه کردن مکان‌ها، فاحشه کردن آدم‌ها، فاحشه کردن نظریه‌ها. وقتی یک سوراخی پیدا می‌کنند همگی بهش هجوم می‌آورند. انگار به جز آن سوراخ دیگر توی دنیا چیزی برای کشف و شهود و لذت پیدا نمی‌شود. این سوراخ می‌تواند تنگه‌واشی فیروزکوه باشد، طبیعت جنگل عباس‌آباد باشد، هاروکی موراکامی باشد و... این مکان‌ها و آدم‌ها فاحشه شده‌اند. آدم باید خیلی درب و داغان باشد که به فاحشه‌ها رجوع کند. در یک دوره‌ای همه به یک سوراخ علاقه‌مند می‌شوند و خب فاحشه می‌کنند سوژه‌شان را دیگر.

گور پدرشان. من کتاب تاریخ بیهقی و شیاطین را از نمایشگاه کتاب خریده بودم. ولی با توجه به خلق تنگ این روزهایم و کمبود حوصله‌ی ناشی از فقدان یک خبر خوش در زندگی حوصله‌ی خاندن‌شان را ندارم. کتاب‌های کت و کلفتی هم هستند خب. توی همین هیر و ویرها بودم که دیدم کتاب "دوباره از همان خیابان‌ها"ی بیژن نجدی گوشه‌ی اتاقم افتاده دارد خاک می‌خورد. باز کردم و شروع کردم به خاندن و وااای... وااای آقای بیژن نجدی. باورم نمی‌شد خاندن دوباره‌ی یک مجموعه داستان این طور حالی به حالی‌ام کند. باورم نمی‌آمد یک نفر با جملات آن‌چنان شاعرانه که پر است از حسن تعبیرها و حس‌آمیزی‌ها آن طور مجذوبم کند. من حوصله‌ی خاندن شعر ندارم. این روزها بدتر. شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند. ولی اکثر شاعران حال حاضر و زنده‌ای که کتاب چاپ می‌کنند به نظرم آدم‌های اسکولی هستند. چند نفر هم‌سن‌وسال خودم هستند که شعر می‌گویند. هیچ وقت به‌شان حسودیم نمی‌شود که آه این‌ها در چه جهانی به سر می‌برند و من در چه جهانی. بیشتر دلم برای‌شان می‌سوزد. به نظرم بیشتر دچار پریشانی‌های نوجوانان 15-16ساله‌اند تا یک شاعر یا هر چیزی. شعر هم فاحشه شده رفته. باور کن... ول کن. بیژن نجدی را بپرست.

داستان به داستان خاندم و بعد رسیدم به داستان آخر. همان داستانی که نابودم کرد. یعنی خب داستان‌های قبلی هم تا حد پرستیدن من را نابود کرده بودند. داستان یکی مانده به آخر قصه‌ی شهادت مرتضا بود و لعنتی لعنتی... و داستان آخر هم قصه‌ی پسر مرتضا و زنش و مرتضایی که دیگر نبود و چه اندوهی داشت آن داستان آخر. چه اندوه پنهانی داشت آن داستان آخر.

همه‌ی این‌ها به کنار. توصیفی که داستان با آن شروع می‌شد:

"آن طرف برف‌پاک‌کن، تاریکی روی چراغ‌های اتومبیل سوراخ شده بود و باران روی همان سوراخ‌های روشن با قد کوتاهش می‌بارید. جاده کمی دورتر از خزر با آسفالت خیس، آن‌قدر سیاه بود که گاهی روشنی چراغ‌ها فراموش می‌شد، همان‌طور که در آن همه سروصدای باران کسی نمی‌توانست صدای دریا را به یاد آورد... طاهر سرش را روی زانوی مادرش، روی تکان‌هی خواب‌آور پیکان گذاشته بود. تاریکی پشت اتومبیل آینه را پر کرده بود.

-خیلی مونده!

راننده به خاطر تونل پاهایش را از روی پدال گاز برداشت، دکمه‌ی برف‌پاک‌کن را پایین زد و باران ناگهان نبارید. 

تونل با سقفی از چراغ‌های دور به دور رنگ زرد خودش را می‌ریخت، اتومبیل برمی‌داشت، دوباره می‌ریخت، باز هم برش می‌داشت و صورت طاهر با آن پوستی که حالا حالاها به فکر مو درآوردن نبود گاهی دیده می‌شد گاهی هم نه..." (دوباره از همان‌خیابان‌ها/ بیژن نجدی/ نشر مرکز/ ص 194)

همین چند خط من را پرت کردند به یک روز و یک روزگار دیگری. خودم هم باورم نمی‌شد. یعنی هزار دقیقه فیلم هم بیاوری نشانم بدهی بعید است که بتوانند کاری که این چند خط توصیف بیژن نجدی با من کرد بکنند. می‌دانی چه می‌خاهم بگویم؟ می‌خاهم بگویم این بیژن نجدی اعجوبه است. این چند خط توصیف را انگار کن توی یک فیلم. نه. قابل مقایسه نیست با حسی که او با چند خط توصیفش القا می‌کند. من جاده قدیم قزوین رشت را دوست دارم. یعنی اگر به خودم باشد و عجله‌ای هم نباشد دوست دارم پی کامیون‌های کندرو را به تنم بمالم و از جاده قدیم بروم. ولی این جاده دیگر آن جاده‌ی روزهای کودکی‌ام نیست انگار...

این جاده‌ای است که من از روزی که یادم می‌آید مسافرش بوده‌ام. از آن موقعی که من تاتی می‌کردم و بابام آریا داشت و من کرم داشتم که حتمن روی صندلی جلو کنار بابام سرپا بایستم. کل مسیر را سرپا می‌ایستادم و منظره‌ها را تماشا می‌کردم. از نشستن بدم می‌آمد. نی‌نی بودم. وقتی می‌نشستم چشم‌هایم بالاتر از داشبورد ماشین قرار نمی‌گرفت و نمی‌توانستم چیزی ببینم. عقده‌ی دیدن داشتم از همان بچگی. یادم است یک بار باران گرفته بود و ما برف‌پاک‌کن نداشتیم و در تاریکی کورمال کورمال می‌رفتیم و بعد از این همه سال هنوز ترس و وحشت آن شب تاریک بارانی به جانم است... کوهین جایی بود که خسته می‌شدم. خابم می‌گرفت. سرم گیج می‌رفت. آرام می‌رفتیم. به مامانم می‌گفتم خیلی مونده؟ و خیلی مانده بود. جایی بود که من همیشه دنبال چیزی شبیه به گردن می‌گشتم که ببینم چرا بهش می‌گویند گردنه کوهین. ولی به جز خاک و گل‌های کنار جاده و زمین‌های خاکی دوردست هیچ چیزی گیرم نمی‌آمد. درخت نداشت. آبادی نداشت. کوهین جای حوصله‌سربری بود. به تونل‌ها که می‌رسیدیم همیشه یک حس عجیبی داشتم. انتظار آن که بعد از تونل چه چیزی خاهم دید؟ انتظار تمام شدن تاریکی تونل... خیلی چیزها هست. مثلن همیشه تصادف می‌شد. همیشه در رفتن و آمدن‌مان ماشین‌هایی بودند که توی آن جاده‌ی تنگ سبقت می‌گرفتند و بعد با کامیون‌ها شاخ به شاخ می‌شدند. بعد همه آرام آرام می‌رفتند. من دوست داشتم ماشین خرد و خاکشیر شده‌ای که خون آهن‌پاره‌هایش را قرمز کرده بود نگاه کنم. ولی مامانم جلوی چشم‌هایم را می‌گرفت... 

تو فکر کن. من آن چند خط داستان بیژن نجدی را خانده بودم و همین‌جوری خیال بود که به ذهنم هجوم می‌آورد و همین‌جوری ادامه پیدا می‌کرد...

می‌خاستم بگویم، من به خودم باشد و عجله‌ای نباشد از جاده قدیم می‌روم. جاده‌ای که بخشی از خاطرات کودکی‌ام است و حالا خودم می‌توانم درش برانم. هر وقت از جاده قدیم می‌روم به این قصد است که یاد و خاطره‌ای برای خودم زنده کنم. ولی نمی‌شود. آن حس و حال دیگر نمی‌آید. از جاده قدیم می‌رانم. از کامیون‌ها سبقت می‌گیرم. با بابام که کنارم نشسته حرف می‌زنیم. پیچ وا پیچ‌های جاده را رد می‌دهیم. نگاه به دو طرف جاده می‌اندازم. هنوز هم آن جاده‌ی سربالایی که می‌رود به طارم سفلا هست. هنوز هم تونل طولانی پایین دستش هست. ولی من دیگر آن پیمان نیستم. هر چه قدر زور می‌زنم که با تماشا کردن مناظر اطراف جاده دوباره بشوم همان پیمان 6سالگی نمی‌شود. دیگر بی‌خیالش شده بودم.

ولی همین چند خط توصیف بیژن نجدی... کاری را با من کرد که بارها رفت‌وآمد در جاده‌ قدیم با من نکرد. کاری را با من کرد، هزاران یاد و خیال توی ذهنم ساخت که سال‌‌ها سعی می‌کردم و به جایی نمی‌رسیدم...

این را باید معجزه‌ی ادبیات بنامم؟! نمی‌دانم.... بیژن نجدی پرستیدنی‌ست. خدا بیامرزدش...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۲ ، ۱۸:۱۵
پیمان ..
الان که ساعت 3:51 نیمه‌شبه یه کامیون خیلی آروم داره از تو خیابون رد می‌شه. از روی صدای موتورش می‌تونم بگم یه 608 مزخرفه. هیچ کامیونی مثل 608 غم‌انگیز نیست. کامیونی که قیافه‌ش کامیونه ولی قدر یه وانت شورولت زور نداره و فقط سر و صدا می‌کنه و دود می‌ده بیرون. چرا باید من هنوز هم صدای 608 رو بشنوم؟ چرا داره این همه آروم رد می‌شه؟ بوی آب می‌یاد. آره. دقیقن بوی آب می‌یاد. داره خیابونو آبپاشی می‌کنه.

این معنایی باید داشته باشه؟

آخر "آژانس شیشه‌ای"، وقتی همه‌ چیز مشخص شد و قرار شد که هلی‌کوپتر بیارن تا عباس رو ببرن خارج برای درمان و گروگان‌ها آزاد بشن، وقتی که قرار بود حاج کاظم و عباس برن، همه‌ی خیابون‌های اطرافو غروق کرده بودن و هیچ ماشینی رد نمی‌شد. فقط یه ماشین خط‌کشی بود که آروم آروم رد می‌شد. هر چند ثانیه صدای پیسسس خط‌کشی کردن خیابون بلند می‌شد و بعد چند ثانیه ساکت می‌شد و خب تو اون لحظه‌ها که نمی‌دونستی آخرش حاج کاظم عباسو می‌بره خارج یا نه این صدای لعنتی پیسسس چه غوغایی داشت. و معنااکی هم می‌شد تراشید برایش که بعد همه‌ی این ماجراها خط‌کشی‌ها معلوم شده است...

آخر "روزی روزگاری آمریکا" اون جایی که نودلز از خونه‌ی ماکسیمیلان می‌زنه بیرون، درست اون وقتی که می‌فهمه بعد از 35 سال ماکسیمیلان چه نارویی بهش زده، ولی حاضر نمی‌شه که انتقام بگیره و می‌زنه از خونه بیرون و راه می‌افته تو سیاهی شب، تو اون خیابون تاریک، یهو چراغای یه کامیون ماک روشن می‌شه. چراغای ماک روشن می‌شه آروم آروم می‌یاد به سمتش، می‌بینی یه کامیون آشغالیه. ازینا که آشغالو می‌ندازن تو حلقوم‌شون، اونا آشغالو رنده می‌کنن و بعد فشارش می‌دن تو خودشون. دقیقن 5دقیقه طول می‌کشه رد شدن اون ماک لعنتی. تو 5دقیقه زل می‌زنی به آشغال‌هایی که دارن رنده می‌شن، تیکه تیکه می‌شن، و بعد فشرده می‌شن و می‌رن، اون قدر به رد شدن ماک نگاه می‌کنی تا چراغ عقب‌های قرمزش تو دل تاریکی گم بشه... و به این فکر می‌کنی که رفاقت چه چیز عجیبیه...

حالا این 608 لعنتی که داره این‌طور آروم رد می‌شه و خیابونو آب‌پاشی می‌کنه برای من چه معنایی داره؟ یه چیزایی تموم شده؟ مطمئن باشم که یه چیزایی تموم شده؟ یه چیزایی تکرار نمی‌شه؟ یه بابایی روی منبع آب 608 نشسته شیلنگو گرفته رو برگ درخت‌ها و آروم رد می‌شن... 

بوی خاک و آب و بوی درخت می‌یاد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۲ ، ۲۳:۳۸
پیمان ..
همه چیز با تقلید شروع می‌شود. آدم از چیزی(نوشته‌ای، فیلمی، حرفه‌ای، مهارتی، فعلی) خوشش می‌آید. بعد شروع می‌کند به تقلید کردن. زور می‌زند نعل به نعلِ شاهکاری را که باهاش مواجه شده تقلید کند. دوباره آن را خودش تجربه کند. تکرار می‌کند. اما آدمیزاد به ذاتش منحرف‌شونده است. بعد از مدتی تقلیدش کج و کوله می‌شود. یک جور دیگر می‌شود. یک جور دیگری که خیلی وقت‌ها باز هم خوب است. و این یک جور دیگر می‌شود سبک. 
فوتبال را دوست دارد، دریبل زدن فلان بازیکن را تقلید می‌کند و بعد از مدتی می‌بیند دیگر دریبل‌هایش آن دریبلِ دوست‌داشتنی نیست، یک جور دیگر است. یک جور دیگری که خاص خودش است. سبک او می‌شود. همین‌طور داستان. همین طور شعر. همین‌طور مهندسی. همین‌طور فیلم‌سازی.
قصه‌ی سرجیو لئونه کارگردان جاودانه‌ی سینما هم همین است. اولین شاهکارش "یک مشت دلار" بود. شاهکاری که یک تقلید محض بود. بعد از آن، قسمت دوم سه‌گانه‌ی دلارش را ساخت: "به خاطر چند دلار بیشتر". و بعد از آن "خوب، بد، زشت" جایی بود که او به طور کامل به سبک رسید و نامش را در تاریخ سینما میخکوب کرد. 
یک مشت دلار+ سرجیو لئونه
نشستم هم "یک مشت دلار" را نگاه کردم و هم "یوجیمبو" را. خانده بودم که یک مشت دلار برگرفته از یوجیمبو است. (یوجیمبو اثر آکیرا کوروساوای ژاپنی محصول سال 1961 و یک مشت دلار اثر سرجیو لئونه محصول سال 1964). باورم نمی‌آمد که یک مشت دلار آن‌طور کپی یوجیمبو باشد. تفاوت‌هایی هم داشتند بالطبع. ولی چیزی که می‌خاهم بگویم این است که از تماشای یک قصه‌ی تکراری اصلن خسته نشدم.
قصه‌ی یوجیمبو از آن قصه‌هاست که آدم را تا آخر به دنبال خودش می‌کشد و ول نمی‌کند. یک مرد تنها، یک شهر که دست 2تا گروه جنایت‌کار افتاده که هیچ کدام زورشان بر دیگری نمی‌چربد و این وسط فقط آدم‌ها هستند که در درگیری بین 2تا گروه کشته می‌شوند و پولی است که صرف وارد کردن جنایت‌کاران بیشتر به شهر برای تصاحب قدرت می‌شود. و این مرد تنها که شمشیرباز خوبی است و یک تنه شهر را نجات می‌دهد، نه با جنگ مستقیم. بلکه با یک جور اخلاق منافقانه. هر بار به رنگ گروهی درمی‌آید و نفوذ می‌کند و بعد آن‌ها را به جان هم می‌اندازد و خودش می‌رود یک گوشه می‌نشیند نگاه می‌کند فقط. 
یوجیمبو سیاه سفید است. ژاپنی است. روایتی است از دوران قدیم و سامورایی ژاپن. شمشیربازی هنر برتر است. 
یک مشت دلار رنگی است و روایتی از آمریکای سال‌های 1860 و هفت‌تیرکشی هنر برتر آن است.
یوجیمبو+کوروساوا
قصه همان قصه است. با همان پیچش‌ها. با همان تیزبازی‌های قهرمان داستان. با همان منافق‌بازی‌ها. از نظر دیالوگ یک مشت دلار فیلم بهتری است. دیالوگ‌هایش موثرتر و آتش به جان آدم بنداز ترند. کوروساوا را باید بیشتر کارگردان تصویرها دانست تا کارگردان دیالوگ‌های کوبنده. به عنوان مثال یک دیالوگی اواسط فیلم یک مشت دلار بین کلینت ایستوود(کابوی قهرمان داستان) و رامون(سردسته‌ی یکی از گروه‌های جنایت‌کار) شکل می‌گیرد. این‌طوری‌ها که رامون به اسلحه‌ی مدل بالاترش می‌نازد و می‌گوید وینچستر از هر اسلحه‌ای بهتر است. ولی کلینت ایستوود می‌گوید که من 45میلیمتری خودم را بیشتر دوست دارم. بعد این دیالوگ می‌ماند تو مخ آدم تا صحنه‌ی دوئل آخر فیلم. جایی که رامون با وینچسترش مقابل ایستوود قرار می‌گیرد و نمی‌تواند او را بکشد. بخشی از لذت‌بخش بودن آن سکانس به خاطر همین پیچش دیالوگی است. 
 ولی در عوض یوجیمبو از لحاظ شخصیت‌پردازی و چفت و بست داستان در یک مرتبه بالاتر قرار می‌گیرد. نه آن قدر محسوس. چرا که شاکله‌ی هر 2 فیلم یکی است. یوجیمبو یک قصه‌ی ناموسی دارد که به شدت آدم را هیجان‌زده می‌کند. قصه‌ی ناموسی‌ای که در "یک مشت دلار" به عینه و با آب و تاب بیشتر تکرار می‌شود: یک خانواده‌ی 3نفره هستند در آن شهر: پدر، مادر، بچه‌ی 6-7ساله. مادر زن زیبایی است. بعد طرفدار پولدار یکی از گروه‌های جنایت‌کار که آبجوساز شهر است، زن را دزدیده و ازش استفاده می‌کند. پدر و بچه هم کاری نمی‌توانند بکنند. دراماتیک بودنش این‌جاست که آبجوساز زن را دقیقن در خانه‌ای در کنار خانه‌ی پدر و بچه نگه می‌دارد و هر وقت می‌خاهد کامجویی کند می‌رود آن‌جا. همیشه هم 6-7نفر از افرادش را محافظ آن خانه قرار می‌دهد که نگذارند شوهر آن زن به زنش دسترسی داشته باشد یا که بچه مادرش را ببیند. ته ظلم و ستم. 
در "یک مشت دلار" فیلم با صحنه‌ای از این 2تا خانه و طرز برخورد وحشتناک نگهبان‌ها با بچه‌ای که دوست دارد مادرش را ببیند شروع می‌شود. (بچه را کتک می‌زنند و بعد با هر قدم که با پاهای کودکانه‌اش می‌دود یک تیر کنار پایش خالی می‌کنند. برای یک شروع واقعن خوب بود). 
اما از لحاظ شخصیت‌پردازی و چفت و بست این کوروساوا است که منطقی‌تر عمل می‌کند. چرا؟ او 3برادر را به خوبی پرداخته. یکی‌شان پیر است. یکی‌شان عقب‌مانده ولی بی‌کله است. و یکی‌شان جوان و به روز است. این 3برادر نیستند که زن را مورد تجاوز قرار می‌دهند. آن‌ها فقط به این ظلم کمک می‌کنند. بلکه آبجوفروش پیر شهر است که به دلیل باخت آن شوهره در قمار زن زیبایش را صاحب می‌شود و به یاری آن 3برادر آن طور نگه‌داری‌اش می‌کند. در یک مشت دلار برادرها زیاد با هم فرقی ندارند. هر 3تا بی‌کله‌اند. فقط چون رامون بی‌کله‌تر است او رییس است. زن هم بدون دلیل در اختیار رامون است. در یوجیمبو برادر بزرگ‌تر رییس است و یک سلسله‌مراتبی وجود دارد.
در دقایق پایانی فیلم یک جایی است که قهرمان داستان خودش را توی تابوت جا می‌زند تا از مهلکه بگریزد. توی یک مشت دلار این کار را تابوت‌ساز پیر شهر انجام می‌دهد. آن هم به گونه‌ای که تو شک می‌کنی که چطور کسی نمی‌فهمد. ولی کوروساوا این جا از پرداخت شخصیت‌هایش استفاده می‌کند. تعلیق را به انتها می‌رساند. وسط بحبوجه تابوت‌ساز فرار می‌کند. دوست قهرمان ما به دنبال کسی می‌گردد که با کمک او تابوت را جابه‌جا کند. و فکر می‌کنی چه کسی به کمک می‌آید؟ برادر احمق بی‌کله‌ی جنایت‌کار. با دست‌های خودش کمک می‌کند تا کسی را که به دنبالش هستند از شهر خارج کنند و به قبرستان ببرند.... هم باورت می‌شود، هم کلی به هیجان می‌آیی.
یک چیزی هم بود که وقتی 2تا فیلم را دیدم بهش پی بردم: موسیقی فیلم. موسیقی فیلم معجزه است. یوجیمبو در نوع خودش موسیقی بدی ندارد، ولی در مقایسه با یک مشت دلار خیلی جاهایش انگار سوت و کور است. تازه می‌فهمی که این انیو موریکونه چه هنرمندی است و این موسیقی فیلم چه تاثیری در میزان هیجان و تعیلق فیلم دارد...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۲ ، ۱۵:۳۸
پیمان ..
به نظرم کار درست را همان اجداد ما می‌کردند: برو بالاتر. ارتفاع بگیر. بالا و بالاتر. ییلاق کن.
تهویه‌ی مطبوع یکی دیگر از اختراعات احمقانه‌ی انسان نئاندرتال قرن بیستمی است. کولر آبی؟! کولر گازی؟! سیکل‌های تبرید و چیلرهای جذبی و کندانسورها؟! 
رها کنید این انسان قرن بیستمی را. محیط دیگری را گرم کنیم تا محیطی که درش برای چند ساعت به سر می‌بریم خنک شود؟ تولید گرما احمقانه‌ترین اختراع انسان قرن بیستمی بود. کولر آبی و افزایش رطوبت؟ این استخان‌دردهای خشک شدن در زیر رطوبت آب سردش به لعنت خدا نمی‌ارزد.
چرا ما باید هنوز به اختراعات او وقع بنهیم؟!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۲ ، ۱۸:۵۹
پیمان ..
رفتم یوتا را سکیدم. همان چیزهایی که صادق از بر گفته بود: قمِ ایالات متحده. 
راضی‌ام ازت. یعنی می‌خاهم بگویم خیالم راحت است ازت.
سالت‌لیک‌سیتی شهر خوبی به نظر آمد. مثل تهران، در پای کوه و رو به دشت و بیابان. (یوتا از یوته آمده و یوته هم واژه‌ی سرخ‌پوستی و به معنای سرزمین مردمان کوهستان). جمعیتش البته فقط 190هزار نفر. شهری که جمعیتش میلیونی نیست به اطمینان شهر خوبی است. ممد سلی می‌گفت مسلمانی کردن در تهران سخت‌ترین کار دنیا است. خودت هم یک بار آن آیه‌ی قرآن بود که می‌گفت زمین خدا وسیع است و به خاطر دین‌تان که شده در زمین خدا مهاجرت کنید را به عنوان دلیل آورده بودی. شهری که درش از الکلی‌جات خبر نباشد و مردمانش حرام‌لقمه نباشند و بنزینی که ماشین‌هایش می‌سوزانند هوا را مثل تهران به گه نکشد، برای مسلمانی کردن جای بهتری است. 
توصیه‌ی حین سفرم را هم که گفتم: توی هواپیمای روز 3 آگوست بنشین "روزی روزگاری در غرب" را ببین. همه‌اش توی بیابان‌های غرب آمریکا می‌گذرد. آن آخرهای فیلم، سازدهنی یاد نوجوانی‌اش می‌افتد. یعنی راستش توی کل فیلم او با سازدهنی‌اش به یاد نوجوانی‌اش است. آن‌‌جا ما هم می‌فهمیم که چرا به یاد نوجوانی‌اش است. صحنه دیزالو می‌شود به روزهای نوجوانی‌اش زیر آن طاق عجیب وسط بیابان. خون آدم به جوش می‌آید توی آن صحنه. آن طاقه را یادت بماند. وقتی رفتی یوتا، یک آخر هفته سری به پارک ملی آرچز بزن. از آن طاق‌ها مثل این‌که آن جا هم هست. نایب‌الزیاره‌ی ما هم باش.
من اسمش را گذاشته‌ام لبه‌های زندگی. گذر از لبه‌های زندگی. ولی 100سال قبل از من یک آقای انسان‌شناسی به نام وان ژنپ آن را کشف کرده بود و اسمش را گذاشته بود مناسک گذر. یک رساله‌ی کوچک هم در موردش نوشت. البته ایده‌ی لبه‌های زندگی من فردی است و ایده‌ی مناسک گذر آقای ژنپ اجتماعی. ولی خب یک ایده‌ی اجتماعی می‌تواند فردی هم باشد. (ما هر یک در درون خودمان یک جامعه‌ایم!)
آقای ژنپ می‌گوید که همه‌ی جوامع هنگام عبور از مراحل مختلف چرخه‌ی زندگی، که آن‌ها را بحران‌های زندگی می‌نامد، مانند تولد، بلوغ، ازدواج و مرگ تشریفات و آیین‌هایی را انجام می‌دهند و از طریق این آیین‌ها و تشریفات چگونگی گذر و عبور از مراحل بحرانی سهل‌تر و در عین حال معنادار می‌شود. هر جامعه‌ای متناسب نظام فرهنگی خود اشکال ویژه‌ای از مناسک گذر را داراست. به اعتقاد ژنپ در مناسک گذر سه مرحله‌ی اصلی قابل تشخیص و تفکیک است: 1-جدایی 2-انتقال 3-ادغام.
یعنی که طی تشریفات و آیین‌هایی که که در مناسک گذر انجام می‌شود فرد از یک مرحله جدا شده و با عبور از مسیری انتقالی در نهایت به مرحله‌ی تازه و دیگری می‌پیوندد و در آن ادغام می‌شود. 
می‌فهمی که می‌خاهم چه بگویم؟ 5:45 صبح شنبه توی فرودگاه امام خمینی نقطه‌ی آخر جدایی است. جدایی را این روزها داری به زنده‌ترین شکلش می‌چشی. آن ویزای سینگل لعنتی که می‌گوید تو برای 5سال نمی‌توانی برگردی، (بعد از 5سال تو چه شکلی می‌شوی؟ من چه شکلی می‌شوم؟!)، همین دیدارت با آدم‌هایی که خودت گفتی معلوم نیست وقتی بعد از 5سال برمی‌گردم باز هم باشند یا نه... این‌ها همه‌اش جدایی است... جدایی... (نمی‌خاهم قصه پر آب چشم بشود. رها کنیم....)
آن هواپیماهای روز 3 آگوست همان مرحله‌ی انتقال هستند. از تهران تا دوبی و از دوبی تا آمستردام و از آمستردام تا سالک‌لیک‌سیتی و... از تهران می‌روی آمریکا، فکر کنم بیش از 24ساعت توی راه باشی ولی وقتی می‌رسی باز هم 3 آگوست است. روز 3 آگوست خورشید به دنبالت روانه است...
و سالک‌لیک‌سیتی هم که نقطه‌ی ادغام است. 
آن نظریه‌ی(!!!) لبه‌های زندگی من را هم بخاهی، می‌گوید که محمدی که تو باشی از یک لبه به یک لبه‌ی دیگر نمی‌پری، بلکه از یک  لایه به لایه‌ی بالاتری می‌پری...
5سال با هم بودیم. 88 را با هم دیدیم. خیلی جاها با هم رفتیم. کلاس‌های زیادی را در کنار هم نشستیم. توی پرو‌ژه‌های درسی با هم هم‌گروه بودیم. می‌گویند ته هر تجربه‌ای چیز با ارزشی که باقی می‌ماند، آن روابط انسانی‌اش است... نه. ننه‌من غریبم‌بازی راه نمی‌اندازم. رها کنیم... 
می‌گویند کل زندگی آدم در حالات و افعال و روابطش خلاصه می‌شود. تو می‌روی یوتا. دانشگاه یوتا. وارد یک لایه‌ی دیگر از زندگی‌ات می‌شوی. یک لایه‌ی متفاوت از زندگی. دوست دارم این 5سالی که نمی‌توانم دستت را لمس کنم، روحت را از دست ندهم. زندگی‌ات را از دست ندهم. دوست دارم غم و شادی‌ای اگر بود، شده با یک عکس شریکم کنی، کارهایی که می‌کنی، روابط با ادم‌های آن‌جا، دغدغه‌های‌شان، دغدغه‌های جدیدت همه را بشنوم... 
دلم برایت تنگ می‌شود...
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۲ ، ۱۸:۴۴
پیمان ..

این ویدئوهای TED همیشه جالب‌اند. معرفی ارزشمندترین ایده‌ها در مورد موضوعات مختلف از علم و فناوری بگیر تا ترافیک و جامعه‌شناسی و الهیات، فقط در 15دقیقه و کمتر. خارج از موضوع این ویدئوها، نحوه‌ی ارائه‌ی آدم‌ها از ایده‌های‌شان، اسلایدهایی که نشان می‌دهند، طرز صحبت کردن‌شان، طنزی که برای جذب مخاطب به کار می‌گیرند و ...همه‌شان یک کلاس درس است.

امشب به یک ویدئوی TED (که چندان هم جدید نبود!) برخوردم که برایم جالب بود. "درباره‌ی خوانش قرآن"، ویدئویی 10دقیقه‌ای بود در مورد نحوه‌ی خواندن و مواجه با قرآن. در مورد این‌که قرآن مثل کتاب‌های دیگر نیست که یک عصر 5شنبه دستت بگیری و کنارت یک ظرف پاپ‌کورن بگذاری و شروع کنی به خاندنش. ارائه‌کننده‌اش هم یک خانم یهودی، لزلی هزلتون. متولد 1945- انگلیس. 12سال ساکن اورشلیم. فارغ‌التحصیل روانشناسی. ژورنالیست مجله‌های Time و و The NewYork Times و... از سال 2010 هم وبلاگ می‌نویسد: وبلاگ الهی‌دان اتفاقی.

ویدئوی جالبی است. از این‌جا می‌توانید نسخه‌ی با زیرنویس فارسی‌اش را دانلود کنید. (حجم: 12مگ)


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۱۱
پیمان ..

عکس از فلیکر ali+withers 

بعضی عکس‌ها هستند که روایت دارند. قصه دارند. وقتی نگاه‌شان می‌کنی، فقط یک عکس نیستند. انگار جهانی پشت‌شان خابیده و آدم‌های توی عکس و مکان و عمل‌شان روایت‌گر خیلی چیزهاست. روایت‌گر خیلی چیزهای دیگر. روایتی که دوست داری با دیدن همان عکس برای خودت بسازی و همان طور ادامه بدهی و جهان پشت عکس را در ذهنت خودت تمام و کمال بسازی.

چند دقیقه است که دارم به این عکس نگاه می‌‌کنم. این عکس قصه دارد. خیلی قصه دارد. دقیقن همان لحظه‌ای از یک زندگی است که آدم را ویران می‌کند. آدم را هم گرم می‌کند، هم سرد می‌کند. هی به خودم می‌گویم این عکس سلینجری است. از آن قصه‌های سلینجری دارد. ولی نمی‌توانم روایتش کنم. نمی‌توانم کلمه پشت کلمه قرار بدهم و توصیفش کنم. روایتش کنم. 

کسی هست بتواند قصه‌ی این عکس را بکشد بیرون؟ روایتش کند؟ توصیفش کند؟...

 

پس نوشت: حالا دارم می‌خندم به خنده‌ی او که چرا بلند بلند خندیدنش گرفته. ولی روایتش را خوش داشتم... نوع خوبی از روایت کردن همین است که آدم‌هایت را داشته باشی و آن‌ها را توی موقعیت‌های گوناگون قرار بدهی و ببینی که چه می‌گویند، چه می‌کنند...

"توی پیاده رو که راه می‌رفتم، پشت ترافیک، وسط جلسه‌ای نیمه رسمی، طرح کوتاهی از یک داستان توی ذهنم می‌چرخید. وبلاگ سپهرداد را که باز کردم و این عکس را که دیدم گفتم آدم‌های فکرم توی این عکس چه می‌کنند؟ بعد، ادامه‌ی پست را خواندم و بلند بلند خندیدم. از آن خنده‌هایی که مادرم بیاید بگوید"به من هم بگو تا بخندم". حالا فکرهایم و این عکس را گذاشتم اینجا."

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۳۹
پیمان ..

خوابگردی با یازده گرگ+نقی سلیمانیموزه‌ی سینمای باغ فردوس که بروی، بعد از دیدن عکس‌ها و ادوات فیلم‌برداری قدیمی و عکس بازیگران و جایزه‌ها و زنده شدن هزارها خاطره و دیدن فیلم دختر لُر و... به اتاق فرهاد مهراد می‌رسی. حسن ختام موزه‌ی سینما برایت بازسازی‌شده‌ی خانه و زندگی فرهاد مهراد خاهد بود. یک اتاق که صدای آواز فرهاد و تمام آهنگ‌های به‌یادماندنی‌اش دائم به گوش می‌رسد. پیانو و ارگ و سازهای فرهاد را می‌بینی، عبایش را می‌بینی، شناسنامه‌اش، قفسه‌ی کتاب‌هایش و دفترچه‌یادداشتش و... به اندازه‌ی شنیدن چند تا آهنگ فرهاد سرگرم می‌شوی توی آن اتاق. روی یکی از قفسه‌کتاب‌ها، قرآنی است که فرهاد در کناره‌هایش حاشیه نوشته. قرآن ترجمه‌دار است. ترجمه‌ی آن سال‌های دور: ترجمه‌ی الهی قمشه‌ای. حاشیه‌ی فرهاد بر قرآن نوشته‌ای است که درش به ترجمه‌ی الهی قمشه‌ای گیر داده. دقیقن یادم نیست چه بود. ولی ایراد به جایی بود به ترجمه‌ی الهی قمشه‌ای و نوشته بود که این مرد آیا با این ترجمه‌اش قرآن را زیر سوال نبرده؟!

کتاب "خوابگردی با یازده گرگ" نقی سلیمانی هم با ترجمه شروع می‌شود. یک ترجمه‌ی درست و درمان از سوره و در حقیقت داستان یوسف که تمام ابعاد داستانی آن را از عربی به فارسی خوب منتقل کرده باشد. یک ترجمه به مراتب بهتر از ترجمه ی الهی قمشه ای و خیلی های دیگر. عنوان فرعی کتاب هست: قصه‌ی یوسف بر اساس روایت قرآن با زبان داستانی امروز و نقد توصیفی آن.

بعد از یک ترجمه‌ی درست و درمان از سوره‌ی یوسف در 7فصل، نقی سلیمانی می‌نشیند به تحلیل قصه‌ی یوسف در قرآن از منظر داستانی. برای من تحلیل جالبی بود. 

از دیالوگ‌محور بودن قصه‌ی حضرت یوسف شروع می‌کند. از این که حدود 70درصد این سوره دیالوگ‌هایی است که بین شخصیت‌های داستان اتفاق می‌افتد. از ساختار غیرخطی داستان که با خاب اولیه‌ی یوسف(همان خاب 11ستاره و ماه و خورشید) تا آخر داستان هم مشخص می‌شود، ولی باز تو دلت می‌خاهد قصه را بشنوی و ادامه بدهی. بعد می‌نشیند عناصر درام را بررسی می‌کند. این که نیروهای موافق چطور از هم دور می‌افتند (یوسف و پدرش) و نیروهای مخالف چطور به هم نزدیک می‌شوند (یوسف و برادرانش در صحرا) و چطور این عنصر حیاتی درام، داستان را پیش برده. از انواع بحران‌ها در یک درام نام می‌برد و مصداق‌هایش در قصه‌ی یوسف را برمی‌شمارد: بحران شخصیت و بحران موقعیت و بحران روابط انسانی. (بحران شخصیت: یوسف در چاه: کودکی که از پدر دور می‌افتد. بحران موقعیت: ترک زادگاه و بردگی در مصر. بحران روابط: رابطه‌ی یوسف و برادرانش، رابطه‌ی یوسف و زلیخا). از شخصیت‌پردازی‌های قصه‌ی یوسف می‌گوید. این‌که قصه‌ی یوسف یک داستان شخصیت‌محور است و آن گفته‌ی طلایی  هراکلیت که شخصیت انسان سرنوشت اوست. از ریزه‌کاری‌های پرداخت شخصیت یوسف در این قصه. از عشق‌ها و نفرت‌های قصه‌ی یوسف. (عشق یعقوب به یوسف، عشق زلیخا به یوسف، نفرت برادران از یوسف و نفرت زلیخا از یوسف). بررسی عناصر نمادین قصه‌ی حضرت یوسف و مقایسه قصه‌ی یوسف در قرآن و تورات هم اوج تحلیل نقی سلیمانی هستند.

بخش سوم کتاب هم قصه‌ی تالستوی و کوشش‌های آخر عمرش برای پیدا کردن بهترین و کامل‌ترین قصه‌ی جهان است.

کتاب لاغری است. خاندنش کار 2ساعت است. ولی همان ترجمه‌ی درست و درمان از قصه‌ی حضرت یوسف و همین نکته‌های کوچک و جالبی که نقی سلیمانی از قصه‌ی حضرت یوسف بیرون کشیده، به 2ساعت وقت گذاشتن می‌ارزد.

خوابگردی با یازده گرگ/ نقی سلیمانی/ انتشارات آستان قدس رضوی/ 116صفحه-1500تومان(!) (چاپ 1387 است!)

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۳۹
پیمان ..

این دومین بار در این هفته بود. مشکل از لمسی بودن گوشی‌هاست. گوشی را توی جیب شلوارشان گذاشته بودند و بعد در اثر اصطکاک با گرمای بدن، گوشی خود به خود شماره‌ی من را گرفته بود. ناغافل به من زنگ زده بودند. من هر چه قدر سلام و الو گفته بودم جوابی نشنیده بودم جز صدای کوبش. رفت‌وآمد پر سر و صدای جریان خون در شریان‌های بدن. بار اول تعجب کرده بودم که مگر حوالی جیب شلوار قلب است که این طور می‌زند؟ و بار دوم گوشی را یک دقیقه‌ی تمام نگه داشتم و به صدای نبض گوش داده بودم. 

صدای عجیبی است. صدای پرتلاطمی که لحظه‌ای از جوش و خروش نمی‌ایستد. می‌زند. می‌کوبد. می‌رود. برمی‌گردد. بی‌آن‌که بفهمی و به رویت بیاورد که چه تلاطم عظیمی دارد...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۳۸
پیمان ..