سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۶ مطلب در آبان ۱۳۹۰ ثبت شده است

از پله‌های متروی ایستگاه حر که پایین می‌رفتم باران نم نم می‌آمد. من خیالم نبود. از میدان انقلاب زیر باران تا میدان حر آمده بودم. کلاه لبه دارم علاوه بر اینکه سر کچلم را خشک نگه داشته بود عینکم را هم بی‌نیاز از برف پاک کن کرده بود. توی راه چیزی که باعث خوش خوشانم می‌شد، رعدوبرق‌هایی بود که یک لحظه کل خیابان کارگر جنوبی را روشن می‌کرد. خیابان خلوت بود. از پله‌های مترو پایین رفتم. توی مترو وقتی روی صندلی نشستم سه تا گزینه داشتم: لغت‌های ۵۰۴ رامرور کنم، کتاب «غیرمنتظره» کریستین بوبن را که با کارت حمید از کتابخانه گرفته بودم بخانم (سهمیه‌ی دوتایی کتاب‌های خودم تکمیل شده بود! امروز یکی از بچه‌های هم رشته‌ای را دیدم. توی این چهار سال حتا یک کتاب هم از کتابخانه‌ی مرکزی دانشگا قرض نگرفته بود، یعنی محض رضای خدا یک دانه کتاب غیردرسی هم نخانده بود... مهندس به او می‌گویند... می‌خاهد اپلای کند از این مملکت برود... خوش به حال امریکا و کانادا، یک مغز دیگر به مغز‌هایش اضافه می‌شود!) یا اینکه آسمان بخانم.
آسمان را درآوردم. سمت چپم یک پیرمرد و سمت راستم یک پیرزن نشسته بودند. صفحه‌ی مربوط گزارش آسمان از محسن رضایی را باز کردم. کله‌های جفتشان آمد سمت مجله. پیرزنه احمد رضایی (پسر محسن رضایی) را نگاه کرد گفت: «آخخخی... بیچاره.» پیرمرده گفت: «برای چی مرد آخرش این؟!» گفتم نمی‌دانم. و مشغول خاندن شدم. چند خط که خاندم از گرمای مترو و خستگی چشم هام خابم گرفت. داشتم چرت می‌زدم که پیرمرده گفت «این صفحه رو خوندی؟ برو صفحه‌ی بعد!» من هم ورق زدم که مثلن دارم صفحه‌ی بعد را می‌خانم. خلاصه یکی از ایستگاه‌های وسط پیاده شد و رفت پیرمرده...
به ایستگاه تهرانپارس که رسیدم، توی پله‌های خروجی پر از آدم بود. همه آمده بودند توی ایستگاه. یک طوری هم به ما‌ها که داشتیم از پله‌ها می‌آمدیم بالا نگاه می‌کردند. انگار انتظار کسی را می‌کشند. ولی هر کدامشان به یک نفر و بک جایی نگاه می‌کرد. انگار گمشده‌شان مشترک نیست. انگار هر کدامشان منتظر قهرمان خودش است. پیش خودم می‌گفتم چه خبر است؟ چرا ملت همه توی پله‌های خروجی ایستاده‌اند؟! چه قدر قشنگ شده اینجا... انگار اتفاق مهمی می‌خاهد بیفتد، یا اتفاق مهمی افتاده است...
از پله برقی‌ها بالا می‌آمدیم... من زل زده بودم به کوله پشتی دختری که جلویم دو پله بالا‌تر ایستاده بود. روی یک تکه پارچه نوشته بود «: سلطان غم، مادر» و با نخ سوزن دوخته بودش به کوله‌اش. یک تشتک کوکاکولا هم آویزان کرده بود به بند زیپش. دو تا پیکسل «مبارزه با ایدز» و «کودکان کار» هم به کیفش زده بود. از زیپ دیگر کیفش هم یک فرفره‌ی کوچک آویزان بود. تمام مدت بالا آمدن از پله‌ها با کیفش سرگرم شده بودم. یعنی داشتم عاشقش می‌شدم‌ها... خیلی کار جالبی کرده بود. ولی بعد یک دفعه دیدم رسیده‌ام به انبوه جمعیتی که از پایین پله‌ها دیده بودمشان.
از میان جمعیت گذشتم. می‌خاستم از راه همیشگی‌ام بروم که دیدم موزاییک‌های پیاده رو از برفِ پاکوب شده پوشیده شده. سرم را گرفتم بالا. خیابان تبدیل به یک استخر شده بود. یعنی کل خیابان از آب پوشیده شده بود. پیاده رویی که پهن‌تر و بزرگ‌تر از خیابان بود هم از آب پوشیده شده بود. انگار سیل آمده بود. آن برف‌های توی پیاده رو و روی سر ماشین‌های پارک شده در کنار خیابان... خدایا در این یک ساعتی که من زیرِ زمین بود چه اتفاقی افتاده بود؟ زور زورکی از کنار دیوار خانه‌ها آمدم رد بشوم... چند قدم جلو رفتم دیدم نمی‌شود... تا کنار دیوار خانه‌ها هم آب بالا آمده بود... برگشتم... رسیدم به جمعیتِ جلوی ایستگاه مترو... مردی بین جمعیت می‌گشت و داد می‌زد: «تاکسی دربست... تاکسی دربست». تصمیم گرفتم از کوچه بالایی بروم. پیاده روهای کوچه بالایی پوشیده از برف یا تگرگ بود! از وسط کوچه راه افتادم. رسیدم به خیابان اصلی که باید ازش رد می‌شدم. ولی آب با شدت و سرعت از سراشیبی خیابان جاری بود. یک تنداب تمام عیار. جوی آب معنا نداشت. آب می‌خروشید و کف می‌کرد و از عرض خیابان پایین می‌رفت. هر چه قدر بالا‌تر می‌رفتم که شاید جایی از خیابان به خاطر پستی بلندی آبش کم عمق‌تر باشد و من بتوانم رد شوم نمی‌رسیدم... کار پریدن هم نبود... قهرمان پرش المپیک هم نمی‌توانست عرض زیاد خیابان را با یک گام بپرد و خیس نشود.... رفتم بالا‌تر... بد‌تر بود... چه کنم؟ چه نکنم؟ یک خانم با چکمه‌های ساق بلند و چ‌تر در دست هم کنارم مردد مانده بود. برای اولین بار توی عمرم چکمه‌های چرمی زنانه به نظرم مفید آمدند! یعنی اگر من آن چکمه‌ها راداشتم...!!!
-آخه از چی می‌ترسی تو؟!
این را به خودم گفتم و با کمال آرامش، انگار که می‌خاهم در یک روز آفتابی از خیابان رد شوم پا‌هایم را فرو کردم توی آب. یک لحظه فشار و قدرت آب را دور پا‌هایم حس کردم. می‌خاست من را ببرد پایین. قدم بعدی را برداشتم. گشاد گشاد. پا‌هایم تا نصف زانو رفت توی آب. زور آب بیشتر شد. پا‌هایم را به زمین فشار دادم. رسیدم به وسط بلوار. نصف دیگر هم وضع به همین منوال بود. ماشین‌ها آرام آرام رد می‌شدند. یعنی اگر یک دیوانه پیدا می‌شد پایش را روی گاز فشار می‌داد آب تمام هیکلم را خیس می‌کرد... خوشبختانه روانپریشی پیدا نشد و من نصف دیگر خیابان را هم به راحتی رد شدم! برگشتم به پشت سرم نگاه کردم. زن چکمه پوش پشت سرم راه افتاده بود آمده بود... یعنی جوراب‌هایش خیس نشدند؟! نمی‌دانستم. برگشتم. پا‌هایم توی کفش‌هایم شلب شلوب می‌کردند.
تا خانه صدای شلب شلوب پا‌هایم توی کفش پر از آبم موسیقی زمینه‌ی راه رفتنم بود...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۰ ، ۱۶:۲۳
پیمان ..
سه گانه‌ی زلزله. یا سه گانه‌ی کوکر. مجموع سه فیلم درخشانی که عباس کیارستمی در سال‌های ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۲ ساخته. «خانه‌ی دوست کجاست؟» در سال ۱۳۶۵. «زندگی و دیگر هیچ» در سال ۱۳۶۹. و «زیر درختان زیتون» در سال ۱۳۷۲. سه فیلمی که اگر بخاهم در یک کلمه توصیفشان کنم می‌گویم: «زندگی بخش». سه فیلمی که دیدنشان جایی از اعماق روحم را قلقلک داد و وقتی ثانیه‌های آخرشان به پایان می‌رسید حس می‌کردم خونی که در زیر پوستم جریان دارد به تلاطم افتاده و شوری در رگ هام دویده... هر سه فیلم جایی دور از هیاهوی شهر اتفاق می‌افتند. جایی پشت کوه‌ها. آن طرف رودبار و منجیل و رستم آباد. در پناه کوه درفک. در روستاهای کوکر و پشته...
 «خانه‌ی دوست کجاست؟» قصه‌ی بابک احمدپور پسرک هشت ساله‌ی روستای کوکر است که دفتر مشق بغل دستی‌اش را توی مدرسه اشتباهی برداشته و حالا می‌خاهد که دفترچه را به او برگرداند تا او هم بتواند مشقش را بنویسد. بدو بدو می‌رود روستای همسایه پشته تا خانه‌ی دوستش را پیدا کند، هی می‌رود و می‌گردد. می‌رود و می‌آید. دوباره. چند باره. سراغ آدم‌های گوناگونی می‌رود تا خانه‌ی دوست را پیدا کند. شب می‌شود. ولی او هنوز در جست‌و‌جوی خانه‌ی دوست است...
 «زندگی و دیگر هیچ»، ۵روز بعد از زلزله‌ی رودبار و منجیل است. یکی از عوامل فیلم «خانه‌ی دوست کجاست؟» نگران بابک احمد‌پور می‌شود. با پسر کوچکش از تهران بلند می‌شوند می‌روند به سمت رودبار و منجیل. می‌خاهند ببینند بابک طوریش شده یا نه. راه بندان است. جاده‌ی قزوین رشت بسته شده. با رنو ۵درب و داغانشان بی‌خیال جاده‌ی اصلی می‌شوند و از راه‌های فرعی راه می‌افتند به سمت کوکر تا ببینند بابک زنده است یا نه؟ توی راه خیلی چیز‌ها می‌بینند. به خیلی آدم‌ها و بچه‌ها و قصه‌ها می‌رسند. زلزله همه جا را ویران کرده. مرگ آدم‌ها... و زندگی که جریان دارد. زور زندگی از زور زلزله و مرگ بیشتر است. فیلم تمام می‌شود اما پدر و پسر فیلم بابک احمدپور را پیدا نمی‌کنند...
 «زیر درختان زیتون» یک سال بعد از زلزله را نشان می‌دهد و قصه‌ی آن از دل فیلم «زندگی و دیگر هیچ» بیرون می‌آید. یک قصه‌ی عاشقانه‌ی فوق العاده با طراوت. توی «زندگی و دیگر هیچ» یکی از سکانس‌ها که تویش مردی از ازدواجش در روز بعد از زلزله می‌گفت... سکانسی که اصلن دردسر ساخته شدنش به چشم نمی‌آمد... رابطه‌ی بین دختر و پسر روستایی که قرار بود دیالوگ‌های آن سکانس را بگویند. پسری که عاشق دختر است و دختر که به خاطر حضور پسر دیالوگ‌هایش را نمی‌گوید... سعی و تلاش‌های کارگردان برای وصال آن دو تا... قصه‌ی عاشقانه‌ی غریب و عجیبی بود... عاشقانه‌ای که چند سال پیش جزء صد فیلم تاریخ سینمای توصیه شده به تماشاگران در جشنواره‌ی تورنتوی کانادا انتخاب شده بود...
خانه ی دوست کجاست؟
چیزی که در سه گانه‌ی زلزله‌ی کیارستمی شدیدن جلب توجه می‌کند، در جست‌و‌جو بودن آدم‌های این فیلم هاست. قهرمان‌های این فیلم‌ها به دنبال چیزی‌اند. در جست‌و‌جو‌اند. بابک به دنبال خانه‌ی دوستش است، آقای خردمند در «زندگی و دیگر هیچ» به دنبال رد و نشانی از بابک احمدپور بعد از زلزله است، و حسین در «زیر درختان زیتون» به دنبال این است که از طاهره جواب بله بگیرد و به عشقش برسد... این آدم‌ها به دنبال زندگی‌اند. برای رسیدن سعی و تلاش می‌کنند. تکاپو دارند. رسیدن یا نرسیدن اهمیتی ندارد. چیزی که این سه فیلم را سرشار از شور زندگی می‌کند همین در جست‌و‌جو بودن آدم‌‌هایشان است. بابک در «خانه‌ی دوست کجاست؟» آخرش خانه‌ی دوست را پیدا نمی‌کند، آقای خردمند و پویا در «زندگی و دیگر هیچ» از بابک خبردار می‌شوند اما او را پیدا نمی‌کنند، فقط در زیر درختان زیتون است که حسین آخرش به مراد دلش می‌رسد... راه بین کوکر و پشته یک میان بر دارد. یک تپه‌ی بلند که راهی مالرو پیچ واپیچ از آن بالا می‌رود. این راه پرشیب و نفس گیر توی دو فیلم «خانه‌ی دوست کجاست؟» و «زیر درختان زیتون» تکرار می‌شود. نکتهی مهم این است که آدم‌های فیلم ازین سربالایی تند و نفس گیر به سرعت بالا می‌روند. کم نمی‌آورند. آن‌ها به دنبال چیزی هستند. و به خاطر همین در جست‌و‌جو بودن وانمی مانند...
پایان بندی دو فیلم «زندگی و دیگر هیچ» و «زیر درختان زیتون» هم جالب است. چند دقیقه‌ی آخر فیلم نماهای دور است. گویی کیارستمی به قصد می‌خاهد که تماشاگر فیلمش را از شخصیت داستانش جدا کند. سرنوشت قهرمانانش را به تماشاگر نشان می‌دهد. منتها از فاصله‌ای خیلی زیاد. انگار که می‌خاهد بگوید «آهای تماشاگر فیلم من، دیدی؟ انسانِ در جست‌و‌جوی زندگیِ فیلم من را دیدی؟ او همچنان به دنبال زندگی است... حالا دیگر باید ر‌هایش کنی... حالا دیگر نوبت توست...»
این سه فیلم به سه گانه‌ی زلزله شهرت پیدا کرده‌اند. یادآور زلزله‌ی سال ۱۳۶۹ رودبار و منجیل که ۵۰۰۰۰ کشته داشت... در فیلم «زندگی و دیگر هیچ» که وقایع آن درست ۵روز پس از زلزله اتفاق می‌افتد صحنه‌های زیادی از ویرانی‌های زلزله نشان داده می‌شود. اما تاکید کیارستمی بر زندگی و ادامه داشتن آن با وجود قدرت نابودگری زلزله است. آدم‌های داستان «زندگی و دیگر هیچ» قدرت مرگ را به سخره می‌گیرند، پیرمردی توی آن هیروویری می‌رود و کاسه توالت می‌خرد، پسری روز بعد از زلزله ازدواج می‌کند، مردی که کلی از خیشانش را از دست داده آنتن تلویزیون برای چادر‌ها نصب می‌کند تا بنشینند و فوتبال نگاه کنند... این شور زندگی...
اما این سه فیلم خوش ساخت و عمیق به سه گانه‌ی کوکر هم شهرت یافته‌اند. کوکر روستایی از توابع رستم آباد. در پناه کوه درفک. نکته‌ای که وجود دارد آدم‌هایی هستند که به کیارستمی انگ وطن فروشی می‌زنند. او را به خاطر فیلم ساختن در خارج از مرزهای ایران محکوم می‌کنند. انگار این آدم‌ها سه فیلم «خانه یدوست کجاست؟»، «زندگی و دیگر هیچ» و «زیر درختان زیتون» را ندیده‌اند. سه فیلمی که به جرئت می‌توانم بگویم نام تکه‌ای از خاک ایران به نام کوکر و شهرهای رودبار و رستم و آباد را جاویدان و ماندنی کرده‌اند...

مرتبط:
عباس کیارستمی-1  - عباس کیارستمی- - عباس کیارستمی-4

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۰ ، ۱۹:۱۱
پیمان ..

یک نگاه به مطالبی که واقعن خاندنی بودند می‌اندازم:--

- ترجمه‌ی خاطرات محمد البرادعی از دوران مدیرکلی آژانس هسته‌ای و پرونده‌ی هسته‌ای ایران
- بازماندگان میراث عثمانی به چه می‌اندیشند؟
- سپاه قدس چگونه تشکیل شد؟
- قضایای باغ قلهک و به حال خود‌‌ رها شدن باغ ایران در منچستر انگلیس
- گزارشی از فعالیت‌های اقتصادی آستان قدس رضوی
- گزارشی از فعالیت‌های اقتصادی دانشگاه امام صادق و رئیس روسای آن
- ایران سومین تورم بالای دنیا
- سه چرخه‌ی زنان به جای دوچرخه‌ی مردانه
- پرونده‌ی بوکر آسیایی و کاندید شدن محمود دولت آبادی
مگر یک مجله‌ی هفتگی باید چند تا نوشته‌ی خاندنی داشته باشد تا ارزش خریدن داشته باشد؟ اوصیکم به کنار گذاشتن هفته‌ای ۲۰۰۰تومان برای خرید مجله‌ی «آسمان»...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۰ ، ۱۷:۰۳
پیمان ..






مرتبط: دور گرفتن

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۰ ، ۱۳:۵۴
پیمان ..
5-ساخته ی عباس کیارستمی
نقل است که عباس کیارستمی زمانی از کودکی خاسته بود که درفیلمش بازی کند. کودک که نمی‌دانسته کیارستمی یکی از مطرح‌ترین کار گردانان است به او گفت که آیا «خشایار مستوفی» را می‌شناسد؟ کیارستمی که اصلن تلویزیون نگاه نمی‌کرده جواب منفی می‌دهد. کودک به او می‌گوید که خشایار می‌تواند ۶۰ میلیون نفر را بخنداند ولی تو چه کار می‌توانی بکنی؟!
این فیلم «۵» را که دیدم به شدت با آن کودک همذات پنداری کردم. فیلمی به شدت خسته کننده، کسل کننده، اعصاب خردکن و بی‌معنا.
فیلم «۵» ۵تا اپیزود ۱۵-۱۶دقیقه‌ای دارد. همه‌ی اپیزود‌ها در ساحل دریا در آستوریاسِ اسپانیا فیلمبرداری شده‌اند. ۴تا اپیزود دوربین ثابت است. یعنی کیارستمی دوربین را گذاشته روی پایه‌ی دوربین و برای خودش رفته چرخیده و بعد از یک ربع آمده هر چه را که دوربین ثبت کرده ریخته توی قالب فیلمی به اسم ۵ تا به خورد ملت بدهد. آن یک اپیزودی هم که دوربین ثابت نیست، حرکت دوربین به اندازه‌ی دو سه وجب است.
اپیزود اول لب دریا است. یک تکه چوب را نشان می‌دهد که موج‌ها هی می‌خورند بهش و تکانش میهند. همین. ۱۵دقیقه فقط همین را نشان می‌دهد و رفتن و آمدن موج‌های دریا را.
اپیزود دوم رفت و آمد مردم در کنار ساحل را نشان می‌دهد. آدم‌ها رد می‌شوند فقط.
اپیزود سوم لب دریا را از کمی دور‌تر نشان می‌دهد و سه تا سگ که کنار ساحل می‌ایستند، پا می‌شوند، حرکت می‌کنند. می‌روند. می‌آیند.
اپیزود چهارم یک دسته اردک را نشان می‌دهد که کنار دریا از این سمت دوربین به آن سمت دوربین حرکت می‌کنند و بالعکس. فکر کنم کیارستمی در این اپیزود مشغول کیش دادن اردک‌ها به سمت دوربین از این طرف به آن طرف و بالعکس بوده!
البته دی ماه پارسال این اپیزود را به عنوان یک فیلم کوتاه در پردیس سینمایی ملت نشان دادند. آقای منتقدی به اسم علیرضا سمیع آذر در نقد این اپیزود گفته بود: «این اپیزود به نوعی تعارض و کشمکش بر می‌گردد. در این اپیزود هم‌چنان پس‌زمینه‌ی کار دریاست، اما این‌بار دریا آرام است و شروع با حرکت یک مرغابی و مرغابی‌های دیگر به دنبال اوست که تنها در جهت یک همسویی این مسیر یکسان را دنبال می‌کند و می‌توان مرغابی‌ها را از هم تمیز داد، چه بسا که حتی نوع راه‌رفتن آن‌ها نیز نشان‌دهنده‌ی تمایز شخصیتی آنهاست. تمام مرغابی‌ها یک مسیر را دنبال می‌کنند و هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد تا این‌که یکی از آن‌ها در نیمه‌ی فیلم دچار تردید می‌شود و بدون هیچ انگیزه و دلیلی تصمیم می‌گیرد جهت حرکت خود را تغییر دهد. هیچ توضیحی برای این عمل وجود ندارد و این اتفاق ناشی از تردید اوست که منجر به پیروی سایر مرغابی‌ها از او می‌شود. این مسیر بدون انگیزه و توضیح طی شده تا این‌که همگان تنها یک چرخه‌ی باطل و بدون منطق را سپری کنند.»
نمی‌دانم. راستش هر بار که می‌روم لاهیجان، خانه‌ی دایی‌ام هم می‌می روم. آنجا هم اردک هست، هم مرغ و خروس، هم غاز، هم گربه، هم بلدرچین و... گاهی اوقات می‌نشینم توی ایوان و به دسته‌ی اردک‌ها و کار‌هایشان نگاه می‌کنم. لذت بخش است. یک جور فراغت به من می‌دهد تماشایشان. اما اینکه من وقت صرف کنم، بروم توی سالن تاریک سینما بنشینم، هوای گندیده‌ی آنجا را تنفس کنم تا به مدت ۱۵دقیقه فقط رفت و آمد اردک‌ها را تماشا کنم، خیلی احمقانه است. وقتم را از سر راه نیاورده‌ام که. اگر قرار باشد مثل آقای سمیع آذر هم به قضیه نگاه کنم، آن طوری من هم می توانم دوربین فیلمبرداری بردارم بکارمش یک جایی بعد بروم برای خودم یک ربع بچرخم و برگردم، هر چیزی که ضبط شده بود بنشینم برایش معنا بسازم و کوچک ترین چیزها را بزرگ ترین معرفی کنم و اصلن شاهکارش کنم...
اپیزود پنجم هم شب شده. هوا ابری است. سطح آب چیزی را نشان نمی‌دهد بعد از چند دقیقه ابر‌ها می‌روند و تصویر ماه می‌افتد روی سطح آب. بعد دوباره ابری می‌شود و باران می‌آید. بهد دوباره ماه می‌آید. بعد هم کم کم صبح می‌شود.
راستش من کل فیلم را مثل بچه‌ی آدم ندیدم. یعنی اپیزود اول را کامل نگاه کردم. ولی اپیزود دوم را تا ته نتوانستم ببینم. ماوس را برداشتم و فیلم را کمی جلو‌تر بردم. دیدم باز هم اتفاقی توی فیلم حادث نشده. همین جوری جلو رفتم و یک ساعت باقی مانده‌ی فیلم را عرض ده دقیقه دیدم! تنها نکته‌ی مثبت فیلم برای من آهنگ‌های بین اپیزود‌ها بود. آهنگ‌های خیال انگیز پیمان یزدانیان...

پس نوشت: می‌خاهم بروم سراغ سه گانه‌ی «زلزله»...
مرتبط:
عباس کیارستمی-1   - عباس کیارستمی-  - عباس کیارستمی-4

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۰ ، ۱۱:۳۰
پیمان ..