سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۹ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است

دروغ چرا. خودم هم یک روزهایی می‌نشینم آرشیو سپهرداد را بالا و پایین می‌کنم. مخصوصن نوشته‌هایی که مدت هاست ازشان دور شده‌ام. از حالات آن روز‌هایم.‌گاه تعجب می‌کنم.‌گاه لبخند می‌زنم.‌گاه عیش می‌کنم.‌گاه شرمنده می‌شوم... این سپهرداد  می‌شود‌‌ همان آینه‌ای که فرهاد تویش صورتش را نگاه می‌کرد:
می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم:
این غریبه کیه؟ از من چی می‌خواد؟
اون به من یا من به اون خیره شدم؟

باورم نمی‌شه هر چی می‌بینم،
چشامو یه لحظه رو هم می‌ذارم،
به خودم می‌گم که این صورتکه،
می‌تونم از صورتم ورش دارم!

می‌کشم دستمو روی صورت‌ام،
هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه،
منو توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو‌ای، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!

آینه می‌گه: تو همونی که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده،
داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تیکه می‌شه،
اما باز تو هر تیکه‌ش عکس منه!

عکسا با دهن‌کجی بهم می‌گن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنگی می‌دن تمومشون!

حال ۴سال گذشته از شروع نوشتنش گذشته...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۱ ، ۰۹:۵۰
پیمان ..
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۱ ، ۱۵:۴۹
پیمان ..

گوگل دوست خوب همه‌ی ماست. گوگل دوستی است که بی‌هیچ ترسی و بی‌هچی خجالتی از او سوال می‌پرسیم. گوگل گاهی تیزهوش‌ترین دوست ماست. صاف می‌رساند ما را به جایی که باید. و گاهی کودن‌ترین دوست ماست. ما را می‌رساند به جایی که هیچ ربطی ندارد.
و من یکی از سرگرمی‌هایم نگاه کردن به کلمه‌هایی است که گوگل با آن‌ها، آدم‌ها را به سپهرداد می‌رساند:

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۱ ، ۱۰:۰۵
پیمان ..

من پول در نمی‌آورم. میثم هم پول در نمی‌آورد. میثم می‌گوید اینکه او پول در نمی‌آورد تقصیر من است. 
من آدم تاثیرگذاری هستم. در درون من سیاهچاله‌هایی وجود دارد که هر نوع جرمی را در درون خودش فرو می‌برد. خود من سال هاست که دارم به تدریج در درون خودم فرو می‌روم. هر کسی که به من نزدیک شود هم فرو می‌رود. من آدم جذابی هستم. خصوصن وقتی با کسی خودمانی می‌شوم. او را در درون خودم ذره ذره حل و نابود می‌کنم. آدم‌ها از من که دور می‌شوند می‌فه‌مند که سیاهچاله‌های درون من خیلی سیاه‌اند. به خاطر همین همیشه از من دور می‌شوند.
اما من به میثم یادآوری می‌کنم که ۳ماه است که باید تسمه تایم ماشینش را عوض کند و سوکت نور پایین چراغ جلویش را هم از سفر جاده نخی‌ها تا به حال درست نکرده و اینکه او در این ۳ماه این کار‌ها را نکرده به هیچ عنوان تقصیر من نیست و او خودش هم کرم گشادی دارد. من ازین جور یادآوری‌ها که ثابت می‌کند کرم فقط از من نیست همیشه لذت می‌برم.
من پول درنمی آورم و این آزارم می‌دهد. همه می‌گویند برو تدریس خصوصی کن. پول خوبی ازش درمی آید. خودم هم می‌دانم. دوستم امید در تمام این چهار سالی که من مشغول نوشتن سپهرداد و خاندن کتاب‌های هله هوله و دلخوش کن و سرگرم کن و پیاده روی‌های طولانی و فکرهای سیاهچاله‌ای بودم، تدریس خصوصی و مشاوره‌ی کنکور می‌کرد. او سال گذشته توانست با پول حاصل از تدریس خصوصی‌اش یک سمند صفر کیلومتر بخرد و میلیون‌ها تومان هم در بانک پس انداز کرده است. در تمام این سال‌ها دختران دبیرستانی و پشت کنکوری زیادی عاشق او شده‌اند و او در زمینه‌ی مشاوره‌ی کنکور یکی از اساتید به نام شده است. اما من...
من هم کنکور را خوب دادم. درصد ریاضی کنکورم۸۰درصد بود. می‌گویند کسی که توی کنکور ریاضی ۸۰درصد زده می‌تواند برای تدریس خصوصی تبلیغات خوبی بکند.
توی عمرم ۲بار تدریس خصوصی کردم. هر دو هم برای خیلی سال پیش است. کلاس اول دبیرستان بودم. شاگرد خرخان کلاس بودم. یکی از بچه‌ها بهم گفت که بیا بهم ریاضی درس بده. بهت پول هم می‌دم. من هم قبول کردم. نگفتم که پول می‌خاهم. خودش گفت. یک روز رفتم خانه‌شان. خانه‌شان خیلی بزرگ بود. جان می‌داد برای اینکه ۲تا جوراب را توی هم مچاله کنی و فوتبال جورابی بازی کنی. اما من توی آن خانه‌ی بزرگ ۳ساعت تمام، به پسرک سینوس و کسیونس و تانژانت و کتانژانت درس دادم. هر یک ساعت مادرش هم می‌آمد و برایمان آب پرتقال و میوه می‌آورد. اما پسرک کودن بود. یعنی یک جوری به مسائل نگاه می‌کرد که وحشتناک بود. هر وقت خودم را می‌گذاشتم جای او و کلمه‌ی آرگومان را می‌شنیدم موهای تنم خیس می‌شد. حق داشت بنده‌ی خدا. من نمی‌دانستم چرا دوست دارد همه چیز را سخت کند. راستش دیگر او سراغ من نیامد. یک معلم خصوصی دیگر گرفت که اسمش آقای آبی بود. آقای آبی به او هم ریاضی درس می‌داد و هم فیزیک و هم شیمی و هم عربی.
دومین بار هم‌‌ همان سال بود. یکی دیگر از بچه‌های کلاسمان ریاضی را تجدید شده بود و طرف‌های شهریور ماه آمد سراغم که بیا به من درس بده. من رفتم خانه‌شان. این یکی مرض تایید کردن داشت. هر چیزی را که می‌گفتم می‌گفت آره، فهمیدم. من می‌دانستم که او نمی‌فهمد. ولی او می‌گفت که فهمیدم. من لجم می‌گرفت که چرا دروغ می‌گوید. و...
به نظرم وقتی آدم درسی را نمی‌فهمد باید دو تا بزند توی سر خودش و یکی بزند توی سر کتاب. همه چیز حل می‌شود.
این شیوه‌ای بود که من با آن کنکور قبول شدم. من مدرسه‌ی غیرانتفاعی نرفتم. کل ۱۲سال تحصیل اجباری‌ام در مدارس دولتی بود. سال آخر را هم خیلی از دوستانم به بهانه‌ی اینکه سال سرنوشت سازی است به غیرانتفاعی رفتند. اما من رفتم به مدرسه‌ای که کاری به کارم نداشتند. نتیجه‌ی بدی هم نگرفتم. وقتی رفتم مدارکم را بگیرم، به من گفتند که برو پیش مشاور و بگو که کجا قبول شدی. خوشحال از اینکه به به و چه چهی می‌شنوم رفتم پیش مشاور. اسم و فامیلم را پرسید و بعد پرسید که کدام دانشگاه قبول شده‌ای؟
خوشحال و شادمان گفتم: تهران.
بهم گفت: کجای تهران؟
 (یعنی نمی‌شد بهتر از این کسی من را رنگ سوراخ کاسه توالت کند.) گفتم: همونی که توی انقلابه.
گفت: آ‌ها.
همین. دیگر گذارم به آن مدرسه نیفتاد. خب. مساله‌ی مهمی نبود. من داده‌ی پرت مدرسه بودم.
وقتی وارد دانشگاه شدم دیدم دوستان جدیدم از مدارس غیرانتفاعی خیلی خوب و به نامی آمده‌اند و هر کدامشان حالا مشاور و معلم حل تمرین مدرسه‌شان شده‌اند و پول در می‌آورند. بعد من حتا توی آزمون‌های قلم چی هم شرکت نمی‌کردم که بعد کنکور آقای قلم چی من را مشاور ۴تا دختردبیرستانی کند و ۲قران پول کف دستم بگذارد.
خب. چه کار باید می‌کردم؟
آن موقع‌ها به نظرم تدریس خصوصی و مشاوره‌ی کنکور دزدی بود. راستش هنوز هم به نظرم دزدی است. وقتی آدم می‌تواند ۲تا بزند توی سر خودش و یکی توی سر کتاب‌هایش و کنکور قبول شود چرا باید میلیارد‌ها تومان به جیب آقای قلم چی و دیگران واریز کند؟ آخر ریاضی و فیزیک معلم خصوصی گرفتن دارد؟ آخر آدم برای درس‌هایش معلم خصوصی می‌گیرد؟ ۲ حالت دارد دیگر. یا تو با ۲بار زدن توی سر خودت آن درس را می‌فهمی یا نمی‌فهمی دیگر. بعدش هم من مشتری از کدام قبرستانی بیاورم؟!
من فاقد آن حرص و آز لازم برای پول در آوردنم. حمید این را می‌گوید. می‌گوید تو فاقد حرص و آز برای انجام هر کاری هستی. به خاطر همین است که این طور وا مانده‌ای.
می‌نمی دانم باید چه کار کنم و این آزارم می‌دهد. می‌گویند آدم باید یک وقت‌هایی توی زنگی‌اش تا ردلاین پر کند. باید با تمام قوایش حرکت کند. باید با تمام امکاناتش پول دربیاورد. جلو برود. پله‌های ترقی را طی کند. وگرنه به هیچ جایی نمی‌رسد. می‌گویند زندگی پله‌هایی دارد که باید ازشان بالا بروی و اگر نروی وا می‌مانی و یک وقت‌هایی هست که تو باید با حداکثر قدرت ماشینت حرکت کنی.
من یک شب با لاک پشت تا ردلاین پر کردم. یعنی دنگم گرفت که تمام شتاب ماشین را تجربه کنم. تا دور ۵۵۰۰پر کردم. دنده ۱ تا سرعت ۵۰کیلومتر و دنده ۲تا سرعت ۱۰۰کیلومتر. در حالت عادی سرعت ۱۰۰کیلومتر برای دنده ۴ است. ولی من با دنده ۲، ۱۰۰کیلومتر سرعت و ۵۵۰۰ آر پی‌ام دور موتور داشتم. حس خیلی خوبی داد. ولی وقتی دنده‌ها را سبک کردم و سرعتم را هم کم، اتفاقات یکی پس از دیگری شروع به افتادن کردند. اولش یک صدای تقی شنیدم و یک چیزی از موتور ماشین افتاد پایین. وسط بزرگراه بود و نمی‌شد بایستم ببینم چه چیزی از موتور ماشینم کم شده. به علائم حیاتی ماشین نگاه کردم. سالم بود. وقتی رسیدم خانه دیدم آمپر آب ماشین چسبیده به نقطه‌ی قرمز هات. جوش آورده بود؟ نه. کاپوت را که زدم بالا دیدم واویلا. شیلنگ رادیاتور جر خورده و آب جوش پاشیده به کاپوت و توی رادیاتور ماشین هم حتا یک قطره آب هم نیست. این ور را که نگاه کردم دیدم ۲-۳تا از تسمه‌های ماشین هم سر جایشان نیستند و پولی‌ها دارند برای خودشان الکی می‌چرخند...
راستش اینکه می‌گویند یک وقت‌هایی آدم باید با تمام وجود تلاش کند و تا ردلاین پر کند نمی‌فهمم. من یک بار تا ردلاین پر کردم و به فنا رفتم. دیگر دوست ندارم حرص و جوش بزنم.
ولی مساله هنوز پابرجاست. من پول درنمی آورم. ۴سال در دانشگاه با فرمول‌ها و درس‌هایی که استاد‌هایش دوست داشتند سخت بگیرند سر و کله زده‌ام. آن استاد‌ها و شاگردهای سوگلیشان یک چرخه‌ی زیبا را تشکیل داده‌اند که من را با نیروی گریز از مرکزی دهشتناکی به بیرون پرت کرده‌اند. چرخه جالب است: درس بخان. نمره‌های خوب بگیر. تی‌ای شو. درس بخان. مدرک کار‌شناسی ارشد بگیر. تی‌ای شو. درس بخان. دکترا بگیر. بیا استاد شو. درس بده. سوگلی پیدا کن. سوگلی‌ها را تی‌ای کن. سوگلی‌ها درس بخانند. استاد شوند و درس بدهند و... به یقین می‌دانم که بدون پارتی مناسب هیچ آدمیزادی در هیچ شرکتی برایم هیچ ارزشی قائل نیست.
من می‌ترسم. من از ساختار کاغذبازی توی سیستم دولتی ایران می‌ترسم. همیشه از اینکه با اداره‌ی آموزش دانشگاه‌مان رو به رو شوم ترسیده‌ام. من نگران اعصاب و روانم هستم. وقتی برای یک مرخصی ساده‌ی تحصیلی ۲هفته‌ی تمام هی رفت و آمد می‌کردم تا از ۴نفر آدم امضا بگیرم و بعد نمی‌دانم چه بشود که برگه‌ی امضا‌هایم را گم و گور کنند و بعد مرخصی‌ام هوا بشود و هزار تا اتفاق غیرمنتظره بیفتد باید هم بترسم. وقتی می‌خاستم از پژوهش‌های علمی دانشگاه یک گزارش بنویسم و برای گرفتن یک گزارش ساده بین معاونت آموزشی و علمی و فرهنگی و بعد دفتر ارتباط با صنعت دانشگا پاس کاری می‌شدم و به دلایل امنیتی نمی‌شد که اطلاعات کامل به من بدهند باید هم بترسم.
من پول در نمی‌آورم و این روز‌ها که برای خریدن ۲تا کتاب باید ۵۰هزار تومان بسلفم این برایم آزاردهنده است. بقیه‌ی نیازهای زندگی به درک...

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۱ ، ۱۸:۰۷
پیمان ..

از ناتوانی بود که به سرم زد. به سرم زد بنشینم یک کتاب بنویسم. یک کتاب که یک جور دیگر باشد.

همه‌ی فکرم هم اسم کتابه بود: 2n. باید یک کتاب می‌نوشتم که سرشار از انتخاب‌های دوگانه باشد. کسی که کتاب را شروع می‌کرد باید از‌‌ همان اول کار بین ۲ گزینه یکی را انتخاب می‌کرد. بعد ادامه می‌داد. هر کدام را که انتخاب می‌کرد در مرحله‌ی بعد باز با یک انتخاب دو تایی دیگر مواجه می‌شد. در مرحله‌ی سوم کتاب ۴شقه می‌شد. و همین جوری ادامه پیدا می‌کرد.

باید شیرین کاری هم می‌کردم. مثلن برای هر انتخاب در هر مرحله یه قصه‌ی ۳-۴خطی هم می‌ساختم که به خاننده بگویم تو که این را انتخاب کرده‌ای همچین اتفاق‌هایی در ادامه‌اش می‌افتد. بعد دوباره آخرش برایش یک انتخاب دوگانه‌ی دیگر می‌ساختم. برای هر قصه و هر انتخاب یک انتخاب دوگزینه‌ی دیگر باید به وجود می‌آوردم و همین جور تا آخر. مثلن اگر می‌توانستم به ۱۰۲۴آلترناتیو برسم برای خودم یک جهان داستانی می‌ساختم.
برای صفحه‌ی اول کتاب به سرم زده بود که از یک قصه‌ی خیلی ساده شروع کنم. از یک نقطه. همه چیز از یک نقطه شروع می‌شود دیگر. از لقاح یک کروموزوم که xx یا xy بودنش را باید خاننده انتخاب می‌کرد و در مرحله‌ی بعد می‌دید که انتخابش چه دنیایی متفاوتی را می‌سازد... از ناتوانی بود. از ناتوانی است. یک کار فرمالیستی تمام عیار. به نظرم اگر زبان روسی یاد بگیرم و بروم توی کوچه پس کوچه‌های ادبیات و فرمالیسم روس‌ها کنکاش کنم به همچین موردی هم بربخورم. آن‌ها را درک می‌کنم. از ناتوانی بود که به فرمالیسم رسیده بودند. چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند...
ناتوانی... ناتوانی در بیان...
اینجا در این وجود لعنتیِ انسانی حیوانی فرشته‌ای، دنیای عظیمی وجود دارد که انگار بیان شدنی نیست. هزاران چیز برای خودشان می‌چرخند و می‌چرخند و می‌چرخند. مثل لباس توی ماشین لباسشویی، مثل گه در توالت فرنگی وقتی سیفون را می‌کشی، مثل اشیا در گردباد... هزاران چیز پاک و ناپاک در هم می‌لولند... می‌چرخند و می‌چرخند... ما زبان را در اختیار داریم. کلمات را به هم می‌چسبانیم و جمله‌ها را برای بیان می‌سازیم. ولی جمله‌ها و کلمه‌ها باید رابطه‌ی خطی داشته باشند تا ما بتوانیم آن‌ها به طرزی قابل فهم بگوییم. باید کلمات به درستی پس و پیش شوند. باید هر کدام در جای خودشان باشند. همزمان نمی‌توانند باشند. یکی پس از دیگری باید باشند.
در میان انواع بشری، نویسندگان حضور دارند که در به کار بردن زبان برای بیان این سیاهچاله‌های درون آدمی زبردست ترین‌اند. اما آن‌ها هم مجبورند به همین روایت‌های خطی بسنده کنند. خیلی زحمت کشیدند. خیلی فکر کردند. خیلی سعی کردند که کتاب‌‌هایشان، نوشته‌‌هایشان ذره‌ای برای بیان وجود طغیانگر درون آدمی به آن شبیه باشد. جریان سیال ذهن را روایت کردند. گفتند کلمه‌ها همزمان هجوم می‌آورند. در نگاه اول معنایی ندارند. باید آن‌ها را همین طور درهم برهم بر کاغذ جاری کنیم. تصاویر و فیلم‌ها به یاری آمدند. آن رابطه‌ی خطی کلمات به ظاهر در داستان‌های کمیک و فیلم‌ها حجم پیدا می‌کرد. بله. به ظاهر حجم پیدا می‌کرد. جهان بیرونی را که نویسندگان با هزار زور و زحمت توصیف می‌کردند و خانندگان در خیالشان هر کدام به یک شکل می‌ساختند فیلم‌ها مثل غذای حاضری آماده می‌کردند. اما باز هم مشکل ناتوانی در بیان درونیات هست. فیلم‌ها هم‌‌ همان راهی را رفتند که داستان‌ها و کتاب‌ها و نوشته‌ها رفتند و می‌روند...
کتاب‌ها. فیلم‌ها. وبلاگ‌ها...
وبلاگ‌ها چطور؟!
این همه اکبر اصغر چیده‌ام برای اینکه بگویم این روز‌ها به وبلاگی برخورده‌ام که عجیب با روح و روانم دارد بازی می‌کند. خیلی اتفاقی بهش برخوردم. خیلی اتفاقی هم توش چرخیدم. و خیلی اتفاقی به یک سری چیز‌ها برخوردم. و خلاقیت این وبلاگ در روایت کردن درون دیوانه‌ام کرد. وادارم کرد که به وبلاگ به یک چشم دیگری نگاه کنم. تا همین چند روز پیش هم به وبلاگ به عنوان گرته‌ای کم رنگ از یادداشت‌ها و کتاب‌ها نگاه می‌کردم. ولی... این وبلاگ وادارم کرد تا به معجزه‌ی لینک بار دیگر فکر کنم.
لینک‌ها... لینک‌ها...
لینک از معجزات بشری است. لینک‌‌ همان چیزی است که گوگل (این مفید‌ترین دوست همه‌ی ما) تمام هستی‌اش بر اساس آن است. گوگل پیوسته در صفحات وب می‌چرخد. به هر صفحه‌ای که می‌رسد آن را در سرورهای خودش ذخیره می‌کند. از لینک‌های آن صفحه به صفحات بعدی می‌رود. از لینک‌های صفحات بعدی به صفحات بعد‌تر. گوگل آن قدر صفحات وب را ذخیره می‌کند تا به جایی برسد که دیگر لینکی وجود نداشته باشد. و نبودن لینک یعنی پایان دنیا... لینک‌ها فوق العاده‌اند. و وبلاگ Nobody Here خداوندگار استفاده از لینک هاست. فقط لینک نه. توی این وبلاگ که چرخیدم دیدم وبلاگ در فضای اینترنتی برای خودش امکاناتی دارد که شاید اغراق نباشد بگویم چیزی فرا‌تر از شبیه‌های خطی خودش در عالم ادبیات است.
همه چیز از کلمه‌ی پیاده روی شد. کلمه‌ای که خودم توی همین سپهرداد بار‌ها و بار‌ها ازش نوشته‌ام. اما نوبادی هیر چه کرده؟ یک صفحه‌ی خالی سفید. وسطش یک عکس کوچک. از همین عکس‌ها که با موبایل می‌گیری و کیفیت بالایی ندارند و کوچک‌اند. ولی تو با تمام وجود آن عکس را گرفته‌ای. بعد روی عکس کلیک می‌کنی. یک عکس دیگر. یک عکس سیاه و سفید دیگر از یک پیاده روی دیگر. عکس بعدی نمایی دیگر از خیابان‌ها. نمایی دیگر از کوچه‌ها و... کلمه نیست. ولی آن حجم از احساسی که منتقل می‌کند برابر با تمام قلم فرسایی‌های من است در همین سپهرداد...
صمیمیت و محرم شدن... یک صفحه‌ی سیاه که در بالا یک پستانک می‌بینی. وقتی می‌روی روی نوک پستانک صفحه سفید می‌شود و چشم‌هایی که دارند نگاه می‌کنند. روی پستانک کلیک کن. محرم شدن هنوز ادامه دارد: 

«Intimacy» means sitting in the warmth،
accidentally left behind by the beautiful girl
who was just sitting opposite me

و حالا روی left کلیک کن:
آن دختر کجا می‌تواند باشد؟ آن سنگ تویی و هزاران دختر که از کنارت رد می‌شوند و به هر کدامشان که می‌خوری تقی صدا می‌کنی و فقط باید‌‌ رها کنی و‌‌ رها شوی و آخرسر... فندکی برای سیگار روشن کردن؟ شکست عشقی؟...
روایتی که به شدت با آن در این وبلاگ حال کردم آن صفحه‌ی خراش‌های زندگی بود. جایی که در وسط صفحه نوشته: زندگی به تو آسیب نمی‌زند، فقط خراش می‌دهد.
و بعد زخم‌های کوچک زندگی هستند که پیوسته و لرزان دور و بر این جمله‌ی مرکزی می‌روند و می‌آیند. به سرعت می‌روند و می‌آیند. لحظه‌ای در صفحه مکث می‌کنند، در جای خودش می‌لرزند، لرزشی که اضطراب وجود را به کمال بیان می‌کند. این‌‌ همان روایتی است که می‌گویم وبلاگ از ادبیات و رمان و داستان و روایت‌های خطی فرا‌تر رفته. تو مجبور نیستی کلمات صفحه را به ترتیب بخانی. هر کدامشان را که بخانی یک بخشی از وجود است. یک بخشی از اضطراب وجود است...
و همین طور کلمات دیگر. کلمات پشت کلمات. کلماتی که‌گاه با یک فایل فلش خیلی سبک همراه‌اند: رویا کردن. صفحه‌ای سفید که کسی دارد جمله‌ای را می‌نویسند. من رویا نخاهم کرد. من رویا نخاهم کرد... اما... طرز نوشتن کلماتش قصه‌ی دیگری را روایت می‌کند. و کلماتی که با یک روایت کوتاه همراه‌اند.
فکر می‌کنم دیگر وبلاگ‌ها هم دارند به کلاسیک‌ها تبدیل می‌شوند. با وجود فیس بوک و توتیتر و هزاران شبکه‌ی اجتماعی دیگر که آدم‌ها را به حضور هر چه بیشتر و بیشتر در «لحظه» تشویق می‌کنند و گذشته و آینده را ازشان می‌گیرند و اجازه‌ی فکر کردن برای بودن را به کسی نمی‌دهند دیگر وبلاگ‌ها هم به کلاسیک‌ها تبدیل می‌شوند. وبلاگ‌ها مثل کتاب‌ها، مثل داستان‌ها و رمان‌ها دارند تبدیل می‌شوند به جزیره‌هایی که آدم‌های بریده از بودن دیوانه وار در لحظه به آن‌ها پناه می‌برند...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۱ ، ۲۱:۱۷
پیمان ..