سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۸۰ مطلب با موضوع «مکان ها» ثبت شده است

چند روز  پیش یاد صادق افتادم. همکلاسی اول دبستانم. من از پیش‌دبستانی آمده بودم و او برای بار سوم بود که سر کلاس اول می‌نشست. دو سال بود که رفوزه می‌شد. 
مدرسه‌ای که می‌رفتم دو شیفته بود. توی هر کلاس ۴۵ تا ۵۰ نفر می‌نشاندند. هر شیفت مدرسه ۱۰۰۰ نفر دانش‌آموز داشت. شیفت عصر برای ابتدایی‌ها بود. کلاس‌ پنجمی‌های مدرسه قدبلند بودند. خیلی‌هایشان سبیل هم داشتند. من آن سال‌ها از بچه‌بازی و تجاوز و این‌ها هیچ نمی‌دانستم. الان که نگاه می‌کنم آن پسرهای ۱۶-۱۷ساله‌ی چند سال رفوزه‌ی پنجم دبستان در کنار بچه‌های ۷-۸ساله‌ی ریقو و تر و تازه چه‌قدر خطرناک بوده. اتفاقی پیش نیامد برایمان. فقط کتک زیاد می‌خوردم. از همکلاسی‌ها هم کتک می‌خوردم. 
زور نداشتم. خیلی از بچه‌ها از خاک‌سفید می‌آمدند. بچه‌هایی بودند که از دو سالگی تو کوچه و خیابان ولو بودند و جر و منجر را بیش از هر چیزی بلد بودند. زبان محبت‌شان هم کتک بود. من سال قبلش پیش‌دبستانی رفته بودم. آن موقع‌ها اجباری نبود. مادرم من را برده بود مدرسه‌ی دخترانه‌ی محل و توی پیش‌دبستانی آن‌جا ثبت‌نام کرده بود. پیش‌دبستانی مختلط بودیم. من و مونا و نگار همیشه توی یک گروه می‌نشستیم و نقاشی می‌کشیدیم. نقاشی‌های خوبی می‌کشیدم. اما از آن جو نرم و هنرمندانه‌ی پیش‌دبستانی یکهو پرتاب شده بودم به جو خشن آن مدرسه.
صادق کوچولو و لاغر بود. چشم‌هایش زاغ بود و با همه‌ی کوتوله‌گی‌اش پشت لبش کرک درآمده بود. خیلی فرز بود و همیشه گرسنه. ما دو تا زنگ تفریح داشتیم. مادرم برای هر زنگ تفریح یک خوراکی می‌داد که بخورم. دو تا تی‌تاپ، دو تا ساندویچ نان و پنیر و... بعد از مدتی یک قرارداد نانوشته بین من و صادق امضا شد. 
من کتک می‌خوردم. زورم به بقیه‌ نمی‌رسید. هر بار یا پیشانی‌ام باد می‌کرد یا زیر چشمم بادمجان سبز می‌شد. فحش بلد نبودم. توی مدرسه یاد گرفته بودم و نمی‌دانستم معنی فحش‌ها چی است. از یکی یاد می‌گرفتم. موقعی که کس دیگری اذیتم می‌کرد آن فحشه را می‌دادم و یکهو می‌دیدم که دارم مثل چی کتک می‌خورم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم از دو تا خوراکی زنگ تفریح‌هایم یکی را بدهم به صادق. عوضش صادق هم اگر کسی می‌خواست من را بزند ترتیبش را می‌داد. چست و چالاک بود و خیلی سریع طرف را کتک باران می‌کرد. با آن که قدش کوتاه بود تخصص عجیبی در زیر یک خم گرفتن و بعد هم پشت پا زدن داشت. تا کسی حمله می‌کرد سمتش یک لنگش را می‌گرفت و برای لنگ دیگر هم پشت پا می‌زد و طرف را ولو می‌کرد روی زمین و بعد هم امان نمی‌داد. می‌نشست روی تخت سینه‌اش و سیلی پشت سیلی. دیگر روزی دو تا خوراکی نمی‌خوردم. روزی یک خوراکی می‌خوردم. ولی عوضش توی آن مدرسه امنیت خودم را تضمین کرده بودم... 
همه چیز خوب پیش رفت تا این که یک روز یکهو دیدیم دو تا ماشین پلیس آمد توی مدرسه. خوب یادم است. سر کلاس بودیم و خانم صفاتی داشت درس می‌داد. حروف الفبا را تمام کرده بودیم و متن می‌خواندیم که ناظم در کلاس را زد و گفت که صادق بیاید بیرون. پلیسی هم کنارش ایستاده بود. ما برگشتیم صادق را نگاه کردیم. کلاس‌مان به حیاط پنجره‌ای داشت. پشت پنجره هم یک پلیس ایستاده بود. ناظم گفت با کیفش بیاید بیرون. پلیس و ناظم توی کلاس آمده بودند. پلیس دست صادق را گرفت و بعد از آن روز دیگر صادق مدرسه نیامد... 
روز بعدش بچه‌ها گفتند صادق را دستگیر کردند. انتظامات‌های توی راهروها می‌گفتند توی کیف صادق یک کیسه تریاک بوده. پلیس کیفش را وارسی کرده و او را دستگیر کرده. می‌گفتند باباش پخش‌کننده بوده و از او استفاده می‌کرده...
صادق بچه‌ی خاکسفید بود. پسر خوبی بود. یک قرارداد خیلی خوب با هم داشتیم. هیچ وقت زیر قرارداد نزد و هیچ وقت نگذاشت که کتک‌خور بقیه باشم. ما دوست‌های خوبی برای هم بودیم. ولی الان که نگاه می‌کنم شاید اگر دوستی‌مان تا به امروز ادامه پیدا می‌کرد من موجود دیگری بودم...
سال بعدش کمی پیشرفت کردم. سال بعدش دیگر همه نمی‌توانستند من را بزنند. من هم دست بزن پیدا کرده بودم و یک جور تعادل برای خودم ایجاد کرده بودم. از نصف بچه‌ها کتک می‌خوردم و نصف دیگر را هم می‌زدم. به خاطر همین دیگر همه برای زور گفتن سراغم نمی‌آمدند.
نکته این‌جا بود که من توی آن مدرسه با آن جو داشتم توی یک چیز خوب پیشرفت می‌کردم: گرگ شدن. 
درسم خوب بود. همیشه شاگرد اول کلاس می‌شدم. اما فراتر از درس هیچ چیزی یاد نمی‌گرفتم...
و توی همچه جوی بود که با کانون پرورش فکری آشنا شدم. کلاس پنجم دبستان بودیم که ما را بردند کانون. داستان کانونی شدنم را قبلا این‌جا نوشته‌ام و با یقین می‌گویم که اگر کانون پرورش فکری نبود احتمالا من موجود مزخرفی می‌شدم. چه موجودی می‌شدم یک داستان دیگر است که باید جای دیگری تعریفش کنم. کانون پرورش فکری دریچه‌های دیگری از زندگی را بهم نشان داد. بهم یاد داد که در زندگی لذت‌های بزرگ دیگری هم هست... کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مسیر زندگی من را تغییر داد.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا بگویم که چه‌‌قدر دیدن فیلم مستند کانون پرورش فکری را دوست داشتم. یک مستند ۶۵ دقیقه‌ای در مورد کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان از بدو تاسیس در سال ۱۳۴۳ تا سال ۱۳۷۰.
مستند خوش‌ساختی بود. خاطره خدایی با آدم‌های کانونی در رشته‌های مختلف مصاحبه کرده بود و تأثیرات مختلف کانون را از دریچه‌ی آن‌ها روایت کرده بود. 
فاطمه معتمدآریا با حسرت از مرکز ۱۳ در پارک نیاوران می‌گفت. تعریف می‌کرد که وقتی هر بار از آن‌جا رد می‌شود و می‌بیند که آن کتابخانه دیگر نیست غم عالم به دلم می‌ریزد. و من کاملا او را می‌فهمیدم. من هم هر بار به مرکز ۲۸ فکر می‌کنم و می‌بینم که دیگر نیست غم عالم به دلم می‌ریزد.
فرح پهلوی سازمانی را پایه‌ریزی کرد که روند زندگی چند نسل از جامعه را تغییر داد. تغییر واژه‌ی کمی است. فرح پهلوی سازمانی را پایه‌ریزی کرد که کیفیت زندگی چند نسل از آدم‌های این جامعه را چند پله بالا برد. 
مصاحبه‌های کارگردان مستند با لیلی امیرارجمند که جزء مدیران موسس کانون بود عالی بودند. این که او آدم ایدئولوژیکی نبود. اگر استعداد می‌دید حمایت می‌کرد. اگر کسی قصه‌ی قشنگی می‌نوشت تمام سعی‌اش را می‌کرد تا آن را به بهترین شکل ممکن منتشر و پخش کند و به دست بچه‌های ایران برساند. صمد بهرنگی شاید در دم و دستگاه اطلاعاتی آن زمان خوش‌نام نبود، اما لیلی امیرارجمند به خود کار نگاه می‌کرد. تعریف می‌کرد که برای فستیوال‌ها سازمان اطلاعات مانع از حضور بعضی‌ها می‌شد و او با استفاده از ارتباطاتش جلوی سازمان اطلاعات هم می‌ایستاد. تعریف می‌کرد که بهش انگ زده‌اند که لانه‌زنبور درست کرده... اما او هیچ کسی را حذف نکرد و بر اساس عقاید کسی را کنار نگذاشت.
کیمیایی و تقوایی از تأثیرات بخش سینمایی کانون بر سینمای ایران گفتند. از این که روند ساخت فیلم‌فارسی را تغییر داد. از این که کانون پرورش فکری یک دانشگاه بود. دانشگاهی که در آن کارگردان‌های ایرانی در تماس با بهترین‌های اروپا و آسیا قرار می‌گرفتند. 
داستان تأسیس کتابخانه‌های کانون و کتابخانه‌های سیار (لندروورهایی که عقب‌شان کتابخانه شده بود) پرشکوه بود.
عباس کیارستمی هم گل سرسبد فیلم بود. صدای او با تصاویر جاده‌های پر پیچ و خمی که در حال رانندگی درشان بود، کانون پرورش فکری را ستایش‌برانگیزتر کرده بود. 
حسین علیزاده مربی کانون پرورش فکری بود. به بچه‌ها موسیقی درس می‌داد، قبل از انقلاب البته. حمید جبلی بچه‌ی مرکز ۹ بود. یک جای فیلم یکی از بچه‌های قدیمی کانون تعریف می‌کند که کانون آن زمان‌ها به بچه‌ها آموزش فیلم‌سازی می‌داد. ۵۰۰ نفر را از سراسر ایران جمع می‌کرد. ۵۰۰ تا بچه‌ی قد و نیم‌قد. به‌شان دوربین ۸ میلی‌متری می‌داد و می‌گفت که فیلم بسازید و تعریف می‌کرد که افق دیدشان این بود که از این ۵۰۰ نفر حداکثر ۲ نفر در آینده فیلم‌ساز می‌شوند و ۴۹۸ نفر دیگر تماشاچی آگاه و فهیم و باشعور آن ۲ فیلم‌ساز...
یک ربع آخر فیلم در ستایش شخصیت آقای علیرضا زرین بود. مردی که در طوفان انقلاب، کشتی کانون پرورش فکری را به دست گرفت و نگذاشت که موج‌های سهمناک انقلاب آن را ویرانه کنند. مردی که تمام سعیش را کرده تا بدنه‌ و سازمان کانون پرورش فکری دچار کمترین تغییری بشود. یک آدم مذهبی که ایدئولوژیک نبود. مردی که اسمش توی فیلم‌های بهرام بیضایی و عباس کیارستمی و.... به عنوان تهیه‌کننده ذکر می‌شد و آخرسر البته سر فیلم مشق شب عباس کیارستمی نسخه‌ی او را هم پیچیدند. یک آدم به معنای واقعی کلمه مسلمان که همه‌ی کانونی‌های قدیمی او را ستودند و وقتی از کار برکنار شد یک جمله‌ی طلایی گفت. برگشت گفت خدا را شکر می‌کنم که اگر در این دنیا یا در آن دنیا، با بنیانگذاران کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان روبه‌رو شوم از آن‌ها شرمنده نخواهم بود. چون شاید به کانون چیزی اضافه نکرده باشم اما از آن کم هم نکردم...
دوست داشتم مستند ادامه پیدا می‌کرد و به دهه‌ی ۸۰ و ۹۰ هم می‌رسید. دوست می‌داشتم به سال‌ها عضویت من در کانون پرورش فکری هم می‌رسید... اما فیلم در پایان سال ۱۳۷۰ به پایان رسید...
 

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۹ ، ۱۸:۳۳
پیمان ..

سازمان پزشکی قانونی کشور آمار کشته‌ها و مصدومین تصادفات رانندگی از سال ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۸ را توی سایتش به صورت فایل پی‌دی‌اف گذاشته است.پی دی اف آمار گذاشتن سازمان‌های دولتی توی ایران را درک نمی‌کنم. آمارهای منتشرشده از تصادفات هم آمارهای جزئی‌نگری نیستند. بعضی آمارهای دهه‌ی ۸۰ به تفکیک درون‌شهری و برون‌شهری و جاده‌های روستایی و شهری هم منتشر شده‌اند. اما آمارهای دهه‌ی ۹۰ فقط بر اساس جنسیت و استان منتشر شده‌اند و خیلی آمار خاصی نیستند که برای به دردسر افتادن افراد فضول آن‌ها را پی دی اف منتشر می‌کنند.
عامل تصادف چه بوده؟ راننده؟ جاده؟ خودرو؟ ویژگی‌های کشته‌شده‌ها چه بوده؟ هرم سنی‌شان چگونه بوده؟ محل مرگ‌شان کجا بوده؟ در صحنه‌ی تصادف؟ حین حمل به بیمارستان؟ در بیمارستان؟ ماه مرگ چه بوده؟ کشته‌شده راننده‌ی مقصر بوده یا راننده‌ی غیرمقصر یا عابرپیاده یا سرنشین؟ مجروحین قطع نخاعی و مرگ مغزی چند نفر بوده‌اند؟ مدل خودروهای کشته‌شدگان چه بوده؟ چه نوع جاده‌هایی کشته‌های بیشتری داده‌اند؟ و جزئیات بسیاری که می‌توانند توصیفگر وضعیت تصادفات رانندگی در ایران باشند، در این آمارها وجود ندارد.
اما همین آمارهای پی دی اف هم بعضی حقایق را بیان می‌کنند. 
طی یک کار طاقت‌فرسا آمارهای چند ساله را از پی‌دی‌اف وارد اکسل کردم. این اکسل را اگر کسی خواست در اختیارش هم می‌گذارم.
اکثر کشته‌ها و مجروحین تصادفات رانندگی در ایران مردها هستند. طی چند سال اخیر معمولا حدود ۷۸ درصد کشته‌های تصادفات مرد بوده‌اند و ۲۲ درصد زن‌ها، با حدود یکی دو درصد بالاپایین در این نسبت. نسبت به کشته‌ها در بین مجروحین زن‌ها سهم‌شان بیشتر است. معمولا حدود ۷۱درصد مجروحین تصادفات مردها هستند و زن‌ها ۲۸ تا ۲۹ درصد مجروحین را تشکیل می‌دهند.

از سال ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۵ تعداد کل کشته‌های تصادف رانندگی در ایران روندی کاهشی داشت. در سال ۱۳۸۴ حدود ۲۸هزار نفر در ایران به خاطر تصادف مرده بودند. این تعداد در سال ۱۳۹۵ به حدود ۱۶هزار نفر رسید. اما از سال ۱۳۹۵ به این طرف دوباره تعداد کشته‌های جاده‌ای در ایران رو به افزایش گذاشته. طوری که در سال ۱۳۹۷ حدود ۱۷هزار نفر در ایران بر اثر تصادف مردند. چرایی این افزایش را واقعا نمی‌دانم و فرضیه‌های زیادی را می‌شود مطرح کرد.

اما تعداد مجروحین تصادفات رانندگی در ایران هیچ گاه روندی کاهشی نداشته و با تقریب می‌شود گفت همواره سیر صعودی داشته. تعداد مجروحین تصادفات رانندگی در ایران نجومی است. در سال ۱۳۹۷ تعداد مجروحین تصادفات رانندگی در ایران به عدد ۳۰۷هزار نفر در یک سال رسید. ۳۰۷ هزار نفر برابر با درصد معناداری از جمعیت خیلی از کشورها می‌شود. درد داستان این‌جاست که این افراد آثار تصادف را تا آخر عمر به دوش می‌کشند. اگر بخواهیم کمی اغراق کنیم، از سال ۱۳۸۴ تا سال ۱۳۹۷ به صورت تجمعی ۴میلیون و ۵۰۰هزار نفر مجروح تصادفات رانندگی شدند. کمی مغالطه است. ممکن است برخی افراد چند بار مجروح شده باشند. اما عدد متوسط سالانه‌ ۳۰۰هزار نفر مجروح تصادفات رانندگی عدد خیلی وحشتناکی است.

در مورد جنسیت مجروحین،‌ نکته‌ی عجیب سیر صعودی زن‌هاست. تعداد زن‌ها سال‌ به سال در بین مجروحین رانندگی دارد افزایش پیدا می‌کند. نمودار مردها افت و خیز دارد. اما زن‌ها صعودی دارند زیاد می‌شوند. دلیلش هر چه باشد، نگران‌کننده است. 

   

در مورد کشته‌های رانندگی نمودار مردها و زن‌ها شبیه هم هست. 
آمارهای سال ۱۳۸۴ تا ۱۳۸۹ سازمان پزشکی قانونی به تفکیک ماه‌های سال بود. عددهای آن چند سال را که کنار هم گذاشتم دیدم روند کشته‌های تصادفات رانندگی طی آن چند سال یکسان بوده و با احتمال زیادی می‌گویم روند سال‌های بعدی هم همین بوده: از ماه اردیبهشت تا شهریور تعداد کشته‌ها زیاد و زیادتر می‌شوند. شهریور ماه کشتار ایرانی‌ها به دست خودشان است. طی آن سال‌ها در هر روز از ماه شهریور ۸۵ نفر کشته می‌شدند. این رقم در این سال‌ها هم همین حدود است. روزی ۸۰ نفر کشته‌ی تصادفات رانندگی... دی و بهمن کم‌کشته‌ترین ماه‌های سال هستند: به طور متوسط روزی ۴۸ نفر!

آمارهای ده ماهه‌ی سال ۱۳۹۸ هم به تفکیک استان منتشر شده‌اند. در نگاه اول استان تهران بیشترین کشته را دارد. اما به نظرم این نگاه غلط بود. با استفاده از داده‌های سایت داده‌های ایرانیان تعداد کشته‌ها و مجروحین هر استان را تقسیم بر جمعیت هر استان کردم تا سرانه‌ی کشته و مجروح تصادفات رانندگی را در بیاورم. 

نتیجه عجیب شد. همان طور که حدس می‌زدم استان تهران نسبت به جمعیتش کمترین سرانه‌ی کشته‌ی رانندگی را داشت. در عوض استان‌های ترانزیتی به مقصد یا مبدأ تهران مثل سمنان و مرکزی که سر راه مقصدهای گوناگون شرق و غرب هستند بیشترین تصادفات مرگ‌آسا را داشتند. به ازای هر ۱۰هزار نفر در این استان‌ها ۳.۵ کشته داشتند. خراسان جنوبی و جاده‌های کویری‌اش خوراک مرگ و میرند و بعد هم استان‌های درگیر با پدیده‌ی قاچاق و شوتی: سیستان و بلوچستان، کرمان و بوشهر. 

در مورد مجروحین تصادفات رانندگی باز هم استان‌های ترانزیتی به مقصد و مبدأ تهران که سر راه مقصدهای شرق و غرب‌ و جنوب‌اند (سمنان، قم، لرستان و زنجان) بیشترین سرانه‌ی مجروح را داشتند. در استان سمنان به ازای هر ۱۰۰۰نفر ۷ نفر مجروح تصادفات رانندگی بودند. تهران باز هم سرانه‌ی مجروحین تصادفات رانندگی‌اش بین استان‌های ایران کم بود. عجیب این‌جا بود: بعضی استان‌هایی که بیشترین سرانه کشته را داشتند، سرانه مجروحین‌شان کم‌ترین بود. در استان‌هایی چون سیستان و بلوچستان و بوشهر معمولا اگر کسی تصادف کند می‌میرد و از هستی ساقط می‌شود. مجروح و مصدوم شدن کمتر پیش می‌آید!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۳ اسفند ۹۸ ، ۲۱:۵۸
پیمان ..

۱- اتوبان نطنز به اصفهان یکی از معدود جاده‌های استاندارد ایران است. البته خطر خواب‌آلودگی را به همراه دارد. اما جایی است که در آن می‌شود حداکثر سرعت قابل دسترس ماشین را امتحان کرد. هر چند کیلومتر هم کنار اتوبان یک پارکینگ دارد. راهداری اصفهان یک ابتکار خوب هم زده. توی هر کدام از پارکینگ‌های کنار اتوبان دو سه تا آلاچیق و میز نشستن سیمانی هم کار گذاشته.
۹ صبح یک روز زمستان در چند کیلومتری عوارضی اصفهان ایستاده بودیم به صبحانه خوردن. توی شهر اصفهان نمی‌خواستیم برویم و آلاچیق‌های زیر آفتاب زمستانی مناسب صبحانه‌ی سرپایی بودند. پارکینگی که ایستاده بودیم تک‌الاچیقه بود. داشتیم صبحانه می‌خوردیم که یکهو یک ماشین گران‌قیمت چینی جلوی‌مان ترمز زد. پلاکش مال اصفهان بود. گفتم الان یعنی تو استان خودشان می‌خواهد از ما آدرس بپرسد؟ راننده‌اش پیاده شد و آمد سمت ما که ببخشید آقا شما آب دارید یخده به ما بدهید؟ گفتیم باشد. رفت صندوق عقب ماشینش را بالا زد و شیشه‌ی قلیانی را در آورد. بعد چمدانی را درآورد و کوله‌ای و از پشت آن‌ها یک پیک‌نیک درآورد. بعد گشت و یک کیسه زغال هم پیدا کرد. دوباره آمد سراغ ما که فندک هم دارید؟ فندک هم بهش دادیم و او مشغول گیراندن زغال با انبر روی پیک‌نیک شد. 
تا عوارضی اصفهان ۵دقیقه بیشتر راه نبود. از آن طرف هم تا اصفهان نهایت نیم ساعت. ماشینش هم برو بود. پلاکش ایران۱۳ بود. ولی انگار طاقت نیاورده بود که نیم ساعت سه ربع را تا خانه‌اش براند و آن‌جا قلیان را به راه کند. ما جلدی صبحانه‌مان را خوردیم و وسایل را جمع کردیم. هوا سرد بود. ولی او هنوز مشغول گیراندن زغال بود. تا بیاید زغال را بگیراند و چند تا پک اساسی بزند که قلیانه چاق شود ما به مبارکه رسیده بودیم فکر کنم!
حقیقتا او یک قلیان‌پرست بود و راستش او اصلا مورد عجیب و خاصی نبود. ایرانی‌ها ملت قلیان‌پرستی هستند.
۲- وقتی که روسیه به ناحیه‌ی قفقاز ایران حمله کرده بود بسیاری از علما و مجتهدین ایران حکم جهاد داده بودند. حمله‌ی کفر به سرزمین اسلام بود. ایرانیان وظیفه‌شان بود که برای دفاع از سرزمین اسلام بشتابند. اما در همین جهاد هم قلیان جزء جداناشدنی بود:

«روزی که عباس‌میرزای قاجار به جنگ سپاهیان روس می‌رفت تا قفقاز و گرجستان را حفظ کند، سربازانی همراه داشت که «کوتزبو» وقتی برای تغییر وضع آنان استخدام شد، ناچار «قدغن کرد تا عده‌ای را معطل نکنند که برای صاحب منصبان قلیان چاق کنند! نه تنها این عمل برای حیات و سرمایه‌ی اشخاص مضر بود، بلکه اغلب به واسطه‌ی آتش دائمی که باید حاضر داشته باشند موجب حریق اردو می‌شد.» (سیاست و اقتصاد عصر صفوی- ص۶۸۷)

۳- قلیان‌پرستی ایرانیان تاریخی‌تر از این حرف‌هاست. تریاک و قلیان جزء جدانشدنی زندگی ایرانیانی بود که دست‌شان به دهان‌شان می‌رسید. شاه‌عباس اول یکی از معدود کسانی بود که به جنگ قلیان رفت:

«از اقدامات مهم و اساسی شاه‌عباس تصفیه‌ی کارمندان تریاکی و منع استعمال تریاک در سال ۱۰۰۵ هجری (۱۵۹۶میلادی) بود. ولی البته این کار به طور کلی ترک نشد. حدود بیست سال بعد، یعنی در سال ۱۰۲۸ هجری (۱۶۱۸ میلادی) نیز کشیدن توتون و تنباکو را منع کرد و حتی به دستور او بینی و لب کسی را که تنباکو می‌کشید، می‌بریدند. روش او در تنبیه اطرافیان برای منع استعمال این مواد واقعا درخور توجه است.
به قول شاردن، اطرافیان هنوز در اجرای تصمیم مردد بودند، شاه‌عباس تعبیه‌ای چید و بزرگان متملقین را خوب تنبیه کرد، بدین طریق که:
به دستور شاه‌عباس در مجلس او قلیان‌ها را به جای تنباکو با پشکل خشک و نرم پر ساختند و آتش بر روی آن نهادند و تعارف مهمان‌ها کردند. شاه‌عباس گاه و بی‌گاه از حضرات رجال سوال می‌فرمود:
- این تنباکو چگونه است؟ وزیر همدان آن‌را برای مصرف من هدیه فرستاده.
هر یک از اعیان و اشراف در پاسخ اظهار می‌داشتند: «قربان، این تنباکو فوق‌العاده عالی است، بهتر از آن در جهان پیدا نمی‌شود.»
شاه از قورچی‌باشی سردار سپاهیان قدیمی پرسید: جناب‌عالی بفرمایید چگونه است؟
- قربان به سر مبارک‌تان قسم که چون برگ گل است.
شاه با خشم گفت: داروی منفور لعنتی که با تپاله‌ی اسب فرق ندارد.» (سیاست و اقتصاد عصر صفوی- ص۲۱۸)

۴- مسلم است که شاه‌عباس نتوانست میل به پرستش قلیان را از ایرانیان بگیرد. درخشان‌ترین مبارزه‌ی ایرانیان با قلیان در زمان ناصرالدین‌شاه قاجار به وقوع پیوست. مبارزه‌ای که موسوم شد به نهضت تنباکو و در حقیقت آن هم مبارزه با قلیان نبود،‌ مبارزه با زیر یوغ بیگانه رفتن بود. 
همیشه این بحث وجود دارد که ایران هیچ گاه زیر یوغ بیگانه نرفت، اما این زیر یوغ بیگانه نرفتن واقعا در طولانی‌مدت برای ایران فایده داشت؟ 
هند مستعمره‌ی انگلستان شد. با تمام بدی‌هایی که داشت، این استعمار برای هند یک ساختار ایجاد کرد و آن‌ها بعد از آن توانستند با همان ساختار روی پای خودشان بایستند. کشور همسایه‌مان پاکستان هم مثالی است از خوشبختی‌های روزگاری مستعمره بودن. 
مثال واضح تر زیر یوغ بیگانه نرفتن کشور افغانستان است. در طول تاریخ هیچ کشوری نتوانسته به افغانستان حمله کند و پیروز شود. انگلیسی‌های تا بن دندان مسلح حمله کردند و به خاک سیاه نشستند. شوروی حمله کرد و به خاک سیاه نشست. آمریکا هم حمله کرد و بعد از ۱۸ سال عملا شکست را پذیرفت و آن قدر خار و ذلیل شد که سرکرده‌ی طالبان رئیس‌جمهورشان را داخل آدم حساب نکرد که باهاش تلفنی صحبت کند. اما امروزه کشور افغانستان با کدام متر و معیاری می‌تواند قابل ستایش باشد؟
در زمان ناصرالدین‌شاه امتیاز تجارت توتون و تنباکو به صورت انحصاری به تالبوت انگلیسی واگذار شده بود. میرزای شیرازی مرجع تقلید آن روزهای ایران، استعمال توتون و تنباکو را در ایران حرام اعلام کرد و ایرانیان به مدت ۲ ماه از قلیان کشیدن صرف نظر کردند. این شاید در تاریخ ایران نقطه‌ی درخشانی باشد که ایرانیان توانستند به مدت ۲ ماه از قل‌قل و دود توی بدن‌شان کردن دست بردارند. بعد از دو ماه که قرارداد لغو شد دوباره قلیان کشیدن حلال شد...
نمی‌دانم اگر انحصار توتون و تنباکو دست انگلیسی‌ها می‌ماند چه می‌شد. اگر این اتفاق می‌افتاد از آن بزنگاه‌های تاریخی می‌شد که عاصم‌اوغلو توی کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟» توصیف کرده بود. شاید این انحصار باعث رشته‌ای از اتفاقات در کوتاه‌مدت دردناک اما در بلندمدت فوق‌العاده خوب می‌شد: انگلیسی‌ها توتون و تنباکو را گران می‌کردند. ایرانی‌ها برای مصرفش دچار مشکل می‌شدند. در نتیجه مصرف توتون و تنباکو را کم می‌کردند. شاید تمام حم و غم‌شان را فقط برای تولید توتون و تنباکو می‌گذاشتند و صادراتش به خارج از ایران را افزایش می‌دادند. خودشان نمی‌کشیدند و صادر می‌کردند. شاید بعد از مدتی عادت قلیان از سرشان می‌افتاد و به کل بی‌خیالش می‌شدند. شاید هم نه، باز هم نمی‌توانستند از قلیان دست بکشند. اعتیادشان به قلیان باعث می‌شد که دیوانه شوند. باعث می‌شد که شورش کنند و خودشان توتون و تنباکو را ملی کنند (یک چیزی مثل ملی کردن صنعت نفت را در زمینه‌ی تنباکو به راه می‌انداختند). شاید... نمی‌دانم. فقط می‌دانم که یک بزنگاه تاریخی می‌شد که ممکن بود باعث پیشرفت در جهت ترک قلیان باشد یا پسرفت بیشتر در جهت قلیان‌پرستی بیشتر.
باری... ما هنوز ملت قلیان‌پرستی هستیم... 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۸ ، ۰۸:۳۹
پیمان ..

دوران حکومت صفویه یکی از درخشان‌ترین دوره‌های حکمرانی در تاریخ ۵۰۰سال اخیر ایران بوده‌است. در بین شاهان صفوی هم شاه‌عباس اول گل سرسبدشان بوده. عباس‌میرزایی که در ۱۷سالگی از هرات به قزوین برده شد و به جای پدرش شاه ایران شد (در سال ۱۵۸۶ میلادی) در طول چند دهه پادشاهی‌اش، ایران را از این رو به آن رو کرد. نبوغ حکمرانی او باعث شد تا ایرانیان در دوره‌ی او یکی از درخشان‌ترین دوره‌های تاریخ خود را سپری کنند.
این‌که شاه‌عباس اول چه کارهایی کرد و چه مانیفست‌هایی داشت همه به تشریح در کتاب «سیاست و اقتصاد عصر صفوی» آمده است. باستانی پاریزی در فصل ششم کتاب از شاردن روایت می‌کند که گفته است: 

«شاه عباس بزرگ به تجارت سخت اشتیاق داشت و معتقد بود که بازرگانی یگانه‌ راه ثروتمندی و آبادی کشور است.» بعد هم اضافه می‌کند که: «در واقع شاه عباس متوجه شد که علاوه بر درآمد کشاورزی و معادن و استفاده از منابع طبیعی، یک عامل بزرگ اقتصادی دیگر که ارز خارجی را به کشور خواهد رساند وجود دارد و آن تجارت است، زیر آن‌روزها منابع مهمی مثل منابع نفت وجود نداشت و اگر هم داشت آن‌قدر بود که درآمد منابع نفت باکو که امروز صنایع شوروی را می‌چرخاند، تنها مخارج درویشی یا کفن پادشاهی را اکتفا می‌کرد. شاه‌عباس می‌دانست که تنها تجارت است که آمال او را برآورده خواهد ساخت.» ص ۱۷۹ و ص ۱۸۰

شاه عباس برای توسعه‌ی تجارت خارجی ایران نوآوری‌هایی به خرج داد:

«شاه‌عباس با اقلیت عیسویان که می‌توانستند روابط او را با ممالک اروپایی به علت هم‌کیشی و زبان‌دانی تحکیم کنند رفتار بسیار ملایم داشت و خصوصا چندین هزار ارمنی را از سرحدات عثمانی و جلفا به اصفهان کوچ داد که تشکیل محله‌ی جلفا (در ۱۰۱۵=۱۶۰۶ میلادی) نتیجه‌ی این مهاجرت است. شاه‌عباس بندر مهم هرموز (نزدیک میناب) و بندر جرون را که بعدها به‌نام خود «عباسی» یا بندر عباس نامیده شد توسعه داد و امنیت آن‌جا را به کمک حکمرانان وفادار خود در فارس و کرمان تأمین کرد...» ص۲۰۰

اما یکی از ویژگی‌های جالب شاه عباس برای من این بود که او «جاده‌باز» بود...:

«باید دانست که توسعه‌ی تجارت بستگی به چند عامل داشت و مهم‌ترین آن عبارت بود از سرمایه، امنیت و ارتباطات... در مورد سهولت ارتباطات، می‌بایستی اولا راه‌های اساسی عبور کاروان‌ها آماده باشد، ثانیا وسایل استراحت مسافرین و بازرگانان در راه‌ها فراهم آید و این دو منظور با راه‌سازی و ایجاد کاروانسراها صورت عمل به خود گرفت.
امروز، هنوز راه‌هایی که به نام «راه شاه عباسی» معروف است در بعضی نقاط کشور شناخته می‌شود که در واقع جانشین عنوان «راه شاهی» میراث داریوش کبیر است.» ص ۱۸۲

جاده‌باز بودن شاه‌عباس کجا بیشتر عیان می‌شود؟ از این‌جا:

«خود شاه‌عباس راه اصفهان تا مشهد را ۲۸ روزه پیاده رفت و البته این راه، راه تجارتی نبود ولی بالاخره شاه هر روزی حدود ۶ فرسنگ (یک منزل) پیاده می‌رفت و راه عبور او از کویر بود و ۱۹۰ فرسنگ راه رفت.» ص ۱۸۴

و مرد جاده مسلما حواسش به درخت‌ها و مناظر کنار جاده هم خواهد بود:

«شاه عباس خصوصا در حفظ جنگل‌ها کوشا بود. روایتی شنیدم که وقتی از کویر پیاده می‌گذشت تا به آستان قدس رضوی مشرف شود (۱۰۱۰=۱۶۰۱میلادی) در بین راه متوجه اهمیت تک‌درخت‌های بیابان‌ها شد که چگونه جان مسافران و راهگذران را نجات می‌بخشد، گویا دستور داده بود که بعد ازین اگر کسی یکی ازین درخت‌های بیابانی را بی‌جهت قطع کند او را به قتل برسانند و این شدیدترین دستور برای حفظ جنگل‌ها و مراتع بود که مثل قوانین دراکون آن را با خون نوشته بودند.» ص۱۶۴

شاه‌عباس در تمام طول دوران حکومتش جاده‌سازی را پی گرفت:

«چون شارع مازندران از بسیاری باران غالبا گل و لای بود و چارپایان قوافل در آن فرو می‌رفتند، شاه عباس به میرزاتقی‌خان وزیر مازندران حکم کرد از ابتدای حدود سوادکوه پل‌های علی بر روی رودهای بزرگ ببندد و تمامی راه را با سنگ و گچ و آهک و آجر بسازد و خیابان پهنی احداث کند و در دو طرف خیابان درخت غرس نماید تا معبر قوافل و عابرین با وسعت و صفا شود. و تمام مخارج راه را شاه‌عباس خود متحمل شد و این را در سال ۱۰۳۱ هجری (=۱۶۲۱میلادی) به اتمام رسید چنان‌که تاریخ انجام آن «کار خیر» می‌باشد.» 

شاه‌عباس علاوه بر جاده‌باز، شاه کاروانسراها هم بوده:

«مهم‌تر از راه‌سازی، ایجاد کاروانسرا بود. این کاروانسراها که خوشبختانه هنوز نمونه‌های آن فراوان است بهترین وسیله‌ی آسایش مسافر و حفظ کالا و امنیت راه و تأمین آذوقه و ایجاد ارتباطات محسوب می‌شده است..
این افسانه که گویند شاه‌عباس ۹۹۹کاروانسرا ساخته است هیچ استبعادی ندارد که با واقعیت تطبیق کند. امروز به هر طرف که می‌گذرید نمونه‌های این کاروانسراها را که سبک صفوی دارد می‌بینید. تنها شاه نبوده که این کاروانسراها را می‌ساخته، کلیه‌ی امرای مقتدر او و بازرگانان و مالکان و ثروتمندان شهرستان‌ها موظف بوده‌اند در بین راه‌ها کاروانسرا بسازند و چون ظاهرا کارها با نقشه و طرح  صحیح دنبال‌دار فراهم شده بود، یکباره در عرض مدت کوتاه در تمام ایران کاروانسراهای متعدد پدید آمد. افسانه‌ای داریم که شاه‌ عباس خود ناشناس به کرمان رفت و در بازگشت چون متوجه شد که در کرمانشو (نزدیک یزد) کاروانسرا نیست، به حاکم کرمان گنجعلی‌خان دستور داد کاروانسرایی مناسب در این‌جا بسازد.» ص ۱۸۸

مسافر ناشناس جاده‌ها بودن هم از آن افسانه‌هاست که فقط برای یک شاه جاده‌باز سراییده می‌شود...
 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۸ ، ۲۲:۲۹
پیمان ..

صدسالگی کارخانه‌ی مزدا

حدود یک ماه پیش کارخانه‌ی مزدا صد ساله شد. این نوشته را باید آن موقع‌ها منتشر می‌کردم. ولی من همیشه دچار بی‌وقتی بوده‌ام خب...
به دلایل مختلف به مزدا ارادت ویژه‌ای دارم. در طول ۱۰سال گذشته تمام ماشین‌هایی که صاحب‌شان بوده‌ام ردی از مزدا را با خود داشته‌اند. پراید هاچ‌بکی که ۱۰سال پیش سوارش بودم (لاک‌پشت) از یک موتور کاربراتوری بهره می‌برد که اصالتا دست‌پخت مزدا بود. بعدها فهمیدم که پراید هاچ‌بک ما در روزگاران قدیم مزدا ۱۲۱ ژاپنی‌ها بوده است و فورد فیستای آمریکایی‌ها که مزدا امتیاز ساختش را تقدیم کیاموتورز کره ای ها کرد. موتور ۱۳۰۰ کاربوراتوریش علی‌رغم قدیمی بودن به شدت کم‌مصرف و سگ‌جان بود. موتور پراید انژکتوری مدل ۸۸ (سفیدبرفی) هم کار مگاموتور بود و کپی موفقی از همان موتور سری B3 ژاپنی‌ها. موتوری که سال‌هاست عامل محبوبیت پراید در بین ایرانی‌هاست. حالا هم ۴ سالی هست که مزدا ۳۲۳ سوار می‌شوم. موتورش از همان خانواده‌ی سری B مزداست، سری B6 و شاسی هم شاسیBJ ، شاسی‌ای که از ۱۹۹۸ به کار گرفته شده و بعدها مزدا۳ را هم روی آن سوار کردند و تا به امروز در جای جای جهان به کار گرفته شده است.
به مزدا ارادت ویژه‌ای دارم. مزدا کارخانه‌ی شماره‌ی یک ژاپنی‌ها نیست. شماره‌ی یک تویوتا است. در بین کارخانه‌های خودروسازی جهان هم مزدا از نظر فروش در رتبه‌ی پانزدهم دنیا قرار دارد. یعنی آن قدر هم شاخ و محبوب نیست. مزدا بهترین نیست. ولی به شکل عجیبی خاص است. مزدا کار خودش را می‌کند و به اصول خودش پای‌بند است. 
جوجیرو ماتسودا اسم سه‌چرخه‌ای را که در سال ۱۹۲۰ ساخته بود مزدا گذاشت. به این امید که خدای روشنایی ایرانیان، محصولش را درخشان کند. این‌که ماتسودا اسم اهورا مزدا را برای درخشش سه‌چرخه‌ی خودش به کار برده بود نشان می‌دهد که مزدا از همان اول هم اصول خودش را داشته. 
مزدا همیشه نوآوری‌های موتوری خودش را داشته و به خاطر این نوآوری‌های موتوری بین اهلش محبوب بوده. شاید مردم عادی از خلاقیت‌های مزدا سر درنیاورند. ولی کارخانه‌های خودروسازی دیگر سر درمی‌آورند. کارخانه‌ی فورد به خاطر این نوآوری‌ها بود که عاشق مزدا شد و از ۱۹۷۴ شروع به همکاری با مزدا کرد. فورد اکسپلورر که از شاسی‌بلندهای محبوب آمریکایی‌هاست دستپخت مزدایی‌ها بوده. تا ۲۰۱۵ هم فورد از سهامداران بزرگ مزدا بود. اما از ۲۰۱۵ به بعد آمریکایی‌ها به شدت ملی‌گرا شدند. سهام‌شان را فروختند. از ۲۰۱۵ به بعد تویوتا جای فورد را در مزدا گرفته. از ۲۰۱۵ به بعد مزدا دارد نوآوری‌های موتوری‌اش را به تویوتا می‌فروشد.
مزداها دیر خراب می‌شوند. سگ‌جان‌اند. به خاطر دیر خراب شدن‌شان بین تعمیرکاران ایرانی مشهورند به مزدا گدا. ولی از آن طرف هم قیمت قطعات‌شان به شدت گران است. دیر خراب می‌شوند. اما اگر خراب شوند کمی نقره‌داغت می‌کنند. کاری می‌کنند که بعد از تعمیر بگویی حالا که دوباره درست شدی چرا بدهم یکی دیگر ازت سواری بگیرد؟ خودم باز سوارت می‌شوم. 
چند وقت پیش رفتم سراغ سایت کارخانه‌ی مزدا. توی صفحه‌ی اولش صدسالگی مزدا را جشن گرفته بودند. وقتی روی صدسالگی مزدا کلیک می‌کردی فیلم‌هایی کوتاه از یکه‌تازی‌های مزدا میاتا توی جاده‌های مختلف را برایت پخش می‌کرد. من عاشق مزدا میاتا هستم. توی رمان کافکا در کرانه یکی از شخصیت‌های اصلی کتاب مزدا میاتا داشت و با سرعت به آن روستای کوهستانی می‌راند. از همان وقت من عاشق مزدا میاتا شدم. حیف که توی ایران دستم از مزدا میاتا کوتاه است. سرچ زدم دیدم عاشقان مزدا هم آن تکه‌های کتاب موراکامی را برای خودشان رونویسی می‌کنند:


Know any novels in which the Miata is specifically mentioned? Here's one to start the list:

"Kafka on the Shore" by Haruki Murakami. BRG and slightly "tuned".

Mentioned many times throughout, including:

"That's a tough one." Oshima gives it some thought. He shifts down, swings over to the passing lane, swiftly slips pass a huge refrigerated eighteen-wheeler, shifts up, and steers back into our lane. "Not to frighten you, but a green Miata is one of the hardest vehicles to spot on the highway at night. It has such a low profile, plus the green tends to blend into the darkness. Truck drivers especially can't see it from up in their cabs. It can be a risky business, particularly in tunnels. Sports cars really should be red. Then they'd stand out. That's why most Ferraris are red. But I happen to like green, even if it makes things more dangerous. Green's the color of a forest. Red's the color of blood."

توی سایت زندگی‌نامه‌ی جیجیرو ماتسودا را مصور و تایم‌لاین کرده بودند و این‌که چطور کارخانه‌ی مزدا را پایه‌گذای کرد. 
کوییز اطلاعات مزدایی گذاشته بودند. اسم اولین سری خودروهای برقی مزدا چیست؟ کدام یک از لگوهای مزدا از ۱۹۹۷ به بعد لگوی اصلی این کارخانه شد؟ کدام یکی از مدل‌های مزدا در سال ۱۹۸۰ خودروی سال ژاپن شد؟ کدام یک از مدل‌های موتور برای اولین بار توسط مزدا تجاری‌سازی شد؟ نام اولین تولید کارخانه‌ی مزدا چه بود؟ همه‌ی سوال‌ها را درست و صحیح جواب دادم. سوال‌های سخت‌تر و تاریخی‌تر از مدل‌های مختلف مزدا هم می‌پرسیدند باز بلد بودم. 
یک صفحه داشتند به اسم داستان‌های مزدایی. نوشته بود که مزدا دارد صدمین سال تأسیسش را جشن می‌گیرد و بزرگ‌ترین حامیانش در طول این یک قرن مشتریانش بوده‌اند. کسانی که مدل‌های مختلف مزدا را سوار شده‌اند. نوشته بود که داستان‌های مزدایی خودتان را با ما به اشتراک بگذارید. اما از شانسم فرم داستان‌های مزدایی‌شان فقط به زبان ژاپنی بود... ۲ سال پیش متنی را نوشته بودم. دوست داشتم توی داستان‌های مزدایی برایشان بفرستم. اما چجوری به ژاپنی ترجمه‌اش کنم آخر؟!:

حالا دو سالی می‌شود که با هم رفیقیم. بعد از دو سال همدیگر را خوب می‌شناسیم و ضعف‌ها و قوت‌های هم را فهمیده‌ایم. من می‌دانم که خوشش نمی‌آید در دنده‌های پایین تخته کنم و او هم می‌داند که چطور در سرعت‌های بالا و پیچ‌واپیچ‌های تند و تیز چهارچنگولی به آسفالت بچسبد و لذت هندلینگ را به من پاداش بدهد.
سیصدوبیست‌و‌سه از رده خارج محسوب می‌شود. کلا هم دو دسته آدم سوارش می‌شوند: پیرمردها و پیرزن‌هایی که نرمی و راحتی این ماشین متناسب است با فرتوتی دست و پایشان و جوان‌هایی که دوست دارند وقتی وارد جاده می‌شوند تا شعاع صد کیلومتری مثل و مانند نداشته باشند، یکه‌تاز جاده باشند و حس تشخص و یکتایی‌شان را ارضاء کنند.
من از دسته‌ی دومم یحتمل. سوار بر کلاسیکی که به جز دو سه آپشن برقی هیچ چیزی از خودروهای به‌روز هم‌رده‌اش کم ندارد.
سیصد و بیست‌و‌سه کم استهلاک و به طرز فوق‌العاده ای کم مصرف است. هزینه‌های جاری‌اش (روغن و فیلتر و این‌ها) ارزان است. وقتی هم به سر‌و‌صدا می‌افتد و عیبی از خود نشان می دهد صدها سیصد و بیست و سه سوار در ژاپن و روسیه و چین و کلمبیا و آفریقای جنوبی و آمریکا و کانادا با فیلم ها و توضیحات شان در یوتیوب تو را دقیق راهنمایی می کنند و هزینه‌ی جست‌و‌جو و شناسایی عیب را به صفر می‌رسانند که البته گرانی قطعات ساده‌ی آن را جبران نمی‌کند...
در این دو سال با او از مه جاده‌ها گذشته‌ام، خاک جاده‌ها را به تنش و دلتنگی خداحافظی از دوستان اپلای کرده را به جانش نشانده‌ام، سواحل جنوب و شمال را دیده‌ام، به دیدار یار شتافته‌ام، طعم ناکامی را چشیده‌ام و راستش حالا که نگاه می‌کنم با اینکه دوست نداشتم ولی بیش از هر زمانی در طول زندگی‌ام تنهایی کرده‌ام...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۸ ، ۲۱:۰۳
پیمان ..

صبح داشتم ویزاهای کانادا و استرالیا را برای اقامت موقت زیر و رو می‌کردم. این که در چه مشاغلی درخواست دارند و بر اساس نیازهایشان نمره‌دهی می‌کنند و مهاجر می‌پذیرند. نکته‌ی جالب برای من دادن امتیاز ویژه به جغرافیاهایی بود که محبوب نیستند. ایالت‌های سردسیر کانادا، سرزمین‌های روستایی و دور از دسترس غرب استرالیا و... این‌ها جغرافیاهایی بودند که در حالت عادی شاید کمتر کسی دوست‌شان داشته باشد. اما این کشورها سعی می‌کردند با دادن برخی امتیازها مهاجران را به آن سمت هدایت کنند. چرا؟ چرا سعی می‌کردند این سرزمین‌ها خالی از جمعیت نمانند؟ چرا برای پراکنده کردن جمعیت برنامه‌ریزی داشتند؟ آن هم نه جمعیت خودشان، بلکه جمعیت مهاجران حرف گوش‌کن و مطیع...
تهران روز به روز برایم نفرت‌انگیزتر می‌شود. آن‌قدر نفرت‌انگیز که حتی نمی‌توانم خودم را به خاطر زندگی در آن تحمل کنم. تمرکز عجیب و غریب جمعیت ایران در تهران را نمی‌توانم هضم کنم. غرب چند سال پیش تهران این روزها تبدیل شده به مرکز آن. مواجهه‌ی من با این واقعیت همانند مواجهه‌ی قورباغه‌ی محبوس در ظرف آبی است که به تدریج آب را به جوش آورده‌اند و او در حالت مرگ و اغما متوجه داغ شدن آب شده است. 
امکانات تهران را نمی‌توانم انکار کنم. بهترین دکترها در این شهرند. تو برای خرید مایحتاج زندگی در تهران گستره‌ی وسیعی از انتخاب داری. می‌توانی در تهران به راحتی گم شوی و احساس امنیت داشته باشی... این شهر به طرز عجیبی با مهاجران از شهرستان آمده‌ی خود از نظر اقتصادی مهربان است. شاید خانه‌هایش گران باشند. اما درآمدهایش هم بالا هستند. با مهاجران خارجی‌اش هم نسبت به سایر نقاط ایران مهربان‌تر است. همه چیز در تهران متمرکز شده است. آن قدر همه چیز در تهران است که عملا شهرهای دیگر سایه‌ای از شهرند. آن قدر همه چیز در تهران است که آدم‌های شهرهای دیگر ایران مطالبات چندانی نمی‌توانند داشته باشند. اگر چیزی بیشتر از آنی که دارند می‌خواهند راهش مطالبه‌گری نیست. راهش مهاجرت به تهران است... 
حسم این است که ایران روز به روز خالی‌تر می‌شود. وقتی جمعیت از کیلومترها دورتر رخت برمی‌بندد، تو آبادی‌های کمتری را سر راه‌هایت در ایران می‌بینی. دقیقا نمی‌دانم بدی این حالت چی است. ولی مهم‌ترین حسی که دارم این است که ایران روز به روز یکدست‌تر می‌شود. درونگراتر می‌شود. آدم‌ها بیشتر و بیشتر شبیه هم می‌شوند. در حقیقت همه‌ی ایران دارند تهرانی می‌شوند. این وسط برخی قومیت‌ها هم تهرانی نمی‌شوند. وقتی هیچ آبادی‌ای بین تهران و شهر آن قومیت‌ها نباشد، یعنی طیف وجود ندارد. آدم‌ها دو قطبی می‌شوند. تهرانی- غیرتهرانی پررنگ می‌شود..  چرا همه‌ی ایران باید در تهران جمع شوند؟!

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۷ بهمن ۹۸ ، ۱۸:۵۳
پیمان ..

در راه بازگشت بودیم. جاده‌ی دزفول به بروجرد در یک روز اول هفته‌ی زمستانی به یک فیلم سورئال می‌مانست. 
کیلومترهای زیادی را پشت سر گذاشته بودیم. جاده‌های زیادی را در نوردیده بودیم. در شهرهای مختلفی خوابیده بودیم. سواحل خلیج فارس را دیده بودیم. منظره‌های گوناگونی را دیده بودیم. ولی هنوز هم جاده تازگی داشت.
ما از زیارت تک درخت سر یکی از پیچ‌های جاده‌ی یاسوج به بابامیدان برمی‌گشتیم. تک‌درختی که سر پیچ تک و تنها با یال و کوپال شکوهمندش نشسته بود و بهار را به انتظار می‌کشید تا بار دیگر سبز و پر از برگ شود. تک‌درختی که مهمانش شده بودیم و ناهار را در حضورش زیر آفتاب دلچسب سر ظهر زمستانی نوش جان کرده بودیم.

 ما از زیارت درخت‌های زیبای دشت کنار جاده‌ی نورآباد به کازرون برمی‌گشتیم. درخت‌های خمیده‌پشتی که در دشتی تا به انتها سبز تک تک و تنها نشسته بودند. درخت‌هایی که هر بار از کنارشان رد می‌شوم حس می‌کنم نویدی دارند و در این زیبایی دشت سبز نورآباد حضورشان آن تکه از زمین را مقدس می‌کند.
ما از زیارت درختان انجیر معابد میدان فرودگاه شهر بوشهر برمی‌گشتیم. درختانی بس سترگ با ریشه‌هایی از خاک بیرون افکنده شده که ساقه‌هایشان موازی بالا رفته بود و سایه‌ای عظیم را ایجاد کرده بود. درختانی که بار دیگر به یادم آوردند که حتما حتما بنشینم به خواندن کتاب درخت انجیر معابد احمد محمود تا شاید بتوانم درک‌شان کنم.
ما از زیارت نخلستان‌های آب‌پخش برمی‌گشتیم. درختان نخلی که در جاده‌های روستایی اطراف آب‌پخش به سراغ‌شان رفته بودیم. کیلومترها درختان نخل با کرت‌بندی‌های مرتب و منظم. در خنکای مرطوب زمستان بوشهر، پای تمام نخل‌ها سبز شده بود و ترکیب زمختی تنه‌ی نخل‌ها با لطافت چمن‌ها و علف‌های زیر پاهایشان آدم را حالی به حالی می‌کرد.

به رویای شهرهایی که از آن‌ها عبور کرده بودیم فکر می‌کردم. رویای بروجن چه بود؟ رویای یاسوج؟ نورآباد؟ برازجان؟ بوشهر؟ گناوه؟ دیلم؟ هندیجان؟ ماهشهر؟ آبادان؟ خرمشهر؟ اهواز؟ شوشتر؟ دزفول؟ بروجرد؟ می‌شد بگویم که رویای این شهرها چه بود‌ه‌اند؟
شاید رویای بوشهر همان آوازی بود که سرباز موزه‌ی دریانوردی‌اش در آن صبح می‌خواند. در آن صبح ما اولین بازدیدکنندگان موزه‌ی دریانوردی بودیم. دروازه را برایمان باز کرده بودند. گذاشته بودند با ماشین وارد موزه شویم. گفته بودند کشتی پرسپلیس آن سو است و عمارت کلاه فرهنگی این‌سو. ساختمان اصلی موزه هم بعد از ۲۲ بهمن افتتاح می‌شود و زود آمده‌اید. از میان درختان زیبای باغ گذشته بودیم و داشتیم به عمارت کلاه فرنگی نزدیک می‌شدیم که صدای آواز سرباز را شنیده بودیم. هوا آفتابی بود. نه گرم نه سرد. یک روز زمستانی آفتابی در بوشهر. تنهایی زده بود زیر دل سرباز شیرازی و آواز می‌خواند. بلند بلند آواز می‌خواند که بهش رسیدیم. خوشحال شد از دیدن‌مان. راهنمای ما در موزه شد. از کنسولگری انگلیس گفت که حالا شده بود عمارت کلاه فرنگی و موزه‌ی دریانوردی بوشهر. از کشتی رافائل گفت. از ده‌ها نوع گره با طناب که خودش هم همه‌شان را بلد نبود. از شیرازی که ازش جدا شده بود تا در بوشهر خدمت کند... و بعدش... بعدش را ازش نپرسیدم. رویای بوشهر شاید همان رویای آن سرباز باشد.

شاید هم رویای بوشهر در دل بافت قدیم این شهر بود. در آن میدانگاهی جلوی دانشکده‌ی هنر و معماری بوشهر. آن‌جا که پر از درخت بود و زیر درخت‌ها نیمکت گذاشته بودند. همان‌جا که پسربچه‌ها دور تک درخت وسط میدان با دوچرخه می‌چرخیدند و حرف می زدند. همان جا که ساختمان‌های اطراف همه سنتی و خاص بوشهر بودند. رویای بوشهر شاید در سر بچه‌های دوچرخه‌سوار آن‌جا بود. یا شاید در سر دانشجوهای آن دانشکده‌ی سنتی معماری که جان می‌داد برای دل باختن به کسی.
رویای گناوه چه بود؟ شهر ساحلی با بازارهای شلم‌شوربا. رویای گناوه حتم در سر تمام فروشنده‌های بازار‌های تو در تویش بود. رویایی که من نتوانسته بودم بفهممش. یا شاید رویای این شهر زمین فوتبال ساحلی آن بود. زمین فوتبالی که به وقت جذر محل فوتبال بازی کردن بود و به وقت مد زیر آب می‌رفت و جزئی از دریا می‌شد...
رویای دیلم شاید در دل لنج‌هایی بود که بعد از سال‌ها به گل نشسته بودند. صاحبان‌شان آن‌ها را به دل ساحل آورده بودند و محکم با طناب به اسکله بسته بودندشان تا موقع مد در دریا رها نشوند. رویای دیلم شاید همان رویای کشتی نادر۵ بود. کشتی‌ای که حالا فرسوده و به امان خدا رها شده بود. کشتی‌ای که نگاه می‌کرد به لنج‌های جوان‌تر که منتظر بودند تا مد شود و آب بدود زیر شکم‌هایشان تا راهی جزیره‌ها و کشورها بشوند... رویای دیلم شاید در شبنم صبحگاهی این شهر بود. شبنمی که در گرگ و میش دم صبح بوی باران‌های شمال را داشت. شبنمی که مثل یک باران ماشین‌ها و اشیا را خیس می‌کرد. 

رویای شهر خاک‌گرفته‌ی هندیجان چه بود؟ رویای رودخانه‌ی زهره می‌توانست رویای این شهر باشد؟ یا شاید مه صبحگاهی اطراف نخلستان‌هایش رویای این شهر بودند...
رویای ماهشهر شاید همان پتروشیمی‌های بندر امام خمینی باشد. ردیف ردیف پتروشیمی و کارخانه‌هایی که نفت را به محصولی دیگر تبدیل می‌کردند. ردیف ردیف کارخانه‌های بزرگ بزرگ که دود تولید می‌کردند و مشتری‌هایشان تریلی‌های دراز بودند و کیومیزوی من در لابه‌لای آن‌ها مثل موشی می‌دوید تا ما هزار لوله و پیچ و خم و دود و دم‌ ببینیم. پتروشیمی‌هایی که در دفاتر مرکزی‌شان در تهران بوی دلار می‌دادند. اما در چند کیلومتری ماهشهر فقط بوی دود می‌دادند... 
رویای آبادان همان روزهای کتاب چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم است. این را مطمئنم. رویای آبادان پالایشگاه این شهر است و خوشی‌های اهالی بوارده و بریم. رویای این شهر کلیسایش است و مسجد رنگونی‌ها و رستوران پاکستان و دستفروش‌های بازار ته‌لنجی‌ها با خالی‌بندی‌ها و بلوف‌زدن‌های تمام‌نشدنی‌شان:
- ولک، مشتری از عراق پیدا کردم. نونم تو روغنه.
- شماره کارت بین‌المللی‌ته بهش بده تا دیر نشده.
- شماره کارت بسشه. یه وقت شبا ندی‌ها. روزا بدی بسشه.
و رویای خرمشهر چه‌قدر به رویای آبادان شبیه است. رویای این شهر همان رویای کارون است و رویای کارون همان رویای اهواز است. اهوازی‌ها که شاید فلافلی‌های لشکرآبادش رویای بزرگتری داشته باشند... 

و رویای شوشتر... رویای شوشتر شاید موتورسوارهایی بودند که اول صبح پشت به پشت هم به سرعت در جهت عکس جاده می‌آمدند و به سمت کارخانه‌ی صنایع غذایی مجید روان بودند. یا شاید پسربچه‌های دبیرستانی که اول صبح مدرسه را پیچانده بودند و آمده بودند به تپه‌ی امامزاده‌ی شهر تا در ساختمان پشتی بست بنشینند و نگاه کنند به شهر که زیر پایشان بود. یا شاید آن دختر مدرسه‌ای که در ساعت مدرسه تک و تنها با لباس فرم آمده بود به بالای پل سازه‌های آبی شوشتر و با موبایل داشت فیلم می‌گرفت. برای که و چه؟ برای رویای شوشتر شاید...
جاده‌ی دزفول به بروجرد در روز اول هفته خلوت بود. تک و توک کامیون‌ها و تریلی‌ها بودند. مناظر دشت‌های اطراف بودند. ابرهای تیره‌ آن بالا بودند. در گردنه‌ها حتم برف به انتظارمان بود... تک و توک‌ ماشین‌های سواری بودند. ما هم نرم و روان پیش می‌رفتیم. یکهو در کنار جاده خرسواری را دیدیم که چهارنعل در حاشیه‌ی جاده می‌تازید. مرد جوانی افسار الاغ را گرفته بود و با ترکه به کپل خر می‌زد و خر می‌تازید. خودش سیگار بر لب داشت و کلاه بر سر.
اندکی جلوتر مردی را دیدیم که در حاشیه‌ی وسط اتوبان راه می‌رفت  ۷-۸ تا قالپاق به بغل زده بود. خم شده تا قالپاق دیگری را از روی آسفالت بردارد. شغلش قالپاق‌جمع‌کنی بود شاید. او عجیب‌تر بود یا آن زن و مرد اصفهانی حاشیه‌ی اتوبان تهران اصفهان؟ نشسته بودیم به صبحانه خوردن. ۱۰کیلومتر تا به اصفهان مانده بود. یکهو ماشینی جلوی‌مان ترمز زد. راننده‌اش پیاده شد. اصفهانی بود. گفت دادا یه خرده آب دارید؟ گفتیم بله. یک بطری آب بهش دادیم. از صندوق ماشینش پیک‌نیک و قلیان درآورد. آب را در قلیان ریخت. دوباره برگشت گفت دادا آتیش دارید؟ بهش فندک دادیم. ایستاد و زغال آورد. و ما بر و بر نگاهش کردیم. آتش و زغال را که به راه کرد رفت سراغ ماشین. زنش پیاده شد و با همدیگر ایستاده قلیان کشیدند. ۱۰کیلومتر دیگر به شهرشان فاصله داشتند. ولی انگار طاقت نیاورده بودند و باید حتم همان لحظه قلیان می‌کشیدند...
آرامش جاده و یادهای چند روز گذشته داشت من را به خلسه می‌برد که یکهو سر و کله‌ی یک گله پژو و سمند وحشی پیدا شد. از چپ و راستم با سرعت‌های سرسام‌آور سبقت گرفتند. آمدم از یک کامیون سبقت بگیرم که یکی‌شان چسباند در ماتحت کیومیزو و بوق بوق بوق که برو گم شو کنار. ترسیدم و کنار کشیدم. سرعتم را کم کردم تا این پژوها و سمندهای وحشی بروند. شمردم. ۴۵تا بودند. پرشیا و ۴۰۵ و سمند. همه با هم. وحشی و بی‌قرار می‌رفتند. سرعت‌هایشان بالای ۱۵۰کیلومتر بر ساعت بود. جوری که وقتی ویراژ می‌دادند من حس می‌کردم که فرمان گاه از دست‌شان در می‌رود و امکان چپ کردن‌شان بالاست. یا یکی‌شان که ترمز می‌زد آن یکی از پشت هر لحظه ممکن بود برخورد کند. از هر سوراخ ممکن می‌خواستند رد شوند و اجازه‌ی سبقت گرفتن به هیچ ماشینی نمی‌دادند. پلاک‌هایشان نمره ۴۸ و ۵۸ بود. اهل شهرستان‌های اطراف بوشهر بودند. شوتی بودند. داشتند بار می‌بردند سمت تهران. با تمام سرعت ممکن.

یاد احمد افتادم. داشتم از لنج‌ها عکس می‌گرفتم و خوشان خوشان ساحل را می‌رفتم که از توی خیابان سرنشینان یک سمند شروع کردند به هو کشیدن. نگاه کردم دیدم چند پسر جوانند. بعد یکهو زدند روی ترمز و یکی‌شان گفت از ما عکس می‌گیری؟ گفتم بیایید کنار ساحل بایستید عکس بگیرم ازتان. یک لحظه حس کردم می‌خواهند ایستگاهم کنند. ولی آمدند و ازشان با حاشیه‌ی لنج‌ها و دریا عکس گرفتم. شماره دادند که عکس‌ها را بفرست. پرسیدم بچه کجایید؟ گفتند بهبهان. گفتم شغل‌تان چیست؟ گفتند شوتی هستیم. جوان بودند. خیلی جوان‌تر از من. ۲۰سال‌شان هم نمی‌شد. گفتند: بار می خورد به تهران. می بریم و برمی گردیم سه میلیون تومن می‌گیریم. گفتم تا یک تن هم بار می‌برید؟ گفتند نه... تا ۴۰۰کیلو می‌بریم. لباس. خوردنی. هر چیزی که بار بخورد. گفتم: راضی هستید؟ گفتند: آره. چرا که نه. هم حال می‌ده هم درآمد خوبه. تعارف زده بودند که بفرمایید مهمان ما باشید. گفتم دم شما گرم. بهشان دست داده بودم و شب هم عکس‌شان را برایشان فرستاده بودم. حالا توی اتوبان باورم نمی‌شد که ممکن بود همان پسرهای باحال راننده‌ی همین پژوهای وحشی باشند.
دو دو تا چهار تا کردم. رفت و برگشت‌شان به تهران حدود ۲۰۰۰کیلومتر می‌شد. با این سرعتی که می‌رفتند احتمالا به ازای هر ۱۰۰کیلومتر پژوهایشان ۱۳-۱۴لیتر بنزین می‌سوزاند. بدون سهمیه حدود ۸۰۰هزار تومن پول بنزین‌شان می‌شد. اصطهلاک پژو و سمند بالاست. یحتمل هر سفر ۱میلیون هم خرج ماشین می‌کردند. ولی باز ۱میلیون حداقل سود داشت برایشان. اگر در ماه ۴یا۵ بار بروند تهران ماهی حداقل ۴میلیون درآمد دارند. آن هم نه در تهران. بلکه در شهرستان که هزینه زندگی خیلی پایین‌تر است...
جلوتر رفته بودم. با سرباز جلوی پاسگاه دریایی دوست شده بودیم. گذاشته بود کیومیزو را جلوی پاسگاه پارک کنیم. بچه‌ی ماهشهر بود. سربازی‌اش را در شهری کمی دورتر افتاده بود. از لنج‌ها پرسیده بودیم. گفته بود وقتی مد می‌شود راه می‌افتند سمت امارات تا جنس بیاورند. گفته بود من کارم این جا این است که نگذارم بنزین یا هر جنس دیگری با خودشان از ایران ببرند. ولی از آن طرف هر چیزی بیاورند مشکلی ندارد. پرسیده بودم گمرک چی؟ گفته بود نیازی نیست. به ما گفته‌اند گیر ندهید. ما هم گیر نمی‌دهیم. با لنج می‌آورند و با قایق سوار ماشین می‌کنند.
شوتی‌ها در جاده می‌تاختند و کیومیزوی من اعصابش از این همه وحشیگری‌شان مگسی شده بود. بلاخره تمام شدند. تونل‌های جاده سر و کله‌شان پیدا شد. پشت سر هم تونل. هر کدام یک اسمی داشتند. تونل چهار تا یک. تونل چهار تا دو. ماهور. گندمکار. ترشان. خرگوشان۱. خرگوشان۲. اثر ۱. اثر۲. اثر صفر. کبکان. چمشک و...
تونل‌ها که تمام شدند یکهو سروکله‌ی یک گله‌ ال۹۰ وانت پیدا شد. ال۹۰ وانت واقعا کمیاب است. اما در آن صبح اول هفته‌ی زمستانی یکهو سروکله‌ی تعداد زیادی وانت ال۹۰ پشت سرم پیدا شد. داشتم از یک کامیون سبقت می‌گرفتم که چسباندند پشتم و بوق بوق که برو کنار. یعنی تو بگو ۵ ثانیه هم طول نکشید که من سبقت بگیرم. ولی راننده ال‌۹۰ وانت طاقت همان ۵ثانیه را هم نداشت. آمدم بگیرم کنار که یک وانت ال‌۹۰ دیگر از سمت راست کامیون عین قرقی پیچید جلویم. وضعیتی شده بود. آن‌ها هم یک گله بودند. قسمت بارشان سرپوشیده بود. پیدا بود که سنگین‌اند و راننده‌هایشان پایشان را تا ته روی پدال گاز می‌فشرند.۲۰-۳۰ تا بودند. آن‌ها هم شوتی بودند.
کمی جلوتر به یک پلیس رسیدم که با دوربین داشت جاده را می‌پایید. انتظار داشتم حداقل یکی از آن پژوهای نمره ۴۸ و ۵۸ یا ال۹۰‌های وانت را متوقف کرده باشد. اما کور خوانده بودم. یک پراید را متوقف کرده بود و داشت مدارکش را چک می‌کرد. خدا را شکر کردم که به ۱۲۰کیلومتر بر ساعت راندن ما گیر نداد. به پلیس‌راه رسیدیم. گله‌ی پژو سمندها و گله‌ی ال‌۹۰ها را از دور دیدم که داشتند روی دست‌اندازهای پلیس‌راه بالا پایین می‌پریدند و می‌رفتند. باز هم پلیس به آن‌ها گیر نداد. عوضش به یک راننده کامیون اشاره داد که بایستد...
حس کردم تمام آن وانت‌های ال‌۹۰ مال یک نفر است. یا همه‌شان زیر نظر یک نفر کار می‌کنند. حس کردم همان‌طور که دستفروشی مترو یک شغل است، راننده‌ی شوتی بودن هم یک شغل است. شغلی که درآمد بالایی هم دارد. آن‌قدر که ماشین‌های پراصطهلاکی مثل پژو و سمند یا گران‌قیمتی مثل ال۹۰ را برای این‌کار انتخاب کنند. از خودم پرسیدم تفاوت کار کولبرهای کردستان با لنج‌ها و این شوتی ها چیست؟ چرا به آن‌ها گیر می‌دهند؟ به سمت‌شان تیراندازی می‌کنند. اما با این شوتی‌ها کاری ندارند؟ آن‌ها که توی جاده‌ها جولان نمی‌دهند. کوهنوردند. این‌ها واقعا جاده‌ها را خطرناک می‌کنند...

حساب کردم هر شوتی حداکثر ۴۰۰کیلو بار می‌برد. یک خاور می‌تواند ۸۰۰۰کیلو بار با خودش جابه‌جا کند. یعنی هر ۲۰ تا شوتی یک کامیون می‌شوند. اما کامیون بارنامه می‌خواهد و بارش باید از گیت گمرک گذشته باشد. اما شوتی این گرفت و گیرها را ندارد. هزار تا هزار تا لباس را به راحتی از جنوبی‌ترین نقاط ایران می‌آورد به تهران تا تهرانی‌ها لباس شب عیدشان را ارزان بخرند. آن وسط یحتمل چند تا تولیدکننده هم هستند که زور می‌زنند تا با کالای آورده شده توسط شوتی‌ها سر قیمت رقابت کنند. چه قدر مسخره. بعد به این فکر کردم که شوتی روزگاری شغل غیرقانونی اهالی سیستان و بلوچستان بود. اما این روزها... بعد یاد احمد افتادم. جوان‌های ۲۰ساله‌ای که اگر نخواهند راننده‌ی شوتی باشند احتمالا گزینه‌ی دیگری ندارند. دانشگاه که نرفته‌اند. اگر هم بروند که پیدا کردن شغل سخت‌تر می‌شود. مهارتی هم اگر بلد باشند بازار ندارد...
تا خود گردنه‌های برفگیر زاغه ذهنم مشغول چرخه‌ی شغلی شوتی‌ها در ایران بود. حکومت چه بازی‌هایی با ما داشت می‌کرد... دیگر داشتم به جمهوری اسلامی فحش‌های چهارواداری می‌دادم که بوران شروع شد. باد شدیدی می‌وزید و برف‌های ترد سر کوه‌ها را می‌پاشید توی سر و صورت ماشین‌ها. جاهایی از جاده باد برف را پاشانده بود روی جاده و سردی هوا باعث یخ‌زدگی شده بود... با احتیاط و آهسته می‌راندم. کیومیزو بار دیگر خصوصیت استقامتی‌اش را داشت به رخم می‌کشید. این‌که شاید مثل آن پژوها و سمندها وحشی نباشد. اما مرد جاده است. هزاران کیلومتر می‌رود و می‌آید و خم به ابرو نمی‌آورد و هیچ ضعفی از خودش نشان نمی‌دهد. ۳۰۰۰ کیلومتر دیگر هم در خاک ایران پرسه زده بودم... 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۸ ، ۱۸:۲۹
پیمان ..

ظهر به کرمان رسیده بودیم . از مرکز استان‌ها خوشم نمی‌آید. میل به تهران شدن‌شان حالم را بد می‌کند. به خاطر همین هم کرمان را نزدیک‌های آخر سفر گذاشتم، در راه برگشت. می‌خواستم محمدرضا ذوالعلی را ببینم. «نامه‌هایی به پیشی»اش را خوانده بودم. عجیب خوشم آمده بود. می‌خواستم بهش تبریک بگویم که همچه رمانی نوشته است. می‌خواستم بهش بگویم تو یک نویسنده‌ی به تمام معنایی. کسی که افه و چسی نمی‌آید. کارش را بلد است: نوشتن و فقط می‌نویسد. 
چون نمی‌شد برنامه‌ی دقیقی داشته باشیم از قبل بهش نگفته بودم. ممکن بود یک جاده فرعی چنان راه‌مان را کج کند که اصلا به کرمان فکر نکنیم. برنامه‌ها هم فشرده شده بود. زنگش نزدم. زنگ زدن سختم است. نمی‌دانم چرا. پیامش دادم. جواب نداد. سه روز بعد فهمیدم که پدرش فوت شده. 
تا بیاییم این طرف و آن طرف کرمان را ببینیم شب شده بود. گفتیم برویم گنبد جبلیه را هم ببینیم. رفتیم. تعطیل بود. تابلوی راهنمایی هم نداشت که این گنبد به این شکوه و با این نورپردازی شبانه چه بوده. چند تا عکس گرفتیم و دانستن در مورد گنبد را موکول کردیم به ویکی‌پدیا. راه افتادیم سمت کوه‌های صاحب‌الزمان. همسفرها آمار گرفته بودند که به آن‌جا می‌گویند بام کرمان. از این شبیه تهران‌ کردن‌ها. در حالی‌که ویکی‌پدیا می‌گفت تاریخ کوه‌های صاحب‌الزمان و شکل‌های دستکند آن به هزاران سال می‌رسد. تشخص کوه‌های صاحب‌الزمان بیشتر از آن بود که به آن بگویند بام کرمان!
از میان درخت‌های کاج و سرو زیادی رد شدیم. یک جور پارک جنگلی و بعد به پای کوه رسیدیم. یاد کتاب «نامه‌هایی به پیشی» افتاده بودم. یکی از داستان‌های تو دل رمان در همین کوه‌های صاحب‌الزمان اتفاق می‌افتاد:
«جایی که نشسته بودیم همان بالای کوه‌های صاحب‌الزمان را می‌گویم، تخته سنگ بزرگ و صافی بود. یک جور تختخواب طبیعی. گمانم این را هم یکی‌مان گفته بود. قبل از... قبل از ... منظورم... خب چه فرق می‌کند کدام‌‌مان گفته بودیم؟ شاید من گفتم. داشتیم استراحت می‌کردیم. اگر از قبر آن کوه‌نوردها بگذرید و مستقیم دره‌ی تنگ میان دو کوه را بالا بروید، وسط‌های مسیر راهی به سمت راست بالا می‌رود. مسیر عادی کوهنوردی نیست. شاید ما به همین دلیل آن مسیر را انتخاب کردیم. که خلوت‌تر باشد. نیم‌ساعتی بالا رفته بودیم و به آن تخت‌سنگ صاف رسیده بودیم که در پناه خم کوه از دید پنهان بود. شاید هم این یکی از دلایلش بود. یعنی می‌خواهم بگویم...» ص ۱۴۲ و ص ۱۴۳
جاده سربالایی شد و به جایی رسیدیم که حس کردیم بالاترین نقطه‌ای است که با ماشین می‌شود رفت. سمت راست‌مان شهر کرمان گسترده شده بود و تپه‌ای هم بود که می‌شد از آن بالا رفت و منظره‌ی بهتری را دید. سمت چپ‌مان هم دیواره‌ی کوه صاحب‌الزمان دیده می‌شد. شب بود. نمی‌شد به کوه زد. همان‌جا بود که تنگم گرفت.
چند تا ماشین این طرف و آن طرف پارک بودند. از تپه بالا رفتیم. بوی عرق سگی زد تو صورت‌مان. دختر پسرهایی که ایستاده بودند مشغول نوشیدن بودند. می‌خندیدند و بطری را دست به دست می‌کردند. یک وانت تویوتا لندکروز نوک تپه پارک بود. از این‌ها که دو تا باک بنزین دارند. شیبی را که رفته بود بالا به غیر از تویوتا از عهده‌ی هیچ ماشین دو دیفرانسیل دیگری برنمی‌آمد. راننده‌اش نشسته بود روی لبه‌ی قسمت بار و داشت به کرمان زیر پایش نگاه می‌کرد. به ماشینش داشت می‌نازید. گفتیم مدل چند است؟ گفتم ۲۰۰۳. بعد خودش تعریف کرد که چطور شیب را آمده بالا و اگزوزش گیر کرده به آن تخته‌سنگ و پاره شده و... دهانش بوی الکل شدیدی می‌داد. جدا شدیم و به منظره‌ی زیر پای‌مان نگاه کردیم. چراغ‌های زرد کرمان. مسجدی که پایین‌تر بود. همان جا بود که چند قطره باران روی سرمان بارید. به آسمان نگاه کردیم. ابر بزرگی نمی‌دیدیم. ولی داشت باران می‌بارید. می‌خواستیم شب را در چادر بخوابیم، محض صرفه‌جویی در هزینه‌های سفر. اگر باران می‌بارید... از تپه آمدیم پایین و سوار ماشین شدیم. تنگم گرفته بود.
مسجد بزرگی که آن پایین بود حتم باید دستشویی می‌داشت. کمی توی ماشین نشستیم. همه‌ی آن‌هایی که بالای تپه بودند کم کم آمدند سوار ماشین‌ها شدند و رفتند. نگاه‌شان کردیم. دور زدیم و رفتیم سمت مسجد بزرگ. گلزار شهدای کرمان بود. من و حامد و رضا پیاده شدیم و رفتیم سمت گلزار شهدا. خلوت بود. شب پاییزی و بارانکی که زمین را ترگونه کرده بود، همگان را انگار فراری داده بود. صدای نوحه داشت پخش می‌شد. چای نذری می‌دادند. نفری یک لیوان پر کردیم. ته ‌مانده بود. بعد از ما بساط سماور را جمع کردند. گفتیم دستشویی کجاست؟ یکی گفت این‌جا دستشویی ندارد. باورم نشد. ولی چیزی نگفتم. از یک نفر دیگر پرسیدیم. گفت بروید توی پارک جنگلی کنار آتش‌نشانی دستشویی هست. گفتیم باشد.
چای داغ بود. دست‌مان گرفتیم و راه افتادیم توی ردیف منظم قبر شهدای کرمان. چای دارچینی بود. خوشمزه بود. قلپ قلپ نوشیدنش می‌چسبید. روی سنگ قبرها را می‌خواندیم و می‌رفتیم. ردیف ردیف شهدای کربلای ۵ بودند. عملیات خاص جنگ ۸ساله با عراق. همه سن‌هایشان از حالای ما کمتر بود. ۲۰ساله. ۱۸ساله. ۲۲ساله. ۲۱ ساله... تک و توک ۳۰ساله و بالاتر بودند...بساط بلندگو را برچیده بودند و سکوت بر فضای گلزار شهدا حکمفرما شده بود. دیگر باران نمی‌بارید. کسی هم نبود. نمی‌دانم چه چیز بود که هی ما را به سمت نگاه کردن به سنگ‌قبرها می‌کشاند، شاید سکوت بعد از باران. تمام قبرها را نگاه نکردیم. همه‌ی آن‌هایی که نگاه کردیم کربلای ۵ بودند. 
حالا دو ماهی از آن شب گذشته. هفته‌ی پیش به عکس‌های حضور جمعیت در مراسم تدفین شهید سلیمانی نگاه می‌کردم. به آدم‌هایی که ردیف ردیف بالای کوه صاحب‌الزمان ایستاده بودند. به داربست‌های فلزی که قرار بود جمعیت را هدایت کنند. به خبرنگاری که گفته بود این جور مسیر چیدن فاجعه به بار می‌آورد... فاجعه در پای کوه صاحب‌الزمان و در گلزار شهدا اتفاق نیفتاد. فاجعه در خود شهر اتفاق افتاد. در حوالی میدان آزادی.  آن روز ما قبل از گنبد جبلیه و کوه صاحب‌الزمان رفته بودیم میدان آزادی. گفته بودند کلمپه‌فروشی‌های آن‌جا خوب است. کلمپه را از شیرینی رضا خریده بودیم.
به خبرهای له شدن آدم‌ها و مرگ و میرشان نگاه کردم. این که شلوغ شده بوده. این که جمعیت فشار آوردند و فشار آوردند و فشار آوردند و ملت زیر دست و پا افتادند و له شدند و له شدند و له شدند. اول ۳۰نفر کشته شده بودند. بعد ۵۰ نفر. بعد ۶۰ نفر. بعد ۷۰ نفر.. بعد ۷۸ نفر. زیاد و زیادتر شدند. مصدوم‌ها و دست و پاشکسته‌ها هم همین‌طور زیاد و زیادتر شدند. 
همان جایی که من دو ماه پیش ایستاده بودم به چای دارچینی خوردن و در خنکای هوای بعد از باران سن مردگان یک جنگ را خواندن مقدمه‌ی یک فاجعه شده بود.... در حوالی همان میدانی که آن شب حامد کوله‌پشتی قیمت کرده بود یک فاجعه‌ی انسانی رخ داده بود. نمی‌دانم اسم حسش را چه بگذارم. این‌که تو گذارت به مکانی بیفتد و آن مکان بعدش قتلگاه بشود، قتلگاه تعداد زیادی آدم بشود که بی هیچ گناهی قربانی بشوند. اسم این حالت را چه می‌گذارند؟ باید برای این حالت یک اسمی بگذارند. نباید اسم این نوع از اندوه خاص و متمایز باشد؟!

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۸ ، ۲۰:۱۲
پیمان ..

کته پزی سلیمی در لاهیجان

قدیمی‌ترین اثر تاریخی خطه‌ی گیلان در بقعه‌ی چهارپادشاهان شهر لاهیجان قرار دارد. صندوق مرقد سید خور کیا اثری از برای سال ۶۴۷ هجری قمری است. خود بقعه‌ی چهارپادشاهان از آن دیدنی‌های خیال‌انگیز است. مدفن چهار نسل از خاندان کیا که روزگاری فرمانروای لاهیجان و حومه بودند؛ در قرن‌های ۶ و ۷ هجری که گیلان و خطه‌ی شمال صعب‌العبور بود. معماری مسجد چهارپادشاهان حس غریبی دارد. در یک روز بارانی کوچه‌ی پشتی بقعه هم برای خودش داستانی است.
روبه‌روی بقعه‌ی چهارپادشاهان و آن دست میدان حمام گلشن است. حمام تاریخی گلشن که از خشت و آجرهایش علف روییده و روزگاری سخت را می‌گذراند. هر چه قدر کوچه‌ی پشت بقعه‌ی چهارپادشاهان می‌تواند عاشقانه باشد، کوچه‌ی پشت حمام گلشن می‌تواند ترسناک باشد. یکی از مراکز پخش اسباب و دوا و کریس و تل و متاع لاهیجان است و اهل توهم به آنجا رفت‌و‌آمد دارند،‌ مخصوصا در شب‌ها که کوچه ظلمات محض است.
آن دست میدان مسجد جامع لاهیجان است و در گوشه‌ی شمال‌ شرقی میدان یک ساختمان دو طبقه به چشم می‌خورد. طبقه‌ی اول، سر نبش یک ساندویچی است. یکی از بی‌شمار ساندویچی‌های لاهیجان که کتلت را در نان بربری می‌پیچند و خاص لاهیجان‌اند. اما طبقه‌ی دوم این ساختمان سر نبش... 
هنوز هم تابلوی قدیمی خط ثلثی که رویش نوشته‌اند کته‌پزی سلیمی پابرجاست. اما پرده‌ها کشیده‌اند، شیشه‌ها خاک گرفته‌اند و پلکانی که تو را به کته‌پزی سلیمی می‌رساند هم بسته است. کته‌پزی سلیمی در روزگاری نه چندان دور یکی از بهترین رستوران‌های لاهیجان بود. می‌گویند در تهران رستوران‌های بازار همگی خوب‌اند. چون مشتریان‌شان از بازاری‌ها هستند. بازاری‌ها دوست ندارند که غذای بد و متوسط بخورند. این در مورد کته‌پزی سلیمی هم صدق می‌کرد. رستورانی در نزدیکی بازار لاهیجان. در طبقه‌ی دوم ساختمانی سر نبش. 
میز و صندلی‌های رستوران چوبی بودند. کنار پنجره‌ها چیده شده بودند تا مشتریان حین غذا خوردن منظره‌ی جالب به بقعه‌ی چهارپادشان، حمام گلشن و مسجد جامع داشته باشند. پلو کباب‌ها و پلو ماهی‌هایش حرف نداشتند. گارسون‌هایش مهربان بودند و به گیلکی حرف می‌زدند. اگر هم می‌فهمیدند تو غیرگیلانی هستی سریع کانال را عوض می‌کردند و به فارسی گپ می‌‌زدند، منتها با ته‌لهجه‌ی خوشمزه‌ی گیلکی. رستوران ساده بود. میز وصندلی‌ها بوی رستوران‌های بین راهی را می‌دادند. کفش موزاییک بود. موزاییک سیاه و سفید. ولی کیفیت غذایش فوق‌العاده بود. یک جشن بیکران بود برای گرسنگان از راه آمده. 
اما کته‌پزی سلیمی این روزها تعطیل است. می‌گویند صاحبش که فوت شد، در مغازه را بستند. دیگر هم باز نکردند. صاحبش که فوت شد دیگر کسی نبود که راهش را ادامه بدهد. انگار صاحب کته‌پزی سلیمی این قدر مشغول درست کردن غذاهای خوشمزه بود که یادش رفته بود باید این کار را به چند نفر دیگر هم یاد بدهد. 
هر بار که می‌روم به میدان چهارپادشاهان به رستوران و کته‌پزی سلیمی نگاه می کنم و فکری می‌شوم. تیم ساختن خیلی مهم است. اگر کاری را بلدی باید منتقل کنی. تو کاری را خوب انجام می‌دهی، در آن سرآمد می‌شوی، کسی نمی‌تواند مثل تو آن کار را انجام بدهد. اما این دلیل نمی‌شود که تو بخواهی در آن کار یگانه بشوی. یگانه ماندن مرگ است. یگانه ماندن مال خداست. وقتی بخواهی یگانه بمالی راهت بی‌رهرو می‌شود... و بی‌رهرو شدن یعنی به زمین افتادن عَلَمی که سال‌ها بر دوش کشیدی و آن را از گردنه‌ها بالا کشیدی... آخرش می‌بینی که کته‌پزی‌ات که سال‌ها در اوج بود به محاق فراموشی رفته و هیچ کسی نیست که حتی در رستوران را بزند بگوید کجا رفتید شما...
 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۴۱
پیمان ..

کلاه دوچرخه سوار کشکول اوست. آن هنگام که دوچرخه را همچون اسبی به گردن درختی سرسبز یا لوله ای تنها می بندد، کلاه از سر برمی دارد و آن را همچون کشکول به دست می گیرد. کشکول درویش حاوی تمام ادوات لازم برای زندگی او بود. کشکولی کوچک که نمادی بود از بی نیازی درویش. و کلاه دوچرخه سوار هم کاملا شبیه کشکول درویش است. دوچرخه سوار آن را به دست می گیرد. کیف کمری و کاور و ادوات لازم برای یک روز پرسه در شهر را در آن قرار می دهد و بعد می نشیند در کلاس درس یا پشت میز کار. بی نیاز از دبدبه و کبکبه ی غیر. کشکول درویش همیشه مورد کنجکاوی بود. همیشه انگار چیزهای خیلی بزرگتری باید از آن بیرون می آمد: حکمت های زندگی. مورد سوال بود. آن قدر که همیشه مقابل درویش، پادشاه یک ملک را قرار می دادند. و راستش کلاه یک دوچرخه سوار هم همین حکم را دارد.

دوچرخه سوار شدن یک نوع چپ بودن است. یک نوع اعلام مبارزه ی علنی علیه دنیاییست که در آن همه می خواهند در راه تبدیل پراید به ال90 خودشان را بکشند و پیر و فرتوت و علیل کنند. آن هنگام که خیابان میرداماد در شب پنج شنبه ترافیک وحشتناکی را از سر می گذراند،‌ دوچرخه سوار تند و تیز از فضای خالی بین ماشین ها به راحتی عبور می کند و دهن کجی می کند به تمام ماشین های میلیاردی که ساکت و بی حرکت وجب به وجب حرکت می کنند و روحشان در شهر لگدکوب می شود. دوچرخه سوار می خندد به بلاهت کسانی که پول را دود هوا می کنند و از گیر کردن در ترافیک کلافه می شوند. 

دو چرخه سوار شدن یک نوع مبارزه ی علنی علیه دنیاییست که در آن همه برای پیشی گرفتن از همدیگر به صورت هم چنگ می کشند، به ابزارهای همدیگر تعدی می کنند و برای دویدن از پلکان ترقی و پیشرفت جهان را به گه می کشند.  دوچرخه سوار اهل رقابت نیست. خودش است و خودش. آن هنگام که از سربالایی خیابان عطار نیشابوری خودش را به آرامی بالا می کشد و تند تند پا می زند و دوچرخه با سرعتی مورچه وار حرکت می کند فقط در حال رقابت با خودش است. فقط به این فکر می کند که این سربالایی را دیروز سخت تر می آمده و امروز راحتتر. سعی می کند خودش را بهتر و بهتر کند. 

دوچرخه سوار در شهر جایگاهی ندارد. به جز دو سه تا خیابان بقیه او را به رسمیت نشناخته اند. نه در خیابان جایگاهی دارد و نه در پیاده رو و نه در خط ویژه ی اتوبوس. هیچ کس برای او فکری نکرده است. و با این حال چرخ های دوچرخه ی او به تمام این ها آشنایند: آسفالت خیابان،‌ موزاییک های پیاده رو، پله برقی ها، نرده های خط ویژه و.. . 

دوچرخه سوار با ماشین های توی خیابان ها دوست است، از سمت راست حرکت می کند و به وقتش از لابه لای آن ها رد می شود. گاه سرعتش پا به پای ماشین های توی خیابان می رسد. مواظب حماقت ماشین سوارها هست. چون اکثر اوقات سرعتش خیلی کمتر از ماشین هاست از ناگهانی پیچیدن های ماشین ها ناراحت نمی شود. می تواند کنترل کند. و راستش خود ماشین سوارها هم انگار حواسشان به دوچرخه سوار هست. حساب او را انگار از موتور جدا می کنند. دوچرخه سوار حس نوعی از نوستالژی را در رانندگان زنده می کند: خیلی از آنان در کودکی دوچرخه سوار بوده اند و دیدن دوچرخه سوار به گونه ای ناخودآگاه خاطراتی شیرین را در ذهن آنان زنده می کند. آن قدر ناخودآگاه که خودشان هم نمی فهمند که دست و بالشان برای وحشی بودن شل شده است. 

دوچرخه سوار دست اندازها را مثل ماشین ها رد می کند. هر جا که گیر کند می اندازد توی پیاده رو. او با تمام عابران پیاده دوست است. به آرامی از کنارشان رد می شود. کودکی را اگر ببیند حتما لبخند می زند. اگر کسی را ترساند از او عذرخواهی می کند. وقتی پیرمردی به او می گوید خسته نباشی همان طور که دارد رد می شود داد می زند سلامت باشید. هر وقت عبور از یک اتوبان سخت باشد پناه می آورد به پل عابر پیاده. قانونی برای او نوشته نشده. پس اگر پله برقی دید دوچرخه اش را بغل می کند و می رود روی پله برقی. او از شهرداری منطقه ی 8 هم متشکر است که برای پلکان غیربرقی تقاطع اتوبان باقری و رسالت مسیر ویژه ی دوچرخه طراحی کرده اند. ناودانی که چرخه های دوچرخه رویش قرار می گیرند و به راحتی می شود بالا و پایینش کرد. دوچرخه سوار با موزاییک های پیاده روها آشناست. دیگر تق و لق بودنشان او را همچون یک عابر پیاده ناراحت نمی کند. موزاییک های لق با نوایی هارمونیک زیر چرخ هایش می لرزند و او می رود و می رود.

دوچرخه سوار با اتوبوس های بزرگ و دراز دوست است. برای ورود به خط ویژه پلیس ها جلویش را نمی گیرند. سربالایی خط ویژه را آرام آرام رکاب می زند و اتوبوس های بزرگ و دراز می شناسندش. با فاصله ای زیاد ازش سبقت می گیرند و حتی بوق هم نمی زنند که بترسانندش و سرپایینی های خط ویژه... رهایی به معنای واقعی کلمه. آن گاه که دیگر پا نمی زند و فقط فرمان را می چسبد و باد با سرعت هر چه تمام تر لابه لای منفذهای صورت و بدنش می پیچید. بادی که از خنکای چنارهای خیابان ولیعصر سرشار است و هیچ گاه تن یک عابر یا یک ماشین سوار را این گونه خنک نمی کند.

دوچرخه سوار بعضی حکمت های زندگی را با تمام وجود حس می کند. حکمت هایی که آدم یادش می رود: حکمت هر سربالایی یک سرپایینی دارد. آن گاه که سینه کش خیابان میرداماد را صبح هنگام به آرامی طی می کند می داند که شب هنگام این سینه کش تبدیل می شود به جولانگاه سرعت رفتن او. او با تمام وجود می فهمد که بعد از هرسختی یک آسانی و بعد از هر آسانی یک سختی قرار دارد. یاد می گیرد که در سختی ها آرام و یکنواخت پیش برود و یاد می گیرد که قدر آسانی ها را بداند و با تمام وجود لذت ببرد. ماشین سوارها هیچ گاه این را نمی فهمند و همین باعث می شود این حکمت را فراموش کنند... 

او یاد می گیرد که از افتادن نترسد. از پیاده رویی رد می شود، شیلنگ آبیاری چمن زیر چرخ های دوچرخه اش می روند، او اشتباه کرده و با یک دست فرمان را گرفته، شیلنگ زیر چرخه هایش می لغزد و دوچرخه هم همراه آن و او سرنگون می شود. باااامب، با کله و زانو می خورد زمین. اما طوری نیست. بلند شو. افتادن که فقط برای بچه ها نیست. برای هر کسی که می خواهد راه رفتن را یاد بگیرد لازم است. اصلا هر کس که می خواهد رفتن را یاد بگیرد باید بیفتد و بلند شود و او هم بلند می شود...

و دوچرخه سوار  عزیزتر است. آدم های زیادی پیدا می شوند که بر و بر نگاهش کنند و بگویند عجب دیوانه ای. ولی آدم هایی هم هستند که دوچرخه سوار را تحسین می کنند. می گویند در جهان قدیم، مسافران ارج و قرب داشتند. آنان از شهر و دیاری دیگر می آمدند، غبار جاده ها بر تنشان می نشست و وقتی وارد یک شهر می شدند به آنان خوشامد گفته می شد. به پاس تلاش انسانی مسافر شدن. این روزها مسافران ارج  و قرب روزگار گذشته را ندارند. چرا که سوار بر ماشین  هایی تا بن دندان مسلح می شوند و غباری از جاده بر تن شان نمی نشیند. اما برای دوچرخه سوار وقتی برخورد کافیمن های کافه برادران میدان شیخ بهایی را می بیند، حس مسافر دنیای قدیم بودن زنده می شود. حس ارج و قرب داشتن و حس تحسین تلاش انسانی مسافر شدن. کافی من ها به او و دوستش خوشامد می گویند. اگر از دیگر مشتریان فقط سفارش می گیرند، با او وارد مکالمه می شوند. از راهی که آمده می پرسند و دوچرخه ای که سوار شده و با حسی گرمتر صبحانه برای او می آورند و در انتها هم به پاس تلاش انسانی دوچرخه سوار شدن به او تخفیف ویژه می دهند... 

دوچرخه سوار شدن پارادایم های شهر را تغییر می دهد، نه تنها پارادایم های شهر که پارادایم های درون را.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۸ ، ۱۳:۳۶
پیمان ..

هنوز هم دیدن موتور ماشین ها و لکوموتیو قطار و توربین هواپیما برایم هیجان انگیز است. فرسنگ ها و گره های دریایی زیادی از مهندسی مکانیک دور شده ام و حتی جزئیات چرخه ی تبرید یک یخچال معمولی را هم فراموش کرده ام؛ ولی وقتی رسیدم به ایستگاه راه آهن رشت، اولین چیزی که سراغش رفتم لکوموتیو قطار بود. لکوموتیوی که قرار بود سه تا واگن دو طبقه را از رشت به تهران برساند. 

باران شدیدی می بارید. حالم زیاد خوش نبود. امسال کلا حالم خوش نبود. خستگی چیزی است که انگار جزئی از وجودم شده است و به هیچ وجه از آن خارج نمی شود. قطار دو تا لکوموتیو داشت. دو تا لکوموتیو که پشت به پشت هم چسبیده بودند. دو تا لکوموتیو زیمنس که سال 89 از آلمان 30 تایش را وارد کرده بودند و قرار بود مپنالکوموتیو 150 تا را توی ایران مونتاژ کند و بعد کم کم توی ساخت لکوموتیو به خودکفایی برسیم. این که آخر داستان ما لکوموتیوساز شدیم یا نه را، نمی دانم. همین اطلاعات هم برای سال های دوره ی مهندسی مکانیک خواندنم بود. ولی برایم عجیب بود که برای 3 تا واگن قطار را دو لکوموتیوه کرده بودند. برای قطار تهران-ساری هم همین کار را می کنند. حتم سربالایی های کوهین خفن اند.

باران می بارید. ایستگاه قطار رشت را به سختی پیدا کرده بودم. روی گوگل مپ نبود. از سرچ گوگل فهمیده بودم کجاست. چند کیلومتر بعد از لاکان بود. از لاهیجان تا ایستگاه قطار 50 کیلومتر راه بود. توی هوای بارانی و ترافیک رفت و آمدهای نوروزی شمال این مسافت دورتر هم می نمود. بابا من را رساند. اگر او نبود توی این هوای بارانی به اندازه ی بلیت قطار و شاید بیشتر باید پول تاکسی می سلفیدم. بلیت قطار برای صندلی های معمولی 51هزار تومان و برای صندلی های وی آی پی 55 هزار تومان بود. 

ایستگاه رشت بزرگ بود. جلویش یک تکه سنگ شبیه نقشه ی ایران کار گذاشته بودند که بله این ایستگاه و این خط راه آهن در راستای اقتصاد مقاومتی و سال تولید ملی و از این اراجیف توسط فلانی افتتاح شد. راستش وسط این همه خبر بد و این همه بی تدبیری و شرایط نومیدکننده، افتتاح ایستگاه راه آهن رشت اتفاقی دوست داشتنی بود. این که دولتی ها این قدر عقل کرده بودند که به جای توسعه ی جاده ها در استان گیلان راه آهن بسازند برایم یک دنیا ارزش داشت. این که اتوبان قزوین رشت را توسعه نداده بودند و آن تکه ی منجیل رودبار را تکمیل نکرده بودند برایم ستایش برانگیز بود. 

هر چند هر بار که می رویم لاهیجان بابام بهشان فحش می دهد که چرا جاده را کامل نمی کنند. اما به نظر من خوب می کنند. جاده ی جدید نسازید. مردم را به ماشین سوار شدن تشویق نکنید. این مردم احمق نباید سوار ماشین شوند. هر چه قدر ماشین زیر پایشان به روزتر و صفر کیلومترتر می شود حماقتشان بیشتر می شود. بیشتر می کشند و بیشتر کشته می شوند. کشتن و کشته شدن به درک. مجروح شدن ها، قطع نخاع شدن ها، کج و کوله شدن ها... یک لشکر آدم کج و کوله به چه کار این کشور می آید آخر؟ 

راهکار تبدیل پراید به ماشین خارجی نیست. این باور احمقانه که پراید ارابه ی مرگ است و مثلا پژو یا ماشین های خارجی ارابه ی مرگ نیستند، بزرگترین دروغی بود که رسانه ها به خورد این ملت دادند. ایراد از آن مغزهایی است که پشت فرمان ها نشسته اند. راهکار تبدیل جاده ی دوطرفه به اتوبان دوبانده و سه بانده نیست. راهکار این است که ماشین سوار شدن را گران کنند. راهکار این است که ریل را زیاد کنند.

چه می دانم...

سوار قطار شدم. بلیتم تک صندلی بود. بدی اش این بود که در جهت عکس حرکت قطار نشسته بودم. اینش احمقانه بود. به خاطر تلویزیون های 30 اینچ دو طرف واگن، نصف صندلی ها به طرف جلو بودند و نصف صندلی در جهت عکس. اما دریغ از نشان دادن یک فیلم. صندلی ها هر کدام مانیتور هم داشتند که البته هیچ کدام کار نمی کردند. برای من اصلا روشن نمی شد. مانیتور صندلی جلویی ام هم روشن شد،‌اما بالا نیامد و تا چند ساعت مشغول لود شدن بود. 

اما مناظر بیرون قطار آن قدر متنوع و شاعرانه بودند که همه ی این ها فراموشم شد. زل زدم به قاب پنجره ای که هر لحظه منظره اش تغییر می کرد. قطار ماشین نبود که بالا و پایین برود و هر دست انداز و هر فرمان دادن راننده تکانت بدهد. حرکت نرم و آهسته ای بود که تصاویر توی پنجره را مثل یک فیلم برایت عوض می کرد و تو را فرو می برد در دنیای خودت. 

درخت های انبوه و سبز درخشان جنگل سراوان، خانه های ویلایی نزدیک ریل راه آهن، مزارع برنج که هنوز نشاء نشده بودند، بارانی که به پنجره خط می زد، رودخانه ای که خروشان از زیر پایت رد می شد، زمین پر از آبی که مثل یک دریاچه شده بود، ماشین هایی که در اتوبان به سرعت سبقت می گرفتند و بعد ترمز می زدند،‌کوه های دوردست، صدایی به داخل واگن نفوذ نمی کرد و همه ی این منظره ها در قاب پنجره عبور می کردند.

برای 98 هیچ برنامه ای ندارم. ول داده ام به لحظه ها. فقط باید همان کارهای قبل را با خستگی مفرطی که دارم ادامه بدهم. باید پوش کنم. وسط دید و بازدیدهای نوروزی تلویزیون یک فیلمی داشت نشان می داد در مورد چارلز دیکنز. اسمش را کامل نفهمیدم. یک چیزی بود در مورد چارلز دیکنز و نوشتن رمان سرود کریسمس. یکی از بهترین رمان های چارلز دیکنز به نظرم. نشان می داد که ایده ی کتاب یک ماه مانده به کریسمس به ذهن دیکنز رسید. او رفت و برای ناشرش تعریف کرد. پول لازم هم بود و دو ماه بعدش باید قرضی را پرداخت می کرد. ناشرش گفت ایده ی خوبی است. اما دیر است و ما نمی رسیم چاپ کنیم. پس بگذار کریسمس سال بعد. اما دیکنز خودش دست به کار شد. رفت چاپخانه گفت دو هفته ی دیگر متن کتاب را به دستت می رسانم. رفت پیش یک نقاش گفت هفته ی دیگر کتاب را بهت می رسانم که نقاشی هایش را انجام بدهی. همه ی این ها در حالی که خودش هنوز یک صفحه از کتاب را ننوشته بود. سریع مراحل بعدی را چید و بعد نشست به کار خودش. حالا توی آن هیر و ویری پدرش هم آمد به خانه ی او، یک آدم پرحرف و پردردسر که همان اول کاری پرنده اش لوستر خانه ی دیکنز را آورد پایین. نتوانستم بقیه ی فیلم را ببینم. ولی برایم مصداق عینی push کردن بود. این که تو برای انجام یک کار نایست که شرایط مهیا شود. فقط شروع کن. فقط هلش بده...

قطار به ایستگاه رستم آباد رسیده بود. هنوز باران به شیشه ی قطار خط می انداخت. چند مسافر سوار شدند. یکهو دیدم از در قطار یک چهره ی آشنا دارد می آید به سمت واگن ما: یک مرد کچل قدبلند: جمشید هاشم پور. توی دلم گفتم دمت گرم بابا. تو هم قطاربازی ها. دو روز نیست افتتاح شده این قطار. سریع مشتری شدی. پشت سرش هم خانمش آمد. یک زن عینکی که شبیه استاد دانشگاه ها بود. سریع رفتند انتهای واگن روی دو تا صندلی جاگیر شدند. 

قطار از دشت وسط دو کوه رد می شد. سمت چپ مان جاده قدیم بود که بهش دید داشتم. سمت راست مان اتوبان بود. قطار آرام تر می رفت. همه ی ماشین های توی اتوبان سریع تر می رفتند. خیالی نبود. دو صندلی کناری ام دو تا خواهر نشسته بودند. چمدان شان را به زور جلوی پاهایشان جا داده بودند. می توانستند چمدان را توی راهرو بگذارند. یا جلوتر یک فضای خالی بود. می توانستند آن جا بگذارند. اما نگذاشتند. حس ناامنی و خطر دزدیده شدن چمدان... این حس ناامنی بدجور اذیتم کرد. خودم هم که کاپشنم را گذاشتم توی قفسه ی بالای سرم، کیف پولم را درآوردم و گذاشتم توی جیب شلوارم. گفتم شاید خوابم ببرد و یکی کاپشن را بردارد. حداقل کیف پول را از کف ندهم... لعنت بر این حس ناامنی...

به رودبار که رسیدیم توی اتوبان ماشین ها برای ورود به شهر صف بستند و ترافیک شد. با حس پیروزمندانه به ردیف ماشین ها نگاه کردم. قطار از بالای سرشان رد شد و وارد تونل شد. اکثر مسیر رودبار تا منجیل را از توی تونل رد شد. آفرین گفتم به طراحان خط. چون این طوری آلودگی صوتی عبور قطار مخصوصا قطارهای باری برای شهر رودبار را به حداقل رسانده بودند.

وقتی حس کردم به منجیل داریم نزدیک می شویم دوربین موبایل را چسباندم به شیشه. 30 ثانیه از تاریکی تونل فیلم گرفتم و بعد که از تونل خارج شدیم یک فیلم فوق العاده از عبور قطار گرفتم. قطار از تونل خارج شد. از بالای اتوبان گذشت. از بالای ورودی شهر منجیل هم گذشت. نرم و آهسته به سمت سد منجیل رفت. پل قطار از وسط دریاچه ی سد منجیل می گذرد. هر چه بیشتر گذشت منظره ی داخل کادر دوربینم بیشتر از آب دریاچه پر شد. جوری که انگار توی خود دریاچه ام. چند دقیقه نرم و آهسته به همین طریق ادامه داد. فقط تغییر حرکت ابرها در انتهای دریاچه نشان از عبور ما داشت. بعد کج کرد به سمت خشکی و توربین های بادی قاب تصویریم را در بر گرفتند. توربین های بادی در زمین های سبز زیر پایشان حس فوق العاده ای به فیلمم داشتند می دادند. تا 4 دقیقه بدون تکان دادن دوربین فیلم گرفتم. فوق العاده شد. آن فیلم را تا به حال چندین بار دیده ام و هر بار حظ کرده ام از مناظر... خوراک این است که برایش آهنگی تدارک ببینم و زیرنویس برایش بگذارم. خوراک این است که متنی شاعرانه از حکمت های زندگی را همراه این فیلم کنم... گلدن تایم هم بود و کیفیت تصاویر فوق العاده شد.

بعد از آن خورشید غروب کرد و مناظر تیره و تار شدند و من فقط از روی نور چراغ های ماشین ها می فهمیدم که داریم به موازات اتوبان پیش می رویم و گاه حتی تندتر از خود ماشین ها می رویم.

کرخت بودم. روزهای پربارانی را از سر گذرانده بودم. سال های بی نتیجه ای را از سر گذرانده بودم. کارهای نافرجامی را از سر گذرانده بودم. تنها بودم. پشتی صندلی را خوابانده بودم و زل زده بودم به تاریکی بیرون قاب پنجره. چشم هایم را بستم. آدم ها توی قطار با هم حرف می زدند. خوابیدم.


۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۸ ، ۱۰:۳۶
پیمان ..

محسن و حسین می گفتند آرام می رود. من صندلی پشت راننده نشسته بودم. آخرین نفر سوار ماشین شده بودم. یعنی دستشویی قبل از شروع ماشین سواری ام طول کشیده بود. رها که شدم بدو دویدم سمت ماشین که سر کوچه ایستاده و منتظر من بود؛ تویوتا کرولای سفید رنگی که نوارهای زرد رنگ داشت و هر چه به مرز نزدیک شدیم مثل و مانندش زیاد و زیادتر شد.

باران شدیدی می بارید و ساعت 9.5 صبح بود که مشهد را به قصد هرات ترک کردیم. در تمام طول راه باران روی سقف ماشین ضرب گرفته بود و برف پاک کن بی سر و صدا و تند و تیز شیشه جلو را صاف می کرد.

سجاد بود که به ما گفت از مشهد به هرات سواری های خطی هستند. کارت آمایش داشت و امسال بعد از 23 سال زندگی در ایران این اجازه را برای اولین بار در عمرش یافته بود که به افغانستان برود و برگردد. بهمان گفت یک کله بروید راحت تر است.

رفتن به هرات ساده تر از آن چیزی بود که فکرش را می کردیم. شماره ی ترمینال خطی های مشهد-هرات را گرفتیم:

038519676 یا 038518874 یا 038519506

قیمت را بهمان دادند: مصوب و شرکتی؛ نفری 125 هزار تومان تا خود هرات. گفتند راننده چهار صبح می آید دم خانه تان. گفتیم 8 صبح توی مشهد باید کسی را ببینیم و کار داریم. ساعت 9 دوباره زنگ زدم و ساعت 9.5 آقای نعمت الله حیدرزاده سر کوچه چمران پنجم بود. با لباس افغانستانی اش پیاده شد و چمدان و کوله های مان را توی صندوق جا داد و دِ برو که رفتیم.

بهمان گیر داد که کمربند عقب های تان را ببندید و راند سمت فریمان و تربت جام و تایباد.

وقتی توی یکی از توقف ها جایم را با حسین عوض کردم فهمیدم که اصلا آرام نمی راند آقای حیدرزاده... تویوتایی که سوار شده بودیم مدل 2007 و سفارشی کانادا بود و کیلومتر شمارش به مایل... 90 مایل بر ساعت می راند؛ آن هم توی باران. و تویوتا بس که نرم و بی صدا بود ما فکر می کردیم دارد آرام می رود...

لحظه به لحظه به مرز نزدیک می شدیم و ما آن قدر شوق داشتیم که اصلا یادمان رفته بود برای ناهار هم فکری کنیم.

تویوتایی که سوار شده بودیم مدل 2007 و سفارش کانادا بود و کیلومتر شمارش به مایل

به تایباد که رسیدیم آقای حیدرزاده باک تویوتایش را تا خرخره پر کرد.

به تایباد که رسیدیم آقای حیدرزاده باک کرولایش را تا خرخره پر کرد. همسفر چهارم مان داماد آقای حیدرزاده بود؛ تاجری که از سال 72 ویزای چند بار گذر ایران داشت و دائم بین مشهد و افغانستان در حال رفت و آمد بود. خانواده اش ساکن مشهد بودند و کسب و کارش توی افغانستان بود. دعوت مان کرد که اگر رفتیم به کابل حتما به رستوران هزار و یک شب برویم. هزار تا کار دیگر هم می کرد...

صف تریلی ها و کامیون ها نشانه ی نزدیک شدنمان به مرز بود. نزدیک مرز ایستادیم تا آقای حیدرزاده برود و به قول خودش جریمه ی باک بنزین پرش را بدهد و بیاید. تریلی هایی که از ایران به افغانستان می رفتند در یک صف طولانی بازرسی می شدند و به اندازه گازوئیلی که در باک های اصلی و اضافی شان بود باید مالیات پرداخت می کردند. اگر هم نمی خواستند باید باک شان را خالی می کردند. به قول آقای تاجر دولت خواسته بود به جای آن که کولبرها و قاچاقچی ها از تفاوت قیمت ها سود ببرند خودش این سود را دریافت کند. بنزین در ایران لیتری یک هزارتومان و در افغانستان لیتری 50 افغانی (هر افغانی 200 تومان) یا به عبارتی هر لیتر بنزین در افغانستان 10 هزار تومان...

کولبرها هم بودند... کنارمان یک وانت مزدا ایستاد و از عقبش 20 لیتری های بنزین و گازوئیل را گذاشت کنار جاده. بعد چند جوان نفری دو تا 20 لیتری انداختند روی کول شان و زدند به سمت بیابان. احتمالا یک کیلومتر جلوتر که سیم خاردارهای مرز تمام می شد راحت وارد خاک افغانستان می شدند و بنزین ها و گازوئیل ها را به قیمت چند برابر ایران و کمتر از افغانستان می فروختند...

آقای تاجر می گفت ایران همه ی این ها را می داند. ولی سخت نمی گیرد. چون تنها ممر درآمد مرزنشینان همین است. اگر این هم نباشد آن ها در این بیابان از گرسنگی می میرند... می گفت :"ایران و افغانستان مملکت آخوندها و ملاهاست. فقط آخوندهای شما بهترند و استقلال دارند، ملاهای ما وابسته انگلیس و آمریکا و پاکستان و هزار کشورند."

عبور از مرز آسان تر از آن چیزی بود که فکر می کردیم. به سمت افغانستان هیچ صفی نبود. به سمت ایران، چرا. زائرین اربعین در صف بودند. ولی ما راحت از ساختمان ایران خارج شدیم، 500 متر خاکی نقطه ی صفر مرزی را گذراندیم و وارد ساختمان افغانستان شدیم... قبل از ما یک افغانستانی چندین سال ساکن ایران با مامور ثبت ورود دعوایش شد. مامور لباس پلنگی به تن داشت، از آن ها که داد می زدند مید این آمریکا هستند. از پشت میزش بلند شد، در اتاقش را باز کرد، آمد رخ به رخ مرد ایستاد و گفت: اینجا ایران نیست اینطور با من گپ می زنی ها، اینجا خاک افغانستان است و شترق گذرنامه ی سبز مرد را پرت کرد سمت دیوار روبرو...

500 متر خاکی نقطه صفر مرزی را گذراندیم و وارد ساختمان افغانستان شدیم.

شیر فهم شدم که افغانستانی ها آن دسته از هموطن هایشان را که سال ها ساکن ایران بوده اند افغانستانی نمی دانند. ما هم آدم هایی را که سال ها ساکن ایران بوده اند ایرانی نمی دانیم و این وسط گذرنامه ای وجود دارد که کوبانده می شود به دیوار و عزت نفسی که در هر دو طرف مرز لگدمال می شود...

با ترس و لرز گذرنامه ام را از زیر شیشه هل دادم سمت مامور لباس پلنگی و هر کاری گفت تند و تیز انجام دادم. ایستادم تا از من عکس بگیرد، اسکن هر 10 تا انگشت دست هایم را بگیرد و مهر ورود به افغانستان را بزند. انتظار داشتم که کوله ام تلاشی شود و تمام خرت و پرت هایم را بازرسی کنند. گیر ندادند...

کرولا آن دست ساختمان منتظرمان بود. آقای حیدرزاده گفت دیگر نمی خواهد کمربند ببندیم. اینجا پلیس ندارد. 120 کیلومتر تا هرات را شلاقی راند...

3-4 جا پلیس کنار جاده بود. 2-3 سرباز با تفنگ وسط جاده ایستاده بودند. اگر لوله تفنگ به سمت پایین می بود بی توقف می رفتیم. اگر لوله تفنگ را به سمت بالا می آوردند یعنی باید بایستیم. یکی شان وقتی نزدیک شدیم لوله تفنگش را تکان داد و ما ایستادیم. آقای حیدرزاده سریع شیشه را پایین داد و یک اسکناس گذاشت کف دست سرباز و دیگر تلاشی نشدیم. آقای حیدرزاده به افغانستان که رسیدیم خوش تر شد. صدای ضبط ماشینش را بالاتر برد. بعد از یک آهنگ افغانستانی آهنگ تالشی پخش شد. بعد صدای حمیرا و بعد آهنگ مرتضی پاشایی. اصلا این احساس را نداشتم که از مرز ایران رد شده ام...

فقط موقع پخش آهنگ تالشی می خواستم بپرسم می فهمی چه می خواند این؟ مهم نبود. مهم حس مشترکی بود که داشتیم؛ توان لذت بردن از این آهنگ...

به خاطر باران، چند سال قبل سیل راه افتاده بود. جاده ی تایباد- هرات را ایرانی ها ساخته بودند و انصافا جاده خوبی بود... ولی آن جای جاده را سوتی داده بودند و برای سیلاب در رو نگذاشته بودند و آب سیلاب ها توی جاده جاری شده بود و جاده را با خودش برده بود...

به هرات نزدیک شده بودیم. این را از ترافیک فهمیدیم. خبری از بلوار و پهن شدن جاده نبود. جاده همانی بود که تا یک کیلومتر ادامه داشت. فقط دو طرفش یکهو پر شد از پارکینگ انواع ماشین ها: تریلی ها، تویوتاهای صفر و کارکرده. بازار ماشین فروشی هرات بود. بعد کانتینرهایی که در دو طرف جاده تبدیل شده بودند به مغازه های میوه فروشی و خدمات اتومبیل ماشین های راست فرمان. سه چرخه ها هم سر و کله شان پیدا شد... ما به هرات رسیده بودیم.


۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۲۱:۱۱
پیمان ..

وقتی رسیدیم فلکه دوم گلشهر آقا رضا منتظرمان بود. اتوبوس اسکانیایی آمده بود کنار میدانچه پارک کرده بود. تعجب کردم که اتوبوس به این گندگی چطور از کوچه های تنگ و باریک آمده این جا. تا به حال همدیگر را حضوری ندیده بودیم. نشانه ی من کاپشن آبی ام بود و این که روبروی مسجد ابوالفضل کنار در سمت شاگرد این اتوبوس ایستاده ام. پیدا کردیم هم را و سلام و احوالپرسی.

آقا رضا هم فردا راهی سفر بود با همان اتوبوس به سوی شلمچه و کربلا. گفتیم اربعین تمام شد که. گفت چه کنیم دیگر. به ما افغان ها بعد از اربعین ویزا می دهند. فقط هم از یزد شلمچه می توانیم وارد عراق شویم. گفتیم موکب ها جمع می شوند و هزینه سفر خیلی بالا می رود که. گفت چه کنیم دیگر. چند سال است که به ما بعد از ایرانی ها ویزا می دهند.

ما را برد به انتهای یک کوچه ی بن بست تنگ. ته کوچه یک مغازه ی سبک دهه ی شصتی بود با میز و صندلی های رستوران های بین راهی آن موقع. نوشته بود: قابلی پلو و کبابی. ولی تعطیل بود. کنارش یک در کوچک بود که به خانه ای نقلی راه داشت: آن جا استودیوی مبین بود. جایی که آقا رضا خودش با سرمایه خودش درستش کرده بود. خانه دو اتاق داشت. یک اتاق کنترل و تنظیم صدا و یک اتاق هم عایق برای خواندن و نواختن. خیلی لذت بخش یود. می ارزید به هزار تا استودیوی دولتی...

دوستان آقا رضا هم بودند و وقتی گفتیم می خواهیم برویم افغانستان باورشان نشد.

آقا رضا خودش متولد ایران بود. 35 سالی بود که در ایران بود. پدر و مادرش اهل افغانستانند اما خودش فقط یک بار 14 سال پیش قاچاقی رفته بود هرات و برگشته بود. کارت آمایش داشت و اگر برمی گشت دیگر حق ماندن در ایران را نداشت. زن و دو تا بچه هم داشت. عضو گروه ارکستر صبای مشهد هم بود... ولی...

حسن آقا حتی یک بار هم به افغانستان نرفته بود. در طول 30 سال زندگی اش پایش را از مشهد بیرون نگذاشته بود ولی خب، یک افغانستانی توی ایران تا ابد افغانی است...

گپ ها را که زدیم آقا رضا و دوستانش شروع کردند به نواختن، اول گیتار و شعر "ز هجرانت"، بعد ویولن و ارگ و "ملا ممد جان" و آخر سر هم آقا رشید شهنواز آمد و هارمونیه به دست گرفت و یکی از آهنگ های عهدیه را خواند و تکان مان داد...

چند ساعت برای ما نواختند و خواندند و بعد شماره های پسرعموها و دوستان شان در هرات و کابل را بهمان دادند... گلشهر و بچه های گلشهر آنقدر باصفا بودند که یک لحظه دلم خواست بی خیال خود افغانستان شوم و به کابلشهر ایران بسنده کنم!


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۷ ، ۱۰:۳۰
پیمان ..

من همیشه عابر خیابان انقلاب بودم. پیاده‌روهای خیابان انقلاب را بارها درنوردیده‌ام. روزگاری تماشاچی ویترین تمام کتاب‌فروشی‌هایش بودم. شب‌های زیادی از این حرص خوردم که چرا تیرهای چراغ روشنایی این خیابان مثل تمام خیابان‌های ایران فقط آسفالت و سواره‌روها را روشن می‌کند؟ غروب‌های زیادی از این حرص خوردم که چرا الویت این شهر هیچ‌وقت عابران پیاده‌اش نبوده. 

اما هیچ‌وقت خیابان انقلاب را از پنجره‌ی ساختمان‌هایش ندیده بودم. مخصوصاً ساختمان‌های حوالی دانشگاه تهران همیشه برایم یک هاله‌ی ابهام داشت. همیشه فکر می‌کردم این ساختمان‌ها متروک‌اند. از آن کسانی هستند که دلمردگی و پریشانی حالت ایده آل شان است. به ساختمان‌های آن‌طرف دانشگاه تهران تا چهارراه ولیعصر هم هیچ‌وقت توجه نکرده بودم؛ تا این‌که آن روز رفتیم دفتر سفیرفیلم.

سفیرفیلم دقیقاً روبه روی پمپ‌بنزین وصال است. پمپ‌بنزین وصال یا دیانا. دیانا قشنگ‌تر است. ولی وصال شیرازی هم بد نیست. 

هر وقت می‌گویم پمپ‌بنزین وصال یاد این می‌افتم: تابستان 88 یکی از بچه‌ها توی دانشگاه هنر تمرین تئاتر می‌کرد. دکور صحنه‌ی تئاتر درست می‌کردند. نمی‌دانم سر چی نیاز پیدا می‌کنند به 1 لیتر بنزین. این رفیق ما هم سرخوشانه یک بطری 1.5 لیتری دستش می‌گیرد پیاده می‌رود پمپ‌بنزین. بنزین می‌خرد. از شانسش از آن روزها بوده که خیابان انقلاب پر بوده از مأمور و سرباز و بسیجی. گیر می‌دهند که بنزین را کجا داری می‌بری؟ این بنده‌ی خدا هم راستش را می‌گوید: برای ساخت دکور صحنه‌ی تئاتر بنزین نیاز داشتیم. باور نمی‌کنند. دست‌وپایش را می‌گیرند و می‌اندازندش توی ون. به جرم تلاش برای ساخت ککتل مولوتف یک ماه بازداشت بود.

سفیرفیلم دقیقا بالای فروشگاه کتاب سروش بود: همان ترنجستانی که هیچ‌وقت دلم صاف نشد که ازش کتاب بخرم یا حتی بروم به کتاب‌هایش نگاه بیندازم. بس که ویترین کتابش بوی گند ایدئولوژی می‌دهد. سفیرفیلم هم بوی ایدئولوژی می‌داد و طبیعتاً جلسه‌ای که در آن بودم به سرانجامی هم نرسید. اما برای من منظره‌ی خیابان انقلاب از دفتر سفیرفیلم ماندگار شد. خیابان انقلاب از دفتر آن ساختمان پیر زیبا بود. پر از دارودرخت بود. سکوت داشت.

بعدها بود که فهمیدم آن کتاب‌فروشی سروش و دفتر سفیرفیلم قبلاً سینما بوده. یک سینمای خیلی قدیمی شهر تهران: سینما پلازا.

آن ساختمان اصلاً نشان نمی‌داد که تأسیس سال 1335 بوده باشد. ولی سینما پلازا در سال 1335 ساخته شد. در سال 1345 سینما پلازا میزبان اولین دوره‌ی جشنواره‌ی فیلم کودکان و نوجوانان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود. 

پوستر اولین دوره جشنواره فیلم کودکان و نوجوانان کانون پرورش فکری

در آن دوره 25 کشور شرکت کردند و ایران هیچ فیلمی نداشت. دوره‌ای بود که در ایران اصلاً فیلم کودک و نوجوان ساخته نمی‌شد. در سال 1357 و در دوازدهمین دوره‌ی این جشنواره 66 فیلم از 19 کشور جهان شرکت کرده بودند که 6 فیلم ساخت کشور ایران بود. هژیر داریوش بنیان‌گذار و نویسنده‌ی مقررات جشنواره بود. راستش تصور اولین دوره‌ی این جشنواره در سینما پلازا برایم خیلی سخت است. ولی خیالش دوست‌داشتنی است. یک جشنواره‌ی بین‌المللی و اذعان به این ضعف که ما هیچ‌چیزی نساخته‌ایم و باید از جهان یاد بگیریم. سینما پلازا نقطه‌ی شروع یادگرفتن بود. یادگرفتنی که توانست در دهه‌ی 60 یک‌تنه سینمای ایران را به‌پیش ببرد...

اما در سال 1357 سینما پلازا در جریان روزهای انقلاب به آتش کشیده شد. وازریک درساهاکیان مترجم و فیلم‌بردار پیشکسوت داستان را قشنگ تعریف کرده است:

«تلویزیون ملی ایران همان سال 57،به نظرم  ،" سینما پلازا " را خریده بود تا برای نمایش فیلم‌هایی از آن استفاده کند . اما این طرح هنوز شروع نشده بود و سینمای مربوطه عاطل و باطل در خیابان انقلاب ( یا شاه رضا ) افتاده بود و دفترودستکی داشت در طبقه دوم ،رو به خیابان ،درست بالای گیشه‌های بلیت‌فروشی ،که در ورودی آن از یک کوچه باریک نبش ساختمان بود . تلویزیون این دفترودستک را در اختیار گروه اصلانی قرار داده بود و ما همه وسایل فیلم‌برداری را هم آنجا نگهداری می‌کردیم . دست بر قضا ،روزی که سینماهای تهران به آتش کشیده شد ،ما یکجایی در جنوب تهران ،حوالی جنوب غربی فرودگاه مهرآباد ،در یک کارگاه شیشه‌سازی  فیلم‌برداری می‌کردیم . وقتی جت‌های فانتوم را در آسمان دیدیم ،یک نفر از گروه رفت به یکی دو جا تلفن زد بپرسد در شهر چه خبر است . وقتی خبر رسید که دارند سینماها را آتش می‌زنند ،ما بساط را جمع کردیم و هر چه سریع‌تر خودمان را به سینما پلازا رساندیم . گفتن ندارد که سر راهمان هرچه بانک و سینما و عرق فروشی بود به آتش کشیده شده بود . اصلانی سخت معتقد بود که این کار را ساواکی‌ها می‌کنند تا انقلاب را در نظر عامه مردم " بد " جلوه بدهند . حرفش به نظر من هم منطقی بود . اما یقین ندارم قضیه به این آسانی‌ها هم بوده باشد . به‌هرتقدیر،ما لوازم فیلم‌برداری و همه وسایل مربوط به فیلم را توی یک جیپ آهو چپاندیم و مقدار زیادی هم از کابل‌ها و جعبه‌تقسیم‌ها را روی باربند ماشین جاسازی کردیم . درست موقعی که ما وسایل را تخلیه می‌کردیم ،عده‌ای داشتند درهای سینما را با سنگ می‌شکستند و هر چه ما سعی کردیم حالی‌شان کنیم که این سینما تعطیل است و ما توی این دفتر طبقه دوم مشغول کار دیگری هستیم ،قبول نکردند و آتش‌سوزی سینما داشت به‌جاهای جدی کشیده می‌شد که ما هم راه افتادیم  ...»

حالا این روزها سینما پلازا شده فروشگاه کتاب و دفتر مرکزی سفیرفیلم. روزگاری محل نمایش فیلم بود، شروعی برای جشنواره‌ی فیلم کودکان و نوجوانان بود. محلی برای یادگرفتن از جهان برای ساخت فیلم بود. حالا محل تولید فیلم شده(سفیر فیلم). محل عرضه‌ی کتاب شده. شاید در یک نگاه بگوییم چه قدر سیر خوبی داشته. اما... نمی‌دانم.

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۶
پیمان ..

همان اول که تیزر یک‌دقیقه‌ای خبر انتشار کتاب «قطارباز» را توی اینستاگرام نشر چشمه دیدم با خودم گفتم: باید بخوانمش. داغ داغ. برای من ریل راه‌آهن قشنگ‌ترین نوع مفهوم جاده است. یک بازی شخصی دارم پیش خودم که هر چه فیلم و کتاب جاده‌ای است باید ببینم و بخوانم. 

طرح جلدش دوست‌داشتنی نبود. آب و رنگ رؤیای عبور قطار از زیباترین ناحیه‌های خاک ایران را نداشت. ولی در اولین فرصت نشستم به خواندنش. خوش‌خوان و روان بود. 

قطارباز نوشته احسان نوروزی

سرآغازش داستان بازی شخصی احسان نوروزی بود به عشقش در قطاربازی. این‌که چطور رفته روابط عمومی راه‌آهن جمهوری اسلامی و نامه گرفته که ایستگاه‌های مختلف راه‌آهن در ایران همکاری کنند با او در نوشتن کتابش. خوشم آمد ازش. کار را رسمی پی گرفته بود. فوبیای من را از اداره‌های ایران نداشت. بارها برایم پیش‌آمده که موضوعی سؤالی را خواسته‌ام پی بگیرم اما حواله داده‌شده‌ام به بوروکراسی ایران و بی‌خیال شده‌ام. 

من عادت کرده‌ام به محدود ماندن مشاهداتم. البته در طول کتاب بارها و بارها احسان نوروزی به دربسته خورد. نامه‌های اداری و دستورهای رسمی بی‌فایده‌اند. اینجا همه می‌ترسند. نگاه امنیتی دارند. دوست ندارند کسی در پی پرسش و سؤالی باشد. دوست دارند پادشاه دیکتاتور سرزمین 10 مترمربعی خودشان باشند و کسی را هم به قلمروشان راه ندهند. در طول کتاب بارها شاهدیم که این پادشاه‌های کوتوله حال احسان نوروزی را می‌گیرند. اما خب، او ادامه داد و من ازینش خوشم آمد.

برج های بخار

روایت‌های کتاب برایم فوق‌العاده بود. 

شروع سفر احسان نوروزی از پل جوادیه راه‌آهن یک دنیا خاطره‌ی ملس به دلم ریخت. 

این‌که اولین خط راه‌آهن بین‌شهری ایران جلفا-تبریز بوده. این‌که کاشف السلطنه ای که بارها به مزارش در لاهیجان رفته بودم در ستایش راه‌آهن هم کتاب نوشته بوده و رؤیاها پرداخته بوده. این‌که دکتر مصدق یکی از مخالفان تراز اول احداث راه‌آهن در ایران بود و می‌گفت که باید جاده‌ی آسفالته بسازیم به‌جای راه‌آهن (سیاستی که جمهوری اسلامی پی گرفت و حاصلش مرگ‌ومیر هزاران نفر در هر سال است). این‌که اصل پیچ‌وخم‌های احداث خطوط راه‌آهن در ایران کار دانمارکی‌ها بوده و نه آلمانی‌ها فوق‌العاده بود.

لکوموتیو GM

داستان تأسیس شبکه‌ی راه‌آهن ایران با روی کار آمدن رضا شاه. صادق هدایتی که به‌عنوان نخبه برای آموزش مهندسی راه‌آهن به فرنگ فرستاده‌شده بود و پیچانده بود. شغل‌های مختلف قطار و راه‌آهن: از مسئول کنترل خط بگیر تا لوکوموتیوران و رئیس قطار و شغل عجیبی به اسم راهبان که یک‌لحظه دلم خواست شغلم همین می‌بود: راهبان خطوط ریلی.

داستان راه‌آهنی که در قطارباز روایت‌شده یک‌جورهایی روایت تاریخ معاصر ایران هم بود. ازینش هم خوشم آمد و هم به نظرم پاشنه آشیل کتاب شد از یکجایی به بعد. مخصوصاً 100 صفحه‌ی آخر کتاب حجم تاریخ شاهنشاهی نوشتن احسان نوروزی از حجم مشاهداتش بیشتر شد. 

من منتظر بودم که احسان نوروزی از ظرایف و شاهکارهای مهندسی مثل سه خط طلا هم بگوید. اشاره کرد به پل ورسک و عبورش با قطار باری از روی آن. ولی به سه خط طلا اشاره نکرد. 

بنای یادبود

اشاره کرد به نقش کارگران راه‌آهن و مظلومیت آنان زیر فشار خردکننده‌ی کار. ولی به بنای یادبودی که مهندس لونچر به خاطر مرگ چند نفر از کارگرانش در احداث تونل شماره 6 در نزدیکی تونل ساخت و نشان از تعهدش به نیروی کار زیردستش بود اشاره نکرد. به‌سرعت ساخت‌وساز دانمارکی‌ها در ساخت خطوط راه‌آهن ایران اشاره کرد ولی به ظرایف معماری ایستگاه‌ها و تونل‌هایی که طراحی کرده بودند اشاره نکرد...

ولی درمجموع خواندن این کتاب بدجور هوس قطاربازی در خطوط ریل راه‌آهن ایران را به سرم زد... 


قطارباز/ احسان نوروزی/ نشر چشمه/ 275صفحه/25هزار تومان


عکس قطارها و ایستگاه ها و یادبود از اینجا- عکس طرح جلد از اینجا


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۰۷
پیمان ..

 

قربانی مشغول خواندن بود که پیچیدم توی فرعی. خاکی بود و انتهای تاریکش می‌رسید به یک مرغداری که درهای نرده ایش بسته بود. نور ضعیفی از تابلوی تبلیغاتی کنار جاده می‌ریخت روی جاده‌ی فرعی. بوته‌ها و علف‌ها نمی‌گذاشتند که از جاده‌ی اصلی چیزی دیده شود. مگر این‌که کسی به‌جای جلو به مناظر کنار جاده خیره می‌شد تا ما را ببیند. چراغ‌های ماشین را خاموش کردم. 

گفتم: سگ نداشته باشد یک موقع بپرد گازمان بگیرد.

مرغداری ساکت ته جاده نشسته بود.

شب اردیبهشت خنکی دل‌چسبی داشت. بوی دل‌تنگ کننده‌ی سبزه‌ها و علف‌های شمال حالی به حالی‌ام کرده بود. زیلو را از صندوق‌عقب برداشتیم و پهن کردیم جلوی ماشین و لخت شدیم. پیراهن‌هایمان را درآوردیم. شلوارهایمان را درآوردیم و کت‌هایمان را توی کاورها گذاشتیم. من شلوار کردی‌ام را پوشیدم. انگار که خانه باشم. می‌خواستم تا صبح رانندگی کنم. با شلوار کردی راحت‌تر بودم. حس می‌کردم با شلوار کردی راننده‌ترم.

عروسی تمام‌شده بود و ما بعد از شام سریع زده بودیم بیرون. خسته‌کننده بود. خوش نگذشته بود. شام را که خوردیم زدیم بیرون. اسکناس‌های 50 تومانی هدیه‌ی عروسی را توی پاکت‌ها گذاشته بودیم. اما کسی نبود که از ما هدیه بگیرد. به محسن گفتم هدیه‌ها را به کی باید بدهیم؟ گفت زنانه می‌گیرند. گفتم زنانه‌مان کجا بود؟ پاکت‌ها را دادیم به او که یک کاری‌شان بکند و زدیم بیرون. دیگر حال و مقال عروس کشان نبود. کیومیزو مرد تنهای شب است.

 

تا 5 کیلومتر فرهاد بود که برایمان می‌خواند. من دو تا فلش آهنگ دارم. یکی پر است از آهنگ‌های بندری که مخصوص مهمان است و یکی آهنگ‌های جاده‌ی خودم. بعد از عروسی آهنگ‌های جاده‌ی خودم را گذاشته بودم. قبل از عروسی با آهنگ بندری تمام جاده هراز را رانده بودم.

اما بعد از عروسی خسته بودیم. عروسی‌هایی که همه‌ی خوشی‌هایشان در قسمت زنانه می‌گذرد خسته‌کننده‌اند: آهنگ‌های شاد از قسمت زنانه بلند باشد، رقص‌ها در قسمت زنانه باشد، مردها مشتی خسته باشند که بنشینند دور میزها و موز بخورند و خیلی زحمت بکشند 4تا دست بزنند. خسته‌کننده بود. توی مغزم دنبال جمله‌هایی می‌گشتم که باید در دفترچه یادداشتم بنویسم: عروسی یک امر جنسی است و مراسمی که به خاطرش بویی از جنسیت نبرده باشد مضحک است. همچه چیزهایی باید می‌نوشتم تا دلیل خستگی بعد از عروسی را پیدا می‌کردم. شاید هم خستگی از ما 3 نفر بود... از کنش و واکنش‌های خراب ما 3 تا نره‌غول بود.

 

 

 

دنبال جای خلوتی بودیم تا از شر کت‌وشلوارهایمان رها شویم و شدیم. چای نداشتیم. آب جوشمان تمام‌شده بود. سوار شدیم. برگشتیم به جاده‌ی اصلی. رضا یزدانی شروع کرد به خواندن و تا برسیم به محمودآباد غم را سنگین‌تر کرد. رازهای نگفتنی دل‌هایمان هرکدام از ما را تنهاتر کرد. قصه‌ی آهنگش را هم‌ذات پنداری کردم و سکوت کردم و آرام‌آرام راندم تا رسیدیم به محمودآباد. ساعت 1:30 نیمه‌شب بود. مغازه‌ای باز بود. جلویش 2 تا ماشین پارک بودند. کیومیزو را پارک کردم. فلاکس‌ها را از آب جوش پر کردیم. ماشین جلویی یک 206 سفید بود. پشت‌سری یک پراید سفید. دختر موطلایی بطری را سر کشید و به پسر جوان راننده‌ی 206 سرخوشانه خندید. عقب ماشین یک پسر و دختر دیگر نشسته بودند. تا در فلاکس‌هایمان را ببندیم راه افتادند. توی پراید هم دو تا دختر دو تا پسر بودند. وقتی 206 رد شد دیدم کنار پنجره یک دختر کوچولوی 5-6 ساله با موهایی که دو طرف سرش مثل دو تا شاخ افقی بافته‌شده بودند به بیرون زل زده. بی‌خیال شاید مادرش که ولو بود در بغل پسر بغل‌دستی‌اش. به پلاک ماشین‌ها نگاه کردم. هر دو ایران 17 بودند.

 

- بلند کرده بودند؟

- نه پس؛ خواهر برادر بودند.

- اما اون دختر کوچولوی عقب 206...

باید سیگار می‌کشیدم حتم. نشستم پشت فرمان. برای من خلسه‌ی با خواب‌آلودگی نشستن پشت فرمان ماشین حکم همان سیگار را داشت. راهی شدیم. نرم گاز می‌دادم و نرم می‌رفتم. حالا گوگوش بود که داشت با آهنگ جاده‌اش بر فضای من حکمرانی می‌کرد... یاد فیلم هم‌سفر افتاده بودم. صحنه‌های الکی‌ای داشت. ولی قصه‌اش را دوست داشتم. قهرمان‌بازی‌های بهروز وثوقی و ژیان گوگوش در آن فیلم و جاده‌ی چالوسش را می‌پرستم. موتورسواری بهروز وثوقی و گوگوش در پیچ‌واپیچ‌های هزار چم و سیاه‌بیشه هرکسی را حالی به حالی می‌کند... جاده... جاده... جاده...

 

 

 

جاده‌ی کنارگذر ساحلی به سمت نوشهر بوی دریا می‌داد. ماه شب چهارده در آسمان بود. رطوبت جنگل‌ها و شوری دریا هپروتی ام کرده بود. جاده خلوت بود. خیلی خلوت بود. ولووی N10 روی دور افتاده بود و 100 کیلومتر بر ساعت می‌راند. سبقت گرفتن در تاریکی جاده حس قلقلک دهنده‌ای از خطر می‌داد. سبقت گرفتم و دوباره سست کردم و این بار در آینه‌بغل ماشینی بود که می‌خزید و می‌آمد... یک تویوتا کرولای قهوه‌ای شکلاتی مدل 1990. تمیز. سرحال. رؤیایی. لذت بردم. به‌آرامی رد شدنش را نگاه کردم. چرا من ژاپنی‌های قدیمی را این‌قدر دوست دارم؟ آخ لعنت بر ایران‌خودرو. درست در لحظه‌ای که عبور رویاگونه ی کرولا را داشتم نگاه می‌کردم یک سمند ولدالزنا با سرعت 150-160 کیلومتر خراب شد روی سر کرولا. سپر به سپرش ترمز کرد. آن‌قدر شدید که صدای جیغ ترمزش بلند شد. راننده‌ی کرولا ترسید و گرفت سمت راست و سمند خاک‌برسر رد شد رفت. بی‌بته، بی‌اصالت، حرام‌زاده، وحشی، پست‌فطرت. لعنت به ایران‌خودرو و سایپا که ننه‌قمرها را هم مثلاً راننده کرده‌اند...

 

نیمه‌شب هم ازین قوم رهایی ندارم... 

 

 

 

هم‌سفرها خواب بودند. نوشهر نزدیک بود که بار دیگر گوگوش شروع کرد به خواندن. آهنگ آرام شروع شد. با ضربه‌هایی آرام که نوید شکوهی عظیم می‌داد. شکوهی عظیم و ویران‌کننده. وقتی گوگوش قصه‌ی دو تا پنجره‌ی اسیر در یک دیوار سنگی را شروع کرد شل شدم. یکهو حس کردم شیشه‌های ماشین پرشده از قطره‌های ریز باران. هوای اردیبهشتی بیرون خنک بود و ماه شب چهارده درخشان. ولی حسم حس شیشه‌ای پر از دانه‌های ریز باران بود. دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم. تا گوگوش بخواند «شاید اونجا توی دل‌ها/ درد بیزاری نباشه» من رسیده بودم به یکی از پارک‌های نوشهر. تا گفت «میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه» ضبط را خاموش کردم و پریدم بیرون. نفس عمیقی کشیدم. صدای غریب پرنده‌ها از میان درخت‌ها بلند شده بود. من دیگر نمی‌توانستم کاری کنم جز این‌که دراز بکشم و سعی کنم که بخوابم...

 

 
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۱
پیمان ..

کافه فرانسه خلوت بود. شهر خلوت بود. چهارراه آن طرف شیشه خلوت بود. تهران رنگ و بوی آدمیزاد و محلی برای ‏زندگی انسان‌ها به خودش گرفته بود. من به عادت شیرکاکائو گرفته بودم. ‏

جاشکری روی پیشخوان را دوست نداشتم. به من نشان نمی‌داد که چه مقدار شکر توی لیوان شیرکاکائوام رفته. پیمانه ‏نداشت. قابل اندازه‌گیری نبود. گفتم چیزهایی که قابل اندازه‌گیری نیستند برایم دوست‌داشتنی نیستند. مثل همین جاشکری. ‏گفت باید مدرجش می‌کردند. گفتم باز هم فایده نداشت. پیمانه خوب است، واحدی برای شمارش که قبل از انجام کار قابل ‏اندازه‌گیری باشد. یک قاشق شکر، دو قاشق شکر. ولی جاشکری کافه یلخی بود، قضاقورتکی بود، تقریبی بود. ‏

عکسی از کافه فرانسه را روی دیوار زده بودند. عکس از زاویه‌‌ی پمپ‌بنزین آن دست چهارراه در شب گرفته شده بود. ‏سرعت شاتر دوربین را هم پایین آورده بودند. به خاطر همین نور چراغ‌های ماشین در حال عبور کشیده شده بود و خطی ‏زرد را در وسط عکس ایجاد کرده بود. و در گوشه‌ی عکس هم کافه فرانسه بود. عکس خوبی نبود. بیش از آن که کافه ‏فرانسه‌اش توجه را جلب کند، نور چراغ ماشین در حال عبور آدم را جلب می‌کرد.

کاندینسکی

دقیقاً نمی‌دانم از کجا فهمیدیم که عکس خوبی نیست. شاید تأثیر دیدن تابلوهای نقاشی موزه‌ی هنرهای معاصر بود. از ‏گالری 2 شروع به دیدن کردیم و همین جور گالری به گالری پایین رفتیم. نقاشی کلاژ مانند کاندینسکی همان اول کار جلبم ‏کرد. رنگ روغن بود و از گذر ایام روغنی بودن رنگ‌ها از کف رفته بود. زور زدن‌مان برای پیدا کردن شکل‌های معنادار در ‏دل اعوجاج‌های خوش نقش و نگار و به ظاهر بی‌معنای نقاشی جالب بود. یاد کتاب رنگ‌آمیزی بزرگسالانی افتادم که صحرا ‏قبل عید از کتابفروشی جلوی هتل عباسی به عنوان عیدی برایم خرید. برای خودش هم خرید. کتاب پر از خطوط ریزی ‏است که باید با رنگ‌هایم به‌شان زندگی ببخشم. ترکیب رنگ‌هایی که قرار است زندگی بخش باشند برایم مسئله‌ای شده ‏بودند. ترکیب رنگ کاندینسکی عجیب بود.

نقاش و مدلش 

نقاش و مدلش هم جلب‌مان کرد. در دل خطوط تیز و برنده‌ی نقاشی اولین چیزی که ذهنم را جلب کرد پستان‌های زن توی ‏نقاشی بود. پستان‌هایی کشیده  که خاص خود پیکاسو بودند. بعدتر در تابلوهایی دیگر هم زنانگی اولین چیزی بود که کشف ‏می‌کردم و بعد چیزهای دیگر را می‌دیدم. نقاش‌هایی پر از رنگی که جان می‌دادند برای پس‌زمینه‌ی موبایل و دسک‌تاپ... ‏ایرانی‌های موزه هم شعف‌آور بودند. از خط نقاشی‌ها تا مجسمه‌های تناولی. و دیدن تابلوی درختان سهراب سپهری که خیلی ‏بزرگ بود. همین طور پایین می‌رفتیم و چیزهای عجیب و غریب می‌دیدیم. تا که رسیدیم به گالری آخر و یک طبقه‌ی کامل ‏پایین رفتیم. روبه‌روی‌مان حوضی بزرگ بود. حوضی بزرگ از روغن. بوی روغن سوخته می‌داد. و تصویر آینه‌وار سقف بر ‏سطح روغن سوخته جلب‌مان کرد. موزه پله نداشت. یک طبقه بالا آمدیم و اندر کف معماری موزه ماندیم. گالری 1 را ‏آخرسر دیدیم. عکس نقاشانی بود که تابلوهای‌شان در گالری‌ها به نمایش گذاشته شده بود. کنار عکس‌ها ایستادیم و مرور ‏کردیم که کدام تابلو برای کدام نقاش بود. بعضی‌های‌شان در یادمان مانده بودند و بعضی نه...‏

نقاشی‌ها تیزمان کرده بودند. معماری موزه‌ی هنرهای معماری حس زیبایی‌شناسی‌مان را تیز کرده بود. می‌فهمیدیم که عکس ‏روی دیوار کافه فرانسه عکس خوبی نیست. ‏

موزه هنرهای معاصر

معماری موزه خود زندگی بود. دالان‌های موزه مثل یک داستان بودند. اول وارد یک گالری می‌شدی، درنگ می‌کردی، سیر ‏می‌کردی، خیره می‌شدی، تجربه می‌کردی، به فکر می‌رفتی، می‌خندیدی، به نتیجه می‌رسیدی و نمی‌رسیدی (انگار که ‏مرحله‌ای از زندگی) و بعد راهرویی به سرعت تو را به دالان بعدی، به صحنه‌ی بعدی (مرحله‌ای دیگر از زندگی) می‌برد و ‏همین‌طور تا به آخر... و شیب راهروها همانند حسی بود که من از زندگی دارم: حرکت به سوی پایین. گالری به گالری به ‏تجربه‌ی زیسته افزوده می‌شد ولی شیب راهروها همه به سمت پایین بودند. سقوطی تدریجی. تو پایین و پایین‌تر می‌رسیدی ‏و آخرسر یکهو می‌دیدی که در قعر ساختمانی (در قعر زندگی) و روبه‌رویت حوضی پر از روغن سوخته قرار دارد و سطحی ‏شیب‌دار به سمت بالا که همانند مرگ، عروج بود. ‏

شیرکاکائو داغ بود. با شیرینی دانمارکی دلچسب بود. گفت امسال سال تغییره. هم کار هم زندگی. ‏

گفتم خیلی هم خوب خیلی هم عالی. و به یاد این افتادم که در یک راهرو مانده‌ام... به یاد این افتادم که خودم را در یک ‏راهرو ساکن نگه داشته‌ام. یکی از راهروهای موزه‌ی هنرهای معاصر پنجره‌ای سراسری به سوی پارک لاله داشت. روشن ‏بود. ابتدای راهرو یک گالری بود و انتهایش گالری دیگری. و آن بین راهرویی روشن و چشم‌نواز با منظره‌ای از درختان. ‏ولی هر کاری‌اش می‌کردی راهرو بود. محل گذر بود. نبایست طولانی می‌شد. باید سریع تو را به گالری بعدی می‌رساند. ‏وقتی گفت امسال سال تغییره، یاد این افتادم که خیلی وقت است ایستاده‌ام در فضای راهروی روشن بین دو گالری. خیلی ‏وقت است که دارم به تعلل می‌گذرانم. تعللی که روشن است و چشم‌نواز، ولی ناراحت‌کننده است، اصل نیست. بین دو ‏گالری است. ارزش بیرونی و درونی ندارد...‏

از چه می‌ترسیدم؟ چه چیز باعث می‌شد در آن راهرو بمانم؟ دل‌انگیزی تصویر محدود درختان پارک لاله؟ اگر درخت‌ها را ‏دوست‌تر می‌داشتم چرا از آن مسیر بیرون نمی‌زدم؟ از آن راهروها و گالری‌ها و تماشاکده‌ها و درنگ‌ها و فکر‌ها؟ آن‌ها هم ‏ارزشمند بودند؟ پس چرا سراغ گالری بعدی نمی‌رفتم؟ بس بود؟ همان چند گالری‌ای که دیده بودم ‏‏(نوجوانی،‌جوانی،‌دانشگاه، سفرهای مختصر) کافی بود؟ تا گالری قبل از آن راهرو خوب بود و می‌ترسیدم تصاویر گالری‌های ‏بعدی به آن خوبی نباشد؟ شیب رو به پایین راهروها من را می‌ترساند؟ دوست نداشتم پایین‌تر بروم؟ آن تابلوی سبز و ‏طلایی انتهای راهرو اغواکننده بود. چرا به سمتش نمی‌رفتم؟ چه مرگم بود؟ تعلل عادتم شده... ‏

توی موزه 3 نفر بودیم و با همدیگر از راهروها عبور می‌کردیم و به گالری‌ها می‌‌رسیدیم. ولی توی زندگی خودم باید تنها از ‏راهرو عبور می‌کردم، در گالری بعدی کسی به انتظارم نشسته بود، کسانی به انتظارم نشسته بودند... ولی...‏

ح کافه لته‌اش را خورد و من هم شیرکاکائوام را و از کافه فرانسه بیرون زدیم. عصر روز 7 فروردین دلچسب بود. همانند ‏قدم برداشتن در کنار پنجره‌ی راهروی روشن موزه‌ی هنرهای معاصر بود...‏

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۶
پیمان ..

کتابخانه‌ی مرکز 28 تعطیل شد.‏

خبر تکان‌دهنده بود. همین یک خط خبر برایم کافی بود یادم بیاید که نوجوانی‌ام آن‌قدرها هم تلخ نبوده، یادم بیاید که ‏نوجوانی‌ام غنی‌ترین دوره‌ی زندگی‌ام بوده، یادم بیاید که من بچه‌ی 28 بودم و 28 تنها برچسبی است که دوست دارم توی ‏زندگی‌ام به پیشانی‌ام بچسبانم. ‏

من بچه‌ی مرکز 28 بودم. محصول طرح کانون و مدرسه و حاصل اصرار رفیقی که دیگر در زندگی‌ام باهاش روبه‌رو نشدم: ‏حسن براتی.‏

اسم طرح را بعدها فهمیدم. آن روز با روزهای دیگر فرق داشت. کلاس پنجم دبستان بودم. 12 تا کلاس پنجم بودیم و توی ‏هر کلاس 40 نفر. آن روز درس و مشق تعطیل بود. همه‌ی صف‌ها رفتند توی کلاس‌های‌شان. ولی ما توی حیاط ماندیم. آقای ‏فرامرزی هم معلم ما بود و هم بوفه‌دار مدرسه. نفری 50 تا تک تومانی ازمان سلفید و به‌مان ساندویچ الویه فروخت. بعد به ‏صف از خیابان مدرسه رفتیم بالا. از پیاده‌روها گذشتیم. گرسنه‌مان شد. اولین بار بود که ساندویچ الویه‌ی بوفه‌ی مدرسه را ‏می‌خوردم. گرسنه بودم و الویه با نان باگت برایم از لذیذترین غذاها شد. از کنار نرده‌های فرهنگسرای اشراق بالا رفتیم و ‏ما را بردند توی کتابخانه. کتابخانه‌ی 28 بزرگ نبود. این را بعدها فهمیدم. ولی گود داشت. مثل زورخانه گود داشت. 40 نفر ‏دوش‌به‌دوش هم نشستیم توی گود وسط. چهارطرف‌مان میز و صندلی‌های صورتی رنگ بودند و قفسه‌های کتاب... خانم ‏مربی کتابخانه مهربان بود. برای‌مان آهنگ گذاشت. آهنگ مرغک کانون را. 2-3 بار آهنگش را گذاشت و هم‌خوانی ‏کردیم. بعد توضیح داد که این‌جا کجاست و چه کارها می‌کنیم... حرف‌هایش یادم نیست. فقط یادم است حرف‌هایش که ‏تمام شد نفری یک برگ آ چهار دست مان دادند و قرار شد نقاشی بکشیم. پاستیل و مدادرنگی و مداد شمعی و ماژیک روی ‏میزها پر بود. بچه‌ها تخص بودند. چند تای‌شان پاستیل و مداد شمعی کش رفتند. من نقاشی کشیدم. نقاشی‌ام آن روزها خوب ‏بود... بعد به صف شدیم و یک کارت عضویت گرفتیم... می‌توانستیم روزهای فرد بعدازظهرها بیاییم کتابخانه...‏

چند باری رفتم. از خانه‌مان دور بود. کتاب هم قرض گرفتم. ولی کتابخانه شلوغ بود. طرح کانون و مدرسه خوبیش این بود ‏که بچه‌های مدرسه را با کانون آشنا می‌کرد. ولی بدی‌اش این بود که بعد از آن کانون دیگر یک کتابخانه نبود. یک جای ‏خیلی شلوغ بود. یک جای شلوغ بدون حضور ناظم جلادی به نام جانفشان... ادامه ندادم. کتاب سوم یا چهارم را که پس دادم ‏دیگر نرفتم. تا سال بعد. کلاس اول راهنمایی. حسن براتی بغل دستی‌ام بود. سریش شد که بیا عصرها برویم کانون... ‏

چند ماهی از اولین بار می‌گذشت. بابای حسن نانوا بود. حسن دنبال پایه می‌گشت که عصرها دو نفری برویم کانون... و ‏رفتیم. کارت‌ عضویت‌مان را تمدید کردیم. کتابخانه خلوت شده بود. دیگر مثل پارسال شلوغ نبود. ما یک سال بزرگ‌تر شده ‏بودیم. گروه سنی‌مان دال شده بود و دیگر مثل گروه سنی جیم با ما رفتار نمی‌کردند. می‌توانستیم وارد بخش پشتی کتابخانه ‏هم بشویم. همان‌جا که کتاب‌های گروه سنی دال و ه بود. همان جا که تاریک بود. همان دخمه‌ی دوست‌داشتنی سال‌های ‏بعد...‏

فقط می‌توانستیم روزهای فرد برویم: یکشنبه و سه‌شنبه و پنج‌شنبه. روزهای دیگر دخترانه بود. راه‌مان نمی‌دادند. به ‏ابوالفضل هم گفتیم. او هم پایه شد. و بعد کارمان همین بود. دیگر عصرها فوتبال بازی نمی‌کردم. عینکی شده بودم و دوست ‏نداشتم دیگر فوتبال بازی کنم. 12:30 از مدرسه تعطیل می‌شدیم. بدو می‌رفتیم خانه‌های‌مان. ناهار می‌خوردیم و استراحتکی ‏و ساعت 1:30 می‌زدیم بیرون. ‏

خانه‌های‌مان توی یک خیابان بود و نزدیک هم. قرارمان 1:30 بود. حسن وقت‌شناس بود. ابوالفضل تنبلی می‌کرد. می‌رفتیم ‏زنگ‌شان را می‌زدیم که پاشو بیا بریم کانون... مادرش همیشه جواب می‌داد. سرش را از پنجره می‌آورد بیرون می‌گفت الآن ‏می‌یاد بچه‌ها. روسری سر نمی‌گذاشت. موهایش خرمایی بود. برای‌مان عجیب بود که مادرش چادر و روسری سر نمی‌کند. ‏این برنامه‌ی منظم روزهای فردمان بود. 1:30 سه نفری زیر آفتاب پاییز و زمستان می‌زدیم بیرون و می‌رفتیم به جایی که ‏جذاب‌تر و رنگی‌تر از مدرسه بود. یکشنبه‌ها خانم صباغ‌زاده می‌آمد. نقاشی می‌کشیدیم. سه‌شنبه‌ها کلاس ظریف‌کاری و ‏سفال‌کاری بود. آقای اقدامی گِل می‌آورد برای‌مان و ما گل‌بازی می‌کردیم. و خانم سلامی نفری یک اره‌ مویی می‌داد دست‌مان ‏و توضیح می‌داد که چه‌طور اره را دست‌مان بگیریم و چطور عمود ببریم که تیغه نشکند. می‌رفتیم تخته‌ سه‌لایی می‌خریدیم و ‏با اره مویی مربع و مثلث می‌بریدیم. نمی‌فهمیدیم که کی ساعت شده 5 غروب. توی قفسه‌ها می‌گشتیم 2 تا کتاب انتخاب ‏می‌کردیم و می‌آوردیم که خانم فلاحیان مهر بزند و می‌زدیم زیر بغل‌مان می‌آمدیم خانه، پرانرژی‌تر از وقت رفتن و آماده ‏برای نوشتن درس و مشق‌ها و پنج‌شنبه‌ها... ‏

همه چیز از پنج‌شنبه‌ها شروع شد. پنج‌شنبه‌هایی که سال‌های نوجوانی‌ام را رنگی کرد. پنج‌شنبه‌هایی که با آن یاد گرفتم ‏جهان اطراف و جهان درونم را به کلمه دربیاورم... من زیاد کتاب می‌خواندم. هفته‌ای 4 تا کتاب قرض می‌گرفتم و روزهای ‏زوج و جمعه‌ها به خواندن‌شان می‌گذشت. ‏

اولین پنج‌شنبه را یادم نمی‌رود. قدیر نشسته بود. من را خانم فلاحیان معرفی کرد یا خانم سلامی، دقیقاً یادم نیست. قدیر از ‏من کتاب‌هایی را که خوانده بودم سؤال کرد. روی میز جلوی در نشسته بودیم. حمید هم بود. برگه‌ی انشای امتحان میان‌ترم ‏مدرسه‌اش را آورده بود. 20 شده بود. ذوق داشت. قدیر در مورد توصیف کردن صحبت کرد. این که چه‌طور توصیف کنیم. ‏چه‌طور چیزهایی را که می‌بینیم روی کاغذ بیاوریم و چطور به جهان آن سوی کلمات راه پیدا کنیم. تا آن موقع من فقط ‏خواننده بودم. کسی بودم در جهان این سوی کلمات. ولی آن پنج‌شنبه یاد گرفتم که جهان دیگری هم آن سوی کلمات ‏هست، جهانی که خالی بودن من را به خودم نشان می‌داد و تشنه‌ام می‌کرد... چند دقیقه‌ای حرف زد و بعد نفری یک نصف ‏برگه‌ی آ چهار دست‌مان داد که چیزی را توصیف کنیم، موقعیتی را، جایی را که در آن هستیم... ‏

آن نصف برگه‌های آ چهار تا سال‌ها ابزار کار ما بود. هنوز هم وقتی می‌خواهم روی چیزی تمرکز کنم، وقتی می‌خواهم چیز ‏مهمی را یادداشت کنم، ورق آ چهار را به سبک قدیر نصف می‌کنم و مشغول نوشتن می‌شوم. ریز و با دقت. با خط کش هم ‏نصف نمی‌کنم. قدیر با خط‌کش نصف نمی‌کرد. دو گوشه‌ی برگه را به هم می‌چسباند و از وسط تا می‌کرد و خط تا را برش ‏می‌زد. با دست برش می‌زد. جوری که پرز پرزهای حاصل از برش روی هر دو نیمه‌ی کاغذ بماند و بعد از سال‌ها هرگز یادم ‏نرود... ‏

نوشته‌ی آن روزم هر چه بود افتضاح بود. تلاشی مضحک برای تبدیل کلاغی که روی شاخه‌ی درخت بیرون کتابخانه نشسته ‏بود به کلماتی که هر چه زور می‌زدم از 2 خط فراتر نمی‌رفت. ولی مشتری شدم. قدیر خوب سلام و احوال‌پرسی می‌کرد. ‏برای یک پسر 13 ساله هیچ چیز دلچسب‌تر از آن نیست که مثل یک آدم بزرگ باهاش دست بدهند و مثل یک آدم بزرگ ‏ازش نظر بپرسند. قدیر خوب می‌خنداند. خوب تیکه می‌انداخت. خوب سؤال می‌پرسید. برایش مهم بود که هفته‌ی پیش چه ‏کتاب‌هایی خوانده‌ایم. برایش مهم بود که نوشتن را یاد بگیریم و ما سلانه‌سلانه بزرگ می‌شدیم... یاد می‌گرفتیم که حادثه ‏چیست، یاد می‌گرفتیم که احتمال‌های مختلف در مورد علت یک ماجرا را چه‌طور ردیف کنیم، چطور سناریو بنویسیم، چطور ‏یک ماجرا را روایت کنیم... یاد می‌گرفتیم که چطور یک دروغ بزرگ را با هزار راست کوچک باورپذیر کنیم...‏

روزهایی از زمستان بود که به خاطر برف و سردی هوا تعطیل می‌شدیم. آن روز تعطیل اگر روز فرد بود، خوش‌خوشان ما ‏بود. یک صبح تا غروب در مرکز 28 گذراندن بود.‏

رفتن‌ها، تا به 28 رسیدن سربالایی بود. با قدم‌های کوچک‌مان سربالایی خیابان زارع را هلک و هلک در زیر گرمای ظهر بالا ‏می‌آمدیم و شاد و شارژ و پر انرژی از کتابخانه برمی‌گشتیم. با دنیایی از تصمیم‌ها، دنیایی از خیال‌ها، دنیایی از انگیزه‌ها، ‏دنیایی از یادگرفتنی‌ها و آرزوهای تازه... جوری که دلم می‌خواست پرواز کنم و واقعاً هم پرواز می‌کردم... می‌دویدم...‏

تابستان که از راه رسید، امتحان‌ها که تمام شد، نمره‌ی 19،96 که آمد کتابخانه‌ی 28 پر شور و غوغاتر از هر موقعی منتظر ‏ما بود.‏

مسابقه‌های تابستانی منتظر ما بودند. ‏

مسابقه‌ی روزنامه‌دیواری. من بودم و ابوالفضل و حمید و فرزان... و بعد مسابقه‌ی کتابخوانی. اول درون کتابخانه‌ای. بعد ‏ناحیه‌ای و بعد استانی. اولین بار بود که شعرهای سهراب سپهری را می‌خواندم. توی کتابخانه خوره‌ی کتاب بودم. فرزان هم ‏خوره‌ی کتاب بود. آخرش فقط ما دو نفر ماندیم. همه حذف شدند و فقط ما ماندیم و باید یکی‌مان برنده می‌شد و من برنده ‏شدم. سایه به سایه‌ی هم رفته بودیم و مساوی مساوی بودیم تا که در دور آخر من توانسته بودم 4 تا از کتاب‌های سهراب ‏سپهری را نام ببرم. فرزان 3 تا را... توی کتابخانه‌ی 28 اول شدم. حالا باید وارد مسابقات ناحیه‌ای می‌شدم. کتاب‌های دور ‏ناحیه‌ای را یادم نیست. فقط یادم است که آن‌جا هم گل کاشته بودم. بین 5 تا کتاب‌خانه اول شده بودم و وارد دور استانی ‏شده بودم که 6 نفر بودیم... کتاب‌های دور استانی بیشتر بودند. بچه‌های راه‌آهن را یادم هست که کت و کلفت‌ترین‌شان ‏بود. لافکادیو هم بود. شل سیلور استاین. یکی از کتاب‌های پائولا فاکس هم بود، داستان یک سگ ولگرد. گزیده شعرهای ‏مولوی و یک کتاب هم از شعرهای اسدالله شعبانی بود که توی اسمش توکا داشت... 2-3 تا کتاب دیگر هم بود. همه ‏کتاب‌های قفسه‌های دوست‌داشتنی کتابخانه‌ی کانون بودند... همه‌ی این‌ها را باید می‌خواندم. باید جزء به جزء داستان‌شان را ‏بلد می‌بودم. باید یاد می‌گرفتم که داستان‌شان را تحلیل کنم. نتیجه‌گیری کنم. فلان صحنه را ریشه‌یابی کنم. باید یاد ‏می‌گرفتم که شعرهای کتاب را به درستی بخوانم. باید دقت می‌کردم... باید کتاب خواندن را یاد می‌گرفتم...‏

مسابقه‌ی دور استانی توی مرکز 25 برگزار می‌شد. دوراهی قپان. خانم خیری برای‌مان آژانس گرفته بود.‏

روز مسابقه بعد از اردوی تابستانی بود. آن تابستان من و ابوالفضل را فرستاده بودند اردوی تابستانی. اردوگاه دلگشای ‏چالوس. کانون برای خودش اردوگاه داشت. اتوبوسی که ما را از پیچ و خم‌های جاده چالوس به اردوگاه می‌رساند ‏آهنگ‌های گروه آرین را می‌گذاشت و هنوز هم آهنگ‌های گروه آرین برایم یادآور سرسبزی و پیچ و خم‌های جاده ‏چالوس‌اند. ‏

توی اردوگاه سه روز دور از خانه و خانواده بودیم. فقط یک تلفن با شماره‌گیر قرقره‌ای بود که ما را وصل می‌کرد به ‏خانه‌مان. خانواده‌مان می‌توانستند به آن تلفن زنگ بزنند، آن وقت ما را صدا می‌کردند و ما 5 دقیقه فرصت داشتیم که دل ‏تنگولیده‌مان را تسلی بدهیم. ظرف‌های غذای‌مان را خودمان می‌شستیم. رختخواب‌های‌مان را خودمان پهن و جمع ‏می‌کردیم. آقای قاسمی راننده‌ی اداره‌ی مرکزی کانون بود. شب‌ها با کمربند ما را می‌خواباند. 50 تا پسربچه‌ی تخص و ‏شیطان بودیم که فقط ترس کمربندهای آقای قاسمی ما را به خواب وامی‌داشت. قدیر و آقای تولایی برای‌مان جنگ شبانه ‏برگزار می‌کردند. داستان‌های حیدر شالی‌مراد را برای‌مان می‌خواندند که صبح‌ها قبل از ما بیدار می‌شد و در شالیزارهای ‏اطراف مشغول به کار می‌شد و شب‌ها دیرتر از همه‌ی ما می‌خوابید و همچنین اخبار روزانه‌ی اردوگاه را... اردوگاه بولتن ‏خبری هم داشت. اخبار وقایعی که شب قبلش در خوابگاه اتفاق افتاده بود. صبح‌ها کوه‌نوردی داشتیم. در جنگل‌های پای کوه ‏هچیرود در میان ابرها راه می‌رفتیم و ورزش صبحگاهی می‌کردیم. عصرها مسابقه‌ی ساختن بادبادک و به هوا فرستادن آن ‏را داشتیم.‏

مربی مسئول ما توی اردوگاه خانم بابامرندی بود. خانم بابامرندی لو داده بود که طراح سؤال‌های کتاب بچه‌های راه‌آهن ‏برای کتابخوانی دور استانی است. ولی هر کاری کرده بودم نم پس نداده بود که چه سؤال‌هایی طرح کرده...‏

مسابقه‌ی کتابخوانی دور استانی توی سالن اجتماعات مرکز 25 برگزار شد. طراحی سالن مثل بازی منچ بود. تاس می‌انداختیم ‏و به اندازه‌ی شماره‌ی تاس حرکت می‌کردیم و می‌رسیدیم به خانه‌ای که سؤالی از فلان کتاب را داشت. از توی پاکت سؤال ‏را درمی‌آوردند و باید جواب می‌دادیم. تا این‌که همگی به نوبت به آخرین خانه می‌رسیدیم و وارد مرحله‌ی بعدی می‌شدیم: ‏مرحله‌ی بحث و نقد کتاب. دور یک میز جمع می‌شدیم و باید در مورد کتاب لافکادیو صحبت می‌کردیم. نقطه نظر می‌گفتیم ‏و هر چه نقطه نظرهای‌مان رندانه‌تر بود امتیاز بیشتری می‌گرفتیم. ‏

هیجان‌انگیز بود. و شروین از من زرنگ‌تر بود... توی مرحله‌ی اول همه‌ی سؤال‌ها را جواب داده بود. توی مرحله‌ی دوم هم ‏دوش‌به‌دوش هم نظر می‌دادیم. من دوم شده بودم و او اول... اما کتاب خواندن را یاد گرفته بودم...‏

دوست‌داشتنی‌ترین روز هفته برایم پنج‌شنبه‌ها بود. صبحش می‌رفتم روزنامه‌ی همشهری می‌خریدم و دوچرخه‌ی رنگارنگ ‏می‌خواندم و عصر می‌رفتم به حلقه‌ی 28...‏

حرفه‌ای شده بودیم. داستان نوشتن را یاد گرفته بودیم. هر هفته داستان می‌نوشتیم. بعضی هفته‌ها همه‌مان با خودمان ‏داستان می‌آوردیم و تا ساعت‌ها مشغول خواندن داستان‌ها برای هم‌دیگر و نقد کردن و گفتن نظرهای‌مان بودیم. ‏

ماهی یک بار انجمن داستان هم می‌رفتیم. کمی که پیشرفت کردیم قدیر ما را به انجمن داستان‌های کانون هم برد. انجمن ‏داستان توی مرکز 21 برگزار می‌شد: پارک فدک. ماهی یک بار بود. از همه‌ی مراکز شهر تهران بچه‌ها جمع می‌شدند. ماهی ‏یک نویسنده می‌آمد و 1 ساعتی از عالم نوشتن حرف می‌زد و بعد 3 تا از بچه‌ها در حضورش داستان می‌خواندند و نقد ‏می‌شدند. از همه‌جای تهران دوست‌های خوب پیدا کرده بودم: موسی بچه‌ی میدان خراسان بود و محمد بچه‌ی تجریش. هر ‏سه ماه یک بار انجمن فصل هم بود. انجمن فصل جلسه‌ی مشترک انجمن داستان‌های پسران و دختران بود. فصلی یک بار با ‏حضور یک نویسنده‌ی مشهورتر. از پسرها 2 نفر و از دخترها هم 2 نفر برگزیده می‌شدند تا در انجمن فصل داستان‌شان را ‏بخوانند... ‏

دخمه‌ی 28 دوست‌داشتنی بود. هفته‌ای یک بار در پستوی پشتی کتابخانه‌ی 28 که فقط پنجره‌ای باریک آن را به بیرون ‏وصل می‌کرد و دور تا دورش پر بود از قفسه‌های کتاب جمع می‌شدیم و داستان می‌خواندیم و نقد می‌کردیم و مثل چی انرژی ‏می‌گرفتیم برای نوشتن... ‏

جمع اضداد بودیم. هر کدام‌مان یک جوری بود و از دنیایی دیگر بودیم. عقاید‌مان فرق داشت. باورهای‌مان فرق داشت. دنیا ‏را از دریچه‌های مختلفی می‌دیدیم. و عجیبش این بود که هفته‌ای یک بار به پویاترین شکل در کنار هم می‌نشستیم و از هم ‏انرژی می‌گرفتیم و خودمان را روایت می‌کردیم... آن‌قدر خوب بودیم که از مراکز دیگر کانون هم هر هفته مهمان داشتیم. ‏جذاب بودیم. دوست داشتند که به جلسه‌مان بیایند و کنارمان بنشینند و به داستان نوشتن ما نگاه کنند و انرژی بگیرند... و ما ‏پسر بودیم. مغرور بودیم. نیروی مردانگی به ورقلمبیده‌ترین شکلش در ما جریان داشت. توی جلسات انجمن‌ داستان‌های ‏فصل داستان‌های احساسی رمانتیک دخترها را می‌کوبیدیم و از کم‌نقص بودن داستان‌های خودمان می‌بالیدیم. نمی‌دانستیم که ‏در آینده هر کدام‌مان پادشاهی خواهیم داشت که از همین جنس لطیف است... ‏

اول دبیرستان که رفتم پنج‌شنبه عصرها را از دست دادم... شیفت عصر بودم. سال قبلش هم حمید بود که شیفت عصر شده ‏بود و پنج‌شنبه عصرها نمی‌آمد. ولی نوشتن به عادت ما تبدیل شده بود. دور بودن از دخمه‌ی 28 هم جلوی ما را نمی‌گرفت. ‏یاد گرفته بودیم که برای مجلات نوجوان نوشته‌های‌مان را بفرستیم تا چاپ شوند. دوچرخه و سروش نوجوان و کیهان ‏بچه‌ها و باران و سلام بچه‌ها هر هفته و هر ماه جولانگاه نوشته‌ی حداقل یکی از بچه‌های دخمه‌ی 28 بود...‏

هنوز هم نمی‌دانم اسم دیوی که ما را از کتابخانه‌ی مرکز 28 جدا کرد چه بگذارم. ‏

اصلاً شک دارم کار فقط یک دیو بوده باشد. کنکور دیو کوچکی نبود. ما با هم اختلاف سن داشتیم. هر سال نوبت یکی یا دو ‏نفرمان می‌شد که به جنگ دیو کنکور برود. عصر پنج‌شنبه‌های 28 کم‌رونق شده بود. ولی پابرجا بود. سال کنکور هر جا که ‏از سر و کله زدن با فرمول‌ها و تست‌ها خسته می‌شدیم پناه می‌آوردیم به 28... این را خوب یادم است. ولی دیگر پویایی ‏سابق را نداشتیم... کنکور به نوبت هر کدام‌مان را از 28 جدا می‌کرد. دیو بزرگسالی هم بود. کتابخانه‌های کانون پرورش ‏فکری کودکان و نوجوان برای کودکان و نوجوانان بودند. ما ناخواسته تبدیل به نره‌خرهایی می‌شدیم که خوبیت نداشت به ‏کتابخانه‌ی کودکان و نوجوانان برویم. ولی خانم خیری و بزرگان 28 با این دیو مدارا می‌کردند. جلوی‌مان را نمی‌گرفتند. باز ‏هم راه‌مان می‌دادند. صادق دانشگاه نرفت. یک راست سرباز شد و باز هم می‌آمد. سربازی و دانشگاه دیوهایی بودند که ‏تمام رشته‌های پیوند ما با 28 را بریدند... هر کدام‌مان به شهری رهسپار شدیم... هر کدام‌مان خسته‌ مرده‌ی چیزی به اسم ‏دانشگاه شدیم که همه‌ی هست و نیست‌مان را زیر و زبر کرد و دیگر رمقی نگذاشت برای‌مان که حلقه‌ی 28 را ادامه ‏بدهیم... ‏

و مرکز 28 تبدیل به افسانه‌ای شد که من یکی از عهده‌ی روایت کاملش برنمی‌آیم...‏

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۰
پیمان ..

1- "شکسپیر و شرکا در منتهی الیه چپ ساحل چپ رود سن قرار گرفته است. مغازه آن قدر به سن نزدیک است که وقتی در ‏آستانه‌ی ورودی آن می‌ایستی، اگر هسته‌ی سیبی را خوب پرتاب کنی به راحتی در رودخانه می‌افتد. همین درگاهی دید ‏بی‌نظیری به ایل دولسیته دارد و از آن می‌توانی کلیسای جامع نوتردام، بیمارستان هتل دیو و ساختمان‌های با ابهت مقر اصلی ‏پلیس را خوب نظاره کنی‎.‎

نشانی دقیق کتاب‌فروشی این است: شماره 37 خیابان بوشری...  کتاب‌فروشی در آن قسمت بوشری است که نزدیک خیابان ‏سن‌ژاک است و به لطف تصادفی عجیب در برنامه‌های شهرسازی، فقط در سمت جنوبی آن ساختمان وجود دارد و دید عالی ‏کتاب‌فروشی هم به همین خاطر است‎.‎

این سر خیابان مخصوص پیاده‌هاست، اما این تنها بخشی از دلیل آرامش خاص آن است. یک باغچه‌ی عمومی هم هست که ‏کتاب‌فروشی را از رفت و آمد سریع ماشین‌ها در کی دومونت بلو جدا می‌کندو بعد پیاده‌رو در مقابل شماره‌ی 37 خیابان ‏بوشری پهن می‌شود تا میدانگاهی تقریبا خصوصی برای شکسپیر و شرکا درست شود. گل سرسبد این فضا هم دو درخت ‏گیلاس جوان است، به علاوه‌ی یکی از آب‌خوری‌های سبزرنگ والاس که شاهانه در کناری جا خوش کرده است. همه‌ی ‏این‌ها آرامشی به کتاب‌فروشی می‌دهد که در بحبوحه‌ی جنون و سر و صدای مرکز شهر پاریس تکان‌دهنده است‎." ‎ص53 ‏کتاب شکسپیر و شرکا نوشته جرمی مرسر/ ترجمه پوپه میثاقی/ نشر مرکز

2- "اواخر دهه‌ی 1940 هنگامی که جرج شاهد بازگشت زندگی به پاریس بود، با خود فکر کرد شاید زمان باز کردن ‏کتاب‌فروشی‌ای که همیشه آرزویش را داشته رسیده باشد. اول سعی کرد جایی را در منطقه‌ی هفده پاریس اجاره کند. بعد سعی ‏کرد ملکی را در نزدیکی سن‌ژرمن دپره بخرد. و سرانجام در سال 1951 بو که مغازه‌ی فعلی را در کنار رود سن، آن سوی ‏نوتردام پیدا کرد. این مغازه قبلا خواربار فروشی عربی کوچکی بود، اما صاحبانش با مشکل مالی مواجه شده بودند و از ‏ترس این که طلبکاران ملک‌شان را تصاحب کنند حاضر بودند آن را مفت بفروشند. آن موقع جرج سی و هفت سال داشت و ‏حدود بیست سال بود که داشت بی‌هدف دور خودش می‌چرخید. هر چند پول زیادی نداشت، سهام داشت. سهامی که به ‏توصیه‌ی پدرش خریده بود. خصوصا سهام کمپانی‌ای به نام صنایع فولادی بث. این سهام تنها کمی بیش از دو هزار دلار ‏ارزش داشت، اما برای شروع در پاریس بعد از جنگ کافی بود و بنابراین جرج تصمیم گرفت همه‌ی آن را روی کتاب‌فروشی ‏قمار کند. او مغازه‌اش را در اوت 1951 افتتاح کرد‎.‎

جرج ابتدا کتاب‌فروشی‌اش را لومیسترال نامید که هم اسمی بود که دوس دختر آن زمانش، ژاکلین تران وان را به آن صدا ‏می‌زد و هم اسم باد شدید معروفی که در جنوب فرانسه می وزد. مغازه ی جرج اول کوچک بود، درست نصف طبقه ی ‏اصلی مغازه ی کنونی، اما او بهترین استفاده را از آن می کرد. او بر اساس مرام مارکسیستی "ببخش آن چه را می توانی؛ ‏بگیر آن چه را لازم داری" زندگی می کرد و با همین روحیه بود که کتاب‌فروشی را راه انداخت. از همان روز اول، برای ‏دوستانی که نیاز به جایی برای خواب داشتند تختی پشت مغازه گذاشت، سوپ را برای مراجعان گرسنه آماده و داغ نگه ‏می‌داشت و برای کسانی که نمی‌توانستند پول کتاب‌ها را بپردازند کتابخانه‌ی امانتی رایگان درست کرد‎...‎

در آن زمان پاریس یکی از دوران‌های ادبی شکوهمندش را می‌گذراند و کتاب‌فروشی جرج کلوب غیررسمی آن محسوب ‏می‌شد‎...‎

در سال 1963 جرج تولد پنجاه سالگی‌اش را جشن گرفت و یک سال بعد نام مغازه را تغییر داد. او مدت‌ها از هواخواهان ‏سیلویا بیچ و عاشق نام شکسپیر و شرکا بود و آن را این‌گونه توصیف می‌کرد: رمانی در سه کلمه... در سال 1964 در ‏چهارصدمین سالگرد تولد ویلیام شکسپیر، نام مغازه‌اش را به شکسپیر و شرکا تغییر داد‎...‎

در دهه‌های هفتاد، هشتاد و نود، دهه‌ها حالا دیگر مثل سال به حساب می‌آمدند، شهرت جرج و مغازه‌اش مدام بیشتر شد. ‏شکسپیر و شرکا اتاق به اتاق بزرگ شد تا این که سه طبقه از ساختمان را در بر گرفت. فرلینگتی آن را این‌گونه توصیف ‏می‌کرد: یک اختاپوس عظیم‌الجثه. هر بار که فضا بزرگ‌تر می‌شد، جرج همیشه کاری می‌کرد که چند تخت هم اضافه شود، و ‏این قضیه که در ساحل چپ سن در پاریس، کتاب‌فروشی عجیبی وجود دارد که می‌توانی مجانی در آن بخوابی در گوشه و ‏کنار دنیا سر زبان‌ها افتاد. کرور کرور آدم می‌آمد و جرج هم را دعوت به ماندن می‌کرد، دست کم به آن تعدادی که ‏کتاب‌فروشی می‌توانست عملا در خود جای دهد. نسلی از نویسندگان و خانه‌به‌دوش‌ها سرپناه یافتند و تغذیه شدند و بعد ‏فرزندان آن نسل..."ص 45 تا ص48کتاب شکسپیر و شرکا نوشته جرمی مرسر/ ترجمه پوپه میثاقی/ نشر مرکز

‎3-" 

- زندگی‌نامه‌ات رو با خودت آوردی؟

زندگی‌نامه. این یکی از سنت‌های مهم کتاب‌فروشی بود. در روزهای پرهیجان پاریس در دهه‌ی 1960 زمانی که دانشجویان ‏قیام کرده بودند و میزان تاثیرگذاری کمونیست‌ها، دست کم از دید مقامات فرانسوی نگران‌کننده بود جرج هدف انتقادات ‏سیاسی قرار گرفت. از آن‌جا که او عضو هر دو حزب کمونیست آمریکایی و فرانسوی بود و سالیان سال بود به تندروهای ‏سیاسی و آدم‌های مطرود اجتماع اجازه می‌داد  در مغازه‌اش بخوابند، جای تعجبی هم نداشت. اما این موضوع زندگی را برایش ‏بدجور سخت کرده بود‎.‎

پلیس برای فشار آوردن به جرج او را مجبور کرد تا از قوانین حاکم بر هتل‌ها پیروی کند و در نتیجه آمار هر کسی را که در ‏مغازه‌اش می‌خوابد نگه دارد. این غیرممکن بود، چون جرج هیچ وقت از مهمانانش پول نمی‌گرفت و همه‌شان را دوستانش ‏حساب می‌کرد، اما پلیس مجبورش کرد شماره‌ی گذرنامه، تاریخ تولد، و دیگر اطلاعات ضروری هر کسی را که در شکسپیر ‏و شرکا می‌ماند یادداشت کند. تازه برخلاف هتل‌های توریستی، جرج مجبور بود گزارشی روزانه ارائه دهد، آن هم نه در مقر ‏اصلی پلیس که آن طرف رود سن بود، بلکه در ایستگاه پلیسی دورافتاده که از مغازه پیاده نود دقیقه راه بود‎.‎

با تمام این احوال، جرج با قدم‌های استوار به پیش رفت. اول دوچرخه‌ای خرید تا رفت و آمد روزانه‌اش را برای تحویل ‏گزارش به پلیس راحت کند. ‎بعد این برنامه را به تمرینی خلاق برای مهمانانش تبدیل کرد. به جای نوشتن اطلاعات شخصی ‏خشک، از آن‌ها می‌خواست تا گزارش کوتاهی از زندگی‌شان و این‌که چه‌طور به کتاب‌فروشی آمده‌اند بنویسند‎. ‎

این سنت مدت‌ها بعد از توقف تهدید پلیس ادامه یافت و جرج حالا آرشیوی از عجایب اجتماعی دارد: ده‌ها هزار زندگی‌نامه ‏که از دهه‌ی 1960 تا به امروز نوشته‌ شده‌اند، گزارش مفصلی از آدم‌های سرگردان بزرگ چهل سال گذشته‎.‎

تکلیف روی کاغذ آوردن زندگی برای خیلی‌ها فرصتی بود برای اعتراف، و در میان جعبه‌های مملو از پرونده، داستان‌هایی ‏از عشق و مرگ،  زنا و اعتیاد، رویاها و سرخوردگی‌ها وجود دارد که به همگی‌شان یک عکس کوچک ضمیمه شده است‎." ‎ص 60 و 61کتاب شکسپیر و شرکا نوشته جرمی مرسر/ ترجمه پوپه میثاقی/ نشر مرکز

شکسپیر و شرکا

‎4- "وقتی جرج روایت من از این ماجرا را در زندگی‌نامه‌ام خواند، سری تکان دد و آن را روی میز به هم‌ریخته‌اش گذاشت. ‏با حالتی تحقیرآمیز گفت: داستان‌های بیشتری احتیاج داری. باید طولانی‌ترش کنی‎.‎

با این حال لبخند می‌زد. و بعد دست در جیبش کرد، دسته کلیدی درآورد، آن را در دستم گذاشت و مطمئن شد که انگشتانم آن ‏را در میان بگیرند‎. ‎

‎- ‎زندگی‌نامه‌ات رو این‌جا تموم کن. هر قدر که لازمه این‌جا بمون‎." ‎ص 65 و ص 66‏

‎5- ‎آیا سفر به‎ ‎کتابفروشی شکسپیر و شرکا‎ ‎یک نوع حج نیست؟‎!‎


مرتبط: زیمنس

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۲۷
پیمان ..

قشر متوسط یعنی همین. نان آور خانواده تمام روزهای کاری به اداره یا کارخانه برود و برگردد و تمام خانواده هفته‌ها ‏انتظار بکشند تا ۳ صفحه‌ی متوالی از تقویم قرمز شود و آن‌ها بزنند به جاده. کجا؟ یک جای سبز. تنها جای سبز ایران ‏کجاست؟ شمال!!! بدانند که مثل آن‌ها زیادند. تصمیم بگیرند نیمه شب راه بیفتند تا به ترافیک نخورند. اما همین که از ‏دروازه‌های شهر خارج می‌شوند، چراغ ترمزهای ماشین‌های جلویی سدی نفوذناپذیر بر تمام خوشی‌ها شود. به خودشان ‏بگویند که تا کرج است. ۳۰ کیلومتر راه برایشان ۴ ساعت طول بکشد. خورشید طلوع کند و سیاهی شب برود، اما قرمزی ‏چراغ ترمز ماشین‌های جلویی نرود. راهی که در روز عادی ۲ ساعت طول می‌کشد ۸ ساعت طول بکشد. راهی که در حالت ‏عادی ۴ ساعت طول می‌کشد، برایشان ۱۴ ساعت طول بکشد. توی تونل دچار گازگرفتگی و خفگی بشوند... چه می‌ماند ‏دیگر؟! ‏

اصلا چرا؟! ‏

و بعد از چرا: چه می‌توان کرد؟! ‏

امروز اخبار ساعت ۲ مصاحبه با معاون اول رییس جمهور را پخش می‌کرد. آقای معاون اول فاجعه‌ی ترافیک جاده‌های ‏منتهی به شمال را حس کرده بود و با هواپیما رفته بود ساری. می‌گفت که سه بار است که بزرگراه تهران شمال را ‏بازدید می‌کنم و تمام نیرویمان را گذاشته‌ایم تا این بزرگراه هر چه زود‌تر به سرانجام برسد. و از مردم عذرخواهی می‌‏کرد. عذرخواهی‌اش قشنگ بود. ولی تمام هم و غم دولت صرف چه چیزی داشت می‌شد؟ احداث یک جاده‌ی دیگر؟! ‏واقعا یک جاده‌ی دیگر چاره‌ی کار است؟ فیروزکوه. هراز. چالوس. جاده قدیم قزوین رشت. اتوبان قزوین رشت. ۵ تا ‏جاده مگر کم است؟ اصلا مگر مقصد این همه ماشین در خطه‌ی شمال چه قدر مساحت دارد؟ 

این یک قانون ثابت شده‌ی جهانی است که هر چه مساحت آسفالت بیشتر شود، ترافیک هم بیشتر می‌شود.1 یک جاده‌ی ‏دیگر به سوی شمال چه معنایی دارد؟ تعداد کشته‌های جاده‌ای ایران قرار است اضافه شود. برای من هر بزرگراه جدید، ‏هر آزادراه جدید در ایران این معنا را دارد. قرار است کشتارگاه توسعه بیاید. همین و تمام. ‏

چرا باید قشر متوسط برای یک تعطیلات ساده این همه رنج بکشد؟ چرا باید برای یک گردش ساده، این همه ترافیک را ‏تحمل کند؟ ‏

یک دلیلش به نظر من این است که مردم ما بلد نیستند.‌‌ همان قدر که بلد نیستند توی جاده رانندگی کنند،‌‌ همان قدر هم بلد ‏نیستند که به کجا مسافرت کنند. کسی یادشان نداده. آزمون‌های گواهینامه‌ی رانندگی در ایران، مهارت‌های رانندگی در ‏شهر است: پارک دوبل، دور دو فرمان، دور یک فرمان، راهنما زدن. همین‌ها... بعد طرف با بلد بودن همین چیز‌ها مجوز این ‏را پیدا می‌کند که  در جاده رانندگی کند.2 بی‌اینکه درکی داشته باشد که سرعت های مختلف چگونه ‏سرعت هایی هستند... کسی یاد ملت نداده که مسافرت فقط در شمال رفتن خلاصه نمی‌شود. این بوم و بر سوراخ سنبه‌های زیادی ‏دارد که همه می‌توانند درش پخش شوند و بیاسایند. ایران آن قدر که جاده‌هایش می‌نمایند، خشک نیست. خیلی از جاده ‏فرعی‌های ایران به جاهایی می‌رسند که برای یک تعطیلات ۲-۳ روزه عالی‌اند... و دقیقا مشکلات بعدی برای کسانی که ‏بلدند شروع می‌شود: نبود زیرساخت‌ها. هم فیزیکی. هم فرهنگی. ‏

هزینه‌ی اقامت فوق العاده بالا است. به طرز احمقانه‌ای هزینه‌ی اقامت کوتاه مدت در ایران بالا است. مردم بومی مناطق ‏ایران، آن قدر که رادیو و تلویزیون می‌گوید مهربان نیستند. به پلاک ماشین‌ها خیلی دقت می‌کنند. اگر عدد سمت راست ‏پلاک ماشینت مثل آن‌ها نباشد، توقع هر گونه رفتار وحشیانه‌ی رانندگی را می‌توانی ازشان داشته باشی و... ‏

و راستش به نظر من این رفتار مردم در تعطیلات خیلی دلایل و معناهای دیگر دارد که مغز من به آن‌ها قد نمی‌دهد... ‏

و البته خیلی چیزهای دیگر هم هست. حالت ایده آل مسافرت برای من راه آهن است. امن‌ترین و ارزان‌ترین (به جز ‏ایران) نوع مسافرت. اگر شبکه‌ی ریلی ایران توسعه می‌یافت، اولا تلفات جاده‌ای به مراتب کم می‌شد. ثانیا وقتی ملت با ‏یک تعطیلات ۳ روزه مواجه می‌شدند، همه با ماشین‌‌هایشان نمی‌ریختند سمت شمال. با قطار سریع السیر، در عین آرامش ‏به یکی از ده‌ها نقطه‌ی گردشگری ایران می‌رفتند. بعد آنجا سوار ماشین‌های محلی می‌شدند و به گشت و گذار می‌‏پرداختند. این جوری فایده‌ی مسافر برای آن شهر و دیار بیشتر محسوس می‌شد... ‏

این اصرار بر جاده ساختن را درک نمی‌کنم. هر جای ماجرا را که می‌گیری، سر و کله‌ی صنعت مادر ایران پیدا می‌شود: ‏خودروسازی. سایپا و ایران خودروی لعنتی. چه می‌شد اگر به جای خودروسازی می‌رفتیم سمت واگن سازی، می‌رفتیم ‏سمت لوکوموتیو و ریل سازی؟! ‏

 

1: صفحه ی 281 از کتاب ترجمه ی فارسی "پویایی شناسی کسب و کار" نوشته ی جان استرمن شرح حال این چرخه را آورده است...
2: یکی سال پیش خانم "نکیسا نورایی" در صفحه ی فیس بوکش فرآیند گرفتن گواهینامه ی رانندگی در آلمان را روایت کرده بود. خواندنش خالی از لطف نیست:
"اندر احوالات من و گواهینامه رانندگی آلمانی:
اول اینکه کلا گواهینامه گرفتن در آلمان ارزان نیست، چون باید خیلی تعلیم دیده باشی، امتحان از دو قسمت تئوری و شهری تشکیل می شه. امتحان تئوری خودش یک غوله. حدود نهصد سوال هست که باید بخوانی. از این بین فقط سی تا سوال در امتحان هست که مجموع نمره اش صد و ده می شود و باید نمره صد بگیری تا قبول بشی. بعد سوالها تستی هم هست، اگه دو تا جواب درست باشه و فقط یکی رو زده باشی نمره اش رو نمی گیری. در یه کلام باید قوانین رو خوب فهمیده باشی. بعد از امتحان تئوری، نوبت شهری می شود.
من چون گواهینامه ایران رو ندارم، باید مراحل تعلیم رانندگی در شهر رو مثل یک آلمانی بگذارنم. تنها تفاوتش البته با دارنده گواهینامه ایرانی در آموزشهای اتوبان و رانندگی در شب است. هفت ساعت رانندگی در اتوبان و خارج شهر و دو ساعت رانندگی در شب.
من هفت ساعت رانندگی در اتوبان رو گذراندم. می دونین که در اتوبانهای آلمان محدودیت سرعت وجود ندارد. به همین وحشتناکی!‌
قبلا در حین ساعتهای اموزشی معلمم من رو در اتوبان هم برده بود اما خیلی کوتاه. همان کوتاه مدت هم برای سکته کردن من کافی بود. ماشینهای مثل یک ترقه از کنارم رد می شدند و من فقط فرمان ماشین را محکم گرفته بودم.
دفعه اول که چهار ساعت در اتوبان راندم، تمام عضلات بدنم تا یک روز گرفته بود. از ترس و از استرس پاهایم خشک شده بودند.
دیروز که سه ساعت بعدی بود،دیگه به سرعت صد و بیست عادت کرده بودم. معلمم گفت باید با صدو پنجاه بری. توجه داشته باشین که پدال گاز زیر پای معلم هم هست، وقتی من گاز نمی دادم خودش زحمت گاز دادن رو می کشید. بهم گفت باید رانندگی در سرعتهای مختلف رو یاد بگیری. هنوز انگشتهای دستم درد می کنه. از بس که فرمان را فشار دادم. اتوبان دست کم سه تا لاین داره. لاین سمت راست برای کامیون و رانندگی معمولی و دو تا لاین بعدی برای سبقت گرفتن است. من وقتی برای سبقت گرفتن از کامیونها به لاین دوم می رفتم، یه دفعه یه چیزی مثل ترقه از کنارم در لاین سوم رد می شود و بعد از چند ثانیه در افق ناپدید می شد. من با سرعت متوسط صدو چهل می راندم، دیگه خودتون حساب کنین ماشینی که مثل تیر از کنارم رد می شد چه سرعتی داشت.
هنوز تمام بدنم درد می کنه..."

 

پس نوشت: سندی تصویری از قانون "هر چه مساحت آسفالت بیشتر شود، ترافیک هم بیشتر می‌شود.":

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۲
پیمان ..

سازمان آمار ایران، سری زمانی تصادف‌های درون‌شهری و برون‌شهری ایران از سال 1385 تا 1392 را در سایت خودش قرار ‏داده است. آخرین تاریخ به روز‌رسانی آمار تصادف‌ها مربوط به بهمن‌ماه 1393 است. ولی اعداد و ارقام کشته‌ها و مصدومان ‏سال 1392 درست نیستند. مثلا آمار کشته‌های برون شهری جاده‌های ایران در سال 1392 در فایل اکسل سازمان آمار 7هزار ‏و خرده‌ای نفر است. و از سال 1391 نصف شده است. در حالی‌که به هیچ وجه این‌طور نیست. در این زمینه سایت پزشکی قانون ‏جمهوری اسلامی ایران مرجع مطمئن‌تر و به‌روزتری است. اولین سوال این جاست که چطور سازمان آمار ایران می‌تواند خودش را ‏مرجع اول آمارهای کشور ایران بداند وقتی در ثبت آمارهای 2 سال پیش کشور هم دچار اشتباه است و به روز نشده است؟

اما در مورد همین آمار ناقص هم نکات زیادی وجود دارد:‏

     ‏1-‏ از سال 1385 تا سال 1391،‌ درصد کشته‌های ناشی از تصادف‌های درون‌شهری نسبت به کل کشته‌های تصادف‌ها ‏سیری صعودی داشته. در سال 1385 فقط 18 درصد کشته‌ها درون‌شهری بودند. (1427 نفر کشته‌ی درون‌ شهری ‏تقسیم بر 7590 نفر،‌تعداد کل کشته‌های در زمان تصادف(درون و برون شهری) در سال 1385). اما در سال 1391،‌ ‏این درصد برابر با 27 بود. کشته‌های درون‌شهری با توجه به سرعت ماشین‌ها در خیابان‌ها و بزرگراه‌های شهری ‏بیشتر یا عابر پیاده‌اند یا موتورسیکلت و دوچرخه‌سوار. این سیر صعودی نشان می‌دهد که راننده‌های ایرانی با گذشت ‏زمان در خیابان‌ها وحشیانه‌تر می‌رانند.‏

     ‏2-‏ از سال 1385 تا سال 1392 تعداد مجروحین داخل شهری روندی نزولی داشته. یعنی راننده‌های داخل شهری از سال ‏‏1385 با گذشت زمان یاد گرفته‌اند جوری عابرین پیاده را بزنند که طرف زنده از زیر ماشین‌شان بیرون نیاید.‏

     ‏3-‏ سال 1389 یکی از سیاه‌ترین سال‌های جاده‌های ایران بوده. در این سال 28083 نفر در لحظه‌ی تصادف در ‏جاده‌های برون‌شهری مرده‌اند و 151204 نفر در جاده‌های برون‌شهری مجروح شده‌اند. نسبت مجروحین ‏تصادف‌های رانندگی در ایران به کشته‌های تصادف‌های جاده‌ای تقریبا عدد ثابتی بوده: 7. 7 برابر کشته‌ها مجروح ‏تصادف رانندگی جاده‌ای در ایران داشته‌ایم. مجروحین تصادف رانندگی شامل کسانی که قطع نخاع،‌ قطع دست و پا و ‏از کار افتاده‌ی اجتماعی می‌شوند هستند. یعنی که هزینه‌ی اقتصادی مجروحین رانندگی در ایران به مراتب از مرگ و ‏میرها بیشتر است...‏

     ‏4-‏ طول‌ جاده‌های برون‌شهری در ایران از سال 1385 تا 1392 روندی صعودی داشته است. ‏

در سال 1385 مجموع آزادراه‌ها، بزرگراه‌ها، جاده‌های اصلی و فرعی تحت حفاظت اداره‌ی راهداری 72611 کیلومتر ‏بود. در سال 1392 این رقم به 85623 کیلومتر رسید. اما آمار کشته‌ها و مجروح‌ها نسبت به طول جاده‌های ایران ‏زیاد امیدوار کننده نیست.‏

به طور متوسط در سال 1385 در هر کیلومتر از جاده‌های ایران 2 تصادف رخ داد. در هر 12 کیلومتر یک نفر جان ‏به جان آفرین تسلیم کرد و در هر 500 متر یک نفر مجروح شد. (این آمار فقط مربوط به جاده‌های برون‌شهری ‏ایران است.)‏

در سال‌های 1386 و 1387 و 1388 در هر کیلومتر از جاده‌های ایران 2 تصادف رخ داد. در سال 1389 وضع بدتر ‏شد و در هر کیلومتر 3 تصادف رخ داد. در سال 1390 و 1391 در هر کیلومتر 1/6 تصادف رخ داد.‏

در سال‌های 1386 و 1387 هر 10 کیلومتر جاده در ایران یک کشته داشت.‏

در سال 1388 هر 5 کیلومتر جاده در ایران یک کشته داشت.‏

در سال 1389 وضعیت بحرانی بود: هر 2 کیلومتر جاده در ایران شاهد یک مرگ بود.‏

در سال‌های 1390 و 1391 و 1392 هر 6 کیلومتر جاده در ایران شاهد یک مرگ بوده.‏

یعنی چه؟ یعنی که جاده‌های ایران از سال 1385 تا 1392 خطرناک‌تر شده اند. اگر در سال 1385 هر 12 کیلومتر ‏یک مرگ می‌دیدی،‌ در سال 1392 هر 6 کیلومتر یک مرگ رخ داده بود...‏

جاده‌های ایران به طور متوسط در این‌ سال‌ها به ازای هر 500 متر یک مجروح به جامعه تحویل داده‌اند. در سال ‏‏1389 جاده‌های ایران بیشتر در کار کشتن بودند و هر 2 کیلومتر یک مجروح تحویل دادند. ولی بقیه‌ی سال‌ها هر ‏‏500 یا 600 متر یک مجروح تحویل جامعه داده‌اند.‏

     ‏5-‏ شاید باید واحد مسافت در ایران تغییر کند. مثلا بگویند از تهران تا مشهد به اندازه‌ی 150 نفر کشته راه است. از ‏تهران تا لاهیجان به اندازه‌ی 63 کشته راه است... آره. تعداد کشته‌های تصادف‌های درون و برون شهری در ایران ‏کاهش یافته. ولی این کاهش تعداد به معنای امن‌تر شدن جاده‌ها و خیابان‌های ایران نیست... جاده‌های ایران و ‏خیابان‌های شهرهای ایران روز به روز خطرناک‌تر شده اند... ‏

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۱۹:۴۰
پیمان ..

هیچ وقت ننشسته‌ام جنگل آسفالت را ببینم. ولی اسم این فیلم و شاید کتاب عجیب برایم دوست‌داشتنی است. آن شب هم ترس از جنگل ‏آسفالت بود که واداشت‌مان کل مسیر را از جاده قدیم برویم. جاده قدیم خلوت بود. هر از گاهی باریک می‌شد و چند ماشین پشت سر هم ‏حرکت می‌کردند. هر از چند گاهی تریلی و کامیونی در سربالایی هن و هن مشغول کشیدن بار عظیم خودش بود و ما به سرعت از کنارش ‏رد می‌شدیم و هر از چند گاهی از لابه‌لای صخر‌ه‌ها و سر پیچ‌ها اتوبان را می‌دیدیم که جنگل آسفالتی تحمل‌ناکردنی بود. ماشین‌هایی که ‏کون به کون هم با سرعت هر چه تمام‌تر می‌رفتند و اگر لحظه‌‌ای می‌ایستادم با سرعت شاتر یک پنجاهم ثانیه هم که ازشان عکس می‌گرفتم ‏فقط خطوط قرمزی بودند در راستای آسفالت مستقیم اتوبان. جنگلی از رقابت برای سرعت رفتن. جاده‌ای مستقیم و گاز دادن‌های ‏عجولانه‌ای که آرامش جاده قدیم و پیچ‌های سرعت کُش‌اش آن جنگل آسفالت را نخواستنی می‌کرد. ‏

بعد از قزوین هم از جاده قدیم آمدیم. رد شدن ریل‌های راه‌آهن از زیر پاهای‌مان را حس کردم و به کارخانه‌جات تولید مواد غذایی بیدستان ‏نگاه کردم و بعد از وسط نیروگاه شهید رجایی رد شدیم تا هیجان و عظمت یک نیروگاه تولید برق را نزدیک‌تر از هر موقع دیگری لمس ‏کنم. آبیک شهر کوچکی کنار اتوبان نبود. معنایی بود از جاده‌های دیگری که به روستاهای اطرافش می‌رفتند و هشتگردِ جاده قدیم ‏نفرت‌گاه شروع ترافیک آخر هفته‌ی محور غرب کشور به تهران نبود. شهری بود زنده که تکیه‌های چای صلواتی داشت و درنگی بود برای ‏خوردن چای دارچینی و خستگی در کردن و بعد از هشتگرد بوی خوش نهالستان‌های بین هشتگرد تا کمالشهر از یاد آدم می‌برد که 5ساعت ‏است که توی راهی و به خاطر شهرها و روستاهای سر راه نشده است وحشیانه سرعت بروی. نهالستان‌‌ها و باغ‌ها و تالارهای عروسی و درختان ‏سر به فلک‌کشیده‌ی دشت شهریار و...‏

دیگر جای ما توی اتوبان نیست، جاده قدیم را با لذت در آغوش می‌کشیم، و با همه‌ی سرعتی که زندگی گرفته(آن قدر سریع پیش می‌رود ‏که در یک پیاده‌روی 2ساعته نمی‌توانم به یک دهم آن چه گذشت هم فکر کنم) باز هم به دنبال آرامش و سرخر کمتری برای رفتنیم.‏


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۴ ، ۲۰:۵۶
پیمان ..

امروز رفتم بازدید پروژه‌ی ساخت بیمارستان آتیه در شهرک غرب. به عنوان کسی که نه از نیلینگ چیزی سرش می‌شود و نه از الکتروموتور آسانسور تازه نصب شده‌ی ساخت تبریز، خیلی کوشش کردم که اهالی پروژه نفهمند که من بوقم. بعد از 45 دقیقه نمی‌دانم فهمیدند یا نه. ولی من بعد از 45 دقیقه حس خوبی داشتم. به بهانه‌ی دیدن آسانسور و  الکتروموتورش رفته بودم،‌ ولی دیدن بیل مکانیکی که میخ‌های 2 متری نیلینگ را توی دیواری در عمق 20 متری فرو می‌کرد من را به هیجان آورد و دلم خواست که تا فیهاخالدون نیلینگ را سر در بیاورم.

بعدش می‌دانید به چی فکر می‌کردم؟ به خود پروژه. به کاردرست بودن کارفرما و پیمانکار پروژه. به شفافیت کارشان. 

پروژه‌ی ساخت بزرگ‌ترین مرکز پزشکی خصوصی کشور، یک سایت درست و درمان دارد. تمام جزئیات این پروژه تویش ثبت است. پیشرفت پروژه ماه به ماه همراه با نمودار و عکس گزارش می‌شود. و سهام پروژه مشخص است. یک شفافیت کامل.  از آن طرف پیمانکار گودبرداری هم شرکت بسپار پی ایرانیان است. شرکتی که توسط جمعی از بچه‌فنی‌های دانشگاه تهران تاسیس شده و عمرش فقط 8 سال است. اما گودبرداری منظمی که امروز من دیدم گواه کاردرستی‌شان است. سایت آن‌ها هم نه به شفافی کارفرمای‌شان ولی روشن‌کننده بود.

همین دیروز بود که یک پروژه‌ی عظیم سدسازی را مطالعه می‌کردم که قرارگاه خاتم‌الانبیا پیمانکار اجرایی آن بود. ساخت 2 سد در ایلام و 1 سد در کرمانشاه. می‌دانید جالبی‌اش چه بود؟ اطلاعات طبقه‌بندی شده‌ی نظامی. آن‌قدر اطلاعات فنی‌ای که قرارگاه به ما داده بود محدود بود که ما حتا نمی‌توانستیم بفهمیم این پروژه‌ها دقیقا کجا دارند اجرایی می‌شوند. فقط از روی اسم سدها باید می‌فهمیدم که در طول فلان رودخانه است. حالا بماند که بعد از خشک شدن دریاچه ارومیه سدسازی واقعا زیر سوال است و قرارگاه با قدرت و شدت هر چه تمام‌تر مشغول ساخت سدهای بعدی آن هم در ناحیه‌ی غرب کشور است...

شفافیت ساخت بیمارستان آتیه‌ی غرب برایم امیدبخش بود. هر چند با آرمان‌ها خیلی فاصله دارد. ولی همین‌که پیشرفت یک پروژه با شفافیت کامل و بدون ترس‌های امنیتی منتشر شود امیدبخش است. تصور می‌کنم سیستم گردش کار در این بیمارستان در آینده هم هیچ چیزی کم از سیستم درمانی در غرب نخواهد داشت...

یک نکته هم در مواجهه با کارگرها: مثل کارخانه‌های صنعتی و تولیدی این کارگرها مریضی‌های روانی و بغض و حسادت و... از کوچک‌ترین رفتارهای‌شان نمی‌بارید. کارشان را می‌کردند. لباس کارشان درست و درمان بود و کلاه ایمنی‌شان هم زیر بغل‌شان نبود! 


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۵۰
پیمان ..

از کتابفروشی نشر ثالث توی خیابان کریم‌خان بدم می‌آید. 

هر بار هم که از جلوی آن کتابفروشی رد می‌شوم تبری(!) می‌جویم. دلیلش خیلی ساده است. 2سال پیش رفته بودم و توی کتابفروشی ثالث برای خودم چرخ زده بودم. بادقت کتاب‌ها را نگاه کرده بودم. یکی از کتاب‌های نشر نیلوفر را یافتم که قیمت پشت جلدش تغییر نکرده بود. به قیمت اصلی‌اش بود: 5000 تومان. کتاب را گذاشتم جلوی‌ صندوق‌دارش که حساب کند. گفت 17000 تومان می‌شود. اشاره دادم که قیمت پشت جلد کتاب و توی کتاب و همه‌جایش 5000 تومان است. گفت: نه. این فراموش‌مان شده که برچسبش را بزنیم. 17000 تومان است. چک و چانه نزدم. بهم برخورد. توی دلم گفتم: زنیکه فکر کردی من الکی این کتاب را برداشتم؟ فکر کردی سر گنج نشستم؟ بهش گفتم: باشه. نمی‌خوام کتابو و سریع از کتابفروشی زدم بیرون و هرگز دیگر پایم را توی کتابفروشی نشر ثالث نگذاشتم.

دیروز که با محمد و امین رفتیم نارمک و توی میدان 54 نشستیم به ساندویچ خوردن به‌شان گفتم: دلم که می‌گیرد، حوصله که ندارم می‌آیم 7حوض. می‌روم توی شهر کتاب 7حوض و یک چرخ می‌زنم و برمی‌گردم خانه. 

مثل یک آدم‌آهنی از متروی سرسبز می‌زنم بیرون و بی این که جلوی هیچ مغازه‌ای درنگ کنم می‌روم شهر کتاب 7حوض و شاید کتابی بخرم،‌شاید نخرم... بیشتر وقت‌ها نمی‌خرم. من با کتاب‌فروش‌های شهر کتاب 7 حوض دوست نیستم. یعنی با هیچ کتاب‌فروشی دوست نیستم. طبیعی است که دوست نباشم. من مشتری خوبی نیستم. ممکن است 1ساعت عطف تمام کتاب‌ها را لمس کنم و تعداد زیادی کتاب را تورق کنم. اما آخرش سرم را بیندازم بیرون و دست خالی بروم بیرون. کتاب هم اگر قرار باشد بخرم،‌ می‌گردم از بین 1000 تا کتاب 3تا کتاب پیدا می‌کنم که برچسب قیمت‌شان عوض نشده باشد و چاپ قدیم باشد و ارزان باشد. آن‌ها را می‌خرم. فکر کنم در طول 1 سال به اندازه‌ی 3تا کتاب چاپ جدید از شهر کتاب 7حوض کتاب نخریده باشم. خوبی اهالی شهر کتاب 7حوض این است که تا جای ممکن برچسب پشت کتاب‌ها را عوض نمی‌کنند. توی شهر کتاب 7حوض اگر کتابی چاپ قدیم باشد با همان قیمت می‌فروشند. ولی باهاشان دوست نیستم. چون مشتری نیستم. چون خریدار نیستم. اصلا رویم نمی‌شود با یک کتابفروش رفیق شوم. چیزی که ازش نمی‌خرم. از مال دنیا هم فقط 5-6تا دوست دارم که همه‌شان از دم مهندس‌اند و آس و پاس. فقط وقتی دلم می‌گیرد، وقتی می‌بینم بعد از 26 سال زندگی نه دختری توی زندگی‌ام است، نه چیزی که بهش بشود نازید و دیگران هم آرام بودنم را به پای ابله بودنم می‌گذارند می روم شهر کتاب 7 حوض و با کتاب‌هایی که نخوانده‌ام خیال بازی می‌کنم.

رویایی‌ترین تصویرم از یک کتابفروشی شروع کتاب داستان بی‌پایان میشل انده است. هنوز هم 2صفحه‌ی اول آن کتاب یک حس گرمای عجیبی بهم می‌دهد. هنوز هم برایم رویایی است: 

"صبح تاریک و سرد یکی از روزهای پاییز بود. باران سیل‌آسا می‌بارید و قطرات آن از روی شیشه به پایین می‌لغزید و نوشته‌ی روی آن را در هم می‌کرد. چیزی که از ورای شیشه دیده می‌شد، تنها دیوار باران خورده و پیسه دار آن سوی خیابان بود.

ناگهان در مغازه با چنان شدتی باز شد که زنگوله‌ی بالای آن سراسیمه به صدا در آمد و مدتی طول کشید تا از حرکت باز ماند. مسبب این سر و صدا پسرک چاق ده یازده ساله‌ای بود که موهای باران‌خورده‌ی قهوه‌ای رنگ او روی صورتش ریخته بود و از پالتوی خیسش آب می‌چکید. بند چرمی کیف مدرسه‌اش را به روی یک شانه انداخته کمی رنگ‌پریده به نظر می‌رسید و نفس نفس می‌زد. ولی درست برخلاف شتابی که در لحظه‌ی ورود داشت، اکنون در میان در میخکوب شده بود. روبه‌روی او،‌ دالان دراز و باریکی قرار داشت که انتهای آن،‌به تدریج در سایه روشن ناپدید می‌شد. قفسه‌ها پر از کتاب‌های کوچک و بزرگ بودند که تا زیر سقف می‌رسیدند. روی زمین کتاب‌های کوچکی روی هم انباشته شده بود و روی بعضی از میزها، کوهی از کتاب‌های کوچک‌تر با جلد چرمی تلنبار شده بود طوری که وقتی از گوشه به آن‌ها نگاه می‌کردی،‌ همچون طلا می‌درخشیدند.

در پشت انبوه کتاب‌ها،‌که در انتهای دیگر دکان مانند دیواری بلند چیده شده بود، نور چراغی دیده می‌شد. در آن نور،‌گه گاه حلقه‌های دود بالا می‌آمد که بزرگ و به تدریج در تاریکی محو می‌شد؛ درست شبیه علامت‌هایی که سرخپوست‌ها برای خبر کردن یکدیگر از این کوه به آن کوه می‌دهند. ظاهرا کسی آن‌جا نشسته بود چون در همان دم پسرک صدای خشنی از پس انبوه کتاب‌ها شنید که گفت: یا بیایید تو یا بیرون بمانید،‌ولی در را ببندید،‌باد می‌آید..." داستان بی‌پایان/ میکائیل انده/ شیرین بنی‌احمد/ نشر چشمه

راستش یاد گرفته‌ام که رویاهایم را حفظ کنم. یاد گرفتن که مواظب باشم که یک وقت نخواهم بعضی رویاها را به واقعیت تبدیل کنم. بعضی از رویاها هستند که تلاش برای واقعی کردن‌شان یعنی از بین بردن‌شان. یعنی نیست و نابود کردن‌شان. رویای کتابفروشی 2 صفحه‌ی اول کتاب داستان بی‌پایان برایم ازین جور رویاهاست...

دیروز که عصر جمعه بود، یک کتابفروشی جدید برای خودم کشف کردم. 

شاید برای خیلی‌ها آشنا باشد. یعنی 1300 تا لایک فیس‌بوک می‌گوید که من کشف جدیدی نکرده‌ام. ولی مواجهه‌ی من با کتابفروشی هنوز دیروز را برایم یک جورهایی جادویی کرد. هر چند که غم آخر شبش بدجور من را گرفت. ولی وقتی از جلوی کافه کیوسک و آن بغلی‌اش (اسمش یادم رفته!)، وقتی از جلوی سر و صدا و دود کافه‌ها گذشتم و از پله‌ها بالا رفتم و وارد سکوت طبقه‌ی سوم شدم،‌ آن‌جا یک خانه پر از کتاب از کف دیوارها تا سقف من را غافلگیر کرد. دقیقا یک خانه پر از کتاب. خانه‌ای که پنجره‌اش رو به خلوتی دلگیر عصر جمعه‌ی خیابان کریم‌خان بود. خانه‌ای که تویش هم مثل خیابان بیرون خلوت بود. اما حضور آن همه کتاب... فقط دیوارها پر از کتاب بودند. چند تا نردبان هم برای صعود به کتاب‌های نزدیک سقف تعبیه شده بود. کف زمین ساده و خلوت بود. و مهم‌تر از همه این که کسی نمی‌آمد فضولی کند که تو چه می‌خواهی چه نمی‌خواهی. از این لطف‌های بازاریابی نداشت. صاحابش آن طرف‌تر روی مبل دراز کشیده بود و کتابش را می‌خواند و کاری به کار من نداشت که دارم توی کتاب‌ها و آلبوم‌های موسیقی فضولی می‌کنم. یک حس عجیبی داشتم. تنها بدی‌اش این بود که کتاب‌های ارزان قدیمی که برچسب قیمت‌شان عوض نشده باشد نداشت... تنها بدی‌اش این بود که نمی‌توانستم چند تا کتاب برای خریدن انتخاب کنم!


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۵
پیمان ..

این که فلان وزیر چه گفته و فلان رهبر چه گفته و این‌ها برایم در درجه‌ی دوم و سوم و شاید پایین‌تر اخبار است. همیشه اولین کلیک من چیز دیگری است! یک بار یکی از بچه‌ها خنده‌اش گرفته بود. توی سایت نشسته بودیم که خبرآنلاین را باز کردم.گفت ما می‌رویم سایت‌های خبری که ببینیم خاتمی چه گفته و آن یکی چطور افشاگری کرده، و سرنوشت نماینده‌های با بورسیه‌ی غیرقانونی چه شده،‌ بعد توی می‌نشینی گزارش تصادفات رانندگی 24ساعت گذشته‌ی ایران را می‌خوانی؟!

از مریضی‌هایم است. می‌نشینم آمار مرگ و میرهای 24ساعت گذشته را می‌خوانم و بعد مشروح تک تک تصادف‌ها را می‌خوانم و نگاه می‌کنم که چند نفر مرده‌اند،‌ چند نفر مرگ مغزی شده‌اند و چند نفر مجروح و بعد توی خیالم می‌سازم که آن 2 تا یا 3تا ماشین چطور تصادف کرده‌اند. آن لحظه‌ی تصادف چه اتفاقی افتاده. آن لحظه‌های قبل از تصادف چه لحظه‌هایی بوده‌اند... ذهنم ناخودآگاه بر اساس نوع ماشین‌های تصادفی برای خودش نظریه‌سازی می‌کند. چند تا پراید بوده، چند تا پژو بوده. پژوسوارها این طوری‌اند... ماشین‌پولداری‌ها آن طوری‌اند. بعد سریع به خودم می‌گویم که ربطی به ماشین‌ها ندارد. هیچ ربطی به ماشین‌ها ندارد. این نتیجه‌گیری اشتباه است. بلاهت آدم‌ها. لجاجت آدم‌ها. حماقت آدم‌ها... مثل چی درگیر تصادف‌ها می‌شوم... به خودم می‌گویم آدمیزاد به خودی خود نه خوب است و نه بد. فقط وقتی بهش ابزار می‌دهی آن وقت است که ذات خودش را نشان می‌دهد. نه... این هم نتیجه گیری است. از بس تصادف‌ها مختلف‌اند نمی‌توانم برای‌شان نظریه‌سازی کنم و نتیجه بگیرم. فقط خلاصه‌ی 1خطی تصادف را مثل یک رمان می‌خوانم و درگیر می‌شوم. هزاران قصه پشت هر کدام از این تصادف‌ها هست. گاهی فقط از  خودم می‌پرسم چرا؟! آخر چرا؟!

- دو سرنشین موتورسیکلت که خانم بودند بر اثر سهل‌انگاری در عدم استفاده از کلاه ایمنی هنگام وقوع تصادف در استان گیلان جان باختند.

- بر اثر تصادف وانت نیسان با پیکان وانت در محور ثلاث باباجانی به جوانرود، سه سرنشین پیکان وانت که پدر و دو فرزند خردسال هفت و 10 ساله اش بودند بر اثر شدت حادثه و آتش سوزی جان خود را از دست دادند، در این حادثه وانت نیسان با پیکان وانت به صورت رخ به رخ با یکدیگر تصادف کردند که منجر به آتش گرفتن پیکان وانت شد، راننده مقصر وانت نیسان پس از تصادف و زمانی که می بیند خودروی مقابل آتش گرفته است و از آن جایی هم که مقصر بوده از صحنه حادثه می گریزد

- تصادف سمند با پژو پارس در کیلومتر 110 محور نیکشهر- ایرانشهر استان سیستان و بلوچستان منجر به حریق خودرو ها و جان باختن 10 نفر و مجروحیت یک نفر دیگر شد، در این حادثه سمند به علت عدم رعایت حق تقدم با پژو پارس تصادف کرد که در اثر شدت ضربه وارده هر دو خودرو دچار حریق شدند، در این سانحه راننده و هفت  سرنشین پژو پارس و دو سرنشین سمند در دم فوت کرده و یک سرنشین پژو پارس مجروح شد که با خودروهای امدادی به بیمارستان انتقال یافت.

- ظهر امروز پنجشنبه بر اثر تصادف کامیون بنز اکسور، سمند، پی‌کی و پراید در جاده آبسرد شهرستان دماوند 6 نفر جان باختند.

- و...

محل‌های تصادف و جاده‌ها را هم با دقت می‌خوانم. این که کدام جاده‌ها، کجای‌شان،‌چه نوع تصادف‌هایی... و آمار کشته‌ها... 

چهارشنبه: 51 کشته و 34 مجروح

پنج‌شنبه: 15کشته و 43 مجروح

می‌گویند در روز گذشته در جنگ داعش با عراق 70 نفر کشته‌ شده‌اند. در ایران هم 66 نفر در اثر تصادفات رانندگی کشته شده‌اند. دوستانی دارم که خدا را شکر می‌کنند که در ایران زندگی می‌کنند و نه در عراق یا سوریه یا عربستان یا کشورهای خلیج و افغانستان و پاکستان... راستش به نظرم آن‌قدر با خودمان نامهربانیم که نیازی به داعش نداریم.

همه‌ی این خبرهای تصادفات را می‌خوانم و دلم می‌لرزد. دلم می‌لرزد که فلانی که رفته سالم برمی‌گردد؟ آن یکی چطور؟ این‌جا ایران است. تو محتاط‌ترین و فرزترین و حرفه‌ای‌ترین‌ هم که باشی باز هم...


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۲۷
پیمان ..

اولین باری بود که به ارتفاع بالای ۴۰۰۰ می‌رسیدم و باد ۷۰کیلومتر بر ساعت من را همچو پر کاه این سو و آن سو پرت می‌کرد. و اولین بار بود که در سرمای لخت منفی ۵درجه در امان کیسه خواب می‌خوابیدم. ولی هنوز ۱ روز نگذشته دلم برای بادام‌هایی که از درخت‌های روستای پای کوه می‌چیدیم و می‌شکستیم و می‌خوردیم، برای ماست و خیاری که کنار جاده درست کردیم و به عنوان ناهار خوردیم، دلم برای املتی که روی تخت‌های خوابگاه ۱۰ نفره دور هم زدیم، دلم برای سرمای استخوان سوز سحر روز چهارشنبه که کورمال کورمال یال کوه‌ها را می‌گرفتیم و قرچ قرچ برف را زیر پا خرد می‌کردیم و جاهای یخ زده مثل چی سُر می‌خوردیم، دلم برای برای بچه‌هایی که از خاکی و گلی شدن ترسی نداشتند تنگ شده... به تهران که رسیدم ساعت 3:30 صبح بود. تهران بعد از یک باران شبانگاهی لطیف و خلوت و شفاف بود. ولی بیش از حد رنگی و دوست نداشتنی بود...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۱۷
پیمان ..

به احسان می‌گویم: یعنی ما را می‌شناسند؟ 

می‌گوید: آره بابا. هر بار می‌ریم ۴۵دقیقه ۱ ساعت با کتاب هاشون ور می‌ریم. بعد کتاب هم نمی‌خریم. اگر هم بخریم، ارزون ترین‌های کتابفروشی شونه. 

می‌گویم: چی کار کنم خب؟ ولی به نظر کتاب خوبی می‌یاد. لاغره. برای مترو خوبه. 

کتاب «مردی بدون» وطن کورت ونه گات را می‌گویم. ارزان بود. خریدمش. و این هفته کتاب مترویم بود: 

"و حالا که هنوز هم از کتاب می‌گویم این را نیز بگویم که: منابع خبری روزانه‌ی ما یعنی روزنامه‌ها و تلویزیون اکنون چنان بزدل هستند، چنان نسبت به حقوق مردم بی‌خیال و بی‌توجه هستند، چنان تهی از اطلاعات هستند که فقط از طریق کتاب است که می‌توان فهمید به راستی چه می‌گذرد." صفحه‌ی ۹۳

@@@

اتاق‌های ملاقات شرعی زود پر می‌شوند. ۶تا بیشتر نیستند و باید هم زود پر شوند. من دوستشان دارم. یک اتاق لخت، با ۱ میز چوبی قدیمی و ۴تا صندلی چوبی قدیمی‌تر و ۱ سطل آشغال کوچک و ۱ پنجره. همین و همین. دیگر چیزی نیست. فقط تو هستی و دوستت و خب، از همین خلوت بودنش است که دنیا‌ها آفریده می‌شوند... اتاق‌های ملاقات شرعی، انتهای قفسه‌ی کتاب‌ها هستند. از بین کتاب‌ها رد می‌شوی، جشن و سرور بی‌کران کتاب‌ها در آرامش قفسه‌ها را حس می‌کنی. اگر صفحات یکیشان را باز کنی، قِر خشکیده در کمرش آزاد می‌شود و با رقصی گرم تو را به خواندن وا می‌دارد... آن ته، ۶ اتاق است. دانشگاه اسمشان را گذاشته اتاق پژوهش. تنها مزیت فوق لیسانس تا به اینجا همین اتاق پژوهش و حق استفاده از آن‌ها بوده: ۱ اتاق ۳در۳. به تنها‌ها نمی‌دهندش. باید ۲ نفر باشی یا ۳نفر یا ۴نفر. یار و همراهت هم جنس مخالف نباید باشد. شرط آخر برای ما علی السویه است. 

با محمد هماهنگ کرده‌ام. امتحان‌‌هایمان نزدیک است. صبح زود از خانه بیرون می‌زنم که اتاق گیرمان بیاید. اتاق گیرمان می‌آید. ۸صبح می‌چپیم توی اتاق و شروع به خواندن می‌کنیم. روبه رویمان؟ از شیشه‌ی در اتاق، قفسه‌ی کتاب‌ها پیداست. پشت سرمان؟ یک پنجره رو به بیرون. پنجره رو به ساختمان‌های آجری دیگر است. هوا سرد نیست. از آن زمستان‌های لوس و بی‌مزه است. با محمد کلی حرف می‌زنیم. کلی شر و ور می‌گوییم. مدل کورنو را می‌خوانیم و از آن به بعد هر کس را می‌بینیم می‌گوییم این پورنو ۱۰۰در۱۰۰ سوال امتحان است. روز امتحان عدل از‌‌ همان پورنو سوال سخت می‌آید... خسته می‌شویم. محمد آهنگ می‌گذارد. کمانچه می‌نوازد. آهنگ‌های کمانچه نوازی‌هایش را پخش می‌کند. بعد برنامه‌ی "فاینال نوت پد" را اجرا می‌کند. نوت‌هایی که نوشته. آهنگ‌هایی که ساخته. از برنامه هه خوشم می‌آید. اینکه تو با نوت‌ها آهنگی را بنویسی و تعیین کنی این را ویالون بزند و این یکی را یک ساز دیگر و همزمان شان کنی و برنامه نوت تو را اجرا کند. می‌گوید روز اول که رفتم کلاس استاده آهنگ فیلم دزدان دریایی کارائیب را پخش کرد و گفت نوتش را بنویسید. این تکلیف جلسه‌ی اول من است: ۲۳ صفحه نوت بود از آهنگ هانس زیمر. گوش می‌کنیم. به خواندن ادامه می‌دهیم. مهمان می‌آید. حامد هم به جمعمان اضافه می‌شود. دیگر برای تنهایی درس خواندن پیر شده‌ایم. خودمان هم این را می‌دانیم... 

رضا هدفمند است. فاز اپلایش شدید است. اقتصادسنجی اینتریلیگیتور کتاب بدفهمی است. اتاق ۴نشسته‌ایم. جزوه را نگاه می‌کنیم. نمی‌فهمیم. به نوبت متن کتاب را می‌خوانیم تا بفهمیم چه می‌گوید. رضا با عشق می‌خواند. صدایش بم و خیلی مردانه است. با لهجه می‌خواند. کلمات انگلیسی را با تلفظ درست می‌خواند و می‌رود. من یک جمله که بلندخوانی می‌کنم ۱۰ تا کلمه را غلط تلفظ می‌کنم و توی دهنم نمی‌چرخد. انگلیسی‌ام افتضاح است. 

توی سر و کله‌ی خودمان و کتاب می‌زنیم تا چیزی بفهمیم. خسته که می‌شویم از اتاق می‌زنیم بیرون. می‌رویم توی دانشگاه یک چرخ می‌زنیم و چای می‌خوریم. می‌خواهد اتاقش را عوض کند. هم اتاقی‌هایش جانورهای ناتویی هستند. ۶نفرند توی یک اتاق. بعد از ۱ ترم به اینجایش رسیده دیگر. نامه‌اش را گرفته که برود یک جای دیگر. رتبه‌ی ۳ کنکور ایران و اتاق ۶نفره، آن هم برای فوق لیسانس. شریف دانشجو‌هایش را وادار به فرار از ایران می‌کند... 

صادق لیسانس است. هم کلاسی درس پیش نیازم. بهم می‌گوید بیا فصل۶ را بهم توضیح بده. می‌گویم باشد. می‌رویم آکواریوم. طبقه‌ی هم کف دانشکده ریاضی. جدید ساخت است. باکلاس است. کفش سرامیک است و گوشه و کنار چند مبل راحتی گذاشته‌اند. ولی کم است. ۲ تا میز و صندلی هم هست. مبل راحتی‌ها هم همه‌شان پرند. می‌رویم توی سایت دانشکده ریاضی. آنجا آکواریوم‌تر است. دو تا از دیوارهای اتاق کاملا شیشه‌ای هستند و منظره‌ی بیرون معلوم است. ریاضی‌ها از کامپیوتر‌هایشان استفاده نمی‌کنند. همه‌ی کامپیوتر‌ها خاموش‌اند. می‌زهای دیگر در اشغال دختر‌ها و پسرهایی است که دارند با هم درس می‌خوانند. دختر‌ها بلند بلند می‌خندند. پسر‌ها چیزهای خنده دار می‌گویند و دختر‌ها ناز‌تر می‌خندند. می‌رویم روی یک میز می‌نشینیم و صفحه کلید را کنار می‌زنیم. برایش توضیح می‌دهم. تند توضیح می‌دهم. معلم خوبی نیستم. آن قدر تند توضیح می‌دهم که نمی‌فهمد. از سوال‌هایش می‌فهمم. ولی گلویم درد گرفته. فصل ۶سنگین‌تر ازین حرف هاست که من بتوانم ۱ساعته برایش توضیح بدهم. باهوش است. ولی خیلی تند توضیح داده‌ام. 

اتاق‌های ملاقات شرعی پرند. آکواریوم جا ندارد. کتابخانه‌ی دانشکده صنایع هم از بس شیک و خوشگل شده است، آدم جرئت ندارد تویش بلند بلند حرف بزند و آن را تبدیل به یک کتابخانه‌ی فنی کند. می‌رویم مکانیک. دانشکده مکانیک یک سری راهروی تو در تو است. یک لایبرنت غم انگیز. سالن مطالعه‌اش را جسته‌ام. دو سه تا راهرو را چپ و راست می‌روی، می‌رسی به یک راه پله که پنجره‌اش برای لی لی پوت‌ها طراحی شده است. پنجره‌ی راه پله در ارتفاع ۳۰سانتی متری از زمین قرار گرفته است. پنجره‌ای است برای هواخوری پاهای آدم‌ها. راه پله را بالا نمی‌روی. می‌پیچی سمت راست و چهارمین در از سمت راست سالن مطالعه‌ی دانشکده مکانیک است. اینجا پنجره ندارد. نورش زیاد نیست. ولی چون جای پرتی است و فقط خود مکانیکی‌ها آن را بلدند همیشه جا برای نشستن گیر می‌آید. بین می‌ز‌ها و صندلی‌ها تناسب برقرار نیست. همیشه تعداد صندلی‌ها از تعداد می‌ز‌ها کمتر است و تو برای اینکه بنشینی باید صندلی ۲ نفر دیگر را که روی می‌زشان وسایلشان هست ولی خودشان در حال حاضر نیستند بدزدی. همین کار را با تو هم می‌کنند. می‌روی دستشویی. برمی گردی می‌بینی صندلی‌ات را دزدیده‌اند. خب می‌روی، صندلی یک نفر دیگر را می‌دزدی. مکانیک است دیگر. 

نکته‌ی دانشکده مکانیک، دستگیره‌ی در ورودی‌اش است. دستگیره‌ی در دانشکده مکانیک دستگیره‌ی در عقب پیکان است که جوش داده اندش به در. به‌‌ همان کوچکی و غریبی. 

روز تمام شده است. یک روز دیگر هم تمام شده است. خورشید محو و دور در حال غروب است. از پنجره‌های اتاق‌های ملاقات شرعی کم رنگ شدن روز را می‌توان نگاه کرد. ولی پس رفتن خورشید را نمی‌شود دید. از دانشگاه که می‌زنم بیرون می‌دانم که حالا تبدیل به یک موجود بی‌ارزش شده‌ام. خوب می‌دانم که بیرون از درهای آن دانشگاه کوچک، کوچک‌ترین ارزشی ندارم. سرم را پایین می‌اندازم و سلانه سلانه از پله‌های مترو پایین می‌روم. حوصله‌ی فکر کردن به بعد را ندارم. چیزی نیست. زندگی بهتری نیست. بعد از اینجا چه کار کنم؟ چه نقشه‌ای بکشم؟ کجا بروم؟ با کی بروم؟ کی را ببینم؟‌‌ رها کن. یاد گرفته‌ام که ذهنم را در خلا و پوچی معلق نگه دارم و نگذارم که سقوط کند. 

کتاب ونه گات را می‌خوانم. خوش خوشانم می‌شود. خیلی از تکه‌های این کتاب را وبلاگ‌ها رونویسی کرده‌اند. قشنگ بعضی تکه‌هایش برایم آشنا بود. ولی باز هم خواندنش برایم شادی بخش بود: 

"اما من یک عموی خوب هم داشتم، عمو آلکس. این عمو برادر کوچکه‌ی پدرم بود. عمو آلکس بچه نداشت، فارغ التحصیل هارورارد بود و در ایندیاناپولیس کارش در اداره‌ی بیمه جلب مشتری برای بیمه‌ی عمر بود و آدمی بود درستکار. خوب کتاب خوانده بود و شخص خردمندی بود. و شکایت عمده‌ای که از آدم‌ها داشت این بود که آدم‌ها وقتی خوشحال‌اند به ندرت متوجه خوشحال خود می‌شوند. یک روز که مثلا در تابستان داشتیم زیر یک درخت سیب لیموناد می‌خوردیم و از این در و آن در حرف می‌زدیم، مثل زنبورهای عسل وزوز می‌کردیم، عمو آلکس ناگهان درمی آمد و پرگویی دلپذیر ما را قطع می‌کرد و با صدایی بلند و پر از تحیر می‌گفت، اگر این قشنگ نباشد پس چی قشنگ است. 

و من نیز امروزه‌‌ همان کار عمویم را می‌کنم و بچه‌ها نیز‌‌ همان سنت را ادامه می‌دهند و نوه‌ها نیز. این است که مصرانه از شما می‌خواهم و از شما خواهش می‌کنم هر وقت احساس خوش باشی کردید، در آ «بین در لحظه‌ای با حیرت فریاد بزنید یا به زمزمه بگویید یا فکر کنید که: اگر این قشنگ نیست، پس چی قشنگ است؟" ص 118 و ص 119

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۳ ، ۱۷:۱۳
پیمان ..

پروژه‌ی ساخت استراکچرهای فلزی پالایشگاه جدید بندرعباس رو به اتمام است و فصل بی‌کاری کارگرها دارد نزدیک می‌شود. یک سالی شرکت با این پروژه و سه چهار تا پروژه‌ی دیگر رونق گرفته بود. ولی دوباره دارد به اوضاع قبل از خرداد 92 برمی‌گردد... کارگرهای ساعتی اخراج شده‌اند و موعد قراردادها دارد تمام می‌شود و برای تمدید قرارداد نگران‌اند. 

اما نگرانی آن‌ها می‌توانست خیلی دیرتر اتفاق بیفتد. یعنی تصمیم‌گیرندگان کلان همیشه تصمیم‌هایی می‌گیرند که وقتی در مقیاس خرد که نگاه می‌کنی و می‌بینی نان شب یک خانواده و هستی و وجودشان وابسته به آن تصمیم می‌شود از قدرت تصمیم‌های کلان در عجب می‌مانی.

پالایشگاه میعانات گازی ستاره خلیج فارس به عنوان نخستین پالایشگاه طراحی شده بر اساس خوراک میعانات گازی شامل واحدهای تقطیر، تصفیه گازمایع، تبدیل کاتالیستی، تصفیه نفتا، ایزومریزاسیون، تصفیه نفت سفید و نفت گاز با هدف تولید بنزین، گازوییل، گاز مایع و سوخت جت در کنار پالایشگاه کنونی بندرعباس در حال ساخت است. 

با بهره‌برداری از پالایشگاه ستاره خلیج فارس، ایران از نظر تولید بنزین و گازوییل خودکفا می شود. میانگین روزانه مصرف بنزین کشور در حدود 63 میلیون لیتر و گازوییل در حدود 102 میلیون لیتر است. تولید روزانه بنزین در پالایشگاهها و پتروشیمی‌های ایران در حال حاضر 43 میلیون لیتر و گازوییل بیش از 91 میلیون لیتر است که با بهره برداری از پالایشگاه ستاره خلیج فارس، تولید روزانه بنزین به 78 میلیون لیتر و تولید روزانه گازوییل به 105 میلیون لیتر در روز می رسد.

این خلاصه‌ای از یکی از بزرگ‌ترین پروژه‌های اجرایی ایران است. تا نیمه‌ی کار ساخت این پالایشگاه چند تا از شرکت‌های باتجربه‌ی نفتی ایران آن را اجرا می‌کردند. با شروع تحریم‌های کمرشکن این شرکت‌ها از کار بازماندند. قرارگاه خاتم‌الانبیا و سپاه پاسداران وارد عمل شدند. برای اجرای این پروژه یک شرکت تاسیس کردند: شرکت فرادست انرژی فلات. شرکتی که با تامین مالی دولت و سپاه وارد کار شد و پیمان‌کار پروژه‌ی عظیم پالایشگاه ستاره‌ی خلیج فارس شد. 

قضاوت در مورد این تغییر و تحولات در حیطه‌ی کار من نیست... شرکتی که در آن 6ماه کار کرده‌ام یکی از پیمان‌کارها (یا به قول اهلش: یکی از وندورهای) شرکت فرادست انرژی فلات است. ساخت بخشی از استراکچرهای فلزی پالایشگاه و پایپ‌رک‌های بزرگ‌ترین پالایشگاه خاورمیانه بر عهده‌ی شرکتی است که در آن کار می‌کنم. شیلترها و پایپ‌رک‌ها. 

به غیر از این شرکت‌ چند تا شرکت و کارگاه دیگر هم وندور ساخت استراکچرهای فلزی پالایشگاه ستاره‌ی خلیج هستند. ساخت استراکچرهای فلزی کار مهندسی چندان سنگینی نیست. حجم کار زیاد است و کنترل و نظارت بر ساخت آن‌ها کمی آن را سخت می‌کند. ولی جزء صنایع های‌تک و وابسته به غرب و شرق عالم نیست و خود ایرانی‌ها به خوبی از پسش می‌توانند بربیایند.

فقط نکته‌ای که وجود دارد این است که وندورهای ایرانی، همگی با هم فقط 50درصد از استراکچرها را می‌سازند و 50درصد مابقی به یک شرکت کره‌ای در بندر بوسان واگذار شده. چرا؟ شاید فکر کنید که کیفیت کار. در نگاه اول این طور هم به نظر می‌رسد. بسته‌بندی و حمل و نقل استراکچرهایی که از بندر بوسان کره‌ی جنوبی با کشتی به بندر عباس می‌رسند بسیار شکیل‌تر و منظم‌تر از بار تریلی‌هایی است که جاده‌های ایران را طی می‌کنند تا به بندر عباس برسند. درج شماره‌ی قطعات هم شکیل‌تر و منظم‌تر است. ولی استراکچرهای فلزی صنعت های‌تک نیستند و فقط جوشکاری و سوراخ‌کاری و جنس قطعات (آهن به کار رفته) مهم است. می‌خواهم بگویم که در نهایت بین استراکچر ساخت ایران و ساخت کره‌ی جنوبی فرقی نیست. کیفیت همان است. یک برتری کره‌ای‌ها سرعت کارشان هم هست. به موقع کارشان را انجام می‌دهند. برخلاف ایرانی‌ها. ولی قرارداد شرکت کره‌ای 4 برابر قرارداد مجموع شرکت‌های ایرانی هزینه‌ی مالی داشته. از بعد هزینه که خارج شویم میزان اشتغال‌زایی ساخت این استراکچرها در داخل ایران است... اما چرا باید 50 درصد کار را شرکت کره‌ای انجام می‌داد؟ 

به خاطر تحریم. به خاطر مبادله‌ی کالا به کالا. به خاطر نفتی که ایران به کره‌ی جنوبی تقدیم کرده است و پولی نگرفته است و برای زنده کردن پول به مبادله‌ی کالا تن داده است. به خاطر این که به پول نفتش نیاز دارد. باید پالایشگاه بسازد تا بتواند بنزین و گازوئیل مردمش را تامین کند. بنزین و گازوییلی که مردم به خاطرش یارانه هم می‌گیرند... اگر شرکت کره‌ای کار را انجام نمی‌داد چه می‌شد؟ ایرانی‌ها می‌ساختند. ولی آن وقت پولش را که باید می‌داد؟ از پول نفت باید تامین می‌شد دیگر. کدام پول نفت؟ حالا که کره‌ای‌ها ساخته‌اند دیگر لازم نیست پولی بابت کار به ایرانی‌ها داده شود. همان یارانه بس‌شان است...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۱۴
پیمان ..

- آقا ببخشید. می‌خوام برم قائم‌شهر کدوم طرف برم؟

- رسیدی به چهارراه. بپیچ سمت چپ. مستقیم برو. از هیچ کس دیگه‌ای هم سوال نکن.

- ممنون. چشم!



۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۲۳
پیمان ..

سه روز متوالی. صبح رفت و عصر برگشت. ازین سر شهر به آن سر شهر. هر بار یک ماشین. پولش هم به پای شرکتی که این ‌رفت و آمدها به خاطر کارشان است.

صبح روز اول: راننده پسر مظلومی بود. از آن‌ها بود که حوصله‌اش را دارند توی ترافیک و جاهای پرگره جلو عقب کنند و تمام شاشورهای شهر هم که برای‌شان بوق بزنند اعصاب‌‌شان خرد نمی‌شود. عادت به بی‌خیالی و آرامش ظاهری. از خودش چیزی نگفت. توی یک ساعتی که با هم بودیم بیشتر در مورد فرهنگ ترافیک صحبت کرد. یک جور بی‌خیالی گفت تقصیر خود ملت است. بلد نیستند صبر کنند. هی تغییر لاین می‌دهند. فکر می‌کنند این جوری سریع‌تره. شکایت‌وار هم نبود. یک چیز بدیهی. من هم برایش از قوانین مورفی گفتم. برای همه‌شان گفتم. برای راننده‌های بعدی هم گفتم. یعنی اول می‌گفتم قانون مورفیه دیگه. بعد می‌دیدم که هیچ کدام‌شان چیزی در مورد قانون مورفی نشنیده‌اند. برای‌شان تعریف می‌کردم. 

عصر روز اول: پیرمرد است. کوچه یک طرفه است. ماشینش را سر کوچه گذاشته و پیاده آمده است دنبالم. شما ماشین می‌خواستید؟ بله. پراید کاربراتوری است. صفحه کیلومترشمارش سالم است و به کیلومترشمارش که نگاه می‌کنم تعجب می‌کنم. ماشین روپا است. خط و خش ندارد و خوب گاز می‌خورد و عدد کیلومترشمارش؟ 564267 کیلومتر. پیرمرد از خودش و دعواهایش صحبت می‌کند. خانه‌اش یوسف‌آباد است. بزرگ است. استخر دارد توی خانه‌اش و دور تا دور استخر درخت میوه دارد. نمی‌پرسم چرا آژانس کار می‌کند. خیلی آرام و بی‌عجله و بالذت رانندگی می‌کند. انگار از سر بی‌کاری آمده راننده شده. پراید کره‌ای را هم همان سری اول ورود به ایران خریده و تا الان نگه داشته. آدم از یک سنی به بعد مدل ماشین زیر پایش برایش بی‌اهمیت می‌شود. یک جا تو خیابان ماشین‌ها دوبله پارک کرده‌اند. او فرمان می‌دهد سمت چپ که رد شود. ماشین پشتی می‌چسباند به در بغلش. نمی‌زند. ولی قشنگ مماس ترمز می‌کند. پیرمرد چیزی نمی‌گوید. ماشین عقبی بوق می‌زند. پیرمرد باز چیزی نمی‌گوید. ماشین پشتی نوربالا می‌زند. پیرمرد می‌گوید نمی‌دانم چرا مردم این‌جوری شده‌اند. تحمل ندارند. الان این بابا چسبونده در کون من، برای این‌که من اومدم جلوش. چه فرقی داره مگه؟ خیابون شلوغه. الان هر دو تامون پشت چراغ قرمز وایستادیم. راهی باز نیست که بگم من مانع رفتنش شدم. سد راهش شدم. 

بعد از اول انقلاب می‌گوید که من نبودم: شما نبودی اون موقع‌ها. ماشینا که به هم می‌خوردن پیاده می‌شدن اسم امام خمینی رو می‌آوردن صلوات می‌فرستادن می‌رفتن. الان...؟!

بعد از کوچه‌اش توی یوسف‌آباد می‌گوید. همسایه‌ای که ماشینش را جلوی خانه‌ی او پارک کرده بود. او تذکر داده بود و شبش آقای همسایه برداشته بود آینه بغل پراید پیرمرد را شکسته بود و یک خط ممتد هم روی درش کشیده بود. پیرمرد عصبانی شده بود و رفته بود داد و بیداد و تهدید کرده بود که فلانت می‌کنم و الان از بزرگواری‌ام است که نمی‌روم پلیس شکایت کنم. و بخشیده بود. 

بعد از سفر هفته‌ی پیشش تعریف می‌کند. یکی از فرعی‌های جاده چالوس که روستای آبا و اجدادی‌اش است. توی یکی از سربالایی‌ها کلاچ ماشین خراب شد. آشنای محل بود. آمدند بکسل کردند بردندش. 

حکایت‌هایش ضربه‌ی خاصی ندارند. نکته‌ی حکایت، سیم بکسل دو سر قلاب‌دارش است که همه تعجب کرده بودند که توی پراید زپرتی‌اش چطور سیم‌بکسل دو سر قلاب دارد!

صبح روز دوم: به محض این‌که سوار شدیم شروع کرد با موبایلش حرف زدن. عینک کائوچویی بزرگ سیاه و تی‌شرت و شلوار لی فاق کوتاه. یک کم که جلوتر رسیدیم، یک کاغذ بهم داد و گفت بی‌زحمت این آدرسو برام می‌نویسی؟ از موبایل شنید و گفت و من نوشتم برایش. بعد هم تا نصف مسیر داشت در مورد پول و چک و این حرف‌ها با موبایلش صحبت می‌کرد. بعد که صحبت‌هایش تمام شد شروع کرد از خودش صحبت کردن. من ازش چیزی نخواستم. خودش شروع کرد. 

گفت من کارشناسی ارشد پرورش آبزیان دریایی هستم. الان اپلای کردم برای پی اچ دی دانشگاه ادلاید استرالیا. بازار کار می‌کردم یک زمانی. بعد اومدم بیرون. یه پرورشگاه ماهیان زینتی هم دارم. بعد یک چیزهایی در مورد بازار و پول و قرض و چک 200-300تومنی و برگشت و فامیل و آدم قزمیت و این‌ها گفت که من زیاد نفهمیدم. بیشتر نگران این بودم که او دوربرگردان را چطور دور می‌زند و تصادف نکند با این حواس‌پرتی‌اش. خلاصه نگران یک چک بود. بعد من از بس نگران تصادف کردن او بودم نفهمیدم دقیقا در مورد کار دیگرش چه گفت. فکر کردم گفته مغازه‌ی ساخت زینتی‌آلات با ماهیان دارم. ازش پرسیدم با ماهی چه چیز زینتی‌ای درست می‌کنند؟ او گفت نه ماهیان زینتی. گفتم آها. ماهی‌ آکواریم. اشتباه شنیدم پس. بعد ازم پرسید متولد چندی؟ گفتم 68. گفت کارشناسی ارشدتو گرفتی؟ گفتم نه. گفت چرا؟ کارشناسیت چند سال طول کشید مگه؟ چرایش را خیلی بد گفت. خواستم بگویم قزمیت دانشگاه آزادی، مکانیک دانشگاه تهران پرورش آبزیان دریایی نیست که سه ترمه تموم شه. ولی همیشه جلوی خودم را می‌گیرم من. همیشه توی خودم عصبانی می‌شوم. نمی‌دانم چرا. گفتم: بیشتری‌ها 5ساله می‌کنن. گفت: سراسری بودی؟ گفتم آره. دیگر تمایلی به حرف زدن باهاش نداشتم. گفت: من برای این که خرجم دربیاد می‌یام آژانس کار می‌کنم. هیچ کاری نکنم ماهی یک و نیم خرجمه. فقط هم خرج خودم‌ها. نه زن دارم و نه بچه و نه خرج خونه. یک و نیم فقط خرج خودم. تو دلم گفتم: چه گهی می‌خوری مگه؟

بعد شروع کرد به موبایلش حرف زدن و قرار مدار گذاشتن برای بعد از ظهر و جور کردن پارتی برای سربازی و... به آخرهای مسیر که رسیدیم جلوی‌مان یک پراید بود که یک حدیث از امام زمان را پشت شیشه عقبش نوشته بود. حدیثه این قدر ریز و طولانی بود که نتوانستم بخوانمش. این هم شد ماشین‌نوشته آخر مرد حسابی؟ ولی همین بهانه‌ای شد تا پسرک شروع کند به فحش دادن به هر چه آدم مذهبی: بدون هر کی ریش می‌ذاره و دم از اسلام و دین می‌زنه می‌خواد سرتو کلاه بذاره. همه‌ی مذهبی‌ها پفیوزن. 

من خندیدم. گفت چرا می‌خندی؟ میای تو جامعه می‌بینی. دیگر مانده بود این الدنگ برای ما خدای تجربه بشود. بیشتر خندیدم. گفت چرا می‌خندی؟

گفتم: چی کار کنم؟ 

تو دلم گفتم احمق تو خندیدن داری دیگه. با این طرز قضاوتت تو هم عین همونایی هستی که داری بهشون فحش می دی.  برو همون ادلاید. شرت کم. 

گفتم: باید بخندم دیگه. اگه حرص بخورم که نمی‌تونم دووم بیارم تو این جامعه!

عصر روز دوم: وقتی نشستم توی ماشینش سیگار دستش بود. کوچه را ورود ممنوع آمد. بعد هم اسمم را تو کوچه داد زد. من هم داد زدم که اوهوی این‌جا وایستادم. بعد آرام کوچه‌ها را رد کرد تا به خیابان اصلی برسد. وینستون لایت می‌کشید. بی‌بو. توی خیابان لایی می‌کشید. توی بزرگراه بدتر. بدم نمی‌آمد. با احسان قرار داشتم و هر چه زودتر می‌رسیدم بهتر هم بود. خیابان‌ها آن‌قدر هم شلوغ نبودند که نگران تصادف بشوم. بعد مثل دیروزی نبود که موبایل حرف بزند و بی‌حواس براند. چهاردنگ حواسش سر لایی‌کشیدن بود. توی بزرگراه یک جا جلوی یک تویوتالندکروزه لایی کشید. صدای گاز خوردن تویوتائه بلند شده بود. راننده‌اش برای این که او نتواند لایی بکشد تا ته گاز را فشرده بود. او لایی‌اش را کشید ولی. جلوی تویوتا هم پیچید و رد شد. بعد برگشت گفت: خیلی بهش توهین کردم؟ گفتم: آره. 4800 سی سی حجم موتورشه و هیکلش اندازه‌ی کامیون. نابودش کردی. خندید. خیلی زودتر از آنی که فکر می‌کردم رسیدم!

صبح روز سوم: خانم است. عینک دودی به چشم زده و چاق است. مانتویش یقه باز است و شال روی سرش کفاف پوشاندن پشت گردنش را نمی‌دهد. سوار می‌شویم و راه می‌افتیم. دستکش سیاه می‌پوشد و فرمان را محکم می‌چسبد و می‌راند. پراید هاچ بک صفر کیلومتر دارد. برچسب انرژی را نشانش می‌دهم و می‌پرسم جدی صدی 6 می‌سوزاند؟ می‌گوید: نه بابا. دروغ می‌گن. ولی راضی است. وارد محدوده‌ی زوج و فرد که می‌شویم پلیس بهش گیر نمی‌دهد. می‌گوید: این برچسب سرویس مدرسه خیلی خوبه. بهم گیر نمی‌دن. بعد می‌گوید که برچسبه برای این ماشین هم نیستا. برای ماشین قبلیمه. ولی خیلی خوبه. یکهو یاد ماشین قبلی‌اش می‌افتد. تیبا داشته و و تیبای صفر کیلومتر کلکسیونی از تصادف شده بوده. خاطرات تصادف‌هایش با نیسان آبی و مینی‌بوس را برایم تعریف می‌کند. با نیسان آبی به خاطر این تصادف کرده بود که توی اتوبان یکهو ناگهانی خواسته برود سمت یک خروجی. نگاه نکرده بوده و فرمان را که تاب داد یکهو دید ماشین دارد دور خودش می‌چرخد! خندیدم. از نیسان آبی می‌ترسید. 

بعد از خاطرات تصادفش ساکت می‌شویم. زیر لب می‌گویم نیسان آبی. دودلم که خاطره‌ی اسالم خلخالم را بگویم یا نه؟ همان که توی یکی از جاده خاکی‌ها داشتیم پیاده می‌رفتیم و نیسان آبیه ما را سوار کرد و از چه جاهایی که نرفت. من از نیسان آبی به خلاف او خاطره‌ی خوش دارم. طولانی می‌شود. تعریف نمی‌کنم. ازم می‌پرسد: چی؟

برایش مهم است که زیر لب چه گفته‌ام. می‌گویم هیچی. 

عصر روز سوم: هیچ حرف نزدیم. اولش فقط گفتم سلام و او هم جواب داد و آدرس را پرسید و دیگر هیچ. پژو پارس صفر کیلومتر داشت. برایم کولرش را هم روشن کرد. توی اتوبان هم با بیشترین سرعت ممکن می‌راند. به یک چراغ قرمز رسیدیم. جلوی‌مان یک موتور با بار خواست از بین دو تا پژو رد شود. جلویش رد شد و بارش گرفت به آینه بغل پژو. او عصبانی شد. گفت: ک...شو نگاه کن تو رو خدا. زد آینه بغلو شکوند. آینه بغل پژوها راحت می‌شکنه.

گفتم: آره... ک...شه. موتوری دیوانه. 

پشت چراغ قرمز ترافیک بود. موتوریه فرار کرد.

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۰۷
پیمان ..