سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۷ مطلب در فروردين ۱۳۸۸ ثبت شده است

با میثم رفته بودم.

دو تا هزاری را از زیر نیم­دایره­ی شیشه سر دادم و گفتم: دو تا بلیط بده.

یارو چیزی بلغور کرد. نشنیدم. دوباره بلغور کرد. دوباره نشنیدم. سه­باره بلغور کرد. گوشم را بردم کنار نیم­دایره، گفت: مجردی یا خانواده؟!

خواستم با تعجبی غلیظ بگویم: خانواده؟!!!! خواستم دو تا انگشتم را نشان­ش بدهم بدهم بگویم دوتا بده. بعد غیظم گرفت. خواستم بگویم: خانواده؟ مرتیکه­ی الدنگ، خانواده؟!! پفیوز، یعنی چی خانواده؟

خواستم با انگشت دختر و پسرهایی را که پشتم در صف بودند نشان بدهم بگویم: تو به این­ها می­گویی خانواده؟! بی­رگ، تو به این جفت­ها می­گویی خانواده؟!

حالم ازش به هم خورد. اما هیچ کدام از این­ها را نگفتم. گفتم: مجرد.

وقتی رفتیم توی سینما، نیمه­ی عقب صندلی­ها پر از "خانواده" شده بود. تو نیمه­ی جلو(نیمه­ی مجردها) فقط پنج نفر نشسته بودیم: من و میثم، به همراه خانم و آقایی که بچه­شان را هم آورده بودند!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۸۸ ، ۰۲:۰۵
پیمان ..

چند تا حقیقت وجود داشت. اولی­ش این که باران نمی­بارید. و دومی­ش این که من تنها بودم.

کسی را نیافته بودم که در این پیاده­روی همراهم شود. پیدا نشده بود. آن قدر هم احساس تنهایی نمی­کردم که پیدا کنم. می­گشتم پیدا می­شد. تصمیم گرفته بودم راه بروم و کاری نداشتم که کسی همراهم می­شود یا نه. اصلن هم حوصله­ی سرگرم کردن یک همراه را نداشتم. حوصله­ی دلبرک هم نداشتم که باد به سرم بیندازد با هم لبخندهای کشککی بزنیم. می خواستم خود ابلهم باشم، بدون هیچ محرکی...

از همان لحظه­ی اول هم تصمیم به این پیاده­روی گرفته بودم. حتی اگر قرار بود دو ساعت در لاهیجان بمانیم، دلم می­خواست این دو ساعت را صرف پیاده­روی کنم. دقیقن نمی­دانم چرا...شاید به خاطر این­که به شدت هوس کرده بودم احساسات دهه­ی هفتادی را در خودم زنده کنم. دهه­ی هفتاد دهه­ی کودکی من بود و هر وقت که به آن روزها فکر می­کنم و عکس­های آن زمان را در آلبوم خانه­مان نگاه می­کنم و فیلم­های آن زمان را می­بینم حس می­کنم آسمان آن موقع­ها رنگ دیگری داشته و هوا انگار شفاف­تر بوده و آدم­ها بی شیله­پیله­تر و...

شاید به خاطر این­که دلم می­خواست دوباره احساسات دوران کودکی­ام را زنده کنم. لاهیجان شهری بود که روزهای بسیاری از کودکی­ام را در آن گذرانده بودم وهمیشه فکر می­کردم این شهر چیزهایی دارد که می­تواند من را دگرگون کند. من را آدم­تر کند... و چه خیال خامی! بیهوده­ترین کوششی که انسان ها می­کنند همین کوشش برای بازسازی لحظه­هاست. هیچ وقت نمی­توانند. اصلن شدنی نیست. حالا این یک طرف، اگر هم بتوانند لحظه­های گذشته را نعل به نعل بازسازی کنند، ریده­اند به زندگی. که چی؟ وقتی دو لحظه از زندگی­ات(گیریم لحظه­های ناب و درخشانش) مثل هم باشند، آن­وقت یکی از لحظه­های زندگی­ات سوخته است. و مگر تو، توی زندگی­ات چند تا لحظه داری که بخواهی آن ها را تکرار و مثل هم­شان کنی؟...می­گویم شاید به خاطر این بوده. البته به هیچ وجه در آن پیاده­روی لحظه­ای دوباره زنده نشد...بلکه لحظه­های جدیدی آمدند و این لحظه­های جدید بودند که بلاهت بازسازی لحظه­ها را برایم آشکار کردند...

من تصمیم گرفته بودم توی خیابان­های لاهیجان راه بروم... شاید به خاطر این که از همان بدو ورودمان به آن شهر می­دانستم که از این شهر رفتنی هستم و فقط یادی از آن در خاطرم باقی خواهد ماند. می­دانستم که در این شهر ماندنی نیستم و لحظه­ای فراخواهد رسید که نگاهم به پیاده­رو ها، خیابان­ها، مغازه­ها، درخت­ها و آسمانش نگاه آخر خواهد بود. پس از همان اول دنبال یک جور حس خداحافظی بودم. می­خواستم توی خیابان­هایش راه بروم و آن حس آجرهای خانه­ها و مغازه­هایش را بگیرم و جایی از روحم بایگانی کنم که بعدها با تمام وجود بتوانم حس کنم من آن جا بودم، در لاهیجان، در خیابان­هایش، روی پوست تنش و...

شاید هم... شاید هم هیچ هدفی نداشتم. این، فکر می­کنم دلیل بهتر و قشنگ­تری باشد!

%%%

 

دست­هام را فرو کرده­بودم توی جیب­های شلوار لی­ام و حس می­کردم شانه­هام پهن­تر شده­اند. از زیر بیلبورد تبلیغاتی "کلوچه­ی پیمان" رد شدم و نگاه کردم به سکوهای سیمانی­ای که آن سوتر برای برپایی چادرهای مسافرتی ساخته بودند. چند تا دستشویی هم بود. مسافرهای نوروزی...در امتداد آن بلوار روی پیاده­رویی که کف­ش سیمانی بود راه افتادم. نگاه کردم به آن دورها. به کوه­های بنفش...سرم را گرفتم بالا. نفس عمیقی کشیدم. هوا پاکیزه بود. نفسم را دادم بیرون و آرزو کردم ای کاش هوا سرد می­بود تا بخار دهانم را می­دیدم...

%%%

 

توی ذهنم آن خیابان یکی از بهشت­های روی زمین بود. از آن خیابان­ها که موقع راه رفتن در آن­ها نفست حبس می­شود. اسم خیابانه را بلد نیستم. همان خیابان سمت راست میدان انتظام، قبل از پل ورودی لاهیجان. همان که منتهی می­شود به پل تاریخی و قدیمی لاهیجان. و نبشش هم یک دبیرستان پسرانه است و آن یکی نبشش هم تاکسی­های نارنجی رنگ لاهیجان ایستاده­اند.آن خیابان در خیالم شکوه عظیمی داشت، پر از آواز پر چلچله­ها بود. دالان سبزی بود از درخت­هایی که چتر سبزشان را بر خیابان گسترده بودند. در خیالم ابتدایش سردر بهشت بود. ولی وقتی وارد آن خیابان شدم، همان طور دست­ها در جیب شلوار، نفسم حبس نشد. مثل یک خیابان معمولی ازش عبور کردم. مثل یکی از خیابان­های تهران. نه این که درخت­هاش چتر سبز نگسترده باشند، نه. مشکل این بود که  تخیل همیشه رنگین­تر از واقعیت است. همیشه فرای واقعیت است. چیزی قشنگ­تر است...به این فکر کردم که آدم­ها همیشه دوست دارند درجا بزنند. همان جایی که هستند بمانند. انفعال وضعیت حاکم بر خیلی از آدم­هاست. به این فکر کردم که خودم خیلی وقت­ها آدم منفعل و مزخرفی هستم. اخر انفعال هیچ زحمتی ندارد. هیچ کاری نکردن و در خیال خیلی کارها کردن خیلی چیز راحتی است. انفعال مثل ماشینی می­ماند که در سرازیری قرار گرفته باشد. به گاز دادن و بنزین نیازی ندارد. خودش می­رود دیگر...بعد به این فکر کردم که آدم برای این­که کاری انجام بدهد یک گهی بخورد دو حالت دارد: به خیال­هاش پروبال ندهد. آن­ها را در یک حدی نگه دارد. نگذارد که زیادتر از آن حد بزرگ شوند. ظرف خیالش بزرگ نباشد. خیلی چیزها را در خیالش نگنجاند و فقط تلاش کند. آن­قدر تلاش کند که در واقعیت چیزهایی فرای خیالش رخ بدهند... یا این که شجاع باشد. بداند که دنیای واقعیت اصلن قشنگ­تر از دنیای خیال نیست. ولی این را به جان بخرد و تلاش کند. جان بکند تا خیال­ها را جامه­ی عمل بپوشاند...

آره...از این جور فکرها می­کردم و از آن خیابان گذشتم. رسیدم به پل خشتی لاهیجان. پل تاریخی لاهیجان. بالای پل نوشته بود: ورود وانت و نیسان ممنوع. پلی با خشت­های نارنجی­رنگ و کف سنگفرش شده. عرض پل فقط برای عبور یک ماشین کافی بود. ماشین­ها از روی آن یا فقط می­رفتند یا فقط می­آمدند. رفتم روی پل و وسطش ایستادم. تکیه  دادم به دیواره­ی خشتی­اش و به پل ورودی لاهیجان که ماشین­ها پشت سر هم از روی آن رفت و آمد می کردند نگاه کردم. پل ورودی لاهیجان از روی پل خشتی انگار در دوردست بود. ولی منظره­ی همچین قشنگی داشت. دو سمت رودِ واصلِ دو پل پر از مراتع سبز بود. قبلن­ها دسته­ای گوسفند را هم توی این مراتع در حال چریدن دیده­بودم. این بار آت­و آشغال­ها را لای سبزه­ها می­دیدم. پلاستیک­های سفید و سیاه. پلاستیک­های قرمز و طلایی پفک و چیپس و هزار کوفت­وزهرمار دیگر که باد آن­ها را روی سبزه­های باطراوت می­غلتاند...به پایین پل، به رودخانه­ی گندیده­ی لاهیجان هم نگاه کردم. سطح آب خیلی پایین بود. ولی گندیدگی آبش بیشتر تو چشم می­زد. همه­جا خانه­های کنار رود سرشارند از روشنی، من ، گل، آب.ولی خانه­های کنار رود لاهیجان پر اند از بوی گند فاضلاب و مگس­ها و پشه­های فزرتی...من روی پل خشتی ایستاده بودم...آنی فکرم رفت به پل­هایی که ازشان عبور کرده ام... بیشتر یاد پل­های عابرپیاده­ی روی بزرگراه­ها و خیابان­های تهران افتادم....و از بین آن­ها بیشتر یاد پل پایین دانشکده­ی فنی، پل روی بزرگراه جلال آل احمد. همان که روبه­روی دانشکده­ی مدیریت است. و صبح­ها از روی آن از یک سمت بزرگراه می­روم آن طرفش و بعد از در پشتی دانشکده­ی فنی می­روم تو...به این فکر کردم که هر وقت آدم از روی یک پل عابر پیاده رد می­شود و به پایین پایش نگاه می­کند دلش می­خواهد یک چیزی بیندازد آن پایین. حالا این چیز می­تواند موبایلش باشد، یا کیف پر از کتابش یا حتی خودش. آدم هوس می­کند که خودش را از روی پل بیندازد پایین و از شر همه­ی رنج­ها و خوشی­های زندگی خلاص شود...ولی روی پل خشتی که ایستاده­بودم اصلن شهوت انداختن نداشتم. به این فکر کردم که شاید خاصیت پل­های قدیمی این است. این که اصلن شهوت انداختن را به دل آدم نمی اندازند، چون که آن­ها برای وصل کردن ساخته شده­اند، نی برای مدرنیسم و نی برای نجات جان آدم­هایی که جان­شان برای­شان ارزشی ندارد...

پیرمرد دوچرخه­سواری از پشت سرم عبور کرد و برای پیرمردی که داشت از کنارم عبور می­کرد زنگ زد. از منظره­ی رودخانه­ی گندیده خسته شدم و از روی پل رد شدم به آن طرف، به طرف خیابان. بین یک دوراهی قرار گرفتم. دو خیابان آن­جا بودند که میدانکی مثل یک پین آن­ها را با زاویه­ی شصت -هفتاد درجه به هم وصل کرده بود: خیابانی که به سمت چپ می­رفت و خیابانی که به سمت راست می­رفت. و من هم در خیابان­چه­ای بودم که به سمت پل خشتی می­رفت. اسم محله­ی حیابان سمت راست را می­دانستم: پردسر. به فارسی می­شود سرِ پل. شلوغ بود. بازار میوه و تره­بار سمت راستش بود و ماشین­های توی خیابان به کندی حرکت می­کردند. خیابان سمت چپ خلوت بود و ماشین­ها از خیابان سمت راست به میدانک و بعد خیابان سمت چپ که می­رسیدند گازش را می­گرفتند گوله می­کردند. ردیف پرتقال­فروش­ها، سیب­فروش­ها، گوجه­وخیارفروش­ها. دکه­هایی چوبی که سقف­شان پلاستیک سفید بود و این سقف با بند به درخت­های روبه­رو و نرده­های پنجره­ی خانه­ی پشت مغازه بسته شده­بود تا اسمش سقف باشد: سقف­های نایلونی. از این دکه­ها در طول خیابان زیاد بودند، آنقدر که می­شد اسم­شان را مغازه گذاشت. همان­طور دست­هام تو جیب­های شلوارم بود و رد می­شدم. با دقت هم نگاه می­کردم. ولی نگاهم در همان حد نگاه یک عابر بود.

فروشنده­هایی که مشتری نداشتند، با صدای بلند با لهجه­ی گیلکی و با بادی که به گلوی­شان انداخته بودند از جنس­شان تعریف می­کردند: "پرتَقال...پرتَقال...تازَه­پرتَقال...سه کیلو هَزار."

پیاده­رو شلوغ بود. زن­ها و مردهای خریدار.گلابی چینی­های ریخته­شده در یک مجمر جلوی یک مغازه...یک قهوه­خانه که برخلاف قهوه­خانه­های تهران ازش بوی قلیان بیرون نمی­زد. این طرف، توی پیاده­رو مرغ و خروس­هایی که پاهاشان به درخت بسته شده بود و آماده­ی فروش بودند....ماهی­های دودی روی روزنامه­ای برکف پیاده-رو....ماهی­های فلس­دار نقره­ای که فروشنده­اش دائم از سطل کنار دستش روی آن­ها آب می­ریخت....جوجه­اردکهای ناز توی یک جعبه­ی خالی میوه، کنار پیاده­رو...سیر، پیاز، برگ سیر، سبزی...دانه­های گیاهان مختلف...یک مغازه­ی خشکشویی که بخارش را ول می­داد توی پیاده­رو و جمعیت هرچندلحظه یک بار از میان دودومه عبورومرور می­کرد...

آره،.. به همه چیز نگاه می­کردم و نگاهم فقط در حد نگاه یک عابر بود. از خودم بدم آمد که نگاهم در حد یک عابر است و شاید بهتر است یعنی کامل­تر است بگویم یک غریبه­ی عابر. در میان همه­ی مردها و زن­ها و پسرها و دخترهای آن شهر که به زبان گیلکی با هم حرف می­زدند و چاق­سلامتی می­کردند و چانه می­زدند گم شده بودم. نمی­دانستم نمی­فهمیدم الان این گم­شدن خوب است یا بد. اما حس می­کردم طرز قدم­زدن­م طوری است که انگار می­خواهم از این پیاده­رو، از این خیابان، از این مردم بروم؛ انگار هدفم جای دیگری است و من به­شدت عطشناک رسیدن به آن هدفم.

مثل همیشه تند قدم برمی­داشتم، تند راه می­رفتم. دست خودم نیست. تند راه می­روم. نمی­توانم آهسته آهسته راه بروم. اصلن تو فرهنگ لغات من آهسته بودن، آهسته رفتن  یکی از معادل­های لاس­زدن است. و به خاطر همین تندراه­رفتنم این­طور فکر می­کردم که دارم به سمت آن هدف می­روم. انگار دارم از همه چیز به سمت آن هدف فرار می­کنم.

 دقت کردم دیدم تو همه­ی راه­رفتن­هام این­طور بوده­ام. توی خیابان­های تهران هم که راه می­روم انگار دارم فرار می­کنم. بعد یک کم دیگر همان­طور که داشتم از جلوی یک مغازه­ی صوتی تصویری رد می­شدم فکر کردم دیدم تو همه­ی مکان­هایی که قرار گرفته­ام این­طور بوده­ام. توی دبیرستان، توی پیش­دانشگاهی، و حالا حتی توی دانشگاه، خانه­ی خودمان، خانه­ی فامیل­ها، خانه­ی دوستان و هرمکانی که بوده­ام. انگار ملجئی برای من وجود ندارد... اما آزاردهنده این بود: کجا می­خواهی بروی؟ هان؟ کجا می­خواهی بروی؟ و همین سوال بود که حالم را از خودم به­هم می­زد...از خودم بدم آمد که نگاهم در حد یک عابر است. چرا جزئی از همین­ها نمی­شوم؟...

به آخرهای خیابان رسیده بودم. به آن ردیف مغازه­ها که درشان چوبی بود و مغازه اسم خوبی برای توصیف­شان نبود."حجره". حجره کلمه­ی قشنگ­تری برای توصیف­شان بود. از خودم می­پرسیدم: چرا بلد نیستم جزئی از این خیابان، جزئی از پیاده­روش، جزئی از مردم­ش بشوم؟ چرا فقط ازش عبور کردم؟چرا توش نماندم؟ چرا توش جاودانه نشدم؟

مردک، کجا می­خواهی بروی؟

و تنها چیزی که می­توانستم به خودم بگویم این بود: باید بروم...

%%%

 

چهارگوشه­ی میدان مهم بودند. یک سمت مسجدجامع لاهیجان بود. سمت دیگر حمام گلشن. حمام تاریخی گلشن. تابه­حال توش نرفته بودم. هرچه­قدر هم خوانده بودم که معماری داخلش بسیار دیدنی است نتوانسته بودم خودم را قانع به رفتن کنم. من و حمام عمومی؟! آره... حمام گلشن یک اثر تاریخی لاهیجان به شمار می­رفت ولی هیچ توریستی توش نمی­رفت. فقط آن­هایی سعادت دیدار این حمام را پیدا می­کردند که حمام نداشتند...یادم آمد که این حمام پیش­روی بیشری در خیابان داشت و یک کنجش یک گوشه­ی میدان بود. ولی الان آن کنج دیگر نیست، همین­جایی که ماشین­ها راحت می­پیچند می­روند. به شک افتادم که آیا هنوز هم اجاق این حمام روشن است؟ هنوز هم گالش­های لاهیجان برای حمام می­آیند این­جا؟بعد به این فکر کردم که چه­قدر باحال می­شد اگر به خاطر دیدن حمام، رنج حمام عمومی رفتن را به جان خرید. یعنی برای دیدن زیبایی آن مکان بهایی بیش از پول نقد پرداخت. برای دیدن زیبایی معماری­اش دست به یک تجربه هم زد. چه­قدر حمام جالبی است چون­که زیبایی­اش را به سوسول­های مشتاق(خودم؟)نشان نمی­دهد... شاید اگر پایه­ای پیدا می­کردم می­رفتم، دست به این تجربه هم می­زدم، شاید... ولی آیا دیگر در این حمام باز هست؟ نکردم از کسی بپرسم.رد شدم از خیابان رفتم آن طرف. آن روبه­رو مسجد چهارپادشاهان بود و آن طرف هم بالای مغازه­ی نبش کته­پزی سلیمی. از خودم پرسیدم چندتا از این توریستها و مسافرها می­آیند کته­پزی سلیمی غذای محلی بخورند؟ واقعن چندتاشان؟ بعد به رستوران بوف تو پایین شیطان­کوه فکر کردم، با آن میزوصندلی­های مدرنش که هیچ چیزی از فست فودهای تاپ تهران کم نداشت...کته­پزی سلیمی!

%%%

 

لاهیجان شهر دختران فروشنده است...

 

 

 

و دیگران...

 

 

 

پس­نوشت:این نوشته­های ناتمام امانم را بریده­اند...خداااا، چرا همیشه نصف حرف­هام ناگفته می­مانند؟!!...این نوشته­های ناتمام...

 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۸۸ ، ۰۵:۵۰
پیمان ..

آن روز(۱۳ اسفند) وقتی وارد تالار شد همه­مان فریاد برآوردیم: "درود بر میرحسین." او میان عکاس­ها و بادیگاردهاش گم بود و پنهان. لحظه­ای از میان آن­ها سربرآورد و به بالا به ما که خروشان درودش می­فرستادیم نگاه کرد. نگاه­ش هم خوشحال بود و هم نگران و البته آن روز برای ما سوال­برانگیز که آیا می­آید.

 فریادهای "درود بر میرحسین" ما مثل مجسمه­ی ژانوس که خودش بعدن توی سخنرانی­اش گفت دو وجهی بود. فریادهامان هم فغان بود و هم امید.

برای لحظه­ای خودم را جای صاحب آن نگاه نگران گذاشتم. این همه جوان که هرکدام­شان نماد و نماینده­ای از هر کجای ایران­اند به فغان آمده باشند و امیدشان دست­آویزشان فقط به تو باشد و... لرزم گرفت. به خودم گفتم، هنوز هم می­گویم: چه­قدر سخت است میرحسین بودن...چه­قدر سخت است افسانه­ی 1360 بودن...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۸۸ ، ۱۳:۲۵
پیمان ..

بی­اعتنا بودیم. به دسته­ی پسرهایی که ایستاده بودند آن­جا، دسته­ی دخترانی که داشتند رد می­شدند، زن و مردی که دست در دست هم زیر دالان سبز درختان گام برمی­داشتند، به همه­ی این­ها بی­اعتنا بودیم. انگار که از پس همه­ی صداها و هیاهوی آدم­ها و طبیعت­ سکوت را حس می­کردیم. یک سکوت ممتد. قدم­زنان رفتیم پشت ساختمان. آن­جا که درختان سبز سکوت را درک­شدنی­تر می­کردند. و روی دو تا صندلی دسته­دار امتحانات نشستیم و او حرف زد من حرف زدم و دیدیم که هردومان رفتنی هستیم. هردومان باز هم فرار خواهیم کرد، فقط این بار، صندلی­هایی که روی­شان نشسته بودیم موازی و کنار هم نبودند...او بزرگ بود و بزرگی­اش من را راسخ می­کرد...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۸۸ ، ۱۹:۳۰
پیمان ..

چند خط آخر را خواندم:" از دور یدک کشی سوت کشید، آژیرش از پل گذشت، طاق به طاق، از بند و از پل دیگر هم گذشت و دور شد، دور دور... همه­ی قایق­های روی رود را صدا می­زد، همه را، تمام شهر را، آسمان و زمین و ما را، همه را با خودش می­برد، رود سن را هم همین طور، همه را می­برد تا دیگر هیچ کس حرف­شان را هم نزند." و بعد کتاب را بستم. جلد کثیف و چسب­کاری­شده­اش را بوسیدم و مات و مبهوت ماندم...

هنوز هم نمی­دانم دقیقن چه بگویم. "سفر به انتهای شب" شاه­کار بود. تمام پانصدوسی­وچهار صفحه­اش را خط به خط خواندم و خیلی جاهاش نفسم بند آمد. کتابی بود که به سال­های عمرم اضافه کرد. پیرترم کرد. اما این پیرشدن اصلن پوچ و بیهوده نبود.

من آدم خودخواهی هستم. اگر از کتابی خیلی خوشم بیاید دوست ندارم هر کس و ناکسی آن را بخواند. یک جور غیرت نسبت به آن پیدا می­کنم.

اگر از کتابی خوشم بیاید هرگز آن را به هرکسی پیشنهاد نمی­کنم. مثلن نمی­گویم فلان کتاب خوب است بخوانش، و طرف بعد از مدتی بیاید به من بگوید آره کتاب خوبی بود یا اصلن سراغ کتاب نرود و پیشنهاد به این ماه­ی من را وقعی ننهد... "کتاب خوبی بود" از زبان آن طرف، با یک لحن معمولی، برای کتابی که من خیلی خوشم آمده یک جور فحش است، برای من یک جور متلک است.

 دوست هم ندارم با زیاد حرف زدن راجع به آن کتاب معمولی­اش کنم...

 و "سفربه­انتهای­شب" از آن کتاب­هاست که عمرن اگر به هر کسی پیشنهاد کنم. همان طور که "دلقک به دلقک نمی­خندد" را به هر کسی پیشنهاد نمی­کنم. و اصلن هم  دوست ندارم درمورد آن زیاد صحبت کنم.

"عقاید یک دلقک" کتاب خواندنی­ای است. به شدت جذاب و تاثیرگذار. اما خواندن "عقاید یک دلقک" من را خیلی دمغ کرد. یعنی یک جور منفعلم کرد. سر هیچ و پوچ من را به پوچی رساند. یک جور بی­اعتمادبه­نفسی هم القا می­کرد. اما به نظر من "عقایدیک دلقک" انگشت کوچکه­ی"سفربه­انتهای­شب" هم نمی­شود. "سقوط"ی را که "هاینریش بل" به آن پرداخته، سلین هم پرداخته. اما بل آن را پایدار نشان داده درحالی­که سلین فقط در صفحاتی از رمان­ش به آن پرداخته، به همان درخشانی اثر بل و از آن رد شده گذشته رفته. "سفر به انتهای شب" را که می­خواندم دل و جرئت پیدا می­کردم. دل و جرئتی را که این کتاب به من می­داد فقط در نوجوانی قصه­های دانیال دلفام می­توانست به من بدهد. و نفرتی که توی سطرسطر این کتاب خوابیده بود فوق  العاده بود...

تابستان پارسال "مرگ قسطی" سلین را خوانده­بودم. "مرگ قسطی" چنگی به دلم نزد. دویست صفحه­ی آخرش را یادم است به زور خواندم. حوصله­ام از دست­ش سر رفت. البته شاید به ترجمه هم ربط دارد. ترجمه­ی "فرهاد غبرایی" از سفربه انتهای شب صفحه به صفحه که جلوتر می­رفتم دلچسب­تر می­شد. ولی ترجمه­ی مهدی سحابی...

یک چیزی که می­خواهم بگویم در مورد شغل اصلی سلین است. او یک پزشک بود. تا آخر عمرش هم حرفه­ی اولش پزشکی بود. می­خواهم بگوید آدم باسوادی بود. آدمی بود که از علم و دانش بهره داشت، حالی­ش می­شد. بعد می­خواهم بگویم که از آن دست نویسنده­ها و هنرمندهای ایرانی که می­گویند ما ریاضی­ و علوم نمی­فهمیدیم و نمی­فهمیم و عوضش از ادبیات و هنر خیلی چیز سردرمی­آریم و به کودن­بودن­شان در ریاضیات و علوم و دانش­های فنی افتخار می­کنند متنفرم. آخر کودن بودن افتخار دارد؟ آن­قدر به این کودن­بودن­شان افتخار می­کنند و آن را تبلیغ کرده­اند که همه فکر می­کنند مثلن ریاضیات و ادبیات دو قطب مخالف هم­­اند...کلن نویسنده­ای که تنها دانشش ادبیات باشد به نظر من نویسنده نیست. حالا بعضی­هاشان که دیگر شاه­کارند؛با یک هیجانی از عدم قطعیت و نسبی­گرایی در ادبیات مدرن حرف می­زنند که بیا و ببین. درحالی­که اصلن نمی­دانند مثلن عدم قطعیت از کجا وارد تئوری­های ادبیات شده... تو روح­تان، ای کودن­ها!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۸۸ ، ۲۰:۲۸
پیمان ..